-
فایلهای صوتی، تصاویر و کلیپهای مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متنهای زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh
بابای یکی از بچه ها … وایستا ببینم! به مامان سلام کردی؟
هنوز اخم داشت. نگاهم به فرو رفتگی چونه اش جلب شد، عین بابای نامردش! ولی امینِ من مرد بود؛ همین اخمی که از سر غیرت نشسته بین ابروهاش اینو می گه که پسرم مَرده. صورتم رو جلو بردم و بین ابروهاشو ب*و*سیدم. ب*و*سه ام رو با ب*و*سیدن گونه ام جواب داد و گفت:
-سلام. خوشم نمیاد ازش، یه جوری نگات می کرد.
لبخندی به صورتش پاشیدم و ازش خواستم سوار بشه و در آخرین لحظات نگاه غضبناکی به فرامرز انداختم و بعد سوار ماشین شدم.
هنوز ماشین رو به حرکت در نیاورده بودم که موبایلم زنگ خورد. با دیدن شماره ی عکاسی همه چیزو به کل فراموش کردم و بعد از اینکه تماس رو برقرار کردم بی اراده گفتم:
-جانم؟
-سلام خانم جاوید، مرجان هستم.
چشمامو برای ثانیه ای بستم و اتفاق تلخی که برای زندگیم افتاده بود رو به خاطر آوردم و با لحن شلی گفتم:
-سلام. خوبی عزیزم؟ چه خبر؟
کمی من و من کرد و این باعث شد دلم آشوب بشه دوباره پرسیدم:
-چیزی شده مرجان؟
-خانم جاوید خبر خوبی ندارم ….
انگار جونم از بدنم بیرون رفت، ماشین رو خاموش کردم و نالیدم:
-خبری از سهراب شده؟
-نه! راستش آتلیه … دچار سانحه شده، ایراد از سیم کشی ساختمون بوده، خونه ی طبقه بالا هم آتیش گرفته. الان آقای صابری، سوپری روبروی آتلیه زنگ زد عکاسی، محمد رفت ببینه چه خبره، گفت به شما هم خبر بدم.
در حالیکه دست هام به شدت یخ کرده بود و به احتمال زیاد فشارم هم افت کرده بود جواب دادم:
-الان خودمو می رسونم.
و به تماس خاتمه دادم. از آینه ی جلوی ماشین به پورشه ی سفیدی که با فاصله پارک شده بود نگاه کردم و زیر لب غر زدم:
-همیشه حضورت نحسه.
گرمی دست امین رو روی دستم حس کردم:
-چیزی شده مامان؟
با بغض به صورت سفیدش نگاه کردم و با صدای لرزون گفتم:
-نه … فقط یه کم به بدبختیام اضافه شد.
و اشکهام بی اراده به روی گونه ام ریختن و در سکوت به سمت آتلیه روندم.
سر خیابون پارک کردم و رو به امین گفتم:
پرت و اعصابی داغون کارهای مربوط به امتحانات رو ردیف کردیم و به محض خوردن زنگ از مدرسه خارج شدم و به سمت خونه رفتم و امین رو که طبق معمول زودتر رسیده بود برداشتم و با هم به خونه ی سحر رفتیم. اونقدر حالم خراب بود که نمی تونستم به خونه برم و باز جای خالی سهراب رو ببینم.
هر چند حال سحر از من خرابتر بود، با دیدنم مثل تمام این سه هفته ای که سهراب رفته بود بغضش ترکید و گریه سر داد. حس خیلی بدی رو تجربه می کردم. دقیقا معنی زندگی معلق رو می فهمیدم. با خودم می گفتم از این بدتر نمی شه و باز تهش به این نتیجه می رسیدم که از این بدتر مرگ سهراب و رفتن امینه و خدارو شکر می کردم که هنوز به اون نقطه از بدبختی نرسیده بودم.
***
فصل نهم:
صدای پخش ماشین رو کم کردم و به در مدرسه چشم دوختم و زیر لب غر زدم:
-خدا لعنتت کنه فرامرز … واسه ما بساط درست کردی آخر سال تحصیلی!
این یه هفته ی آخر رو از ترس حضور دوباره ی فرامرز خودم می اومدم دنبال امین، هر چند که حس می کردم فرامرز همون فرامرز قدیمه و هر چند وقت یه بار میاد و یه آتیشی میندازه به جونم و میره اما جانب احتیاط رو می گرفتم.
