انتخاب هوشمندانه یا نقل درست؟
امروز هشتادوششمین زادروز استاد محمّدرضا شفیعی کدکنی است. زادروزشان خجسته و عمرشان دراز باد. به این بهانه گردانندۀ کانال ایشان بخشی از یکی از اشعار ایشان را، از دفتر «نامهای به آسمان»، گزیده و منتشر ساخته و این شعر در بعضی کانالهای دیگر نیز به اشتراک گذاشته شدهاست. بند نخست شعر از این قرار است:
دیر یا زود
زود یا دیر
آنچه باید برآید، ازین باغ،
خواهد آمد
تو نخواهی توانیش هرگز
در شُدایند بستن به زنجیر
سه رباعی الحاقی در پشت برگ پایانی دستنویس مجموعهٔ آثار محمد بن محمود زنگی بخاری به شمارهٔ Ms. Or. Quart 1675 کتابخانهٔ دولتی برلین (ظاهراً منتقلشده به کتابخانهٔ توبینگن)، کتابت ۷۱۳-۷۳۰ق.
عمر از پیِ افزودنِ زر کاسته گیر
گنجی به هزار حیله آراسته گیر
آنگاه بر آن گنج چو در صحرا برف
روزی دوسه بنشسته و برخاسته گیر
افسوس که عمر یک زمان است، چه سود؟
وان نیز به حکمِ دیگران است، چه سود؟
سیم و زر [اصل: زر و سیم] و یار در کنار اندر گیر
چون دستِ اجل در این میان است، چه سود؟
این کاخ که با فلک همی زد پهلو
میران همه بر درش نهادندی رو
دیدیم که در کنگرهاش فاختهای
میگفت بهافسوس که کو کو کو [کو]
اشاره:
غزلی از سعدی نیز با مطلع «رها نمیکند ایّام در کنار منش...» پایین رباعیها الحاق شده.
خود مجموعه به خط مؤلف است و مرحومان محمّدتقی دانشپژوه و ایرج افشار آن را تصحیح کردهاند (بستان العقول فی ترجمان المنقول: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی).
/channel/PersianManuscripts
* یافتهها و نکتههایی از المعجمِ ترکیه و ابیاتی تازه از رودکی و مهستی و فلکی شروانی و ...
دستنویسی ارزشمند از المعجمِ شمس قیس رازی، با شمارۀ 1981 در کتابخانۀ لاله لی ترکیه موجود است که به سال 829ق، به قلم الغنی اشرف بن محمدالرضا الحسینی العریضی، کتابت شده است.
این نسخه، با نسخی که تا به اکنون در سه تصحیح علامه قزوینی، مدرس رضوی و دکتر شمیسا به کار رفته، در مواضعی بسیار متفاوت است.
از قرائن پیداست، که تغییرات موجود در این دستنویس اصیل است و زادۀ فضولی و دخل و تصرف کاتب آن نیست. لذا، اینکه این موارد، به قلم نویسندۀ فاضل آن یعنی جناب شمس رازی، رقم خورده باشد، نه تنها دور از ذهن نیست، بلکه بسیار محتمل است.
شمس، تا پیش از حملۀ مغول و حتی هنگام فرار سلطان محمد خوارزم شاه از مهلکۀ مغولان، از ملازمان این سلطان بوده است.
چنان که در مقدمۀ شمس در المعجم، و توضیحات قزوینی در مقدمۀ تصحیح این کتاب آمده، در این دوره، کار تحریر المعجم، به پایان رسیده بود؛ اما طی تلاش صاحب المعجم در گریز و نجات جان خویش از مهلکۀ مغولان، این کتاب به کلّی تباه میشود و اوراق آن از بین میرود.
اما المعجمی که شمس «در سنۀ 614 به خواهش یکی از فضلا طرح آن را ریخت ... در فتنۀ مغول ... و در سنۀ 617 ... در حملۀ مغول تلف شد ... بعد از مدّتی بعضی از اجزاء متفرقۀ آن، به توسط بعضی از دهاقینِ آن پایهکوهها به دست وی افتاد و بعد از آنکه از عراق به فارس پناهید، و در ظلّ رعایت اتابک سعدبن زنگی و پسرش ابوبکر، از حوادث زمان بیارامید ... کتاب را به آخر رسانید (در حدود سنۀ 630)» (مقدمۀ قزوینی بر المعجم: یا).
آنچه اهمیت دارد، این است که شمس، چنانکه در مقدمۀ المعجم آمده، کتاب خویش را به اتابک ابوبکر بن سعد زنگی تقدیم مینماید و طبیعی به نظر میرسد در این گیر و دار، از 614 تا 630، مطالب نهایی با آن تحریر اولیه و اوراقی که از تحریر اول به دست آمده، تفاوت داشته باشد.
در نسخ باقی مانده نیز، تفاوتهایی در ذکر شواهد و کوتاهی و بلندی را در برخی مطالب میبینیم که تفصیل آن بماند برای وقتی دیگر.
اما نسخۀ 829ق ترکیه، تفاوتهایی با نسخ دیگر دارد، از جمله، ذکر نام اتابک زنگی، با عنوان وارث ملک سلیمان، در بخشی که در نسخ چاپی و خطیِ در دسترس اثری از آن نیست و میدانیم این نام در مقدمه نیز تکرار شده است.
علاوه بر این یادکرد که ذیل توشیح آمده است، تقریباً تمام مثالهای شعری این بخش، در هیچ کدام از نسخ موجود از المعجم، که باعث شکلگیری سه تصحیح بوده است، وجود ندارد. چنانکه مثلاً به جای شعر موشّح رشیدی سمرقندی در تمام نسخ المعجم، شعر مختاری غزنوی آمده است.
ایضاً در همین بخش، اشعاری از بدرالدین کرمانی، جمالی سیمکش و قصیدهای تازه در شکل مضلّع از فلکی شروانی به چشم میخورد که در نسخ خطی و چاپی المعجم، تا به اکنون، سابقه نداشته است.
نیز، بسیاری از شواهد و مثالهای شعری، در بخشهای دیگری از این نسخه آمده که در نسخ دستنویس و چاپی المعجم نشانی از آنها نمییابیم.
گفتنی است، این نسخه، حاوی بخشی از المعجم است، و نسخۀ کاملی نیست؛ اما نکات جدید آن، اعم از شواهد شعری و توضیحات آن، بسیار مغتنم است.
یکی از دستاوردهای بررسی این نسخه، دستیابی به بیتی است که به نام رودکی آمده است (۸۹ر) و در منابع دیگر، اثری از آن به نام رودکی و دیگران نیافتم:
از آنچه نقصان دارد تن تو دورترست
که احمد قرشی از عبادت اصنام
این بیت شاهدیست برای ترک ادب شرعی و باید در ص ۳۳۴ تصحیح شمیسا، جای داشته باشد که ندارد.
یا ذکر بیت اول رباعی زیر، به نام مهستی:
ای دوست که دل ز بنده برداشتهای
نیکوست که دل ز بنده برداشتهای (۷۵پ)
این رباعی، در نسخ دیگر المعجم، بدون ذکر نام شاعر آمده است (تصحیح شمیسا: 280).
شکل کامل این رباعی، به مولوی منسوب شده است و با عنایت به ثبت این شعر در المعجمِ مورخ 739 (اساس تصحیح شمیسا) و نسخ دیگر، بعید است، به مولانا نسبت داشته باشد و نسبت آن رباعی، به مهستی قابل تأمل است.
