gardoonedastan | Unsorted

Telegram-канал gardoonedastan - گردون داستان

507

سعي‌مان بر اين است تا مباني ادبيات داستاني را دقيق‌تر، موشكافانه خواندن را؛ چه‌گونه بهتر نوشتن را؛ در كنار يكديگر بياموزيم. ارتباط با ادمين با ايدي تلگرام @h_abolhoseini

Subscribe to a channel

گردون داستان

اتاق دوباره شناور شد، بعد کف زمین از زیر پایم سر خورد و من از بالای سقف داشتم به زمین و نمایشنامه‌ای که در حال اجرا بود نگاه می‌کردم. شخصیتی که نقش مامان را به عهده داشت، هنوز داشت حرف می‌زد؛ شخصیتی که نقش مرا داشت، با یک تکه نخ آویزان از مبل ور می‌رفت.

آن طرف صحنۀ نمایش، یک بستۀ شکلات از ماشین فروش اتوماتیک پایین افتاد. سعی کردم حواسم را روی حرف‌های مامان متمرکز کنم؛ چیزی راجع به اینکه دوستانش را در فروشگاه دیده بوده. «به اون‌ها گفتم که حالت خوب نیست.» حالا دستمال کاغذی یک مربع خیلی خیلی کوچک شده بود که بدون کنترل در دست‌های مامان می‌لرزید. «کارهای مدرسه‌ات رو می‌رسی انجام بدی؟»

دهان مامان همچنان حرکت می‌کرد، ولی شخصیتی که نقش مرا به عهده داشت، از آن‌جا دور می‌شد، از بین پیچ و خم مبل‌ها و میزهای پیش دستی و باز هم مبل‌های دیگر، تا اینکه من بالاخره به دستشویی ملاقات کنندگان می‌رسم، و مچ دستم را به بریدگی‌های دندانه دندانه جای دستمال توالت می‌کشم.

انگار کل بدنم در همین نقطه روی مچم خلاصه شده بود که داشت التماس می‌کرد که خراشیده شود، کنده شود، بریده شود... هر کاری در جهت تسکین. یک سوراخ و رشته‌های روشن خون... و من بالاخره حالم خوب می‌شود. آستین بلوزم را پایین می‌کشم، صورتم را لحظه‌ای به کاشی خنک دیوار می‌چسبانم، و بعد به اتاق پذیرش برمی‌گردم، جوری که انگار همه چیز خوب است.

به جز این نکته که اتاق پذیرش حالا خالی است. با خودم فکر کردم من که فقط یک دقیقه به دستشویی رفتم، ولی چطور مامان و سام و همۀ ملاقات کننده‌های دیگر رفته‌اند.
@gardoonedastan
📚 بریده
#پاتریشیا_مک‌کورمیک
ترجمه:
#نازنین_عباسی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

پس از رفتن پشم‌چین‌ها و در آستان زمستان، کارها سبک‌تر شد. نوبت نمایش‌ها و مسابقه‌های تفریحی سالانه رسید. این بزرگترین واقعه‌ی سال بود و دو روز ادامه داشت. فی چندان سردماغ نبود که کفش و کلاه کند. از این رو پدی مری کارسون را به‌تنهایی سوار بر رولزرویسش کرد و به شهر برد. بی‌آنکه همسرش از او حمایت کند و یا مرد را به سکوت وادارد. پدی دریافته بود که خواهرش به دلیلی نامعلوم در حضور فی همیشه ساکت می‌ماند. اکنون که فی نیامده بود او وضع نامساعدتری داشت. بچه‌ها همگی راهی شدند. به‌رغم خطری که جانشان را تهدید می‌کرد، همراه پت بشکه، جیم، تام، خانم اسمیت و خدمتکارها سوار کامیون شدند. اما فرانک صبح زود به‌تنهایی با فورد مدل تی راه افتاد. بزرگسال‌ها همگی منتظر روزم دوم بودند. مری کارسون به دلایلی که فقط خود می‌دانست، پیشنهاد رالف را مبنی بر اقامت در خانه‌ی کشیشی رد کرد. اما پدی و فرانک را مجبور کرد که این کار را بکنند. این دو گله‌دار و تام باغبان کجا مانده‌اند، بر کسی معلوم نشد. اما خانم اسمیت، مینی و کت در گیلی دوستانی داشتند که جورشان را کشیدند.
@gardoonedastan
📚پرنده خارزار👇👇👇
#کالین_مکالو
ترجمه:
#مهدی_غبرائی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

