hamid59salimi | Unsorted

Telegram-канал hamid59salimi - Hαмιd ѕαlιмι

22859

instagram.com/hamid.salimi.59

Subscribe to a channel

Hαмιd ѕαlιмι

@Creepytones🎸
#grunge
#liveversion

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

این همان قصه‌ی همیشه است، فقط حالا دیگر بازی را خوب بلد شده‌ای. می‌دانی او با دیگری خوشحال خواهدبود و از تو نصیبی جز غم نخواهدبرد. پس دست‌هایت را عادت می‌دهی مهره‌های کمرش را نخواهند و تنهایی بزرگت را می‌بینی که باز هم بزرگ‌تر می‌شود.

بله ای درخت کهنه‌ی تشنه‌ی نوازش، پرنده‌ها دیگر می‌دانند در ترک‌شدن ماهر شده‌ای...

@hamid59salimi

شب بخیر ❤️🖤

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

تولدت مبارک بردیا.

شب بخیر بقیه ❤️🖤

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

ماه از لای شاخه‌ها به ما نگاه می‌کرد که روی سنگ‌های کنار رودخانه دراز کشیده بودیم و فکر می‌کردیم دنیا می‌توانست طور دیگری باشد...

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

شب بخیر ای کسی که مدتهاست واسه هر ذره‌ی زندگیت می‌جنگی و کسی هم اطرافت نیست بهت بگه دمت گرم...
🖤❤️

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

ما عاشق آن‌ها بودیم، واقعا عاشق. علی دایی به چلسی گل می‌زد و مهدوی‌کیا در هامبورگ تشویق می‌شد و ما جان می‌گرفتیم. احمدرضا نیمه‌جان رفت بیمارستان کسری-جایی که بعدها مهسا را از ما گرفتند- و ما سوگوار خاطرات خود شدیم اما او مثل سلحشوری سرمست برگشت. ما حتی طارمی و بیرو و شجاع و رامین را هم دوست داشتیم. اشکان و قدوس را مثل برادران تنی بغل نکردیم؟ معرفت نداشتیم؟ "تیم‌ملی" اسم تیم ما بود، تیمی که طرفدارش بودیم.

شب بازی ایران-انگلیس آنتن تلویزیونم خراب بود و بازی را در یک سفره‌خانه دیدم. مردها با گل‌های اول انگلیس خندیدند و کری خواندند، اما بعد از گل سوم همه عصبی شدند. هیچکس نمی‌دانست باید چه احساسی داشته‌باشد. سفیدپوش‌ها از ما که سیاهپوش بچه‌های ایران بودیم فاصله گرفتند و حتی تلاش نصف و نیمه آن‌ها را هم ندیدیم. اما ایران بود که تحقیر می‌شد. از همان‌شب و از همان حس دوگانه بود که انگار دوری شدت گرفت و بعد همه تلاش کردند این فاصله بیشتر شود... برای من نه. من همیشه طرفدار ایرانم. من همیشه با باخت ایران غمگین می‌شوم. برای من فقط یک ایران وجود دارد... اما چه کسی می‌تواند بخشی از این مردم را سرزنش کند اگر دیگر خودشان را در تیم سهیم نمی‌بینند؟

غم بزرگ من این است که ما 'دلخوشی‌های جمعی' را کاملا از دست داده‌ایم. از جشن خیابانی بزرگ بعد از بردن آمریکا و حتی باختن به آرژانتین، رسیده‌ایم به شب‌هایی که جام‌جهانی برای بخش بزرگی از مردم مطلقا بی‌اهمیت است. آن تیم سفید زیبا انگار جایی در تاریخ گم شد، مثل بسیاری از زیبایی‌های دیگر. ما تقریبا جز نوروز هیچ روزی را در سال نداریم که یک جشن همگانی باشد. خشم اجتماعی در همین فاصله‌ها رشد می‌کند. این‌طوری می‌شود که هموطن من در روزی که از مرگ در بمباران فقط به لطف دیررسیدن اتوبوس به چهارراه نزدیک خانه‌ام جان درمی‌برم، با پرچم اسراییل در خیابان می‌رقصد تا صدای من باشد. این‌طوری می‌شود که گفتگو می‌میرد و جامعه‌ای به غایت قطبی‌شده شکل می‌گیرد.

بله، بیرانوند هنوز هم دروازه‌بان خوبی است. اما در تیم منتخب من ناصرخان و احمدرضا و روزبه سینکی ثابتند. از برد ایران دلم گرم می‌شود و از باختش دلگیر می‌شوم، اما برای این تیم نمی‌توانم جشن بگیرم زیرا آن‌ها هرگز نخواستند کنارم عزاداری کنند. دوست دارند ما را خوشحال کنند؟ دمشان گرم. دست مریزاد که از بچه‌های میناب یاد می‌کنند. اما چیزی در بخشی از "ما" خراب شده که درست‌شدنش راحت نیست. شعله‌ای در من مرده که از زمستان‌ها عبورم می‌داد. شاید روزی تیم‌ملی دوباره دلیلی برای همگانی‌شدن رقص در خیابان‌ها شد، شاید. من آرزویش را دارم که دوباره چیزی را ما را-همه‌ی ما را- دور هم جمع کند. اما می‌دانید که، من آدمی هستم که هرگز به آرزویی نرسیده است...
ایران، ای جغرافیای رنج و تناقض، آیا هرگز تو را شاد خواهم‌دید؟
#حمیدسلیمی

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

ابی رو چرا دیسلایک می‌کنی خدازده؟ ابی مث بهروز وثوقیه همه دوستش دارن 😒

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

گوسان| یکشنبه ۳۱ خرداد
۱۸ تا ۲۰:۳۰| شب موسیقی

نشست این هفته گوسان با حضور نوازندگان مهمان برگزار می‌شود و اختصاص به اجرای قطعات موسیقی در سبک‌های مختلف دارد.
شما هم اگر نوازنده‌اید، با ساز خود کنار ما باشید.

"این هفته اجرای شعر و داستان نداریم."
به امید دبدار ❤️

عمارت ژرفا
خ مطهری خ لارستان خ پورفلاح پلاک یک

@gusann

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

در میانه‌های مسیر کوه، پدر و دختری را دیدم و باز حسرت دخترداشتن مثل غمی خوشایند به قلبم نشست. بعد نمی‌دانم چرا و چطور یاد ایلیا دهقانی و پدرش افتادم. صدای آن مکالمه‌ی کوتاه توی سرم پیچید:
"بابا!
جونم مرد...
خیالت تخت. دوستت دارم."
بعد یاد آن مادر مینابی و جستجویش در کیسه‌های بقایای بدن بچه‌ها برای یافتن خبری از بچه‌اش افتادم... نفسم رفت و چشمم تار شد و خودم را به مصیبت کشاندم کنار رودخانه‌ی درکه که امسال سخاوتمند و پرآب است. در بیراهه‌ی خلوت بالای باغ گردو، متوجه شدم ممکن است این نفس تنگی رفع نشود و همان‌جا کارم تمام شود. کاری را کردم که دکتر یادم داده؛ نفس‌های کوتاه و فکر کردن به چیزهای خوشایند...بزغاله‌ی کلکچال!

چیز زیادی برایم نمانده. برای من دی پارسال و جنگی که گذشت به بهای ویرانی خیلی چیزها تمام شد. بسیاری از روابطم، بسیاری از اعتقاداتم و بسیاری از شکل‌های تحمل زندگی از دستم رفت. شوق نوشتنم مرد، بدنم به پرتگاه بیماری‌های خودایمنی برگشت و روانم از نو به التهابی بی‌افسار دچار شد. نمی‌توانم خودم را از غم‌ها برگردانم، قبلا بلد بودم، حالا دیگر نه. با این همه از جنگ بیزارم و توافق برایم خبر بدی نیست، صرفا به این امید احتمالا واهی که روزهای بهتری برای ایران عزیز تنهای مغمومم با مردم نفس‌تنگی‌گرفته‌اش بیاید. روزهایی که پدران پسران را در کیسه‌های سیاه با شماره‌های سیاه پیدا نکنند و مادران اضطراب موشک و مدرسه را فراموش کنند و زن خواننده برای آوازش شلاق نخورد و انسان حرمت داشته باشد.

برای من هیچ آرزوی شخصی‌ای/جز ایران آزاد، ملاقات با پسر مهاجرم و این‌قدر دردنکشیدن مامان/ باقی نمانده. هیچ. برای خودم چیزی نمی‌خواهم. فقط نمی‌خواهم دوباره بچه‌ها بمیرند. نه در خیابان و نه در جنگ. نه در آغوش مادران و پدران و نه بر بلندای دار و نه پای لانچر. می‌خواهم باد خنک کوه مستی آب سرد رودخانه را از سرم بپراند و شوقی برای بازگشت به خانه داشته‌باشم، خانه‌ای که این‌قدر تاریک نباشد، در شهری که این‌قدر غمگین نباشد.

در این ماه‌ها از متعصبان خشمگین همه‌ی طرف‌ها بسیار فحش شنیدم و تهدید شدم، اما حالا امشب همه را بخشیدم. امشب فقط دلم می‌خواهد به بابای ایلیا زنگ بزنم و یادآوری کنم پسرش زخم قشنگ دل همه‌ی ماست، نه اسمی برای فراموشی و نه بهانه‌ای برای سودجویی. ما سوگوار می‌مانیم و روایت می‌کنیم، به اشک یا به آوازهای جمعی.

زنده بمانی وطن بی‌کس من. امیدوارم بمانم و ببینمت که می‌خندی. زنده ببینمت، آزاد و اگر شد کمتر عزادار...
همین.

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

تکه‌تکه‌ای؛ اما می‌دانم بالاخره برای غصه‌هایت پناهی، برای اندوهت تسکینی و برای لبخندت دلیلی پیدا می‌کنی...

شب بخیر ❤️🖤

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

ظرفیت دوره
"به روایت من"
تکمیل شد.
به امید دیدار ❤️

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

مرا به پوست خودت کفن بپوشان
‏وقتی عقیق زیر زبانم
‏مردمکی از توست
‏وقتی به زیر ترمه‌ی اندامت
‏بایزید تنم خفته است
#رضا_حیرانی
‏
@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

گوسان| یکشنبه ۲۴ خرداد

این هفته:
داستان: مریم سعیدی
شعر: رضا امیرزاده، علی اصغری، داوود جمالی
با پژواک: ادبیات به انتخاب پژواک لایق

عمارت ژرفا
خ لارستان خ پورفلاح پلاک یک
یکشنبه‌ها از ۱۸ به میزبانی حمید سلیمی

بلیت به صورت حضوری ارائه می‌شود.

به امید دیدار❤️

@gusann

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

پیشنهادهایی برای آخر هفته:

یک فیلم: Michael
یک سریال: the chestnut man
یک کتاب فارسی: هسته زردآلو/سینا دادخواه/چشمه
یک کتاب ترجمه: پرکشیدگان/اتی‌ین کرن/حیدر مظلوم/چشمه
یک تاتر: خروس‌خون
یک پادکست: رختکن بازنده‌ها| اپیزود سی


یک حضور: به طبیعت سر بزن و تمرین تماشا و بی‌حرفی کن. هیاهو قلب رو سیاه می‌کنه.
یک کشف: ممکنه تنها خوشحالی روزت جایی باشه که با اکراه میری، و بزرگترین غم روزت جایی باشه که همیشه پناهته.
یک تجربه: داشتن گروه دوستان همکار و بودن در گعده‌های شغلی می‌تونه نجات‌دهنده باشه.
یک پرسه: به یک موقعیت قبلا خوشایند سر بزن و ببین هنوز قلبت رو گرم می‌کنه یا نه.
یک تمرین: یه نه سخت بگو به صراحت، و تاوانش رو هم بپذیر.
یک مبارزه: زندگی کن. طاقت بیار. بخند. گریه کن. برقص. بگرد. بجنگ. گریه کن. دوست پیدا کن. دشمن حذف کن. بذار هنر شفات بده. گریه کن. فقط ادامه بده. ادامه بده. ادامه بده.
#حمیدسلیمی

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

ثبت‌نام این دوره‌ی جدید ادامه دارد:

دوره از خود نوشتن
"به روایت من"

روایت‌فردی: شناخت، طراحی و نگارش
جهان مشترک نویسنده و مخاطب چگونه شکل می‌گیرد؟

مهارت‌ نوشتن از روزمره‌ها، تجربه‌ها و زیست شخصی
عبور از محدودیتهای ساختار‌
انتخاب و گسترش ایده
طراحی رابطه‌ی مستقیم با مخاطب
انتخاب لحن و راوی
زاویه‌دید نویسنده

و ...

