5849
تفسیر ابیات از ابتدای دفتر اول (بیت به بیت) منابع شرح کلاله خاور، علامه جعفری، استعلامی . فایل صوتی ابیات مثنوی https://t.me/sharh_esoti . 👇👇👇 لینک دسترسی به ابتدای کانال . t.me/MolaviPoett/1
سخن ادمین:
آرزوی من برای سال نو، نه تنها سکوت توپها و آرامش آسمانها است.بلکه رویش دوباره زندگی از میان ویرانههاست.
در آستانه سال ۱۴۰۵ از حول حالنا الی احسن الحال چیزی فراتر از تحول شخصی میخواهیم، ما تغییر سرنوشت یک ملت را میخواهیم.
خدایا بگذار این سال نو آغازی باشد برای بازگشت آرامش به خانههایی که به سوگ نشستهاند.
بگذار شکوفههای که امسال بر شاخهها مینشینند. نه در آغوش هراس انفجارها که در آغوش امنیت پایدار باز شوند.
ما در این لحظات، با دلی داغ دیده، اما امیدوار، چشم به فردا میدوزیم، که چرا باور داریم خورشید، پس از تاریکترین شبها نیز، طلوعی دوباره خواهد داشت.
امیدوارم این کلمات بتواند اندکی از بار سنگین این لحظات را به آرزوی روشن برای آینده پیوند بزنند.
سال نو برشما مبارک باشد. با آرزوی سربلندی، آزادی و آرامش برای ایران عزیزمان❤️🌹
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه هر حسِ مُدرکی را از آدمی نیز مُدرکاتی دیگرست که از مُدرکات آن حس دیگر بی خبرست چنانکه....
(۲۴۳۰) تو به تأویلات میگشتی از آن
کور و کر، کین هست از خواب گران
تو براثر تأویل های که میکردی نسبت به آن رؤیاها، کور و کر شدی، و این رؤیا هولناک را از خواب پریشان میدانی.
(۲۴۳۱) و آن طبیب و آن مُنَجّم در لُمَح*
دید تعبیرش، بپوشید از طمع
طبیب و ستاره شناس فرعون در پرتو نور علم تعبیر خواب را دریافتند ولی بهخاطر طمع انعام واقعیت را به او نگفتند.
*لَمح:پرتو نور
(۲۴۳۲) گفت: دور از دولت و از شاهیات
که درآید غُصّه در آگاهی ات
گفتند از شاهی و فرمانروایی تو دور باد که غم و اندوه در فکر تو وارد شود.
(۲۴۳۳)از غذای مختلف یا از طعام
طبع شوریده همی بیند مَنام*
خوابهای پریشان از خوردن غذاهای گوناگون و نامناسب ناشی می شود، طبع نامتعادل اینگونه رؤیاها را میبیند.
*مَنام: خواب
(۲۴۳۴) زآنکه دید او که نصیحت جُو نهیی
تند و خونخواریّ و، مسکین خو نهیی
چون متوجه شدند که نصیحت پذیر نیستی و انسانی خشمگین و عصبانی هستی و فروتنی نداری.
(۲۴۳۵) پادشاهان خون کنند از مصلحت
لبك رحمتشان فزونست از عَنَت*
پادشاهان گاهی به خاطر صلاحدید مردم، دست به کُشتار میزنند. اما مهربانی انها از ایجاد دردسرشان بیشتر است.
*عنت:کسی را دچار درد سر کردن
(۲۴۳۶) شاه را باید که باشد خوی رَب
رحمتِ او سَبق دارد بر غَضَب
پادشاه باید اخلاق الهی(خوی خوش) داشته باشدو صفت رحمت او بر خشمش غلبه کند.
(۲۴۳۷) نه غضب غالب بُوَد مانند دیو
بی ضرورت خون کند از بهرِ ریو*
در وجود شاه خشم مانند شیطان نباید غالب باشد، و مانند شیطان بی دلیل و از روی حیله گری خون بریزد.
*ریو:مکر و حیله
(۲۴۳۸) نه حلیمیّ نه مُخَنَّث وار نیز
که شود زن روسپی زآن و کنیز
نباید صبر و بردباری اشخاص بی غیرت را داشته
باشد، که این بردباری حتی زن و کنیزش نیز دچار فحشا شوند.
(۲۴۳۹) دیو خانه کرده بودی سینه را
قبله یی سازیده بودی کینه را
در سینه تو شیطان خانه کرده و از کینه و انتقام برای خود قبله ساخته بودی.
(۲۴۴۰) شاخ تیزت بس جگرها را که خَست*
نك عصاام شاخِ شوخت را شکست
شاخ تیز تو بسیاری از جگرها را زخمی کرده و اینك عصای من شاخ گستاخ تو را خواهد شکست.
*خَست: زخمی کرد
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه هر حسِ مُدرکی را از آدمی نیز مُدرکاتی دیگرست که از مُدرکات آن حس دیگر بی خبرست چنانکه....
(۲۳۹۷) منگر از خود در من، ای کَژ باز تو
تا یکی تُو* را نبینی تو دو تُو
من را با چشم دوبین خودت نگاه نکن، ای دوبین تا یکی را دو تا نبینی.
(۲۳۹۸) بنگر اندر من زِمَن، يك ساعتي
تا وَرایِ کَون بینی ساحتی
ساعتی از چشم من به من نگاه کن تا در ورای این جهان عرصه لایتناهی را تماشا کنی.
(۲۳۹۹) وارَهی از تنگی و از ننگ و نام
عشق اندر عشق بينی، وَالسّلام
تا رها بشوی از این دنیای مادی و نام و ننگ، تا سراسر
عشق حقیقی خواهی دید و درود بر تو.
(۲۴۰۰) پس بدانی چونکه رستی از بدن
گوش و بینی، چشم میداند شدن
پس خواهی دانست زمانی که از این دنیا و ظواهر آن رها بشوی، گوش و بینی نیز میتوانند به چشم تبدیل شوند و کار او را انجام دهند.
(۲۴۰۱) راست گفته است آن شَهِ شیرین* زفان*
چشم گردد مو به مویِ عارفان
آن شاه خوش سخن و شیرین زبان راست گفته است که وجود عارفان، مو به مو به چشم تبدیل میشود
*شه شیرین: بایزید بسطامی
*زفان: زبان_ سخن
(۲۴۰۲) چشم را چشمی نَبُود اول یقین
در رَحِم بُود او، جَنینِ گوشتین
یقیناً بدن انسان در آغاز تکهای گوشت در رحم مادر بود و دارای چشمی نبود.
(۲۴۰۳) علّتِ دیدن، مدان پیه ای پسر
ورنه خواب اندر، ندیدی کس صُوَر
ای پسر دلیل دیدن را این چشم ظاهر ندان، و گرنه امکان دیدن تصاویر و رویا درخواب برای کسی نبود.
(۲۴۰۴) آن پَری و، دیو می بیند شبیه
نیست اندر دیدگاه هردو پیه
فرشته و جن نیز هم میبینند در حالی که دید آنها به دلیل داشتن چشم نیست.
(۲۴۰۵) نور را با پیه، خود نسبت نبود
نسبتش بخشید خَلّاقِ وَدُود
اصولاً نور چشم با ساختمان مادی چشم نسبتی ندارد. اما خداوند مهربان میان این ارتباط و تناسب برقرار کرده است.
(۲۴۰۶) آدم است از خاک، کی مانَد به خاك ؟
جِنّی است از نار، بی هیچ اشتراك
خلقت انسان از خاك است اما چه شباهتی به خاک دارد؟ مثل جن که از آتش است اما هیچ اشتراکی با آتش ندارد.
(۲۴۰۷) نیست مانندای آتش آن پَری
گرچه اصلش اوست، چون می بنگری
هیچ شباهتی بین آتش و آن جن نیست ،در حالیکه دقت کنی متوجه میشوی اصل آن از آتش است.
(۲۴۰۸) مرغ از بادست، کی ماند به باد؟
نامناسب را خدا نسبت بداد
پرنده نیز از باد است اما چه شباهتی به باد دارد؟
اما خداوند میان پدیدههای متفاوت و ناسازگار پیوند برقرار کرده است.
(۲۴۰۹) نسبت این فرع ها با اصلها
هست بی چون، ارچه دادش وصلها
میان این فرعها با اصلشان بسیار زیاد است اما خداوند بین انها ارتباط برقرار کرده است.
(۲۴۱۰) آدمی چون زاده خاكِ هَباست*
این پسر را با پدر، نسبت کجاست؟
انسان از خاک و گرد غبار بوجود آمده، اما بین پدر با پسر چه شباهت و نسبیتی وجود دارد؟
*هَبا: گرد و خاک
(۲۴۱۱) نسبتی گر هست، مخفی از خرد
هست بی چون و، خِرَد کَی پی بَرَد؟
اگر نسبتی هم میان این دو باشد از عقول بشری پنهان است، و عقل کجا میتواند به آن پی ببرد؟
(۲۴۱۲) باد را بی چشم اگر بینش نداد
فرق چون میکرد اندر قوم عاد؟
اگر خداوند بدون چشم به باد بینایی عطا نمی کرد باد چگونه می توانست قوم عاد را از مؤمنان باز شناسد و میان آنها فرق بگذارد؟
(۲۴۱۳)چون همی دانست مؤمن از عدو؟
چون همی دانست می* را از کدو*؟
چگونه مؤمن را از دشمن تشخیص داد؟ چگونه کدو را از شراب تشخیص میدهد
*می: نماد مؤمنان
*کدو: نماد کافران
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه هر حسِ مُدرکی را از آدمی نیز مُدرکاتی دیگرست که از مُدرکات آن حس دیگر بی خبرست چنانکه هر پیشه ور استاد، اعجمی کار آن استاد دگر پیشه ورست، و بی خبری او، از آنکه وظیفه او نیست، دلیل نکند که آن مُدرَکات نیست. اگرچه به حکم حال مُنکر بُوَد ،آنرا اما از منکری او اینجا، جز بی خبری نمی خواهیم درین مقام.
