22859
instagram.com/hamid.salimi.59
او مرهم است اگر دگران نیش میزنند...
#سعدی
@hamid59salimi
اگر دستم میرسید که با دنیا حرف بزنم یا لااقل با آدمهای اطرافم، حتما باز هم همان جملهی سادهی احتمالا بیهوده را تکرار میکردم: مدارا کنید.
میزان "زخم بودن" آدمیزاد بعد از تراژدیهای یک سال اخیر به طرز ترسناکی اوج گرفته. گاهی مدتها حتی یک نفر را نمیبینم که در توفانی مهیب گیر نیفتاده باشد و زندگیش تقلایی دائمی برای گریز از بلاهای روزمره نباشد. و غمانگیز است اغلب ما در انکار رنج بقیه ماهریم، و راهی که برای تسکین خود یافتهایم، انتقال رنج به دیگری است...
به گروههای اجتماعی نگاه کنید. به رنج بیوقفهی زن. به بار مهلک وظیفه و رویا روی دوش مرد. به ناکامی دائمی جوان. به ترسهای روزافزون نوجوان. به فقدان امکان کودکیکردن برای بسیاری از کودکان. ما در روزهای ناخوشایندی گیر افتادهایم، و کاش لااقل غرقشدن این قایق فرسوده را که در آنیم با متهی خشم و قضاوت و دریدن هم جلو نیندازیم.
میخواستم یک روز معمولیم را برایتان تعریف کنم تا ببینید آدمی که از پنج صبح با آواز کلاغهای محله و معدهدرد سگی بیدار است تا ساعت نه صبح چند بلا را تجربه میکند. یا از تنهایی پیرزنی بنویسم که از من خواست تا تمامشدن سرم او در درمانگاه بمانم چون میترسد. یا از هزار میل کشتهشده در دلم صرفا چون درآمدم به غلطهای زیادی نمیرسد. اما بگذارید از مردی بنویسم که صبح امروز دوباره دیدم آمده نان بگیرد، با عصای سفید و قد بلند و پیراهن راهراه. مردی که به همه سلام میکند، گربهها سریع خودشان را به او میرسانند تا نوازش شوند، و هربار بپرسی حالتان چطور است جواب میدهد بهتر میشویم.
بهتر میشویم؟ نمیدانم. فقط این را یاد گرفتهام دریدن دیگری پارگیهای خودم را تسکین نمیدهد. پس برای امروز همان یک جمله کافی است: آدمها از چیزی که به نظر میرسد بسیار شکستهترند، مدارا کنید.
همین.
#حمیدسلیمی
@hamid59salimi
صبح در مه و باران زیباترین روز پاییز در بیراهههای کوه نشستم و به این فکر کردم چرا زندگی اینقدر پیچیده شد. پیچیده البته برای من که مغزم انگار توانایی بزرگشدن ندارد. نشستم در هوای بالاخره پاییزی کوه، کنار بچهگربهی نارنجی پلنگچال، فکر کردم، با صدای مادر حامد دلدار گریه کردم، به همهچیز فحش دادم، و شدت ویرانی خودم را بررسی کردم... چرا همیشه هر زخمی دارم را خودم زدهام؟
من شهروند سادهای هستم. از تحلیلهای سیاسی و جنگی و اقتصادی بیزارم. از جنگ و کشتار و سوگواری بیزارم. از فقر که دندان تیزش را رسانده به کادوهایی که به خواهرزادههایم میدهد بدم میآید. از اینکه آدمها بالاخره ناامیدم میکنند و باز مثل احمقها امیدوار میمانم که "بفهمند" و حرمت نگه دارند بدم میآید. آنها همیشه میفهمند آدم ساده، تو نمیفهمی حرمت اهمیت کمتری از منافع فردی دارد.
در دوماه اخیر بدترین روزهای عمرم را بعد از سال ۹۶ و مرگ پدرم گذراندهام. دلتنگ پسرم هستم و میدانم به این زودیها خبری از ملاقات نیست. تصمیمهایی که گرفتهام یقهی بدنم، روانم و جیبم را گرفته. هر کلمهای که مینویسم هزار سوال در ذهنم میسازد: نکند دوباره سیمکارت... دوباره احضار... دوباره شر... دوباره خشم مردم و آرزوی مرگ عزیزانم در دایرکت اینستا... پیامبری اگر داشتم وردی از او میگرفتم تا به زمان و مکان دیگری بروم. من فقط میخواهم زندگی کنم، گمنام و خوشحال، و اصلا آدم مناسبی برای الان و اینجا-یا هروقت و هرجا-نیستم.
