dessere | Unsorted

Telegram-канал dessere - 『 دِزیــره』

3097

دزیره ؛ روایتی عاشقانه از تاریخِ یک فاتح ☕شعـر،موسیقی،کتاب،دکلمه باید جهان را بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل بدهی خواه با فرزندی خوب یا باغچه ای سرسبز اگر فقط یک نفر با بودن تو ساده ترنفس کشیدیعنی تو موفق شده ای  

Subscribe to a channel

『 دِزیــره』

برایش نوشت:

«به تو می‌شود تکیه کرد و نگرانِ افتادن نبود.»

Читать полностью…

『 دِزیــره』

.

شقایق ها را باید با چشم‌ها
دوست داشت
نه با دست
آن ها در چشم‌ها شعله ور می‌شوند
و در دست‌ها پژمرده…


کریستین بوبن



Laura_Zambelli 📷

.

Читать полностью…

『 دِزیــره』

🪽به تو می‌اندیشم... ✨🤍






📝 #فریدون_مشیری
📻 #رضا_پیربادیان

Читать полностью…

『 دِزیــره』

در خود گریستم..
به دفعات
در خود گریستم؛
و لبخندی که مدت‌ها به مکافات روی صورت چسبانده‌بودم روی لبانم خشک شد
و اشتیاقم برای همه چیز کور...
وسط زندگی به خودم آمده‌بودم و دیده‌بودم که تا بالاترین موقعیت‌های ممکن رفته‌بودم و تمام زور خودم را زده‌بودم اما همه چیز خیلی وقت بود که تمام شده‌بود.
من داشتم درختی خشک را آبیاری می‌کردم و به نجات ریشه‌های پوسیده، امید داشتم!
روی دوش من، جنازه‌ای بود که با خود این سو و آن سو می‌کشاندم و انتظار داشتم معجزه شود و نپذیرفته‌بودم که "مرگ"، پایان تمام چیزها و رابطه‌ها و رابطه‌ها و رابطه‌ها و آدم‌هاست...

Читать полностью…

『 دِزیــره』

.


یکی از دوستان کارگردان را در ترکیه دیدم و توی احوال‌پرسی گفتم:

«خوبی؟»، گفت: «نه!» و من هیچی نگفتم.
او هم منتظر ماند که من بپرسم: «چرا؟» ولی نپرسیدم.
مقداری به خودش پیچید و آخرش گفت: «نمی‌پرسی چرا؟»
گفتم: «نه، چون می‌دانم حق با توست!» به هر حال با همه مشکلاتی که هر کدام داریم، صبح که بهم می‌رسیم، تایید می‌کنیم حالمان خوب است و به هر‌ حال، زندگی را انتخاب کرده‌ایم و نباید زیاد نق بزنیم، راهی جز این نداریم.
اگر می‌خواهی بمیری، بمیر. اما صبح روز بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و زندگی با قدرت تمام ادامه دارد و جلوه می‌کند.
یک نفر که جزو کسانی بود که رفته بودند تا غزاله علیزاده را پس از خودکشی از آن بالا پایین بیاورند، می‌گفت اگر خود او آن منظره را دیده بود، خودکشی نمی‌کرد؛ گنجشک‌ها روی درخت‌های بالای سرش می‌خواندند و آفتاب قشنگی از لابه‌لای برگ‌ها می‌تابید و روی ناخن‌هایش منعکس شده بود.
انگار نه انگار. خم به ابروی طبیعت هم نیامده بود که کسی این‌جا خودش را کشته است.
اگر آدم بداند که این همه در برابر عظمت طبیعت ناچیز است، طلبکاری‌اش از دنیا و توقعش از خودش کم می‌شود و این در نگاه آدم تحول ایجاد می‌کند.
من سعی می‌کنم در زندگی خصوصی‌ام، با اعلام مداوم طلبکاری از دنیا
، دست به خودکشی تدریجی نزنم.......


عباس کیارستمی


.

Читать полностью…

『 دِزیــره』

چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود.
وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت
: چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان !
و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم ! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟
گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم
از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم: من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.

دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم
گفتم :چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!

#چیستا_یثربی

Читать полностью…

『 دِزیــره』

.

هنوز اگر تو بیایی،
دوباره می‌شوم آغاز  ...



#حسین_منزوی

Читать полностью…

『 دِزیــره』

▪️

زبان فارسی ما دارد خفه می‌شود!
نه با گلوله، نه با سانسور...
که با واژه‌هایی که از دهان جوانان  بیرون می‌ریزد و بوی بی‌ریشگی می‌دهد.*

دیگر کسی نمی‌گوید «زمان»، می‌گوید «تایم. 
نمی‌گوید «باشه»، می‌گوید «اوکی». 
«نشانی» شده «آدرس»
«فشار روانی» شده «استرس»
«خطر» شده «ریسک»
«شگفتی» شده «سورپرایز»
«نظر» شده «کامنت»
«بازخورد» شده «فیدبک»
«طرح» شده «پروژه»
«گروه» شده «تیم
»، «طراحی» شده «دیزاین»
«فراگیر» شده «ترند»
«هدف» شده «تارگت»
«آغاز» شده «استارت»
«پایان» شده «فینیش»
«رایگان» شده «فری»
«ویژه» شده «پریمیوم»
«مکان» شده «لوکیشن»
«پوشه» شده «فولدر»
«پرونده» شده «فایل»
«پخش» شده «پلی»
«مکث» شده «پاز»
«واکنش» شده «ری‌اکشن»
«متن» شده «تکست»
«رنگ» شده «کالر»
«قلم‌نوشت» شده «فونت»
«زمینه» شده «تم»
«داده» شده «دیتا»
«برخط» شده «آنلاین»
«خارج از خط» شده «آف‌لاین»
«فشردن» شده «کلیک»
«بازدید» شده «ویو»
«پاسخ» شده «ریپلای»
«کاوش» شده «اکسپلور»
«سبک» شده «استایل»
«عملکرد» شده «پرفورمنس»
«حذف» شده «دلیت»
«رونویسی» شده «کپی»،
«نوشته» شده «پست»
«پسند» شده «لایک»
«داستان» شده «استوری»
«جعلی» شده «فیک»
«بی‌نقص» شده «پرفکت»
و...............................

و همه این‌ها را با افتخار می‌گویند. 
با ادای «باوقار بودن». 
انگار هر واژهٔ بیگانه، نشان تمدن است و هر واژهٔ فارسی، نشانهٔ عقب‌ماندگی.

اما این، عقب‌ماندگی نیست. 
این، خودباختگی است. 
این، مرگ تدریجی عزت است.

زبان، فقط ابزار حرف زدن نیست. 
زبان، حافظهٔ جمعی ماست. 
زبان، خاکریز فرهنگ است. 
وقتی واژه‌های مان را مفت می‌فروشیم
یعنی سنگرمان را واگذار کرده‌ایم.
خطاب به جوانان، به نسل آینده

تو که گوشی هوشمند داری  
تو که در شبکه‌های اجتماعی می‌نویسی  
تو که با دوستانت حرف می‌زنی...
بدان که هر واژه‌ای که به کار می‌بری، یا سنگر است، یا شکاف.

اگر «شگفتی» را با «سورپرایز» عوض کنی  
اگر «نشانی» را با «آدرس» عوض کنی  
اگر «باشه» را با «اوکی» عوض کنی  
داری سنگر را واگذار می‌کنی.
داری به بیگانگی خوش‌آمد می‌گویی. 
داری به فراموشی لبخند می‌زنی.
و این، نه باکلاسی‌ است، نه جهانی شدن.
این، خودکشی فرهنگی‌ است.


یادآوری بزرگان ادب فارسی

فردوسی، هزار سال پیش گفت: 
«زنده‌ام با زبان و با سخن، 
مرده‌ام بی‌زبان، بی‌وطن.»

سعدی، با واژه‌های فارسی، انسان را به اخلاق رساند. 

حافظ، با زبان فارسی، عشق را جاودانه کرد. 

مولوی، با واژه‌های فارسی، عرفان را جهانی کرد. 

