-
فایلهای صوتی، تصاویر و کلیپهای مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متنهای زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh
_ نه اصلا فقط قاشق از دستم افتاد
سری تکون دادم
_ خب حالا بگو این کارت عروسی کیه؟!
کارت رو از دستم کشید
_ مهم نیست باربد یه اقوام دوره لازم نیست بریم عروسی
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_195
دستم رو دوطرف صورتش گذاشتم و مستقیم رو به روی صورتم نگه داشتم
_ منو نگاه کن
نگاهش رو آروم بالا آورد
نگاهم رو توی صورتش چرخوندم
دوباره صـ حنه های شب قبل توی ذهنم پررنگ شد
این دختر جاذبه ی عجیبی داشت که نمیتونستم ازش فاصله بگیرم
_ منو و تو خیلی وقت نیست که ازدواج کردیم و کسی توی اقوام تو منو زیاد نمیشناسه
چشمامو ریز کردم و ادامه دادم
_کسی هم آدرس اینجا رو نداره و اقوام دور تو مسلما برای من کارت نمیفرسته
پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم
_ حالا بدون هیچ نگرانی بگو این کارت مال کیه چون به هرحال خودم میفهمم
سعی کرد لبخند بزنه
_ خب این کارت دعوت عروسی دخترعمه ی منه
بلافاصله اضافه کرد
_ اما لازم نیست بریم
کمی فکر کردم تا جایی که میدونستم شایلین فقط یه عمه داشت
ابروهام گره خورد کارت رو از دستش کشیدم
_ پس این کارت دعوت عروسی خواهر سیناس!
سرشو بین دستاش گرفت
_ میدونم توی اون جمع شاید احساس غریبی کنی منم اصرار و علاقه ای به رفتن ندارم پس نمیریم
میدونستم این دختر بیش از حد به فکر من بود
حسی که تا حالا تجربه نکرده بودم
حس اینکه یکی نگرانم باشه و به خاطر آرامش من از خودش بگذره
دوباره کارت رو ازش گرفتم
_ ولی من و تو میریم عروسی
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_196
***
" شایلین "
ناباور قدمی عقب رفتم
_ باربد من نمیخوام به خاطر من بیای جایی که راحت نیستی
کارت رو توی جیبش گذاشت
_ به خاطر تو نیست به خاطر خودمه پس نگران نباش
باورم نمیشد بخواد بریم به این عروسی
میترسیدم اونجا سینا دیوونه بازی دربیاره و باربد باهاش درگیر بشه اونوقت آبروریزی به بار بیاد
خم شد و قاشق رو از روی زمین برداشت گذاشت کف دستم
_ نمیخوای بهم شام بدی خانومم؟!
با شنیدن واژه ی خانومم از زبونش حال عجیبی پیدا کردم
لب زیرینم رو به دندون گرفتم و به طرف غذا رفتم
سفره رو انداختم و هرچی که داشتم وسطش گذاشتم
باربد با اشتها غذا میخورد و باعث میشد اگه منم گرسنه نبودم با دیدنش دلم بخواد غذا بخورم
چندتا قاشق غذا خوردم
_ برای این عروسی میبرمت بوتیک هر لباسی دوست داشتی انتخاب کن
لبخندی زدم
_ لباس دارم نیاز به اصراف نیست . من با مانتو بیام راحت ترم
لبخندی زد از همون لبخندایی که اون روز با برگردوندن مانتو مشکی رنگ روی لبش دیدم
_ باربد میشه یه سوال بپرسم؟!
_ بپرس
سوالی که به ذهنم اومد رو به زبون آوردم
_ چرا با اولین دیدار اون مانتو گرون قیمت رو توی کیفم گذاشتی؟
زیرلب نوشته ها رو خوندم
_ پیمان و دوشیزه سحر
پس سودابه بالآخره دخترش رو شوهر داده بود
ولی من خبر نشده بودم!
دست خط سینا اول کارت بود و خوب میشناختم
پس این کارت هم فرستاده ی سینا بود
ادامه دارد
فروشگاه چرمینه،طالبی:
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_183
دستشو لا به لای موهام رد کرد و به ک م رم رسوند .
_ نکته اش همینجاست که بفهمی من کامل کننده ی ر ق صتم
سرشو خم کرد.
نفساش حالم دگرگون شد
ناخودآگاه بازوهاشو گرفتم
با صدای ضعیفی گفتم
_ باربد ...
ل بش رو به گوشم رسوند
_ ازت جواب میخوام شایلین
آب دهنم رو به سختی قورت دادم اما نتونستم چیزی بگم
_ حاضری مال من بشی؟!
چشماش رو به صورتم دوخت
_ اگه بگی نه میرم و اذیتت نمیکنم اما اگه قبول کنی...
حرفش رو قطع کرد
لرزش ت نم بیشتر شد .
میدونستم چی ازم میخواد کم مونده بود روی دستش ضعف کنم
به هرحال باربد شوهر من بود و حق داشت چنین انتظاری داشته باشه
مستقیم به چشماش خیره شدم
_ اگه قبول کنم چی میشه باربد؟!
_ درهرصورت تو خانوم من هستی شایلین! نمیخوام هیچ اجباری برای بودنت کنارم باشه
_ درسته که من خودخواهم و برای داشتنت حریصم
ک. م رمو گرفت و آروم روی تخ...
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_184
_ دلیل اینکه خیلی چیزا رو بهت نگفتم اینه که نخواستم از دستت بدم
مردمک چشماش دو دو میزد
_ چون برای اولین بار یه دلیل پیدا کردم تا به زندگی ادامه بدم و براش تلاش کنم
باورم نمیشد این مرد به ظاهر قوی و خونسرد، از درون مثل بچه ای بود که میخواست توی آغ و ش من آروم بشه
_ و اون دلیل تویی شایلین!
حالا مطمئن بودم که میخواستم کنارش بمونم
من و باربد هردو به هم نیاز داشتیم
اون منو از منجلاب نجات داد
حالا نوبت من بود تا آرامش بخش زندگیش بشم و بفهمم چرا و چی اونو اینقدر آزار داده!
دستمو دور گر د نش حلقه کردم
_ باربد من ...
نگاهمو ازش دزدیدم تا بتونم ادامه بدم
_ من میخوام برای همیشه متعلق به تو باشم
مهر تایید زدم به خواسته اش
سرش پایین اومد و گرمی ل...
دستشو روی شونه ام لغروند
نفساش پوستم رو نشونه گرفت
کامل منو درآ غو شش گرفت
پیشونی و چشمام ب و سه بارون کرد
_ مرسی که به زندگیم اومدی شایلین!
سرمو توی س ی نه اش پنهان کردم
« خواهش که میکنم تو بی رحم تر نشو
عبور نکن ازم از این بدتر نشو »
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_185
***
چشمای خوابالودم رو دست کشیدم
لرزه ای به تـ نم نشست
تازه متوجه شدم که لباس تـ نم نیست
تمام خاطرات شب توی ذهنم مثل فیلم رد شد
دستامو ب غ ل گرفتم و توی خودم جمع شدم
رفتار باربد رو توی ذهنم تجسم کردم
وقتی که کامل مطمئن شد من آمادگی دارم بهم نزدیک شد و من زیاد اذیت نشدم
باربد توی تخت نبود
دستی به دلم کشیدم اما هیچ دردی حس نکردم
تعجب کردم چون شنیده بودم بعد از اولین بار د ر د بدی منتظر یه دختره اما من هیچ دردی نداشتم
شاید هم الکی دخترای بدبخت رو میترسونن!
