negareshe10 | Unsorted

Telegram-канал negareshe10 - نگارش دهم تا دوازدهم

6769

✓ تحلیل دروس همراه با کارگاه نوشتن‌ها ✓ تولید متن‌های همکاران و دانش‌آموزان ✓ نمونه سوال و طرح درس نگارش ✓ مطالب مرتبط با نگارش و نویسندگی https://t.me/joinchat/AAAAAE_DTFtS7eSeNt8xow ارتباط جهت ارسال متن‌های تولیدی و مطالب مرتبط: @MaryamBehvandi

Subscribe to a channel

نگارش دهم تا دوازدهم

خاطرات استاد همایون خرم از فریدون مشیری
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

#خاطره‌نگاری

بخشی از خاطرات سایه درباره‌ی فریدون مشیری برگرفته از کتاب پیر پرنیان اندیش

پیرارسال‌ها یک برنامه‌ای برای مشیری گذاشته بودن و من هم رفتم. داشتم می‌رفتم بالا خانم مشیری رو دیدم و حال و احوال کردیم و من خیلی ناراحت و منقلب شدم. اصلاً یادم نیست که چی گفتم از بس مشوش بودم. فقط یادمه گفتم دفعه‌ی آخری که فریدون مشیری رو دیدم بهش گفتم: «فریدون! همه رفتند ازین خانه، خدا را تو بمان!» فریدون گفت: «تو بمان!» دعای من مستجاب نشد و نفرین او مستجاب شد...
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

‍ ‍ ‍ بدرود تابستان...

پشتِ خرمن‌های گندم،
لای بازوهای بید،
آفتابِ زرد،
      کم‌کم رو نهفت
بر سرِ گیسوی گندم‌زارها،
بوسهٔ بدرودِ تابستان شکفت
از تو بود، ای چشمهٔ جوشانِ تابستانٍ گرم،
گر به‌ هر سو،
خوشه‌ها جوشید
         و خرمن‌ها رسید.
از تو بود، از گرمیِ آغوشِ تو،
هر گُلی خندید و هر برگی دمید...
این‌همه شهد و شکَر،
         از سینه ی پرشورِ توست
در دلِ ذَرّات هستی نور توست
مستیِ ما،
از طلایی‌خوشهٔ انگورِ توست

راستی را،
بوسه ی تو،
بوسه ی بدرود بود؟
بسته‌ شد آغوشِ تابستان؟!
                       خدایا! زود بود...


#فریدون‌مشیری

#موسیقی
#بی‌کلام
*‌‌ خاص نگارش و نوشتن

🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

⁨ ⁨ ⁨ ⁨
واکاوی هایکو

زنگ مدرسه،
لرزیدن بال‌های پروانه‌ای
روی سنجاق

اُریگا

the school bell rings -
the wings of a butterfly tremble
on the pin
— Origa

در این هایکو، دو تصویر در کنار هم قرار گرفته‌اند: صدای زنگ مدرسه و لرزش بال‌های پروانه‌ای سنجاق‌ شده. ببینیم این همنشینی چگونه شعر را شکل می‌دهد.

فرم بیرونی هایکو

هایکو سه سطر دارد و فصلواژه (کیگو) یا اشاره‌ی فصلی، در آن دیده نمی‌شود. از نظر نحوی، شعر به دو بخش تقسیم می‌شود: «the school bell rings» یک جمله‌ی کامل است؛ دو سطر بعد عبارت واحدی را تشکیل می‌دهند:

the wings of a butterfly tremble / on the pin

در نتیجه، شعر ابتدا یک صدا را به ما می‌رساند و سپس چشم ما را به حرکتی بسیار کوچک معطوف می‌کند.

خط تیره (یا ویرگول) پس از سطر نخست (با ایجاد سکوت نحوی یا فضای سپید) این دو بخشِ هایکو را از هم جدا می‌کند. اما توضیح نمی‌دهد که میان زنگ مدرسه و پروانه چه رابطه‌ای وجود دارد. فضای سپید که آن را اتاق رویا هم می‌نامند، فرصتی فراهم می‌کند تا خواننده این دو صحنه را در کنار هم ببیند.

در تصویر نخست، فقط «زنگ مدرسه» داریم؛ نه کلاس، نه حیاط، نه دانش‌آموزان. بااین‌حال، همین دو کلمه فضای آشنای مدرسه را به ذهن می‌آورند.

در تصویر دوم، جزئیات دقیق‌تر است: پروانه سنجاق شده (شاید در یکی از کلاس‌ها) و بر اثر ارتعاشِ ناشی از صدای زنگ، بال‌های ظریف‌اش می‌لرزند. اینجا میان وضعیت پروانه و حرکت بال‌ها تضادی آشکار وجود دارد. سنجاق، امکان پرواز را از پروانه گرفته است؛ اما بال‌ها ناگهان حرکت می‌کنند.

فرم درونی هایکو

زنگ مدرسه صدایی است که معمولا با رفت‌وآمد و حرکت همراه است؛ در مقابل، پروانه روی سنجاق قرار گرفته و امکان حرکت ندارد. بااین‌همه، بال‌هایش می‌لرزند. فرم درونی هایکو از همین‌جا شکل می‌گیرد.

شاعر هیچ ارتباطی میان این دو تصویر برقرار نمی‌کند و چیزی درباره‌ی معنای این لرزش نمی‌گوید. فقط آن‌ها را پشت سر هم می‌آورد:

زنگ مدرسه ‌،
لرزش بال‌های پروانه

از این همنشینی، خواننده می‌تواند رابطه‌هایی مانند حرکت و سکون، آزادی و اسارت، یا زندگی و مرگ را دریافت کند؛ اما هیچ‌کدام را نمی‌توان معنای صریح شعر دانست. این‌ها خوانش‌هایی هستند که از کنار هم قرار گرفتن دو تصویر پدید می‌آیند.

نکته‌ی مهم این است که پروانه «مرده» معرفی نشده است؛ فقط سنجاق شده و بال‌هایش می‌لرزند. همین دقت در انتخاب تصویر، شعر را از توضیح اضافه بی‌نیاز می‌کند.

قدرت این هایکو در همین جاست: شاعر به‌جای اینکه بگوید این صحنه چه معنایی دارد، دو چیز را نشان می‌دهد و آن‌ها را در یک قاب زبانی کنار هم می‌گذارد. معنای شعر، بیش از آنکه در یک جمله‌ی توضیحی قرار داشته باشد، در رابطه‌ی میان «زنگ مدرسه» و «لرزش بال‌های پروانه» شکل می‌گیرد.