پنج جلسه | دو میلیون تومان| از دوم تیرماه
سه‌شنبه‌ها از ۱۸ عمارت ژرفا
با تمرین روزانه در تلگرام (یا بله)
حضوری و غیرحضوری
(در صورت وصل بودن نت، آنلاین)
ثبت‌نام:
09121438705

توجه: این دوره شامل آموزش تکنیک داستان‌نویسی نخواهدبود.‌ خوانش و اصلاح تمرین‌ها بخش اصلی دوره است.

به امید دیدار ❤️

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

کارگاه استادخوانی

بررسی و تحلیل داستان‌های نویسندگان حرفه‌ای

دوره هفتم: ریموند کارور
روایت عمیق محدود

در این دوره با خواندن و تحلیل آثار نویسنده‌های بزرگ، شیوه‌ها و مهارت‌های گسترش ایده و تکمیل جهان داستانی را بررسی می‌کنیم. در این جلسات سعی داریم عمیق‌تر به داستان‌ها بنگریم، و مهارت ایجاد رابطه‌ی موثر بین نویسنده و مخاطب را در درام‌های داستانی بررسی کنیم.
این دوره برای داستان‌نویسان و همه‌ی کسانی که مایلند داستان را دقیق‌تر درک کنند و بیشتر لذت ببرند مفید است و پیش‌نیازی ندارد.

شروع از ۲۲ تیرماه
چهار جلسه/ دوشنبه‌ها از ۱۸/ موسسه "عمارت ژرفا"
حضوری یا غیرحضوری
برگزارکننده: حمید سلیمی
یک میلیون و ششصد هزار تومان

برای ثبت‌نام از طریق تماس، پیامک، واتساپ، تلگرام یا بله با شماره‌ی
09121438705
یا آیدی تلگرام
@behzd_aslani
در ارتباط باشید.
به امید دیدار.

"این دوره برای همراهان غیرحضوری در صورت امکان "انلاین" است. وویس کارگاه نیز در اختیار شما قرار می‌گیرد و پرسش‌ها و تمرین‌ها کلا در گروه تلگرامی انجام خواهدشد."

@hamid59salimi

بازنشر این مطلب اسباب دلگرمی من از مهر شما خواهدبود.

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

⁨ ⁨ ⁨
(این یک یادداشت برای بردیاست. خواندنش برای بقیه لطفی ندارد.)

از آن ظهر گرم که پرستار یک موجود کوچک آسیب‌پذیر را در آغوشم گذاشت و دوتایی گریه کردیم تا الان که سرو بالابلند من اعتبار دنیای کوچک پدرش شده، فقط یک حقیقت تغییر نکرده: او معنای زندگی من است.
از مرداد سال ۹۸ که بردیا مهاجرت کرد، شش بار تولدش را کنارش نبوده‌ام. این هفتمین‌بار است و در تمام این سال‌ها هشت تیر مبدأ سال من بوده، سال‌تحویل گرم و خوشایندی که رنج عمر را کم می‌کند. بردیا بزرگتر شد و من پیرتر. دور ماندیم اما هنوز نزدیک‌ترین دوست من است. و یک‌چیز را دیگر فهمیده‌ام: بردیا برخلاف من به ساحل رسیده‌است.
بچه‌ی مهاجر داشتن و در حاشیه‌ی زندگی او ماندن رنجی بزرگتر از طاقت من وابسته بود و هست، خاصه وقتی همه یادآوری می‌کنند باید خوشحال باشم پسرم این‌جا نیست. البته که راضیم و آرامش پسرم تنها بخش خوشایند زندگیم است، اما من می‌خواستم این همه دوری نباشد و این‌همه لحظه‌های مهم زندگی او را از دست ندهم. سرنوشت بود دیگر... حرف‌زدن در واتساپ و شنیدن موزیک‌هایی که می‌سازد برایم ماند و دیگر فیلم ترسناک ندیدم چون "هم‌فیلم" مناسبم دیگر این‌جا نیست.

پدر بردیا بودن تنها کاری است که در عمرم از آن لذت برده‌ام بدون دادن تاوانی مهیب. کاری برایش نکرده‌ام جز سهمی کوچک از این که بهترین مادر دنیا را دارد. حالا پسر کوچولوی من که مطمئن بود پدرش از هالک قوی‌تر است یک مرد جوان موفق آن‌سر دنیاست و همچنان سایه‌ای دلخواه است که از جهنم تنهایی به او پناه می‌برم. از دور اما بسیار نزدیک، زیرا او در قلبم اقامت دارد.

تولدت مبارک پسر هشتِ تیری من. اگر بودی از غم ایام و رنج ویرانی خانه و سوگ پدران بی‌پسرشده به گرمای تو پناه می‌بردم، تو که خورشید کوچک منی. بجنگ و بتاب و برقص و بخند، و مطمئن باش همیشه یادم هست تنها جشن زندگی منی. دوباره نجاتم خواهی‌داد، کاری که در آن مهارت داری.
تا دوباره دیدنت طاقت می‌آورم، زیرا گرچه شکسته‌ام اما به شوق دیدار تو مجهزم.
دوستت دارم.
همین.

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

اَست
قطعه ای از گروه کماکان
@radiolimoo

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

مینو دوتا دختر داره. دختر بزرگش هفت سالشه، کوچیکه چهار. بابای دخترها دو سال زندان بود واسه مواد، بعد هم که آزاد شد غیب شد. مینو تو بیمارستان کار می‌کنه. گاهی هم بساط می‌کنه و لیف و ناخن‌گیر و شونه و از این‌ چیزا میفروشه. غروب تاسوعای هر سال زنگ میزنه و میگه دعات کردم، خانوم ام‌البنین حاجتتو میده. منم تشکر می‌کنم و یه پولی هم میزنم واسه دخترها. چه می‌دونه من چقدر دورم از هر استغاثه‌ای به هر درگاهی.

مینو هنوز جوونه. جوون و ذوب‌شده و شکسته. مدرسه نرفته. دوچرخه سوار نشده. خیر ندیده. بچه که بوده شوهرش دادن، شوهر اولی پیر بوده، مرده. دومی هم که اون‌جور. دختر کوچیکش قرص ماهه ولی لکنت شدید داره. مینو گاهی کوچیکه رو با خودش میاره دم بساط. خجالتیه، یه ماه خجالتی. خود مینو هم خجالتیه. هربار بهش میگم زن، دختر، به خودت برس داری حیف می‌کنی خودت رو، سرخ میشه و صداش درنمیاد.

روضه‌ی من مینو و دختراشن. امشب که زنگ زد گفت برات دعا کردم. گفتم مینوخانوم من حاجت ندارم دیگه، ولی دستت درد نکنه. بعد حال دختراشو پرسیدم، حال خودشو. گذاشت من یه دل سیر سوال کنم و تهش گفت شما حاجت داری یا نداری من کاری ندارم، دعات می‌کنم. گفتم باشه.

حالا تو تاریکی شب دارم به مینو فکر می‌کنم، به زن بی‌آرزو، به زن کتک‌خورده، به زن فقر و زانودرد و دستفروشی. دیگه باید چی بشه که دست از دعاهات برداری مینو؟ عزیزم خودت رو گول نزن. ما گم نشدیم، این خرابه خونه‌ی ماست. ولی باشه، بیا فرض کنیم حاجتات رو گرفتی. فرض کنیم دخترت لکنتش خوب میشه. خودت بالاخره از این هرارتا بند خلاص میشی، دخترات رو می‌بری شمال. و اون‌قد خوشحال و آرومی که یادت میره برام دعا کنی.
کاش یادت بره برام دعا کنی.

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

آدم با خودش میگه برم سفر بهتر میشم. بعد می‌بینه هرجا بره بوی خون میاد...

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

⁨ ⁨ خواب می‌بینم زنده شدی و داری لباس می‌پوشی باز بری از پیشم. بهت میگم نپوش دو دقیقه دارم نگاهت میکنم. می‌خندی و برمی‌گردی طرف من و زخم پهلوت رو می‌بینم. میگم زخمت رو ببندم؟ میگی نه اگه خون نچکه رو برف؛ راه خونه رو چطوری پپیدا کنم؟ میگم من رو یادت بمونه خب که همیشه منتظرتم. میگی دیوونه ما دوتا مرده‌ایم تو خواب‌های همدیگه. میگم من زنده‌م. میگی نه. پهلوم میسوزه. دست میذارم رو پهلوم و می‌فهمم خون رفته از من تا کف سفید سردخونه. یکی دنیال بچه‌ش می‌گرده. یکی در رو محکم می‌بنده. می‌پرم از خواب.

