ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوش آن که حلقههای سر زلف واکنی
دیوانگان سلسلهات را رها کنی
کارِ جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی
تو عهد کردهای که نشانی به خون مرا
من جهد کردهام که به عهدت وفا کنی
من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی
گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو تَرک جفا کنی
سر تا قدم نشانهٔ تیر تو گشتهام
تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی
تا کی در انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی
دانی که چیست حاصل انجام عاشقی
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#فروغی_بسطامی
🎙بانو #فخری_نیکزاد
#حضرت_حافظ
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
#گلرخ_امینیان
چه نشستی دور چون بیگانگان...؟!
اندرآ در حلقهٔ دیوانگان
شرم چهبْوَد؟ عاشقی وآنگاه شرم
جان چه باشد؟ اینهوس وآنگاه جان
میفروشد او به جانی بوسهای
رو بخر کان رایگان است رایگان
آنک عشقش خانهها برهم زدهست
آمد اندر خانهٔ همسایگان
کف برآوردهست این دریا ز عشق
سر فروکردهست آن مَه ز آسمان
ای ببسته خوابها امشب بیا
خواب ما را بین چو وصلت بینشان
هر شهی را بندگانش حارسند
شاه ما مر بندگان را پاسبان
شاه ما از خواب و بیداری برون
در میانِ جان ما دامنکشان
اندر این شب مینماید صورتی
مشعله در دست یا رب کیست آن
خواب جَست و شورش افزودنگرفت
یاد آمد پیل را هندوستان
آتشِ عشقِ خدا بالا گرفت
تیر تقدیر خدا جَست از کمان
دانهای کان در زمینِ غیب بود
سر زد و همچون درختی شد عیان
برق جَست و آتشی زد در درخت
آتش و برق شگرف بیامان
سبزتر میشد ز آتش آن درخت
میشکفت از برق و آتش گلسِتان
این درختان سبز از آتش شوند
آب دارد این درختان را زیان
تا تُوی پیدا نهان گردد درخت
او شود پیدا چو تو گردی نهان
شمس تبریز است باغ عشق را
هم طراوت هم نما هم باغبان
#حضرت_مولاناЧитать полностью…
#مولانای_جان
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی
خستهای را که دل و دیده به دست تو سپرد
از سی مرغ تا سیمرغ✨🪽جلد اول، فصل ششم
✍#منطق_الطیر_عطارЧитать полностью…
📻رادیو ایران
در عشق خلاصه ی جنون
از من خواه
جان رفته و سرنگون
از من خواه
صد واقعه روز فزون
از من خواه
صد بادیه ی پر آتش و خون
از من خواه
#مولانای_جان
اگـر جــان بخــوانم تـرا، راست گــفتم
کـه جـان ناپـدیـدست، وتـو ناپدیدی
بـه فریـاد مـن رس، کـه ایـن وقـت رحمــست
کـه صـد جـا بـه فریاد جـانم رسیــدی
#مولانای_جان
تا ز خود بیرون نیایی خویش را نتوان شناخت
عیب تیر کج در آغوش کمان معلوم نیست
#صائبتبریزی
ابوسعید ابوالخیر در راه بود، گفت:
«هر جا که نظر میکنم، بر زمین همه گوهر ریخته و بر در و دیوار همه زر آویخته. .
کسی نمیبیند و کسی نمیچیند.»
گفتند: کو، کجاست؟
گفت: «همهجاست، هر جا که میتوان خدمتی کرد؛
یا هر جا که میتوان به راحتی دلی بهدست آورد. آنجا که غمگینی هست
و آنجا که مسکینی هست؛
آنجا که یاری طالبِ محبت است
و آنجا که رفیقی محتاج مروت.»
#ابوسعید_ابوالخیر
خُنُک آنکه:
چَشمَش بِخُسبد و
دلش نَخُسبد؛
وای بر آنکه:
چَشمَش نَخُسبد و
دلش بِخُسبد.