از تخت پایین اومدم و لباسم رو پوشیدم
تازه یادم افتاد که حالا باید لحاف رو جمع کنم حتما چیزی شده
برگشتم و روی تخت رو نگاه کردم اما لحاف تمیز بود
وحشت زده دستمو روی دهنم فشردم
اینو دیگه نمیتونستم باور کنم
کاملا دپرس شدم
با فکر به اینکه شاید باربد لحاف کثیف رو جمع کرده باشه و یکی دیگه انداخته، از اتاق بیرون رفتم
از طرفی خجالت میکشیدم ازش بپرسم و کلا به خاطر اتفاقی که دیشب بینمون افتاد نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم
دست و صورتم رو شستم
فقط کمی رنگم پریده بود و احساس ضعف داشتم
به طرف آشپزخونه رفتم اما ندیدمش
ظهر بود و من ناهار هم درست نکرده بودم
تصمیم گرفتم یه غذایی که زود آماده میشه رو درست کنم
_ نمیخواد فکر غذا باشی من سفارش دادم
با شنیدن صدای باربد ل بمو گ ا ز گرفتم
نمیتونستم برگردم و نگاهش کنم
_ بیا بشین سرپا نمون اذیت میشی
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_186
نتونستم بهش نگاه کنم
سریع از آشپزخونه بیرون رفتم
حوله ام رو برداشتم و حموم رفتم
زیر دوش آب همه چی رو با خودم مرور کردم
رفتارهای باربد همش نشون میداد که نمیخواد منو از دست بده اما این وسط معلوم بود یه چیزی آزارش میده
دلم میخواست باهام حرف بزنه و بگه دردش چیه از طرفی حدس میزدم موضوع کوچیکی نیست به خاطر همین نمیتونست بگه
حس میکردم اونم مثل خودم تنهاست
از اینکه باهاش بودم حس خوبی داشتم اما خجالت میکشیدم توی چشماش نگاه کنم
از حموم بیرون اومدم و لباس پوشیدم
با خیال راحت چرخیدم تا از اتاق بیرون برم تازه متوجه شدم باربد جلوی در ایستاده و خیره بهم نگاه میکنه
قدمی عقب رفتم
_ باربد چرا بی خبر میای؟!
لبخند مرموزی زد
_ وقتی حواست نیست بیشتر میتونم نگات کنم
اعتراض کردم
_ آخه اینجوری من راحت نیستم
نزدیک اومد
_ اما من راحتم
دستمو گرفت
_ اگه غذا نخوری مجبور میشم ببرمت سرم بهت وصل کنم
دنبالش راه افتادم
غذاها رو باز کرد
اشتهایی نداشتم اما برای اینکه ضعف نکنم شروع به خوردن کردم
دنبال فرصت بودم تا در مورد لحاف بپرسم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_187
همون جور که مشغول خوردن بودیم حس میکردم که زیرچشمی بهم نگاه میکنه
_ شایلین تو دیشب...
✨
بگذار در غبار فراموشمان کنند
این سینه را تحمل سنگ مزار نیست!
#فاضل_نظری
🌾
بسیاری از ما ناخودآگاه در دام آرزواندیشی میافتیم. همان موقعی که بدون شواهد و دلایل محکم، فقط چون دوست داریم اتفاقی بیفتد، باور میکنیم که خواهد افتاد. این خطا میتواند بیضرر باشد، مثل تبریک اول سال که حالمان را خوب میکند. اما وقتی پای تصمیمگیریهای مهم وسط باشد، آرزواندیشی خطرناک میشود و ما را به قضاوتهای اشتباه میکشاند.
دقیقاً اینجاست که تفکر انتقادی نقش حیاتی پیدا میکند. تفکر علمی به ما میآموزد که هر ادعایی را با شواهد معتبر بسنجیم، نه با امید و آرزوهایمان. میآموزیم وقتی امید بدون دلیل را جایگزین واقعیت کنیم، از آرزواندیشی تا خرافات فقط یک قدم فاصله داریم.
#تفکر_انتقادی #تفکر_علمی #آرزواندیشی #خرافات
و من گریستم، برای روزهایی که جوانیام
همه صرف نگرانی راجع به فرداها و آینده شد...
- یلدا سیدی
چَشمانش در زیبایی
هَمچو آیهای است
که تَلاوت میشود بر قومی گُمراه
وهِدایت میشوند...
عيناها كأنهما في الحسن
آية تتلى على قوم ضلوا
فاهتدو ...
#_عبدالوالي_الحناحنه
هیچکس به اندازه کسی که رنج کشیده است
نمیتواند زیباییِ سادهٔ زندگی را درک کند.
آرامش، برای کسی که از طوفان گذشته،
معنایی کاملاً متفاوت دارد...
-ویکتور فرانکل
میدونستم هربار که یه قسمت از رق ص رو انجام میدم دقیقا همون رو توی زندگی هم باید اجرا میکردم
و این قسمت حتی فکر کردن بهش هم برام سخت بود
نگاه منتظرش رو بهم دوخت
دستامو نرم به حرکت درآوردم
تمام فکر و ذکرم این بود که بتونم تنهایی یه رق ص خوب انجام بدم
سعی کردم حرکت پا هماهنگ باشه
موجی به موهام انداختم و بهش نزدیک شدم
تمام حواسش به من بود
نزدیک تر که رفتم وسط حرکتم ناگهانی یکی از پاهاشو جلو آورد . پام پشت پاش گیر کرد سقوط کردم
اما لحظه ی آخر منو رو چنگ زد و منو به خودش نزدیک کرد
_ درست همین لحظه که فکر میکنی من باعث سقوطت شدم میفهمی که در واقع با این کار نجاتت دادم
حرفاش منو گیج میکرد
از نزدیکی بهش نفسم بند اومد
دستش رو روی دستم حرکت داد و بازومو صاف کرد
_ خدا برای آفریدن تو وقت زیادی گذاشته!
فاصله ی بین دم و بازدمم طولانی شد
_ بی خود که بی همتا نشدی!
با خجالت گفتم
_ باربد میشه ازم تعریف نکنی؟!
تک خنده ای کرد و یه دور منم چرخوند
_ میخواستی اینهمه زیبایی رو پنهون کنی تا نبینم و به زبون نیارم
اتفاقا از نظر خودم من زیاد هم زیبایی نداشتم اما خب شنیده بودم اگر در دیده ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی!
_ آقای مجنون قرار بود من به تنهایی بر ق صم
ادامه دارد
فروشگاه چرمینه،طالبی:
سلام ودرود خدمت دوستان گرامی
عصرپنج شنبتون عالی
بریم باهم ب ادامه داستان
سازتو
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_175
_ برو بابا من میخوام خاله بشم بچه که نمیخوام چون حوصله ندارم یکی مثل طلبکار نصف شب بیدارم کنه اونوقت ازم شیر هم بخواد
ناخواسته خندیدم اونم پررو شد
_ صبر کن ببینم تو که نگفتی شب اول ازدواج چطوری گذشت؟! عین ماست نگاهش کردی نه؟!
نچ نچی کرد و ادامه داد
_ وقت نشد برات یه کلاسی چیزی بذارم خواهر طفلی من
_ تند نرو بابا چه شب اولی ما که همو نمی شناختیم زود بود
ناباور صورتمو به طرف خودش چرخوند
_ نگو که تا الان کنارش بودی و عین دوتا ماست به هم نزدیک نشدین؟!
_ چه گیری دادی به ماست آخه؟! خب شرایطش پیش نیومد
ناگهانی با کف دستش زد پشت سرم که سرم به جلو پرت شد
جاخوردم
_ چته روانی؟! منو کشتی!