خواب می‌بینم دارم می‌رقصم واسه خودم. تو خیابون شلوغ. هیشکی حواسش نیست. خجالت نمی‌کشم. نمی‌ترسم. تو رد میشی با همون پالتوی سیاهت. نگاهم می‌کنی. یادت میاد. وایمیسی. باز نگاهم می‌کنی. می‌خندی میگی آخر هم رقص یاد نگرفتی پیرمرد. میگم عوضش یاد گرفتم نترسم. میگی اگه نامرئی نباشی باز هم نمی‌ترسی؟ میگم نامرئیم مگه؟ میخندی. میگم پس تو چرا من رو می‌بینی؟ میگی دیوونه ما دوتا مرده‌ایم تو خواب‌های همدیگه. میخوام بغلت کنم دستم خاکستر میشه می‌ریزه. می‌پرم از خواب.

خواب می‌بینم قبل از همه‌چیزه. قبل از مردن بابا، قبل از رفتن بچه، قبل از شکسته‌شدن تو هواپیما و پلاسکو و ماسک و خیابون و گرونی. قبل از گم‌شدن. تو داری تو کنسرت ابی باهاش می‌خونی. من دارم نگاهت می‌کنم. خنده‌ت می‌گیره. میگم کاش من تو صدای تو زندگی می‌کردم. غم میاد تو صورتت.⁩⁩ میگی من که صدا ندارم. میگم عیبی نداره من هم خونه ندارم. ابی بلندتر می‌خونه. تو بلندتر می‌خندی. من می‌پرم از خواب.

می‌خوام به یاد بیارم اما یاد درده. می‌خوام فراموش کنم اما فراموشی درده. می‌خوام برات بنویسم اما "ما فقط دوتا مرده‌ایم تو خواب همدیگه". چشمات رو ببند و بذار ادامه بدم.
همین.
#حمیدسلیمی

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

گناه‌کار هر که بود
کیفر آن مال من است...

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

شب بخیر ❤️🖤
(غیر از عاصم منیر)

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

تفاهم‌نامه‌ی پایان جنگ رسما توسط روسای جمهور ایران و آمریکا امضا شد.
۲۸ خرداد ۱۴۰۵

بعدها به این پست برمی‌گردیم :)

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

"اللّيلُ ليلي، وهذا القلبُ لك!."

“شب برای من است و این قلب، برای تو”

-محمود درويش

@Anahidfavsongs

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

زندگی؟ قدم‌زدن در مه. حس گند تعلیق، بی‌فردایی. به دنیا نگاه‌کردن و پذیرش سهمی در سرنوشت خود نداشتن. اول صبح شنیدن غم‌های آقای راننده‌ی جوان و فرورفتن: بهش گفتم ناامیدم، ولم کرد آقا.

خسته مثل اولین صبح بعد از مردن یک دوست. خسته مثل شیب تند قبل از پناهگاه شیرپلا. خسته مثل داستان نصفه‌‌ی روی لپتاپ. شاد یا غمگین؟ فقط بی‌حس. فقط خسته.

با گربه‌ی یک‌چشم کوچه نان و خامه خوردن. گریه برای ویدیوهای دی. گریه برای چشم‌های نیکا. (نیکای عزیز من چرا غمت تموم نمیشه باباجان؟) گریه برای ترس بچه‌های میدون نیلوفر. گریه برای گریه‌های هیوا. برای صدای ترسیده‌ی مامان. 'چیزی نیست مامان. موشکه. میخوره وسط ته‌مونده‌ی قلب بچه‌ت. '

اولین صبح بعد جنگه؟ نه. اولین صبح بقیه‌ی عمرته پیرمرد. عمری که نمی‌فهمی چرا این‌قد بقیه داره. طاقت بیار و ادامه بده و بذار گربه‌ی خسته روی پاهات بخوابه. یه اسم باید براش بذاری. ولی اسم‌ها هم بی‌معنی و بیهوده‌ن. بذار اسمش گربه بمونه. بذار اسمش زندگی بمونه. بذار اسمت آدم زنده بمونه.

