17668
هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند میکند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. 🍸دوستان "کتابخوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh
دوستان چقد کانالشو دوست داشتم
دقیقاً همون چیزی بود که دنبالش میگشتم
دقیقاً دنبال متن های بودم که اینجا داره حتی خیلی چیزای دیگهههههه 🤌🏼😍😍
کلی متن خفن اسلامی و دلنوشته برید کیفشو ببرید🫶🏻❤️🔥
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت پنجاه
شب آرامی بود و در سکوت اطاقم نشسته بودم ذهنم مانند دریایی پر تلاطم از افکار گوناگون پر بود ناگهان صدای دروازه افکارم را شکست پدرم پشت دروازه ایستاده بود و با لبخندی مهربان گفت میتوانم چند لحظه با دختر زیبایم صحبت کنم؟ با عجله از جایم برخاستم و با احترامی آمیخته به محبت گفتم البته که میتوانی پدر جان
او وارد اطاق شد و آرام روی تخت من نشست بعد دستم را گرفت و مرا کنار خود نشاند نگاهش مهربان اما آمیخته به اندوه بود آهی کشید و با صدایی آرام گفت فرخنده جان من همیشه آرزوهای بزرگی برای تو و برادرانت داشتم اما برادرانت نخواستند یا نتوانستند که تمام آرزوهایم برآورده شود حالا تنها امیدم به تو و مرتضی است میخواهم شما هرگز احساس کمبود نکنید و همیشه شاد و سربلند باشید
سپس دستی به موهایم کشید و ادامه داد امروز روز سختی برایم بود نمیدانم چرا اما وقتی خواستگارانت را دیدم دلم گرفت فکر اینکه روزی تو از این خانه بروی و دیگر کنارم نباشی قلبم را به درد میآورد اما اگر تو را خوشبخت ببینم این درد تسلا پیدا میکند هر پدر و مادری آرزو دارند که دخترشان با عزت و احترام به خانهی بخت برود مادرت گفت که امروز تصمیم خودت را گرفتهای و جواب مثبت دادهای آیا واقعاً از این تصمیم مطمئن هستی؟
سرم را پایین انداختم کمی مکث کردم و با صدایی آرام گفتم بلی، پدر جان این تصمیمی است که با فکر گرفتهام
پدرم لبخندی زد بعد ادامه داد خوشحالم که خودت مسیر زندگیات را انتخاب کردی انشاءالله که با این پسر خوشبخت میشوی اما دخترم این را بدان اگر روزی حتی برای لحظهای احساس کردی خوشحال نیستی من مثل کوه پشت سرت هستم این خانه همیشه خانهی توست
دیگر نتوانستم اشکهایم را نگه دارم خودم را در آغوش پدرم انداختم و با بغض گفتم پدر جان چقدر دوستت دارم
پدرم مرا محکم تر در آغوش گرفت و با صدایی که لرزش بغض در آن محسوس بود گفت من هم دوستت دارم دختر یکدانهی من همیشه برای خوشبختیات دعا میکنم
روز نامزدی من و فریدون فرا رسید صبح همان روز شازیه با دقت و ظرافت مرا آماده کرد لباس زیبایی که مادرم برای این روز انتخاب کرده بود به تنم برازنده مینمود موهایم را شانه زد و در حلقهای آراسته جمع کرد اضطرابی شیرین در وجودم جریان داشت چیزی میان شوق و تردید…
حدود یک ساعت بعد خانوادهی فریدون همراه او وارد خانهی ما شدند وقتی نگاهش به من افتاد لبخندی آرام و محترمانه زد آن لبخند هرچند ساده در دل من جرقهای ناشناخته ایجاد کرد....
#ادامه_دارد
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و هشتم
اما چه میدانستم… چه میدانستم که این مهر زودگذر روزی به نفرتی عمیق بدل خواهد شد؟ چه میدانستم که این مرد همان که قلبم را در آن نگاه اول لرزانده بود باعث و بانی تباهی زندگی ام خواهد شد؟ همان که رؤیاهای خوشبختیام را در زندگی زناشویی نابود خواهد کرد؟
آن لحظه من غرق در شور و احساس بودم بیخبر از سرنوشتی که مثل سایهای تاریک آرامآرام به سویم نزدیک میشد…
نیم ساعت گذشته بود که پدرم در اطاق را باز کرد و با همان لحن مهربان همیشگی گفت دخترم فریدون در حویلی منتظرت است برو با او صحبت کن هر سوالی که داری از او بپرس سری تکان دادم و آرام گفتم چشم پدرم لبخندی زد و از اطاق بیرون شد اما من… قدمهایم به جلو نمیرفت گویی چیزی نامرئی مرا در جایم میخکوب کرده بود قلبم تندتر از همیشه میتپید دستهایم عرق کرده بودند و پاهایم میلرزیدند اولین بار بود که قرار بود با مردی بیگانه رو به رو شوم آن هم کسی که خواستگار من بود دل به دریا زدم چشمانم را محکم بستم و در دل گفتم خدایا به امید خودت نفس عمیقی کشیدم و با قدمهایی آرام اما لرزان از اطاق بیرون شدم وقتی وارد حویلی شدم فریدون روی چپرکتی که در گوشهی حویلی گذاشته شده بود نشسته بود و نگاهش را به زمین دوخته بود صدای قدمهایم که به گوشش رسید سرش را بلند کرد وقتی نگاهمان به هم گره خورد چشمانش برقی زد و لبانش به تبسمی کج خم شد این حالتش عجیب بود و مرا بیشتر معذب کرد عرق سردی از پشتم جاری شد با خجالت به سمت او رفتم و با صدایی که لرزشش را نمیتوانستم پنهان کنم گفتم سلام او با خوشرویی جواب سلامم را داد و با دست به دورتر از خودش روی چپرکت اشاره کرد گویی میخواست کنار او بنشینم اما من چوکی چوبیای که کنار دیوار بود را برداشتم و آن را مقابل او گذاشته روی چوکی نشستم و سعی کردم آرامش خود را حفظ کنم فریدون از این کارم لبخندی زد اما خودش را کنترول کرد و چیزی نگفت چند لحظه سکوت سنگینی میان ما حکمفرما شد هیچکدام حرفی نمیزدیم من مشغول بازی با انگشتانم بودم و او به من نگاه میکرد سرانجام او این سکوت سنگین را شکست و گفت میخواستی با من حرف بزنی؟ منتظر هستم نگاهش پر از کنجکاوی و آرامش بود اما من که هنوز از خجالت سرخ شده بودم به سختی حرف زدم همانطور که با انگشتانم بازی میکردم گفتم راستش… میخواستم بپرسم شما چرا خانوادهتان را به خواستگاری من فرستادید؟...