صبح دلم میخواست برای همیشه بروم. بروم و بروم و برسم به شهری دور و مثل یک ناشناس زندگی کنم. اما باید برمیگشتم تا داروهایم را بخورم، به ویزیت ناامیدکنندهی چهار عصر امروز برسم، با مادرم حرف بزنم، از خانهام بیزارتر شوم و یک داستان دیگر را از لپتاپم پاک کنم. و یک دوست دیگر را، از داراییهای اندکم. یک نخ دیگر را، از نخهای خیلی کمی که به زندگی وصلم کرده.
حالا نشستهام در کافه. دختری جوان آمد و با من عکس گرفت و گفت مادرش نوشتههایم را خیلی دوست دارد. بعد گفت اگر میشود کمتر غمگین بنویسید. رفت. بعدش به طرز احمقانهای دلم خواست به یک نفر بگویم تنها کسی که این چندماه حالم را پرسیده، یک مامور امنیتی بسیار خوشرو بوده: شما چرا حالتان هیچوقت خوب نیست آقای سلیمی؟ کسی نبود، پس به شما گفتم غریبههای عزیز. یک استیکر لبخند نامرئی اینجای متن چسباندهام.
جنگ میشود؟ نمیدانم. فقط امیدوارم اگر شد، بمبها خانهام را یا لااقل بدنم را پیدا کنند. این خستگی طور دیگری برطرف نخواهدشد.
همین.
@hamid59salimi
یکشنبه سوم آبان | سینما گوسان
نمایش فیلمهای کوتاه برگزیدهی اسکار، بفتا و ...
به انتخاب و میزبانی حمید سلیمی
یکشنبه از ساعت ۱۸| عمارت ژرفا
مطهری خ لارستان خ پورفلاح پ ۱
خرید بلیت:
https://haalin.ir/gussan/
این جلسه نشست نقد آثار ندارد.
به امید دیدار❤️
@gusann
شب بخیر به تو و اون اسمی که تو ذهنت میاد وقتی میگن این روزها دیگه کسی به داد کسی نمیرسه.
🖤❤️
عیبی نداره اگه سادهترین کارها برات سخت شده...
شب بخیر.
🖤❤️
یادآوری:
اگر مایلید در امور خیریه مشارکت کنید، کارت صادرات من به شمارهی زیر کلا و به صورت دائمی به جمعآوری این کمکها اختصاص دارد.
6037697528963132
متاسفانه همیشه نیازمندان بسیاری را میشناسم، ولی فعلا برای پروندهی مشخصی کمک جمع نمیکنم و واریزی احتمالی فعلی شما به هزینههای جاری خیریه اختصاص خواهدیافت.
ارادت❤️
@hamid59salimi
امروز خواندن "ذاتالریه" را برای بار دوم تمام کردم. تولتز واقعا بیرحم است، جراح خونسردی که بدون بیهوشی تکهپارهام میکند. حالا در وضع شبیه مستی بعد از خواندن کتاب محبوب، دارم به جنونهای شخصی خودمان فکر میکنم. به تنهایی و بدل خطرناکش: خانواده.
تولتز در کتاب تازه دست گذاشته روی مفهومی که انسان مدرن تقلا میکند بزک کند و از زشتی آن بکاهد: تنهایی و بیهودگی و "بیهودگیِ هر تلاشی برای تنهانبودن". دنیای عاری از معنا را مثل تلویزیونی شوم بازنمایی میکند و گرچه در پایان پیشنهاد میدهد به جادهای که به بهشت نمیرود برگردیم، اما به کفایت حجم کراهت دورانی را که میگذرانیم نمایش دادهاست.نجات از منظر تولتز نهایتا در عشق است، عشقی که در این کتاب بیشتر از همیشه نقش دارد. عشقی زمینی و بدنمند و اگزیستانسیال؛ ادوینا و راستی میتوانند حیواناتی عاشق باشند زیرا تاریکیهای وسیع خود و دیگری را پذیرفتهاند. از اینرو عشق در ذاتالریه نجاتدهنده نیست و صرفا تعویقی کمرنگ در غوطهی عمیق ما در سیاهی است.
اینبار خواندن تولتز برایم مثل سفر به اعماق قلب خودم بود. شباهت دنیای کتاب او به تجربههای زیستهام خواندن هر جمله را سخت میکرد، اما شکنجهی دلخواهی بود. حالا میتوانم بروم سراغ کتاب بعدی، و صبر کنم تا بعدها در بزنگاهی بیربط یکی از صحنههای کتاب یقهام را بگیرد. دلم میخواهد یک روز و لااقل یکبار چیزی بنویسم که اینقدر عمیق و درست و بیپروا باشد، اما دلم چیزهای زیادی را خواسته که نشده، این هم یکی دیگر.
