6769
✓ تحلیل دروس همراه با کارگاه نوشتنها ✓ تولید متنهای همکاران و دانشآموزان ✓ نمونه سوال و طرح درس نگارش ✓ مطالب مرتبط با نگارش و نویسندگی https://t.me/joinchat/AAAAAE_DTFtS7eSeNt8xow ارتباط جهت ارسال متنهای تولیدی و مطالب مرتبط: @MaryamBehvandi
😍📚 یه کلیک تا دنیایی از مطالبی که ارزش خوندن دارن! 🌍💡
🧠 روانشناسی و تربیت کودک
📖 ادبیات، شعر و دنیای کلمات
🌍 زبانهای خارجی
🎓 منابع درسی و کنکوری
🎬 فیلمهای آموزشی و محتوای کاربردی
💼 فرصتهای شغلی و مطالب مفید
💎 همه این حوزهها، در یک فولدر برای کشف چیزهای تازه و یادگیری بیشتر!
فولدر رو به تلگرامت اضافه کن! 👇
🔗 /channel/addlist/hMxSGnbtONozNzg0
روی لینک بزن و گزینه ADD رو انتخاب کن و فولدر رو به تلگرامت اضافه کن! 📂✨
🌱 شاید بین این همه محتوا، چیزی پیدا کنی که مسیر یادگیریت رو تغییر بده! 💚
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🔴بانک نمونه سوالات و جزوه های آموزشی آزمون صلاحیت حرفهای روانشناسان
👇👇👇
/channel/rooeen_ravan
استادم برام بورس تحصیلی گرفت. نرفتم. مردای زیادی اومدن و رفتن که پدرم آرزو داشت با یکیشون ازدواج کنم. آدمهای خوبی بودن. صبر کردم. به پدرم گفتم: آدم دلش که دروازه نیست، یه عده آدم بیان و برن. من این دروازه رو به اسم علی کردم. کسی رو به زور توش راه نده! گفت: اگه نیاد، اگه نخواد، اگه عوض شده باشه! اگه اونی نباشه که توی نوجوونیت فکر میکردی؟ گفتم: بذار بهم ثابت شه، بعد!
حالا علی وقتشه که ثابت کنی. تو که شکنجه و جنگو، دووم آوردی، حتما میتونی مادرتو قانع کنی که خوشبختیت با منه.
هیچ مادری بدبختی بچهشو نمیخواد! اینجا سه نفر قربانی میشن. من، تو، ریحانه! بهش بگو یا بذار من بگم!
علی گفت: سوار شو! خودت بهش بگو! دوست دارم ببینم چه جوابی میده.
گفتم: تو برای من نمیجنگی؟ برای همه جنگیدی؟ برای من نه؟
گفت: برای تو تا قیامت میجنگم. اما جنگ با مادری که داره میمیره، نه! بدون کنارت وایمیسم. بهم تکیه کن. اما حالشو بد نکن. میفهمی؟
به خانهشان رسیدیم. اول ریحانه را دیدم. مؤدبانه سلام کرد و گفت: خانم جان حالش خوب نیست. دکتر اومده.
علی سراسیمه به اتاق مادرش دوید.
ریحانه معذب بود. گفت: میدونم چی شده. بهتون حق میدم. نمیخوام زن مردی بشم که یه عمر با فکر یه زن دیگه زندگی میکنه! مادرم زود مرد. خاله منو بزرگ کرد. من و علی مثل خواهر و برادر بزرگ شدیم. جور دیگهای بهش نگاه نکردم. خاله عاشق خواهرش بود. خیلی دلش میخواد با عروس کردن دخترش، اینو بهش نشون بده. اما من مریضی قلبی دارم. بچهدار نمیشم. خاله میدونه.
گفتم: فقط یه سوال! عاشق علی هستی؟ ما دو تا زنیم راست بگو! تو میدونی من به خاطرش تا کجا رفتم. تو هم میرفتی؟
گفت: راستش نه! علی همیشه دور بوده. هیچوقت نشناختمش. هیچوقت دلم براش تنگ نشد. ما حتی یه کلمه نداریم با هم حرف بزنیم. هیچی!...
.
🔻#فصل_25
🔹دلم میخواست ریحانه را در آغوش بگیرم. به نظرم او هم طفلکی بود!
علی آمد.
- دکتر میگه مامان تا صبح نمیمونه.
به دیوار تکیه داد. حس کردم در حال افتادن است. خواستم دستش را بگیرم که نیفتد. ریحانه یک صندلی برایش گذاشت.
گفت: علی آقا خودت میدونی مادرت عاشقته. حالا که داره میره، یه لحظه از کنارش جدا نشو! بذار دستش تو دستت باشه و بره.
علی با درماندگی به من نگاه کرد. تا حالا چنین یأسی را در نگاهش ندیده بودم. فکری به ذهنم رسید. شاید احمقانه بود. اما تنها فکری بود که ذهنم را اشغال کرده بود.
گفتم: تنها آرزوی مادرت، دیدن عقد پسرشه. اینجوری راحت میره. پس معطل چی هستین؟ میگین تا صبح بیشتر نیست. پس یه عاقد خبر کنین!
علی و ریحانه طوری به من نگاه میکردند که انگار دیوانه شدهام!
گفتم: حسشو میدونم. مادرت عذاب میکشه اگه اینجوری بره! شما دو تا امشب، یه عقد صوری کنین! فقط دستتونو تو دست هم ببینه. یه عاقد و چند تا شاهد میخوایم. یکیش آقای دکتر. چند نفرم از همسایهها بیارین! زود باشین!
صدای نفس کشیدن سخت مادرش را میشنیدیم. داشت مبارزه میکرد. خودش نخواسته بود این لحظههای آخر بیمارستان برود. میخواست در خانه بمیرد.
علی گفته بود که این خانهی نقلی جدید مال مادربزرگش بود. همانجا که مادرش عقد کرده بود. علی را حامله شده و بهدنیا آورده بود.
دکتر حرف مرا تایید کرد. علی و ریحانه گیج شده بودند. دنبال شناسنامههایشان دویدند. دکتر به دوست علی که عاقد بود زنگ زد. فقط من هیچکاری نداشتم. جز شمردن نفسهای زن زیبایی که علی را به دنیا آورده بود. از خدا خواستم تا عقد تمام نشده، مادر علی را نبرد.
