توضیح سودمند آقای دکتر سجاد آیدنلو دربارهٔ «دانشنامهٔ مصوّر شاهنامه».
این کتاب بهتازگی توسط انتشارات سایان چاپ و منتشر شده است.
@atefeh_tayyeh
آلما در آینه
آلما، همسر سایه، موهایی پرپشت و خوشحالت داشت. سایه این ابیات را صبحی سرود که آلما پیش چشم آینه، موهای قشنگش را شانه میزد.
او در این شعر زنی زیبا را به تصویر کشیده که بامداد خود را در آینه میآراید. موهایش را شانه میزند، چشمانش را با سرمه سیاه میکند، لبهایش را با رنگ سرخ میپوشاند و سپس، لب بر لب میفشارد...
خوبرو آمد به آرایش نشست
روی خوب آرایش آیینه است
چون گرهبند شب از گیسو گشود
موج ابریشم به دوش آمد فرود
از بناگوشش سحر برمیدمید
صبح روی شانهاش میآرمید
سینهاش آیینهدار مهر و ماه
مانده در چاک گریبانش نگاه
جنبش چالاک بازو بیشتاب
پیچ و تاب رقص نیلوفر بر آب
سرمهسای چشم مستش دست ناز
سرمه از چشمش سیاهی جسته باز
دست گلگون بر لب چون غنچه برد
غنچه را گل کرد و گل بر گل فشرد
آینه حیران ز روی فرّخش
سیب سرخ بوسه میچید از رخش...
@atefeh_tayyeh
نیمکتهای خالی!
آه ای کلاس شوم نگونبخت
کو جامداد و کیف و کتابش
ای نیمکت که سردی و خالی
کو آن شرار و شور و شتابش
کو آن سری که گاه سر میز
بردهست زنگ هندسه خوابش
یا پای تخته بر لب همدرس
خنده نشسته وقت جوابش
تیغیست در گلوی معلم
عکسی که خوش نشسته به قابش
سال سیاه و شومزمستان
با بوی مرگ و بانگ غرابش
عاطفه طیه (۱۴٠۴/۱۱/۱۸)
@atefeh_tayyeh
چه گویی سخنهای نادلپذیر!
اسفندیار را دوست ندارم و بزرگش نمیدانم؛ چراکه با پهلوانی چون رستم، با ادب و انصاف سخن نگفت و به شیوهٔ جوانمردان رفتار نکرد؛ در حالی که بارها و بارها در شاهنامه دیدهایم پهلوانان با خصمی بزرگ و محتشم جنگیدهاند ولی حرمت او را نگاه داشتهاند.
برای نمونه در جنگ یازدهرخ، گودرز (سالار لشکر ایران) با پیران (سالار لشکر توران) میجنگد؛ جنگیدنی! میجنگد با داغ هفتاد پسر در دل، که در نبردهای پیشین به دست لشکر پیران به خاک افتادهاند، با این حال نه کلمهای دور از ادب و انصاف بر زبان میآورد و نه پس از کشتن پیران، به پیکرش اهانت میکند. گودرز با دشمنِ محترمِ خود میجنگد، پیروز میشود و او را میکشد، اما به آیین جوانمردان!
حال این ابیات را بخوانیم و ببینیم اسفندیار چه سبک با رستم تاجبخش سخن میگوید:
من ایدون شنیدستم از بخردان
بزرگان و بیداردلموبدان
که دستان بدگوهرِ دیوزاد
به گیتی، فزونی ندارد نژاد
فراوان ز سامش نهان داشتند
همی رستخیز جهان داشتند
تنش تیره بد، موی و رویش سپید
چو دیدش، دل سام شد ناامید
بفرمود تا پیش دریا برند
مگر مرغ و ماهی ورا بشکرند
بیامد بگسترد سیمرغ پر
ندید اندر او هیچ آیین و فر
ببردش به جایی که بودش کنام
ز دستان مر او را خورش بود کام
اگر چند سیمرغ ناهار بود
تن زال پیش اندرش خوار بود
بینداختش پس به پیش کنام
به دیدار او کس نبد شادکام
همیخورد از افگندهمردار اوی
ز جامه برهنه تن خوار اوی
چو افگند سیمرغ بر زال مهر
بر او گشت ازین گونه چندی سپهر
از آن پس که مردار چندی چشید
برهنه سوی سیستانش کشید
پذیرفت سامش ز بیبچگی
ز نادانی و ریوی و غرچگی
خجسته بزرگان و شاهان من
نیای من و نیکخواهان من
ورا برکشیدند و دادند چیز
فراوان بر این سال بگذشت نیز
یکی سرو بد نابسوده سرش
چو با شاخ شد رستم آمد برش
ز مردی و بالا و دیدار اوی
به گردون برآمد چنین کار اوی
برین گونه بر پادشایی گرفت
ببالید و ناپارسایی گرفت!
اسفندیار را دوست ندارم، چرا که:
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد.
منبع:
شاهنامه، چاپ خالقی، دو جلدی، جلد دوم، ص ۱۵۹ و ۱۶۰.
@atefeh_tayyeh
رخ دوست و سخن انسان خردمند
ابوشکور بلخی هزار و صد سال پیش گفت:
دو چیز اندُه از دل به بیرون بَرَد
رخ دوست و آواز مرد خرَد
هنوز و هماره نجات در این دو است.
(شاعران بی دیوان، تصحیح محمود مدبری، چاپ اول، ص۹۳)
@atefeh_tayyeh
دشنامِ خود
انوشیروان زنی داشت به بالای سرو و به دیدار ماه.
به دین مسیحا بُد آن ماهروی
به دیدار او شهر پرگفتوگوی
از این پیوند، پسری زاده شد که نامش را «نوشزاد» نهادند. کسری به این پسر بسیار مهر داشت ولی از بد روزگار کودک رشید شد و به دین مادر گروید. از راه شاهان پیشین روی گرداند و از پذیرفتن دین نیاکان خود سر باز زد:
نیامدهمی زند و اُستش درست
دو رخ را به آب مسیحا بشست
ز دین پدر کیش مادر گرفت
زمانه بدو مانده اندر شگفت
کسی را که کوتاه باشد خرد
به دین نیاگان خود ننگرد!
شاه با دلبند خود به مدارا رفتار میکند ولی شکاف میان پدر و پسر چنان عمیق است که مهر و عطوفت را از دلِ نوشزاد بیرون میکند؛ تا جایی که حتی از شنیدن خبر بیماری و احتمال مرگ پدر، شادمان میشود:
ز مرگ پدر شاد شد نوشزاد
که «هرگز وَ را نام نوشین مباد!»
پسر کو ز راه پدر بگذرد
ستمگاره خوانیمش، ار بیخرد؟
نوشزاد که نشستگاهش «گندشاپور» بود، با این خیال که مرگ پدر نزدیک است زندانیان، دیوانگان و ترسایان را گرد میآورد تا بر پدر بشورد و دیهیم شاهی را بر سر بگذارد.
در کاخ بگشاد فرزند شاه
بر او انجمن شد ز هر سو سپاه
کسی کو ز بند خرد جسته بود
به زندان نوشینروان بسته بود
ز دیوانگان بندها برگرفت
همه شهر ازو دست بر سر گرفت
به شهراندرون هر که ترسا بدند
اگر جاثلیق، ار سکوبا بدند
بسی انجمن کرد بر خویشتن
سواران گردنکش تیغزن
در همین هنگام پدر که با نیستی دست و گریبان است، روی مرگ را میبیند و به زندگی بازمیگردد! هنوز از بستر بیماری برنخاسته، از معرکهای که پسر برپا کرده باخبر میشود و به قول دانای طوس «غمی گشت و از کار او خیره ماند!» با دلی شکسته، موبدی کاردان را فرا میخواند و اندوهگین و تلخکام میگوید درست است که همگان برای مرگ زاده شدهایم، اما جز بدنژاد، هیچکس از مرگ پدر خرسند نمیشود!
