2344
مینویسم.. چون زمزمههایی در "راه"ی که نامش را زندگی گذاشتهاند. برخی سیاهمشقها (کتابها): طلبه زیستن (نگاه معاصر)|پل تا جزیره|پرنده و آتش|گنجور: قدرت بینهایت کوچکها (آرما)|هالبواکس و حافظه جمعی (حکمت) و ... راه ارتباطی: Mahdi.soleimanieh@gmail.com
شورای دانشجویی انجمن جامعهشناسی ایران برگزار میکند:
♦️عاملیت کنشگری و مقاومت زنان افغانستانی
سخنرانان:
هما همت
(فعال و کنشگر اجتماعی)
مریم رحیمی
(پژوهشگر حوزه مهاجرت)
فائزه صفری
(دانش آموخته کارشناسی ارشد توسعه شهری دانشگاه تهران)
دبیر نشست: زهرا دقیانوس
⏰ زمان: چهارشنبه ۳۱ تیر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶
محل برگزاری: گوگل میت
✅ لینک نشست:
https://meet.google.com/ptz-dmbh-psx
کشف سوسو یا درخشش خورشید
چندی پیش استاد گرانقدرم دکتر مهدی سلیمانیه یادداشتی با عنوان کشف سوسو در کانال تلگرامی خود منتشر کرد.این یادداشت، با طرح مثالی از دانشجویی که به طور اتفاقی یادداشتش توسط یکی از اعضای یک گروه هنرمند خوانده و مورد توجه واقع می شود و این توجه سرنوشت آن دانشجو را تغییر می دهد و او را به یکی از اعضای دائم آن گروه هنری تبدیل می کند،به موضوعی پرداخت که دغدغه همیشگی من بوده و انگار از گلو بی صدای من فریاد زده می شد.بگذریم که اکثر قریب به اتفاق پست های ایشان این گونه است...
اما آنچه برای من قابل توجه بود،نوع نگاه ایشان به مسئله شناخت استعدادهاست.چون خودم همواره با این معضل دست و پنجه نرم کرده ام که به دلیل فضای نابرابر ابراز وجود اجتماعی،صدایی برای ابراز خود نداشته ام،نه اینکه لال باشم، بلکه به تعبیر فوکو ساختارهای قدرت در جامعه پخش است و فقط به قدرت سیاسی خلاصه نمی شود. در فضای ابراز وجود هنری و علمی نیز این فضا توسط گروههای خاص غصب شده که همواره دست اندر کار سلب اعتماد به نفس و توان گفتن حرف خود از سایر گروههای تحت نفوذ خود بوده اند، تا امتیاز سرآمدی در این عرصه از این صاحبان قدرت و وارثان تریبون ها گرفته نشود.
این سرنوشت مسجل من و امثال من بود که همواره با گرهی بسته شده در گلو روی نیمکت کلاس ها و جلسات و گفتگوها می نشستیم و صاحب تریبون(شما بخوانید هر تریبونی) به شیوه دموکرات مآب اصرار به صحبت کردن مخاطبین بدبختی چون ما می نمود و از او اصرار و از ما انکار بود....
حال آنکه به تعبیر دقیق دکتر سلیمانیه گروههای تحت سلطه که زبانی برای بیان خود نداشته اند و توان بیان از آنها سلب شده باید کشف شوند،اگر مرشد راه جوینده و حتما کاشف این سوسوها باشد..
مطالعه این پست مقارن شد با تجربه من از حضور در یک جمع....
دوستی که همواره چراغ راه است از اجرای جلسه تحلیل رمان در شهر من خبر داد و من که تا به حال به چنین اقداماتی در سطح عمومی در فضای این شهر کمتر برخورده بودم، به سر شتافتم...
جمعی ناآشنا که نه تو شناختی از آنها داری و نه آنها شناختی از تو. و سخنران به عادت مألوف صحبت های خود را بیان کرد و از شرکت کنندگان درخواست مشارکت نمود. سه یا چهار بار گره در گلویم بسته شد تا اینکه تصمیم به بازکردن گرفتم و آرام آرام زبان گشوده شد..
و بار دوم و بار سوم و ....
نگاه هایی که خیره نگاه می کرد و گوش هایی که تیز شده بود.بعد از جلسه چند نفر با اشتیاق به سمتم آمدند و برای حضور در جلسات بعدی دعوت کردند...
آن گرهی که همواره باز نمی شد و جلسات را به حرمان و پشیمانی و افسردگی از نگفتن حرفی که در گلو مانده بود،ختم می کرد، به شور و نشاط و انرژی مثبت مبدل شد...
این بازشدن گره گلو را مدیون وجودهایی هستم که اسامی بزرگ و پرطمطراقی ندارند ولی برایم بسیار بزرگند چون در وجودم باور به خود را به ودیعت نهاده اند...
اساتید بسیار داشته ام ،بسیار بسیار...
ولی این گوهرهای ناب شاید به عدد انگشت های دست نرسند...
آنکه در مقابل یادداشت های ضعیفی که می نوشتم گردن راست می کرد و چشمانش برق می زد...
آنکه با اشتیاق پیرامون صحبت های پیش پاافتاده ام صحبت می کرد و نظر می داد...
استادی که هر هفته در محضرش هستم و در جمله جمله اش حسی از افتخار و بزرگ بینی شاگردش موج می زند...
استادی که تابوی فاصله استاد و شاگردی را شکست و همچون دوستی در کنار ما قرار گرفت...
دوستی که یادداشت های ضعیف و پر از اشکالم را نشر می داد...
این درخشندگان اندک هر چند کم اند ولی سرنوشت ها را تغییر می دهند....
بیش باد وجودهایشان و تابنده تر که هر چه دیده ایم نخوت و تحقیر و چسبیدن وارثان تریبون ها به تریبون برای از دست ندادن قدرت غصب شده، بوده است....
#دلنوشته
#مهدی_سلیمانیه
✍دست نوشته های حمیده بندرچی
/channel/hamidehbandarchi
موقعیتٍ پنیری
جمع عجیبی بود: از جوانان بیست و چند ساله، تا میان سالهای چهل و پنجاه ساله. دختر و پسر. کتابی را دقیق خواندهبودند و حالا در موردش بحث میکردند. بدون هیچ سلسلهمراتب و باید و تعارفی. جسورانه و منصفانه. مسوولیت گرداندن جلسه هم چرخشی بود. این هفته یکی و هفتهی بعدتر، دیگری. برای پذیرایی هم دختر و پسر و جوان و میانسال مشارکت میکردند. چهار سال بود که این جمع را زنده نگه داشتهبودند. کوچک، اما غنی. ساختن دنیایی کوچک از ارزشهایی که آن را برای جهان بزرگتر آرزو میکردند.
ساخت کلان اجتماعی، امروز، متناسب با آرزوهای بخش اکثریت جامعه نیست. فضاهای رسمی، از عرف همچنان فاصلهی فراوانی دارد. فشار این شکاف بر اکثریت جامعه شدید است. پس چطور دوام میآورند؟
در چنین شرایطی آنها که به تبعید مهاجرتنام نمیروند، آنها که به کنج انزوا رانده نمیشوند، آنها که سهمی از حق بهرهمندی از فضاهای عمومی ندارند، مهارتی شگفتانگیز برای بقا یافتهاند: ساختن حفرههای تنفس.
