5849
تفسیر ابیات از ابتدای دفتر اول (بیت به بیت) منابع شرح کلاله خاور، علامه جعفری، استعلامی . فایل صوتی ابیات مثنوی https://t.me/sharh_esoti . 👇👇👇 لینک دسترسی به ابتدای کانال . t.me/MolaviPoett/1
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
منازعت امیرانِ عرب با مصطفی علیه السلام كه مُلك را مُقاسَمَت کن با ما، تا نزاعی نباشد و جواب فرمودنِ مصطفى عليه السلام که من مأمورم در این امارت، و بحثِ ایشان از طرفین.
حکایت
امیران عرب با خشم نزد پیامبر (ص) می روند و به او می گویند اگر تو خود را از جانب خدا امیر می دانی ما نیز امیریم. پس بهتر است کاری با امارت ما نداشته باشی. پیامبر (ص) فرمود که امارت من حقیقی است اما امارت شما مجازی. آنان قانع نشدند و به مشاجره ادامه دادند تا اینکه ناگهان ابری سیاه در پهنه آسمان ظاهر میشود و میبارد و سیلی خروشان به سوی شهر براه میافتد و مردم، هراسان به شیون و فغان می پردازند. پیامبر (ص) به آنان میگوید اینك هنگام تمیز حق و باطل است. اگر راست می گویید جلوی سیل را بگیرید امیران عرب برای مهار سیل، نیزه های خود را به میان سیل افکندند تا به اتکای افسون خود سیل را بند آورند، اما کاری از پیش نبردند و به عجز خود بی بردند و در این لحظه پیامبر (ص) شاخه ای کوچک به میان سیل افکند و سیل ناگهان تغییر مسیر داد و به سوی دشتها سرازیر شد و مردم شهر نجات پیدا کردند.
(۲۷۷۹) آن امیران عرب گرد آمدند
نزدِ پیغمبر مُنازع می شدند
امیران عرب دورهم جمع شدند و نزد پیامبر (ص) رفتند و دعوایی طرح کردند.
(۲۷۸۰ که تو میری، هر يك از ما هم امیر
بخش کن این مُلک و بخش خود بگیر
امیران عرب به پیامبر گفتند تو يك امیری ما هم هر کدام امیری هستیم پس این این امیری را بین ما و خودت تقسیم کن.
(۲۷۸۱) هر یکی در بخش خود انصاف جُو
تو ز بخش ما دو دست خود بشو
هر کدام از ما در سهم خودمان جانب انصاف را رعایت نماید و تو هم از سهم ما چشم پوشی کن.
(۲۷۸۲) گفت: میری، مر مرا حق داده است
سروری و امر مطلق داده است
پیامبر فرمود: این امیری را خداوند به من بخشیده و او این بزرگی و امیری مطلق داده است.
(۲۷۸۳) کین قِرآنِ احمدست و دَور او
هین بگیرید امر او را اتقوا
اکنون دوره احمد ص است، اوست هلا از فرمان او پیروی کنید و از نافرمانی او بترسید.
(۲۷۸۴) قوم گفتندش که: ما هم زآن قضا
حاکمیم و داد امیری مان خدا
آن امیران گفتند ما نیز به حکم الهی حاکم هستیم و این حکومت را خداوند به ما بخشیده است.
(۲۷۸۵) گفت: لیکن مَر مَرا حق مُلك داد
مر شما را عاریه، از بهر زاد
پیامبر گفت اما حاکمیت مرا خداوند داده در حالی که حکومت شما عاریتی داده است تا امور زندگانی خود را بگذرانید.
(۲۷۸۶) میری من تا قیامت باقی است
میری عاریتی خواهد شکست
امیری من تا به روز قیامت باقیست ولی امیری شما از بین خواهد رفت.