(هر یک از حواس انسان وظیفهای دارد که بقیه حواس از آن خبر ندارند و قادر به انجام آن نیستند . مثل یک استاد کار که کار استاد کار دیگری را انجام نمیدهد. اما به آن معنی نیست که مطلقا توانایی ندارند، بلکه در شرایط عادی قادر نیستند ،اگر روح انسان تکامل پیدا کند تمام حواس قادرند وظیفه یکدیگر را انجام دهند.)
(۲۳۸۴) چَنبره دیدِ جهان، ادراك توست
پرده پاکان، حس ناپاك توست
وسعت جهان بینی تو به اندازه درك توست. آنچه که میان تو و انسانهای پاک مانع شده، همان درک آلوده به نفسانیات توست.
(۲۳۸۵) مدتی حس را بشُو ز آب عیان
این چنین دان جامه* شوی صوفیان
حواس خود رامدتی با آب شهود باطنی و بینش الهی بشویی و از نفسانیات پاک کن، و بدان که صوفیان صافی جامه دل و باطن خود را اینگونه میشویند.
*جامه: کنایه از دل و باطن است. پاک کردن جامه در عربی کنایه از طهارت قلب و اخلاق و عمل است.
(۲۳۸۶) چون شدی تو پاك، پرده برکَنَد
جان پاکان خویش بر تو میزند
وقتی از نفسانیات پاک شوی، حجاب از جلو دیدگانت کنار میرود و نور پاکان بر وجود تو تابش میکند.
.
(۲۳۸۷) جمله عالَم گر بُوَد نور و صُوَر
چشم را باشد از آن خوبی خبر
تمام جهان را اگر نور و تصاویر زیبا فرا بگیرد، چشم از آن همه نور و زیبایی آگاه است
(۲۳۸۸) چشم بستی، گوش می آری به پیش
تا نمایی زلف و رخساره بُتيش
چشم خود را ببندی، گوش خود را جلو میآوری تا زلف و چهره محبوب را به او نشان دهی.
(۲۳۸۹) گوش گوید: من به صورت نَگرَوَم
لینک صورت ار بانگی زند من بشنوم
گوش می گوید نگاه کردن به صورت کار من نیست اما اگر صورت از خود صدایی در آورد میتوانم آنرا بشنوم.
(۲۳۹۰) عالِمم من، ليك اندر فنّ خويش
فنّ من جز حرف و صوتی نیست بیش
گوش میگوید من دانا هستم اما در وظیفه خودم که شنیدن است و هنر من جز شنیدن صدا و حرف بیشتر نیست.
(۲۳۹۱) هین بیا بینی ببین این خوب را
نیست در خور بینی این مطلوب را
اگر به بینی بگویی ای بینی بیا و این زیبایی را تماشا کن، بی شک برای بینی این کارمناسب نیست.
(۲۳۹۲) گر بُوَد مُشک و گلابی، بو بَرَم
فنّ من اينست و عِلم و مَخبَرم*
بینی به تو میگوید اگر مُشک و گلابی باشد می توانم بوی آن را احساس کنم، هنر و علم و آگاهی من اینست.
*مخبرم: خبر دارم
(۲۳۹۳) کی ببینم من رخِ آن سيم ساق؟
هين مكن تكليف مالَيسَ يُطاق*
چگونه میتوانم چهره آن زیبا رو را تماشا کنم؟ آگاه باش و کاری که فراتر از طاقت من است به من تكليف مكن.
*ما لیس یطاق : فراتر از طاقت کسی
(۲۳۹۴) باز حسّ کژ نبیند غیر کژ
خواه کژ غَژ* پیش او یا راست غَژ
حس کج چیزی جز کجی را درک نمیکند. پیش او چه کج راه بروی و چه راست، او واقعیات را وارونه میبیند.
*غژ: نشسته راه رفتن
(۲۳۹۵) چشم اَحول از یکی دیدن یقین
دان که معزول ست ای خواجه مُعین
ای خواجه معین، یقین بدان که چشم دوبین نمیتواند يك چيز را یکی ببيند. بلكه آدم لوچ يك چيز را هر چیزی را میبیند. *خواجه معین: معین الدین پروانه وزیر سلطان علاء الدین کیقباد سلجوقی استکه از مریدان حضرت مولانا بود.
(۲۳۹۶) تو که فرعونی، همه مکریّ و زَرق*
مر مرا از خود نمیدانی تو فرق
تو که فرعونی و همه وجودت حیله و تزویر است. از اینرو نمی توانی هتفاوت من با خودت را درک کنی.
زرق: مکر و حیله
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و عَلی هَذا بَقیَّةُ الأَضْدادِ وَ الأَزْواجِ
آن یکی آمد زمین را میشکافت
ابلهی فریاد کرد و بر نتافت
کین زمین را از چه ویران میکنی
میشکافی و پریشان میکنی
گفت ای ابله برو و بر من مران
تو عمارت از خرابی باز دان
کی شود گلزار و گندمزار این
تا نگردد زشت و ویران این زمین
کی شود بستان و کشت و برگ و بر
تا نگردد نظم او زیر و زبر
تا بنشکافی به نشتر ریش چغز
کی شود نیکو و کی گردید نغز
تا نشوید خلطهاات از دوا
کی رود شورش کجا آید شفا
پاره پاره کرده درزی جامه را
کس زند آن درزی علامه را
که چرا این اطلس بگزیده را
بردریدی چه کنم بدریده را
هر بنای کهنه که آبادان کنند
نه که اول کهنه را ویران کنند
همچنین نجار و حداد و قصاب
هستشان پیش از عمارتها خراب
آن هلیله و آن بلیله کوفتن
زان تلف گردند معموری تن
تا نکوبی گندم اندر آسیا
کی شود آراسته زان خوان ما
آن تقاضا کرد آن نان و نمک
که ز شستت وا رهانم ای سمک
گر پذیری پند موسی وا رهی
از چنین شست بد نامنتهی
بس که خود را کردهای بندهٔ هوا
کرمکی را کردهای تو اژدها
اژدها را اژدها آوردهام
تا به اصلاح آورم من دم به دم
تا دم آن از دم این بشکند
مار من آن اژدها را بر کند
گر رضا دادی رهیدی از دو مار
ورنه از جانت برآرد آن دمار
گفت الحق سخت استا جادوی
که در افکندی به مکر اینجا دوی
خلق یکدل را تو کردی دو گروه
جادوی رخنه کند در سنگ و کوه
گفت هستم غرق پیغام خدا
جادوی کی دید با نام خدا
غفلت و کفرست مایهٔ جادوی
مشعلهٔ دینست جان موسوی
من به جادویان چه مانم ای وقیح
کز دمم پر رشک میگردد مسیح
من به جادویان چه مانم ای جنب
که ز جانم نور میگیرد کتب
چون تو با پر هوا بر میپری
لاجرم بر من گمان آن میبری
هر کرا افعال دام و دد بود
بر کریمانش گمان بد بود
چون تو جزو عالمی هر چون بوی
کل را بر وصف خود بینی سوی
گر تو برگردی و بر گردد سرت
خانه را گردنده بیند منظرت
ور تو در کشتی روی بر یم روان
ساحل یم را همی بینی دوان
گر تو باشی تنگدل از ملحمه
تنگ بینی جمله دنیا را همه
ور تو خوش باشی به کام دوستان
این جهان بنمایدت چون گلستان
ای بسا کس رفته تا شام و عراق
او ندیده هیچ جز کفر و نفاق
وی بسا کس رفته تا هند و هری
او ندیده جز مگر بیع و شری
وی بسا کس رفته ترکستان و چین
او ندیده هیچ جز مکر و کمین
چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو
جملهٔ اقلیمها را گو بجو
گاو در بغداد آید ناگهان
بگذرد او زین سران تا آن سران
از همه عیش و خوشیها و مزه
او نبیند جز که قشر خربزه
که بود افتاده بر ره یا حشیش
لایق سیران گاوی یا خریش
خشک بر میخ طبیعت چون قدید
بستهٔ اسباب جانش لا یزید
وان فضای خرق اسباب و علل
هست ارض الله ای صدر اجل
هر زمان مبدل شود چون نقش جان
نو به نو بیند جهانی در عیان
گر بود فردوس و انهار بهشت
چون فسردهٔ یک صفت شد گشت زشت
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه عمارت در ویرانی است و جمعیت در پراکندگی است و درستی در شکستگی است...
(۲۳۵۷) اژدها را اژدها آورده ام
تا به اصلاح آورم من دَم به دَم
در برابر اژدهای نفس پلید تو اژدهای پاک نفس خودم را آوردهام،تا به هر لحظه نفس تو را پاک کنم.
(۲۳۵۸) تا دَمِ آن از دَمِ این بشکند
مار من آن اژدها را بر کَنَد
تا دَم پاک اژدهای من، دَم پلید اژدهای نفس تو شکسته شود، مار من آن اژدهای نفسانی را ریشه کن کند.
.
(۲۳۵۹) گر رضا دادی، رهیدی از دو مار*
ورنه از جانَت بر آرَد آن، دمار*
اگر به دعوت آلهی من راضی و تسلیم شوی از دست هر دو مار خلاص خواهی شد. والا آن مار نفس، تو را هلاک خواهد کرد.
* دو مار: اژدهای نفس اماره و ماری که از عصای موسی به امر الهی ظاهر شد.