در این نسخه، اطلاعات خوبی دربارهء برخی شاعران و اشعار ثبت شده از ایشان در المعجم داده شده است. مثلاً در چاپ شمیسا، دو بیت به کمال اصفهانی منسوب شده و در ادامه، ذیل "همو" بیت دیگری آمده است. در نسخه بدل این چاپ به جای کمال، "یکی از اصفهانیان" آمده است. به نظر میرسد این ابیات در دیوان کمال و از او نباشد؛ درحالیکه در المعجمِ لاله لی، ابیات به شرف شفروه _که شاعری اصفهانی است_ منسوب شده است. از شفروه بیت دیگری نیز در این نسخه آمده که در متون چاپی و خطی موجود، وجود ندارد.
نکات تازه چه در شواهد و چه در توضیحات، آن قدر زیاد است و اهمیت دارد که تصحیح مجددی از این کتاب، با بهرهمندی از این منبع، ضروری باشد.
آنچه گفته شد، تنها بخشی از نکات ارزشمند این نسخه است و ارزیابی بهسامان و دقیقتر آن، حوصلهء بیشتری میطلبد.
*
/channel/gahnameyeadabi
مرد رؤیاهای نیلوفری
(دربارۀ رباعیات عمران صلاحی/ بخش سوم)
وجه دیگر ارتباط شعر عمران صلاحی با رباعی، رباعیاتِ نیمایی اوست. تعبیر «رباعیات نیمایی» را من از دوستم صادق رحمانی وام گرفتهام و منظور از آن، شعرهای کوتاه نیمایی در وزن رباعی است. نیماییهای عمران صلاحی، یکی از بخشهای مهم آثار اوست. گرایش او به شعر کوتاه نیز، با یک دور مرور آثارش کاملاً مشخص میشود. بخشی از شعرهای کوتاه عمران که در فرم نیمایی است، به وزن رباعی گفته شده و پازل دلبستگیِ شاعر را به رباعی، کامل میکند. این رباعیات نیمایی را از دفتر «مرا به نام کوچکم صدا بزن» بخوانید:
یک منطقه با هزارها پرسش سرخ
یک منطقه با هزارها پاسخ سبز
هنگام ورود
با خنده، گلی به ما خوشآمد میگفت.
(در غبار برف، دفتر اول: ۳۹۸)
..
گلدان سفال
روی رف میخندد
با خاطرهای بنفش.
(همان، ۳۹۵)
..
فوّاره عجب رقص قشنگی دارد
با نغمۀ تار
یک نغمه در استکان من میافتد
..
با رایحۀ عشق سفر میکردم
در باغ بهشت
یاد تو به من سیب تعارف میکرد
..
در سبزیِ خویش غوطهور میشد باغ
روی تنۀ درختها نام تو بود.
(همان، ۳۸۶)
یا این سه قطعه رباعی نیماییِ بههم پیوسته از دفتر «پشت دریچههای جهان»:
باران آمد، باران، باران، باران
این بوتۀ تشنه همچنان پنهان ماند
یک قطره نیفتاد بر او مثل نگاه
باران آمد، ولی نرویید گلی
..
او آمد و یک قطره ز من باران خواست
یک قطره که روی برگ گل مکث کند
یک قطره که بین ماندن و افتادن
تصویرِ مرا نگاه دارد با خویش
..
من ابر شدم، قطره شدم، غلتیدم
او برگ گلی نداشت شایستۀ من.
(همانجا، دفتر دوم: ۱۰۵۸)
..
میترسیدم
دستم بخورَد به شاخۀ سبز درخت
ناگاه درخت
گیلاس گذاشت در دهانم
من سرخ شدم.
(همانجا، ۱۰۶۵)
این رباعی نیمایی، از چاپ نشدههای مجموعه آثار عمران صلاحی است:
در بانگ هزار طبل وحشت، ناگاه
خورشید
به درّهای فرو میغلتد
در باد
کلاغ لانهاش را گم کرد...
(همانجا، ۱۲۲۹)
..
اکنون که این یادداشت به پایان میرسد، چیزی که جایش را در کتاب «در غبار برف» (مجموعۀ کامل اشعار عمران صلاحی) سخت خالی میبینم، یک کتابشناسی ساده ولی کامل از آثار چاپ شدۀ اوست. این را از آنجا میگویم که فی المثل در هیچ جای این اثر به کتاب «آی نسیم سحری یه دل پاره دارم چن میخری؟» (تهران، دارینوش، ۱۳۷۹) اشاره نشده است و نسبت آن را با سایر مجموعههای عمران صلاحی روشن نکردهاند. در مقدمۀ همین کتاب، عمران صلاحی از دفترهای شعر چاپ شده و چاپ نشدۀ خود نام بُرده است. یکی از آنها، «سایههای برگ» نام دارد که منظومهای است مستقل در وزن هجایی. از این دفتر هم در میان آثار چاپ شدۀ عمران خبری نیست و فرزندان او نیز توضیحی دربارۀ آن ندادهاند.
..
"چهار خطی"
/channel/Xatt4
مرد رؤیاهای نیلوفری
(دربارۀ رباعیات عمران صلاحی/ بخش اول)
در غبار برف، مجموعۀ کامل اشعار عمران صلاحی، تهران، نشر چشمه، ۱۴۰۰، دو جلد
..
زندهیاد عمران صلاحی را یکبار در کرمان دیدم که به همراه ابوالفضل زرویی نصرآباد آمده بودند تا در جلسۀ شعر طنز شاعرانِ کرمان شرکت کنند. از فرودگاه تا ماهان، مزار شاه نعمت الله ولی، و از آنجا تا هتل همراهیشان کردم. هر دو، شخصیتی ویژه بودند. شعر عمران صلاحی را از دوران دانشجویی دنبال میکردم. منظومۀ بلند اجتماعیِ «من بچۀ جوادیهام» و کتاب «گریه در آب» را در همان ایّام از بساطیهای روبروی دانشگاه خریده بودم و سایر کتابهایش را به مرور، بعد از آن. وجه مهم شخصیت ادبی عمران صلاحی، طنّاز بودنِ اوست. شوخی و جدّی در شعرهای او، بههمآمیختگیِ عجیبی دارند. طنزهای او، در عین سادگی، منحصر بفردند؛ آنچنانکه شخصیّت او. در کرمان متوجه شدم که بین عمران صلاحی و آثارش هیچ فاصلهای نیست. دقت او در جزئیات برایم جالب بود و برداشت طنزآمیزش از هر آنچه میدید و میشنید و میگفت. چون علاقۀ مرا به رباعی دید، گفت که یک دفتر رباعیِ چاپ نشده دارد. برخی رباعیاتش را در کتابهایش خوانده بودم.از این ماجرا حدود 15 سال گذشته است و هر دو نفر، اکنون در دل خاک آرمیدهاند.
..
مجموعۀ آثار عمران صلاحی به همّت دو تن از فرزندانش به چاپ رسیده و طبق آنچه روی جلد و مقدمۀ کتاب آمده، همۀ اشعار او را در بردارد. این کار، یک کار بایسته و ارزشمند است و همّت فرزندان صلاحی در عرضۀ یکجای آثار پدرشان و اهتمام نشر چشمه در این کار، جای قدردانی دارد.
رباعیاتی که در مجموعه آثار کامل عمران صلاحی دیده میشود، به ۱۵ رباعی هم نمیرسد و باید دید که مابقیِ آنها کجاست؟ برای نمونه، میتوانم از این دو رباعی نام ببرم که آنها را در مطبوعات دیدهام و در زمان حیات زندهیاد صلاحی چاپ شده است و در این کتاب، جایی ندارند (گوشۀ تماشا، ۹۹-۱۰۰):
فریاد به سینهام دل شیدا زد
چون قایق کوچکی به دریاها زد
یک بارِ دگر عشق فرود آمد و شمس
مضراب جنون به ساز مولانا زد
..