#ادامه_دارد
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و ششم
پدرم با جدیتی که همیشه در چهرهاش موج میزد رو به مادرم کرد و گفت دخترم درست میگوید او وقتی تا حالا این پسر را ندیده و حتی با او حرف نزده چطور میتواند تصمیم به این بزرگی بگیرد؟ در اسلام هم گفته شده که دختر و پسر باید یکدیگر را بشناسند پس ما کی هستیم که این حق را از دخترمان بگیریم؟ سپس نگاهش را به من انداخت، چشمانش آرام اما مطمئن بود با لحنی مهربان ادامه داد درست است دخترم مادرت با مادر پسر صحبت میکند یک روز پسر هم با خانوادهاش به اینجا میآیند تا شما یکدیگر را ببینید و حرف بزنید هنوز لبخند کوچکی روی لبانم ننشسته بود که شازیه با حسرتی عمیق در نگاهش آهی کشید و گفت پدر جان شما چقدر خوب هستید کاش همه پدرها مثل شما درک داشتند پدرم لبخندی زد لبخندی که در آن محبت و غرور پدری آشکار بود اما شازیه با چشمانی که آرام آرام پر از اشک میشد به من نگاه کرد و با صدایی که گویی از دلش برمیآمد ادامه داد قدر این پدر و مادر را بدان هر کس مثل تو خوشقسمت نیست اشکهایش دیگر امانش نداد بی صدا از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت رفتنش مثل بادی سرد غمی را در دل همه نشاند نگاه پدرم که همیشه محکم و استوار بود با رفتن او رنگ غم گرفت آهی کشید سری تکان داد و زیر لب زمزمه کرد بهادر… چه ظلمی در حق این دختر کردی صدای پدرم لرزهای به دلم انداخت این جمله سنگین بود مثل باری که این چند سال روی شانه های شازیه مانده بود به او نگاه کردم مردی که همیشه ستون این خانه بود اما حالا نگاهش پر از اندوهی بود که شاید حتی خودش نمیدانست چگونه آن را از بین ببرد.
#سه_روز بعد:
آن روز هوای خانه رنگ دیگری داشت، گویی هر گوشهاش منتظر چیزی بود قرار بود آنروز فریدون با خانوادهاش به خانه ما بیایند. از سپیده دم شازیه و مادرم دست به کار شده بودند صدای جاروب در خانه طنین داشت و عطر خوشی که از صابون و گلاب به مشام میرسید تمام فضای خانه را پر کرده بود. هر گوشهی خانه میدرخشید گویی آفتاب درون دیوارها پنهان شده بود بعد از تمیزکاری شازیه و مادرم مشغول آماده کردن شیرینی شدند. عطر دلپذیر هل و زعفران از آشپزخانه میآمد و من که طاقت دور ماندن از این شور و هیاهو را نداشتم خودم را به آنها رساندم نگاهی به شازیه انداختم و گفتم: بگذار من هم کمک کنم اما شازیه که همیشه مهربانی اش در چشمانش موج میزد با لبخند گفت: نه خواهر جان تو به این کارها کاری نداشته باش برو حمام کن و آن لباس نو که دیروز مادر جان برایت خریده به تن کن امروز تو باید زیباترین باشی....
#ادامه_دارد
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و چهارم
دو ماه میگذشت و در جریان این دو ماه چند باری دیگر هم آن زنها به خانه ای ما آمدند مادرم خیلی از آنها تعریف میکرد و میگفت پسر شان مرا در راه مکتب دیده و از من خوشش آمده البته اینها را فقط برای من و شازیه میگفت و پدرم از این موضوع خبر نداشت
روز جمعه بود و همه دور دسترخوان نشسته بودیم و غذای چاشت را میخوردیم که زنگ دروازه زده شد معین از جایش بلند شد و رفت تا دروازه را باز کند بعد از چند لحظه به خانه آمد به مادرم دید و گفت همان زنی که همیشه میاید دوباره با چهار زن دیگر آمده است مادرم با چشمانش به معین اشاره کرد تا ساکت باشد بعد به پدرم دید و گفت شما غذای تان را بخورید من نزد مهمانان میروم بعد از جایش بلند شده از اطاق بیرون رفت یکساعت بعد آنها رفتند و مادرم نزد ما آمد پدرم پرسید این خانم ها کی بودند؟ برای چی آمده بودند؟ مادرم به من اشاره کرد تا از اطاق بیرون شوم من بدون هیچ حرف از اطاق بیرون آمد و در حویلی با فرشته نشستم بعد از مدتی شازیه هم نزد ما به حویلی آمد کنار من نشست و گفت مادر جان در مورد خواستگارت به پدر جان گفت منتظر به او دیدم او ادامه داد پدر جان گفت که در مورد شان تحقیق میکند بعد نظر ترا هم میخواهد اگر تو راضی بودی و خانواده ای خوبی بودند بهتر است آنها را زیاد در رفت و آمد زحمت ندهیم دستم را دور بازوی شازیه حلقه زدم و گفتم من نمیخواهم ازدواج کنم میخواهم اینجا کنار شما زندگی کنم شازیه لبخندی زد بعد با دست آزادش دستانم را نوازش داده گفت پدر جان و مادر جان بخاطر سه پسر شان و بخاطر من خیلی اذیت شدند تو هم با این حرف ها بیشتر اذیت شان نکن اینکه تو با نام نیک ازدواج کنی و به خانه ای بخت ات بروی آرزوی پدر و مادرت است تو به سن رسیدی که میتوانی تصمیم زندگی ات را خودت بگیری و من میدانم پدر جان بدون رضایت تو این پیوند را قبول نمی کند پس خوب فکر کن بعد تصمیم بگیر راستش من عکس پسر را دیدم چهره ای خوبی دارد وظیفه هم دارد خانواده اش هم تا جایی که دیده میشود خانواده ای خوب هستند در همین اثنا مادرم از خانه بیرون شد شازیه حرفش را نیمه تمام گذاشت و از جایش بلند شد و مشغول صحبت با مادرم شد من به گوشه ای خیره شدم و به حرفهای شازیه فکر کردم یعنی واقعاً ازدواج من باعث خوشحالی پدر و مادرم میشد؟.....