چه خوب است که انسان روحي را يافته باشد تا در ميان آشوبِ طوفان بتواند در دامنش بخزد. پناهگاهي اطمينان‌بخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود نفسي برآورد. بزرگترين شادي را در آن بيابد که خود را به اختيار او گذارد، احساس کند که رازدارش اوست، اختياردارش اوست. زيبايي‌هاي جهان را با حواس او در آغوش کشد، با قلب او از زندگي کام گيرد، حتي با او رنج ببرد... آه رنج کشيدن با دوست، شاديست!
@gardoonedastan
📚ژان کريستف
#رومن_رولان
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

چرا حتا بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرفِ چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟
جایی که مي‌دانند حرف‌هاشان با بادِ هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهای را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟
چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آن‌اند که به راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آن‌چه در دل دارند به صراحت بگویند احساساتِ خود را لگدمال کرده باشند؟
@gardoonedastan
📚شب‌های روشن
#فئودور_داستایوفسکی
ترجمه:
#سروش_حبیبی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

به دنیا که آمدم مادرم اسمم را از روی تمام دختران کتابی گذاشت که از پدرم هدیه گرفته بود؛ کتاب تاریخ عشق. اسم برادرم را گذاشت امانوئل خائیم؛ از روی امانوئل رینگلبلوم، مورخ یهودی که دبه های شیر پر از شهادت نامه را در گتوی یهودیان ورشو دفن می کرد و نوازنده ی ویولن سلی به نام امانوئل فویرمان که از پدیده های دنیای موسیقی قرن بیستم بود و همین طور نویسنده ی نابغه ی یهود، ایزاک امانوئیلویچ بابل و عمویش خائیم که لوده بود، دلقکی واقعی که همه را از خنده روده بر می کرد و نازی ها کشتندش. اما برادرم حاضر نشد به این اسم جواب بدهد. وقتی مردم اسمش را می پرسیدند، یک چیزی از خودش درمی آورد.
@gardoonedastan
📚تاریخ عشق
#نیکول_کراوس
ترجمه:
#ترانه_علیدوستی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

فکر می‌کردم زندگی در دنیایی که او نیست عجیب باشد.
با این حال، خیلی وقت بود عادت کرده بودم فقط با خاطره‌اش زندگی کنم...
@gardoonedastan
📚تاریخ عشق
#نیکول_کراوس
ترجمه:
#ترانه_علیدوستی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

آخر سر فقط وسایلت از تو می مانند. شاید برای همین من هرگز نتوانسته‌ام چیزی را دور بریزم. شاید به این خاطر جهان را تلنبار می‌کردم: در این امید که وقتی مردم، جمع تمام چیزهایم نشانه‌ی زندگی بزرگتری از آنچه داشتم باشد.
@gardoonedastan
📚تاریخ عشق👇👇👇
#نیکول_کراوس👇👇👇
ترجمه:
#ترانه_علیدوستی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

