navazesh_e_rooh | Unsorted

Telegram-канал navazesh_e_rooh - نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

-

فایل‌های صوتی، تصاویر و کلیپ‌های مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متن‌های زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh

Subscribe to a channel

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

ما را چه خیال است به آن جلوه‌رسیدن

او هستی و ما نیستی او جمله و ما هیچ

بیدل_دهلوی

‌   
.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

#مدرسه_موش‌ها

قسمت 1 تا 15

#نوستالژی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

گفتہ بودے عشق مے ڪارم بہ صحراے دلت

بید مجنون ڪاشتے ما را چنین دیوانہ ڪرد...

راحم_تبریزی


 

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

جهان آینه‌ای برای روشن کردن تاریکی درون ماست، نه برای پنهان کردن آن.


#هرمان_هس

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

آنچه انسان را می‌کُشد،
سختی زندگی نیست؛
بی‌معنایی آن است.
اگر کسی چرایی زندگی‌اش را بداند،
با هر چگونه‌ای کنار می‌آید...


فراسوی نیک و بد
#فریدریش_نیچه

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

کرمان درمانی

داستان تریاکی شدن ادوارد براون از زبان زنده‌یاد دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..


من رویای عشقی را در سر می‌پروراندم که
چیزی بیش از اشتیاقِ دو تن برای تصاحبِ یکدیگر بود
من رویای عشقی را در سر دارم که در آن اشتیاقی دو‌جانبه برای جست و جوی حقیقتی برتر میان دو تن پدید آید.

شاید نباید آن را عشق نامید. شاید نامِ حقیقیِ آن "دوستی" است


-وقتی نیچه گریست
#اروین_د_یالوم

.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

سعدی تو کیستی؟
که در این حلقهٔ کمند

چندان فتاده‌اند
که ما صید لاغریم

.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

#پل‌های_شکسته
قسمت ۵

-زبون به دهن بگیر که جلوی داییت ادبت نکنم.
چشم هام پر از اشک شد. نمی خواستم عصبیش کنم. سرمو پایین انداختم، نفسش رو بیرون فرستاد و با لحن غمگینی گفت:
-بی انصاف… همش یه هفته دیگه پیشتونم! بعدش دیگه معلوم نیست کی بتونم ببینمتون….چرا اذیتم می کنی؟

سرمو بالا آوردم و از مشغول بودن دایی استفاده کردم و روی پنجه پاهام ایستادم و چونه ی سهراب رو ب*و*سیدم و با صدای آروم گفتم:

-معذرت می خوام، منظوری نداشتم. فقط …. به هم ریخته ام.

با دلخوری نگاهم می کرد، بعد از چند ثانیه گفت:

-اشکالی نداره عزیزم. ببخش از کوره در رفتم.

به روی همدیگه لبخند غمگینی زدیم و با صدای دایی از هم فاصله گرفتیم:

-عجب خانوم محترمیه!

سهراب با خنده از آشپزخونه خارج شد و گفت:
-مبارک شوهرش.

-مجرده.

از شدت حاضر جوابی دایی، من و سهراب با صدای بلند خندیدیم و دایی گونه هاش قرمز شدن و گفت:

-خجالت بکشین، من سن پدرتونو دارم!

سهراب هم با خنده دست هاشو بالا آورد:

- ما که چیزی نگفتیم!

در حالی که می خندیدم به سحر –خواهر سهراب- پیام دادم:

-سلام عزیزم. امین اذیت می کنه؟ بیایم دنبالش؟

بعد از چند ثانیه جواب داد:

-امین و اذیت؟ فقط سقف خونه هنوز سر جاشه! بیاین هم، پسر من نمی ذاره امینو جایی ببرین.

از روی صندلیم بلند شدم و در حالی که به سمت پنجره ی رو به حیاط می رفتم گفتم:

-می دونی چیه فروزان جون؟ نه این که از معاون بودن خسته شده باشم! اما تدریس و سر کلاس رفتن یه لطف دیگه ای داره.

فروزان که مدیر مدرسه بود و حداقل پانزده سال از من بزرگتر بود با لبخندی دستهاش رو زیر چونه اش گذاشت و گفت:

-می فهمم عزیزم. گمون کنم سال دیگه دوباره برای تدریس بری.


سرم رو به نشونه ی ندونستن تکون دادم و پنجره رو باز کردم و رو به دانش آموزی که هنوز تو حیاط بود داد زدم:

-مگه پنج دقیقه قبل زنگ کلاس نخورده؟ شما تو حیاط چی کار می کنی؟!

بدون حرفی به سمت سالن کلاس ها رفت. پنجره رو بستم و گفتم:

-ولی دبیرستان رو بیشتر از راهنمایی دوست دارم.

فروزان با اخمی مصنوعی گفت:

-دستت درد نکنه! از دست ما خسته شدی؟

خواستم جواب بدم که با به صدا در اومدن موبایلم عذرخواهی کردم و گوشیم رو از روی میز برداشتم، نگار بود، ناخودآگاه اخم کردم و جواب دادم:

-سلام نگار جون.