#ادامه_فردا_شب
‹
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و دوم
مامایم دیگر نتوانست حرفی بزند و با چشمان پر از اشک از اطاق بیرون شد و بعد از چند دقیقه چند مرد داخل اطاق شدند و با اجازه گفته تابوت ابوبکر را از روی زمین برداشتند من و مادرم چیغ میکشیدم و التماس میکردیم او را نبرند ولی ابوبکر را بردند و او راهی خانه ای ابدی اش شد…
#شش_ماه_بعد:
شازیه بعد از اینکه موهای مادرم را با روغن مو چرب کرد موهایش را بافت و خواست روغن مو را در جایش بگذارد که گفتم موهای مرا هم میبافی؟ شازیه با خوشرویی گفت چرا که نه بیا اینجا بنشین مقابلش نشستم شازیه گرم چرب کردن موهایم شد به صورت مادرم دیدم مرگ ابوبکر چقدر او را پیر و افسرده ساخته بود دیگر چشمانش نمیخندید و صورتش بی روح شده بود شازیه با دستش به شانه ام زد و از فکر بیرون شد و پرسیدم چیزی میگفتی؟ شازیه لبخندی زد و گفت من با تو حرف میزنم و تو در فکر فرو رفتی؟ خجالت زده گفتم ببخشید خواهر جان شازیه با مهربانی گفت میخواهی کمی موهایت را قیچی کنم؟ پایین موهایت کمی موخوره گرفته است دستی به موهایم کشیدم و گفتم بلی قیچی کن ولی خیلی کوتاه نکن خودت میدانی من از موی کوتاه خوشم نمی آید در همین هنگام صدای زنگ مبایل مادرم بلند شد مادرم از جایش بلند شد و مبایلش را از روی میز گرفت و جواب داد چند بار بلی بلی گفت بعد صدا را در بلند گو زد صدای مصطفی پشت خط بلند شد که پرسید مادر جان صدایم را می شنوی؟ مادرم جواب داد میبخشی گوشهایم کمی ضعیف شده باید صدا را بلند کنم تا بشنوم چطور هستی پسرم چند روز بود برایت زنگ میزدم جواب ندادی ان شاالله خیریتی باشد مصطفی لبخندی زد و جواب داد شکر مادر جان خیریتی است مصروف کار و درس بودم بعد از چند دقیقه احوال پرسی صدای زن پشت مبایل بلند شد بعد تماس قطع شد مادرم با تعجب پرسید چی شد صدا از کی بود و چرا قطع کرد؟ بعد از چند دقیقه مصطفی دوباره به مادرم تماس گرفت مادرم پرسید چی شد پسرم چرا قطع کردی صدای زن را شنیدم کی بود؟ مصطفی خندید و گفت صدای زن چی مادر جان؟ زن از کجا شد؟ خیالاتی شدی خوب مادر جان من باید سر کار بروم بعداً برایت تماس میگیرم به همه سلام برسان بعد از خداحافظی تماس قطع شد مادرم به من و شازیه دید و پرسید شما هم صدای زن را شنیدید یا من واقعاً خیالاتی شده ام؟ با هم جواب دادیم ما هم شنیدیم مادرم همانطور که در فکر رفت گفت پس چرا مصطفی برایم دروغ گفت؟....
#ادامه_دارد
🍃📖🍃
مهربان باشیم هر آدمی داره با غمی که ما ازش خبر نداریم میجنگه.....
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
🍃📖🍃
انسان با سه چیز مغرور می شود
نامِ بزرگ
خانه ی بزرگ
لباسِ فاخر
اما افسوس که بعد از مرگ
نامش مرحوم
خانه اش قبر
لباسش کفن
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و یکم
با صدای دختر خاله ام که گفت آمدند مادرم با وارخطایی از جایش بلند شد و داد زد پسرم آمد با این حرف مادرم افرادی داخل اطاق با صدای بلند شروع به گریستن کردند ولی دیگر اشکی برای مادرم نمانده بود که در ماتم عزیزترینش بریزد
چند دقیقه بعد پدرم با قامت خمیده داخل اطاق شد نزدیک مادرم رفت و گفت صبر داشته باش زن که این امتحان الهی است الله فرزند ما را برای ما امانت داده بود و حالا هم امانتش را دوباره از ما گرفت اینقدر بیقراری نکن که الله را خوش نمی آید مادرم با چشمانی منتظر به پدرم دید و گفت میخواهم پسرم را ببینم یک هفته است که چشم انتظارش هستم مرا نزد پسرم ببر پدرم گفت اول میخواهند او را غسل بدهند بعد اینجا می آورند بعد به شازیه دید و گفت بیا مراقب مادرت باش من باید بروم بعد از اطاق بیرون رفت شازیه در حالیکه خودش هم در وضعیت خوب نبود از بازوی مادرم گرفته بود نیم ساعت بعد صدای یا الله گفتن چند مرد بلند شد و پشت سر آن تابوت ابوبکر را داخل اطاق آوردند همینکه چشم مادرم به تابوت افتاد با صدای بلند داد زد وای پسرم و از حال رفت از میان جمع زن کاکایم با عجله به صورت مادرم آب زد و مادرم به هوش آمد تابوت را روی زمین گذاشتند و چشم من به صورت پر از زخم برادرم خورد چشمانم سیاهی کرد و احساس کردم از حال میروم اسمش را آهسته زیر لب زمزمه کردم نزدیک تابوت رفتم و دوباره اسمش را صدا زدم دستی به صورت پر از زخم اش کشیدم و با گریه گفتم بیدار شو لالا جان من نمیتوانم ترا در این حال ببینم دوباره صدای چیغ و گریه های همه بلند شد در همین هنگام مبایل مقابل صورتم قرار گرفت و چهره ای گریان مصطفی را روی صفحه ای مبایل دیدم با دیدن مصطفی گریه هایم شدت گرفت مبایل را در دست گرفتم و گفتم ببین لالا جان ابوبکر با من حرف نمیزند ابوبکر با ما قهر کرده است مصطفی با گریه اسم ابوبکر را صدا میزد مبایل را به دست دختر کاکایم دادم و دوباره به صورت برادر جوانمرگم خیره شدم
یک ساعت گذشت مامایم داخل اطاق شد نزدیک مادرم رفت و گفت یک دل سیر پسرت را ببین تا چند دقیقه دیگر باید او را ببریم خواهر جان مادرم با شنیدن این حرف دستانش را دو طرف تابوت گذاشت و گفت نخیر من نمیگذارم پسرم را ببرید من اجازه نمیدهم من هنوز تشنه ای دیدارش هستم....
#ادامه_فردا_شبانشاءالله
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت سی و نهم
نیم ساعت بعد ابوبکر از جایش بلند شد و گفت وقت رفتن است با هم به حویلی رفتیم مادرم قرآنکریم را بالای سر او قرار داد و گفت انشاالله به خیر و بی خطر به مقصد برسی پسرم بعد قرآنکریم را به دست من داد و صورت ابوبکر را غرق بوسه کرده او را در آغوش گرفت ابوبکر با صدای پر از بغض گفت خیلی دوستت دارم مادر جان مرا ببخش که خیلی تو و پدرم را اذیت کرده ام ولی وعده میدهم وقتی آنجا رسیدم زحمت بکشم و همه زحمات تان را جبران کنم مادرم به گریه افتاد و گفت کاش اینگونه نمیرفتی پسرم ولی حالا که میروی الله به همراهت پسر مهربانم ما را فراموش نکنی حتماً همیشه خبر ما را بگیری ابوبکر از آغوش مادرم بیرون شد با دستانش اشک های مادرم را پاک کرده با گریه گفت چطور میتوانم شما را فراموش کنم مادر جان بعد دستانی مادرم را بوسه زد و با من شازیه و مرتضی خداحافظی کرد در آخر به سوی پدرم رفت همینکه پدرم را در آغوش گرفت بغض پدرم ترکید و به گریه افتاد با التماس گفت پسرم کمی صبر کن خودم قانونی کارهایت را تمام میکنم و هر جا خواستی ترا میفرستم لطفاً اینگونه نرو ابوبکر از آغوش پدرم بیرون شد و گفت لطفاً پدر جان شما قوت و توانایی من هستید حداقل شما اینگونه مرا ضعیف نسازید برایم دعا بدهید تا بروم پدرم دستی به سر ابوبکر کشید و گفت دعای من همیشه همرایت است مواظب خودت باش هر چی کار داشتی برایم تماس بگیر ابوبکر چشم گفت بعد دست پدرم را بوسید و گفت خداحافظ پدر جان به سوی دروازه ای حویلی رفت مرتضی دروازه را به رویش باز کرد پدرم گفت من هم همرایت میروم ابوبکر دست پدرم را گرفته گفت نیاز نیست پدر جان رفیق هایم دنبالم آمده اند آنها در کوچه هستند پدرم گفت پس من با آنها صحبت میکنم بعد بروید ابوبکر گفت درست است با پدرم از حویلی بیرون شدند بعد از چند دقیقه ابوبکر با دوستانش سوار موتری که دنبال شان آمده بود شدند و موتر حرکت کرد ابوبکر از داخل موتر به سوی ما دست تکان داد من و مرتضی همانطور که اشک میریختیم دست ما را به عنوان خداحافظی به سویش تکان دادیم شازیه پشت سر موتر ظرف پر از آب را خالی کرد و گفت الله به همرایت برادر جان بعد به سوی مادرم رفت و دستش را دور شانه ای مادرم که می گریست حلقه کرد چند لحظه بعد موتر از کوچه بیرون شد و از مقابل چشمان ما ناپدید شد صدای گریه ای پدرم بلندتر شد و زانوهایش دیگر توانایی نگهداری وزنش را نداشتند برای همین روی زمین افتاد همه با وارخطایی به سوی پدرم رفتیم مادرم از بازوی پدرم گرفت و گفت بلند شو مرد اگر تو اینگونه ضعیف باشی ما چی کار کنیم؟....
#ادامه_دارد
🍃📖🍃
گفت : شاد باش؛
نه به اين خاطر كه همه چیز خوب
است، بلكه به اين خاطر كه تو میتوانى
خوبي را در ميان همه چیز ببينى🤍
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
یه کانال پیدا کردم که اگه عضو نشی، خودت ضرر کردی!
«نجوای قلم»؛
برای کمی دانستن، کمی خواندن و کمی آرام گرفتن...
بدو که جا نمونی!
/channel/Fa_Eran
/channel/Fa_Eran
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت سی و هفتم
صدای چی گفتن مادرم باعث شد ابوبکر دست مادرم را فشار بدهد و از او خواهش کرد تا صدایش را پایین تر بیاورد بعد گفت مادر جان من دیگر نمیتوانم در اینجا باشم هر قدر کوشش میکنم نمیتوانم یاسمین را فراموش کنم تنها راه فراموش کردن یاسمین این است که من از این کشور بروم مادرم دستش را روی دهان او گذاشت و گفت ساکت شو من اجازه این کار را برایت نمیدهم میخواهی بخاطر یک دختر از ما دور شوی و قاچاقی به اروپا بروی؟ میدانی چقدر راه پر خطر است؟ ابوبکر همانطور که کوشش میکرد مادرم را قناعت بدهد گفت مادر جان مرز ها باز شده خیلی به راحتی افغانها به اروپا میرسند مادرم از جایش بلند شد و گفت من حرف آخرم را گفتم من اجازه نمیدهم تو بروی ابوبکر با جدیت گفت میخواهید مثل یک دختر همیشه پهلوی تان بنشینم؟ مگر شما مصطفی لالا را اجازه ندادید که دنبال آرزوهایش برود پس چرا به من اجازه.. مادرم حرف او را قطع کرد و مثل خودش با صدای بلند گفت مصطفی قانونی رفت تو میخواهی قاچاقی بروی به سوی دروازه رفت و ادامه داد بلند شو برو بخواب دیگر به این موضوعات فکر نکن با داد که ابوبکر زد مادرم به خودش لرزید به سوی ابوبکر دید ابوبکر با عصبانیت گفت من میروم چی شما اجازه بدهید چی ندهید چشمان مادرم پر از اشک شد دوباره راه رفته را برگشت و خودش را به ابوبکر رسانید دستانش را دو طرف صورت او گذاشت و همانطور که اشک میریخت با التماس گفت بهادر رفت، مصطفی رفت من توان دور شدن ترا هم ندارم چرا نمیفهمی آیا عشق یک دختر برایت با اهمیت تر از عشق مادرت است؟ چرا یکبار به قلب من فکر نمی کنید؟ چرا یکبار به اینکه من طاقت دوری شما را ندارم فکر نمی کنید؟ دستانش را روی پاهای ابوبکر گذاشت و با گریه ادامه داد لطفاً نرو پسرم من حس خوب به رفتن تو ندارم نرو ابوبکر دستانی مادرم را گرفت و غمگین لب زد لطفاً اینگونه رفتار نکن مادر جان در همین هنگام دروازه باز شد و پدرم داخل اطاق شد و پرسید این سر و صدا برای چی است؟ چشمش به مادرم و ابوبکر افتاد و پرسید اینجا چی خبر است؟ مادرم به سوی پدرم دید با عجله از جایش بلند شد و خودش را به پدرم رسانید از بازوی پدرم گرفت و گفت ببین پسرت دیوانه شده است میخواهد قاچاقی به اروپا برود تو یک چیزی برایش بگو ابوبکر حرف ترا به زمین نمی اندازد...