نگاه باربد و مامان و بابا هم به این طرف کشیده شد
لبخند تصنعی زدم
_ چیزی نیست شوخی های همیشگیه. من برم یه چای بذارم بیام
لیندا هم دنبالم دوید و به آشپزخونه اومد
کتری رو پر از آب کردم و روی گاز گذاشتم
لیندا شاکی جلو اومد
_ به خدا اون پس کله ای هم برات کم بود منو بگو منتظرم خاله بشم خانوم هنوز برای شوهرش رونمایی هم نکرده؟!
_ خجالت بکش رونمایی چیه آخه؟!
_ خب باید همون شب اول اونهمه آرایشت دادم براش دلبری میکردی
نچ نچی کرد و ادامه داد
_حیف اونهمه وقت که برات صرف کردم اگه برای خودم صرف کرده بودم و خوشگل کرده بودم فرهود همون شب منو عروس میکرد و میبرد
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_176
دستمو بردم بالا تا بزنمش مچم رو گرفت و غر زد
_ الان فقط من حق دارم بزنمت نه تو!
_ اصلا دلم نخواسته حرفیه؟!
مچم رو محکم پایین انداخت و با حرص گفت
_ میدونستم از تو بخاری بلند نمیشه باید همون شب خودم باهات میومدم میفرستادمت تو ب غ لش
دوباره خندیدم
_ بس کن لیندا الان باربد میشنوه
_ بذار بشنوه تا بفهمه چقدر از دستت حرص خوردم
استکان ها رو توی سینی چیدم
لیندا دوباره بهم نزدیک شد
_ بدبخت فردا پس فردا که سرت هوو آورد حالیت میشه
با این حرفش صورتم کامل جمع شد
یکی از فنجونا از دستم افتاد صدای بدی داد ولی نشکست!
درست مثل من که درد میکشیدم اما هنوز سرپا بودم
لیندا نمیدونست که همین الانم یه هوو دارم که چه بسا فردا پس فردا بخواد عروسی کنه و باربد رو کامل ازم بگیره
لیندا که حس کرده بود حرفاش روم تاثیر گذاشته ، خم شد استکان رو برداشت و داد دستم
_ آره دیگه آبجی جون دنیا همینجوریه وقتی تو روی خوش به شوهرت نشون ندی یکی دیگه نشون میده از ما گفتن بود
چشمکی زد و ادامه داد
_ از قدیم گفتن خواسته مردت رو برآورده کن قلبش رو بدست بیار
_ اگه خفه نشی همین استکان رو توی حلقت فرو میکنم لیندا
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_177
دستاشو به معنای تسلیم بالا برد
_ باشه بابا به همین اوضاع ماستی ادامه بده تا ببینم کی ترش میکنی و به درد نخور میشی
پوفی کشیدم و چای رو توی استکان ها ریختم
به حالت مسخره کردن دستمو توی هوا تکون دادم
_ باشه بابا همین امشب میرم جاش عکس میگیرم فردا برات میفرستم
ق ری به گردنش داد
_ میدونستم مشاور لیندا کار خودش رو میکنه
نچ نچی کردم
_ بیچاره فرهود الان نامزدشی از سر و کولش بالا میری خدا به دادش برسه زنش بشی اونوقت دیگه باید قید کار و زندگی بزنه
ابرویی بالا انداخت
_ پس چی؟! مثل تو میشینم تا یکی دیگه از راه برسه و شوهرم رو بدزده؟!
حرفاش با اینکه شوخی بود اما برای من حقیقت داشت و منو به فکر واداشت
شاید هم من خودم با کناره گیری داشتم باربد رو به مارال نزدیک تر میکردم
_ پاشو بریم که تو مغزمو خوردی
سینی چای رو برداشت و زودتر از من به طرف سالن رفت
کمی هم با مامان حرف زدم از اوضاع و زندگی پرسید منم کوتاه جواب دادم که همه چی خوبه!
چی میتونستم بگم؟! هیچکس توی زندگی برای من مرهم درد نبود که بتونم پیشش درد و دل کنم
یعنی گره زندگی فقط به دست خود آدم باز میشه بقیه اگه جای زخمت رو بفهمن فقط نمک میشن برات!
بابا فقط چند کلمه با باربد حرف زد و توی سکوت گاهی یه نگاهی هم به من میانداخت
بعد از چای و کمی حرف و گفتگوی دیگه بلند شدن تا برن.
کنار در لیندا سرش رو به گوشم نزدیک کرد
_ دیگه تاکید نکنما امشب منتظر عکس میمونم
دستمو گذاشتم پشتش و هولش دادم
_ برو بابا من یه شوخی کردم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_178
_ نگران نباش اگه شایلین هم نفرستاد خودم برات میفرستم
منو لیندا با دهن باز به هم نگاه کردیم
یعنی باربد حرفامونو شنیده بود؟!
لیندا لبخند تصنعی زد
_ میشه بگی تا کجای حرفامونو شنیدی؟!
باربد خندید
_ خب اینو فهمیدم که قراره یه عکس برات بفرسته بالاخره متوجه میشم عکس از چی هست و حتما امشب برات میفرستم
لیندا زیرلب جوری که فقط من بشنوم پچ زد
_ گاوت زایید اونم دوقلو! حالا امشب بخوای نخوای بساط به راهه
_ لیندا نمیخوای بیای؟!
دوباره صد بلای ناگهان پیچیده در جانت
که اشک آلود میبارد سکوت از سقف ایوانت
ترک خورده خشت خسته تنهایی ات ایران
سپیدِ روی تو گلگون شده از خون چشمانت
کدامین ابر ماتم گریه کرده بر تن خاکت
که بوی مرگ میخیزد ز زخم فرق و دامانت
شبیخون زد خزان بر باغ و پنهان شد بهار تو
نمانده غیر خاکستر به شاخ سرخ بستانت
نشستی کنج دهلیزی تک و تنها و بیرویا
تکان دادی این گهواره را بر طفل گریانت...
#نیما_آتین
دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟
در ساغر تو چیست که با جرعهی نخست
هشیار و مست را همهمدهوش میکنی؟
#ابتهاج
(سایه)
فلسفه قرار نیست کسی را خوشحال کند، فلسفهای که کسی را نرنجاند، پرسشی بر نینگیزد و ذهنی را تکان ندهد دیگر فلسفه نیست.
کار فلسفه آن است که حماقت را آزار بدهد و حماقت را به چیزی شرم آور بدل سازد و تنها کار کرد حقیقی اش برملا کردن همه ی شکل های فرو مایگی در اندیشه است.
فلسفهی حماقت
حماقت، بلاهت و احمقان ابله
نشر خوب
_ اون زنیکه توی زندگی من هیچ جایی نداره کاش به جای این حرفای نیش دار یه بار مونده بودی و خودت جاتو بهش نشون میدادی
_ وقتی تو نمیخوای کسی بدونه من زنتم، من چطور میتونم اینو ثابت کنم؟!
_ اگه نمیخواستم باهام باشی اونو از ماشینم بیرون نمیکردم تا تو رو برگردونم. اگه نمیخواستمت چه دلیلی داشت اسمتو ببرم توی شناسنامه ام؟!