آنها، لابلای شکافها، نفس میکشند. فضاهایی کوچک برای خودشان میآفرینند: حلقههای کتابخوانی، گعدههای فکری و ادبی، مهمانیهای خانگی، محفلهای هنری، انجمنهای غیررسمی..
این فضاها، تحمل آن فشار مدام و شدید را میسر میکنند. جان میبخشند. امید میدهند. و جمع میسازند.
مثل حفرههابی در یک قالب پنیر. راه حلی هوشمندانه برای تنفس. برای بقا.
و برای تمرین فردا.
#کانونهای_مستقل_اجتماعی/#روشنا/#از_رنجی_که_میبریم
@raahiane/راهیانه/مهدی سلیمانیه
فراخوان نخستین نشست سالانه «بازخوانی آثار و آراء استاد جواد صفینژاد»
بازخوانی یک میراث علمی
گاهنامه سرونامه با همکاری حلقۀ مطالعاتی علوم اجتماعی سرو، از سال ۱۴۰۵ در نظر دارد همزمان با نهم شهریور، زادروز استاد جواد صفینژاد، نشست سالانۀ «بازخوانی آثار و آراء استاد جواد صفینژاد» را با هدف معرفی، بازخوانی، نقد و گسترش میراث علمی ایشان برگزار کند.
📍 محورهای پیشنهادی
تقویم نشست
آخرین مهلت ارسال چکیده: ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
اعلام نتایج داوری چکیدهها: ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
برگزاری نشست: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
آخرین مهلت ارسال متن کامل مقاله برای انتشار در سرونامه: ۳۰ آبان ۱۴۰۵
راههای ارتباطی
ارسال چکیده: sarvnamehkhu@gmail.com
ارتباط با سردبیر: mostafaie.soren@gmail.com
آیدی تلگرام سردبیر: @soren93
راههای ارتباطی در زمان محدودیت یا اختلال اینترنت:
آیدی پیامرسان بله سردبیر: @soren1993
@sarvmagazin
@Socio_event
✅ عضویت سریع در کانالهای شبکهجامعهشناسی (تلگرام)
🎥 آینده روحانیت: بقا یا زوال؟
🔶 گفتوگوی رضا تاران، محسن صبوریان و مهدی سلیمانیه
🔻رضا تاران: اسلام سیاسیای که آیتالله خمینی معرفی کرد، اعتبارش را از دست داده است. امروز وقتی مردم یک روحانی را در خیابان میبینند آیا بهعنوان مردِ دین به او نگاه میکنند یا نماینده جمهوری اسلامی؟ آخوند چه سنتی باشد، چه انقلابی یا نوگرا و سکولار، در صورتی باقی میماند که بتواند منافع مردم را تامین کند.
🔺محسن صبوریان: اینکه مردم در زمان پهلوی خیلی دیندار بودند، صحیح نیست. تشییع جنازه دهها میلیونی آیتالله خامنهای یک نشانه واضح از اصیل بودن قدرت روحانیت در ایران است که ریشههای ۱۴۰۰ ساله دارد. بسیج کردن مردم یک تعلق خاطر میخواهد که جنبههای معنوی دارد و علوم اجتماعی لزوماً امکان درک آن را ندارد.
🔻مهدی سلیمانیه: بود و نبود روحانیت مسئله من نیست. مسئله، مردم خشمگین و شکستخوردهاند که بیپناه رها شدهاند. با دخالت حاکمیت، حوزه و روحانیت از یک نهاد اجتماعی به یک سازمان اداری تبدیل شدند؛ یعنی روحانیت از جایگاه گذشتهاش که یک پل ارتباطی بین اقشار مختلف جامعه بود، به یک جزیره قدرت تبدیل شد که ارتباطش با مردم قطع شده و تنها با حاکمیت پیوند دارد.
🎞 فیلم کامل این گفتوگو در یوتوب آزاد:
https://youtu.be/0khfZqbNGD0
✅ حمایت «ارزی» و «ریالی» از آزاد
🆔@AzadSocial
فردایٍ اقلیت ٍ متکثر
معلوم بود زانوهایش درد میکنند. پاهایش را بر زمین میکشید. کمرش هم کمی خم شدهبود. با یک دست چادرش را و با دست دیگر، پرچم را گرفته بود. شلوارش را در جورابش گذاشته بود. راه رفتنش اما خاص بود. خیلی قوی. ارادهای در راه رفتنش بود که سن و درد پا و خمیدگی کمر را در نگاه اول نمیدبدی. پرچم را آنقدر محکم در دست گرفته بود که فشار انگشتانش از دومتری هم معلوم بود. ساعت حدود ده شب. متروی انقلاب.
این آدمها را چه کسی به میدان آورد؟ این زنٍ چادری مسن طبقهی پایین ٍ سنتی را چه کسی به یک نیروی با انگیزه بدل کرد؟ چه نیرویی او را اینطور مصمم، ساعت ده شب، از خانه بیرون میکشد و به خیابان میآورد؟ جمهوری اسلامی. این انقلاب و این حکومت توانست به این بخش به حاشیهراندهشدهی جامعه، نقش بدهد. حس مهم بودن. حس موثر بودن. امکان حضور با افتخار در فضای عمومی.
ممکن است که بخش اکثریت جامعه، از نوع نگاه آنها به جهان گریزان باشد. سبک زندگی و نوع عقاید و تحمیل ارادهشان به پشتوانهی قدرت حاکمیت را رد کند. و رفتارشان را عقلانی و آیندهنگر نداند. و از سهمشان در شکل دادن وضعیت فاجعهبار فعلی، به غایت خشمگین باشد.
اما آنها هستند. در شکل اقلیتی قابل ملاحظه و متکثر. حتی اگر از پشتوانهی قدرت حاکمیتی آنان بگذریم، آنها بخش غیرقایل انکاری از این جامعهاند. و همانطور که حاکمان پیش از انقلاب نتوانستند با نادیدهانگاری نسبی این بخش جامعه، آنها را محو کنند، و حاکمان پس از انقلاب در پنجاه سال، با نادیدهانگاری و طرد اکثریت منکوبشان کنند، این اقلیت متکثر را هم نمیتوان در هیچ فردایی با نادیده گرفتن، محو کرد.
باید برای این بخش جامعه، نقش تعریف کرد. نقشی که به آن بخش، حس مشارکت، افتخار و مفید بودن بدهد. بدون آن که ارادهی اکثریت را انکار کنند.
بدون چنین معادلهای، چرخهی طرد، قدرتگیری و حذف همواره در این سرزمین ادامه خواهد داشت.
