6769
✓ تحلیل دروس همراه با کارگاه نوشتنها ✓ تولید متنهای همکاران و دانشآموزان ✓ نمونه سوال و طرح درس نگارش ✓ مطالب مرتبط با نگارش و نویسندگی https://t.me/joinchat/AAAAAE_DTFtS7eSeNt8xow ارتباط جهت ارسال متنهای تولیدی و مطالب مرتبط: @MaryamBehvandi
فقط قبل از رفتن لازمه من یه نکته را یاداپری کنم که من همچنان بر سر پیشنهاد سالها پیشم هستم واگر مریم خانم واقای محمدی رضایت داشته باشند بایک عقد محضری ما باهم محرم بشویم.
من که بهتم زد,دایی چیزی نگفت وفقط سرش را پایین انداخت..
بهروز صدازد: بابااااا اومدیم خواستگاری واسه من هاااا
مامانم که انگار خیلی بهش برخورده بود واز اینهمه پررویی راحت درباره ی زندگیش یکی دیگه تصمیم بگیرد ناراحت شده بود با متانت همیشگیش گفت:احتیاج نیست,من با معصومه میرم,یه سفر دو نفره ومادر ودختری وبااین حرف یعنی بقیه ی پشم وسریع رفت طرف اشپزخانه..
پشت سر مامان منم رفتم آشپزخونه وگفتم:مامان عاشقتم....این سفر لازم بود,تورا خدا از دست بابا بهروز ناراحت نشید اخه
این پدروپسر در پررویی لنگه ی همن هاااا...
یکدفعه صدای دایی از تو هال امد:عروس خانم چایی بیار
مامان سریع یه سینی چای ریخت وداد دستم وبعدشم خیلی عادی اومد نشست وتا اخر مجلس هم جیک اقا محمود درنیامد,یا داشت فکر میکرد که رسیدن به مادرم خیال خامی ست یا پیش خودش میگفت شاید گذر زمان نظرش را عوض کند..
اما من به سفری که قرار بود در روزهای اینده انجام بشه .سفری که برای من بسیار هیجان انگیز,مینمود...رفتن به زادگاهم واز همه مهم تر دیدن پدرم....
ادامه دارد......
#براساس واقعیت
#قــسمــتــــ_پنجاه و یکم
♥️عشق پایدار♥️
فردا صبح روز خواستگاری,مادرم برای اولین قطارقم_ کرمان ,بلیط تهییه کرد وقبلش هم مقداری سوهان وسوغات برای اقوام گرفت،داماد عجول وکم صبر یک سلعت هم راحتش نمیگذاشت ومدام زنگ میزد وعجله اش را ابراز میکرد اما خبر نداشت که اگر پدرم را بیابم به سدی اهتین برای رسیدن به من,برخورد خواهد کرد.....
الان که توکوپه ی چهارنفره ی قطار نشستم ودخترکی شیرین زبان روبرویم کنار مادرش نشسته,هنوز هم باور ندارم که شاید تا ساعاتی دیگر پدرم را ببینم,غرق افکارم بودم که با گرمای دست مادرم که روی دستم قرار گرفته بود به خود امدم.
مادرم همانطور که جلوی مقنعه ام را صاف میکرد گفت:معصومه جان,دخترگلم من را حلال کن,اگر تا به حال از پدرت حرفی به میان نیاوردم ,فقط به خاطر صلاح خودت بود,اخه فکر میکردم شاید از دستت بدهم,حالا که تواین دنیا تنها امید زندگی ام تویی,دوست نداشتم لحظه ای ناراحتت کنم یا از تو دور باشم,اما الان وقتش است که همه چیز,را بدانی...
دستای مهربان مادرم را فشردم وگفتم:درست است که خیلی خیلی ناراحت شدم چون حقیقتی بزرگ را از من مخفی کردید اما باشناختی که از شما دارم میدانم حتما دلیلی برای این پنهان کاری وجود داشته ,من سرا پا گوشم,هرچی که لازمه بدونم برام بگو...
ومادر شروع کرد به گفتن قصه ی زندگی اش,اما برای شروع این قصه باید تاریخ را از کمی دورتر مرور,میکردیم ,از زمان یوسف میرزا....
خیلی شوق شنیدن داشتم ,اما هرگز فکر نمیکردم که با چه داستان اعجاب انگیزی,روبه رو خواهم شد,همانطور که نمیدانستم,داستان اینده ی زندگی ام ودیدار با پدرم,شاید هیجان انگیزتر باشد...
مادرم از قصه ی هنرمندی بتول وعشق یوسف میرزا ودربه دری عزیز ونوعروسش گفت وسپس از غصه های بتول ومرگ عبدالله...وبعد چشمان زیبایش که مملو از اشک شد,میشد راحت فهمید ,مادرم به جایی از قصه رسیده که شاید بارها وبارها ان را مرور کرده وصدهابار بر ان اشک ریخته,اشک من هم همراه اشک مادر,روان شد که. ...
ادامه دارد....
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
بابا نمیشناختم ,خیلی هم پاپی این موضوع نشدم ,اما امروز یه جورایی بود که فکر میکنم مامان را یاد بابا انداختم,من مطمینم مامانم ,بابام را خیلی دوست داشته اما یه چی هست مانع حرف زدن دراین مورده ,حالا چی هست ,خدامیدونه...
با حرف مامان از عالم افکارم بیرون اومدم ودوباره یاد خانزاده افتادم....
ادامه دارد...
#براساس واقعیت
#قــسمــتــــ_چــــهـــل_و هفتم
♥️عــشــق پـــــایــــدار♥️
با صدای مامان از افکار خودم بیرون امدم,مامان:معصومه جان پس اول باید به
دایی و زن دایی و..بگیم ,اول خانواده ها همدیگر راببینن بعدش اگررررر پسندیدیدم به بقیه هم میگیم,درشته قبول داری؟
فکر هوشمندانه ای بود,به مامان گفتم:مامان فک کنم اقای خانزاده مادرنداشته باشه هااا,حالا کجایه ومامانش چی شده ,الله اعلم وحتی نمدونم چندتاخواهروبرادرن...
مامانم گفت :اشکال نداره ,زنگ بزن برای شب جمعه قراربگذار بیایندوازشون بپرس چندنفرن که شام تدارک ببینیم.
گفتم :امروز زنگ نمیزنم ,یدفعه میگه دختره چقد هوله,فردا زنگ میزنم ,هنوز تا پنج شنبه دو روز مونده خوب.
فرداش تا ساعت ۱۰خواب بودم.
پاشدم آبی به سروروم زدم رفتم اشپزخانه ودیدم مامان داره نهارآماده میکنه,سلام کردم.
مامان:به به سلام عروس خوابالود,خنده ای زدم وگفتم حالا کو تامن عروس بشم.
مامان گفت:داماد عجول ,صبح زود زنگ زد وقرار مرار آشنایی راگذاشت...
با تعجب گفتم:نننننه!!!!
گفت:اره,ترسیده از دستش بپری وبا لحنی شیطنت امیز ادامه داد...
داماد جونم میگفت :خودشه وباباش ,متاسفانه پدر ومادرش وقتی کوچک بوده از هم جدا میشنومادرش میره خارج از کشور والان باپدرش تنها زندگی میکنند.
درضمن منم بهش گفتم:که بابات بامانیست وازش جداشدم والان اینجا تنهاییم.....
وای مامان چی میگفت؟!اولین بار بود که رو زبان میاورد,یعنی پدر من زنده است؟
مامان:حالا چرا رفتی تو فکر؟صبحانه بخور باید یه خونه تکونی درست وحسابی بکنیم,اخه زشته اینجا نامرتب باشه.
ذهنم درگیر شده بود گفتم:ماماااان خستم....
گفت :باعشقی که توچشات دیدم ,خستگی معنا نداره....
با تعجب چهره ی مادرم را نگاه کردم ,باورم نمیشد مادر هم در زندگیش عشقی داشته اخر اینقدر مامان مریم تودار بود که نمیشد به عمق افکارش پی برد اما خواه ناخواه دلم از دستش گرفته بود چرا که من میتونستم پدر بالای سرم داشته باشم اما با یتیمی بزرگ شدم واین علامت سوالی بزرگ برایم بود که چرا؟؟
ادامه دارد..
#براساس واقعیت
#قــسمــتــــ_چـــهــل_و هشتم
♥️عــــشــق پــــایــــدار♥️
شب جمعه بود ,دل تودلم نبود
مامان همه چی را آماده کرده بود,ازمیوه وشیرینی تاچای عروس پز وشام....
با دستپخت خوبش,خورش فسنجان وزرشک پلو با مرغ ومخلفات قبل ازشام ودسرسالاد و....آماده کرده بود.
خداییش مامانم همچی تمام بود فقط حیفم میاد که چرا نشد کدبانوی یک خانواده واقعی باشد وهنوز ته دلم از اعتراف ناگهانی مادر مبنی بر جدایی از پدرم,ناراحت بودم اما نتوانستم رک وراست بپرسم ,یعنی یه جورایی روم نشد ,حالا تویه وقت بهتر میپرسم
زنگ در را زدند,چادر رنگی به سرکردم ورفتم روحیاط به استقبال,
مادرم جلو در هال ایستاد
وااای چه استرسی داشتم,راهنماییشون کردم داخل,
وای خدای من ,استاد خانزاده مثل اینکه لباسش رابامن ست کرده بود ,یه کت وشلوار کرم ,شکلاتی بایه پیراهن سفید,خیلی خوشگل شده بود.
باباش هم کت وشلوارمشکی وپیرهن سفید....بزنم به تخته جوون مونده بود
داخل هال شدند مادر سرش راگرفت بالا تا داماد وپدرش راببینه,یک دفعه سلام تو.دهنش خشک شد,
هم پدر بهروز وهم مامان من خیره به همدیگه...بهتشون زده بود
پدر بهروز:مریم خانم...
مامان:آقاااااا محمود...
من وبهروزم این وسط چغندر ومثل برق گرفته ها خشکمون زده بود.
سردرنمیاوردیم چی شده,بهروزم گیج ترازمن اشاره کرد بریم بشینیم ,یکی از بیرون بیاد فک میکنه خواستگاری بابامه...
تمام استرسم تبدیل شد به خنده ای باصدا که باعث شد پدر داماد ومادر من از بهت بپرن ,مادرم بایک عذرخواهی به میهمانان تعارف کرد تا بشینن,
سریع رفت اشپزخانه یه چایی ریخت,ویه لیوان اب سرکشید.
پشت سرش اومدم وگفتم :ماماااان چه خبره اینجا؟!!
مامان:هیچی نپرس فعلا,بزاریه چای وشیرینی بخورن.
اینقد گیج بودیم که دسته گل هنوز تودست بهروز مونده بود
مامان چای وشیرینی تعارف کرد ومنم گل رااز دست بهروز گرفتم.
بهروز که خیلی ریلکس بود یه چشمکی بهم زد واهسته گفت:سرازکار بزرگترا دراوردی؟؟؟
منم فقط سرخ وسفید
پدر بهروز رو به مامانم کرد وگفت:شما کجا غیبتون زد یک باره؟؟
مامان سر به زیر وگفت:ماجراها پیش اومد که مجبورشدم, گم بشم
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
حرکت کردم که برم,ازپشت سرم داد زد,صبر کن ببینم,خسارت راازکدوم خانزاده بگیرم؟!
وای چقد صداش اشنا بود ,برگشتم نگاه کردم ,واییییی بلا به دور این که خوده استاد خانزاده بود,یعنی بدشانسی تا این حد؟؟
ازخجالت اب شدم وخودم رابدو به کلاس,رسوندم,اه نصف کلاس خالی بود ,مثل اینکه خیلیا رختخواب گرم رابه خانزاده ترجیح داده بودن,جای منم گرفته بودن نامردا..
اخرین ردیف خالی که کسی توردیف نبود نشستم.
به به وقتی کسی نباشه چقدددد ادم راحته هاااا
استاد وارد کلاس شد,همینطور که زیرچشمی بچه هارا نگاه میکرد وجواب سلام میداد,چشمش به من افتاد که تک وتنها وغریبانه اون عقب نشسته بودم,یه جوری گوشه ی لبش بالا پرید اما جلو خنده اش را گرفت,یه جورایی حس میکردم نقشه ای تو سرش داره....