#یوسف‌صدیق
#هایکو
#پروانه
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

ایموجی‌ها یا شکلک‌ها این روزها پایان‌بخش بسیاری از جملات هستند تا زهر برخی گفته‌ها را بگیرند یا بار طنزآمیز یا عاطفی جمله را پررنگ‌تر‌ و جای خالی لحن گفتار و زبان بدن را پر کنند.

وقتی از ایموجی یا شکلک در پایان یک جمله استفاده می‌کنیم، منطقاً دیگر نیازی به استفاده از نقطه نیست، چون شکلک به اطلاع خواننده می‌رساند که جمله تمام شده است، و مگر کارکرد نقطه جز این است؟

✅ پیشنهاد می‌شود:

خودت گفته‌ بودی می‌تونم برم ☹️

امکان نداره 😳

باشه، قبوله 😃

❌ پیشنهاد نمی‌شود:

خودت گفته‌ بودی می‌تونم برم. ☹️

امکان نداره. 😳

باشه، قبوله. 😃

دقت بفرمایید که اساساً کاربرد ایموجی‌ها یا شکلک‌ها در مراودات دوستانه یا غیررسمی است.

۲۷ شهریور ۱۴۰۵

#استادحسین‌جاوید
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

‍

۲۸ شهریور زادروز دکتر احمد اخوت
داستان‌نویس، داستان‌شناس، مترجم و منتقد ادبی


وسوسه‌های بیدار
(دربارۀ یکی از دلایل ناتمام گذاشتن نوشته)

نویسنده ممکن است به دلایل گوناگون اثرش را ناتمام بگذارد و یا آن را پاره کند...
کاترین اوهارا، نویسندۀ معاصر گفته است: «شبها بهترین موقع برای کار کردن است زیرا درحالی که همه خوابند همۀ فکرها و اندیشه ها از آنِ توست.» شکی نیست که این وقت خوبی برای نوشتن است زیرا همه خوابند و مزاحمی نیست و نویسنده می‌تواند بنویسد اما فکرها و وسوسه‌هایش کاملاً بیدارند و دائم او را به شک می‌اندازند. نویسنده چه «روزنویس» باشد چه «شب‌نویس» در خطر برخورد با مشکلی است به اسم شک. در «تلمود» آمده است که سه چیز است که اندکشان نیکو و افزونشان مضر است: خمیر ترش، نمک و تردید.

در هر اثر هنری شیطانی است که وظیفه‌اش به شک انداختن و ناامید کردن هنرمند است. دائم دم گوش او وزوز می‌کند: «نه، این به درد نمی‌خورد»، «این جمله‌های کلیشه‌ای چیست داری می‌نویسی»، «همه‌اش داری کار تکراری می‌کنی... بدترین کار دنیا تکرار است» و تلقینهایی نظیر اینها...
کشمکش میان هنرمند و شیطانک... .


#دکتراحمداخوت
(تا روشنایی بنویس!، ص15)

🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

۲۷ شهریور، سال‌روز درگذشت
  #استادشهریار

#نامه‌نگاری
نامهٔ شهریار به سایه

دوستاری و مودّت عمیق و زلالی که بین دو شاعر خوب معاصر؛ شهریار و سایه بود داستانی‌ست که بر هر سر بازاری هست. سایه سال‌ها در تهران (حدودا بین سال‌های ۱۳۲۶ تا ۱۳۳۴) همنشین روزان‌ و شبان شهریار بود و با هم دنیایی داشتند، پس از بازگشت شهریار به دیار خود تبریز هم اگر چه دیدار کم شد، ارادت بیش بود و باقی بود. در عالم رفاقت اخوانیه‌هایی هم بین دو شاعر رد و بدل شده است که مشهورند از جمله شعر سایه خطاب به شهریار با مطلع «با من بی‌کس تنهاشده یارا تو بمان».

امروز آقای «علی‌رضا پوربزرگ وافی» که خود را شاگرد شهریار معرفی می‌کنند شعری برایم فرستادند که پس از سفر مشهور سایه و استاد شفیعی به تبریز سروده شده است. شهریار شعر را برای سایه گفته، در پاکت نامه‌ای گذاشته و می‌خواسته توسط ایشان به دست سایه برساند. ایشان به تهران می‌آیند و پس از پرس‌وجوی بسیار متوجه می‌شوند سایه به آلمان رفته است. نامه را نگه می‌دارند و پس از بازگشت به تبریز به شهریار پس می‌دهند. نمی‌دانم شهریار با آنهمه شوق و سوز و صدق عاطفی از بازگشت نامه چه حالی شده است.
ای دریغ!...

دل ما به هم رسید و به نظر ادا درآورد
ولی اشک شوق بود و دلی از عزا درآورد

من و سایه همدگر را به بغل فشرده خاموش
که شکسته ساز و دیگر نتوان صدا درآورد

به قفای عشق‌بازی پس‌گردنی‌ست در کار
گل عشق هم زبانش فلک از قفا درآورد

نه همه جفای دوران پدر وفا درآرد
که وفای عاشقان هم پدر جفا درآورد

عجبا که دردم از دل به دمی دوید بیرون
که طبیب چون مسیح از دم خود دوا درآورد

غم پیری‌ام که دائم به عبای خود بپیچد
به نشاط بچگانه سری از عبا درآورد

خبر از ریا نباشد به دیار ما که حافظ
رگ و ریشهٔ ریا را همه جا ز جا درآورد

به حسادت حسودان من اگر نرفتم از دست
به دل شکسته‌ام بین که مرا ز پا درآورد

مگر از صبا و نیما سخنی توان نگفتن
که سخن به هر دری زد سری از صبا درآورد

سخنی به وصف من گفت شفیعی* و چه گویم
که به قند او خجالت زد و گند ما درآورد

چو قضا کنی به پیری همه قرض خود نه بی‌جاست
دل ما هم این اداها همه را بجا درآورد

به حریق جنگل چین بنگر که کیف نافه
فلک از دماغ هرچه ختن و ختا درآورد

بپذیر شهریارا همه بازی قضا را
به سر تو نیز بازی همه جا قضا درآورد

*منظور شعری است که استاد شفیعی کدکنی برای شهریار ساختند با این مطلع:

با سایه به خلوتگه خورشید رسیدیم
از بیم گذشتیم و به امید رسیدیم


** برگرفته از کانال " شکفتن در آفتاب "

🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

#خاطره‌نگاری

روزمره نوشت‌های افسانه

بنام خدا


به تاریخ جمعه ۲۷شهریور ۱۴۰۵

یه ترانه هست از آرش و مسیح که چند روزه توی ذهنم داره پلی میشه و می‌ره از اول و تا به آخر .

جوون داره میگیره بارون تو قلب خیابون داره میشینه آروم

جوون داره میگیره کوچه چون عطر تو روشه تو رو می‌زاره رو چشم ..