-سلام مژده ی عزیزم خوبی؟ امین جون و آقا سهراب چطورن؟

باز هم قلبم بی قرار شده بود، دم عمیقی گرفتم و گفتم:

-خوبیم شکر خدا، خودت و مازیار چطورین؟

اون هم تشکر کرد و بعد گفت:

-راستش مژده خودت که می دونی اصلا قصد نگران کردنت رو ندارم، اما چون خودت خواستی زنگ زدم که خبر بدم …. فرامرز امروز پرواز داره.

پاهام شل شد و روی اولین صندلی نشستم. فروزان با نگرانی از روی صندلیش بلند شد و با چند ثانیه مکث از دفتر خارج شد.

-الو … مژده؟

چشم هام رو برای چند ثانیه بستم تا به خودم مسلط بشم و بعد گفتم:

-ممنون که خبر دادی.

لحن نگار هم نگران شده بود:

-عزیزم خودتو اذیت نکن. شاید فرامرز اصلا یادش نباشه که پسری هم داره! وگرنه این همه سال یه بار با مازیار در مورد امین حرف می زد!

چشم هام پر از اشک شد و با تندی جواب دادم:

-امین به محبت پدر بی مهری مثل اون احتیاج نداره … اصلا امین نمی دونه که فرامرز زنده اس.

سکوت برقرار شد. انگار واسه ثانیه ای قلبم هم یادش رفت کار کنه. نگار با صدای بهت زده ای سکوت رو شکست:

-تو به امین گفتی پدرش مرده؟

تازه اون لحظه بود که خودم به عمق فاجعه پی بردم. با صدای لرزونی گفتم:

-نگار؟!

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

گاوصندوق فقط خودت
بقیه‌‌اش سوءتفاهمه :)

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

من،
مرز جاده‌های بی‌قراری را
قدم زده‌ام
در پشت بغض‌های اشک نشده‌ام
جهانی را
به بند کشیده‌ام
و حالا
نشانی چشمهایش را
با درد، لبخند می‌زنم....

#دلارام_ترابی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

●آهنگ فرانسوی: «سولنزارا»

🎙 #انریکو_ماسیاس

بی‌شک جهان را
به عشقِ کسی آفریده‌اند،
چون من که آفریده‌ام از عشق
جهانی برای تو!

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

اهنگ کامل (ای دلبرم)🫴💙

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

#پل‌های_شکسته
قسمت۳

به سمتم برگشت و موشکافانه نگاهم کرد و بهم نزدیک شد و گفت:
-کی بهت گفته؟
-یکی از دوستای مشترکمون.
با ناراحتی گفت:
-از کجا معلوم که امینو بخواد! … از الان عزاشو گرفتی؟
سرم رو به نشونه ی ندونستن به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
-سهراب من …
لبخند مهربونی زد و گفت:
-نمی ذارم آب تو دل تو و امین تکون بخوره. هر کاری لازم باشه انجام می دیم.
همراه با بغض لبخند زدم. انگار تموم خستگیم از تنم بیرون رفت … حتی اگر کاری از دست سهراب بر نمیومد …. احتیاج داشتم که یه نفر بهم امید بده. چند ضربه ی دوستانه به بازوم زد و گفت:
-قیمه ام یخ کرد.
فصل دوم:
هن و هن کنان کیس رو روی میز گذاشتم و رو به آقای ضیایی – مسوول فناوری اداره – گفتم:
-من الان بر می گردم.
قرار بود نرم افزار جدید رو روی سیستم های مدارس نصب کنن و البته چون من فرصت نکرده بودم به کلاس آموزشیش برم به لطف سفارش دایی قاسم، آقای ضیایی خودش می خواست بهم توضیح بده. توی چارچوب اتاق جمع دار اموال قرار گرفتم و به در باز اتاق ضربه زدم. کوپن های بیمه ی طلایی روی میز کوتاه وسط اتاق پر بود و چند کارمند هم مشغول جدا کردن فیش های خودشون بودن و کسی صدای ضربه ی بی جون من به در اتاق رو نشنید.

وارد اتاق شدم و رو به آقای علوی سلام دادم، با صدای سلام و احوال پرسی ما دایی قاسم سرش رو از توی کمد فلزی بیرون آورد و با دیدن من گل از گلش شکفت. اشاره کرد پشت میزش بشینم.