خیام، با زبان فارسی، فلسفه را به کوچه‌ها آورد. 

نظامی، با واژه‌های فارسی، داستان را به شعر بدل کرد...

و حالا ما، وارثان این زبان  
داریم آن را با «ری‌اکشن» و «فیدبک»  خفه می‌کنیم.

زبان فارسی، مجروحی‌ است که هنوز زنده است. 
اگر امروز از آن دفاع نکنیم  
فردا دیگر چیزی برای دفاع باقی نمی‌ماند.

نه شعر  
نه اندیشه  
نه عزت.

برگردیم. 
نه فقط به گذشته  
به ریشه......  


سیدرضاحسینی، رییس انجمن نویسندگان برتر ایران


.

Читать полностью…

『 دِزیــره』

قفس، دل من است.
و دلتنگی پرنده ای ست،
كه پر نمی كشد از اين قفس....

#سارا_قبادی

Читать полностью…

『 دِزیــره』

🌤
.
ز وصل و هجر خود آسایش و عذاب منی

تـویی که مایهٔ تسکین و اضطــراب منی

#فروغی_بسطامی


و سلامِ من…

بر آفتاب چشم‌های تو باد
ڪـه صبح به صبح
صحنه ی  طلوعی سرخ را
در شریان‌هایم
به نمایش درآورده
به صبحــــم‌ ،
به جهانــــم ،
به جانــــــم ،
خوش آمـدی ای جـان
...🤍🕊

#ناهید_غلمانی_خامنه
صبـ🌱ـح شد، خیـر است…

Читать полностью…

『 دِزیــره』

🌻هیچ می‌دانید گل آفتابگردان، طبق
اسطوره‌های یونان روزگاری یک زن بود؟


افسانه‌ها می‌گویند پیش از آن‌که این گل
طلایی سر از خاک بیرون بیاورد، پری
دریایی زیبایی به نام «کلایتی» زندگی
می‌کرد؛ پری‌ای که دیوانه‌وار عاشق
هلیوس، پسر خورشید، شده بود.

تنها دلخوشی زندگی کلایتی این بود که هر
روز چشم به آسمان بدوزد و ارابه‌ی آتشین
هلیوس را در پهنه‌ی آسمان دنبال کند؛ با
نگاهی سرشار از عشق و انتظار.

هلیوس نیز زمانی کلایتی را دوست داشت،
اما این عشق دوام نیاورد و دل اوگرفتار
زیبایی لئوکوتوئه، دختر اورخاموس پادشاه سرزمین پارس، شد.

کلایتی که از اندوه و حسادت می‌سوخت،
راز عشق آن دو را فاش کرد. پدر لئوکوتوئه،
از شدت خشم دخترش را به مرگی تلخ
محکوم کرد و او را زنده به خاک سپرد.

پس از آن، کلایتی پشیمان و دل شکسته،
روزها و شب‌ها بی‌حرکت نشست و به
خورشید خیره ماند؛ آن‌قدر که پاهایش در
زمین ریشه دواند و به گلی تبدیل شد.

گلی که همیشه رو به خورشید می‌گردد؛
آفتابگردان.و این‌گونه، کلایتی از یک پری
عاشق به نمادی از عشق از دست‌رفته،
حسرتی عمیق و قلبی گرفتار در خاطره
تبدیل شد.🌻

Читать полностью…

『 دِزیــره』

نپرس در هوایِ تو، کدام لحظه گم شدم.

لحظه‌ی‌گرگ‌و‌میش

Читать полностью…

『 دِزیــره』

.
مرا یاد خواهی کرد
روزی که چشمانت خیس
و زیبایت
تنها در شعرهایم
باقی مانده...