#شمس_تبریزي
ای بَسا بیدارْ چَشمِ خُفتهدل
خود چه بیند دیدِ اَهْلِ آب و گِل؟
آن کِه دلْ بیدار دارد، چَشمِ سَر
گَر بِخُسبَد بَرگُشایَد صد بَصَر
گَر تو اَهْلِ دل نهیی، بیدار باش
طالِبِ دل باش و در پیکار باش
وَرْ دِلَت بیدار شُد، میخُسب خَوش
نیست غایِبْ ناظِرَت از هفت و شَش
#مولانای_جان
آن دم که مرا بگرد تو دورانست
ساقی و شراب و قدح و دور، آنست
واندم که ترا تجلی احسانست
جان در حیرت چو موسی عمرانست
#مولانای_جان
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
تو کعبهای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
اینها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر
بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم
گر سالها ره می روی چون مهرهای در دست من
چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم
#مولانای_جان
سه چیز پایدار نماند: مال بیتجارت
و علم بیبحث و مُلک بیسیاست.
«گلستان سعدی»
درس سحر (شهرام ناظری)
شعر: حافظ
سخن بیپایان است، اما به قَدرِ طالب فرو میآید.
حکمت همچون باران است، در معدنِ خویش بیپایان است، به قَدرِ مصلحت فرود آید. در زمستان و در بهار و در تابستان و در پاییز، به قدرِ او.
چون در خدمتِ عطار آمدی، شِکَر بسیار است، اما میبیند که سیم چند آوردی، به قدرِ آن دهد. سیم اینجا همت و اعتقاد است؛ به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آید.
«گزیدهای از فیه ما فیه- مولانا»
سخنان حکمتآمیز و معانی ارزشمند، پایانی ندارند، اما تنها به اندازه ظرفیت و آمادگی درک جویندگان، بیان میشوند.Читать полностью…
حکمت نیز مانند باران، بیپایان و بیکرانه است، اما نزول آن به مصلحت و شرایط بستگی دارد.
به عنوان مثال، اگر نزد عطار بروی، به اندازه سرمایهای که با خود آوردی، به تو شکر میدهد، هرچند انبارش مملو از شکر باشد.
حکمت و اسرار نیز چنیناند؛ تنها به اندازه نیاز و تلاش طالب به او عطا میشوند. سرمایهی طالب در این مسیر، همت و ایمان اوست.
ای ﺗﻮ ﻧﻴﻤﻪی دﻳﮕﺮم
ای دﻟﻴﻞ ﭼﺸﻢ ﺗﺮم
ﺑﻨﮕﺮ ﻧﮕﻪ ﺗﻮ روی ﭼﻮ
ﻣﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻛﺮده
⊹ سرمستان
⊹ همایونشجریان
من ترک وصال تو نگویم
الا به فراق جسم و جانم
جناب #سعدی
🔅
"و واعَدْنا مُوسی ثَلاثِینَ لَیْلَةً"
و موسی را سیشب وعده دادیم. اعراف/۱۴۲
[ای محبوب من... وعده واپس دار و به فردا و فرداها بیفکن، به من وعده بده و وفا نکن]
#کشف_الاسرار_میبدیЧитать полностью…
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من
وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و مجنون دل من خانهی پرخون دل من
بهر تماشا چه شود رنجه شوی تا دل من
خورده شکرها دل من بسته کمرها دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
مرده و زنده دل من گریه و خنده دل من
خواجه و بنده دل من از تو چو دریا دل من
ای شده استاد امین جز که در آتش منشین
گر چه چنین است و چنین هیچ میاسا دل من
سوی صلاح دل و دین آمده جبریل امین
در طلب نعمت جان بهر تقاضا دل من...
#مولانای_جان
آن جاه و جمالی که جهانافروز است
وان صورت پنهان که طرب را روز است
امروز چو با ما است درو آویزیم
دی رفت و پریر رفت که روز امروز است
#مولانای_جان
آن چیست کز او سماعها را شرف است
وان چیست که چون رود محل تلف است
میآید و میرود نهان تا دانند
کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است
#مولانای_جان
گفتگوی عشق را نازم
که چون اندامِ یار
هر لباسی را که میپوشی بر او،
زیبنده است...
#واعظ_قزوینی
" هر که اندر عشق یابد زندگی
کفر باشد پیش او جز بندگی"
#مولانای_جان
آنکس که معنای زندگی را در عشق به
معشوق دریافت, جز خدمت معشوق
هیچ رسم و آیینی دیگری را ارزشی
نمی گذارد...
آن را که خدای چون تو یاری داده است
او را دل و جان و بیقراری داده است
زنهار طمع مدار زانکس کاری
زیرا که خداش طرفه کاری داده است
#مولانای_جان
از دیده برون مشو که نوری
وز سینه جدا مشو که جانی
#مولانای_جان