به صحرا فکر ‌می‌کردم هَنار؛ به تشنگی‌ام در آن ماشین که سال‌هاست در آن حبسم. کارزان گفت وقتی چاقو را بر گلویم دیده، به شاگردش فکر کرده؛ به این‌که چه‌طور داعشی‌ها در چند متری‌اش سر او را بریده‌اند و نتوانسته کاری برایش بکند. گفت می‌توانسته سروصدا راه بیندازد و فریادزنان برای نجاتش برود، اما آن‌ وقت خودش را هم می‌گرفتند و لب جاده سر می‌بریدند. گفت پاهای شاگردش را دیده بوده که چه‌طور تقلا می‌کردند تا از مرگ بگریزند و خودش تا توانسته بود دویده بود، در بیابان. نصیب کدام آدم دنیا مثل ماها بیابان‌های ترسناک بوده، هَنار؟ نمی‌توانم تصور کنم کدام ترسناک‌تر است؛ وضعیت آن سال‌مان یا وضعیتی که کارزان به چشم دیده بود. تا همین اواخر او هنوز قبول نکرده بود که عراق جای ماندن نیست. تنهایم گذاشته بود و رفته بود عراق. بعد از بریدن سر شاگردش بود که برای همیشه از آن‌جا دل کند و برگشت این‌جا. شاید هم باید این چیزها را می‌دید تا وضعیتش با من برابر شود. تو این‌طور فکر نمی‌کنی؟ او چیزی ندیده بود، این ماشین سیاه را ندیده بود. آن وقت‌ها که کارزان با وانت میوه این‌طرف و آن‌طرف می‌برد من دنبال کارهای اقامتش بودم. با بالاترین مقامات احزاب کردستان حرف می‌زدم که بتوانم او را هم به سوئد بیاورم. فکر می‌کردم با آوردن او به این‌جا بیابان‌های ترسناک عراق را فراموش می‌کنم، هَنار. اما هر سال که ‌می‌گذشت عراق بیش‌ازپیش با من بود. همه‌چیزش را در سوراخ‌سنبه‌های ذهنم مخفی کرده و با خودم به این‌جا آورده بودم.
@gardoonedastan
📚نگذار ببرندم، شارو👇👇👇
#زهرا_امیدی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

اعجاز عشق همین ممکن ساختنِ غیر ممکن است. قلب جایی می‌رود که خودش می‌خواهد نه آنجا که عقل می‌گوید.
@gardoonedastan
📚چشمان نخفته در گور👇👇👇
#ميگل_آنخل_آستورياس
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

چرا که به قول نویسنده‌ای، زندگی همه‌اش واقعیت خشن نیست و گاه می‌توان رگه‌های رمانتیکی را لابه‌لای حوادث خشک آن احساس کرد و نفس راحتی کشید.
@gardoonedastan
📚بابا لنگ‌دراز
#جین_وبستر
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

وقتی یکی کسی رو دوست داره، همیشه می گه به خاطر این دوستش داره که اون فوق العاده زیباست، درونش، یا بیرونش، یا هر دو؛ در حالی که بقیه ی مردم چیزی نمی بینن و معمولا هم حق با اون هاست. اما کسی که همیشه زیباست، کسیه که عاشقه، چون عشقی در دل داره و با نور اون می درخشه.
@gardoonedastan
📚سوءقصد
#هری_مولیش
"نویسنده هلندی"
ترجمه:
#سامگیس_زندی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

اين‌كه بدانى در راه درستى هستى يک چيز است، و اين‌كه فكر كنى راه درست فقط همين است يک چيز ديگر...ما هرگز نمیتوانيم درباره‌ى "زندگى ديگران" قضاوت كنيم، هركس رنج‌ها و چشم پوشى‌هاى خودش را دارد.
@gardoonedastan
📚کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
#پائولو_کوئلیو
ترجمه:
#آرش_حجازی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

من اشتباه می¬کردم. از هیچ مرزی نمی¬شود راحت گذشت. پشت سر حتما باید از چیزی دل کند. فکر کردیم می¬شود بدون دردسر عبور کرد، ولی برای تـرک وطن باید از پوست خود جدا شد...!
@gardoonedastan
"الدورادو"
#لوران_گوده
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

و بعد از این همه سال دوباره در وطن بودم. در میدان اصلی که در دوران کودکی، پسر بچگی و جوانی به دفعات بی شمار از آن عبور کرده بودم. ایستاده بودم و هیچ احساسی نداشتم. به تنها چیزی که می‌توانستم فکر کنم این بود که آن فضای مسطح، با برج مخروطی تالار شهرداری آن (مانند سربازی با کلاه خود قدیمی) که بر فراز بام‌ها قد برافراشته بود، به محوطه عظیم میدان سان می‌مانست.
@gardoonedastan
📚شوخی
#میلان_کوندرا
"نویسنده چکی-فرانسوی"
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