صدای حرف‌زدن زن دلخواهته که میاد از دور یا فقط نجوای باد و برگه؟ فقط نجوای باد و‌ برگه. رفته‌ها صدا ندارن، تو هم ساکت بمون. اینطوری بهتره. واسه همه بهتره.
همین.

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

بهش میگم ذبیح، دیدی همه رفتن ما موندیم و این آسمون کوتاه؟ دیدی یاد گرفتیم منتظر نباشیم؟ دیدی دعای مامان اثر نکرد؟ دیدی زنگ‌زدن قلبمون رو تماشا کردیم و جون نداشتیم چیزی بگیم؟ خیابونا رو دیدی خونی شدن؟ دیدی دق کردیم و باز پا شدیم رفتیم سر کار؟ میخنده میگه چه حوصله‌ای داری تو. میگم باز چته؟ میگه سیگار نمی‌کشی وگرنه بهت میگفتم اون نخ آخر تو پاکت مث یه راهه به بهشت. همین که می‌دونی هست. تموم نشده. همین که واسه‌ت یه چیزی مونده. میگم همون رو هم میکشی بالاخره. میگه نه تا پاکت بعدی رو نخرم نمیکشم. تو غمت واسه اینه هیشکی رو نگه نداشتی. پاکتت خالیه. میری تو خیابون واسه دی گریه‌ت میگیره میری کوه واسه جنگ. جا زدی. میگم خودت چی؟ خودت اون‌شب تو تاریکی توچال نگفتی اگه دیگه هیچ‌وقت ساحل هرمز رو ندیدیم چی؟ خودت نگفتی خیلی خر بودیم ماسک می‌زدیم که نمیریم؟ میگه پاکتم خالی بود اون شب. میخنده. خنده‌ش تیزه. خنده‌ی بعد سیگاره. خنده‌ی بعد گریه.

میرم اون‌ورتر وامیسم دم پنجره میگم کیان جان تولدت مبارک. ماکان‌جان بیا به خواب مامانت. رهاجان عیبی نداره که کتابم موند دستت فقط کاش جلوی ساچمه رو گرفته‌بود. ذبیح از دور میگه ذکر مصیبت نکن پیرمرد قلبت خرابه. میگم یه چیزی بگو ذبیح که تا حالا نگفتی. هیچی نمیگه. پاکت سیگارشو نشونم میده، خالیه. ماه و ابر و ستاره اون بالان، ما این‌جا، مرده‌ها پایین‌تر. از دور صدای خنده‌ی آدمها میاد، زنده‌ن. ذبیح داره میره و غیب میشه، سرخی سیگارش پیداست. این جوری که داره میره، شاید هم برنگرده.

ابر به ستاره میگه اگه میشد بمونم با تو می‌موندم. ستاره میگه کجا باید بری؟ ابر میگه من موقتم، باید تماشات کنم و برم. ماه براشون لالایی می‌خونه. صدای ذبیح میاد از دور که دشتی می‌خونه. یاد ننه‌ش افتاده باز. مث هر شب. صدای سرفه‌ش میاد. سرخی سیگارش خاموش میشه. ابر ما رو با خودش می‌بره و فقط تو می‌مونی، ستاره‌ی تنهای شب.
#حمیدسلیمی

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

قطعه بلیک از طاها عمرانی که بدون رضایت او در فیلم "تهران کنارت" استفاده شده.

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

شب بخیر.
اگه خیلی دلتنگی، اگه خیلی کلافه‌ای، اگه تو این پنج ماه پنجاه سال عذاب کشیدی، اگه با چیزهایی که گریه‌دار نیستن گریه‌ت می‌گیره، اگه حرفت نمیاد، اگه حس می‌کنی یه برگ زرد بیهوده‌ای رو آسفالت یه خیابون شلوغ، اگه دائما به تصمیمات شک می‌کنی، اگه از همه‌ی احتمالات بعدی واسه کشورت می‌ترسی، اگه حس می‌کنی جون هیچ کاری و تحمل هیچ درد جدیدی رو نداری، تنها نیستی. طاقت بیار.
شاید اوضاع کم‌کم بهتر شد، شاید هم بدتر. ولی اینجوری نه، نمی‌مونه.
شب بخیر ❤️🖤

@hamid59salimi

Читать полностью…

Hαмιd ѕαlιмι

تو بذار هروقت غروب شد برو...

@hamid59salimi

Читать полностью…
Subscribe to a channel