حال خوب🤍

Читать полностью…

『 دِزیــره』

🌤
.
ٺو ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ!
ٺا ڪم ﻧﯿﺎورم!
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ ٺاﻓﺮﺍﻣﻮﺵ نڪنم!
؏ﺸــــﻖ ﺭﺍ...
…… .ﺯﻧـﺪڪَﯽ ﺭﺍ
................ﺑــﻮﺩﻥ ﺭﺍ
.. ...🤍🕊

#پل_الوار


بنویس: «می‌آیم»
تا آشیانه
به گام و به دست و سلام
آراسته شود ...🌱🕊


#منوچهر_آتشی
صبـح شد، خیـر است…

Читать полностью…

『 دِزیــره』

نوشته بود: «زیبا دیدن، انعکاسِ عنصرِ زیبایی در درونِ خودِ ماست.» چقدر باهاش موافقم! همیشه هم از آدم‌هایی که بابت زمین و زمان غر می‌زنن و از زندگی شاکی‌ان، فاصله می‌گیرم. زندگی، هرچقدر هم سخت باشه، باز هم ارزش زیستن داره عزیزِ من!

Читать полностью…

『 دِزیــره』

.

هم‌چو صبحم یک نفس باقی‌ست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا، تا جان برافشانم چو شمع


#حافظ

Читать полностью…

『 دِزیــره』

در سمتِ پرنده فکر می‌کرد🕊✨
با نبضِ درخت
نبض او می‌زد.
مغلوبِ شرایطِ شقایق بود.
مفهومِ درشتِ شَط
در قعرِ کلامِ او تلاطم داشت...


📝#سهراب_سپهری

Читать полностью…

『 دِزیــره』

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🕊❤️‍🔥
روزی خواهم رفت
به كرانه‌های بزرگ عشق
فرو خواهم رفت در شن‌های خواستن
با خود، رازِ شام‌گاهان را خواهم برد
جنگل هم‌چون
  چلچراغی بر ما فرود خواهد آمد

روزی لبخند خواهم زد به تولد روزها...
آسمان را خواهم دید
    آن‌سان كه یک دست را
دست‌ات بر من خواهد بود
                آن‌سان كه بر كرانه‌ی دریا...

تابستان مرا در برخواهد گرفت
و دریا دل‌اش را خواهد گشود...


به "تو باز خواهم گشت"
از میوه‌ها و آرزوها سرشار
زمان در من خواهد مرد
و من
       بر زمان خواهم خفت

چشمه خواهد جوشید
        از چشمان پُر غبارمان
هیچ چیز باز نتواند داشت
آن شب گرمابخش را
         تپه در دوردست
می‌خواند ما را
               می‌خواهد ما را

افق بازو گشاده است
       با انگشت‌های منزوی
سنگینی شام‌گاهان
    ما را به پهنه‌های بی‌كران می‌رانَد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🕊❤️‍🔥
📝  فریدون رهنما
🔃برگردان: فریده رهنما

اشعار رهنما به زبان فرانسه و در پاریس منتشر شده است

Читать полностью…

『 دِزیــره』

🌤
.
سحر ، کرشمهٔ صبحم
بشارتی خوش داد

  که کس همیشه
   گرفتار غم نخواهد ماند ...🤍🕊

#حافظ


خورشید گــو نخندد، صبحی تتق نبندد

ای برق خنده‌هایت از آفتاب خوش‌تر🌱🕊

#حسین_منزوی

صبـح شد، خیـر است…

Читать полностью…

『 دِزیــره』

-/دلم واسه خندیدنت تنگ شده.

Читать полностью…

『 دِزیــره』

و چه احساس نجیبی‌ست که با دیدن تو
طلبِ عشق زِ بیگانه ندارم هرگز.

- مهران‌قدیری.


#فرش_ایرانی

Читать полностью…

『 دِزیــره』

🪽◞‌کتـابخـانـه‌ی نیـمـه‌شـب◜
آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌ خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌ کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازش خوشش نمی‌آید، مثلا حومه‌ی شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.

Читать полностью…

『 دِزیــره』

☀️

قاصدک،
شعر مرا از بر کن…

برو آن گوشه باغ، سمت آن نرگس مست
و بخوان در گوشش، و بگو باور کن…

یک نفر یاد تو را، دمی از دل نبرد...…


هشت کتاب
#سهراب_سپهری


.