علی داشت وضو میگرفت. در دستشویی باز بود. درآینه، مرا دید. خواست لبخند بزند. نتوانست. بغض امانش نداد. نمیخواستم در آغوشش بگیرم. آن لحظه نه! فقط گفتم: قوی باش قهرمان! خودت یه روز گفتی اگه قراره بازی کنی، خوب بازی کن! من کنارتم. تو همیشه پیک الهی منی.
گفت: برات چیکار کردم؟ گذاشتم تو تنور بمونی!
گفتم: اگه ماه پیشونی دودی عاشق باشه، میدونه پهلوونش بالاخره میاد. بذار مادرت با دل آروم بره.
گفت: میدونی که میام!
گفتم: چه موهای به هم ریختهای! دستم را زیر آب بردم و گندمزار طلا را مرتب کردم. حس مادری را داشتم که پسرش را به حجله میفرستاد. آن لحظه، علی خود عشق بود. پدرم بود، برادرم، معشوقم، حتی پسرم بود.
دستم را بوسید و پیشانیاش را روی دستم گذاشت...
هر دو میدانستیم که تا چند لحظهی دیگر به هم محرم نخواهیم بود. در آن لحظات من دیگر محرمیت نمیخواستم.
ریحانه با چادر سفیدش رسید. علی دستم را فشرد و رفت. همه در اتاق مادر علی...
فقط من بیرون بودم. صدای عاقد... دوشیزهی مکرمه آیا وکیلم؟...
ریحانه بله را گفت. علی هم...
صدای تبریک...
حس کردم در تنورم. میسوزم.
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
کتاب پستچی
چیستا یثربی:
🔻#فصل_21
🔹بعضی وقتها هزاران حرف در سینه داری، هزاران بغض در گلو، تمام رگهای تنت تیر میکشد که فریاد کنی، اما هیچ کلامی پیدا نمیکنی!
آنلحظه که حاج اکبر حرف میزد، صدایش از جای دوری به گوشم میرسید. از سرزمینی دور، گلها و سبزههای خونی، سه سال دویدن من میان قبر محسن و کوچه علی و آن گورستان پشت پادگان که با هم وضو گرفتیم.
کار، بی خوابی، نوشتن، رد شدن آثارت و هیولایی به نام سانسور، که کم کم یادت میدهد یک قیچی برداری، گیسوانت را قیچی کنی، دوست داشتنت را قیچی کنی، تمام احساسات انسانیات را قیچی کنی تا دیگر چیزی برای قیچی کردن آنها باقی نماند و آنوقت دیگر شبیه خودت نیستی. شبیه هیچ چیز نیستی!
اگر امید و عشق علی نبود، من هم مثل خیلیهای دیگر، کودکی دلم را کنار زبالهها گذاشته بودم. اما شور عشق، آدم را از خیلی چیزها محافظت میکند و من دوام آوردم.
حاج اکبر که متوجه حال بد من شد، دستهای نامه از جیبش در آورد و گفت: حلالم کن خواهر! اون هر شب نامه مینوشت. نگرانت بود. تو خواب اسمتو میگفت. خیلی از نامه ها وسط راه گم شد. اما اینا رو نگه داشتم. بهت ندادم، چون فکر کردم زخم کهنه رو باز نکنم. نمیدونستم هنوز پاش وایسادی!
با دست لرزان بسته را گرفتم. بوی خاک میداد و شکوفه. بوی خون میداد و عشق و علی.
تمام این سه سال که من سحرها رو با گریه دعا میخوندم، اونم به یاد من بود؟ حتی زیر آتیش؟
گفتم: حاج اکبر! نمیدونم عاشق شدی یا نه! اما چطور فکر کردی فراموشش میکنم؟ اونم با حرف و تهدید حاجی! پام بسته بود که بیام اونجا، دستم بسته بود، دلم کفتر اهلی لحظه به لحظهش بود. الان بیدار میشه، الان وضو میگیره، الان اسلحهشو تمیز میکنه. حالا به ابرا نگاه میکنه و یاد من میوفته که عاشق ابرم! ساعت اتاقمو رو وقت بوسنی گذاشته بودم که وقتی نماز میخونه بدونم. تو چه میدونی من چه کشیدم. حالا کیو باید ببخشم؟
گفت: منو!
گفتم: تو، حاجی، همهتون هر چی باید از من بگیرید گرفتید. حالا فقط یه چیز جاش میخوام. کجاست؟ سرش را زیر انداخت.
- آسون نیست خواهر.
گفتم: سختترشو تحمل کردم و نمردم. میگی پاش وایسادی! خنده داره! پای دنیا وایمیسم، پای اون وایمیسم! بگو حاج اکبر!...
- چهار ماه پیش همه برگشتن. مادرش مریضه. سرطان، دو ماه پیش خونه رو فروخت واسه خرج درمون مادرش. به مالک جدید گفتن بگو دوساله. شاید نمیخواست حتی دوستاش و حاجی پیداش کنن. مادرش خیلی بدحاله. هر روز بغلش میکنه میبره شیمی درمانی. اما دکترا قطع امید کردن. میگن خیلی دیره.
کاغذی تاخورده از جیبش درآورد. گفت: بی اجازه دارم آدرسو میدم. این شاید یه کم گناهامو سبک کنه برای نامهها. اما برای دروغی که بهت گفتن، مجبور بودیم! خدا همهمونو ببخشه.
🔻#فصل_22
🔹سر کوچه اقاقیا ایستاده بودم. همینجا بود. پلاک سه. یک آپارتمان قدیمی. آنقدر ساکت که انگار عکس یک کتاب کودک بود. از آن خانه کسی بیرون نمیآمد! قلبم انگار در زد و در باز شد. اول پشتش به من بود. داخل رفت، مادرش را روی ویلچر بیرون آورد.
از آن زن قد بلند مو طلایی، موجودی دردمند و مچاله مانده بود. چادر سفیدی بر سر، به جای گیسوان بور، فرق سرش می درخشید. ابرو و گیسوانش ریخته بود و معلوم بود که درد میکشد.