جای این اقلیت ٍ متکثر و قابل ملاحظه، در ایدهی فردا کجاست؟
راهیانه/ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه/@raahiane
#از_رنجی_که_میبریم/#نقد_خویشتن/#جامعه/#دیدن
مصرفکننده، جانافزا
رفتهام خرید کنم. فروشگاه سر خیابان. میخواهم از کالابرگ استفاده کنم. دو شانهی تخم مرغ و یک کنسرو ماهی. کارت را میدهم. میکشد. رویش را به سمت دیگری میکند و فاکتور را در دستش مچاله میکند. حوصلهی بحث ندارم. میرسم خانه. قیمتها را حساب میکنم: ۹۰ هزار تومن بیشتر حساب کرده.
میگوید: مربی بدنسازیام فهمیده این ماه تحت فشارم. پولم نمیرسد. خودش اما سمج و مهربان، اصرار کرده که تمرین را تعطیل نکنم. همهاش هم میگوید: ما رفیقیم. فکرش رو هم نکن.
آدمها، دو دستهاند. هر دو نوعش را هم دیدهام. آدمهایی که مصرفت میکنند. که برایشان پل عبوری. نردبان بالارفتنی. ابزار کیف کردنی. تاریخ و محدودهی مصرفی داری. و بعد، رویشان را آنطرف میکنند و میروند. یک همکار، یک شریک زندگی، یک همکلاسی، یا یک ظاهراً رفیق.
و آدمهایی که جان میبخشند. وفا میکنند. پایت میایستند. فراز و نشیبها را کنارت طی میکنند.
آن فروشنده، به قدر ۹۰ هزار تومن، مرا مصرف کرد. اما من دیگر هرگز از او خرید نمیکنم. هرگز هم با او هم کلام نمیشوم. رهایش میکنم. آدمهایی که دیگران را مصرف میکنند، دوست نمیسازند. بردهای کوچک، و تنهاییهای بزرگ. خیلی بزرگ. تنهایی عمیق ٍ دستساخت.
جانافزاها اما، سرمایه میسازند. به تدریج. برای یک عمر.
#نقد_خویشتن/#گفتگوهای_تنهایی
راهیانه/@rashiane
ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه
خراش
دارم صبحانه میخورم. نگاهم به پایهی میز چوبی میافتد. یک خراش، روی پایه. قد دو سانت. یادم به روزی میافتد که پایهی میز، خراش افتاد. اسبابکشی بود. چه حالی داشتم. چطور آن روزها را گذراندم.. به خودم میآیم. میبینم لقمه در دست، خیره به خراش، چند دقیقه است که نیستم..
خراشها، داستاناند. خراش روی میز. خراش روی پوست. خراش روی روح. خراشها، تیر میکشند. سفر میبرند. بغض میآورند. گرم میکنند. شوق میسازند. خراشها، یاد دارند.
خراشها، حافظهاند. هستند که یادآوری کنند. می مانند که فراموش نکنیم. ساکت، بیتحمیل، اما ماندنی.
خراشها، داستان دارند.
#گفتگوهای_تنهایی/#شبح
@raahiane
سنتها، پناهگاهاند.
در محل کار عزیزمان (بنیاد) سنت جالبی آرامآرام در طول این ۲۰ سال شکل گرفته:
سنت «سوغات جمعی»
هر کس سفری میرود، چیزی برای جمع سوغات میآورد.
میگذارد آن وسط.آن وسط، همیشه ایران است.
ایران طعمها, ایران رنگها..
مثلا این هفته، روی میز، از یزد نبات و نان برنجی
از اردبیل، حلوای سیاه
از زاهدان و زابل کلوچه زابلی
از گیلان کلوچه لاهیجان..
#کانونهای_مستقل_اجتماعی/#ایران_جان/#روشنا/#بنیاد_توسعه_کارآفرینی_زنان_و_جوانان
@raahiane/راهیانه
سفر، فقط تغییر مکان نیست. تغییر یک «موقعیت وجودی»ست. خود را در معرض گذاشتن. مخاطره. به تعلیق درآوردن. ایجاد امکان لحظهی تولد حیرت.
سفر که میروم، تلاشم به تعلیق درآوردن موقعیت مانوس همیشگیست. نه تنها در دیدن. در تمامی حواس: خوردن غذاهای کردی برای تجربهی طعمهای جدید. هم کلامی تا حد امکان شنونده و گشوده، با آدمهای جدید. شنیدن موسیقی کردی. خواندن متن دربارهی فضاها و شخصیتها. شعرها. لمس کردن و بوییدن اشیا و چیزهای کردی. ... تلاشی برای غوطهور شدن. غوطهور شدن در فضا و فرهنگ کردی..
گرجه به تعبیر سهراب: «همیشه فاصلهای هست».. اما همین تلاش برای تعلیق، برای در معرض قرار گرفتن، برای امکان زایش حیرت، چیزی را در ما تغییر میدهد. گونهای مهر. گونهای اهلی شدن در فضایی جدید. گونهای انعطاف..
بی اینها، آدمبزرگ میشویم. غبار میگیریم. خود را جدی میگیریم. بیسفر، زنده زنده، بیانکه بدانیم، میمیریم.
عکس: مریوان. روستای پیرصفا
تیر ۴۰۵
#جامعهشناسی_سفری/#سفر/#گفتگوهای_تنهایی/#کردستان_جان/#مریوان_عزیز
@raahiane/ ایده نوشتهای مهدی سلیمانیه/راهیانه
⭕️ دو ایران، قسمت اول: ایرانِ نگرشها
اگر بخواهیم یکی از مهمترین تحولات جامعۀ شهریِ ایران طی سالهای اخیر را فقط در یک جمله خلاصه کنیم شاید بتوان گفت: جامعه از نهادهایش جلو زده است، به این معنا که تحول نگرشها از تحول نهادها پیشی گرفته است. برای فهم این ادعا باید عرصهای را کاوید که کمتر دیده میشود: زندگی روزمره و روابط خانوادگی و نگرشهایی که آرامآرام دگرگون میشوند بیآنکه نهادهای رسمی بهموازاتشان تغییر کنند.
مدتهاست که تصویر رایج از جامعۀ ایران بر دوگانهای ساده استوار است: از یک سو، جامعهای سنتی با الگوهای مردسالار و، از سوی دیگر، گروهی از طبقات متوسط شهری که نگرشهای جدید را نمایندگی میکنند. اما دادههای پژوهشی که دربارۀ نقشۀ نگرشی طبقات اجتماعی جامعۀ شهریِ ایرانِ ۱۴۰۲ به عمل آوردهام روایت دیگری پیشاروی ما میگذارند. این دادهها نشان میدهند که تحول نگرشی اکنون دیگر محدود به گروهی خاص نیست بلکه در لایههای مختلف جامعه رسوخ کرده و به یکی از ویژگیهای مشترک جامعۀ شهریِ ایرانِ امروز تبدیل شده است.
