6769
✓ تحلیل دروس همراه با کارگاه نوشتنها ✓ تولید متنهای همکاران و دانشآموزان ✓ نمونه سوال و طرح درس نگارش ✓ مطالب مرتبط با نگارش و نویسندگی https://t.me/joinchat/AAAAAE_DTFtS7eSeNt8xow ارتباط جهت ارسال متنهای تولیدی و مطالب مرتبط: @MaryamBehvandi
"آلِاحمد در ده برداشت"
#دکتراحمدرضابهرامپورعمران
۱_ آلاحمدِ داستاننویس:
آلاحمد در "مدیرِ مدرسه" و "نفرینِ زمین"، داستاننویسی مستندنگار است و در "نون والقلم" اندیشهگرایی تمثیلینویس. او چند داستان کوتاهِ درخشان، بهخصوص در مجموعههای "سهتار" و "پنج داستان" دارد.
۲_ آلاحمدِ صاحبسبک:
آلِ احمد بیشتر ازمنظرِ نثرِ داستانیاش صاحبسبک است. او در این حیطه پیروانِ فراوانی نیز دارد. بهگمانام براهنی از موفقترین پیروانِ خلّاقِ نثر او است. البته فرم و اسلوب داستانپردازیِ آلاحمد نیز پیروانی یافت و جمال میرصادقی، بهویژه در نوشتن از عوالمِ کودکان و نوجوانان و نیز واقعنگری، از موفقترینِ آنان است. بهگمانام از منظرِ بدعت و صناعت و نیز شخصیت و هویتِ نثر و همچنین جریانسازی، هیچ نثرنویسِ معاصری به پای جلال نمیرسد.
۳_ آلاحمدِ کنشگرِ سیاسی و اجتماعی:
"غربزدگی" باهمهی اماواگرهایش گرچه از صدرِ مشروطیت منتقدانی داشت، اما اندیشهای است که به نامِ جلال سکهخوردهاست. آلاحمد همچنین عضو حزب توده بود و نیز از موسسان "نیروی سوم" و باورمندان به خلیل ملکی. این جریانِ تجدیدنظرطلب، از خوشنامترین احزابِ سیاسیِ ایران بود؛ جریانی که تلاشداشت عدالتخواهی مارکسیستی را با مطالباتِ ملی و ایراندوستانه جمعکند.
۴_ آلاحمدِ ژورنالیست:
آلاحمد گرچه در مجلاتی همچون "سخن" نیز اثر منتشرکرد اما عمدهی فعالیتهایش بر مجلاتِ چپ (ماهنامهی مردم، علم و زندگی و کیهان ماه) متمرکز بود. او خود از گردانندگانِ این مجلات نیز بود و از این منظر فعالیتهایش تاحدی با شاملو سنجیدنی است.
۵_ آلاحمدِ منتقدِ ادبی:
گرچه او قلمانداز نقدمینوشت اما پارهای از ماندگارترین مقالاتِ ادبیاش محصولِ همین ارزیابیهای شتابزدهی است. از آن جمله است، سه مقالهی خواندنیاش دربارهٔ نیما و نیز یک بررسی کوتاه اما جامع و ماندگار از شخصیت و آثار هدایت. تاریخِ نشرِ این نوشتهها اهمیت فراوانی دارد.
۶_ آلاحمد و جانِ جستجوگرش:
منحنیِ زندگیِ سیاسی، اجتماعی و ادبیِ آلاحمد و نیز تنوّع و تکّثرِ آثارش، درحالیکه او چندان دیرسال نزیست و ناتمام ماند، حکایت از روحی پرسشگر و کنجکاو دارد. این نگاه، در جزئینگری و عینیتگراییِ نثرش نیز آشکار است.
۷_ آلِ احمدِ خودافشاگر:
صمیمیّت و صدقِ عاطفی از بارزترین مولفههای شخصیت و آثارِ او است. این صداقت جدااز سفرنامهها و تکنگاریها، آثارِ ادبیاش را نیز مستندنگارانه و باورپذیر گرداندهاست. اوجِ این روحیّهی جلال، در "سنگی بر گوری" منعکس است.
۸_آلاحمدِ تکنگارینویس:
آلاحمد سه اثر تکنگارانه دارد که یکی از آنها ("جزیرهی خارک") جدااز فضل تقدّم، ازمنظرِ شیوهی پژوهشی، همامروز نیز بسیار ارزشمند است. این سلسلهآثار زیرِ نظر موسسهای وابسته به دانشگاه تهران منتشرمیشد؛ موسسهای که ساعدی، طاهباز و اسلام کاظمیه نیز با آن همکاریداشتند.
۹_ آلاحمدِ مترجم:
او مترجمی حرفهای نبود و اینگونه تجربههای گهگاهی بیشتر برایاش انگیزهای وجودی داشت و از اندیشههای فلسفی و سیاسیاش مایهمیگرفت. برگردانِ آثارِ سارتر و کامو مکّملِ نگرشِ غربستیزانهاش بود، و ترجمهی "بازگشت از شورویِ" آندرهژید نیز گواهی بر تجدیدنظرش در شیفتگیِ به مارکسیسمِ جزماندیشانهی استالینیاش، در عهدِ جوانی.
۱۰_ آلاحمدِ همسرِ دانشور:
آلاحمد و "سیمین" ازاینمنظر با سارتر و "سیمون" و نیز گلستان و فروغ سنجیدنی اند. زوجهایی که آفرینشگر و صاحباندیشه بودند. پرهیبِ حضورِ آلاحمد را در شخصیت معترض و غربستیزِ یوسف در "سو و شون" و نیز حضورِ شخصیّتِ واقعیاش را در "جزیرهی سرگردانی" میتواندید. و آن رابطه بهتر از هرجا در نامههای مفصّلِ این زوج به یکدیگر منعکس است.
به امیدِ انتشارِ بیکموکاستِ یادداشتهای روزانهی جلال.
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
پیش از آفتاب که برمی خیزی، انگار پیش از خلقت برخاسته ای.
و هر روز شاهد مجددِ این تحول روزانه بودن،
از تاریکی به روشنایی، از خواب به بیداری، از سکون به حرکت.
و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام میکردم.
#جلالآلاحمد
خسی در میقات ،نشر معیار علم، ص ۲۸
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
شانزدهم شهریورماه، زادروز هوشنگ مرادی کرمانی
عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی
«وقتی مینوشتم سبک میشدم. صفحهی سفید کاغذ بهترین کسی بود که حرفهایم را گوش میکرد، گوش میکرد و گوش میکند. صفحهی سفید کاغذ مسخرهام نمیکند. چیزهایی که میگویم تو دلش نگه میدارد. چیزی را به رُخم نمیکشد. آزارم نمیدهد. دلسوزی بیجا نمیکند. نیش نمیزند. پدر، مادر، خواهر و برادر و همه کسم است.»
شما که غریبه نیستید
هوشنگ مرادی کرمانی
انتشارات معین
این کتاب یکی از خواندنیترین و شیرینترین کتابها در حوزه آثار ادبی ایران است.
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
باران میآید
حیف نیست تو نباشی
و بر درکوفتنهای باران
دری نگشایی؟
#صدیق
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
قطعهی بیکلام اسفند🎼💚🍃
• آهنگساز : سهراب پورناظری
نه بلندتر از باران،
نه آرامتر از سکوت،
اما
بیتو
چیزی در این جهان
کم است.
تو نتی
از سمفونی عظیم دنیا؛
نتی که شاید
هیچکس
صدای آمدنش را نشنید،
اما وقتی نباشد
آهنگِ جهان
کامل نمیشود.
ما آمدهایم
که لحظهای بنوازیم
در این ارکسترِ بیپایان؛
گاهی خنده،
گاهی گریه،
گاهی عشق
و گاهی
سکوتی طولانی...
پس اگر روزی
خودت را کوچک دیدی،
به یاد بیاور:
حتی یک نت
اگر از جای خود حذف شود،
سمفونی
دیگر
همان سمفونی نیست.
تو نتی از سمفونی عظیم دنیا هستی؛
و جهان،
با بودنِ تو،
کمی کاملتر مینوازد.
#پروین_حسنشاهی
#پریشاه
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
جواد مجابی از روزهای نوشتنش روایت میکند.
یک شب از شدت سردرد از خواب پریدم. سابقۀ سردرد شبانه نداشتم اگرچه هجوم پیاپی دردسرهای شبانهروزی در این سالها هیچگاه رهایم نکرده بود. بیخواب شده بودم.