به ناچار، لشکر میآراید که به جنگ جگرگوشهٔ خود بفرستد. اینجاست که به سالار لشکر فرمانی میدهد که اشک در چشم خواننده میآورد.
شاهِ تازه از پرتگاهِ مرگ رسته نگران است کسی در هنگامهٔ کارزار به فرزندش دشنام بدهد!
گر آن بیخرد سر بپیچد ز داد
به دشنام او لب نباید گشاد
که دشنام او، ویژه دشنام ماست
کجا از پی و خون و اندام ماست!
منبع:
شاهنامه، چاپ خالقی، دوجلدی، ص ۶۵۰ تا ۶۵۴.
@atefeh_tayyeh
هم آمدهای به دلستانی
هم میخریام به رایگانی
از جادهٔ جور و دلشکستن
مایل شدهای به مهربانی
هم وعده دهی که بار دیگر
با من نکنی تو سرگرانی
هم ریختیام به سر شکوفه
هم میدهیام ز گل نشانی
آوردهایام به خود ز غربت
هم میبریام ز خود نهانی
در پیرهنم دو سیب شیرین
از مهر تو میتپد عیانی
دامن دامن بهار دارم
در این شب تیرهٔ خزانی
بودی چو کبست تلخ و حالا
شیرین شدهای ز خوشزبانی
ای عشق اگر چه دیر اما
خوش آمدهای به دلنشانی
انگار که کرده عقل سردم
خود با تو علیه من تبانی
دیروزم اگر به درد کشتی
امروز به آب زندگانی
شستی تو دوباره روی و مویم
تا بار دگر کنم جوانی
عاطفه طیه (۱۴۰۵/۶/۱۰)
@atefeh_tayyeh
کپیرایت
در جدال بین موافقان و مخالفان پیوستن ایران به پیمان جهانی کپیرایت، کریم امامی در صف موافقان بود. او در دهههای ۱۳۵۰ تا ۱۳۷۰ بیش از ده مقاله و نامه در نشریات گوناگون منتشر کرد و به دیدگاههای مخالفان پاسخ داد. شماری از دلایلی که ایشان ارائه دادهاند را میخوانیم:
«۱. همانطور که خود میل ندارم ناشری در کشوری دیگر بدون اطلاع و رضایت من اثری از مرا به دست مترجم سپرده و نشر دهد به صاحبان آثار کشورهای دیگر هم حق میدهم از ترجمه و نشر آثارشان به زبان فارسی بدون اطلاع و موافقتشان ناخرسند باشند.
۲. الحاق به پیمان باعث خواهد شد که تعدادی از تازهترین کتابهای خارجی به شکلی نظمیافته به فارسی ترجمه شده و نشر یابند. این به معنی پیوند دادن اهل علم ما به پیشگامان علم و فن و ادب در جهان است و میتواند شکاف چندین سالهای را که اغلب میان تاریخ انتشار اصل و ترجمهٔ آثار وجود دارد از میان بردارد.
۳. این الحاق باعث میشود به مؤلف و ویراستارانِ کتاب اصلی دسترسی باشد، برای رفع اشکالاتی که ممکن است در فهم دشواریهای متن پیش آید.
۴. الحاق و به دنبال آن برقراری رابطه با ناشران کشورهای دیگر خودبهخود و بهناچار باعث خواهد شد که سطح عملکرد صنعت نشر ما ارتقا یابد، چه از نظر قابلیت کارمندانی که از آن پس به کار خواهد گرفت و چه از نظر کارایی و ابزار مدیریت آن. این اتفاقی است که در برخی ردههای تولیدی افتاده است و دلیلی ندارد که فردا در صنعت نشر نیفتد.
۵. الحاق راه مشارکت ناشران فعال و آیندهنگر ایرانی را در پروژههای مشترک انتشاراتی با ناشران کشورهای دیگر بازمیکند. پروژههایی چون تهیه و نشر دايرةالمعارفها یا فرهنگهای دوزبانهٔ مربوط به ایران که در حال حاضر پیشنهادش از ترس افست شدن دستاورد پروژه به دست غیر، به بایگانی سپرده میشود.»
(ص ۲۰۲ تا ۲۰۴)
در این میان روشنفکرانی چون نجف دریابندری مخالف پیوستن به این پیمان بودند:
«من با پیوستن ایران به قرارداد بینالمللی کپیرایت مخالفم و فکر میکنم اگر بیمطالعه و بدون توجه به عواقبی که به بار خواهد آمد این قدم برداشته شود، صنعت ضعیف و نحیف نشر ما چنان صدمهای خواهد خورد که تا سالها کمر راست نخواهد کرد.
اگر فردا اعلان کنند که ایران به کنوانسیون برن یا چیزی نظیر آن پیوست ناشران ما دیگر نخواهند توانست به این آسانیها با ناشران دندانگرد انگلیس و فرانسه و آلمان کنار بیایند. آنها خواهان قسمتی از درآمد ناشران ایرانی خواهند شد. ناشر هم لابد باید بار این خرج را از دوش خودش به دوش خریدار کتاب منتقل کند. دوش خریدار کتاب هم تحمل این بار اضافی را ندارد.
اگر الآن آسیا و آفریقا از لحاظ فرهنگی محتاج به غرب است و ناچار است که فراورده های فرهنگی غرب را شکستهبسته به زبانهای محلی خود ترجمه کند، این وضع لااقل تا حدی نتیجهٔ غارت آسیا و آفریقا در قرون گذشته به دست دول استعمارگر غربی است. به عبارت دیگر، میخواهم بگویم که ما بهای این آثاری را که داریم ترجمه میکنیم قبلاً ششلا و هشتلا پرداختهایم و آن عده از ما که از این حیث حساسیت اخلاقی دارند میتوانند آسودهخاطر باشند. البته این نکته را لازم است یادآوری کنم که به نظر من برهان اخلاقی قضیه مطلقاً بی پا نیست. یعنی نمیخواهم بگویم که اخلاقاً کار خوبی میکنیم که مال دیگران را تصرّف میکنیم چنان که فرنگیها هم خوب کاری نمیکردند که سرزمین ما را غارت میکردند اگر عمری باقی باشد، حدود یک قرن دیگر خیال میکنم ما سربهسر خواهیم شد و آن وقت میتوانیم تقاضای پیوستن به کنوانسیون برن را همراه با عکس و رونوشت شناسنامه تسلیم دفتر مرکزی قرارداد کنیم.»
(ص ۲۰۶ و ۲۰۷)
منبع:
شناختنامهٔ کریم امامی؛ آن سادهٔ بسیارنقش، گردآوری و تنظیم مهناز مقدسی زیر نظر گلی امامی، انتشارات نیلوفر، ۱۴۰۴.
@atefeh_tayyeh
خندۀ خسرو*
پیشکش به عاطفه طیّه
خسروپرویزِ (حدود ۵۷۰–۶۲۸م) جوان در آغاز پادشاهی با چالشهایی بسیار مواجه بود. او که از برابر بهرام چوبین گریخته و به روم پناه برده بود، اینک برای بازپسگیری تاجوتخت ناچار از امپراتور روم، موریس (۵۳۹–۶۰۲م)، کمک گرفته بود و با سپاهی که بیشتر رومی و تنها اندکی ایرانی بودند، در نواحی غربی دریاچۀ چیچست (ارومیه) با سپاه بهرام چوبین (درگذشتهٔ ۵۹۱م) رویارو شد.