تو مسیر رفتن به خونه تو اسنپ ی که گرفته بودم این ترانه در حال پخش بود ..ترانه جوون آرش مسیح .

تلفنمو زنگ خورد .جواب دادم ..الان جوون داره میگیره بارون تو قلب خیابون ..


چی ..امیر حسین ..چی شده ..

من پس افتادم ...ماتم‌ برد ..هنوز موزیک در پخشه ..سرم داره دور دور میزنه ..راه گلوم بسته شده ..زبونم بند بود ..فلش هایی توی ذهنم اون لحظه ترسیم شده بود به کدوم قسمت برم ..تصمیم رو گرفتم و رو به راننده کردم و جریان رو گفتم ..

هنوزم ترانه جوون داره میگیره بارون تو قلب خیابون ..

و بارون از گوشه چشم هام فرو می ریخت و همچنان ترافیک .وحشتناکی که پیش نمی رفت .

راننده موزیک رو قطع می‌کنه و از کوچه پس کوچه راهی بیمارستان میشه .

بالاخره رسیدم .و قدم هامو ده تا یکی ..به طور دو ..ودستان خداوند رو در دست در حال دویدن بودیم ..خسته شده بود از من ..می‌گفت چیری نیست ..قول بهت میدم ..به من اطمینان مگه نداری ..اینور شیطون گفت کفن سفیدی رو روی امیرم کشیده بود و گردن بند فرهور که در خون رنگ طلایی شد و بالی که گلگون بود ...خداوند دستم رو ول کرد و داد زد و گفت ..برو ..برو من چند نفر دیگه هستن که باید بهشون برسم ..بهت سر می زنم ..

دویدم به اتفاقات بیمارستان رسیدم ..دور تخت امیر کمی شلوغ بود ..نگهبان در حال بیرون انداختن مراجعین بود ..امیر رو صدا زدم ..

مامان ..من گریه و انگشتان پای امیر را در حال بوسه زدن ..


مادر بزرگ همیشه می‌گفت ..ننه نگو موتور..بگو اوتول (در گویش محلی زبان مادری من اوتول ..یعنی خطر ..یعنی بلا و درد )

خودروی باری به پسرم زده بود در مسیری که در حال رفتن بود و سوار موتور .کمربندی رو رد می کرد .اتفاقات بیمارستان مملو از پسرانی بود که موتور سوار بودند و تصادف کرده بودند .

دست و پا و بدن امیرم زخمی خونین مالین ..

امیر به هوش بود ...خدا رو صدا کردم و سجده شکر رو بجا آوردم و خجالت زده رو به خدا کردم و گفتم ..بابا جون دست خودم نیست ..شیطون فلون فلون شده ..

و خدا لبخندی زد و گفت ..عیبی نداره ..دیگه تو آدمی ..فرشته ..که نیستی که ازت توقع داشته باشم ..حالا خیالت راحت شد ..امیر سالم و سلامته ..من مراقبش بودم نزاستم آسیب جدی ببینه .خیره .

من به آغوشش کشیدمش و با تمام وجودم بوی تن خدا رو به عمق جونم بردم و به خواب رفتم .


:افسانه جعفرپور ابنوی


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ


👈  به علت تغییر شغل، شوینده‌جات به قیمت خرید فروخته می‌شود.

👈 نکته

«فرهنگ درست‌نویسی سخن» به نکتۀ ظریفی اشاره می‌کند و می‌نویسد: به‌ کار بردن «جات» در زبان معیار، در‌صورتی‌که مراد بیان «جنس و نوع» باشد، جایز است.
بااین‌حال، دربارۀ کاربرد «جات» اختلاف نظر وجود دارد. اگرچه در موارد زیادی می‌توان از نشانۀ جمع «ها» به‌جای «جات» استفاده کرد.


#زین_قند_پارسی
#استادعلیرضاحیدری
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

با یاد دکتر #محمدجان_شکوری (۱۳۰۵–۱۳۹۱)، ادیب اهل تاجیکستان و عضو پیوستهٔ #فرهنگستان زبان و ادب فارسی

از اول سال‌های [دههٔ] بیستم قرن بیست، نفوذ زبان روسی روز تا روز به‌سرعت افزوده می‌شد. در علم، تحصیلات عالی، حتی در دانشگاه طبی و کشاورزی، به روسی درس می‌خواندند. در قرن بیست، زبان تاجیکیِ ما از درگاه علم رانده شد. فرهنگستان علوم تاجیکستان دانشمندان زبردست داشت، لیکن علم به زبان روسی به وجود آورده می‌شد؛ غیر از علم‌های انسانی، که بعضی از آثار آن به فارسی تاجیکی نوشته می‌شد. حتی تاریخ به روسی نوشته می‌شد... . کتاب‌های درسی را ترجمه می‌کردند، که ترجمهٔ خوب نبود. چند نسل مردم ما از اول با کتاب درسی ترجمه‌شده تربیَه یافتند، زبان آموختند. ما امروز ترجمه‌زدهٔ مادرزادیم. یک زبانی به‌وجود آمده بود که می‌توان گفت تاجیکی‌واژه بود و روسی‌ساختار... کم‌کم در جامعه درک شد آن حقیقت که ما زبان خود را گم می‌کنیم، از زبان خود محروم شدن داریم.

برگرفته از مصاحبهٔ محسن شجاعی با دکتر محمدجان شکوری در مقدمهٔ فرهنگ فارسی- تاجیکی.
‌🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

‍ هر کسی را
صبح امیدی است
در دل‌های شب

#صائب‌تبریزی

#موسیقی
#بی‌کلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

با اخوان در زندان

آنقدر کلمه در حافظه داشت که برای ادای یک مقصود میتوانست صورت‌های گوناگون آن مضمون را از گنجینهء خاطر بیرون کشد و از آن میان بهترین ترکیب خوش‌تراش و خوش‌آهنگ را عرضه کند و این تسلط را به دست نیاورده بود مگر از برکت خواندن و بسیار خواندن. انصاف باید داد: از بایستگی‌ها که نظامی عروضی برای شاعر ضروری میشمارد، اخوان همه را دارا بود و بالاتر و بیشتر از آن‌ها تحصیل کرده بود. در شعر فارسی، اخوان‌وار (گل کردن) و شهرت اصیل و صادق به دست آوردن، آسان نیست. سخن‌شناسان در می‌یابند چه میگویم؟ و با این همه بالایی و والایی عجب فروتن و متواضع.

