349
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
◾️
⚫️ داغ و درد است همه نقش و نگار دل ما
هیچ واژهای نمیتواند شکستگیِ روزهای پنجشنبه، جمعه و شنبهی تهران و شهرهای دیگر ایران را بازنمایی کند. باید زیر آواری از کرختی و غم گرفتار مانده باشی، تا فشردگی اندوه را بیازمایی. باید دوزخ را به سر آورده باشی ... باید ...
🔻
غرورم را درهم میشکنم،
سر به شانهء سایهام میگذارم آرام
آذرخش میزند در رگهایم برق
هِقْهِقِ نگاهم روی تصویر او میچکد فرو
میسوزم و مِهِ آهم را پاک میکنم از آن
کوچه در خود خمیدهْ شکستهْ خفته است
دلِ شب، سَر به شانهء سایه، چشمْ سوی آسمان
میآورم به لب:
خدا!ـ
تنهاییم
ما.
🔺
برگرفته از: خواب آفتاب (دفتر شعر)، عباس عارف. ص۹۲
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
▫️
🖋 گُلام، گُلام
خواندن دو سرودهی نیما به زبان طبری (۲ و پایانی)
. . . . . . .
در هر دو شعر، سخن از گم شدن، از دست دادن و شیوهی واکنش به این رخداد است. در شعر نخست، شاعر از به سر بردن در ناآرامی و آشفتگی سخن میگوید، اما در دومین شعر، شاعر در پی به هم زدن بازی است: «چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد»، اینبار، راهنمای او نه خرد اندیشنده، که شیطان است. او را برمیانگیزد تا در برابر دنیا بایستد، و جستوجوهایاش را دنبال کند. در این سروده نیز، سازهی «ری ری کمّ»، اما تیره و پیچیده به کار رفته است.
۲
شیطون گن نیشون دیمُ شِ مشت
نرم کمُّ هر کس کی وی درشت
لو زمُّ نیاری شی دس پشت
ری ری کمُّ خورم دنی رِ دشت
(م. ک. اشعار، ۱۳۷۳، صـ۶۷۵)
این شعر در ویراست نخست شعرهای طبری نیما (۱۳۷۰) نیامده، و گزارش اسفندیاری ـ اسفندیاری از آن در دست نیست.
1.ŝitun gono, niŝun dimo ŝe moŝte
2. narme kom-mo, har kas ke ve doroŝto
3. lu zam-mo nayâri ŝe das-se peŝte
4. ri-ri kom-mo, xormo doni-ye doroŝto [daŝhto]
(روجا: اشعار تبری نیما، محمد عظیمی، صـ۲۴، اسدی (راوش) این شعر را به گونهی دیگری آوانویسی کرده است، صـ۱۸۶)
برگردان شعر
شیطان میگوید، زورم را نشان بدهم
هر درشتگویی را نرم و رام کنم
لگد میزنم اگر پشت دستش را نیاورد
ری ری میکنم و دنیا را یکباره میبلعم
واژگان و سازههای زبانی
گن: گوید، میگوید (وگن، وگ)
نیشون: نشان، آشکار
دیم: دهم. نیشون دیمُ: نشان بدهم
ش مشت: مشتام را. مشت: زور.
نرم کمُّ: رام و سر به زیر کنم، سر جای خود بنشانم
وی: او، آن
درشت: گستاخ، زباندراز
لو: لگد، کناره، لب، شعر نیما با نخستین کاربرد همآهنگ است.
زمُ: زنم، میزنم، لو زم: لگد میزنم، در کاربرد پوشیدهتر: از پای درمیآورم
نیاری: نیاورد. واژهنامهی کنزالاسرار: درزِ لینگ ره درد نیاری [درز پا را درد نیاورد] (شکری، ۱۳۸۷، صـ۱۵۴).
شی: خود، خودش
دسِ پشت: پشت دست. نیاری ش دسِ پشت: پشت دستش را نیاورد. پشت دست آوردن، پشت دست نهادن، یا پشت دست بر زمین گذاشتن، «کنایه از کمال فروتنی نمودن و زاری و فروتنی کردن» (غیاثاللغات، در: دهخدا). در گذشته، «چوب و فلک و پشت دستی و کف پایی و ...» از روشهای آزار دادن و به راه آوردن شاگردان مکتبخانه بود:
«پشت دست، وقت حساب، روی قلم [ساق پا] وقت نصاب
سر دیکته لگد و موقع املا دگنگ.»
(طهران قدیم، ج۱، شهری. صـ۱۹۲)
در گزارشهای شناخته، برگردان این سازهی زبانی نارساست:
«پنهانی پشت دستم را لگد میزنم.»
«پشت دستم را پنهانی میبوسم.»
ری ری کمُّ: نگاه کنید به پارهی نخست👉 هماین یادداشت.
خُِورْم: میخورم، میبلعم، در کاربرد پوشیدهتر: از پای در میآورم.
دنی: دنیا
دَِشت: درست، درسته. واژهنامهی کنزالاسرار: سه دنی مه رِ لاپه نده، دَشت هده [اگر سیب به من میدهی، نصفه نده، درسته بده]، (شکری، ۱۳۸۷، صـ۱۵۸). در فارسی میگویند: دشت بده، نه خرده پاره یا شکسته و نسیه.
👉ریرا، صدا میآید، پارهی ۱ | پارهی ۷ | گلام، گلام ۱
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
▫️
🔍 نمیخواهیم ببینیم یا بشنویم (اینجا👉)
«اگر ایران بود، ...»
. . . . . . .
ما گروه تماشاییان، تنها میتوانیم هُورا و هَوار بکشیم. تاب هیچ چیز دیگری را نداریم. استاد آواز ایران در آیین رونمایی بستهی موسیقایی آوازی بیا ای عشق، به ستایش از جایگاه مولانا در ترکیه پرداخت. برشی از سخن به رویکرد دولتمردان و مشاهیر برمیگشت:
🔻مسئولین و دولتمردان ما خیلی علاقهمند به مشاهیر ما و عرفای ما نبودند. هیچگاه هیچکدامشان نخواستند یکبار بیایند [مزار] مولانا را ببینند، ... اصلاً راه دورِ، همون خود ایران، شاید بزرگترین عرفای کرهی زمین و عالم بشریت در خاک خودمون ایران خوابیدن، مثل بایزید بسطامی، مثل ابوالحسن خرقانی، مثل عطار در نیشابور، ... هیچکس تا حالا اصلاً علاقهای نشون نداده که ... هیچ دولتمردی، هیچ مسئولی، به این بزرگان عرفان، به این بزرگان علم یک سری بزنه، ... خوشبختانه به نظر من، ما باید از ترکها و دولت ترکیه، مردم ترکیه تشکر کنیم که واقعاً مولانا رو در دل خودشون پرورش دادن، و مکتب مولانا رو حداقل نگه داشتن. اگر مولانا ایران بود، اینم از بین رفته بود.🔺
▫️
🍁 ریرا، ... صدا میآید امشب
خوانش دیگری از شعر ریرا (۷ و پایانی)
. . . . . . .
او رفته، با صدایش
بند پایانی شعر، دوباره با ریرا آغاز میشود، اما اینبار، سخن نه از آمدنِ صدا که از رفتن است:
ریرا ...، ریرا ...
دارد هوا که بخواند
در این شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمیتواند.
چه کسی بار دیگر خوانده است؟ انگار صدایی به گوش میرسد، اما کسی نمیخواند، یا چنان آهسته و آرام میخواند که شاعر از «هوای خواندن ...» میگوید.
در بندهای پیشین، زمینهی شعر چنان سامان یافته بود که صدا در سنجش با صداهای آشنای آدمها، یا آدمهای آشنا ناشناخته مینمود. اما شاعر در بند پایانی به گونهای سخن میگوید که گویی، آن ناشناختگی رنگ باخته، و اکنون سخن از صدای آشنا است: «در ابتدا مبهم و در عاقبت آشناترین صداهاست. ... همان صدای آشنا» (نامهها، صـ۸۰ و ۸۱).
در شماری از بازخوانیهای شعر با نگاه به ناشناختگی درونمایهی «ریرا»، پرسشِ «چه کسی صدا میزند؟» به «ریرا» چیست گرایید. اکنون با گزینهای که در برابر «ریرا» نهاده شده، چرخش از «رِی رِی» به «ریرا»، میتواند پیشزمینهی ساخته شدن سمبول باشد. آنچه به زایش سمبول میانجامد، و کارکرد آن را در شعر روان میکند، شیوهی پردازش گویندهی صدا است.
با این نگاه، به پرسش «چه کسی بود صدا زد: ریرا؟» میتوان، بر پایهی بافت نمادین شعر و آگاهیهای زیستهی شاعر، سهگونه پاسخ پیشنهاد کرد:
۱. بر پایهی گزارشهای بومی، هنگام گم شدن گاو یا گوساله، صدا میزدند: ری ری (ریرا)، و اگر جانور آن صدا را میشنید، پاسخ میداد. از این دیدگاه، صدا، صدای گمشدهی نازنین است. این گزینه با بخشِ «اما صدای آدمی این نیست»، همآهنگ است.
۲. همآن گونه که پیشتر از زبان نیما یادآوری شد، پس از رفتن لادبن، همواره شاعر یک صدای ناشناخته را همهجا میشنید. همآن صدایی که گاه در آب رودخانه میپیچید و مانند یک عاشق ناله میکرد، یا در تاریکی انبوه درختهای خاردار میافتاد و میترسانید. این صدا نه از گلوی گمشده، که از درخت، آبشار و رودخانه و گیاه در میآید. صدایی است که شاعر را به «یاد» گمشده میاندازد. «موقعی که به ییلاق میرفتم در خصوص بعضی خاطرات عجیب و غریب که مثل اسرار زندگانی مرا فراگرفته بود، فکر میکردم. قطعاً در ییلاق به هر کوه و دره که نگاه میکردم به توسط خاطرات دیگر، این خاطرات میبایست تجدید بشوند» (نامهها، صـ۵۴۹).
از این دیدگاه، آن صدا در بافت چیزها، شبکهی یادآوری را به تکاپو درمیآورد. برای نزدیک شدن به چگونگی پیکربندی این بند، یادآوری عالیه خانم از بدرود دو برادر را بخوانیم:
یکشب سروکلهی لادبن پیدا شد، با یک لباس دهاتی از یوش آمده بود، ... بالاخره یکشب بعد از خوردن شام، من و نیما و لادبن به نزدیک رودخانهی مرز ایران و شوروی رفتیم، نیما و لادبن یکدیگر را بغل کردند و بوسیدند. اما این آخرین وداع دو برادر بود.
لادبن کفشهایش را درآورد و از رودخانه گذشت، در آنطرف آب، ما سایهی سیاهش را در تاریکی میدیدیم که کفشهایش را پوشید و در لابلای درختان انبوه و در دل سیاه شب ناپدید شد و من و نیما در حالتی از حزن و سکوت به خانه بازگشتیم.
▫️
🍁 ریرا، ... صدا میآید امشب
خوانش دیگری از شعر ریرا (۵)
. . . . . . .
خرابههای خاطره (دنبالهی پارهی پیشین)
بند دیگری از افسانه، نگرش او را به عشق آشکار میکند:
حافظا، این چه کید و دروغی ست،
کز زبان می و جام و ساقی ست؟
نالی ار تا ابد، باورم نیست،
که بر او عشقبازی که باقی ست.
من بر آن عاشقم که رونده است
رضا داوری اردکانی با برداشتی نارسا از این بند، افسانه را «شعری سست و بیاهمیت ... هم مضمونش سطحی» خواند (وضع کنونی تفکر در ایران، ۱۳۵۷، صـ۱۰۵). از دید او، باقی و رونده، بازنمایی دوگونه نگرش آسمانی ـ زمینی بود. بازخوانی یادداشتهای نیما در آن سالها رگههای چنین نگرشی را به دست نمیدهد. او درگیر رفتن برادر (جنگ و جنگل) و ماندن خود بود.
نخستینبار هوشنگ گلشیری در همخوانی با همآوازان یادآوری کرد که «پس از شکست جنگل، افسانه جلوهای از لادبن، برادر نیما نیز هست» (باغ در باغ، صـ۱۱۲). درونمایهی «رونده» از اینجا به شعر نیما راه یافت.
نیما به لادبن مینویسد: «وقتی سرِ قلهی جنگلها ایستاده ... با قلب سوختهام نجوایی داشتم، همهجا، جای تو خالی بود.» حتی، «شبهایی که از کوهها میگذشتم ... در این فکر بودم که این سرگردان در آن تاریکیها به کجا میرود، ... همهجا به یاد تو میافتادم!» (صـ۵۴). چند سال دیگر، باز هم با زبانی آکنده از آرزوی دیدار مینویسد: «پرنده میخواند، من هم آواز فراق ترا میخوانم: وطنم، آشیان محبوبم، روشنی چشمم، فرشتهای را که دوست داشتم پر و بالش را گشود و به آسمان رفت» (در ۱۳۰۴، صـ۱۲۹).
نیما و لادبن، دو برادر با دو سه سال بزرگی و کوچکی، گام به گام هم پیش رفته بودند. در واپسین نامه به لادبن مینویسد: «یک تکه از این کوهها و درههای قشنگ نیست که ما در آن خاطرهای نداشته باشیم. مملو از خون و خیال ماست» (صـ۵۰۱).
یکبار با اندوه به خواهرش نوشته بود: «روزگار، سرگذشتِ دو بچهی بیگناه را در این تاریکی مخوف درهها در لفافه پیچیده» و از آنها یادگار غمانگیزی در گلها به جای گذاشته است (آبان ۱۳۰۲، صـ۸۲).