در پژوهش دربارۀ «اقتدار روزمره» کوشیدهام مجموعهای از نگرشهای طبقات اجتماعی گوناگون دربارۀ رابطۀ زن و مرد و اقتدار در خانواده و استقلال فردی را بررسی کنم. نتیجهها جالب است. تقریباً در همۀ طبقات اجتماعی با کاهش مشروعیت الگوی سنتی اقتدار خانوادگی مواجهایم. حمایت از آزادی بیشتر برای دختران و زنان در انتخاب سبک زندگی، پذیرش معاشرت دختر و پسر پیش از ازدواج، مخالفت با محدودسازی نقش زنان به خانهداری، حمایت از حق طلاق و ارثِ برابر برای زنان و پذیرش امکان پیشرفتشان، جملگی، دیگر به طبقۀ متوسط مدرن محدود نیست و در لایههای مختلفِ جامعۀ شهری گسترش یافته است. تفاوت طبقات اجتماعی نه بر سر اصل این نگرشها که بر سر شدت پذیرششان است.
این نباید موهمِ چنین تصوری باشد که همۀ طبقات به یک اندازه تغییر کردهاند. اکثریت اعضای طبقۀ متوسط مدرن و طبقۀ سرمایهدار کماکان پیشگام این تحولاند و بیش از سایر طبقات از استقلال فردی و برابری جنسیتی و بازتعریف روابط خانوادگی دفاع میکنند. اما اهمیت واقعی یافتهها در جای دیگری است: در میان تهیدستان شهری و طبقۀ کارگر نیز از الگوی سنتی اقتدار بهشدت فاصله گرفته شده، حتی میان گروه مقامها و مدیران حکومتی و خانوادههایشان نیز. شکاف اصلی اکنون دیگر نه میان طبقات اجتماعی بلکه میان گروههایی است که این تحول را با سرعتها و شدتهای متفاوت تجربه کردهاند.
الگوی سنتی اقتدار خانوادگی اکنون دیگر مقبولیت اجتماعی گذشته را ندارد. اکثریت جامعه پذیرفتهاند که زنان باید خودشان دربارۀ زندگیشان تصمیم بگیرند و در روابط خانوادگی از حق انتخاب برخوردار باشند و نقششان به خانهداری محدود نشود. این تحول نهچندان در قوانین یا نهادهای رسمی بلکه در ذهنیت مردم رخ داده است. با قاطعیت میتوان گفت جامعۀ شهریِ ایران در سطح ارزشها و نگرشها بهشدت دگرگون شده و نهادها دیر یا زود ناگزیر خواهند بود خود را با چنین تحولی تطبیق دهند.
این یافتهای است مهم. خیلی از تحلیلها دگرگونی فرهنگی را بازتاب مستقیم دگرگونی اقتصادی میدانند، گویی ابتدا باید ساختار اقتصادی تغییر کند تا نگرشها نیز دگرگون شوند. اما تجربۀ ایرانِ امروز نشان میدهد که این رابطه همواره یکسویه و همزمان نیست. تحول نگرشی در برخی حوزهها، بیآنکه از بستر مادیاش جدا افتاده باشد، زودتر و آشکارتر از تحول نهادی بروز یافته است. ارزشها و نگرشهای جدید در روابط خانوادگی و زندگی روزمره جا باز کردهاند اما بازار کار و نظام اشتغال و سیاستهای رفاهی و حتی بسیاری از قواعد رسمی کماکان بر مبنای الگوهای گذشته عمل میکنند.
امروز همین ناهمزمانی به یک معضل اساسی در جامعۀ ایران تبدیل شده. نسلی که استقلال فردی را حق خود میداند با نهادهایی روبهروست که هنوز فرصتهای متناسب با این توقع را فراهم نکردهاند. زنانی که حضور در عرصۀ عمومی را طبیعی میدانند کماکان با ساختارهایی مواجهاند که استقلال اقتصادیشان را محدود میکند. مسئله صرفاً تعارض میان سنت و تجدد نیست بلکه شکاف میان سیالیّتِ ذهنیِ جامعه و صلبیّتِ عینیِ نهادها است.
این شکاف در عرصههای مختلف تجلی مییابد اما شاید هیچجا به اندازۀ بازار کار آشکار نباشد. اگر جامعۀ ایران واقعاً در سطح نگرشها تا این اندازه دگرگون شده است، باید انتظار داشت این تحول در اشتغال و مشارکت اقتصادی و فرصتهای برابر برای زنان نیز بالنسبه بازتاب یابد. آیا چنین شده است؟ پاسخ را باید در نهاد بازار کار جست.
درست در همینجاست که تصویر امیدوارکنندۀ تحول فرهنگی با واقعیتی سخت و نگرانکننده روبهرو میشود، واقعیتی که نشان میدهد نهادهای اقتصادی هنوز از جامعه عقبتر حرکت میکنند. این را در یادداشتِ دو ایران، قسمت دوم: ایران نهادها نشان خواهم داد.
🆔 @mmaljoo
«کلاسها به حدنصاب نمیرسند»
برای ما کانونیها «تابستان» مساوی بود با شلوغی، جلسات نقد، برنامههای بزرگ، جشن و کلاسهای پرشورتر. این امر چنان مسلم بود که بعد از پایان تابستان خوشحال میشدیم که به آرامشِ کانون و جمع خودمانی برمیگردیم. حالا بعد از ده سال، خانوادههای ایرانی به کانون میآیند و چارهای جز کم برداشتن از میوههای کانون ندارند، شنیدن جملهی «پسرم یک کلاس را انتخاب کن.» عادی میشود و نهایتاً با کودکانی سر و کار داریم که تجربهی آموزش دولتی را از دست میدهند. تبعات این از دست دادن، در هویت نسلها نمود پیدا میکند. (در نگارش این بند اشک ریختم.)
حالا تابستان است، کلاسها به حدنصاب نمیرسند، خلاف نگاهِ خیلیها، شهریهها افزایش یافته و دولتی بودن کممعنا شده. پارسال همین موقع بیش از دو برابر در یک مرکز، عضو ادبی داشتیم. حالا یک مرکز بدون کلاس مانده اما در مرکز دیگر هستیم و میخوانیم. شعر خواندیم، وزن را میآموزیم، با همین ضربههای منظمِ روی میز. کلمات دیدنی را نوشتهایم و شخصیت ساختهایم. امیدوارم این ذرهی کوچک تلاشها، روشنی بدهد. نمیدانم.
#کانون
تیر ۴۰۵
محسن گودرزی در متنی مهم با عنوان «شهروند عاصی و احتمالات آینده» در سال ۱۳۹۸ از شکلگیری تیپی جدید و گسترده از شهروندان نام میبرد. شهروندانی خشمگین، ناامید از بهبود شرایط در آینده، در انتظار بدتر شدن شرایط، زیر فشار فقر و ناتوانی اقتصادی از تأمین حداقل نیازها، زیر فشار انواعی از نابرابریها و تبعیضها، با احساس انکار هویتهای فرهنگی و اجتماعی و بیتوجهی به خواستهها و دچار احساس استیصال از امکان اعمال ارادۀ خود برای تغییر شرایط، دچار احساس بیپناهی ناشی از عدم وجود نمایندگانی که نماینده خواست آنان در تغییر شرایط باشند.