(۲۷۸۷) قوم :گفتند: ای امیر افزون مگو
چیست حجت بر فزونجوبی تو؟
امیران عرب به پیامبرگفتند ای امیر به حرف زدن ادامه نده و بگو دلیل بالاتر بودن امیری تو چیست؟
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی _ دفتر چهارم
بخش ۱۰۷ - نومید شدن موسی علیهالسلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون
گفت موسی لطف بنمودیم و جود
خود خداوندیت را روزی نبود
آن خداوندی که نبود راستین
مر ورا نه دست دان نه آستین
آن خداوندی که دزدیده بود
بی دل و بی جان و بی دیده بود
آن خداوندی که دادندت عوام
باز بستانند از تو همچو وام
ده خداوندی عاریت به حق
تا خداوندیت بخشد متفق
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_ دفتر چهارم
بخش ۱۰۷ - نومید شدن موسی علیهالسلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
تزئیف سخن هامان....
(۲۷۶۱) هرچه او هموار باشد با زمین
تیرها را کَی هدف گردد؟ ببین
ببین هر چیزی که همسطح زمین باشد،چطور ممکن است هدف تیر قرار بگیرد؟
(۲۷۶۲)سَر بر آرَد از زمین، آنگاه او
چون هدفها زخم یابد بیرَفُو*
اگر آن شخص سر خود را از زمین بلند کند هدف تیر قرار می گیرد و زخم آن درمانپذیر نیست.
*رفو: دوختن پارگی
(۲۷۶۳) نردبان خلق، این ما و منی است
عاقبت زین نردبان افتادنی است
این ما و منی (=تکبر) مانند نردبانی است برای مردم که از آن بالا می روند و عاقبت از آن سقوط میکنند.
(۲۷۶۴) هر که بالاتر رود، ابله ترست
كاستخوان او بَتَر خواهد شکست
هر کس از پلههای نردبان تکبر بالاتر برود، احمق تر است،وقتی سقوط کند استخوانهایش بیشتر خواهد شکست.
(۲۷۶۵) این فروع ست و اصولش آن بُوَد
که تَرَفَّع*، شرکتِ یزدان بُوَد
این تکبر فرع است و اصلی آن اینست که هر نوع تکبر و خود بزرگ بینی شریک شدن با خداوند است.
*ترفع: بلندی جستن_ تکبر و خود بزرگ بینی
(۲۷۶۶) چون نمردی و نگشتی زنده زُو
یاغیی باشی به شرکت مُلك جُو
اگر از آنچه هستی نمیری( رهانشوی) و زنده به خداوند نشوی تو یک عصیانگری هستی که میخواهی شريك پادشاهی حق شوی.
(۲۷۶۷)چون بدو زنده شدی آن خود وی است
وحدتِ محض است آن شرکت کی است؟
وقتی به خداوند زنده شدی و به فنا رسیدی تو و او یکی هستید، این وحدت تمام است و شریک شدن نیست.
(۲۷۶۸) شرح این در آینه اعمال جُو
که نیابی فهم آن از گفت و گو
اسرار این وحدت را در آینه اعمال خودت پیدا کن، و درک این وحدت از قیل و قال جداست.
(۲۷۶۹) گر بگویم آنچه دارم در درون
بس جگرها گردد اندر حال، خون
اگر آن چه را که در درون دارم بر زبانم آورم، در دم بسیاری از جگرها پاره و خونین میشود.
(۲۷۷۰) بس کنم، خود زیرکان را این بس است
بانگ، دو کردم اگر در دِه کس است
این گفتگو را تمام میکنم ،همینمقدار برای صاحبان آگاهی کافیاست. دوبار صدا کردم، اگر کسی باشد برایش کافی است.
(۲۷۷۱) حاصل، آن هامان بِدآن گفتار بَد
این چنین راهی بر آن فرعون زَد
نتیجه گفتگو هامان با فرعون باعث شد راه درست بر فرعون بسته شد.و او به بیراهه افتاد.
(۲۷۷۲) لقمهٔ دولت رسیده تا دهان
او گلوی او بریده ناگهان
لقمه سعادت حقیقی تا نزديك دهان فرعون رسیده بود که هامان ناگهان گلوی او را برید.