در نخستین ساعات جنگ، خسرو که همراه با چند تن از بزرگان رومی و ایرانی بر کوهی بلند به نظارۀ جنگ نشسته بود، بسیار مضطرب و آشفته به نظر میرسید.
در همین هنگام، سرداری رومی به نامِ کوتِ هزاره، که زوری همسنگ هزار مرد داشت، از لشکر جدا شد و به بالای کوه آمد و به خسرو چنین گفت:
«به خسرو چنین گفت کای سرفراز
نگه کن بدان بندۀ دیرساز
که با او به ایران برآویختی
چو او کامران شد، تو بگریختی...
کنون تا بیاموزمش کارزار
ببیند دل و زور مردانِ کار!»
خسروپرویز، به شنیدن این سخنانِ کوت ــکه گریختن او از بهرام را چنان گستاخانه به رویش آورده بودــ و با وجود آنکه غرورش از یاری خواستن از رومیان جریحهدار بود،
«ورا زان سخن هیچ پاسخ نداد
دلش گشت پرخون و لب پر ز باد»
سپس نشانیهای بهرام چوبین را به کوت داد: «که رو پیش آن مرد ابلقسوار». کوت بیدرنگ به میدان تاخت و نزد بهرام رفت. بهرام، با دیدن کوت رومی، تیغ از نیام برکشید و به رسم پهلوانان، با آوردن نام خویش آمادگی خود را برای کارزار به بانگ بلند اعلام کرد.
خسرو از بالای کوه نظارهگر جنگ تنبهتن کوت و بهرام بود:
«چو خسرو چنان دید بر پای خاست
از آن کوهسر، سر برآورد راست
نهاده به کوت و به بهرام چشم
دو دیده پر از آب و دل پر ز خشم»
نخست کوت نبرد را آغاز کرد و با نیزه به بهرام حمله برد؛ ولی:
«چو نیزه نیامد برو کارگر
به روی اندرآورد جنگیسپر»
حال نوبت بهرام بود که با شمشیر به کوتِ هزارمرد یورش بَرَد:
«یکی تیغ زد بر بر و گردنش
که تا سینه بُبرید تیرهتنش»
و خسروپرویز، که با تمام وجود رزم بهرام و کوت را دنبال میکرد،
«چو آواز تیغش به خسرو رسید
بخندید کان زخم بهرام دید»
نیاطوس، سردار دیگر رومی که همراه خسروپرویز بود، «از آن خندۀ خسرو آمد به خشم».
«بدو گفت خسرو: من از کشتنش
نخندم همی وز بریدهتنش
چنان دان که هر کس که دارد فسوس
هم او یابد از چرخ گردنده کوس!
مرا گفت کز بنده بگریختی
نبودت هنر تا نیاویختی!
از آن بنده بگریختن نیست ننگ
که زخمش بدینسان بود روز جنگ!»
با اینکه خسروپرویز در توضیح خندۀ خود به قاعدۀ روزگار اشاره میکند که ریشخندکننده سرانجام از روزگار زخم میخورد، به گمان من این ابیات یکی از دقیقترین لحظههای روانشناختی شاهنامه را گزارش میکنند.
خسرو که حقارتِ یاری خواستن از رومیان بر دلش سنگینی میکند، با سخنان طعنهآمیز کوت، سردار رومی، بیش از پیش رنجیدهخاطر میشود. کوت دقیقاً همان زخمی را بر او میزند که خسرو از گریختن در برابر بهرام بر تن و روان دارد: «مرا گفت کز بنده بگریختی/ نبودت هنر تا نیاویختی».
اما چند لحظه بعد، شمشیر بهرام همان مردی را از پای درمیآورد که خسرو را تحقیر کرده بود. و درست در همین لحظه است که خسرو میخندد.
شاید این خنده بیش از آنکه خندهای از سر شادیِ مرگ کوت باشد، واکنشی به تغییر ناگهانیِ موقعیت خسرو است. کسی که چند لحظه پیش در برابر سردار رومی در موضع تحقیر و ضعف قرار گرفته بود، اکنون میبیند همان مرد به دست بهرام، مردی که خود از برابرش گریخته است، از پای درمیآید. آنچه چند لحظه پیش مایۀ شرمساری خسرو بود، اکنون به صحنهای بدل شده است که در آن قدرت و هنر جنگاوریِ بهرام، سردار رومیِ تحقیرکننده را در هم میشکند. شاید خندهٔ خسرو از همین وارونگی ناگهانی سرچشمه میگیرد: رنج تحقیر او برای لحظهای فروکش میکند و جای خود را به احساس آسودگی، و حتی نوعی دستمریزاد گفتنِ ناخواسته به بهرام میدهد.
از این منظر، خندۀ خسرو لحظهای کوتاه از ترمیم غرورِ جریحهدارشدۀ اوست؛ غروری که شاید هم غرور شاهی باشد و هم غرور مردی ایرانی که پیروزیِ سرداری ایرانی را بر سرداری رومی میبیند. خندهای ناخودآگاه و غریزی.
------------------------------------------------------
* این یادداشت بر پایۀ ابیات ۱۷۰۱ تا ۱۷۵۳ پادشاهی خسروپرویز، دفتر هشتم شاهنامه، تصحیح زندهیاد خالقی مطلق نوشته شده است.
مناظرهٔ شراب و حشیش
در نسخۀ خطی جنگ سفینۀ تبریز تعدادی مناظرهٔ خواندنی نقل شده است. بین آنها یکی چشمم را گرفت. مناظرهٔ شراب و حشیش است و بی ذکر نام گوینده آمده.
دی در میان بادۀ صافیمزاج، بنگ
در مصعد دِماغ من افکند خیره چنگ
بگشاد مَی زبان که منم دختر عنب
صافیتن و نشاطفزای و عقیقرنگ
تا من سر از دریچۀ خُم برنمیکشم
نای است سرگرفته و خشک است رود چنگ
خاصیّت من این و تو ای بنگ خشکمغز
دیگر خواص خویش بگو زود بیدرنگ
بنگ سبکسر از سر وحشت زبان گشاد
کای نزد غفلت تو یکی شکّر و شرنگ
من صوفیام ز خانقه کیمیای عقل
در دامنم زنند حکیمان به طوع چنگ
لا تقربوالصلوة بر اوراق توست نقش
امالخبائث است بر آیینۀ تو زنگ
از تو یکی پیاله و صد زحمت خمار
از من طلب علاج دل ناتوان تنگ
مَی گفت بنگ را که تو مخصوص نیستی
نام تو در صحیفه نیامد برای ننگ
(چاپ عکسی سفینۀ تبریز، کتابت و گردآوری ابوالمجد محمد بن مسعود تبریزی، مرکز نشر دانشگاهی ۱۳۸۱، ص ۲۴۰)
@atefeh_tayyeh
اعلام جرم!
هست به نزدیک خلق جرم من و تو پدید
من رخ تو دیدهام، تو دل من بردهای.
(دیوان انوری، به کوشش سعید نفیسی، ص ۵۶۶)
@atefeh_tayyeh
سنگ و شکوفه؛ نخستین مجموعه شعر شاعر خوش ذوق و محقق ارجمند همروزگار ما؛ سرکار خانم عاطفه طیه
چند روز پیش، کتاب ارجمند سنگ و شکوفه؛ نخستین مجموعه شعر شاعر خوش ذوق و محقق ارجمند همروزگار ما؛ سرکار خانم عاطفه طیه عز وصول بخشید.
«سنگ و شکوفه» نخستین مجموعهٔ شعر خانم عاطفه طیه است. از تاریخ هایی که شاعر در پایان هر شعر، نوشته، معلوم می شود که این دفتر، دربردارندهٔ سرودههایی است که در بازه زمانی ده ساله؛ یعنی از سال ۱۳۹۴ تا ۱۴٠۴ در قالب های متعددی چون غزل، قطعه، چهارپاره و رباعی ساخته شدهاند.
من خیلی اهل شعر معاصر نیستم. شاید این سخنم بر مذاق برخی از دوستان خوش نیاید. عذرخواهم که من شعر فارسی را با هزاره اول آهوی کوهی تمام شده می دانم. جز چند استثنا در شعر دوره معاصر که در مجال خود باید گفت و صحبت کرد.
منتها از تورقی کوتاه در سنگ و شکوفه، همین قدر دانسته است که زبان خانم عاطفه طیه در این مجموعه شعر، زبانی نسبتا ساده و صمیمی است ولی چون شاعر، افزون بر شعر معاصر، اهل تحقیق و تتبع ادبی هم هست، در سنگ و شکوفه نیز به ادبیات کلاسیک نظر بیشتری دارد و معتقدم در این اشعار، خودش را روایت می کند و البته موفق تر است.
با مطالعه صفحه بیاض که محل درج یادداشتهای ادبی و تحقیقی خانم طیه است، چنین به دست می آید که ایشان به دلیل دسترسی به منابع اولیه متون ادبی( کتابهای آقای میلاد عظیمی!!!) ، و نیز برخورداری از دقت علمی، افزون بر جنبه شاعری، در حوزه تحقیقات ادبی و تتبعات تاریخی نیز صاحبنظر و محققی موی شکاف و نکته بین هستند.
همین جا فرصت را مغتنم شمارم و یک شبهه دیرین را طرح می کنم که دوستی مشترک میان ما، می گفت چنین به نظر می رسد، شعرها سروده خود خانم طیه است ولی گویا بخش تحقیقات ادبی، از خامه جناب عظیمی تراویده می شود. 😊 که البته اینگونه نیست و شاید بتوان گفت میلاد عظیمی، نوشته ها را قبل از چاپ😊 بازبینی می نماید.
باری برای خانم طیه و همسر مکرم ایشان جناب آقای دکتر میلاد عظیمی و دختر خانم با کمالات ایشان، آناهید خانوم، آرزوی توفیق الهی و سلامت و سعادتمندی دارم و امیدوارم این اثر، طلیعه آثار ماندگار ادبی دیگری از این بانوی سخنور گرامی باشد.
در پایان، از اینکه از پرتو مهربانی و دوست نوازی، این کمترین را در گوشه تبریز فرایاد آوردند بسیار سپاسگزارم.
طاهری خسروشاهی
تبریز
آری
آیا تو را خوش آمده این داستان؟ بله
از یاد برده دلهرهٔ این و آن؟ بله
صبح علیالطلوع در این خاکدان پیر
برخاستی سبُک ز کنارش جوان؟ بله
دستش به معجزات نوازش دل تو را
کندهست از حوادث آخرزمان؟ بله
تیپا زده به فاجعه، سیلی به واقعه
تا بشکند دل و کمر هردوان؟ بله
خندانده او تو را ز پس گریه تا شوی
چون بادهنوشِ مست، چنین و چنان؟ بله
بوسیدهای به مهر چو باران تندبار
دستش، سرش، تنش چو زنی مهربان؟ بله
جانت ز واژهواژهٔ گفتش غباروار
هر بار پر کشیده سوی آسمان؟ بله
آیا به قعرِ چاه برای رهاییات
از نور ساختهست یکی نردبان؟ بله
از ماسه کرده است یکی تخت طاقدیس
از ابر سایبان زده در بوستان؟ بله
زقّوم زهر را به شکرخنده کرده است
ناگه بدل به شربتی از زعفران؟ بله
نازکتر از گُلت به جفا گفته است؟ نه
نازت کشیده همچو یکی باغبان؟ بله
عاطفه طیه (۴۰۵/۵/۱۲)
@atefeh_tayyeh
زادم از رنج و همچو نوزادی
لحظهٔ شاد شیونم باشد
از سیاهی گذشتهام چون صبح
با تو روزان روشنم باشد
بعد بسیار خویشتنداری
وقت از خویش بردنم باشد
دام بگذاری و شکار شوم
دانههای تو ارزنم باشد
آهنم را چو موم نرم کنی
حیلههای تو رهزنم باشد
موی من روی شانههات یله
دست تو دور گردنم باشد
شب به خواب خوشی فرو بروی
صورتت روی دامنم باشد
صبح سردی ز خواب برخیزم
خود لباس تو در تنم باشد
مرغ دلداده! گلشن تو منم
وقت دعوت به گلشنم باشد
عاطفه طیه (۴٠۴/۷/۷)
@atefeh_tayyeh
خسته از مادر
گرچه مادر عزیز و زیبا بود
چشم همسایگان به دنبالش
شوهرش قدر او نمیدانست
پس فروریخت کاخ آمالش
بخت او تیره بود و برگشته
روی او آفتاب عالم بود
ما چو ذره به سمت او پویان
گر نگاهش به سوی ما کم بود
بوی سیگار از لباس و تنش
چشم ما را به اشک میآورد
لقمه نانی که دستمان میداد
لب ما را به خنده وامیکرد
شوهر مست چشمناسیرش
رخت مادر به قحبگان میداد
کم میآورد هر زمان ناچار
نان او را به گربگان میداد
بعد یک عمر ماجراجویی
گر چه یک شهر کهنهدشمن داشت
میتراشید دشمن از دیوار
در همین یک هنر فقط فن داشت
دشمنانش اگر به دنبالش
راه مادر به خشم میبستند
آه ما بود و زخم سیلی بود
این ستمپیشهمردمان مستند!
تا که مادر دگر لگد نخورد
خود لگدخورده و سیه بودیم
در نگاه غریبگان جمعی
پست و بیکاره و تبه بودیم
زخم اندوه بر دل و پیکر
خسته از بخت، خسته از داور
خسته از ردّ خونمان بر در
خسته از خویش، خسته از مادر
عاطفه طیه (۴٠۴/۷/۲)
@atefeh_tayyeh
گهی مینشاند گهی میدواند
کشاکش مرا با خودش میکشاند
من افتانوخیزان پیاش میروم تا...
کجا میدواند، کجا مینشاند
چه گندمنمایی! عجب جوفروشی!
خَزَف داده لعل از صدف میستاند
کشد تسمه از گُردۀ مردم آنگه
نمک بر سر زخم تر میفشاند
عزیزان ما را گرفتهاست یکیک
هم اینسان بَرَد تا عزیزی نماند
درودش از آغاز بودهست از آن رو
که روزی به گوش تو بدرود خواند
سر می سلامت که از غیب خود را
به جانهای اندوهگین میرساند
عاطفه طیه
@atefeh_tayyeh
رغم أنف آن فسردگان
دستردبهسینهخوردگان
چون خری که گِرد خود چمد
ره به منزلی نبردگان
در حضیض بویناک آز
در تَف حسد بمردگان
در کمین و کینه، در کُنام
صید دیگران شمردگان
در نخ شکار آن و این
جیفههای خود نخوردگان
خوش برو برو که زندهای
دور شو ز شهر مردگان
از کنار ماندگان برو
پا به پای رهسپردگان
عاطفه طیه
ویرایش دوم (۴۰۵/۷/۳)
@atefeh_tayyeh
بهچشم!