"عزیزم
برای تو می‌نویسم ولی انگار می‌ترسم بنویسم مادرم. می‌ترسم که مبادا به خودم بخندم. نیروی زندگی چه بی‌رحم و مقاومت‌ناپذير است. انسان را با خود می‌برد و همه چیز را در خود غرق می‌کند. بی‌آن‌که بدانم یا توجه کنم با آن دمسازم. اندیشه‌ی مرگ اندک‌اندک از من دور می‌شود. حتی مرگ تو. و دیگر مرا فرانگرفته است. مثل این‌که سرم را از این لجّه بیرون آورده‌ام و بیرون را، دنیای زندگان را تماشا می‌کنم. تنها تماشا نیست. با آن‌ها می‌دوم و از نفس می‌افتم و باز از سر می‌گیرم. و در این دویدن و نماندن چیزی است بیش از لذت. حق انتخابی نیست، ضرورت است. گرچه همه‌ی این گریز و آشوب در پایان راه ماندگی و بیش‌تر از آن درماندگی است، سکون مطلق است که نه عمر کوتاه زندگی را دارد و نه هیچ."
@gardoonedastan
📚سوگ مادر👇👇👇
#شاهرخ_مسکوب👇👇👇
"زبان‌شناس، نویسنده و مترجم ایرانی"
به کوشش
#حسن_کامشاد
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

کجا است، کجا است آن روز گرامی که بیاید و روح مرا بشوید؟ زیرا که من می خواهم زنده باشم و زندگی کنم و دوست بدارم و ببینم و بفهمم و حرف بزنم و از مرگ می‌ترسم و می‌گریزم که مرا پست می‌کند و خاک می‌کند و به دهان کرمها و حشرات می‌اندازد و…
@gardoonedastan
📚ملکوت👇👇👇
#بهرام_صادقی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

ناگهان آمدند و ناگهان رفتند. مثل باران آبادان که تا می آمدی فکر کنی می بارد، دیگر نمی بارید.
@gardoonedastan
📚چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم👇👇👇
#زویا_پیرزاد
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

و در اصل شاید حقی برای شما وجود ندارد. دل تان را الکی خوش کرده اید. هرکس که کار کرد حق دارد؟ ابدا، هر کس که زور دارد حق دارد. حق بدون زور شوخی است. لطیفه است برای آدم های قلدر. شما حتا حق نفس کشیدن هم ندارید. می توانند نفس تان را هم ببرند و نمی توانید اعتراض کنید مگر آن که زور داشته باشید. اما یک نفر آدم مفلوک چه زوری دارد؟ صد نفر چی؟ هزار نفر؟ ده هزار و صد هزار ای… از طریق پیوستن به تشکیلات است که می توانید نفس کشیدن را شروع کنید.
@gardoonedastan
📚سوء قصد به ذات همایونی
#رضا_جولایی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

«چطور شد گلنار جا ماند تو خانه؟ هر دوتایشان را دوست داشتم اندازه ی هم به خداوندی خودت… ای داوود نامرد که من به امید تو… به چشم هایم… و به دریا نگاه کرد و گفت آمده توی چشم هایت. ابروهایم را برداشت. _ بهت می گویم حق نداری بروی توی صف گدایی برنج کوپنی. اگر زن من هستی نباید خودت را کوچک بکنی… بچه چطور می فهمد که مردن چیست؟ وقتی حتی نمی فهمد مریضی چیست، حالا فرشته چی می نویسد توی نامه ی اعمال… دلم را سنگ کن، دلم را سنگ کن برای زیتون. _ پاهایش کو داوود؟ روغن زیتون مانده می خریم برای صابون… سرمای آب دم صبح آبشار روی دندان گرم لبها بسته رویش همه ی شب… اگر زارع را پیدا کنم‏ لابد خبر دارد از داوود…»، چند لاشخور، ‎میانه ی ‏آسمان شهر دور می زدند. می چرخیدند، می چرخیدند. نه بالا می رفتند نه پایین می آمدند. «اشکم اگر آمد…» برخلاف جریان رود راه افتاد، آب رود کدر شده بود، هلی کوپتری، با صدایی هیولاوار بالای شهر آمد.
@gardoonedastan
📚دل دلدادگی👇👇👇
#شهریار_مندنی‌پور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت، پاک کردن حافظه‌ی آن است!
باید کتاب‌هایش را، فرهنگش را، تاریخش را از بین برد! بعد باید کسی راداشت که کتاب‌های تازه‌ای بنویسد، فرهنگ تازه‌ای جعل کند و بسازد، تاریخ تازه‌ای اختراع کند! کوتاه زمانی بعد، ملت آن‌چه را که هست و آن‌چه را که بوده، فراموش می‌کند!
@gardoonedastan
📚خنده و فراموشی👇👇👇
#میلان_کوندرا👇👇👇
ترجمه:
#فروغ_پوریاوری
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

نه می‌توانیم بمیریم، نه می‌توانیم زندگی کنیم.
نه می‌توانیم هم‌دیگر را ببینیم، نه می‌توانیم هم‌دیگر را ترک کنیم.
به تنگ‌نای عجیبی افتاده‌ایم.
@gardoonedastan
📚گوشه‌نشینان آلتونا👇👇👇
#ژان_پل_سارتر
ترجمه:
#ابوالحسن_نجفی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

روزی با خود فکر می‌کردم اگر او را با غریبه ای ببینم، دنیا را به آتش می‌کشم!
اما، امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه می‌کند ...
@gardoonedastan
📚ربه‌کا 👇👇👇
#دافنه_دوموریه
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

تا سال ها بعد هربار رفتار تازه ای در شخصیت او پیدا می کرد، ته دل از او خوف داشت نه برای آن که می توانست مثل آب خوردن، نفس انسانی را خفه کند و لحظه ای بعد به آرامی غذایش را تا آخر بخورد؛ بی رحمی را در وجود خیلی ها دیده بود. این مرد مقوله ی دیگری بود. از ظلماتی که در وجود او موج می زد می ترسید.
@gardoonedastan
📚سوء قصد به ذات همایونی👇👇👇
#رضا_جولایی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

«آرزو می‌کنم سفری دراز با تو داشته باشم. به هر جا. به هر گوشه‌ی جهان.
من در سفر می‌خواهم ترا دوست بدارم. می‌خواهم روزها با هم راه برویم. شب‌ها در کنار آتش کوچک بالای تپه‌های بلند ترکیه بنشینیم و چای بنوشیم و حرف بزنیم من مطمئن هستم که کلی با هم مهربان خواهیم بود.
در آن روزها ما فرصت خواهیم یافت تا در سرنوشتی همخون شویم و شعرهایی بنویسیم که خیلی معصوم و ولگرد باشند.
تو باید تکّه‌یی از زندگی‌ات را به من بسپاری.
من آن تکّه را به سفر‌های دور می‌برم.
به گشت های عجیب که آنقدر بی‌نیاز شود، که تکّه‌های دیگر را فراموش کند و‌ فقط بشود همه‌ی تو.»*
@gardoonedastan
📚خاطرات و نامه‌ها
#پرویز_اسلام‌پور
*[بخشی از نامه پرویز اسلامپور به یدالله رویایی ۱۹۷۲]
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

سال‌های عاشقی میرزایوسف شاید از آرام‌ترین سال‌های زندگی اوست. خلاف دیگر عشاق او از خود آشفتگی و اضطراب نشان نمی‌دهد و در راه وصل بی‌تابی نمی‌کند گویی پیش از آنکه به فکر وصل باشد از عاشقی‌کردن لذت می‌برد لذت هجران در کنار امیدی آرام‌بخش نسبت به وصل در آینده، وجود او را لبریز کرده و او سه سال از دوران جوانی‌اش را سرشار از این لذت پشت سر گذاشته است. خود او در رسالهٔ عشقیه نوشته است:

«اگر امید به وصل در دل عاشق باشد و معشوق را دور از دست نینگارد در هجران لذتی است که در وصل نیست. چرا که اصل عاشقی در هجران است و عشق را معنایی جز فراق نیست.»