همین.
@hamid59salimi
ذاتالریه| استیو تولتز| پیمان خاکسار| نشر چشمه
من به گریه قد نمیدم...
#روزبه_بمانی
@khanoomesiin
And if you're not made for me,
why did we fall in love?
...
@hamid59salimi
شب بخیر ❤️🖤
آلبوم جدید موسیقی بچهم منتشر شد.
اگه خواستین خوشحالم کنین، بردیا رو اینجا بشنوین👇🏻
https://open.spotify.com/album/4h4ze5QWNO07SvvuHv4V8h?si=Kc2vE1vpQEqRSV64eqFJWg&utm_source=copy-link
یا اینجا ببینین و بشنوین:
bvrdiaa?si=6k-ctIsNiFXijFDF" rel="nofollow">https://youtube.com/@bvrdiaa?si=6k-ctIsNiFXijFDF
حالا انگار سردردم بهتر شده.
❤️
اگر پاییز التیامی در مشت نداشت، تو پیدایم کن و یادم بده چگونه زمستان را بگذرانم...
@hamid59salimi
این درخت دار خواهد شد
این گل برای سنگ مزار است
این سگ غروب میمیرد
تنها تویی
که زنده و زیبا از این دشت میگذری
و مرا از یاد بردهای.
@hamid59salimi
از تو مرا امید شفا نیست، لطفا امامزاده بعدی
من زندهام که دوست بدارم، لطفا حرامزاده بعدی...
#طاهره_خنیا
@hamid59salimi
به آهستگی از من عبور میکند، نرم و زیبا و محزون، همچو ابری صورتی در یک کارتون قدیمی. از من عبور میکند و به روزهای بعد میرود.
من اینجا میمانم، مترسکی عبوس و طوسی، و وانمود میکنم فراموشش کردهام.
@hamid59salimi
شب بخیر ❤️🖤
به هشیاری و مستی عاشقی کردیم و فهمیدیم
که عاشق مست و هشیارش به یک ارزن نمیارزد...
@hamid59salimi
بودنش مثل عصر پاییز بود. فاصلهای کوتاه و خوشایند میان ملال روز و سیاهی شب.
@hamid59salimi
مجید گفت تو میدونستی تو طبیعت اصلا اسب وجود نداشته؟ گفتم واقعا؟ گفت آره آدم سوار گاو میشده گاوها کم کم لاغر شدن اسب شدن. گفتم جالبه. گفت واسه همین اسبها و گاوها چشماشون شکل همه. بعد خندید گفت تو خیلی باحالی همهچی رو قبول میکنی.
دیگه پرستار اومد و برگردوندش به اتاقش وگرنه سوالای زیادی از مجید داشتم.
@hamid59salimi
خسته ی دین و دنیا
ملحد و کافر هستم
توئی تو مذهب من
من تو رو میپرستم...
@Hamid59salimi
گوسان| یکشنبه ۲۶ مهر ۰۵
اجرا و تحلیل شعر و داستان کوتاه
با شعرهایی از پویا رفیعی، شیرین امینی، داستانی از ورونیک اواالده با ترجمهی مهدی زارعی، و شعرخوانی پژواک لایق
به میزبانی حمید سلیمی
هر یکشنبه از ساعت ۱۸ در عمارت ژرفا
خ مطهری خ لارستان خ پورفلاح پلاک یک
خرید آنلاین بلیت:
https://haalin.ir/gussan/
بلیت حضوری نیز ارائه میشود.
به امید دیدار❤️
@gusann
شب بخیر ای دارندههای قلب کبود و کارت خالی و گرههای زیاد، که هنوز زندگی یادتون نرفته و منتظر بارون پاییزی و برگای نارنجی و یه بوسهی گرمید. شما که اعتبار کلمهی زندگی هستین، در دورانی که زندگی چندان معتبر نیست...
شب بخیر ❤️🖤
@hamid59salimi
اگر گلوله پیدایم کرد
یا جنگ مرا برد
یا یک روز در صف نان سکته کردم
مرا با چیزهایی که دوست میداشتم
به یاد بیاور
با پاییز
با تو
با آزادی
با تو که آزاد از پاییز عبور میکنی...