استاد ابوالقاسم انجوی شیرازی
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

هرچه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آن‌چه در این روزها نبشتم، همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.
ای دوست؛ نه هرچه درست و صواب بود روا بود که بگویند…
و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود و چیزها نویسم بی‌خود که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور.
ای دوست؛ می‌ترسم و جای ترس است از مَکرِ سرنوشت...
حقا و به حرمت دوستی که نمی‌دانم این‌که می‌نویسم راه سعادت است که می‌روم یا راه شقاوت؟ 
و حقا که نمی‌دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ 
کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی! 
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن به‌ غایت و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم.
چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید. 
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید و اگر گویم نشاید و اگر خاموش گردم هم نشاید. 
اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید.
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید...


نامه‌ها
جلد اول
عین‌القضات همدانی


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

شَگاع یکی از عجیب‌ترین واژه‌های شاه‌نامه است، چون هم «گ» دارد هم «ع»!

تصویر مربوط است به فرهنگِ شاه‌نامه، تألیفِ دکتر علیِ رواقی.
‌
عَنگ یکی دیگر از واژه‌هایی است که در آن‌ها «ع» و «گ» هست.
«خرِ عَنگ» یعنی خرِ نر.
این واژه در بیتی از دیوانِ شمسِ مولانا آمده و در فرهنگِ بزرگِ سخن هم نقل شده‌است.

#واژه‌شناسی
#استادبهروزصفرزاده
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

‍ زندگی یعنی تلاش و خستگی؛ یعنی جنگی که هر روز تکرار می‌شود و تمامی ندارد و تو برای لحظات شادش که پرانتزهایی بیش نیستند، باید بهای سنگینی بپردازی.

#اوریانافالاچی
#مترجم
#زهرابختیاری

#موسیقی
#بی‌کلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

دستخط فریدون مشیری (نامه‌ای به علی دهباشی)
‌🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

سی‌ام شهریورماه، زادروز فریدون مشیری

#خاطره‌نگاری

خاطره‌ای از فریدون مشیری ( ۳۰شهریور ۱۳۰۵- ۳ آبان ۱۳۷۹ خ) از دکتربابک زمانی.
وقتی در جریان جنگ ایران و عراق، شهرهای ایران وبه ویژه تهران هدف قرارگرفت، در یکی ازشهرهای کوچک ساحلی خزر که من در آن موقع به عنوان پزشک عمومی خدمت می‌کردم و آن شهر میزبان ۴ برابر جمعیت خود شده بود و من به ناچار چند برابر معمول در مطب خود بیمار می‌دیدم و وقت گرفتن از مطب بسیار دشوارشده بود، دکتر محمدی مسئول داروخانه‌ای که درست زیر مطب من بود،یک روز به من زنگ زد که خواهر همسایه باغشان که از تهران آمده مریض شده و این همسایه می‌خواهد خواهرش را پیش من بیاورد گفت که انگار شاعر معروفی است، وقتی نام شاعر را پرسیدم گفت فریدون، پس از مکثی اضافه کرد "توللی"!
من از سال‌ها پیش به سروده‌های فریدون مشیری عشق می‌ورزیدم و شعر مهتاب[ کوچه] را از بر بودم، حتی نام دختر بزرگم را هم " مهتاب" گذاشته بودم وقتی خواهر شاعر را معاینه کردم، در این فکر بودم که چهره دلنشین و موقر این خانم، بسیار شبیه عکس پشت کتاب مشیری است، توللی را هم تا آن زمان نه دیده بودم و نه شعری از او به خاطر داشتم و حتی بی‌خبر بودم که توللی سال‌ها پیش درگذشته است، اما مگر می‌شود دکتر محمدی اسم همسایه باغشان را درست بلد نباشد؟!
عاقبت در بالای نسخه باخط خودم نوشتم "خانم توللی"
روز بعد از این اتفاق، پاکتی زیبا حاوی گزیده آثار فریدون مشیری به دستم رسید. شاعر آن را به منشی داده بود و رفته بود. نامه‌ای با خط بسیار خوش هم در آن بود که هنوز دارم.
شاعر از آن که من، به دوست درگذشته‌اش توللی احترام گذاشته‌ام و بیمار را بدون معطلی و بدون ویزیت پذیرفته‌ام تشکر کرده بود و توضیح داده بود در چنین شرایطی او
حتی به خود اجازه نمی‌دهد که تعارف کند. این وقت و این احترام، از آن توللی بوده است نه مشیری!

فردای همان روز به همراه دخترک دوساله‌ام "مهتاب" به دیدار فریدون مشیری در مجموعه ویلایی صدف در قاسم‌آباد، جایی که او منزلی داشت شتافتم، آنجا سعادت دیدار موسیقیدان بزرگ "فرهاد فخرالدینی،، و استاد موسیقی دکتر کمال
پورتراب، را نیز یافتیم. فریدون مشیری بسیار مبادی آداب و فروتن بود و از این که فریدون مشیری را به خوبی نشناخته بودم متاسف بودم با آن که غیاباً بسیار به او ارادتمند بودم مهتاب کوچک هم می‌توانست شاهد خوبی باشد بر ارادت دیرین من به مشیری. و تاسفی بر نشناختن توللی، خطایی که هیچ گاه نتوانستم خود را ببخشم!