دلم آتش گرفت. خواستم بروم استخوانهای دردمندش را ببوسم. علی روی مادرش را با پتو پوشاند، همان پیک الهی بود. فرقی نکرده بود. شاید کمی آفتاب سوخته و چهارشانهتر. بوی گندمزار موهایش کوچه را پر کرد. اما رنج عظیمی که میکشید، کلاغها را به فریاد واداشت.
پشت خانهای پناه گرفتم. مطمئن نبودم که وقت مناسبی برای دیدار باشد. خدایا کاش مرا نمیدید و رد میشد اما دید!
یک لحظه ایستاد. میخواست نفسش را آزاد کند. حالش از من بهتر نبود. دیگر برای گریز دیر شده بود.
سلام دادم. اول به مادرش و بعد به او. مادرش با دیدن من ناله کرد. حتی جان نداشت فریاد بزند. بیقرار شد. پتو از روی پایش افتاد. علی خم شد. آهسته به مادرش گفت: فقط یه دقیقه!
مادرش را در پتو پوشاند و به سمت من آمد. ضد نور ایستاده بود. نگاتیو تمام قهرمانان جهان، مقابلم بود. چند لحظه به سنگینی یک قرن گذشت. هیچکدام نمیدانستیم چه بگوییم. ناگهان یاد روز محرمیت در پادگان افتادم، گفتم:دست بدیم؟ دستش را جلو آورد. روی دستش جای سوختگی بود. دستم را گرفت. گرم و پر محبت. اما سریع رها کرد.
گفت: خیلی دیر فهمیدم بهت دروغ گفتن! با حاجی دعوام شد. گفت اگه نمیگفتیم دختره ولکن نبود، میومد بوسنی. واسه اینکه کنارت باشه، خودشو به کشتن میداد! حاجی از سرسختیت میترسید. دروغ مصلحتی گفت که جونتو نجات بده.
گفتم: اون تو رو میخواست. نه منو کنار تو!
گفت: فکر میکردم باهام قهری. وسط عملیات بودم. نمیتونستم برگردم. هر شب برات نامه میدادم. ولی..
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#خاطرهنگاری
ویادی از دکتر مرتضی کاخی
✍️به قلم
#دکتربهرامپروینگنابادی
دوم شهریور شصت و نُه، بعد از بازگشت از مراسم تدفین استاد خانلری با زنده یاد اخوان ثالث تماس گرفتم. گزارشی دادم و گفتم دوشنبه مجلس ختم در مسجد حجت بن الحسن است. گفت: «خبر دارم و قرار شده دکتر کاخی جوری بیاید دنبال من، که به ثواب مجلس برسیم. شما هم باشید که بعدش با کاخی آشنایتان کنم.»
متأسفانه در همان مجلس حیرت زده خبر درگذشت اخوان را شنیدیم و"انگار در من گریه میکرد ابر".
سال بعد در پایان مراسم سالگرد نزد دکتر کاخی رفتم، خودم را معرفی کردم و ماوقع را گفتم. یا سرشلوغ بود و یا حوصله نداشت.
در نهایت ادب سرسنگین بود و سالهای بعد هم در منزل استاد شفیعی کدکنی، چند باری به هم رسیدیم سلام و علیکی محترمانه بود تا سال نود و سه که رفتیم اصفهان برای بزرگداشت اخوان ثالث.
در راه و نیز شب در هتل" از خراسان گفتیم و اخوان و شعر خواندیم و پندارم اشکی نیز افشاندیم".
بعد از این مراسم "شدم محرم دلش و در حرم یار بماندم".
باید هر هفته سری میزدم از عصر تا نیمه شب و گاه" تا ساحل سیمگون سحرگاهان رفتن".
در هنگام بیماریام نشان داد عجب رفیق شفیقی است. آن وقت فهمیدم که چرا عباس کیارستمی آنقدر دوستش دارد و امین میشماردش.
در گذشت کیا رستمی بدترین ضربۀ روحی به او بود. مات و مبهوت زنگ زد که فردا بیا ولی تشییع جنازه نمیرویم چون نمیتوانم باور کنم. وقتی رفتم منزلش گفت: " اگر فردا من هم مثل عباس بروم، آن دوست قدیمیام چه میکند؟ یا اگر او برود... که ناگهان رویش را به دیوار کرد و بغضش ترکید.
یاد خاطرۀ کیارستمی از دیدن حمیدی شیرازی در لندن و گریه رو به دیوار کاخی افتادم. بعد از آن کوشیدم دو دوست را به هم برسانم اما سعایت حاسدان، برزخی بین آنها حائل کرده بود که
"آن کردهها به کار نیامد".
تا اینکه جراحی غده در شکم پیش آمد و یکی دو بیماری کوچک و کوچ به مشهد.
هفتۀ پیش که با او تماس گرفتم جدی و صمیمی صحبت کرد انگار همان کاخی قدرتمند قدیم است.
از صدایش معلوم بود حال جسمش خوب است اما خسته از روزگار و چونان "غریبی آشنا".
با شادی آرزو کردم مرتضی کاخی، دیپلمات کاردان و ادیبِ شعرشناسِ تیزهوش، دوباره برایم از پراگ بگوید و لندن، از خدمتگزار تخت طاووس، از کیارستمی و اخوان و شفیعی، از نقش پُررنگش در قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر و با صدای بلند بخواند:
"باری تو بمانی و نکو نام تو ماند."
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
🥘 به مناسبت روز جهانی غذا
🔥 واژههای آشنا، واژههای فراموششده
به واژگان ذهنی یا ذخیرهٔ واژههایی که در ذهن دارید، رجوع کنید و سریع بگویید ظرف خوراکپزی شکمدار یا با قسمت پایینیِ گشادتر از دهانه را چه مینامیم؟
احتمالاً نام بردن از «دیگ» نباید دشوار باشد. دیگ، که در اندازهای کوچکتر «دیگچه» خوانده میشود، در انواع گِلی و مسی و فلزی برای پخت غذا بهکار میرفته و برای گرم کردن و نگهداری آب گرمابهها هم از آن استفاده میشده است.
در دهههای اخیر نیز این اصطلاح برای اشاره به نوعی محفظهٔ بزرگ صنعتی بهکار رفته است؛ مانند «دیگ بخار» و «دیگ شوفاژ».