ادامه دارد
🍃📖🍃
حتی اگر عشق خریدنی هم بود، باز هم نمیتوانستم آن را به دست بیاورم، چون پول نداشتم.
📚 عقاید یک دلقک
👤 هاینریش بل
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت پنجاه و یکم
مراسم به آرامی و با شکوه خاصی برگزار شد آن روز من و فریدون رسماً نامزد شدیم
قرار شد که چهار ماه بعد مراسم عروسی برگزار شود همه شاد بودند اما در قلب من هزار فکر و سؤال موج میزد آیا این آغاز خوشبختی واقعی من بود؟ آیا فریدون همان کسی بود که قرار است تا پایان عمر کنار من باشد؟ تنها گذر زمان میتوانست پاسخ این پرسشها را آشکار کند.
یک ماه از نامزدی من میگذشت آن شب هنگامی که همه دور سفره نشسته بودیم و در کنار هم غذا میخوردیم پدرم متوجه شد که مادرم در افکار خود غرق است و به غذایش دست نمیزند نگاهش از نگرانی به مادرم دوخته شده بود و سکوت سنگین فضای خانه را پر کرده بود بعد از چند دقیقه با صدای آرام و دلنگران پرسید چرا غذایت را نمیخوری؟
مادرم که تلاش میکرد ناراحتیاش را پنهان کند در حالی که چشمانش از غم پر شده بود با لحن آرامی گفت چیزی نیست سیر هستم شازیه با تردید گفت مادر جان شما که حتی صبحانه هم نخوردهاید پس چطور سیر هستید؟ پدرم که نگرانی اش بیشتر شد با اندوه عمیق گفت آیا باز هم مصطفی جواب تماسهایت را نداده است؟ چشمان مادرم پر از اشک شد و بغضی در گلو داشت که اجازه نمیداد کلمات از دهانش بیرون بیایند و با صدای لرزانی پاسخ داد
دو هفته است که برایش تماس میگیرم اما هیچ پاسخی نمیدهد تنها یک پیام گذاشته که مصروف است و تماس خواهد گرفت نمیدانم این چه نوع مصروفیتی است که حتی به مادر خود هم وقت ندارد پدرم که از رفتار مصطفی دلزده شده بود لقمهای که در دست داشت را با تاسف دوباره داخل بشقاب گذاشت و گفت من هم مثل تو از رفتار او حیرتزدهام اما از دست ما چه کاری ساخته است؟ به زودی درسهایش تمام میشود و به خانه برمیگردد تا آن زمان لطفاً دندان روی جیگر بگذار و فشار زیادی به او وارد نکن میدانم که مادر هستی و نگران میشوی اما باید به او زمان بدهی تا خودش دلتنگ ما شود قطرهای اشک از چشم مادرم چکید و غمگینانه لب زد اگر چند ماه هم برایش تماس نگیرم او دلتنگ ما نمیشود در همین لحظه صدای زنگ موبایل مادرم بلند شد مادرم که دلش به شدت آشوب شده بود با هیجان گفت انشاءالله که مصطفی است مرتضی به سرعت موبایل مادرم را از روی طاق برداشت و به دستش داد و گفت درست حدس زدی مادر جان لالایم است مادرم بیدرنگ تماس را پاسخ داد و با صدای نگران و شتابزده گفت کجا هستی پسرم؟ نگرانتم چرا به تماسهایم پاسخ نمیدهی؟
ادامه دارد
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و نهم
سؤالم را گفتم اما قلبم هنوز به شدت میتپید و نگاهش به من سنگینتر از هر چیزی بود که تاکنون حس کرده بودم…
او چند لحظه بدون اینکه چیزی بگوید به چشمانم خیره شد نگاهش آرام بود اما سنگین گویی میخواست چیزی را در عمق چشمانم بخواند سپس لبانش را باز کرد و با صدایی آرام اما محکم گفت من چندی قبل شما را دیدم و در همان نگاه اول عاشق شما شدم
از اینکه اینقدر بیپرده و رُک احساسش را بیان کرد خجالت کشیدم نگاهش را لحظهای از من گرفت و پس از مکث کوتاهی دوباره ادامه داد فرخنده جان اگر شما مرا لایق ببینید و به غلامی خود بپذیرید وعده میدهم که همیشه شما را خوشبخت نگه دارم میدانم که خانوادهی شما شما را مثل شاهدخت بزرگ کردهاند شک نداشته باشید که شما را ملکهی خانه و قلبم میسازم روز و شب زحمت میکشم تا زندگیای را که شایستهی شماست را برایتان فراهم کنم کلماتش مثل موجی گرم اما سنگین بر دلم نشست از اینکه اینقدر راحت احساساتش را برایم بازگو کرد تعجب کرده بودم اما نمیخواستم خودم را ببازم نگاه کوتاهی به او انداختم او چند دقیقه دیگر از خودش گفت از خانوادهاش از برنامههایش برای آینده بعد مکثی کرد و با صدایی جدی و صمیمی پرسید خوب به نظر شما من لیاقت شما را دارم؟ این سؤال مرا بین زمین و آسمان معلق کرد نمیدانستم چه بگویم هزار فکر از ذهنم گذشت اما هیچ جوابی که مناسب باشد پیدا نکردم پس نگاه از او گرفتم و گفتم ببینید آقای… مکث کردم او لبخندی زد لبخندی که گرمایی عجیب داشت و گفت فریدون، اهمی کردم و با صدایی آرام ادامه دادم بلی آقای فریدون من همیشه به تصمیم پدر و مادرم احترام میگذارم و هرچه آنها برایم بخواهند را با جان و دل قبول میکنم آنها از شما و خانوادهتان خوششان آمده است اما فیصلهی نهایی را به من سپردهاند شما هر سوالی که در ذهنم داشتم در حرفهای تان جواب دادید انشاءالله من تصمیمم را به خانوادهام میگویم و آنها هم مادر جانتان را در جریان خواهند گذاشت
خواستم به این گفت و گو پایان دهم از جایم بلند شدم و گفتم فعلاً با اجازه قدمهایم را به سمت خانه برداشتم اما در همان لحظه صدایش مرا متوقف کرد فرخنده جان برگشتم و نگاهش کردم چشمانش پر از مهربانی بود با لبخندی که رگهای از شرم و محبت در آن بود گفت رنگ آبی خیلی به شما می آید..