گفت یار از غیر ما پوشان نظر، گفتم: بهچشم
وآنگهی دزدیده در ما مینِگر، گفتم: بهچشم
گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره میشمر، گفتم: بهچشم
گفت اگر گردد لبت خشک از دم سوزان آه
باز میسازش چو شمع از گریه تر، گفتم: بهچشم
گفت اگر بر آستانم آب خواهی زد ز اشک
هم به مژگانت بروب آن خاک در، گفتم: بهچشم
گفت اگر سر در بیابان غمم خواهی نهاد
تشنگان را مژدهای از ما ببر، گفتم: بهچشم
گفت اگر داری هوای دُرّهٔ وصل ای کمال
قعر این دریا بپیما سربهسر، گفتم: بهچشم
(کمالخجندی)
تذکرهالشعراء، دولتشاه سمرقندی، به اهتمام ادوارد براون، ص ۳۲۷.
@atefeh_tayyeh
عقد پروین اعتصامی و شهریار در عرش!
شهریار پس از مرگ پروین اعتصامی، شعری بلند در وصف او میسراید. از ازدواج نافرجام و مرگ زودهنگام او میگوید و از متانت و بر و رویش. سپس از این که با جوانی و جاهلی فرصت را از دست داده و او را به عقد خود درنیاورده حسرت میخورد :)
به یادم است که عصر دوشنبهها گاهی
در آن اطاق خصوصیِ اعتصامالملک
مجالس ادبی نیز پیش میآمد
به یادم است که استاد نامدار بهار
مرا به همره خود بار اوّل آنجا برد
از آن سپس من و او آشنای هم بودیم
هزار و سیصد و دو یا سه او محصّل بود
هنوز کالج و دارالمعلمین میدید
ادا و عشوهٔ زنهای شوخطبع نداشت
ولی قیافه متین بود و دوستداشتنی
به قول مردم آن روز و آن زمان گِل داشت
...
هنوز من به دل از داغ او عزادارم
هزار حیف که من رشد عقلیام کم بود
در آن سنین و دلم نیز بندِ جای دگر
وگر نه عقد من و او به عرش میبستند
...
در این جهان فنا کس به تن نمیماند
مگر به نام و اثر قرنها بماند شخص
بنابراین تو به آثار جاودانهٔ خود
یگانه زندهٔ جاوید قرن ما هستی.
شعر دیماه ۱۳۴۹ در شمارهٔ ۱٠۲_۱٠۱ مجلهٔ راهنمای کتاب چاپ شده است و ابیاتی از آن را آقای مسعود جعفری در کتاب خواندنی «شاعران در جستوجوی جایگاه»، نقل کردهاند.
شاعران در جستوجوی جایگاه، مسعود جعفری جزی، انتشارات نیلوفر، ص ۱۷۵.
@atefeh_tayyeh
ماجرای ابن یمین و آقای داماد!
فرهاد خویش کرد مرا ماهچهرهای
شیرینلبی که خسرو خوبان برزن است
مثلش ز آدمی نتوان یافت بهر آنک
با حور و با پری به گه حُسن برزن است
(برزن: برابر)
بس نازک و لطیف زنی خواستهست لیک
او را هزار فخر به هر شیوه بر زن است!
درست متوجه شدید! شاعر به آقای داماد نظر دارد. زن او را هم پسندیده و به لطافت و نازکیاش معترف است ولی میگوید آقای داماد چیز دیگری است و به هر شیوه بر زنش برتری دارد.
منبع:
دیوان ابن یمین، تصحیح حسینعلی باستانی راد، ص ۳۴۸.
@atefeh_tayyeh
سنگ و شکوفه
نخستین دفتر شعر بانو عاطفه طیّه به تازگی به همت نشر سنگلج با نام سنگ و شکوفه به چاپ رسیده است. عاطفه طیّه، بانویی خردورز و سخنسنج و باذوق است که در نظم و نثر دستی توانا دارد و تا کنون دو رمان از او با نامهای کجا میبرند درختان مرده را (تهران: ققنوس، ۱۳۸۷) و واحد شمارۀ دو (تهران: کتاب نیستان، ۱۳۹۸) به زیور طبع آراسته شده است. سنگ و شکوفه دربردارندۀ ۹۸ شعر در قالبهای غزل، قطعه، چهارپاره و رباعی است.
طیّه سالها همراه همسر فاضلش، دکتر میلاد عظیمی، با سایه همنشین بوده و حاصل آن کتاب پیر پرنیاناندیش (تهران: سخن، ۱۳۹۲) است که به همت این زوج ارجمند نشر یافته است. در سرودههای طیّه نیز نشان آشنایی با شعر #سایه نمایان است و در دو جا شاعر مصرعهایی از سایه را تضمین کرده است:
«هزار سالِ دگر باید انتظار کشید»
که عهدِ طالعِ نحس است و دورِ واویلاه (ص ۶۶)
و:
«عشق آغازِ آدمیزادیست»
آدمیزادم، آدمیزادم (ص ۷۰)
اشارات مختلفی به شعر دیگر شاعران دیروز و امروز نیز در اشعار طیّه خودنمایی میکند؛ برای نمونه:
چو از منجنیقِ فلک فتنه بارد
بهجز بر سرِ سوگواری نیاید (ص ۶۹)
یادآور بیت عرفی شیرازی است:
ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه میبارد
من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار
یا «فرشته عشق نداند، فرشته سیب نچیند» (ص ۷۷) که بخش نخست آن برگرفته از مصرع #حافظ است: «فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی» و در همین غزل «هزار کاکلی شاد در نگاه تو دیدم» (ص ۷۸) برگرفته از شعر #شاملو است: «هزار کاکلی شاد در چشمان توست». «آنک ردای شعله به تن دارد» (ص ۸۱) تضمین بخشی از این مصرع #منزوی است: «زنی که صاعقهوار آنک، ردای شعله به تن دارد» و در همین شعر، «تن دادهام به هر چه که باداباد» (ص ۸۱) یادآور مصرع «دل دادهام بر باد، بر هر چه باداباد» از #قیصر امینپور است.
دایرۀ واژگانی شاعر محدود نیست. او از شماری الفاظ کهن ناآشنا برای امروزیان همچون «اعور» (ص ۵۰)، «جائر» (ص ۶۴)، «دستخون» (ص ۱۰۹)، «مسا» (ص ۲۳)، «هبا» (ص ۶۳، ۶۶) و «هودج» (ص ۴۰) بهره میبرد و در کنار آنها واژهها و تعبیرات رایج امروزی چون «پخش و پلا» (ص ۲۱)، «داغون» (ص ۴۴)، «سگدو» (ص ۴۳)، «کمآورده» (ص ۳۸) و «ورپریدن» (ص ۴۱) را نیز به کار میگیرد. این ویژگی گاه به لطف سخنش افزوده و گاه در آن اضطراب سبکی پدید آورده است.