ضربه ای به شیشه ی ماشینم باعث شد تکون سختی بخورم، من جدیدا چقدر چشمم شور شده بود! با عصبانیت به فرامرز که یک دستش رو پشتش قرار داده بود و با لبخند ملایمی بهم زل زده بود نگاه کردم. طوری با فاصله ایستاده بود که من اصلا حضورش رو کنار شیشه ی ماشین حس نکرده بودم. کامل آهنگو خفه کردم که صدای آهنگ خزی که گوش می دادم بیرون نره و پیاده شدم و با اخم گفتم:
#پل_های_شکسته
قسمت ۹
البته که موفق شد اما نه به اون بهونه ای که سرش شرط بسته بود … من … مژده صمدی خیلی سریع تر از اونچه که یه آدم عاقل بتونه تصور کنه دلبسته ی فرامرز شدم و اونروز هم بهش اعتماد کردم تا فقط از توی خونه موبایلش رو برداره تا به بقیه ی تفریحمون برسیم اما چی شد؟ درست همین که قدم به داخل خونه گذاشتم حدود ده- دوازده تا پسر شروع کردن به دست زدن و تشویق کردن فرامرز و فرامرز هم دست به سینه روبروم ایستاد و اون دیالوگ مسخره رو گفت. همون که من سرت شرط بسته بودم و هیچ علاقه ای در کار نبود.
در سالن اصلی رو باز کردم و یک بار دیگه نفس عمیق گرفتم. بعد از اون اتفاق دو هفته به دانشگاه نرفتم و وقتی به اصرار نگار برگشتم مثل امروز سعی داشتم قدم هامو آروم ولی بلند بردارم که هم مسیر کوتاه تر بشه و هم حول بودنم مشخص نشه و درست مثل همین امروز … مسیر بی نهایت طولانی بود.
چند ضربه ی کوتاه به در زدم و به محض شنیدن تعارف خانم رضایی وارد دفتر مدرسه شدم. برخلاف تصورم فرامرز اونجا نبود، تموم فیس و بادم یهو خوابید و قیافه ام عین ماتم زده ها شد اما قبل از اینکه حرفی بزنم خانم رضایی به سمتم اومد و با صدای آرومی گفت:
-تو دفتر آقایونه. دیدم اینجا شلوغه گفتم اونجا منتظر بمونن.
چشم هامو برای ثانیه ای بستم تا حالم سر جاش بیاد.
-بمیرم الهی. ترسیدین؟
چشم هامو باز کردم و گفتم:
-امینو که ندیده؟
با لبخندی سرش رو به چپ و راست تکون داد. تشکری کردم و گفتم:
-کجا برم؟
با دست اتاق روبرو رو اشاره کرد و بعد با عذرخواهی به داخل دفتر برگشت. چند بار نفس عمیق کشیدم و دوباره شونه هام رو صاف کردم و سینه ام رو جلو دادم و با اخم به سمت دفتر رفتم و بعد از زدن چند ضربه بدون این که منتظر بمونم در رو به سمت جلو هل دادم. فرامرز و آقای خلیلی (معاون مدرسه) رو به روی هم نشسته بودن و چای می خوردند. سلام کردم، فرامرز اول گوشه چشم نگاهم کرد و جواب سلامم رو داد ولی بعد از یک ثانیه چنان سرش رو به سمتم چرخوند که صدای گردنش رو من و آقای خلیلی هم شنیدیم و بعد صدای آخ گفتن خودش در اومد.
خونسرد به صورتش نگاه کردم. عجیب بود ولی واقعا خونسرد بودم. فرامرز همون شکلی بود که من فکر می کردم … یک جوون شیک پوش از فرنگ برگشته ی سی ساله … و همچنان خوش تیپ!
از روی مبل بلند شد و در حالی که با یک دستش گردنش رو ماساژ می داد نگاهش رو از سر تا پام گذروند و با لبخند ملایمی گفت:
-خوبی؟
قدمی به عقب برداشتم و گفتم:
-میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
زبونش رو گوشه ی لبش قرار داد و بعد از یه نگاه عمیق و دلخور بابت احتمالا ضایع شدنش جلوی آقای خلیلی، با جدیت گفت:
-البته!
و رو به خلیلی گفت:
-خوشحال شدم جناب!
و باهاش دست داد و به سمت در اومد، من هم از خلیلی عذرخواهی و خداحافظی کردم و زودتر از فرامرز به سمت در سالن رفتم. تا وقتی از حیاط مدرسه خارج بشیم هیچ کدوم حرفی نزدیم. به محض اینکه به پیاده رو رسیدیم تمام رخ به سمتش برگشتم و گارد گرفتم:
-برای چی اومدی اینجا؟
ابروهاشو بالا فرستاد و گفت:
-اومدم پسرمو ببینم!
...🌻
(به جای قیل و قال، به قولهایتان عمل نمایید)
وفای به عهد، نشانه خردمندی، زبان مشترک انسانهای بزرگ و سند شخصیت آنان است.
چرا که شخصیت انسان برابر است با ارزش وعدههایی که به آنها عمل میکند.
بیاعتنایی به وعدهها، بیاعتنایی به کمال خویشتن است.
بنابراین، به جای قیل و قال، به قولهایتان عمل نمایید.
مهرداد رشیدی
مدرس روانشناسی🌻
نمیدانم
اگر روزی خیابان عاشق شود
دلتنگی اش را
کجا
قدم بزند...
#ایوب_چراغی
.
رنگها را
تو به جهان بخشیدهای؛
گر نبودی تو، بیگمان
سیاه و سفید
میماند این جهان
نزار قبانی
.
صبحِ امید و پَرتو دیدار و بزمِ مهر
ای دل بیا که این همه اجرِ وفای توست
#هوشنگ_ابتهاج
😢
چرا ننالد ز تیره بختی دلی که حال دعا ندارد
چرا نگرید ز بینوایی کسی که دل با خدا ندارد
ز خواب مستی دو دیده وا کن به خلوت شب خدا خدا کن
خدای خود را شبی صدا کن که درد غفلت دوا ندارد
به هر کلامی که شور او نیست به هر سرایی که نور او نیست
کلام بی او اثر نبخشد سرای بی او صفا ندارد
ز آزمندی چو بی قراران به شوق گنجی اسیر رنجی
جمال راحت نبیند آن کس که سر به کوی رضا ندارد
اگر دلی را به ناله آری ز برق آهش امان نداری
بلا در افتد به هر چه داری که چوب یزدان صدا ندارد
چو آه مظلوم کند کمانه سرای ظالم شود نشانه
چو برق بگریز از این میانه که تیر آهش خطا ندارد
چو مرغ جانت ز تن رها شد همیشه زنده ست مگو کجا شد
کسی چو میرد مگو فنا شد که نقش هستی فنا ندارد
مهدی سهیلی
صد بار لب گشودم و بیرون نریختم
خونها که موج میزند از سینه تا لبم
#عرفی
بکندند موی و شخودند روی
از ایران برآمد یکی هایوهوی
همانا برین سوگ با ما سپهر
ز دیده فرو بارَدی خون به مهر
شما نیز دیده پر از خون کنید
همه جامهٔ ناز بیرون کنید
«فردوسی»
ظالم به ظلم خویش گرفتار میشود
از پیچ و تاب نیست رهایی کمند را
صائب تبریزی
.
🖤وقتی طنز هم سکوت میکند؛ نشانهای نادر از یک زخم جمعی
♦️در تاریخ معاصر ایران، طنز همیشه یکی از پایدارترین ابزارهای بقا بوده است. ایرانیها حتی در تاریکترین بزنگاهها—از جنگ و تحریم تا فقر و فشار سیاسی—با شوخی، لطیفه و طنازی، واقعیت تلخ را قابلتحمل کردهاند. طنز نه فقط یک واکنش احساسی، بلکه یک مکانیسم دفاع جمعی بوده؛ راهی برای پسزدن ترس، خشم و درماندگی.
🩸🩸🩸اما آنچه در سال ۱۴۰۴ رخ داد، یک استثناست.
برای نخستینبار، پس از یک کشتار و قتلعام گسترده، فضای عمومی ایران نه با موج جوکها، کنایهها و طنزهای تلخ، بلکه با سکوت مواجه شد. سکوتی غیرعادی در ملتی که عادت دارد حتی مرگ را هم به شوخی بگیرد. این غیبت طنز، خود به یک «نشانهی اجتماعی» تبدیل شده است.
🩸در جامعهشناسی احساسات، طنز زمانی شکل میگیرد که ذهن هنوز توان «فاصلهگذاری» با فاجعه را داشته باشد. شوخی یعنی هنوز میتوانی از بیرون به درد نگاه کنی. اما وقتی ضربه آنقدر عمیق است که فاصله از بین میرود، طنز فرو میریزد. در ۱۴۰۴، فاجعه نه یک خبر، بلکه یک تجربهی زیستهی جمعی بود؛ چیزی که بهقدری نزدیک، عریان و سنگین بود که هر تلاش برای شوخی، شبیه خیانت به رنج تلقی میشد.
🩸نکتهی مهمتر این است: این سکوت از ترس نبود. ایرانیها بارها نشان دادهاند که طنز را حتی در شرایط سرکوب هم رها نمیکنند. این بار، مسئله «جرأت نداشتن» نبود؛ مسئلهی نخواستن بود. یک اجماع نانوشته شکل گرفت که این درد، شوخیبردار نیست.
🩸 از منظر روانشناسی جمعی، این وضعیت نشاندهندهی عبور جامعه از فاز «دفاع طنزآمیز» به فاز «سوگ خام» است. سوگی که هنوز کلمات مناسب خود را پیدا نکرده و دقیقاً به همین دلیل، خاموش است. طنز معمولاً وقتی بازمیگردد که جامعه یا ترمیم شده، یا بیحس. غیبت آن یعنی زخم هنوز تازه است.
شاید بتوان گفت بزرگترین نشانهی عمق فاجعهی ۱۴۰۴، نه تصاویر، نه آمار، و نه بیانیهها، بلکه همین یک واقعیت ساده است:
ایرانیها، برای اولین بار، ترجیح دادند نخندند.
و در کشوری که خنده همیشه آخرین سنگر بوده، این سکوت، از هر فریادی بلندتر است.
💬 کانال رشد و توسعه
..
ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب
تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا
#هاتفاصفهانی
..
صبح است ز خرمی جهان میخندد
هر قطره به بحر بیکران میخندد
بو در گل و نشئه در می و می در جام
از شوق، زمین و آسمان میخندد
خلیل الله خلیلی
..
و از کنارش عبور کردم و سینی رو روی میز گذاشتم:
- نمی دونه که تو ازدواج کردی.
روی مبل نشستم و تعارف کردم که بشینه و همزمان گفتم:
- برای کسی که به خاطر کار برگشته و چشمش توی خونه ی کلنگی مهریه ی منه، مگه فرقی هم می کنه؟
نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
- کی قرار بذارم همدیگه رو ببینین؟
خیلی جدی گفتم:
- هیچ وقت نمی خوام ببینمش.
لبخند غمگینی روی لبش نشست:
- چقدر این جمله آشناست!
ذهنم رفت به ده سال قبل …
اتاق مطالعه ی خوابگاه … با گریه توی ب*غ*ل نگار می گفتم:
- ازش متنفرم نگار … جلوی اون همه پسر برگشت به من گفت من فقط سرت شرط بسته بودم و علاقه ای در کار نیست … از فرامرز متنفرم نگار … هیچ وقت نمی خوام ببینمش.
دست نگار روی بازوم نشست و گفت:
- با فکر به اون روزها خودتو اذیت نکن مژده.
نفسم رو به صورت آه بیرون فرستادم و گفتم:
- کاش همون موقع به تصمیمم عمل می کردم و دوباره جذبش نمی شدم.
گلوش رو صاف کرد و گفت:
- اصلا گور بابای فرامرز! به مازیار گفتم ملیکا رو نگه داره می خوام ناهار رو با تو و امین باشم.
به روش لبخندی زدم و گفتم:
- خوب کاری می کنی عزیزم. چی دوست داری؟
فصل هشتم:
آخرین دسته ی سوالات رو از آقای سعیدی گرفتم و داخل پاکت گذاشتم. فروزان صدام کرد:
مژده جون گوشیت داره زنگ می خوره.
رو به نصیریان (دفتر دار) گفتم:
-سلام.
لبخندش یه وری شد و گفت:
-علیک سلام. خوبی؟
به در مدرسه نگاه کردم. چیزی به خوردن زنگ پایانی نمونده بود. بی حرف و جدی به صورتش زل زدم. چند ثانیه اجزای صورتم رو وارسی کرد و بعد ابروهاشو تو هم جمع کرد و گفت:
-بس کن مژده! نمی تونی منو از دیدن امین منع کنی!
یه ابروم به صورت خودکار بالا رفت و گفتم:
-اگر خونه رو بهت بفروشم بی خیال عشق پدر و فرزندیت می شی؟
جدی شد و گفت:
-این دو موضوع چه ربطی به هم دارن؟
دست به سینه شدم و با پوزخندی گفتم:
-مثل این که یادت رفته چند روز پیش چی گفتی! گفتی تا موقعی که من تصمیمم رو بگیرم می خوای امین رو ببینی.
خواست حرفی بزنه ولی با جدیت ادامه دادم:
-هر چند به نگار گفته بودم تا برگشتن همسرم تصمیمی نمی گیر….
-همسرت؟!!!
قیافه اش شبیه وزغ شده بود. چشم هاش به گردترین حالت ممکن رسیده بود و دهنش نیمه باز. از فرامرزی که همیشه ظاهر مغرور و شیکش رو حفظ می کرد چنین حالت بهت زده ای بعید بود. هم خنده ام گرفته بود هم از دست نگار عصبانی بودم که موضوع به این مهمی رو به فرامرز نگفته. گلومو صاف کردم و ادامه دادم:
-بله شوهرم، سهراب جاوید … در هر حال … من حاضرم خونه رو بهت بدم، قیمتش هم مهم نیست … اصلا به پولش احتیاجی ندارم! ( با لحن محکمی اضافه کردم) فقط دست از سر امین بردار.
صدای زنگ مدرسه بلند شد، فرامرز هنوز تو بهت بود. به در مدرسه نگاه کردم و گفتم:
-خیلی خب برو. الان امین …
-نگارنگفته بود ازدواج کردی!
به صورتش زل زدم، نمونه ی کامل یک آدم پنچر شده! باور نمی کنم فرامرز که هنوز احساسی بهم داشته باشی! لبم رو تر کردم و گفتم:
-مگه برای تو فرقی می کنه؟
نفسش رو از بینیش بیرون فرستاد و خودش رو جمع و جور کرد و در حالی که به عقب قدم برمی داشت گفت:
-اصلا …
و به سمت ماشینش رفت. دروغ می گفت، اینو می فهمیدم! براش فرق می کرد. احمقانه اس ولی دلم براش سوخت. سرم رو به چپ و راست تکون دادم … خاک تو سرت مژده؛ دلت برای فرامرز سوخت؟! برای آدمی که با تو مثل یک عروسک بازی کرد؟
-مامان اون آقا گنده هه کی بود؟
سرم رو به سمت راستم چرخوندم و به صورت اخموی امین نگاه کردم که نگاهش به روبرو بود. رد نگاهش رو دنبال کردم … فرامرز پشت فرمون نشسته بود و به امین زل زده بود. «آقا گنده هه!!!» بی اراده جلوی مسیر دید فرامرز رو گرفتم و رو به امین گفتم:
نالیدم:
-پسرت؟!!!!
مطمئن بودم رنگ پوستم الان از خشم به کبودی می زنه و فرامرز این وضعیت منو به خوبی یادشه، چون با ناراحتی به صورتم نگاه کرد و بعد از چند ثانیه گفت:
-خب … فکر نمی کنم خطایی کرده باشم!
به چشم هاش زل زدم. حاضرم قسم بخورم که بهتر از خودم همه چیز رو به خاطر داره وگرنه چرا عینا همون دیالوگ رو باید استفاده کنه؟! اون هم درست با همون لحن! انگار متوجه شد که موفق شده منو به گذشته ها ببره، چون لبخند موفقیت آمیزی روی لبش نشست و گفت:
-و البته که مثل همون موقع حاضرم به خاطر خطای نکرده عذرخواهی هم بکنم!
اما مطمئنا نمی دونست که من اون مژده ی تو سری خور نیستم … حداقل دیگه برای اون اینطور نیستم! با خشم دندون هامو به هم فشردم و اون ادامه داد:
-نگار می گفت وقت می خوای که فکر کنی … خب تا وقتی که تو تصمیم بگیری خونه رو بفروشی یا نه! من می تونم با امین برخورد داشته باشم؟ … والبته … مامانِ امین.
نفسم رو با شدت از بینیم بیرون فرستادم و انگشت اشاره ام رو به نشونه ی تهدید بالا آوردم:
-خوب توی گوشات فرو کن جناب آزاد!
چشم هاش نامحسوس درشت شدن و به انگشتم و بعد به چشم هام زل زد، در حالی که صدام از خشم می لرزید ادامه دادم:
-امین توی این دنیا از هر چیزی برام با ارزش تره، اما به جون خودش قسم می خورم که اگر قرار باشه جلوی تو بایستم … آتیشش می زنم و نمی ذارم ببینیش!
صدام بالاتر رفت:
-نمی ذارم نزدیکش بشی.
اخم کرد:
-این چه طرز حرف زدن مژده؟! من پدر…
جیغ زدم:
-نـــه! …
کمی بالا تنه اش رو عقب کشید، صدامو پایین تر آوردم و گفتم:
-پدر امین هفت سال قبل مرد … قبل از به دنیا اومدنش …. از بچه ی من دور شو.
با اخم به صورتم زل زده بود، انگار دنبال اثراتی از مژده ی خودش می گشت!! با تاکید گفتم:
-قسم خوردم … این کارو می کنم اگر به امین نزدیک بشی!
لبش رو با زبون تر کرد و گفت:
-انگار بد موقعی مزاحم شدم!
با دست به ماشینش اشاره کرد و گفت:
-می خوای برسونمت تا جایی؟
..
چه خوش است بوی عشـق از نفس نیازمندان
دل از انتظار خونین دهن از امید خندان
نظری مباح کردند و هـزار خون معطل
دل عارفان ببردند و قرار هوشــمندان
#سعدی
.
اى لحظاتِ خوش كه هنوز از راه نرسیدهاید،
آيا نمیشود راهِ كوتاهترى در پیش بگیرید،
قبل از اینكه دلهایمان فرتوت شوند؟
نزار_قبانی
..
ای بوسهی تو صد شکرستان و بیش از آن
شکًر کجا و آن لب شِکرشکن کجا؟
#حسین_منزوی
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ دوم در ذکر فضلا و محقّقین حکما »
بخش ۲۸ - حسن دهلوی قُدِّسَ سِرّه
جستجو در متن
و هُوَ شیخ نجم الدین حسن. از فضلا و عرفا و مرید شاه نظام اولیاست. به کمند جذبهٔ محبت امیر خسرو دهلوی مقید و به دلالت او به خدمت شیخ نظام رسید و مآل کارش به حقایق و معارف مختوم گردید. عارفی محقق و کاملی مدقّق است. اشعار خوب دارد. تیمنّاً و تبرّکاً در ضمن حالش چند بیتی از مقالش نوشته شد:
مشتاق تو به هیچ جمالی نظر نکرد
بیمار تو ز هیچ طبیبی دوا نخواست
بر ما دلت نسوخت، ندانم چرا نسوخت
ما را دلت نخواست، ندانم چرا نخواست
گفتی چرا سخن نکنی چون به من رسی
نظارهٔ جمالِ تو خاموشی آورد
🍀💐🌼 از بهترین و دلنشینترین کانالهای تلگرام لذت ببریم
📕 شناخت دقیق پاکستان؛ اندیشکده اقبال
@andishkadehiqbal
🧿 دل تراپی
@Del_Therapy
🍊 جملگی روانکاوی
@ravn100
🍎 من و کتاب ا𝐏𝐃𝐅ا
@aramesh13577
🍁 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
🍊 حقوق برای همه
@jenab_vakill
🍎 اشــــــــ؏ـارناب
@ashaar_nabb
🍁 حافظ" فروغ" مولانا" خیام"
@Ashaarmolana
🍊 تابآوری در برابر فروپاشی
@moshavereh_shoma
🍎 مولانا حافظ شهریار ،اشعار کهن ومعاصر
@onlyshear
🍊 بیو انگلیسی کوتاه با ترجمه روان فارسی
@biow_english
🍁 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🍊 آموزش رایگان هنر و دکوراسیون🏡
@TazeineManzel
🍎 اطلاعات مفید پزشکی دکتر خود باشیم
@kalemnab
🍁 آموزش رایگان نویسندگی
@anahelanjoman
🍊 انگلیسی مثل آب خوردن
@MindsetForEnglish
🍎 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
🍁 دل واژه های تنهایی
@gandomzaran
🍊 مدار رشد
@buissness_womann
🍎 متن های عالی و فوق العاده کوبنده
@ghanonebawar
🍁 لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی
@linkdoni_hozavi
🍊 زیباترین کلیپ ها و آموزش رقص
@sonatimahalli
🌿 الفبای توسعه ایران
@Alefbaietousee
🍎 با گوشهایت بخوان
@Audio_Books_24
🍁 تیکههایی از بهترین کتابها!
@beautifulminds4
🍊 کتابخانه یفتلیها|دانایی،مطالعه،رشد
@Iftlis_library
🍎 جملات انگیزشی|تفکر، انگیزه، رشد
@jomalatnab_angizeshi
🍁 ڪانال مناسبتها
@kanale_monasebatha
🍊 نوازش روح، دنیایی از همه رنگ . . .
@Navazesh_e_rooh
🍎 ده دقیقه کتاب🎙
@peyke_pouyesh
🍁 کانال طبی عیون الحکمه
@oyoon_hekmat
🍊 سابلیمینال پاکسازی چاکرا
@sub_moonbrilliant
🍎 پیر دهر
@pir_dahr
🍁 قشنگیات
@cafeehayat
🍊 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🍎 لغات انگلیسی GRE 3500
@gre3500book
🍁 ویتامین استامنبولی
@VitaminTherapyOnemore
🍊 باهم مراقبه کنیم
@KolbeyeNoorAa
🍎 محفل شعر و آوا
@mahfelshearvaava
🌿 آموزش قانون جذب و قانون ارتعاش
@ghanooneerteaash
🍁 روانشناسی همراه با پرسش و پاسخ
@ChannelGanjineh_Ravan
🍊 ڪافہ میم
@cafeemiim
🍎 مدیریت تمرکز زندگی
@LifeManage
🍁 انگلیسی آسان با|𝙀𝙣𝙜𝙡𝙞𝙨𝙝𝙩𝙪𝙗🎬
@Englishtub
🍊 کتاب سل
@Ketabsel
🍎 خانه ی دوست
@khanehy_doost
🍁 آموزش عربی
@Dabiranarabi
🍊 ؏ـشق ابـــدی
@harim1402
🍎 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🍁 آموزش گام به گام زبان انگلیسی
@English_Points_New
🍊 گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی
@GaleryeTasavireAdabi
🍎 آموزش ماورا ، پاکسازی
@beyondmeta666
🍁 دانستنی های زنان موفق
@successfulwomen1
🍊 فرکانس روح
@Cleanup_inward
🍎 نوستالژی زیرخاکی های خاطره انگیز
@nuostalzhi
🍁 کسب درآمد در خانه برای بانوان
@banovanehonarmandvakarafarin
🍊 آموزش رایگان مشاغل خانگی
@honarkadeh_aftab96
🍎 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🍁 نگارش دهم تا دوازدهم(نگارش و نویسندگی . . . )
@negareshe10
🍊 آموزش پاڪسازی تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
🍎 از خودم تا عشق ❤️
@eshg_servat
🍁 ••• آیلتس رو فول شو •••
@ArazIELTS
🍎 زبان ترکی رو قورت بده
@ArazTurkish
🍁 زیبایی های آفرینش
@stiiiiicker
🍊 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🍎 آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
🍁 فـقط *کتابخــوااانها* عـضو شوند
@mutaliagaran
🍊 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
🍎 معجزه سابلیمینال _ قانون جذب 🏆❤️
@subliminal2222
🧿 یه مرد امیدوار
@happy_private_life
🍁🧿❄️ هماهنگی برای تبادل
@mrgp_1
*خفته
تو معنی شب زنده داری را نمی فهمی
در خوابی و از شمع، زاری را نمی فهمی
این چشم ها مانده است باز از اشک های درد
از چشم بی اشک آبشاری را نمی فهمی
مست تکبّر های فرعونی خود هستی
از داد مردم هوشیاری را نمی فهمی
دل های ما بحر محبت های پر انس است
تو لطف موج سازگاری را نمی فهمی
توفان مرگ فصل جانسوز زمستانی
باد حیات نوبهاری را نمی فهمی
خفّاش وار آسودهٔ دهلیز شب هایی
جز در خفا خوداستتاری را نمی فهمی
دارند امید پاس جان خویشتن از تو
مردم، ولی تو پاسداری را نمی فهمی
#علیرضا_اسحاق خانی 🥀🥀🥀
.
خون در دلِ آزرده نهان چند بماند
شک نیست که سر برکُنَد این درد به جایی
حضرت سعدی
🌺
نالهٔ مظلوم در ظالم سرایت میکند
زین سبب در خانهٔ زنجیر دایم شیون است!!
صائب
.🌻
کسانی که شخصیتی قوی دارند، نیاز ندارند توانشان را به دیگران نشان دهند.
آرامش و اعتماد به نفسشان از باورها و اعتقادات قویشان نشأت میگیرد.
مهرداد رشیدی مدرس روانشناسی
🌻
مردان بدون رفیق؛ چرا دوستیهای مردانه در حال انقراض است؟
✍نسترن ماهور
یک زمانی نسبت به رفیقبازی مردان همه نگران بودند! یک ویژگی خاص که اکثر مردها داشتند و رفاقتهایشان را به خانواده ترجیح میدادند. ریشهی خیلی زندگیها با این رفتار پوسیده شد اما حالا برعکس آن را شاهدیم!
این روزها مردهای اطرافمان ساکتتر شدهاند. دیگر خبری از آن قرارهای فوتبال آخر هفته یا دورهمیهای قهوهخانهای نیست. مردان ایرانی، آرامآرام دارند در غار تنهاییشان فرو میروند؛ پدیدهای که جامعهشناسان به آن «رکود رفاقت» میگویند.
تحقیقات نشان میدهد تعداد مردانی که «حتی یک دوست صمیمی ندارند» در سالهای اخیر ۵ برابر شده است و در ایران نیز ۳۴ درصد مردان احساس تنهایی عمیق میکنند.
این تنها ماندن تحمیل روزگار است. وقتی اجارهخانه و قسط و شهریه مدرسه، تمام ذهنِ یک مرد را پر میکند، دیگر جایی برای رفیقبازی نمیماند. قراری که باید برای تخلیهی فشارِ روانی باشد، خودش تبدیل میشود به فشار مالی.
مردی که رفیق ندارد، همسرش را هم خسته میکند چون انتظار دارد او هم شریک زندگی باشد، هم رفیق گرمابه و گلستان. ما داریم مردانی را میبینیم که در ظاهر قویاند، اما در باطن، از فرط بیکسی ترک خوردهاند. تنهایی برای سلامتی مردان به اندازه کشیدن ۱۵ نخ سیگار در روز خطرناک است. «رفیق»، هزینه نیست؛ سرمایه است برای زنده ماندن.
.
صحرا و باغ و خانه
ندانم کجا خوش است
هر جا
خيالِ رویِ تو باشد
مرا خوش است
#فیض_کاشانی
..
- عزیزم فعلا عکس های آلبوم رو نچسبون.
و به سمت میزم رفتم و موبایلم رو برداشتم. شماره ی موبایل مدیر مدرسه ی امین بود. یعنی این هفته ی آخری چه کاری باهام داشت؟ سریع تماس رو برقرار کردم:
-بله؟
-سلام خانوم صمدی خوب هستین؟
از لحن خانوم رضایی حس بدی برداشت نمی شد، نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و گفتم:
-ممنونم. شما خوبین؟ اتفاقی افتاده؟
-قربان شما … والا اتفاق که نه!
یعنی استاد چشم زدنم! روی صندلی نشستم و گفتم:
-امین …؟
-نه نه خانوم صمدی … امین خوبه. راستش یه آقایی اومدن اینجا می خوان امینو ببینن. طبق قوانین مدرسه فقط والدین و کسانی که اسمشون در پرونده قید شده اجازه ملاقات با دانش آموز رو دارن و ایشون … ایشون مدارک لازم رو هم به همراه دارن ولی من الان اومدم از دفتر بیرون. گفتم به خودتون اطلاع بدم.