پس از سی سال، نوشتن شعرِ ریرا تکاپویی برای کنار زدن این «لفافه» از میانه خرابهها و پایان دادن به پرهیبِ سرگردانی بود.
لادبن لادبن می دل قرار نارن
برار تنی راه فرار نارن
اروس ور دیر وهار نارن
می گل باغ دیر بار نارن
(مجموعه اشعار، صـ۷۰۵، رباعی ۴۴۱)
در گردش شبانی سنگین
شعر در میانهی لخت سوم از مزرعه به یادآوری میگراید. لختِ پسین، «گویا کسی است که میخواند ...»، آغاز سخن گفتن با خود و کاوشهای درونی است. شاعر در گام نخست، میکوشد از راه همانندی به سرچشمهی صدا راه برد. اما همانندیها به آشنایی نمیگراید. آماجِ جستوجو چنان از شاعر دور مینماید، که گاه او را در پیکرهی «اشباح» به یاد میآورد:
تو مثل نالهی ارواح یا مثل اشباح متحرکهای که، در فضای مهتابِ کمرنگ درست شناخته نشوند، مجسم میشوی. ... بدون جسم و مکان شدهای»
▪️
🖋 چرا فانی را ستایش میکنم
. . . . . . .
داریوش شایگان
🔻قصد دارم از کامران فانی، آنگونه که او را شناختهام، بگویم. میخواهم بگویم چرا فانی را میستایم و بزرگش میدارم. کامران فانی در جامعهء روشنفکری ایرانی مردی استثنایی است. مهمترین ویژگی فانی، احاطهء شگفتانگیز اوست به علوم انسانی و طبیعی. اما فانی دائرهالمعارفی نیست، اطلاعات در ذهن او به صورت خشک و کلیشهای ضبط نشده است، در وجود او عجین شده و به هم ربط و پیوند یافته است.
در توصیف عشقی که فانی به فرهنگ میورزد، همواره تعبیر فرانسوی انسان عهد رنسانس را به یاد میآورم، یعنی مردانی که به همه علوم و معارف روزگار خود احاطه داشتند و به معنای واقعی علامه یا فرهیخته بودند. خصلتی نادر که نزد صاحبنظران ایرانی نایافتنی است، فانی را در ایران منحصر به فرد میسازد، به او جهانبینی خاصی بخشیده است. جهانبینیای متکی بر تعامل، تسامح، بردباری و بلندنظری.
کامران فانی اهل نوشتن نیست. انسان شفاهی است. شاید ظاهربینان آن را به اهمال یا به بیحوصلهگی او حمل کنند. اما به گمان من این ویژگی نیز از شیوه نگرش او به جهان نشأت میگیرد. شگفتا این انسان شفاهی هرگز پر نمیگوید، هرگز متکلم وحده نیست، هرگز کلام اضافی یا بیهوده نمیگوید. این شیوهء سخنگفتن خود از خصلت نادر دیگری ناشی میشود که او را در میان روشنفکران به فردی استثنایی و متفاوت بدل میکند.
ویژگی استثنایی و شگفتآور دیگری که جز در کامران فانی در هیچ انسان دیگری نیافتهام: استعداد بینظیر اوست در ایجاد همدلی و همفکری و همداستانی. همسفر شدن در فکر کاری است بینهایت دشوار، و شگفت آنکه فانی این کار دشوار را به سادگی و آسودگی محض انجام میدهد.
به هنگام نوشتن کتاب افسونزدگی ...، فصل به فصل این کتاب را با او در میان میگذاشتم. گوش میداد، با من همداستان و همافق میشد، در پیچوخم راهی که طی میکردم، همسفر میشد و به من کمک میکرد تا این راه را به پایان برم.
و شاید به همین دلیل، اهل نقد نیست. اهل قبول است. در واژگان فانی کلمه «نه» وجود ندارد، و تکیهکلام معروف «آره دیگه» او را همه میشناسند.
خصلت استثنایی فانی در قبول «جهان و هره چه در او هست» سبب شده، فانی را لشکری از آشنایان احاطه کنند. شگفتا که با بردباریای کمنظیر با همه آنان همراه است.
انسانی استثنایی، با جهانبینیای خاص که دوست دارم آن را «فانیوار» بنامم.🔺
کوتاه و گزیده، برگرفته از: فانیای که من میشناسم
داریوش شایگان، بخارا، شماره ۱۱۱. صـ۱۲۰ـ۱۲۵
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▫️
🍁 ریرا، ... صدا میآید امشب
خوانش دیگری از شعر ریرا (۴)
. . . . . . .
صدا میآید
شعر با صدا، صدایی که میآید و بر سیاهی شب شیار میکشد، آغاز میشود:
«ریرا» ... صدا میآید ...
نیما بر آن بود که در بازگویی پدیدهها باید شناسههای فیزیکی را برگزید و بازگو کرد، اما در اینجا، با نگاه به بیجایی نشانههای گمشده، نخست با زمینهی دریافت صدا روبهرو میشویم. چه کسی صدا میزند؟ این پرسش، کشیدگی جستوجو را تا پایان شعر پیش میبرد.
صدا، مایههای گسترندهی شعرهای نیما است. نیما در مرداد ۱۳۰۲، نزدیکِ دو سال پس از رفتن لادبن به خواهرش ناکتا مینویسد:
«همهجا، صدای حزین مجهولی قلبهای بهانهجو را میآزارد»
▫️
🍁 ریرا، ... صدا میآید امشب
خوانش دیگری از شعر ریرا (۲)
. . . . . . .
دشواریِ خوانش ریرا
در نگاهِ سه تن از بازخوانیکنندگان ارجمند شعر نیما، نخستین دشواری شعر، ناشناختگی «ریرا» است. گلشیری هرچند پذیرفته بود که ریرا نام زن است، در رویارویی با این پرسش که «واقعاً این صدا چه صدایی است؟» بر ویژگی نمادین صدا دست نهاد، و از گشودگی شعر به روی بازخوانیهای بیشتر سخن گفت: «دقیقاً نمیتوانیم بگوییم مساوی با چیست» (باغ در باغ ۱، ص۱۳۹).
محمود فلکی نوشت: ریرا نام زن نیست، یک صدا است. او بر پایهی بافت دکلاماسیونی شعر، چنین دریافت که این صدا «اگر شب باشد ... به آوازی نامفهوم یا به نالهای گنگ شبیه میشود که ... ترس ناشناخته ... در آدمی میریزد» (نگاهی به نیما، ص۱۶). دشواری دیگر این بود که در بندهای آغازین شعر از کسی سخنی گفته نمیشود، ولی ناگهان در بند پایانی، کسی در پیکرهی «او» به شعر راه مییابد (همآن، ص۱۹).
تقی پورنامداریان نیز در بازخوانی شعر، با دشواری «شناخت ماهیت این صدا» روبهرو شد، زیرا «نیما خود اشارهای نکرده است تا معلوم شود این صدا، صدای چیست» (خانهام ابری است، ص۳۴۹). آنگاه، وی با یادآوری هماین دشواریها نوشت، «ریرا صوتی است که از شعار دستهجمعی گروهی از مردم از فاصلهای دور به گوش میرسد. ... شعار دستهجمعی ... در سکوت شب از دور مفهوم نیست و به صورت آوای "ریرا ... ریرا ..." به گوش میرسد» (خانهام ابری است، ص۳۵۰). او با این نگاه، سویهی سیاسی و اعتراضی به شعر داد، و چنین دریافت که نیما «با جانشین کردن شعار مبهم و خالی از محتوای "ریرا..." به جای گروهی که آن شعار را از سرِ غفلت و فریبخوردگی بر زبان میآورند، اوضاع سیاسی ... را به خوبی تصویر میکند» (ص۳۵۲ـ۳۵۳). این برداشت از دریافت سویهی شاعرانه و سیاستپرهیز کار نیما، دستِ کم در این شعر دور میشود.
آهوها، گاوها و نامها
یادآوری شیوهی رویارویی سه تن از بازخوانیکنندگانِ شعر نیما، ارزش رازگشاییِ «ریرا» را در خوانش شعر آشکار میکند. برای رازگشایی از چیستی صدا باید از همبستگی آن با چیزها پرده برداشت. کسانی که ریرا را نه یک نام، که یک صدا خواندند، بیش از هر چیز از جستوجوی کاربرد این نام در زبان طبری و فرهنگ زادگاه شاعر ناامید بودند، از این رو، آن را تهی از هر معنایی دریافتند.
نامگذاری در زبان، راهی به دستهبندی و شناساییِ اندریافتهها، پدیدهها و چیزها است. در زبان طبری، آهوها و گاوها با همهی گستردگی چنان دستهبندی و نامگذاری شدهاند که گویی هر نام، ویژگیهای ردهای جانور را تنها در تکینگیاش بازنمایی میکند (آنگونه که یک دامدار در گذار زندگی شاید با آن روبهرو شود)، نه در همانندی با شمار گوناگون زیرردهها. برای نمونه، بیش از ۷۰ نام در ردهشناسی گاوها شناخته است. شمار فراوانی به رنگ برمیگردند، شمار دیگری به ماه و سال؛ برخی به نرـمادگی وابستهاند، برخی دیگر به زایش (تازهزا، نازا، زایش یکم)، و شمار بیشتری به توانایی یا شیوهی بهرهوری. هیچ نامی را هم، جای نام دیگري به کار نمیبرند.
همچنین در زبان مازندرانی، شماری از نامها مانند شوکا و روجا را برای نامگذاری جانورانی از تبار آهو و گاو بازمییابیم. نیما در یادداشتها و نامهها از میرکا (گاو جنگلی) و روجا یاد کرده است. یک جا نوشت: «روجا، گاو عزیز من است که پشت درختها برگ میخورد و نعره میزند» (صـ۱۱۴)، جای دیگری یادآوری کرد که نخستین شعر خود را در مرگ روجا نوشته و برای پدرش خوانده است (م.ک.اشعار، ۱۳۷۳، صـ۶۱۳)، و در نامهی دیگری به یحیی ریحان، دبیر نامهی گل زرد: «من از میرکا، گاو جنگی معروفی که در حوالی جنگل نزدیک منزل دارد، یاد میگیرم [که برای خودنمایی با دیگران نجنگم]، میرکا جان دل است» (صـ۲۱۳).
گاو در فرهنگ روستایی و کوهپایهای مازندران، جانوری گره خورده با زندگی است. کولائیان از زبان یک روستایی نوشته است: «گو مار و خاخِر جا هسته»، گاو جایِ (مانند) مادر و خواهر است. (برای آگاهی بیشتر، ن.ک.: گیلاننامه ۷، گاو بومی مازندران و گیلان ...👉). نام گاو، گونهای پیوستگی میان جانور و دارندهی آن را بازنمایی میکند. بر پایهی هماین نگاه، میتوان دربارهی جابهجایی از گاو به انسان در شعر نیما سخن گفت. در زندگی نیما یوشیج دلبستگی به گاو ـمانند اسب در میان ترکمنهاـ در کودکی دو برادر تنیده بود.
👉ریرا، پارهی ۱ | ریرا، پارهی ۳
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▫️
🪶 دربارهی زندگی و شعر نیما یوشیج (۵)
با درنگی در سخنان معصومی همدانی
. . . . . . .
از دید خانلری، نیما «تا وقتی که مدّعی ابداع وزن تازه نشده بود، شاعر متوسطی بود، بعد از آن به صورت نظریهپردازی درآمد که خود از تحقق بخشیدن به فرضیهاش عاجز بود.» (ایرانشناسی، صـ۸۲۴). برداشت خانلری از شعرهای نیما درست نبود، او وزن تازهای به شعر نیفزوده بود، در شیوهی کاربرد وزن بازنگری کرده بود. هنگامی که الهی، همآهنگی سخنان خانلری را دربرگشت به دانش نیما و شعرهای او به چالش کشید، پاسخ او باز هم خرسندکننده نبود. خانلری در آن سخنان کوشید شعرهای فریدون توللی و گلچین گیلانی را نمونههای سرآمد نوآوری شناسایی کند. او برای نخستینبار، فرانسهدانی نیما را به پرسش گرفت، و بیآنکه نشان دهد ناآشنایی با زبان فرانسه، نشانههای خود را چگونه بر شعر نیما نهاد، بر داوریِ تکسویهی خود پای فشرد.
واکنش نیما به خردهسنجیها
کسی که بُرد ارزشداوریهای خانلری را به روشنی بازشناخت، و سویههای پیگیرانهی آن را آشکار کرد، خود نیما بود. نیما در واکنش به دیدگاههای خانلری دربارهی بایدهای بازسازی شالودهی وزن تازه، چنین میاندیشید،
خیال میکند من کشف وزن کردهام. ولی نمیداند من کشف طرز بیان را کردهام، این جوان میخواهد پیشوایی شعر را از دست من بگیرد ...
جای این پرسش هست که چرا دیگرانی که معاصر نیما بودند و بسیار پیش از او با شعر جدید اروپایی آشنایی داشتند، منشا چنین تحولی نشدند و قرعه فال به نام نیمای دیوانه افتاد.
دورهی تحصیل من از اینجا [مدرسهی عالی سنلویی] شروع میشود. ... این دوره مقارن بود با سالهایی که جنگهای بینالمللی ادامه داشت. من در آنوقت اخبار جنگ را به زبان فرانسه میتوانستم بخوانم. ... آشنایی با زبان خارجی راه تازه را در پیش چشم من گذاشت. ثمرهی کاوش من در این راه بعد از جدایی از مدرسه و گذرانیدن دوران دلدادگی بدانجا ممکن است [برسد که] در منظومه "افسانه" من دیده شود.
▫️
🪶 دربارهی زندگی و شعر نیما یوشیج (۳)
با درنگی در سخنان معصومی همدانی (اینجا👉)
. . . . . . .
پایانِ کدام افسانه؟
دانشورِ گرانمایه، معصومی همدانی دربارهی بخشی از پیشگفتار بر کتاب از غریب من میگوید:
«تحقیق موشکافانه و بسیار دقیقی است که با تکیه بر نمونههایی از شعر قدیم و شعر معاصران نیما نشان میدهد که نوآوری صوری اصلی نیما یعنی شکستن قید تساوی مصرعها ریشه در قالب قدیمی مستزاد دارد. اهمیت این تحقیق در این است که به یک افسانه جاافتاده پایان میدهد. بر اساس این افسانه نوآوری نیما نتیجه آشنایی با شعر اروپایی بود. و البته باید گفت که خود نیما و پیروان و شاگردان او در جا افتادن این افسانه بیتاثیر نبودند. اما جای این پرسش هست که چرا دیگرانی که معاصر نیما بودند و بسیار پیش از او با شعر جدید اروپایی آشنایی داشتند، منشا چنین تحولی نشدند و قرعه فال به نام نیما دیوانه افتاد.» (از دقیقه ۴۲ و ۱۲ ثانیه)
او در این فراز بر گزارههای زیر دست میگذارد:
۱. نوآوری «صوریِ اصلیِ» نیما، همآن کوتاهوبلندی لختهای شعر است،
۲. نمونههایی از شعر قدیم و معاصران نشان میدهد، نوآوری نیما در کوتاهوبلندی ریخت شعر، ریشه در مستزاد دارد،
۳. این دیدگاه که نوآوری نیما در کوتاهوبلندی مصرعهای شعر، برآیند آشنایی با شعر اروپایی بود، یک افسانه (سخن نادرست و بیپایه) است، یک افسانهی جا افتاده،
۴. چون کسی نمیداند نیما تا چه اندازه با شعر اروپایی آشنا بود، پس نوآوری او برخاسته از شیوهی نوشتن شعر نو در زبان اروپایی نبود.
نوآوری نیما در پیکرهی شعر
یکی از زمینههای ستیز میان شاعران در سدهی گذشته، نگرش به مرزهای نوآوری نیما بود. رشید یاسمی دربارهی خیزهای آغازین دگرگونی شعر فارسی، بهویژه در «تجدید صورت»، از دگرسانی آرایش قافیه و «شکستن وزنهای [شعر] فارسی» سخن گفت. او آشکارا سرودههای نیما تا سال ۱۳۱۵ـ۱۳۱۶ را نمونههای نوآوری در شعر فارسی ندانست.
پیش از یاسمی (ادبیات معاصر، ۱۳۱۶)، ادوارد براون (تاریخ مطبوعات، ۱۹۱۴) با بررسی روند دگرگونی فرهنگی در ایران، نشان داده بود که شاعرانی مانند عارف قزوینی، سید اشرفالدین و دهخدا در جستوجوی دگرگونی شعر فارسی از پیکرههای قصیده و غزل به مسمط و مستزاد روی آورده بودند. براون، گرایش پورداود را به گنجانیدن واژگان پارسی در سرودهها، بخشی از نوآوری در شعر میخواند. براون از بُرد جابهجایی قافیه در دگرگونی ساختمان شعر چیزی نگفت، اما آن را در کار دهخدا برگرفته از شعر اروپایی دانست.
نخستین نمونههای دگرسانیِ پیکرهی شعر فارسی، چنانچه نیما نیز یادآوری👉 کرده است، با برگردان نمایشنامههای مولیر آشکار شد. در برگردان مردمگریزِ مولیر (شاید میرزا حبیب اصفهانی) با شکستگی در لختهای سخن روبهرو میشویم:
اگر ...
مونس: نه، گر روَدَم سر، نمیگذارم پای.
حق است یا ناحق؟
ناصح: تکیه بر حقت منمای.
مونس: به هیچ روی نجنبم ز جا
ناصح: عدو مپسند.
چه هست سخت ز تدبیر ...
مونس: نیستم در بند.
افسانه: ... «من یکی قصهام بیسر و بن!
عاشق: «تو یکی قصهای
افسانه: ... «آری آری
قصهی عاشقِ بیقراری
▫️
🪶 دربارهی زندگی و شعر نیما یوشیج (۱)
با درنگی در سخنان معصومی همدانی (اینجا👉)
. . . . . . .
درآمد
فرهنگستان زبان و ادب فارسی پس از خرید شعرها و پیشنویسهای شعری نیما، چند سالی است که در کار چاپ آنها به تکاپو افتاده است. چاپ سه دفتر از آنها نشان میدهد که در میان ما تا چه اندازه میتوان «وصیت» یک شاعرِ درگذشته را ــگو آنکه نامی به بزرگی نیما در شعر فارسی باشدــ نادیده گرفت. هرچند در این تکاپوها ــدر بازگویی و بازآرایی انگها و خردهگیریهای پیشینــ به روشنی میتوان نشانههای پررنگی از ستیز یکسدهای با نیما و شعر او را بازجست.
پس از چاپ دفتر سوم و شاید در واکنش به دیدگاههای خوانندگان، شاعرانِ بزرگدارندهی شعر نیما و پژوهشگرانی که چاپ این شعرها را بیهوده میخوانند، جشن رونمایی یا چیزی همانند آن با سخنرانی استاد حسین معصومی همدانی و دیگران برگزار کردهاند.
معصومی همدانی، چهار دهه پیش در بازخوانی کارنامهی شعری سهراب سپهری نشان داده بود که با همهی فرورفتگی در پژوهشِ نوشتارهای کهن میتواند آسوده از سنگینی همزبانی با سنت، نگاهی ویژه و برگزیده به شعرهای همروزگار بیاندازد، و دربارهی آن سخن بگوید. با هماین نگاه، دوستداران شعر، سخنان او را دربارهی شعرهای نیما برآمده از مایههای پژوهشی میجویند. در این یادداشت میکوشم نشان بدهم که معصومی همدانی تا چه اندازه توانسته است این خواسته را برآورده کند. در پارههای این یادداشت بیشتر به سه فرازِ سخنان او دربارهی ساختِ شعر نیما، روستایی بودنِ نیما، و شعر اروپایی خواهم پرداخت.
چرخش از ایکاش و چرا به چگونه
یکی از نشانههای ستیزِ واپسگرایانه با شعر نیما در سخنان کسانی بازتاب مییابد که هنوز هم شعر نو را کژرَوی از روند شعر کهن میدانند. آنان دستِ کم میگویند نیما تا یکجایی را درست آمده، اما پس از آن از راهِ راستِ نوآوری پیچیده و به بیراهه افتاده است. معصومی همدانی میگوید شمار آنان رو به کاستی است. آنان آرزو میکنند کاش نیما در همآن گامهای آغازین درجا میزد، برای نمونه به همآن شیوهی افسانه شعر مینوشت و کاری با ساخت و ساختمان شعر نداشت. معصومی همدانی به درستی، این نگاه را داوری ارزشی میخواند. از دید او بر پایهی هر گونه داوری ارزشی دربارهی شعر نیما، چرایی و چگونگی رخدادِ دگرگونی شعر فارسی (نه ایکاش رخ نمیداد) در خور پژوهش است. پیشنیاز چنین پژوهشی هم، دستیابی به همهی نوشتههای نیما است.
چرا آن نگاه، نشانهی ستیز و واپسگرایانه است؟ سرچشمههای این نگاه به روزهایی برمیگردد که شاعران گذشتهنگر، دوست داشتند نیما را از دنبال کردن کار خود بازدارند، آنان با هر نیشخند و دشنامی میکوشیدند تا او را از این راه برگردانند. اما سرانجام ارج کار نیما آشکار شد. دستآوردهای شعری نیما نه تنها در همهی گونههای شعر، که در گونههای هنر و فرهنگ رخنه کرد. از اینرو، بازنمایی آرزوهای سپریشده، کارکرد آغازین خود را از دست داده است و نمیتواند روند نوشتن شعر را به شیوههای گذشته بازگرداند. نیروی بازدارندگی هرگاه توانایی کارکردی خود را از دست بدهد، در برابر روند بالنده و همچنان رو به گسترش آفرینش شعر نو به ارزشداوری میگراید. در برابر چنین رویکردی، پرداختن به روندها و چگونگی پردازش شعری در کار نیما، میتواند توانهای نهفته و به پایان نرسیدهی دگرگونی و نوآوری را در آفرینش شعری آشکار کند.
پیششعرهای نیما یا پژوهش دربارهی ساخت شعر نیما
معصومی همدانی در بخش دیگر سخنان خود، پس از یادآوری ارزشِ گردآوری شعرهای چاپنشدهی نیما، میگوید پژوهشهایی از این دست (کدام پژوهش، چاپ دفترهای اول تا سوم؟ یا چگونگی پردازش شعر در کار نیما؟) «نه تنها زائد نیست، بلکه نه فقط از لحاظ شناخت تاریخ تطور شعر فارسی .... بلکه از نظر پی بردن به تاریخ اندیشه و تاریخ اجتماعی ایران معاصر بسیار ضروری است» (دقیقه ۶ و ۳۵ـ۵۵ ثانیه). در اینجا روشن نیست اشارهی گوینده به سخنان سرزنشکنندگان است که چاپ پیششعرهای بایگانیشده را بیهوده میخوانند، یا چیز دیگری. آنچه در سخن ناهمراهان، «زائد» خوانده شده، چاپ پیششعرهای نیما است، نه پژوهشهایی از این دست. گویی دو چیز در اینجا به هم آمیخته شده، و روشنی سخن از دست رفته است.
از اشارههای گوینده درمییابیم که او دفتر سوم را هم گردآوری شعرهای نیما میداند و هم پژوهشی دربارهی روندهای دگرگونی شعر فارسی. این داوری هرچند بسیار لرزان است، اما چون بیرون از زمینههای برگزیدهی یادداشت کنونی است، به آن نخواهم پرداخت. معصومی همدانی خوب میداند که پیشگفتاری بر شعرهای گردآمده، جای خردهسنجیهای کارآموزانه در کار شاعر پیشرو نیست.
👉پارهی دیگر یادداشت
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▫️
📖 آوارگان کابل (۴ و پایانی)
دربارهی تبار پدری احمد شاملو
. . . . . . .
نشانگرهای پنهان شعر
خواندن شعرهای شاملو، آسانـدشوار است. آسان است، زیرا، شعرهای شاملو، خواننده را در لایهی واژگانی و تصویری به چالش نمیکشد. برای نمونه در شعرِ
هرگز از مرگ نهراسیدهام
اگرچه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من، باری همه از مردن در سرزمینیست
که مزد گورکن
از بهایِ آزادیِ آدمی افزون باشد.
(از مرگ، آیدا در آینه)
همچون بسیاری از شعرهای دیگر شاملو، خواننده به آسانی با واژگان پیش میرود، دشواری خواندن شعر هنگامی سر میزند که خواننده بخواهد به درونمایههای پنهان (کنایی) شعر راه برد. با کنار زدن لایهی بیرونی شعر، دریابد که «بهای آزادی انسانها، مرگ است»، و پاداشِ کسی که در این راه میمیرد، از مزد گورکن کمتر، و به این آگاهی برسد که از دید شاعر، کار قهرمان بیپاداش میماند، زیرا قهرمان فراموش میشود، در جایی که درخت آزادی میوهای نداده است.
در شعرهای شاملو، سرودنْ پارهی پیوستهی زندگی او است. فرآیند خواندن شعرهای شاملو، بی چرخش از واژگان و تصویرها به زندگی و بازگشت دوباره به شعر پایان نمییابد. در شعر شاملو، تکههای زنجیرهی زبان و رخداد به هم میرسند و در یک دیگر، بسته میشوند. گزارههای شعری بازگویندهی رخداد نیست، گسترش آن است. این فرآیند را نمیتوان با برآمدگی شعر از رخداد یکی گرفت.
در شعر "در جدال با خاموشی" نیز، تکاپوهای زبانی و رخداد به هم میرسند. درونمایهی شعر، سرگشتگی است، آنجا که «دیگر/ از شکست و مرگ/ گزیر نیست.» یک نشانهی این سرکشتگی، چرخش دایرهوار گاهان است: «من بامدادم سرانجام»، گذشتن از تیرگیها و بازگشت به زهدانِ آغاز. در فراز دیگر، شاعر آگاهی میدهد که این بازگشت، در پی جنگی فرساینده رخ داده است، جنگِ پیگیرانه با خود. پیآمد جنگ، گاهْ پیروزی و گاهِ دیگر، شکست و آوارگی است. اما در جنگ با سرنوشت، شاعر پیشاپیش بهگونهای غمانگیز به این آگاهی میرسد که از مرگ رهایی نیست. شعر "در جدال با ..."، سرریز شدگی هماین آگاهی بر زبان است.
در شعر "در جدال با ..." شاملو، زندگی خود را بر زمینهی جنگِ بیپایان با سرنوشت میسراید. نشانگرهای شعر از هماین زمینه معنا مییابند و به کار میافتند. منِ شاعر، هرچند خود را در پیوستگی با تیره شاملوها بازمیشناسد، اما از منِ فرورونده در خود میگذرد و به من فرارونده، بازنمای تبار بزرگ انسانی گسترش مییابد.
شاعر از من فرورونده در خود آغاز میکند، شناسههای کالبدی و هوشی را بازمیگوید، و بیدرنگ «با یک حلقه»ی ناپیدا تیره و تبار خود را در تاریخ گم میکند. زیرا این نام، از دید شاعر در همکوشی برای روی کار آوردن نیرویی آدمیخوار به کار رفته و مایهی شرمساری تاریخ است (مجموعه آثار ۱، صـ۱۰۸۲).
گزارهی «نامِ کوچکام را دوست نمیدارم»، تاکنون بر زمینهی دوری از تقدس خوانده شده است (گزند باد، ۹۵)؛ آن را میتوان در پیوند با سرودهی دیگری از شاملو هم خواند:
میان کتابها گشتم ...
عجبا!
جُستوجوگرم من
نه جُستوجو شونده
"احمد" واژهای آرامی ـ عربی، به معنای «ستوده» است؛ شاعر برچسبیدگی این نام را به خود، تنها آنگاه زیبا مییابد که آوایِ غمناک «جستوجوگری» او را به یاری بخواند.
به هماین گونه، گزارهی بازبرگشتنی به تبار شاعر بر بستر شعر خوانا میشود. شعر "در جدال با خاموشی" گزارشی شاعرانه از فراز و فرودهای زندگی شاملو است. بخشهای تکاندهندهی این زندگی، بارها یادآوری شده است: کودکی و تازیانه، زندگیِ تکه تکه و شهر به شهر، پدرِ یاغی، و ... شاملو در شعر، درونمایهی زندگی خود را جنگِ با خود میخواند. جنگ سرچشمهی دربهدریهای شاعر بود. جنگها و جابهجاییها، تنها سرنوشت شاعر نبود. سرشت نیاکان او نیز با جنگ در آمیخته بود. شاملوها از سوریه برخاسته بودند، اما هیچ نشانی از آنها در «شام» به جا نمانده؛ سرنوشت، آنان را به سوی خراسان کشاند؛ شاملو این کشیدگی را تا کابل هم گسترش میدهد. کابل در واژگان زبان فارسی، یادآور جای دور است. در ضربالمثل تایبادی، «صدای عرعرش تا کابل میرود» (ذوالفقاری، ف. ب. ضربالمثلهای فارسی۱، صـ۹۰۳)، به این معنا برمیگردد.
مرگ نادر که هنوز دانسته نیست، آیا بازتاب ناتوانی در نگهداشتن دستآوردهای پیروزیها بود، یا پیآمد آغاز شکست؛ نیروهای پیشتاز او را از دورترین کرانههای جنگ به سوی بخشهای میانی پادشاهی برگرداند. در این بازگشت، شاملوها هیچ نشانهای از خود به جا نگذاشتند، دود شدند و به هوا رفتند. هیچ یک از گزارشهای جنگی، سرنوشت آنان را پس از برگشت از هند بازگو نمیکند.
👉پارهی ۱ | پارهی ۲ | پارهی ۳
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
▫️
📖 آوارگان کابل (۲)
دربارهی تبار پدری احمد شاملو
. . . . . . .
شامـلوها، تیرهای پراکنده
از میان تیرههای هفتگانهای که صفویان را روی کار آوردند، شاملوها از «شام» خیز برداشته بودند، روملوها از «روم» (آناتولی)، تکلوها از «تِکه» (نزدیک أنتالیا)، ذوالقدرها از «البستان» (نزدیک فرات)، به هماین گونه، اُستاجلوها، افشارها و قاجارها از بخشهای دیگر آناتولی و سوریه. در روند گسترش جنگجویان صفوی، سرکردگی گشودن دژ خراسان با شاملوها و اُستاجیها بود، از این رو، در هرات و نیشابور و مشهد فرود آمدند.
فرستادن تهماسب به هرات برای گذران روزهای نوباوگی، ارج آنجا را نزد پایهگذار صفوی نشان میدهد. اما روزگار شیرین شاملوها با شاه صفوی چندان نپایید. به دنبال بروز کشمکشها میان سران تیرهها، شاه یکی یکی آنان را کنار گذاشت، تا نوبت به برکناری حسینخان سرکردهی شاملوها رسید. پس از آن، به جای برگزیدن یکی از شاملوها یکی از خویشان را به فرماندهی هرات برگزید و برگزیدگان شاملو، مانند دورمش و حسینخانِ پسین و ... به اتابکی و للهگی شاهزادگان درآمدند.
در روزهایی که ساممیرزا فرمانروایی هرات را در دست داشت، دورمشِ شاملو اتابک او بود. در زمستان ۹۳۲/ ۶ـ۱۵۲۵ م. هنگامی که خان ازبک به آستانهی شهر رسید، از اتابک خواست تا به او بپیوندند. بهانه این بود که شاه به یاری شما نخواهد آمد، زیرا دلِ خوشی از قزلباشان ندارد.
ازبکها بارها به دروازهی هرات رسیدند، و ماهها به سودای درنوردیدن شهر آنجا ماندند. در یکی از این تاخت و تازها، حسینخان سرکردهی برکنار شدهی شاملوها، همدستی کرد تا ازبکها به شهر درآیند. همگام با این رخداد، شمارِ شاملوها در ردههای بالای لشکری نیز کاهش یافت. گویی سرکردگان شاملوها از چشم شاه افتاده بودند، و پیادگان نیز مگر در میان انبوه لشکریان جای درخوری نیافتند. سران قزلباش هم از فشار بر آنان خودداری نمیکردند؛ در برابر، واکنش شاملوها ایستادگی و شورش بود. آنها بارها بهویژه در رخنههای پس از مرگ هر شاه و جابهجایی درونخاندانی، به سود این یا آن شاهزاده، نافرمانی در پیش گرفتند، و بهانهی آزار دربار را فراهم کردند.
از میان هفت تیرهای که به پیروزی صفویان یاری رساندند، تیرههای افشار و قاجار توانستند به اورنگ شاهی فرود آیند؛ اما تیرههای دیگر در گردونهی ستیز و سازگاری فرو رفتند. سرنوشت آنان سربازی و سرداریِ تیرههای نیرومند بود. از اینرو، شمار سرداران شاملو را در میان صفوی، افشار، زند و قاجار، همواره در کاهش و فزونی مییابیم.
غلامحسین بیگدلی مینویسد بازماندگان تیرههای ترکمان که از خشمِ شاهان صفوی، بهویژه شاه عباس بزرگ، دربهدر شده بودند، پس از فروافتادن صفوی به جنبش نادر پیوستند (تاریخ بیگدلی ۳، صـ۱۲). در گزارشِ نویسندگان تاریخ صفویه و افشار، چیزی از پیوستن شاملوها به سپاهیان محمود نمیبینیم. پس نمیتوان پنداشت که آنان در دشمنی با صفوی به سپاهیان افغان پیوسته باشند.
عباسقلیخان بیگدلی شاملو، نخستین کسی بود که در آغاز کار نادر به او پیوست. کار بزرگ او تلاش برای جلوگیری از شورش افغانان به سرکردگی میرویس بود. نادر سپاهیان بزرگی به سوی هند گسیل کرد، آنان در میان راه میبایست کابل را در نوردند. نویسندگان جنگهای نادر به گستردگی از فرود نیروهای او در کابل گزارش کردهاند، اما در گزارش آنان، نشانهای از همراهی و تکاپوی ویژهی شاملوها دیده نمیشود. برای نمونه، مهدیخان استرآبادی یا محمدکاظم وزیری در گزارش نبرد کابل از شاملوها یادی نمیکنند. شاید آنان بخشی از جنگندگان گمنامی بودند که سپاهیان نادر را همراهی میکردند.
کابل در نگاه نادر، دروازهی گشودن هند بود. نُه سال پس از پیشروی به کابل، نادر شاه کشته شد. این رخداد آغاز فروپاشی شتابان سپاه او، دربهدری و بازگشت به ایران بود. پس از مرگ نادر، احمد درانی، سردار ابدالیها، فرمانروایی پشتونها را پایه گذاشت و سپس کابل را به پایتختی برگزید. در گزارشهای تاریخی، چیزی از آوارگان کابل دیده نشده است؛ با این همه، یادآوری شاملو میتواند به آوارگی سپاهیان نادر در بازگشت از کابل برگردد.
در گذشته، جنگها خواه پیروزی یا شکست، فرآیند جابهجایی کوچندگان به شمار میرفت. بخشی از آنان پس از گسیل به میدانهای جنگ، اگر زنده میماندند، دیگر به خانه و کاشانه خود بازنمیگشتند. شاملوها پس از روی کار آمدن صفویه به هرات رفتند. از جابهجاییهای دیگر آنان در روزگار صفویه آگاهی روشنی نداریم. آنان که از تیره و تبار جنگجویان بودند، پس از شکست صفویه به سپاه نادر پیوستند و پس از مرگ نادر بار دیگر به هرات و مزار ـ شهرهای خراسان آن روزگار ـ برگشتند.
👉پارهی ۱
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▪️
🎥 تقوای تصویر
«هر چیز که نو نشود، کهنه میشود»
. . . . . . .
ناصر تقوایی، ناخدای سینمای نوگرای ایران، همواره در نُوِی و تازگی زیست، و در زیست نوگرایانهی خود بر سر پیمان و پیمانههای کار سینمایی ماند. چنان که توانست با روزهای خاموشی خود، یک شات بلند از نادیدنیهای تصویر را به چشم بیننده آورد، گویا و ماندگار. کار او را میتوان با سرنوشت داستانی فرهاد سنجید که تیشه به دست در بیستون با کندن سنگ و صخره، صدای خود را در شعر و داستان ــ در رویا و تاریخ به جای نهاد. تقوایی نیز با کندن ـ دل کندن از آفرینش تصویر ـ درهای تهی در کارنامهی سینمایی خود پدید آورد که هر سپیدهدم، خورشید خاوری به آن سر میزند.
هر آنچه نو نشود، به کهنگی میگراید.
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▫️
🔍 نشانههای یکـوـچند در زبان فارسی
. . . . . . .
هادی راشد
نویسندگان دستور زبان فارسی در بازیابی افزونهی «شمار» و کاربردهای آن، راه پرپیچ و خمی را نشانهگذاری کردند. ویلیام جونز در دستور زبان فارسی (۱۸۲۸) نوشت، کاربردِ نشانههای «ـان» و «ها»ی چندی یا جمع در زبان فارسی پیرو روش و شالودهای است. او دو گروه جاندار (animals) و بیجان (without life) را دستهبندی کرد، که در واژههای گروه نخستین با «ـان» و دیگری با «ها» شمار و چندی را میرسانند؛ اما بیدرنگ یادآوری کرد که کاربردهای اندکی هم از این شالودهگذاری بیرون میزنند. او نشانهی شمار «ات» را نیز در فارسی نو بازشناخت.
پس از جونز، میرزا حبیب در دستور سخن (۱۲۸۹ ق.)، نشانههای «ـان» و «ها» را برای سهگروه از نامواژهها شناسایی کرد: «ـان» برای جاندار، «ها» برای بیجان، و هر دو برای ناپایدار (صاحبِ نما و تجدد). هرچند در بازشناسی ردهی واژهها از نگاه تازهای پیروی میکرد، اما شالودههای شناختی او در دستهبندی پدیدههای طبیعی، برکنار از نارسایی نبود. در نگاه او، درخت (درختان/ درختها)، و شب (شبان/ شبها)، پدیدههایی صاحبِ نما (رُستنی) و تجدد بودند. روزگار نیز چنین بود:
در روزگارِ عمر چنان ران که نام تو/ مانَد پس از تو زنده بسی روزگارها
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل/ بیرون نیاید از دل الا به روزگاران.
او نیز مانند جونز از کاربردهای کمشمار اما بیرون از فراگیری شالودههای بازگفته آگاه بود.
در سدهی گذشته، کوشش نویسندگان دستورِ نامور به پنج استاد، نگرش به شمار در زبان فارسی را به ایستایی رساند. آنان در بازنمایی ساختهای زبان، پدیدههای جاندار، بیجان (جماد و اسم معنی)، رستنی (نبات)، جفت پیکرکها (از اعضای بدن) را برشمردند و نشانههای «ـان» یا «ها» را برای هر کدام بازگفتند.
شالودهی دستهبندی واژهها و نشانهگذاری افزونههای شمار در کار این نویسندگان، چنانکه پژوهشگران دیگری نشان دادند، بر شناختی ناروشمند و دلخواه از زبان استوار بود. محمدرضا باطنی با مرزگذاری میان نشانههای زبانی و پدیدههای زیستی، و دست نهادن بر ناهمخوانی یکبهیک آنها با هم؛ نارسایی بنیادهای نگرش دستوریان سنتی به ردهبندی را بر شمرد تا نشان دهد که بازشناسی شمار پدیدههای زبانی در کاربردهای گفتاری و نوشتاری تا چه اندازه دشوار است، (بچه رفت مدرسه/ بچه باید درس بخواند (هر بچه، همهی بچهها)؛ آب ریخت روی قالی/ آبها را ریخت روی قالی). از سوی دیگر، علی رواقی در پژوهشهای ریزبینانه، بریدهبریده و گستردهتری نشان داد که نویسندگان دستور پنج استاد، و پیروان آنان، بینگاه به مرزبندی گونههای کاربردی زبان، آیینمندیهای ساختِ واژگانی متنها را بر هم نشاندند و از آن، برای نمونه به روشهای نشانهگذاری شمار در زبان فارسی رسیدند. او گستردگی کاربردهای بیرون از روش و شالوده را به اندازهای که آنان برشمردند، نمیپذیرد و در برابر، دگرسانی روشها و شالودهها را بسته به قلمروِ کاربردی در هر گسترهی سرزمینی، یادآوری میکند.
این دیدگاهها، کارآمدی جستوجوهای ناروشمند در متنها، یا یک متن ویژه برای بیرون کشیدن آیینمندی درونی زبان را به پرسش میگیرد. برای نمونه، فردوسی واژهی «سخن» را در بسیاری از کاربردها با نشانهی «ها» آورده است؛ اما شاعران و نویسندگان دیگری مانند فرخی سیستانی، بیهقی، سعدی و ... هماین واژه را با هر دو نشانه به کار بردهاند. در این کاربردها، مرز روش و بیرون گذاری از روش کجاست؟ اگر بدانیم فردوسی در شاهنامه همهجا شمارِ روز را با «ها» و شب را با «ـان» میرساند، مرز میان روش و بیرونگذاری از روش را چگونه بازخواهیم شناخت؟ در اینجا دیگر نمیتوان از درستی کاربرد هر دو نشانه برای یک واژه در ردهی شناخته سخن گفت. وانگهی، چگونه میتوان از روش کاربردی فردوسی در شاهنامه سخن گفت، بیآن که پیوستگی آن با ردههای زباننوشتههای دیگر شناخته شده باشد؟
نشانههای «ـان» (ānـ)، و «ها» (īhāـ) از زبانهای ایرانی میانه به فارسی نو رسیدند. در زبانهای باستانی ایران، نشانههای شمار، بسته به همآهنگی با آوای پایانی واژه به کار میرفت. برای نمونه، «ـان» (ān) در ایرانی باستان، و «ها» (īhā) را در ایرانی میانه برای واژههای پایان یافته به واجگونهی ویژهای به کار میبردند. به جای درآمیختن شیوهی کاربرد این افزونهها با مایههای هستیشناسی و زیستشناسی کهن، با نگاه به آوای پایانی واژه، همآهنگی واژه با ساخت آهنگین (وزن عروضی)، و جای واژه در زنجیرهی سخن میتوان در نوشتارها و کاربردها به بازشناسی کارآمدی از آیینمندیهای زبان فارسی رسید.
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▫️
📚 بُرد توانِ ذوقی
اندیشههای نوری سهروردی (۶)
. . . . . . .
ذوق در حکمتالاشراق
برای آگاهی از جایگاهِ ذوق در اندیشهی اشراقی سهروردی، نخست باید میان «حکمة ذوقی» و «ماحُصِل لی به ذوق» مرزبندی کنیم. حکمتِ ذوقی، کاربردِ شهرزوری و قطبالدین شیرازی است. آنان به روشنی نمیگویند که همنشینی ذوق با حکمت از چه گونهای است و سرراستی اشارهی سهروردی به کارکرد ذوق در حکمت را با سخن خود میپوشانند. در متن ویراستهی حکمةالاشراق، ذوق برای روشنگری خودِ اندیشه یا «گونه»ی اندیشه به کار نرفته است. سهروردی آن را در چند جا نوشته تا شیوهی رسیدن به اندیشه را یادآوری کند. این مرزگذاری برای شناخت روند پیکربندی اندیشهی اشراقی در حکمةالاشراق، بُنیادی است.
سهروردی در حکمةالاشراق، یکبار از «ماحُصِل لی بالذوق ...»، بار دیگر از «لکل مجتهد ذوقٌ نقص او کمل»، و جای دیگر از «ذوق امام الحکمة و رئیسها افلاطون ... و کذا من قبله ...» و «اللمس و الذوق و الشم و السمع و البصر» سخن میگوید. اما بازخوانیکنندگان سهروردی از «امور الکشفیة الجلیلة و الذوقیه الجمیلة ...»، «تحصیل الکمالات الانسیة امّا الذوقیه و البحثیه جمیعاٌ او الذوقیه فقط» و ... سخن گفتند. این واژگان آرام آرام سویهای دگرگونه به خود گرفت، و بر دریافت اندیشهی سهروردی سایه انداخت.
پیشتر خواندیم، غزالی ذوق را روش دریافت صوفیانه میدانست؛ اما سهروردی در نوشتار کلمةالتصوف که گزارش او از زیست صوفیانه است، در زیرشاخهی شناخت (تفاریع الحکمة) به فطنة اشاره میکند: «هی جودة الحدس» و آن را شتاب نفس در گذار از بنیادها به سرشت چیزها ـآنهم بیجستوجوی فراوانـ میخواند و از «ذوق» سخنی نمیگوید.
سهروردی کلمةالتصوف را پس از حکمةالاشراق نوشت. او در فراز فیالاشارة بحکماء الفرس از کتاب حکمةالاشراق یاد میکند. از روش و زبان به کار رفته در کلمةالتصوف میتوان دریافت که با نوشتن این کتاب در پی بازسازی شناخت صوفیانه بوده است. او در دیباچه، ناگزیری خود را از به کار بردن برخی واژهها برای اشاره به درونمایههای ویژه بازمیگوید (لیعذّرني ... علی استعمال ألفاظٍ بإزاء معانٍ خصصناها بها هنا. م.م.۴، صـ۱۰۱). از این رو، پرهیز او از یادآوری «ذوق» در گزارش زیست صوفیانه با دوری جستن از کاربرد ذوق در حکمةالاشراق سنجیدنی است.
چرخش از ذوق به اشراق
سهروردی در حکمةالاشراق، پس از آنکه از ماحُصِل لی بالذوق، ذوق امام الحکمة و ... سخن میگوید، و روش رسیدن به آگاهی را در سنجش با اندیشه (لم یحصل لی اولا بالفکر) راهی دیگر میخواند، شالودههای نوشتار خود را بر پایهی جستوجوی روشهای درستانگاری (طلبتُ علیه الحجه) پیریزی میکند. کار او در این گام، درستانگاری دریافتهای ذوقی بود. از دید او، هر آنچه از علم نورانور بر زبان آورده، و همهی آنچه بر آن استوار است و پیوستارهای آن، یافتههایی است که همهی روندگان در راه خدا، او را در آن و برانگیختن به آن یاری خواهند داد. راهِ خدا هم، همآن روش ذوقی، روش سرور اندیشمندان افلاطون است.
با این یادآوری، چالش بنیادیِ شناخت، پیشِ روی سهروردی آشکار میشود. دریافت ذوقی، بیمیانجی زبانِ کاربردی پدید آمده است؛ اما سهروردی در روند بازگویی آن دریافت با زبان درگیر میشود. سهروردی در میانگفتارِ دیباچه از این دوگانگی سخن میگوید. او دو گونه از سخن یزدانشناختی، و دو گروه از یزدانشناسان را برمیشمارد. اندیشهگران فرورفته در تأله، و اندیشمندان درگیر با زبان و سخن. از برخورد این دو گونه و دو گروه، چند شاخه و زیرشاخه بیرون میآید. اما او برای رسیدن به شالودهی نوشتار خود، ناگزیر است به برنهادی از این دو گونه برسد: یزدانشناسی فرورفته در تأله و درگیر با زبان و سخن. واژهی برگزیدهی سهروردی برای گونه و گروه دوم، «بحث» و «بحاث» است. بحث در مرز میان سخنوری و جدل میایستد؛ اما سهروردی میکوشد آن را به بندهای درستانگاری و برهان بازآورد. سهروردی، درآمیختن برهان را با تأله بر زمینهی هستیشناسی، اشراق مینامد، جایی که دریافتهای ذوقی به میانجی زبان به برهان میگراید.
هستی در آشکارگیاش، پدیدهای نادیدنی است. پدیدههای نادیدنی، اما، ناشناختنی نیستند. هستیشناسی، نگرش به سویهی نادیدنی هستی است. سهروردی از یکسو، دیدن را به میانِ پرگار شناخت هستی میآورد، و از سوی دیگر، نور را به جای هستی مینشاند.
👉بخش ۱ | بخش ۳ | بخش ۵
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
.
بهرام بیضایی
۱۴۰۴ـ۱۳۱۷
در آب روان میبینم؛ در خوابهایم و میانِ دو انگشتِ خودم، ما سَرو میکاریم و مرگ میدرویم. ما همه جوان میمیریم...
سیاوشخوانی
بهرام بیضایی
@bashgahandishe
▫️
🖋 گُلام، گُلام
خواندن دو سرودهی نیما به زبان طبری (۱)
. . . . . . .
نازنین جونکا
در یادداشتِ «ریرا ... صدا میآید امشب: خوانش دیگری از شعر ریرا»👉، بازخوانی دگرگونهای از شعر نیما بر پایهی دو یافتهی استوار به کاربردهای زبانی، فرهنگ زیستی، و پیشنوشتارهای شاعر پیشنهاد شد. دو فراز بازخوانی چنین است:
۱. ریرا، همآن «رِی رِی» در زبان طبری است که از آن زبان به شعر فارسیِ نیما راه یافته است؛
۲. ناآگاهی نیما از سرنوشت برادرش لادبن، سرچشمهی آفرینش شعر «ریرا» بوده است.
دو سرودهی نیما به زبان طبری، شالودهی کاربردهای زبانی این دریافت را به سنجش میگذارد.
۱
گُلم گُلم، مِی نازنین جونـکا
کُلاج کُلاج مِی گُسَن وَرکا
دنی مِی تَپْ وُنِ میون مِی لِتکا
ری ری کمُّ دَرِکُمَّ مُن تپ کا
(برگرفته از مجموعهی کامل اشعار، ۱۳۷۰، صـ۶۱۸؛ م. ک. اشعار، ۱۳۷۳، صـ۶۳۰)
1. golom golom mi nāzanin Junekā
2. kalāj, kalāj, mi gosane varkā
3. doni mi tap vone miun mi latkā
4. rey rey kemmo dare kemmo men tapkā
(روجا، مجموعه اشعار طبری نیما، اسدی راوش، ۱۳۸۰، صـ۶۷)
برگردان شعر
گل من، گل من، جونکای (گاو نر) نازنین من
سفید سیاه، برهی گوسفند من
دنیا مایهی ناآرامی من است، در میان آن، باغچهام (یوش)
ری ری میکنم و، در آشفتگی به سر میآورم
واژگان و سازههای زبانی
گلم گلم: گل من، گل من.
می: مِه، من. در کاربرد افزوده (اضافه) و دارندگی (مالکیت).
جونکا: در پیوند با جان، نام گاو نر. صادق کیا، «کا» را در لِتکا «پسوند تصغیر» خوانده است. «کا» در این کاربرد، مانند ریکا میتواند نشانهی بستگی و پیوند باشد.
کلاج: کلاغ، کلاج کلاج: پرشماری کلاغ، در اینجا، اشاره به سفید و سیاهی.
گُسَن: گو+اسن، اسپند. گوسپند. در اوستایی -gao- spənta، گاو چارپای مقدس، سودمند (نک: فرهنگ ریشهشناختی زبان فارسی، حسندوست، ۱۳۹۳. صـ۲۴۶۹).
وَرکا: ور+کا. ور: پهلو، کنار. ورکا، چارپای اهلی و همزیست در میان روستاییان.
دُنی: دنیا. دَنی (dhan)، سنسکریت، «جنبیدن، حرکت کردن، دویدن»، «جاری شدن، روان شدن» (Mayrhofer، نک: فرهنگ ریشهشناختی. صـ۱۳۵۴). دنه: خوشحالی، شادی، خرام. ماده مضارع برگرفته از ایرانی باستان (-dana)، از ریشه «-dan»، «جنبیدن، حرکت کردن، دویدن» (همآن).
تَپ: ریشهی تپیدن، زدن. تپیدن «اضطراب و بیقراری کردن» (دهخدا). تپ تپ، در «دست به خر نرسنه، پالونه تپ تپ دنه» (نصاب مازندرانی، ضربالمثلها)، به چمِ زدن بر روی پالون به کار میرود. مِه تپ، مایهی اضطراب و تپش (قلب) من. تپکا: در پیوند با اضطراب و بیقراری.
ون میون: میان آن.
لِتکا: باغچه، «باغ، فالیز و چپر، پرچین و لتکا، باغچه» (نصاب م.). صادق کیا آن را افزون بر باغچه، «کَرد» [گَرد] خوانده است. لت: تخته در فارسی؛ ریزهریزه کردن و شکستن در عربی؛ پاره، شکسته در اوستایی (واژهنامه طبری، ۱۸۶). لَتکا، «لت+کا» در پیوند با خرابی هم معنی میدهد. نیما در سرودهی دیگری نوشته است: «خرابِ دیه، اتا قله رِ مونُّ»، در اینجا، دیه، یوش، با لتکا سنجیدنی است.
در لایهی استعاری شعر، زنجیرهی واژگانی تپ، لتکا و تپکا میتواند بازگوی سر کردن در آشفتگی و ناآرامی باشد.
رِی رِی: پسر پسر در کاربرد برای بازنمایی اندوه، بهویژه هنگام از دست دادن. نیما در «مردُمِ رای بیمو مِ چرمِ بَورد» (م. ک. اشعار، ۱۳۷۰. صـ۶۵۳)، «مردمِ رای» را به معنی «پسر مردم» نوشته است. در مازندرانی، ریکا (rikā) و در گیلکی، ری (rey) پسر جوان است. ص. کیا آن را با «ریکا، رایکا، رود، ریدک، ..» در فارسی میسنجد. ریدک، «پسر نابالغ یا تازه به بلوغ رسیده» است، با پایهای بازسازی شده در زبان ایرانی باستان «-raitaka» از ریشهی -ray-: rī به معنای «جنبیدن، دویدن، تاختن، جاری کردن و بیرون ریختن» سنجیدنی است (نک: فرهنگ ریشهشناختی. صـ۱۵۰۶). در مازندران و گیلان به هنگام بازماندن یا گم شدن گاو جوان یا گوساله، نام ویژه یا نام همگانی چارپا را در دشت و جنگل صدا میزنند، اگر جانور جایی مانده باشد به صدا واکنش نشان میدهد. این روش در کوهستانهای البرزِ میانی شناخته است.
گزارش اسفندیاریـاسفندیاری (۱۳۷۰) از شعر نیما به زبان طبری، بر پایهی هماین کاربرد به فارسی برگردانده شده است:
ای گاو نر من به طویله بازگرد
ای سیاه سفید برهی گوسفند من
دنیا چون توپی میاناش باغچهی من است
من در آن میان توپ بازی میکنم
کُمُّ: میکنم. کُمبه «بدان تو: کمبه، کنم؛ هم نکُمبه را نکنم» (نصاب م.)
ری ری کمُّ، ریری میکنم، یادآوریِ جستوجو کردن و افسوس خوردن
دَرِ: در روند انجام کار بودن، دارم. دَرِ کمّ: دارم ... میکنم
تپکا: نک. تپ.
👉ریرا صدا میآید، پارهی ۶ | گلام، گلام ۲
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
▫️
🍁 ریرا، ... صدا میآید امشب
خوانش دیگری از شعر ریرا (۶)
. . . . . .
کاربرد «ریرا» در یک رباعی از نیما به زبان طبری
جایی که همهی بازخوانیها بر ناشناختگی کاربرد «ریرا» در شعر نیما و زبان طبری استوار است، و این واژه در زبان طبری از یاد رفته مینماید؛ بازیابی کاربرد واژه به زبان طبری، میتواند بازخوانی را از دریافتی پراکنده به خوانشی استوار بر سازوکار زبانی ـدر همآهنگی با کاربرد اجتماعی و پیشانگارههای نوشتاری شاعرـ نزدیک کند. واژگان شعر بر پایهی نخستین ویرایش رباعیها (۱۳۷۰، ص ۶۱۸) چنین است:
گُلم، گُلم، مِی نازنین جونـِکا
کُلاج، کُلاج، می گُوسَن ورِکا
دنی مِی تَپْ، وُنِ میون مِی لَتکا
«رِی رِی» کمُّ، دَرِ کمّ من تپکا
گل من، گل من، نازنین جونکای من
سفید سیاه، برهی گوسفند من
دنیا توپ من است، میانهاش زمین...*
ریری میکنم و پیِ تو میگردم من
▪️
🖋 فانی و خرمشاهی در دانشکدهی ادبیات
. . . . . . .
مهدی محقق
🔻فانی و خرمشاهی را همچون دو برادر جداناشدنی میدانم. اگر خواسته باشم حضور خود را با آن دو یاد کنم، باید چهار دوره را نام ببرم: ۱. دوره دانشجویی، ۲. دوره درس آزاد شرح منظومه و مطول، ۳. دوره تشکیل دایرهالمعارف تشیع، ۴. دوره فرهنگستان زبان و ادب فارسی.
اما دورهء اول، دانشکده ادبیات در آن زمان از موقعیت ممتازی برخوردار بود که علیاکبر سیاسی آن را اداره میکرد. دکتر سیاسی در اداره دانشگاه با یحیی مهدوی و غلامحسین صدیقی نیز مشورت میکرد. استادانی همچون فروزانفر، همایی، بهمنیار، مدرس رضوی در طبقه اول بودند، و محمد معین، ذبیحالله صفا، پرویز ناتل خانلری، و صادق کیا در طبقه دومِ استادان زبان و ادب فارسی. دانشکده چنان از جاذبیت علمی برخوردار بود که خرمشاهی و فانی را وادار کرد که پزشکی را رها کنند و به دانشکده ادبیات بیایند.
گذشته از آن، چنان از شهرت علمی در سطح بینالمللی برخوردار بود که استادان خارجی برای کسب علم و معرفت آنجا را کعبه آرزو و آمال خود قرار میدادند و هر یک بنا به موقعیت خاص خود به تهران کوچ میکردند: هانری کُربَن، توشیهیکو ایزوتسو، و ریچارد والزر.
در دورهء دوم، فانی و خرمشاهی از پایههای درس شرح منظومه و مطول بودند. حسین معصومی همدانی، سیروس شمیسا، عبدالحسین آذرنگ نیز جزو این جمع بودند.
در دورهء سوم، فانی و خرمشاهی مرکز دایرهالمعارف تشیع را تبدیل به یک آکادمی کردند. این دو تن، علاوه بر آنکه سفارشهای مقالات را خود عهدهدار بودند، ویراستاری مقالات هم به عهده آنان بود. از آن گذشته، عصرها آن مرکز محل نشست و گفتوگوی فضلا و دانشمندان گردیده بود. فانی و خرمشاهی کمک کردند تا من توانستم طرح تدوین دایرهالمعارف تشیع را آماده سازم و تاریخچه دایرهالمعارفهای موجود نتیجه کوشش آنان بود.
دورهء چهارم حضور در فرهنگستان زبان و ادب فارسی است.
فانی مردی بیادعا و متواضع و فروتن و خوشخنده و اهل طنز و مزاح است. در راهنمایی علمی به همه ــ اعم از دانشجو و استاد ـ ضنّت و بخل ندارد و تا آنجا که مقدور است نیازهای علمی دیگران را برطرف میسازد.🔺
کوتاه و گزیده
برگرفته از: هر برادری از برادر خود جدا میشود
مهدی محقق، بخارا، شماره ۱۱۱. صـ۱۳۷ـ۱۴۰
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▪️
🖋 دانشوری از تبارِ اندیشهگران دیگر
در سوگ کامران فانی
. . . . . . .
هادی راشد
و ما همچنان دوره می کنیم
شب را و روز را
درگذشت کامران فانی، اندوه زیستن را در این روزهای تیره و هوای سنگین دوچندان کرد. دربارهی او به نیکی نوشتهاند و بیشتر هم خواهند نوشت. اما هیچیک از این نوشتهها نمیتواند تنآوری آن چهرهی درخشانی را بازنمایی کند، که پیشتر خود را در گسترهی فرهنگ پنهان کرده بود.
ابنعربی دربارهی ابراهیم نوشته است، چنان پذیرای روح در ذره ذرهی جاناش بود که او را «خلیل» نامیدند. این سخن با فرهیختگی و فرهنگپذیری کامران فانی، بسیار همآهنگ است. در منش و کنش او، روحِ فرهنگ را با رشته رشتهی دانایی تنیده مییابیم.
در سالهایی که گردهی یاران دایرهالمعارف تشیع، هفته به هفته میگردید، کامران فانی، در آغاز دههی پنجم زندگانی، خرد فروزان آنجا بود، از هر سو برای دیدن و بهرهجستن از دانش تابناک او میآمدند. این اندازه بازدیدپذیری آنهم، در جایگاه پژوهشگری که کمتر مینوشت، و در نوشتههایاش نه سودای رهبری گسترهی پژوهشی را داشت، و نه، با هیاهو سر سازگاری، بسیار شگفتانگیز است. با آنکه فانی پیش از دههی ۱۳۷۰، به نوشتن روی آورد و گویا بسیار هم نوشت، اما پیش از آن، جایگاه او، در گسترهی پژوهش استوار شده بود.
فانی در سالهای ۱۳۵۰ـ۱۳۵۲، کارشناسی ارشد کتابداری را در دانشگاه تهران گذراند. نمیدانم چرخش از رشتهی زبان و ادبیات فارسی به کتابداری تا چه اندازه سرخوردگیِ او را از دانشآموختگیِ زبان و ادبیات فارسی بازگو میکرد، هرچه بود، فانی هرگز به روش آموزگاران و استادان دانشکدهی ادبیات، آن هم در سرِ پاترین روزهایش بازنگشت.
او پیشتر سرشار از پویایی یک جویندهی شناخت ادبیات، از دانشکدهی پزشکی روی برتافت و به دانشکدهی ادبیات رفت، تا آیندهی خود را در سامان دیگری جستوجو کند. این چرخش، نشانهی آن است که در دههی ۱۳۴۰ رشتهی زبان و ادبیات فارسی از چنان کشش و جایگاهی برخوردار بود که دانشجویاناش را نه از میان برگزیدگان کنکور علوم انسانی، حتی از میان برگزیدگان رشتههای دیگر به خود میکشاند. این جایگاه، از میانهی دههی ۱۳۶۰ پس از بازگشایی دوبارهی دانشگاه، به راستی دگرگون شد. ...
سرخوردگی فانی را از سنتگرایی آزارندهی دانشکدهی ادبیات، میتوان در روی آوردن او به ادبیات نو، شعر نو، داستان نوین ایران، بهویژه نزدیکی به غلامحسین ساعدی و نامهی الفبا دریافت. بهاءالدین خرمشاهی نوشته است: «اولین مواجههء ما با جهان جدید، مواجهه با ادبیات جدید بود، ... یعنی تولدی دیگر فروغ فرخزاد و شعرهای نیما و هوای تازه و آیدا در آینه احمد شاملو، و زمستان و از این اوستای اخوان، و مدیر مدرسه و (پنهانی خواندن) غربزدگی آلاحمد و خواندن مجلههای روشنفکری ... فردوسی و آرش و کتاب هفته و آشنا شدن با نویسندگان و متفکران غرب ...» (فرار از فلسفه، ص۲۲۷).
به گمانم بهاءالدین خرمشاهی جایی گفته بود: «کامران هم کامرانی میکند»؛ محمدسعید حنایی با یادآوری شکستگیاش در عشق روزهای جوانی (اینجا👉)، نوشت، «نه کامران بود، نه فانی»؛ بیگمان کامران فانی در زیست فرهنگیاش، همآن گونه که میخواست به سر آورد. با آنکه نزد سیاستگران همیشه ارجمند بود، هرگز به سوی «برخورداری» از شناختگی خود نلغزید. این، روش او بود.
فانی در زیست فرهنگی، نمونهای کمیاب از پژوهشگری دیگر بود، با شورِ بسیار خواندن و دریافتن، بیآزمندیِ دیده شدن. در برخورد با هر پرسش تازهای، با یادآوری تنگناهای دانایی، با گفتن نمیدانم، ... ناگهان درخشش آگاهی را چنان بر روزنههای تاریک میتابانید که گفتی، سخن از تنگناها، سخن از نمیدانم را تنها از سر فروتنی بر زبان آورده است؛ اما نه، فانی هرگز در بند آن نبود که تنگناهای آگاهی را با پروای فروتنی درآمیزد.
یادآوری زیست فرهیختهی کامران فانی اگر بتواند به بازسازی الگوی تازهای از دانشوری در میان ما یاری رساند، دستآورد بزرگی است.
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▫️
🍁 ریرا، ... صدا میآید امشب
خوانش دیگری از شعر ریرا (۳)
. . . . . . .
یادآوری و فراموشی
پیش از نوشتن دربارهی معنای کاربردی «ریرا» در شعر نیما، رویارویی با یک پرسش گریزناپذیر است: از کجا بدانیم «ریرا»، یک واژهی کاربردی در گویش طبری است، و ساختهی خود نیما نیست؟ این پرسش با نگاه به فراموشی کاربرد و معنای «ریرا» ارزش بررسی یافته است. تا جایی که در نزدیک به هفتاد سال گذشته بررسی شده، نیما هیچ واژهی پایهای را خود نساخته و پیشنهاد نکرده است، وانگهی، آگاهی از انگیزههای شاعر در یادآوری این واژگان، گواهی است بر کمیابی کاربرد آن در زبان نیاکانی او.
یادگارهای روزهای کودکی، همیشه برانگیزانندهی نیما به گفتن شعر بود. رشتهی پیوستهای از نامها به خاطرهها، نیما را همواره به نوشتن شعر برمیانگیخت. شعرهای ماخاولا در پیوند با یوش و زندگی کوهپایهای و جنگلی نوشته شدهاند. وابستگی نیما به نامها و از راه نامها به خاطرهها چنان ژرف بود که بخشی از کارویژهی نوشتن شعر را ایستادگی در برابر فراموشی آن نامها میدانست.
نیما در دیباچه بر رباعیها نوشت:
مثل همهی مردم من حرف خود را میزنم. اگر آنها زبان خود را [با واژههای بیگانه] مخلوط کردهاند، من هم مخلوط میکنم، اما حرص دارم با کلماتی مخلوط شود که قبیلهی من دارد آنها را فراموش میکند.
▫️
🍁 ریرا، ... صدا میآید امشب
خوانش دیگری از شعر ریرا (۱)
. . . . . . .
درآمد
یکی از سرودههای نیما که بارها خوانده شده، شعر «ریرا» (نوشتهی ۱۳۳۱) از دفتر ماخاولا (چ دوم، ۱۳۵۰، صـ۴۳ـ۴۴) است. چاپهای گوناگون شعر، روشن نمیکنند که کجا نوشته شده. از میان سرودههای آن سال، تنها پایِ شعر «خونریزی» نوشته شده «یوش. تابستان ۱۳۳۱.» جای نوشتن «ریرا» هم باید یوش باشد.
نخستینبار احمد شاملو آن را همراه با چند شعر دیگر از سرودههای نیما خواند. پس از آن، شاعران و نویسندگان بارها دربارهی آن نوشتند.
در این شعر، «ریرا»، «کاچ» و «بندآب»، واژههایی کاربردی در زبان طبری اند. هر چند، شعرها بهویژه شعرهای بزرگ، همواره به روی دریافتهای دیگر گشودهاند، واژگان پایهای شعر اگر ناشناخته بمانند، آنگاه با چرخش به سوی دریافتهای دیگر در تیرگی بازخوانیها، چیزی از روشنایی آغازین شعر به جا نمیماند.
شاید نخستینبار، سیروس طاهباز در ویرایش دفتر شعرهای نیما ـ ۱۳۶۴، واژههای ریرا و کاچ را به بخش واژههای طبری برد و معنی کرد (در واژهنامهی ماخ اولا، این واژهها یادآوری نشده بودند). در برابرِ ریرا نوشت: «نام زن است»، و کاچ را «قطعهی کوچک جنگل در میان مزارع» خواند. هوشنگ گلشیری، گویا بر پایهی هماین معنیگذاری در بازخوانی خود از شعر ریرا، سرودهی نیما را با جستوجوی صدا در شعر کودک لال، سرودهی لورکا سنجید.
این یادداشت، در پی خوانش دیگری از شعر نیما است. در این خوانش، تنها بر چند سازهی بنیادی شعر درنگ میشود و پس از ریشهشناسی تاریخی واژه ریرا به بازسازی روند ساختهشدن شعر بر بستر فرهنگ بومی و زندگی شاعر میپردازد.
یک نامِ گمشده
ریرا با آواخوانی «riyra» در شعر نیما واژهای ناشناخته است. این واژه در گویش مازندرانی بسیار کمکاربرد است. کمکاربردی و ناشناختگیِ معنای آن، میتواند نشانهی وابستگی ریشه به ردهی زبانی کهنتر باشد. در هیچ یک از سرودهها و نوشتارهای کهن، مانند دیوان امیر پازواری (کنزالاسرار)، یا تاریخ طبرستان، این واژه یا ریشهای نزدیک به آن بازیابی نشده است. کاربرد این واژه در روجا، شعرهای نیما به زبان مازندرانی نیز بررسی نشده است.
«ری» در ریرا با کاربردهای ریکا (پسر، رود)، ریتن (ریختن، جاری شدن)، و رینه (؟) در زبان طبری سنجیدنی است. صادق کیا ساختِ ریکا را با واژههای «ریکا، رایکا، رود، ریدک، لیتک، ریمن» در زبان فارسی میسنجد (واژگان طبری، ص۱۳۳). واژهی ریدک در ایرانی باستان (-raitaka)، برگرفته از ریشهی «-ray-: rī» به معنای «جنبیدن، دویدن، تاختن؛ جاری کردن، بیرون ریختن» است (Muller، در: حسندوست، ف. ریشهشناختی، ص ۱۵۰۶). از دید پیوستگیهای تاریخیِ زبانها، «ری» (ri, rai) در زبان سنسکریت، هشتمین حرف صدادار است، و در شماری از واژههای سنسکریت میتوان کاربرد آن را بازیابی کرد.
درویشعلی کولائیان👉 کاربرد رینه را در زبان مازندرانی با واژهای در زبان سنسکریت سنجیده است. در فرهنگ ویلیامز👉 (نیز: حسندوست، ص۱۵۰۸)، رینه « rīṇa»، به معنای «گداخته، حلشده، ناپدیدشده یا از میان رفته» (melted, dissolved, vanished) آمده است.
در واژگان فارسی، ریشهی «ری»، در ریدن (روان کردن، بیرون ریختن)، و ریمَن (ناپاک) با بخش نخست ریرا همانند است. برخی زبانشناسان بر ریشهی «-ray-: rī» در ریدن به معنای «جاری کردن، رها کردن، بیرون ریختن» درنگ کردهاند (ن.ک.: حسندوست، ص۱۵۰۸). بخش نخست واژه در ریمن نیز با ریشهی -ray همخوانی دارد. ریشهی «ری» (-ray-: rī) در ریرا با واژهی «رِی» (rey) در شهرِ رِی نیز سنجیدنی است. این اندازه دگرسانیهای آوایی با چرخش ریشه از زبان پهلوی به طبری و فارسی ناهمخوان نیست.
تکواژِ «را» در بخش دوم واژهی ریرا باز هم پیچیدهتر است. «را» در ایرانی باستان از ریشهی radiy (سنسکریت، radh)، به چمِ «برای، علت و اصل» شناخته است (معین، زیرنویسِ برهان قاطع، صـ۹۲۶). اما این معنا را به دشواری میتوان با ریرا همآهنگ یافت. از دید نزدیکی معنایی، «را» در «راک» (rāk)، به معنای قوچ و گوسفند جنگی آمده است (برهان، صـ۹۳۰، روشنگری ویراستار). مکنزی rāγ را «راغ و دشت» معنی کرده است (نیز، سغدی: rāγ، جلگه، صحرا؛ و rāγē، وحشی، بیابانی). هرچند هیچکدام از این همانندیها معنای دو بخشِ ریرا را در گویش مازندرانی و شعر نیما یکبار و برای همیشه روشن نمیکند، اما اگر پرسش از همآهنگی ریشهشناسیِ دو بخش واژهی ریرا و پیوستگی آن را با جنبش و جاری شدن برساند، جای خرسندی است. ریرا در شعر نیما تنها یک «صدا»، آنهم از دید تبارشناسیِ زبانی، ناشناخته نیست.
👉دربارهی زندگی و شعر نیما | «ریرا» پارهی ۲
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▫️
🪶 دربارهی زندگی و شعر نیما یوشیج (۴)
با درنگی در سخنان معصومی همدانی
. . . . . . .
همهچیز باید نوسازی شود
وارونهی سخن معصومی همدانی، کوتاهوبلندی لختهای شعری، نوآوری نیما نبود. این دگرگونی، سالها پیش در شعر اروپایی و سپس در کارهای نویسندگان ترک پدید آمده و از آنجا به شعر فارسی راه یافته بود. نیما در ارزش احساسات و جاهای دیگر یادآوری کرده، خود را نخستین شاعری نمیداند که لختهای شعری را شکسته است. از دید نیما رسیدن به سرآغاز نوآوری در کار هر شاعری، راه رسیدن به سرنخهای پیشین در کار شاعران دیگر را باز میکند:
در روزنامه نوشته بودند: اول کس که شعر آزاد گفت منم. من یا دیگری چه فایده دارد. ... چون هر چیز به تدریج پیدا میشود. هر اولی از یک اول دیگر که پیش از او بوده است، چیزی گرفته است. انقلاب در هر مورد با جمع معنی پیدا میکند.
ادبیات ما باید از هر حیث عوض شود. موضوع تازه کافی نیست و نه این کافی است که مضمونی را بسط داده به طرز تازه بیان کنیم. نه این کافی است که با پس و پیش آوردن قافیه و افزایش و کاهش مصراعها یا وسائل دیگر، دست به فرم تازه زده باشیم. عمده این است که طرز کار عوض شود.
شعرهای مرا در مجله موسیقی دلیل قرار ندهید. به شعرهای اخیر من، ... رجوع کنید.
▫️
🪶 دربارهی زندگی و شعر نیما یوشیج (۲)
با درنگی در سخنان معصومی همدانی
. . . . . . .
نیما شاعری روستایی بود!
یکی از برچسبهایی که در سدهی گذشته، آن را بارها در سرزنش نیما و شعرش به کار بردهاند، روستایی بودن است. آنان با روستایی خواندن نیما در پی آن بودند که بگویند: دانش، بینش و زبان شعری نیما در تنگنای پرورش روستایی بارآمده است. از دید خردهسنجان این برداشت با سخنان خود نیما در کنگرهی نویسندگان (۱۳۲۵) پشتیبانی میشد: «در سال ۱۳۱۵هـ [۱۲۷۶] ... زمانی که [ابراهیم نوری] در مسقط الرأس ییلاقی خود منزل داشت من به دنیا آمدم. پیوستگی من از طرف جده به گرجیهای متواری ... میرسد»، در سالیان دانشآموزی هم، «وضع رفتار و سکنات من، کنارهگیری و حجبی که مخصوص بچههای تربیت شده در بیرون شهر است موضوعی بود که در مدرسه مسخره برمیداشت»، «در مدرسه خوب کار نمیکردم، فقط نمرات نقاشی به داد من میرسید ...»
اگر روستایی بودن را زمینهی ارزشداوری دربارهی شعر نیما بدانیم، برداشت معصومی همدانی از روستایی بودن جهان نیما آشکارا نادرست و نشانهی ناآشنایی او با زندگی نیما و ریشههای گرایش او به کوهستان است. معصومی همدانی میگوید «یکی از مهمترین ویژگیهای شعر او، وارونه کردن نسبت میان شهر و روستا در شعر است.» نشانههای این وارونگی چیست؟ «شعر کلاسیک ما مملو از تحقیر و ملامت او (روستایی) است»، معصومی همدانی بی هر نمونهای از شعر کهن، میگوید: «شاعران ما از قدیم مردم را از رفتن به روستا برحذر میداشتند.» این سخنان نیازمند بررسی بیشتر و درستیآزماییاند.
در فرهنگ کهن، شهر و روستا در برابر هم نبود. بسیاری از شاعران و دانشمندان بزرگ از روستاها برآمده بودند. برخی نویسندگان روستایی را نماد نادانی میدانستند. غزالی مینویسد: «شش گروه به شش گناه اندر دوزخ شوند امیران به جور و عرب به تعصب و مالداران به کبر و بازرگانان به خیانت و اهل روستا به نادانی و علما به حسد.» ویژگی دیگر روستایی، «ستیزنده»گی است، «ستیزنده چون روستایی بود» (نظامی). با نگاه به هماین جنگندگی، سپاهیان و سران سپاهی را از روستا برمیگزیدند. وانگهی در آن روزگار، شهر هم گسترش چندانی نداشت که بخواهد در برابر روستا بایستد.
نیما زادهی کوهستان بود. اما کوهزادگی، مایهی پسافتادگی او از پرورش شهری نبود. چند سال پس از پیروزی آغازین جنبش مشروطه در نوجوانی به تهران گام نهاد. آموزشهای نونهالی را در دبستان رشدیه (۱۲۸۷) و سپس سنلویی فرا گرفت (تاریخ گواهینامه، ۱۵ تیر ۱۲۹۶). بزرگان خانوادهی او در تهران بالیده بودند. خودش هم، بیشتر روزها و سالهای زندگی را در شهر گذرانده بود. اما همجوشی با رخدادهای مشروطه، افتادن در میانهی جنگ جهانی نخست و پیآمدهای دیگر آن مانند جنبش جنگل، او را بیشتر به جنگجویی گریزان از شهر مانند میکرد.
نیما دلبستهی جنگ و جنگل بود. از یوش به مادرش نوشت: برادرم به ولایت نزدیک شده. لشگر گرسنهها در حوالی کلاردشت هستند. شیطان با فرشته میجنگد» (در ۱۳۰۰، صـ۲۰). به لادبن مینویسد: «بعد از این ... یک زندگی تازه را میخواهم برای خودم بسازم: زندگانی در جنگلها و جنگها (در ۱۳۰۰، نامهها، ۱۳۶۸، صـ۲۴). چنانکه مجتبی مینوی👉 در نخستین دیدار او را همانند یک جنگجوی بخارایی یا قفقازی مییابد، نه یک روستایی.
اگر روستایی بودن نیما را رانهی وارونهگردانی شهر و روستا در شعر او بدانیم، برداشت معصومی همدانی، سرراست نیست. نیما در پی آموزشهای مدرن آن روزها بهویژه زیر بار جنبش پاستورال، در دلبستگی آغازین به کوهستان، سرچشمههای بالندگی شعری خود را بازمیجست. «به ولایت [یوش] آمدم. اما باز هم خوشحال نیستم. ... هنوز خیالات من اینقدر پراکنده است که متوجه دقایق مناظر قشنگ کوهستان خودمان نیستم. حرکات آب، وزش نسیم، درخشیدن ماه، موقعیت شبها و طراوت چمن کجا در نظر من جلوهای دارد.» (در ۱۳۰۰، صـ۲۳).
نیما در نامهی دیگری مینویسد، میخواهی بدانی در درههای وطن چطور بسر میبرم؟ همانطور که وحوش.» (در ۱۳۰۳، صـ۲۱۳). «من از میرکا، گاو جنگیِ معروفی که در حوالی جنگل نزدیک منزل دارد، یاد میگیرم. میرکا جان دل است. ... همهجا مشهور است اما ابدا برای شهرت خود زحمت نکشیده است. این است حقیقت لیاقت داشتن یک شهرت واقعی.» (همآن).
بازنگری نامههای نیما، روند سرخوردگی او را از شهر آشکار میکند، به لادبن مینویسد، «قصه رنگ پریده را وقتی نوشتم که در شهر بودم. ببین آن روزها من چطور فکر میکردم» (صـ۲۳). یوش بهانهی دلبستگی نیما به زندگی آرمانی کوهستانی بود. با آنکه همیشه میخواست به آنجا برود، و یک بار هم به راستی چنین کرده بود، هیچگاه نتوانست از شهر ببُرّد.
👉پارهی ۳
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▫️
📚 نگرش به دریافت ذوقی
اندیشههای نوری سهروردی (۵)
. . . . . . .
ذوق در نگرش سهروردی
سهروردی در پرتونامه، الواح عمادی، و تلویحات، ذوق را یکی از توانهای شناختی نام میبرد. ذوق «قوتیست پراگنده در عصبی که بر سطح ظاهر زبان پراگنده است و گسترده» (پرتونامه، م.م.۳، صـ۲۸). از سخنان سهروردی روشن است که ذوق را یکی از حواس پنجگانه میدانست. نفس به یاری این تواناییها، ـ مانند لمس و سمع و بصر و ذوق و شم ـ چیزها را درمییابد. در برابر حواس آشکار، پنج حس نهان و درونی است که آنها را حس مشترک، خیال، وهم، متخیله (مفکره) و حافظه مینامیدند.
همچنان که چشم، رنگ را میبیند؛ کار ذوق، دریافتن مزهها است. در نفسشناسی کهن، ذوق مانند بساوایی، توانایی بنیادی بود. همهی جانوران با این دو حس، سر و کار دارند، اما برخی از آنها، از سه حس دیگر، بیبهره اند (بستانالقلوب، م.م.۳، صـ۳۵۳). سهروردی با این سخنان بر ویژگی فراگیر توان دریابندگی ذوق، دست میگذارد. ذوق نه تنها سرچشمهی آگاهی، که سرچشمهی رنج و خوشی است. مایهی بنیادی خشنودی و رنج، دریافتن چیزهای روان و خواستنی، و چیزهای سخت و نخواستنی است.
چیستی دریافت ذوقی
آنچه ذوق درمییابد، از چه گونه یافتهای است؟ سهروردی بر پایهی همآهنگی میان ذوق و آنچه به ذوق دریافتنی است، ویژگی دریافتهای ذوقی و بُرد آن را شناسایی میکند. چشم افزون بر رنگ میتواند ویژگی تکسان (نشانگر) و کالبدی چیزها را نیز دریابد. اندازهها را بسنجد و به ساخت هندسی چیزها پی برد؛ یا گوش افزون بر بررسی ویژگیهای زیر و بمی و بلند و کوتاهی آواها، میتواند دوری و نزدیکی سرچشمهی آواها را با خود نیز بسنجد؛ اما ذوق تنها گیرندهی مزهها است، چیزی که در گسترهی هیچ حس دیگری نمیگنجد.
از سوی دیگر، مزه، بخش بریدهای از کالبد چیزها نبود. آنان میتوانستند بخواهند پوشهی کتاب به رنگ سوخته باشد، یا سیاه و سرخ و سبز؛ اما نمیتوانستند تندیِ گوگرد، یا شیرینی نمک (الملح طیب الحلو، العذب) را از آن بیرون کشند (ویژگیهایی که رازی در کتاب الاسرار برای گوگرد زرد و نمک طعام برشمرده است).
از سوی دیگر، چشم رنگِ چیزها را در چشمانداز بینایی مینگرد، و گوش، زیر و بمی آوا را در گسترهی شنوایی میشنود؛ اما ذوق مزهی خوردنیها و نوشیدنیها را پس از برخورد با زبان میچشد. به سخن دیگر، شناخت ذوقی بر یگانه شدن با چیزها و برداشتن فاصله استوار است، برای هماین ویژگی، غزالی آن را با گرفتن به دست (اخذ بالید) میسنجید.
یکی از چالشهای شناخت در سدههای میانی، توانِ فراروی از شناخت حسی بود. سهروردی یادآوری میکند که همهی چیزهای دیدنی از گونهی کالبدی نیستند، اما دریافتنی اند. آنان برای این که توانایی چشم را از گسترهی چیزهای دیدنی، به چیزهای نادیدنی فراتر ببرند، ناگزیر بودند که از چشمِ دل، چشم باطن (رازبین) یا دیدهی جانبین سخن بگویند؛ اما ذوق همواره چیزهایی را درمییافت که از گونهی شمردنی نبود، به زبان حکمت کهن، در مایهی چونی (کیفیت) بود، نه چندی (کمیت). در روزی با جماعت صوفیان میخوانیم: «شیخ ... گفت، چون دیدهء اندرونی گشاده شود، دیدهء ظاهر بر همه باید نهادن و لب بر همه بستن، ... اگر بیند به چشم باطن بیند و اگر شنود به گوش باطن شنود، ... و ذوق وی از خلقْ جان باشد.» (م.م.۳، صـ۲۴۹). توانایی ذوق به گونهای است که اندریافتههای آن را میتوان بیرون از گسترهی چیزهای کالبدی شناسایی کرد. پس میتوانستند با به کار انداختن توانایی ذوق، جان را دریابند، بیآن که ناگزیر باشند آن را ذوقِ جانیاب بنامند.
از دید صوفیان، شناختِ برآمده از یگانگی شناسنده و شناختنی، همآن شناخت ذوقی است. با این نگاه، ذوق در سنجش با بینایی و شنوایی، توانایی ویژهای شناخته میشد. اندیشههای ذوقی، اندریافتههایی بود که بی هر گونه فاصله به آگاهیِ دریابنده میرسید. از این دیدگاه، فاصله تنها، به دوری ـ نزدیکی (زمان ـ مکان) نبود، هر تلاشی برای درستانگاری اندریافتهها نیز گونهای از فاصله بود.
سهروردی جایی که از «ماحُصِل لی بالذوق فی خلواتی و منازلاتی» سخن میگوید، از هماین فرآیند سخن میگوید.
👉بخش ۲ | بخش ۴
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/
▫️
📖 آوارگان کابل (۳)
دربارهی تبار پدری احمد شاملو
. . . . . . .
«نسبام با یک حلقه به آوارگانِ کابل میپیوندد»
▫️
🖋 جهاندار و پروردهی روزگار
. . . . . . .
استاد مجتبی مینوی در یادداشتی به نام «نسخههای خطی قدیم باید ملاک تصحیح متون ادبی بشود» (مینوی و شاهنامه)، نوشته است:
🔻بر عدهای از مطلعین معلوم شده است که در طول مدت هزار سالی که از عهد فردوسی میگذرد، هزار شاعر گمنام آمدهاند و در لابلای ابیات فردوسی ابیاتی از خود گنجاندهاند، غالب این شعرها سست و رکیک است و واضح است که نمیتواند از فردوسی باشد. مثلا در داستان رستم و سهراب نامهای کیکاووس به رستم نوشته به او خبر میدهد که پهلوانی با سپاهی از تورانزمین آمده است بیا و او را دفع کن.
فردوسی میگوید که این نامه را به ثنای رستم آغاز کرد:
نخست آفرین کرد بر پهلوان
که «بیداردل باش و روشنروان»
دویست سال پس از مرگ فردوسی یک نویسندهی اصفهانی بنام بنداری که مقداری از شاهنامه را به عربی ترجمه کرده است در باب این نامه گفته است «صدَّرهُ بالثناء علیه». اما یکی از خوانندگان یا کُتّابِ شاهنامه نپسندیده است که اینجا کیکاووس بر خلاف معمول عمل کرده و آفرین بر خداوندگار را ترک کرده باشد، شعر فردوسی را تغییر داده و چنین کرده است:
نخست آفرین کرد بر کردگار
جهاندار و پروردهی روزگار
دگر آفرین کرد بر پهلوان
که «بیداردل باش و روشنروان»
مرد آنقدر ابله بوده که نمیفهمیده استعمال «پروردهی روزگار» در حق کردگار، زبان فردوسی نمیتواند باشد، بلکه هیچ فارسیزبانی چنین غلطی نمیکند.🔺
در اینجا با سخن مینوی دربارهی افزوده بودن این بیت در شاهنامه کاری نیست. آیا کاربرد «پروردهی روزگار» دربارهی پروردگار، درونمایهای ناهمساز با یزدانشناسی چیره بر زبان فارسی بود؟ چنانکه هیچ فارسی زبانی نمیتوانست چنین سازهای را بپروراند و به زبان آورد؟
روشن نیست اشاره مینوی به زبان فارسی، تنها پیشینهی یزدانشناخت در زبان فارسی را دربر میگیرد؛ یا چون فارسی در پیوستگی با عربی پیش رفته است، به آن نیز برمیگردد. با کنار گذاشتن زبان عربی، یزدانشناخت فارسی به چند نوشتار بازمانده از ادب مزدیسنایی فرومیکاهد؛ اما یزدانشناسی به زبان عربی، سرچشمهی اندیشه و پویشهای کراننگرانهی ایرانیان بوده است.
یکی از سروران اندیشه در فرهنگِ عربی، ابنعربی است. او در فراز آشوبندهای از فصوص میگوید:
فأنی بالغنی و أنا، أُساعده فأسعده؟
لذاک الحق أوجدنی، فأعلمه فأوجده
▫️
📖 آوارگان کابل (۱)
دربارهی تبار پدری احمد شاملو
. . . . . . .
هادی راشد
«نسبام با یک حلقه به آوارگانِ کابل میپیوندد»
▫️
📚 دریافتِ ذوقی
اندیشههای نوری سهروردی (۴)
. . . . . . .
هادی راشد
سهروردی، ذوق و تأله را در برابر بحث مینهاد. حکمای مسلمان به افلاطون، حکیم الهی و متأله میگفتند. سهروردی نیز از ذوق پیشوای دانایی و سرور آن افلاطون سخن گفت. با این همه، روشن نیست نخستینبار چه کسی، تأله و روش ذوقی را در برابر روش بحثی به کار برد.
در جستوجوی کاربردها
فارابی از روشهای اقناعی و تخیّلات (انما تُستعمل إذا فی تعلیم العامه و جمهور الامم و المدن ...؛ موسوعه مصطلحات الکندی و الفارابی، جهامی، صـ۳۴۵)، براهین یقینی، برهانی، جدلی، خطبیه و جدلیه، خطبیه و شعریه، و ... یاد میکند، اما چیزی دربارهی روش ذوقیه در نوشتههای او شناسایی نشده است. او در الجمع نیز از چنین روشی در کار افلاطون بهویژه در سنجش با ارسطو نام نمیبرد، و در برابر، بر همآهنگی راه و روش آن دو انگشت میفشرد.
پورِ سینا در کتاب اشارات (نمط سوم)، فکر و حدس را دو شیوهی تکاپوی شناختی مینامد، اما از روش دریافت ذوقی چیزی نمیگوید.
ابوحامد غزالی در المنقِد من الضلال مینویسد: «ذوق مانند مشاهده و گرفتن به دست است (والاخذ بالید) و یافت نشود مگر در طریق صوفیه» (صلیبا، صـ۱۵۰).
ذوق صوفیانه
صوفیان با زبان سر سازگاری نداشتند. به سخن درآوردن اندریافتههای زیست صوفیانه، همواره با کاهش و کاستی روبهرو بود. آنان زبان را مانند آب، آینهگون و روان و بازتابی میخواستند. از اینرو، گزارشهای زیست صوفیانه در زبان از بنیاد، رخدادنگاری است (مانند طبقات صوفیهی مکی، اسرار التوحیدِ محمد منور و تذکرهالاولیای عطار)، بیتلاش برای درستانگاری. عطار زبان را در ساخت اشارهگون میپسندید، و عبارت را به بازگویی دانش بازمیگرداند.
عبارت در ارگانون ارسطو، باری ارمیناس (قول جازم) یا گزارههای استوار و ناگسستنی است. ارسطو در باری ارمیناس، کاربرد زبان اشاره و عبارت را بازمیگوید. نشانههای زبانِ اشاره در دم، چهره مینماید و از میان میرود. اما عبارت، ساخت پیچیدهتری از پیوند میان چیزها، آگاهی و رسانایی (رساندن به دیگری) را آشکار میکند. در زبان اشاره، ــ چیزها، آگاهی و رسانایی به هم پیوستهاند؛ اما در زبان عبارت (زبانِ دانش)، که بر نوشتن استوار است، میان چیزها، آگاهی و رسانایی، زنجیرهی واژگان، دلالت و معنا تنیده اند.
سیدحیدر آملی کشفیات و ذوقیات را درآمدنی به «عبارت و اشارت و سوال و جواب» نمیدانست (جامعالاسرار، صـ۱۲۸). بر زمینهی هماین نگرش، کاربرد ذوق و دریافت ذوقی در میان صوفیه معنای ویژهای به خود گرفت.
در نوشتههای نخستین گزارشگران زیست صوفیانه، مانند ابیطالب مکی و عبدالرحمن سُلّمی، خوانشِ بهسامانی از ذوق نمییابیم. أبینصر سرّاج، ذوق را سرآغاز شِرب میخواند (اللمع، صـ۳۷۲). هجویری مینویسد، ذوق مانند شرب باشد، با این دگرسانی که شرب تنها در آسودگی (راحات) به کار آید، و ذوق در رنج و راحات (کشفالمحجوب، صـ۵۰۸).
برداشت صوفیه از ذوق، پیآمدِ گسترش کاربرد آن در جای اندام چشایی است. جرجانی ذوق را نوری بازنمایی میکند که «حق آن را به تجلی در قلب اولیای خویش اندازد، تا بدان میان حق و باطل مرزگذارد، بی بازگویی از کتابی یا مانند آن» (معجم تعریفات، صـ۹۳).
غزالی ذوق را در برابر تعلیم به کار برد. او پس از فراگیری دانش صوفیه، به این دریافت رسید که ویژهترین سرمایهی زیستی صوفیانه، چیزی است که رسیدن به آن، نه از راه تعلیم که از راه ذوق و حال دست یافتنی است (المنقد، صلیبا، صـ۱۳۲).
خواجه عبدالله، ذوق را فراتر از وجد، بر بلندای زیست صوفیانه شناسایی کرد (أبقی من الوجد و أجلی من البرق). ذوق در این کاربرد رسیدن به آگاهی ناب است، اندریافتهای نه از گونهی دانستن یا شنیدن، که از گونهی چشیدن، آگاهیِ تابناک و یکی شدن. خواجه پنج گونهی ذوق را نامگذاری کرده است: ۱. ذوق التصدیق (طعم العدة)، ۲. ذوق الإرادة (طعم اُنس)، ۳. ذوق الانقطاع (طعم الاتصال)، ۴. ذوق الهمة (طعم الجمع)، و ۵. ذوق المسامرة (طعم العیان)؛ (منازلالسائرین، ۱۹۶۶، صـ۳۵؛ شیروانی، صـ ۲۴۰ـ۲۴۱)ُ.
بر زمینهی نگرش صوفیانه به ذوق و دریافت ذوقی، اکنون میتوان پرسید دیدگاه سهروردی دربارهی دریافت ذوقی چیست، و چگونه از آن سخن میگوید؟
👉بخش ۱ | بخش ۲ | بخش ۳
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
/channel/OnPersianLanguage/