مجله " بخارا ۱۳۹۸ ش۱۳۳. ص۳۷۹ به بعد
گزینش و نگارش
#استاد_مسعود_تاکی

🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

#خاطره‌نگاری

❇️ حکایت مهمان‌های ما ❇️

پسرم مهدی زنگ زد و گفت دوستش هادی با خانمش یکی دو ساعت دیگه میان خونه‌‌ی ما. هنوز مکالمه تمام نشده بود که خانمم با تعجیل تمام شروع کرد به جارو پارو و رُفت و روب. در حالی که یک دستش جارو می‌زد، با دست دیگه‌ش اشاره‌ای مدیریتی به بنده نمودند. مضمون فرمانِ صادر شده این بود که چیزی برای پذیرایی نداریم و یخچال خالی است. من هم کارت صادراتم که به میمنت واریز حقوقِ دیشب، هنوز چاق بود، برداشتم و رفتم سراغ سوپریِ علی آقای وفایی. دو کیلو موزِ اکوادوری و چند کیلو گلابیِ بیروتی و هلو زعفرانی و خیار قلمی و یه پاکت بزرگ بیسکویت خریدم و در حین حساب، چشمم به گونی‌ِ پسته‌ی کنار دست علی آقا افتاد. مرغوبیتش از همان دور هم نمایان بود. بدون اینکه قیمتش رو بپرسم گفتم علی آقا یک کیلو از اون پسته هم برام بذار. علی اول نگاهی به من کرد و بعدش سرتاس را در گونی فرو برد و پلاستیک پر از پسته را روی ترازو گذاشت. طبق معمول بدون اینکه بپرسم جمع کل چقدر شد، کارت بانکی را به علی آقا دادم. او هم کارت کشید و کاغذِ رسید را با کارت به من داد. صدای درینگِ گوشی خبر از کاستن مبلغ از حساب بانکی می‌داد. کارت را در جیب گذاشتم و خریدها را از روی میز برداشتم و به خانه آمدم. خانم از جارو کردن وارد مرحله‌ی ریختن آبجوش در فلاسک بزرگ چای شده بود. هنوز فرصت نگاه کردن به کاغذِ رسید یا پیامک گوشی پیدا نکرده بودم که انگشت اشاره‌ی خانم دوباره به نشانهٔ مدیریتِ امور داخلی به سمت من شلیک شد که یعنی میوه‌ها رو بشور. من هم متواضعانه جوانب تفاهم و همیاری را به خوبی رعایت کرده و مشغول شستن میوه‌ها شدم که ناگهان با صدای اعتراضِ نزدیک به اغتشاش خانم از جا پریدم آنچنانکه بخش شمال شرقیِ پیشانی‌ام به بزرگیِ ۳.۵ ریشتر به آبچکان برخورد کرد و پیشانی من و قسمتی از آبچکان، هر دو باد کرد. آب را باز گذاشته و بدون توجه به پیشانیِ رنجور از تورمِ سیصد درصدی، در کنار خانم‌جان فرود آمدم تا سبب آن جیغ بنفشِ مایل به سرخ را جویا شوم. خانم در حالی که با گوشه‌ی چشم و خشمی شدید به من نگاه می‌کرد، کاغذی کوچک به طرف من دراز کرد و گفت: این چیه؟! خوب که نگاه کردم دیدم کاغذ رسید مغازه علی آقاست. مبلغ را که نگاه کردم سرم داغ کرد: نُه میلیون و هفتصد هزار!! یعنی چه؟ چه خبره؟ چیزی برای گفتن نداشتم. غرق سکوتِ توام با خشم و حیرت بودیم که ناگهان دیدم فاجعه‌ی نپال در حال رخ دادن است. آب را که باز گذاشته بودم، نیرو کرده و کشتیِ سینکِ سمت راست پر شده و از روی میوه‌ها بالا آمده و آنگاه آگاه شدیم که غرقه خواست شد. پس بانگ و هزاهز خاست ولی هنر آن بود که نزدیک بودیم و یک تن و دو تن درجستیم و میوه‌ها را بربودیم و به کشتی دیگر رسانیدیم و فرش آشپزخانه نیک خیس و تر و تباه شده بود و اضطراب و تشویشی بزرگ به پا شد که حالا چه کنیم؟
القصه فرش آشپزخانه را فرستادیم فرودِ سرای و به کارهای دیگر مشغول شدیم تا ساعتی گذشت. در این اثنا مهدی دوباره زنگ زد و گفت کاری پیش آمده و احتمالا دیر به خانه بیام. اگر هادی و خانمش آمدند، آنها را نگه دارید تا من بیام.
ساعت پنج شد و زنگ در به صدا در آمد. از چشمی نگاه کردم و دیدم هادی و خانمش هستند. در را باز کردم و طی مراسم خاصی به استقبال رسمی آنها شتافتم. دم در احوالپرسی‌های معمول انجام شد اما انگار هادی منتظر استقبال مهدی بود و داخل نمی‌آمد. گفتم مهدی کاری براش پیش آمده و یه کم دیگه میاد. گفت نه دیگه مزاحم نمیشیم. هر چه من و خانمم اصرار کردیم، فایده نداشت که نداشت. جعبه‌ی شیرینی که آورده بودند تحویل من دادند و برگشتند... .
الان سه روزه خانمم از چایی مهمانی که درست کرده بود، می‌خوره و تموم نمیشه! منم پسته‌هایی که برا اونا خریده بودیم می‌خورم و تموم نمیشه! از سرنوشت گلابی‌ها و موزها هم تا این لحظه خبر موثقی در دست نیست.
دو تا خیر داشتند: یکی خونه توفیق اجباری پیدا کرد که مرتب ‌و تمیز شد یکی هم من با پسته کله‌‌قوچی سعادتِ آشنایی پیدا کردم😋 والا مهمون باید این جوری باشه. شیرینی بیاره بذاره پشت در و برگرده. من ده دقیقه پیرهن و شلوار پوشیده بودم داشتم می‌توقیدم از گرما. هول گرفته بودَدَم که مابقی دقایق و ساعات را چگونه به سر بَرَم! 😩 که خدا رحم کرد و مهدی خونه نبود و در نتیجه اونا هم روشون نشد داخل بیان🤩🤗

✍حسین عارفی


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ


الزاماً و لزوماً  گاه به‌اشتباه به‌جای هم به‌ کار می‌روند؛ درحالی‌که، الزاماً به معنای «اجبار» است و لزوماً به‌معنای «همیشه» و «حتماٰ».

👈 قیمت بالای کالا الزاماً به‌معنای کیفیت خوب نیست. (نادرست)

👈 قیمت بالای کالا لزوماً به‌معنای کیفیت خوب نیست. (درست)



🔹تاریخ آغاز برگزاری کارگاه ویژۀ درست‌نویسی در بنیاد فردوسی مشخص شد: چهارم مهر
🔸فرصت شرکت در این کارگاه برخط را از دست ندهید: می‌آموزیم که:
✔️ چگونه فارسی بنویسیم؛
✔️ چگونه ساده و همه‌فهم بنویسیم؛
✔️ چگونه بدون ایراد دستوری بنویسیم؛
✔️ نشانه‌ها را چگونه جانمایی کنیم؛
✔️ و شیوۀ فاصله‌گذاری‌ها چگونه است؟


#زین_قند_پارسی 
#استادعلیرضاحیدری
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

ادگار آلن پو بسیار مخالف الهام شعری بود و می‌گفت چنین چیزی وجود ندارد. شاعر را با الهه میوز کاری نیست و هر اثر هنری باید دقت ریاضی‌وار داشته باشد.

اگر جزئی در گسترش کل اثر نقش ندارد، چیزی زینتی است و باید آن را حذف کرد. در‌این‌باره باید خیلی بی‌رحم بود. اثر هنری مانند معماست که باید اجزایش را شکافت. پس لزوم این دقت ریاضی‌وار ایجاب می‌کند که نویسنده و یا شاعر همه اجزای اثر را از قبل بداند. و این گفته مشهور پو که نویسنده اثر را از پایان به اول می‌نویسد معنایی جز این ندارد. خواننده باید رمز حاکم بر اثر را کشف کند.