زیباست شکوفه را عبادت کردن
از عشق شنیدن و اطاعت کردن
عریان شدن و رخت هوا پوشیدن
بی واسطه با بهار صحبت کردن
..
عمران صلاحی، خودش را به سبک و قالب خاصی محدود نمیکرد و در اغلب قوالب و فرمهای شعر قدیم و جدید شعر میسرود. رباعی نیز از قالبهای مورد علاقۀ او بود. این دو رباعی او را بسیار دوست دارم (در غبار برف، دفتر دوم: ۸۲۸، ۱۱۰۹):
این راه چه ماه میتواند باشد
هر گوشه پناه میتواند باشد
از مقصدمان سؤال کردم، گفتی:
مقصد، خودِ راه میتواند باشد.
..
در سینه دلم شکفته و رنگین است
مانند مهی، دم زدنم سنگین است
ای دوست! بیا ببین دل سرخ مرا
سیبی که تو دندان زده بودی این است!
این رباعی او (همانجا، دفتر دوم: ۱۲۸۶) اشارتی به سخن معروفِ منسوب به ابوالحسن خرقانی دارد که گویند بر سر در خانقاهش نوشته بود: «هر که بدین خانقاه در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید» (رک. نوشته بر دریا، ۷۶).
آن شیخ که نور میدمد از جانش
رویانده زمین تشنه را بارانش
صد بوسه زنم به پای آن پیر که گفت:
نانش بده و مپرس از ایمانش.
این رباعی، سبک طنزنویسی عمران صلاحی را در رباعیاتش منعکس میکند (همانجا، دفتر اول: ۲۵۱):
ماندهست چه قصّههای خوبی باقی
بعضی اصل است و بعضیاش الحاقی
از جانب ما، نقل حکایات و قصص
از سوی شما، نتیجۀ اخلاقی!
اما این سه رباعی او که جایشان در کتاب خالی است (شاید در کتاب دیوان ابوطیاره چاپ شده باشند)، بهتر میتواند روحیۀ طنازانۀ او را نشان دهد :
بگذار تو را لب به تبسّم برسد
راز دل ما به گوش مردم برسد
بنشین بغل آینه تا بار دگر
زیبایی تو به چاپ دوم برسد!
..
مُردیم در این زمانه از دلتنگی
اوضاع زمانه هم شده خرچنگی
خشك است و عبوس هركه بینم، یارب
قدری برسان تهاجم فرهنگی!
..
هشدار كه با درفش، نازت نكنند
تولیدگرِ برقِ سهفازت نكنند
اوضاع جهان، دیمی و هركیهركی است
كوتاه بیا تا كه درازت نكنند!
این بخش را با ذکر یک خطای تایپی به پایان میرسانم، در این رباعی عمران (در غبار برف، دفتر دوم: ۱۲۱۰):
ساز تو حدیث دل من میگوید
از درد سکوت و سوختن میگوید
هر ساز برای خویشتن دارد قلقی
در دست تو سنگ هم سخن میگوید.
کلمۀ «خویشتن» در مصراع سوم به لحاظ وزنی غلط است، و درست آن، «خویش» است. این کِرم غلطگیری متون، چه قدیم باشد چه جدید، جزو عادات ذهنی من شده است. اهل فن، صورت درست شعر را میفهمند. ولی شاید برای مخاطب دیگر، این یادآوریها بیفایده نباشد.
..
"چهار خطی"
/channel/Xatt4
توضیحی بر یادداشت بالا (فرستۀ پیشین)
این دو غزل، سرودۀ دو شاعر جداگانه است. یکی قانعی تخلّص میکرده و دیگری طوسی و به احتمال زیاد، بر خلاف آنچه در ابتدای امر متبادر ذهن میشود، هیچ کدام ربطی به قانعی طوسی ندارد. بیش از ده شاعر قانعی تخلص در فرهنگ سخنوران معرفی شده. در لطایفنامۀ فخری هروی که به زمان کتابت نسخۀ مذکور نزدیک است، دو شاعر به اسم «قانعی» داریم. سبک غزل هم بیشتر به شعر دورۀ تیموری شباهت دارد. در هر صورت، در انتساب غزل به قانعی طوسی، باید احتیاط کرد.
غزل دوم، سرودۀ «عبدالله طوسی خراسانی» شاعر قرن نهم است که دیوانش باقی است و در اشعارش، طوسی تخلّص میکرد. غزل دوم، در دیوان او دیده میشود. (تصویر نسخۀ جارالله ترکیه ضمیمه میشود). غزل، به اقتفای غزل معروف حافظ: الا یا ایها الساقی ... گفته شده. بسیاری از شاعران قرن نهم و دهم این غزل را استقبال کردهاند. کاتب، فرد بیسوادی بوده و چندین غلط در نقل غزل طوسی مرتکب شده، از جمله در بیت نخست، قافیۀ غزل را بی سامان کرده (دلرا به جای دلها).
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
/channel/Xatt4
در غیب سرشتند ترا با گِلِ دل
پس در رهِ کیست سعیِ بیحاصلِ دل
دانی که چگونهای تو در منزلِ دل
جانِ جانی و عقلِ عقلی، دلِ دل
#ظهیرالدینعبداللهشفروه
تذکرۀ لبابالالباب؛ محمّدبن محمّد عوفی؛ به تصحیحِ ادوارد جی. براون؛ با مقدمۀ محمّد قزوینی و تصحیحاتِ جدید و حواشی و تعلیقاتِ سعید نفیسی؛ هرمس؛ ۱۳۸۹: ج ۲: ۸۱۰، تعلیقات.
/channel/tarikhfarhanghonariranzamin
#رباعیخوانی
> با من در و دیوار به آواز آید
یک. بیستوهفتم شهریورماه، روز ملی شعر و ادب فارسی است. این روز را به همۀ شاعران و شعردوستان ایران عزیز شادباش میگویم.
دو. چندروز پیش، زادروز سیدعلی میرافضلی، شاعر و پژوهشگر همروزگارمان بود؛ انسانِ شریفی که هم شعرهای خواندنیاش را بسیار دوست میدارم و هم از پژوهشهای ارزشمندش فراوان آموختهام؛ جهانیست بنشسته در گوشهای.
سه. به این هر دو مناسبت، یکی از آثار پژوهشیِ او را در این فرسته معرفی کردهام تا از این رهگذر، تعدادی از رباعیهای شاعران قدیم کرمان را هم، با هم مرور کنیم. (مایۀ افتخار من است که بهعنوان مدیر هنری، نقشی کوچک در انتشار این کتاب ارجمند داشتهام.)
•
> فرستهٔ کامل را اینجا ببینید.
#شعر #رباعی #کتاب
•
• @NaaKhaaNaa
#مقاله
منوچهر فروزنده فرد و علی جهانشاهی افشار، «سرنامپنداری و ریشهشناسی شاعرانه (معرفی و توصیف دو هنرسازهٔ تازه)»، زبان فارسی و گویشهای ایرانی، س۸، ش۲ (پیاپی: ۱۶)، پاییز و زمستان ۱۴۰۲، ص۷-۲۲.