نگاهش لرزهای به دلم انداخت گرمایی عجیب صورتم را پر کرد..
ادامه دارد
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و هفتم
حرفهایش دلم را گرم کرد گویی حس خاصی در این روز نهفته بود که هنوز برایم روشن نشده بود شازیه سپس به فرشته نگاه کرد و با صدای نرمش گفت تو هم برو عمه جان را کمک کن هر دوی تان باید زود آماده شوید شاید تا چند ساعت دیگر مهمانان برسند
این حرف مثل موجی آرام اما مداوم در ذهنم تکرار میشد دست فرشته را گرفتم و از آشپزخانه بیرون شدم به سوی اطاق خود رفتم اطاقی که همیشه پناهگاه کوچک من بود آرام دروازه الماری را باز کردم و لباس نو را همان لباسی که مادرم دیروز برایم خریده بود بیرون کشیدم لباس را مقابل خودم گرفتم و در آیینه خیره شدم نگاه به آن رنگ زیبای دلخواهم لبخندی ناخودآگاه روی لبانم نشاند دستم را با نرمی روی پارچهاش کشیدم و با خود گفتم این رنگ را چقدر دوست دارم مادرم هم این را میداند. برای همین این لباس را برایم گرفته است
لباس را دوباره با دقت روی تخت گذاشتم نگاهی به فرشته کردم و با صدای آرام گفتم من میروم حمام تو هم آماده شو سپس وسایل حمامم را گرفته و از اطاق بیرون شدم.
در حمام آب گرم مثل نوایی آرام روی تنم جاری شد و خستگی روز را از من گرفت بعد از حمام لباس نو را پوشیدم دست بردم و موهایم را شانه زدم موهایم را با دقت دور سرم بستم سپس چادر زیبایی که همرنگ لباسم بود را روی سرم انداختم
همین که آماده شدم صدای زنگ دروازه بلند شد قلبم اندکی تندتر تپید آیا آنها رسیدهاند؟ لحظهای ایستادم و نفسی عمیق کشیدم سپس به سوی کلکین اطاق رفتم پرده را کمی کنار زدم و با احتیاط نگاهی به دروازه حویلی انداختم پدرم دروازه را باز کرد مردی وارد شد و با او احوالپرسی کرد پشت سرش همان زنی که همیشه برای خواستگاری میآمد با لبخندی قدم به داخل گذاشت و سپس او… پسری با قد بلند و چهرهای معمولی وارد شد نگاهش آرام اما محتاط بود به پدرم سلام داد و سری به احترام خم کرد بعد نگاهی به اطراف انداخت گویی دنبال چیزی یا کسی میگشت وارخطا شدم پرده را به سرعت کشیدم و خودم را پنهان کردم دستم را روی قلبم که دیوانهوار میتپید گذاشتم گویی میخواست قفسه سینهام را بشکافد آن لحظه عجیب و غیرمنتظره بود گویی چیزی در درونم بیدار شده بود با همان نگاه اول مهر فریدون به دلم نشست حسی که هرگز پیش از آن تجربه نکرده بودم قلبم نرم شده بود و ذهنم درگیر خیالهایی که نمیتوانستم آنها را کنار بزنم.
ادامه دارد
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و پنجم
دو هفته گذشت این مدت پدرم در مورد خانواده ای که خواستگارم بودند تحقیق کرد همه از او و خانواده اش به خوبی حرف میزدند و پسر را زحمتکش و با اخلاق توصیف میکردند آنشب هم دور هم نشسته بودیم که پدرم مادرم را مخاطب قرار داده پرسید در مورد این خانواده که به خواستگاری فرخنده میایند چی میدانی؟ مادرم کمی فکر کرد بعد جواب داد من چیزی که خود شان برایم گفتند را قبلاً هم برایت گفتم خانواده ای شش نفری هستند مادر، پدر، سه دختر و یک پسر هستند پدر خانواده قبلاً در دولت کار میکرد و حالا متقاعد است مادر هم خانم خانه است دو دخترش ازدواج کرده و یک دختر و پسر شان مجرد هستند اسم پسر فریدون است و بیست و هشت سال سن دارد در یکی از دفاتر خصوصی منحیث مدیر مالی وظیفه دارد وضعیت مالی خانواده ای شان هم خوب است خانه و موتر از خود دارند پدرم سرش را به نشانه ای درست است تکان داد بعد به ما دید و گفت من در مورد شان از همسایگی شان پرس و جو کردم همه در مورد شان حرفهای خوبی میزنند و میگویند خانواده ای آرام و بی حاشیه هستند سر شان در زندگی خود شان خم است و با کسی کاری ندارند بعد به محل کار پسر رفتم از چند همکارش پرسیدم آنها هم گفتند که فریدون پسر زحمتکش و خوش اخلاق است راستش من تقریباً با شنیدن حرفهای همه ای شان به این پیوند رضایت دارد دیر یا زود فرخنده ازدواج میکند درست است دخترم خواستگاران دیگر هم دارد ولی من از این خانواده خوشم آمده ولی خود تان میدانید من بدون رضایت دخترم هیچ کاری نمیکنم به سوی من دید و با مهربانی گفت تو هم در این مورد خوب فکر کن دخترم اگر یک فیصد هم شک و تردید داشتی برایم بگو برای شان جواب منفی میدهیم ولی اگر فکر میکنی که میتوانی با این خانواده خوشبخت شوی جواب مثبت میدهیم نگاهم را از پدرم گرفتم و به قالین روی زمین دوختم از حرفی که قرار بود بزنم خجالت میکشیدم ولی دل به دریا زدم و گفتم اگر اجازه بدهید من یکبار این پسر را ببینم چون من تا حال او را ندیدم پس چطور میتوانم تصمیم زندگیم را همرایش بگیرم میخواهم او را ببینم و همرایش حرف بزنم البته اگر شما مشکلی.. مادرم حرفم را قطع کرد و گفت این چه حرفی است دخترم؟ ما رسم نداریم که قبل از نامزدی پسر و دختر یکدیگر را ببینند...