اگر چه میرزایوسف این رساله را در سال‌های بعد یعنی پس از پایان ناخوشایند داستان عشقش به زینت نوشته است، اما از لابه‌لای سطور آن می‌توان فهمید که او سال‌های عاشقی خود را به آرامی و دور از آشفتگی و اضطراب سپری کرده است. در طول این سال‌ها میرزایوسف فقط یک بار احساس آشفتگی و بی‌قراری کرده است. و آن زمانی است که زینت خانهٔ فروغی‌ها را ترک می‌کند. چرا که «شهرت تعلیم آوازش به توسط مرد نامحرم در میان مردم پیچیده، سکونت بیشتر او در خانه هم برای خود او و هم برای محمدحسین‌خان بدنامی به بار می‌آورد و ای بسا بساط تعلیم نوباوگان یکسره برچیده می‌شد. پس ترک منزل کرده و گاه از شخص محمدحسین‌خان در خانه خودشان درس می‌گرفت.»

رفتن زینت از خانهٔ محمدحسین‌خان، میرزایوسف را بی‌قرار و آشفته می‌کند:

«گویی چیزی گم کرده بودم. پاره‌ای از قلبم گم شده بود. پیش از آن هر صبح به آن امید سر از بالین برمی‌داشتم که هنگام غروب آن‌گاه که مجلس درس در خانهٔ محمدحسین‌خان پایان می‌گرفت از عمارت بیرون بیایم و به بهانهٔ از بر کردن یادداشت‌هایم از میان باغ بروم به سمت پشت عمارت، نزدیک پنجرهٔ مشبکی که شیشه‌های رنگارنگ خوش‌منظره‌ای داشت و سه گلدان بزرگ شمعدانی پای آن بود، بنشینم پای سروی بلند و تکیه بر تنهٔ آن بدهم و به دروغ دفترچه‌ام را بگشایم و آن را ورق بزنم، اما گوشم در انتظار آوایی باشد به نرمی ابریشم و لطافت آب که از آن پنجره پر می‌کشید به بیرون و چنان مستم می‌کرد که گاه می‌خواستم چون پرندگانی که بر شاخه‌ها بودند پر بگیرم و از شاخه‌ای به شاخهٔ دیگر بپرم. اما در همه حال نشسته بودم. او می‌خواند و من دفترچه‌ام را ورق می‌زدم که پر بود از یادداشت‌های ریاضیات و هندسه و فلسفه و گاه در سینهٔ صفحات سفید آن اشعاری می‌نوشتم و آن شعرها را بر تنهٔ سرو می‌کندم. در این اواخر بود که زینت از آن خانه، آن باغ و آن پنجره رفت.»
@gardoonedastan
📚دیلماج👇👇👇
#حمیدرضا_شاه‌آبادی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

«بسیار از افراد وطن پرست هستند بی‌آنکه وطن‌پرستی آنها اصلا هزینه‌ای داشته باشد. من وطن پرست نیستم و نخواهم بود، ولو اینکه برایم گران تمام شود. بسیاری از افراد به بهشت اعتقاد دارند و میخ طویله الاغشان را در آنجا بر زمین کوبیده‌اند. من خری ندارم، لاجرم آزاده هستم.»
@gardoonedastan
#زوربای_یونانی
#نیکوس_کازانتزاکیس
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

درود به دوستان و همراهان عزيز گردون؛

با توجه به شرایط پیش آمده و قطعی گسترده و طولانی اینارنت بین‌الملل و به طبع آن عدم دسترسی دوستان و هنرمندان به کانال‌های ادبی #گردون_داستان و #گردون_شعر ، بر آن شدیم تا کانال ادبی #گردون_هنر در اپلیکیشن "بله" را راه‌اندازی کنیم.
آرزومندیم که سایه شوم جنگ هرچه زودتر از سر ملک و مملکت کم شود و شرایط عادی و دسترسی به اینترنت بین‌الملل که حق طبیعی همه شهروندان است مجددا میسر شود.
حضور و همراهي شما مثل همیشه افتخار ماست و چشم‌انتظار حضور گرم عزیزان خواهیم بود.