▫️ صُراحی: یادداشتهای منوچهر فروزنده فرد▫️
t.me/Sorahi_Forouzandeh
شاهدی دیگر از دو و لت
دوست فرزانۀ من دکتر محسن پورمختار تذکر دادند که مولانا هم در دفتر چهارم مثنوی به کلمۀ دولت و دو و لت توجه داشته است:
پس ستون این جهان خود غفلت است
چیست دولت کین دوادو با لت است
اولش دو دو، به آخر لت بخور
جز درین ویرانه نبود مرگ خر
(مثنوی معنوی، تصحیح موحد، جلد دوم، ۸۵۰)
نحوۀ کاربُرد دو و دوادو در مثنوی، این گمان را تقویت میکند که مولانا در شعر خود، به مفهوم دوندگی و سرگشتگی بیشتر توجه داشته است.
..
"چهار خطی"
/channel/Xatt4
یادداشت تکمیلی
دوست فاضل جناب آقای مهدی یاقوتیان یادآور شدند که شگرد دولت/ دو و لت در شعر ابن یمین هم آمده است:
روزِ دولَت مباش غافِل از آنک
هست ترکیبِ دولَت از لَت و دوْ
(دیوان ابن یمین، 506)
..
/channel/Xatt4
دو و لت
فردا بینی که بادِ این دولتها
بیرون شده باشد از سر و سبلتها
عاقل نکند به روز دولت شادی
کامروز همه دو است و فردا لتها
اوحدالدین کرمانی
(انیسالطالبین، برگ ۲۱ر)
نام این شگردی که اوحد کرمانی در تفسیر کلمۀ «دولت» به کار بسته نمیدانم چیست. طبق تفسیر اوحد، «دولت» با همۀ معانی تاریخیاش (جاه و جبروت و شوکت و مکنت و سلطنت) چیزی جز «دو» یعنی دوندگی و «لَت» یعنی ضربه خوردن و لت و پار شدن نیست.
همین شگرد را نزاری قهستانی شاعر اوایل قرن هشتم در مطلع غزلی به کار بُرده است (کلیات نزاری، دستنویس تاجیکستان، برگ ۱۸۸ر):
دلا گر قدر این دولت بدانی
دو و لت را دگر دولت نخوانی
در چاپ مصحح مرحوم مظاهر مصفا (ج۲، ص ۵۷۹)، مصراع دوم چنین ثبت شده: دو دولت را دگر دولت نخوانی. این ضبط علاوه بر کژتابیی که دارد، با دستنویس کهن کلیات نزاری نیز همساز نیست.
..
"چهار خطی"
/channel/Xatt4
آگاهیهای تازه دربارۀ عیسی شوشتری
(بخش دوم)
به لطف این سرنخ مهم، به سراغ کتاب ابن فوطی شیبانی (د. ۷۲۳ ق) رفتم و دانستم که مأخذ هر دو نویسندۀ پیشین، کتاب الحوادث الجامعه بوده است. ابن فوطی در گزارش وقایع سال ۶۷۲ ق ماجرای عیسی شوشتری را کاملتر نقل کرده است (الحوادث الجامعه، ۲۲۴-۲۲۵). ما گزارش او را با ترجمۀ استاد عبدالمحمد آیتی در اینجا میآوریم:
«در این سال سلطان فرمان داد تُستر (شوشتر) و اعمال آن هم بر قلمرو صاحب علاءالدین افزوده شود. علاءالدین به امور آنها پرداخت و نایبانی در آن شهر از سوی خود برگماشت. به او خبر دادند که مردی است که دعوی پیامبری میکند و جماعتی نیز بر او متفق شدهاند. وی از ادای بعضی واجبات کاسته است. از جمله نماز عصر و نماز عشاء را ملغی کرده. علاءالدین به احضار او فرمان داد و از افعال و احوال او پرسید. او را مردی هوشیار و آگاه از برخی دانشها یافت. فرمان داد او را بکشتند. کشتند و جسدش را به عوامی که پیرو او بودند و سپردند و بیشتر متابعانش را گرفتند. این مدعی پیامبری نوجوانی بود از فرزندان یکی از بازرگانان به نام کی. به حفظ قرآن و فقه و فلسفه و نجوم اشتغال داشت. به زبان فارسی هم شعر میسرود. میگفت که عیسی بن مریم هستم و چون به سی و هشت سالگی برسم، کارم به کمال رسد و در این باب اشعاری سروده بود. ولی پیش از آنکه به آن سن برسد، او را کشتند».
خواجو کرمانی و مهستی گنجوی
خواجو کرمانی شاعر قرن هشتم، در یکی از رباعیات خود گوید (دیوان اشعار خواجو کرمانی، ۱۲۷):
قومی که نیاند آگه از ایجاد و وجود
تمییز نکرده عهد را از معهود
خوانند به طنز «مَهسِتی» را فلکی
گویند به طعنه «کافرک» را محمود.
خواجو در رباعی بالا، به نام مهستی گنجوی، فلکی شروانی، کافرک غزنوی و محمود غزنوی اشاره کرده است. این شعر، نشان میدهد که تلفظ اسم بانوی نامدار رباعی پارسی در زمان خواجو، مَهسِتی است. اشارت خواجو به نام این شاعر، از معدود اشارههایی است که در شعر قدیم فارسی به نام این بانو شده است. عطار، مهَستی را دبیر و مقرّب سلطان سنجر خوانده است (الهینامه، ۲۹۶):
مهَستیّ دبیر آن پاک جوهر
مقرّب بود پیش تخت سنجر
همزمان با عطار، یا اندکی پیش از او، ابوحنیفه عبدالکریم نیز در فاصلۀ ۵۸۴ تا ۶۰۰ هجری قمری، دو رباعی از «مهستی دبیره» نقل کرده است (مجمع الرباعیات، ۵۵، ۵۹). منابع تاریخی در این مورد کاملاً ساکت هستند. تلفظ نام مهستی در الهینامۀ عطار، با آنچه خواجو در رباعیاش آورده، متفاوت است.
خواجو، مهستی را همردیف کافرک، شاعر هزال دورۀ غزنویان قرار داده و او را در مرتبهای پایینتر از فلکی شروانی نشانده است. اما قضاوت تاریخ، خلاف این موضوع را اثبات کرده و امروز کمتر کسی است که فلکی شروانی را بر مهستی گنجوی ترجیح دهد. به نظر من علت فرو انگاشتن مهستی، فضای افسانهامیزی است که «قصۀ امیر احمد و مهستی» در ذهن ادبای آن عصر ایجاد کرده بوده است. قصۀ عامیانۀ «امیر احمد و مهستی» در اواخر قرن هفتم تدوین شده است و تدوین آن را به جوهری تبریزی نسبت دادهاند. این قصّه، ماجرای عشق بیپروای امیر احمد گنجوی به مهستی خجندی را بازگو میکند و داستان، از طریق رباعیاتی که گردآورنده بر زبان شخصیتهای قصّه گذاشته، پیش میرود. قصّۀ مذکور، وجه افسانهای شخصیت این بانوی شاعر را دو چندان کرده و از منزلت او را تا حد یک شاعر هزلگوی فرو کاسته است. قضاوت خواجو و بسیاری از همعصران او در مورد مهستی، متأثر از شخصیتسازی همین داستان است.
(مطلب فوق، برگرفته از سخنرانی نویسنده در مورد رباعیات خواجو در نشستهای ادبی شهر کتاب در سال ۱۳۹۶ است و به صورت مقاله در ۱۳۹۷ چاپ شده است.)
..