(۲۷۷۳) خرمن فرعون را داد او به باد
هیچ شَه را این چنین صاحب مباد
هامن خرمن سعادت فرعون را به باد فنا داد الهی که هیچ شاهی مصاحبه مانند او نداشته باشد.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی _ دفتر چهارم
بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه اللعنة: دوست از دشمن همی نشناخت او »
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
قصه آن زن که طفل او بر سر ناودان غیژید...
(۲۷۱۶)جاذبه جنسیّت ست اکنون ببین
که تو جنس کیستی از کفر و دین؟
اکنون نگاه کن به وجود خودت تا ببینی از جنس کافران هستی یا مومنان؟
(۲۷۱۷) گر به هامان مایلی، هامانیی
ور به موسی مایلی، سبحانیی
اگر به سمت هامان تمایل داری از جنس او هستی و اگر جدبد موسی هستی، وجود پاک و آسمانی داری.
(۲۷۱۸) ور به هر دو مایلی انگیخته
نفس و عقلی، هر دُوان آمیخته
اگر به هر دوسو تمایل داری، نفس و عقل در وجود تو به هم در آمیخته است.
(۲۷۱۹) هر دو در جنگند، هان و هان بکوش
تا شود غالب معانی بر نُقوش
اگاه باش که عقل و نفس تو با هم در جنگ هستند ، پس اگاه باش که عقل تو بر نفست پیروز شود.
(۲۷۲۰) در جهانِ جنگ، شادی این بس است
که ببینی بر عَدُو هر دَم شکست
در دنیای جنگ این شادی کافی است که هر لحظه بر دشمن پیروز میشوی و او در حال شکست است.
(۲۷۲۱) آن ستیزه رُو به سختی عاقبت
گفت با هامان برای مشورت
فرعون لجباز بالاخره سخنان موسی را برای مشورت با هامان مطرح کرد.
(۲۷۲۲) وعده های آن کلیم الله را
گفت و محرم ساخت آن گمراه
وعده هایی را که موسی کلیم الله به او داده بود با هامان در میان گذاشت و آن گمراه را محرم اسرار الهی دانست.
مشورت کردن فرعون با وزیرشهامان در ایمان آوردن به موسی علیه السلام
(۲۷۲۳) گفت با هامان چو تنهایش بدید
جست هامان و گریبان را درید
با هامان وعده ها را بیان کرد و هامان پس از شنیدن سخنان او از جا پرید و یقه خود را پاره کرد.
(۲۷۲۴) بانگ ها زد، گریه ها کرد آن لعین
کوفت دستار و کُله را بر زمین
هامان فریاد ها زد و گریه ها کرد و دستار و کلاه خودش را بزر زمین پرت کرد.
(۲۷۲۵) که چگونه گفت اندر رُوی شاه
این چنین گستاخ، آن حرف تباه
که چطور جرات کرد و در روی پادشاهی مانند تو این حرفهای بیهوده را زد.
(۲۷۲۶) جمله عالم را مُسَخَّر کرده تو
کار را با بخت چون زَر کرده تو
تو همه دنیا را تسخیر کرده ای و تمام کارها را به برکت وجود تو مانند طلا ارزشمند شده است.
(۲۷۲۷) از مَشارق وز مَغارب بی لجاج
سوی تو آرند سلطانان، خراج
پادشاهان و بزرگان شرق و غرب بدون هیچ جدلی به سوی تو مالیات میفرستند و از تو اطاعت میکنند.
(۲۷۲۸) پادشاهان لب همی مالند شاد
بر ستانه خاک تو، ای کیقباد
این پادشاهان با لبخند و از روی رضایت بر شانه و خاک درگاه تو پادشاه بزرگ بوسه میزنند.
(۲۷۲۹) اسب باغی چون ببیند اسب ما
رو بگرداند، گریزد بی عصا
اسب دشمن وقتی اسب ما را ببیند بدون آنکه چوب و چماقی در کار باشد فرار میکند.
(۲۷۳۰) تاکنون معبود و مسجود جهان
بوده یی، گردی کمینه* بندگان؟
تا الان قبلهگاه و معبود مردم بودهای حالا از کمترین بندگان شوی؟
*کمینه: کمتر
(۲۷۳۱) در هزار آتش شدن، زین خوش ترست
که خداوندی شود بنده پرست
اگر هزار مرتبه درون آتش بسوزی بهتر از این است که پادشاهی بنده خود را بپرستد.