اما، در زبان فارسی، برای شکل دیگری از آن، یعنی ظرفی با دهانهٔ فراختر از شکم نیز اصطلاحاتی بوده که اکنون فراموش شده است. در فرهنگها، دستکم در تعریف دو واژه، بهروشنی به این ویژگی اشاره شده است: «تیان» و «پاتیل». «تیان» از جنس مس یا مفرغ بوده و در پخت آش و حلوا و نیز گرم کردن آب حمام کاربرد داشته است؛ البته دیگ حمام را هم تیان خواندهاند. «پاتیل» یا «پاتله» نیز از جنس مس بوده و برای پخت آش و چغندر و فرنی از آن استفاده شده است. بهجز این دو، دو واژهٔ دیگر هم برای مفهوم «دیگ دهانهگشاد» در منابع ضبط شده است: «تنجیر» یا، معرب آن، «طنجره» و «لَوید»، که شاید ریشهای یونانی داشته باشد.
🔹امروزه واژهٔ تنجره در ترکی استانبولی بهمعنای «تابه» بهکار میرود.
#آشپزی
#واژه_شناسی
#گروه_واژه_گزینی_فرهنگستان_زبان_و_ادب_فارسی
برگرفته از کانال
چشموچراغ
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
هلن کلر و خطوط نامرئی
«صبح روزی که برای اولین بار معنای لغت «عشق» را پرسیدم خوب به خاطر دارم، و آن هنگامی بود که دامنهٔ معلومات معنویام چندان وسیع نبود. آن روز چند عدد گل بنفشهٔ زودرسی که در باغ یافته بودم برای معلمم آوردم. او خواست مرا ببوسد اما من جز مادرم دوست نداشتم کسی مرا ببوسد. میس سولیوان با نرمی مرا در آغوش گرفت و در دستهایم هجی کرد: «من هلن را دوست میدارم.»
پرسیدم: «دوست داشتن یعنی چه؟»
مرا بیشتر به خودش چسبانده و به قلبم که برای اولین بار ضربانش را احساس میکردم اشاره کرد و گفت: «اینجاست» کلمات وی مرا سخت به حیرت انداخت. زیرا هنوز آن وقت تا چیزی را لمس نمیکردم نمیفهمیدم.
گلهای بنفشه را که در دست داشت بوییدم و نیمی با کلمات و نیمی بهکمک اشاره از او پرسیدم: «آیا عشق زیبایی گلهاست؟» معلم جواب داد: «نه».
دوباره به فکر فرو رفتم. آفتاب گرم بر ما میتابید.
به سمتی که حرارت از آن میتابید اشاره کرده پرسیدم: «این عشق نیست؟»
به نظرم میآمد از خورشید که حرارتش موجب رشد اشیاء است چیزی زیباتر نیست. اما میس سولیوان سرش را به علامت نفی تکان داد و من سخت در شگفتی افتادم. به نظرم چقدر عجیب بود که معلمم نمیتواند عشق را به من بنمایاند.
یکی دو روز بعد... خورشید آن روز زیر ابر پنهان بود و رگبارهای مختصری هم باریده بود اما ناگهان آفتاب با تمام شکوه و قدرتش، آفتاب جنوب؛ پدیدار شد.
دوباره از معلمم پرسیدم: «این عشق نیست؟»
وی جواب داد: «عشق مانند ابرهایی است که مدتی پیش قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید در آسمان بود.» بعد به کمک کلمات آسانی که در آن وقت نمیتوانستم بفهمم برایم اینطور شرح داد: «ابرها را نمیتوانی لمس کنی، اما باران را میتوانی با حس لامسه احساس کنی و خوب میدانی که گلها و زمین تشنه بعد از یک روز خشک و گرم، تا چه اندازه از باران خوشحال میشوند. عشق را هم نمیتوان لمس کرد ولی لطف و شیرینی که به هر چیز میدهد میشود احساس کرد. بدون محبت نمیتوان خوشحال بود و نمیتوان بازی کرد.»
ناگهان آن حقیقت دلانگیز در مغزم روشن شد و حس کردم که خطوطی نامرئی روح مرا با سایرین مرتبط ساخته است.»
داستان زندگی من
هلن کلر
ترجمه ثمینهٔ پیرنظر(باغچهبان)
نشر علم، ۱۳۹۹
ص ۴۳ تا ۴۵
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#نگارش۱
#نوشتههای_ذهنی
#جانشینسازی
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
یادمان ناصر تقوایی
به قول گلستان همه می میرند. اما مرگ بعضی ها فرق دارد. بعضی مرگ ها تراژیک اند. تراژدی این است که تقوایی باید همان روزی از دنیا برود که مهرجویی از دنیا رفت. مهرجویی با کاردی در گلو به قتل رسید و تقوایی با بغضی در گلو و اندوهی تلخ برای همه بی مهری ها و سختی هایی که کشید و رنج هایی که در این سال های نومیدی برد. دریغ از تقوایی و فیلم هایش. روحت شاد استاد.
همراه ما باشید در⤵️
«گالری مطالب ناب ادبی»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
«برای نوشتن بیخودی دنبال موضوع خوب نگردین. موضوعا همه خوبن. موضوع بد اصلاً وجود نداره. نویسندهی بد زیاده.»
🎬: کاغذ بیخط؛ ناصر تقوایی- ۱۳۸۰.
پلآن
۲۲ مهر سالگرد درگذشت ناصر تقوایی
فیلمساز، کارگردان و نویسندهی شهیر ایرانی، خالق «کاغذ بیخط» و «ناخدا خورشید»
همراه ما باشید در ⤵️
«نگارش دهم تا دوازدهم»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#گفتوگو
ـ پس از دهسالگی شروع کردید به عکاسی؟
ـ بله، من کلاس هفتم که بودم برایم دوربین خریدند. یک دوربین قوطی عکاسی آگفا. دوربین را سه تومان خریده بودند و هر رُل فیلم هم هشت قران بود. بعد هم چون هشت قران آنوقت زیاد بود، هشت قران پول، یک هفته پول جیبی من بود. روزی یک قران پول جیبی داشتم دیگر. خیلی بود. دوازده شاهیاش را میدادم برای یک سیر نانخامهای. یک سیر نانخامهای دوازده شاهی بود آنوقت. آره، تازه در شیراز اصلاً «سیر» نبود، «نِمّه» بود که یک برابر و نیم سیر بود. سیر شانزده مثقال بود. نِمّه ۲۴ مثقال بود. اینها قیمتهای آنوقت است دیگر.