حرفاش درست بود و من داشتم ناحقی میکردم
نباید فراموش میکردم که منو از چه منجلابی نجات داد
سکوت کردم شاید پشت ماجرای مارال یه چیزی پنهان بود که باربد رو آزار میداد باید اینو کشف میکردم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_174
هوا کم کم داشت تاریک میشد و سکوت بدی بینمون به وجود اومده بود
رسیدیم خونه زودتر رفتم داخل و لباسامو عوض کردم
حس کردم از بیرون صدای حرف زدن باربد با کسی میومد
لباس مناسبی پوشیدم و بیرون رفتم
با دیدن مامان و بابا و لیندا هم تعجب کردم هم خوشحال شدم
باورم نمیشد بعد از اینهمه وقت بالاخره سراغی از من گرفتن
مامان و لیندا به نوبت منو توی ب غ لشون گرفتن و بابا هم با لبخند بهم نگاه کرد. چیزی که تا اون روز خیلی کم ازش دیده بودم
شاید هم دوری باعث میشه آدما عزیز بشن!
رفتار باربد با بابام با احترام کامل بود جوری که انگار نه انگار قبلش بابا ا ذ یتش کرده بود و منم از این رفتارش راضی بودم
لیندا بغل دستم نشست
_ خب بگو ببینم ما رو نمیبینی خوش میگذره؟!
_ جات خالی چنان خوشم که دیگه داره میزنه زیر دلم
م ش تی به بازوم زد
_ چرت نگو تو عوض بشو نیستی آبجی
آهی کشیدم
_ تو از خودت بگو فرهود چطوره؟!
_ ما هم خوبیم فرهود هم سلام رسوند
ناگهانی پرسید
_ مسافرت چطور بود؟! تازه برگشتین؟!
خواهر من خبر نداشت که من با چه چیزایی دست و پنجه نرم کردم
_ بد نبود آره تازه اومدیم
سرشو به گوشم نزدیک کرد
_ من میخوام خاله بشما پس کی خبرش رو بهم میدی؟!
همون نیشگون های معروف از بازوش گرفتم
صورتش جمع شد
_ وای یه مدت از دستت راحت بودم دردش یادم رفته بود دوباره تازه کردی
_ حقته! دلت بچه میخواد خودت زودتر عروسی کن تا فرهود بذاره توی ب غ لت
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_175
_ برو بابا من میخوام خاله بشم بچه که نمیخوام چون حوصله ندارم یکی مثل طلبکار نصف شب بیدارم کنه اونوقت ازم شیر هم بخواد
ناخواسته خندیدم اونم پررو شد
_ صبر کن ببینم تو که نگفتی شب اول ازدواج چطوری گذشت؟! عین ماست نگاهش کردی نه؟!
نچ نچی کرد و ادامه داد
_ وقت نشد برات یه کلاسی چیزی بذارم خواهر طفلی من
_ تند نرو بابا چه شب اولی ما که همو نمی شناختیم زود بود
ناباور صورتمو به طرف خودش چرخوند
_ نگو که تا الان کنارش بودی و عین دوتا ماست به هم نزدیک نشدین؟!
_ چه گیری دادی به ماست آخه؟! خب شرایطش پیش نیومد
ناگهانی با کف دستش زد پشت سرم که سرم به جلو پرت شد
جاخوردم
_ چته روانی؟! منو کشتی!
نگاه باربد و مامان و بابا هم به این طرف کشیده شد
لبخند تصنعی زدم
_ چیزی نیست شوخی های همیشگیه. من برم یه چای بذارم بیام
لیندا هم دنبالم دوید و به آشپزخونه اومد
کتری رو پر از آب کردم و روی گاز گذاشتم
لیندا شاکی جلو اومد
_ به خدا اون پس کله ای هم برات کم بود منو بگو منتظرم خاله بشم خانوم هنوز برای شوهرش رونمایی هم نکرده؟!
_ خجالت بکش رونمایی چیه آخه؟!
_ خب باید همون شب اول اونهمه آرایشت دادم براش دلبری میکردی
نچ نچی کرد و ادامه داد
_حیف اونهمه وقت که برات صرف کردم اگه برای خودم صرف کرده بودم و خوشگل کرده بودم فرهود همون شب منو عروس میکرد و میبرد
ادامه دارد
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_167
لبخند غمگینی زد
_ فکر نکنم آدم برفی بتونه مثل من عاشقت باشه
اینو گفت و جلوتر راه رفت
نفس عمیقی کشیدم و دنبالش رفتم
دلم میخواست حرفشو باور کنم با اینکه همه چیز برعکسش رو ثابت میکرد
کیان و سپهر گلوله های برفی درست میکردن و به طرف مارال پرتاب میکردن
تازه متوجه شدم دیشب چقدر برف زده بوده
کیانا سرشو چرخوند تا یه چیزی بگه همزمان گلوله ی برفی که سپهر به طرفش پرت کرد وسط صورتش خورد و صورت و دماغش قرمز شد
کیانا جیغ زد و دنبال سپهر دوید
سپهر درحالی که فرار میکرد داد زد
_ غلط کردم کیانا ولم کن
باربد دستمو گرفت
سرمو بلند کردم و به صورتش نگاه کردم
_ بریم بالای اون تپه آدم برفی درست کنیم تا توی ارتفاع باشه
بی حرف دنبالش رفتم
بالای تپه که رسیدیم شروع کرد به درست کردن یه گلوله ی برفی بزرگ
همینجور که بالای تپه ی یخی ایستاده بودم پایین رو نگاه کردم
_ نمیخوای کمکم کنی؟!
قدمی برداشتم تا به طرفش برم همون لحظه پام سر خورد
جیغ بلندی زدم و به طرف پایین کشیده شدم
_ باربد کمکم کن
چشمامو بستم دیگه کاری ازم ساخته نبود و به سرعت به طرف پایین سر خوردم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_168
محکم خوردم به یه چیزی
وقتی که دستاش دورم حلقه شد تازه فهمیدم یه نفر جلوم ایستاده و من خوردم بهش
سرمو بلند کردم و با دیدن چشمای عسلیش نفس راحتی کشیدم
اونقدر دلم گرفته بود که نخواستم از آغ و شش بیرون بیام
همونجوری سرمو روی س ی نه اش گذاشتم و اونم محکم منو توی ب غ لش گرفت
بغض گلوم رو فشار میداد
کنار گوشم زمزمه کرد
_ من همیشه کنارتم هیچوقت قرار نیست تو رو تنها بذارم
نیاز داشتم به حرفاش ادامه بده
_ با اون تهمتی که بهم زدی میخواستی ...
حرفم رو قطع کرد
_ ذهن من مریضه اجازه بده کنارت به آرامش برسم
معنی حرفش رو درک نمیکردم
_ بهم بگو اگه نمیخواستیش چرا با مارال به هم نزدی؟!
دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بلند کرد
_ بهم اعتماد کن قول میدم همه چی رو حل کنم بعد یه روز درحالی که منو تو کنار هم نشستیم مثل یه قصه همه چی رو برات تعریف میکنم
با اینکه سخت بود اما بحث رو عوض کردم
_ باربد تو که بالای تپه بودی چطور خودتو رسوندی اینجا؟!
_ مثل اینکه خبر نداری باربد ما توی اسکی روی یخ رودست نداره
با شنیدن صدای کیانا جاخوردم و سرمو چرخوندم
_ تو نباید پیش بقیه باشی؟!
کیانا خندید
_ از دور دیدم داشتی میفتادی دویدم ولی باربد با سرعت بیشتری اومد جلوت
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_169
آروم از آ غ وش باربد بیرون اومدم
اون هم بلند شد و لباسش رو مرتب کرد
_ من میرم بالا آدم برفی رو درست میکنم واسه مراسم اهدای قلب خودتو برسون
اخمی کردم
_ حرف مفت نزن
خندید و دوباره از تپه ی پر از برف بالا رفت
کیانا مشکوک نگاهم کرد
_ یه سوالی خیلی ذهنمو مشغول کرده ولی تا الان به سختی جلوی خودم رو گرفتم و نپرسیدم
دستی به شونه اش زدم
_ بپرس راحت باش
_ همه ی ما فکر میکردیم که باربد به خاطر اینکه مارال رو از خودش دور کنه تو رو با خودش میاره اما...