*از جان دمار برآوردن: جان را به هلاک رساندن
(۲۳۶۰) گفت: الحق سخت اُستا جادويي
که در افکندی به مکر اینجا دویی
فرعون نپذیرفت و گفت ای موسی الحق که جادوگر چیره دستی هستی، تو با حیله خود در میان ما تفرقه انداختی.
(۲۳۶۱) خلق یکدِل را تو کردی دو گروه
جادویی رخنه کند در سنگ و کوه
پیروان متحد من را تو به دو گروه موافق و مخالف تبدیل کردی، چون جادوگری تو در سنگ و کوه نیز اثر می گذارد
(۲۳۶۲)گفت هستم غرق پیغام خدا
جادویی کی دید با نام خدا؟
موسی گفت: من غرق در پیام الهی شدهام، چه کسی تا به حال دیده که با نام خدا جادوگری کنم.
(۲۳۶۳) غفلت و کفرست مایه جادویی
مَشعله* دین ست جانِ موسوی
غفلت از خدا و کفر پایه جادوگری است، مشعل دین موسی روح الهی اوست.
*مشعله: مشعل
(۲۳۶۴)من به جاویان چه مانَم ای وَقیح؟
کز دَمم پُر رشک میگردد مسیح
ای بی شرم کدام فعل من به جادوگران شباهت دارد؟ در حالی که که از معجزات نَفَسم حضرت مسیح به حالم غبطه میخورد.
(۲۳۶۵) من به جادویان چه مانم ای جُنُب*؟
که ز جانم نور میگیرد کُتُب
من چه شباهتی به جادوگران دارم ای ناپاک؟ در حالی که کتاب های آسمانی از جان من نور می گیرند؟
*جنب: ناپاک
(۲۳۶۶) چون تو با پَرّ هوا برمیپَری
لاجَرَم بر من گُمان آن می بری
ای فرعون از آنجا که تو با بال و پر هوای نفس پرواز می کنی، در مورد من گمان جادوگری داری.
(۲۳۶۷) هر که را افعالِ دام ودَد بُوَد
بر کریمانَش گُمان بَد بُوَد
هر کس که کارهایش مانند اعمال چهارپایان و جانوران وحشی باشد، به انسان های بزرگوار گمان بد می برد.
(۲۳۶۸) چون تو جُزوِ عالمی هر چون بُوی*
كُلّ را بر وصف خود بینی غَوی*
چون تو جزئی از هستی به شمار می آیی هر طور که باشی جهان را نیز مانند خود گمراه می بینی.
*بُوی: باشی
*غَوی: گمراه
(۲۳۶۹) گر تو برگردی و برگردد سَرَت
خانه را گردنده بیند منظرت
اگر دور خودت بچرخی و دچار سرگیجه بشوی، تصور میکنی خانه در حال چرخیدن است در حالی که خانه ثابت است و تو در چرخشی.
(۲۳۷۰) ور تو در کشتی روی بَر یَم* روان
ساحل یَم را همی بینی دوان
اگر سوار کشتی شوی و بر در دریا سفر کنی، ساحل دریا در نظرت به سرعت در حال حرکت است.
*یم : دریا
(۲۳۷۱) گر تو باشی تنگ دل از مَلْحَمه*
تنگ بینی جو دنیا را همه
اگر تو ناراحت و دلتنگ شده باشی، سراسر دنیا را ناراحت و پر از حوادث ناگوار می بینی.
*ملحمه: حادثه ناگوار
(۲۳۷۲) ور تو خوش باشی به کامِ دوستان
این جهان بنمایدت چون گُلسِتان
اگر تو در کنار دوستان خوش باشی در نظر تو تمام دنیا شاد و گلستان است.
(۲۳۷۳) ای بسا کس رفته تا شام و عراق
او ندیده هیچ جز کفر و نفاق
بسیارند کسانی که برای سفر تا شام و عراق رفته اند، اما چیزی جز کفر و دورویی ندیدهاند.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه عمارت در ویرانی است و جمعیت در پراکندگی است و درستی در شکستگی است...
(۲۳۷۴) وَی بسا کس رفته تا هند و هَری
او ندیده جز مگر بیع و شری
افراد بسیاری تا سرزمین هند و هرات رفته اند و جز خرید و فروش چیزی ندیده اند.
(۲۳۷۵) وی بسا کس رفته ترکستان و چین
او ندیده هیچ جز مکر و کمین
و چه بسیار افرادی که به ترکستان و چین سفر کرده اند اما در آن دیار چیزی جز حیله و دام ندیدند.
(۲۳۷۶) چون ندارد مُدرَکی* جز رنگ و بو
جمله اقلیم ها را گُـو بـجـو
چون آنها در این سفرها فقط به ظاهر توجه داشتنهاند و درکی از باطن انها نداشتند، به آنها بگو سرزمین های دیگر را هم بگرد.
*رنگ و بو: ظاهر دنیا.
*مدرک: ادراک نشده
(۲۳۷۷) گاو در بغداد آید ناگهان
بگذرد او زین سَران تا آن سران
ناگهان گاوی وارد شهر بغداد می شود و از این سر شهر به آن سر شهر می رود.
(۲۳۷۸) از همه عیش و خوشی ها و مزه
او نبیند جز که قشر خربزه
آن گاو از میان آن همه خوشی و خوشی و لذت چیزی جز پوست خربزه نمیبیند.
(۲۳۷۹)که بُوَد افتاده بر رَه، یا حَشیش*
لایق سَیران* گاوی با خَریش
چون پوست خربزه و یا علفی که در راهی افتاده باشد به درد سیر و گردش و لذت گاو و خر میخورد.
*حَشیش: علف خشک
*سَیران: سیر و گردش
(۲۳۸۰) خشک بر میخِ طبیعت چون قَدید*
بسته اسباب، جانش لايزيد*
جانظاهر بینان مثل گوشت خشکیده که به میخ طبیعت کشیده باشد، در قید ظاهر است_ و رشد حقیقی ندارد.
*قدید: گوشت خشکیده
*لایزید: اضافه نمیشود.
(۲۳۸۱) و آن فضای خَرق* اسباب و علل
هست أرض الله، اى صدرِ اجل*
ای وزیر اعظم و ای صاحب مقام، آن عرصه که می توان در آن علل و اسباب ظاهری را از کار انداخت، سرزمین الهی است.
*خرق: پاره کردن
*صدر اجل: وزیر والا مقام
(۲۳۸۲)هر زمان مُبدَل شود چون نقشِ جان
نو به نو بیند جهانی در عِیان
هر لحظه مانند جان و طبع عارفان دچار تغییر میشود و لحظه به لحظه جهانی تازه میبیند.
(۲۳۸۳) گر بُوَد فردوس و اَنهار بهشت
چون فسرده يك صفت شد، گشت زشت
اگر بهشت و نهرهای بهشت هم به يك حالت ثابت و بی تغییر بمانند چون در یک صفت ثابت میشود زشت و ملال آور میشوند.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه عمارت در ویرانی است و جمعیت در پراکندگی است و درستی در شکستگی است ....
(۲۳۴۱) آن یکی آمد، زمین را می شکافت
ابلهی فریاد کرد و بر نتافت
شخصی آمد و مشغول کندن زمین شد. يك آدم احمق همینکه دید او دارد زمین را شخم میزند نتوانست صبر
(۲۳۴۲) کین زمین را از چه ویران میکنی
می شکافی و پریشان می کنی؟
چرا این زمین را داری خراب میکنی؟ چرا میکنی و زیر و رویش می کنی ؟
(۲۳۴۳)گفت: ای ابله برو، بر من مَران*
تو عمارت از خرابی باز دان
شخصی که زمین را میکَند، گفت: ای احمق برو و با من مخالفت نکن، تو باید آبادانی را از ویرانی تشخیص بدهی.
*بر من مران: با من مخالفت نكن
(۲۳۴۴) کی شود گلزار و گندمزار، این
تا نگردد زشت و ویران این زمین؟
تا این زمین زشت و ویران نشود چگونه ممکن است که به گلستان و کشتزار تبدیل شود؟
(۲۳۴۵) کی شود بُستان و کشت و برگ و بَر
تا نگردد نظمِ او زیر و زَبَر؟
تا نظم زمین زیر و رو نشود، چطور ممکن است از آن، بوستان و مزرعه و برگ سبز و میوه به دست آید؟
(۲۳۲۶) تا بِنَشکافی به نشتر ریشِ چَغز*
کی شود نیکو و کی گردید نغز؟
تا که به زخم سربسته و چرکین نیشتر نزنی، چگونه آن دُمَل خوب میشود و بهبود پیدا میکند؟
*چغز: زخم سربسته و چرکین
(۲۳۴۷) تا نشوید خِلط هایت از دوا
کی رود شورش کجا آید شفا؟
تا وقتی که اخلاط فاسد بدنت با داروی مناسب پاك نشود و بهبود پیدا نکند ،چگونه اضطراب درونیات بر طرف میشود و شفا پیدا میکنی؟
(۲۳۴۸) پاره پاره کرده دَرزی جامه را
کس زند آن دَرزی علامه را؟
خیاط پارچه را پاره کرده و برش میدهد، آیا کسی آن
خیاط ماهر را می زند؟
(۲۳۴۹) که چرا این اطلسِ بگزیده را
بَر دَریدی؟ چه کنم بِدریده را؟
به او میگوید که چرا این پارچه گرانقیمت را پاره کردی؟ با این پارچه پاره شده چه کنم؟
(۲۳۵۰) هر بنای کهنه کآبادان کنند
نه که اول کهنه را ویران کنند؟
هر ساختمان کهنه را که بخواهند آباد کنند، مگر ابتدا آنرا ویران نمیکنند؟
(۲۳۵۱) همچنین نجّار و حدّاد و قصاب
هستشان پیش از عمارت ها خراب
همینطور در نجاری و آهنگری و قصابی هم اوّل خراب میکنند و بعد آبادان میکنند.
(۲۳۵۲) آن هَلیله* و آن بَلیله* کوفتن
زآن تلف گردند معموری تن
هلیله و بلیله را برای این میکوبند تا پس از انهدام و کوبیدن آن موجب سلامتی بدن شوند.
*هلیله: میوه درختی است نسبتاً بزرگ و بارشد سریع که بومی سرزمین هند است و میوه آن به شکل خوشه است و انواع آن عبارتند از: کابلی، زرد، سیاه. و خواص دارویی آن بسیار است.
*بلیله:درختی است که در جنگل های مرطوب هند می روید و میوه آن اندکی دراز و پوست آن زرد و نازکتر از هلیله است پوست آن خواص دارویی دارد و در تسکین سرفه و بیماری های چشمی و سردرد مصرف شود.
(۲۳۵۳) تا نکوبی گندم اندر آسیا
کی شود آراسته زآن، خوان ما؟
تا گندم را در آسیاب نکوبی، چگونه ممکن است سفره ما به وجود آن آراسته شود؟
(۲۳۵۴) آن تقاضا کرد آن نان نمك
که ز شَستت* وارهانم اى سَمَك*
مولانا به حکایت موسی و فرعون برای می گردد و از قول موسی به فرعون می گوید: ای ماهی، آن حق نان و نمك توست که باعث شده تو را از دام عقوبت الهی دور کنم.
*شست: قلاب ماهیگیری
*سَمَک: ماهی
(۲۳۵۵) گر پذیری پند موسی، وا رهی
از چنین شَستِ بدِ نامُنتَهی
اگر اندرز موسی را بشنوی از چنین دام بد و بی پایان خلاص خواهی شد.
(۲۳۵۶) بس که خود را کرده یی بنده هوا
کِرمکی را کرده یی تو اژدها
از بس خودت را اسیر هوی و هوس کرده ای، کرم کوچک نفس را به اژدها تبدیل کردهای.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۹ - در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیهالسلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود
عقل ضد شهوتست ای پهلوان
آنک شهوت میتند عقلش مخوان
وهم خوانش آنک شهوت را گداست
وهم قلب نقد زر عقلهاست
بیمحک پیدا نگردد وهم و عقل
هر دو را سوی محک کن زود نقل
این محک قرآن و حال انبیا
چون محک مر قلب را گوید بیا
تا ببینی خویش را ز آسیب من
که نهای اهل فراز و شیب من
عقل را گر ارهای سازد دو نیم
همچو زر باشد در آتش او بسیم
وهم مر فرعون عالمسوز را
عقل مر موسی به جان افروز را
رفت موسی بر طریق نیستی
گفت فرعونش بگو تو کیستی
گفت من عقلم رسول ذوالجلال
حجةاللهام امانم از ضلال
گفت نی خامش رها کن های هو
نسبت و نام قدیمت را بگو
گفت که نسبت مر از خاکدانش
نام اصلم کمترین بندگانش
بندهزادهٔ آن خداوند وحید
زاده از پشت جواری و عبید
نسبت اصلم ز خاک و آب و گل
آب و گل را داد یزدان جان و دل
مرجع این جسم خاکم هم به خاک
مرجع تو هم به خاک ای سهمناک
اصل ما و اصل جمله سرکشان
هست از خاکی و آن را صد نشان
که مدد از خاک میگیرد تنت
از غذایی خاک پیچد گردنت
چون رود جان میشود او باز خاک
اندر آن گور مخوف سهمناک
هم تو و هم ما و هم اشباه تو
خاک گردند و نماند جاه تو
گفت غیر این نسب نامیت هست
مر ترا آن نام خود اولیترست
بندهٔ فرعون و بندهٔ بندگانش
که ازو پرورد اول جسم و جانش
بندهٔ یاغی طاغی ظلوم
زین وطن بگریخته از فعل شوم
خونی و غداری و حقناشناس
هم برین اوصاف خود میکن قیاس
در غریبی خوار و درویش و خلق
که ندانستی سپاس ما و حق
گفت حاشا که بود با آن ملیک
در خداوندی کسی دیگر شریک
واحد اندر ملک او را یار نی
بندگانش را جز او سالار نی
نیست خلقش را دگر کس مالکی
شرکتش دعوی کند جز هالکی
نقش او کردست و نقاش من اوست
غیر اگر دعوی کند او ظلمجوست
تو نتانی ابروی من ساختن
چون توانی جان من بشناختن
بلک آن غدار و آن طاغی توی
که کنی با حق دعوی دوی
گر بکشتم من عوانی را به سهو
نه برای نفس کشتم نه به لهو
من زدم مشتی و ناگاه اوفتاد
آنک جانش خود نبد جانی بداد
من سگی کشتم تو مرسلزادگان
صدهزاران طفل بیجرم و زیان
کشتهای و خونشان در گردنت
تا چه آید بر تو زین خون خوردنت
کشتهای ذریت یعقوب را
بر امید قتل من مطلوب را
کوری تو حق مرا خود برگزید
سرنگون شد آنچ نفست میپزید
گفت اینها را بهل بیهیچ شک
این بود حق من و نان و نمک
که مرا پیش حشر خواری کنی
روز روشن بر دلم تاری کنی
گفت خواری قیامت صعبتر
گر نداری پاس من در خیر و شر
زخم کیکی را نمیتانی کشید
زخم ماری را تو چون خواهی چشید
ظاهرا کار تو ویران میکنم
لیک خاری را گلستان میکنم
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
در بیان آنکه وَهم، قلب عقل است و ستیزه اوست، بدو مانَد و او نیست....
(۲۳۱۱) گفت که نسبت مرا از خاکدانش
نام اصلم کمترینِ بندگانش
موسی گفت: اصل منمن به این جهان خاکی می رسد. و از خاک بوجود آمدم و نامم اصلی منِ کمترین بنده خداست.
(۲۳۱۲) بنده زاده آن خداوند وحید
زاده از پشتِ جَواری و عبيد
من فرزند یکی از بندگان خداوند یگانه و نَسَب من از كنيزان غلامان است ، زاده انها هستم.
(۲۳۱۳) نسبتِ اصلم ز خاك و آب و گِل
آب و گل را داد یزدان، جان و دل
نَسَب اصلی من خاك و آب و گل است و خداوند به این آب و گل، جان و روح بخشید.
(۲۳۱۴) مَرجعِ این جسم خاکم هم به خاك
مرجع تو هم به خاك، اى سهمناك
بازگشت جسم خاکی من به خاك است. و فرعون وحشت زا بازگشت تو نیز خاك است.
(۲۳۱۵) اصل ما و اصلِ جمله سَرکَشان
هست از خاکیّ و، آن را صد نشان
اصل صالحان و اصل گردنکشان همه از خاک است و برای خاکی بودن آن دلیل بیشمار است.
(۲۳۱۶)که مدد از خاک می گیرد تَنَت
از غذایِ خاک پیچد گردنت
یکی آنکه جسم تو از خاک قوت میگیرد و از غذاهای که در خاک میرویید گردنت به حرکت در میآید.
(۲۳۱۷)چون رود جان، می شود او باز خاك
اندر آن گور مخوف سهمناك
وقتی روح از جسم خارج میشود، جسم دوباره به خاک برمیگردد و وارد گوری ترسناک و وحشت آور می شود.
(۲۳۱۸) هم تو و هم ما و هم اَشباهِ تو
خاک گردند و نمانَد جاه تو ا
تو و ما و همه کسانی که مانند تو هستند همه به خاك تبدیل خواهیم شد و جاه و مقام تو باقی نمی ماند.
(۲۳۱۹) گفت: غیرِ این نَسَب نامیت هست
مر تو را آن نام، خود اَولی ترست
موسی گفت: غیر این نسب که گفتی نام دیگری هم داری که آن نام برای تو زیبندهتر است.
(۲۳۲۰) بنده فرعون و بنده بندگانش
که از و پَروَرد اول، جسم و جانش
خود تو بنده فرعون و بنده بندگان او هستی، که از فرعون جسم و روح تو پرورش پیدا کرده.
(۳۲۲۱) بنده یاغیِ طاغیِ ظَلوم
زین وطن بگریخت از فعلِ شُوم*
بنده طغیانگر و ظالم به دلیل قدر نشناس بودن از این سرزمین گریخته است.
*فعل شوم : کار ناپسند مثل قتل توسط موسی ع(آیه ۱۴ ،قصص)
(۲۳۲۲)خونی* و غدّآری و حق ناشناس
هم براین اوصاف، خود میکن قیاس
بنده قاتل و نمک نشناس و بیوفا، با این صفات زشت که گفتم خودت آن را مقایسه کن (بشناس).
*خونی: قاتل
*غداری: بیوفا
(۲۳۲۳) در غریبی خوار و درویش و خَلَق*
که ندانستی سپاسِ ما و حق
تو در عالم غریب، فقیر و ژنده پوشی شدی، چون حق نعمت الهی و ما را ادا نکرده و قدرشناسی نکردی.
خَلَق: ژنده پوشی
(۲۳۲۴) گفت: حاشا* که بُوَد با آن مَليك*
در خداوندی، کسی دیگر شريك
موسی گفت هرگز امکان ندارد که کسی در خداوندی با مالک حقیقی جهان شريك شود.
*حاشا: هرگز
*مَلیک: صاحب مُلک
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۹_در بیان آنکه وَهم، قلب عقل است و ستیزه اوست، بدو مانَد و او نیست، و قصه مجاوباتِ موسى عليه السّلام که صاحب عقل بود، با فرعون که صاحبِ وَهم بود
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد، که وَلَوْ رُدُّ والعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ. صبح كاذب وفا ندارد
(۲۲۸۷) عقل میگفتش: حماقت با تُوَست
با حماقت عهد را آید شکست
عقل، به ماهی ناآگاه میگفت حماقت از خودِ توست. و حمایت موجب شکستن عهد و پیمان تو می شود.
(۲۲۸۸) عقل را باشد وفاي عهدها
تو نداری عقل، رو ای خَربَها
وفای به عهد کار عقل است تو که فاقد عقل هستی برو که ارزش تو به اندازه خر است.
(۲۲۸۹) عقل را یاد آید از پیمان خود
پرده نسیان بدرّاند خرد
عقل از عهد و پیمان خود یاد میکند و پرده فراموشی و غفلت را پاره می کند.
(۲۲۹۰) چونکه عقلت نیست، نسیان میر توست
دشمن و باطل كُن تدبیر توست
وقتی که عقل نداری فراموشی و غفلت امیر تو میشود و حکمرانی میکند که این غفلت دشمن تو و تدبیر و چاره اندیشی توست.
(۲۲۹۱) از کمی عقل پروانه خَسیس*
یاد نآرد ز آتش و سوز و حَسیس*
مثلاً پروانه حقیر از کمی عقل نه آتش و سوزش آن و صدای سوختن آتش را درک نمیکند.
* خَسیس: اینجا حقیر
* حَسیس: اینجا صدای جرقه های آتش
(۲۲۹۲) چونکه پرش سوخت، توبه می کند
آز و نسیانش بر آتش می زند
وقتی که پر پروانه در جوار آتش میسوزد، او توبه میکند اما فراموشی دوباره او را به آتش نزدیک میکند.
(۲۲۹۳) ضبط و درك و حافظی و یادداشت
عقل را باشد که عقل، آن را فراشت
قوه خیال و درک و حافظه و یادآوری از افعال عقل است و عقل همه آنها را سامان میدهد و به حد کمال می رساند.
(۲۲۹۴) چونکه گوهر نیست، تابش چون بود؟
چون مُذکر نیست اِیابش* چون بود؟
م وقتی جواهری در میان نباشد چگونه درخشش جواهر وجود داشته باشد؟ وجود جواهر است. وقتی که یاد آورنده ای نباشد چگونه میتوان از راه اشتباه برگشت.
ایاب: باز گشت.
(۲۲۹۶) این تمنّی هم ز بی عقلی اوست
که نبیندکان حماقت را چه خوست
این آرزوی بازگشت که ناگهان در دل احمق بوجود میآید، ناشی از بی عقلی اوست، چون از نشانهای حماقت درکی ندارد.
(۲۲۹۶) آن ندامت از نتیجه رنج بود
نه ز عقل روشن چون گنج بود
آن حس پشیمانی هم به دنبال رنج به نادان دست میدهد و از روی عقل که مانند گنجینه هست، نیست.
(۲۲۹۷) چونکه شد رنج، آن ندامت شد عدم
مینَیرزَد خاك، آن توبه و نَدَم
همینکه رنج از بین برود، پشیمانی هم از بین میرود. این چنین توبه و ندامتی به مشتی خاك نمیارزد.
(۲۲۹۸) آن نَدَم از ظلمتِ غم بَست بار*
كلامُ اللَّيْلِ يَمْحُوهُ النَّهار*
آن پشیمانی به خاطر شدت غم بوجود آمده بود و همین غم اماده سفر شد،سخنی که در شب گفته بود در روز محو شد.
*بستبار: آماده سفر شد.
*كلامُ اللَّيْلِ يَمْحُوهُ النَّهار : سخنی را که شبانه گفته شود روز محو سازد.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۷ - چاره اندیشیدن آن ماهی نیمعاقل و خود را مرده کردن
گفت ماهی دگر وقت بلا
چونک ماند از سایهٔ عاقل جدا
کو سوی دریا شد و از غم عتیق
فوت شد از من چنان نیکو رفیق
لیک زان نندیشم و بر خود زنم
خویشتن را این زمان مرده کنم
پس برآرم اشکم خود بر زبر
پشت زیر و میروم بر آب بر
میروم بر وی چنانک خس رود
نی بسباحی چنانک کس رود
مرده گردم خویش بسپارم به آب
مرگ پیش از مرگ امنست از عذاب
مرگ پیش از مرگ امنست ای فتی
این چنین فرمود ما را مصطفی
گفت موتواکلکم من قبل ان
یاتی الموت تموتوا بالفتن
همچنان مرد و شکم بالا فکند
آب میبردش نشیب و گه بلند
هر یکی زان قاصدان بس غصه برد
که دریغا ماهی بهتر بمرد
شاد میشد او کز آن گفت دریغ
پیش رفت این بازیم رستم ز تیغ
پس گرفتش یک صیاد ارجمند
پس برو تف کرد و بر خاکش فکند
غلط غلطان رفت پنهان اندر آب
ماند آن احمق همیکرد اضطراب
از چپ و از راست میجست آن سلیم
تا بجهد خویش برهاند گلیم
دام افکندند و اندر دام ماند
احمقی او را در آن آتش نشاند
بر سر آتش به پشت تابهای
با حماقت گشت او همخوابهایی
او همی جوشید از تف سعیر
عقل میگفتش الم یاتک نذیر
او همیگفت از شکنجه وز بلا
همچو جان کافران قالوا بلی
باز میگفت او که گر این بار من
وا رهم زین محنت گردنشکن
من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سکن
آب بیحد جویم و آمن شوم
تا ابد در امن و صحت میروم
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
حمله بردن این جهانیان بر آن جهانیان، و تاختن بردن تا سینور* ذر* و نسل که سرحدِ غیب است و غفلت ایشان از کمین، که چون غازی* به غزا نرود، کافر تاختن آوَرَد. (مردم دنیا پرست به مردم روحانی حمله کردند غافل از کمین آنها (پناه امن الهی) بودند . وقتی جنگجو به جنگ نرود، کفار حمله میکنند.)
*سینور: دژ
*ذر: دانه افشاندن
*غازی: جنگجو
(۲۴۴۱) حمله بُردند اِسپهِ* جسمانیان
جانبِ قلعه و دزِ روحانیان
سپاهیان جسمانیان (دنیا دوستان) به طرف قلعه و مکان امن روحانیان حمله بردند.
*اسپه: سپاه_ اسب
(۲۴۴۲) تا فرو گیرند بر دربندِ* غیب
تا کسی ناید از آن سو پاک جیب*
تا گذرگاه و قلعه جهان غیب را در اختیار بگیرند، تا دیگر کسی پارسا و پرهیزگار از سمت آنها نیاید.
*دربند: گذرگاه
*پاک جیب: پارسا
(۲۴۴۳) غازیان*، حمله غزا* چون کم بَرَند
کافران برعکس، حمله آورند
زمانی که جنگجویان راه دین و ایمان در حمله به کافران کوتاهی کنند، کافران برعکس آنها حمله میکنند.
*غازیان : جنگجویان
*غزا : جنگ
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بیخبرست چنانک هر پیشهور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشهورست و بیخبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بیخبری نمیخواهیم درین مقام
چنبرهٔ دید جهان ادراک تست
پردهٔ پاکان حس ناپاک تست
مدتی حس را بشو ز آب عیان
این چنین دان جامهشوی صوفیان
چون شدی تو پاک پرده بر کند
جان پاکان خویش بر تو میزند
جمله عالم گر بود نور و صور
چشم را باشد از آن خوبی خبر
چشم بستی گوش میآری به پیش
تا نمایی زلف و رخسارهٔ به تیش
گوش گوید من به صورت نگروم
صورت ار بانگی زند من بشنوم
عالمم من لیک اندر فن خویش
فن من جز حرف و صوتی نیست بیش
هین بیا بینی ببین این خوب را
نیست در خور بینی این مطلوب را
گر بود مشک و گلابی بو برم
فن من اینست و علم و مخبرم
کی ببینم من رخ آن سیمساق
هین مکن تکلیف ما لیس یطاق
باز حس کژ نبیند غیر کژ
خواه کژ غژ پیش او یا راست غژ
چشم احول از یکی دیدن یقین
دانک معزولست ای خواجه معین
تو که فرعونی همه مکری و زرق
مر مرا از خود نمیدانی تو فرق
منگر از خود در من ای کژباز تو
تا یکی تو را نبینی تو دوتو
بنگر اندر من ز من یک ساعتی
تا ورای کون بینی ساحتی
وا رهی از تنگی و از ننگ و نام
عشق اندر عشق بینی والسلام
پس بدانی چونک رستی از بدن
گوش و بینی چشم میداند شدن
راست گفتهست آن شه شیرینزبان
چشم گردد مو به موی عارفان
چشم را چشمی نبود اول یقین
در رحم بود او جنین گوشتین
علت دیدن مدان پیه ای پسر
ورنه خواب اندر ندیدی کس صور
آن پری و دیو میبیند شبیه
نیست اندر دیدگاه هر دو پیه
نور را با پیه خود نسبت نبود
نسبتش بخشید خلاق ودود
آدمست از خاک کی ماند به خاک
جنیست از نار بیهیچ اشتراک
نیست مانندای آتش آن پری
گرچه اصلش اوست چون میبنگری
مرغ از بادست و کی ماند به باد
نامناسب را خدا نسبت به داد
نسبت این فرعها با اصلها
هست بیچون ار چه دادش وصلها
آدمی چون زادهٔ خاک هباست
این پسر را با پدر نسبت کجاست
نسبتی گر هست مخفی از خرد
هست بیچون و خرد کی پی برد
باد را بی چشم اگر بینش نداد
فرق چون میکرد اندر قوم عاد
چون همی دانست مؤمن از عدو
چون همی دانست می را از کدو
آتش نمرود را گر چشم نیست
با خلیلش چون تجشم کردنیست
گر نبودی نیل را آن نور و دید
از چه قبطی را ز سبطی میگزید
گرنه کوه و سنگ با دیدار شد
پس چرا داود را او یار شد
این زمین را گر نبودی چشم جان
از چه قارون را فرو خورد آنچنان
گر نبودی چشم دل حنانه را
چون بدیدی هجر آن فرزانه را
سنگریزه گر نبودی دیدهور
چون گواهی دادی اندر مشت در
ای خرد بر کش تو پر و بالها
سوره بر خوان زلزلت زلزالها
در قیامت این زمین بر نیک و بد
کی ز نادیده گواهیها دهد
که تحدث حالها و اخبارها
تظهر الارض لنا اسرارها
این فرستادن مرا پیش تو میر
هست برهانی که بد مرسل خبیر
کین چنین دارو چنین ناسور را
هست درخور از پی میسور را
واقعاتی دیده بودی پیش ازین
که خدا خواهد مرا کردن گزین
من عصا و نور بگرفته به دست
شاخ گستاخ ترا خواهم شکست
واقعات سهمگین از بهر این
گونه گونه مینمودت رب دین
در خور سر بد و طغیان تو
تا بدانی کوست درخوردان تو
تا بدانی کو حکیمست و خبیر
مصلح امراض درمانناپذیر
تو به تاویلات میگشتی از آن
کور و گر کین هست از خواب گران
وآن طبیب و آن منجم در لمع
دید تعبیرش بپوشید از طمع
گفت دور از دولت و از شاهیت
که درآید غصه در آگاهیت
از غذای مختلف یا از طعام
طبع شوریده همیبیند منام
زانک دید او که نصیحتجو نهای
تند و خونخواری و مسکینخو نهای
پادشاهان خون کنند از مصلحت
لیک رحمتشان فزونست از عنت
شاه را باید که باشد خوی رب
رحمت او سبق دارد بر غضب
نه غضب غالب بود مانند دیو
بیضرورت خون کند از بهر ریو
نه حلیمی مخنثوار نیز
که شود زن روسپی زان و کنیز
دیوخانه کرده بودی سینه را
قبلهای سازیده بودی کینه را
شاخ تیزت بس جگرها را که خست
نک عصاام شاخ شوخت را شکست
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه هر حسِ مُدرکی را از آدمی نیز مُدرکاتی دیگرست که از مُدرکات آن حس دیگر بی خبرست چنانکه....
(۲۴۱۴) آتشِ نمرود را گر چشم نیست
با خلیلی چون تَجَشَّم* کردنیست؟
اگر آتش نمرود قدرت دیدن(دید بصیرت) نداشت، چگونه حضرت ابراهیم آن را تحمل کرد.
*تجشم: تحمل کردن و زحمت کاری را پذیرفتن
(۲۴۱۵) گر نبودی نیل را آن نور و دید
از چه قِبطی را از سِبطی میگُزید؟
اگر رودخانه نیل نور دیده و چشم بصیر نداشت چگونه ممکن بود که قبطی را از سبطی تشخیص بدهد؟
(۲۴۱۶) گرنه کوه و، سنگ با دیدار شد
پس چرا داود را او یار شد؟
اگر کوه و سنگ بینایی دید بصیرت ندارند پس چرا همراه و همنوای داود شدند؟ (اشاره به انعکاس صدای داود در کوه)
(۲۴۱۷) این زمین را گر نبودی چشمِ جان
از چه قارون را فرو خورد آنچنان؟
اگر زمین چشم بصیرت نداشت پس چگونه قارون را بلعید؟
(۲۴۱۸) گر نبودی چشم دل، حَنّانه را
چون بدیدی هَجْرِ آن فرزانه را؟
اگر ستون حنانه چشم نداشت چطور متوجه دوری و جدایی پیامبر شد؟
(۲۴۱۹) سنگریزه گر نبودی دیده ور
چون گواهی دادی اندر مشت دَر؟
اگر سنگ ریزه بینا نبود چگونه گواهی داد که در مشت پیامبر شهادت دهد؟
(۲۴۲۱) ای خِرَد برکَش تو پر و بال ها
سوره بر خوان زُلْزِلَتْ زِلْزَالَهَا
ای عقل ، بال و پر معرفت خود را باز کن و سوره إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا را بخوان.
(۲۴۲۱) در قیامت این زمین بر نیک و بد
کی ز نادیده گواهی ها دهد؟
در قیامت زمین به خوب و بدی گواهی میدهد اگر زمين خوبی و بدی را ندیده باشد چگونه در روز قیامت گواهی میدهد؟
(۲۴۲۲) که تُحَدّث حالَها و اخبارَها
تُظْهرُ الْأَرْضُ لَنا أسرارها
زمین، احوال و اخبار خود را برای ما بازگو میکند و اسرارش را برای ما فاش می سازد.( آیه ۳ سوره زلزال)
(۲۴۲۳) این فرستادن مرا پیش تو میر
هست بُرهانی که بُد مُرسِل خبير
موسی میگوید: اینکه خدا مرا به نزد پادشاه(فرعون) فرستاده، دلیل بر این آگاه بودن خداوند است.
( ۲۴۲۴) کین چنین دارو چنین ناسُور* را
هست در خور از پیِ مَیسور* را
برای درمان این زخم بیدرمان ( غرور و تکبر)تو فرعون ، دارو( عصا معجزه گر من) ی سهل و مناسب وجود دارد.
* ناسور: زخمی که چرکین و متورم باشد.
*میسور: سهل و آسان
(۲۴۲۵) واقعات*ی دیده بودی پیش ازین
که خدا خواهد مرا کردن گُزین
فرعون تو قبلا این واقعه را در رؤیاهای خود دیده بودی که خداوند مرا به رسالت برمیگزیند.
* واقعات: واقعهای که در خواب یا بیداری ببینی
(۲۴۲۶) من عصا و نور بگرفته به دست
شاخِ گستاخِ تو را خواهم شکست
من عصا و دست نورانی(ید بیضاء) در دست دارم و به کمک آنها شاخ گستاخ (تکبر و غرور) میخواهم شکست.
(۲۴۲۷) واقعات سهمگین، از بهر این
گونه گونه می نمودت رَبِّ دین
رؤیاهای مانند این را خداوند بسیار به تو نشان داده است.
(۲۴۲۸) در خور سِر بَد و طغیان تو
تا بدانی کوست در خوردان تو
آن رازهای بد و ترسناک شایسته روح طغیانگر توست تا آگاه شوی که همان رویاها لایق توست.
(۲۴۲۹) تا بدانی کو حکیم ست و خبیر
مُصلح امراض درمان ناپذیر
تا بدانی که خداوند حکیم و آگاه است و دردهای بیدرمان را درمان می کند.
@MolaviPoett
وقتتون بخیر
با عرض معذرت از عزیزان بابت حذف متون و ارسال مجدد ابیاتی جا مانده بود برای اصلاح حذف و ارسال مجدد لازم بود
🌹❤️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه عمارت در ویرانی است و جمعیت در پراکندگی است و درستی در شکستگی است...
(۲۳۷۴) وَی بسا کس رفته تا هند و هَری
او ندیده جز مگر بیع و شری
افراد بسیاری تا سرزمین هند و هرات رفته اند و جز خرید و فروش چیزی ندیده اند.
(۲۳۷۵) وی بسا کس رفته ترکستان و چین
او ندیده هیچ جز مکر و کمین
و چه بسیار افرادی که به ترکستان و چین سفر کرده اند اما در آن دیار چیزی جز حیله و دام ندیدند.
(۲۳۷۶) چون ندارد مُدرَکی* جز رنگ و بو
جمله اقلیم ها را گُـو بـجـو
چون آنها در این سفرها فقط به ظاهر توجه داشتنهاند و درکی از باطن انها نداشتند، به آنها بگو سرزمین های دیگر را هم بگرد.
*رنگ و بو: ظاهر دنیا.
*مدرک: ادراک نشده
(۲۳۷۷) گاو در بغداد آید ناگهان
بگذرد او زین سَران تا آن سران
ناگهان گاوی وارد شهر بغداد می شود و از این سر شهر به آن سر شهر می رود.
(۲۳۷۸) از همه عیش و خوشی ها و مزه
او نبیند جز که قشر خربزه
آن گاو از میان آن همه خوشی و خوشی و لذت چیزی جز پوست خربزه نمیبیند.
(۲۳۷۹)که بُوَد افتاده بر رَه، یا حَشیش*
لایق سَیران* گاوی با خَریش
چون پوست خربزه و یا علفی که در راهی افتاده باشد به درد سیر و گردش و لذت گاو و خر میخورد.
*حَشیش: علف خشک
*سَیران: سیر و گردش
(۲۳۸۰) خشک بر میخِ طبیعت چون قَدید*
بسته اسباب، جانش لايزيد*
جانظاهر بینان مثل گوشت خشکیده که به میخ طبیعت کشیده باشد، در قید ظاهر است_ و رشد حقیقی ندارد.
*قدید: گوشت خشکیده
*لایزید: اضافه نمیشود.
(۲۳۸۱) و آن فضای خَرق* اسباب و علل
هست أرض الله، اى صدرِ اجل*
ای وزیر اعظم و ای صاحب مقام، آن عرصه که می توان در آن علل و اسباب ظاهری را از کار انداخت، سرزمین الهی است.
*خرق: پاره کردن
*صدر اجل: وزیر والا مقام
(۲۳۸۲)هر زمان مُبدَل شود چون نقشِ جان
نو به نو بیند جهانی در عِیان
هر لحظه مانند جان و طبع عارفان دچار تغییر میشود و لحظه به لحظه جهانی تازه میبیند.
(۲۳۸۳) گر بُوَد فردوس و اَنهار بهشت
چون فسرده يك صفت شد، گشت زشت
اگر بهشت و نهرهای بهشت هم به يك حالت ثابت و بی تغییر بمانند چون در یک صفت ثابت میشود زشت و ملال آور میشوند.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه هر حسِ مُدرکی را از آدمی نیز مُدرکاتی دیگرست که از مُدرکات آن حس دیگر بی خبرست چنانکه هر پیشه ور استاد، اعجمی کار آن استاد دگر پیشه ورست، و بی خبری او، از آنکه وظیفه او نیست، دلیل نکند که آن مُدرَکات نیست. اگرچه به حکم حال مُنکر بُوَد ،آنرا اما از منکری او اینجا، جز بی خبری نمی خواهیم درین مقام.
(هر یک از حواس انسان وظیفهای دارد که بقیه حواس از آن خبر ندارند و قادر به انجام آن نیستند . مثل یک استاد کار که کار استاد کار دیگری را انجام نمیدهد. اما به آن معنی نیست که مطلقا توانایی ندارند، بلکه در شرایط عادی قادر نیستند ،اگر روح انسان تکامل پیدا کند تمام حواس قادرند وظیفه یکدیگر را انجام دهند.)
(۲۳۸۴) چَنبره دیدِ جهان، ادراك توست
پرده پاکان، حس ناپاك توست
وسعت جهان بینی تو به اندازه درك توست. آنچه که میان تو و انسانهای پاک مانع شده، همان درک آلوده به نفسانیات توست.
(۲۳۸۵) مدتی حس را بشُو ز آب عیان
این چنین دان جامه* شوی صوفیان
حواس خود رامدتی با آب شهود باطنی و بینش الهی بشویی و از نفسانیات پاک کن، و بدان که صوفیان صافی جامه دل و باطن خود را اینگونه میشویند.
*جامه: کنایه از دل و باطن است. پاک کردن جامه در عربی کنایه از طهارت قلب و اخلاق و عمل است.
(۲۳۸۶) چون شدی تو پاك، پرده برکَنَد
جان پاکان خویش بر تو میزند
وقتی از نفسانیات پاک شوی، حجاب از جلو دیدگانت کنار میرود و نور پاکان بر وجود تو تابش میکند.
.
(۲۳۸۷) جمله عالَم گر بُوَد نور و صُوَر
چشم را باشد از آن خوبی خبر
تمام جهان را اگر نور و تصاویر زیبا فرا بگیرد، چشم از آن همه نور و زیبایی آگاه است
(۲۳۸۸) چشم بستی، گوش می آری به پیش
تا نمایی زلف و رخساره بُتيش
چشم خود را ببندی، گوش خود را جلو میآوری تا زلف و چهره محبوب را به او نشان دهی.
(۲۳۸۹) گوش گوید: من به صورت نَگرَوَم
لینک صورت ار بانگی زند من بشنوم
گوش می گوید نگاه کردن به صورت کار من نیست اما اگر صورت از خود صدایی در آورد میتوانم آنرا بشنوم.
(۲۳۹۰) عالِمم من، ليك اندر فنّ خويش
فنّ من جز حرف و صوتی نیست بیش
گوش میگوید من دانا هستم اما در وظیفه خودم که شنیدن است و هنر من جز شنیدن صدا و حرف بیشتر نیست.
(۲۳۹۱) هین بیا بینی ببین این خوب را
نیست در خور بینی این مطلوب را
اگر به بینی بگویی ای بینی بیا و این زیبایی را تماشا کن، بی شک برای بینی این کارمناسب نیست.
(۲۳۹۲) گر بُوَد مُشک و گلابی، بو بَرَم
فنّ من اينست و عِلم و مَخبَرم*
بینی به تو میگوید اگر مُشک و گلابی باشد می توانم بوی آن را احساس کنم، هنر و علم و آگاهی من اینست.
*مخبرم: خبر دارم
(۲۳۹۳) کی ببینم من رخِ آن سيم ساق؟
هين مكن تكليف مالَيسَ يُطاق*
چگونه میتوانم چهره آن زیبا رو را تماشا کنم؟ آگاه باش و کاری که فراتر از طاقت من است به من تكليف مكن.
*ما لیس یطاق : فراتر از طاقت کسی
(۲۳۹۴) باز حسّ کژ نبیند غیر کژ
خواه کژ غَژ* پیش او یا راست غَژ
حس کج چیزی جز کجی را درک نمیکند. پیش او چه کج راه بروی و چه راست، او واقعیات را وارونه میبیند.
*غژ: نشسته راه رفتن
(۲۳۹۵) چشم اَحول از یکی دیدن یقین
دان که معزول ست ای خواجه مُعین
ای خواجه معین، یقین بدان که چشم دوبین نمیتواند يك چيز را یکی ببيند. بلكه آدم لوچ يك چيز را هر چیزی را میبیند. *خواجه معین: معین الدین پروانه وزیر سلطان علاء الدین کیقباد سلجوقی استکه از مریدان حضرت مولانا بود.
(۲۳۹۶) تو که فرعونی، همه مکریّ و زَرق*
مر مرا از خود نمیدانی تو فرق
تو که فرعونی و همه وجودت حیله و تزویر است. از اینرو نمی توانی هتفاوت من با خودت را درک کنی.
زرق: مکر و حیله
@MolaviPoett
بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و عَلی هَذا بَقیَّةُ الأَضْدادِ وَ الأَزْواجِ
آن یکی آمد زمین را میشکافت
ابلهی فریاد کرد و بر نتافت
کین زمین را از چه ویران میکنی
میشکافی و پریشان میکنی
گفت ای ابله برو و بر من مران
تو عمارت از خرابی باز دان
کی شود گلزار و گندمزار این
تا نگردد زشت و ویران این زمین
کی شود بستان و کشت و برگ و بر
تا نگردد نظم او زیر و زبر
تا بنشکافی به نشتر ریش چغز
کی شود نیکو و کی گردید نغز
تا نشوید خلطهاات از دوا
کی رود شورش کجا آید شفا
پاره پاره کرده درزی جامه را
کس زند آن درزی علامه را
که چرا این اطلس بگزیده را
بردریدی چه کنم بدریده را
هر بنای کهنه که آبادان کنند
نه که اول کهنه را ویران کنند
همچنین نجار و حداد و قصاب
هستشان پیش از عمارتها خراب
آن هلیله و آن بلیله کوفتن
زان تلف گردند معموری تن
تا نکوبی گندم اندر آسیا
کی شود آراسته زان خوان ما
آن تقاضا کرد آن نان و نمک
که ز شستت وا رهانم ای سمک
گر پذیری پند موسی وا رهی
از چنین شست بد نامنتهی
بس که خود را کردهای بندهٔ هوا
کرمکی را کردهای تو اژدها
اژدها را اژدها آوردهام
تا به اصلاح آورم من دم به دم
تا دم آن از دم این بشکند
مار من آن اژدها را بر کند
گر رضا دادی رهیدی از دو مار
ورنه از جانت برآرد آن دمار
گفت الحق سخت استا جادوی
که در افکندی به مکر اینجا دوی
خلق یکدل را تو کردی دو گروه
جادوی رخنه کند در سنگ و کوه
گفت هستم غرق پیغام خدا
جادوی کی دید با نام خدا
غفلت و کفرست مایهٔ جادوی
مشعلهٔ دینست جان موسوی
من به جادویان چه مانم ای وقیح
کز دمم پر رشک میگردد مسیح
من به جادویان چه مانم ای جنب
که ز جانم نور میگیرد کتب
چون تو با پر هوا بر میپری
لاجرم بر من گمان آن میبری
هر کرا افعال دام و دد بود
بر کریمانش گمان بد بود
چون تو جزو عالمی هر چون بوی
کل را بر وصف خود بینی سوی
گر تو برگردی و بر گردد سرت
خانه را گردنده بیند منظرت
ور تو در کشتی روی بر یم روان
ساحل یم را همی بینی دوان
گر تو باشی تنگدل از ملحمه
تنگ بینی جمله دنیا را همه
ور تو خوش باشی به کام دوستان
این جهان بنمایدت چون گلستان
ای بسا کس رفته تا شام و عراق
او ندیده هیچ جز کفر و نفاق
وی بسا کس رفته تا هند و هری
او ندیده جز مگر بیع و شری
وی بسا کس رفته ترکستان و چین
او ندیده هیچ جز مکر و کمین
چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو
جملهٔ اقلیمها را گو بجو
گاو در بغداد آید ناگهان
بگذرد او زین سران تا آن سران
از همه عیش و خوشیها و مزه
او نبیند جز که قشر خربزه
که بود افتاده بر ره یا حشیش
لایق سیران گاوی یا خریش
خشک بر میخ طبیعت چون قدید
بستهٔ اسباب جانش لا یزید
وان فضای خرق اسباب و علل
هست ارض الله ای صدر اجل
هر زمان مبدل شود چون نقش جان
نو به نو بیند جهانی در عیان
گر بود فردوس و انهار بهشت
چون فسردهٔ یک صفت شد گشت زشت
@MolaviPoett
.
.
«با قلبی اندوهگین و پر از همدلی، با یاد و احترام به شهدای راه آزادی و صلح در ایران عزیز، دوباره با شما در کانال "مولوی و عرفان" همراه میشویم. اینجا فضایی است برای همیاری، آگاهی و مهربانی.»
مدیریت کانال
.
.
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و عَلی هَذا بَقیَّةُ الأَضْدادِ وَ الأَزْواجِ: آن یکی آمد زمین را میشکافت
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
در بیان آنکه وَهم، قلب عقل است و ستیزه اوست، بدو مانَد و او نیست....
(۲۳۲۵) واحد، اندر مُلك او را یار، نی
بندگانش را جز او سالار نی
برای خداوند یگانه در هستس که مُلک فرمانروایی اوست شریکی نیست و برای بندگانش سروری غیر از او وجود ندارد.
(۲۳۲۶) نیست خلقش را دگر کس مالکی
شرکتش دعوی کند جز هالکی؟
برای بندگان او سرور و مالکی جز او وجود ندارد و جز هلاك شونده کسی ادعای شريك شدن با او را دارد؟
(۲۳۲۷) نقش، او کرده است و نقّاش من اوست
غیر اگر دعوی کند، او ظلم جُوست
وجود مرا او نقش کرده و نقاش اوست، اگر کسی ادعای نقاش عالم را دارد، یقین ستمگرست.
(۲۳۲۸)تو نتانی ابروی من ساختن
چون توانی جان من بشناختن؟
تویی که نمی توانی حتی ابروی مرا حفظ کنی، چطور می توانی روح من را بشناسی؟
(۲۳۲۹) بلکه آن غدّار و آن طاغی تویی
که کنی با حقّ، دعویّ دویی
بلکه تو آن یاغی و حیگهگر هستی که در برابر خداوند یگانه ادعای شریک بودن و دویی داری.
(۲۳۳۰) گر بکُشتم من عَوانی را به سهو
نه برای نفس کشتم، نه به لهو
اگر من اشتباهاً مأمور ستمگری را بکشم،برای قتل و رضای نفسم یا اشتباهی نیست.
(۲۳۳۱) من زدم مشتیّ و ناگاه او فتاد
آنکه جانش خود نبد، جانی بداد
من به او يك مشت زدم و او ناگهان برزمین افتاد و آن که روح معنوی و ایمان به خدا نداشتدر حقیقت مُرده بود و براثر آن مشت جان داد.
*جانش خود نبد:فاقد روح معنوی و کافر بود و کافران در قرآن میت خوانده شدن.
(۲۳۳۱) من سگی کُشتم، تو مُرْسَل زادگان
صد هزاران طفل بی جرم و زیان
حضرت موسی به فرعون گفت كه من يك آدم سگ صفت را کُشتم، اما تو فرزند پیامبران را کشته ای و صدها هزار کودک بی گناه و بی آزار را قتل عام کرده ای.
(۲۳۳۳) کشته یی و خونشان در گردنت
تا چه آید بر تو زین خون خوردنت
تو عدهای بیگناه را کشتی و خونشان به گردن توست حالا باید ببینیم از این همه خونی که به گردن توست چه بلایی به سرت می آید.
(۲۳۳۴)کشته یی ذرّیت یعقوب را
بر امیدِ قتل من، مطلوب را
تو فرزندان و نوادگان یعقوب را کشتی به این امید که به مطلوب خود که قتل من بود برسی.
(۲۳۳۵) کوری تو، حق مرا خود برگزید
سرنگون شد آنچه نفست می پزید
به کوری چشم تو، حق تعالی مرا به رسالت برگزید و آنچه که در ذهنت بر ضد من ساختی واژگون شد.
(۲۳۳۶) گفت: اینها را بِهِل، بی هیچ شك
این بُوَد حقِ من و نان و نمك؟
گفت: این حرفها را رها کن و بی هیچ تردید بگو آیا واقعاً حق نان و نمکی که بر گردنت دارم اینست؟
(۲۳۳۷) که مرا پیش حَشَر*، خواری کنی
روز روشن بر دلم تاری کنی؟
جواب حقی که بر گردنت دارم اینست که مرا در نزد گروهی مردم خوار کنی و روز روشن را بردل من تیره و تار کنی؟
*حشر: گروه
(۲۳۳۸) گفت: خواری قیامت، صعب تر
گر نداری پاس من در خیر و شر
موسی گفت: خواری در قیامت بسیار سختتر از این خواری است اگر در خوب و بد امور از معیارهای الهی من پیروی نکنی.
(۲۳۳۹) زخم کیکی* را نمیتانی کَشید
زخم مار*ی را تو چون خواهی چشید؟
تویی که طاقت نیش حشره كك را نداری، چگونه می توانی نیش مار را تحمل کنی؟
*زخمكيك: رنج دنیوی.
*زخم مار: رنج آخرت
(۲۳۴۰) ظاهراً کار تو ویران می کنم
ليك خار*ى را گلستان میکنم
به ظاهر کار تو را خراب میکنم اما در باطن خاری را بهگلزار تبدیل می کنم.
*خار: خودبینی و تکبر
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
در بیان آنکه وَهم، قلب عقل است و ستیزه اوست، بدو مانَد و او نیست، ...
(۲۳۰۱) عقل، ضدّ شهوتست ای پهلوان
آنکه شهوت میتَند*، عقلش مخوان
ای پهلوان عقل ضدّ شهوت است، هر کس از شهوت پیروی میکند او را صاحب عقل نخوان.
*شهوت میتند: شهوترانی میکند.
(۲۳۰۲) وَهم خوانَش آنکه شهوت را گِداست
وَهم*، قلبِ نقدِ زرّ عقل* هاست
هر کس که از در شهوت گدایی میکند او را متوهم بدان که بین سکه تقلبی و سکه زر فرق نمیگذارد.
وَهم : سکه تقلبی
عقل: سکه طلا
(۲۳۰۳) بی محک پیدا نگردد وَهم و عقل
هر دو را سوى محك كن زود،نقل
بدون سنجیدن با محک نمیتوان تشخیص داد وهم است یا تصمیم عقلانی است، پس زود هر دو را به سوی محک ببر.
(۲۳۰۴) اين مِحَك، قرآن و حال انبيا
چون محك، مر قلب را گويد: بيا
این محک که از آن صحبت میکنم قرآن و پیامبران هستند، چون محک به طلای تقلبی می گوید: بیا تا واقعیت تو را نشان بدهم.
(۲۳۰۵) تا ببینی خویش را ز آسیبِ من
که نه یی اهل فراز* و شیب* من
تا ببینی وقتی در بوته آزمایش هستی سربلند نخواهی بود. تو اهل فراز و نشیب من نیستی .
*فراز: مرتبه اعلای انسان کامل
*شیب مرتبۀ پایین مؤمنان
(۲۳۰۶) عقل را گر ارّه یی سازد دو نیم
همچو زر باشد در آتش او بَسیم*
اگر ارهای عقل را دو نیمه کند باز عقل مانند طلا در آتش خندان و متبسم میگردد.
*بَسیم : خندان
(۲۳۰۷) وَهم، مر فرعونِ عالَم سوز را
عقل، مر موسیِ جان افروز را
وهم فرعون عالم را به آتش کشیدو عامل نابودی شد . و عقل موسی روحها را روشنایی بخشید. و عامل تکامل شد.
(۲۳۰۸) رفت موسی بر طریقِ نیستی*
گفت فرعونش، بگو تو کیستی؟
حضرت موسی(ع) راه محو و فنا را پیش گرفت و فرعون به او گفت بگو ببینم تو کیستی؟
*طریق نیستی: سير من الخلقِ إلى الحق و اختیار کردنِ فنای فی الله است.
(۲۳۱۰) گفت: نی، خامُش، رها کن های هو
نسبت و نامِ قدیمت را بگو
فرعون گفت: نه، ساکت باش و قیل و قال را ترك كن و نام و نسب آغازین خود را بگو.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۸ - بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد
عقل میگفتش حماقت با توست
با حماقت عقل را آید شکست
عقل را باشد وفای عهدها
تو نداری عقل رو ای خربها
عقل را یاد آید از پیمان خود
پردهٔ نسیان بدراند خرد
چونک عقلت نیست نسیان میر تست
دشمن و باطل کن تدبیر تست
از کمی عقل پروانهٔ خسیس
یاد نارد ز آتش و سوز و حسیس
چونک پرش سوخت توبه میکند
آز و نسیانش بر آتش میزند
ضبط و درک و حافظی و یادداشت
عقل را باشد که عقل آن را فراشت
چونک گوهر نیست تابش چون بود
چون مذکر نیست ایابش چون بود
این تمنی هم ز بیعقلی اوست
که نبیند کان حماقت را چه خوست
آن ندامت از نتیجهٔ رنج بود
نه ز عقل روشن چون گنج بود
چونک شد رنج آن ندامت شد عدم
مینیرزد خاک آن توبه و ندم
آن ندم از ظلمت غم بست بار
پس کلام اللیل یمحوه النهار
چون برفت آن ظلمت غم گشت خوش
هم رود از دل نتیجه و زادهاش
میکند او توبه و پیر خرد
بانگ لو ردوا لعادوا میزند
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۸ - بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد: عقل میگفتش حماقت با
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
چاره اندیشیدن آن ماهی نیمه عاقل و خود را مُرده کردن
(۲۲۸۳) او همی گفت از شکنجه وز بلا
همچو جان كافران قالُوا بَلى
او به سبب گرفتار شدن به عذاب و بلا، مانند جان کافران که می گفتند: آری، البته که هشدار دهنده بیامد. میگفت آری.
اشاره به سوره ۸ سوره مُلک.
(۲۲۸۴) باز می گفت او که گر این بار من
وا رهم زین محنت گردن شکن
آن ماهی باز میگفت: اگر این بار از این بلا جان فرسا و سنگین خلاص شوم
(۲۲۸۵) من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سكن*
من به جز دریایی که وطنم است در هیچ آبگیری ساکن نمیشوم.
*سکن: ساکن شدن
(۲۲۸۶) آب بی حد جویم و آمن شوم
تا ابد در امن و و صحت می روم
دریای بیکران را مییابم و در ایمنی زندگی میکنم و تا ابد در امنیت و سلامتی خواهم بود.
@MolaviPoett