یکی از وجوه برجسته و مهم شعر طیّه تجلی یافتن زنانگی در آن است که زیبایی، باورپذیری و صدق عاطفی شعرش را فزونی میبخشد:
مویِ من رویِ شانههات یله
دستِ تو دورِ گردنم باشد (ص ۱۴)
بر راهِ تو تا سحر نشینم
تا بوسه به گیسویم نشانی (ص ۹۱)
این زنانگی لزوماً در لفظی خاص مانند «گیسو» نمود نمییابد و گاه از رفتار توصیفشده آشکار میگردد؛ مانند این بیت بسیار لطیف و دلانگیز:
گویمت، گرچه شرم میکُشدم،
رویم از بوسۀ تو گلگون باد! (ص ۷۲)
یا این بیت ساده و دلنشین:
هم برای تو شعر میخوانم
هم برای تو چای میریزم (ص ۷۵)
و اینها همه جز آن است که شاعر خود به زن بودن خویش تصریح میکند:
من نیستم شبیهِ من است آن زنی که بود
من نیستم شبیهِ من است این زنی که هست (ص ۹۶)
مادر زنی، چگونه زنی؟ سخت ساده بود
من هم زنی، چگونه زنی؟ سخت سادهام (ص ۹۷)
در دو بیت اخیر علاقۀ شاعر به صنعت «تکرار» را نیز میبینیم؛ همانگونه که برای نمونه در بیت زیر:
بهجز تو هیچ ندیدن، چو کورِ مادرزاد
فقط تو را و تو را و تو را، تو را دیدن (ص ۱۰۱)
که تکرار در تقویت مفهوم بیت مؤثر است و بیت زیر:
ببین که سوخته داغی
بدن بدن بدنم را (ص ۱۰۳)
که تکرار، هنری نیست و بیشتر خاصیت وزنپرکن دارد.
طیّه گاهی از کلماتی استفاده میکند که مناسب شعر نمینماید؛ مثلاً در همان شعر نخست مجموعه از لفظ «مُسکِت» بهره برده که نگارنده به یاد ندارد تا کنون آن را در شعر دیگری دیده باشد. در برخی اشعار نیز یک یا دو سه بیت وصلۀ ناجور به نظر میرسد؛ مثلاً در دومین شعر مجموعه بیت نخست چنین وضعی دارد:
زادم از رنج و همچو نوزادی
لحظۀ شاد شیونم باشد
بیت بالا شاید به تنهایی جالب باشد؛ اما آن را با بیت بعد و باقی ابیات شعر دارای ارتباطی وثیق نمییابیم:
از سیاهی گذشتهام چون صبح
با تو روزانِ روشنم باشد (ص ۱۳)
اگر چنین واژهها و چنین بیتهایی از دفتر اشعار طیّه کاسته میشد بر ارج و اعتبار آن میافزود. با اینهمه به نظر بنده سنگ و شکوفه در شمار خواندنیترین مجموعهشعرهای منتشرشده از بانوان در چند سال گذشته است.
/channel/roshananemehr
سنگ و شکوفه که چاپ شد متوجه شدم این رباعی از آن جاافتاده:
ای دل که ز غم به پیچوتابی! برگرد
راحت ز دگرکسان نیابی، برگرد
گر خسته و گر شکسته من میخرمت
اکنون که خراب در خرابی، برگرد
عاطفه طیه (۴۰۴/۷/۲۸)
@atefeh_tayyeh
حلوای طیبهخانم
دستپخت مادرم بهترین بود و در آشپزخانهٔ پاکیزهاش به اندکزمانی با دستان ظریفش جادوگری میکرد. اصلاً همهکارش از یکدگر بهتر بود و برای منِ نهساله، قهرمان جهان بود.
طیبهخانم، زن همسایه، که گاهی بوی زهم مرغهایش کوچه را برمیداشت با مادر که چشمان درشت و سیاه داشت، با مادر که دستان کوچک و سپیدش دست خدا بود، با مادر که کارش به کار هیچکس نبود، میل به رقابت داشت و گاه به شوخی و جدی به پروپای او میپیچید.
پیش از ظهر بود و هوا سرد و نمناک بود. یکی از آشنایان طیبهخانم فوت کرد و قرار شد مادر که خوشمزگیِ حلوایش زبانزد بود، برای پختن حلوا به رفیقش کمک کند. وضو گرفت و سیاه تن کرد. موهای مرا بست و با طیبهخانم راهی خانهای کرد که نمیدانم کجا بود و میدانم دور نبود. مادر رفت زعفران و گلابش را بخرد و خودش را به ما برساند.
من و طیبهخانم زودتر رسیدیم. تصویری محو از خانهای قدیمی و دوطبقه در سرم هست: دیوار آجری، حیاط کوچک، موکتهای طوسی؛ طبقهٔ بالا مردانه و پایین زنانه. همهچیز سیاه بود. صدای گریههای آرام، جیغهای خفه، تلاوت قرآن و پچپچِ زنان در آشپزخانه به گوش میرسید. من منتظر مادر بودم و چشمم به در بود. از کسی شنیدم که میگفت: «زنانه شلوغ است، مردانه خلوت؛ یک دیس برای مردانه و سه دیس برای زنانه بس است.»
مادر آمد. زنان سلامش کردند و او بیدرنگ، با بهترین دستهای جهان، دستبهکار شد. بوی گرم آرد برشته، روغن جامد و زعفران، با عطر شیرین گلاب در هم آمیخت و آشپزخانهٔ نیمهتاریک را پر کرد. طیبهخانم هم با پاهای پرانتزی کوتاهش، لِکولِکی میکرد و کنار دست مادر مشغول کار بود. در چشمبرهمزدنی، چهار سینی حلوا روی میز بود؛ دو تا را مادر پخته بود و دو تا را او. حلوای مادر قهوهای مایل به طلایی بود. من با افتخار به رنگورخش نگاه کردم. کنار مادر خزیدم؛ سرم را به پهلویش تکیه دادم و او دستش را روی مویم گذاشت.
خانمها از مادر تشکر کردند و مادر نشست چای بنوشد. من حواسم به حلواها بود. نگاهی میان طیبهخانم و دو زن از اقوامش رد و بدل شد. بلافاصله دو سینیِ او به زنانه و دو سینیِ مادر به مردانه فرستاده شد. طیبهخانم تن خود را کنار تن روشن مادر تپاند و شروع کرد به پرحرفی.
مدتی گذشت و مجلس تمام شد. دو سینی طیبهخانم، صاف و صیقلی از زنانه برگشت، ولی دو سینی مادر، یکی خالی و دیگری تقریباً دستنخورده از مردانه برگشته بود. مادر از گوشهٔ چشم به سینیِ دستنخوردهاش نگاه کرد و خستگی به تنش ماند. طیبهخانم با خندهای زیرلب، به روی مادر آورد که انگار حلوایت طرفدار نداشت! از لحظهای که سینی مادر دستنخورده برگشت، چشم دوخته بودم به صورتش که رنگبهرنگ میشد. مادر در سکوت، به شوخیهای طیبهخانم لبخندی کمرنگ میزد و موهای مرا نوازش میکرد.
آن روز اولین بار بود که مفهوم رندی را درک کردم و در دنیای نهسالگیام، قهرمان زندگیام شکست خورد.
@atefeh_tayyeh
رفیق روانپزشکم که شیفتهٔ غزلهای سعدی و حافظ است، گفت: «شعر عاشقانهٔ فارسی، اگرچه زیباست بازنماییِ روابطی سمی و خودآزارانه است.»
پاسخ دادم: «اگر در پیِ تجلیِ دوستیِ سالم و عزّتمند میان دو یار هستی، در شعر عراقی به دنبالش نگرد.»
این بیتِ درخشان را از رشیدالدین وطواط برایش خواندم که به خط خوش بنویسد و مانند تاج بر پیشانی مطبش بنشاند:
منم آنکس که شکر تو دانم
تویی آنکس که قدر من دانی
(نامههای رشیدالدین وطواط، انتشارات دانشگاه تهران، ص ۱۸۶).