ادامه دارد
‹
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و سوم
#یک_سال بعد:
دروازه زده شد من به سوی دروازه رفتم وقتی دروازه را باز کردم سه زن چادری پوش را پشت دروازه دیدم یکی از آنان نگاه معنا داری به سویم کرد بعد پرسید دخترم مادرت خانه است؟ جواب دادم بلی بفرمایید خاله جان شما کی هستید؟ در همین هنگام مادرم به حویلی آمد و پرسید کی است دخترم؟ خانم با دستش دروازه را باز کرد به مادرم دید و گفت خواهر جان بخاطر امر خیر مزاحم تان شده ایم اگر اجازه بدهید داخل بیاییم مادرم نگاهی به من انداخت بعد به آنها گفت بفرمایید داخل بیایید هر سه خانم بعد از اینکه به سر تا پای من دیدند داخل خانه رفتند مادرم از آنها پذیرایی کرده آنها را داخل مهمانخانه برد من به سوی آشپزخانه رفتم وقتی داخل آشپزخانه شدم شازیه پرسید این زنها کی هستند؟ همانطور که پیاله ها را از الماری بیرون میکردم جواب دادم نمیدانم گفتند برای امر خیر آمده اند شازیه لبخندی زد و گفت پس قرار است عروس شوی؟ با تعجب به او دیدم و گفتم نخیر این حرف از کجا آمد شازیه چشمکی زد و گفت وقتی کسی میگوید بخاطر امر خیر آمده ام به این معنا است که میخواهند از دختر آن خانواده خواستگاری کنند با شنیدن این حرف شازیه پاهایم سُست شد و پیاله از دستم روی پتنوس افتاد شازیه از بازویم گرفت و با نگرانی پرسید خوب هستی؟ بعد مرا روی چوکی نشاند و گفت تو اینجا بنشین من چای را آماده میکنم بعد از چند دقیقه با ناراحتی لب زدم من نمیخواهم عروسی کنم نمیخواهم پدر و مادرم را تنها بگذارم شازیه آب جوش را داخل ترموز ریخت و گفت تو نمیتوانی تا ابد در خانه ای پدرت باشی خواهر جان باید یکروز ازدواج کنی و به خانه ای بختت بروی خواستم حرفی بزنم که مادرم داخل آشپزخانه شد با دیدن صورت بی رنگ من با نگرانی پرسید چی شده دخترم؟ چرا رنگ به صورت نداری؟ شازیه خندید و با شوخی گفت وقتی فهمید این زنها به خواستگاری اش آمدند اینگونه شد مادرم لبخندی زد بعد به شازیه دید و پرسید چای آماده است؟ شازیه جواب داد بلی مادر جان مادرم پتنوس را از روی میز آشپزخانه گرفت و گفت پس من چای را میبرم تو یک گیلاس آب قند به فرخنده آماده کرده بده بعد از آشپزخانه بیرون شد.....
ادامه دارد
هیچکس قرار نیست نجاتت بدهد…
خودت شروعِ معجزهای
ذهنت را بیدار کن،
ترست را کنار بگذار،
و زندگیات را از نو بساز.
#مثبت_باش_معجزه_میشه
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
منقشنگتࢪیننوشتہهارواینجادیدم 👇🏻
💙@Fa_Eran
🏺🏺🏺
💎معرفی برترین کانالهای تلگرام:
✨ نبض رابطه |با خودت، با رابطهات، آگاهانهتر باش
@Nbzrbt
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهلم
شازیه به من و مرتضی اشاره کرد تا داخل حویلی برویم بعد خودش مادر و پدرم را داخل حویلی آورد به سوی من دید و گفت فرخنده جان زود باش با مرتضی داخل خانه برو و استراحت کنید نیم نگاه به پدر و مادرم انداختم بعد بدون هیچ حرفی با مرتضی داخل خانه رفتیم هر دو در بسترهای خواب خود دراز کشیدیم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای منظم نفس های مرتضی بلند شد و فهمیدم او به خواب رفته است ولی آنشب من تا صبح خواب به چشمانم نیامد و اشک ریختم سه هفته میگذشت و ما هیچ خبری از ابوبکر نداشتیم پدرم با خانواده ای دو دوستش که با ابوبکر همسفر بودند به تماس شد ولی آنها هم از احوال مسافر خود بی خبر بودند و ما راهی جز انتظار نداشتیم تا آنها خود شان برای ما تماس بگیرند
روز جمعه بود پدرم تازه از نماز جمعه برگشته بود همه روی حیاط نشسته بودیم مرتضی با معین و فرشته کرکت بازی میکردند من هم غرق تماشای آنها بودم که صدای زنگ مبایل پدرم بلند شد مادرم با وارخطایی گفت ان شاالله که ابوبکرم تماس گرفته است پدرم تماس را جواب داد و بلی گفت پشت خط چیزی به پدرم گفته شد که رنگ چهره اش تغیر کرد و مبایل از دستش افتاد مادرم با نگرانی پرسید چی شده خیریت است؟ شازیه مبایل را از زمین برداشت و نزدیک گوشش برد پدرم دستش را روی قلبش گذاشت و گفت آی قلبم مادرم همانطور که تلاش داشت از پدرم مراقبت کند به شازیه دید و پرسید چی شده یکی برای من بگوید؟ چشمان شازیه پر از اشک شد و تماس را قطع کرد با چشمان گریان به مادرم دید و گفت بخاطر ابوبکر زنگ زده بودند مادرم پرسید چی میگفتند؟ پسرم خوب است؟ به جای شازیه پدرم جواب داد پسر ما کشته شده است در مرز ایران و ترکیه مرزبانان ایرانی پسر ما را تیر باران کرده اند مادرم با شنیدن این حرف چند لحظه گنگ به پدرم دید بعد با دستانش محکم به سر خودش زد و گفت دروغ است دروغ است پسرم زنده است..