بعد شیشهی عکاسی میخریدم که دانهدانه توی همان گنجهی اتاقم تاریکخانه درست کرده بودم، و توی تشتک هم همانجا عکسهایی را که میگرفتم، ظاهر و ثابت میکردم. توی قید هم کاغذ را میگذاشتم و میبستم و شیشه را میگذاشتی روی کاغذ و قیدش را هم میبستی و میبردی بَرِ آفتاب.
سه چهار دقیقه صبر میکردی و میآوردی و عکس را ثابت میکردی.
از کتاب «از روزگار رفته»
یک گفتوگو از حسن فیاد با #ابراهیمگلستان
نشر ثالث
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
در ما
نه چشمداشتی بود
نه ترسی
نه امیدی
فقط آرزوی دوردستی بود ...
#ابراهیمگلستان
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
غلط مشهور
به واژهها و تعبیرهایی گفته میشود که برخلاف قواعد درست زبان رواج یافتهاند؛ مانند به کار بردن تنوین عربی بر واژههای فارسی: گاها، ناچارا، تلفنی عرض شد و ...
امثال و حکم
سید حسین معصومی
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
گاج سرنامی است از «گروهِ آموزشیِ جوکار».
اگر بنیانگذارانِ این مؤسسۀ فرهنگی قدم رنجه میکردند و سری به فرهنگهای فارسی میزدند، احتمالاً از انتخابِ چنین نامی برای مؤسسهشان منصرف میشدند.
گاج به معنیِ «لوچ» و «دوبین» است:
اُخاُخی برداشتی ای گیجِ گاج/
تا که کالای بدت یابد رواج
مولوی
مثنوی، دفترِ ۴، بیتِ ۲۰۸۶
#نامشناسی
#استادبهروزصفرزاده
همراه ما باشید در ⤵️
«نگارش دهم تا دوازدهم»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
در اتاقی که بهاندازهی یک تنهاییست
دل من
که بهاندازهی یک عشقست
بهبهانههای سادهی خوشبختی خود مینگرد
بهزوال زیبای گلها در گلدان
بهنهالی که تو در باغچهی خانهمان کاشتهای
و بهآواز قناریها
که بهاندازهی یک پنجره میخوانند...
#فروغفرخزاد
«تولّدی دیگر»
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
همراه ما باشید در ⤵️
«نگارش دهم تا دوازدهم»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
کسرهآرایی
کسرهآرایی یعنی پشتِسرِهم آوردنِ چند کسرۀ اضافه. معمولاً آن را تتابعِ اضافات مینامند و ناپسند میشمارندش. من آن را کسرهآرایی مینامم و ناپسند هم نمیشمارمش.
مثال از حافظ:
دودِ آهِ سینۀ نالانِ من
سوخت این افسردگانِ خام را
مَحرمِ رازِ دلِ شیدایِ خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
از رهگذرِ خاکِ سرِ کویِ شما بود
هر نافه که در دستِ نسیمِ سحر افتاد
ظِلِ ممدودِ خمِ زلفِ توام بر سر باد
کاندر این سایه قرارِ دلِ شیدا باشد
چیست این سقفِ بلندِ سادۀ بسیارنقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
به حاجبِ درِ خلوتسرایِ خاص بگو
فلان ز گوشهنشینانِ خاکِ درگهِ ماست
چرا نه در پیِ عزمِ دیارِ خود باشم
چرا نه خاکِ سرِ کویِ یارِ خود باشم
مثال از مولوی:
رو سر بنِهْ به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
از همه اوهام و تصویراتْ دور
نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور
#استادبهروزصفرزاده
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✾ٖٖٖٖٓुؔ•💜✾ٖٖٖٖٓुؔ
🔻🔻در تلگرام:
نگارش دهم تا دوازدهم(نکاتی در مورد نگارش و نویسندگی . . .)
🆔@negareshe10
گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی
🆔@GaleryeTasavireAdabi
نوازش روح، دنیایی از همه رنگ . . .
🆔@Navazesh_e_rooh
🔻🔻در ایتا:
ادبیات برتر
https://eitaa.com/joinchat/772212178Cfe078319f3
نوازش روح(دنیایی از همه رنگ)
https://eitaa.com/joinchat/2035222081C326547597e
همراه ما باشید🌹
✾ٖٖٖٖٓुؔ•💜✾ٖٖٖٖٓुؔ
گفتم: گذشته رو ول کن علی جان. یه عمر وقت داریم راجع بهش حرف بزنیم. الان دیگه هیچی و هیچکس تو دنیا نمیتونه ما رو از هم جدا کنه. خودم کنیزی مادرتو میکنم. مثل مادر خودم دوسش دارم. اکبر که نشونیتو بهم داد گفتم: ای علی گریز پا، بهترین جنگجو هم که باشی، این بار من از تو بهترم!
به دیوار تکیه داد، نالههای مادرش به گریه رسیده بود. گفت: میبینی. همه چی عوض شده! دارم از دستش میدم! تقصیر منه. جوونیشو برام گذاشت. عروسی نکرد، تنهاش گذاشتم...
چشمهایش پر از اشک بود، به من نگاه نمیکرد. دستم را روی شانهاش گذاشتم.
لرزید. گفت: باید حرف بزنیم عزیزم. عصر سرِ قبر محسن.
گفتم: خیر باشه.
گفت: ماه پیشونی تنوری. چقدر دلم برات تنگه. چقدررررر...
اگه میدونستی!...
🔻#فصل_23
🔹او آن سوی قبر نشسته بود و من این سوی قبر. باز هم باران میآمد.
گفتم: چرا تو هر وقت میخوای یه چیز مهمی بهم بگی، بارون میاد؟
گفت: برای اینکه بیای زیر چتر من!