چرا اثر هنری بیشتر متنی رمزی است؟ پو پاسخ می‌دهد به دلایل مختلف از جمله اینکه اگر حقیقت را عریان بیان کنید، دیگر چیزی باقی نمی‌ماند تا خواننده آن را دنبال کند. کشف معما به خودی خود لذت بخش است.

به نظر پو هنرمند برای پرهیز از عریان گویی همواره به دو چیز نیازمند است : اول پیچیدگی، یعنی به کمک تلميحات و اشاره‌ها صحبت کند و از آشکار گفتن بپرهیزد. دوم استفاده کردن از دلالتهای ضمنی یعنی وجود نوعی معنای مبهم در زیر پوسته اثر. هنرمند همواره فضاهایی را خالی باقی می‌گذارد و چیزی ناتمام می‌ماند: توصیفی مکالمه‌ای، اظهار نظری،... به نظر من در اینکه پو این قدر بر ناتمام ماندن اثر و حذف برخی اطلاعات تأکید می‌کند نکته ظریفی وجود دارد. میخواهد از پاسخ به بعضی از پرسشها و نکات مبهم طفره رود و توجه مخاطب را به این گریز جلب کند.

📖همین و نه چیزی دیگر
#دکتراحمداخوت
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

‍ ⁨
زنگ مدرسه‌،
لرزیدن بال‌های پروانه‌ای
روی سنجاق

اُریگا

ترجمه: یوسف صدیق

هایکو، صورتِ شعریِ یک تجربه‌ی زیسته و مشخص است؛ تجربه‌ای که از مشاهده‌ی یک امر یا رویداد آغاز می‌شود و در زبان، بی‌آنکه به گزارش، توضیح یا تفسیر فروکاسته شود، به شعر بدل می‌شود.

the school bell rings-
the wings of a butterfly tremble
on the pin
Origa

#هایکو
#یوسف‌صدیق

#موسیقی
#بی‌کلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

‍ دارم هوای صحبت
                   یاران رفته را
یاری کن ای اجل
          که به یاران رسانیم!

#شهریار

#موسیقی
#بی‌کلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

امروز سالگرد درگذشت ثمینه باغچه‌بان است. نویسنده‌ی کودک و نوجوان، موسیقی‌دان و مترجم و از چهره‌های برجسته‌ در آموزش موسیقی کودک در ایران.

با یادی از ثمینه باغچه‌بان، اثر ترجمه‌شده‌ی ایشان را با شما همراهان عزیز به اشتراک می‌ذارم
:

«صبح روزی که برای اولین بار معنای لغت «عشق» را پرسیدم خوب به خاطر دارم، و آن هنگامی بود که دامنهٔ معلومات معنوی‌ام چندان وسیع نبود. آن روز چند عدد گل بنفشهٔ زودرسی که در باغ یافته بودم برای معلمم آوردم. او خواست مرا ببوسد اما من جز مادرم دوست نداشتم کسی مرا ببوسد. میس سولیوان با نرمی مرا در آغوش گرفت و در دست‌هایم هجی کرد: «من هلن را دوست می‌دارم.»

پرسیدم: «دوست داشتن یعنی چه؟»
مرا بیشتر به خودش چسبانده و به قلبم که برای اولین بار ضربانش را احساس می‌کردم اشاره کرد و گفت: «این‌جاست» کلمات وی مرا سخت به حیرت انداخت. زیرا هنوز آن وقت تا چیزی را لمس نمی‌کردم نمی‌فهمیدم.

گل‌های بنفشه را که در دست داشت بوییدم و نیمی با کلمات و نیمی به‌کمک اشاره از او پرسیدم: «آیا عشق زیبایی گل‌هاست؟» معلم جواب داد: «نه».
دوباره به فکر فرو رفتم. آفتاب گرم بر ما می‌تابید.
به سمتی که حرارت از آن می‌تابید اشاره کرده پرسیدم: «این عشق نیست؟»
به نظرم می‌آمد از خورشید که حرارتش موجب رشد اشیاء است چیزی زیباتر نیست. اما میس سولیوان سرش را به علامت نفی تکان داد و من سخت در شگفتی افتادم. به نظرم چقدر عجیب بود که معلمم نمی‌تواند عشق را به من بنمایاند.

یکی‌ دو روز بعد... خورشید آن روز زیر ابر پنهان بود و رگبارهای مختصری هم باریده بود اما ناگهان آفتاب با تمام شکوه و قدرتش، آفتاب جنوب؛ پدیدار شد.
دوباره از معلمم پرسیدم: «این عشق نیست؟»
وی جواب داد: «عشق مانند ابرهایی است که مدتی پیش قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید در آسمان بود.» بعد به کمک کلمات آسانی که در آن وقت نمی‌توانستم بفهمم برایم اینطور شرح داد: «ابرها را نمی‌توانی لمس کنی، اما باران را می‌توانی با حس لامسه احساس کنی و خوب می‌دانی که گل‌ها و زمین تشنه بعد از یک روز خشک و گرم، تا چه اندازه از باران خوشحال می‌شوند. عشق را هم نمی‌توان لمس کرد ولی لطف و شیرینی که به هر چیز می‌دهد می‌شود احساس کرد. بدون محبت نمی‌توان خوشحال بود و نمی‌توان بازی کرد.»

ناگهان آن حقیقت دل‌انگیز در مغزم روشن شد و حس کردم که خطوطی نامرئی روح مرا با سایرین مرتبط ساخته است.»

داستان زندگی من
هلن کلر
ترجمه ثمینهٔ پیرنظر(باغچه‌بان)
نشر علم، ۱۳۹۹
ص ۴۳ تا ۴۵
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

گداجوش
امروز با واژۀ جالبِ گداجوش آشنا شدم. گداجوش نوعی کتریِ مسافرتی است و نام‌های دیگرش هم شامورتی و کَندوک است.
کسانی که اهلِ طبیعت‌گردی و کوه‌نوردی‌اند گداجوش را می‌شناسند.
واژۀ گداجوش به قیاسِ شیرجوش و قهوه‌جوش ساخته شده، و لابد وجهِ‌تسمیه‌اش هم این است که فقیرفقرا و گداها در چنین کتری‌ای آب می‌جوشانند.
گداجوش از لحاظِ ساخت‌ِ واژه با شیرجوش و قهوه‌‌جوش یک فرق دارد: در شیرجوش و قهوه‌جوش شیر و قهوه مفعول‌اند، اما در گداجوش گدا فاعل است.

دوشنبه ۱۴۰۳/۶/۵
#واژه‌شناسی
#استادبهروزصفرزاده
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

‍ ‍ ‍ ‍ #پیام‌صبح

‍ ‍ ای دوست !
در بامدادان
اواخر شهریور
فقط گل‌برگهای نازک و معطرِ لبخندت
می‌تواند
فاتح تقویم‌ها باشد
و رنگ‌ و آب بهار را
به دیوار زندگی‌ام بنشاند.
کمی
بی‌دلیل بخند!