@atefeh_tayyeh
.
در وفاداری
رستم برای رهایی کیکاوس از اسارت با تنها یارش که رخش اوست، از کوتاهترین راه که به «هفتخان» شهره است به مازندارن میرود. در خان پنجم پهلوان «اولاد» را اسیر میکند و از او میخواهد راهنمای سفرش باشد. رستم در پاداش، پادشاهی مازندران را به او وعده میدهد. اولاد این پیمان را میپذیرد و راهگشای رستم میشود. پس از آن که شاه مازندران شکست میخورد اولاد از رستم میخواهد که به عهد خود وفا کند و تخت پادشاهی مازندران را به او بسپارد.
پاسخ رستم در این میان، یکی از اخلاقیترین ابیات شاهنامه، و خارج از بافت داستان به ذائقهٔ من عاشقانهترین ابیات است. عاشقانهتر از دفتر دفتر شعر عاشقانه!
از این پس مگر خاک را بسپَرَم
وگرنه ز پیمان تو نگذرم
آیا در گوشِ یار، میتوان از این عاشقانهتر زمزمه کرد؟
@atefeh_tayyeh
داستان پیلتن پیلکن | پیلتننامه
کتاب «پیلتن پیلکن»، با تصحیح و تحقیق دکتر میلاد جعفرپور، از انتشارات دکتر محمود افشار منتشر شد. این داستان عامیانه از حماسههای منثور ادب فارسی است که به روایت خواجه عبدالرحمن مراغهای نوشته شده است و پیش از این ناشناخته مانده بود.
کاتب تاریخ تحریر را ۹۷۲ قمری ذکر کرده است؛ هرچند میتوان چنین استنباط کرد که تألیف اصلی این اثر، دههها پیش از تاریخ کتابت بوده، چرا که به نظر میرسد دستنوشتهٔ مذکور، به سفارش فراهم آمده و در واقع حاصل استنساخ از نسخههایی دیگر است. این نسخه از نظر کیفیتِ کتابت، صحافی، تجلید و تزئین، بسیار پاکیزه و آراسته است.
قهرمان اصلی داستان، پهلوانی به نام «پیلتن» است که به سبب از پای درآوردنِ فیلی رمکرده در حضور قیصر روم، تحسین شده و به «پیلکن» ملقب گشته است. با مطالعهٔ نخستین صفحات داستان مشخص میشود که این اثر همچون پارچهای چهلتکه، از منابع گوناگونی وام گرفته و از حماسههای کهن تا داستانهای عامیانهٔ قدیمی را در خود جای داده است.
داستان با ماجرای عشقِ شاهزادهای رومی به «متینه»، دختر بهرام چوبین، آغاز میشود. متینه پهلوانبانویی است از جنس گردآفرید، گردیه، بانوگشسپ و سمنرخ؛ یعنی زنی که زیباییِ زنانه را با دلیری و زورِ مردانه آمیخته است. پدر متینه برای ازدواج دخترش شرطی دشوار گذاشته: او متینه را تنها به کسی خواهد داد که بتواند در کشتی، کمر دخترش را به خاک بمالد. در مجلسِ بزمی که متینه برپا کرده، شاهزادهای رومی از راه میرسد و چشمها را به خود خیره میکند. متینه با او شراب مینوشد و به هم دل میبازند. متینه از شرط پدر میگوید و کشتی آغاز میشود. در نبردی دلاورانه، متینه به عاشقِ مست خود میبازد و عاشق بر سینهٔ معشوق مینشیند. معشوق که از پیش دلش را باخته، هم شکست در مبارزه را میپذیرد و هم پیوند با عاشق را. اینجای داستان یادآور داستان پهلوانبانویی به نام «همای» است که تا دو بار از «بهمن» شکست نخورد، همسری او را نپذیرفت (دکتر سجاد آیدنلو در کتاب «در حضرت سیمرغ» مقالهای دارد به نام «پهلوانبانو» که با نگاهی دقیق به این زنان زیبای زورمند پرداخته است).
پس از مدتی قافلهای از روم پی شاهزادهٔ عاشق که در ایران بر تخت کامرانی نشسته، میآیند و او را از مرگ پدرش، قیصر روم، آگاه میکنند. شاهزاده پس از شنیدن مرگ پدر، به متینه که باردار است، گوهری میدهد که پس از تولد فرزندشان به بازویش ببندد، و میرود. این خطوط داستان یادآور ماجرای رستم و تهمینه است. متینه که پیوند خود با شاهزاده را از پدر پنهان کرده، پس از تولد پسرش، گوهر را به بازویش میبندد، او را به همراه مقداری طلا و یک نامه در صندوقی چوبی میگذارد و به رودخانه میافکند. آب صندوق را میبرد. در جایی دور، گازری که مشغول رختشویی است آن را از آب میگیرد و با خوشحالی کودک و ثروت همراهش را میپذیرد. گازر او را بزرگ میکند و «پیلتن» مینامد. پیلتن در بزرگسالی، خود را از خانوادهٔ گازر بیگانه مییابد، اندوهگین آنان را ترک میکند و به دنبال سرنوشتش میرود. سرانجام تقدیر او را که به جنگجویی دلیر بدل گشته، به روم، نزد پدر و سپس مادرش میرساند. این بخش از داستان هم شباهتی بسیار به ماجرای «داراب، پسر همای چهرآزاد» در شاهنامهٔ فردوسی دارد.
داستان با دلاوریهای قهرمانان، عاشقی شاهزادگان، شکست رقیبان و کامیابی دلدادگان پیش میرود تا در نهایت، پیلتن که میوهٔ پیوند متینه و شاهزادهٔ رومی است، بر تخت پادشاهی روم تکیه میزند.
از این اثر تنها یک نسخه در کتابخانهٔ بادلیان دانشگاه آکسفورد موجود است. جلد دستنویس ساده است، ولی اوراق درون آن با یازده مینیاتور نفیس و تصاویر زیبا آراسته شده است. نثر کتاب، ساده و مرسل است و روایت از زاویهٔ دید سومشخص مفرد نقل میشود. این کتاب با مقدمهای سودمند و نمایههایی کارآمد در اختیار پژوهشگران قرار گرفته است.
مشخصات کتاب:
داستان پیلتن پیلکن، به روایت خواجه عبدالرحمن مراغهای، به تصحیح دکتر میلاد جعفرپور، انتشارات دکتر محمود افشار، ۱۴۰۴.
@atefeh_tayyeh
باربد
در عهد ساسانی، موسیقی و خنیاگری بسیار مقبول طبع پادشاهان بود. اردشیر بابکان، هنگام طبقهبندی اعیان مملکت، رامشگران را در طبقهای ویژه قرار داد و بهرام گور بهمنظور بهرهمندی عموم مردم از موسیقی، دو هزار نوازنده از هندوستان به ایران آورد. در میانهٔ این جمع کثیر از خنیاگران و در بازار پررونق موسیقیِ آن دوره، باربد توانست به نامی و جاهی یگانه دست یابد.
او مهترِ خنیاگرانِ خسروپرویز بود و نزد او از جایگاهی بینظیر برخوردار بود. چندان در هنر خویش سرآمد بود که از سحرِ سازش برای میانجیگری میان مردم و شاه استفاده میکرد و با زور و چیرگی هنرش، مشکلات مردم را حل میکرد. چنین گفته میشود که حتی شیرین، ملکهٔ محبوب، برای به کرسی نشاندن خواستههای خود از نیروی نوازندگی باربد سود میجست تا دلِ همسرش، خسرو، را نرم کند. یا حکایت مشهور دیگری هست که میگوید، آنگاه که شبدیز، اسب محبوب خسرو، از پای درآمد، کسی یارای گفتن به پادشاه را نداشت؛ پس باربد با ساز و آوازش، به این واقعه اشارت کرد.