بلند شدم. همان چتر سیاهش بود که کوچهها را عاشقانه با هم رفته بودیم. باران، بوی گندمزار در قبرستان راه انداخته بود.
گفتم: هوس نان کردم. همهش تقصیر موهای توست.
کمی نزدیکتر شد. شانههایمان به هم خورد.
گفت: صبح که تو کوچه دیدمت؛ چقدر دلم میخواست دستاتو بگیرم تو دستم. حست کنم. جلوت زانو بزنم و عذر بخوام، که چرا زودتر نیامدم.
گفتم: خب منم دلم میخواست بغلت کنم، اما روم نشد.
گفت: منم همینطور. مادر اونجا بود. تو رو دید، حالش بد شد. تا عصرگریه کرد. میدونم که میفهمی.
گفتم: چرا از من اونقدر بدش میاد؟ من عاشق پسرشم!
گفت: فکر میکنه تو باعث شدی حاجی منو پیدا کنه و بفرسته اونور. اما حاجی نشونی منو داشت. حتی تماس گرفته بود. میدونستم چه پیشنهادی داره. خودم قبول کردم. اون شبم از کمیته، خودم به حاجی زنگ زدم. تقصیر تو نبود! من راهمو انتخاب کرده بودم.
گفتم: چه راهی؟
گفت: دانشجوی عمران بودم، ول کردم. وقتی تو اداره پست پام میلنگید، تازه انصراف داده بودم. فکر نکن میخواستم قهرمان شم. میخواستم تا آخرعمر، به اونایی کمک کنم که هیچکسو ندارن.
- من چی؟ سه سال دوری. فقط نامه! نامههات پر از عشقه. اما وقتی از بوسنی برگشتی حتی یه سرم بهم نزدی!
طوری نگاهم کرد انگار شبهای طولانی را گریه کرده بود. میشد در چشمهایش غرق شد و مرد.
گفت: از کجا میدونی؟ از دانشگات تا رادیو، هرجا که میرفتی، دنبالت بودم. میون مردم گم میشدم تا پیدام نکنی! وقتی برگشتم اول رفتم پابوس مادر. بعد تا صبح پشت درخونه شما نشستم. صبح قایم شدم. دیدمت. غمگین بودی ماه پیشونی. میخواستم همونجا بغلت کنم و از خدا بخوام من و تو رو باهم غیب کنه!
برای مرد ابراز عشق خیلی سخته. ولی بهت میگم چیستا. اولین و آخرین کسی هستی که دلم زمینگیرت شد. حالا اگه همه عمرمم تنها باشم، عشقی که تو بهم دادی، برام کافیه.
سرم را روی شانهاش گذاشتم. چتر را کنار گذاشت، باران مهربان بود و شانهاش مهربانتر.
گفتم: دوستت دارم علی.
گفت: منم دوستت دارم چیستا. خندههاتو. خودتو. غمتو. بچگیتو؛ صبرتو. عشق معصومتو به یه پستچی که حتی نمیشناختیش! و بهخاطرش هر روز به خودت نامه میدادی.
گفتم: پس چرا اونروز جلوی درخونهمون نیومدی بغلم کنی؟
گفت: چون نمیشد!
دستم را محکم در دستش گرفت، گاهی اون چیزی که بخوای نمیشه. مادرم داره میمیره. بهش گفتم نوکرتم. کم گذاشتم برات. میخوای ببرمت حج که همیشه آرزو داشتی؟ گفت: حج من خطبهی عقد تو وریحانه ست. اگه میخوای راحت برم، بذار عقد شما دوتا رو ببینم!
دستم در دستش یخ زد. دست او هم. زمستان شد...
🔻#فصل_24
🔹نسل من به همه چیز عادت داشت. جنگ، بمباران، موشکباران، سرما؛ سهمیهبندی نفت و خوراکی، تاریکی شبانه، قطع گاز، ترس و هر چیز دیگر...
نسل من به "نه" شنیدن عادت داشت. اگر میخواستم جا خالی کنم، پس باید همه کارتهایم را بازی میکردم و بعد میباختم.
نسل من به مخالفت بزرگانش عادت داشت و نسل من جنگیدن را یاد گرفته بود. حتی اگر قرار بود بمیری، باید اول جنگیده باشی.
به علی گفتم: منو ببر پیش مامانت!
چشمانش پلنگ وحشی شد: مگه ممکنه؟ از صبح تا حالا که دیدت، داره گریه میکنه. نمیخوام حالش بدتر شه.
گفتم: ببین علی. سه سال توی بیخبری منتظرت موندم. یک لحظهام امیدمو از دست ندادم. همین امید منو زنده نگه داشت. اتفاقای زیادی اینجا افتاد.
من از طرف روزنامه برای گزارش کتاب رفتم ایتالیا. میتونستم اونجا بمونم. اما نموندم. من عاشق اینجام و مرید مردا و زنایی که به خاطر این خاک جنگیدن.
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
«ماست مالی کردن»
کنایه از لاپوشانی کردن و سرسری از کنار مسئلهای گذشتن است، یعنی به جای آنکه مشکلی را ریشهای و اصولی حل کنیم، تنها ظاهر آن را بیاراییم و سر و ته قضیه را به هم بیاوریم...
امثال و حکم
سید حسین معصومی
انتشارات کوروش چاپ
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
۲۲ مهر زادروز جواد مجابی
شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و هنرهای تجسمی، نقاش، طنزپرداز و روزنامهنگار
ذهن خلاق، در رویارویی با وقایع و واقعیتهای پیرامون، درست عین دوربین عکاسی عمل نمیکند که بازنمای اجباری موضوع روبه رویش باشد بلکه دوربینی خاص است که منظرهای کمابیش مشابه به دست میدهد. مانند اشعه لیزر، رگ و پی وجود را میشکافد تا به ماورای دیدنیها نفوذ کند و در بیشتر مواقع این دوربین به جهان خارج از خود بیاعتناست و تنها عکس سیستم درونی خود را بازتاب میدهد.
