bookscase | Unsorted

Telegram-канал bookscase - قفسه کتاب

18485

کتاب یک دنیاست یک زندگیست کتاب #بیشتر_بخوانید #بیشتر_بدانید کتاب گنیجینه ای که هر کسی به آن دست پیدا نمیکند. 👈 ادمین قفسه کتاب جهت تبلیغات ، نظرات ، معرفی کتاب @Mr_Books 👈👈 کد شامد 1-1-297534-61-4-1

Subscribe to a channel

قفسه کتاب

Don't feel alone, there is always someone who silently cares for you.

💖💖احساس تنهایی نکن، همیشه کسی هست که یواشکی مراقبته

خدا
@Bookscase 📚📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

📌 ۶ جمله‌ای که به جای "خوبم" به‌کار می‌ره:

- ممنون از اینکه حالم رو پرسیدی. درحال حاضر حس می‌کنم یه ذره سردرگمم.
- اگه راستش رو بخوای حالم چندان تعریفی نداره.
- حس می‌کنم به یه کم کمک و حمایت احتیاج دارم.
- روزهای بدتر از این هم دیدم ولی دارم تموم تلاشم رو می‌کنم.
- خیلی چیزها پیش اومده و الان یه جورایی حس می‌کنم که تحت فشارم.
- این روزا یه ذره بی‌حوصله‌ام ولی مرسی بابت اینکه خبر گرفتی.

> حتما یه جا ذخیره کنید که یادتون نره.
@Bookscase 👌👈

Читать полностью…

قفسه کتاب

برای اینکه یکم آرامش بگیریم 💙🤍

#ارامش
🌷 @Bookscase 🌷

Читать полностью…

قفسه کتاب

#رمان_رئیس_بزرگ

#نوشته_حانیه_یعقوبی

#1033

فرانچسکو – رئیس بزرگ تو بودی ؟!.....تو زنده ای...برادر !

" برادر " همین یک کلمه کافی بود تا ته دل هانا خالی شود. همه ی تنش چشم شد و سر تا پای مرد میانسالی را کاوید که موهای جو گندمی اش ، چهره ی شکسته اش ، چشمان سبزش و ریش و سیبیل نسبتا سفید و بلندش
و شباهتش به برادرش نشان میداد که او همان است که نبودش قلب هانا را رنج میداد.

او را از پس هاله ای از اشک می دید.

هیچکدام باورشان نمیشد ، که فرانکو مارینو ، مردی که برای جست و جوی دخترش در آتش ماند و سوخت ،بعد از بیست سال ، حالا مقابل چشمانشان نشسته است.

مونیکا با بغضی که در گلو عذابش میداد و صدای لرزانی گفت :

- فرانکو....خودتی ؟!

اشک از چشمانش چکید وقتی که چشمان سبزِ ، عشق از دست رفته ا ش مهر تایید زد بر سوالش.

با صدایی سنگین اما پر مهر جواب داد :

- خودمم اموره میو ( اموره میو = به معنای عشق من)

زانوان هانا خم شد. اگر او را محکم نبسته بودند حتما روی دو زانو بر زمین می افتاد.چشمانش دو دو میزد.

میان اشک و لبخند ، چشم از رخ پدر برنمی داشت.

کارلوس آن سوی ویلا ، دیگر نمی توانست به مانند سابق خونسرد باشد.

داشت دستور حمله به افرادش را می داد که دیاکو جلویش را گرفت. با تعجب پرسید:

- چته مرد ؟!.....چرا با عجله تصمیم میگیری ؟!

کارلوس بی صبر فریاد زد که :

- خونواده ام دست اون شارلاتان گروگانه....همه
ی زندگیم....می فهمی اینو ؟!....بازم میگی عجولانه تصمیم میگیرم ؟!

دیاکو از حرف او جا خورد. از شنیدن واژه ی خانواده ، تمام اتفاقاتی که افتاده بود، در سرش تحلیل کرد.

با کمی مکث گفت :

- میخوای بگی....تو برادر زن منی ؟!

کارلوس کمی آرام شده بود که با حرکت سر حرف دیاکو را تایید کرد.

نگاه کاوشگر دیاکو ، سر تا پای او را کاوید انگار که اولین بارست او را می بیند.

تازه می فهمید چرا کارلوس از گم شدن هانا ، خونش به جوش آمده ، جانش آتش گرفت.

⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️

رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

📚 @Bookscase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

#رمان_رئیس_بزرگ

#نوشته_حانیه_یعقوبی

#1031

و سپس با لحن بدی رو به او گفت :

-نکنه معشوقه ی عزیز تر از جونت....افتاده
دنبالت ؟!....اخ اگه اون باشه چی میشه.....چه دلی از عزا در بیارم !

نگاه طوفانی اش تبدیل به یک هیزی مطلق توامان با شهوت شد.

نگاهش به دندان های رئیس بزرگ اسپانیا بود که از روی خشم روی هم می سایید. که به یک آن ، صدای آشنای یک زن توجه اش را جلب کرد.

سرش را بالا گرفت تا ببیند این آشنا کیست. تا چشمش به چشم او افتاد ، جهان به یک باره برایش از حرکت ایستاد.

چند باز پلک زد اما تصویر زن نه خیال بود نه وهم. آن فرشته درست در فاصله ی چند قدمی از او ایستاده بود.

فرشته ای که تمام عمرش را به امید دوباره دیدنش سپری کرده بود.

حالش با دیدن او منقلب شد. تپش قلبش روی هزار رفت که زیر لب آهسته زمزمه کرد :

- مونیکا

تا به خودش آمد دستور داد تا نگهبانان بازوان مونیکا را رها کنند.

هانا با تحیر با عموی پلیدش نگاه میکرد. دیگر خبری از ان هیولای وحشتناک نبود.

پیش چشمش مرد عاشقی را می دید که پس از سالها چشمش به جمال معشوق روشن شده و مشتاقانه به او می نگرد.

مونیکا خودش را در مقابل فرانچسکو نباخت و هنگامی که او فاصله ی یک قدمی اش با مونیکا را برمی داشت ، یک قدم عقب رفت.

ابروانش را در هم کشید و د ر حالی که به نم اشکِ آبیِ چشمان او نگاه میکرد گفت :

- شکسته شدی !


لبخند محوی روی لب فرانچسکو نشست. و در جواب گفت :

- اما تو هنوزم زیبایی عزیزم !

⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️

رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

📚 @Bookscase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

#رمان_رئیس_بزرگ

#نوشته_حانیه_یعقوبی

#1029


میان درخت هایی که درست رو به روی ویلایی بزرگ و تنها قد علم کرده ، مخفی شدند. جلوی ویلا دو نگهبان بود.

از ظاهر سنگی و سخت ویلا نمی توانستند حدس بزنند درون آن چه می گذرد. تنها چیزی که می دانستند این بود که هانا در این ویلا است.

از غیبت فرانچسکو و اخباری که از طریق جاسوس های دیاکو از عمارت مارینو
رسیده بود ، حدس زدند فرانچسکو در این کار دخیل بوده است.

غیبت ناگهانی جیمز و فرار کیت نیز ، به گفته کارلوس قطعا به یکدیگر مربوط بود.
آن زمان که دیاکو متوجه خیانت جیمز به خودش شد. آتش خشمش دو برابر شد.
او درباره ی تیم دیاکو زیاد می دانست و همین تهدید بزرگی برای دیاکو به حساب می آمد.
با کارلوس درباره اینکه چگونه به داخل ویلا نفوذ کنند در حالی که هیچ اطلاعاتی از تعداد نفراتی که در ویلا هستند ندارند ، بحث میکردند. که مونیکا به آنها پیوست.

در حالی که نگاهش بین داماد و پسرش می چرخید گفت :

- فقط یه راه برای فهمیدنش هست

دیاکو – چه راهی ؟!

مونیکا – من میرم تو ویلا....

هنوز حرفش تمام نشده بود که دیاکو و کارلوس هم صدا با هم به یک باره گفتند :

- نمی ذاریم بری !

نگاه متعجبش بین آن دو در رفت و آمد بود که در آخر با مهربانی گفت :

- قرار نیست اتفاقی بیوفته....اگه دزدیدن هانا کار فرانچسکو باشه....اون آسیبی به من نمیزنه

کارلوس و دیاکو هر دو مخالفت کردند که این بار مونیکا، مهربانی و نرمش همیشگی اش را کنار گذاشت و جدی و قاطع گفت :

- نمی تونم اینجا دست رو دیت بزارم تا یه بار دیگه دخترمو از دست بدم.....میرم تو ویلا....یا کمکم میکنید.....یا تنها میرم....انتخاب با خودتونه !

این را گفت و عصبی از آنها جدا شد. کارلوس به دنبال مونیکا رفت تا شاید بتواند او را منصرف کند.

اما نگاه متحیر دیاکو به دنبال مونیکا کشیده شد. از کودکی او را می شناخت و یک دقیقه پیش هیچوقت او را این چنین جدی ندیده بود.

حق هم داشت ، می ترسید دوباره دخترکش را از دست بدهد. با تفاوت اینکه اگر این بار کاری نمیکردند مونیکا دخترش را برای همیشه از دست می داد.

⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️

رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

📚 @Bookscase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

#رمان_رئیس_بزرگ

#نوشته_حانیه_یعقوبی

#1027

یک ساعت بعد فرانچسکو با حیله های مخصوص به خودش رییس بزرگ ایتالیا را هم در بند کرد.
و حالا دو مرد اسیر او بودند.

یکی رییس بزرگ ایتابیا و دیگری رییس بزرگ اسپانیا.

فرانچسکو از فرط خوشحالی ژست پیروزمندانه ای به خود گرفته بود.

هر دو رییس را با فاصله ی سه قدمی از هانا روی صندلی نشانده و دست و پایشان را بسته بود.

جلوی هانا ایستاد و با یک حرکت چسب را از روی لبش کشید. لب های هانا و پیرامونش ، سوخت.
با اخم به عمویش نگاه کرد و گفت:

- وحشی بودنتو به رخ نکشی ام ... به قدر کفایت امروز شاهدش بودم.... یکم با متانت برخورد کنی به هیچ جای دنیا برنمیخوره!!!!

فرانچسکو در جواب کنایه های هانا، با رذالت پوزخند زد. و رو به ان دو مرد پرسید:

- چرا دنبال این زبون دراز بودین؟!

رییس باند اسپانیا با عتاب گفت

- حالیت هست داری چه غلطی میکنی؟!..... میدونی من کی ام؟!

فرانچسکو- اره میدونم.... خیلی خوبم میدونم.... نگران نباش.... حساب همه چیزم کردم.... به جای اولدورم بولدرم جواب منو بده.... دختره رو برای چی میخواستی؟!

رییس بزرگ ایتالیا- هنوز نمیدونی چه خبطی ازت سر زده.... که اگه میدونستی.... دستای رییستو نمی بستی!

فرانچسکو- به جای تهدید کردن جواب منو بدید..... این دختر و برای چی میخواین؟!

فرانچسکو که سکوتشان را دید.کتش را در اورد و به دست یکی از نگهبانان داد. سپس چاقویی از کتش بیرون کشید. با یک اشاره ی او، تیزی چاقو پدیدار شد. رو به هانا قدم برداشت.

در مقابل چشمان متعجب هانا، ان را روی صورت گذاشت در حالی که تهدید کنان لبی تیز و سرد ان را روی گونه هانا میکشید ان را به سمت گلویش سوق داد.

هانا از وحشت پلک نمیزد. نگاه خیره ان دو مرد از پس نقاب هایشان روی صورت هانا و فرانچسکو در رفت و امد بود.

⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️

رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

📚 @Bookscase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

« هر روز پنج لغت 504 و تافل یاد بگیریم »( باتصویر،تلفظ )
@jadouye_zehn

33 روزه انگلیسی رو فووول شو
@IELTsjournalchannel

سه سوته رایگان انگلیسی صحبت کن
@EenglishLearning

صد کتابی که قبل از مرگ باید خواند
@KITAB_SERGISI

مکالمه برق آسا از پایه تا آیلتس تضمینی
@alirezasadeghiyan_official

چطور با حرف مخ بزنیم؟جانم!!!《فن بیان100 %》
@EBAYAN_org

با پایه صفر بیا و انگلیسی حرف بزن
@vocabulary_01

مکالمه سریع انگلیسی با نصرت و کدینگ لغات 504
@facilenglish

« فیلم فیلم فیلم ( 2018 ) بدون سانسور »
@filmoffice

زیباترین ژست های عکاسی
@positionn

صفر تا 100 درآمد زایی
@Startupnet

حکایات عرفای جهان
@erfan_nab

برگزاری کلاس های تلگرامی هوش مالی (خیلی عالیه)
@pedarepuldar

« هر روز دو لغت 504 یاد بگیریم »
@Amuzesh504

خودآموز انگليسي با متدهای خاص
@englishdooni

داستان کوتاه ((حکایات پندآموز ))
@VITOOK

چگونه به يك رابطه مرده احساس را بازگردانيم؟!
@Ravanbinesh

رمان های [[ ممنوعه ]]
@cafferoman

کتابخانه 《 ممنوعه 》
@book_Man

عرفان و متافیزیک
@erfanvametafizik

یادگیری جادوی فتوشاپ (ویژه بازار کار)
@graphicc

از 0 تا 100 نـقاشــی حرفه ای
@LovelyPaintings

مزاج‌خود را بشناسید ، بیمار نشوید!!!!
@tosesalamatiranian

متافیزیک و علوم روحی (تخصصی - پیشرفته)
@se7en_Chakras

دنیای گیتار و گیتاریست، "گیتار سرا"
@guitarsara

به روزترین موزیکهای ترکیه
@powerturkmusicarash

« هر روز دو لغت ترکی استانبولی یاد بگیریم »
@WORDS_ISTANBULI

مولانا/مولانا/مولانا/مولانا
@molaviname

کانال تخفیف شهر قم
@Off2Qom

تـــــــــــــــــرکی استانبـــــــــــــــــولی
@Turkish_Baz

آشنایی با دنیای جدید
@zehnkhalagh

کتاب های رمان با pdf
@international_library

شــــــــــمس و مولانا
@molana_shams

دنیای رانندگی
@driving_school1

تست های موفقیت آمیز
@zehne_servatsaz

یه کانال خاص میخوای؟درست انتخاب کردی!
@HPMPlus

راه حل مشکلات آپارتمان نشینی
@webeskan

"ذهن آرام"
@lifesecret

انرژی درمانی ریکی _مراقبه و مدیتیشن
@Reikitebemokamel

رویاهاتو بساز
@Ghanonejazb1

داستانهای کوتاه و حکایات حکیمانه
@Dastane_kootah

اطاعات عمومی و دانستنیها
@aya_midanidw

مکالمه و لغت برق آسا با مریم بهشتی
@vocab_zone

بازار کار مهندسی صنایع و مدیریت
@ietraining

اولین دیکشنری تصویری با توضیحات فاطمه عباسی
@eng_in_use

اموزش چاکرا،مدیتیشن
@meditaiti

صفر تا 100 کارآفرینی و استارتاپینگ
@Startup_Fa

هر کتابی در هر زمینه ای بخوای داریم صوتیpdf
@mybook_ir

پایگاه اطلاع رسانی رویداد ها
@TeamEvent

چطور از کائنات درخواست کنیم ؟
@BESOOYESERVAT

پروژه ها و پایان نامه های مهندسی صنایع و مدیریت
@ieManager

مجله جغرافیا
@Geo_Magazine

نقاش کوچولو
@childrensart

رهایی از افکار منفی و نگرانی با ""مراقبه و یوگا""
@YOGA_LAND

آموزش رایگان زبان بدن
@ghanonjazb_irani

چگونہ ڪاریزماتیڪ وجذاااب باشیم؟؟؟
@zehnearam

۱۰۰۰ جلد کتاب صوتی گلچین شده و ممنوعه
@BooksCase

کتابخانه (((نایــــاب و مــــــمنوعه )))
@ketabmamnoe

کتابهای نایاب با pdf رایگان
@kettab1

« لغات ضروری انگلیسی 1100 »
@WORDS_1100

آموزش زبان استانبولی
@hamadanazerbaycanturk

وکیل آنلاین
@Rayanlawfirm

« هر روز چهار لغت تافل یاد بگیریم »
@WORDS_4000

پرپشت ترین ابرو با شیر
@ebnesina2

جملاتی که دل کوه را می لرزاند
@ghasreeshgh

جـذب جنس "مخــالف" در ۳۰ ثانیـه
@Fara_Energy

❖جملات آرام بخش❖
@jomalatearambakhsh

ممنوعه و بدون سانسور
@NochaT_RomancE

حفظ برق آسای انگلیسی لغات انگلیسی از پایه تا آیلتس
@Engquote

استاد فروش شوید !
@Sales_master

زن جذاب و قوی !!!!!
@AMBook

♡جلب مشتري و فروشِ بيشتر
@jazbemoshtari

رازهای طلایی جذب پول‌ و ثروت
@AndakiTafakor

کتاب های درخواستی ممنوعه وعلوم غریبه PDF
@ketabazad

بانک کتاب های صوتی
@soutidastan

دانلوود 20/000 کتاب صوتی و pdf ممنووعه روانشناسی ، زناشویی
@salamatravan2015

كلاسهای روانشناسی دانشگاه تهران
@cbt_RavanNews

وکیل خود باشید (مشاوره رایگان)
@CafeNokteh

فقط شبی ۱۵ دقیقه با هم کتاب بخوانیم
@kettab

"انگلیسی در خانه" فقط روزی 15 دقیقه!(عالیه)
@ENGLISHCLUBBB

تقویت مکالمه انگلیسی فقط "روزی5دقیقه"
@ENGLISHCOURSE

100" روزه انگلیسسسسی حرف بزن
@efllearners

انگلیسی مثل زبان مادری در66روز
@ENGLISH4PEOPLE

❖ نقاشی های ماندگار تاریخ و آموزش نقاشی
@naghashpishe

🔽 @pishreft_farhange 🌹

Читать полностью…

قفسه کتاب

#داستان_کوتاه

پسری پدرش از دار دنیا رفت و او در مرگ پدر به سوگواری نشست. روزهای اول هركس می رسيد و سبب مرگ پدرش می پرسيد، پسر با آب و تاب از ابتدای بيماری پدر تا لحظه مرگ را تعريف می كرد كه ناچار اگر صبح بود دنباله تعريف به ظهر می کشید و مجبور بود ناهار بدهد و اگر بعد از ظهر بود دنباله صحبت به شب می كشيد و مجبور می شد به مهمانان شام بدهد.
رندان اين خبر را شنيدند هر روز يك عده قبل از ظهر و يك عده بعد از ظهر برای عرض تسليت به خانه پسر می رفتند و از او سبب مرگ پدرش را می پرسيدند او هم طبق معمول با آب و تاب تعريف می كرد و رندان را شام و ناهار می داد.
بالاخره پسر از این وضعیت عاصی شده و با بزرگتری مشورت میکند و او دستور میدهد که از این پس هرکسی علت مرگ پدرت را پرسید یک کلام بگو:
خدا بیامرز تب کرد و مُرد...

👇قفسه کتاب 👇
https://telegram.me/joinchat/BDol8j6i0avlQxfdRQoz3w

Читать полностью…

قفسه کتاب

به انتخاب

#فرشیدخیرآبادی

📚 @BooksCase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

#کتاب_قدرت_در_درون_ماست👊👊

باور کن قدرت انجام هر کاری را دارید تا به آن دست یابید.

#کتاب_صوتی 1
📚 @BooksCase 👈

Читать полностью…

قفسه کتاب

‌● وقتی یک مرد زنی را دوست دارد:

- دچار وسواس می شود و نمی تواند به هیچ چیز دیگری فکر کند.

- حاضر است دنیا را بدهد تا به این زن دست یابد.

- نسبت به هرگونه تقصیر یا اشتباهِ این زن نابینا است، و حتی اگر دوستِ نزدیکش تلاش کند تا او را از این موضوع آگاه کند دوستش را کنار خواهد گذاشت.

- تمام پولش را خرج خواهد کرد تا توجه او را به خود جلب کند.

- و آخرین مورد که کم اهمیت تر از قبلی ها نیست: حاضر است در زیرِ باران بخوابد اگر این زن چنین چیزی از او بخواهد.

📚 سرشت جنسی انسان
🖊 کریستوفر ریان
🖊 ساسیلدا جفا
🔁 مهبد مهدیان

📚 @BooksCase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

◾️ #هرشب_پنج_دقیقه_کتاب 📙📕

روز بعد الیوت تلفن کرد که بیاید دنبالم، ولی من قبول نکردم و خودم بیهیچ مشکلی خانهی خانم ردلی را پیدا کردم. کمی دیر رسیدم، چون کسی قبلش به دیدنم آمده بود. از پلهها که بالا میرفتم، آنقدر سروصدا زیاد بود که پیش خودم گفتم مهمانی بزرگی است. وقتی فهمیدم با خودم فقط دوازده نفر آنجا هستند، حسابی متعجب شدم. خانم بردلی با لباس ساتن سبزی که به تن داشت و گردنبند پهن مرواریدی که به گردن انداخته بود، حسابی در مهمانی میدرخشید. الیوت هم در لباس شب خوشدوختش مانند همیشه جذاب و باوقار بود. وقتی با من دست داد، انگار همهی رایحههای عطرهای عربی یکجا به سمتم هجوم آوردند.

#لبه_تیغ
#سامرست_موام

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

این رمان در سال ۱۹۴۴ منتشر شد و پس از انتشار نیز دو اثر سینمایی بر مبنای آن ساخته شد. در توضیح پشت جلد آمده است: «لبهی تیغ داستان جوان شوریدهحالی است سرخورده از جنگ جهانی اول که پشت به بخت خویش میکند و قدم در سلوکی عرفانی میگذارد تا پاسخی برای پرسشهایش پیدا کند. سامرست موام، نویسندهی شهیر بریتانیایی دست خواننده را میگیرد و او را به اروپای دههی سی میبرد، به خیابانهای خیس و بارانخوردهی لندن، به کافههای شلوغ و مهگرفته از دود پاریس و در قالب قصهای دلکش و زیبا، حکایت زندگی قهرمانانش را بازمیگوید.


📚 @BooksCase

Читать полностью…

قفسه کتاب

#کسب_درآمد
بهترین کتاب توضیح انواع روش های کسب در آمد ،کتاب بسیار مختصر و مفید .
و معرفی 25 شغل .
برای دوستان خود فوروارد کنید تا آن هاهم استفاده کنند .
📚 @BooksCase

Читать полностью…

قفسه کتاب

◾️ #کتاب_صوتی 🎙

#هزار_و_یک_شب _8


📚 @BooksCase

Читать полностью…

قفسه کتاب

برای خودمان شاد‌باشیم 😊

@Bookscase 👈👈

Читать полностью…

قفسه کتاب

🎙 سخنرانی جدید #جول_اوستین
با عنوان : خداوند یکی بهترشو بهت میده🌸🌱
📗 @Bookscase 📕

Читать полностью…

قفسه کتاب

💖«مبادا خودت را از ياد ببرى»💖


روزهايى را هم براى خودت زندگى كن؛
براىِ خودت شاخه‌اى گل بخر،
به ديدن خودت برو،
عطر دلخواهت را بزن، موسيقى موردِ علاقه‌ات را گوش بده،
يك هديه، يك فنجان قهوه و يا يك لبخند، خودت را مهمان كن،
به گلدان طاقچه اتاقت آبى بده،
بزن به خيابان،
به آدمها بى‌منت لبخندى بزن،
بر سر كودكى دست نوازشى بكش،
سرت را رو به آسمان بگير و آرام زمزمه كن «خدا جان... دوستت دارم.»
روىِ جدول كنار خيابان راه برو،
دست نابينايى را بگير و همراهى‌اش كن،
برگرد به خانه و دوشى بگير،
براى خودت چاى دَم كن،
در آينه نگاه كن و چشمكى بزن و بگو «سلام رفيق...! حال تنهايى‌ات چطور است؟»
فراموش نكن كه تو برترين موجود دنياىِ خود هستى و بايد به خودت عشق بورزى؛ حتى بيشتر از عشقى كه به ديگران مى‌بخشى.
اوّل خودت را سرشار كن، سپس خواهى ديد كه دنيايت لبريز از محبت مى‌شود...
مبادا خودت را از ياد ببرى،
فراموش نكن كه تو بهترينى... بهترين.

"من، وجود خود را جشن مى‌گيرم و با
خود آواز مى‌خوانم."

@Bookscase 👈👈

Читать полностью…

قفسه کتاب

#رمان_رئیس_بزرگ

#نوشته_حانیه_یعقوبی

#1032

نگاه مونیکا به دخترش افتاد که چطور به یک ستون بسته شده و با حیرت به او نگاه میکرد.

ابروانش را در هم کشید. و خطاب به فرانچسکو گفت :

- چطور تونستی دخترم و بدزدی ؟!....همین الان بازش کن....فورا !

تا بحث به هانا رسید فرانسچکو به قالب قبلش برگشت و گفت :

- متاسفم عزیزم....نمیتونم این کار و بکنم !

این را گفت و به پیش هانا و آن دو مرد برگشت.

مونیکا مسرانه به دنبال فرانچسکو راه افتاد.

درست در لحظه ای که از کنار یکی از مردها می گذشت ، صدای آشنایی را شنید که آرام گفت :

- مونیک

همین کافی بود تا نتواند قدم بعدی را بردارد. نگاه از فرانچسکو گرفت و به مرد دوخت.

ماسک تیره ای رو صورتش بود از چهره اش تنها دو جفت چشم دیده میشد. دو جفت چشمی که رنگ آنها برایش آشنا بود.

از شانس بد آن صدا را فرانچسکو نیز شنید. نگاه خیره مونیکا و ان مرد را که بهم دید ، به سرعت قدم تند کرد و ماسک را از روی صورت مرد چنگ زد و بیرون کشید.

مونیکا تا چشمش به صورت او افتاد ، دستش را جلوی دهانش گرفت و با تحیر به چهره مرد خیره شد.

فرانسچکو از دیدن صورتش ، خشکش زد و
حرکت نمیکرد.

هانا با کنجکاوی به انها نگاه میکرد و هیچ جوابی برای رفتار آنها پیدا نمیکرد.

کارلوس از آن سوی ویلا وقتی که به همراه دیاکو در حال دیدن آن صحنه ، به واسطه ی دوربین بسیار کوچکی که روی یکی از دکمه های لباس مونیکا نصب کرده اند بود ، با دیدن چهره مرد به یک بار ماتش برد.

چهره مرد برای دیاکو آشنا بود ، اما یادش نمی آمد که او کیست !

با دیدن حال کارلوس رو به او گفت :

- تو میشناسیش ؟!.....اون کیه ؟!

جواب دیاکو را فرانچسکو داد وقتی که هنوز مات و مبهوت به چهره اش نگاه میکرد.

⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️

رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

📚 @Bookscase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

#رمان_رئیس_بزرگ

#نوشته_حانیه_یعقوبی

#1030

- هانا دختر منه !

این صدای رئیس بزرگِ اسپانیا بود که ادعا میکرد پدر هاناست. فرانچسکو و هانا هر دو از حرفش جا خوردند.

فرانچسکو زودتر به خودش آمد و گفت :

- مضخرف نگو....پدر این دختر برادر منه.....که بیست و یک سال پیش تو آتیش سوخت

مرد کمی مکث کرد و گفت :

- کی گفته یه زن فقط میتونه با شوهرش رابطه داشته باشه ؟!

منظور مرد ، تا عمق وجود هانا را سوزاند.

غضبناک فریاد زد :

- خفه شو مرتیکه ی آشغال.....اجازه نمیدم راجب مادرم اینجوری حرف بزنی!

هنوز ثانیه ای از کلام هانا نگذشته بود که فرانچسکو با خشمی بی سابقه یک تیر در ران مرد خالی کرد.
صدای فریادش کل ویلا را در برگرفت.

رئیس بزرگ اسپانیا با درد داد زد

– چیکار کردی حرومزاده ؟!

با خشمی کنترل شده رو به او گفت :

- خفه شو.....صداتم در نیاد......اجازه نمیدم هر کثافتِ دریده ای راجب عشق زندگیم زر اضافه بزنه.....اگه یه بار دیگه......فقط یه بار دیگه زرِ مفت بزنی نگاه به موقعیتت نمیکنم.......دفعه بعدی لوله تفنگ و میزارم تو دهنت و
شلیک میکنم !

هانا در حالی که با غیظ زیر لب حرف میزد خطاب به فرانچسکو گفت :

- یک کار خوب تو عمرت کرده باشی همینه !

آن آّبی ِ غرق طوفان خیره به چشمان قهوه ای و پرتنفرِ رئیس بزرگ اسپانیا بود که صدای یکی از افرادش را شنید.

- قربان...مهمون ناخونده داریم

نگاه از چشمان او نگرفت و در همان حال که داشت برایش خط و نشان می کشید گفت :

- بیارینش اینجا

⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️

رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

📚 @Bookscase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

#رمان_رئیس_بزرگ

#نوشته_حانیه_یعقوبی

#1028

فرانچسکو با بدجنسی ارام طوری که تنها هانا بشنود با یک سوال قلب هانا را اتش زد.

- شوهرت کجاست ببینه قراره جون اموره اش بالا بیاد؟!... هوم؟!

بغض گلویش را می فشرد. نگاه نم دارش را از ابی چشمان فرانچسکو گرفت و به ان دو مرد دوخت.

داغ دیاکو دوباره در دلش تازه شد. اگر او بود فرانسچکو جرات نداشت به هانا نزدیک شود چه برسد به اینکه چاقوی تیزی روی گلوی هانا بگذارد.

اما دیگر امیدی به او نبود. از دیشب دلش ار دست دیاکو خون بود. با خودش فکر میکرد حتما فرانچسکو، ماجرای بی وفایی دیاکو را شنیده است که این چنین بی ترس و واهمه قصد جان هانا را میکند.

فشار چاقو روی گردنش، او را از فکر بیرون اورد. گلویش از ترس خشک شده بود و سخت نفس میکشید.

چهره درهم هانا و فشار دست فرانچسکو کافی بود تا رییس اسپانیا فریاد بزند:

- صبر کن.... بهت میگم.... هر چی ام بخوای در ازای این دختر بهت میدم.... به شرطی که سالم بمونه!


فرانچسکو سر برگرداند و به او نگاه کرد.

چاقو را که از روی گردن هانا برداشت، نفس راحتی کشید.

فرانچسکو- بگو می شنوم

رییس اسپانیا- اونو میخوام تا از اطلاعات محرمانه مون محافظت کنم

فرانچسکو با زیرکی پرسید:

- با پس گرفتن گردنبند که میتونی اینکار و بکنی.... چرا میخوای این دختر زنده بمونه؟!

- این دیگه یه رازه... به تو مربوط نیست

فرانچسکو- یا میگی... یا همین الان کارشو یه سره میکنم

⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️

رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

📚 @Bookscase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

#رمان_رئیس_بزرگ

#نوشته_حانیه_یعقوبی

#1026


***

در حالی که دو نگهبان بازوان او را گرفته بودند، کیت دستانش را می بست.

با نگاهی به خون نشسته به تک تک شان نگاه میکرد. که نگاهش روی فرانچسکو خیره ماند.

داشت با یکی از نگهبانان صحبت میکرد که دیگری دوان دوان به سمت او آمد. نفهمید چه چیزی در گوش فرانچسکو زمزمه کرد که به یک باره همه در تکاپو افتادند.

در خانه ویلایی قرار داشتند. درست در حیاط بزرگ خانه، هانا سمت جنوبی حیاط به درخت بسته شده بود.
و چند دقیقه بعد مردی با یک نقاب مشکی و چند محافظ وارد محوطه شد.
هانا با تعجب و کنجکاوی به مرد نگاه میکرد. با نقابی که بر صورت داشت، فهمیدن اینکه، این مرد کیست سخت بود.

مرد مقابل فرانچسکو قرار گرفت که فرانچسکو لبخند زد و گفت:

- عصر بخیر.... خوش اومدید

مرد نیم نگاه بی تفاوتی به فرانچسکو انداخت و سپس چشم به هانا دوخت.

با صدایی آرام و سنگین پرسید:

- این همون دختره؟!

-بله

همانطور که به هانا نگاه میکردداز کنار فرانچسکو گذشت هنوز چند قدمی بیشتر برنداشته بود که فرانچسکو با یک حرکت سریع و ناگهانی، از پشت سر مرد را گرفت و دستش را دور گردن او پیچید همزمان با او با شلیک ادم های فرانسچکو،
دو محافظ نزدیک او نقش بر زمین شدند.

و فرانچسکو در حالی که اسلحه اش را روی سر مرد گذاشته بود اور ا برگرداند و با صدای بلند رو به افراد او گفت:

- دست از پا خطا کنین.... رییستون و میکشم...... چند قدم برید عقب..... یالااااا


افرادش از جای خود تکان نمیخوردند که مرد با صدایی گرفته و مضطرب گفت:

- همون کاری که میگه رو انجام بدین

افرادش همان کردند که فرانچسکو گفت.

افراد فرانسچکو ازپشت سر به ادم های ان مرد هجوم برده انها را خلع سلاح کردند و دست شان را از پشت سر بستند. و به محل دیگری بردند.

حالا ان مرد تنها مانده بود و فرانچسکو

⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️

رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

📚 @Bookscase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

‍ 👨🏻‍💻ارائه خدمات پژوهشي به اساتيد و دانشجويان گرامي

📚تدوين پروپوزال، پايان نامه(همراه با پشتيباني)

📕مقاله علمي پژوهشي و ISI (باكيفيت)

📘ارائه مقالات بيس لاتين

📗كتاب هاي علمي و دانشگاهي

🥇با ١٠ سال سابقه در فعاليت هاي پژوهشي

🌏لينك👇 ايران پژوهش👇

https://telegram.me/joinchat/AAAAAEKJ_Nk8JGMVLlJ25Q

Читать полностью…

قفسه کتاب

🌟#سخن_شب 🙂

⚡️ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ!!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭند،
ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ،
ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽکنند!!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ،
ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ ﻭ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽﺷﺎﻥ ﺭﺍ!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ..!!

✨شب تون خدایی😴

👇قفسه کتاب 👇
https://telegram.me/joinchat/BDol8j6i0avlQxfdRQoz3w

Читать полностью…

قفسه کتاب

#برنامه_ریزی_افراد_موفق
#برایان_تریسی
برنامه ریزی کنید تا موفق شوید 👌

📚 @BooksCase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

عمده ترين مبحث مستقل كتاب قدرت در درون ماست طرح نيرويي به نام قدرت درون است كه نويسنده ادعا مي كند با تأسي به آن می‌توان هرگونه مانعي را از سر راه برداشت .
🆔 @BooksCase 👈

Читать полностью…

قفسه کتاب

#نکات_مهم_زندگی

‌● حریم خصوصی هرکس، متعلق به خودِ اوست؛ پس با رفتارتان به دیگران بفهمانید که حق دخالت یا آگاهی از مسایل خصوصی تان را ندارند.

📚 آدمم یا الاغ؟
🖊 محسن نیک بخت

📚 @BooksCase 📚

Читать полностью…

قفسه کتاب

✨#سخن_شب 🙂

⚡️ پند یک پدر پیر روی تخت بیمارستان درحال مرگ به فرزندش:

منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن (همه رهگذرند)

زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی هست که بتواند به راحتی قلبی را بشکند (مراقب حرفهایت باش)

به کسانی که پشت سرت حرف میزنند بی اعتنا باش آنها جایشان همانجاست دقیقا پشت سرت (گذشت داشته باش)

گاهی خداوند برای حفاظت از تو کسی یا چیزی را از تو میگیرد اصرار به برگشتنش نکن پشیمان خواهی شد (خداوند وجود دارد،پس حکمتش را قبول کن)

عمر من 80 ساله ولی مثل 8 دقیقه گذشت و داره به پایان میرسه (تو این دقیقه های کم،کسی را از دست خودت ناراحت نکن)

انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش.اگرصدای بلند نشانگر مردانگی بود سگ سرور مردان بود

قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هات را به پیش خدا گلایه کنی نظری به پایین بینداز و داشته هات را شاکر باش.

💟انسان بزرگ نمیشود جز به وسیله ی فكرش.

👇قفسه کتاب 👇

https://telegram.me/joinchat/BDol8j6i0avlQxfdRQoz3w

Читать полностью…

قفسه کتاب

◾️ #کتاب_صوتی 🎙

#هزار_و_یک_شب _9


📚 @BooksCase

Читать полностью…

قفسه کتاب

◾️ #کتاب_صوتی 🎙

بادها خبر از تغییر فصل می دهند
(قسمت 25)

نویسنده: #جمال_میر_صادقی

📚 @BooksCase

Читать полностью…
Subscribe to a channel