2499
از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویهی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز میکنیم. با هم میآموزیم متنهای کوتاه، الهامهای بلند، و آموزههایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh
🔲 درد جاودانگی
🔲 میگل اونامونو
تا بدینجا که من زائرانه در وادی عقل در طلب خدا بودهام او را نیافتهام، زیرا فریب تصور خدا را نخوردهام و نتوانستهام تصوری از خدا داشته باشم و آنگاه همچنانکه در برهوت خردگرایی سرگردان بودم به خود گفتم نباید جز در حقیقت تسلی جست و آنجا منظورم از حقیقت، عقل بود؛ و هنوز و هرگز تسلی و آرامش نیافتهام ولی همچنانکه از یک سو ژرفتر و ژرفتر در شکگرایی عقلانی و از سوی دیگر در نومیدی دل فرو میرفتم، عطش خدا در دلم پدیدار میشد و خفقان روحانی مرا محتاج به خدا و واقعیت داشتن او میکرد
آرزو میکردم خدایی وجود داشته باشد و خدا وجود ندارد، بلکه پُر وجود دارد و وجود ما را برپا نگه میدارد، ما را هست میکند.
🔲▫️ مادام بوواری
واقعا هم چه چیزی بهتر از این که شب، درحالیکه باد به شیشه ها میکوبد و چراغ هم روشن است آدم کنار آتش بنشیند و کتاب بخواند...؟!
آدم هیچ دغدغه ای ندارد، ساعت ها میگذرد بی حرکت در سرزمین هایی که جلو چشمت ظاهر میشوند میگردی، فکرت با خیال آمیخته میشود و ماجراها را دنبال میکنی یا حتی وارد جزئیاتشان میشوی.
فکرت حتی با شخصیت های ماجراها هم یکی میشود، انگار تویی که لباس آنها را به تن داری.
گوستاو فلوبر
🔲▫️
یک بار طعم عشق را چشیده ام؛
مزه ی تلخ قهوه ی سیاه را می داد، تپش قلبم را تند کرد، بدن زنده ام را دیوانه، حواسم را به هم ریخت، و تمام شد.
هالینا پوشویاتوسکا
@shotnote1✍
🔰برشی از نمایشنامۀ «طرز تهیه اُملت هندی»
یاسر یسنا
#تاریخ_روایت و داستانگویی
🔴 داستان کلاسیک چیست؟
تقریباً تمام فیلمها و رمانهای محبوب جهان بر پایهی روایت کلاسیک ساخته شدهاند.
در داستان کلاسیک، همهچیز حول یک پرسش اصلی میچرخد: «قهرمان به هدفش میرسد یا نه؟»
داستان با یک تعادل آغاز میشود، حادثهای این تعادل را بر هم میزند، قهرمان برای رسیدن به هدفش با موانع روبهرو میشود و در پایان، کشمکش به نتیجهای روشن میرسد.
ویژگیهای داستان کلاسیک:
• روایت خطی و قابلفهم
• رابطهی علت و معلولی میان رویدادها
• شخصیت با هدف مشخص
• اوج و پایان قطعی
نمونههای شاخص: Casablanca، The Godfather، Back to the Future.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
▫️▫️
و زمان چه ظالمانه میتازد!
وقتى در طلب آن هستى مضایقه مىکند
و آن گاه که به آن نیاز ندارى فراوان میشود.
▫️دیدن از سیزده منظر
کالم مک کان
🔴 داستان مدرن چه نوع داستانی است؟
#تاریخ_روایت
@shotnote1 🔴👇
اگرچه فقط ۲ درصد از وجود انسان جسم و ۹۸ درصد از وجودش ذهن و جان است، شخص عادی ۹۸ درصد از وقتش را صرف اندیشیدن به این ۲ درصد میکند که جسم اوست!
کاترین پاندر/ قانون شفا
▫️▫️
_پرسیدم، اگه ماشینت پنجر باشه باهاش میری سرکار؟!
+گفت: خب معلومه، نه
_گفتم: اگه توجه نکنی بری و بیایی باهاش،چی میشه؟!
+گفت: خب میترکه، نابود میشه
_گفتم: ما با ماشینمون اینکارو نمیکنیم، ولی بارها با خودمون اینکارو کردیم
کیلومترها خود پنجرمونو بردیم!
سیلی واقعیت /راس هریس
▪︎▪︎جنبشهای فکری قرن بیستم
· مرگ مؤلف (رولان بارت): اعلام کرد که معنا توسط خواننده ساخته میشود، نه نویسنده.
· هرمنوتیک فلسفی (هانس-گئورگ گادامر): بر این باور بود که درک اثر، حاصل «آمیختگی افقهای» مخاطب و اثر است و هر بار تازهست.
▪︎▪︎
اثر هنری پاسخ نیست؛ پرسش است.