@hamid59salimi
ثبتنام ادامه دارد❤️
کارگاه استادخوانی
بررسی و تحلیل داستانهای نویسندگان حرفهای
دوره نهم: اسماعیل فصیح
زمستان ۶۲: قصهی زمستان طولانی
در این دوره با خواندن و تحلیل آثار نویسندههای بزرگ، شیوهها و مهارتهای گسترش ایده و تکمیل جهان داستانی را بررسی میکنیم. در این جلسات سعی داریم عمیقتر به داستانها بنگریم، و مهارت ایجاد رابطهی موثر بین نویسنده و مخاطب را در درامهای داستانی بررسی کنیم.
این دوره برای داستاننویسان و همهی کسانی که مایلند داستان را دقیقتر درک کنند و بیشتر لذت ببرند مفید است و پیشنیازی ندارد.
از دوشنبه چهارم آبان ۰۵
چهار کارگاه/ دوشنبهها از ۱۸/ موسسه "عمارت ژرفا"
حضوری یا آنلاین
برگزارکننده: حمید سلیمی
یک میلیون و ششصد هزار تومان
برای ثبتنام از طریق تماس، پیامک، واتساپ یا تلگرام با شمارهی
09121438705
در ارتباط باشید.
به امید دیدار.
"این دوره برای همراهان غیرحضوری در صورت امکان "انلاین" است. وویس کارگاه نیز در اختیار شما قرار میگیرد و پرسشها و تمرینها کلا در گروه تلگرامی انجام خواهدشد."
@hamid59salimi
چیز بیشتری برای گفتن نمانده: روزها میگذرند، غمها نه.
@hamid59salimi
خوشحالی امروز: نصف روز بدون اتفاق یا خبر بد جدید گذشت.
کمسابقه در ماههای اخیر 🦦
@hamid59salimi
گوسان| یکشنبه ۱۹ مهر:
آدمها و قصهها| قصههای تنهایی
متن: شکوفه علامی، ترانه تاجیک، حمید سلیمی
شعر: بهرام پارسا
پخش پادکست: محمد عباسی
تنهایی از منظر روانشناسی: هستی وفاپور
و ...
یکشنبه از ساعت ۱۸ عمارت ژرفا
خ لارستان خ پورفلاح پ یک
خرید بلیت:
https://haalin.ir/gussan/
به امید دیدار❤️
@gusann
گفتم اگه واسهت شعر بگم میمونی؟ گفتی نه باس برم وقت مردنمه. گفتم حالا امشب بمون فردا بمیر جمعه هم هس ثواب داره. خندیدی. گفتی من دیگه خیلی وقته مردم. هفت روز هفته میتم. گفتم چه قشنگ میخندی میت. گفتی حالا شعر چی بلدی؟ گفتم اوووه یه عالمه بلدم. سعدی، منزوی، حسین پناهی که مث بچهها دلش آیینه بود، شاملو، حافظ، فروغ رو که دیگه دوست داری. گفتی خودت هم شعر گفتی تا حالا؟ گفتم یهبار که داشتی میومدی و مث سرو کاشمر بودی. گفتی کو شعرت؟ گفتم یادم رفته. گفتی ای دیوونه. گفتم بمون امشب. حرف میزنیم، فیلم میبینیم، دهتا گل برتر پرسپولیس برانکو، بابا اصن فرندز میبینیم. گفتی تو که میدونی من میرم چرا هی اینا رو میگی؟ گفتم نمیگم که، خیلی ساله نمیگم، همهش تو دلمه. گفتی پس چرا من میشنوم؟ گفتم چون تو هم تو دلمی. گفتی هنوز؟ گفتم هنوز. گفتی یه شعر بخون دارم میرم یادم بمونه. گفتم "روز اول که دیدمش گفتم/آنکه روزم سیه کند این است." گفتی ببخش روزت رو سیاه کردم. گفتم عیبی نداره قبل تو بیرنگ بود، باز سیاه بهتره. گفتی من برم دیگه، پاشو قرص نارنجی رو بخور. گفتم یه چیز مهربون بگو قبل رفتنت. گفتی بفهم مهربونی به درد نمیخوره.
رفتی. قرصمو خوردم. شب از پنجره اومده تو. یکی رو بخار آینه حموم نوشته:
ما برای ازیادبردن بیشازحد ضعیفیم.
من ولی اگه برف بیاد باز رو شیشهی اتاق برات شعر جدید مینویسم. اگه برف بیاد. اگه بذاری لای موهات بخوابم. اگه یادت بیاد. اگه بمونی بذاری برات شعر بگم.
راسراسی رفتی؟ رفتی.
@hamid59salimi