شش سال بعد، جنگی تمامعیار رخ میدهد. در چنین شرایطی چه اتفاقی برای شرایطی که گودرزی شش سال قبل با ساخت مفهوم کارآی «شهروند عاصی» تصویر کردهاست، میافتد؟ شهروند عاصیِ پساجنگ ۱۴۰۴، چگونه فضایی را تجربه میکند؟ چه امکانهایی برای کاهش فشار خردکننده بر شهروند عاصی پساجنگ در درون جامعه مدنی ایران وجود دارد؟
شجریان تا لارا حّدید
از مخاطب منفعل تا مخاطب آفریدگار در موسیقی
قاب اول: مخاطب منفعل
برای دههها، هنرمند موسیقی سنتی ایرانی اجرا میکرد و مخاطب میشنید. سهم مخاطب اثر موسیقیایی، لذت بردن بود و سکوت و تشویق. او سهمی در خلق اثر هنری نداشت. یک مخاطب منفعل.
قاب دوم: مخاطب فعال ٍ دنبالهرو: شکاف «مرغ سحر»
- استاد! استاد! مرغ سحر! مرغ سحر!
و شجریان «مرغ سحر» را میخواند. فرقش این بود که این بار مخاطبین هم با او میخواندند. و بعد، شجریان، خالق هنری، ساکت میشد تا جمعیت بخواند. یک مشارکت در خلق هنری میان مخاطب هنر و هنرمند. اما هدف مخاطب در این پرفورمنس مشارکتی، اجرای اثر در شبیهترین حالت به اجرای هنرمند بود. تلاش برای تقلید با کیفیت. مخاطب ٍ مشارکتکننده در خلق هنری، پشت سر ٍ هنرمند.
قاب سوم: مخاطب خالق همگام با هنرمند: دوران ریمیکس
فناوری بازی را عوض کرد. در دورانی حدود دهساله، مخاطب حالا دیگر دنبالهروی صرف نبود: صدا از خواننده بود اما مخاطب موسیقی را خود انتخاب میکرد و اثری نو میآفرید. صدای شجریان + موسیقی جاز، صدای هایده + موسیقی بلوز..
کمکم حتی مخاطب، در نقش کارگردان و تدوینگر ظاهر شد: چرا هایده با شجریان نخواند؟ یا سیاوش قمیشی با بنان؟ یا تتلو با مرضیه؟ فناوری قدرت مشارکت خلاقانهی مخاطب اثر موسیقیایی را باز بالاتر برد. حالا سهم هنرمند، در خلق اثر هنری نهایتا، صدایش بود. صدایی که در عالم واقع وجود داشت.
قاب چهارم: مخاطب خالق: دوران هوش مصنوعی
هوش مصنوعی گام بزرگ بعدی را ممکن کرد. حالا مخاطب، خالق بود. به تمام معنا. اینستا و فضای مجازی پر از خوانندگانی است که نیستند. اما مخاطب دلش خواسته آنها را «بیافریند». صدایش، چهرهاش، متن اجرایش، قد و قامتش، لباسش، صحنه و مکان اجرایش و حتی اعلام مواضعش.
حالا، مخاطب، خالق است. یک آفریدگار به نام معنا. دیگر بود و نبود هنرمند، برای مخاطب مرز تعیین نمیکند. او، برنمیگزیند. میآفربند.
این فقط تغییر نیست. جهانٍ دیگریست. و موسیقی/هنر، در آستانهی یک زایمان بزرگ است.
پ.ن ۱: توجه به ایدهی تفاوت «مرغسحر»خوانی شجریان را مدیون نگاهتیزبین و هنرخوان محسن گودرزی و متن خلاقانهی چند سال قبلش در این مورد هستم: لینک مطلب
پ.ن ۲: قبلتر در مورد آغاز این تغییر نوشتهبودم:
تکثیر شجریانها
#جامعهشناسی_هنر/#هنر/#شبح
@raahiane راهیانه/ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه
قدم زدن بر ابر
دارد رانندگی میکند. در خیابانی شلوغ. همزمان، تمام حواسش به گفتگوی تلفنی با یک پارهی تن دربندش است. تماس گرفته و دارد برایش چیزی را هم زمان با رانندگی بلند میخواند.
من کنارش نشستهام. هم گوش میدهم، هم بغض دارم از این گفتگو. از رنجی که میبرد. که می بریم... هم مثلا سرم در گوشیست.
گوشیام یک لحظه صدای آهستهای از تمام شدن شارژ میدهد. رد میکنم. سی ثانیه بعد پشت فرمان، در حال حرف زدن با عزیزترینش، به سختی دست میکند در کیف همراهش و دنبال چیزی میگردد. آهسته میگویم:
- کمک کنم؟
سر تکان میدهد که بله. شارژر میخواهد فکر میکنم برای خودش. که صحبتشان قطع نشود.
اما با سر به گوشی من اشاره میکند... هاج و واج میمانم.
آدمیزاد، در این جهان تنهایی، با این برادریها و خواهرانگیها، چقدر میتواند خوشبخت باشد. انگار که بر ابرها قدم میزنی..
#از_رنجی_که_میبریم #گفتگوهای_تنهایی/#برادری/#روشنا/#سیستان_و_بلوچستان_عزیز
@raahiane/راهیانه/ایده نوشتهای مهدی سلیمانیه
.. چون، مهربانی زیباتر است.
#گفتگوهای_تنهایی
زخمی ٍ عزیز
پیادهرو، باریک است. حدود ده شب. بعد از جلسهی کتابخوانی و صحبت از امکانهای اجتماعی شکلگیری جامعهی بالغ تر.. میبینم از دور که دارد با دو کیسهی بزرگ زباله بر دوش و دو گونی بزرگتر در هر دست میآید. بیست سالهایست. کنار میایستم که بیاید و راحتتر رد شود. میبیند که ایستادهام. به سختی قدم تند میکند. از کنارم که میگذرد زیر لب میگوید: «ببخشید»..
سه نفرند. کارگران حدود چهل و پنجاه ساله. ظاهرشان نشان میدهد که از اقشار بیحقشدهاند. آمدهاند دفتر که کولر را وصل کنند. ظهر است. به همکارمان میگویند نهار برایشان سفارش بدهد. نیمساعت بعد غذا میاید. همکارمان برایشان روی میز میگذارد. میبینم که هر سه دارند با همکارمان بحث میکنند: به اصرار و مهربانی:
- نه خانم! نمیشه که شما حساب کنی. محاله. نمیذاریم. تا نگین چقدر شده نمیخوریم.
و نمیخورند تا پول را نریختهاند.
بین این موج بلا، در آن اعماق اعماق اعماق رنج، این مردم هنوز «عزت» دارند. و مردمی که عزت دارند، بلند میشوند. بلند میشویم.
/#روشنا/#از_رنجی_که_میبریم/#جامعه
@raahiane/راهیانه/مهدی سلیمانیه
صندوق پسانداز، فقط پول نیست.
شاید وقتی اسم «صندوق پسانداز» رو میشنویم، اولین چیزی که به ذهنمون میرسد، پول باشه.
اما صندوق پسانداز فقط پول نیست…
🎥 حوزه و حاکمیت همسرنوشتاند؟
🔶 بخشی از گفتوگوی رضا تاران، محسن صبوریان و مهدی سلیمانیه
🎞 فیلم کامل این گفتوگو در یوتوب آزاد:
https://youtu.be/0khfZqbNGD0
✅ حمایت «ارزی» و «ریالی» از آزاد
🆔@AzadSocial
✍🏻
بالاخره ایرانیان چه میخواهند؟
راننده تاکسی که میگفت در جریان امداد به کشتگان جنگ رمضان حضور داشته و هنوز از یادآوری خاطرات اجساد تکهپاره کودکان منقلب است. میگفت شما اگر در تجمعات شبانه شرکت کنید میبینید مردم یکصدا خواهان محو اسرائیل هستند. هشت میلیون بیشترند؟ با موشکهایمان از زمین محوشان میکنیم...دیگری میگفت با موشکهایمان میتوانیم پنتاگون را هم بزنیم...
انتشار گزارش محرمانه دستیار رئیس جمهور درباره «آنچه ایرانیان میخواهند»، با همه بدبینیهایی که درمورد این قسم پیمایشها در شرایط جاری کشور وجود دارد، این حُسن را داشت که بدانیم بنا به اطلاع مسئولان فعلی خواستههای مردم چیستند.
این میزان ناامنی درباره درز اطلاعات محرمانه خواه از جانب نمایندگان مجلس باشد خواه دولت ترسناک است، ولی برای ما غنیمتی است در شرایطی که صدا و سیما در انحصار کامل یک جریان فکری است و رسانههای خارجی هم در خدمت منافع بودجهریزانشان هستند.
گزارش درمجموع نشان میدهد نگاههای رادیکال هر دو سوی طیف، جمعیت قابل توجه و کمابیش برابری دارند، اما عموم ایرانیان همچنان بر عهد خود با آرمانهای مشروطه هستند: ایران را متعلق به ایرانیان میدانند و نه استبداد داخلی را میخواهند و نه استعمار خارجی را.
اکثریت ایرانیان مقیم داخل کشور که امنیت و معیشت و آینده فرزندان و سرزمینشان در خطر است خواهان «مذاکره» و «توافق» در داخل و خارج هستند.
اگر عزمی برای تحقق «اراده ملت» وجود دارد، قاعدتاً نباید از سنگپرانی و فحاشی و شعارهای تنها گروهی بترسد که اجازه حضور در خیابان، حق سوگواری برکشتگانِ عزیز، حق اعتراض، حق پرسشگری و حتی سنگپرانی دارد.
(قاعدتاً نباید بیتوجه بود به حساسیتها و اعتراضهای اقلیت و اکثریت. آنقدر که در شرایطی جنگی ممکن است باید توضیح داد مردم دارند هزینه چه تصمیمهایی را میدهند؛ همانطور که درباره چندماه قطعی اینترنت و نابودی کسب و کارهای خرد و کلان توضیح داده شد.)
باری، در همین گزارش معلوم است که قلبهای مردم ایران، متعلق به هر گروهی که باشند، پر از محرومیت، تروما و خاطرات سوزانی است که سوخت فرقهگرایی و رادیکالیسم است.
پیشتر هم نوشته بودم متخصصان «مصالحه در شرایط مخاصمه»، اتفاق نظر دارند مصالحۀ واقعی برنده ندارد. خواه مصالحه در دعوای خانوادگی باشد، خواه درگیری داخلی و خواه مخاصمه بینالمللی. مصالحه مستلزم پذیرش نقص، فداکردن چیزهای عزیز و مدارا با دیگران است.
صلح هم مانند جنگ فداکاریهای و جانفشانی میخواهد. فداکاریهای دردناک. صلح هم قربانیانی دارد، هم از میان انسانها و هم از رویاها.
مصالحه انتخاب ایدهآل نیست، ضرورتی اجتناب ناپذیر است برای پرهیز از هزینههای بیشتر و غیرقابل جبران.
گاهی ممکن است با بخشی از اصول و آرمانها در تضاد باشد، ولی اهداف بزرگتری را دنبال میکند مثل مراقبت از جان و امکان زندگی انسانها و زیستپذیری سرزمین.
مثل ممانعت از تبدیل شدن به کشوری که جنگ وصف دائمیاش شود و درگیریهای داخلی و خارجی فرسودهاش کنند.
مصالحه به تعبیر مارگالیت «انتخابی تراژیک» است که با قربانی کردن برخی رویاها، امکان زنده ماندن و رویا داشتن برای نسل آینده را فراهم میکند. شور و مدال و افتخار ندارد، اما از اصلیترین سرمایههای ملتها محافظت میکند.
آرمانها و رویاها برای شکل دادن به هویت ملی ضروریاند، اما مصالحه درباره واقعیت امروز و فردای ماست که شجاعتی اخلاقی به نفع زندگی میطلبد.
این پیمایش نشان میدهد امروز اکثریت ایرانیان زخمدیده، در سال ۱۴۰۵ همچنان میخواهند خودشان (همه مردم ایران) حاکم برسرنوشتشان باشند، رویاپردازی نمیکنند و خواهان اصلاح و مصالحهاند، چون انتخابشان محافظت از «زندگی» به قیمت گذشتن از برخی آرمانهاست.
@neocritic
«محترمانه رنج کشیدن کار سختیه.»
📚بندها؛ دومنیکو استارنونه
📝
- برای ما سرزمینی بیاور
که جوانانش به خاک نروند،
دوستانی بیاور
که ناچار به کوچ هجرت نباشند،
چرا که بازمانده بودن
خود، آغازِ رنج است
چرا که رسالت بازمانده
به یادآوردن است.
#text
کشفٍ سوسو
میگوید: «دانشجوی بیست و چند سالهای بودم. آن وقتها، در فیسبوک چیزی نوشتم دربارهی یک ماجرای هنری. چند روز بعد دیدم فلانی زنگ زد و پرسید که خودم هستم؟ بعد فهمیدم از «حرفهی هنرمند» بودهاند. دعوتم کردند به جمعشان. خیلی تلاش کردم تا نشان ندهم که چقدر خوشحالم که از تیم حرفهای حرفه، متنم را خواندهاند و واکنش نشان دادهاند».
کسی که این را در مصاحبه گفت، حالا بیش از دوازده سال است که از نفرات اصلی این تیم حرفهای شده. از ستونهایش.
همیشه فراخوان جشنوارهها و جایزهها، برایم مضحک بوده. مثلا وقتی دانشگاه تهران فراخوان میداد که «برای انتخاب دانشجوی نمونه, مدارکتان را بفرستید». یا برای انتخاب کتاب سال. یا پژوهشگر منتخب.. چقدر مضحک است که برای چنین چیزی, خودت، خودت را نامزد کنی. اصلا غالب آدم حسابیها، خودشان کهخودشان را برای چنین چیزی نامزد نمیکنند! پس منش، روحیه انتقادی به خود، تواضع، جدی نگرفتن بیش از حد خویشتن.. چه؟
برعکس، برای چنین رخدادهایی، باید خودشان بگردند. چشمهای استعدادیاب. ذهنهای کیفیتشناس هر حوزه. باید بجورند. سفر کنند. باید سوسوهای چشمکزن هر حوزه را کشف کنند.
آن وقت، از دل سوسوهای کشفشده، فیروزه پیدا میشود. مثل کاری که حرفهی هنرمند و تیماش کرد.
راهیانه/ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه
@raahiane
#نقد_خویشتن/#حرفه_هنرمند/ #کانونهای_مستقل_اجتماعی/#روشنا
ژیار و لکلکها
به ژیار قول داده بودم برگردم. و راستش مسأله فقط قول نبود. چهار دو باختهبودم. واقعا هم بازیاش خوب بود. توپش هم زیاد باد نداشت. کمی البته اگر جدیتر بازی کردهبودم... بله دیگر. تمام بازندهها از این بهانهها میآورند! بعد از یکسال برگشتم پیرصفا. تا دیدمش گفتم: اومدم انتقام بگیرم. من را یادش بود. بزرگ شده بود.
پیرصفا صدای بلوغ تدریجی یک جامعه است: در نسبت میان محیط زیست و توسعه. در توانمندی درونزا. پیرصفا پر از لکلک است. کنار دریاچه زریبار. برای لکلکها پایههای بلند فلزی میزنند تا بیابند و افتخار بدهند و خانه بسازند و بچه بیاورند. لکلکها برابشان شخصیت دارند. بچهها نه تنها اذیتشان نمیکنند که برایشان شعر میخوانند. خانهای که لکلک در نزدیکیاش لانه کند، غرق خوشحالی میشود. برایش اسم انتخاب میکنند و منتظر میمانند تا سال بعد برگردد.
پیرصفا و روستاهای کنارش، سال به سال دارد رشد میکند. هیچ زباله نمیبینی. خودشان حواسشان به نظافت هم هست. و تذکر به گردشگران برای یاری. و سطل.
حالا لکلکها سال به سال دارند بیشتر میشوند. سایت لکلکبینی راه انداختهاند. مغازههای محلی بستنی فروشی و خواربار و بار در این کسادی نسبت به سال قبل خیلی بیشتر شدهاند. بومگردیها هم. اما چیزی از نظافت و ظرافت فضا کمنشده.
آن بالا، در جهان حضرات، انحطاط و عقبگرد است. این جا، در جامعه، در پیرصفاها، جامعه دارد خودتنظیمی و خود ساماندهی را تمرین میکند.
کاش شرمندهی قولهایم به ژیار نشوم. و شرمندهی تمام قولهایی که به بچههای گوشهگوشهی ایران دادهایم.
قول ادای دین به فردایشان..
#جامعهشناسی_سفری/#سفر/#گفتگوهای_تنهایی/#کردستان_جان/#مریوان_عزیز
@raahiane/ ایده نوشتهای مهدی سلیمانیه/راهیانه
⭕️ دو ایران، قسمت دوم: ایرانِ نهادها
اگر در دو ایران، قسمت اول: ایرانِ نگرشها از تحول نگرشها سخن گفتم، اکنون باید پرسید این تحول در زندگی واقعی زنان چه جایگاهی یافته؟ آیا نهادهای اقتصادی توانستهاند استقلال نگرشیِ زنان را به استقلال اقتصادی تبدیل کنند؟ چکیدۀ نتایج طرح آمارگیری نیروی کار سال ۱۴۰۴ قاطعانه پاسخ میدهد: نه.
جامعۀ شهریِ ایران، بیش از گذشته، حضور زنان در عرصۀ عمومی و استقلالشان در تصمیمگیری و برابری در روابط خانوادگی را به رسمیت میشناسد، اما بازار کار نه. شکاف میان این دو هنگامی عیان میشود که نقشۀ نگرشی جامعه و نهادِ بازار کار را همزمان در قابی واحد ببینیم.
ابتدا به نرخ مشارکت اقتصادی بنگریم که نشان میدهد چه سهمی از جمعیتِ در سن کار یا شاغلاند یا در جستوجوی شغل. در سال ۱۴۰۴ نرخ مشارکت اقتصادی مردان ۶۷.۹ درصد بود اما این رقم برای زنان فقط ۱۳.۴ درصد، یعنی از هر ۱۰۰ زنِ در سنِ کار فقط ۱۳ نفر وارد بازار کار میشوند و ۸۷ نفر در شمار جمعیت فعال اقتصادی قرار نمیگیرند. این نشان میدهد دروازههای مهمترین نهاد تولیدکنندۀ استقلال اقتصادی، یعنی بازار کار، هنوز به روی اکثریت زنان گشوده نشدهاند.
اگر فقط همین شاخص را میدیدیم میشد ویژگی تاریخی بازار کار ایران تلقیاش کرد. اما روند یکسالۀ بین ۱۴۰۳ تا ۱۴۰۴ تصویر نگرانکنندهتری ارائه میدهد. جمعیت زنان ۱۵ساله و بالاتر در این فاصله بیش از ۴۱۵هزار نفر افزایش یافته است. انتظار میرود بخشی از این جمعیتِ تازهوارد به نیروی کار کشور بپیوندد. اما نه. تعداد زنان فعال اقتصادی حتی حدود ۱۹۰هزار نفر نیز کاهش یافته. همزمان، جمعیت غیرفعال زنان بیش از ۶۰۵هزار نفر اضافه شده. این یعنی جامعۀ ما زنان بیشتری در سن کار دارد اما نهاد بازار کار نهفقط جذبشان نکرده بلکه اکثرشان را بیرون از عرصۀ فعالیت اقتصادی نگه داشته است.
وضعیت اشتغال نیز همین است. در سال ۱۴۰۴ تعداد زنان شاغل حدود ۱۹۴هزار نفر کمتر از سال قبل است. نتیجتاً کاهش نرخ بیکاری که لابد باید امیدبخش تلقی شود دربارۀ زنان صدق نمیکند. نرخ بیکاری زنان از ۱۴.۳ درصد به ۱۵ درصد رسیده. زنان جوان البته وضع دشوارتری دارند. نرخ بیکاری زنان ۱۵ تا ۲۴ساله به ۳۳.۲ درصد رسیده، یعنی از هر سه زن جوانی که وارد بازار کار شده یک نفر شغلی نیافته. این نسل از قضا همان نسلی است که نگرشهای جدید را بیش از دیگران پذیرفته و با شوق بیشتری خواهانِ حضور مستقل در جامعه است، اما نخستین برخوردش با بازار کار از تجربۀ بنبست و محرومیت حکایت میکند.
مشکل فقط کمبود شغل نیست. مسئله عبارت است از ناهمزمانی تحول فرهنگی و تحول نهادی. جامعۀ شهریِ ایران از نظر نگرشی، بیش از گذشته، حضور مستقل زنان را مشروع میداند اما نهادهایی که باید این مشروعیت را به فرصت تبدیل کنند از این تحول عقب ماندهاند. نتیجتاً زنان با تناقضی مواجهاند که نسلهای قبلیشان کمتر تجربه کرده بودند: از جامعه میشنوند که میتوانی مستقل باشی اما اقتصاد پاسخشان میدهد که هنوز نه.