به هر حال اطلاق لفظ دوربین به ذهن و دست چندان دقیق نیست بلکه داستان یک نویسنده، عکسی خاص و دید مختص خود او را از منظرههای همگانی نشان میدهد. به نظر میرسد تعبیر طراحی از یک منظره و نقاشی کردن یک موقعیت موجود، به کارکرد داستان نویسی نزدیکتر باشد تا عکس گرفتن از واقعیت. داستان برتر در زمانه ما، میل کرده است به ساختاری که زیر پوسته واقع نمای خودلایههایی از آینده نگری انسانی را به جنبش دربیاورد و اندیشه روز آمد میباید چون استخوانی رگ و پی تخیل فردی و گوشت و پوست زندگی را استوار نگه دارد.
دید آزمودهٔ هنرمند و تخیل هوشمندانه او باید بتواند این دنیای تجزیه شده به لایهها، نسبتها و عناصر گوناگون را با رهیافتی خلاق به ذهن و روی کاغذ منتقل کند تا به شکل ذهنیت و زبان و بیان او دربیاید.
#جوادمجابی
📚چگونه مینویسیم
همراه ما باشید در ⤵️
«نگارش دهم تا دوازدهم»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
گرامیترین و زیباترین چیزها در جهان نه دیده میشوند و نه حتی لمس میشوند.
آنها را تنها باید در دل حس کرد.
هلن کلر
#موسیقی
#بیکلام
*خاص نگارش و نوشتن
** به مناسبت روز جهانی عصای سفید
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
«گربهی عابد»
کنایه از کسانی است که در پوشش زهد و تقوا، رفتاری ریاکارانه دارند.
افرادی که در لباس خدمت و دینداری ظاهر میشوند، اما در باطن از هیج نیرنگ و حقهای رویگردان نیستند ...
امثال و حکم
سید حسین معصومی
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
"دوباره مدرسهام دیر شد" (یادی از ناصر تقوایی)
#دکتراحمدرضابهرامپورعمران
تقوایی درکنارِ بزرگانی همچون گلستان، چوبک، دریابندری، امیر نادری و بسیارانی دیگر، بوی جنوب و گرمایِ بندر و حرکت و هیجانِ دریا میداد. اقلیمی که سینما و ترجمهی ما مرهونِ بزرگانِ آن است. او نیز همچون گلستان و دریابندری، مرهونِ سبک و سیاقِ آثارِ همینگوی و چهبسا زندگیاش بود.
تقوایی از عرصهی داستاننویسی و تجربهگری در ویراستاری و چاپخانه، به عالمِ سینما نقبزد. مستندهای ماندگاری نیز در کارنامهاش دارد. او همچنین، همچون اغلبِ کارگردانانِ بزرگِ ایرانی، اهلِ ادب و اقتباس از آثارِ ادبی بود.
تقوایی شکیبا بود. سنجیده گام برمیداشت. پاکیزهنویس و گزیدهکار بود. پرینسیپ و مرام داشت. و گرچه پر از ایده بود و صد سینه سخن داشت، پرهیز نیز میدانست و مصلحت که میدید دو دهه روزهی سکوت نیز میگرفت.
تقوایی اثرِ ضعیف که هرگز نساخت. من حتی کارِ میانمایه نیز از او ندیدهام. از بدویّتِ "صادق کُرده" که بوی خون و کینکشی میدهد و در جوانیاش آن را ساخت بگیرید تا طنزِ درخشانِ چندلایهایِ مجموعهی "داییجان ناپلئون"، و پیچیدگیِ مناسبتها و روابطِ آدمها در "ناخدا خورشید"، و شورِ میهندوستیِ "ای ایران"، و نیز روانپریشیِ آدمها و مصائبِ روحیِ زندگیِ امروزین در "آرامش در حضور دیگران" و درنهایت "کاغذِ بیخط".
جدااز حرفِ حساب و محتوای تاملبرانگیزی که فراوان و سنجیده در آثارِ تقوایی دیدهمیشود، این درهمتنیدگیِ ساختاری و هماهنگیِ میانِ فرم و محتوا است که همواره در فیلمهایش میدرخشد.
شاهکارِ تقوایی اما "ناخدا خورشید" است. کلاسیکترین یا دستکم یکی از کلاسیکهای درخشانِ سینمای ایران. آیا قرابتِ روحیِ کارگردان با اثرِ همینگوی و نیز حالوهوای دریاییِ اثر، او را چنین مجذوبِ ماجرا کرده بود؟
بخشی از جذابیتِ آثارِ تقوایی، حضورِ رگههای پلیسیِ پنهان و پیدا در فیلمهایش است. جدااز مضمونِ جنایی_پلیسیِ "صادق کُرده"، در همین "کاغدِ بیخط" نیز بوی خون به مشاممیرسد و پرهیبِ جنایت در سراسرِ آثار پراکنده است. از اشارهبه قتلهای زنجیرهای که خبرِ روزنامهاش زیرِ چکههای خونِ هنگامِ سلاخی، دیدهمیشود گرفته تا چاقویی که یکجا تردیدمیآفریند و نیز غیبتِ همسر در بخشی دیگر. و نیز جاهایی که شبههی قتل حتی به مخاطب القامیشود. کاغذ بیخط مرا یادِ "هامون" میاندازد. همان فلسفیدنها دربارهی زندگی و کشمکشِ استقلالِ زن از مرد و دغدغههای روشنفکرانه، و نیز تردید در عشق و سایهروشنِ خیانت حتی. در اثرِ تقوایی البته شیرینیِ حضورِ کودکان فیلم را تحملپذیرترکرده. بهگمانام بازیِ درخشانِ خسرو شکیبایی در هر دو اثر، این مشابهت و حتی تاثّر یا الهامگرفتنِ "کاغذ بیخط" از "هامون" را در ذهنِ مخاطب بیشتر تقویتمیکند. گرچه هیجان در اثرِ تقوایی کنترلشدهتر و مناسبتها بهمراتب انسانیتر تصویرشدهاست. به تعبیری میتوان گفت اثرِ مهرجویی به تراژدی پهلومیزند اما کاغذِ بیخط، اثری تراژیک است.
