270
روزنگار جایی برای انتشار روزمرگی و روزمردگیها. گاهی یه کانال خونهی دله! به خونهی دلم خوش اومدید.
•
وقتی میفهمیم که فراموش شدهایم، بن وجودیمان به لرزه میافتد و یکجور حس بیگانگی با جهان اطراف بهمان دست میدهد.
اما صبر کن،
ما همیشه فراموش میشویم، فقط بعضیهایش را میفهمیم.
مثل وقتی که دستمان میآید دروغ شنیدهایم وگرنه بهکرات با ناراستی مواجه شدهایم و از آنها گذر کردهایم.
کشف حقیقت همیشه ممکن است دو جنبه داشتهباشد: دانایی و پریشانی.
«نه به من نگو، بیشتر از این نمیخواهم بدانم.»
این یکی از شگفتانگیزترین عبارتهایی است که در طول زندگی ممکن است از دهانمان بیرون بیاید. گوینده پیشپیش میخواهد از پریشانی جلوگیری کند و به دنبال آن دانایی هم نیست.
این آدمها معمولاً فن محافظتکردن از خودشان را به خوبی یاد گرفتهاند.
میدانند کنجکاوی با تمام دستاوردهایش، ظرفیت بهچاهانداختنمان را هم دارد. بنابراین فراموش میشوم و میدانم پیش از این دفعات دیگری هم بوده که فراموش شدهام.
با پریشانی سر میکنم.
آدمیزاد بههرحال در هیچچیز خبره نباشد، در کلنجاررفتن با آشفتگیها ماهر است. آنقدر کشتی میگیرد تا یک طرف خسته شود.
بر ما به صدها مرتبه، آنچه که علیه واقعیت بوده، رفته است. پس زندهباد نادانی مسالمتآمیز!
•
@Passion_pursuie
آره عزیزم واقعیت همینه.
تو دوست داشتنی نیستی. هیچ وقت نبودی. هیچ وقت هم نخواهی شد. بس کن این جنگ احمقانه رو.
هر وقت تونستی بپذیری اون موقع معجزه رخ میده.
تو رو هیچ کس گردن نمیگیره حتی خونوادت.
•
تعلق خاطر علاقهای است مبتنیبر سرگذشتی معنادار و مملو از دلبستگی با کسی یا چیزی که گمان میکنیم بخشی از آن شدهایم یا آنچیز یا آنکس تکهای از ما است.
•
@passion_pursuie
هاروکی موراکامی:
"بهترین آدمهای زندگی ما آنهایی هستند که میتوانند وارد سکوت ما شوند؛ بدون اینکه آن را بشکنند ...!"
@passion_pursuie
•
مصیبت ضربدر مصائب، مصائب بهعلاوهی انبوه مرثیهها و ما و مرثیهها، یکلنگدرهوا، دلگیر از خدا، دستشُسته از دعا، هاجوواج و حیران، در فوجی از بحران، در هوای بهغایت دلانگیز بهاری تهران، میپرسیم کو جوانیمان؟
زیاد نیست تااینحد آسیبهای روانیمان؟
راستی کجا رفت آمال و آرزوهایمان؟
•
@passion_pursuie
حتی منی که موجیم که ارامش ما ... پرسن بودم هم به شدت دپرس و غمین و افسرده شدم. اگه نیاز به آموزش دارین، دانانو رو تو بله سرچ کنید.
با دانانو مهارتهای جدید رو یاد بگیر. پلتفرم جامع آموزشهای رایگان
📌 برنامه نویسی 📌کنترل پروژه 📌گرافیک
و کلی مهارت دیگه...
ble.ir/join/3nnbJJX6kU
ble.ir/join/3nnbJJX6kU
کم کم کانال زبان رو هم راه میندایم
یک جامعهی طبقاتی فقط بر اساس وجود فقر و نادانی قابل دوام است، تا آگاه نشدهاند عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
جامعه ای که عصیان کند حتی اگر صد بار موفق نشود اما چون آگاه شده است عاقبت روزی موفق میشود.
📖کتاب ۱۹۸۴
👤جورج اورول
«۱۹۳۲؛
استالین در جایگاه رهبر بلامنازع اتحاد شوروی قرار داشت،
اما زندگی خصوصیاش با بحران عمیق روبهرو بود.
تنشهای مداوم خانوادگی، انزوای شخصی و فشار روانی ناشی از سیاستهای خشن داخلی،
به خودکشی نادژدا آلیلویوا، همسرش، انجامید.
این رویداد نقطهای تعیینکننده در تشدید بدبینی و سختگیریهای استالین شد؛
سالهایی که پس از آن آمد، با گسترش کنترل امنیتی،
حذف سیستماتیک مخالفان و شکلگیری فضای ترس در ساختار قدرت همراه بود .