ناگهانی وسط حرفش پریدم
_ مگه مارال نامزدش نیست چرا نمیخوادش؟!
خندید
_ والا باربد خیلی بداخلاق و سرده خودش اعلام کرد که میخواد با مارال ازدواج کنه اما رفتارش رضایتش رو نشون نمیده
آهی کشیدم
_ فکر میکردی منو آورده تا اونو دک کنه تهش گفتی اما...
_ اما حس میکنم باربد بیش از حد روت حساسه و مراقبته
خندید و ادامه داد
_ مثل اینکه داره از یه شی گرانبها محافظت میکنه... یعنی اولین کسی هستی که دیدم باهات خوب رفتار میکنه
لبخند تلخی زدم وقتی باربد نخواسته اینا بدونن من زنشم پس منم نباید حرف میزدم
_ نه بابا یه را ب طه ی معمولیه یه دوستی عادی
تا خواستم به خودم بیام یه گلوله ی برفی به طرفم پرتاب کرد ولی به موقع جا خالی دادم
_ ولی من تا حالا ندیده بودم باربد اینجوری رفتار کنه خیلی عجیب شده انگار بعد از اون یکی دوماهی که غیبش زده بود عوض شده
حرفاش برام عجیب بود دلم میخواست منم سوال بپرسم و در مورد باربد بیشتر بدونم اما نتونستم
از طرفی دلم میخواست باربد خودش همه چی رو بهم بگه نه اینکه از زبون بقیه بشنوم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_170
_ من برم پیش باربد قرار شده باهم آدم برفی درست کنیم
سری تکون داد
_ باشه برو منم برم سراغ سپهر اذیتش کنم
با صدا خندید و رفت
قسمتی از برفای زیر پام رو کنار زدم و دوتا سنگ ریزه ی مشکی رنگ پیدا کردم
به سختی خودمو رسوندم بالای تپه
باربد تنه و سر آدم برفی رو درست کرده بود
از پشت سر بهش نزدیک شدم
دستمو جلو بردم و دوتا سنگریزه رو جای چشمای آدم برفی گذاشتم
سنگینی نگاهش رو حس میکردم
نگاهش رو غافلگیر کردم
_ باربد
_ قلبم رو میخوای برای آدم برفی؟!
_ لوس نشو قلبت که باید مال من باشه اگه غیر از این بود...
ابرویی بالا انداخت و به سینه اش اشاره کرد
فروشگاه چرمینه،طالبی:
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_191
محال بود باربد قبول کنه بریم عروسی که سینا داداش عروس بود!
داخل رفتم و کارت رو روی کابینت آشپزخونه گذاشتم
گوشیم رو برداشتم و به لیندا زنگ زدم
به محض وصل شدن تماس رفت سراغ حرف خودش
_ از صبح زود منتظرت بودم چرا دیر کردی؟!
_ منتظر من؟! خیر باشه
تک خنده ای کرد
_ یادت رفته؟ قرار بود عکس بدی
_ گمشو لیندا فکر کردم کار مهمی داشتی
ایندفعه با صدای بلند خندید
_ کار مهمتر از این؟!
_ یه دقیقه ساکت باش یادم رفت چی میخواستم بگم
_ در مورد عروسی سحر
_ از پشت گوشی هم ذهنمو میخونی؟!
_ اختیار داری خواهر من! مثل اینکه یادت رفته یه عمر هرچی از فکرت گذشته در گوش من پچ پچ کردی
تکیه ام رو به دیوار دادم. لیندا ادامه داد
_ براتون کارت فرستاده؟!
پوفی کشیدم
_ آره سینا فرستاده اونم با دست خط خودش
_ به به خواهر من گاوت زایید اونم دوقلو
_ چرت و پرت نگو
_ راست میگم دیگه این سینا هنوز دست بردار نیست انگار امید داره تو برگردی
چهره ام درهم شد
_ بخدا اگه بخواد گندی بزنه نمیتونم جلوی باربد رو بگیرم اون خیلی حساسه یه مرد بهم نزدیک بشه راداراش فعال میشه
_ حتما میخواد توی این عروسی یه جوری عشقش رو بهت نشون بده
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_192
پوزخندی زدم
_ کدوم عشق کدوم کشک؟! این هنوز بچه گانه رفتار میکنه حالیش نشده من ازدواج کردم
_ سینا رو ول کن همیشه دنبال فرصت بوده تا نظر تو رو جلب کنه
آهی کشیدم
_ اصلا معلوم نیست باربد قبول کنه بیاد عروسی
_ یعنی تو هم نمیای؟!
_ اگه اون نیاد دیگه منم نمیام
_ نمیشه که...
_ من حتی کارت دعوت رو نشونش ندم سنگین ترم چون به هر حال قبول نمیکنه بیاد
_ شایلین
کوتاه خندیدم
_ چرا صداتو اونجوری لوس کردی؟!
_ خب میخوام عکس بدی دیگه
_ تو آدم بشو نیستی
تماس رو قطع کردم و گوشی رو روی کابینت گذاشتم
عروسی برای آخرهفته بود اما من اصلا دوست نداشتم برم تا دوباره سودابه تیکه بپرونه
یه غذایی برای شام درست کردم و منتظر موندم تا باربد برگرده
هوا تاریک شده بود که کلید روی قفل چرخید
بلند شدم و به طرف در رفتم
باربد با چهره ی خسته اومد داخل
_ خسته نباشی
توی اوج خستگی لبخند زد
_ ممنون خانوم بی همتا
ابرویی بالا انداخت
_ قبلا مراسم خداحافظی داشتیم الان همونا رو باید برای استقبال اجرا کنی
اینو گفت و به طرفم اومد
_ خب سلام معمولی نمیشه مگه؟!
_ نه نمیشه چون باید بغلم بگیرمت قلبمون به هم وصل بشه
خندیدم
_ بهت نمیخوره اینقدر احساساتی باشی
با یه حرکت منو در آغ و ش کشید
_ نبودم! به تو که رسیدم شدم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_193
***
" باربد "
باورم نمیشد روزی رسیده بود که من برای تموم شدن کارای بوتیک عجله کرده بودم تا برگردم خونه
منی که سالها حتی شب هم توی بوتیک خوابیدم و هیچ اشتیاقی به زندگی و دنیا نداشتم
این دختر منو به زندگی برگردوند
نگاه هاج و واجش رو که روی خودم دیدم لبخند زدم و بیشتر به خودم فشردمش
سرمو خم کردم و کنار گوشش زمزمه کردم
_ رقص دیشب جلوی چشممه!
موهاشو نو از ش کردم و ادامه دادم
_ جوری که دلم میخواد تکرار باشه
اخم کرد که باعث شد لبخندم عمیقتر بشه
برای اینکه بیشتر حرص بخوره چشمکی زدم
_ به خصوص راند آخرش
خودشو از بین بازوهام بیرون کشید
_ فعلا باید فکر شام باشی فکرای دیشب رو از ذهنت بیرون کن
بازوش رو گرفتم و به طرف خودم چرخوندمش
_ هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه
لبخندم جمع شد
_ تو خانوم منی و میخوام بارها توی آ غو شم بگیرمت و کنارت آروم بشم
بازوش رو رها کردم و مسیر نگاهم رو تغییر دادم
_ چیزی که از بچگی ازم دزدیده شد و من کنار تو پیدا کردم شایلین
ایندفعه اون بود که به طرفم اومد و خودشو در آ غو شم جا داد
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_194
_ با اینکه برام تعریف نمیکنی و نمیدونم چی تو رو اذیت کرده اما خوشحالم که مایه ی آرامشت شدم
نمیتونستم عقده ها رو باز کنم اونم پیش کسی که خودش کم درد نکشیده بود
پیش من بود تا درداشو فراموش کنه نه اینکه من درد جدید بهش بدم
بو سه ای به پیشونیش زدم
_ بوی غذات هوش از سرم پروند خانوم بی همتا
لبخندی زد و به طرف آشپزخونه رفت
_ الان میارم
دنبالش رفتم و کنار یکی از کابینت ها ایستادم و به کاراش خیره شدم
یادم نیومد آخرین بار کی غذای خونگی خورده بودم
غذاهای شایلین منو برمیگردوند به بچگی هام و زمانی که مامانم...