#گردون_داستان

لینک آدرس #گردون_هنر در "بله"
ble.ir/join/BHR7Xmix82

Читать полностью…

گردون داستان

در مرکزِ پادگان، ده هفته تعلیمات نظامی دیدیم. چه ده هفته‌ا‍ی‌ که بیش از ده سال مدرسه رفتن روی ما اثر گذاشت. کم‌کم متوجه شدیم که یک دکمه‌ی براق نظامی اهمیتش از چهار کتاب فلسفه‌ شوپنهاور بیشتر است. اول حیرت کردیم، بعد خون‌مان به جوش آمد و بالاخره خون‌سرد و لاقید شدیم؛ و فهمیدیم که دور دورِ واکس پوتین است نه تفکّر و اندیشه. دورِ نظم و دیسیپلین است نه هوش و ابتکار؛ و دورِ مشق و تمرین است نه آزادی ... بعد از سه هفته برای ما روشن شد که اختیار و قدرتِ یک پستچی که لباس یراق‌دار گروهبانی به تن دارد از اختیارات پدر و مادر و معلم و همه‌ی عالَمِ عریض و طویل تمدن و عقل، از دوره‌ افلاطون گرفته تا عصر گوته بیشتر است... مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد چشم‍‌ها را مالیدیم و دیدیم که مفهوم کلاسیک کلمه‌ وطن که در مدرسه یاد گرفته‌ایم این‌‍جا عوض شده است. در این‍جا کلمه‌ وطن، یعنی نداشتن شخصیت فردی و تن دادن به کارهایی که پست‌ترین بنده‌ زر خرید هم از انجام آن ابا دارد. سلام خبردار، رژه، پیش‌‍فنگ، به راست راست، به چپ چپ، پاشنه کوبیدن، فحش، توهین و هزار زهرمار دیگر. معلوم شد که ما را مثل یابوهای سیرک برای زورآزمایی و فداکاری تربیت می‌کنند. اما خیلی زود به این هم خو گرفتیم و دانستیم بعضی چیزها به راستی به جا و لازمند. اما بقیه فقط ظاهر سازی و نمایش است.سربازها این چیزها را خوب می‌فهمند.

@gardoonedastan
#در_غرب_خبری_نیست
#اریش_ماریا_رمارک
نویسنده مشهور آلمانی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

درود به دوستان و همراهان عزيز گردون؛

با توجه به شرایط پیش آمده و قطعی گسترده و طولانی اینارنت بین‌الملل و به طبع آن عدم دسترسی دوستان و هنرمندان به کانال‌های ادبی #گردون_داستان و #گردون_شعر ، بر آن شدیم تا کانال ادبی #گردون_هنر در اپلیکیشن "بله" را راه‌اندازی کنیم.
آرزومندیم که سایه شوم جنگ هرچه زودتر از سر ملک و مملکت کم شود و شرایط عادی و دسترسی به اینترنت بین‌الملل که حق طبیعی همه شهروندان است مجددا میسر شود.
حضور و همراهي شما مثل همیشه افتخار ماست و چشم‌انتظار حضور گرم عزیزان خواهیم بود.