#دکترعبدالرضا‌مدرس‌زاده

صبح‌تان نیکو،گل لبخندبرلبانتان شکوفا باد.
#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

هر که او را بیازارد مرا آزرده است

در فصل بیست‌ششم بندهشن می‌گوید که «مظهر هرمزد مرد اهلو است»:

u-sh gētīg daxshag mard ī ahlaw.

آنچه به عربی به آن مظهر می‌گویند معادلش در پهلوی دخشگ است، یعنی نشان. مرد اهلو یک معنایش انسان کامل است. این معنی را مخصوصاً ماریان موله معلوم کرده. امّا معنای عامترش مرد نیکوکار درستکار است که بر دین حق است. آن گاه می‌گوید «هر که به مرد اهلو نیکی کند یا او را بیازارد به هرمزد نیکی کرده و هرمزد را آزرده باشد.» عبارت در چاپ آقای پاکزاد چنین است:
kē mard ī ahlaw rāmēnēd ayāb bēshēd ēg-ish Ohrmazd rāmēnēd ayāb beshīd bawēd.

گویا مصحّحانی هم هستند که دانستن دستور زبان را در تصحیح متن ضروری ندانسته‌اند. -ش عامل جمله است و فعل پس از آن باید ماضی باشد، یعنی rāmēnīd، نه rāmēnēd. وانگهی عطف فعل ماضی و مضارع در این جمله آن طور که در چاپ آقای پاکزاد آمده چه توجیه دارد؟ این rāmēnīd bawēd و bēshīd bawēd همان ماضی التزامی است که نویسندۀ این سطور در مجلۀ ایرانشناسی دانشکدۀ ادبیّات دانشگاه تهران ساختش را روشن کرده. محتوای آن مقاله به نظر کسانی نادرست آمد. آن کسان نفهمیده بودند که در آن مقاله چه گفته شده.

در دنبالۀ متن از بهمن سخن گفته شده. مضمون کلّی آن عبارت این است که آشتی که در میان «گُند یزدان» و «گُند ایرانیان» است از¹ بهمن است. گُند یزدان، چنانکه واضح است، در لفظ همان جند الله یا نزدیک به آن است. دنبالۀ عبارت ذکری است از «گُند دیوان». حزب هم یعنی سپاه. بنابراین، حزب الله و حزب الشّیطان هم در معنی مانندند به این گُند یزدان و گُند دیوان. لابد می‌توان برای این تعابیر سابقۀ قدیمتری هم یافت. فعلاً یادآوری کنیم که احتمالاً در دوران ساسانیان نیز وقتی می‌خواسته‌اند به جنگ روم بروند، برادران حزب الله آمادۀ نبرد می‌شده‌اند.

۱. متن می‌گوید pad rāy، یعنی «برای» و معادل همین برایِ فارسی. این pad rāy و برای حرف اضافۀ کهنی نیست و راستش را بخواهید ساخت عجیب خلاف قاعده‌ای دارد.
#دکترسیداحمدرضا‌قائم‌مقامی
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

راهنمای نگارش برای گردآورندگان
فرهنگ عامه
استاد ابوالقاسم انجوی شیرازی
🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

من کارم را از ادبیات شروع کردم. جوانی بودم در آبادان که نمی‌گویم از دوران جوانی عاشق سینما بودم. خودخواهانه‌تر از این حرف‌ها، من از دورانی که جنینی بودم در شکم مادر عاشق سینما شدم. اولین‌بار که رفتم پشت دوربین، بدون این‌که از کسی آموخته باشم، دیدم این کار را بلدم. اولین داستانی که نوشتم، یکی از بهترین داستان‌های کوتاه ادبیات معاصر است. به‌هرحال من از ادبیات شروع کردم به این دلیل که ادبیات مهم‌ترین رکن فرهنگ ما بود با ریشه‌ای چند هزارساله در تاریخ ما. ما دیده‌ایم که مردم ایران شاید از سیاستمداران توقع بهبود اوضاع را نداشته‌اند، اما همیشه از شاعران و هنرمندان خود این توقع را داشته‌اند. این پدیده، ناشی از این نکته است که در این کشورها سیاستمداران کمتر توقعات مردم را برآورده می‌کنند و هنرمند موظف است این توقعات را برآورده کند.

برگرفته از کتاب «به روایت ناصر تقوایی» اثر احمد طالبی‌نژاد

🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

«استاد زرین‌کوب هم گاه کُپ‌می‌کرد»!

#دکتراحمدرضابهرامپورعمران

وصفِ بزرگانی هم‌چون استاد عبدالحسینِ زرین‌کوب را باید از قلم و زبانِ همتایانِ ایشان ازجمله استاد احمدِ مهدویِ دامغانی شنید؛* بزرگ‌مردی که پیش‌از سی‌سالگی آثاری هم‌چون «فلسفهٔ شعر یا تاریخِ تحولِ شعر و شاعری در ایران» (۱۳۲۳) و «دوقرن سکوت» را (۱۳۳۰) تالیف‌کرد.
هنوز نخستین آناتِ آشنایی‌ام را با شاعرانِ ایرانی از دریچه‌ای دل‌انگیز که قلمِ استاد در ماه‌های آغازینِ دانشجویی به‌رویم‌گشود، فراموش‌نکرده‌ام؛ آن‌گاه که با قلمِ سحرانگیز و درعینِ‌حال مستندشان با خیام و عطار و مولوی آشنا‌شدم. هنوز هم «با کاروانِ حلّهٔ» استاد همان حس‌و‌حال را در من برمی‌انگیزانَد. و سببِ‌ آن را باید در پشتوانهٔ پژوهشیِ آن قلمِ جاودانه ودجاودانه دانست.
سال‌ها با خود اندیشیده‌ام اگر قرارباشد از میانِ ادیبان و پژوهشگرانِ ادبیات در صد‌سالِ‌اخیر دوسه تن را برگزینم، آن‌‌ها کدام ‌اند؟ و مدت‌ها است که به این دو نامِ ارجمند رسیده‌‌ام: استاد زرین‌کوب و استاد شفیعیِ کدکنی. و دراین‌میان البته فراموش‌نمی‌‌کنم نام‌های درخشانی هم‌چون بهار، دهخدا، مینوی، فروزانفر، عباسِ اقبال، محجوب و دکترمحمدِ معین را؛ و نیز جایگاهِ دکتر براهنی و مسکوب و همانندانشان را در نقد و تحلیلِ ادبی از جهات و جوانبی دیگر. اما ازحیثِ گستردگی و تنوعِ پژوهش‌ها، میزانِ تأثیرگذاری و نیز صحّت و اصالت، به‌گمانم آثار استادان زرین‌کوب و شفیعیِ کدکنی در صدر می‌نشیند.