قلبم ایستاده بود … حاضرم قسم بخورم که قلبم ایستاده بود وقتی اسمش رو زمزمه کردم:
-فرامرز آزاد؟
-بله، پدر امین.
مثل برق گرفته ها از روی صندلی بلند شدم و به سمت جالباسی رفتم و کیفم رو برداشتم و در همون حال هم گفتم:
-خانم رضایی خواهش می کنم نذارین امینو ببینه.
-اما ایشون این حقو دارن.
رو به فروزان گفتم:
-دارم میرم مدرسه امین.
سرش رو تکون داد و در جواب خانم رضایی گفتم:
-عزیزم می فهمم چی می گین. دارم میام اونجا، فقط یه کم معطلش کنین.
با مکث گفت:
-چی بگم! … باشه زود بیاین.
گوشی رو ته کیفم انداختم، سوییچ رو بیرون آوردم و به سمت ماشین رفتم. دست هام یخ کرده بود و تا به مدرسه ی امین برسم چند بار نزدیک بود تصادف کنم. ماشین رو به بدترین شکل ممکن پارک کردم و با قدم های بلند به سمت در مدرسه دوییدم اما یکی دو قدم مونده به در ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم … پورشه مرواریدی … توی یه خیابون قدیمی … یه شهر نه چندان بزرگ … اون هم درست جلوی یه دبستان دولتی، چندان با هم همخونی ندارن!
پوزخندم روی لبم نشست:
-می شناسمت فرامرز … هنوز هم دوست داری توی چشم باشی.
نفس عمیقی گرفتم و سعی کردم با اعتماد به نفس قدم بردارم. من این حالت رو یک بار دیگه هم تجربه کردم. ده سال پیش وقتی یه دانشجوی تازه وارد بودم به خاطر بزرگ شدن توی یه خانواده مذهبی و داشتن یه پدر سخت گیر نمی تونستم زیاد با غریبه ها گرم بگیرم … مخصوصا پسرها. بعد از گذشت دو ماه حتی به هم کلاسی هام سلام نمی کردم. متاسفانه یا خوشبختانه چهره ی جذابی داشتم و …. الان هم اثراتی ازش مونده. همین ها باعث شد که فرامرز سر یه دختر چشم و گوش بسته که من باشم شرط ببنده تا منو به خونه اش ببره!
ادامه دارد ....
کمی با حلقه اش بازی کرد و با من و من گفت:
- خونه ات رو … همونی که فرامرز داد … فروختی؟
ابروهام بالا رفت و گفتم:
- نگهش داشتم برای امین … چطور؟
لبش رو با زبونش تر کرد و گفت:
- فرامرز اومده که ایران بمونه.
به پشتی مبل تکیه دادم و گفتم:
- از دست و دلبازیش پشیمون شده؟! اومده خونه رو پس بگیره! بهش بگو شنیدیم گفتن مهریه رو کی داده و کی گرفته اما نشنیده بودیم که بدن و پس بگیرن.
دست هاشو بالا آورد و گفت:
- نه اشتباه نکن. نمی خواد همینجوری بگیره … می خواد برج بزنه. پدرش پارسال فوت کرده و حالا فرامرز برگشته تا با سرمایه ی زیادی که بهش ارث رسیده به حرفه ی برادرش رو بیاره.
بی اراده خندیدم و گفتم:
- پس آقا فربد زمین کم آورد چسبید به مهریه زن سابق برادرش!
لبخندی زد و گفت:
- مرده شور قیافه ی فرامرزو ببره که آخر دوستی من و تو رو به هم می زنه.
از روی مبل بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و در همون حال گفتم:
- الان هفت ساله که اون خونه دست منه و دوسه سال هم هست که خیلی مشتری داره. همه ی ساختمون های اطرافش برج شدن و به قول خودشون اون خونه کسر شانه.
صدای نگار رو از هال می شنیدم:
- خب چرا نمی فروشیش! اون طور که من یادمه خونه کلنگی بود. بخوای تا وقتی که امین بزرگ بشه نگهش داری …
حرفش رو قطع کردم:
- چنین قصدی ندارم. اتفاقا تو فکرم بود که وقتی سهراب خوب شد یه فکری به حالش کنیم.
توی چهارچوب در قرار گرفت و گفت:
- فرامرز گفت بری قیمت بگیری، هر جا که دلت می خواد. از بالا ترین قیمت هم بیشتر ازت می خره. دیگه چی از این بهتر!
پوزخندی زدم و لیوان های چای رو توی سینی قرار دادم و گفتم:
- منِ ساده رو باش که چقدر استرس بی خودی داشتم!
و در حالی که با سینی به سمت هال می رفتم گفتم:
- بهش بگو اول باید سهراب برگرده … البته اگر از رفتن شوهرم خبر داره!