اخمام توی صورتم پررنگ شد و سعی کردم خاطرات توی ذهنم مرور نشه
دستم رو روی کابینت کشیدم و به ورق مقوایی خورد
برداشتم و تازه متوجه شدم یه کارت دعوت عروسی برای من بود
اسم عروس و داماد اصلا آشنا نبود
_ شایلین این عروسی آشنای توئه؟!
همون لحظه قاشق از دستش روی سرامیک کف آشپزخونه افتاد و صدای بدی داد
جلوتر رفتم
_ چیزی شده شایلین؟!
حس کردم نگران شد اما سعی کرد تند تند توضیح بده
مکثی کرد و ادامه داد
_ منظورم اینه که اگه درد داری بریم دکتر
نگاهمو به غذا انداختم
_ نه من خوبم
با احتیاط پرسید
_ اذیت شدی؟!
سری به معنای نفی تکون دادم
حالا که فرصتش پیش اومده بود باید منم سوالم رو میپرسیدم
نفس عمیقی کشیدم
_ باربد تو ...
کنجکاو پرسید
_ من چی؟!
_لحـاف روی تخت رو کجا گذاشتی؟!
کنگ جواب داد
_ کدوم لحاف؟!
ناباور سرمو بلند کردم
_ لحاف روی تخت که
مسیر نگاهمو تغییر دادم تا بتونم حرفم رو به زبون بیارم
_ همون که دیشب خـ و نی شده بود رو تو جمع کردی؟!
دستش روی دستم نشست
_ اصلا لحاف خـ و نی نشده بود و منم جمع نکردم
شوک زده دستمو کشیدم
_ یعنی چی؟! خب ما دیشب...
نتونستم ادامه بدم
_ آروم باش شایلین همه چی رو به راهه و این طبیعیه نمیخواد نگران بشی
اما نتونستم آروم باشم. باورم نمیشد تا جایی که من میدونستم همه ی دخترا بعد از شب عروسی خـ و ن ریزی داشتن و اینکه من نه دردی داشتم و نه خـ و ن ریزی برام غیرقابل باور بود
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_188
توی کل عمرم فقط یکبار اشک ریخته بودم شاید واقعا من از سنگ بودم که الآنم با وجود اولین را ب طه نه درد داشتم و نه خـ و ن ریزی!
بلند شدم حالم بدجور گرفته شده بود
_ بشین شایلین
نتونستم باید میرفتم یه جا و به این بنده ی از سنگی که خدا ساخته بود فکر میکردم
باربد دنبالم اومد و نرسیده به اتاق بازوم رو کشید
چشمای عسلیش مجبورم میکرد بهش خیره بشم
_ فکر بیخود با خودت نکن
دستشو پشت گ ردنم گذاشت و ل بش رو به پیشونیم چسبوند
ب و سه ی آرومی بهش زد
حس کردم صورتم د ا غ شد
_مهم منم که خودم میدونم نیاز نیست اینقدر خودتو آزار بدی
سرمو به س ی نه اش چسبوندم بغض گلومو فشار میداد اما اشکام پایین نمیریخت
صدای مهربونش درونم رو آروم کرد
_ میخوای ببرمت دکتر تا بیشتر برات توضیح بده؟! ساختار ب د ن هر دختر باهم فرق داره تعجب میکنم اینو نمیدونستی
دستشو زیر چونه ام زد و سرمو بلند کرد
با اخم ساختگی غر زد
_ دخترا از خداشونه درد نداشته باشن اونوقت خانوم منم دلش میخواد درد بکشه
هربار که سعی میکردم نگاهمو ازش بدزدم سرمو به طرف خودش میچرخوند
_ببین چقدر پیش خدا عزیز بودی که این گزینه رو به تو داده
تعبیر جالبی از این قضیه کرد و باعث شد لبخند بزنم
لبخندی زد و ادامه داد
_ به این فکر کن که باربد چه شانسی داشته
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_189
کنجکاو پرسیدم
_ واسه چی؟!
چشمکی زد
_ فکر کردی من بعد از داشتن تو و اونهمه نزدیکی بهت دیگه اون آدم سابق میشم؟! حالا فکرش بکن اگه درد و این چیزا هم داشتی
ابرویی بالا انداخت
_ نه جانم من دیگه کار و زندگی رو تعطیل کردم دربست درخدمتت هستم من بازم میخوام...
تازه متوجه منظورش شدم و با حرص م ش تم رو به س ی نه اش کوبیدم و غریدم
_ باربد!
م ش تم رو توی دستش گرفت
_ تو جون بخواه از باربد!
با این حرفش کل وجودم گرم شد
تازه قدرت کلمات رو درک میکردم . الحق که با کلمه ای میشد یکی رو به مرز خو د کشی رسوند و با همین کلمات میشد آدمی رو به زندگی برگردوند
صدای گوشی باربد ما رو از هم جدا کرد
_ بر خرمگس معرکه لعنت
ناخواسته خندیدم
_ الان جواب میدم میام سراغت خانوم
گوشامو تیز کردم تا بفهمم به پشت خطیش چی میگه
_ نه جاوید نمیتونم بیام خودت ردیفش کن
...
باربد عصبی غرید
_ نه ولش کن حالا درحد دوساعت میام و برمیگردم تو نمیتونی ج ن سا رو خالی کنی
تماس رو قطع کرد و گوشی رو همونجا گذاشت
کلافه دستی به موهاش کشید و به طرفم اومد
نچ نچی کردم و با خنده ای که داشتم مخفی میکردم گفتم
_ چی شد آقا باربد؟! تو که کار و زندگیت رو ول کرده بودی و دربست درخدمت من بودی
_ مجبورم برم و زود بیام
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_190
تک خنده ای کردم
_ برو که دیگه اون آدم سابق نمیشی عشقم
ابرویی بالا انداخت و نزدیک اومد
منم عقب رفتم جوری که پشتم به دیوار برخورد کرد
سرشو به گوشم نزدیک کرد
_ اون کلمه ی آخرت از دهنت پرید یا واقعی بود؟!
سعی کردم از زیر دستش فرار کنم اما محکم نگهم داشت
_ خب همینجوری گفتم مثل یه شوخی
سری تکون داد اما معلوم بود که چهره اش گرفته شد
_ من میرم بوتیک جنس جدید اومده باید باشم . تا شب برمیگردم
_ باشه مواظب خودت باش
سری تکون داد
_ درو قفل کن و استراحت کن
بعد از رفتن باربد اضافه ی غذاها رو جمع کردم و توی یخچال گذاشتم
مشغول تمیزکاری بودم که آیفون به صدا دراومد
تعجب کردم یعنی کی میتونست باشه؟!
_ کیه؟!
_ خانوم فرنیا؟!
کی بود که فامیل باربد رو گفت؟!
_ بله بفرمایید
_ یه کارت دعوت برای عروسی هست تشریف میارین پایین بگیرین؟!