هرچه اثر بازتر باشد، سهم مخاطب در آفرینش معنا بیشتر میشود. هنرمند فرم را میآفریند و مخاطب، جهانِ درون آن را. شاید به همین دلیل هیچ اثر بزرگی فقط یک معنا ندارد؛ هر بار که دیده یا خوانده میشود، دوباره متولد میشود.
@shotnote1✍
💠 چند نکته درباره دیالوگنویسی به سبک اصغر فرهادی
🔻۱. احساس را نامگذاری نکن، نشانش بده.
✘ «من زن نیستم، من وسیلهام.»
✔ «همه چیز هست، ولی انگار من توی این زندگی جایی ندارم.»
فرهادی به جای بیان مستقیم، احساس را در دل حرفهای روزمره آشکار میکند.
🔻۲. شخصیتها از موضع عاطفه حرف میزنند، نه مالکیت.
✘ «ترمه مال منه.»
✔ «من نمیتونم از ترمه جدا بشم.»
نادر آدمی نیست که مالکیتش را فریاد بزند؛ وابستگیاش را بیان میکند.
🔻۳. آدمها معمولاً از مسئولیت حرف میزنند، نه از فهرست خدماتشان.
✘ «مگه خونه ندادی؟ مگه ماشین نخریدی؟»
✔ «کم گذاشتم؟ هر کاری از دستم بر اومده کردم.»
شخصیتهای فرهادی کمتر منت میگذارند و بیشتر از وظیفه و مسئولیت حرف میزنند.
🔻۴. آدمهای فرعی هم باید واقعی باشند.
✘ «بسه! من وقت ندارم!»
✔ «خب، حالا شما دو نفر بیرون صحبت کنید، ببینید به نتیجهای میرسید یا نه.»
قاضی در جهان فرهادی قهرمان ضدقهرمان نیست؛ کارمندی خسته است که هر روز با چنین پروندههایی سروکار دارد.
در سینمای او، قدرت دیالوگ در «کم گفتن» است.
شخصیتها کمتر توضیح میدهند و بیشتر زندگی میکنند.
داستان کوتاه 💠💠💠
"بی عرضه"
آنتوان_چخوف
چهرهی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما… اما لام تا کام نگفت!
ــ بله، 3 روز هم تعطیلات عید… به عبارتی کسر میشود 12 روز. 4 روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید. 3 روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچهها کار کردید… 12 و 7 میشود 19 روز… 60 منهای 19، باقی میماند 41 روبل… هوم… درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانهاش لرزید، با حالت عصبی سرفهای کرد و آب بینیاش را بالا کشید. اما لام تا کام نگفت!
ــ در ضمن، شب سال نو، یک فنجان چایخوری با نعلبکیاش از دستتان افتاد و خرد شد… پس کسر میشود 2 روبل دیگر بابت فنجان… البته فنجانمان بیش از اینها میارزید “یادگار خانوادگی بود” اما… بگذریم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه یک نی، چه صد نی… گذشته از اینها، روزی به علت عدم مراقبت شما، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد. این هم 10 روبل دیگر… و باز به علت بی توجهی شما، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید. شما باید مراقب همه چیز باشید، بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید. بگذریم… 5 روبل دیگر کسر میشود… دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم…
به نجوا گفت:
ــ من که از شما پولی نگرفتهام…!
ــ من که بیخودی اینجا یادداشت نمیکنم!
ــ بسیار خوب… باشد.
ــ 41 منهای 27 باقی میماند 14…
این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد. قطرههای درشت عرق، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با صدایی که میلرزید گفت:
ــ من فقط یک دفعه، آن هم از خانمتان پول گرفتم… فقط همین… پول دیگری نگرفتهام…
ــ راست میگویید؟… میبینید؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم… پس 14 منهای 3 میشود 11… بفرمایید این هم 11 روبل طلبتان! این 3 روبل، این هم دو اسکناس 3 روبلی دیگر… و این هم دو اسکناس 1 روبلی… جمعاً 11 روبل… بفرمایید!
و پنج اسکناس سه روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز کردم. اسکناسها را گرفت، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
ــ مرسی.
از جایم جهیدم و همانجا، در اتاق، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب، پر شده بود. پرسیدم:
ــ «مرسی» بابت چه؟!!
ــ بابت پول…
ــ آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان، غارتتان کردهام! علناً دزدی کردهام! «مرسی!» چرا؟!!
ــ پیش از این، هر جا کار کردم، همین را هم از من مضایقه میکردند.
ــ مضایقه میکردند؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید، تا حالا با شما شوخی میکردم، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم… هشتاد روبل طلبتان را میدهم… همهاش توی آن پاکتی است که ملاحظهاش میکنید! اما حیف آدم نیست کهاینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ چرا سکوت میکنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بیعرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. در چهرهاش خواندم: «آره، ممکن است!»
بخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئی، تشکر کرد و از در بیرون رفت… به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم: «در دنیای ما، قوی بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است!».
✅ ۶ جزئیات کوچک از زبان بدن که شخصیت داستان را واقعیتر میکنند:
○ وقتی شخصیت قبل از جواب دادن، مکث میکند و نگاهش را برای لحظهای از مخاطب میدزدد، خواننده حس میکند دارد میان چند فکر یا احساس گیر کرده است.
○ کسی که هنگام حرف زدن مدام فک یا لبهایش را فشار میدهد، میتواند در حال کنترل استرس، خشم یا حرفی ناگفته باشد.
○ خندهای که فقط روی لبها دیده میشود و چشمها در آن سهمی ندارند، اغلب حس تصنع یا فاصله عاطفی ایجاد میکند.
○ شخصیتی که مرتب یقه، ساعت یا آستینش را مرتب میکند، ممکن است در موقعیتی ناآرام یا تحت فشار باشد.
○ حالت دستها شخصیت را تعریف میکند؛ دستهای باز و آرام معمولاً اعتمادبهنفس بیشتری القا میکنند، درحالیکه دستهای جمعشده یا پنهان میتوانند نشانه احتیاط یا دفاع باشند.
○ گاهی شخصیت به جای آنکه احساسش را بگوید، آن را در حرکتی ناخواسته لو میدهد؛ مثل لرزش کوتاه انگشتان، سفت شدن شانهها یا گره کردن دستها.
📌 در داستان، زبان بدن نباید جای دیالوگ را بگیرد؛ بلکه باید لایهای پنهان به شخصیت اضافه کند. بهترین شخصیتها احساساتشان را بیشتر نشان میدهند تا اینکه دربارهشان حرف بزنند.
📝
نمی دانم لازم بود آن کتاب ها را بخوانم یا نه!
انگار زندگی کردن در غفلت و نادانی، بسیار راحت تر به نظر می رسد...
یازده دقیقه / پائولو کوئلیو
@shotnote1 ✍
✍ تحلیل فیلمنامه (Screenwriting)
در فیلمنامه، این صحنه فقط برای انتقال پیام «امید خوب است» نوشته نشده است. بلکه سه کار همزمان انجام میدهد:
• الف) تقابل فلسفی شخصیتها (Character Ideology)
درام قوی زمانی شکل میگیرد که شخصیتها فقط با هم دعوا نکنند؛ بلکه جهانبینیشان با هم در تضاد باشد.
اندی میگوید:
_چیزی هست که زندان نمیتواند لمسش کند...
رد پاسخ میدهد:
_امید چیز خطرناکی است.
اینجا نویسنده دو ایدئولوژی را روبهروی هم میگذارد:
اندی = انسان آزاد، حتی در زندان
رد = انسان زندانی، حتی اگر آزاد شود
در حقیقت، قهرمان با مشت نمیجنگد؛ با یک ایده میجنگد.
• ب) کاشت (Planting)
دیالوگ درباره امید، فقط برای همان لحظه نیست.
این صحنه بذر پایان فیلم را میکارد.
در پایان، همین رد است که میگوید:
I hope...
یعنی شخصیتی که امید را خطرناک میدانست، اکنون با امید زندگی میکند. این یکی از کاملترین قوسهای شخصیتی سینماست.•☆
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
🔲▫️
عقاید یک دلقک
هاینریش بُل
از توضیح دادن استعاره ها متنفرم!
مردم یا متوجه حرف هایم میشوند یا نه؛
من مسئول فهم دیگران نیستم...
@shotnote1✍
#تاریخ_روایت
🔴 چرا نویسندگان از داستان کلاسیک فاصله گرفتند؟
تا اواخر قرن نوزدهم، بسیاری از داستانها بر این باور بودند که جهان نظمی مشخص دارد؛ هر اتفاق علتی دارد و هر مسئلهای در پایان حل میشود.
اما جنگها، انقلابهای صنعتی و دگرگونیهای فکری این نگاه را تغییر دادند. نویسندگان احساس کردند زندگی واقعی همیشه منطقی، منظم و قابل پیشبینی نیست.
به همین دلیل، داستانها کمکم از «اتفاقات بیرونی» به سمت «دنیای درونی انسان» حرکت کردند. قهرمان دیگر همیشه مطمئن نبود، حقیقت همیشه روشن نبود و پایانها هم الزاماً بسته و قطعی نبودند.
اگر داستان کلاسیک میپرسید «چه اتفاقی افتاد؟»، داستان مدرن بیشتر میپرسد: «انسان این اتفاق را چگونه تجربه میکند؟»
از همینجا، ادبیات و سینمای مدرن متولد شدند.
#تاریخ_روایت
🔴 ساختار سهپردهای؛ ستون فقرات داستان کلاسیک است. بیشتر داستانهای کلاسیک، از این الگوی سهبخشی پیروی میکنند:
🔰 پرده اول: آغاز
🔰 پرده دوم: تقابل
🔰 پرده سوم: فرجام
- هیچوقت آرزو کردی که کاش مردم رو راستتر بودن؟
+یعنی چطوری؟
- من احساس میکنم همه، خود جعلیشونرو نشون میدن. همهی ما تو عمقِ وجودمون خراب و داغونیم. فقط بعضیامون میتونیم، اینو بهتر از بقیه پنهون کنیم.
▫️ما تمامش میکنیم
کالین هوور
"زمانِ حال چیز خنده دارى است!
اصولا نمىتواند وجود داشته باشد
به مجرد اینکه از آن آگاه مىشویم
سپرى مىشود و دیگر حال نیست...
این طورى ما مدام در گذشته زندگى به سر مىبریم
حتى هنگامى که در حال رویاپردازى دربارهى آینده هستیم..."
▫️دیدن از سیزده منظر
کالم مک کان
🔻🔻🔻
#تاریخ_روایت
تفاوت فرم در داستان مدرن و پسامدرن
نویسندگان مدرن، مانند ویرجینیا وولف، جویس و فاکنر، میدیدند که انسان مدرن دیگر موجودی یکدست و آرام نیست. ذهن او پر از خاطره، اضطراب و تناقض است. به همین دلیل، روایتهایشان هم خطی و منظم نبود. زمان میشکست، پایانها مبهم میشد و شخصیتها در کشمکش با خودشان بودند.🔻اگر مدرنیستها میگفتند:
برای مثال، در «خشم و هیاهو»ی فاکنر، آشفتگی روایت بازتاب آشفتگی ذهن شخصیتهاست. با وجود این، زیر این بینظمی ظاهری، نظمی پنهان وجود دارد؛ گویی نویسنده میخواهد از دل آشوب، معنایی خلق کند.
اما نویسندگان پسامدرن یک قدم جلوتر رفتند. آنها نهتنها به انسجام جهان مشکوک بودند، بلکه خودِ قواعد داستان را به بازی گرفتند.
در «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» اثر ایتالو کالوینو، خواننده مدام وارد داستانهایی میشود که ناتمام میمانند. انگار نویسنده میخواهد بگوید خودِ عمل خواندن، بخشی از داستان است.
مدرنیسم، آشوب را روایت میکند.
پسامدرنیسم، با آشوب بازی میکند.
آنتون چخوف
برادران کارامازوف
داستایفسکی
کسی چه میداند من چقدر تلاش کردهام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفهی انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد.
@shotnote1✍
🎗عباس معروفی
گهواره های چوبی از
مجموعه «دریاروندگان جزیره آبیتر»
▪︎داستان کوتاه/تعداد صفحات ۸
▪︎
پس از تحمل آن همه درد، کسی که به مقصد میرسد
دیگر همانی نیست که به راه افتاده بود.
کینیاس و کایرا /هاکان گوندای
🎲🎲🎲
💎برترین کانالهای تلگرام:
🏺برشی از احساسات فراموش شده
@radiokooki
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
▫️نگاه خیره ی اولیس
تو اینهمه راه رو برای چیزی اومدی که همه فکـر می کردن نابود شده. یا ایمانت خیلی قویه، یا خیلی ناامیـدی!
تئو آنجلوپولوس
@shotnote1 ✍
خانم اسمیت گفت: «پسرهای من، پسرهای من!» و با جویبارِ سرازیرِ اشک بر صورت، به سوی آنها دوید. مهم نبود که آنها در جنگ، مردهایی مثلِ خودشان را کُشته بودند. مهم نبود که جنگ چهاندازه تغییرشان داده بود. آنها هنوز همان کودکانی بودند که او کهنهشان را عوض میکرد و غذاشان میداد، همانهایی که اشکهاشان را پاک کرده و زخمهاشان را با بوسهای مرهم نهاده بود. اما شفای زخمهایی که در بازگشت از جبهه با خود آورده بودند در دستهای او نبود.
مرغان شاخسار طرب
کالین_مککالو
@shotnote1✍
@honarefilmnameh 🎬
🔰 هوشنگ گلشیری
🔰نیمهی تاریک ماه
و من همیشه می خوردم به دری که بسته بود، یا می رسیدم به جمعیتی که راه نمی دادند، حتی به عمد دست دراز می کردند تا نگذارند جلوتر بروم.
می دانستم که نمی رسم،
اما رفتم،
تمام شب،
تمام روز!
@shotnote1✍
🌷🌷🌷
💎برترین کانالهای تلگرام
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd