3006
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است» فرانسواز دستور تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
✍🏻
پیشنهاد تماشا
داستانهای موازی (۲۰۲۶)
کارگردان : اصغر فرهادی
باشه عزیزم
مهیاس چشم و ابروی مشکی داشت با پوست سبزهی ملایم که بانمکش میکرد. از دختر من کمی قد بلندتر و چهار شانهتر. به مادرش رفته بود. قلدر و زورگو نبود. چون هیچوقت ندیدم دخترم شکایتش را به خانه بیاورد. ساکت و مظلوم هم نبود، پرحرف نبود، کمحرف هم نبود. فرقش را یکوری باز میکرد و بافتهی موهایش از زیر مقنعه بیرون میزد. درسش خوب بود. نه اینکه شاگرد اول باشد اما گلیم خودش را از آب بیرون میکشید. لابد از کفشدوزک خوشش میآمد چون دخترم یکبار پیله کرده بود که مهیاس انگشتر کفشدوزکی آورده مدرسه، میشه منم ببرم؟!
مادرش نماینده مامانها بود. شمارهاش را اینطوری ذخیره کردهام: خ فضلی مامان مهیاس.
برای جشنهای مدرسه یا کارهای دیگر که لازم بود مادرها حرکت جمعی بکنند به او زنگ میزدم یا پیام میفرستادم. آخرین پیاممان این است:
"سلام خانم جان. اگر ممکنه دخترم را با شماره جدید عضو گروه کلاسی کنید"و او جواب داده "باشه عزیزم".
"باشه عزیزم" میان گفتگوهای روزمره ما زنها عبارتی مرسوم است. قاعدتا نباید گریه داشته باشد. پس چرا الان که پروفایلش را باز میکنم و "باشه عزیزم" را میبینم این همه درد دارد؟! پروفایلی که بالایش نوشته fatemeh و هنوز پر از عکسهای مهیاس است: نوزادی، تولد پنجسالگی، جشن روز اول مدرسه، کنار آدم برفی، میان شکوفههای درخت...
همان روز اول گفتم باید بروم خیزاب و آن خانه را از نزدیک ببینم. چند روز گذشته بود که از خمین بیست و یک کیلومتر رانندگی کردم و رسیدم. روستایی کوچک با حدود پنجاه نفر جمعیت. فروردین بود و باغهای انگور روستا برگهای سبز جوان داشتند. درختهای بادام پر از شکوفه بودند و آواز گنجشکها به راه بود. لابد آن عکسهای قشنگ را همینجا از دخترش گرفته بود. از خانه اما فقط تلی از خاک و پارههای مصالح قدیمی مانده بود. مگر یک خانهی روستایی، آن هم خانهی یک پدربزرگ چقدر جان دارد که بخواهد جلوی یک موشک نظامی بایستد؟ باد میآمد و کتاب علوم کلاس پنجم میان خاک و آجر پارهها ورق میخورد. انگار که دختری با دامن چیندارش بچرخد و بچرخد. دو مداد صورتی با سرمدادهای کرومی و ملودی آنطرفتر افتاده بودند و کنارشان یک برس چوبی. از آنها که نمیگذارند موی بلند موخوره بگیرد. چیزهای خرد و ریز دیگر هم بود که چشمم سیاهی رفت و ندیدمشان.
پیرمرد با لهجهی محلی گفت: "خمینِ شبانهروز مِزِدن. بَچّام پِناه اووُردن به خانه ما. دخترام و بچّاشان، پسرام و بچّاشان. بچیَن دیَه، اونُم دختربچَه، مِتِرسَن اِز سروصدا" و بعد شروع کرد زیر لب چیزی غمگین خواندن و گشتن میان آجرهای شکسته و تیر آهنهای کج و مآوج. میگفت از بیست و سوم اسفند تا یک هفته تکههای بدن، از روی پشتبام همسایهها جمع میکردهاند. بندانگشتهای ظریف مهیاس را لابد از روی انگشتر کفشدوزکی شناختند.
به دخترم گفتم مهیاس امسال مدرسه نمیآید. نگفتم که او با مادر و مادربزرگ، دایی و زندایی و دو دختر خالهاش در گلزار شهدا خوابیدهاند.
آخرین بازدید خ فضلی مامان مهیاس خیلی وقت پیش است. اما من بالاترین جای ایتا سنجاقش کردم. آن باشه عزیزم هر روز جلوی چشمم است.
یک روز گفت عکس مهیاس را با خودت به مراسم تشییع رهبر میبری؟ گفتم باشه عزیزم. روز دیگر گفت قصهی خیزاب را مینویسی؟ گفتم باشه عزیزم. عهد کردهام هرچه بگوید همین جواب را بدهم.
امروز از او پرسیدم میشود برای عاقبت به خیری من دعا کنی؟ کاش گفته باشد باشه عزیزم...
📌 نظریهزدگی چیست؟
✍ محمدمهدی حاتمی
این روزها مقالهها، رسالهها و کتابهای زیادی منتشر میشود که نویسندگانش میکوشند متنهای فلسفی، تاریخی، ادبی و هنری را از طریق نظریههای جدید تفسیر کنند. این امر، در رسالههای ارشد و دکتری و مقالات مستخرج از آنها به کرات مشاهده میشود؛ به این علت که نویسنده تحت فشار است که نشان دهد پژوهش او نوآورانه است و چیزی بر علم افزوده است. لذا عجیب نیست که با چنین عنوانهایی در پژوهشهای دانشگاهی روبهرو میشویم:
– خوانش نوفرویدی داستان اکوان دیو
– تفسیر نئومارکسیستی داستان کنیزک و خر خاتون در مثنوی معنوی
– رویکردی پساساختارگرا به کرامات رابعه عدویه در تذکرهالاولیا عطار نیشابوری
– کهنالگوهای یونگی در کباب غاز سید محمد علی جمالزاده
– فمینیسم دریدایی در مواجهه با غیاب عنصر زنانه در شعر زمستان مهدی اخوان ثالث
– کاوش فوکوییِ رابطهی معرفت و قدرت در عارفنامهی ایرج میرزا
و... .
قاعدهی این پژوهشها چنین است: انتخاب نظریهای غربی، جدید و غالباً دهانپُرکن و قرار دادنش در کنار یک متن کهن؛ نوشتن مقدار زیادی اصطلاحات پیچیده، سردرگمکننده، بیربط و نامنسجم به عنوان مبانی نظری؛ انتخاب چند شاهد متنی سازگار با نظریه و نهایتاً چند نتیجهگیری پیشپاافتاده و یا کاملاً عجیبوغریب.
برای مثال: رستم نماد نرینگی و اکوان دیو نماد مادینگی است. غلبهی رستم بر اکوان، نشانهی چیرگیِ مرد بر زن و کاشف از ناخودآگاه آنتیفمنیستی فردوسی است. (کشفی تکاندهنده در علوم ادبی–جنسی و لذا ارزشمند برای انتشار در مقالات علمی–پژوهشی!)
مثالی دیگر: در داستان کنیزک و خر خاتون، خر نمایندهی سرمایهداری افسار گسیخته، خاتون نمایندهی طبقهی بورژوا و کنیزک نمایندهی طبقهی کارگر است. طبعاً خاتون از سرمایه و ابزار تولید، سود میبرد، چون بلد کار است و کنیزک، دچار جراحت شدید میشود چون از خود بیگانه است! (کشفی بدیع در تکنولوژیِ مارکسیستی جهت بهبود وضع طبقهی کارگر با تکیه بر توزیع عادلانهی کدو! و اگر بپرسید چرا جای کنیزک و خاتون در داستان عوض شده است میتوان گفت مولوی همیشه نعل وارونه میزد!!)
این دو مثال، البته، طنزند اما اگر در مجلات علمی–پژوهشی جستوجو کنید میبینید از حقیقت بیبهره نیستند (خیلیها شوخی شوخی و با همین جنس مقالات عضو هیئت علمی، دانشیار و استاد تمام دانشگاه شدهاند). حقیقتِ فارغ از طنزِ مثالها چیزی است که آن را «نظریهزدگی» مینامم.
منظور از نظریهزدگی استفادهی نامناسب، بیربط، تحمیلکننده و نامعقول از نظریهها است. تفسیرهای نظریهزده دارای ویژگیهای زیرند:
۱. توضیحی قانعکننده دربارهی این مسئله ارائه نمیدهند که چرا متنِ X میتواند بهشکل معقولی توسط نظریهی T تفسیر شود و چرا و چگونه این تفسیر، زوایای تاریک متن را آشکار میکند؛
۲. غالباً یک نظریه را برای متنهای کاملاً متفاوت استفاده میکنند و نسبت به تناسب متن و نظریه، بیتوجهاند؛
۳. شواهد متنی را برای تأیید نظریه دستچین میکنند و شواهد عدم تأیید نظریه را نادیده میگیرند یا تحریف میکنند؛
۴. نتایج را به نفع نظریه مصادره میکنند و هر کجا نتیجه چیز دیگری بود، آن را کنار میگذارند؛
۵. پیشفرضها را با خواندن دقیق متن تصحیح نمیکنند بلکه فقط آنها را تأیید میکنند؛
۶. اصطلاحات نظری را مهمتر از روندهای تفسیری میدانند و دقیقاً نشان نمیدهند روند تفسیری آنها چگونه شکل گرفته است و با پیگری روششناسی دقیق به کجا میانجامد؛
۷. زمینهی متن را نادیده میگیرند و زمینهی جدیدی که نظریه آن را معتبر میداند، جایگزینش میکنند.
نظریهزدگی، شکل تقلبیِ استفادهی معقول از نظریه در تفسیر متن است و بهجای آنکه دانش واقعی تولید کند، امکان فهم را مسدود میکند. این از مصیبتهای علوم انسانی در ایران معاصر است.
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
✍🏻
چه کسی حجاب را سیاسی کرد؟
معمولا اولین پاسخی که به ذهن میآید رضا شاه پهلوی است. او از مدرنسازی آتاتورک الهام گرفته بود، اما دخالت خوی نظامیاش در ماجرای حجاب نحوی ماهیت سیاسی به پوشش زنان داد.
ولی پوشش زنان پیش از ۱۳۱۴ نیز با قدرت، خانواده، اخلاق، جنسیت و نظم اجتماعی پیوند داشت.
حجاب (پردهداری و پردهنشینی) پیش از ورود دولت مدرن به این مناقشه هم در مناسبات قدرت، خانواده و نظم جنسیتی جامعه قرار داشت. ساختاری که جامعه را نظمی عمودی میبیند و موجودات فرودست را بخشی / عضوی که باید آنقدر ذوب در فرادست باشند که فردیتشان به چشم نیاید.
کتاب دوجلدی جذابی وجود دارد بهنام رسائل حجابيه؛ شصت سال تلاش علمى در برابر بدعت كشف حجاب که مجموعه ۳۳ رساله و كتاب است كه از سال ۱۲۹۰ تا ۱۳۴۸ خورشیدی درباره حجاب نوشته شده و رسول جعفریان آنها را گردآوری کرده است.
در رسالات این کتاب میخوانیم که نویسندگانِ مرد، از یونان و روم و مسیحیت و یهودیت تا نویسندگان غربی معاصرشان تا علم روانشناسی تا آیات و روایات و حتی اصطلاحات انگلیسی و فرانسوی را به خدمت گرفتهاند تا از ضرورت پردهنشینی و پردهداری زنان در ساختار سنتی دفاع کنند.
بیش و پیش از حجاب مخالفتها متوجه آموزش عمومی علوم جدید به زنان است:
چندى قبل كه در نقطهاى سرگرم مطالعه جرايد بودم، ناگه در جريده معيشت ملی به مقالهاى برخوردم كه براى تعلّم دوشيزگان به حديث «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة»، تمسّك جسته كه با زبان نرمى، دختران را به تعليم كليه علوم اجتماعى و سياسى و غيره دعوت میكرد و چون منظور از حديث مزبور فوق علوم مخصوصهاى است... دانش زنان مقوّى روح اخلاقى آنها بوده، نه تحصيل مقدّمات سياسى و تكميل وسائل مشتهيات نفسانى باشد . معارف دوشيزگان بايد تدريس صيانت عناوين امانت ناموس زوج خود بوده، نه امور مربوط به سياست عالم؛ و در عصور ديرين نيز دختران بسى عالمه بودند ولى تعليم آنها فقط در قسمت تشريعى و مذهبى بوده، نه قوانين ليدريت اجتماع و كارپردازى مملكت . البته وقتى زنان از حدود وظايف تعليم خود خارج گشته و به امور اجتماعى بپردازند، از حجاب عصمت لازمه خود بيرون آمده و از فرط ضعف نفس هواى كرسى وكالت به كلّهء جامد آنان رسوخ خواهد نمود و بعد از آنكه بر خلاف ساختمان طبيعى دماغى خود به امور مهمه مملكت پرداختند، در آن وقت « نه بر مرده، بر زنده بايد گريست»...
تكليف زن براى كار كردن و تحصيل نفقه، همزمان با شغل خانهدارى و مشقتهاى منزل، ظلمى است كه « كسانى كه زن را زنده به گور میكرده و يا بعد از مرگ شوهر، او را به آتش میسوزاندند » با زن روا نمیدارند
منوچهر متحيّر شده چه بگويد . اگر بگويد مقصود آن است كه زنان هم مثل مردان به هر نقطه و هر شهر و ديار كه میخواهند بروند كه بهطور كلى با اصول زندگى بشر جور در نمیآيد و امر زناشويى مطلقا عملى لغو و بيهوده خواهد بود. اگر بگويد در همخوابگى با چند همسر و يا بارگيرى از هر جوانى آزاد باشند كه آن هم خيلى مفتضح و رسواست ؛ به علاوه موجب خونريزىها و قتلها و فاسد شدن نسل میگردد . اگر بگويد زنان هم بايد در طلاق دادن شوهران خودمختار باشند، آن را هم به خوبى از حسّ خودخواهى و بوالهوسى و كمظرفى و مكر و حيله و شيطنت اين جنس لطيف كه مشهور جهان است مطّلع بوده و میداند كه اگر اختيار طلاق با زنان باشد، هر بانوى روشنفكر و تحصيل كردهء صبور و حليمى، اقلا در هر شب سه چهار شوهر سالم و نجيب تمام عيار را طلاق خواهد داد.
▨ شروع دورههای آزاد آموزشی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران
(نیمسال اول ۱۴۰۵-۱۴۰۶)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
▨ به گزارش روابط عمومی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران، دورههای آزاد آموزشی این مؤسسه بهصورت حضوری و مجازی از مهرماه ۱۴۰۵ آغاز خواهد شد.
برای ملاحظهٔ دورهها در سایت موسسه اینجا را لمس کنید.
برای دانلود فایل پیدیاف جدول برنامه اینجا را لمس کنید.
ثبتنام:
https://lms.irip.ac.ir/course
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🆔/channel/hekmatfalsafehttps://lms.irip.ac.ir/course
✍🏻
امکان دیگر مری بنت
غرور و تعصب نوشتۀ جین آستن، نویسندۀ انگلیسی اواخر قرن هجدهم و اوایل نوزدهم، رمانی است دربارۀ خانوادۀ بنت که صاحب پنج دختر جوان و دمبختاند. داستان عمدتاً حول الیزابت بنت و آقای دارسی و غرور و تعصب آنها میگردد تا نهایتاً ازدواج میکنند.
اسم یکی از دختران خانواده بنت مری است. مری حضور کمرنگ و کمدیواری در غرور و تعصب دارد. زیبا نیست، نبوغ خاصی هم ندارد و تلاش میکند با مطالعه و ابراز فضل توجه دیگران را جلب کند.
داستان زندگی مری موضوع سریال دهقسمتی آنیکی خواهر بنت (۲۰۲۶) است. او یاد گرفته « زن یا ازدواج میکند یا بدبخت میشود»، ولی تلاشهایش برای جلب توجه مردان بهنحو مفتضحی شکست میخورد. مری عینک میزند و کتاب میخواند و بعد از چند تلاش ناموفق هربار تصمیم میگیرد پروندۀ ازدواج را برای خودش ببندد، ولی نمیشود.
مری دنبال معنای «خوشبختی» میگردد و در این جستجو به اخلاق نیکوماخوسی ارسطو میرسد. خوشبختی و بدبختی از نظر ارسطو ربطی به ازدواج ندارد، بلکه به فضیلت مربوط است. اینجا منتظر و مشتاق بودم تا فلسفه مری را نجات دهد.
نداد.
مری با اینکه فلسفه و شعر میخواند به سمت خوشبختی در «خودشکوفایی» پرواز نکرد. عاشق شد، منتظر ماند و در نهایت مرد رؤیاهایش را به دست آورد. در پایان شغلی هم دستوپا کرد، اما اصل داستان همان ماند: خوشبخت شد چون شوهر کرد.
شاید فکر کنید نباید از زنی در انگلستان قرن نوزدهم توقعات فمینیستی داشت.
اما در همان انگلستان قرن نوزدهم، دختری زندگی کرد که بهخاطر اینکه زیبا نبود و پدرش آیندۀ ازدواجش را چندان محتمل نمیدانست به او اجازۀ درسخواندن داد. آن دختر بعدها فیلسوف و مترجم کتاب اخلاق اسپینوزا به انگلیسی و یکی از بزرگترین رماننویسان انگلستان شد. ازدواج هم کرد:
ماریآن ایوانز، یا همان جورج الیوت.
غرض اینکه مری که اخلاق نیکوماخوسی میخواند میتوانست خوشبختی اصیلتری داشته باشد. ژانر و بازار نمیپسندد.
@neocritic
🎞️
پیشنهاد تماشا و دنبال کردن
انیمه ژاپنی سریالی
زندگی جادوگری در مغولستان
A Witch's Life in Mongolia
که تا امروز ۱۱ قسمت آن منتشر شده و ۵ قسمت آن با دوبله خوب فارسی در دسترس است.
داستان پیرامون شخصیت تاریخی فاطمه خاتون شکل گرفته است. زنی از طوس که به اسارت مغولان درمیآید و بواسطه دانش، هوش و مهارت خود به دربار مغول نفوذ میکند.
ظاهرا کنجکاوی نویسنده ابتدا متوجه زنان قدرتمند دربار مغول بوده، ولی بعدتر شخصیت فاطمه را جذابتر مییابد.
جزئیات داستان و تصویرگری نشان از مطالعه تاریخی جدی در فرهنگهای اسلامی و مغول و تلاش برای فاصله گرفتن از کلیشهها دارد.
آقا محمد نامی هم در قسمتهای اول الهامبخش اصلی ستاره برای کسب معرفت است که گمان میکنم برگرفته از شخصیت خواجه نصیرالدین طوسی باشد (باید دید).
@neocritic
✍🏻
یک نفر یا دو نفر؟
اخیراً یادداشتی خواندم درباره اینکه چگونه سلولهای متعلق به فرزندان میتوانند تا دههها پس از تولد نوزاد در بدن مادر باقی بمانند. پژوهش درباره حضور سلولهای جنینی در بدن مادر سابقهای بیش از یک قرن دارد، اما شواهد مربوط به ماندگاری طولانیمدت این سلولها در بدن مادر، بهویژه از دهههای پایانی قرن بیستم، جدیتر و گستردهتر شد.
یگانگی یا دوئیتِ فرد باردار، یکی از بحثهای جذابی است که در متافیزیک زنانهنگر به آن پرداختهاند. زنی که جنینی را در بدن خود میپرورد، صرفاً حامل(ۀ) یک فرد دیگر است؟ یعنی زن و جنین دو فرد مجزا هستند و به این ترتیب هرگونه مداخله در حیات جنین نیازمند مجوزی از افراد و نهادهای قانونی، بهعنوان مدافعان یک موجود مستقل و بیدفاع، است؟ یا چنان درهمتنیدهاند که میتوان آنها را یک فرد دانست و همان یک نفر حق دارد درباره فرایند بارداریِ بدن خودش تصمیم بگیرد؟
دیدگاه اول را میتوان در امتداد برخی باورهای متافیزیکی کلاسیک و هستیشناسی جوهری فهم کرد: تقابل ماده و صورت. زن فراهمآورنده ماده است و مرد «طراح اصلی» و صورتبخش به این ماده. در این تصویر، جنین موجودی است بالقوه که در بدن زن قرار گرفته و بدن زن ماده به فعلیت رساندن آن را فراهم میکند.
دیدگاه دوم، که در برخی صورتبندیهای فمینیستی از بارداری اهمیت پیدا کرده، بر این نکته تأکید میکند که جنین بخشی از بدن زن است و هیچکس جز خود او نمیتواند بر بدنش و امکانهای زیستی آن ادعای مالکیت داشته باشد. اما این نگاه نیز، اگر بر هستیشناسی جوهری تکیه کند، همچنان انسانها را جوهرهایی منفرد با مرزهای روشن در نظر میگیرد: جنین جزئی از بدن مادر است، همانطور که مثلاً ریهها یا دیگر اندامهای او جزئی از بدنش هستند. (پذیرفتنی به نظر نمیرسد.)
آن سوفی ماینکه مقاله جذابی دارد با عنوان «یک فرد یا دو فرد؟ دیدگاه فرایندی درباره بارداری» (۲۰۲۲) که در آن استدلال میکند جانداران، خلاف تصور متافیزیک سنتی، الزاماً جوهرهایی ثابت با مرزهایی روشن و مشخص نیستند؛ بلکه موجوداتی هستند که در فرایندِ شدن شکل میگیرند.
انسان باردار یک «فرایند بسیار پیچیده و دوشاخهشونده»است. نه بهسادگی یک فرد است و نه دو فرد؛ چیزی میان یک و دو، یا دقیقتر، فرایندی است که در مسیر دوشاخهشدن پیش میرود.
بر اساس این ادعا، جانداران، بهویژه پستانداران در واقع فرایندند، نه جوهر. این فرایند، چنانکه ماینکه استدلال میکند، هم درباره جنینِ در حال رشد صدق میکند و هم دربارۀ مادری که پس از بارداری ممکن است اجزایی از بدن فرزند خود را برای همیشه با خود حمل کند. مادر و فرزند یک فرد نیستند؛ همانطور که وجود سلولهای یک فرد در بدن فردی دیگر، بهخودیخود مرز میان آن دو را از میان نمیبرد. ماجرا این است که تصویر ساده «مادر بهمثابه ظرف و جنین بهمثابه موجودی مستقل درون آن» یا «مادر باردار به مثابه یک موجود واحد» را پیچیدهتر میکند.
این ادعا بر بستر فلسفه فمینیستی، با تأکید بر بهرسمیتشناختن پیچیدگیهای جهان، همراه است. فرمول ساده و دستورالعمل روشنی برای فهم جهان وجود ندارد. فرمولهای ساده، گرچه کاربست آسان و آرامشبخشی دارند، اغلب این آرامش و سادگی را به قیمت نادیدهگرفتن بخشهایی از واقعیت و برساختنِ واقعیتی مطلوب ذینفعان خود به دست میآورند.
واقعیت این است که اندیشیدن درباره حق حیات جنین نه میتواند در انحصار مردِ(ان) واهبالصُّوَر(!) باشد و خودآیینی زن به بهانه آن نقض شود و نه بار سنگین این مواجهه اگزیستانسیال و اخلاقی میتواند تنها بر دوش زن باشد.
مضاف براینکه، بهسادگی نتیجه نمیشود که چون مادر و جنین از نظر هستیشناختی درهمتنیدهاند، پس مسئله اخلاقی و حقوقی نیز خودبهخود حل شده است. در سراسر فرایند بارداری، چیزی «در جریان» است که باید با لحاظ پیچیدگیهای مراحل زیستی، وجودی و اخلاقیاش موضوع تأمل و تصمیم مادران و سایر ذینفعان باشد.
🔗 اگر مایلید بیشتر درباره متافیزیک از پسِ عینک زنانهنگر بدانید، نشر کرگدن اخیراً مدخل «متافیزیک فمینیستی» از دانشنامه فلسفه استنفورد را با ترجمه دکتر حسن امیریآرا منتشر کرده که به نظرم آغازگاه فوقالعاده خوبی است و بخشی از آن به بارداری اختصاص دارد.
🔗 مقالهای که به آن اشاره کردم:
Meincke, Anne Sophie. 2022. “One or Two? A Process View of Pregnancy.” Philosophical Studies, 179: 1495–1521.
@neocritic
حدود ۱۰ سال پیش آگهی کردیم: «هر آجر را ۱۰ هزار تومان بخرید» تا سقف تازهای برای مدرسه دختران بلوچ ساخته شود.،
مدرسه ساخته شد، کارگاهها برپا شد، دخترها بعد از دبستان با سرویسهایی که شما هزینهاش را دادید به شهر رفتند، دیپلم گرفتند و دانشجو شدند.
هنوز سرویسها برقرار است، کارگاهها مهارت میآموزند و ما هنوز برای ۳ محور فعالیت خود به کمک نیاز داریم:
۱-پیش دبستانی
در ۳ روستا, ۱۰۰ کودک داریم که به دلیل ۲زبانه بودن نیاز به پیش دبستانی دارند.(از دلایل ترک تحصیل در پایههای بالاتر).
برای ۷ماه هر کودک ۳۰۰,۰۰۰ تومان.
۲- کارگاههای مهارتی
برای ۳ کارگاه خیاطی لباس زنانه بلوچی در مقطع متوسطه اول (۳۵نفر) و ۳ کارگاه سفال در مقطع ابتدایی (۴۴نفر) و یک کارگاه موسیقی محلی بلوچی پسرانه، مبلغ هرماه ۳۰۰,۰۰۰ تومان برای هر دانشآموز.(۱۲نفر)
جمعا ۹۱نفر.
۳.سرویس.با توجه به گرانی هزینه بنزین و گازوئیل، برای هر دانشآموز ماهانه ۱,۶۰۰,۰۰۰ت در ماه. آمار دانشآموزان ۳۷
به هر بخش میخواهید به کارت زیر واریز کنید و به آیدی اطلاع دهید
dav94talabآیدی
شماره کارت
5022297000540059
شبا
IR480570032381021192896101
/channel/kalpooragan97
📎 دفترچۀ ششمین مدرسهٔ تابستانی انعکاس: بازاندیشی در تاریخ فلسفه اسلامی | ۱۴۰۵
با همکاری پژوهشکدۀ فلسفۀ تحلیلیِ پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)
🗓️ ۴ تا ۶ شهریور | حضوری و مجازی
تاریخ فلسفۀ اسلامی را معمولاً روایتی خطی و ناگزیر میدانیم: آغازی با فارابی و ابنسینا، بسطی در ابنرشد و سهروردی، و اوجی در حکمت متعالیۀ ملاصدرا. اما آیا این روایتِ تکخطی، یگانه تصویر ممکن از سنت عقلانی جهان اسلام است؟ ششمین مدرسۀ تابستانی «انعکاس» با عبور از این نگاه کلیشهای، خودِ «تاریخنگاری فلسفۀ اسلامی» را بهعنوان یک مسئله و موضوع پژوهشی مستقل در کانون توجه قرار میدهد؛ اینکه بازاندیشی در شیوههای تاریخنگاری چه بصیرتهای تازهای برای فهمی انتقادی و پویا از فلسفۀ اسلامی بههمراه دارد.
📖 روز اول (چهارشنبه ۴ شهریور) — میان فلسفه و تاریخ | روششناسی: آیا فلسفه از تاریخ خویش جداییپذیر است؟
▫️ فلسفه و تاریخش: رابطهای ضروری و پرتنش | سید محمدحسن شیرازی (دانشگاه شهید بهشتی)
▫️ روششناسی مطالعه و استفاده از میراث فلسفی جهان اسلام | محمدصالح زارعپور (دانشگاه منچستر)
▫️ میان تاریخ و فلسفه: ملاحظاتی روششناختی دربارۀ بازخوانی متون فلسفۀ اسلامی | محمد یارندی (پژوهشگاه دانشهای بنیادی، IPM)
▫️ امکانِ بازخوانیِ زنانهنگر از تاریخ فلسفۀ اسلامی | مریم نصر اصفهانی (پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی)
▫️ میان خردِ زبانی و خردِ فلسفی: فخرالدین رازی و امکانِ الگویی تازه | مصطفی نجفی (دانشگاه لوتسرن)
📖 روز دوم (پنجشنبه ۵ شهریور) — تاریخِ تاریخنگاریِ فلسفۀ اسلامی | «فلسفۀ اسلامی» چگونه و به دست چه کسانی پدید آمد؟
▫️ تاریخ تاریخنگاریِ فلسفه در ایران | حنیف امینبیدختی (دانشگاه بوخوم)
▫️ تأثیر ابنرشد بر متفکران صفوی | رضا پورجوادی (دانشگاه کلن)
▫️ پارادایم صدرایی در اندیشۀ اسلامی: روایت تاریخی | مهدی گلپرور روزبهانی (دانشگاه امیرکبیر)
📖 روز سوم (جمعه ۶ شهریور) — فراروی از تاریخنگاریِ رسمی | آیا هرآنچه بیرون مرز رسمی فلسفه است -کلام، اصول فقه، منطق- غیرفلسفی است؟
▫️ حجیت، الزام اخلاقی و شایستگی سرزنش | محمود مروارید (پژوهشگاه دانشهای بنیادی، IPM)
▫️ فلسفۀ ریاضی متکلمان مسلمان | فاطمه مینایی (بنیاد دائرة المعارف اسلامی)
▫️ تحول مفهوم ماده و کمیت در اتمگرایی کلام | بنفشه افتخاری (CNRS-ENS)
👥 اطلاعات بیشتر: https://inekas.org/2026/
🗓 پایان مهلت ثبتنام حضوری: ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
👥 جهت درخواست ثبتنام حضوری به این لینک مراجعه کنید.
پایان مهلت ثبتنام مجازی: ۳ شهریور ۱۴۰۵
👥 جهت ثبتنام مجازی به این لینک مراجعه کنید.
✈️ ارتباط با ادمین: @Inekas_admin
#رویداد_انعکاس
🔵@Inekas
✍🏻
به یاد ویرجینیا هِلد(۱۹۲۹ـ۲۰۲۶)
متنی که مدتی پیش نوشته بودم را مرور میکردم. دیدم ویراستار جلوی اسم ویرجینیا هلد، فیلسوف اخلاق، تاریخ وفات را اضافه کرده ۲۰۲۶. جا خوردم. اسم را جستجو کردم و بله هلد پنجم خرداد فوت کرده بود. هلد از نخستین نظریهپردازان فلسفه اخلاق پرواداری است که تلاش کرد اهمیت پروراندن رویکردهای مراقبتی در سیاست و اقتصاد را نشان دهد.
سالها پیش در شماره چهاردهم ماهنامه زنان امروز با او مصاحبه مکتوبی داشتم: «مراقبت قلب تپنده اخلاق است». وقتی مجله را برایش ارسال کردم پاسخ داد که گرچه فارسی نمیداند، ولی از تصاویر محتوا را حدس زده است و تشکر و ابراز امیدواری کرد برای فراگیر شدن ایده مراقبت در آینده نزدیک.
در همان شماره یکی از مقالاتش (بازمفهومپردازی فمینیستی در اخلاق) را هم به فارسی خلاصه و منتشر کرده بودیم.
خانم لیندا مارتین آلکوف کتاب مشهور و اثرگذاری گردآوری کرده از خودزندگینامهنوشتههای جمعی از زنان نسل اول فیلسوف دانشگاهی با عنوان سرودخواندن در آتش: داستانهای زنان در فلسفه (۲۰۰۳). هلد هم فصلی در این کتاب دارد:
«خود را جدی گرفتن، اما نه خیلی زیاد».
در این فصل به دشواریهایی اشاره میکند که در مسیر آموختن فلسفه پشت سرگذاشته است. ابایی ندارد از اینکه اجازه دهد ویرجینیای جوان را ببینیم که شکننده و بدون اعتماد بهنفس است و از آزارگری اساتید میترسد. ویرجینیای همسر را ببینیم که باید کار کند تا همسرش بتواند درسش را ادامه دهد. ویرجینیای مادر را که مادر بودنش را پنهان میکند مبادا در دپارتمانهای فلسفه به اندازه کافی فیلسوف و جدی بهنظر نرسد. ویرجینیایی که در بحثهای خشک و انتزاعی فلسفه، دنبال ردپایی از بحثهای انضمامی مربوط به زندگیهای روز به روز انسانهای معمولی میگردد:
گمان میکنم شکستن عادتِ به دنبال تأیید مردان بودن و سنجش ارزش خود با معیارهای آنان، برای زنان همنسل من فوقالعاده دشوار بود، چون ما، تا جایی که خبر داشتیم، با کمبود شدید زنانی که بتوانیم تحسینشان کنیم بزرگ شده بودیم. آن تعداد معدودی هم که به دستاوردی رسیده بودند، همواره بهگونهای عجیب و غیرعادی به تصویر کشیده میشدند: بیجنسیت، غیرزنانه، بدون جذابیت، یا دستکم چنان استثنایی که تلاش برای شبیه شدن به آنها به اندازه انتظار برنده شدن در قرعهکشی غیرمنطقی بهنظر میرسید.
چندی پیش که قرار بود سخنرانی ریاست بخش شرقی انجمن فلسفی آمریکا را ایراد کنم... اضطراب و احساس عدم کفایت فوقالعادهای داشتم. امروز از یادآوری اینکه در لحظهای دشوار پیش از این سخنرانی، واقعاً با فکر کردن به جورج دابلیو. بوش آرامش پیدا کردم، وحشتزده میشوم. به خودم گفتم اگر کسی تا این حد نالایق برای ریاست جمهوری ایالات متحده میتواند به آن دفتر راه یابد، من دستکم باید بتوانم یک سخنرانی در انجمن فلسفی آمریکا داشته باشم.
در دوران دانشجویی، با خواندن مقاله کوتاهی از کیت میلت درباره جنسیتزدگی برخی از نویسندگان بزرگی که مورد تحسین همگان بودند و من نیز تحسینشان میکردم، نجات پیدا کردم. این یکی از اولین تحلیلهای فمینیستی بود که با آن مواجه شده بودم و هرگز نمیتوانم تأکید بر این موضوع را افراطی بدانم که چگونه تکههایی از نوشتههایی که معمولاً از روی شانس با آنها برخورد میکردم، حکم جلیقه نجات را برای منی داشتند که احساس میکردم درحال غرق شدنم. هرگز زمانی برای مطالعه کتاب طولانی سیمون دو بووار پیدا نکرده بودم. شنیده بودم که آن را خالی از شوخطبعی میدانند، و آنقدر نمیدانستم که از خودم بپرسم چرا در دنیا باید انتظار داشت چنین روایت فوقالعادهای از تاریخ طولانی فرودستی زنان،که البته بعداً آن را خواندم، خندهدار باشد.
ما مطمئناً نمیخواهیم به فیلسوفان مرد متکبر، پرخاشگر، تحقیرکننده و خودبزرگبینی تبدیل شویم که بارها و بارها با آنها مواجه شدهایم و الگوی کسانی هستند که خود را «بیش از حد» جدی میگیرند. آنها حد نهایی و افراطی را نشان میدهند که باید از آن دوری کنیم، چرا که به دنبال تعادل مناسبی بین اعتمادبهنفس و تواضع هستیم. ما ممکن است الگوهای تاریخی کمی داشته باشیم تا تعادل درست را برای فیلسوفان زن نشان دهند، اما این فقط موضوعی دیگر را به ما میدهد تا در کنار سایر موضوعات به کاوش در آن بپردازیم.
یکبار در مقطع تحصیلات تکمیلی، بعد از رد شدن در امتحانی که زمانی برای مطالعه آن پیدا نکرده بودم به گریه افتادم. پسرم که آن زمان حدوداً دو ساله بود پرسید «چرا گریه میکنی؟» وقتی از شکستم به او گفتم، روی زانوی من نشست و گفت: «اما من تو رو به همون اندازه دوست دارم.» و توانستم دوباره برخیزم و تلاش کنم.
✍🏻
قدرت هستیشناختی
برایان معصومی، از جمله فیلسوفان سیاسی است که به اهمیت عواطف در سیاست توجه نشان داده است. او خالق مفهوم «Ontopower» است که میتوانیم آن را به «قدرت وجودی» یا «قدرت هستیشناختی» ترجمه کنیم. به عقیده او این رویکرد به قدرت، بعد از یازده سپتامبر و در سیاستهای پیشدستانه بوش بهشکلی گسترده بهکار گرفته شده است.
«قدرت وجودی»، قدرتی برای غلبه بر سایرین یا انضباطبخشی به آنان نیست، بلکه قدرتی معطوف به خلق و به وجود آوردن است. به بیان دیگر، این قدرت نمیخواهد به دیگران مسلط شود، بلکه هدف او شکل دادن به دیگران و ایجاد نظمهای مطلوب است.
در این الگو قدرت «پیشگیری» نمیکند؛ آنطور که مثلا با فراهم کردن تمهیداتی از فقر، بیماری یا جنگ پیشگیری میکنیم. همچنین، به دنبال بازدارندگی نیست؛ مثل وقتی که با بالا بردن قدرت نظامی یا دستیابی به سلاح هستهای میخواهیم ترس متقابل ایجاد کنیم؛ حتی به دنبال تعذیب و تربیت هم نیست. در این الگو شما پیشدستی میکنید. به این معنا که برای مبارزه با یک تهدید نامشخص (مثل امکان دستیابی ایران یا عراق به سلاح کشتار جمعی)، شرایطی ایجاد میکنید تا طرف مقابل حالتی تهاجمی به خود بگیرد. یعنی در واقع با دست خود آن تهدید را تولید و آشکار میکنید تا از پیاش نظم مطلوب خود را حاکم کنید.
این سیاست با منطق شرطی کار میکند: «الف میتوانست سلاح کشتار جمعی داشته باشد و اگر میداشت از آن استفاده میکرد» (خلاف امریکا و اسرائیل که دارند و استفاده نمیکنند). این گزارهها قابل ابطال نیستند، چون برپایه یک موقعیت فرضی بنا شدهاند که نیازی به شواهد عینی ندارد. در سیاست خلاقیت «قدرت وجودی» در تخریب و جنگ شکوفا میشود تا منافع خودش را بسازد.(نمونه تراژیکش وضعیت تنگه هرمز که تا پیش از جنگ آبراهی آزاد و امن بود.)
افکار عمومی چطور با «قدرت وجودی» همراه میشود؟ معصومی میگوید با فعال کردن عاطفه ترس. ایجاد «احساس ترس یا تهدید» در افکار عمومی، اقدامات نظامی و امنیتی را مستقل از شواهد واقعی و ملموس، موجه میکند. با انواع و اقسام ابزارهای سخت و نرم ترس را به زیر جلد جامعه نفوذ میدهد و ذهنها را فلج میکند. ذهن منقبض شده به سمت انفعال حرکت میکند. به این ترتیب، با بههم ریختن نظم موجود مهندسی زندگی توسط دیگران پذیرفته میشود.
بکارگرفتن «قدرت وجودی» و منطق پیشدستی و تولید تهدید بالقوه، هرچند در عرصه سیاست بینالملل پس از یازده سپتامبر فراگیر شد، در قلمرو خصوصی و روابط قدرت درون خانواده سابقهای دیرینه دارد. فقط اسم نداشته است. این قدرت بهویژه برای اجبار زنان و جوانان به زندگی مطابق شرایط ازپیش معین شده رایج است. برای نفوذ دادن ترس زیر پوست آنها و شکلدادن به حیات روزمرهشان. درعین حال خلاقیت مولد خود را در خدمت ساختن نظمهایی قرار داده که حضور آنان را پس بزند.
با این حال، نیروی مولدی که در «قدرت وجودی» و «پیشدستی» برای ساختن شرایط نو هست، خارج از دست اقتدار از بالا و در نسبت با عواطفی متفاوت از «ترس» میتواند کارکرد رهایی بخشی داشته باشد. چیزی که معصومی آن را «پاد-قدرت وجودی (Counter-ontopower)» مینامد: قدرت وجودی دربرابر قدرت وجودی.
🔗از هوش مصنوعی خواستم یک فایل صوتی برای توضیح مقاومت قدرت هستیشناختی دربرابر قدرت هستیشناختی بسازد ( مقدمه بدی نیست و به اشتباهات تلفظ هم عادت داریم 🙂).
برای اطلاع بیشتر
Massumi, B. (2015). Ontopower: War, powers, and the state of perception. Duke University Press.
Massumi, B. (2015). Politics of affect. Polity Press.
@neocritic
🔵ششمین مدرسهٔ تابستانی انعکاس (حضوری-مجازی) | شهریور ۱۴۰۵
🔗توضیح دربارهٔ دو بخش مدرسۀ تابستانی
ℹ️ششمین مدرسۀ تابستانی انعکاس به دنبال چیست؟
تاریخنگاری فلسفۀ اسلامی تنها بازخوانی منفعلانه متون گذشته نیست، بلکه مواجههای انتقادی، روششناختی و سنجشگرانه با سیر تحول اندیشهها در بستر تاریخی و اجتماعی آنهاست. در نگاهی رایج، تاریخ فلسفۀ اسلامی غالباً به مثابۀ روایتی خطی و ضروری انگاشته میشود؛ روایتی که گویی ناگزیر از کندی آغاز میگردد، با فارابی و ابنسینا قوام مییابد، در اندیشههای ابنرشد و سهروردی ابعاد تازهای پیدا میکند، در حکمت متعالیۀ ملاصدرا به کمال میرسد و پس از آن، تنها به عصر شارحان محدود میشود.
اما آیا این روایتِ تکخطی، یگانه تصویر ممکن از سنت عقلانی ماست؟ ششمین مدرسۀ تابستانی «انعکاس» بر آن است تا با عبور از این نگاه کلیشهای، خودِ «تاریخنگاری فلسفه اسلامی» را به عنوان یک مسئله و موضوع پژوهش مستقل در کانون توجه قرار دهد. ما در این مدرسه در پی آنیم که ببینیم پرسش از این کلانروایتها و بازاندیشی در شیوههای تاریخنگاری، چه بصیرتهای تازهای برای فهم انتقادی و پویای فلسفه اسلامی به همراه خواهد داشت.
این رویداد با هدف گشودن همین افقهای نو در مواجهه با تراث فلسفی، امسال با همراهی برجستهترین اساتید و پژوهشگران داخلی و بینالمللی برگزار میشود.
👥 با همکاری پژوهشکدهٔ فلسفهٔ تحلیلی پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)
🔻 ۲۵ ساعت ارائۀ آموزشی
چهارشنبه، پنجشنبه، جمعه، ۴، ۵ و ۶ شهریور ۱۴۰۵ از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۹ (به وقت تهران) در محل پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM) در تهران
🔻 با ارائۀ ۱۱ استاد و پژوهشگر
🗂 محورهای اصلی:
◀️میان فلسفه و تاریخ: روشها و رویکردها در تاریخنگاری فلسفهٔ اسلامی
◀️تاریخِ تاریخنگاری فلسفهٔ اسلامی
◀️فراروی از تاریخنگاری رسمی فلسفهٔ اسلامی
🔗کسب اطلاعات بیشتر
👥 با همکاری مرکز دینپژوهی حنیف، موسسۀ مطالعات عربی و اسلامی دانشگاه اکستر و دانشگاه حبیب
🔻 ۲۲.۵ ساعت ارائۀ آموزشی «به زبان انگلیسی | با ترجمۀ همزمان»
پنجشنبه، جمعه، شنبه، ۱۲، ۱۳ و ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ از ساعت ۱۳ تا ۲۱ به وقت تهران
🔻 با ارائۀ ۱۵ استاد و پژوهشگر
🗂 محورهای اصلی:
◀️فراروی از تاریخنگاری رسمی فلسفهٔ اسلامی
◀️چیستی فلسفهٔ اسلامی در نسبت با دیگر علوم اسلامی
◀️بینشهای فلسفی در کلام، فقه و اصول، ادب، عرفان
🔗کسب اطلاعات بیشتر
🎬
پیشنهاد تماشا برای آخر هفته
داستانهای موازی (۲۰۲۶)
کارگردان : اصغر فرهادی
@neocritic
📚نشست رونمایی و نقد کتاب ضیافت کلمات
با حضور:
▫️مقصود فراستخواه (نویسنده کتاب)
و با سخنرانی:
▫️حمیدرضا نمازی
▫️مریم نصر اصفهانی
▫️مالک شجاعی جشوقانی
به میزبانی:
▫️محسن آزموده
🔸شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵ تا ۱۷
🔸بزرگراه حقانی، سازمان اسناد و کتابخانه ملی، اندیشگاه فرهنگی
🔹حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
✍🏻
فراپیام
از خبری در یکی از شبکههای اجتماعی نماگرفت(اسکرینشات) گرفتم و برای گروهی از دوستان ارسال کردم. تنها واکنش به خبری که از نظر من عجیب و غمانگیز بود، این بود که «منبع؟». همه خبرگزاریها کار کرده بودند، پس اولین لینک را به عنوان منبع فرستادم، اما بهم برخورد! «منبع؟» بوی بیاعتمادی میداد و طلبکار بود. اگر بجای «منبع؟» خالی نوشته بود «خبر را جایی ندیدم، منبع؟» یا نوشته بود «چه وحشتناک! منبع؟» یا «لطفاً منبع» یا حتی «لطفن منبع» و حتی «منبع (شکلک، هر شکلکی)»؛ آن احساس بیاعتمادی و طلبکاری دست نمیداد.
واضح است چیزی که مرا در آن گفتوگوی کوتاه بیشتر از خودِ کلمه «منبع؟» درگیر کرد، معنایی بود که پشت آن احساس کردم. نویسنده را میشناختم و میدانستم واقعاً منظور خاصی ندارد؛ طفلک فقط «منبع خبر» را خواسته بود!
خیلی وقتها اصل برخوردنها به ما در مراودات مجازی / حقیقی؛ عمومی / خصوصی بیشتر به «فراپیام» مربوط است تا خود «پیام».
اطلاعاتی که از مسیر معنای کلمات منتقل میشود پیام است. آنچه درباره رابطه منتقل میشود، یعنی نگرش ما نسبت به یکدیگر، موقعیتی که در آن قرار داریم، و چیزی که در حال گفتنش هستیم، فراپیام است.
✍🏻
به بهانه اول مهر و دیدن عکس این مادر و دختر در توئیتر
@neocritic
🔗شرح درس و منابع (اصلاح شده)
معرفت و موقعیت
درباره دانستن در فلسفههای زنانهنگر
@neocritic
✍🏻
آرشیو زنان: سفر در آزمایشگاه زمان
کافیست درحال نوشتن پایان نامهای چیزی باشید تا تایید کنید پژوهش، خاصه اگر با دغدغههای وجودی آدم پیوند خورده باشد، شما را درون خودش میمکد؛ مدام درحال گم شدن هستید نه پیدا شدن.
چندماه است که برای کاری درحال گم شدن در مطبوعات زنان هستم. رسیدهام به ورق زدن ماهنامه زنان و بعدتر زنان امروز که با نام شهلا شرکت پیوند خورده است.
مطبوعات مستقل زنان از زمان مشروطه تا امروز زیاد عمر نکردهاند. این یکی استثنای تاریخ مطبوعات زنان در ایران است. زمانی با آن همکاری کردهام پس تا حدی به مصائب جانکندن برای نفس کشیدن و نفس رساندن آشنام. بارها به پژوهشگری متخصص در حوزههای علوم انسانی، که به مطالعات زنان تمایل یافته و ناغافل این سوال را روبرویم گذاشته که « واقعا درد زنان ایران چیست؟ / زنان ایران چه میخواهند؟»، پیشنهاد کرده بودم به کتابخانه بروید و آرشیو این دو مجله را ورق بزنید. خودم ولی این کار را نکرده بودم تا همین اخیر!
خدایا! زن! آنقدر معاصر است که نمیشود آن را ورق زد!
احضار خاطرات نوجوانی و جوانی است. سر هر طرح جلد گیر میکنی. در مصاحبهها گم میشوی. از افسانه نجم آبادی و زیبا میرحسینی و ژاله شادیطلب و مهرانگیز کار و ژانت آفاری و فاطمه صادقی و نوشین احمدی خراسانی تا فائزه هاشمی و زهرا رهنورد و اعظم طالقانی و جمیله کدیور و فاطمه راکعی و شادی صدر و شیرین عبادی و مسیح علینژاد و ... مردها هم هستند از علمای اعلام تا سروش و کدیور و ملکیان و مجتهدشبستری تا چهرههای سیاسی.
در دورههای نخست «مردفهمکردن» پررنگ است، گرچه حرف حساب هم کم نیست. قلم و اندیشه زنهایش ولی قدرتمند است. (مثل برخی مجلات و نهادهای زنان نیست که تمام سمتهای مهماش دست مردها بوده و هست.) خیلی از آدمهایش هنوز هستند و همچنان خوبند و خودشان را به روز نگاه داشتهاند و خیلیها نسبتی با کسیکه این حرفها را زده و این کلمات را نوشته ندارند...برخی هم دیگر نیستند.
ورق میزنی و هربار احساس میکنی یادگیری ساختار رسمی در حوزه مسائل زنان صفر است. منجمد شده (پروندههای برابری قوانین در مجلس، پرونده دوچرخه سواری زنان؛ پرونده درباره مدیریتهای رده بالای زنان؛ پروندههای حقوقی خشونت و قتلهای ناموسی، حواشی اجبار حجاب، مشکلات اشتغال زنان و مادران شاغل و...)
بیثمری برخی از نسخهها و توصیهها امروز آنقدر نمایان است که ترجیح میدهیم به رو نیاوریم زمانی «فرمول اصلی» اصلاح وضعیت و بهبود شرایط زنان ایران بود.
همزمان، رشد غنیترین و کم ادعاترین بخشهای مجله، یعنی هنر و ادبیات، با همه محدودیتهای رسمی، آدم را فکری میکند!
با اینحال، اگر از غرق شدن در سالهای گذشته جان بهدرببری، میبینی مجله هرچه پیش آمده متکی به نفستر شده. نه مثل یک کنشگر، بیشتر مثل یک متفکر بزرگ شده. هیاهوی اخبار را به فجازی واگذاشته و متاملتر شده. شاید برای همین دیگر خبری از انبوه آگهیهایی که در دورههای نخست کمر مجله را خم کرده بود نیست (طفلک امور مالی).
درعین حال، به این خصلت عام علوم انسانی در ایران هم دچار شده که تنگنظری و سرکوب خستهاش کرده و تا حد زیادی واداده به چارچوبهای نظری و تحلیلی غربی. ما با ابعاد گوناگون مسئله درگیریم، ولی حتی به جدیترین مسائل ما «آنها» در دانشگاههای غربی نگاه تحلیلی میکنند، «نام میدهند»، تقسیمبندی میکنند و در قفسه مسائل زنان در خاورمیانه میگذارند. آنها تحلیل میکنند و بعد ما محتاطانه نقل میکنیم و ارجاع میدهیم. فضای امنیتی و ایدئولوژیک اجازه نمیدهد خودمان طرف گفتگو باشیم؛ همه ضرر میکنیم بیشتر همان ساختار رسمی ... در این زنجیره رفتن از عمل و کنشگری ما و برگشتنِ نظریات به ما، ظرایف زیادی گم میشود که ایبسا راهگشای این بنبست ساختاری هم میبود برای خودِ ما و کشورهای مثل ما.
این همه فراز و فرود حول «مسئله زن در ایران» از مشروطه تا امروز، لیاقتش را داشت که طیفی از نظریات از آنِ خود داشته باشد به قلم و اندیشه کسانیکه هستیشان در پیوند روز به روز با این آب و خاک است. ایدههایی که از گفتگوی انتقادی میان طیفهای مختلف زنان اندیشهورز داخل ایران با زنان کشورهای نزدیکتر به ما و نظریات فمینیسم غربی برآمده باشد.
@neocritic
✍🏻
طبیعی یعنی تکلیف؟
شاید یکی از بلاتکلیفترین حوزهها در بحث برابری جنسیتی، قلمرو فرزندآوری و فرزندپروری باشد. خلاف موضوعاتی مثل «حالا که شاغلی هزینهها (نه کارهای خانگی) فیفتی فیفتی» که نسبتاً سریع به نتیجه میرسند! اینجا هزینهها و منافع بهسادگی قابلاندازهگیری نیستند.
روزانه نوشتههای زیادی درباره عوارض بارداری، زایمان و فرزندپروری بر سلامت جسم و روان زنان منتشر میشود. اصطلاح «مجازات مادری» هم دقیقاً به همین بهای فردی و اجتماعی اشاره دارد که زن در ازای مادر شدن میپردازد.(همزمان، معنای کودکی هم تغییر کرده: کودکان دیگر نیروی اقتصادی خانواده نیستند و دیر و نیمبند مستقل میشوند. عمدهٔ بار این تغییرات هم بر دوش مادران است.)
در ازای همه این از دست دادنها، معمولاً بر تجربه غنی، عمیق و معنابخش مادری تأکید میشود. ولی کاهش نرخ فرزندآوری از ما میخواد در کنار همه مشکلات اقتصادی و کمبودها یکبار هم بپرسیم آیا این روایت از مادری، بهعنوان تجربهای ذاتاً رضایتبخش و معنابخش، واقعاً با تجربه و ترجیحات بخش بزرگی از زنان همخوان است یا نه؟
در واقع، بخش اعظم معاملههایی که در زندگی زنان اتفاق افتاده، مبادله امر مادی با امر معنوی بوده است. زمان، درآمد، استقلال، سلامت، سالهای طلایی زندگی، فرصتهای شغلی و بدن، در ازای عشق، معنا، هویت، رضایت و احساس کمال قرار گرفتهاند.
استدلال اصلی پشت بسیاری از این مبادلات هم عموماً تطابق آن با «ویژگیهای طبیعی زنان» بوده است.
«طبیعی» مساوی «عادی» و در نهایت جای «خوب» نشسته است. ولی طبیعی بودن یک امر، بهخودیخود چیزی درباره خوب یا بد بودن آن نمیگوید:
اینکه بدن زن قابلیت بارداری دارد، یک واقعیت زیستی است؛ اینکه این قابلیت باید به یک تکلیف اخلاقی، یک فضیلت یا حتی یک انتخاب مطلوب تبدیل شود، دیگر واقعیت زیستی نیست.
حتی وقتی با مصادره بمطلوب اصطلاحات فمینیسم غربی تلاش میکنیم مادری را بهعنوان تجربهای ارزشمند، عمیق یا نوعی قدرت عاشقانه و خلاق زنان بازتعریف کنیم (که برای بسیاری از زنان جهان چنین است)، همچنان باید توضیح دهیم اینجا و امروز ارزش آن دقیقاً از کجا میآید. اگر پاسخ این باشد که زنان «طبیعتاً» برای آن ساخته شدهاند، مسئله حل نشده است. فقط همان استدلال قدیمی را با واژگان خوشایندتر تکرار کردهایم.
واقعیت جهان ناعادلانه و بیرحم است و مادر بیشتر از یک نفر، گاهی به اندازه چند نسل از خانواده، باید هزینه بدهد و رنج ببرد و گاه رنج بدهد (تاوان معاملهاش با «معنا» را از فرزندان بخواهد).
اگر در ازای سلامت، زمان، استقلال، درآمد، فرصتهای از دسترفته و انواع اضطرابها و رنجها تا آخرین لحظه حیات، قرار است به زن «معنا» بدهیم، آیا معامله عادلانه است؟ چطور حساب کردهایم؟ بهای آن را چطور و چه کسی میپردازد؟
چند روز پیش محتوایی برای تبلیغ مزایای «زایمان طبیعی» میدیدم. بالغ بر ششصد نظر، از طرف زنان، با آن مخالفت کرده بود. نه چون فواید پزشکی زایمان طبیعی دروغ بود، بلکه چون بخشی از واقعیت عوارض را سانسور کرده بود و فقط جسم را دیده بود نه روان را؛ آن را «منافی کرامت انسان» دانسته بودند و از «تروماهای بیمارستانی در ایران»، «عوارض جسمی»، «تأثیرات نامطلوب بر ادامه رابطه جنسی با شریک زندگی» و «عوارض متفاوت بر بدنهای مختلف» نوشته بودند.
حتماً کسانی عصبانی هستند از آنها که مفاهیم «کرامت» و «تروما» و «لذت متقابل از رابطه» و «پس خودم چه» را به زنها یاد دادند و از «طبیعت دورشان» کردند.
بههرحال اتفاقی است که افتاده و نمیشود نیفتادهاش کرد. زن امروز میپرسد چرا و به کدام «بها» چیزی که برای او اینقدر «هزینه» دارد باید فقط به این دلیل که «طبیعی» است، «خوب» هم باشد.
شاید دولتهایی که نگران جمعیتاند، باید با چشم واقعبین به مدیریت هزینههای مادری و والدگری فکر کنند. کارتهای تشویقی، زمین، ماشین یا حتی معنابخشی عاریهای فمینیستی بهتنهایی کافی نیستند. مسئله فقط این نیست که زن در ازای مادر شدن چه به دست میآورد؛ مسئله این است که چه از دست میدهد و چه کسی تعیین میکند آنچه به دست آورده برای جبران خسارت کافی است. خودش در این حساب کتاب حضور دارد؟
شکاف میان «طبیعی بودن» و «تکلیف/مطلوب بودن» دیگر با وعدهٔ معنا، طبیعتگرایی یا پول پر نمیشود. در جهان ناامن و بیحق و پناهی که برای مراقبان ساختهایم، هر زنی حق دارد قبل از ورود به معامله درباره هزینهها حساب کتاب کند و «خودش را هم در نظر بگیرد».
@neocritic
🔻"از منچستر اسلامی تا مشهد کافهنشین: تجربه سفر به ایران پس از دو دهه"، یاسر میردامادی، ۵ فایل صوتی، مجموعاً قدری بیش از ۲۴ دقیقه. 👇🏿
Читать полностью…
✍🏻
شما درستان را بخوانید!
دانشگاه ما، شهید بهشتی، آنزمان سیاسی نبود. دوره دانشجویی خوشحال نبودم از این موضوع. به نظرم دانشگاه و دانشجو باید سیاسی میبود. بهار مطبوعات بود. از نوجوانی زیاد روزنامه میخواندم و اینطور برایم جاافتاده بود.
همان ترمهای اول روزی دیر به کلاس قرونوسطی رسیدم. نفس نفس زنان، روزنامه به بغل. استادمان پرسید «کجا بودی؟». با غروری ملامتکننده گفتم «تحصن دانشجویی برای اعتراض به حکم اعدام هاشم آقاجری». لبخندزد و گفت «نگران نباش، اعدامش نمیکنند...کلا عبارتی که برای تحلیل شرایط ساخته هم از بنیاد نادرست است». گفتم «پس کاری نکنیم؟ مگر برای حرف اعدام میکنند؟». گفت « اعدام نخواهند کرد. شما درستان را بخوانید».
جاخوردم.
در آن سالها، این جمله چندان خوشایند نبود. انرژی و شور جوانی سخت میپذیرد که وسط طوفان حوادث این مملکت، که هر سال سختتر از سال قبل میشود، بنشیند و درسش را بخواند. تصور میکردم این توصیه نوعی عافیتطلبی پیرمردی است؛ راهی محترمانه برای اینکه کنار بایستیم و مسئولیتی نپذیریم.
زمانی دیگر استاد فلسفه آلمانیمان، که خدایش بیامرزد به من گفت «احوال همیشه منتقد تو مثل بچهگربهای است که مدام به صورت شیری خنج میکشد. گربهها ولی عموماً مثل یک مایع از لابهلای موانع عبور میکنند تا بمانند و ببالند.». قانع نشدم. جالب اینکه جز غرزدن، مثلا برای شیوه آموزش فلسفه کاری نمیکردم، ولی آن زمان به نظرم شجاعت یعنی همین که آدم در هر شرایطی و هرلحظهای بیتفاوت نایستد تا حوادث از کنارش عبور کنند. روحیه جمعی نداشتم، ولی قلباً تحسین میکردم دانشجویان و جنبش معترض و منتقد دانشجویی را.
یک ترم مهمان شده بودم دانشگاه اصفهان، استاد فلسفه معاصر آنجا دربرابر غرولندهای بچهها، خاطرهای نقل کرد از مرحوم دکتر مجتهدی. گفت ما در جوانی خیلی نگران بودیم برای آیندهمان در رشته فلسفه، دکتر مجتهدی همیشه میگفت «شما تحت هر شرایطی درستان را بخوانید.» و گفت این بهترین توصیه بود که من هم به شما میگویم! (امان از دست این پیرمردها!)
بعدتر از استاد راهنمایم هم بارها شنیدم که «شما درستان را بخوانید. ما در همه زمینههای فلسفه متخصص قهار لازم داریم. شد منتشر کنید. نشد کنار بگذارید تا زمانش برسد». شرایط سیاسی و اجتماعی آزارمان میداد. همچنان متوجه نبودم «درستان را بخوانید» به معنای «کاری به کار دنیا نداشته باشید» نبود. معنایش این بود که در جهانی که هر روز چیزی از شما میخواهد، دستکم چیزی را برای خودتان، برای رشتهتان و برای آینده نگه دارید. این بود که همه انرژی جوانیتان را در منازعات فوری خرج نکنید. این که سرمایهای بسازید که اگر خودتان ماندگار نبودید، معرفتی که تولید کردهاید بماند.
دانشگاهی که در آن دکتری گرفتم خیلی سیاسی بود. زمانی پلیس تعدادی از دانشجویان متحصن معترض به ساخت و ساز خارج از دانشگاه را بازداشت کرده بود. استادم گفت «دانشجو اعتبار، انرژی و زمانی دارد که میتواند رایگان صرف کند. همه میدانند و میخواهند این سرمایه را ببلعند، پس حس قهرمانی میدهند به این بچهها، درحالیکه از هرچیزی برای این بچهها و برای این مملکت مهمتر است که دانشجو سرمایه رایگانش را در دانشگاه دولتی صرف خوب درس خواندن کند. مسیر تغییر این است.»
(بیخود نیست آن معلم بزرگ به فیلسوفان سراسر تاریخ فحش میدادها!)
هنوز قانع نبودم. جنبشهای دانشجویی جهان پیش چشمم بودند. فکر میکردم شرط آزادی و آزادگی است که دانشجو حساستر از سایر شهروندان باشد و دانشگاه حق داشته باشد که میدان گفت و گو و اعتراض سیاسی بماند. فکر میکردم این «حداقلها» ازدست رفتنی نیست و متوجه نبودم جامعهای که همه سرمایه جوانش را صرف لحظه کند و نتواند از آن معرفت و تخصص و نهاد بسازد، در نهایت چیزی برای ادامه و فردا باقی نمیگذارد.
حالا که میبینم کتاب و کلاس و پژوهش و دانشگاه، شاید بزرگترین دستاوردهای آموزش مدرن در ایران، تا این اندازه در معرض فرسایشاند، بیشتر از هر زمان به خودم شک کردهام. واقعیت این است که آنها نمیگفتند «کاری نکنید»، میگفتند «سختتر کار کنید و کار سخت را برگزینید». میگفتند آنقدر خودتان را از دست ندهید که دیگر چیزی برای ساختن و بازساختن و بازبازساختن خودتان و جامعهتان باقی نماند.
حال ناخوب خودم و دوستانم را میبینم و از خودم میپرسم «چه چیزهایی سرمایههای ما را بلعید؟»
@neocritic
✍🏻
سوالات نیمهشب
در کتابی درباره میانسالی نوشته بود صبح روزی در چهل و چندسالگی از خواب برخاسته، شکم برآمده و افتادگی پوستش را دیده و احساس کرده گرگوری سامسا (شخصیت اصلی داستان مسخ) است.
خواندن کتاب را برای این شروع کرده بودم که تعریق شبانه اجازه نمیدهد خوب بخوابم. برای زنها این نشانه ورود به میانسالی است. من بیش از اینکه گرگوری سامسا را به یادبیاورم سنکا را میشنیدم که به لوسیلیوس میگوید لازم نیست از مرگ بترسد یا انتظارش را بکشد چون ما از زمانی که به دنیا میآییم «هر روز قدری میمیریم»؛ نه میشود برایش عجله کرد و نه میتوان از آن گریخت.
بدنهایمان یادآوری میکند که وسط راه هستیم. امکان تخیل و رویا و تجربۀ «شگفتی» کاملاً محدود شده. درمجموع، پنجره امکانها، خاصه باتوجه به شرایطی که در آن هستیم، تا حدود زیادی بسته شده و باید برای فقدانها آماده شد. فقدان خواب عمیق و پیوسته...
سوالات نیمهشب: «همهاش همین بود؟»
اسمش را «بحران میانسالی» گذاشتهاند. شما به هر ضرب و زوری جوانی را کش بدهید، بالاخره میآید. بدن زنها درهر مورد «ضعیف» باشد، اینجا ساعت شماطهدار دقیقی است. ضمن اینکه رشد بهداشت و کاهش خطرات بارداری و زایمان باعث شده امروز بیش از هرزمان دیگری، شمار بیشتری از زنان میانسالی را تجربه کنند و چه پولی که نمیشود پارو کرد از این «بحران».
مراحل پذیرش میانسالی را با مراحل سوگ مقایسه میکنند: انکار؛ سرکوب؛ خشم ؛ چانهزنی؛ افسردگی و البته اگر سرسلامت عبور کنیم و در یکی از این مراحل گیرنیفتیم، نهایتاً «پذیرش».
پذیرش اینکه میانسال هستیم و عینک لازم داریم. تعداد بسیار محدودی از رویاها و آرزوهایمان امکان محقق شدن داشتهاند، امکانهایی برای همیشه از دست رفتهاند و سهم من کمابیش همین است که در بشقابم دارم.
تکرار و ملال جای هیجان شگفتی را گرفته، ولی نمیشود منکر لذتِ چشیدنِ برخی تغییرات شد.
کم شدن شگفتی جلوی شیفتگی را میگیرد؛ حالا در هر زمینهای که باشد و این جزو عمیقترین تجربههای انسانی است. وجودت «جایی» آرام گرفته و از آن-جا نگاه میکنی. در «حد وسط» ارسطویی، میان شور اولینها و سوگ آخرینها. به فضیلت صلح باخودت میرسی. هم خودت میپذیری و هم دیگران که همین هستی که هست و فشار و نظارت اجتماعی برای تبدیل کردن تو به زنِ خواستنی و خوب چنان محوشده توگویی هرگز نبوده است.
تقریباً نامرئی میشوی مثل بچه وسطی خانواده. تو را باخودت و به خودت وامیگذارند و این موقعیت هم ناآشنا و عجیب است، هم جذاب. وضعیت بینسخهای است. حتی پزشکی زنان هم برنامه خاصی برایش ندارد. انگار که ذهنات برای اولین بار دارد بادقت به خود تو گوش میدهد و از تو میخواهد به او جواب بدهی.
@neocritic
قدرت هستیشناختی و پاد-قدرت هستیشناختی به روایت هوش مصنوعی از آثار برایان معصومی
⏳ ۲۴ دقیقه
@neocritic
🎬
پیشنهاد تماشا
مردم پدربزرگم | ۲۰۱۱
ساخته چاگان ایرماک
فیلمی درباره زخم سیاست بر سرنوشت آدمها، خانوادهها و نسلها؛ درباره مهاجرت، هویت، تعلق و خاطراتی که بیشتر از آدمها عمر میکنند.
(فیلم دوبله فارسی خوبی ندارد؛ دلچسبتر است اگر با زیرنویس ببینید.)
@neocritic
✍🏻
اینروزها انتشار نقاشیهایی از خانم مهرنوش بادپر در فضای مجازی، که به برخی ناهنجاریهای فرهنگی در خانواده و جامعه اشاره کرده، مورد توجه و موضوع بحثهای زیادی بوده است. برخی او را تحسین کردهاند و برخی او را «روانپریشی که در خانواده پر آسیب بزرگ شده» و «مرجان ساتراپی دوم» دانستهاند که برای «سیاهنمایی» در رسانههای معاند خوراک فراهم میکند.
حتی رادیکالترین منتقدان هم معمولاً ادعا نمیکنند خانم بادپر «دروغ» میگوید. همانطور که بازنمایی مرجان ساتراپی در پرسپولیس «دروغ» نبود. همانطور که رمان آذر نفیسی، ولو که اسرائیل از روایت او فیلم ساخته باشد. آنها بخشهایی از تجربههای تلخ و تاریک گروههایی از زنان و مردان ایرانی در خانواده و جامعه را بازتاب میدهند که شاید شبیه به تجربههای ما نیست و احتمالا آن چیزی نیست که دلمان بخواهد ویترین وضعیت زن و خانواده در ایران را بسازد. تجربیاتی که مثل تجربههای خود ما موقعیتمند هستند و بدون آنها تصور کلی ما از واقعیت ناقص است. بویژه در حوزه زن و خانواده که مسئولیت حفظ آبروی خانواده و ملت را بر دوشاش گذاشتهاند.
مناسبات میان قدرت و حقیقت اینگونه است. اما افراد و گروههایی که خاموش و حذف میکنیم و آسیبهایی که زیر فرش هل میدهیم، گم نمیشوند...اینکه «دشمنان» ما عاشق انتشار چنین تصاویری هستند، چنانکه ما تصویر مشخصی از غرب را میپسندیم، به معنای «دروغ» بودن آنها نیست. ماجرا این است که همه واقعیت همین نیست. اقتضای منافع سیاسی بازنمایی گزینشی است.
مثلا در جریان مدرن شدن دولتی ایران در دوران پهلوی اول و دوم، تصویر «زن تراز» و مترقی آنقدر بزرگ و بزک شد، که زنان مسلمان و مذهبی را تا حدود زیادی از کادر بیرون انداخته بود. اتفاقی که بعد از انقلاب درباره گروه دیگری از زنان تکرار شد. (تنها اینکه زنان مسلمان دانش، امکان و کلمات کمتری برای روایت خود داشتند؛ کنترل تعصبات سنتی همزمان با کنترل دولتی درکار نامرئی کردن آنها بود.)
اما بزرگترین آسیب شقه شقه شدن زنان در هر دوره، متوجه خود زنان است. ساختار امتیازدهی و برچسبزنی پدرسالارانه در اشکال نو و کهنهاش، گفتگو میان زنان را با باورهای مختلف، ولو با اهداف مشترک، دشوار و حتی ناممکن میکند. ضمن اینکه زنان در این میان صرفاً قربانیان منفعل نیستند؛ بسیاری اوقات خودشان هم آگاهانه/ ناآگاهانه نقش موثری در فرایند طرد و نامرئیکردن گروههای دیگر ایفا میکنند؛ خواه در ساختارهای دولتی و حکومتی باشند, خواه در انجمنها و حلقههای فمینیستی.
ساختن فضاهای مشترک برای گفتوگو و به رسمیت شناختن تجربهها و دیدگاههای متفاوت، شاید مهمترین راه پرهیز از شقهشقه شدن کنشگران و از دست رفتن ظرفیتهای جمعی باشد.
@neocritic
✍🏻
صدور فرمان مشروطیت؛ صدوبیستسال پیش در چنین روزی
نمیدانم چه زمینههایی برای زنان ایرانی فراهم بود که باعث شد در جریان مشروطه این چنین فعال شوند. هرچه بوده، وقتی امکانی برای سخن گفتن یافتند، چنان سکوت را شکستند که تا امروز برای ما شگفتانگیز است. در جامعهای که گفته شده زنان آن در مقایسه با زنان کشورهای مشابه، شرایط نامساعدتری داشتهاند و فرودستیشان، متناسب با هر طبقه اجتماعی، چنان در تاروپود فرهنگ بافته شده بود که هر تغییری در وضعیت آنها نیازمند «انقلاب» بود نه «اصلاح».
تاپیش از دوران مدرن زنان بهطور رسمی امکان سوادآموزی بسیار محدودی داشتند، ولی به نحو اسرارآمیزی زنان باسواد در همه دورهها و فرهنگ وجود داشتند و وجود موثری هم داشتند.
زنان تحولخواه ایرانی با هیجان وقایع مشروطه را دنبال میکردند. «در روز فیروزی مشروطه طلبان مسرور و خوشوقت میشدیم و در هنگام بدبختی و فلاکت گریه مینمودیم، در هیچ مجلس و محفلی ما را راه نمیدادند».
گروههایی از زنان در این دوره فعال شدند و عمدتا در پایتخت شروع به تاسیس مدرسه برای دختران و تشکیل انجمنهای زنانه کردند و روزنامههایی هم خارج و داخل کشور توسط زنان برای زنان منتشر شد.
آرزوهای زنان مشروطهخواه بلند بود و دور:
پس کو قانون شما؟ پس چه شد مجلس سنای شما؟ کو عدلیه شما؟ گویا تمام را مصالحه کردهاند ...بدون قانون امکان ندارد احدی اطاعت امر شماها را بکند. در مملکت دو چیز لازم است، یا استبداد یا قانون. ما که نقداً هیچکدام را نداریم...اگرچه زن هستم و بقول آقایان ناقص عقل و ردیف بشر محسوب نمیشویم، از مرحمت پدرانمان هم که فضل و کمالی نداریم، ولی نادان در هر طبقه هست...امروز بر احدی پوشیده نیست که هر بیوه زنی باین مجلس دارالشورای ملی حق دارد و ما امروز حقوق خودمان را میخواهیم...امروز یک پسر برای ما یک مغز دارد و ما باید قدر او را بدانیم، شاه یک مغز دارد، بنده هم که نماینده اتحادیه نسوانم یکی...حالا دیگر تکلیف ما این است که فشار به وکلا بیاوریم. وکلا خود دانند با وزرا و ورزا با شاه. ما با شاه و وزرا کاری نداریم زیراکه آنها همه وقت بودند. اگر وکلای محترم ما توانستند یا میتوانند تا سلخ(پایان) رمضان قانون را تمام کرده و در سایر کارها ترتیبی دهند که آسایش خلق فراهم شود, زهی شرف و سعادت. و الا اگر در خود چنین پیشرفت نمیبینند و میخواهند باز هم به ترتیب سابق پیش بروند، ما بتوسط همین عریضه خبر میدهیم که همه استعفا از کار خود بدهند و رسما بتوسط روزنامه ندای وطن به ماها خبر داده، چهل روزی هم کار را بدست ما زنها واگذارند و بشرط آنکه عار نداشته باشند، زیراکه وجود ما بسته به وجود یکدیگراست. اگر ما نباشیم شماها نیستید. اگر شماها نباشید ماها نیستیم. خلاصه ما وکلا انتخاب میکنیم، وزرا انتخاب میکنیم... قانون صحیح میکنیم. نظمیه را محکم میکنیم. حکام تعیین میکنیم. دستور العمل ولایات میفرستیم. ریشه ظلم واستبداد را از بیخ میکنیم. ظالمین را قتل میکنیم. انبارهای جو و گندم متمولین را میشکنیم. کمپانی برای نان قرار میدهیم. خزانههای وزراء را که از خون خلق جمع و در سرداب ها کرو کرده اند بیرون میآوریم. بانک ملی برپا میکنیم. عثمانی را عقب مینشانیم. اسرای قوچان را عودت بخانههای خود میدهیم. قوانین شهری را صحیح میکنیم و اب سالم به مردم میخورانیم. کوچه و خیابانها را تنظیف میکنیم. کمپانی برای شهر معین میکنیم و بعد از تمام این کارها تا سلخ رمضان کارها منظم شده و ماها از خدمت خود استعفا کرده رسماً اعلان و اعلام میکنیم که بقیه را دیگران اصلاح کنند. و الا اگر تا سلخ رمضان خودتان اسباب اسایش حال عموم فراهم نکردید و به ما هم واگذار نکردید ...همینقدر عرض میکنم زنها میتوانند آنچه را که میخواهند بیشتر از این عرضی ندارم.@neocritic Читать полностью…
اتحادیه غیبی نسوان
(ندای وطن، ۱۲۸۶ خورشیدی، شماره ۷۰)