_ بله الان میام
تعجب کرده بودم یعنی عروسی کی بود که برامون کارت فرستاده؟!
پالتومو روی لباسم انداختم و شال و کلاهمم پوشیدم و بیرون رفتم
کارت دعوت رو از دست مرد گرفتم و درو بستم
همونجور که به طرف آسانسور میرفتم بازش کردم
نخلِ امّید به بَر می رسد، اندیشه مدار
کشت را صبر بباید که رسد وقت درو
#فیاض_لاهیجی
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
#هوشنگابتهاج
دردا و دریغا که
در این بازی خونین
بازیچهی ایام،
دلِ آدمیان است...
👤هوشنگ ابتهاج
فرياد كه در كنج لب آن خال سيه را
دل دانه گمان كرد و ندانست كه دام است...
صافی اصفهاني
🦋
این ۴۰ ثانیه جزئی از عمر حساب نمیشه!
Читать полностью…
Erfan Tahmasbi – Khodahafez (320).mp3
Читать полностью…
صدای مامان از توی ماشین اومد
_ اومدم مامان
_ خب داداش باربد من منتظر عکس هستم روی قولتم حساب باز کردم
با چشم براش خط و نشون کشیدم
با نیش باز سرش رو کج کرد و دستشو برام تکون داد
_ بای بای
خم شدم تا دمپاییم رو در بیارم براش پرت کنم ولی زود فرار کرد و سوار تاکسی شد
زودتر از باربد برگشتم داخل
حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم
حرفهای لیندا توی ذهنم بود واقعا چرا تا الان من و باربد به هم نزدیک نشده بودیم با اینکه من زنش بودم و اونم گفته بود منو دوست داشت
چند بار هم تا مرز پیش رفته بودیم اما هربار یه تردیدی توی چشمای باربد بود که اجازه ی پیشرفت بهش نمیداد
منم که نمیتونستم خودمو کوچیک کنم و ازش بخوام که ادامه بده
یا شاید هم به قول لیندا بلد نبودم براش ناز و ادا بیام
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_179
بعد از گرفتن یه دوش حوله رو پوشیدم و بیرون اومدم
باربد توی اتاق نبود لباسم رو پوشیدم
آب موهامو گرفتم و سشوار کردم
رفتم توی آشپزخونه دیدم داره املت درست میکنه
ناخواسته لبخندی روی لبم نشست
تازه متوجه من شد. به طرفم اومد
_ تو اینجا بودی پس بیا ببین شوهرت چیکار کرده
جوری حرف میزد که انگار هیچ اتفاق بدی نیفتاده
منم از اون هیاهو خسته بودم و دلم میخواست باهاش همراه بشم و وانمود کنم همه چی رو به راهه
بوی غذا اشتهامو تحریک کرد
ابرویی بالا انداختم
_ نگفته بودی آشپزی بلدی
خندید
_ خیلی چیزا بهت نگفتم
لبخندم جمع شد راست میگفت خیلی چیزا در موردش نمیدونستم
تازه متوجه حرفش شد
_ خب من سالها تنها زندگی کردم بالاخره باید یه املت بلد باشم یا نه؟!
پس باباش رو ترک کرده بود اما چرا؟!
این سوال ذهنم بود اما نتونستم به زبون بیارم
پشتم رو به دیوار آشپزخونه چسبوند و سینه به سینه ام ایستاد
نفسم توی سینه حبس شد
_ اما الان دیگه تنها نیستم من اونی که خودم انتخاب کردم و خواستمش توی زندگیمه
لرزه ای به تنم نشست
تا حالا کسی از بودن من توی زندگیش اینطور ابراز خوشحالی نکرده بود
یه حس عجیبی داشتم
این مرد داشت وجودم رو تکون میداد
با صدای کم جونی گفتم
_ غذات ته نگیره
کنار کشید و به طرف گاز رفت زیرش رو خاموش کرد
نفس حبس شده ام رو بیرون دادم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_180
اونقدر با خوشحالی برام تعریف کرد و سفره رو چید که کم کم حال و هوای منم عوض شد و باهاش همراهی کردم
گاهی منم یه چیزی میگفتم و هردو باهم میزدیم زیر خنده
خنده همون چیزی بود که کمترین نقش توی زندگیم داست و اون شب با حرفای باربد پررنگ شده بود
غذا که تموم شد ظرفا رو شستم
باربد رفت حموم و منم دیدم کاری ندارم رفتم روی تخت دراز کشیدم
همینجور که به سقف خیره شده بودم پلکام سنگین شد
حس کردم سایه ی یه زن پشت پرده ی اتاق بود
نترسیده بودم اما میخواستم ببینم اون کیه که بدون اجازه به اتاق ما راه پیدا کرده
جلو رفتم و پرده رو کنار زدم اما کسی نبود
خواستم برگردم عقب که ناگهانی از پشت یه نفر موهای بلندم رو کشید
درد تا جمجمه ام رسوخ کرد
قبل از اینکه بخوام جیغ بزنم دستشو روی دهنم گذاشت
تازه تونستم صورتش رو ببینم مارال بود!
وحشت زده به چشماش که مثل دوتا کاسه ی خون بود نگاه کردم
_ چرا دست از سر باربد برنمیداری؟! باربد مال منه از زندگی من برو بیرون!
جیغ بلندی زدم و تکونی خوردم
چشمام رو محکم باز کردم تازه متوجه شدم که خواب میدیدم
نفسم رو تند تند بیرون دادم
باربد هراسون اومد توی اتاق
چراغ ها روشن بود و من نفهمیده بودم کی خوابم برده
_ چیزی نیست آروم باش عزیزم خواب بد دیدی
سرمو توی س ی نه اش پنهان کردم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_181
_ باربد تو منو تنها نمیذاری مگه نه؟!
یه لیوان آب پر کرد و خودش گذاشت کنار لبم
کمی از آب رو خوردم بقیش رو برگردوند
_ هیچوقت به این فکر نکن!
سرمو بلند کردم و با چشمای لرزون به صورتش خیره شدم
_ چرا با وجود مارال، منو آوردی توی زندگیت؟! این دختر حتی توی خواب هم دست از سرم برنمیداره
اخمای باربد درهم شد
_ به زودی هردومون رو از این کابوس نجات میدم
آروم موهامو نوازش کرد.
برخورد آرومش و آغ و ش گرمش کم کم منو هم آروم کرد
سرمو به دستام فشردم
دستاش نوازش وار روی موهام حرکت کرد
صورتم رو به طرف خودش چرخوند
_ بیا از امشب رق ص رو ادامه بده
_ خودت که بهتر میدونی من دیگه نمیتونم بر ق صم
سرشو پایین آورد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند
_ وقتی دلت با من باشه حتی راه رفتنت هم برام مثل رق صه
از تخت پایین اومد و دستش رو به طرفم دراز کرد
_ برام بر ق ص شایلین
دستم رو توی دستش گذاشتم و از تخت پایین رفتم
تا وسط اتاق همراهیم کرد و بعد ناگهان دستشو از دستم بیرون کشید
برگشت و لب تخت نشست
هاج و واج بهش نگاه کردم
_ حالا اون قسمت از رق ص رو انجام بده که من کنارت نیستم ولی تمام نگاه و حواسم به توئه و تو میخوای برای من بر ق صی
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_182
هیچکس حق ندارد کسی را قضاوت کند، مثبت یا منفی.
اینها همه روشهای تسلط بر مردم است.
وقتی کسی را قضاوت میکنی،
تلاش میکنی در زندگی او دخالت کنی.