Читать полностью…

『 دِزیــره』

پناه برده بودم به جنگ
از پیراهن سفید تو
به آرامش قبل از طوفان
از سرخی صورتت
بعد از بوسیدن


پناه برده بودم به دیوار زبر و خاکستری باغ
از انجیرهای بنفش تازه رسیده از داغ آفتاب
روی بلندترین شاخه های سبز
وقتی نگاهت می کردم

امان از چاه نفت چشمهای تو
که دنیا را به جان هم انداخته
پناه از دکمه ی باز و رگ های گردنت
به هرمزگان و اشتیاق هر چه محموله ی ممنوع به عبور
پناه از دست هایم روی شانه هایت
بر لنج های قاچاق و اضطراب مجازاتی سنگین

پناه برده بودم به بزرگترین مسئله ی خاورمیانه
از شقیقه های تو
که بین سفید و سیاه به مذاکره نشسته بودند
وقتی با توافقی نابهنگام غافلگیرم می کردند

و تو در صدر تاریخ توطئه های جهان
در جغرافیای خاطرات من
                          پیر می شدی!

Читать полностью…

『 دِزیــره』

تو انتخاب من نبودی، سرنوشتم بودی. ‏تنها انگیزه‌ ماندنم در این وانفسای شلوغ ‏در این زندگی بی‌اعتبار.

نامه‌های عاشقانه | عباس معروفی 💌

Читать полностью…

『 دِزیــره』

اما هر اتفاقی هم که بیفتد، فراموش نکن که آدمی در این جهان هست که همیشه و هر لحظه می‌توانی پیش او برگردی، روزی از ته قلبم تمام آنچه دارم و آنچه هستم را به تو بخشیده‌ام، تو قلبم را با خود خواهی داشت تا وقتی که من این جهان غریب را ترک بگویم، جهانی که دارد خسته‌ام می‌کند، تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشته‌ام.

خطاب به عشق | آلبر کامو

Читать полностью…

『 دِزیــره』

꒱ همـه معتقـدن کـه بایـد چیـزِ خاصـی در رابطـه با حـدود و مـرز‌های جهـان وجـود داشتـه باشـه. و جالـب اینجاسـت که هیـچ حـد و مـرزی نیسـت. و تـلاش انسـان‌ها هم نباید مـرزی داشته باشه. زندگـی هرچقـدر هم بـد بنظـر بیاد، باز هم کـاری هسـت که بتونیـن انجـام بدیـن و در اون موفـق بشین. تـا وقتـی زنـدگی هسـت، امیـد هم هسـت.꒰‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Читать полностью…

『 دِزیــره』

💚🍀✨🕊

روز از پای صنوبرها،
تا فراترها می‌رفت...
و چنان روشنْ کوه،
که خدا پیدا بود.
دست‌هایت، ساقه‌ی سبز پیامی
را می‌داد به من

و سفالینه‌‌ی اُنس،
با نفس‌هایت آهسته ترک می‌خورْد
و تپش‌هامان می‌ریخت به سنگ.

از شرابی دیرین،
شن تابستان در رگ‌ها...

و لعاب مهتاب، روی رفتارت.
تو شگرف، تو رها...
فرصت سبز حیات،
به هوای خنکِ‌کوهستان می‌پیوست.
و هنوز در سر راه نسیم
پونه‌هایی که تکان می‌خورْد
جذْبه‌هایی که به هم می‌خورد...


  

✍ #سهراب_سپهری
📻#استاد_کلهر

Читать полностью…

『 دِزیــره』

.
همه‌ی دین‌ها…
از طریق ارث به ما می‌رسند
مگر ....؏ﺸــــﻖ.....
زیرا عشق تنها دینی‌ست
که پیامبرانش را خود می‌آفریند… 🥀🕊

#سعاد_الصباح


اصل آیینِ فراموشیِ غم،
آن دَم باشد....
که تو باشی به کنارم..
همه ی غمهـــــــا
                  پـــــــَر........🥃🕊


#مریـــــــــم_نجفی🍂

Читать полностью…

『 دِزیــره』

.

#قشنگیات

.

Читать полностью…
Subscribe to a channel