از اینکه نمیتوانستم راحت بخوابم تا فردا شعری و داستانکی به فراغت بنویسم، عصبانی بودم. در تختخواب نشستم، سعی کردم فکرم را به بدترین اوضاعی که این اواخر تحمل کرده بودم مشغول کنم تا در مقایسه با آن، سردرد گورش را گم کند که نکرد. عاقبت گفتم بروم کامپیوترم را روشن کنم و با نوشتن هرچه باشد سرگرم شوم و با تقلایی بیشتر، درد را پس برانم. شبها چیزی نمینویسم چون از صبح آنقدر نوشتهام که حوالی عصر چیزی برای گفتن نمیماند، اگر هم مانده باشد حوالهاش میدهم به فردا صبح. بلند شدم گیجگیجخوران به کتابخانه رفتم، مونیتور را روشن کردم. شروع کردم بیهدف سطرهایی را نوشتن. در آن ساعت دیر و کلافگی درد، کی به فکر معنا و مضمون است؟ یک ساعتی نوشتم و تثبیتش کردم و سردردم تا حدی برطرف شده بود. گرفتم خوابیدم. فردا صبح که صفحه را باز کردم با حیرت دیدم آن خیالات پریشان و عجایبی که بیاختیار نوشته بودم با ویراستاری مکرر، میتواند فصل اول رمان تازهای باشد. بعدها وقتی ادامه دادمش و تمام شد کتاب «گفتن در عین نگفتن» نام گرفت. این اولین آبستنی ناخواسته بود که ذهن عملا آن را دردسر میشمرد و با سردرد آغازید.
هر اثر هنری نوعی دردسر است، بیشتر برای آفرینندهاش و گاهی جهت مخاطبان. به گمان من رمان یا هر اثر هنری مثل فیلم و موسیقی در ذهن، دور از آگاهی ما زاده و پرورده میشود و وقتی در بخش مرموز مغز، ساختار نهایی گرفت به حوزۀ خودآگاه علامت میدهد و تازه شخص به صرافت آفریدن آن (پیش آفریده) میافتد. البته این حالت برای هر نوآمدۀ متوهمی رخ نمیدهد بلکه بیشتر برای هنرمندانی اتفاق میافتد که سالها بهطور مستمر و متمرکز خود را وقف یک رسانۀ هنری کردهاند. حوزهٔ خلاق شخص در روند فعالیت مدام، با آفریدههای درهمتنیده و آلیاژ از هرچه ترکیب یافتهاش، به بخش آگاه مغز، چیزهایی میبخشد که سبب حیرت خوشایند او میشود و هنرمند در این فضای تازه با لذتی تمام، شایق دیدن و دانستن روایت متحرک و پیوستۀ ناخودآگاهش میگردد.
رمانی که خود را بر من تحمیل کرد
#دکترجوادمجابی
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
... ما در کنار ویترینها بودیم
در خواب بیفروغ عروسکها
و دانههای نارس رویا را
در باد کاشته بودیم
میرفتم
در روشنای کاذبِ فصلِ سرد
و در پیادهروها
مریم سپید میشد
#دکترجوادمجابی
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
رمان🥹🩵:
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_316
کالسکه ی بهارو حرکت می دادم و
سرگردون دنبال اسمی میگشتم که
هیچوقت فکر نمیکردم تا وقتی زنده م،
روی سنگ قبر نوشته بشه...
طبق آدرسی که گلی داده بود، میگشتم
تا اینکه چشمم بهش خورد.
نفس عمیقی کشیدم، نمیتونستم جلوتر برم.
من واقعا ترسو ام!
کم کم قدم برداشتم و کنارش نشستم.
از این نزدیکی انگار تمام بی قراریای این مدت
یهو از بین رفت...
من الان پیششم!
_سلام...
من...خب...راستش نمیدونم چرا دیر اومدم اینجا
حتی نمیدونم چی میخوام بهت بگم،
فقط خواستم بدونی که دلم برات تنگ شده...
بهاروعم آوردم پیشت که...
حرفم تموم نشده بود که بهار شروع کرد گریه کردن.
برش داشتم و توی بغلم گرفتمش و
سعی کردم آرومش کنم.
_بهار! ببین اومدیم پیش مامان، آروم باش
بذار مامان مطمئن شه که
میتونم ازت نگهداری کنم، تا اونم آروم شه، باشه؟
و واقعا بهار آروم شد.
یه وقتایی فکر میکنم که متوجه میشه چی میگم
آهسته صورتشو نوازش کردم و
بعد شروع کردم صحبت کردن با بلوط:
_فکر نکنی تورو کمتر از بهار دوست دارم،
فقط واسه اینه که دستم بهت نمیرسه...
اما همیشه امیدوارم تو توی نزدیک ترین حالت ممکن
به من باشی!
بیشتر نتونستم تحمل کنم و بلند شدم.
بهارو گذاشتم تو کالسکه.
_قول میدم برگردم بلوط...منتظرم باش!
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_317
درست از همون روز هر هفته می رفتم پیش بلوط
هردفعه طولانی تر از قبل...
انگار بیشتر به اونجا انس میکردم.
اما با بزرگتر شدن بهار این فاصله بیشتر میشد.
چون بیشتر درگیر کاراش میشدم
مثلا وقتی شروع کرد حرکت کردن
اول چهار دست و پا و بعدم روی پاهای کوچولوش...
وقتی که شروع کرد به گفتن کلمه های کوچیک،
حتی مامان...
درواقع 《مامان》اولین کلمه ای بود که گفت.
خلاصه که بزرگ کردن بچه، اونم وقتی که
یه پدر تنهایی، واقعا میتونه سخت باشه...
و این بین چیزی که منو راحت تر میکرد،
اروم بودن بهار بود.
با وجود اینکه سن کمی داشت اما اذیتی نداشت
زیاد از حد گریه نمی کرد و برعکس،
رفتاراش بزرگتر از سنش نشون می دادن.
و فکر میکنم دیگه نیازی نیست که بگم
این ویژگیا رو از کی به ارث برده.
درسته که بهار سرشار از رفتارای خوب بود اما
یچیزی که دوست داشتم با بزرگتر شدنش،
اصلاح بشه خجالتی بودنش بود.
تا کوچیکترین اتفاقی میفتاد یا
غریبه ای باهاش حرف میزد،
لپاش گل مینداخت و پشت من قایم میشد.
هرچند گاهی اوقات کاملا برعکس بود و
وجود گلی رو توی زندگیش به وضوح نشون میداد.
مثل همین چند وقت پیش که بطری آبو
وقتی خواب بودم روی صورتم خالی کرد.
هرچند میشه گفت خوبه که شیطنت داره.
بالاخره من تا جایی که تونستم سعی کردم که
بهترین خودمو توی تربیتش بذارم...
منتها نمیشه نقش پررنگ گلیو توی زندگی بهار،
بیخیال شد...
امیدوارم بذاره این بچه به پاکی همین سن پایینش،
بمونه و رشد کنه، هرچند که بعید میدونم.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_318
ضربه های متعدد و بی درد بهار روی شونمو
احساس میکردم.
بهار:_بابایی!
بابایی پاششوووو...
_جانم؟
بهار:_امروز تولدمه
_دیروز تولدت بود عزیزم،
یادت نیست با عمه برات جشن گرفتیم؟
بهار:_خب با مامانی عم تولد بگیریم.
پاشو دیگه چرا همش چشماتو میبندی؟
وقت اینه که بریم با مامان حرف بزنیم.
_مامان پیش خداست، تو همیشه،
هرجایی که بودی میتونی باهاش حرف بزنی.
بهار:_ولی هیچوقت جوابمو نمیده
_مگه چی ازش خواستی؟
بهار:_که بیاد منو بغل کنه...
گرفتمش و کشیدمش توی بغلم و
بعد پیشونیشو بـ،ـوسـ،ـیدم.
_مامان به من گفت هروقت بهار بغل خواست،
من به جای اون بغلت کنم و همیشه عم
حواسم بهت باشه.
بهار:_توی مهد کودک، مامان بچه ها میان دنبالشون
تازه اوناعم میرن بغل مامانشون...
_مامان تو با اونا فرق میکنه دخترم.
مامان تو توی اسموناست، پیش خدا!
چون خیلی خوب بوده رفته اونجا.
بهار:_خیلی خوب؟
_آره خیلی خیلی خوب...
بهار:_پس منم دختر خوبی میمونم که
برم پیش مامانی...
برای یه لحظه دلم از این حرفش گرفت.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_319
برای یه لحظه دلم از این حرفش گرفت.
_نهه! تو هنوز باید پیش من باشی
تو مثل فرشته ی مراقب منی
مامان تورو پیش من گذاشته که من تنها نباشم.
بهار:_باشه!
بعدم لپمو بـ،ـوسیـ،ـد.
بهار:_ولی قول بده حاضر شی باهم بریم
کادو هامو به مامان نشون بدم باشه؟
_باشه
و با سریعترین حالت ممکن،
از تختم پایین پرید و رفت سمت اتاق خودش.
هرچند اون اتاق فقط در ظاهر مال بهار بود.
در واقعیت تمام اسباب بازیاش،
توی اتاق من بود.
حتی پیش خودم می خوابید...
از جام بلند شدم و بعد شستن دست و صورتم،
شروع کردم به حاضر شدن.
هنوز چیزی نگذشته بود که صداش بلند شد.
بهار:_بابایی!
_جانم؟
بهار:_آبی قشنگ تره یا صورتی؟
_دوتاش قشنگه
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━
تو جلوهی ابدیت
به لحظه میبخشی
که من هنوزم و
در من همیشهوار تویی
#حسینمنزوی
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
اسم + -تر ← صفتِ تفضیلی
عشق جان است، عشقِ تو جانتر
لطف درمان و از تو درمانتر
کافریهای زلفِ کافرِ تو
گشته ز ایمانِ جمله ایمانتر
جان سپردن به عشق آسان است
وز پیِ عشقِ توست آسانتر
همه مهمانِ خوانِ لطفِ تواَند
لیک این بندهزاده مهمانتر
بی تو هستند جمله بیسامان
لیک من بی طریق و سامانتر
عشقِ تو کانِ دولتِ ابد است
لیک وصلِ جمالِ تو کانتر
تیغِ هندیِ هجر بُرّان است
لیک هندیِ عشق بُرّانتر
هر دلی چارپرّه در پیِ توست
دلِ ما صدپَر است و پرّانتر
دیدنِ تو به صد چو جان ارزان
عوضِ نیم جانم ارزانتر
گرچه این چرخ نیک گردان است
چرخِ افلاکِ عشق گردانتر
همه ز افلاکِ عشق در ترساند
وآن فلک در غمِ تو ترسانتر
شمسِ تبریز، همتی میدار
تا شوم در تو من عجبدانتر
مولوی
کلیاتِ شمس (دیوانِ کبیر)، به کوششِ بدیعالزمانِ فروزانفر، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۵، ج ۳، ص ۴۹-۵۰، غزلِ ۱۱۵۹
** منبع: کانال گزینگویهها
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
رمان🥹🩵:
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_314
《گلی》
مامان یهو بی هوا در اتاقمو باز کرد.
مامان:_پاشو میخوام برم پیش گرشا
_خب؟ برو خودت
مامان:_پاشو میخوایم با بابات بریم، بهارم ببریم
_ها راستی بهار کجاست؟ فراموشش کرده بودم
مامان:_صبح بخیر گلی خانوم...
خوابوندمش، اگه تا وقتی حاضر شی بیدار شه،
خودت باید بخوابونیش...
_به من چه!
مامان:_مثل توعه، دیر میخوابه
بعدم از اتاق رفت بیرون...
درسته ویژگی خاصی نیست اما من خرذوق بودم،
فکرررر کننن یه بچه هست که شبیه توعه:)))
خلاصه که راه افتادیم سمت خونه گرشا و
ناگفته نمونه که خیلی پشت در منتظر موندیم و
مامان میخواست من و بابا رو قورت بده
انگار مثلا تقصیر ماست...
درست بعد اینکه گرشا درو باز کرد،
چشای پف کرده شو دیدیم و
غرغرای مامان یجور دیگه ادامه پیدا کرد،
که چرا گرشا حواسش به خودش نبوده و
ساعت خوابش بهم ریخته و این موقع
انقدری خوابیده که چشاش پف کرده،
درحالی که مشخص بود اینا بخاطر گریه ست.
مامان:_چرا پسرم حواست به خودت نیست؟
اگه بخاطر بهار ساعت خوابت بهم ریخته،
میخوای شبا من نگهش دارم که تو...
گرشا:_نه مامان گریه کردم
مامان ساکت شد...
بابا آروم جوری که ما بشنویم گفت:
_خیالت راحت شد سیمین؟ دست از سرش بردار
گرشا:_بشینین یچیزی براتون بیارم
مامان:_نمیخواد پسرم، فقط اومدیم بهت سر بزنیم
بیا خودتم بشین...
_آره بشین من بهارو میبرم بالا
گرشا:_نه بدش به خودم
بعدم بهارو تقریبا توی بغلش مچاله کرد.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_315
《گرشا》
چند ساعتی از اومدن مامان اینا گذشته بود.
_من میرم بخوابم، اگه خواستین شب اینجا بمونین،
میدونین رخت خوابا کجاست دیگه...
بعدم بلند شدم و با بهار رفتم توی اتاقم.
شاید یکم بی ادبانه و از روی بی احساسی،
به نظر برسه اما دست خودم نیست.
توی پوکر فیس ترین حالت ممکن از خودمم.
آروم بهارو رو تخت گذاشتم و پیشش
دراز کشیدم.
داشتم میخوابیدم ولی مامان اومد توی اتاق.
مامان:_پسرم؟
_بله؟
مامان:_بیداری؟ میخوام حرف بزنم باهات.
_آره
نشست روی تخت و بعد اینکه
یکم با خودش کلنجار رفت، بالاخره حرفشو زد:
_راستش نمیدونم چراتا حالا ننشستم باهات
راجب اتفاقی که افتاد حرف بزنم...
شاید بخاطر این بود که قبولش نداشتی.
ولی فکر میکنم الان دیگه وقتشه
اول از همه اینکه منم درد شبیه به تو دارم،
بلوطم دخترم بود، هیج فرقی با گلی نداشت
ولی خب برای تو فرق میکنه و
خواستم بدونی که من اینو درک میکنم.
از طرفی عم دوست دارم بالاخره یه روزی
با خودت و مرگ بلوط کنار بیای...
فعلا هنوز حق داری هرچقد میخوای عزاداری کنی
اما بهارو فراموش نکن!
اون یه بابای خیلی قوی میخواد...
و اینکه هروقت احساس کردی که
میتونی از پسش بر بیای حتما یه سر به
بهشت زهرا بزن، باشه مامان؟
توی اون لحظه سر اینکه نفهمه بغض کردم،
فقط <باشه> ای گفتم و اونم از اتاق رفت بیرون.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
ادامه دارد ....
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
غزلی از طرزیِ افشار (قرنِ یازدهمِ هجری)
چو با غیری آن دلربا میشرابد/
ز غیرت دلِ عاشقان میکبابد
ز هجرانِ سنگیندلی سیمساقی/
دلم همچو سیماب میاضطرابد
تو را زاهدا نشئۀ چشمِ مستش/
اگر شیخِ صدسالهای میشبابد
تو را چون حسابانم از خیلِ خاکی؟/
مهیده رُخت، سنبلت میسحابد
به هر سو که از مِهر میالتفاتی/
ز رویِ تو هر ذره میآفتابد
ز نادیدنت مردمِ چشمِ مردم/
سفیدید، تا کی رُخت مینقابد؟
نه آبی نه آبادیای در جهان است/
سما میسرابد، زمین میخرابد
نمیاختیاریم الا اطاعت/
ثوابد اگر طرزیا یا عِقابد
(دیوانِ طرزیِ افشار، به کوششِ م. تمدن، تهران: کتابفروشیِ ادبیه، چ ۲، ۱۳۳۸، ص ۶۳-۶۴)
#واژهسازی
#مصدر
#استادبهروزصفرزاده
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
صداش پر از بغض بود و طولی نکشید که
شروع کرد به گریه کردن.
رفتم پیشش و بغلش کردم.
وقتی احساساتشو به زبون آورد و گریه کرد،
این یعنی که مرگ بلوطو قبول کرده.
وقتی قبول کنه همه چیز فرق میکنه،
روح بلوط آروم تره، این بچه عم عذاب نمی کشه.
فقط امیدوارم خود گرشا کاری دست خودش نده!
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_312
《گرشا》
از روزی که با گلی حرف زدم،
همه چیز تغییر کرده
نه یه تغییر کوچیک، انگار همه چیز برعکس شده...
من واقعا گیج و منگم؛
برعکس قبل که سعی داشتم
خودمو پر انرژی نشون بدم، الان حتی حرفم نمیزنم
نمیدونم کجام و دارم چیکار میکنم و
تنها چیزی که حواسم بهش هست، بهاره!
من به معنی واقعی کلمه،
نمیتونم بدون بلوط زندگی کنم
من حتی نمیتونم روی کارم تمرکز داشته باشم یا
حتی کوچیک ترین چیز دیگه ای...
قیافم عملا شبیه بی خانمانایی شده
که چندین ساله از پول دورن...
قرار نیست هیچوقت به خودم سر و سامون بدم؟
نمیدونم اما این خونه ای نیست که
بلوط دوستش داشت.
اینقدر بهم ریخته و پر از انرژی منفی...
باید همه چیزو جوری کنم که بلوط میخواست
این یه جا نشستن و هیچ کاری نکردن من،
بلوطو بهم بر نمی گردونه...
شاید الان من دور از اون توی بدترین شکل خودمم
اما باید کسی باشم که بلوط عاشقش بود.
چقدر عجیبه که اینقدر راحت حرف میزنم!!
اَه! نباید اینجوری پیش می رفت
خدایا چرا اینکارو باهام کردی؟ ها؟
با صدای گریه ی بهار از توی فکر درومدم.
رفتم سمتش و توی بغلمگرفتمش...
این بچه واقعا آرامش منه، اگه نبود من می مردم.
شایدم واقعا کائنات شرایطو جوری چید که
من بهارو داشته باشم تا بتونم آروم بشم...
بهار واسه من، بلوطیه که دوباره متولد شده.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_313
به گلی زنگ زدم و ازش خواستم بیاد دنبال بهار.
بعد از اینکه بردش،
واقعا بی انرژی شده بودم اما من تصمیممو گرفتم
قرار نیست بهار با یه پدر آشفته حال و افسرده
زندگی کنه...
خواستم شروع به مرتب کردن بکنم اما نمیدونستم
باید از کجا و چجوری شروع کنم!
دست بردم سمت لباسای بلوط که روی مبل بود،
اما دستم می لرزید.
شاید بهتر باشه از یه جای دیگه شروع کنم.
تمام ظرف و ظروفی که روی میز و داخل سینک بودو
شستم و جمع کردم.
شاید به نظر کم بیاد اما همه ی اینا،
بیشتر از ۱۰ روزه که کل خونه رو گرفتن.
بعد از اون وسایل بهارو جمع و جور کردم و
بردم داخل اتاق خوابمون و
تازه متوجه شدم که وضعیت اتاقم،
بدتر از هاله...
بعد از گذشت مدت طولانی،
دور و بر خونه جوری شده بود که
میشد توش نفس کشید؛
نه مثل قبل خفه و پر از حس بد...
همهی این تمیزکاریا،
تی کشیدن، جاروبرقی، گردگیری،
باعث میشد تازه بفهمم که
چقدر به بلوط سخت میگذشته توی خونه...
عملا این چند ماه آخر، بدنش از شدت لاغری و
بیماری، وزنی نداشت.
با این حال من هیچوقت خونه رو ذره ای کثیف ندیدم
با فکر بهش دوباره یچیزی ته گلوم گره خورد
انگار راه نفسم بسته شده بود.
هعی! حتی نمیتونم به بلوط فکر کنم.
درست لحظه ای که لباساشو برداشتم تا ببرم بالا،
بوی بدن بلوط توی دماغم پیچید...
نمی شد خودت به جای لباسات تو بغلم باشی؟
اشکام سرازیر شدن...
مگه من چقدر تحمل دارم؟!
بالاخره باید این اشکا بریزه
تا شاید یکم قلبم آروم بگیره...
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
رمان🥹🩵:
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_305
درو باز کردم و یکم بعد گرشا،
درحالی که بهار توی بغلش بود اومد داخل.
گرشا:_سلااااممم!
خوش میگذره؟
مامان:_چرا بچه رو اینجوری آوردی بیرون؟
سرما میخوره ها!
گرشا:_سرد نیست بیرون...
_تو سردت نیست بچه سردشه
گرشا:_توی ماشین براش بخاری زده بودم
فقط از ماشین تا اینجا یکم بهش هوا خورده.
و اینکه مریض شده، بردمش دکتر...
گفت چیزیش نیست ولی، خیلی گریه میکنه.
مامان:_خب معلومه این بچه مادر نداره،
طبیعی که داره بی تابی میکنه...
گرشا پوزخندی زد:
_نکنه باز دوباره سر این چرت و پرتا،
لباس سیاه تن دوتاتونه؟
چند بار بگم بلوط تو خونه پیش خودمه؟
من باهاش حرف میزنم، بغلش میکنم...
توهم که نمی زنم، فیزیکشو احساس میکنم
_تا کی میخوای احمق بازی در بیاری، گرشا؟
گرشا:_باشه حرفمو باور نکنین...
بعدم گوشیشو درآورد و شروع کرد زنگ زدن به بلوط.
از کجا میدونم؟
چون هزاران بار اینکارو کرده.
برای اثبات حرفاش هر دفعه بهش زنگ میزنه.
و طبیعتا بلوط گوشیشو جواب نمیده.
بلوطی نیست که بخواد همیشه در دسترس باشه.
گرشا:_گوشیش خاموشه،
شاید میخواد بخوابه به هر حال خسته میشه،
بعضی وقتا شب تا صبح حواسش به بهاره!
بعدم مثل همیشه نشست روی مبل و
شروع کرد به پیام دادن به بلوط...
کی قراره خوب بشه؟
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_306
بهار بچه ی خیلی آرومی بود.
هیچ اذیت یا سر و صدایی نداشت.
واسه همین از وقتی بلوط رفته بود و
این بچه بی قراری میکرد،
گرشا نمی تونست از پسش بربیاد.
_وااای گرشا ببینش، انگشتمو گرفتههههه
گرشا:_روزی که به دنیا اومده بود،
انگشت بلوطو همینجوری گرفت، یادش بخیر!
نگاهی بهش انداختم، کل صورتش پر از شوق
می شد وقتی از بلوط حرفی میزد.
خدایا با داداشم چیکار کردی؟
چرا خب بلوطو ازش گرفتی؟ ها؟
گرشا:_راستی، ببین چیکار میکنه
بعد شروع کرد نزدیک کردن صورتش به بهار
و بعد بهار انگشتشو گذاشت روی دماغش.
شاید عجیب به نظر برسه ولی
وقتی توی شرایطش قرار میگیری،
این کارای کوچیکم برات جذابه...
این بار من سرمو بردم نزدیکش و همون کارو کرد.
داشتم از ذوق می ترکیدم...
قیافه خوشحالمو که می دید،
شروع به خندیدن میکرد.
_آخییییی! چقد تو گوگولی ای آخه
داشتیم باهاش بازی می کردیم تا اینکه
صدای آیفون بلند شد و بابابزرگ و بابا اومدن...
فکر نمی کردم گرشا بخواد باهاشون رو به رو شه،
اما بی هیچ چون و چرایی باهاشون صحبت میکرد.
بابابزرگ:_وای دختر قشنگ من که اینجاست.
بعدم نشست پیش بهار و اونو توی بغلش گرفت.
همه میدونستن بهار برای بابابزرگ،
جور دیگه ای فرق میکنه، درست مثل بلوط!
بابابزرگ:_این بچه بدجوری منو یاد بلوط میندازه
بابا:_آره خیلی شبیهشه!
گرشا:_حسودیم شد، شبیه منم هستا...
هرچند خیلی بهتر بود اگه کامل شبیه بلوط می بود.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_307
طولی نکشید کهگرشا گفت:
_میدیش به من بابابزرگ؟
بابابزرگ بهار گرفت سمت گرشا و اونمگرفتش.
و این اولین بار بود که اینو می دیدم اما،
گرشا خیلی آروم بهارو توی بغلش می فشرد و
عمیق بدنشو بو می کشید.
شاید عجیب باشه ولی بهار واقعا بوی بلوطو میده.
نمیدونم چجوری ولی منم متوجهش شدم.
شاید گرشا برای اینکه دلش تنگ نشه اینکارو میکنه
شاید حضور بهار باعث میشه حس کنه که
بلوط زنده ست!!
واسه همینه که همیشه اونو به خودش می چسبونه.
هیچ وقت طولانی مدت ازش دور نمیشه...
اگه یکاری کنم که یه روز کامل از بهار دور باشه،
شاید به خودش بیاد نه؟
هرچند این براش خیلی دردناکه و
بعد از اینکه بلوطو از دست داده،
شاید فکر خوبی نباشه ولی این کار برای بهاره
چون نمیتونه که زندگیشون همینجوری پیش بره.
گرشا بالاخره یه روزی باید به این باور برسه و
برای بلوط اشکاشو بریزه...
اگه روی هم بشه یه دفه ممکنه همش باهم بروز کنه
اون موقع نه برای خودش خوبه، نه بهار...
_گرشا؟
سرشو بالا و آورد و بهم نگاهی انداخت:_چیه؟
_از کی میخوای بری سرکار؟
گرشا:_خوب شد یادم انداختی
از فردا باید برم، میتونی بهارو نگه داری؟
_اوهوم
گرشا:_ولی خودم نمیتونم ازش دور باشم...
بابا:_فقط یه صبح تا عصره دیگه
صورت گرشا به شدت استرسی و آشفته شد.
دستای بهارو توی مشتش گرفته بود...
این وابستگی بیش از اندازش،
داشت منو می ترسوند.
گرشا:_ولی آخه...
مامان:_ولی نداره دیگه پسرم.
من و گلی حواسمون بهش هست خیالت راحت.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_308
صبح روزی که گرشا بالاخره بعد از مرخصی هاش،
خواست بره سرکارش، کلی منتظر موندم.
اما بهارو نیاورد.
بهش زنگ زدم؛
گرشا:_الو
_چرا نمیاری بهارو؟
گرشا:_با خودم آوردمش اینجا
_تو خیلی غلط کردی!
آخه محیط اونجا برا بچه ست؟
نمیگی مریض میشه یه وقت؟
_من اتاق جدا دارم کسی عم رفت و آمد نمیکنه.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━
ای ﺷﺐ ﺍﺯ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﺷﺪﻩ
ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺯ ﻋﻄﺮ ﺗﻮﺍَﻡ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺷﺪﻩ
#فروغفرخزاد
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
۱۸ شهریور سالروز درگذشت جلال آلاحمد
نویسنده، مترجم و منتقد ادبی
یادداشتهای تمیز و بیخط خوردگی
جلال آل احمد همیشه چند دسته کاغذ بیاضمانند در جیبهایش داشت که برای نوشتن آنچه میخواست سریع بنویسد از آنها استفاده میکرد. شب که به خلوت خود برمیگشت، در گوشهای هر کدام از آن یادداشتها را در کتابچههای مربوطه وارد میکرد و خاطراتش را با طرحها مصور میکرد. طرحهایی که جلال میکشید به مناسبت در یادداشتها میچسباند؛ مثلا گنبد کلیسایی را که در مسکو دیده، نقاشی کرده است.
او در شروع کتابچه اول خاطراتش نوشته است: «شش و نیم بعدازظهر، تهران یعنی اندر خانهمان در تجریش، گویی درست دو سال پیش در چنین روزهایی بود که دفتر یعنی اوراق یادداشتهایم را دزد برد. در خانه موقتی کوچکی که پایین خانه فعلیام در شمیران اجاره کرده بودم. ده - پانزده روزی بعد از مراجعت سیمین از آمریکا بود. سیمین تازه کیف کار برایم آورده بود. به قول خودش از پوست خوک بود و من تمام یادداشتهایم را مرتب در آن گذاشته بودم و چون زندگی به هم ریخته بود، شبی دزدی آمد و لباسهایی از من و او برد و کفشهای مرا و آن کیف را. بیچاره لابد خیال کرده بود در آن کیف قشنگ اسکناسهای قشنگی به دستش میرسد غافل از اینکه یک مقدار کاغذ پاره در آن بود که فقط به درد من میخورد. آنچه دزد برد از سال ۲۷ تا الان بوده است. در حدود ۴۰۰ صفحه بود، به هر صورت حیف بود. گور پدرش. نمیشود که عزا گرفت. از نو شروع میکنم.»
منبع:
کانال نویسندگی
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
واکنش هوشنگ مرادی کرمانی به تغییر متن کتابش توسط آموزش و پرورش؛ در داستان دست میبرند و میخواهند بچهها را نمازخوان کنند
این داستان مانند خانه من است، انگار که آمدهاند و بدون اجازه من در بخشی از خانهام اتاق ساختهاند. آیا این کار درست است که بدون اجازه چنین کاری کنند؟ باید از من دو خط اجازه میگرفتند که با تغییر منتشر میکنیم. مجید به سنی نرسیده که نماز بخواند. در هیچکدام از داستانها هم نماز نخوانده است اما بیبی نماز میخواند و چندجای داستان سر سجاده است که کار خیلی خوبی هم هست.
میتوانند داستان را بردارند و داستان دیگری بگذارند. ««قصههای مجید» ۳۸ داستان است و زمانی که مخاطب این داستان را به همراه داستانهای دیگر میخواند متوجه میشود با شخصیت داستان متضاد است.در داستان دست میبرند و میخواهند از این راه بچهها را نمازخوان کنند اما این کار تاثیر آموزشی و تربیتی برای بچهها ندارد. این داستان، داستانی ادبی است.
#منبع
ایسنا
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
هوشو زادروزت مبارک!
هوشنگ مرادی کرمانی را در ایران بسیاری از مردم و همهی اهل قلم میشناسند. بچهای که قدیمیها به نادرست « سرخور" - و به قول کرمانشاهیها و همدانیها «سره خور» - می خواندند؛ آن هم به گناه آنکه او مادرش و مادرش او را ندیده!
در داستان « نخل » شرح درد هجران هوشو را برای مادر میتوان خواند و در « شما که غریبه نیستید » درد مضاعف او از مشکل عدم تعادل روحی روانی پدر و فقر و نداری را؛ « شما که غریبه نیستید» رمانی است اتوبیوگرافیک، به عبارتی « زندگی نامهی خود نوشت داستانی ».
هوشو نامی است که پدر بزرگ و مادربزرگ او از باب « تحبیب» صدایش می کنند و مردم روستای زادگاهش « سیرچ » نیز همین طور.این رمان در سال ۱۳۸۶ در دورهی چهارم جشنواره « رمان نوجوان مهرگان» به داوری دوستان عزیزم ، رضی هیرمندی و چیستا یثربی و آخرین دورهی دبیری من، جایزهی نخست رمان نوجوان را از آن خود کرد. از آشنایی و سلام و علیک رسمی که بگذریم، مقالهی انتقادی من با عنوان « نقد ادبی: علم یا هنر؟»* در نیمه دوم دهه ۷۰، زمینه ساز دوستی پایدار و ویژهام با هوشنگ مرادی کرمانی شد.خاطرم هست که محمد هادی محمدی، پژوهشگر برجسته و سخت کوش و داستان نویس خوب ادبیات کودک( و دوست دانا و کم نظیر من )، در نقدی ساختارگرا و خوب - که جایزه ی بهترین نقد سال را از آن خود کرد - سخت به داستان « خمره » به عنوان روایت عقب ماندگی تاخته بود؛ در بخشی از مقالهی « نقد ادبی: علم یا هنر؟» به نقد چنین رویکردی پرداخته و آن را نوعی نگاه پوزیتیویستی شمرده بودم.
باری، در نشستی همراه با محمدرضا گودرزی، رمان « شما که غریبه نیستید » را از گونهی « رشد و کمال » به طور اعم، و « رمان رشد هنرمند» به صورت اخص شمردم.آثار مرادی کرمانی « سهل ممتنع» هستند و ساده و روان روایت می شوند و به ظاهر به امور روزمره می پردازند، اما در لایههای زیرین آن به نقد فقر و نابسامانی اجتماعی و فرهنگی میپردازند، این گونه داستانها، به قول گئورگ لوکاچ نظریهپرداز ادبی « ارتقاء روایت روزمره به سطح هنر هستند.».
روایتهای او هرچند از فقر هم سخن میگویند، اما درگونهی « ادبیات فقر نگار » قرار نمیگیرند؛ هرچند داستان سیاهیها و تلخیها را بازگو میکنند، اما تلخ نیستند و روزگار خواننده را تلخ و سیاه نمیکنند؛ او تلخیهای زندگی را شیرین بیان میکند؛ بیآنکه بر تیرگیها و تباهیهای اجتماعی سرپوش بگذارد.ابزار کارای او زبان گیرای طنز است؛ کاربرد گسترده و بجای ضرب المثل ها و زبانزدهای عامیانه از دیگر شگردهای روایی دلنشین و صمیمی کردن آثارش است...
#شهراماقبالزاده
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
داستان کوتاه
«خوشحالی»
آنتوان چخوف
حدود نیمههای شب بود. دمیتری کولدارف، هیجان زده و آشفته مو، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاقها را با عجله زیر پا گذاشت. در این ساعت، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحهی یک رمان بود. برادران دبیرستانیاش خواب بودند.پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند: تا این وقت شب کجا بودی؟ چه ات شده؟ وای که نپرسید! اصلاً فکرش را نمیکردم! انتظارش را نداشتم! حتی … حتی باور کردنی نیست! بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد، روی مبل نشست و ادامه داد: باور نکردنی! تصورش را هم نمیتوانید بکنید! ایناهاش، نگاش کنید!خواهرش از تخت به زیر جست، پتویی روی شانههایش افکند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند. آخر چه ات شده؟ رنگت چرا پریده؟ از بس که خوشحالم، مادر جان! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا میشناسند! سراسر روسیه! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایهای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! وای خدای من!با عجله از روی مبل بلند شد، بار دیگر همهی اتاقهای آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست. بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده؟ درست حرف بزن؟ زندگی شماها به زندگی حیوانات وحشی میماند، نه روزنامه میخوانید، نه از اخبار خبر دارید، حال آنکه روزنامهها پر از خبرهای جالب است! تا اتفاقی میافتد فوری چاپش میکنند. هیچ چیزی مخفی نمیماند! وای که چقدر خوشبختم! خدای من! مگر غیر از این است که روزنامهها فقط از آدمهای سرشناس مینویسند؟… ولی حالا راجع به من هم نوشته اند! نه بابا! ببینمش!رنگ از صورت پدر پرید. مادر نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. برادران دبیرستانیاش از جای خود جهیدند و با پیراهن خوابهای کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند. آره، راجع به من نوشتهاند! حالا دیگر همهی مردم روسیه مرا میشناسند! مادر جان، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشهای مخفی کنید! گاهی اوقات باید بخوانیمش. بفرمایید، نگاش کنید!روزنامهای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد. آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ، خطی به دور خبری کشیده بود، فشرد و گفت: بخوانیدش!پدر عینک بر چشم نهاد. معطل چی هستید؟ بخوانیدش!مادر باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. پدر سرفهای کرد و مشغول خواندن شد: «در تاریخ ۲۹ دسامبر، مقارن ساعت ۲۳، دمیتری کولدارف …» میبینید؟ دیدید؟ ادامهاش بدهید!«…دمیتری کولدارف کارمند دون پایهی دولت، هنگام خروج از مغازهی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی…» میدانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم… میبینید؟ جزء به جزء نوشته اند! ادامهاش بدهید! ادامه! «…به علت مستی، تعادل خود را از دست داد، سکندری رفت و به زیر پاهای اسب سورتمهی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود، افتاد. سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است. اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار رده مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود، از روی بدن شخص مزبور، عبور داد. اسب رمیده، بعد از طی مسافتی توسط سرایدارهای ساختمانهای همان خیابان، مهار شد. کولدارف که به حالت اغما افتاده بود، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینه پزشکی قرار گرفت. ضربه وارده به پشت گردن او…» پسِ گردنم، پدر، به مال بند اسب خورده بود. بخوانیدش؛ ادامهاش بدهید!«… به پشت گردن او، ضربهی سطحی تشخیص داده شده است. کمکهای ضروری پزشکی، بعد از تنظیم صورت جلسه و تشکیل پرونده، در اختیار مصدوم قرار داده شد» دکتر برای پس گردنم، کمپرس آب سرد تجویز کرد. خواندید که؟ها؟ محشر است! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید!آن گاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت: مادر جان، من یک تک پا میروم تا منزل ماکارف، باید نشانشان داد… بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ میزنم و میدهم آنها هم بخوانند… من رفتم! خداحافظ!این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند، به کوچه دوید.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
جناب مجابی ، روشنفکری که قلم پر جاذبه وشیرین داشت.
دوسال پیش ،درتهران درمنزل پسرم کتابی دیدم به نام ( نام ها بین سکوت وصدا) در موضوع شناخت بزرگان ادبیات معاصر ایران،از دید جواد مجابی. از انتشارات افراز ۱۳۹۷ در ۳۵۰ صفحه چ اول.
در این کتاب مقالات تحلیلی ویادداشت هایی درباره نامداران فرهنگ ادب معاصر ایران آمده،بزرگانی چون ،منوچهر آتشی، فریدون آدمیت،داریوش آشوری، نادر ابراهیمی، رضا براهنی،سیمین بهبهانی، سیمین دانشور، محمود دولت آبادی، عمران صلاحی ،احمدشاملو، شجریان ،بهرام صادقی و...
چند برگ آن را مطالعه کردم ناگهان دیدم کتاب نثر قوی وشیرین و تندرستی دارد وبه زوایایی نگریسته و پرداخته که لازم است هرچند زمانی دوباره خوانی شود ، پس نسخه ای از آن راخریدم وصمیمانه خواندم وبه یکی دوتن دوست اهل ، مطالعه آن را سفارش کردم که شیرینی نوشته ها مانع از خستگی و شلیک خمیازه ها بود.
برای مثال:
مجابی ، درقسمتی از مقدمه کتابش درباره خود نوشته:
...همشهری " عبید" است و" دخو" و تاحدودکمی " عارف". کم وبیش درسکی خوانده، که نه خود وجداناً بدان می نازد ونه کسی را قانوناً یارای آن هست که بدان بتازد، گاهگاه سر کلاس های حقوق واقتصاد ومجسمه سازی وبشریت حاضر می شده که از آن مکتب رفتن ها طرفی نبسته، جز این که عادت چرت زدن از آن ایام برایش باقی مانده : یک وسیله دفاعی که آدم را از شرکلام اساتید مصون می دارد.
پدرشدنش" عیالوار بودن" رابرایش به صورت صفت ثبوتیه در آورده و صفت سلبیه اش کارمندی دولت است که نانش بیعاری می آورد وخدمتش عین بیگاری است... ص۱۰
... افتخار این موجود شریف آن که ، در رده حشرات الارض، دم بر می آورد و های و هویی می کند. هرجا که دمش را قیچی می کنند از جایی دیگر " دالی موشی" می کند...
" او کمتر حرف می زند وبیشتر می نویسد. شاید با نوشتن او زندگی حقیقی اش را آشکار می کند،نخست برای خودش، بعد شاید نوشتن خطابی باشد بی مخاطب،به هیچ وپوچ.".ص ۱۱
این همشهری عبید درباره " ریا" می نویسد:
ریا بدان معنا که خاص وعام،شنیع ترین اعمال را به رغبت و لذت تمام البته دزدکی و دور از نظر محتسبان عصر،مرتکب می شوند واز این فضایح و قبایح خود ککشان هم نمی گزد اما اگر دیگری همان عمل - از شکنجه و قمار و زنا گرفته تا بهره کشی وستم پذیری وبلاهت شعاری را انجام دهد سعی می کنند یک دور اخلاق ناصری بر اوفرو خوانند...ص۲۰۶
یا درص ۲۳۰ کتاب مقایسه ای زیرکانه وشیرین بین " علی اشرف درویشیان و عمران صلاحی" کرده که بایدخواند لذت برد
وبسیار نکات خواندنی دیگر ...
یادش مانا باد و روانش شاد
با سپاس از
#استادمسعودتاکی
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
* با یادی از زندهیاد دکتر جواد مجابی
شاعر، نویسنده و منتقد ادبی معاصر
متاسفانه دیروز دکتر جواد مجابی را از دست دادیم.
به خانواده و دوستداران آثارش فقدان این چهرهی ادبی و فرهنگی معاصر را تسلیت میگوییم.
نقش الهام در آفرینش اثر
#دکترجوادمجابی
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
بهار:_خب من چه رنگی بپوشم؟
_صورتی خوبه؟
بهار:_آره خوبه، پس من لباس آبی میپوشم.
لبخندی روی لبم نشست.
این بچه قطعا دست پرورده گلیه...
اینجور رفتاراشو گردن نمیگیرم.
من که اصلا روی چیزی که دوست دارم،
لجوج و یه دنده نیستم...
اصلااااااا!
یاد قبل ازدواجم با بلوط افتادم.
که چقدر آویزون شده بودم تا قبولم کنه.
و حالا بهار، اگه آبی بخواد،
هرکسی هر رنگ دیگه ایم بگه،
بازم همونو انتخاب میکنه.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_320
خلاصه که اون روز من و بهار رفتیم سر مزار بلوط
طولانی مدت اونجا موندیم و
بهار به اندازه دو هفته ای که اونجا نرفته بودیم،
با بلوط صحبت کرد.
حتی سنگ قبرشو با دستای کوچولوش شست و
دسته گلشو روی اون گذاشت.
گذشت تا اینکه خسته شد و
اینو میشد از حالت چشماش فهمید.
پلکاش به طرز خنده داری روی هم میفتادن.
_بریم بهار؟
کف دستشو بـ،ـوسید و بعد روی اسم بلوط کشید.
و بعد گفت:_آره بریم، خدافظ مامان!
داخل ماشین که نشستیم.
کمربندشو بست و مثل همیشه که می بردمش
سر مزار بلوط، ساکت شد و رفت توی فکر.
جثه ریز یه دختر ۴ ساله، قطعا زیر اون همه
فشار و غم خورد میشد.
برای اینکه از اون حالت درش بیارم گفتم:
_میدونی شیما قراره بیاد پیشمون؟
بدون هیچ ذوقی گفت:_واقعا؟
_خوشحال نشدی؟
بهار:_چرا ولی همیشه طول میکشه تا بیاد.
_نه این دفعه قول داد زودتر برسه
بهار:_قول واقعی؟
_ آره
این بار از ذوق دستاشو به همدیگه کوبید و
لبخند بزرگی زد.
امیدوارم همیشه لبات بخنده دختر قشنگ من!
همین که من از بین کل دنیا،
تورو نزدیک خودم دارم، برام به اندازه ی هرچیزی
می ارزه...
فقط امیدوارم توعم از بودن کنار من خوشحال باشی
و از همه مهم تر اینکه موفق باشی و
نبود مادرت توی زندگی اذیتت نکنه...
به امید وقتی که توی بهترین جاها ببینمت!
پایان... :))
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
پایان رمان نقص
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
زبان عامیانه
نگارش گفت و گو به زبان عامیانه کار هر کس نیست. انتخاب کلمه و گذاردن آن در دهن شخصیت داستان به نحوی که وی را متمایز کند و شخصیتش را نمایان سازد و به راست نمایی داستان صدمه نزند کاری است دشوار، و پرداختن داستانی که از آغاز تا به انجام با زبان و اصطلاحات عامیانه سر و کار داشته باشد چندان آسان نیست. نویسنده تازه کار، به ویژه در آغاز کار خود، باید در آوردن اصطلاحات و عبارات عامیانه امساک کند: الفاظ و عبارات را تا آن حدی بشکند که خواننده در خواندن و فهمیدنش با دشواری مواجه نشود. چون وقتی خواننده پیاپی با جملات شکسته و نامفهوم و غریب روبرو شد و در فهم آنها خود را ناتوان دید و بخشی از وقت خود را صرف اینگونه معماها کرد، ناگزیر رغبتش سستی میگیرد
نمونه داستان
از خانه زدیم بیرون. هوا سرد بود. باران داشت نم نمک میبارید. بوی کاه گل همه جا را پر کرده بود.
ابرام گفت: «حالا چه جوری از تو این گل و شل رد شیم؟»
«مثل بچه آدم.»
«برو ببینم.»
پاچه های شلوارم را بالا زدم و با نوک پا، یواش یواش جلو رفتم. بعد یکهو مثل این که تو لجن پا گذاشته باشم، هفی تا مچ فرو رفتم. ابرام هرهر خندید. پایم را بیرون کشیدم و حواله اش دادم.
ابرام گفت: «نه ایکبیری، مثه بچه سوسولا نمی شه از تو این همه گل و شل رد شد. باید عین بز تر و فرز باشی.»
و شلاقی زد به گل و لای وسط کوچه و شرپ شرپ راه افتاد.
گفتم: «اهو یابو، یواش!»
و دنبالش ریسه شدم. به خیابان که رسیدم باران تندتر شده بود. چاله چولهها پر از آب بود. کامیون ها و تریلی ها که غیژو ویژ رد می شدند، آب و گل را به سر و رویمان میپاشیدند. شده بودیم عینهو موش آب کشیده، ترو تیل.
گفتم خدا خفه ت کنه ابرام. بیکار بودی تو این هوا از خونه کشیدیم بیرون؟»
«عوضش داری می ری یللی تللی.»
«کاش یه ماس ماسک داشتیم می گرفتیم بالا کلهمون.»
«مالیدی، هم بکش بیا پات واشه!»
«حالا داریم کجا میریم؟»
«خناق بگیری بچه. چقدر حرف میزنی، سرمو بردی؟!»
و پیچید تو کوچه باریکی که ته مه هاش چراغ کم نوری، چشم چشم می کرد.
از مجموعه قمر در عقرب
نوشته هوشنگ عاشورزاده
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله میرود
حافظ
🔹 خیلی شگفتآوره!
بیبیسی فارسی، در خبر بازی پرسپولیس و استقلال نوشته: «شهرآورد»؛ ولی رسانههای ایرانی هنوز مینویسند: دربی!
چرا صداوسیما و برخی رسانهها از گفتن و نوشتن واژههای فارسی شرم دارند؟!
#زین_قند_پارسی
#استادعلیرضاحیدری
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
چهاردهم شهریورماه زادروز استاد بدیعالزمان فروزانفر
#خاطرهنگاری
شوخی فروزانفر
نصرالله فلسفی میگفت: اولبار که دکتر صدیق اعلم، وزیر فرهنگ شد با سعید نفیسی و بدیعالزمان فروزانفر و عباس اقبال برای تبریکگویی به منزلش رفتیم. پاییز بود و هوا کمی سرد و فروزانفر پالتو داشت. موقع خداحافظی دکتر صدیق به احترام مقام علمی فروزانفر پالتوی او را برداشت تا بر او بپوشاند. فروزانفر که از وزرای پیش از صدیق چنین ادبی ندیده بود از پوشیدن پالتو ابا و خود را کج و دور میکرد و میکوشید که پالتو را از دست صدیق بگیرد و شخصاً بر تن کند.
صدیق برای آرام کردن فروزانفر گفت: اشکالی ندارد. بگذارید بر شما بپوشانم. این کار از آداب جدید است و وظیفۀ میزبان. من هم وقتی اولبار به امریکا رفته بودم و به دیدن فورد متمول رفتم، او با وجود تفاوت سن و مقام مهم خود پالتوی مرا گرفت و پوشیدم.
فلسفی گفت: فروزانفر پس از خروج از خانۀ صدیق گفت: رفقا دیدید که صدیق اعلم چه بدجنسی کرد؟ پرسیدم مگر چه کرد؟ گفت مرا به خودش تشبیه کرد و خودش را به فورد!
[نادرهکاران: سوگنامۀ ناموران فرهنگی و ادبی (۱۳۰۴-۱۳۸۹)، ایرج افشار، زیر نظر بهرام، کوشیار و آرش افشار، به کوشش محمود نیکویه، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، چاپ دوم ۱۴۰۰، ج ۱، ص ۳۹۴]
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
شب که میشود
من پُر از ستاره میشوم
شب که میشود،
مثلِ آن فشردهٔ عظیمِ پُرشُکوه و پُرشکوفهٔ ازل،
در هزار کهکشان ستاره
پاره پاره میشوم.
شب که میشود،
ماهیانِ کهکشان
با تمامِ فلسهایِ اخترانشان
شناورند
در زلالِ بینشم.
شب که میشود،
من تمامِ ماهیانِ کهکشان
و تمامِ فلسهایِ اخترانشانم،
آی...
بشنو، ای فراتر از تمام آفرینش،
ای تمام
شب که میشود،
من تمام آفرینشم.
شب شدهست.
بشنو، ای فراتر!
ای تمام!
شب شدهست و باده باز،
چون حریری از نوازش و نماز،
میوزد
در رگانِ من.
شب شدهست و من جوانتر از سپیدهام:
عاشق زمین و...شرمگین و...باز
روح باده میوزد
در شب شکفتهٔ جوان من...
#دکتراسماعیلخویی
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
غزلی از طرزیِ افشار (قرنِ یازدهمِ هجری)
طهرانیدن
طعنه بر من مزن ای یار، نمیطهرانم/
واجبیدهست به ناچار نمیطهرانم
بارها آمده آزرده ز طهران رفتم/
نیست این بار چو هر بار، نمیطهرانم...
تا فلاطونِ زمان دردِ مرا درمانَد/
با وجودِ تنِ بیمار نمیطهرانم
(دیوانِ طرزیِ افشار، به کوششِ م. تمدن، تهران: کتابفروشیِ ادبیه، چ ۲، ۱۳۳۸، ص ۱۵۴-۱۵۵)
#واژهسازی
#مصدر
#استادبهروزصفرزاده
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
نگران نباش، یه همکار خانم دارم
بچه کوچیکم داره، اگه چیزی شد کمکم میکنه.
دیگه کاری نداری؟ بهار الان باید شیر بخوره...
_دوست دارم بخاطر کارایی که میکنی،
سرمو بزنم تو دیوار، فردا دیگه نبرش اونجا.
مگه من مردم که بخوای بدیش به یه زن دیگه؟
گرشا:_نمیتونم ازش دور باشم، اصرار نکن.
و بعد قطع کرد.
چقد تو کله شقی آخه!
غیر رسمی ترین و غیر عقلانی ترین کاری که
یه آدم میتونه توی محل کارش انجام بده...
مگه اونجا مهد کودکه؟
این بچه با سیستم ایمنی ضعیف،
چجوری قراره سالم دربیاد از اونجا؟!
یه هفته از تصمیمات مسخره ی گرشا نگذشته بود،
که بهار مریض شد...
چیز عجیبی نیست اما کار گرشا واقعا خودخواهیه!
گرشا بهم زنگ زد که
برای مراقبت از بهار برم خونه ش.
درسته که دوست نداشتم برم اونجا ولی
بالاخره که چی؟ خونه گرشاست...
دیر یا زود دوباره پام به اونجا باز می شد.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_309
کل شبو توی خونه ی گرشا بودم.
حال بهار به شدت بد بود،
طوری که حتی خوابش نمی برد.
از دست منم به عنوان کسی که تا حالا
بچه بغل نگرفته، کاری بر نمیومد.
همهی تجربه های من، بهار بود...
تمام مدت داشت گریه می کرد و آرامش نداشت.
باید به گرشا می گفتم که ببریمش بیمارستان...
_گرشااااا!
جواب نداد...کجا رفته باز؟
از پله ها رفتم بالا که برم توی اتاقش اما
قلبم شروع کرد به تند تر زدن.
هر قسمت این خونه منو یاد بلوط مینداخت و
این خیلی واسم آسون نبود.
بالاخره در اتاق خوابشونو باز کردم،
گرشا روی تخت خوابش برده بود.
هر گوشه اتاق یه لباس بود...نه هر لباسی
همشون لباسای بلوط بودن.
پایینم چند تا دونه روی مبل بود اما
گذاشته بودمشون به حساب بی حوصلگی گرشا.
انگار همه چیز فرق میکنه...
وقتی رفتم بالای سر گرشا،
لباسای بیشتری رو روی تخت دیدم.
_گرشا!
گرشا:_هوم؟
_بیدار بودی؟
گرشا:_آره
_چرا جوابمو ندادی پس؟ چرا چشماتو بستی؟
گرشا:_چون هیچ انرژی ای ندارم،
میخوام پیش بلوط باشم، برو بیرون!
_بلوط کجاست؟
گرشا:_بس کن گلی این بحثا رو پیش نکش...
_می ترسی از واقعیت؟
به جای جواب دادن، پتو رو روی سرش کشید،
و چیزی نگفت...
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_310
نفس عمیقی کشیدم:
_به هر حال، هرچیزی که هست،
مهم اینه که بهار خیلی مریضه،
باید ببریمش بیمارستان!
گرشا:_از وقتی اومدی اینجا دیگه گریه نمیکنه.
بهار فقط دلش مامانشو میخواد، مثل من!
راست می گفت!
انگار لباسا و بوی بلوط توی اتاق،
داشت به بهار حس اینو می داد
که مامانش پیششه.
بهارو گذاشتم روی تخت و خودم همونجا نشستم.
طولی نکشید که هر دوتاشون به خواب رفتن...
یا شاید حداقل من این فکرو داشتم.
خواستم مطمئن بشم برای همین گرشا رو صدا زدم
گرشا:_هوم؟ اگه میخوای بدونی، آره بیدارم!
_خب پس چرا خودتو به خواب میزنی که
باهات حرف نزنم؟
گرشا:_چون از چیزایی که میگی خوشم نمیاد
_من فقط میگم تو داری خودتو گول میزنی
وگرنه از همه زودتر باور کردی...
گرشا:_چیزی نشده که بخوام باورش کنم.
_تو اون روز کلی داد و بیداد کردی،
احساساتتو نشون دادی، این یعنی باور کردی...
اگه فقط شوکه شده بودی یه جا مینشستی،
هیچی نمی گفتی و بالاخره باهاش کنار میومدی.
الان داری درد بزگتریو میذاری روی شونه هات،
چون هر لحظه داری انکار میکنی...
گرشا:_بسه گلی، بسه! همه چیز تقصیر منه،
چجوری میتونم راحت باهاش کنار بیام؟
_پس قبول داری که داری سر خودتو شیره میمـ!لی؟
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_311
سرجاش نشست و بهم خیره شد.
نور کم بود اما چشماشو می دیدم،
این نوع نگاهش یکم بهم استرس وارد می کرد...
گرشا:_چی باعث میشه که حرف اونارو باور کنی؟
بلوط نمیتونه انقد راحت منو ترک کنه!
عقلانی نیست، ما بچه داریم، نمیتونه رفته باشه...
_گرشا اینا رو فراموش کن،
جوری رفتار نکن انگار بلوط از قصد اینکارو کرده.
یه اتفاق بوده، البته نه هر اتفاقی؛
باعث شده بلوط فوت بشه
ولی من قول میدم که هر جا باشه،
حواسش به شما دوتا هست...
همچنان خیره بهم نگاه میکرد.
_گرشا؟!
صورتشو چرخوند و نگاهشو ازم گرفت.
گرشا:_چرا من انقد بدبختم؟
من از کل دنیا فقط یدونه آدمو برای خودم میخواستم.
_تقصیر تو نیست...
تقریبا فریاد زد:_هست گلی، همش تقصیر منه
من این خونه رو خریدم و
هیچ توجهی به پله هاش نکردم.
من باعث شدم بلوط حـ!مله شه...
ضعیفش کردم، هرچی بلا سرش اومد، تقصیر منه
من بعد زایمان کلی اصرار کردم که برگردیم خونه
نذاشتم ازش مراقبت کنن
چون خود خواهم! فقط میخواستم ازش دور نباشم
روزی که اون اتفاقا افتاد، من زنگ زدم بهش
وقتی اومدم خونه، دیدم موبایلش پایینه
آخرین کسی عم که بهش زنگ زده بود من بودم
حتما میخواسته بیاد جواب من احمقو بده که
از پله ها افتاده پایین...همه چیز تقصیر منه گلی!
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#حکایت
#طنز
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى عیدی و شاهپور، دوستان بسیار قدیمى هم بودند.
عیدی در بستر مرگ بود و شاهپور هر روز به ملاقاتش میرفت.
یک روز شاهپور گفت: عیدی جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى بهم خبر بده که اونجا هم میشه فوتبال بازى کرد یا نه؟
عیدی گفت: شاهپور جان، تو بهترین دوست منی! مطمئن باش اگه امکانش باشه حتماً میام و بهت خبر میدم.
چند روز بعد عیدی مرد و نیمههاى یک شب، به خواب شاهپور اومد.
شاهپور احوالش رو پرسید و عیدی گفت: من الان بهشتم! دور و برم پر حور و پری هست و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
شاهپور گفت: اول خبرهاى خوب رو بگو.
عیدی گفت: اول اینکه تو بهشت هم فوتبال برقراره و از اون بهتر اینکه تمام دوستها و هم تیمیهامون که قبلا فوت شدن هم اینجا هستند! حتى مربى سابقمونم اینجاست! و بازم از اون بهتر اینکه همه ما جوانیم و از اون هم بهتر اینکه هرچقدر دلمون میخواد میتونیم اینجا فوتبال بازى کنیم...
شاهپور گفت: عالیه! حتى خوابشم نمیدیدم! راستى خبر بدى که گفتى چیه؟
عیدی گفت: مربیمون براى بازى جمعه این هفته، اسم تو رو هم توی ترکیب رد کرده ... 😊😉😢😂
#ناشناس
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#دکتربهمنسرکاراتی (۱۲ شهریور ۱۳۱۶ – ۲۹ خرداد ۱۳۹۲)
هدف اصلی #ریشهشناسى این نیست که معانیِ واژگانِ یک زبان را، چه در حال و چه در ادوار گذشته، تعیین کند؛ بلکه، در پژوهشهای ریشهشناختی، علاوه بر جستجو برای یافتن مفاهیم واژهها در مراحل متعدد، در پی آنیم که، با بررسی عناصرِ تشکیلدهندهٔ یک واژه، صورت نخستین و معنی اولیهٔ آن را، که از نحوهٔ ساخت و چگونگیِ اشتقاق آن واژه در رابطه با واژههای دیگر در نظام کلی یک زبان استنباط میشود، بهدست آوریم.
در ریشهشناسی، شناخت دگرگونیهای معناییِ الفاظ زبان به همان میزان اهمیت دارد که شناخت تحولاتِ آوایی. درواقع، معنیشناسی و آواشناسی بهمنزلهٔ دو چشم پژوهشگری هستند که در زمینهٔ ریشهپژوهی به کاوش و جستجو میپردازد. بدیهی است که اگر کسی عمداً یک چشم را ببندد و تنها با یک چشمِ باز به جهان بنگرد، ناگزیر چیزها را راست و درست نخواهد دید... .
برگرفته از مقالهٔ «دربارهٔ فرهنگ ریشهشناختیِ زبان فارسی و ضرورتِ تدوین آن»، #بهمن.سرکاراتی، نامهٔ فرهنگستان، سال ۱۳۷۷، ش ۱۳، ص ۱۷–۱۸.
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─