یک انسان واقعاً درست اجازه میدهد مردم خودشان باشند.
#اوشو
..
جراحان پلاستیک کره جنوبی به قدری ماهر هستند که افرادی از چین و ژاپن که برای جراحی به این کشور سفر میکنند، برای ورود مجدد به کشورشان با مشکل مواجه میشوند زیرا چهره آنها دیگر با عکس پاسپورتشان مطابقت ندارد!
..
ایمان بدون عشق شما را متعصب
وظیفه بدون عشق شما را بداخلاق
قدرت بدون عشق شما را خشن
عدالت بدون عشق شما را سخت
و زندگی بدون عشق شما را بیمار میکند.
#جبران_خلیل_جبران
(نویسنده و فیلسوف لبنانی-آمریکایی)
گر گران و گر شتابنده بود
آنکه جوینده ست یابنده بود
در طلب زن دائما تو هر دو دست
که طلب در راه نیکو رهبرست
گه به گفت و گه به خاموشی و گه
بوی کردن گیر هر سو بوی شه
هر حس خود را درین جستن به جد
هر طرف رانید شکل مستعد!
مثنوی معنوی
دفتر سوم
از بیت ۹۷۸ به بعد
_ پس خانوم بی همتا بالاخره متوجه شده که این قلب مال خودشه
خنده ام گرفت اما زود جمعش کردم هنوزم از دستش دلخور بودم
با احتیاط پرسید
_ گفتی اگه غیر از این بود چی؟!
نزدیکش شدم. چشمای عسلیش مهربون بود نمیدونستم چرا کیانا و بقیه اینو نمیدیدن و اونو سرد و بداخلاق میدونستن!
شاید هم فقط با من اینجوری بود
حرف کیانا توی ذهنم اکو شد
« اولین کسی هستی که دیدم باهات خوب رفتار میکنه»
_ اگه غیر از این بود همون شبی که فهمیدم نامزد داری...
سکوت کردم
دستامو محکم گرفت
_ وگرنه اون شب میرفتی؟!
_ نه اصلا
_ پس چی؟!
نتونستم بگم که اگه منو دوست نداشت و به خاطر هدف پیش خودش نگه داشته بود من برنمیگشتم خونه ی بابام بلکه با زندگی خداحافظی میکردم
_ بیخیال مهم این چیزا نیست
لبخند مهربونی زد
_ تا چندوقت قبل فکر میکردم این قلب بیهوده میتپه اما الان میبینم یه جا به دردم خورد
_ اما هنوزم صورت مسئله پاک نشده فقط به خاطر قلبت یه فرصت بهت دادم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_171
***
وسایلامون رو جمع کردیم و کنار ماشین ها ایستاده بودیم تا از هم خداحافظی کنیم
_ کیانا تو با داداشت میری مگه نه؟!
چشمکی زد
_ نه بابا تا سپهر اینجاست من میام کیان رو تحمل کنم؟!
ب و سی توی هوا فرستاد و سوار ماشین سپهر شد
تعجب کردم که داداشش راحت اجازه میداد با سپهر باشه. حتما براشون عادی بود
باربد رو دیدم که داشت در کلبه رو قفل میکرد
منتظر موندم تا بیاد باهم سوار بشیم
باربد که از اون طرف داشت میومد هنوز متوجه من نشده بود در ماشین رو باز کرد و سوار شد
به طرف ماشین رفتم اما قبل از من مارال زودتر در جلو رو باز کرد و سوار شد
سرجام میخکوب شدم و نتونستم تکون بخورم
منتظر موندم تا مارال رو پایین بندازه
چند دقیقه ای گذشت. باربد صدام زد
_ شایلین چرا نمیای؟!
حالم از خودم به هم خورد
منی که زنش بودم باید عقب مینشستم و مارال به راحتی کنار دستش
کیان با ماشینش به طرفم اومد
_ فعلا که ماشین باربد مسافر داره تو بیا با من
همین حرف کافی بود تا برای فرار از اون حس خفقان سوار ماشین کیان بشم
باربد پیاده شد و به طرف ماشین کیان اومد اما کیان پاشو روی پدال گاز فشرد و به سرعت ازش دور شد
از آینه دیدم که باربد دنبال ماشین دوید اما نرسید
توی خودم جمع شدم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_172
سرمو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به بیرون خیره شدم و به این فکر کردم که چطور برف همه جا رو سفیدپوش کرده بود
_ شایلین
با شنیدن صدای کیان تازه یادم اومد که با اون اومدم
_ بله
درجه ی بخاری رو بالاتر برد
_ دوست دارم بیشتر باهم آشنا بشیم یا به عبارتی را ب طه ی خانوادگی داشته باشیم با پدر و مادرت آشنا بشم
همینو کم داشتم که کیان بخواد با من را ب طه ی خانوادگی داشته باشه
_ نه همینجوری دوست باشیم بهتره
خنده ی آرومی کرد
_ آخه من به دوستی معمولی باهات فکر نمیکنم چون دوست معمولی زیاد دارم
ابرویی بالا انداختم
_ میشه بگی به چی فکر میکنی؟!
نگاهش رو مستقیم روی صورتم انداخت
_ نمیدونم چه جوری بگم...
دستامو بغل گرفتم کم کم داشتم پشیمون میشدم که سوار ماشینش شدم
_ تو قصد ازدواج داری؟!
از سوالش شوک زده شدم. دستمو به گلوم رسوندم و فشار دادم
خدایا میبینی حال و روزم رو؟!
دوباره برام خواستگار پیدا شده اونم زمانی که من زن یکی دیگه هستم
احسنت به باربد!
جهنم بالاتر از این؟!
حرفی برای گفتن نداشتم توی بد منجلابی گیر افتاده بودم و هرچقدر دست و پا میزدم خودم بیشتر غرق میشدم
قبل از اینکه چیزی بگم ناگهانی کیان زد روی ترمز. منی که کمربند هم نبسته بودم
محکم به جلو پرت شدم
به سختی دستمو به یه جایی بند کردم تا سرم به شیشه کوبیده نشه
سرمو بلند کردم و جلو رو نگاه کردم
ماشین باربد پیچیده بود جلومون
باربد با همون نگاه برزخی از ماشینش پیاده شد و درشو محکم به هم کوبید
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_173
قیافه ی درهمش حال درونش رو نشون میداد
برای لحظه ای ترسیدم
چون دفعه ی قبل دست کیان رو گرفتم اون حرفا رو بهم زد ایندفعه که سوار ماشینش شدم معلوم نبود قراره چی بشه
در سمت من رو باز کرد و دستمو کشید
_ چیکار میکنی باربد؟!
با صدایی که سعی داشت کنترلش کنه تا بالا نره گفت
_ برو سوار ماشین شو تا بیام
پوزخندی زدم
_ اونجا جای ماراله نه من
_ شایلین با من یکی به دو نکن
نخواستم جلوی کیان بیشتر از این خورد بشم بی حرف پیاده شدم و به طرف ماشینش رفتم
درکمال تعجب دیدم مارال اونجا نبود
در جلو رو باز کردم و سوار شدم
سرمو به شیشه چسبوندم
از کوبیده شدن در ماشین فهمیدم باربد هم سوار شده
بی حرف ماشین رو روشن کرد
سکوتش عجیب بود توقع داشتم داد و بیداد راه بندازه
_ باربد چه حسی داره تو یه دختر رو سوار کنی و زنتو یکی دیگه سوار کنه؟!
مشتش رو روی فرمون ماشین کوبید
هم خداوندت سِرشت
و هم ملائک سِجده کرد
پس تویی معشوق خاص و چرخ سرگَردان توست
#عطار_نیشابوری▫️
..