میز رو دور زدم و پشت میزش نشستم و در همون حال رو به آقای علوی گفتم:
-مال ما هم اومده؟
و به برگه های بیمه ی طلایی اشاره کردم. به جای علوی دایی جواب داد:
-کوپن تو رو کنار گذاشتم.
توی صندلیم فرو رفتم و شروع کردم به ور رفتن با حلقه ازدواجم با سهراب. ده سال قبل که دانشگاه اینجا قبول شده بودم فکر نمی کردم بتونم دور از خانواده ام دووم بیارم. دلتنگی هام و لوس بازی هام فقط به دو سه ماه اول ختم شد و به محض اینکه سر و کله ی فرامرز توی زندگیم پیدا شد همه دلتنگیم از خانواده دود شد و رفت هوا.
لعنتی …. خودم رو بعد از رفتنش تباه شده می دیدم! اونقدر حضورش توی زندگیم پررنگ شده بود که تا مدت ها بعد از رفتنش احساس سردرگمی می کردم. شاید اگر مثل همیشه اصرار می کرد و پاپیچم می شد که برم، می رفتم! اما خیلی زود کوتاه اومد، البته که حضور مادر و خواهرش بی تاثیر نبود! از اولش هم من و فرامرز برای خانواده ی همدیگه وصله ی ناجور بودیم.
دایی توی لیوان خودش برام چای ریخت، و روبروم قرار داد، با لبخند گفتم:
-دایی، جون من چند بار از صبح تو همین لیوان چای خوردی و نَشُستیش؟
دایی و آقای علوی با هم خندیدن و آقای علوی جواب داد:
-خاکی باش دخترم.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﺷﺪ ﭼﻮﻥ ﮔﻞ ﺷﮑﻔﺘﯽ؟

ﮔﻔﺖ: ﺩﻭﺵ
خوﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ
ﺑﺮ ﺗﻦ ﻣﺤﺒﻮﺏ
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺷﺪﻡ...!


حسین‌ جنتی

..

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

 

مرا داغِ تو بر جان یادگارست

فدایش باد جان چون داغِ یارست


امیرخسرو_دهلوی

..

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

🎶Track: Salaio
🎤Artist: De Seu
🎧320

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

این فیلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین، پلنگی شود که می دود در دشت های دور، آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین.
نه!
به عقب تر برگرد. بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد؛ شاید تصمیم دیگری گرفت.


.گروس عبدالملکیان

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

گاهی کوتاه‌آمدن، هم خودت را نجات می‌دهد‌ و هم دیگران را.

یکی از نشانه‌های تواضع، رهاکردن بحث و جدل است، هرچند که حق با تو باشد.


#مهرداد_رشیدی مدرس
#روانشناسی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

هر آنچه که روی می‌دهد را بپذیر، انکار را رها کن حتی اگر احساس غم می‌کنی آن را بپذیر درهمان وضعیت
زندگی کن بلا فاصله کیفیت تغییر می‌کند.
تو در غم آرام می‌گیری و غم زیبا می‌شود، عمق پیدا می‌کند و بعد شادی می‌شود.
هرآنچه که رخ می‌دهد خوب است. نمی‌تواند طور دیگری باشد زیرا هر چیزی دستان خداست.
پس در پذیرش مطلق زندگی کن و آسوده باش.

#اشو

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.


هرگز از هیچ‌کس نپرسید چه‌چیزی درست است و چه‌چیزی غلط است.
زندگی یک تجربه است که باید کشف شود.
هر شخصی باید آگاه, گوش به‌زنگ و مراقب باشد و با زندگی آزمایش کند و کشف کند چه‌چیزی برای او خوب است......
هر آنچه که به انسان صلح ‌دهد, هر آنچه که انسان را سعادتمند ‌سازد, هر آنچه که به انسان صفا ‌دهد, هر آنچه که انسان را به هستی و هارمونی عظیم او نزدیک‌تر ‌سازد خوب است. و هر آنچه که تنش, شوربختی, رنج را در انسان بیا‌فریند بد است . . .