#گردون_داستان

لینک آدرس #گردون_هنر در "بله"
ble.ir/join/BHR7Xmix82

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_کوتاه
"شاخ‌های گاو"
#ارنست_همینگوی
ترجمه:
#غلام‌رضا_صراف
#قسمت_ششم
@gardoonedastan
انریک با سری پایین دوان‌دوان به طرف او آمد و پاکو پیش‌بند را دقیقا جلو تیغه‌ی چاقو تاب می‌داد وقتی گذشت و نزدیک شکمش شد و خورد، خورد، به او، شاخ واقعی، با نوک سفید، سیاه، نرم و وقتی انریک از جلویش گذشت و برگشت تا دوباره هجوم بیاورد توده‌ی داغ خون پهلوی گاو بود که تالاپ‌تالاپ صدا می‌کرد، بعد مثل گربه‌ای چرخید و دوباره آمد درحالیکه شنل را آهسته تاب می‌داد. بعد گاو دوباره چرخید و وقتی داشت نقطه‌ی فوران را تماشا می‌کرد، پای چپش را پنج سانتیمتر جلو گذاشت و چاقو نگذشت بلکه با سهولت تمام درون پوست شرابی لغزید و فوران جوشان داغ بالا و پیرامون زبری درونی ناگهانی آهن بود و انریک فریاد می‌زد "آی! آی! بذار درش بیارم! بذار درش بیارم!" و پاکو روی صندلی لیز خورد، درحالیکه شنل پیش‌بندی را در دست داشت، وقتی چاقو توی او فرو رفت، توی او، پاکو، انریک صندلی را کنار کشید.
چاقو حالا بیرون بود و او بر کف زمین نشسته بود در آن برکه‌ی گرم عریض.
انریک می‌گفت "دستمال سفره رو بذار روش. ببندش! سفت ببندش. من میرم دکتر بیارم. باید جلو خون‌ریزی رو بگیری!"
پاکو گفت "باید یه فنجون کائوچویی بیاری." دیده بود که تو میدان مسابقه استفاده می‌کنند.
انریک فریادکنان می‌گفت "همون که نباید می‌شد شد. من فقط می‌خواستم خطر قضیه رو نشون بدم."
پاکو گفت "نگران نباش. فقط دکتر بیار! بیار، دکتر بیار!"
توی میدان مسابقه بلندت می‌کردند و می‌بردند، همراهت می‌دویدند، تا دم اتاق عمل. اگر سرخرگ استخوان ران خودش خالی می‌شد، پیش از انکه آنجا برسی، کشیش خبر می‌کردند.
پاکو در حالیکه دستمال سفره را محکم روی شکم زیرینش نگه داشته بود گفت "نصیحت یکی از اون کشیش‌ها." نه می‌توانست باور کند که این اتفاق برای او افتاده بود، نه صدایش طنین خودش را داشت.
ولی انریک داشت از کاررا سان جرونیمو پایین می‌دوید تا به اولین ایستگاه کمک‌های اولیه برسد و پاکو تنها بود، تنهای تنها، اول نشست، بعد چمباتمه زد، بعد روی زمین افتاد، تا تمام شد، احساس می‌کرد زندگیش از او بیرون می‌رود مثل آبی که از توی وان خالی می‌شود وقتی سرپوشش را برداری.
ترسیده بود و احساس ضعف می‌کرد و سعی می‌کرد حرفی از توبه بزند و یادش آمد چطوری شروع شد ولی پیش از آنکه به سریع‌ترین شکل ممکن بتواند بگوید "پروردگارا از صمیم قلب متاسفم که تو را رنجاندم که هنرت ارزش تمام عشق من را داشت و قاطعانه تصمیم می‌گیرم-"
احساس ضعف زیادی کرد و نتوانست به یاد بیاورد و با صورت روی زمین افتاد. خیلی سریع تمام شد. سرخرگ استخوان سفت ران خودش خالی می‌شد سریع‌تر از آن چه بتوان باور کرد.
وقتی دکتر اولین ایستگاه کمک‌های اولیه از پله‌ها بالا آمد همراه پلیسی که بازوی انریک را چسبیده بود، دو خواهر پاکو هنوز در سالن سینمای گران‌ویا بودند و حسابی دمغ شدند که فیلم گاربو آن ستاره‌ی بزرگ را در محیطی پست و فقیرانه نشان می‌داد چون عادت کرده بودند او را محصور در تجملات و زرق و برق‌های عظیم ببینند. تماشاچی‌ها همگی از فیلم بدشان آمد و با سوت زدن و پا بر زمین کوبیدن اعتراض کردند. وقتی این حادثه اتفاق افتاد، باقی آدم‌های هتل تقریبا داشتند همان کارهای همیشگی‌شان را می‌کردند، به جز آن دو کشیش که دعاهایشان تمام شده بود و داشتند برای خواب آماده می‌شدند و پیکادور جوگندمی با آن دو نشمه مشروبش را از روی میز برداشته بود. کمی بعد با یکی از آنها از کافه بیرون آمد. همان که ماتادوره سر خریدن مشروب برایش اعصابش به هم ریخته بود.
پاکو هرگز نه هیچ یک از اینها را می‌فهمید و نه هیچ یک از کارهایی را که این آدم‌ها روز بعد و روزهای آینده انجام می‌دادند. او مُرد، به مصداق همان ضرب‌المثل اسپانیایی، پر از رویا. نه فرصت کرد هیچ کدام را از دست بدهد نه حتی فرصت کرد توبه‌اش را کامل کند. حتی فرصت نکرد به خاطر فیلم گاربو دمغ شود که کل مادرید را برای یک هفته دمغ کرد.
@gardoonedastan
#پایان
#گردون_داستان

Читать полностью…
Subscribe to a channel