تقوایی چیرهدستیِ تمام دارد در ثبتِ لحظاتِ ماندگار. چه کسی است که فیلم را دیدهباشد و کبریتکشیدن و سیگار روشنکردنِ ماهرانهی ناخدا خورشید را (با یکدست)، بهیادنداشتهباشد؟ همین مهارت را در مصائبِ مکرر و هرروزینهی"دوباره مدرسهام دیر شدِ" کاغذ بیخط نیز میتواندید. او این لحظات را آنقدر خوب دیده و درآورده که مخاطب هر صبح آن سراسیمگیها و صحنهها و مکالمهها را بهیادمیآورد. آری، همهی ما هر صبح مدرسهمان دیرمیشود. و اینبار، کارگردانی که نهتنها زندگیاش دیرشد که غیبت نیز کردهاست.
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#نوشتن
نوشتن یک کار تنهایی است و حرف زدن با خود است. هر چند برای دیگران هم بشود و به درد دیگران هم بخورد؛ تماس و ارتباط نیست که انگیزه اساسی نوشتن است. هر چند میتواند نتیجه آن باشد.
هرگاه قصد یا هدف از نوشتن ربط موفق و فوری به دیگران باشد، ناچار کار را باید در حد فکر و فهم دیگران و درک و خواست آنها برید و دوخت. یعنی هم مطلب و هم نحوه بیان این مطلب هر دو باید در حد حرف و میل و رسم دیگران باشد، نه در خور نیروی فکر و بیان گوینده.
وقتی که کار به اینجا رسید پیداست جز مطالب معلوم و در حد معمولی چیزی برای گفتن نمیخواهد. دیگر جایی برای هیچ مطلب تازه، جایی برای هیچ کوشش و کاوش، برای هیچ بارقه و هوش باقی نمیماند. دیگر خدا حافظ کشفِ هویت. نویسنده به سازنده تبدیل میشود و دلخوشی دهنده و راضی کننده امیال دیگران.
#ابراهیمگلستان
📕 گفتهها
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
۲۱ مهر، زادروز ابراهیم گلستان، گرامی باد!
مثل سوزن گرامافون نباید روی شیارهای صفحه افتاد، که اگر افتادی فقط همان صداهایی را که در شیار ضبط است در خواهی آورد.
#ابراهیمگلستان
نامه به سیمین دانشور
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
«کاسهی داغتر از آش»
کسی که در کاری بیش از صاحب کار یا ذینفع اصلی دخالت، سختگیری و پافشاری نشان دهد و دلسوزیاش از اندازه بگذرد ...
امثال و حکم
سید حسین معصومی
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#خاطرهنگاری
سال هفتاد و سه، در کنسرتهایی که با لطفی داشتم، از برنامهی چهارم، لارنژیت گرفتم و نمیتوانستم بخوانم. به لطفی گفتم:«تو ساز بزن، من فقط روی صحنه مینشینم.» اول، میخواستم برنامه را تعطیل کنم، ولی مردم اصرار کردند و ناچار شدیم {که} برنامه را اجرا کنیم. به لطفی گفتم:«من فقط یک خط میخوانم و تو پانزده خط جواب بده!» لطفی رعایت حال مرا کرد و الحق، آن شب عجب ساز خوبی زد -مخصوصاََ شب آخر که خیلی سینهام گرفته بود- گفتم:«لطفی! این ساز تو بدون جواب ماند!» اما سازش خیلی منسجم بود. من و لطفی بعد از چهارده-پانزده سال که کار نکرده بودیم، داشتیم همدیگر را پیدا میکردیم. لطفی میگفت:«باید دو-سه روز تمرین کنیم؛ چون پانزده سال است که کار نکردهایم.»
ببینید هنرمندانِ خوب به چه مسائلی توجه میکنند. لطفی نمیگوید {که} یک چیزی بخوان، من میزنم؛ بلکه تمرین و کار جمعی را دوست دارد، تا زمانبندی و ریتم آواز مرا بداند -چیزی که لطفی را از هنرمندان دیگر جدا میکند، همین است-
ما دو شب با هم تمرین کردیم، ولی پختگی پانزده سال پیش را پیدا نکردیم؛ ولی ساز دلمان کوک بود!
#محمدرضاشجریان
سروش مردم، تدوین و تنظیم عرفان قانعیفرد، دادار، تهران، ۱۳۸۲ [چاپ نخست]
همراه ما باشید در ⤵️
«نگارش دهم تا دوازدهم»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله میرود
حافظ
چنانكه و چنانچه
چنانكه و چنانچه دو تركیب مختلف با دو معنای متفاوتاند.
🔹«چنانكه»به مفهوم «آن طوری كه» است.
🔸«چنانچه» بهمعنای «اگر»است مانند: «چنانكه آگاهی دارید»؛ یعنی آن طوری كه آگاهی دارید و «چنانچه آمدید و من نبودم» یعنی اگر آمدید و من نبودم.
#زین_قند_پارسی
#استادعلیرضاحیدری
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
در بیابان طلب
گرچه ز هر سو
خطری است
می رود حافظ بیدل
به تولای تو خوش
غزل زیبای حافظ با صدای مخملی؛
مارتیک
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
نکتهای در بیتی از حافظ
ای که بر مَه کشی از عنبرِ سارا چوگان/
مضطربحال مگردان منِ سرگردان را
مَه (ماه): استعاره از چهرۀ زیبای معشوق.
چوگان: استعاره از زلفِ خمیدۀ معشوق.
زلفِ معشوق بر چهرۀ زیبایش مانندِ چوبِ چوگان لرزان است.
مضطرب اسمِفاعل از اضطراب است. معنای اولیۀ اضطراب در عربی جنبیدن و لرزیدن است. این معنی با جنبش و لرزشِ گویِ چوگان تناسب دارد. جالب است که واژۀ قدیمیِ طَبطاب، به معنای چوگان، معنای اضطراب نیز دارد.
مضطربحال یعنی آشفته و سراسیمه. (واژۀ مضطربحال از فرهنگهای فارسی فوت شدهاست.)
نکتۀ پنهانی که کشفش بیت را شگفتآور میسازد این است که در قدیم دروازۀ میدانِ چوگان را هال مینامیدند. این واژۀ هال فارسی است، اما در بعضی نسخههای خطیِ متونِ فارسی با املای حال نیز دیده شده. بیگمان حافظ به ایهامِ تناسبِ چوگان و هال/حال نظر داشتهاست.
#استادبهروزصفرزاده
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─