این شکاف در همۀ طبقات اجتماعی دیده میشود اما نه با پیآمدهایی یکسان. برای زنان طبقات فرودست غالباً محرومیت از اشتغال به معنای استمرار وابستگی اقتصادی و تحدید امکان تحرک اجتماعی است. برای زنان طبقۀ متوسط غالباً این شکاف به صورت ناکامی در تبدیل مهارتهایشان به موقعیت شغلی ظاهر میشود. اگرچه تجربههای طبقاتی متفاوتاند اما حس فراطبقاتیِ مشترکی شکل میگیرد: نهادهای اقتصادی با جامعۀ جدید همگام نشدهاند.
پیآمدها پرشمارند. از نظر اقتصادی، کشور بخشی از نیروی انسانیاش را بلااستفاده رها کرده. از نظر اجتماعی، فاصله میان انتظارات و امکانات افزایش یافته. از نظر فرهنگی، استقلال نگرشی بدون پشتوانۀ استقلال اقتصادی به تنشی پایدار در روابط خانوادگی و اجتماعی تبدیل شده. از نظر سیاسی نیز جامعه با نسلی مواجه شده که نگرشهای جدید را پذیرفته اما نهادهای رسمی را عاجز از پاسخگویی به مطالباتش میبیند.
به همین دلیل نیز مسئلۀ اصلی ایرانِ امروز نهفقط پایینبودن نرخ اشتغال بلکه عظمتِ شکاف میان جامعۀ واقعی و نهادهای رسمی است. جامعه پیشتر مسیر خود را تغییر داده اما بازار کار و سیاستهای اشتغال هنوز با منطق گذشته عمل میکنند. هر چه این شکاف عریضتر شود، فشار برای بازتنظیم نهادها نیز بیشتر خواهد شد.
این همان گسلی است که در آتیه تعمیق خواهد یافت. نمیدانیم آیا نهادها خود را با جامعۀ جدید همآهنگ خواهند کرد یا جامعه راههای دیگری برای عبور از محدودیتهای نهادی خواهد یافت. اما یک چیز روشن است: آیندۀ ایران را نهفقط تغییر نگرشها و عملکرد اقتصاد بلکه توان حکومت در همگامشدن با جامعۀ جدید رقم خواهد زد. هر چه ناهمگامی فعلی پایدارتر بماند، مدیریت سیاسی کشور نیز دشوارتر خواهد شد. اگر جنگ بازگردد، این همگامی شاید دیگر هرگز میسر نشود.
🆔 @mmaljoo
جدا از لذت فراوان از شنیدنش، ولی نمادی از همان نگاه قدرشناسانه به سنت و #استخراج_و_تصفیه_منابع_فرهنگی در نسل جدید و دوران هوش مصنوعی..
ما، این جامعه، در نمیماند..
#گفتگوهای_تنهایی/#هنر/#روشنا/#حافظ_عزیز/#روشنا/#هوشواره/#شنیدن
فایل صوتیِ شهروند عاصی: پساجنگ و امکانهای پیش رو
سخنران: مهدی سلیمانیه | پژوهشگر جامعهشناسی
از نشستِ ذهن در میانهی نبرد
ما را
سْریست
با تو..
جاده چابهار.زاهدان
بامداد 11تیر 405
#ایران_عزیز/#سیستان_و_بلوچستان_عزیز/#افغانستان_عزیز/#جوامع_هم_سرنوشت/#گفتگوهای_تنهایی/#انسان
عطرٍ لیموی رٓمین
(ماجرای کارٍ شگفتانگیز عبدالحکیم بهار)
فقط نامش را شنیدهبودم. و نام روستایش را: آقای بهار. روستای رٓمین چابهار. اما اصلا منتظر چنین اعجازی نبودم.
سلام که میکنیم، هنوز کمی سرد است. اما کمکم، گرم وگرمتر میشود. و آن وقت، شگفتزدگیها آغاز میشود..
کلید را که داخل قفل در میاندازد، چشمهایم گرد میشود: انگار شعبهای از کانون پرورش فکری در اوج دوران فعالیتش. واحهای در میان هزار هیچ. قفسهها، دور تا دور، پرند از کتابهایی که آرزوی هر کودکیست. حتی در قلب تهران. تازهترین کتابهایی که برای خواهرزادههایم هفتهی قبل خریدهام، آنجاست.
اتاقی مخصوص کتابهای «در مورد کودکان». برای پژوهشگران و بزرگسالان. شیوههایی کارا از ترکیب رنگ برای برچسب کتابها.
و کاش فقط این بود. تازه مانده تا اوج شگفتی: بهار, که خودش متولد ۵۳ است، از تربیتشدگان کانون پرورش فکری دههی پنجاه است. و آنقدر روی کانون، کانونی که بود، غیرتی است که هر بار از فروش اموال و ضعیف شدن کانون حرف میزند، به فریاد نزدیکست.
بین حرفهایمان، در باز میشود و مهتاب و سه دختر دیگر وارد میشوند. سلام میکنم و با خجالت و هر کدام، یک کتابی که خوانده به دست، مینشینند. بهار میگوید:
مدیر مدرسه روستا آمده بود و با تعجب میگفت: اینها که دو دقیقه در مدرسه آرام نمیگیرن، چطور اینجا انقد ارومان؟ اونجا همه در و دیوار را خراب میکنند، اما اینجا دارن خودشون جارو میکنن و کتابا رو منظم میچینن..
میخندد: آخه میدونم اینجا خونه شونه. مال خودشون ه..
تمام شد؟ نه! بهار. ارشیویست قهاریست. ما را به خانهاش میبرد. دری در هال باز میشود و جهانی غریب در چهار متر فضا: اولین مجلات کودک در ایران از دههی بیست شمسی.. تمام شمارههای کیهان بچهها و سروش نوجوان و رشد و ... یک تاریخ کودکی این جاست.. حافظهی شاید یک قرن وقف وجود و ذرهذره ساختن برای کودکان.
از مینیبوسی میگوید که بعد سال.ها پیگیری، دادند و کتابخانهی سیار شد و مدیران جدید منطقهی آزاد چابهار دوباره به منت پسش گرفتند. و از خرید وانتی که حالا بچههای روستاهای چابهار، چشمانتظار رسیدنش هستند. اینبار بیمنت اغیار..
با دختر و خانمش و رفقا عکسی میگیریم. از درخت لیموی حیاط، یک لیمو و یک برگ میکند. میگوید:
خونهی یه عالمه پرندهس این درخت. نمیدونم چرا نمیترسن و نمیرن.
میگویم: پرندهها، میدانند کجا امنیت دارند. و حال خوب. بچهها هم.
دست تکان میدهیم و میرویم. عطر لیمو هنوز روی دستهایم مانده. چشمهایم را میبندم. چقدر داراییم ما.
#حافظه/#روشنا/#سفر/#جامعهشناسی_سفری/#چابهار_عزیز/#کانونهای_مستقل_اجتماعی
@raahiane/راهیانه /ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه