iftlis_library | Unsorted

Telegram-канал iftlis_library - 📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

-

بسم تعالی💜 خوش امدید به 📚کتابخانه یفتلی ها📚 با ما همراه باشید با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫هدف، رضای اللهﷻ وخدمت به جامعه ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال 

Subscribe to a channel

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

✅نیازی به توضیح نیست، دکمه‌ها خودشون همه‌چیز رو میگن! ☑️

قبل از اینکه لینک‌ها منقضی بشن، روی گزینه‌های موردنظرت کلیک کن
✨👇

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

فصول اکبری فارسی



📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

کتاب طبی به نام
Dorland's Illustrated Medical Dictionary



📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📚@Iftlis_library   |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم  دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
/channel/Dejban_Academy/181
/channel/Dejban_Academy/181
اخرین باره میزارم⛔️

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

نیازی به توضیح اضافه نیست؛ عنوان دکمه‌ها گویای همه‌چیز است. قبل از بسته شدن لینک‌ها، روی هر کدام که نیاز دارید کلیک کنید 👇

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📖 رمان آخرین نامه

قسمت ۴۰: آخرین حقیقت

مرد وارد اتاق ۲۱۷ شد.

آرمان دفتر سیاه را محکم در دست گرفته بود. فرهاد مقابل او ایستاده بود و یونس حتی جرئت نمی‌کرد سرش را بلند کند.

اما آرمان مرد تازه‌وارد را می‌شناخت.

سامان.

نه؛ سامان کنار دیوار ایستاده بود و خودش هم با وحشت به مرد نگاه می‌کرد.

مردی که وارد شده بود، چهره‌ای آشنا داشت؛ مردی که سال‌ها پیش در عکس‌های قدیمی دیده بودند.

نوید.

آرمان با ناباوری گفت:

— نوید؟ تو که...

نوید لبخند تلخی زد.

— فکر می‌کردی من هم مثل بقیه از این ماجرا بی‌خبرم؟

سامان یک قدم جلو رفت.

— تو کجا بودی؟ چرا تمام این سال‌ها خودت رو پنهان کردی؟

نوید نگاهش را به دفتر سیاه دوخت.

— چون اگر زودتر برمی‌گشتم، هیچ‌کدومتون فرصت فهمیدن حقیقت رو پیدا نمی‌کردید.

فرهاد گفت:

— دیگه دروغ بسه، نوید.

نوید سرش را بلند کرد.

— درست می‌گی. هفده سال دروغ کافی بود.

او به آرمان نگاه کرد.

— آرین، تو همیشه فکر می‌کردی آن شب فقط یک حادثه اتفاق افتاده. اما آن شب، همه‌چیز از یک تصمیم شروع شد؛ تصمیم پدربزرگت برای پاک کردن نام‌هایی که در آن دفتر نوشته شده بود.

آرمان پرسید:

— چرا پدرم باید قربانی می‌شد؟

نوید جواب داد:

— چون پدرت می‌خواست دفتر رو به دست کسانی برسونه که می‌تونستن حقیقت رو آشکار کنن. پدربزرگت نمی‌خواست این اتفاق بیفته.

فرهاد با صدایی گرفته گفت:

— پدرم برای گرفتن دفتر به اتاق ۲۱۷ آمد. من سعی کردم جلوش رو بگیرم. درگیری شد و او به من شلیک کرد.

آرمان به او خیره شد.

— پس چرا همه گفتن تو مردی؟

— یونس کمکم کرد از اونجا خارج بشم. مادرت هم برای محافظت از شما دو نفر، خبر مرگ من رو پخش کرد. اگر پدرم می‌فهمید زنده‌ام، شما رو برای پیدا کردن دفتر تحت فشار می‌گذاشت.

مادرشان اشک‌هایش را پاک کرد.

— من فکر می‌کردم با جدا کردن شما، می‌تونم هر دوتون رو نجات بدم. اما نمی‌دونستم این جدایی چقدر طول می‌کشه.

آریان با تلخی گفت:

— تو حتی نگذاشتی برادرم بدونه من زنده‌ام.

مادر سرش را پایین انداخت.

— می‌دونم. هیچ توضیحی نمی‌تونه اون سال‌ها رو برگردونه.

آرمان به برادرش نگاه کرد. برای اولین بار، به‌جای دنبال کردن یک سرنخ دیگر، فقط به این فکر کرد که چه چیزهایی را می‌شد از دست ندهند، اگر حقیقت زودتر گفته می‌شد.

بعد رو به نوید کرد.

— اما تو چرا برگشتی؟

نوید به دفتر اشاره کرد.

— چون یک اسم هنوز در این دفتر نوشته نشده.

یونس آرام گفت:

— اسم کسی که آن شب به پدرت شلیک کرد؟

نوید سر تکان داد.

— بله. همه فکر می‌کردن پدربزرگ فرهاد قاتل بوده، اما او فقط به فرهاد شلیک کرد. کسی که پیش از آن به دنبال دفتر بود و همه را به جان هم انداخت، شخص دیگری بود.

آرمان دفتر را باز کرد.

صفحه آخر هنوز خالی بود.

نوید گفت:

— اسم او رو من نمی‌نویسم. باید خودت پیداش کنی.

آرمان با عصبانیت گفت:

— باز هم معما؟ دیگه تمومش کن!

نوید آرام جواب داد:

— به صفحه اول نگاه کن. به چهار اسمی که نوشته شده.

آرمان نگاه کرد: آرین، آریان، رها و مادر.

زیر چهار اسم، جمله‌ای کم‌رنگ وجود داشت که قبلاً ندیده بود:

«چهار شاهد، چهار حقیقت؛ اما تنها یک نفر نامه را نوشت.»

آرمان ناگهان به پاکت سفید نگاه کرد.

— آخرین نامه...

رها جلو آمد.

— نامه رو من ننوشتم، آرمان.

مادر گفت:

— من هم ننوشتم.

یونس سرش را تکان داد.

— من فقط آن را نگه داشتم.

آرمان به فرهاد نگاه کرد.

فرهاد چیزی نگفت.

بعد آرمان متوجه شد که روی گوشه‌ی پاکت، نشانی کوچک حک شده است؛ همان نشانی که روی دفترچه‌ی قدیمی پدرش دیده بود.

آرمان آرام پرسید:

— پدر، تو نامه رو نوشتی؟

فرهاد سرش را تکان داد.

— نه، پسرم. من فقط آخرین بخشش رو پیدا کردم.

نوید دستش را داخل جیبش برد و تکه‌ای کاغذ بیرون آورد.

— نویسنده‌ی نامه کسی بود که همه فکر می‌کردن هیچ‌وقت حقیقت رو نفهمیده.

کاغذ را روی میز گذاشت.

پایین آن، نامی نوشته شده بود:

رها.

آرمان به رها نگاه کرد.

رها با چشمانی پر از اشک گفت:

— من آن نامه رو نوشتم تا اگر روزی همه‌چیز فراموش شد، کسی دوباره دنبال حقیقت بگرده. من اسم قاتل رو نمی‌دونستم؛ فقط می‌دونستم چه کسی دفتر رو پنهان کرده و چرا شما رو از هم جدا کردن.

آرمان پرسید:

— پس قاتل واقعی کی بود؟

نوید به آرامی گفت:

— پدربزرگ فرهاد پیش از مرگش اعتراف کرد که به فرهاد شلیک کرده، اما او عامل تمام اتفاقات نبود. کسی که ماجرای دفتر را آغاز کرد و باعث شد همه به یکدیگر شک کنند، همان مردی بود که سال‌ها با نام کامران زندگی می‌کرد.

آرمان به فرهاد نگاه کرد.

فرهاد توضیح داد:

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

سپس مرد با آخرین توانش گفت:

— اسم من...

و نامی را گفت که همه را شوکه کرد.

آرمان به فرهاد نگاه کرد.

فرهاد فقط یک جمله گفت:

— حالا می‌فهمی چرا مجبور شدم همه فکر کنن مرده‌ام.

آرمان آرام پرسید:

— چرا؟

فرهاد جواب داد:

— چون آن مردی که آن شب در اتاق ۲۱۷ بود... پدر من بود.

🔚 پایان قسمت ۳۸

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

فردا شب، راز بزرگ‌تری آشکار می‌شود: چرا پدر فرهاد در اتاق ۲۱۷ بود و چه چیزی باعث شد تمام خانواده برای ۱۷ سال هویت واقعی خود را پنهان کنند؟ حقیقت به آخرین نامه نزدیک‌تر از همیشه است...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

جاده‌ای به چین؛ مسیری به بهشت واخان 🇦🇫🏔️

جاده جدید واخان برای ایجاد مسیر ارتباطی افغانستان با مرز چین ساخته شده؛ مسیری ۱۲۱ کیلومتری که از بروغیل تا مرز چین امتداد دارد.

اما این جاده فقط یک مسیر ارتباطی نیست؛ دسترسی به طبیعت بکر و شگفت‌انگیز واخان را نیز آسان‌تر می‌کند.

راه چین بازتر شد؛
راه رسیدن به بهشت واخان هم هموارتر!


📚@Iftlis_library   |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

«برای آرین؛ از طرف پدرت.»

آرمان پاکت را برداشت.

و برای اولین بار، نامی را دید که تمام این سال‌ها از همه پنهان مانده بود.

نام واقعی پدرش.

او زیر لب گفت:

— کامران...؟

آریان به پاکت نگاه کرد.

— نه.

آرمان برگشت.

آریان با چهره‌ای حیرت‌زده گفت:

— این اسم... اسم پدر ما نیست.

و همان لحظه، یکی از دو رها آرام خندید.

🔚 پایان قسمت ۳۷

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

فردا شب، نام واقعی مردی که پشت تمام این رازهاست آشکار می‌شود؛ اما مهم‌تر از آن، آرمان بالاخره خواهد فهمید چرا دو رها وجود دارند... و کدام‌یک از آن‌ها از همان شب اتاق ۲۱۷ حقیقت را پنهان کرده است.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

شماره ناشناس.

آرمان جواب داد.

صدای مادرش بود.

— آرمان، به هیچ‌کس اعتماد نکن.

آرمان گفت:

— مامان، پدرت؟

مادر چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— آرمان...

صدایش می‌لرزید.

— پدر سامان اون مرد نیست.

تماس قطع شد.

در همان لحظه، مرد پشت در ایستاد.

آرمان دستگیره را گرفت.

اما رها دستش را گرفت.

— صبر کن.

آرمان پرسید:

— چرا؟

رها به چشمانش نگاه کرد.

— چون اگر در رو باز کنی، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه.

آرمان آرام گفت:

— شاید وقتشه که هیچ‌چیز مثل قبل نباشه.

و در را باز کرد.

مرد روبه‌رویش ایستاده بود.

لبخند زد.

و گفت:

— سلام، پسرم.

🔚 پایان قسمت سی‌وپنجم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

مردی که سال‌ها همه او را پدر سامان می‌دانستند، مقابل آرمان ایستاده و او را «پسرم» صدا می‌زند. فردا شب، دلیل این جمله و ارتباط واقعی او با آرمان و آریان آشکار می‌شود؛ رازی که شاید تمام داستان را از نو تعریف کند
.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

— پدر من...

مکث کرد.

— همون مردیه که شما چهار نفر اون شب دیدید.

سکوت مطلق.

آرمان به آریان نگاه کرد.

آریان رنگش پریده بود.

فرهاد گفت:

— حالا می‌فهمید چرا هیچ‌کس نمی‌خواست حقیقت اون شب فاش بشه.

ناگهان گوشی آرمان زنگ خورد.

شماره‌ی رها بود.

آرمان جواب داد.

— رها؟

صدای رها خیلی آرام بود:

— آرمان... به حرف فرهاد اعتماد نکن.

آرمان پرسید:

— چرا؟

رها چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— چون پدر سامان تنها کسی نبود که اون شب داخل اتاق بود.

— پس چه کسی دیگه‌ای بود؟

رها گفت:

— مادرت.

تماس قطع شد.

آرمان به مادرش فکر کرد.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید، آریان آرام کنار گوشش گفت:

— رها اشتباه نمی‌کنه.

آرمان برگشت.

آریان ادامه داد:

— من هم یادمه.

آرمان پرسید:

— چی رو؟

آریان به در تونل خیره شد.

— مادرت اون شب تنها نبود.

🔚 پایان قسمت سی‌وچهارم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

آرمان حالا باید بفهمد آن شب چه کسی همراه مادرش وارد اتاق ۲۱۷ شده بود. فردا شب، آریان بخشی از خاطره‌ای را تعریف می‌کند که سال‌ها پنهان مانده؛ خاطره‌ای که شاید بالاخره دلیل ناپدید شدن رها را هم روشن کند.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

کتاب
چگونه کوتاه ومؤثر صحبت کنیم

📚@Iftlis_library   |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

حتماً، این قسمت را از همان لحظه‌ی ورود یاسر ادامه می‌دهم و این بار بخشی از اتفاق شب حادثه روشن می‌شود، اما راز اصلی هنوز باقی می‌ماند.

آخرین نامه

قسمت سی‌ودوم: اعتراف یاسر

آرمان نمی‌توانست چشم از مردی که روبه‌رویش ایستاده بود بردارد.

یاسر.

مردی که سال‌ها تصور می‌کرد مرده است.

مردی که نامش در عکس‌ها و نوارهای قدیمی ظاهر شده بود.

آرمان آرام پرسید:

— تو واقعاً یاسری؟

مرد سرش را تکان داد.

— بله.

— پس چرا همه گفتن مردی؟

یاسر لبخند تلخی زد.

— چون برای بعضی آدم‌ها، مرده بودن امن‌تر از زنده بودنه.

فرهاد جلو آمد.

— یاسر، وقت نداریم.

یاسر نگاهش کرد.

— هفده سال وقت داشتم. امشب دیگه نمی‌خوام چیزی رو پنهان کنم.

مادر آرمان با نگرانی گفت:

— یاسر...

او برگشت سمت مادر آرمان.

— تو هم باید حقیقت رو بشنوی.

آرمان میان آن‌ها ایستاد.

— من فقط یک چیز می‌خوام. حقیقت اون شب.

یاسر به ضبط صوت روی میز نگاه کرد.

— حقیقت اون شب از همین‌جا شروع شد.

او نوار را برداشت.

— اما چیزی که روی این نوار شنیدی، کامل نبود.

نوار را دوباره داخل دستگاه گذاشت.

صدای یاسر پخش شد:

— «آن شب، چهار نفر وارد اتاق شدند...»

آرمان به مادرش نگاه کرد.

صدای نوار ادامه یافت:

— «سه کودک و یک بزرگسال.»

یاسر نوار را متوقف کرد.

آرمان گفت:

— اون بزرگسال مادرم بود.

یاسر گفت:

— بله.

— چرا؟

یاسر نفس عمیقی کشید.

— چون مادرت فهمیده بود فرهاد می‌خواد تو رو از بین ببره.

فرهاد با عصبانیت گفت:

— دروغ نگو.

یاسر برگشت.

— تو هنوز هم می‌خوای حقیقت رو عوض کنی؟

آرمان به فرهاد نگاه کرد.

— پس تو می‌خواستی منو بکشی؟

فرهاد جواب نداد.

مادر آرمان گفت:

— نه.

همه به او نگاه کردند.

مادر ادامه داد:

— فرهاد نمی‌خواست تو رو بکشه.

آرمان گیج شد.

— پس چرا همه چیز به اسم اون تموم شد؟

یاسر گفت:

— چون فرهاد برای نجات تو، مجبور شد کاری کنه که همه فکر کنن مقصره.

آرمان آرام گفت:

— چه کاری؟

یاسر به سمت یکی از جعبه‌های چوبی رفت.

جعبه را باز کرد.

داخل آن یک لباس بچگانه بود.

لباسی کوچک و خاک‌آلود.

آرمان با دیدنش احساس عجیبی کرد.

یاسر گفت:

— این لباس شب حادثه تنت بود.

آرمان آن را برداشت.

روی آستین لباس، لکه‌ای تیره دیده می‌شد.

او فوراً آن را کنار گذاشت.

— این چیه؟

یاسر گفت:

— نمی‌دونم.

— یعنی چی نمی‌دونی؟

— چون وقتی من به اتاق رسیدم، تو دیگه اونجا نبودی.

آرمان با تعجب گفت:

— پس من کجا بودم؟

یاسر نگاهش کرد.

— همین سؤال، هفده ساله منو زنده نگه داشته.

سکوت.

بعد یاسر یک عکس دیگر بیرون آورد.

در عکس، راهرویی تاریک دیده می‌شد.

سه کودک در انتهای راهرو بودند.

سامان.

نوید.

و آرمان.

اما آرمان در عکس...

دو بار دیده می‌شد.

یک بار کنار سامان.

و یک بار در انتهای راهرو.

آرمان با وحشت گفت:

— این عکس چیه؟

یاسر گفت:

— لحظه‌ای که همه چیز تغییر کرد.

— من دو جا هستم!

— دقیقاً.

آرمان به عکس خیره شد.

— یکی از این‌ها من نیستم؟

یاسر جواب نداد.

آرمان به مادرش نگاه کرد.

مادر اشک در چشمانش جمع شده بود.

— مامان...

مادر آرام گفت:

— آرمان، آن شب دو کودک شبیه هم در آن ساختمان بودند.

آرمان خشکش زد.

— دو کودک؟

یاسر گفت:

— یکی تو بودی.

مکث کرد.

— و یکی...

صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد.

چراغ‌ها خاموش شدند.

همه در تاریکی فرو رفتند.

آرمان صدای مادرش را شنید:

— یاسر!

بعد صدای درگیری.

چند ثانیه بعد چراغ اضطراری روشن شد.

اما یاسر دیگر آنجا نبود.

فرهاد کنار در ایستاده بود.

مادر آرمان روی زمین نشسته بود.

و ضبط صوت هنوز روشن بود.

صدای یاسر از دستگاه پخش می‌شد:

— اگر تا اینجا رسیدید، یعنی یاسر نتونسته حقیقت رو بهتون بگه...

آرمان به دستگاه نزدیک شد.

صدا ادامه داد:

— کودکی که جای آرمان قرار گرفت، برادر دوقلوی او بود.

آرمان نفسش بند آمد.

— دوقلو؟

صدای ضبط ادامه داشت:

— او هیچ‌وقت نباید زنده می‌موند.

آرمان به مادرش نگاه کرد.

— تو... یه بچه‌ی دیگه هم داشتی؟

مادر گریه می‌کرد.

اما قبل از اینکه جواب بدهد، تلفن آرمان زنگ خورد.

شماره ناشناس.

آرمان جواب داد.

صدای پسری جوان از آن طرف خط آمد:

— آرمان؟

— تو کی هستی؟

چند ثانیه سکوت.

بعد پسر گفت:

— من کسی هستم که هفده ساله منتظرم پیدام کنی.

آرمان خشکش زد.

— اسمت چیه؟

پسر جواب داد:

— خودت بهتر از هر کسی می‌دونی.

آرمان با صدای لرزان گفت:

— من نمی‌شناسمت.

پسر خندید.

بعد آرام گفت:

— چون مادرت کاری کرد که هیچ‌وقت منو به یاد نیاری.

تماس قطع شد.

آرمان به مادرش خیره ماند.

مادر سرش را پایین انداخت.

و برای اولین بار، فقط یک جمله گفت:

— من مجبور شدم یکی از شما دو نفر رو انتخاب کنم.

🔚 پایان قسمت سی‌ودوم

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت سی‌ام: پسری که جای من بود

آرمان هنوز به سایه‌ی داخل عکس خیره بود.

کلید ۲۱۷ در دست آن شخص بود.

همان کلیدی که سال‌ها همراه خودش داشت.

چطور ممکن بود؟

اگر این عکس واقعاً مربوط به هفده سال پیش بود، پس کلید از همان زمان دست چه کسی بوده؟

صدای قدم‌هایی از پشت در آمد.

آرمان سریع عکس و نامه را داخل جیبش گذاشت.

در را باز کرد.

راهرو خالی بود.

فقط یک پاکت کوچک روی زمین قرار داشت.

آرمان آن را برداشت.

روی پاکت نوشته شده بود:

«اگر می‌خواهی بفهمی چه کسی جای تو را گرفت، به جایی برو که اولین بار اسمت را فراموش کردی.»

آرمان چند ثانیه فکر کرد.

بعد یادش آمد.

پرورشگاه.

جایی که یونس گفته بود او را هفده سال پیش به آنجا برده است.

آرمان از هتل بیرون آمد.

اما قبل از رفتن، یک بار دیگر به اتاق ۲۱۷ نگاه کرد.

روی دیوار، کنار در، چیزی تازه نوشته شده بود:

«او هنوز زنده است.»

---

صبح روز بعد، آرمان خودش را به ساختمان قدیمی پرورشگاه رساند.

ساختمان تقریباً خالی بود.

سال‌ها بود که دیگر کودکی در آنجا نگهداری نمی‌شد.

پیرمردی که آنجا کار می‌کرد، با دیدن آرمان چند لحظه به او خیره ماند.

— تو...

آرمان پرسید:

— منو می‌شناسید؟

پیرمرد لبخند کم‌رنگی زد.

— بعضی چهره‌ها فراموش نمی‌شن.

آرمان قلبش تندتر زد.

— من هفده سال پیش اینجا بودم؟

پیرمرد چیزی نگفت.

آرمان عکس قدیمی خودش را نشان داد.

پیرمرد با دیدن عکس، آهی کشید.

— پس بالاخره برگشتی.

— چه کسی منو اینجا آورد؟

پیرمرد گفت:

— مردی به اسم یونس.

— چند سال اینجا بودم؟

پیرمرد مکث کرد.

— کمتر از یک سال.

آرمان با تعجب گفت:

— یونس گفت من چند سال اینجا بودم.

پیرمرد سرش را تکان داد.

— یونس خیلی چیزها گفته.

آرمان پرسید:

— بعد از اینجا چه کسی منو برد؟

پیرمرد به راهروی انتهای ساختمان اشاره کرد.

— برو اتاق بایگانی.

آرمان وارد اتاق شد.

پرونده‌های قدیمی روی قفسه‌ها خاک گرفته بودند.

بعد از چند دقیقه جست‌وجو، پرونده‌ای با نام خودش پیدا کرد.

«آرمان — پذیرش: ۲۲ آبان»

اما تاریخ تولد خالی بود.

نام مادر: خالی.

نام پدر: خالی.

در قسمت توضیحات فقط یک جمله نوشته شده بود:

«کودک از معرفی هویت خودداری می‌کند.»

آرمان زیر لب گفت:

— من پنج سالم بود...