ادامه دارد...
#براساس واقعیت
#قـــسمتــــ_چــهـــل_و چهارم
♥️عــــشــق پـــایــدار♥️
استاد خانزاده بعداز اینکه خوب با نگاهش مرا خورد به غایبین وهمچنین حاضرین انگشت شمار رحم نکرد ودرس را شروع کرد ومن هم که اصلا حال جزوه نویسی نداشتم وبا گلی که داخل راهرو کاشته بودم ذهنم سخت مشغول بود وچون اطرافم هم خالی خالی بود وسوسه شدم تا با کشیدن طرحی از صورت استاد ذهنم را ارام کنم ووقت کلاس هم بگذرد,پس مثل دانشجویی کوشا چنان دفتر را دست گرفتم که هرکس از روبه رو میدید فکر میکرد غرق درس وکلاسم.......خیلی زود طرحم تمام شد وسایه هاش هم زدم کمی دورتراز خودم گرفتمش ونگاهی انداختم,عالی بود و
تخته شاهکار شده بود.
آهسته سرم رابلند کردم که ببینم استادچی میگه,
وای خدای من استاد نبود
همه ی دانشجو.سرشون رابرگردونده بودن ومن رانگاه میکردند,باهمون غرور همیشگی بهشون گفتم چیه؟؟آدم ندیدین؟؟
یک دفعه یه صدایی ازکنارم گفت :چرا دیدند اما دانشجو به این فعالی ندیدن,خانم کریمی جزوتون تموم شد؟
کل کلاس منفجرشد
وااای خدای من, استاد معلوم نیست ازکی روصندلی کنارمن نشسته وخبرنداشتم....
نمیدونستم چی بگم,اصلا امروز روز بدبیاری من بود,خاک توگورم کنن که هوس نقاشی نکنم
استاد برگه رااز زیر دستم کشید وگفت :به جبران خسارت تصادفتون این یاداداشت رابرمیدارم,درضمن ازاین به بعد کاغذ بی خط همراتون باشه که اگر خواستید اینجور دقیق یادداشت برداری کنید ,جالب
تربشه.....
خدای من از خجالت اب شدم....
چه جوری دوباره سرکلاسش حاضربشم
ادامه دارد....
#براساس واقعیت
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
به خانه که رسیدم ,هزاران فکر در مخیله ام به جنب وجوش امد وبرای,فرار از دست افکارم خود را باشست وشو ورفت وروب سرگرم کردم,انقدر درودیوار تمیز خانه را ساییدم که روز گذشت و سایه ی شب به خانه افتاد ویادم اورد که فکر شام پدر باشم.
شب که بابا ازکتابفروشی امد,جویای احوالم شد,
نمیدانستم جه جور عنوان کنم اخه تابه حال نمونه این اتفاق برایم نیافتاده بود اما بالاخره با خجالت وهزارتا جانکندن بهش گفتم...
پدرم بدون کلامی درحالی که غرق فکربود از اتاق خارج شد وبه سمت کتابخانه اش که خیلی از وقتها عبادتگاه اوهم محسوب میشد رفت ودر تاریکی شب ,چراغ اتاقش روشن شد وپدرم مستقیم به سمت میز چوبی گوشه اتاق رفت وقرانش ,مونس شبهای تنهایی اش را برداشت وپس,از بوسه ای بران درش راباز کرد وفارغ از تمام افکار دنیوی مشغول خواندن شد ومن با دیدن این حالت پدر ارام گرفتم وبه تاثیر از او قران خودم که باعث پیدا کردن این تکیه گاه امنم شده بود به بغل گرفتم تا باخواندن صفحه وایاتی از,ان ارام گیرم..
روز بعد به پیشنهاد پدر که میخواست مرا از حال وهوای خودم بیرون اورد وازفکرهای بیهوده نجاتم دهد با پدرم به کتابفروشی رفتیم,بین راه پدرم به من گفت:دخترم تصمیمت چیه؟؟عاقلانه تصمیم بگیر الان پای یک بچه درمیان است,ببین چه کاری به صلاحته...الان تو یک زن پخته ودنیا دیده وصدالبته زجر کشیده ای ,مطمئنم که تصمیم درستی میگیری ومنم هم هرچه تصمیمت باشد ,پشتت هستم وتااخرین توانم کمکت خواهم کرد..
گفتم:دیشب تاصبح فکر کردم,من نمیخوام که جلال وخاله و...ازاین موضوع بویی ببرند,اخه جلال نامزدی شده وازطرفی من دیگه تحمل برگشتن وزندگی دوباره را باجلال ندارم.
پدرم گفت من به خواسته ی تواحترام میگذارم امیدوارم هیچ وقت ازاین تصمیم پشیمون نشی...هرچند که وجود یک پدر بالای سربچه لازم است اما با اخلاق جلال که شاهدش بودم وحالا هم عروس نورسیده اش فکر میکنم تصمیمت عاقلانه باشد
این اتفاق زمانی افتاد که اوضاع سیاسی مملکت بهم ریخته بود,یعنی یه جورایی داشت درست میشد,زمزمه های انقلاب وسخنرانیهای امام خمینی همه جا راگرفته بود.
پدرم ارادت وعلاقه ی خاصی به امام داشت واین موضوع بهترین بهانه ای شد که هرچه داشتیم ونداشتیم بفروشیم وراهی قم شویم...
خیلی خوشحال بودم ,از زمانی که یاددارم ,پایم رااز کرمان بیرون نگذاشته بودم وزندگی درجوار حرم بی بی معصومه س برایم ارزویی محال بود که الان داشت تحقق پیدا میکرد....
ادامه دارد ....
#براساس واقعیت
#قسمت_چهل ویکم
❤️عشــــق پـــــایـــدار♥️
بعداز روزها چشم انتظاری ویک خداحافظی جانسوز,از,خاله صغری راهی قم شدیم اما به خاله سپردم که به خاله کبری وبچه هاش نگه که ما کجا میریم وبه خاله صغری هم قول دادم اگر شرایط بر وفق مراد بود به ادرسشان براش نامه بنویسم وخبری از خودم به او بدهم ومن میدانستم شرایط طوریست که شاید تااخر عمرم نتوانم خبری به خاله صغری که جای مادرم را داشت بدهم واین به خاطر حفظ زندگی ام وحفظ بچه ای که در راه داشتم بود وبس
بالاخره بعداز چندین ساعت خسته کننده سفر به شهرقم رسیدیم,شهر آب وآیینه,شهر حرم وکرم,شهردین,شهر مردان راستین.... وتا چشمم به گنبد عمه جانم افتاد تمام خستگی سفر وحال بدم بر باد رفت..
رفتیم خانه ی عباس,خونه ی عباس ,خونه ای کوچک وخشتی اما خیلی باصفا ,با چهاراتاق تودرتوبود,زهرا همسر برادرم زنی باایمان وبسیارمهربان سه تاپسرقدونیم قد به نامهای,محمد,علی,حسین داشت.
ازبودن کنارخانواده ام لذتی غیرقابل وصف میبردم,زهرا زنی بود که درسیاست هم فعالیتهای زیادی میکردوکم کم باعث شد من هم پام به این عرصه بازبشه,با اینکه بارداربودم اما خودم را از تب وتا نمی انداختم ,شبها اعلامیه هایی راکه داداش میاورد بادست مینوشتم وزهرا زحمت پخششون رامیکشید,پدرم بعداز یک ماه پرس وجو وبا کمک عباس ودوستاش یه خونه ی جم وجور نزدیک حرم خرید وما رسما ساکن قم شدیم.
آخ چه کیفی داشت هرروز نمازت راتوحرم بی بی بخونی,هروقت دلگیرازاین دنیا میشی با دلگویه هایت درحرم ,سبک وسبک بشی....
عباس خیلی وقتا برای تبلیغ وپخش سخنان امام خمینی درسفر بود,مخفیانه میامد ومخفیانه میرفت,
به خودم میبالیدم به داشتن چنین خانواده ای وچنین پدروبرادری....
پدرم هم دست کمی از عباس نداشت از بیست وچهارساعت ,بیست وسه ساعتش را درزیرزمینی نزدیک حرم برای چاپ.وتکثیر اعلامیه بودند.
ماه اخر بارداریم بود,اوضاع کشور بهم ریخته بود هرشب حکومت نظامی بود,جوانها هرروز مثل برگ پاییزی برزمین میریختند,دیگه روز میگذشت پدرم رانمیدیدم ,به خاطر حالم به خانه ی عباس رفتم,اوضاع انجا هم همینطور بود ,عباس,شب وروز نداشت مدام درامد ورفت.یک شب که نه عباس,بود ونه پدر,دردی جانکاه بروجودم مستولی شد,زهرا که سه بارتجربه ی بارداری راداشت ,بچه ها راسپرد دست مادرش که خانه شان دیواربه دیوارهم بود.وباهم راهی بیمارستان شدیم...
ادامه دارد
@negareshe10
تصحیح متون ادبی،
بدون عشق و آگاهی ممکن نیست
گفتوگو با دکتر محمود عابدی
(بخش دوم)
با توجه به تجربیاتتان در زمینه تصحیح، مهمترین چالشهای این حوزه چیست؟
اگر منظورتان از چالش، مشکلات و دشواریهای راه تصحیح است، یکی از بزرگترین مشکلاتی که در مسیر تصحیح متن پیش میآید، دشواری یافتن نسخههاست. کافی نیست که صرفاً نسخهای از متن را داشته باشیم؛ باید مطمئن باشیم که تمام نسخههای کهنی که از متن موجود است، بهدست آمده و بررسی شدهاند. باید دشواریها را تحمل کنیم؛ باید فهرستها را جستجو کنیم، دنبال نسخهها بگردیم و آنها را بهدست آوریم. این یکی از مشکلات عمده است، و البته هر نسخهای هم دشواریهای خاص خودش را دارد. بعضی نسخهها خواندنشان دشوار است، بعضی حجم بسیار زیادی دارند، بعضی موضوعاتشان خاص است و نیازمند آن است که مصحح بتواند وارد آن حوزه بشود. بههرصورت، هر قدمی از کار، مشکل خاص خودش را دارد.
ابزارهایی که امروز آمده، مثل هوش مصنوعی، میتواند به تصحیح بهتر نسخ کمک کند یا همان روشهای سنتی جواب میدهد؟
شاید من هنوز به نوع کار هوش مصنوعی نرسیدهام و اطلاع کاملی ندارم، ولی میدانم که امروز برخی مشکلات که در گذشته وجود داشتند، آسانتر شدهاند. من خودم در حدود سال ۱۳۶۰، برای اینکه مطلبی از کتاب «فتوحات مکیه» پیدا کنم، باید کل متن بسیار حجیم آن را از اول تا آخر میخواندم. اما امروز این مشکلها حل شده. ولی بههرحال آنچه عرضه یک متن را به بهترین شکل، ممکن میسازد، فهم انسان و دریافت محقق است. کار نهایی باید به دستور فهم و اطلاعات خود انسان انجام بگیرد. شاید روزی برسد که جانشینی برای انسان پیدا کنیم، اما فعلاً من چنین چیزی نمیبینم.
چه توصیهای به جوانهایی دارید که میخواهند وارد عرصه تصحیح متون بشوند؟
باید عرض کنم که مسئولیت تصحیح متن، کار سادهای نیست؛ ما در برابر خوانندگان مسئولیتی داریم. این متون امانتی است که تاریخ به دست ما سپرده و قرار است آن را به آنها بسپاریم. بنابراین در برابر آنها مسئولیتی عمده داریم. مهمترین پیشنهاد این است که متون را خوب بخوانند. وقتی متون ادبی را بخوانیم، ذهنمان با آگاهی بارور میشود و بیشتر به ارزش آنها پی میبریم. اصولاً معرفت، محبت را بیشتر میکند؛ معرفت مقدمه محبت است. اگر کسی علاقه دارد متنی را تصحیح کند، باید اطلاعات جانبی آن را هم پیدا کند. تصحیحکردن متنی مثل «شاهنامه» و امثال آن، افتخار بزرگی است، خدمت بزرگی است. ولی مقدمات بسیاری لازم دارد. یکی از این مقدمات، خوب خواندن همان «شاهنامه» است. این کار به مداومت، ممارست و مطالعه دائم نیاز دارد. امیدوارم که آیندگان ما بیش از ما در این راه آماده شوند و اطلاعات اولیه را کسب کنند.
متن مصاحبه مرضیه نگهبان مروی
با استاد دکتر محمود عابدی
نقل از سایت ایبنا
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#خاطرهنگاری
"خاطرهای از استاد محمودِ عابدی" (بهمناسبتِ زادروزشان)
#دکتراحمدرضابهرامپورعمران
دانشجوی سالِ دوم دورهی کارشناسی در دانشگاه خوارزمی ("تربیت معلمِ" سابق) بودم و مثلِ هر نیمسال چند درس هم با استاد محمود عابدی داشتیم. روزی بعد از کلاس استاد مرا نزدِ خود خواندند و گفتند آخرِ هفته چه میکنید و کجایید؟ گفتم گشتوگذار و مطالعه و ورزش. پرسیدند پس آخرِ هر هفته آزاد هستید و جایی هم نباید بروید؟ گفتم بله خوابگاه هستم، جزآنکه هر ماه سری هم به خانواده میزنم. آنگاه استاد نشانیِ بلوکی در شهرکِ اکباتان را به انضمامِ شمارهی تلفنشان روی تکهکاغذی نوشتند و گفتند چهارشنبه عصر منتظرتان هستم. نپرسیدم چرا، اما از سالبالاییها شنیدهبودم گاه برای مقابلهی نسخههای خطی یا نمونهخوانی از دانشجوها کمکمیگیرند. این را مخصوصاً دانشجویی ( آقای دکتر طواق گلدی گلشاهی) که یکسال جلوتر از ما بود، به من گفتهبود. خودش هم تجربهی مشابهی داشت. و گمانمیکنم گفتهبود آقای دکتر محمود فتوحی هم برای نسخهخوانی نزد استاد میرفتند. راستاش را بخواهید کمی نگران شدم، نگران از اینکه از عهدهی آنچه از من میخواهند، بهخوبی برنیایم. بعدازکلاس با دوستان فوتسالی بازیکردیم و بعد خرد و خراب وسایل شخصی و کیفدستیام را برداشتم و راهافتادم.
با کمی دردسر، محل را یافتم. دورتادورِ پذیرایی قفسههای کتاب بود. واحدی "دوبلکس" نسبتاً دلباز و پُرپنجره و خوشمنظره. پیدا بود اینجا دفترِ کارشان است نه محل زندگیِ خانوادهشان. البته اسبابِ زندگی کاملاً فراهم بود. گمانمیکردم باید چاییای نوشید و یکراست رفت سراغِ کارِ مقابلهی نسخ. اما گویا خبری نبود. استاد شاید یکیدو ساعتی خوشوبشکردند و از خانواده و گذشته و حالام پرسیدند که دیدم شب شد. بعد به کتابهای روی میز اشارهکردند و توضیحدادند فردا چه باید بکنم. گفتم شاید رعایتِ حالام را میکنند، گفتم استاد درخدمت ام. گفتند دیروقت است، بروید و استراحتکنید باشد برای فردا.
استاد هرازگاه تلویزیون را روشنمیکردند و اینکانال آنکانالی میکردند؛ از اخبار روز میپرسیدند و من هم که بیخبر. شگفتتر آنکه از وضعِ تیمها و مسابقاتِ فوتبال و والیبال میپرسیدند. چون سرِ کلاس هیچگاه از این جوانبِ روحیاتِ خویش سخنی نمیگفتند، انتظارِ این روحیّات و حالات را نداشتم. ما فکرمیکردیم استادانی در پایه و مایهی ایشان ساعت که سهل است دقیقهای از عمر را هدرنمیدهند. این را البته میدانستم که استادمان زندهیاد دکتر عباس ماهیار در جوانی جدی و حسابی اهلِ والیبال بودند. بعدها وقتی شیفتگیِ عجیبوغریبِ استادم دکتر سعید حمیدیان را به فوتبال ایران و جهان دیدم، بهراستی که هوش از سرم پرید. استاد شیفتهی استقلال اند. باید دانشجوی دانشکدهی ادبیاتِ علامه میبودید و بهراستی کلکلشان را با خدمتکارِ دانشکده که پرسپولیسی بود، میدیدید.
بگذریم. آن شب بهوقت خوابیدم اما دیروقت بیدار شدم! پلک که بازکردم و ساعتِ کنار دستم را دیدم، باورم نمیشد. عقربهها دقیقاً ۱۲ را نشانمیداد. سراسیمه بلندشدم و آبی به سروصورت زدم و شرمنده از این خوشخوابیِ بیموقع، نزدشان رفتم. با خوشرویی میزِ صبحانه را نشانام دادند. گرچه بساطِ رنگینی چیدهشدهبود اما من نفهمیدم چه خوردم! کمی بعد همسرِ استاد آمدند و مقدماتِ ناهار و شام را فراهمکردند و رفتند. همان روز بود که آقای دکتر محمد شادرویمنش که گویا آنسالها دانشجوی دورهی دکتری بودند نیز نزد استاد آمدند. استاد مشغولِ مقابلهی نسخههای کشفالمحجوب بودند.
سخن را کوتاه کنم. آن دو روزی که خدمتِ استاد بودم بسیاری از تصوراتی که تا آن روز از استادانِ ادبیات در ذهن داشتم، دگرگون شد. فهمیدم استاد عابدیای که تصحیحِ نفحاتالانسشان کتابِ برگزیدهی سال هم شده، چندان هم شبیهِ محققانی که شبوروز دود چراغ میخورند اما شام و ناهار نمیخورند، نیستند! ازقضا ایشان به خوردوخوراک و خواب نیز بسیار اهمیت میدادند. بهیاددارم میگفتند جوانتر که بودم پیاپی سرمامیخورم؛ و حالا میفهمم که بهخاطر بیتوجی به تغذیه و کمبود ویتامینها بودهاست!
ساعتها از همان دو روزِ ناقابل را در کتابخانهی استاد سیرها کردم. دلممیخواست روزها و هفتهها آنجا میماندم و با آن کتابهای مستطاب سرمیکردم. بهیاددارم هرگاه استاد از مقابلهی نسخهها خستهمیشدند و اعلان استراحتمیکردند صفحاتی از "موسیقیِ شعرِ" استاد شفیعی را ورقمیزدم. هفتهی بعد استاد آخرِ کلاس کیفشان را بازکردند و گفتند آن روز فراموشکردهبودم بدهم ببرید و بخوانیدش. "بی بال پریدن" را آن لحظه تجربهکردم.
پنجمِ مرداد زادروزِ استاد محمود عابدی است. سالهای سال در سلامت زیستن را برای استاد آرزومیکنم.
🪷🪷
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
املا و تلفظِ رسمی
میاندازد mi'andâzad
میپرد miparad
میترکد miterekad
میسپارد misepârad
میشکند mišekanad
میشمارد mišomârad
میشناسد mišenâsad
میفروشد miforušad
میگذرد migozarad
مینشانَد minešânad
املا و تلفظِ گفتاری
میندازه mindâze
میپره mippare
میترکه mittereke
میسپاره mispâre
میشکنه miškane
میشماره mišmâre
میشناسه mišnâse
میفروشه mifruše
میگذره migzare
مینشونه minšune
#استادبهروزصفرزاده
#گفتارینویسی
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
ظهر تابستان است
سایهها میدانند
که چه تابستانی است
سایههایی بیلک
گوشهای روشن و پاک
کودکان احساس!
جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری تا شقایق هست
زندگی باید کرد ...
#سهرابسپهری
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
کسرهآرایی
کسرهآرایی یعنی پشتِسرِهم آوردنِ چند کسرۀ اضافه. معمولاً آن را تتابعِ اضافات مینامند و ناپسند میشمارندش. من آن را کسرهآرایی مینامم و ناپسند هم نمیشمارمش.
مثال از حافظ:
دودِ آهِ سینۀ نالانِ من
سوخت این افسردگانِ خام را
مَحرمِ رازِ دلِ شیدایِ خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
از رهگذرِ خاکِ سرِ کویِ شما بود
هر نافه که در دستِ نسیمِ سحر افتاد
ظِلِ ممدودِ خمِ زلفِ توام بر سر باد
کاندر این سایه قرارِ دلِ شیدا باشد
چیست این سقفِ بلندِ سادۀ بسیارنقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
به حاجبِ درِ خلوتسرایِ خاص بگو
فلان ز گوشهنشینانِ خاکِ درگهِ ماست
چرا نه در پیِ عزمِ دیارِ خود باشم
چرا نه خاکِ سرِ کویِ یارِ خود باشم
مثال از مولوی:
رو سر بنِهْ به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
از همه اوهام و تصویراتْ دور
نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور
#استادبهروزصفرزاده
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
... به مترجمان و جوانانِ تازهکار توصیه میکنم در کسبِ شهرت عجله نکنند؛ زیرا در دامی میافتند که بعدًا خودشان پشیمان میشوند. بخوانند، کار کنند، بعد آهسته و پیوسته پیش بروند. شاید شما اثری چاپ کنید و چند صباحی معروف بشوید، امّا ممکن است چند سال بعد شرمندهٔ آن شوید. اگر زحمت بکشید و کار کنید، اگر استخوان خُرد کنید، خود شهرت دنبالتان میآید. اغلب مترجمان جوان و جویای ناماند و معروفیّت برایشان جاذبه دارد و این خودش تَله است. ... .
مجلّهٔ فَردان، ش ۴، ص ۴۸ (از گُفتوگو با شادروان استاد موسیٰ اَسوار).
زاد روز موسی اسوار ادیب و مترجم برجستهی ادبیات عرب
ایشان پیشکسوت ترجمهی ادبیات نوین عرب بود.
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
چگونه ذهن قفل شده نویسنده را باز کنیم؟
منیرو روانیپور
نویسندهٔ کتابهای درخشانی مثل «کنیزو»، «کولی کنار آتش» و «اهل غرق»
۱) دستتان را گرم نگه دارید، حتی اگر شده صفحهای را خط خطی کنید.
۲) هیچوقت، هرگز، خودتان را با دیگران مقایسه نکنید. چون من اگر میخواستم با این تقلا و زحمتی که کشیدهام، دستاورد خودم را مثلا با دستاورد یک نویسنده غربی مقایسه کنم- حالا باید دست ازکار میکشیدم. من از نویسندگان مشهور و موفق غربی یاد میگیرم. خودم را مقایسه نمیکنم. میدانم نه زبان من گستره نامحدودی دارد، نه فرهنگی که مردم را توسری خورده میخواهد.
پس:
۳) کار خودتان را بکنید و نه برای چاپ بنویسید، نه برای رسیدن به قلههای شهرت برای دل خودتان بنوسید برای رها شدن از فضایی که آزارتان میدهد.
۴) خواندن کتاب - خواندن داستان - خواندن. خواندن، این یکی از اساسیترین کارهاییست که برای تشویق ذهنتان به نوشتن میتوانید انجام بدید و داستان خوب بخوانید یا گوش بدین. فیلم چنین کاربردی ندارد. نمیتواند به شما انگیزه برای نوشتن بدهد، مگر این که به قصد نوشتن داستان بهخصوصی، فیلم خاصی را ببینید.
۵) اگربرنامه مشخص داشته باشید بیشتر عادت میکنید به نوشتن - از روزی ده دقیقه شروع کنید فقط ده دقیقه و به مرور، زمان نوشتن را زیاد کنید.
۶) چیزهای تازه یاد بگیرید.
۷) جای نوشتن را عوض کنید - خوشبختانه من به مدت ده سال جای مشخصی برای نوشتن نداشتهام برای همین هرجا که باشد به راحتی میتوانم بساط نوشتن را پهن کنم.
منبع: کانال خوب و مفید داستان ایرانی
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
قوز بالای قوز
وقتی گرفتاریای داریم و یک بدبختی ِ جدید هم به آن اضافه میشود، میگوییم: «این دیگر قوز ِ بالای قوز است».
این ضربالمثل، داستان فولکوریک دارد:
مردی قوزی (گوژپشت) بود که یک شب ِ مهتابی از کنار حمام متروکهای رد میشد. دید صدای ساز و آواز میآید (عروسی اجنه بود!). نترسید، رفت جلو و با آنها شروع کرد به رقصیدن و دایرهزدن.
اجنه خیلی خوششان آمد.
رییس اجنه گفت: به پاداش این شادی، قوزت را برمیداریم!
و قوز او را برداشتند و مرد صاف و سالم شد.
فردا یک مرد قوزی ِ دیگر این ماجرا را شنید.
با خودش گفت: من هم بروم تا خوب شوم.
شب رفت جلوی حمام، اما از شانس ِ بدش، آن شب، اجنه عزادار بودند و مراسم ختم داشتند!
مرد ِ بیخبر شروع کرد به بشکنزدن و رقصیدن وسط ِ گریهی اجنه!
اجنه عصبانی شدند.
رییسشان گفت: عجب آدم بیملاحظهای! آن قوز ِ دیشبی را بیاورید بچسبانید روی کمر ِ این یکی تا ادب شود!
بیچاره با دو تا قوز به خانه برگشت!
و این شد مصداق ِ کسی که میخواهد مشکلش را حل کند، اما یک مشکل ِ دیگر هم به آن اضافه میکند.
برگرفته از: کتاب کوچه، احمد شاملو و افسانههای ایرانی، محمد قاسمزاده
(این مطلب را از کانالِ تلگرامیِ فرهنگ به عاریت گرفتهام.)
☃️❄️
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#گفتوگوی نغز و پرنکتهٔ مجلهٔ نامدار نگاه نو
با #دکترسعیدپورعظیمی
(سرشناسترین شاملوشناس ایران)
دربارهٔ شعر و اندیشهٔ احمد شاملو
☃️❄️
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
حالا من, بعد از چندین سال بی کسی وبی پدری خانواده واقعیم را پیداکرده بودم,پدرم برایم تعریف کرد ازاون سالها,گفت بعداز رسیدنشون به شهر خیلی سختی کشیدند تا تونستن باسرمایه ای که همراه داشتن وکلی دوندگی وبدبختی یک خونه بخرند,وبعدش دنبال کار باید میبودم وبعداز روزها پرس وجو اول تویه چاپخانه مشغول به کارمیشه,زندگی که روی روال میافته ,عباس رامیسپره دست یکی ازهمکاراش وراهی آبادی میشه تا من را همراه خودش بیاره وهمه باهم یک خانواده سه نفره تشکیل دهیم اما تقدیر چیز دیگری در سرنوشتم ما رقم زده بود وبابا عزیز دیر میرسه,زمانی میاد که ماه بی بی فوت کرده وما ازآبادی کوچ کردیم,پرسان پرسان رد ما را تا کاروانسرا میزنه ,اما بعداز اون هرچه بیشتر جستجومیکنه کمتر, اثری از ما میبینه...انگار که ما اب,شده ایم به زمین فرورفته ایم,هیچ اثری از ما پیدا نمیکند..
عباس که ده سالش میشه,باتلاش زیاد میفرستش قم برای تحصیل علوم دینی,اما خودش به خاطر من میمونه
بابا عزیز میگفت:دلم روشن بود, میدونستم بالاخره یک روز پیدات میکنم وحالا انروز بود.
برادرم عباس ,معمم شده وهمون قم ازدواج میکنه وماندگار میشه وهرازچندگاهی میاد وبه بابا سرمیزنه ومقداری کتاب هم براش میاره ,سه تا بچه داره...خیلی دلم میخواد ببینمشون,خودم که هنوز بچه ندارم اما تا چشمم به بچه میافته دلم ضعف میره..
خاله صغری وشوهرش ازاینکه پدرم راپیدا کردم خیلی خوشحال بودند.بابام وقتی متوجه شد ازدواج کردم وخونه خاله هستم,پیشنهاد داد به خانه ی خودش نقل مکان کنیم تا هم ,بابا ازتنهایی دربیاد وهم جامون بازتر ومستقل تربشیم,اخه توخونه ی خاله همه چیمون ,ازغذا درست کردن وخوردن و...یکجا بود وفقط اتاق خوابمون جدابودکه اونم گاهی بافاطمه شریک میشدیم...
جلال اول قبول نکرد ,اما با پادرمیانی خاله صغری وشوهرش پذیرفت.
عباس تو جابه جایی خونه کمکمون کرد وعزم رفتن کرد.
چهره ی زیبایش تو لباس روحانیت ,نورانی تر ومعنوی ترمیشد,جدایی ازش سخت بود اما چاره ی دیگری نبود.
بابا یه اتاق گوشه ی حیاط برداشت وسه تا اتاق دیگر راداد به من وجلال.
زندگیم توخونه ی بابا رنگی دیگر گرفت وتحمل دعواها وسروصداهای جلال رابرام راحت ترمیکرد
خیلی وقتا میرفتم کتاب فروشی بابا وخودم رادردنیای کتاب غرق میکردم...دنیای کتاب خیلی زیبا بودهرروز تازگی جدیدی به همراه داشت.
ادامه دارد...
#براساس واقعیت
💦⛈💦⛈💦⛈
#قسمت_سی_و هفتم
♥️عشـــق پـــایـــدار♥️
ثانیه ها ودقایق ,ساعتها وماه ها وسالها مثل برق وباد میگذشتند وزندگی در جریان بود ,گاهی با طوفان وگاهی هم بادی ملایم اما هرچه بود بیرحمانه وبه سرعت میگذشت..
شش سال از ازدواجمان میگذشت اما ما صاحب فرزند نشده بودیم,از داروهای گیاهی وحکیم های سنتی گرفته وتا پزشکان علم جدیدغربی همه را امتحان کردیم وتمام راه ها را رفتیم و کلی دوا ودکتر کردیم اما اثری نداشت,که نداشت انگار مصلحت خدا دراین نبود.انگار سرنوشت بامن سرجنگ داشت وقرار نبود هیچ وقت از زندگی ام من در ارامش باشم..
من پذیرفته بودم وزندگی راباهمه ی ناملایماتش پیش میبردم ,اما جلال هرروز بهانه میگرفت ودعواوکتک کاری راه میانداخت....وته ته تمام بهانه هایش نبودن بچه بود وبااینکه تمام پزشکان گفته بودند من هیچ عیب ونقصی ندارم که باعث بچه دار نشدنم شود اما همیشه جلال انگ نازا بودن را به من میزدنداشتن بچه را از چشم من میدانست...بهانه های ریز ودرشتش تمامی نداشت.
وای به حال روزی که کتاب دستم میدید ,خانه را روی سرم خراب میکرد ,انگار باخواندن کتاب من جنایتی,بزرگ مرتکب میشدم گاهی دورازچشمش خاطراتم رامینوشتم ,شعرمیسرودم ,اما اگر میدید واویلا میشد.
پدرم که مرد باخدا وفهمیده ای,بود خیلی وقتا دادوهوارش رامیشنید اما به روی خودش نمیاورد وکوچکترین دخالتی نمیکرد.
یک روز فاطمه خواهرجلال با دوتا بچه اش, امد خونه ما وگفت :مریم ازمن نشنیده بگیر اما چون دوست دارم میگم,جلال یه خونه خریده وفک کنم یه چیزایی توسرشه
گفتم :جدی؟چرابه من نگفته,
گفت :ای خواهر اون همه بدبیاریاش راگردن تومیندازه ,دیروز به مادرم میگفت ,مریم که بچه دارنمیشه ,میخوام دوباره زن بگیرم. .....
بعداز رفتن فاطمه,نشستم فکرهام راکردم,دیدم این زندگی ارزش جنگیدن ندارد....به معنای واقعی کلمه کارد به استخوانم رسیده بود...
دیگر صبر وتحمل کافیست,حال که پشتیبانی مثل پدرم دارم ,تصیم دیگری گرفتن راحت تراست...
ادامه دارد...
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
نمیدونستم چه مدت گذشته,چشام رابازکردم ,خودم را درحالی که ازتب میسوختم در رختخواب دیدم,مادرم کنار بسترم با دستمالی خیس بر سروصورت داغم میکشید تادید چشام رابازکردم,مثل قبلنا مرا به آغوش کشید وهردوبی صدا گریه کردیم,مادرم سرورویم راغرق بوسه کردولی
ازم میخواست تا حلالش کنم,درکش میکردم,پدر وخواهرومادر از دست داده بود واین بین من باعث زنده شدن خاطرات تلخ شده بودم.
گفتم:مادر دیگه حرفش رانزن...من ناخواسته باعث زنده شدن کابوسهاتون شدم
تا نام مادراز دهانم خارج شد,اشک شوق از دیدگان خاله صغری روان شد,باورنمیکرد به این راحتی گذشته باشم..
چشمم به قرانی افتادکه پدر در اخرین سفرش به ماه بی بی سپرد تا به دست دخترکش برساند.دست درازکردم بردارمش ,دیدم جلدش دراثر اشکهای اون شب ,ازقران جداشده.مادرم تا نگاهم رادید گفت:قربون دختر قشنگم بشم,ناراحت نشو ,درست میشه,میدیم کتاب فروشیها درستش میکنن.....
واینگونه بود من از واقعیت وجودی خودم اگاه شدم وزندچیم رنگی دیگر گرفت,رنگی از غربت وبی کسی گرچه پدرخوانده ومادرخوانده ام مثل قبل بودند اما من مریم قبل ندم ,از بازی روزگار متعجب بودم ,یک زمان مادرم را درمقابل یوسف میرزا قرار میدهد وچرخ روزگار میچرخد ومیچرخد وسپس پسر یوسف میرزا درمقابل دختر بتول قرارمیگرد ,انگار باید باشد تا من به واقعیت زندگی ام پی,ببرم حال که فهمیدم که هستم وچه هستم باید جوری دنبال پدرم باشم,اما چگونه؟؟با چه سرنخ ونشانه ای؟با کدام یار ویاوری؟...
ادامه دارد
#براساس واقعیت
💦⛈💦⛈💦⛈
#قسمت_سی_و سوم
♥️عشق پایدار♥️
زندگی درسکوتی عجیب,شتابان میگذشت,پدرم ,همان پدر مهربان قبل شده بودومادر برای جبران ان سیلی تمام مهروعاطفه اش راخرجم میکرد وبیشتر از,قبل به من میرسید ونمیگذاشت آب در دلم تکان بخورد.
اما ته دلم از دست خاله کبری ناراحت بود,با اون برخورد اون روزش که با بدترین حالت رازهای مگوی زندگی مرا برملا کرد ومرا باعث مرگ مادرم معرفی کرد ,دلم ازش گرفته بود باهاش کمتر صحبت میکردم از نگاه های جلال میگریختم ,انگار یا هر نگاهش اتش غضبی را به جانم مینداخت غضبی که از نرسیدن به خواسته قلبی ام نشات میگرفت وتمام سعیم براین بود تا کمترباهاشون برخورد کنم,حتی از همصحبتی با فاطمه هم کناره گیری میکردم وروزها خود را در اتاق حبس میکردم وسرم را با دوخت ودوزهای تمام نشدنی گرم میکردم ,اخر من از رفتن بیرون منع شده بودم وخاله کبری وبچه هاش مثل شاهینی در کمین بودند تا مبادا من پا را از خانه بیرون گذارم ودر هر حال روز میگذرد و اما روزگار انجور که ما میخواهیم نمیچرخد واینک زندگی روی دیگرش را نشانم میداد.
یک ماه از آن طوفان میگذشت,بااینکه پدرخوانده ام ,آزادم گذاشته بود به شرطی که به طرف خیاطخانه نروم ,اما من میلی به خروج ازخانه نداشتم ,فقط یک بار برای ترمیم جلدقران به چندکتاب فروشی سرزدم که همه کتاب فروشی ها ,نشانی جایی را درمرکز شهرونزدیک مسجدجامع میدادند.که این کار راگذاشتم برای موقع مناسب تری.....
یک روز ,صبح زود باصدای بگو ومگوی پدرومادرم از خواب پریدم,تابه حال امکان نداشت این دو باهم بحث کنند ,این اولین بار بودکه اینچنین صحنه ای میدیدم.
مادرم میگفت:چکارکنم ,خواهربزرگمه,میگه همونقدرکه توحق داری ,منم حق دارم,میگه برای روزا بی بچه ایت,بچه شده ,الان دیگه سهمت تمومه ونوبتی هم باشه نوبت ماست.
وپدرم گفت:به خدا گناه داره,یک ذره وجدان داشته باشید این طفلک ضربه ی سختی خورده,بعدشم دختر درس خونده وهنرمندم رابدم به اون پسره که ده سال ازش بزرگتره واخلاقشم مثل زهرمار میمونه؟؟!!!
فهمیدم دوباره برای زندگی من است که به شور نشستن,دوباره سرپرستی من را بین خودشون تقسیم میکنند,خسته بودم.ودلشکسته ,کسی مهریتیمی ونداشتن پدر برجبینش خورد ,حق اظهارنظر ندارد
دیگه تحمل اینهمه کش وقوس وجنگیدن نداشتم ,خودم راسپردم دست سرنوشت......
وباز روزگار چرخید وچرخید ,گاهی بروفق مراد نیست ,اما همیشه هم تلخ نیست وشیرینیها در دل خود نهفته....
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
همینجور که اونا مشغول حرف زدن بودن بهروز اشاره به من کرد که بریم رو.صندلی نهار خوری کنار پنجره بشینیم ,اومدم از مامانم اجازه بگیرم که دیدم نه بابا,اصلا ما دوتا رایادشون رفته,غرق دنیای خودشونن...
نشستم رو صندلی و بهروزم نشست روبه روم
اشاره کرد به پذیرایی وگفت:فک کنم یه عروسی درپیش داریم عیااال
از حرفش خوشم نیومد ,اخه دوست نداشتم راجب مادرم اینقدر راحت اظهار نظر کنه,اخه درسته که حالا فهمیدم که پدرومادرم از هم جدا شدند اما مدتها بود که میدانستم,مادرم ,بابام را دوست داشته ,اخه کلی خواستگار ریز ودرشت را,به بهانه های الکی رد کرده بود ,اما این استاد خانزاده هم خیلی پررو بود ,درسته از دستش عصبانی,بودم اما
ازاین پررویی بهروز خندم گرفت ,سرم راانداختم پایین.
وگفتم نچایی یه وقت؟؟از کی تاحالا عیالت شدم که نمیدونم؟
اونم کم نیاورد گفت:همون بعدازامتحان که بله راگفتی دیگه
گفتم :استاددددد
_:جاااان استاد
خلاصه به قول بهروز پدر ومادر حرفاشون را زدند و
از شواهد برمیامد که پدرومادرها مخالفتی ندارند من وبهروز پاشدیم میزشام راچیدیم ,بهروز برخلاف ظاهر خشن وجدیش توکلاس,خیلی شوخ وسرزنده ومهربان بود.
بهروز یه نگاه به پدرش کرد گفت:خدا راشکر عاشق شدم تا بابام هم بعداز مدتها ,یه لبخند بزنه وهمش متلک میانداخت
ومیگفت مزاحم این دوجوون نشیم بزاریم حرفاشون رابزن
که دیگه طاقت نیاوردم وگفتم:خواهشا اینجور حرف نزنید,بابای شما شاید منظوری داشته باشه اما مادر من مطمینم مثل داداشش به اقاجااااانت نگاه میکنه,پس لطفا ازاین دست شوخیها نکنید....
بهروز که انگار تو پرش خورده بود,ارام گفت:چشم...
ادامه دارد...
#قــسمــتــــ_چــــهــل_و نهم
♥️عــــشـــق پــــایـــدار♥️
اون شب انگار اون شی نمیخواست تمام بشه وگویا دل میهمانان به رفتن رضا نمیداد. ,اما راه رفتنی راباید رفت,چاره ای نیست.
قرار شد دوروز دیگه,مادرم دایی اینا را درجریان بگذارد وجلسه ی رسمی خواستگاری و...انجام شود.
اما این داماد عجول راه نداشت که همین شب به دنبال عاقد برود,از اینهمه عجله خندم گرفته بود اما دوست داشتم جناب استاد را یه کم بچزانم ,گرچه خودم هم احساس مهری عجیب به بهروز داشتم اما دلم میخواست یه جورایی گربه را در حجله بکشم.
مادرم دایی وزن دایی رادرجریان قرار داد,دایی که مرد فهمیده ای بود,گفت:ان شاالله خوشبخت شوند.اما زن دایی طاقت نیاورد به مادرم گفت:مریم جان,عجله کردی من برای معصومه ومحمد نقشه ها داشتم.
مادرم درجوابش گفت:محمد پسر خوبیست اما مثل اینکه قسمت نبوده ,ان شاالله پسرات هر سه تاشون خوشبخت شوند.
روز خواستگاری فرا رسید,شوروشوقی درخانواده ی کوچک ما درجریان بود,درخلال کارها,مادرم از عشق دوران نوجوانی اش,عشقی ناپخته ورنگین وبازی روزگار برای زهراخانم گفت,زن دایی که زن شوخ طبعی بود گفت:خداراچه دیدی شاید مادرودختر دوتایی باهم عروس شدند..
مادرم اهی کشید وگفت:به قول خاله صغری,خدا یکی,وعشق هم یکی,این قضیه ی اقا محمود مال زمان نوجوانی من بود که برای اقا محمود شاید رنگ عشق را داشت اما برای من یه حس زودگذر بود .
این یعنی ,مامانم ,بابام را دوست داشته...اره درسته...
خلاصه خواستگارها آمدندوجلسه خیلی رسمی درحضورخانواده دایی شروع شد.دایی مثل اینکه اقا داماد راپسندیده بود خصوصا حالا که میفهمید هردو اصالتا کرمانی هستیم....
پدر داماد پیشنهاد داد حالا که دایی عروس معمم واهل دین ومسایل دینی,یک صیغه ی محرمیت جاری,شود تا من وبهروز برای انجام کارهای ابتدایی ازدواج راحت تر باشیم.
دایی مخالفتی نداشت اما چیزی عنوان کرد که ماتابه حال به آن فکرنکرده بودیم.
دایی گفت:چون دختر پدر دارد واحتمالا پدرش درقید حیات است برای هرگونه محرمیتی شرعااجازه پدر شرط است......
همه گیج ومبهوت بودیم ,اما این بازی روزگار است...
میچرخد ومیچرخد واینبار عاشقانه تر...
ادامه
💦⛈💦⛈💦⛈
#قــسمــتــــ_پنجاه
♥️عـــشـــق پــــایــــدار♥️
دایی پیشنهاد داد ,یکی برود به دنبال آقا جلال یا همان پدر من,چون ادرسی از آنها نداشتیم,پیداکردنشون کاری زمان بر بود.
مادرم گفت:بهترین گزینه خودم هستم.
دایی گفت:چندتاکارواجب دارم اگر دوهفته صبر کنی ,خودم میام همراهت.
بهروز که داشت پر پر میزد با لکنت گفت:دددو هفته……
یک دفعه, ازاین مابین پدر بهروز به صدا درامد:بااجازه ی اقای محمدی(دایی عباس)من یک پیشنهاد دارم.
دایی:خواهش میکنم اجازه ماهم دست شماست,بفرمایید.
_:چون من خودمم دوست دارم یک سربه زادگاهم بزنم وازطرفی مریم خانم هم لازمه که به کرمان برود,پیشنهادمیکنم باهم باماشین بنده برویم تاکارها به سرعت انجام شود.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
مادر🌱🌸:
#قـــسمتــــ_چــهـــل_پنجم
♥️عــــشـــق پــــایـــدار♥️
از آنروز به بعد استاد خانزاده یه جورایی همیشه سربه سرم میذاشت,یادمه جلسه ی بعدیش,برخلاف همیشه, اخرین صندلی گوشه ی کلاس,نشستم.
استادداخل که شد بعداز سلام وعلیک, انگاری یه چیزی گم کرده بود ,توصندلیا هی چشم میانداخت ,تا اینکه نگاهش به من افتاد ,یه لبخند زدوکله اش راتکان داد همونطورکه یه برگه ی آچار دستش بود ,اشاره کرد به من وگفت :به به خانم کریمی ,میخواد چی ازانگشتان هنرمندت فوران کنه که گوشه ای ترین جای کلاس راانتخاب کردی؟؟
راستش رابگو چی تومغزت میگذره که رفتی آخرنشستی, بیا بگیر این برگه را روی این برگه یادداشتهای جنابعالی,جالب ترمیشن....
اونایی که جلسه ی قبل حضورداشتن ,ناگهان زدن زیرخنده...
پسره ی خودشیفته منو توکلاس گاو پیشونی سفید کرده بود
خلاصه باهرجان کندنی بود اون ترمم تمام شد,پشت دستم را داغ کردم که دیگه باخانزاده ,کلاس برندارم،که انگار خانزاده متوجه این نیتم شده بود واشی برام بار گذاشته بود که یک حلب روغن روش چشمک میزد اخه
آخرین امتحانم راکه مزین به قیافه ی استادخانزاده بود دادم,بین امتحان استاد خانزاده, امدبالا سرم وگفت:امتحانت رادادی ,چندلحظه ازوقت گرانبهات رابه من بده ,کارواجب دارم
باتعجب نگاش کردم
یک دفعه برگشته میگه:چیه خوش تیپ ندیدی؟
وااااا این چرا اینجوری گفت؟مگه من باهاش شوخی دارم؟!!
یعنی چکارم داره؟!
شاید میخواد برا خاطر اون نقاشیه نمره ام راکم کنه؟!!!
نه بابا خیلیم دلش بخواد...
یعنی چکارم داره؟
خداازت نگذره, خانزاده ,جواب تمام سوالات ازذهنم پرید.
دانشجوها که رفتند,برگه رادادم وگفتم:بفرمایید ,امرتون؟؟
اخه خودتون میدونید که وقتتتم گرانبهاست...
خیلی ساده وراحت گفت:ادرس خونه؟؟
من:بببببله؟؟
استاد:الان زوده, برای بله گفتن
من:ببببله؟؟
استاد:دختر خوب,ادرس خونه تان رالطف کنید تا با خانوادم برا امر خیر مزاحم خانوادت بشم
وااای این چقددد راحته,یعنی داره خواستگاری میکنه؟
خاک توگورم کنن ,الان چی بگم؟!!
استاد:چی شد؟ ادرستون را یادت رفته؟؟
حالا فکرات رانکن ,ادرس بده وقت برای فکر کردن, زیاده
گفتم:ب ب ببخشید استاد من یه کم غافلگیر شدم
استاد:میدونم... اگر مشکلی ندارید ,قبلش یه کم باهم صحبت کنیم؟
گفتم:نه,,نه,,نه...ادرس میدم.
اخه درست نیست اینجوری,دوست دارم ,مادرمم باشه...
استاد:احسنت,همین حجب وحیات توچشم میزنه,خوشا به حالت که مادر بالا سرته.....
از حرفش یه کم دلم گرفت,طفلکی.......
ادرس خونه را دادم اما گفتم باید قبلش به مادرم بگم .
قرار شد فردا زنگ بزنه وتاریخ تشریف فرماییشون رابه,قم ,اعلام کنم.
فوراخداحافظی کردم وبا دستپاچگی از کلاس زدم بیرون,اما استاد بالبخندی دخترکش ,بدرقه ام کرد
ادامه دارد.......
#براساس واقعیت
💦⛈💦⛈💦⛈
#قــسمــتــــ_چـــهـــل_و ششم
♥️عـــشـــق پــــایـــدار♥️
عصر آنروز رفتم ایستگاه تاکسی بین شهری و درحالیکه دلم به هول ولا بود واز هیجان مثل گنجشکی درسینه ام میتپید باسواری راهی قم شدم.
بعداز ساعتی رسیدم خونه,مامان از دیدنم تعجب کرد وگفت:چرا زنگ نزدی خودم بیام دنبالت؟؟امروز بیکاربودم میتونستم باماشین بیام دنبالت.
پریدم یه بوسه ازگونه های خوشگلش گرفتم وگفتم:قربونت بشم مامان ,راضی به زحمت نبودیم
مامان گفت:اگه دختر منی,میگم امروز، همچی کبکت خروس میخونه هاااا
اتفاق خاصی افتاده؟! رنگ وروی گل انداختت میگه یه خبرایی داری,یا امتحاناتت را خوب دادی ویا یه چی دیگه ,نمیدونم...
_:اتفاق خاص؟؟امتحانام تموم وشد ویه چی دیگه که خلاجتم میشه بگم.
مامان لبخند نمکینی زد وگفت:دیدی مامانت اشتباه نمیکنه,لباسات را درار یه چای میریزم ,بیا بشین ازاول تا اخر ماجرا راتعریف کن ببینم, چی شده دختره ی خجالتیه من....
مامانم یه جور حس ششمی دااااشت که هیچی من ازش پنهان نمیموند.
به به چه چایی خوشرنگی مامان...ان شاالله چایی خواستگاریت رابخورم...
مامان:ورپریده ,نمخواد منو عروس کنی,فرافکنی نکن ,موضوع رابگووووو
از سیر تاپیاز خواستگاری خانزاده راگفتم...
مامان خیلی خندید وگفت:عجججب،که اینطور.
گفتم :شما چی امر میفرمایید؟؟
مامان گفت:ببین ازدواج به همین راحتیا نیست که,اول باید دوتا خانواده باهم آشنا بشوند اگر از لحاظ فکری وفرهنگی و..هم کفو بودند اونموقع قرارخواستگاری و...رامیگذاریم.
پس به نظر مامان جان ,الان احتیاج نبود به فلسفه چینی و...
خوب حقیقتا هم همینطور باید باشه,معلوم مامانم خواستگاریش چه جورا بوده,همیشه دوست داشتم از بابا واحیانا عاشق شدنشان بپرسم اما هروقت که حرفش میشد ,مامان یه جوری بحث را عوض میکرد وبه من میفهماند که نباید به این محدوده وارد بشم,اما منم بشرم ,انسانم,دوست دارم بدونم بابام کیه وچیه؟من از بابا فقط یه اسم میدانستم که توشناسنامه ام قید شده بود...جلال....اما هیچ وقت نفهمیدم که چرا نیست؟اصلا زنده است یا نه؟اما چون از اول کودکی هام هیچ کسی را به نام
#قسمت_چهـــل و دوم
♥️عــشــــق پـــــایــــدار♥️
دردی سخت وجانکاه بود اما وقتی به این فکر میکردم که قرار است موجود شیرینی را ببینم حلاوتی در جانم میافتاد بالاخره وقت اذان صبح دخترم پا به روی این کره ی خاکی گذاشت ,موجودی زیبا وشکننده,صورتی که مثل خودم بودم وشباهت ظاهریش به مادر عیان بود.
اسمش را معصومه گذاشتم,چون هم پاک ومعصوم بود وهم از قدمش, مجاور حرم بی بی شده بودم.
معصومه خوش قدم بوددوروز بعدازتولد معصومه امام خمینی به وطن برگشت ودوازده روز بعد انقلاب پیروز شد.....
انگار دنیا داشت روی دیگرش را نشانم میداد واینبار بع هرطرف مینگریدم,جشن بود وشادی ...
ازخوشحالی درپوست خود نمیگنجیدیم,واقعا به معنای واقعی در زمستان ,بهار امده بود...
زندگی روی خوشش را نشانم داده بود,انچه درخواب میدیدم ,درواقعیت محقق شده بود.....
معصومه ی کوچک هرروز زیبا وزیباتر میشد ,دعا میکردم سرنوشتش هم به زیبایی صورتش باشد...
وواقعا ازبرکت وجود معصومه ی کوچکم بود که عشقهای خفته بیدار شد....
واینبار روزگار عاشقانه تر میچرخید.....
معصومه خوشحال روزنامه را به مادرنشون داد..
ماماااان ریاضی تهران قبول شدم
زینب,معصومه رادرآغوش فشرد وگفت لیاقتش راداشتی دخترم,ان شاالله تمام تلاشت رابرای خدمت به جامعه بکنی وموفق وپیروز باشی.
(ازاینجای داستان ,قصه از زبان معصومه,میباشد)
تلفن زنگ زد,بدووو گوشی رابرداشتم ,فک میکردم ریحانه,دوستم باشه ,
_:الو
……:الو سلام معصومه خانم گل وگلاب ,میدونم که شیری نه روباه,فقط بگو چه رشته ای قبول شدی؟
گفتم:زن دایی,ریاضی,تهران
زن دایی زهرا یک افرین محکمی گفت وامرفرمود گوشی رابدهم به مامانم.
خداحافظی کردم وگوشی رادادم دست مامان...
ودو دوست قدیمی مشغول گپ وگفت شدند.....
با دایی عباس راهی تهران شدیم,کارای ثبت نام وخوابگاه و...را یک نفس انجام دادیم .
دایی از جاگیرشدن من مطمئن شد,راهی قم شد وسفارش کرد هروقت خواستم بیایم یه زنگ بزنم تاخودش یا محمد بیاد دنبالم.. ..
سه تا پسر دایی خیلی خوب با حجب وحیاوسربزیر بودندو من, مثل برادر نداشته دوستشون داشتم.
درس ودانشگاه خوب پیش میرفت ,گاهی من میرفتم قم پیش مامان وگاهی مامان میومد به دیدنم,
مادرم بعد از شهادت پدربزرگم اقاعزیز که در اخرین روزهای جنگ تحمیلی به شهادت رسید,تنهای تنها زندگی راچرخاند,یه جورزن خودساخته وهنرمندی بود ازخیاطی گرفته تا طراحی روی پارچه وحتی سرودن شعرو...ازهرانگشتش یک هنرمیبارید ,به من هم ازاینهمه هنر نقاشیش رسیده بود.
به نقاشی چهره ی افراد علاقه ی خاصی داشتم اما هیچ وقت به طور حرفه ای دنبالش نرفتم،همیشه برای دل خودم طراحی میکردم اما طرحهایی که میکشیدم انقدر جان دار بود که خودم هم از دیدنشان حظ میکردم وهمین طراحها اخرش کار دستم داد...
ادامه دارد.....
#براساس واقعیت
#قسمت_چهــــل_وسوم
♥️عــــشـــق پـــــایــــدار♥️
سال سوم دانشگاه بودم,امروز قراربود سرکلاس یه استاد جدید بیاد,ترم بالاییهاخیلی ازسختگیریش تعریف میکردن,
ناخوداگاه ازش میترسیدم...
بعداز دقایقی انتظار کشنده
بالاخره اقا تشریفشون را آوردند... خیره شدم بهش پلک نمیزدم اخه تصورات من کجا واین اقا کجا!!!!
وای خدای من اینکه خیلی جوون بود ,چقدم خوشتیپ وخوش پوش..
استاد بدون توجه به دانشجوها پشت میزش جاگیر شد وبی معطلی گفت:
بهروز خانزاده هستم,سرکلاس من از مزه پرونی ,بی نظمی,غیبت و.... خبری نیست.
حالا یکی ,یکی خودتون رامعرفی کنید..
بچه ها خودشون رامعرفی کردندتانوبت من شد,معصومه کریمی هستم.وچون تنها چادری کلاس بودم ,سرم راکه بلند کردم با لبخندی که فک کنم به چهره ی جدیش نمیومد مواجه شدم.
همیشه گوشه ی کلاس بغل دیوار جای من بود,با دخترای کلاس خیلی نمیجوشیدم چون از پوشش وحرکات سبک سرانه خوشم نمیومد.آهسته میومدم وآهسته میرفتم،یه جورایی همه فکر میکردند تافته جدا بافته ام واین روز اول جلسه ای که با خانزاده داشتیم شد شروع یک ماجرایی شیرین..
یک روز از خواب پاشدم,دیدم برف همه جا راگرفته,تواین سرمای شدید,فقط اغوش گرم پتو میچسپید ,ولی امروز روز غیبت نبود چون بااستادخانزاده داشتیم ,اگه نمیرفتم تا دماراز روزگارمون نمیکشید ول کن نبود.
رفتم دانشگاه یه ده دقیقه ای رودیر رسیدم ,خدا خدا میکردم استاد سرکلاس نرفته باشه..
بدو تو راهرو میرفتم که خوردم به جلوییم اگر نگرفته بودم نقش زمین میشدم,همونطورکه سرم پایین بود(اخه همیشه زمین رامیدیدم عادت نداشتم به طرف روبه روم خصوصا اگرمرد بود نگاه کنم)گفتم :بببخشید به خداعجله داشتم,تقصیر خانزاده است ,اگردیدیدش بگین خسارت راپرداخت کنن...
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
💦⛈💦⛈💦⛈
#قسمت_سی_و هشتم
♥️عــــشق پـــایــــدار♥️
کلی با خودم فکر کردم باید یه تصمیم کلی ومهم میگرفتم ,تصمیمی که شاید سالها پیش باید میگرفتم وبه دلیل بی پشت وپناهی نگرفتم,اما دیگر تعلل ودو دلی کافی,بود باید کاری میکردم ,باید هدفی به زندگی پراز,فراز ونشیبم میدادم ,لااقل به خاطر پدرم که هرروز با دیدن صورت کبود من اب واب تر میشد دم بر نمیاورد..
اگر اخلاق جلال خوب بود بااین زندگی سوت وکور میساختم,اگر به علاقه های من بها میداد بازن دوم وهوو هم میساختم شاید فرجی میشد وبچه ای پا به درون این خانه میگذاشت وزندگی سوت وکور من هم رونق میگرفت,من ادم خودخواهی نبودم ,اما زندگیم بی هدف بود..
هرچه فکر کردم واقعا ته این زندگی مرگ تدریجی بود.
شب بعدازاینکه جلال خوابید ,رفتم پیش بابا,بدون اینکه کوچکترین حرفی از گفته های فاطمه بگم,به پدرم از تصمیم گفتم.
بدون مقدمه گفتم:میخوام از جلال جدابشم.
پدرم که مردفهمیده ای بود گفت:من مدتها بود به این نتیجه رسیده بودم,اما منتظر بودم خودت تصمیم بگیری,دنیای تووجلال دوتا دنیای متفاوته......بااینکه طلاق منفوردرگاه خداوندهست اما اینجا بهترین راه حله.... تو.توی این زندگی از دست میری دخترم
روز بعد پدرم به روش خودش باجلال صحبت کرد ,انگاری جلال منتظر همچین پیشنهادی بود ولی باکلی ناز وافاده پذیرفت.
وما به همان سادگی که به عقد هم درامدیم ,خیلی ساده تر از هم جدا شدیم......
غافل ازاینکه یک باردیگر بازی روزگار درموقعیتی دیگر مارا روبروی,هم قرارمیدهد....
ادامه دارد.....
#براساس واقعیت
#قسمت_سی_و نهم
♥️عـــشــق پــــایـــدار♥️
یک ماهی میشدکه از جلال جدا شده بودم,زندگی ام ارامشی مطلق گرفته بود ارامشی که سالها بود من تجربه اش,نکرده بودم
گاهی به خاله صغری سرمیزدم,مثل اینکه اوناهم راضی بودند ازاین جدایی,خاله صغری مثل مادر نداشته ام دوستم میداشت واز اینکه میدید من شادم او هم خوشحال بود... چون من از روبرو شدن با خانواده خاله کبری خصوصا جلال ابا داشتم,اکثر روزها خاله صغری با بهانه وبی بهانه به من سر میزد ومن را از دنیای شیرین کتابهای رنگ ووارنگی که رم را گرفته بود ومن با خواندنشان عشق میکردم بیرون میکشید. اما انگار دراین روزگار خوشم چیزی به دلم چنگ میزد و
حال این روزهام مساعد نبود,یه جور دلشوره داشتم ,میلم به هیچ غذایی نبود وهرچه هم میخوردم بالا میاوردم,پدرم وقتی اینجور دیدم گفت:مریم جان ,رنگت پریده دخترم, برو درمانگاه ببین دکتری چیزی هست خودت رانشون بده...
بااینکه مطمئن بودم چیزیم نیست حداقل از,لحاظ جسمی طوریم نیست تصمیم گرفتم اگر وقتم شد به پزشک مراجعه کنم ونمیدانستم که بازهم چرخ روزگار غافلگیرم میکند...
بعداز گذشتن چند روز این پاان پا کردن ودکتر نرفتن,چون حالم بدتر میشد وبهتر نمیشد ورنگم دم به دقیقه زردتر ورنجورتر میشدو
بااصرارپدر رفتم دکتر,یه آقا بود ولهجه داشت,ازلهجه ی شکسته اش به نظرمیامد هندی باشد,ازم پرسید,شوهر داری؟؟
دلیل سوالش رانفهمیدم اما به دروغ گفتم :اره ,چطور مگه؟؟
گفت:مبارکه,از شواهد برمیاد که شما باردارید...
وای خدای من این چی میگفت؟؟اخه بعدازاینهمه سال همین الان باید؟!!
دنیا دور سرم چرخیدونقش زمین شدم...
وقتی چشم بازکردم روی تخت تو اتاق ویزیت دکتر بودم ,دکتره با تعجب بهم گفت:مثل اینکه غیرمنتظره بود براتون وانگار بدنت هم ضعیف شده خانم,وقتی با شنیدن همچین خبر مسرت بخشی اینچنین فشارتان پایین میافتد وبرزمین میافتید باید کمی نگران شد یه کم فکر خودتان وبچه تان باشید ,شما وکودکی که در راه دارید نیازمند رسیدگی وتوجه بیشتری هستید,خیلی متعجب شدم وقتی,فهمیدم به تنهایی امدید ,مگر همسرتان باشما نیست؟؟
اینقد ذهنم درگیر این حادثه غیر منتظره بود که بدون جواب دادن به دکتر و ابراز حتی یک تشکری کوچک مثل ادمهای گیج ومنگ از اتاق ویزیت بیرون امدم وراه برگشت رادرپیش گرفتم.
توراه امدن به خانه هزارتا فکر به ذهنم رسید,نمیدونستم چکار کنم ,نمیدانستم سرنوشتم بااین کودک چه میشود اما این راخوب میدونستم که نباید بزارم خاله ها ازاین اتفاق بویی ببرند,هیچ کدامشان نباید میفهمیدند که من بار دارم,چه بسا اگر میفهمیدند دوباره خواستار برگشتنم به ان جهنم میشدند وشاید برای متقاعد کردنم ,کودکم را به گرو برمیداشتند ومن که یک ماه طعم ازادی وزندگی واقعی را چشیده بودم به هیچ وجه راضی نبودم که دوباره به روزمرگی قبل دچار شوم وزندگی ام را دوباره سرشار از ظلمت وتاریکی کنم ....
بازهم لحظه ای,سخت تصمیمی سخت تر در پیش رو داشتم وخدا را شکر که پدری داشتم دانا وفهیم وهمچنین تکیه گاهی قرص ومحکم ....
ادامه دارد...
#قسمت_چهلم
♥️عــشـــق پـــایـــدار♥️
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
تصحیح متون ادبی،
بدون عشق و آگاهی ممکن نیست
گفتوگو با دکتر محمود عابدی
(بخش نخست)
جناب دکتر عابدی با توجه به اینکه شما عمرتان را در راه تصحیح متون ارزشمند پارسی گذاشتهاید، لطفاً توضیح دهید که تصحیح درست و دقیق متن، وابسته به رعایت چه اصلی در انتقال درست و دقیق آن متن به مخاطب امروزی است؟
منظور از «تصحیح متون» در اینجا این است که یک متن کهن، با استفاده از نسخههای خطی، چنان به خواننده امروز عرضه شود که گویی خود مؤلف آن را چنین نوشته است. طبعاً این متون متعلق به سالهای بسیار دور هستند و تنها از طریق نسخههای خطی میتوان به آنها دست یافت. ما باید آن متون را چنان عرضه کنیم که مقصود مؤلف حفظ شود.
بهجز تصحیح متن، یک کاری که امروزه در مورد متون کهن انجام میشود، درآوردن این متون به شکلی است که برای مخاطب امروزی آسانفهم شود. به نظرتان تا چه حد مجاز به چنین کاری هستیم و چقدر میتوانیم یک متن کهن را، نه در فرایند تصحیح، بلکه برای آسانفهم کردن آن برای مخاطب امروزی، تغییر دهیم؟
اگر بخواهیم متن را آسانفهمتر کنیم، باید توضیحات روشنگر و مفیدی در پایان کتاب بیاوریم و نیز مقدمهای جامع بنویسیم تا اطلاعات خواننده را گسترش دهد و او را برای فهم متن آماده کند. در غیر این صورت، متن را نمیتوان تغییر داد؛ مثلاً مصحح مثنوی قرار نیست اشعار و ابیات مولوی را تغییر بدهد، بلکه قرار است این اشعار همانگونه که مولوی گفته است، خوانده شود. حالا اگر بخواهیم کاری بکنیم که خواننده بهتر بفهمد، باید مقدمهای روشنگر، مفید و جامع بنویسیم، و توضیحاتی برای آسانتر شدن فهم متن بیاوریم.
به نظر شما مهمترین ویژگیهایی که یک مصحح باید داشته باشد، چیست؟
اول اینکه باید علاقهمند به این کار باشد. دوم اینکه باید به خود متن معتقد باشد؛ یعنی زمانی که متن را تصحیح میکند، به ارزشهای آن معتقد باشد و باور داشته باشد که این کتاب چنان ارزشی دارد که میتوان عمری را صرف آن کرد. سوم اینکه باید از زبان مؤلف، تاریخ حیات مؤلف و نیز تاریخ عصر مؤلف آگاهی داشته باشد. باید از زبان، تاریخ و جغرافیای دیگر حوزهها هم اطلاعات خوبی داشته باشد. غیر از اینها، باید حوصله کافی هم داشته باشد؛ چرا که این متن که تصحیح میشود، موضوع و زبانش با زبان امروز متفاوت است. پس مصحح باید چنان ظرفیت و حوصلهای داشته باشد که بتواند وقت صرف کند و با متن درگیر شود و بهراحتی از آن عبور نکند. باید بتواند مشکلات متن را کشف و حل کند. همچنین باید تا مرحله چاپ و عرضه، همپای متن، قدمبهقدم، همراه آن باشد؛ چراکه ممکن است در این مسیر خطاهایی وارد شود. اینها نمونهای از لوازمی است که یک مصحح باید داشته باشد.
متن مصاحبه مرضیه نگهبان مروی
با استاد دکتر محمود عابدی
نقل از سایت ایبنا
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
بسپرد به پای ناکسان دهر مرا
تا کرد مجالِ* بادشان قهر مرا
با دیدنِ تو نوش شود زهر مرا
ور نه نَبُدی جای در این شهر مرا
#قطرانتبریزی
*نسخهبدل: محال
دیوان قطران تبریزی؛ مقدمه، تصحیح و تعلیقات: دکتر محمود عابدی، مسعود جعفری، با همکاریِ تهمینه عطایی و شهره معرفت؛ فرهنگستانِ زبان و ادبِ فارسی؛ ۱۴۰۲؛ دوجلدی؛ ج۲: ۸۰۲؛ رباعیِ ۷.
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
آموزشِ گفتارینویسی (۱۹)
-ی + ضمیرِ متصل
زندگیم
زندگیت
زندگیش
زندگیمون
زندگیتون
زندگیشون
حالیمه
حالیته
حالیشه
حالیمونه
حالیتونه
حالیشونه
شوخیم گرفته.
شوخیت گرفته.
شوخیش گرفته.
شوخیمون گرفته.
شوخیتون گرفته.
شوخیشون گرفته.
کی (چه کسی) + ضمیرِ متصل
میدونی این آقا کیم میشه؟ پسرداییمه.
این آقا کیت میشه؟
این آقا کیش میشه؟
این آقا کیمون میشه؟
این آقا کیتون میشه؟
این آقا کیشون میشه؟
در متونِ کهنِ فارسی
کِی (چه وقتی) + ضمیرِ متصل
کِیات فهم بودی نشیب و فراز/
گر این در نکردی به رویِ تو باز؟
(سعدی، بوستان)
گفتم کِیام دهان و لبت کامران کنند؟/
گفتا به چَشم، هرچه تو گویی چنان کنند
(حافظ)
#استادبهروزصفرزاده
#گفتارینویسی
#رسمالخط
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
نمیفهمم چرا بعضیها «هزار و یک شب» را «هزار و یکشب» مینویسند.
مگر «یکشب» واژه است؟!
اینها همانهایی هستند که «یک ساعت» و «یک نفر» را هم به همان دلیلِ علیل «یکساعت» و «یکنفر» مینویسند.
#استادبهروزصفرزاده
#رسمالخط
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
«-گذاری» یا «-گزاری»؟
مسئله این است.
اینها را با «ذ» بنویسید:
اثرگذاری، ارزشگذاری، اسمگذاری، اشتراکگذاری، اِعرابگذاری، انگشتگذاری، بارگذاری، بمبگذاری، بنیانگذاری، بیمهگذاری، پایهگذاری، پُستگذاری، تأثیرگذاری، تاجگذاری، تخمکگذاری، تخمگذاری، جایگذاری، جدولگذاری، حرکتگذاری، رمزگذاری، ریلگذاری، زبالهگذاری، سپردهگذاری، سرمایهگذاری، سیاستگذاری، شمارهگذاری، علامتگذاری، عمامهگذاری، فاصلهگذاری، فرستهگذاری، فشنگگذاری، قانونگذاری، قیمتگذاری، کدگذاری، گروگذاری، مینگذاری، نامگذاری، نشانهگذاری، نقطهگذاری، واگذاری، هدفگذاری
اینها را با «ز» بنویسید:
برگزاری، پیغامگزاری، حجگزاری، خبرگزاری، خدمتگزاری، خوابگزاری، سپاسگزاری، سجدهگزاری، شکرگزاری، گِلهگزاری، متنگزاری، نمازگزاری
#استادبهروزصفرزاده
#املا
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
هنگام سپیدهدم خروس سحری
دانی که چرا همیکند نوحهگری
یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری
#روزبهانبقلی
آینهی صبحتان روشن
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
**زاد روز منیرو روانی پور
نویسنده محبوب
#گفتوگو
گفتم: نیلی میشود از توی قصهای فرار کنی؟
گفت: آدم اگر بخواهد میتواند از توی هر قصهای فرار کند.
کولی کنار آتش
#منیروروانیپور
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#گفتوگو
من زبان فارسی را عاشقانه دوست میدارم و برخوردم با آن، برخورد با چیزی مقدس است. شاید به همین دلیل است که این اواخر کمتر مینویسم، زیرا معتقدم که در این معبد قدسی، تنها باید حضور قلب داشت و انسان همیشه حضور قلب ندارد. اما بیستوهفت سال پیش قضیه فرق میکرد. آن موقعها، زبان در نظر من فقط یک وسیله بود، شاید یک چیز «مصرفی» که بهخاطر یک شعر میشد پدرش را درآورد. کاری که متأسفانه امروز هم پارهیی از شاعران جوان میکنند.¹ــ
زبان فارسیست که کلمات عربی را به تسخیر خودش درآورده. عربی در پارسی وارد شد، اما پارسی پارسی ماند. مشتی مفهوم را که لازم داشت از زبان عربی به نفع خودش مصادره کرد، اما ساختارش را از دست نداد.²
۱. گفتگویی دربارهی شعر با احمد شاملو، روزنامهی بامداد، ۲۰ مرداد ۱۳۵۸ | ۲. یک هفته با احمد شاملو در اتریش، مهدی اخوان لنگرودی، مروارید ۱۳۷۳
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
من
دریا را باور دارم
و چشمهای تو
سرچشمهی دریاهاست...
#احمدشاملو
قطعه بسيار زیبای «آرام تر از دريا» اثری ماندگار از مجید انتظامی
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
دوم مرداد سالگرد درگذشت احمد شاملو
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
💦⛈💦⛈💦⛈
#قسمت_سی_و چهارم
♥️عشق پایدار♥️
واقعا از زندگی خسته شده بودم,بعداز چندین بار خواستگاری وگفتن ها خاله برای ازدواج با پسرش جلال چون میدانستم که راه چاره ای دیگر ندارم,تسلیم شدم,اخر به چه پشتوانه ای,میتوانستم از زیر این ازدواج اجباری شانه خالی کنم,پدرخوانده ومادر خوانده ام گرچه اصلا راضی به ازدواج من با جلال نبودند اما جایی که زور زیاد است اجبار درکار است وانها هم درمقابل زورگویی های خاله کبری چاره ای جز پذیرش نداشتند ومن خیلی ساده وبی سروصدا از خانه ی این خاله که به عنوان فرزندش بودم به خانه ی ان خاله به عنوان عروسش منتقل شدم,گویی من توپی سرگردان بودم که باید بین این دوخانه خواه ناخواه پرت شوم...بلی من علی رغم میل باطنی ام پابه خانه ی جلال گذاشتم...
یک سال از ازدواج اجباری من با جلال میگذشت,خیلی ساده وبی تکلف به عقدش درآمدم,درست مثل مادرم بتول,بی سروصدا به خانه ی بخت رفتم بااین تفاوت که بین بتول واقاعزیز مهری ناگسستنی بود وزندگی من از روی اجبار.... ان هم چه زندگیی..چه استقلالی...نگوونپرس..
خاله کبری ,یکی از اتاقهاشون را داد به من وجلال,جلال مرد تندخویی بود اما ته ته قلبش من رادوست داشت وچون طبق تربیت خاله طوری بار امده بود که احساساتش را هیچ وقت بروز نمیداد بااینکه میدانستم دوستم دارد اما هیچ وقت هیچ وقت این دوست داشتن رابه زبان نیاورد.
جلال همراه با دوبرادرش دراهنگری کارمیکردند,صبح زود میرفت ووقت نماز مغرب برمیگشت,حتی نهارش هم درمحل کارش میخورد..
منم خودم راسرگرم دوخت ودوز میکردم.
کم کم ماه رمضان نزدیک میشدو من بعداز یک سال قصدکردم قران راببرم به همون ادرسی که قبلا گرفته بودم ,تا جلدش را ترمیم کنند.
به قصدبیرون رفتن چادربه سرکردم ,خاله کبری نبود ,رفتم به مادرم,(خاله صغری)گفتم:میرم بیرون قران رابدهم درست کنم,اخر من برای بیرون رفتن باید اجازه میگرفتم,یعنی درظاهر مستقل شده بودم اما درحقیقت علاوه برخانواده خودم خانواده خاله کبری هم به عنوان اقا بالا سر قبول کرده بودم...
ادامه دارد...
#براساس واقعیت
💦⛈💦⛈💦⛈
#قسمت_سی_پنجم
♥️عشق پایدار♥️
کنار در اتاق مادرم ایستادم گفتم:مامان کاری بیرون نداری من یه توک پا میرم بیرون ,کاری ,خریدی ,نداری؟
میخوام قرانم را بدم درست کنن یه ادرس گرفتم نزدیک مسجد جامع است ,زود میرم وبرمیگردم..
مادرم گفت:نه عزیزم ,خدابه همرات,فقط تامادرشوهرت نیومده برگرد که زبونش باز نشه...والا این زن همیشه دنبال جار وجنجال وبهانه است اگر خواهرم نبود سالها بود این خانه را ترک میکردم ومیرفتم
به مادرم حق میدادم اخه
خاله کبری زنی بدزبان بود وهمیشه دنبال بهانه ,اما من عادت کرده بودم و به حرفها وزخم زبانهاش بهایی نمیدادم....وقتی هرچی میگفت ومن جواب نمیدادم بیشتر لجش درمیامد .
به مرکز شهر رسیدم پرسان پرسان خودم را به مغازه, کتابفروشی رساندم ,دکانی نسبتا بزرگ بود.مردی حدودا سی ساله ,داخل قفسه ها کتاب میچید وپیرمردی نورانی جلوی در پشت میز درحال درست کردن کتاب بود...یک لحظه خیره به پیرمرد روبرویم شدم,حس غریبی داشتم ,حسی مملواز محبت که فکر کردم به خاطر ظاهر نورانی این اقا بود که با شال گردن سبزش هماهنگی داشت.
جلوی میز ایستادم,دوباره خیره خیره نگاهش کردم خدای من فقط دلم میخواست از چهره ی این پیرمرد ملکوتی, چشم برندارم.
سلام کردم,همونطور که سرش پایین بود جواب داد
گفتم:ببببخشید جلد قرانم جداشده میتونید درستش کنید؟؟
درحال بلند شدن ,سرش رابالا گرفت وگفت:بله چرا که......
تا نگاهش به چهره ام افتاد,حرف دردهانش خشکید وعنقریب بود سرنگون شود...همینطور که دستش به میز وچشمش به من بود زانوهاش شل شد...
صدا زدم آقا آقا..
مرد جوان خودش را رساند وپیرمرد رادوباره روی صندلی نشاند,پیرمرد هنوز بهت زده به من چشم دوخته بود.
مردجوان لیوانی اب به سمتش گرفت وگفت:بخور بابا,چطورت شد یکدفعه؟؟
وهمزمان روبه من گفت:بفرمایید امرتون؟؟
پیرمرد بااشاره به من ,انگاراز بهت خارج شده:ب ب بتول؟؟!!!
اسم مادر من راازکجا میدونست؟؟چرابه من.گفت بتول؟؟!
قران رابه سمتش دادم,جلدرابرداشت,,,,صفحه ی اول(تقدیم به دخترم مریم),
اشک چهارگوشه ی صورتش راگرفت:قران مال خودته؟؟
گفتم :اره از یه عزیز برام به یادگارمونده....
اشاره کرد به پسرش:عباااااسم,این مریم است خواهر گمشده ات به خدا که چهره اش با مادرت مو.نمیزند انگار بتول است که جان گرفته.........
ناگاه خود را از صندلی به زیر انداخت و روی زمین به سجده افتاد...
حالا من بودم که بهتم زده بود....خداااا...یعنی...یعنی
عباس.....عزیز......خدای من ,پدرو برادرم.....
سه تایی درآغوش هم حلقه ی محبت تشکیل دادیم وچشم بود که شیرین زبانیها میکرد.....
وباز ما بی خبر از بازی روزگار که هنوز اتفاقات دارد به کار.....
ادامه دارد
#براساس واقعیت
💦⛈💦⛈💦⛈
#قسمت_سی_ششم
♥️عشـــق پایــــدار♥️
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#قسمت_سی ام
♥️عشق پایدار♥️
برای امدن بابا لحظه شماری میکردم, بعضی وقتا از, حس عشقی پنهان سرشار میشدم وگاهی نگرانی نهفته ای به دلم چنگ میزد..
بالاخره بابا آمد,نهار ابگوشت داشتیم که درآرامشی کذایی صرف شد,بعد ازنهار,بااشاره ی مادرم مشغول جمع کردن سفره شدم,ازپچ پچ های مادرفهمیدم ,داره خبرها رامیرسونه,گوشه ی لب بابا بالا پرید وچشاش برق زد,احساس کردم اوضاع بروفق مراد است. اخه این نهایت ارزوی یک پدر, است که خوشبختی وسروسامان گرفتن تنها فرزندش را ببیند, آن هم درآن دوره, پسری تحصیل کرده ودرسخوانده ودکتر... عنوانی دهن پرکن وبسیار سنگین وبا افتخار بود..
پدرم درحالیکه که انگار محو افکار مختلف بود صدایم کرد
وگفت:دخترم, مادرت یه چیزایی میگه, تواین جوان راازکجا میشناسی؟اون تورا از کجا میشناسه؟
گفتم:نمیشناسم ,پسردایی دوستم ,مستانه است.دیروز من را با مستانه دیده...
بابا:حتما از خانواده ی اعیونی هستند که فرهنگ رفته هست,اوضاع زندگی مارامیدونن؟؟میدونن که تحصیلکرده خانواده ما تویی انهم فقط تا, یه مقطع خاص؟
پدرومادرش,اصل ونسبش کین؟؟
گفتم ,من که نمیشناسم ,ولی اونجوری که میگفتند, اسم باباش یوسف میرزا ست الان خارج ازکشوره,مادرش تهرانه,اینجا هم اومده به اقوامش وپدربزرگش که فکر کنم, اسمش باقر خان......
یک دفعه پدرم که باهرحرف من سرخ شده بود,نعره ای زد که تابه حال نشنیده بودم وگفت:بس کن دیگه نمیخوام بشنوم ,ساکت شوو
وای خدای من, مگه من چی گفتم؟چه بی احترامی کردم, چرا اینجوری, شد؟بابا که از چند لحظه قبل کلی ذوق زده شده یود چرا یکهو اینجور داد وهوار سرم کرد, اخه این اولین بار بود که بابام اینجور برخورد میکرد, نا خوداگاه
گریه ام بلند شد نگاه به مادرکردم ,حالش بدتر از بابا بود ,رفتم کنارش تااومدم حرفی بزنم ,سیلی مادر به گونه ام خورد...
مامان چی,شده؟؟!!
مگه من چکارکردم؟؟
بابام دادزد:دیگه حق نداری ازخونه بیرون بری,خیاط خونه هم مرد میفهمی مررررد
درک نمیکردم اینهمه خشونت ونامهربانی برای چیه؟؟اینها که از وقتی فهمیدن گل وبلبل بودن حالا چرا یکدفعه اینجوری شد؟
رفتم اون یکی اتاق,درک نمیکردم که چه کارخلافی کردم که مستوجب سیلی مادری,شدم که نازکتر ازگل بهم نمیگفت وحکم زندان رااز پدر گرفتم؟؟؟
خاله کبری همراه دخترش فاطمه از سرصدا خودشون رابه اتاق ما رسونده بودند وسیرتاپیاز ماجرا رافهمیدن....
ادامه دارد...
#براساس واقعیت
💦⛈💦⛈💦⛈
#قسمت_سی و یکم
♥️عشق پایدار♥️
فاطمه وخاله که در کمتراز,دقیقه به اوضاع واحوال ما پی بردندوفهمیدند که چه خبراست وچه کسی خواستگاری کرده و...فلطمه که خیلی با من جورد وبه غیر از دخترخاله بودن رفیقهای صمیمی هم بودیم, انگاری دلش برام سوخته بود امد داخل اتاق ومیخواست بیاد کنارم وبه نوعی دلداریم بدهد که ناگاه خاله دستش راکشید وگفت:کنار این دختره ی پررو نرو...میترسم تورا هم از راه به در کند وبا نگاهی خصمانه به صورتم خیره شد
چون نمیدانستم به چه گناهی,مجازات میشم ,صدا زدم گفتم:چیه خاله ,حالا من شدم دختره ی پررو؟؟!!به خاطراینکه خواستگاربرام اومده وسر پسرت بی کلاه مونده پررو شدم؟؟بگو که قصد داشتی منو برا جلالت لقمه بگیری وحالا یکی دیگه ,بهتر ودهن پرکن تر از پسر یک لاقبا وبداخلاقت پا پیش,گذاشته سوختی ومن شدم پررو وراه به درکن اره؟؟
خاله با خشم فریاد زد:پسر من با اون ادم کش ها قابل قیاس نیست.
گفتم:یا حضرت عباس ,ازکی خواستگاری مساوی با ادمکشی شده؟؟پس یه مشت ادمکش دورم راگرفتن وخبرندارم...
ناگاه دست خاله بالا رفت تا به صورتم بزند,دستش راتوهواگرفتم وگفتم:دیگه نشد,مامانم نیستی که بزارم کتکم بزنی,تااینجا هم احترام خالگی وبزرگتر یودنت را نگه داشتم..
با این حرف من انگار عقده دل خاله باز شدو چشماش رابست ودهانش رابازکرد:دختره ی کله خوار,مادربیچارت تنگ قبرستانه ,کدوم مادر تو اگه قدم داشتی مادرت را زیر خاک گور نمیکردی...
خدای من ,این چی میگفت؟؟مادر من که زنده است؟؟
خاله بی توجه به حال من بی رحمانه گفت وگفت...
ازعشق یوسف میرزا,از مرگ عبدالله از دربه دری ,عزیز وبتول,از مرگ مادرجوانمرگم ازرفتن ماه بی بی واز دربه دری پدر وبرادرم,داستانهای قذیمی را که سالیان سال در دل مدفون کرده بود را اشکار کرد و وقتی همچی راتمام وکمال گفت از اتاق بیرون زد,صدای گریه ی مادرم یاهمون خاله صغری رامیشنیدم ,حال خودم بدتراز او بود,پناه بردم به قران ,همون قرانی که حالا میفهمیدم یادگار پدرم اقاعزیز بود.
سرم راگذاشتم روی قران اشک ریختم....گریه کردم....ضجه زدم و....دیگه چیزی نفهمیدم .......
ادامه دارد.....
#براساس واقعیت
💦⛈💦⛈💦⛈
#قسمت_سی_و دوم
♥️عشق پایدار♥️
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─