بعد از اینکه استالین عملاً قدرت رو تو دست گرفت، یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ شوروی شروع شد؛ تسویهحساب با رفقا و همرزمان قدیمی. خیلیها که دوشادوشش انقلاب کرده بودند، یا حذف شدند یا به بدترین شکل ممکن از صحنه کنار رفتند.
۱. ریشهی ماجرا: وسواس قدرت و بیاعتمادی.....
•
گفتم دارم میروم که بروم تا «رفتن» خودم را یادم بیاورد. خودم که جا میماند تا هیچوقت جا نگذارد. گفتم میروم که من و رفتنم قد یک عمر، قدرشناسانه با هم بگوییم و عقب برویم تا برسیم به آن دفعهی اول گمشدن. آنجا که حیرانترین بودیم؛ طعم اولبارِ تنهایی، ریختن سقف آرزوها، سرمای بعدش، کوچکشدن جهان و آشیانهای که رنگ میباخت و نفسهایی که زنگ میزد. گفتم هر بار به آنجا میرسم نوک کفشم پایم را میزند. رفتنْ مگر به پیش نیست؟ پس چرا ما در رفتنمان به عقب بازگشتهایم بیاینکه حس عقبماندگی و اقلیت بهمان دست بدهد.
من و رفتنم تغییر مسیر دادیم و حالا دل به جاده زدیم. من دوست دارم زمانی که از عالم بُریدهام به جادهها نگاه کنم. در جادهها همه میروند و رفتن تقدس دارد. راستش آنطور که نگاهم کرد فهمیدم که فهمید دردم چه است. متأسفانه. هراسِ ماندنم را فهمید که من را میکُشد و گاه میکِشد که بروم، نمانم. من و ماندنم رابطهی خوش نداشتیم، سالهاست. هیچجا نمیتوانم که بمانم، بیاختیار. هرجا که میرسم میخواهم بروم. اصلن برای همین است من و رفتنم آبمان توی یک جوب میرود و قد یک عمر، قدرشناسانه حرف داریم که بههم بزنیم اما همین که من و ماندنم تنها میشویم، من گُم میشوم؛ او حیران. من کم میآورم، او به سُرفه میافتد و من هرچه میگردم داروهاش را پیدا نمیکنم. داروهاش گیر نمیآید. از تحریم بهاینطرف داروهاش یا نمیآید یا باربَرها داروها را توی دریا میریزند. میدانید کوسهها سالهاست که به سُرفه نمیافتند و عمرشان طولانیتر شده؟
نمیدانید.
حالا به رفتنم قول دادهام، یکی از همینروزها، گفتهام فصلش برایم فرق ندارد. من از همهی فصلها بیزارم. قول دادهام من و رفتنم برویم که برویم تا ماندنم دیگر خیال خامی بهسرش نزند. هراس ماندن دارم. کابوسش شبها و هراسش روزها توی جانم پیادهروی میکنند. روزانه پانزدهکیلوکتر و شبانه هفتساعتونیم. رفتنِ عزیزتر از جانم، بیش از ذوق آغاز، بهتر است شوق استمرار داشتهباشیم. ماندنِ همیشه بلای جانم؛ برای گربه هیچچیز طبیعیتر از «دوستداشتنِ» موش نیست.
•
جوزف استالین با نام اصلی یوسیف ویساریونوویچ جوگاشویلی در ۱۸ دسامبر ۱۸۷۸ (برخی منابع ۱۸۷۹) در شهر گوری واقع در گرجستانِ آن زمان، که بخشی از امپراتوری روسیه بود، به دنیا آمد. کودکی او در محیطی فقیرانه و پرتنش گذشت و همین سالهای نخست نقش مهمی در شکلگیری شخصیت سختگیر و بدبین او داشت.
پدرش ویساریون جوگاشویلی کفاشی فقیر و الکلی بود که اغلب با خشونت با همسر و فرزندش رفتار میکرد. مادرش اکاترینه (ککه) گِلادزه زنی مذهبی بود ...
بنجامین فرانکلین (Benjamin Franklin) میگه که:
"Those who would give up essential Liberty, to purchase a little temporary Safety, deserve neither Liberty nor Safety."
ترجمه: "کسانی که آزادی ضروری خود را برای به دست آوردن اندکی امنیت موقت واگذار میکنند، نه شایستگی آزادی را دارند و نه شایستگی امنیت را."
خلاصه حواستون باشه به بهونه وضعیت حساس کنونی و امنیت سرتون کلاه نزارن
•
آدمیزاد عمیقاً بیچاره است؛ فقط یا نباید از این راز باخبر بشود یا نباید کسی به رویش بیاورد. مابقیاش هلکوهلک یکجوری جلو میرود.
•
@passion_pursuie
•
چند سالی است اسم آدمهایی که از چشمم میافتند را توی گوشیام، عوض میکنم.
این برای آن است که اغلب فراموش میکردم آنها یک روزی چه بلایی سرم آوردهبودند و دوباره و چندباره توی همان تلهی ارتباطی با آنها میافتادم. مثلاً در حال حاضر، توی فهرست مخاطبانم، کسی را به اسم «معیار اعتماد و احترام» سِیو کردهام. هر بار بههردلیلی فیلش یاد هندوستان میکند و زنگی یا پیامی میدهد، همین که این ترکیب اسم را میبینم، هشداری به حافظهام داده میشود و به یاد میآورم. به یاد میآورم و بعد آنطور که در جهت مراقبت از سلامت روان و ذهنم است، رفتار میکنم.
همین «معیار اعتماد و احترام» آدمی بود که بهکرات دروغ میگفت و آنقدر ناراستیهایش آزاردهنده میشد که وضعیت ارتباطی را به نامحترمانهترین شکل ممکن تبدیل میکرد.
بعضیها هستند که خیلی زود فراموش میکنند آدمها چه بلایی سرشان آوردهاند. این بلا، زیرپاییهای روانیای است که ما بارها تا مرز زمینخوردن میرویم و اما بههرنحوی تلاش میکنیم سر پا بایستیم. وقتی از آنها فاصله میگیریم، آنها دوباره سروکلهشان پیدا میشود. به هر دلیلی یک روزی به شما زنگ میزنند یا پیام میدهند. در روز تولدتان، تبریک سال تحویل، در بحبوبحهی جنگ و هزارویک بیمناسبت دیگر. اینجور وقتها گوشهای از مغز عاطفی خیلی سریع همهچیز را فراموش میکند و ارزش را روی همان لحظهای که خلق شده، بنا میکند. اما تجربه بهم ثابت کرده، اگر ما روزی از کسی فاصله گرفتهایم، حتماً دلایل منطقی و اخلاقی بیشماری داشتهایم. پس باید به این تصمیم وفادار بود.
دیروز، پسازمدتها دچار این وضعیت شدم. آدمی که مدتها پیش در یک وضعیت کاری، سوهان روحم شدهبود را به جایی دعوتبهکار کردهبودم. یکهو دیدم من در همان تلههای پیشین قرار گرفتم. آن آدم دارد دقیقاً همانکارها را میکند، دارد زیر پا میگیرد، دارد تنش پشتِ تنش میآفریند. توی گوشیام رفتم و نامش را به «مرداب تنش» تغییر دادم. من همیشه میگویم، به آدمهایی که یکبار ازشان فاصله گرفتید، تاحدامکان برنگردید. منظورم رابطهی عاطفی نیست؛ هر نوع رابطهای: کاری و دوستی حتی بیشتر منظورم است.
ممکن است در این حرفم متغیر «فرصت بازسازی رابطه» را در نظر نگرفتهباشم. اما «فرصت بازسازی رابطه» ظرفیت و توانمندیهایی میخواهد که بهاحتمالزیاد «معیار اعتماد و احترام»ها و «مرداب تنش»ها لیاقتش را نداشتهباشند.
از یک سنی به بعد، مراقبت از روان و ذهنمان بیشازهرچیز دیگری در زندگیمان اهمیت دارد و خب متأسفانه حافظهی بعضیهایمان درست کار نمیکند.
•
@passion_pursuie
هر وقت یکی بهم میگه:
«من برای زبان استعداد ندارم»
تقریباً مطمئن میشم مشکلش استعداد نیست. 😅
کنجکاوم بدونم که تو چرا هنوز به هدفت توی زبان نرسیدی؟
فقط یک جمله برام بنویس.
جواب بدم 👀👇
@Azm_hesari
@talk2_talk
عراقچی: ایران واقعا میخواد به یه تواقف جدی برسه!
ویتکاف: چطوری؟
عراقچی: خوبم داداش تو چطوری؟
•
قوی باشیم، مثل عزیزازدستدادههای دیماه. آنها قطبنما هستند؛ استوار و راسخ، جهتده و راهنما، والاتبار و باعظمت. میبینیدشان؟ هیهاتشان استخوانهایتان را اول نمیلرزاند؟ و بعد نیرویی شگرف و اساطیری بهتان تزریق نمیکند؟
قوی باشیم، مثل پدری که چشمهایش را بر مزار دردانهپسر تیر جنگی خوردهاش بست و سپس بیمحابا رقصید. آیا تخیل کرد؟ چه تصویری در ذهنش ساخت؟
این روزها شیون ممنوع است، نومیدی قدغن است. نکند همدیگر را سفت به آغوش نگیریم؟
مثل آن جگرمادر بالای سر فرزند خفتهدرخاکش که راه رفت و گفت: «فرزندِ من قهرمان است.»
این روزها وقت قبراقی است.
چراغ راه خانوادهی جانباختگان هستند، باید آنها را مشق کنیم و روی پاهایمان بایستیم. خون، درخت میشود، سبز میشود، جنگل میشود. ما میرقصیم و از این تاریخبهبعد، آدمهای از این جغرافیابهدور و از سرگذشت ما بیخبر وقتی رقص ما را ببینند سر در نمیآورند میخندیم یا گریه میکنیم. ما به رقصمان حسی نو میدهیم، حد فاصل شادی و اندوه، بینامتن پیروزی و شکست و کشاکش پذیرندگی و جنگندگی.
قرنها بعد کودکان این مرزوبوم در کتابهایشان میخوانند:
رقص، مبارزهی نیاکانمان بود. رقصش آنها الهامبخش چهار عنصر طبیعت بود: زلال بود، سوزان بود، حاصلخیز بود و نیرومند بود.
جانفدایی بسط امیدواری است.
•
@passion_pursuie
💡منتظر دانه درشت ها نباشید،
خود ما مردم اول بیاید اختلاف نظر ها رو به رسمیت بشناسیم و با هم صلح کنیم
نکات کلیدی رفتار استالین با این افراد
• هیچکس در امان نبود: حتی کسانی که چندین بار توبه کردند، اعتراف کردند و وفاداری نشان دادند (مثل زینوویف، کامنف و بوخارین)، در نهایت اعدام شدند.
• محاکمات نمایشی (Moscow Trials ۱۹۳۶–۱۹۳۸): در این دادگاهها، قدیمیترین بلشویکها مجبور به اعتراف به خیانت، جاسوسی برای آلمان/ژاپن/تروتسکی و توطئه علیه استالین شدند. اعترافها تحت شکنجه شدید گرفته میشد.
• پاکسازی ارتش: در ۱۹۳۷–۳۸ بیش از ۳۰ هزار افسر ارشد ارتش (از جمله سه نفر از پنج مارشال شوروی) اعدام یا زندانی شدند → این یکی از دلایل شکست اولیه شوروی در جنگ با آلمان بود.
• حتی نزدیکان خانوادگی......
از اینکه استالین تا حدود سال ۱۹۲۹ قدرت مطلق را در حزب و دولت به دست آورد، رفتارش با دوستان قدیمی، متحدان سابق و رقبای شکستخورده بسیار خشن، بیرحمانه و سیستماتیک بود. او تقریباً همه کسانی را که زمانی همرزم، متحد تاکتیکی یا حتی کمککننده در رسیدن به قدرت بودند، یا حذف کرد یا به شدت تحت فشار گذاشت و در نهایت نابود کرد.
خلاصه رفتار کلی استالین بعد از تثبیت قدرت
• ابتدا رقبا را منزوی، اخراج از حزب و تبعید میکرد.
• بعد از ۱۹۳۴ (بهویژه پس از ترور کیروف) به اعدام، زندان در گولاگ و پاکسازی کامل روی آورد.
• حتی کسانی که تا آخرین لحظه وفادار بودند یا تسلیم شده بودند، در امان نماندند.
• استالین پارانویا داشت و هر کسی را که حتی کوچکترین سابقه مخالفت یا محبوبیت داشت، تهدید بالقوه میدید .
استالین بعد از قدرت گرفتن، تقریباً تمام دوستان و متحدان قدیمی خود را یا اعدام کرد....
به قدرت رسیدن ژوزف استالین یکی از جالبترین و در عین حال ترسناکترین نمونههای مبارزه قدرت در تاریخ قرن بیستم است. استالین برخلاف تصور رایج، نه با محبوبیت تودهای و نه با تئوریپردازی برجسته (مثل لنین یا تروتسکی)، بلکه عمدتاً از طریق مدیریت تشکیلات حزبی، دسیسهچینی، اتحادهای موقتی و حذف تدریجی رقبا به قدرت مطلق رسید....
Читать полностью…
در این سرزمین دیگر شادی معنایی ندارد؛ اگر لبخندی هم هست، عادتیست کهنه بر لبانی مُرده. ما داغدارانِ ابدیم!
@Fundamental_Media
سه پنج روزه که بوی گل نیومد
صدای چهچهِ بلبل نیومد
روید از باغبانِ گل بپرسید
چرا بلبل به سیلِ گل نیومد؟
علیرضا افتخاری، محمد موسوی، جلال ذوالفنون
بهیادِ هزاران.
@passion_pursuie
معین
گلستون میشه این خونه، همینجوری نمی مونه ...
@passion_pursuie
تلگرام استوری گذاشتن رو برای کاربران ایرانی فعال کرده، بهتره این روزها این نکته رودر نظر داشته باشین که اگر پست کانالهارو توی استوری تلگرامتون اد کنید آیدیتون برای ادمین مشخص میشه.
از لحاظ امنیتی شاید براتون مهم باشه این موضوع.