#اشو
🍀🌹

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

🍀💐🌼 از بهترین و دلنشین‌ترین کانال‌های تلگرام لذت ببریم


🍎 شناخت دقیق پاکستان؛ اندیشکده اقبال
@andishkadehiqbal
🧿 دل تراپی
@Del_Therapy
🍊 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
🍎 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
🍁 اشــــــــ؏ـارناب
@ashaar_nabb
🍊 حافظ" فروغ" مولانا" خیام"
@Ashaarmolana
🍎 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🍁 درمان، فردی، زوج، خانواده
@hamsafarbamah
🍊 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🍎 اطلاعات مفید پزشکی دکتر خود باشیم
@kalemnab
🍁 مهارتهای زندگی
@maharathayezendegimahmudi
🍊 نگارش دهم تا دوازدهم(نگارش و نویسندگی . . . )
@negareshe10
🍎 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🍁 مدینه فاضله
@Madineh_Fazeleh
🍊 آموزش رایگان مشاغل خانگی
@honarkadeh_aftab96
🍎 کسب درآمد در خانه برای بانوان
@banovanehonarmandvakarafarin
🍁 نوستالژی زیرخاکی های خاطره انگیز
@nuostalzhi
🍊 آموزش ماورا ، پاکسازی
@beyondmeta666
🍎 با گوشهایت بخوان
@Audio_Books_24
🍁 گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی
@GaleryeTasavireAdabi
🍊 کتابخانه یفتلی‌ها|دانایی،مطالعه،رشد
@Iftlis_library
🍎 خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan
🍁 استوری مناسبتی انگیزشی
@yefenjanaramsh
🍊 جملات انگیزشی
@Andishe_parvaz 🕊
🍎 آموزش عربی
@Dabiranarabi
🍁 خانه ی دوست
@khanehy_doost
🍊 کانال طبی عیون الحکمه
@oyoon_hekmat
🍎 انگلیسی آسان با|𝙀𝙣𝙜𝙡𝙞𝙨𝙝𝙩𝙪𝙗🎬
@Englishtub
🍁 زیباترین اشعار شاعران
@Mahfelshaeraneh
🍊 اطلاعات پزشکی و سلامتی با دکتر سلام
@Drsalam2025
🍎 کانال روانشناسی همراه با بخش پرسش و پاسخ
@Ganjineh_RavanChannel
🍁 محفل شعر و آوا
@mahfelshearvaava
🍊 انگلیسی آسان |گرامر|اسپیکینگ♡
@talk2_talk
🍎 میخوای حرفهای ترامپ رو بفهمی؟ جوین شو♡
@talk_boost
🍁 اخبار با چاشنی غر غر
@passion_pursuie
🍊 ویتامین استامنبولی
@VitaminTherapyOnemore
🍎 آموزش گرافیک| فتوشاپ♤
@abiniligp
🍁 باهم مراقبه کنیم
@KolbeyeNoorAa
🍊 مجله تلگرامی آفتابگردان
@Sunflowerr2026
🍎 لغات انگلیسی GRE 3500
@gre3500book
🍁 هنر آشپزی خوشمزه
@Foodbankn
🍊 کافه حس خوب
@cafeehayat
🍎 تیکه کتاب و پی دی اف
@Ketabkhooneydenj
🍁 کلیپ‌های انگیزشی
@kelephayeangizeshi
🍊 مدیریت تمرکز زندگی
@LifeManage
🍎 کتاب سل
@Ketabsel
🍁 نوازش روح، دنیایی از همه رنگ ...
@Navazesh_e_rooh
🍊 روانشناسی برای زندگی بهتر
@Ravanshenasilifestyle
🍎 جملات انگیزشی|تفکر، انگیزه، رشد
@jomalatnab_angizeshi
🍁 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🍊 آموزش گام به گام زبان انگلیسی
@English_Points_New
🍎 تیکه‌هایی از بهترین کتاب ها !
@beautifulminds4
🍁 جهانگردی و طبیعت زیبا
@afarinshokoh
🍊 الفبای توسعه ایران
@Alefbaietousee
🍎 زیباترین کلیپ ها و آموزش رقص
@sonatimahalli
🍁 مدار رشد
@buissness_womann
🍊 دل واژه های تنهایی
@gandomzaran
🍎 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
🍁 نقشه عبور از زندگی زمینی
@shine41
🍊 متن دلنشین
@aram380
🍎 آموزش رایگان نویسندگی
@anahelanjoman
🍁 آموزش پاڪسازی تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
🍊 جامعه‌شناسی کاربردی|نظریه‌ها و مفاهیم
@A_Quick_look_at_Sociology
🍎 مولانا حافظ شهریار ،اشعار کهن ومعاصر
@onlyshear
🍁 دانلود 50000 کتاب ورمان برتر (BOOK)
@book_and_roman_library
🍊 زبان‌شناسی همگانی
@linguiran
🍎 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🍁 فـقط *کتاب‌خـواان‌ها* عـضو شوند
@mutaliagaran
🍊 من و کتاب ا𝐏𝐃𝐅ا
@aramesh13577
🍀 یه مرد امیدوار
@happy_private_life

🍁🧿❄️ هماهنگی برای تبادل
@mrgp_1

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

#پل‌های_شکسته
قسمت ۶

-نگار اگر فرامرز حرفی نزد … شما هم بهش چیزی نگینا؟!!

بغضم شکست و بی اراده زدم زیر گریه:

-فقط همین مونده که امین از من زده بشه!

فروزان با لیوان آب قند به دفتر برگشت و با دلسوزی نگاهم کرد. نگار با لحن شلی جواب داد:

-ما که چیزی بهش نمی گیم … نمی دونم!

و ادامه حرفش رو با انرژی بیشتری گفت:

-هر چی خدا بخواد عزیزم. بیخودی غصه نخور، یک ماه بیشتر به پایان مدرسه امین نمونده.میخوای اجازه اش رو بگیر و یه هفته باهاش برو سفر.

کمی به خودم مسلط شدم و گفتم:

-با این وضعیت سهراب کجا برم؟! دو روز دیگه هم میره واسه شیمی درمانی.

با ناراحتی گفت:

-یه کم دیر اقدام نمی کنه؟

مثل تموم این چند وقت حرصم گرفت:

-دلش واسه همه می سوزه جز خودش و منِ بدبخت! یه کار میکس عروسی داشت، مال رفیق صمیمیش بود، گفت اینو اول تحویل بده بعد میره. فردا تموم میشه. دکترش هم عصبانیه.