روزهای گذشته و در ایامِ محرّم مطلبی در فضای مجازی بسیار دیده‌شد: استاد ماهِ محرّم برای سخن‌رانی به مسجدی رفتند و تحتِ‌تأثیر رفتار و گفتارِ پیرمردی مؤمن و ساده‌دل قرارگرفتند؛ پیرمردی که از استاد قرعهٔ فالی تقاضاکردند. استاد فالی‌گرفتند و غزلی آمد که بیتِ مشهوری (که برخی شیفتگان معتقد اند اشاره‌ای به ماجرای کربلا دارد) در آن آمده:

رندانِ تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت

و استاد از این حسنِ تصادفِ شگفت‌انگیز، سخت متحیّر و متأثّر شدند و... .

جالب آن‌که جایی از این مطلب استاد زرین‌کوب به‌مناسبتی می‌گویند: «کُپ‌کردم»!**
دوستی این مطلب را برایم ارسال کرد و باآن‌که خود نیر تقریباً در جعلی‌بودنش تردیدی‌نداشت، به‌سببِ مشاهدهٔ آن در پایگاه‌های نسبتاً موثّق، نظرم را جویا‌ شد. هم محتوا و هم ساخت و بافت عبارات نشان می‌داد که کارِ شیادانِ فضای مجازی است. و ما‌الفضاء! فضایی که برخی از خودبزرگ‌بینان گاه شعر یا عبارتی از خود را به نامِ بزرگان می‌پراکنند و پس‌از مدتی خود یا کسان‌شان اصلاحیّه صادرمی‌کنند که این شعر یا عبارت، از شهریار و شاملو و سهراب یا شریعتی و سروش و فلانی نیست، بلکه از بهمانی است!
می‌گویند «دروغ از دور که می‌آید یک پایش می‌لنگد»! محتوا و عباراتِ این مطلب فریاد می‌‌زد من کجا و استاد زرین‌کوب کجا! آخر دروغ‌پردازِ ناشیِ بی‌کاره! استاد زرین‌کوب هم «کُپ‌می‌کرد»؟! نیز می‌گویند «دروغ‌ساز دروغ‌پرداز هم می‌خواهد»! و ماشاءالله خیلِ دروغ‌پردازانِ گاه ناآگاه!

این یادآوری نیز خالی از لطفی نیست. استاد در مقدمهٔ «پله‌پله‌ تا ملاقاتِ خدا» اشاره‌می‌کنند (نقلِ به‌مضمون) یکی از خوانندگان طیّ نامه‌ای گله‌مندانه یادآورشد چرا اثری نمی‌نویسید که زبانی همه‌فهم‌تر داشته‌باشد‌ تا خیلِ شیفتگانِ ادبیات و آثارتان، یعنی کسانی که احیاناً چندان توغّلی در متونِ کهن و دسترسی به منابع و اسناد ندارند نیز در کنارِ ادیبان، به‌قدرِ وسعِ خویش از آن بهره‌ببرند؟ و استاد در پاسخ ‌به خواستهٔ آن مخاطب «پله‌پله‌ تا ملاقاتِ خدا» را می‌نویسند. اثری که به‌رغمِ نگاه‌داشتنِ جانبِ مخاطبِ عام، هم‌چنان تاحدّی زبانی فاخر و بیانی ادیبانه دارد. اثری که امروز در زمرهٔ منابعِ مهمِ مولوی‌پژوهی است. این را گفتم تا گفته‌باشم با آن‌که ایشان این پژوهش را برای مخاطبِ عام نوشته‌اند اما سستی و ولنگاری در زبان و قلمِ ایشان دیده‌نمی‌شود.
به‌راستی چگونه می‌توان مطلبی چنین سست و ناتندرست را به استادی ادیب هم‌چون زرین‌کوب نسبت‌داد؟!


* «وفاتِ دکتر زرین‌کوب»، چاپ‌شده‌ در کتابِ: «مقالاتی در حدیثِ دیگران»، احمدِ مهدوی دامغانی، موسسهٔ نشرِ تیر، ۱۳۸۳، صص ۸۳_۷۶).
** «کُپ‌کردن»: در پرشِ با اسب از روی مانع، حالتِ اسبی را گویند که ناگهان می‌ایستد و گاه سوار را برزمین‌می‌زند.

🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…

نگارش دهم تا دوازدهم

‍ ‍ ‍ ‍ ‍

۲۴ شهریور سالروز درگذشت اوریانا فالاچی

روزنامه‌نگار، نویسنده و مصاحبه‌گر


نتایج علمی شگفت‌انگیزی دربارۀ نوشتاردرمانی

اشک‌هایم تبدیل به کلمات شده‌اند.

اوریانا فالاچی

آزمایش‌ها و تحقیقات زیادی در جهان انجام‌شده است که فواید نوشتاردرمانی را بر افزایش سلامت روانی و جسمانی به‌وضوح نشان می‌دهند.

نوشتاردرمانی برای کسانی که از شرایط دشوار زندگی رنج می‌بردند بسیار مناسب است. جملۀ معروفی با این مضمون هست که می‌گوید قلم از قرص قوی‌تر است.


محققان دو ویژگی را مشخص کرده‌اند که سلامتی بیشتر را پیش‌بینی می‌کند. استفاده تکراری‌تر از واژه‌های هیجانی مثبت (مثل خوب، شاد، عشق) و تعداد متعادلی از واژه‌های هیجانی منفی (مثل عصبانی، ضربه، زشت). 

فهرست بلندبالایی از این تحقیقات در حوزۀ نوشتار درمانی وجود دارد:

۱. طی یک پژوهش، شش هفته بعد از نوشتن پیاپی درباره رویدادهای پراسترس، مراجعه دانشجویان به مرکز بهداشت بسیار کمتر شده‌ بود.

۲. در یک دوره پنج‌ماهه بعد از نوشتن، کسانی که فقط درباره فواید حاصل از رویداد آسیب‌زا نوشتند، کمتر به درمانگاه‌ها مراجعه کردند.

معلوم شد که دیدن جنبه مثبت این رویدادها می‌تواند آزردگی کمتری ایجاد کند.

وقتی از نوشتن حرف می زنیم، منظورمان فقط نوشتن داستان یا رمان نیست، بلکه غرض نوشتن احساسات، تفکرات و تجربیاتی است که می توانند باعث شود تا مسائل را بهتر حل و فصل و تجزیه و تحلیل کنید.


منبع: کتاب نوشتاردرمانی

🌸🌸
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

Читать полностью…
Subscribe to a channel