"چهار خطی"
/channel/Xatt4
باغ پژمرده
ای باغ! اگر تو خرّمی، رَخت کجاست؟
وآن دولت تیز و رونق بخت کجاست؟
گر منزل رستمی، پی رخش تو کو؟
ور تختگهِ جمی، جم و تخت کجاست؟
مجدالدین همگر
(درگذشتۀ ۶۸۶ ق)
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
/channel/Xatt4
[به بهانهٔ هشتادوشش سالگی]
دیر یا زود
زود یا دیر
آنچه باید برآید، ازین باغ،
خواهد آمد
تو نخواهی توانیش هرگز
در شُدایند بستن به زنجیر
زود یا دیر
دیر یا زود
آنچه باید ازین شاخ روید
روید و رازِ دل با تو گوید
هیچ کاری زِ تو بر نیاید
خسته و خُرد و درمانده مانی
از شنا سوی رهپویی رود
زود یا دیر
دیر یا زود.
محمدرضا شفیعی کدکنی
از دفتر شعر «نامهای به آسمان»
#ایران
#شفیعی_کدکنی
عکس: سهیلا ادیب
▫️«رباعیات شهرآشوب حسن دهلوی»، سیدعلی میرافضلی، آینۀ پژوهش، سال سی و ششم، شمارۀ سوم (پیاپی ۲۱۳)، مرداد و شهریور ۱۴۰۴، ۶۵-۷۸.
..
امیر نجمالدین حسن دهلوی (د. ۷۳۸ ق) از پارسیسرایان نامدار هند به شمار میرود. دیوان او که شامل قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است، چند نوبت در هند و ایران چاپ شده است. در دیوان او بنا به آنچه ما جُستهایم ۱۶۶ رباعی وجود دارد که در میان آنها تعدادی رباعی شهرآشوب دیده میشود. شهرآشوب شعری است که موضوع آن وصف مشاغل و صاحبان حرفه باشد و در قالب شعر عاشقانه سروده شده باشد. شادروان احمد گلچین معانی در کتاب شهرآشوب در شعر فارسی که به همین نوع اشعار اختصاص دارد، متذکر رباعیات حسن دهلوی نشده و جای رباعیات این شاعر در آن تحقیق و پژوهشهای دیگر خالی است. در نوشتار حاضر، هفده رباعی شهرآشوب حسن دهلوی بر اساس منابع چاپی و خطی اشعار او عرضه شده است. نسخههای چاپی فاقد نیم بیشترِ رباعیات مورد استناد ماست.
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
/channel/Xatt4
و باشد که ردیف از دو کلمه و سه کلمه زیادت باشد چنانکه #مهستی گفته است؛
رباعی:
ای دوست که دل ز بنده برداشتهای
نیکوست کـه، دل ز بنده برداشتهای
[ تــا بشنیـدهسـت مینگنجـد دشمـن
در پوست، که دل ز بنده برداشتهای]
▫️نقل از: المعجم فی معائیر اشعارالعجم، شمسالدّین محمّدبن قیس رازی، دستنویس شماره ۱۹۸۱ کتابخانهٔ لالهلی، کاتب اشرف بن محمدرضاء حسینی، کتابت سال ۸۲۹ ه.ق، برگ ۷۵.
🔹 در نسخه فوق تنها بیت اول رباعی ثبت شده و بیت دوم از نسخه شماره ۵۰۴۹۱ مجلس، برگ ۷۱ افزوده شد. در نسخههای دیگر المعجم نام شاعر این رباعی ذکر نشده و با عنوان "چنانک گفتهاند" آمده است.
🔹 این رباعی با اختلاف اندک در واژگان، در بین رباعیات مولانا دیده میشود:
ای دوست کـه دل ز دوست برداشتهای
نیکوست کـه، دل ز دوست برداشتهای
دشمن چـو شنیـده مینگنجد از شوق
در پوست، که دل ز دوست برداشتهای
🔹 با توجه به تاریخ تالیف المعجم ( اوایل سده ۷ ه.ق )، سرایندهٔ این رباعی قاعدتاً باید از شعرای قرن ۶ یا اوایل قرن ۷ باشد. بنابر این انتساب آن به مولانا بعید ( بلکه مردود ) است.
/channel/parniyan7rang
مرد رؤیاهای نیلوفری
(دربارۀ رباعیات عمران صلاحی/ بخش دوم)
در کارنامۀ عمران صلاحی، اهتمام در چاپ رباعیات دو تن از شاعران قدیم نیز دیده میشود. کتاب «باران پنهان» منتخبی از رباعیات مولانا جلالالدین رومی است که جان موین و کلمن بارکز آنها را به انگلیسی ترجمه کردهاند. صلاحی، از روی ترجمه، اصل رباعیات مولانا را شناسایی کرده و کنار هر ترجمه، اصلش را نیز آورده و مقدمهای طنزآمیز هم بر آن نوشته و شده کتابی که نشر سالی آن را به سال ۱۳۷۹ منتشر کرده است: «روزی رابرت بلای شاعر و منتقد آمریکایی مجموعهای از اشعار مولانا را میدهد به کلمن بارکز و میگوید: این اشعار در این قفس بال بال میزنند. آنها را از قفس آزاد کن! بارکز که فارسیاش مثل انگلیسی من بوده، میرود سراغ جان موین زبانشناس و استاد زبان و ادبیات فارسی و به او میگوید بیا درِ این قفس را با هم باز کنیم. او هم میگوید باشد!». کتاب «باران پنهان»، مجموعۀ دوزبانهای است از ۱۷۰ رباعی برگزیدۀ مولانا. این رباعیات، ممکن است از نظر مخاطبان ایرانی، جزو بهترینهای مولانا نباشد؛ فی المثل رباعی زیر (باران پنهان، ۷۱):
آن کس که تو را دید و نخندید چو گل
از جان و خرد تهی است مانند دهل
گبر ابدی باشد، کو شاد نشد
از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل
..
صلاحی یک کتاب دیگر هم دارد که من عنوان این یادداشت را با تغییر کوچکی از نام آن کتاب وام گرفتهام: «رؤیاهای مرد نیلوفری، احوال و افکار سعید سرمد کاشانی». سرمد، از یهودیان کاشان بود که به کیش اسلام درآمد و در عهد اورنگ زیب به هند سفر کرد و با شاهزاده داراشکوه آشنا شد و این آشنایی به دوستی انجامید. سخنان شطحآمیز سرمد و حالات و اطوار او (برهنهگردی در ملأ عام) و از همه مهمتر، دوستیاش با داراشکوه (د. ۱۰۶۹ ق) ، برایش گران تمام شد. متشرّع خشکمغزی به نام ملا عبدالقوی، بر موجب یکی از رباعیاتش، حکم به ارتداد او داد و با موافقت اورنگ زیب، در شاهجهانآباد سر از تن او برداشتند. تاریخ این واقعه، سال ۱۰۷۴ هجری قمری است. در یکی از تواریخ آن عصر آمده: «با ملا عبدالقوی حکم شد که او را طلبیده تکلیفِ لباس نماید. چون سرمد را آوردند، ملا گفت: چرا برهنه و عریان میباشی؟ گفت: شیطان، قوی است!» (کاروان هند، ۱: ۵۴۳) . بازی سرمد با نام عبدالقوی هم در مرگ او بی تأثیر نبوده است! زندگی و مرگ سرمد کاشانی، حکایت کسانی است که دیگرگونه میاندیشند و دگراندیشیِ آنها، برایشان دردسر درست میکند. به احتمال بسیار، همین وجه شخصیت سرمد، عمران صلاحی را به سمت او کشاند و رباعیاتش را چاپ کرد.
عمران صلاحی در انتهای کتاب، منظومهای از خودش را نیز چاپ کرده که در مجموعه آثار او هم تجدید چاپ شده است. این منظومه، «رؤیاهای مرد نیلوفری» نام دارد و شعری روایی است در قالب ۵۰ رباعی بههم پیوسته و ابیات و سطرهایی در وزن رباعی که روایت را تکمیل میکند. در جای جای منظومه، به تناسب از رباعیات سرمد استفاده شده است. «رؤیاهای مرد نیلوفری» از لحاظ فرم شعری، یک منظومۀ بدیع است و ظرفیت وزن و قالب رباعی را برای شعر روایی و روایتگریِ رنج انسان امروز نشان میدهد. این شعر بلند، داستان سفر سرمد را از ایران تا هند و مواجهۀ او با ملاعبدالقوی را در ده بخش تعریف میکند. بخش نهم شعر که داستان محاکمۀ سرمد است و در قالب مکالمۀ قاضی و سرمد عرضه شده، بسیار جالب و جاندار است و به فضای روزگار ما نزدیک؛ گفتگوی ریاکاران و ظاهرپرستان با انسانهای آزاده و روشناندیش. چند سال از انتشار کتاب رؤیاهای مرد نیلوفری نگذشته بود که ماجرای قتلهای زنجیرهای اتفاق افتاد و نشان داد که نگرانیهای شاعر، بی مورد نبوده است. بعضی رباعیات این منظومه، جداگانه نیز قابل نقل است؛ فی المثل این رباعیِ منظومه که ماهیت تراژیک دارد، در برخی از آنتولوژیهای شعر طنز به مثابۀ یک طنز جدی نقل شده است (رؤیاهای مرد نیلوفری، ۱۸۸؛ شعر طنز امروز ایران، ۳۲؛ قهوۀ قندپهلو، ۴۱۲). و این همان جادوی طنزآفرینی عمران است که مرزبندی میان شوخی و جدی در آن وجود ندارد:
دل زمزمه میکرد، هلاکش کردند
با تیغ برهنه، چاک چاکش کردند
دل دهکدهای بود پُر از چشمه و گل
از لوث وجود عشق، پاکش کردند!
این دو رباعی نیز از همان منظومه است (رؤیاهای مرد نیلوفری، ۱۷۳، ۱۸۰):
بگذار تمام غنچهها باز شوند
دلها همه با شکفتن آغاز شوند
از پیله درآیند همه پچ پچها
بی واهمه پر زنند و آواز شوند.
..
از سایه و از غبار هم میترسند
از پچ پچ جویبار هم میترسند
این یخفکران و این زمستانصفتان
از خاطرۀ بهار هم میترسند!
کتاب «رؤیاهای مرد نیلوفری» و منظومۀ عمران صلاحی، با این رباعی که در وصف سعید سرمد و همۀ شهدای آزادی است، به پایان میرسد (همانجا، ۱۹۰):
روی تو، سپیدهای در آیینۀ شهر
خونت، فرش نماز آدینۀ شهر
لبخند تو، آشنای دیرینۀ شهر
یاد تو، گلی درشت بر سینۀ شهر...
..
"چهار خطی"
/channel/Xatt4
فهرستی از کانالهای سودمند در زمینهٔ فرهنگ و ادبیّات و تاریخ ایران
آواز سرخ
@Avaze_Sorkh
ادب و فرهنگ
@aaadab1397farhang
بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار
@AfsharFoundation
بیهقی درسگفتارها و مقالات
@SeyediBeyhaghi
تاریخ فرهنگ هنر و ادبیات ایرانزمین
@tarikhfarhanghonariranzamin
پژوهشهای شاهنامهشناسی
@ShahnameshenasiChannel
جستارهای ابوالفضل خطیبی
@dr_khatibi_abolfazl
چهارخطّی
@Xatt4
حاصل اوقات
@HaseleOwqat
خوانش متون
@seyedimotun
خوشنویسی قدما
@khoshnevisi_Qodama
دکتر ژاله آموزگار
@jalehamuzegar
دکتر مهدی نوریان
@dr_mehdi_nourian
دکتر محمّد مرادی
@drmomoradi
دکتر رحیمی واریانی
@r_varyani
دانشکدهٔ ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه تهران
@literaturefaculty
دیوار مهربانی نسخ خطّی
@nosakhekhati
زبانشناسی تاریخی
@HistoricalLinguistics
سیرجاننامه
@sirjanname
شهرام یاری
@Shsyari
فرهنگ مکتوب و شفاهی گلپایگان
@farhangegolpayegan
فنّ ادبیات
@fanneadab
قلمانداز
@QalamAndaz
کانون پژوهشهای شاهنامه
@shahnameh_ferdowsi
کتابخانهٔ ایرانشناسی
@ketabxaneiranshenasi
کتابخانهٔ تخصّصی ادبیات
@eliteraturebook
کتابخانهٔ سپهسالار
@sepahsalaar
مؤسّسهٔ پژوهشی میراث مکتوب
@mirasmaktoob
مباحث ایرانشناسی
@IranologyTopics
مقطّعه
@moqattae
نسخ خطّی فارسی در کتابخانههای جهان
@n_kh_f_j
نسخهٔ خطّی
@manuscript_ir
یادداشتهای شاهنامه استاد خالقی مطلق
@shahnameh1000
/channel/mr_moshtaqian
دو غزل از شاعری با تخلص قانعی و طوسی (احتمالا قانعی طوسی، قرن هفتم):
اشک من دور از لب لعل تو گلگون می چکد
بی تو خوان (خون) دل مرا از دیده بیرون می چکد
بس که کردم گریه چون ابر آب در چشمم نماند
چون شفق عمریست ما را کز نظر خون می چکد
آب رحمت می زند بر آتش من آسمان
نیست این باران دلا کز چشم گردون می چکد
لاله ای کز خون فرهاد از زمین سر می زند
باز خون می گیرد و بر خاک مجنون می چکد
می نماید پیش مردم چشم و ابروی ترا
نقطه هر جا کز قلم در حلقه نون می چکد
صد سفینه شد روان هر سو ز نظم قانعی
چون ز بحر شعر او درهای مکنون می چکد
زهی از شمع رخسار تو روشن خانۀ دل را
برافشان زلف مشکین را و حل کن جمله مشکل ها
ره منزلگه آن ماه از سیل سرشکم جو
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
عجب شوخ است آن دلبر که در مستی و هشیاری
گهی شد ساکن مسجد گهی شد شمع محفل ها
قدح مقبول می گردد به دور مجلس رندان
بلی صافی دلی باید که گردد قابل دل ها
اگر لای (؟)شراب هست ای ساقی به طوسی ده
که افتد مست در کویت ز آب دیده در دل ها
(برگه ماقبل آخر از نسخه خطی منطق الطیر -اواخر قرن نهم)
موی تو رهاند از پراکندگی ام
پرداد به بال من ، بە بالندگی ام
در موی تو ده ماهی قرمز جا ماند
در موی تو دست شستم از زندگی ام
#واران
◙ شراب و خیراب
آبی که به طبع آتش نابش خوانند
نه نه غلطم، روح مذابش خوانند
خیراب جهان است بر هر عاقل
مردم ز سر جهل شرابش خوانند
شمسالدین الیاس میدانی
(سدۀ هفتم ق)
آن راح که روح ناب میخوانندش
معمور دل خراب میخوانندش
رطلی دو سه سنگی به من آرید سبک
خیراب چرا شراب میخوانندش؟
قاضی نظامالدین اصفهانی
(سدۀ هفتم ق)
..
بازی با کلمۀ شراب (شرّ+آب) و آن را خیرآب نامیدن، ظاهراً ریشه در این بیت حدیقۀ سنایی دارد که در مذمت شراب خوردن و شرابخواران گفته است:
چیست حاصل سوی شراب شدن
اوّلش شرّ و آخر آب شدن
سنایی غزنوی، به درگیری ذهنی با مناسبات لفظی و کشف وجوه متعدد یک کلمه و پیوندش با کلمات همخوان، علاقه خاصی داشته است و این یکی از ویژگیهای سبکی اوست. الیاس میدانی و نظام اصفهانی، کشف سنایی را بسط دادهاند و بر عکس نظر او شعر گفتهاند.
نکتۀ جالب در مورد دو رباعی بالا آن است که دو شاعر همعصر٬ یکی در شمال غرب ایران (آران و شروان) و دیگری در مرکز ایران (عراق عجم)، همزمان ذهنشان معطوف این کشف زبانی شده است: شراب (شرّ آب)/ خیر آب؛ و از قافیه و ردیف نسبتاً مشابهی برای بیان این یافتِ شاعرانه استفاده کردهاند. این تشابهات، در دورانهایی که فضای ادبی یکسانی حاکم باشد، زیاد اتفاق میافتد.
رباعی قاضی نظامالدین اصفهانی، به حکیم عمر خیام هم منسوب است و مرحوم همایی در حاشیۀ رباعی نوشته است: «رباعی خنک بیمزهای است از گویندهای که به نظر خودش از ایهام «خیر» و «شر» در لفظ شراب و خیراب مضمون تازهای پیدا کرده؛ و به عقیدۀ من، ابداً از خیام نیست!». رباعی مورد نظر ما، شاید رباعی چندان ویژهای نباشد، اما آن را خنک و بی مزه نمیتوان گفت و نظر دوستداران شراب را نیز باید در مورد آن جویا شد! رباعی دوم، به نظر من هم از خیام نیست؛ ولی نه صرفاً به خاطر «خنک و بی مزه» بودنش، بلکه به خاطر آنکه گویندۀ آن مشخص است و سند معتبری دارد که بر مجموعههای متأخر رباعیات منسوب به خیام از هر لحاظ میچربد.
منابع: نزهة المجالس، ۱۳۹؛ مونس الاحرار، ج ۲، ۱۱۷۴؛ حدیقة الحقیقة، تصحیح یاحقی – زرقانی، ج ۱، ۴۹۸ (تصحیح مریم حسینی، ۱۶۷)؛ طربخانه، ۱۱۱
..
"چهار خطی"
/channel/Xatt4
مقالهای در مورد ریشهشناسی شاعرانه
دوست فاضل آقای منوچهر فروزنده فرد طی یادداشتی کوتاه، هم نکات ارزندهای در مورد واژۀ «دو» گفتند و هم مقالهای را معرفی کردند که در آن، شگرد به کار رفته در ابیات مورد اشارۀ ما را توضیح دادهاند. ایشان و آقای علی جهانشاهی افشار در مقالۀ «سرنامپنداری و ریشهشناسی شاعرانه (معرّفی و توصیف دو هنرسازهٔ تازه)»، نام این هنرسازه را «ریشهشناسی شاعرانه» نامیدهاند و شواهدی از نثر و نظم فارسی به دست دادهاند. یادداشت ایشان را بخوانید.
دودشمون dowdešmun به معنای «دشنام» را در کرمان هم به کار میبرند. در فارسی بمی هم دودشپون dudešpun ثبت شدهاست (نک. مجید باغینیپور، فرهنگ لهجۀ کرمانی: زانسو و زینسو، کرمان، فرهنگ گلبهار، ۱۴۰۱، ص۳۳۱). امّا دو به معنای «فرصت و مجال» ـ که در کرمانی هم هست ـ قطعاً همان داو فارسی رسمی و ادبی است.
فرایند هنریای که طیّ آن یک واژۀ بسیط را تجزیه میکنند و بر مبنای آن به ریشهشناسی شاعرانه دست میزنند البتّه نمونههای دیگری هم دارد، چنانکه خاقانی شراب را «شرّ + آب» تلقّی کرده: «الحق شرباتی بس مسکر، امّا خیراب است نه شراب» (منشآت خاقانی، تصحیح محمّد روشن، ص۱۹۹).
برای نمونههای دیگری از ریشهشناسی شاعرانه نک. منوچهر فروزنده فرد و علی جهانشاهی افشار، «سرنامپنداری و ریشهشناسی شاعرانه (معرّفی و توصیف دو هنرسازهٔ تازه)»، زبان فارسی و گویشهای ایرانی، س۸، ش۲ (پیاپی: ۱۶)، پاییز و زمستان ۱۴۰۲، ص۷-۲۲.
از وزر بترسم و وزیری نکنم
میرم ز گرسنگی و میری نکنم
با آنکه دو جاه است و دو حضرت در یزد
در قعر دو بئر، من دبیری نکنم
دو توضیح در مورد واژۀ دو
جناب آقای هومن گلهو در پیامی یادآور شدند که: واژه دُو یا دَو در زبان فارسی به معنای ناسزا و دشنام هم بوده است و هماکنون هم در برخی گویشهای این زبان کاربرد دارد. از جمله در گویش کدکنی، همراه با واژۀ دشنام و ترکیب « دُو دشنام» به کار میرود. اصطلاح «دو دادن» هم در برخی جاها به معنای ناسزا گفتن رایج است. شاعر دولت را ترکیبی از دشنام و لت و کوب (در اصطلاح مردم هزاره افغانستان) دانسته است.
آقای مهدی دهقان هم گفتهاند که «دو» در اصطلاح مردم تبریز به معنی فرصت است و وقتی در اثر شرایط اجتماعی افرادی صاحب فرصت میشوند اصطلاحا میگوییم "الینه دو دوشوب" یعنی فرصت دستش افتاده (و اقبال بهش رو کرده). در کرمان خودمان هم «دو گرفتن» یا «دو برداشتن» را به معنی جولان دادن و مجال عرض اندام پیدا کردن را داریم.
با توجه به اینکه شاعر، این واژه را در وجه منفی به کار بُرده، دَو به معنی دشنام شاید مناسبتر باشد. خاصه آنکه این وجه، در افغانستان کنونی که زادگاه سنایی است، هنوز هم رایج است. در کتاب ضربالمثلهای دری افغانستان مثلی هست (ص ۱۰۲) که هر دو واژۀ دو و لت در آن به کار رفته است: «دو را باد میبرد، لت را خر میخورد» (رک. فارسی ناشنیده، ۴۷۱). ما میگوییم: فحشها را باد میبرد، کتکها را خر میخورد!
..
"چهار خطی"
/channel/Xatt4
فردا بینی که باد این دولتها
بیرون شده باشد از سر و سبلتها
عاقل نکند به روز دولت شادی
کامروز همه دو است و فردا لتها
جنگ شمارهٔ ۱۰۹۴ لیدن، ص۳۰
دولت از روی شدت و صولت
دوِ امروز دان و فردا لت
حدیقهٔ سنایی، تصحیح مدرس رضوی، ص۴۰۴
گفتم: چه سبب ماه تو در میغ گریخت
بـر گِرد رُخَت غالیه بر عاج کـه بیخت؟
گفتا کـه : چــو مشاطه بیاراست مــرا
از هوش برفت و سرمه بر آینه ریخت
#خلیل_شروانی
▫️منبع: نزهةالمجالس، جمالالدین خلیل شروانی، تالیف اواسط سدۀ ۷ هجری، دستنویس شماره ۱۶۶۷ کتابخانۀ جارالله ترکیه، ص ۱۴۱.
🔹 جمالالدین خلیل شروانی مؤلف نزهةالمجالس در باب یازدهم ( در اوصاف و افعال معشوق ) نمط هفتم چند رباعی از سرودههای خود را آورده که رباعی بالا یکی از آنهاست. رباعی مذکور سرگذشت جالبی دارد و لااقل به ۶ شاعر مختلف منتسب گردیده است.
1⃣ در خلاصةالاشعار ( ۷۲۱ ق ) ابوالمجد تبریزی آن را به نام #مهستی آورده است.
2⃣ جاجرمی در مونسالاحرار ( ۷۴۱ ق ) آن را بدون نام سراینده نقل کرده است.
3⃣ در جنگ رباعیات مرعشی ( سده ۸ ) و نیز مجمعالبحور به #کمالالدیناسماعیل منتسب گردیده است.
4⃣ در خلاصةالاشعار تقی کاشی ( ۱۰۱۶ ق ) به نام #بدرجاجرمی آمده است.
5⃣ در دیوان #پوربهایجامی، همچنین در دیوان #ازرقیهروی نیز آمده است.
🔸 با توجه به منابع موجود، فعلا نزهةالمجالس قدیمترین منبع و انتساب به خلیل شروانی قابل قبولترین گزینه است.
/channel/parniyan7rang
آگاهیهای تازه دربارۀ عیسی شوشتری
(بخش نخست)
عیسی شوشتری که نام کاملش صدرالدین علی فرزند فخر کی تستری (شوشتری) است، از شاعران گمنام سدۀ هفتم هجری است که نگارنده، پیشتر، اشعار باقی ماندۀ او را شامل یک قصیده، ابیاتی از یک مثنوی و ۱۸ رباعی، از منابع پراکنده (سفینههای شعر و یادداشتهای مندرج در نسخههای خطی) گردآورده و به صورت مقاله در مجموعه مقالات «به یاد افشار ۲» منتشر کرده است. اطلاعاتی که تا آن زمان به دست من افتاد، نشان میداد که وی در فاصلۀ ۶۵۰ تا ۷۲۰ هجری قمری میزیسته و رهبر نحلهای به نام «عیسویان» بوده است. علاءالدولۀ سمنانی عارف سرشناس اوایل قرن هشتم (د. ۷۳۶ ق)، در رسالهای عیسی شوشتری را جزو طابفۀ اباحتیان به شمار آورده، اما در مورد کم و کیف عقاید او چیزی نگفته است.
به رهنمونی دوست دانشورم آقای دکتر احمد بهنامی، خبردار شدم که در الوافی بالوفیات صفدی و تاریخ الاسلام ذهبی، اطلاعات تازهای از زندگی و افکار عیسی شوشتری موجود است. صلاحالدین صفدی، ادیب و مورّخ نامدار عرب در قرن هشتم هجری (درگذشتۀ ۷۶۳ ق) در اثر خود شرح حال کوتاهی در مورد عیسی شوشتری آورده بدین ترتیب (الوافی بالوفیات، ۲۴: ۲۸۴):
«کیّ المتنبی. کان شاباً ذکیّاً فقیهاً ادعی النبوة بتُستَر و زعم انّه عیسی بن مریم، و أسقط عن اتباعه صلاة العصر و عشاء الآخرة. أمر بقتله علاءالدین صاحبالدیوان سنة اثتین و سبعین و ستمائه».
با دریغ و اندوه درگذشت استاد موسی اسوار، ادیب، مترجم و عضو پیوستهٔ فرهنگستان زبان و ادب فارسی، را به آگاهی میرساند.
استاد اسوار، زادهٔ سوم مرداد ۱۳۳۲ بود و در پی دورهای بیماری دیشب جان به جانآفرین سپرد. وی ۲۱ شهریور ۱۳۹۶ به عضویت پیوستهٔ فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و مدیریت گروه ادبیات تطبیقی فرهنگستان را برعهده داشت.
با تسلیت درگذشت این استاد فرهیخته، خبرهای مربوط به آیین تشییع و خاکسپاری ایشان در وبگاه و صفحههای رسمی فرهنگستان در فضای مجازی اطلاعرسانی خواهد شد.
روابطعمومی فرهنگستان زبان و ادب فارسی
@theapll
مجمع الرباعیات
بین سالهای ۵۸۴ تا ۶٠٠ قمری، ابوحنیفه عبدالکریم بن ابیبکر مجموعهای از رباعیات را با عنوان مجمعالرباعیات گردآورد و به حاکم انگوریه (آنکارای امروزی) یعنی محییالدین بن قلج ارسلان سلجوقی تقدیم کرد.
از این کتاب کهنسال که تندباد حوادث و گذر روزگار اوراقش را بر باد کرد تنها چهار برگ باقی مانده و همین چهار برگ گواهی است بر روایی و رونق زبان و ادب فارسی در دستگاه دیوانی سلاجقه و منطقهٔ آناطولی.
قالب رباعی از دیرباز طرفداران بسیار داشته و بسیاری از شاعران و عالمان و عارفان در آن طبعآزمایی کردهاند. از پررونقترین دورههای رباعیسرایی همین سدهٔ ششم هجری است. برگهای بازمانده از مجمعالرباعیات که کهنترین مجموعه رباعیات فارسی است روایتی اصیل از مجموعهسازی را پیش چشم میآورد و به بررسی سابقهٔ رباعیسرایی در تاریخ کمک میکند.
پژوهشگر ارجمند دکتر بهروز ایمانی یک بار در سال ۱۳۸۹ این اوراق کهن را به صورت مقالهای منتشر کرده بودند و اکنون همان را با تجدید نظر در مقدمه، متن و مؤخره به یاری نشر محترم ادبیات منتشر کردهاند.
در این کتاب ۵۵ رباعی نقل شده است که متاسفانه هفت تا از آنها ناقص و ناخواناست ولی همان تعداد رباعی سالم و خوانا مخاطب را با رباعیسرایانی گمنام چون بدیع انگوریهای، محمود انگوریهای، محیوی انگوریهای، روحی غزنوی، میرخواجهٔ سمرقندی و... آشنا میکند، همچنین رباعیاتی نو از چند تن از شاعران از جمله عایشهٔ مقریه، ابن خطیب گنجه، امام علی هیصم، عمادی شهریاری، سید حسن غزنوی، عبدالواسع جبلی و مسعود سعد سلمان عرضه میکند که در دیوان آنها نیست و جایی به نام ایشان نقل نشده است. ضمنا چند رباعی دارد که به غلط به سرایندگانی دیگر از جمله مولانا منسوب است.
این کتاب برای تحقیق در مشاغل سدهٔ ششم و رباعیات شهرآشوبی نیز به کار میآید. پیشگفتاری کوتاه و کافی دارد و مقدمهای پروپیمان که در آن به مباحثی چون ساختار رباعینامهها همچنین گویندگان، موضوعات، دستنویس و رسمالخط مجمعالرباعیات پرداخته است. مجمعالرباعیات را هم با نزهةالمجالس مقایسه کرده و نشان داده که احتمالا جمال خلیل شروانی در تبویب و ترتیب نزهةالمجالس به مجمعالرباعیات نظر داشته است. تصویر دستنویس پس از متن آمده. پس از آن نمایهای مشتمل بر نامها و جایها و پیشهها و کتابها، واژگان و اصطلاحات و تعابیر بلاغی آمده است. سپس کشفالابیات و سپستر کتابنامه.
مشخصات کتاب:
مجمعالرباعیات، گزیدهٔ ابوحنیفه عبدالکریم بن ابیبکر، پژوهش بهروز ایمانی، انتشارات ادبیات، ۱۴٠۴.
@atefeh_tayyeh