در شاهنامه، حکایت زیبایی از وفاداری باربد به خسرو نقل شده است؛ آنجا که ستارهٔ اقبالِ سلطانِ مقتدر، تاریکی گرفته و از عرش قدرت و شکوه و غلبه، به فرشِ نکبت حصر افتاده است؛ و البته همچنان سربلند، در انتظار مجازات و مرگ است. نه به فرمان دشمنی بیگانه، بلکه به فرمان فرزندش که به ناسزاوار بر تخت او نشسته، و با انگیزش و پیشکاریِ خادمان و زیردستان و چه بسا چاپلوسان سابقِ خود!
باربد از کار خسرو آگاه میشود و شیونکنان به درگاه او میآید:
ز جهرم بیامد سوی طیسفون
پر از آب مژگان و دل پر ز خون
بیامد بدان خانه او را بدید
شده لعل رخسار او شنبلید
زمانی همیبود بر پیش شاه
خروشان بیامد سوی بارگاه
همی پهلوانی بر او مویه کرد
دو رخساره زرد و دلی پر ز درد...
صدای شیون او را شاه در زندان میشنود و نگهبانان به درد میگریند:
نگهبان که بودند گریان شدند
چو بر آتش مهر بریان شدند
همی گفت: «الایا ردا، خسروا،
بزرگا، سترگا، تناورگوا!
کجات آن بزرگی و آن دستگاه
کجات آن همه فرّ و تخت و کلاه!
کجات آن همه مردی و زور و فر
جهان را همیداشتی زیرِ پر
کجات آن شبستان و رامشگران
کجات آن در و بارگاه سران
کجات افسر و کاویانی درفش
کجات آن بر و تیغهای بنفش
کجات اسپ شبدیز و زرینرکیب
که زیر تو اندر بُدی ناشکیب
کجات آن ز زر خود و زرّینزره
ز گوهر فگنده گره بر گره
ز هر چیز تنها چرا ماندی
ز دفتر چنین روزْ کی خواندی!...
باربد پس از خواندن مرثیهای سوزناک، سوگند یاد میکند که پس از خسرو دیگر دست به ساز نبرد. این سوگند در واقع اعتصابی هنری است؛ شوریدن بر خیانت و سقوطِ اخلاقی. او تصمیم میگیرد چهار انگشت خود را ببُرد و بر ساز خویش آتش افکند:
به یزدان و نام تو ای شهریار
به نوروز و مهر و به خُرمبهار
که گر دست من زین سپس نیز رود
بساود، مبادا به من بر درود
بسوزم همه آلت خویش را
بدان تا نبینم بداندیش را
ببُرّید مر چارانگشت خویش
بریده همیداشت در مشت خویش!
چو در خانه شد آتشی بر فروخت
همه آلت خویش یکسر بسوخت
در آن تنگنای حصر، خسرو را میبینم که با شنیدن ساز و آواز و مویهٔ خنیاگر وفادارش، لبخندی بر لب آورده است؛ که آیین وفا هرگز نمیمیرد!
منبع:
شاهنامه، چاپ خالقی، دوجلدی، ص ۱۰۵۶.
@atefeh_tayyeh
رهی معیری و سرقت ادبی؟!
پیشکش به حضرت استاد دکتر مهدی نوریان
عاطفه طیه
ج.ط نژند
#رهیمعیری
/channel/tarikhfarhanghonariranzamin
روز مبادا
دیروز سیه گذشت و فردا آمد
هر روز غمی دگر به دنیا آمد
امروز که چشم برگشودم گفتم
شب رفت دگر؛ روز مبادا آمد!
عاطفه طیه (۲/ ۵/ ۴۰۵)
@atefeh_tayyeh
نخستین شاعر پارسیگوی زرتشتی
پیروان دین زرتشتی پس از سقوط ساسانیان و تسلّط اسلام، آثاری به زبان فارسی نگاشتند که «زراتشتنامه» یکی از قدیمیترین این آثار است. مدتها این منظومۀ حماسی و کهن را سرودۀ «بهرام پژدو» میدانستند؛ تا جایی که پروفسور فردریک روزنبرگ، خاورشناس نامی آلمانی، در سال ۱۹۰۴ این اثر را تصحیح کرد و به نام بهرام پژدو به چاپ رساند.
در سال ۱۳۳۸، دکتر محمد دبیرسیاقی نیز به دلیل نایاب بودن تصحیح روزنبرگ در ایران، برای دومین بار آن را با تغییراتی اندک و افزودن مقدمه و فهرست، به نام بهرام پژدو منتشر کرد. اما تحقیقات بعدی نشان داد که سرایندۀ اصلی این اثر شخصی به نام کیکاووس پسر کیخسرو است و بهرام پژدو تنها کاتب نسخه بوده است. همچنین مشخص شد که این اثر به سالهای پیش از ۳۴۷ یزدگردی باز میگردد. پس از این یافتهها، دکتر دبیرسیاقی در چاپ سوم کتاب، پیشگفتاری سودمند افزود و اثر را به نام سرایندۀ واقعیاش منتشر کرد.
زراتشتنامه اقتباسی از روایات کهن و کتابهایی همچون «زاداسپرم» و بخشهای پنجم و هفتم «دینکرد» است. کیکاووس به تشویق پدر و سفارش موبدی خردمند و استادی پهلویخوان، متنی را که به خط پهلوی بود به فارسی دری برگردانید؛ به این ترتیب که موبدان موبد، قصۀ کتاب را از اصل پهلوی برای کیکاووس بازگفت و او آن را به رشتهٔ نظم کشید.
این منظومه، داستان زایش، زندگی، معجزات و پیامبری زرتشت است. شیوۀ بیان کیکاووس، همان سبک مرسوم حماسهرايان فارسی است؛ زبانی کهنه و روان دارد و نفوذ زبان عربی در آن بسیار اندک است. زراتشتنامه نزد زرتشتیان بسیار عزیز است، چرا که آخرین حلقۀ زنجیری است که سرش در ظلام زمان ناپدید شده و پیروان زرتشت با تمسک به این حلقۀ مقدس، خود را به روزگار گذشته پیوند زدهاند.
ابیاتی از این مثنوی را بخوانیم:
هزاره سرآید از ایرانزمین
دگرگون بود کار و شکل همین
بود پادشاهی آن دیو کین
که دین بهی را زند بر زمین
هرآنکس که زاید به هنگام او
بود بتّری در سرانجام او
نیابی در آن مردمان یک هنر
مگر کینه و فتنه و شور و شر
نه نان و نمک را بود حرمتی
نه پیرانشان را بود حشمتی
چو باشند بیدین و بیزینهار
ز پیمان شکستن ندارند عار
بسی نامداران و آزادگان
که آواره گردند از خانومان
کسی را بود نزدشان قدر و جاه
که جز سوی کژّی نباشدش راه
بدانکه هرآنکس که باشد بتر
بود هر زمان کار او خوبتر
گواهی دهندش همه بر دروغ
که تا زان دروغش فزاید فروغ
نه نوروز دانند و نه مهرگان
نه جشن و نه رامش نه فروردگان...
مشخصات کتاب:
زراتشتنامه، کیکاووس بن کیخسرو بن دارا، به اهتمام دکتر محمد دبیرسیاقی، انتشارات حدیث امروز، ص ۱۳۸۹.
@atefeh_tayyeh