3097
دزیره ؛ روایتی عاشقانه از تاریخِ یک فاتح ☕شعـر،موسیقی،کتاب،دکلمه باید جهان را بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل بدهی خواه با فرزندی خوب یا باغچه ای سرسبز اگر فقط یک نفر با بودن تو ساده ترنفس کشیدیعنی تو موفق شده ای
برایش نوشت:
🪽به تو میاندیشم... ✨🤍
📝 #فریدون_مشیری
📻 #رضا_پیربادیان
در خود گریستم..
به دفعات در خود گریستم؛
و لبخندی که مدتها به مکافات روی صورت چسباندهبودم روی لبانم خشک شد
و اشتیاقم برای همه چیز کور...
وسط زندگی به خودم آمدهبودم و دیدهبودم که تا بالاترین موقعیتهای ممکن رفتهبودم و تمام زور خودم را زدهبودم اما همه چیز خیلی وقت بود که تمام شدهبود.
من داشتم درختی خشک را آبیاری میکردم و به نجات ریشههای پوسیده، امید داشتم!
روی دوش من، جنازهای بود که با خود این سو و آن سو میکشاندم و انتظار داشتم معجزه شود و نپذیرفتهبودم که "مرگ"، پایان تمام چیزها و رابطهها و رابطهها و رابطهها و آدمهاست...
.
یکی از دوستان کارگردان را در ترکیه دیدم و توی احوالپرسی گفتم:
«خوبی؟»، گفت: «نه!» و من هیچی نگفتم.
او هم منتظر ماند که من بپرسم: «چرا؟» ولی نپرسیدم.
مقداری به خودش پیچید و آخرش گفت: «نمیپرسی چرا؟»
گفتم: «نه، چون میدانم حق با توست!» به هر حال با همه مشکلاتی که هر کدام داریم، صبح که بهم میرسیم، تایید میکنیم حالمان خوب است و به هر حال، زندگی را انتخاب کردهایم و نباید زیاد نق بزنیم، راهی جز این نداریم.
اگر میخواهی بمیری، بمیر. اما صبح روز بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و زندگی با قدرت تمام ادامه دارد و جلوه میکند.
یک نفر که جزو کسانی بود که رفته بودند تا غزاله علیزاده را پس از خودکشی از آن بالا پایین بیاورند، میگفت اگر خود او آن منظره را دیده بود، خودکشی نمیکرد؛ گنجشکها روی درختهای بالای سرش میخواندند و آفتاب قشنگی از لابهلای برگها میتابید و روی ناخنهایش منعکس شده بود.
انگار نه انگار. خم به ابروی طبیعت هم نیامده بود که کسی اینجا خودش را کشته است.
اگر آدم بداند که این همه در برابر عظمت طبیعت ناچیز است، طلبکاریاش از دنیا و توقعش از خودش کم میشود و این در نگاه آدم تحول ایجاد میکند.
من سعی میکنم در زندگی خصوصیام، با اعلام مداوم طلبکاری از دنیا، دست به خودکشی تدریجی نزنم.......عباس کیارستمی
.
چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود.
وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت : چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان !
و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم ! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟
گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم
از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم: من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.
دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم
گفتم :چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!
#چیستا_یثربی
.
هنوز اگر تو بیایی،
دوباره میشوم آغاز ...
#حسین_منزوی
قفس، دل من است.
و دلتنگی پرنده ای ست،
كه پر نمی كشد از اين قفس....
#سارا_قبادی
🌤
.
ز وصل و هجر خود آسایش و عذاب منی
تـویی که مایهٔ تسکین و اضطــراب منی
#فروغی_بسطامی
❣Читать полностью…
و سلامِ من…
بر آفتاب چشمهای تو باد
ڪـه صبح به صبح
صحنه ی طلوعی سرخ را
در شریانهایم
به نمایش درآورده
به صبحــــم ،
به جهانــــم ،
به جانــــــم ،
خوش آمـدی ایجـان...🤍🕊
#ناهید_غلمانی_خامنه
صبـ🌱ـح شد، خیـر است…
نپرس در هوایِ تو، کدام لحظه گم شدم.لحظهیگرگومیش
.
مرا یاد خواهی کرد
روزی که چشمانت خیس
و زیبایت
تنها در شعرهایم
باقی مانده...
حال خوب🤍
🌤
.
ٺو ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ!
ٺا ڪم ﻧﯿﺎورم!
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ ٺاﻓﺮﺍﻣﻮﺵ نڪنم!
؏ﺸــــﻖ ﺭﺍ...
…… .ﺯﻧـﺪڪَﯽ ﺭﺍ
................ﺑــﻮﺩﻥ ﺭﺍ.. ...🤍🕊#پل_الوار
❣
بنویس: «میآیم»
تا آشیانه
به گام و به دست و سلام
آراسته شود ...🌱🕊
#منوچهر_آتشی
صبـح شد، خیـر است…
نوشته بود: «زیبا دیدن، انعکاسِ عنصرِ زیبایی در درونِ خودِ ماست.» چقدر باهاش موافقم! همیشه هم از آدمهایی که بابت زمین و زمان غر میزنن و از زندگی شاکیان، فاصله میگیرم. زندگی، هرچقدر هم سخت باشه، باز هم ارزش زیستن داره عزیزِ من!
Читать полностью…
.
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا، تا جان برافشانم چو شمع
#حافظ
در سمتِ پرنده فکر میکرد🕊✨
با نبضِ درخت
نبض او میزد.
مغلوبِ شرایطِ شقایق بود.
مفهومِ درشتِ شَط
در قعرِ کلامِ او تلاطم داشت...
📝#سهراب_سپهری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🕊❤️🔥
روزی خواهم رفت
به كرانههای بزرگ عشق
فرو خواهم رفت در شنهای خواستن
با خود، رازِ شامگاهان را خواهم برد
جنگل همچون
چلچراغی بر ما فرود خواهد آمد
روزی لبخند خواهم زد به تولد روزها...
آسمان را خواهم دید
آنسان كه یک دست را
دستات بر من خواهد بود
آنسان كه بر كرانهی دریا...
تابستان مرا در برخواهد گرفت
و دریا دلاش را خواهد گشود...
به "تو باز خواهم گشت"
از میوهها و آرزوها سرشار
زمان در من خواهد مرد
و من
بر زمان خواهم خفت
چشمه خواهد جوشید
از چشمان پُر غبارمان
هیچ چیز باز نتواند داشت
آن شب گرمابخش را
تپه در دوردست
میخواند ما را
میخواهد ما را
افق بازو گشاده است
با انگشتهای منزوی
سنگینی شامگاهان
ما را به پهنههای بیكران میرانَد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🕊❤️🔥
📝 فریدون رهنما
🔃برگردان: فریده رهنمااشعار رهنما به زبان فرانسه و در پاریس منتشر شده است
🌤
.
سحر ، کرشمهٔ صبحم
بشارتی خوش داد
که کس همیشه
گرفتار غم نخواهد ماند ...🤍🕊
#حافظ
❣Читать полностью…
خورشید گــو نخندد، صبحی تتق نبندد
ای برق خندههایت از آفتاب خوشتر🌱🕊
#حسین_منزوی
صبـح شد، خیـر است…
و چه احساس نجیبیست که با دیدن تو
طلبِ عشق زِ بیگانه ندارم هرگز.
- مهرانقدیری.
🪽◞کتـابخـانـهی نیـمـهشـب◜
⋆آدمها هم مثل شهرند. نمیشود به خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازش خوشش نمیآید، مثلا حومهی شهر و کوچههای فرعی تاریک و خطرناک، اما بخشهای خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند میکند.
☀️
قاصدک،
شعر مرا از بر کن…
برو آن گوشه باغ، سمت آن نرگس مست
و بخوان در گوشش، و بگو باور کن…
یک نفر یاد تو را، دمی از دل نبرد...…
هشت کتاب
#سهراب_سپهری
پناه برده بودم به جنگ
از پیراهن سفید تو
به آرامش قبل از طوفان
از سرخی صورتت
بعد از بوسیدن
پناه برده بودم به دیوار زبر و خاکستری باغ
از انجیرهای بنفش تازه رسیده از داغ آفتاب
روی بلندترین شاخه های سبز
وقتی نگاهت می کردم
امان از چاه نفت چشمهای تو
که دنیا را به جان هم انداخته
پناه از دکمه ی باز و رگ های گردنت
به هرمزگان و اشتیاق هر چه محموله ی ممنوع به عبور
پناه از دست هایم روی شانه هایت
بر لنج های قاچاق و اضطراب مجازاتی سنگین
پناه برده بودم به بزرگترین مسئله ی خاورمیانه
از شقیقه های تو
که بین سفید و سیاه به مذاکره نشسته بودند
وقتی با توافقی نابهنگام غافلگیرم می کردند
و تو در صدر تاریخ توطئه های جهان
در جغرافیای خاطرات من
پیر می شدی!
تو انتخاب من نبودی، سرنوشتم بودی. تنها انگیزه ماندنم در این وانفسای شلوغ در این زندگی بیاعتبار.
نامههای عاشقانه | عباس معروفی 💌Читать полностью…
اما هر اتفاقی هم که بیفتد، فراموش نکن که آدمی در این جهان هست که همیشه و هر لحظه میتوانی پیش او برگردی، روزی از ته قلبم تمام آنچه دارم و آنچه هستم را به تو بخشیدهام، تو قلبم را با خود خواهی داشت تا وقتی که من این جهان غریب را ترک بگویم، جهانی که دارد خستهام میکند، تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشتهام.
خطاب به عشق | آلبر کاموЧитать полностью…
💚🍀✨🕊
روز از پای صنوبرها،
تا فراترها میرفت...
و چنان روشنْ کوه،
که خدا پیدا بود.
دستهایت، ساقهی سبز پیامی
را میداد به من
و سفالینهی اُنس،
با نفسهایت آهسته ترک میخورْد
و تپشهامان میریخت به سنگ.
از شرابی دیرین،
شن تابستان در رگها...
و لعاب مهتاب، روی رفتارت.
تو شگرف، تو رها...
فرصت سبز حیات،
به هوای خنکِکوهستان میپیوست.
و هنوز در سر راه نسیم
پونههایی که تکان میخورْد
جذْبههایی که به هم میخورد...
✍ #سهراب_سپهریЧитать полностью…
📻#استاد_کلهر
.
همهی دینها…
از طریق ارث به ما میرسند
مگر ....؏ﺸــــﻖ.....
زیرا عشق تنها دینیست
که پیامبرانش را خود میآفریند… 🥀🕊
#سعاد_الصباح
Читать полностью…
اصل آیینِ فراموشیِ غم،
آن دَم باشد....
که تو باشی به کنارم..
همه ی غمهـــــــا
پـــــــَر........🥃🕊
#مریـــــــــم_نجفی🍂