چطور یک کودک پنج‌ساله می‌توانست از معرفی هویت خودش خودداری کند؟

صفحه‌ی بعد را باز کرد.

یک عکس کوچک داخل پرونده بود.

آرمان به عکس نگاه کرد.

نفسش بند آمد.

در عکس، خودش پنج‌ساله بود.

کنارش یونس ایستاده بود.

اما نفر سوم...

فرهاد بود.

آرمان سریع صفحه را برگرداند.

پشت عکس نوشته شده بود:

«کودک ادعا می‌کند نامش آرمان نیست.»

آرمان چند لحظه بی‌حرکت ماند.

— پس اسم من چی بوده؟

صدایی از پشت سرش آمد:

— نمی‌دونی؟

آرمان برگشت.

سامان بود.

— سامان؟

سامان وارد اتاق شد و در را بست.

— من می‌دونستم یه روزی این پرونده رو پیدا می‌کنی.

آرمان عصبانی شد.

— تو از اول همه‌چیز رو می‌دونستی؟

سامان جواب نداد.

آرمان پرونده را جلوی صورتش گرفت.

— چرا اینجا نوشته من اسمم آرمان نبوده؟

سامان آهسته گفت:

— چون آن شب، اسم تو را عوض کردند.

— چه کسی؟

— مادرت.

آرمان خشکش زد.

— چرا؟

سامان گفت:

— برای اینکه کسی نتونه پیدات کنه.

آرمان به دیوار تکیه داد.

— از چه کسی؟

سامان جواب داد:

— از همان کسی که هفده ساله دنبالت می‌گرده.

آرمان با صدای پایین گفت:

— نفر چهارم؟

سامان سرش را پایین انداخت.

— نه.

آرمان به او خیره شد.

— پس کی؟

سامان بالاخره گفت:

— پدر واقعی تو.

سکوت.

آرمان چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

— فرهاد؟

سامان سرش را تکان داد.

— نه.

آرمان یک قدم جلو رفت.

— پس کیه؟

سامان به پرونده اشاره کرد.

— اسم واقعی‌ات رو بخون.

آرمان به صفحه نگاه کرد.

در پایین پرونده، زیر یک لایه‌ی قدیمی از کاغذ، نوشته‌ای دیده می‌شد که تا آن لحظه متوجهش نشده بود.

آرمان کاغذ را کنار زد.

یک نام ظاهر شد.

«آرمان یونس‌زاده»

آرمان با تعجب گفت:

— یونس‌زاده؟

سامان آرام گفت:

— چون یونس...

صدای شکستن شیشه آمد.

هر دو به سمت پنجره برگشتند.

یک سنگ داخل اتاق افتاده بود.

کاغذ کوچکی به آن بسته شده بود.

سامان سنگ را برداشت.

کاغذ را باز کرد.

فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:

«یونس پدر تو نیست؛ اما پدرِ نفر چهارم است.»

سامان رنگش پرید.

آرمان پرسید:

— نفر چهارم کیه؟

سامان چیزی نگفت.

آرمان دوباره پرسید:

— سامان، نفر چهارم کیه؟

سامان آرام به او نگاه کرد.

چشمانش پر از ترس شده بود.

بعد گفت:

— آرمان...

— چی؟

سامان لب‌هایش را به هم فشرد.

— تو نفر چهارم رو می‌شناسی.

— از کجا؟

سامان جواب داد:

— چون...

صدای آژیر ماشین پلیس از بیرون بلند شد.

سامان ناگهان به سمت در رفت.

آرمان بازویش را گرفت.

— صبر کن!

سامان برگشت و آخرین جمله را گفت:

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📚 هماتولوژی روداک ۲۰۱۶ (کتاب)

📚@Iftlis_library   |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

شرح فصول اکبری
فارسی



📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

از حکیمی پرسیدند: زندگی انسان را در کدام لحظه‌ها می‌آزماید؟
گفت:


۱- پول، صداقتِ معامله را
۲- قدرت، عدالتِ تصمیم را
۳- خشم، تربیتِ زبان را
۴- اختلاف، ظرفیتِ شنیدن را
۵- شکست، اندازهٔ اراده را
۶- موفقیت، ظرفیت فروتنی را
۷- تنهایی، استواری شخصیت را


📚@Iftlis_library   |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

تبلیغات مناسب برای کانال گروه وهرنوع کلاس های آموزشی شما با کمترین هزینه در کانال های ذیل پزیرفته میشود
🆔 @PDF_and_audio_library
🆔 @jomalatnab_ENGLISH
🆔 @ashaar_nabb
🆔 @Biow_english ‌‌
🆔 @Ashaarmolana
🆔 @AKSnaweshtae_NAB
🆔 @English_quizEss
🆔 @Pisht_AZ_an
🆔 @sokhanan_bzrgan
🆔 @Ghazal_nabb
🆔 @Learn_4_english
🆔 @Iftlis_library
🆔 @D_bookS0
🆔 @mutaliagaran
🆔 @jomalatnab_angizeshi
🆔 @book_and_roman_library


برای ثبت تبلیغ تان به آیدی زیر پیام بدید
👉
@M_amir8899

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

هر کدوم رو دوست داشتین و عشقتون کشید انتخاب کنید ☝️☝️☝️

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

— کامران نام مستعار من بود، اما کسی از آن سوءاستفاده کرد. مردی که پشت این نقشه بود، از هویت من استفاده می‌کرد تا رد خودش رو گم کنه. او یکی از همکاران قدیمی پدرم بود و سال‌ها پیش از کشور فرار کرد. نوید مدرک حضورش رو پیدا کرده، اما خودش دیگر زنده نیست.

سامان دفتر را بست.

— پس دیگر کسی نیست که بخواد ما رو دنبال کنه؟

نوید گفت:

— نه. مدارک دفتر به دست کسانی می‌رسه که می‌تونن پرونده رو بررسی کنن. این بار حقیقت پنهان نمی‌مونه.

آرمان به مادرش نگاه کرد.

— نمی‌دونم می‌تونم تمام اون سال‌ها رو فراموش کنم یا نه.

مادر دستش را دراز کرد، اما آرمان فوراً جلو نرفت. چند لحظه سکوت کرد و بعد خودش به سمت او قدم برداشت.

— نمی‌تونم یک‌شبه همه‌چیز رو ببخشم، مامان. اما می‌خوام از اینجا به بعد، دیگه هیچ‌کس دروغ نگه.

مادر او را در آغوش گرفت.

آریان هم به آن‌ها پیوست.

برای نخستین بار بعد از هفده سال، دو برادر کنار هم بودند؛ نه با اسم‌های ساختگی و نه با خاطراتی که دیگران برایشان انتخاب کرده بودند.

چند هفته بعد، دفتر سیاه و نوارها تحویل مقام‌های مسئول شد. نوید شهادت داد و یونس نیز تمام آنچه را می‌دانست، بیان کرد. فرهاد تصمیم گرفت این بار به‌جای ناپدید شدن، در برابر گذشته‌اش بایستد.

سامان هم حقیقت خانواده‌اش را دنبال کرد و فهمید سال‌ها با تصوری اشتباه از پدرش زندگی کرده است.

و رها؟

یک عصر پاییزی، آرمان او را در همان حیاط قدیمی دید؛ جایی که نخستین خاطره‌ی مبهمش از او شکل گرفته بود.

رها پاکتی سفید به او داد.

آرمان خندید.

— باز هم نامه؟

رها گفت:

— این یکی دیگه راز نداره.

آرمان پاکت را باز کرد.

داخلش فقط یک جمله نوشته شده بود:

«بعضی حقیقت‌ها گذشته را عوض نمی‌کنند؛ اما به ما فرصت می‌دهند آینده را جور دیگری بسازیم.»