-چی بگم … خب عزیز مزاحمت نشم. کاری نداری؟

با لحن بی نهایت غمگینی جواب دادم:

-مرسی عزیزم که زنگ زدی، خداحافظ.

و به تماس خاتمه دادم و لیوان آب قند رو برداشتم و رو به فروزان که با نگرانی بهم زل زده بود گفتم:

-فرامرز امروز میاد.

سرش رو تکون داد و هیچی نگفت. برای موبایلم پیام اومد. بازش کردم، سهراب بود:

-چند تا از لباس مجلسی هات به اضافه ی لوازم آرایشت رو برداشتم، بعد از مدرسه بیا آتلیه. امینو هم بیار.

جواب دادم:

-برای چی؟

با چند ثانیه تاخیر:

-برای عکس یادگاری از خانواده ی کوچیکمون.

موبایل رو روی میز انداختم و سرم رو با دو دستم چسبیدم. فروزان سریع به سمتم اومد و با نگرانی گفت:
مژده؟

در حالی که با کف دو دستم سرم رو فشار می دادم گفتم:

-هیچی نیست، فقط به هم ریخته ام.

دستی به شونه ام زد و گفت:

-پاشو … پاشو برو خونه، تو اصلا امروز رو مود نیستی.

من هم از خدا خواسته گفتم:

-سختت نیست؟

با لبخندی گفت:

-دیگه ساعت آخره. بیا امضات رو برای آخر ساعت بزن و برو.

ازش تشکر کردم و بعد از امضا زدن دفتر حضور و غیاب از مدرسه خارج شدم و یکراست به سمت مغازه ی سهراب رفتم. جلوی مغازه اش پارک کردم و از ماشینم پیاده شدم. چشمم روی نوشته ی رنگی سر در مغازه افتاد … فتو جاوید … و ذهنم رفت به چهار سال قبل.

اون روز بارون شدیدی می اومد و من به همراه همکارم به عکاسی اومدیم، می خواستم برای گواهی نامه ام عکس بگیرم. سهراب اون موقع خیلی پُر تر بود. وقتی از پشت شیشه دیدمش رو به همکارم گفتم:

-چقدر بدم میاد از مردهای ریشو!

و همکارم هم با خنده گفت:

-حالا این دفعه رو بی خیال، قول میده عاشقت نشه.

اون لحظه اصلا فکر نمی کردم وقتی دایی صادق عکاسی جاوید رو معرفی کرد نیتی پشتش بوده. به همین خاطر وقتی برخورد سهراب جاوید، صاحب عکاسی و شخصیتی که ضد ظاهرش بود رو دیدم، هیچ دید بدی نسبت بهش پیدا نکردم و وقتی مقنعه خیسم رو مسخره کرد و خواست به زور یکی از مقنعه های چروک داخل مغازه اش رو سرم کنه از ته دل خندیدم و …

-عروس خانوم افتخار بدین بفرمایید داخل.

به صورت بی نهایت لاغر سهراب که حالا توی چارچوب در ایستاده بود نگاه کردم و اون ادامه داد:

-لامپ مغازه سوخته، بیاین با حضورتون روشنش کنید.

ابروهام در هم رفت و گفتم:

-اس داده بودی!

سرش رو تکون داد و گفت:

-بله و گفته بودم بعد از مدرسه بیای … اونم آتلیه، نه اینجا و البته همراه امین. اما اگر خیلی عجبه داری الان …

با دیدن اخم من و همچنین قیافه ی آماده به گریه ی من ساکت شد و بعد گفت:

-یه لحظه صبر کن.

و به داخل عکاسی برگشت و بعد از برداشتن کتش بیرون اومد و با هم سوار ماشین اون شدیم. به محض اینکه حرکت کرد با صدای لرزون گفتم:

-سهراب چرا عذابم می دی! ما کم عکس داریم؟ وقت واسه این کارا زیاده، حال و روز من به عکس گرفتن می خوره یا تو! مگه قراره چند وقت نباشی؟

ادامه دارد ....

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

طبیعت برفی روستای کفراج
همدان، نهاوند

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..


افرادی که باور دارند بر سرنوشت خود موثرند و می‌توانند آن را طراحی کنند موفق‌ترند، چرا که ریشه مسائل و موانع سر راه را در خودشان جستجو می‌کنند، لذا به دنبال راه حل می‌گردند، آن را می‌یابند و به اجرا در می‌آورند.

این نگاه که ما بر سرنوشت خود تاثیر داریم ابتدا بر رفتار و سپس به تدریج بر شخصیت ما اثر می‌گذارد و ما را خوش‌بین‌تر و موفق‌تر می‌کند.


#مهرداد_رشیدی مدرس
#روانشناسی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

"تو" را،
براى تمامِ روز هاى خوبى كه هنوز نيامده است،
مى خواهم...
تو را براى خنده هاى از تهِ دل
تو را براى ِيك حالِ خوب
تو را براى تمامِ دوست داشتن هاى به موقع،
تو را براى يك خيالِ راحت،
مى خواهم...
در اين آشفته بازارِ دوست داشتن هاىِ ساعتی ...


#علی_قاضی‌نظام


‌ ..

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید
دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

 
#پل‌های_شکسته
نوشته دل‌آرا دشت‌بهشت
قسمت ۴

دایی یکی از صندلی های دور میز وسط رو برداشت و کنارم نشست و با صدای آرامی گفت:

-سهراب چی می گه دایی؟

لبهامو به داخل دهنم کشیدم و گفتم:

-دیروز نگار، همکلاسی دانشگاهم بهم زنگ زد. شوهرش هم همکلاسیمون بود و البته دوست فرامرز، بعد از ازدواج با فرامرز، باهاشون رفت و آمد داشتیم. هر چند وقت یه بار با هم صحبت می کنیم. نگار می گفت فرامرز می خواد برگرده ایران.

با پوزخندی ادامه دادم:

-رفت آب دهنشو ریخت و برگشت.

دایی با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:

-عاقبت عشق و …

اجازه ندادم حرفشو کامل کنه و با دلخوری گفتم:

-دایی خواهش می کنم … الان توی شرایطی نیستم که اشتباهمو به روم بیارین.

نفسش رو فوت کرد و گفت:

-چو فردا رسد فکر فردا بکن. اون جوون لاابالی که من می شناختم! فکر گرفتن بچه نیست، مگر اینکه دوباره پی خودت باشه!

چشم هام گرد شد:

-دایی؟!

شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-البته اگر زن نگه دار بود که خونه و زندگیشو ول نمی کرد بره دنبال یللی تللی!

این جمله اش معقول تر بود. ضیایی جلوی در قرار گرفت:

-خانوم صمدی الان اگر میاین، سرم خلوته.

از روی صندلی بلند شدم و رو به دایی گفتم:

-شب بیاین خونه ی ما، سبزی پلو درست می کنم.

دایی سرش رو به معنی باشه تکون داد و بعد از گرفتن کوپن های بیمه از اونها خداحافظی کردم و به اتاق آقای ضیایی رفتم.

فصل سوم:

توی مبل فرو رفته بودم و سهراب هر دو دستم رو توی یک دستش گرفته بود و سعی می کرد با لبخندش بهم دلگرمی بده. دایی هم متفکرانه به تلفن چشم دوخته بود و به صحبت های خانوم کبودوند-وکیلش- گوش می داد.

-اگر زوجه مهر رو در ازای حضانت فرزند مشترک به شوهر بخشیده، مرد نمی تونه ادعای حضانت رو داشته باشه، مگر اینکه مهریه رو به زوجه پرداخت کنه.

لب های خشک شده ام رو به سختی از هم باز کردم و گفتم:
همون موقع مهریه ام رو کامل پرداخت کرد.

برای چند ثانیه ساکت شد و بعد گفت:

-طبق قانون جدید حضانت فرزند چه پسر و چه دختر تا هفت سالگی با مادره و بعدش با تشخیص دادگاه با پدر.

چشم هام پر از اشک شد، امینم هفت سالش بود. یک دستم رو از بین انگشت های سهراب بیرون کشیدم و روی لبم گذاشتم و به ادامه ی حرف های خانم کبودوند گوش دادم.

-شوهر سابقت می تونه ادعا کنه، البته باز هم این دادگاهه که شرایط رو بررسی می کنه و رای رو صادر می کنه.

و با لحن شوخی اضافه کرد:

-البته مژده جون، عاقلانه اش اینه که صبر کنی تا همسر سابقت برگرده، شاید این همه اضطراب تو بی جهت باشه!

دایی تلفن رو از روی اسپیکر برداشت و شروع کرد به صحبت کردن. سهراب زیر لب غر زد:

-اسکل تر از تو ماییم که زنگ می زنیم به وکیل!

با عصبانیت دست دیگه ام رو هم عقب کشیدم و در حالی که بلند می شدم گفتم:

-کسی مجبورت نکرده!

و به سمت آشپزخونه رفتم. بلافاصله پشت سرم اومد و با لحن طلبکار و البته پچ پچ گونه گفت:

-من گفتم تو مجبورم کردی؟! من میگم بذار اول اون مردک بی ناموس خبر مرگش بیاد! بعد بیفت دنبال راه چاره!

با حرص گفتم:

-تو چی می فهمی توی دل من چی می گذره؟! از دیروز صبح تا الان دلم مثل سیر و سرکه می جوشه.

دست هاشو با کلافگی به کمرش زد و زیر لب غر زد:

-کم واسه خودمون مشکل داریم!

به سمت گاز رفتم و با بغض گفتم:

-البته واسه تو که بد نمی شه! از شر امین راحت می شی!

و خودم هم بلافاصله از حرفی که زدم پشیمون شدم. اما دیر شده بود چون سهراب از کوره در رفت و دستش دور بازوم پیچیده شد و محکم منو به سمت خودش کشید و بعد از چسبیدن هر دو بازوم از بین دندوناش گفت:

-صد دفعه گفتم متلک ننداز از این کارت متنفرم.

بازوهام داشتن خرد می شدن. صدای صحبت دایی با وکیلش میومد، انگار مکالمه شون رو به اتمام بود. ترس برم داشت، با صدای لرزون گفتم:

-سهراب … داییم.

با خشم گفت:

-از مریضیم سوءاستفاده نکن. می دونی که قاطی کنم چه بلایی سرت میارم!

و با حرص منو به عقب هُل داد و گفت:

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..



مشکلِ ﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﺪﺭ ﻛﻪ ﻭﻳﺮﺍﻥ میﻛﻨﻴﻢ ، ﻧﻤﻲﺳﺎﺯﻳﻢ.
ﻫﻤﺎﻥ ﻗﺪﺭ ﻛﻪ ﻛﻬﻨﻪ میﻛﻨﻴﻢ ، ﺗﺎﺯگی نمیﺑﺨﺸﻴﻢ.

ﻫﻤﺎﻥ ﻗﺪﺭ ﻛﻪ‌ ﺩﻭﺭ میﺷﻮﻳﻢ ، ﺑﺎﺯ نمیﮔﺮﺩﻳﻢ.
ﻫﻤﺎﻥ ﻗﺪﺭ ﻛﻪ ﺁﻟﻮﺩﻩ می‌کنیم ، ﭘﺎﻙ نمی‌کنیم.

ﻫﻤﺎن قدر ﻛﻪ ﺗﻌﻬﺪﺍﺕ ﻭ ﭘﻴﻤﺎﻥﻫﺎی ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ می‌کنیم ، ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ نمیﺁﻭﺭﻳﻢ.
ﻫﻤﺎﻥ ﻗﺪﺭ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻧﻖ میﺍﻧﺪﺍﺯﻳﻢ ، ﺭﻭﻧﻖ نمی‌بخشیم.

ﻣﺸﻜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪی ﺭﻭﻳﺎﻫﺎی ﺧﻮﺵ‌ﺁﻏﺎﺯ ﺩﻭﺭ ﻣﻴ‌ﺸﻮﻳﻢ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی ﻗﺒﻮﻝ ﺳﻠﻄﻪی ﺑﻴﺮﺣﻤﺎﻧﻪی ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ.

ﺑﺮ ﺳﺮ ﻗﻮﻝ ﻭ ﻗﺮﺍﺭﻫﺎی ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﻧﻤﺎﻧﺪﻥ، ﺑﺎﻭﺭ ﭘﻴﺮﺷﺪگی ﺭﻭﺡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺧﻮﺍجگی ﻋﺎﻃﻔﻪ، ﻋﺸﻖ، ﭼﺎﻩ ﻭﻳﻞ ﺭﺍ ﻫﻢ ﭘﺮ می‌کند.!

_یک عاشقانه آرام
#نادر_ابراهیمی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

پل های شکسته
قسمت۲

درسته که سهراب مریضه…اما خودت که داری میبینی!هنوز سرِ کار میره.آدمی که سرِ کار میره یعنی به زندگی امید داره و امید هم کلید نجات هر مشکلیه.میدونستم حتی یک درصد از جمله‌ای که گفتم رو قبول نداره،اما باز هم به روم لبخند زد،خودش رو به سمتم کشید و بعد از بوسیدن گونه‌ام گفت:
— آره مامان…حق با توئه.
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:کلید رو بده،من در رو باز میکنم.
بعد از گرفتن کلید،سریع پیاده شد.با چشم‌های پر از اشک به قامت کوچولوش که تلاش میکرد در رو به سرعت باز کنه نگاه کردم. ذهنم کشیده شد به امروز صبح و تماسی که تمام سیستم عصبیم رو به هم ریخته بود.
امین تنها چیزی بود که برای به‌دست‌آوردنش نجنگیده بودم.اگر اون رو هم از دست میدادم…!خدایا، نیم ساعت قبل یه حرفی زدم و گفتم اگر امین نبود آرزوی مرگ میکردم… اگر امین نباشه،احتیاجی به آرزوی مرگ نیست؛من در جا میمیرم!
ماشین رو پارک کردم و با امین به سمت آسانسور رفتیم.خبری از بغض و گریه‌ی چند دقیقه قبلش نبود…در عوض،من پکَرتر شده بودم.توی دیواره‌ی آسانسور خودم رو نگاه کردم و با چند تا لبخند و نفس عمیق،کمی ظاهر آویزونم رو سر و سامون دادم.بچه‌ام این روزها بس که درگیر سهراب بودم،همیشه منو درب‌وداغون و خسته دیده بود!
به‌محض این‌که کلید رو توی قفل انداختم، امین که خم شده بود تا بند کفش‌هاشو باز کنه گفت:راستی مامان،یه کیس سیاه روی صندلی‌های عقب ماشین بود…مال کی بود؟
با دست زدم روی پیشونیم؛به‌کل یادم رفته بود! اصلاً به خاطر بردن همین کیس یه مقدار زودتر از مدرسه زده بودم بیرون و وقت شد که دنبال امین هم برم.
به‌جای من،امین کلید رو چرخوند و در حالی که وارد خونه می‌شد گفت:باز نندازی گردن من بگی تقصیر توئه‌ها!
بهش اخم کردم و گفتم:
—خوبه خودت میدونی مقصری!باید اون کیسو میبردم اداره که سرویسش کنن!تو برو تو،من برم بدمش و بیام.
اما قبل از این‌که قدمی از در فاصله بگیرم، صدای محکم سهراب توی راهرو پیچید:
—شما هیچ‌جا نمیری!
به سمتش برگشتم.توی چارچوب در ایستاده بود و امین هم پشت سرش با ابروهای درهم داشت نگاهمون میکرد.لبخند زدم و گفتم:
—سلام، زود اومدی!
قدمی عقب رفت و با لبخند گفت:
—سلام…قیمه پختم.
و این یعنی قضیه‌ی رفتن به اداره منتفیه. انگشت اشاره و شصتم رو روی بند کیف کشیدم و گفتم:
—قول می‌دم سرِ نیم ساعت…
ابروهاش درهم رفت:
—بذارش برای فردا.
دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که با لحن خشکی گفت:
—بیا تو.
قیافه‌ی برزخیش نشون داد که ادامه‌دادن این بحث،به هر نتیجه‌ای که ختم بشه، برای من یکی خوشایند نیست!لبخند کج‌وکوله‌ای زدم و به سمت خونه قدم برداشتم.
امین که تسلیم‌شدن من رو دید،اخماش عمیقتر شد و به سمت اتاقش دوید.به‌محض بسته‌شدن درِ اتاقش،توی آغوش سهراب قرار گرفتم.سرم رو عمیق بوسید و گفت:
—واسه خانومم ناهار پختم.دلت میاد؟
کیفم رو ازم گرفت و کمکم کرد مانتوم رو دربیارم.توی شرایطی نبودم که به درست یا غلط‌بودن ازدواج مجددم فکر کنم.سهراب زمانی وارد زندگیم شد که به حضور همه‌جانبه‌ی یک مرد احتیاج داشتم.
دایی قاسم تحت هر شرایطی پشتم بود،اما من…باید با خودم صادق باشم؛من احتیاج به همسر داشتم.همسر…فرامرزی که درست توی حساس‌ترین نقطه‌ی زندگیم ترکم کرده بود و سهراب…
به سمتش برگشتم و عمیق به صورتش زل زدم.خب، سهراب مرد صددرصد ایده‌آلی نبود، اما مردونگیش رو توی این چهار سال زندگی، مخصوصاً این اواخر،برای من ثابت کرده بود.
خواستم به سمت اتاق امین برم که بازوم رو چسبید و گفت:
—تا تو دست‌وصورتت رو بشوری،من امینو صدا میزنم.
به روش لبخندی زدم و به سمت دستشویی رفتم.میدونستم سهراب چندان راضی به حضور امین توی خونه نبود.اصلاً یکی از شرط‌های ازدواجمون همین بود و امین دو سال پیش با دایی قاسم زندگی کرده بود.
دستِ آخر اون‌قدر بین راه مونده بودم که خود سهراب دلش به حالم سوخت و پیشنهاد داد امین رو بیاریم پیش خودمون.امین هم از همون لحظه‌ی اول بنای ناسازگاری گذاشت؛ البته جلوی خود سهراب کمی رعایت میکرد، اما وقتی تنها بودیم با تیکه‌هاش باعث آزارم میشد.
وقتی از دستشویی خارج شدم،از همون فاصله امین رو دیدم که پشت میز توی آشپزخونه نشسته و به دیس برنج زل زده. صدای سهراب از پشت سرم باعث شد از ترس تکون بخورم:
—چیزی شده؟
به سمتش برگشتم.ابروهاش توی هم رفت:تو فکری!
سرم رو به چپ و راست تکون دادم،حوله رو از دستش گرفتم و گفتم:فقط خسته‌ام.
سرش رو چند بار بالا و پایین برد و در حالی که به سمت آشپزخونه میرفت گفت:
—بعد از ناهار حرف میزنیم.
نفسم رو فوت کردم و با صدای آرومی گفتم:
—فرامرز داره برمیگرده.
ایستاد،اما به سمتم برنگشت.بغضی که داشت سر باز میکرد رو با نفس عمیقی پس زدم و گفتم:
—اگر امینو بخواد
به سمتم برگشت،موشکافانه نگاهم کرد،بهم نزدیک شد و گفت:

ادامه دارد .....

Читать полностью…
Subscribe to a channel