رنا دختر کاکایم گیلاس آب را نزد لبانم آورد و گفت لطفاً کمی آب بنوش گیلاس را با پشت دست پس زدم به سوی مادرم دیدم که گوشه ای اطاق نشسته بود و همانند دیوانه ها با خودش حرف میزد هر چند دقیقه بعد یکبار به سوی آسمان میدید و کلماتی را زیر لب زمزمه میکرد خاله ام همانطور که با گوشه ای چادرش اشک هایش را پاک میکرد کوشش میکرد با مادرم همدردی کند....
#ادامه_دارد
بزرگترین درد دنیا این است که
قلبت آنقدر پاک باشد
که خیال کنی همه مثل خودتاند؛
غافل از اینکه بعضیها
مهربانی را فقط تا جایی بلدند
که به نفعشان باشد.🥀
〖✍🏻#إرن🦋〗
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت سی و هشتم
پدرم به ابوبکر دید و پرسید مادرت چی میگوید ابوبکر؟ ابوبکر بدون اینکه به پدرم نگاه کند جواب داد کاملاً درست میگوید قرار است دو ساعت بعد دوستانم به سوی ایران حرکت کنند من هم میخواهم با آنها بروم پدرم دست مادرم را از بازویش رها کرد و مقابل ابوبکر نشست و پرسید تو میخواهی به اروپا بروی؟ ابوبکر سرش را به نشانه ای بلی تکان داد پدرم گفت خودم ترا قانونی به آنجا میفرستم فقط یک مدت صبر کن ابوبکر به چشمان پدرم دید و گفت میدانم شما هر آرزوی ما را پوره میکنید ولی من تصمیم دارم امشب حرکت کنم پس لطفاً برایم دعای خیر بدهید تا راه من بی خطر باشد
یکساعت میگذشت و پدر و مادرم تلاش داشتند تا ابوبکر را از تصمیم که گرفته بود منصرف بسازند ولی مرغ ابوبکر یک لنگ داشت و میخواست هر طوری شده همان شب حرکت میکرد پدرم وقتی دید که ابوبکر به هیچوجه حرف او را قبول نمیکند گفت درست است پس برو مادرم حیرت زده به پدرم دید و گفت یعنی چی برود؟ پدرم دستی به ریش خود کشید و گفت ابوبکر تصمیم خودش را گرفته است مادر فرخنده ما نمیتوانیم مانع اش شویم پس برایش دعای خیر داده او را روانه سفرش میکنیم ابوبکر با خوشحالی دست پدرم را گرفت و بوسید بعد به من دید و گفت فرخنده چند دست لباسم را داخل یک بکس پشتی بگذار که ناوقت میشود من به مادرم دیدم مادرم حرفی نمیزد بعد از چند دقیقه از جایش بلند شد و گفت من بکس ات را آماده میکنم و با قدم های خسته از اطاق بیرون رفت پدرم به ابوبکر دید و گفت خیلی مواظب خودت باید باشی ابوبکر لبخندی زد و گفت نگران نباش پدرجان ان شاالله بدون کدام مشکل به جرمنی میرسم پدرم زیر لب انشاالله گفت بعد در مورد رفتنش چند سوال از او پرسید بعد از اینکه ابوبکر جواب داد از جایش بلند شد و از اطاق بیرون رفت بعد از چند دقیقه دوباره داخل اطاق آمد پاکتی را به دست ابوبکر داد و گفت این پول را نزد خودت نگهدار در ایران یک دوستم است وقتی آنجا رسیدی برای او پول میفرستم تو از نزدش بگیر هر چی نیاز داشتی برایم تماس بگیر ابوبکر چشم گفت مادرم با بکس پشتی ابوبکر داخل اطاق شد با گوشه ای چادرش اشک هایش را پاک کرد و گفت هر چیزی که نیاز داری را داخل بکس گذاشتم یکبار خودت هم ببین اگر چیزی نیاز است که بگذارم ابوبکر بدون اینکه بکس را نگاه کند گفت نخیر درست است از جایش بلند شد و گفت من لباسهایم را تبدیل کرده میایم بعد از رفتن او از اطاق مادرم به گریه افتاد پدرم خواست او را آرام بسازد ولی گریه های مادرم شدت گرفت...
#ادامه_فردا_شب
🍃📖🍃
🌸💫الهی! بهترین آغازها آنست که،
⚪️💫با تکیه بر نام و حضور تو باشد ...
🌸💫با توکل به اسم اعظمت،
⚪️💫آغاز میکنیم روزمان را،
🌸💫الهی! هر جا که تو باشی،
⚪️💫نگاه ها مهربان،
🌸💫کلامها محبت آمیز،
⚪️💫رفتارها سرشار از مهر میشوند ..
🌸💫الهی!
⚪️💫تو باش تا همه چیز سامان یاید!
🌸💫 بسْم اللّٰه الرَّحْمٰن الرَّحیم
⚪️💫 الــهـــی بــه امــیــد تـــو
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
🛑🔻توجه !!!!!!!!!
💵هزینه ورود به اینکانال ها 1میلیون میباشد
فقط امشب میزارم تا لینک باطل نشه 👇
ظرفیت عضویت کانالا تا امشب رایگان🔐
/channel/addlist/9R0djKnGBS8wN2I0
هر کی برنداشته تقصیر خودشه،ما وظیفه مونو انجام دادیم معرفی کردیم.✋
Читать полностью…