آرمان کاغذ را تا کرد و داخل جیبش گذاشت.

— فکر می‌کنی حالا همه‌چیز تموم شده؟

رها به آسمان نگاه کرد.

— این داستان تموم شده، آرمان. اما زندگی ما تازه داره شروع می‌شه.

آرمان به سمت خانه نگاه کرد. آریان و سامان آنجا منتظرش بودند و مادرش برای همه چای آماده کرده بود.

برای اولین بار، دیگر لازم نبود کسی را تعقیب کند، نامه‌ای را رمزگشایی کند یا از پشت هر چهره دنبال دشمنی بگردد.

آرمان دستش را داخل جیبش برد و آخرین نامه را لمس کرد.

هفده سال پیش، یک دروغ خانواده‌ای را از هم جدا کرده بود.

اما سرانجام، حقیقت آن‌ها را دوباره کنار هم آورده بود.

و این بار، هیچ‌کس قرار نبود برای محافظت از دیگری، حقیقت را پنهان کند.

🔚 پایان قسمت ۴۰ — پایان رمان «آخرین نامه»

🌹 پیام پایانی برای خوانندگان

ممنون که تا آخرین صفحه همراه آرین، آریان و رها ماندید. شاید در زندگی واقعی هم پاسخ بعضی سؤال‌ها دیر پیدا شود، اما صداقت و شجاعت می‌تواند راه تازه‌ای پیش روی ما بگذارد.

پایان یک داستان، همیشه پایان امید نیست. ❤️

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

برگرفته از کتاب:

افغانستان در آتش نفت

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📖 آخرین نامه

قسمت ۳۸: نامی که نباید گفته می‌شد

آرمان هنوز پاکت سفید را در دست داشت.

نگاهش روی همان چند کلمه ثابت مانده بود:

«برای آرین؛ از طرف پدرت.»

اما آریان با اطمینان گفته بود:

— این اسم... اسم پدر ما نیست.

آرمان به او نگاه کرد.

— پس اسم کیه؟

آریان جواب نداد.

برای چند ثانیه فقط به پاکت خیره شد.

سپس آرام گفت:

— اسم مردیه که اون شب دیدم.

صدای یونس بلند شد:

— آریان، بس کن!

آریان برگشت.

— چرا؟ هنوزم می‌خوای حقیقت رو ازش پنهان کنی؟

یونس ساکت شد.

آرمان جلو رفت.

— تو اون مرد رو می‌شناسی؟

آریان سرش را پایین انداخت.

— آره.

— کیه؟

آریان به دو رها نگاه کرد.

— قبل از اینکه بگم، باید بدونی یکی از این دو نفر از اول حقیقت رو می‌دونسته.

هر دو رها سکوت کردند.

آرمان پرسید:

— کدوم یکی؟

آریان جواب داد:

— نمی‌دونم.

صدای خنده‌ی کوتاهی از کنار در آمد.

همه برگشتند.

مادر آرمان آنجا ایستاده بود.

اما این بار تنها نبود.

مردی پشت سرش قرار داشت.

آرمان با دیدن چهره‌ی مرد خشکش زد.

فرهاد.

پدرش.

مردی که همه تصور می‌کردند سال‌هاست مرده.

فرهاد آرام گفت:

— دیگه وقتشه.

آرمان به او نزدیک شد.

— تو گفتی کامران پدر من نیست.

فرهاد سر تکان داد.

— هیچ‌وقت نگفتم کامران پدرت نیست.

آرمان با تعجب گفت:

— پس چی؟

فرهاد پاسخ داد:

— کامران اسم واقعی من نبود.

سکوت.

آرمان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.

— چی گفتی؟

فرهاد ادامه داد:

— آن شب من با اسم دیگری زندگی می‌کردم. کامران اسمی بود که برای پنهان کردن هویتم استفاده می‌کردم.

آریان جلو آمد.

— پس چرا همه فکر می‌کردند پدرمون مرده؟

فرهاد نگاهش را به مادرشان دوخت.

— چون مادرتون مجبور بود این‌طور وانمود کنه.

مادر با صدایی آرام گفت:

— اگر حقیقت فاش می‌شد، هر دو شما کشته می‌شدید.

آرمان به دو رها نگاه کرد.

— پس اینا چی؟

فرهاد گفت:

— یکی از آن‌ها رهاست.

— و اون یکی؟

فرهاد چند لحظه سکوت کرد.

— کسی که برای نجات رها، هویت او را گرفت.

آرمان با ناباوری پرسید:

— یعنی... یکی از این دو نفر رها نیست؟

مادر گفت:

— نه.

رهای کنار یونس قدمی جلو آمد.

— من رها نیستم.

همه ساکت شدند.

آرمان به او خیره شد.

— پس تو کی هستی؟

زن جواب داد:

— خواهر رها.

رهای دیگر به آرامی اشک‌هایش را پاک کرد.

آرمان پرسید:

— چرا شبیه هم هستید؟

زن گفت:

— چون ما دوقلو هستیم.

یونس سرش را پایین انداخت.

— سال‌ها پیش، برای اینکه رها زنده بمونه، خواهرش جای او زندگی کرد.

آرمان به رهای واقعی نگاه کرد.

— پس تو چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟

رها پاسخ داد:

— چون اگر می‌گفتم، نفر چهارم پیدا می‌شد.

آرمان متوجه شد.

— نفر چهارم...

رها سر تکان داد.

— من فقط شاهد نبودم. من چیزی رو با خودم از اتاق ۲۱۷ بیرون آوردم.

سامان جلو آمد.

— چی؟

رها دستش را داخل کیفش برد.

یک نوار کاست کوچک بیرون آورد.

روی آن فقط نوشته شده بود:

۲۱۷ ـ آخرین دقیقه

آریان با دیدن نوار گفت:

— این همون نوار نیست؟

رها گفت:

— نه.

— پس چیه؟

— صدای واقعی اون شب.

یونس ناگهان فریاد زد:

— رها، نوار رو پخش نکن!

رها به او نگاه کرد.

— چرا؟

یونس چیزی نگفت.

رها نوار را داخل دستگاه گذاشت.

صدای خش‌خش آمد.

سپس صدای یک کودک شنیده شد.

صدای آرین.

— مامان... چرا در رو قفل کردی؟

بعد صدای مادر.

— چون نمی‌خوام اون مرد پیداتون کنه.

صدای دیگری آمد.

صدای آریان.

— مامان، اون مرد کیه؟

چند ثانیه سکوت.

بعد صدای مردی شنیده شد.

صدایی که آرمان هرگز فراموش نمی‌کرد.

— من پدر شما هستم.

آرمان به فرهاد نگاه کرد.

اما فرهاد سرش را تکان داد.

— این صدای من نیست.

همه به دستگاه خیره شدند.

صدای مرد ادامه داد:

— ولی اگر فردا کسی از شما پرسید پدرتون کیه، اسم من رو به زبان نیارید.

صدای کودک پرسید:

— چرا؟

مرد جواب داد:

— چون اگر اسم واقعی من رو بدونید، همه‌تون رو پیدا می‌کنن.

ناگهان صدای درگیری آمد.

بعد صدای مادر:

— فرار کنید!

نوار برای چند ثانیه قطع شد.

سپس یک جمله‌ی آخر پخش شد:

— اسم من «کامران» نیست...

آرمان نفسش را حبس کرد.

صدای مرد ادامه داد:

— اسم واقعی من...

نوار ناگهان متوقف شد.

آرمان با عصبانیت دستگاه را تکان داد.

— نه!

رها گفت:

— قسمت آخر نوار رو هیچ‌وقت نتونستم پخش کنم.

فرهاد آرام گفت:

— چون قسمت آخرش پیش من بود.

او یک نوار کوچک دیگر از جیبش بیرون آورد.

آرمان به آن خیره شد.

— پس تمام این سال‌ها...

فرهاد گفت:

— می‌خواستم شما هیچ‌وقت مجبور نشید حقیقت رو بدونید.

آرمان نوار را گرفت.

دستگاه را روشن کرد.

صدای همان مرد دوباره پخش شد.

— اگر روزی این نوار به دست آرین رسید، بدونه که من...

صدا قطع شد.

اما این بار نه به خاطر خرابی نوار.

بلکه به خاطر صدای گلوله‌ای که در پس‌زمینه شنیده شد.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

مسجدجامع هرات از نمای بالا


📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها|

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📖 آخرین نامه

قسمت ۳۷: کدام رها؟

آرمان چند ثانیه فقط نگاه می‌کرد.

دو زن، با یک چهره، یک صدا و حتی یک حالت نگاه، روبه‌رویش ایستاده بودند.

یکی کنار یونس بود.

دیگری همان رهایی بود که آرمان در تمام این مدت می‌شناخت.

یونس آرام گفت:

— حالا وقتشه بفهمی کدومشون واقعیه.

آرمان قدمی جلو رفت.

— این چه بازی‌ایه؟

رهای کنار یونس گفت:

— آرمان، به من اعتماد کن.

رهای دیگر بلافاصله گفت:

— نه! به اون اعتماد نکن.

صدای هر دو دقیقاً یکسان بود.

آریان که کنار آرمان ایستاده بود، زیر لب گفت:

— این غیرممکنه...

سامان جلو آمد.

— شاید یکی‌شون خواهر دوقلوی رهاست.

یونس سرش را تکان داد.

— اگر فقط همین بود، پیدا کردن جواب خیلی ساده بود.

آرمان با عصبانیت پرسید:

— پس حقیقت چیه؟

یونس به دو رها نگاه کرد.

— یکی از این دو نفر رهاست. اما نفر دوم فقط یک دروغ ساده نیست.

سکوت سنگینی اتاق را گرفت.

ناگهان زنی که کنار یونس بود، گفت:

— آرمان، یادت هست اولین باری که منو دیدی چه گفتم؟

آرمان مکث کرد.

رهای دیگر گفت:

— لازم نیست جواب بدی. چون ممکنه چیزی که یادت میاد، اصلاً واقعی نباشه.

این جمله آرمان را متوقف کرد.

در تمام این مدت، همه از حافظه‌ی او حرف زده بودند.

خاطراتی که شاید واقعی نبودند.

آرمان چشم‌هایش را بست.

یک تصویر مبهم در ذهنش شکل گرفت.

یک حیاط قدیمی...

باران...

پسربچه‌ای که کنار پنجره ایستاده بود...

و دختری که برای اولین بار به او گفته بود:

«اگر روزی همه‌چیز رو فراموش کردی، به صدای بارون اعتماد کن.»

آرمان ناگهان چشم باز کرد.

با صدای آرام گفت:

— این جمله رو فقط یک نفر می‌دونه.

هر دو رها به او نگاه کردند.

آرمان پرسید:

— کدومتون اون جمله رو گفت؟

رهای کنار یونس فوراً جواب داد:

— من.

رهای دیگر هم گفت:

— من.

آرمان نفس عمیقی کشید.

پس این هم کافی نبود.

یونس لبخند بسیار کوتاهی زد.

— هنوز متوجه نشدی؟

— چی رو؟

یونس به آرمان نزدیک شد.

— تو دنبال چیزی می‌گردی که هر دو نفر می‌تونن بدونن.

بعد از جیبش یک پاکت قدیمی بیرون آورد.

پاکت سفید بود.

همان رنگ پاکت‌هایی که در تمام این سال‌ها حقیقت را تکه‌تکه به آرمان رسانده بودند.

یونس پاکت را روی میز گذاشت.

— این آخرین آزمایشه.

سامان پاکت را برداشت.

روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«رها هیچ‌وقت این راز را به کسی نگفته است.»

آرمان پاکت را باز کرد.

داخلش یک عکس قدیمی بود.

عکس چهار کودک جلوی یک خانه.

آرمان به عکس خیره شد.

چهار نفر در عکس بودند.

آرین...

آریان...

نوید...

و رها.

اما پشت عکس چیزی نوشته شده بود:

«چهار شاهد، چهار راز.»

آرمان عکس را برگرداند.

پشت عکس، چهار جمله نوشته شده بود.

اولی درباره آرین.

دومی درباره آریان.

سومی درباره نوید.

و چهارمی...

آرمان با دیدن جمله‌ی چهارم خشکش زد.

«رها از چیزی می‌ترسید که هیچ‌کس دیگر از آن خبر نداشت.»

رها که کنار آرمان ایستاده بود، ناگهان رنگش پرید.

رهای دیگر آرام گفت:

— بالاخره پیداش کردی.

آرمان برگشت.

— چی رو؟

زن لبخند زد.

— دلیل اینکه من مجبور شدم ناپدید بشم.

رهای دیگر با نگرانی گفت:

— نه... اینو نگو.

آرمان به هر دو نگاه کرد.

— یکی‌تون می‌دونه.

زن کنار یونس گفت:

— من می‌دونم.

آرمان پرسید:

— از چی می‌ترسیدی؟

زن چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— از مردی که آن شب وارد اتاق ۲۱۷ شد.

آریان جلو آمد.

— مردی که من چهره‌ش رو دیدم؟

زن سرش را تکان داد.

— نه.

آرمان پرسید:

— پس کی بود؟

رها به او نگاه کرد.

صدایش لرزید.

— کسی که همه‌ی این سال‌ها فکر می‌کردید مرده.

اتاق در سکوت فرو رفت.

فرهاد؟

آرمان ناخودآگاه به آریان نگاه کرد.

آریان گفت:

— پدر؟

رها جواب نداد.

در همان لحظه، صدای زنگ تلفن قدیمی خانه بلند شد.

همه به سمت تلفن برگشتند.

یونس جلو رفت و گوشی را برداشت.

چند ثانیه گوش داد.

بعد رنگ صورتش تغییر کرد.

— نه...

آرمان پرسید:

— کیه؟

یونس گوشی را آرام پایین آورد.

— کسی که نباید زنده می‌بود.

صدایی از پشت در آمد.

سه ضربه‌ی آرام.

تق.

تق.

تق.

هیچ‌کس جرئت حرکت نداشت.

آرمان به سمت در رفت.

آریان دستش را گرفت.

— صبر کن.

اما در همان لحظه، از پشت در صدایی شنیده شد:

— آرین...

آرمان خشک شد.

هیچ‌کس او را با نام آرین صدا نمی‌زد.

صدا دوباره گفت:

— اگر می‌خوای بفهمی کدوم رها واقعیه... در رو باز کن.

آرمان به دو رها نگاه کرد.

یکی ترسیده بود.

دیگری لبخند می‌زد.

و ناگهان آرمان فهمید...

فقط یکی از آن دو، از صدای پشت در نترسیده بود.

آرمان دستش را روی دستگیره گذاشت.

در همان لحظه، رهای کنار یونس آرام گفت:

— آرمان، اگر در رو باز کنی، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه.

آرمان در را باز کرد.

اما پشت در...

هیچ‌کس نبود.

فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود.

روی پاکت نوشته شده بود:

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت سی‌وپنجم: مرد کنار مادرم

آرمان به آریان خیره شده بود.

— گفتی مادرم اون شب تنها نبود...

آریان آرام سر تکان داد.

— بله.

— چه کسی همراهش بود؟

آریان چشم‌هایش را بست؛ انگار تلاش می‌کرد تصویری قدیمی را از میان تاریکی ذهنش بیرون بکشد.

— یادمه بارون می‌اومد. من و تو داخل اتاق بودیم. نوید کنار پنجره ایستاده بود و رها...

مکث کرد.

— رها گریه می‌کرد.

آرمان پرسید:

— چرا؟

— چون چیزی دیده بود.

سامان با اضطراب گفت:

— آریان، مطمئنی می‌خوای ادامه بدی؟

آریان نگاهش کرد.

— دیگه وقتشه.

سپس به آرمان گفت:

— مادرت وارد اتاق شد. پشت سرش یک مرد بود.

آرمان پرسید:

— کی؟

آریان گفت:

— صورتش رو درست ندیدم.

فرهاد ناگهان گفت:

— اما من می‌دونم کی بود.

همه به او نگاه کردند.

فرهاد ادامه داد:

— پدر سامان.

سامان سرش را بلند کرد.

— نه...

فرهاد گفت:

— خودش بود.

سامان عقب رفت.

— پدر من اون سال‌ها خارج از کشور بود.

فرهاد پاسخ داد:

— این چیزی بود که همه فکر می‌کردند.

سامان با عصبانیت گفت:

— تو از کجا مطمئنی؟

فرهاد پاکت قدیمی را باز کرد و یک عکس بیرون آورد.

عکس مربوط به همان شب بود.

مردی کنار مادر آرمان ایستاده بود.

صورتش واضح نبود.

اما روی دستش یک انگشتر مشخص دیده می‌شد.

سامان با دیدن انگشتر خشکش زد.

— این...

آرمان پرسید:

— می‌شناسیش؟

سامان با صدای لرزان گفت:

— این انگشتر پدرمه.

سکوت.

فرهاد گفت:

— حالا می‌فهمی چرا نمی‌خواستم درباره‌ی گذشته حرف بزنی؟

سامان عکس را گرفت.

— ولی پدر من مرده.

فرهاد آرام گفت:

— همه‌ی ما درباره‌ی مرده‌ها اشتباه کرده‌ایم.

ناگهان صدای بلندی از انتهای تونل آمد.

همه برگشتند.

چراغ‌ها خاموش شدند.

این بار کسی در تاریکی حرف نزد.

چند ثانیه بعد، چراغ اضطراری روشن شد.

اما عکس از دست سامان ناپدید شده بود.

آرمان با تعجب گفت:

— عکس کجاست؟

سامان جیب‌هایش را گشت.

— همین‌جا بود.

آریان به زمین اشاره کرد.

روی زمین، یک تکه کاغذ افتاده بود.

آرمان آن را برداشت.

فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:

«اگر دنبال پدر سامان می‌گردید، به قبرستان نروید.»

زیر جمله، آدرسی نوشته شده بود.

آرمان آدرس را خواند.

— این آدرس کجاست؟

فرهاد جواب داد:

— خانه‌ی قدیمی یونس.

آرمان به او نگاه کرد.

— یونس؟

فرهاد سر تکان داد.

— بله.

---

یک ساعت بعد، چهار نفر جلوی خانه‌ی قدیمی یونس ایستاده بودند.

آرمان، آریان، سامان و فرهاد.

خانه سال‌ها خالی بود.

در با فشار کمی باز شد.

داخل خانه همه‌چیز خاک گرفته بود.

روی دیوار، یک ساعت قدیمی دیده می‌شد.

اما برخلاف خانه‌ی آرمان، این ساعت هنوز کار می‌کرد.

عقربه‌ها روی ساعت دو و هفده دقیقه بودند.

آرمان زیر لب گفت:

— دوباره ۲۱۷...

فرهاد گفت:

— این عدد از اول هم فقط شماره‌ی اتاق نبود.

آرمان برگشت.

— پس چی بود؟

فرهاد جواب داد:

— تاریخ.

— چه تاریخی؟

فرهاد سکوت کرد.

سامان جلو رفت و یکی از کشوها را باز کرد.

داخلش چند نامه بود.

یکی را برداشت.

نام روی پاکت:

یونس

سامان نامه را باز کرد.

اما قبل از خواندنش، صدای باز شدن در آمد.

همه برگشتند.

زنی وارد خانه شد.

آرمان او را شناخت.

رها.

آرمان گفت:

— رها؟

رها در را بست و نفس عمیقی کشید.

— بالاخره پیداتون کردم.

آرمان جلو رفت.

— تو چرا اینجایی؟

رها به فرهاد نگاه کرد.

— چون چیزی رو که سال‌ها پیش شروع کردید، باید همین امشب تموم کنید.

فرهاد گفت:

— رها، نباید می‌اومدی.

رها جواب داد:

— تو هنوز هم از حقیقت می‌ترسی.

بعد به آرمان نگاه کرد.

— اما من دیگه نمی‌ترسم.

آرمان گفت:

— حقیقت چیه؟

رها چند لحظه ساکت ماند.

سپس گفت:

— آن شب، هیچ‌کس قصد نداشت آرمان و آریان رو جدا کنه.

آرمان گفت:

— پس چرا جدا شدیم؟

رها پاسخ داد:

— چون یکی از شما دو نفر...

مکث کرد.

— اصلاً قرار نبود زنده بمونه.

آریان به دیوار تکیه داد.

سامان گفت:

— یعنی چی؟

رها به آرمان نگاه کرد.

— تو باید می‌مردی.

آرمان خشکش زد.

رها ادامه داد:

— اما مادرت تصمیم گرفت تو رو نجات بده.

آرمان آرام پرسید:

— پس آریان چی؟

رها چیزی نگفت.

آریان خودش جواب داد:

— من قرار بود بمیرم.

همه ساکت شدند.

رها اشک در چشمانش جمع شد.

— بله.

آرمان به برادرش نگاه کرد.

— و چرا؟

آریان گفت:

— چون من چهره‌ی مردی رو دیده بودم که نباید می‌دیدم.

آرمان پرسید:

— چه مردی؟

آریان به سمت پنجره رفت.

بیرون، چراغ ماشینی روشن شد.

او با صدای آهسته گفت:

— مردی که همین الان پشت اون ماشینه.

همه به سمت پنجره برگشتند.

ماشین مشکی آرام کنار خانه توقف کرد.

در باز شد.

مردی از ماشین پیاده شد.

سامان با دیدنش عقب رفت.

— نه...

آرمان پرسید:

— کیه؟

سامان فقط یک جمله گفت:

— پدرم.

مرد وارد حیاط شد.

اما پیش از اینکه به در برسد، تلفن آرمان زنگ خورد.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت سی‌وچهارم: پشت در

صدای قفل شدن در هنوز در زیرزمین می‌پیچید.

آرمان به سمت پله‌ها دوید و دستگیره را کشید.

قفل بود.

— آریان، راه دیگه‌ای هست؟

آریان چراغ کوچکی از جیبش بیرون آورد.

— این خونه رو بهتر از تو می‌شناسم.

— چطور؟

آریان جواب نداد.

فقط به دیوار انتهای زیرزمین اشاره کرد.

— اونجا.

آرمان نزدیک رفت.

روی دیوار چند خط قدیمی دیده می‌شد.

آریان دستش را روی یکی از آجرها گذاشت.

آجر حرکت کرد.

دری کوچک باز شد.

آرمان با تعجب گفت:

— اینجا راه خروج داره؟

آریان گفت:

— راه خروج نیست.

— پس چیه؟

— راه رسیدن به جایی که همه‌چیز شروع شد.

آرمان وارد تونل شد.

چند متر جلوتر، تونل به اتاق کوچکی رسید.

روی دیوار اتاق، عکس‌های زیادی نصب شده بود.

عکس خودش.

عکس آریان.

عکس سامان.

عکس نوید.

عکس رها.

و حتی عکس مادرشان.

آرمان با ناباوری گفت:

— چه کسی این‌ها رو جمع کرده؟

آریان آرام جواب داد:

— کسی که سال‌ها ما رو زیر نظر داشته.

آرمان یکی از عکس‌ها را برداشت.

عکس مربوط به چند سال قبل بود.

آرمان در آن تنها ایستاده بود.

پشت عکس نوشته شده بود:

«آرمان هنوز چیزی یادش نیامده.»

عکس دیگری را برداشت.

این بار آریان در تصویر بود.

پشت آن نوشته شده بود:

«آریان نزدیک شده است.»

آرمان گفت:

— این عکس‌ها جدیدن.

آریان سرش را تکان داد.

— بعضی‌هاشون برای همین ماهه.

آرمان برگشت.

— یعنی کسی هنوز ما رو دنبال می‌کنه؟

آریان گفت:

— از وقتی من دوباره پیدات کردم، بیشتر.

ناگهان صدای ضربه‌ای از پشت دیوار آمد.

سه ضربه.

آرمان و آریان هر دو ساکت شدند.

سه ضربه‌ی دیگر.

آرمان آهسته گفت:

— کسی اون طرفه.

آریان گفت:

— نه.

— پس چیه؟

آریان رنگش پریده بود.

— این علامته.

— چه علامتی؟

آریان جواب نداد.

دوباره سه ضربه آمد.

بعد یک ضربه.

بعد دو ضربه.

آریان زیر لب گفت:

— همون رمز قدیمیه.

آرمان پرسید:

— چه رمزی؟

آریان به دیوار نزدیک شد و سه بار ضربه زد.

چند ثانیه بعد، جواب آمد.

یک ضربه.

سه ضربه.

آریان عقب رفت.

— اون نیست.

— کی؟

— کسی که فکر می‌کردم.

آرمان چیزی نگفت.

در همان لحظه بخشی از دیوار باز شد.

مردی وارد اتاق شد.

آرمان فوراً او را شناخت.

— سامان!

سامان نفس‌نفس می‌زد.

— باید از اینجا برید.

آرمان گفت:

— تو از کجا اینجا رو می‌دونی؟

سامان گفت:

— چون من هم یک بار اینجا گیر افتادم.

آریان پرسید:

— چه کسی تو رو آورد؟

سامان جواب داد:

— یاسر.

آرمان با تعجب گفت:

— یاسر؟

سامان سرش را تکان داد.

— اما اون چیزی که به من گفت، با چیزی که به شما گفته فرق داشت.

آرمان گفت:

— چی گفت؟

سامان به عکس‌های روی دیوار نگاه کرد.

— گفت نفر چهارم اصلاً یک نفر نیست.

سکوت.

آرمان گفت:

— یعنی چی؟

سامان آرام گفت:

— یعنی «نفر چهارم» اسم یک نقشه بوده.

آریان جلو آمد.

— چه نقشه‌ای؟

سامان گفت:

— نقشه‌ای برای اینکه همه فکر کنن فقط سه شاهد وجود دارن.

آرمان احساس کرد سرش گیج می‌رود.

— پس چند شاهد بودن؟

سامان جواب داد:

— چهار نفر.

— من، آریان، نوید و...

سامان حرفش را قطع کرد.

— رها.

آرمان خشکش زد.

— رها؟

سامان گفت:

— رها آن شب آنجا بود.

آریان به سامان خیره شد.

— غیرممکنه.

سامان گفت:

— من خودم دیدمش.

آرمان گفت:

— پس چرا رها هیچ‌وقت نگفت؟

سامان نگاهش را پایین انداخت.

— چون رها قرار بود هیچ‌وقت به یاد نیاره.

آرمان ناگهان به یاد حرف‌های رها افتاد:

«به هیچ‌کس اعتماد نکن. حتی به مادرت.»

او آرام گفت:

— پس رها هم بخشی از حافظه‌اش رو از دست داده.

سامان جواب داد:

— نه.

مکث کرد.

— رها حافظه‌اش رو از دست نداده.

آرمان پرسید:

— پس چرا چیزی نگفته؟

سامان به او نگاه کرد.

— چون خودش تصمیم گرفته سکوت کنه.

قبل از اینکه آرمان چیزی بگوید، صدای قدم‌هایی از تونل آمد.

همه ساکت شدند.

یک نفر داشت نزدیک می‌شد.

آریان چراغ را خاموش کرد.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

یک نفر وارد اتاق شد.

در تاریکی صدای مردی شنیده شد:

— می‌دونستم بالاخره همه‌تون یک‌جا جمع می‌شید.

چراغ روشن شد.

فرهاد بود.

اما این بار اسلحه یا چیزی همراهش نبود.

فقط یک پاکت در دست داشت.

آرمان گفت:

— تو چرا اینجایی؟

فرهاد پاکت را روی میز گذاشت.

— چون این نامه باید هفده سال پیش به شما می‌رسید.

آرمان پاکت را برداشت.

روی آن چهار اسم نوشته شده بود:

آرمان
آریان
نوید
رها

آرمان به فرهاد نگاه کرد.

— چرا سامان توی این نامه نیست؟

فرهاد گفت:

— چون سامان شاهد نبود.

آرمان با تعجب گفت:

— پس چرا همه‌چیز رو می‌دونه؟

فرهاد جواب داد:

— چون پدرش یکی از کسانی بود که آن شب آنجا بود.

سامان ناگهان عقب رفت.

— نه...

فرهاد گفت:

— وقتشه خودت بهش بگی.

سامان با صدای لرزان گفت:

— من نمی‌تونم.

آرمان جلو رفت.

— چی رو؟

سامان سرش را پایین انداخت.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آرمان حالا با بزرگ‌ترین راز زندگی‌اش روبه‌رو شده: آیا واقعاً یک برادر دوقلو دارد؟ و اگر دارد، چرا مادرش مجبور شده یکی از آن دو را پنهان کند؟ فردا شب، یک سرنخ قدیمی از خانه‌ی کودکی آرمان پاسخ این سؤال را نزدیک‌تر می‌کند.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

— چون نفر چهارم، هر روز تو را می‌بیند.

بعد خودش را از دست آرمان رها کرد و از ساختمان خارج شد.

آرمان پشت سرش دوید.

اما سامان دیگر در خیابان نبود.

فقط یک ماشین مشکی در انتهای کوچه حرکت می‌کرد.

آرمان به شماره‌ی پلاک نگاه کرد.

سه رقم آخر را دید:

۲۱۷

و همان لحظه گوشی‌اش زنگ خورد.

شماره ناشناس.

آرمان جواب داد.

صدای رها بود.

— آرمان، فرار کن.

— از چی؟

رها با صدایی لرزان گفت:

— از کسی که کنارته.

آرمان آهسته برگشت.

کسی پشت سرش ایستاده بود.

و وقتی آن شخص را دید، گوشی از دستش افتاد.

چون او...

مادرش بود.

اما مادرش لبخند می‌زد.

و در دستش همان کلید ۲۱۷ بود.

🔚 پایان قسمت سی‌ام

🌙 ادامه‌ی داستان، فردا شب...

فردا شب، آرمان برای اولین بار مستقیماً از مادرش درباره‌ی کلید ۲۱۷ و «نفر چهارم» سؤال می‌کند. شاید پاسخ او، راز هفده‌ساله را یک قدم به پایان نزدیک کند.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

🪴اللَّهُــمَّ صَلِّ وَسَـــلِّمْ وَبَارِكْ على نَبِيِّنَـــا مُحمَّد

Читать полностью…
Subscribe to a channel