(۲۷۳۲) نه، بکُش اول مرا ای شاه چین
تا نبیند چشم من بر شاه، این
ای پادشاه قدرتمند اول مرا بکُش تا چشم من این روز را بر شاه نبیند.
(۲۷۳۳) خُسروا، آوا مرا گردن بزن
تا نبیند این مذّلت چشم من
پادشاهان اول سر مرا از گردن جدا کن تا چشم من این ذلت را نبیند.
(۲۷۳۴) خود نبودهست، و مبادا این چنین
که زمین گردون شود، گردون زمین
تاکنون اینگونه نبوده و نخواهد شد که زمین و آسمان بر عکس شوند.
(۲۷۳۵) بندگانمان خواجه تاش ما شوند
بی دلانمان* دلخراش ما شوند
بندگان ما آقا و سرور ما میشوند و آنانکه از قدرت ما می ترسند. مایه آزار ما میشوند.
بیدل : ترسو
(۲۷۳۶) چشم روشن دشمنان و، دوست، کور
گشت ما را پس گلستان، قعر گور
چشم دشمنان ما روشن و چشم دوستان ما کور، و گلستان ما به قعرگور تبدیل .(با پذیرفتن وعدههای موسی که بنده ماست همه امکانات ما به ذلت برای ما تبدیل میشود.)
@MolaviPoett
🌹🌹
@MolaviPoet
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
قصه آن زن که طفل او بر سر ناودان غیژید ....
(۲۶۷۱ )ز آنکه جنسیّت عجایب جاذبیست
جاذبش جنس ست هرجا طالبی ست
برای آنکه جنسیت جاذبه عجیبی دارد، هر جا که هم جنسی باشد همجنس دیگر او را جذب میکند.
(۲۶۷۲) عيسى و اِدریس* بر گَردون شدند
با ملايك، چونکه همجنس آمدند
از آن جهت عیسی و ادریس(ع) به آسمانها رفتند که با فرشتگان همجنس شده بودند.
*ادریس: جد پدر نوح در تورات با اسم آخنُوخ
(۲۶۷۳) باز آن هاروت و ماروت از بلند
جنس تن بودند زآن زیر آمدند
اما چون هاروت و ماروت همجنس جسم و جسمانیت بودند، از فراز آسمان به زمین فرود آمدند.
*هاروت و ماروت: نماد انسان دنیادوست
(۲۶۷۴) کافران همجنس شیطان آمده
جانشان شاگرد شیطانان شده
کفار از جنس شیطان هستند و روحشان شاگرد شیاطین شده است.
(۲۶۷۵) صد هزاران خُوی بد آموخته
دیده های عقل و دل بر دوخته
کفار هزاران خوی ناپسند را از شیاطین یاد گرفتنهاند و چشم عقل و دیده روح خود را بسته اند.
(۲۶۷۶) کمترین خُوشان به زشتی آن حسد
آن حسد که گَردن ابلیس زد
حداقل صفت بد آنها حسادت آست، و حسادت همان خوی است که شیطان را نابود کرد.
(۲۶۷۷) زآن سگان آموخته حِقد و حَسد
که نخواهد خَلق را مُلكِ اَبَد*
از شیاطین بدسیرت کینه ورزی و حسادت را یاد گرفتند، شیاطین مانع رسیدن آدمیان به حیات ابدی هستند.
*مُلكِ آبد: حیات ابدی
(۲۶۷۸) هر که را دید او کمال، از چپ و راست
از حسد قُولنجش آمد، درد خاست
شیطان صفتان هر شخصی که دارای کمال در هر کجا باشد از حسادت دچار درد و رنج میشوند.
(۲۶۷۹) زآنکه هر بَدْبَختِ خرمن سوخته
می نخواهد شمع کس افروخته
زیرا هر بدبختِ که از درد حرص و طمع وجودش به آتش کشیده شده توان دیدن سعادت دیگران را ندارد.
(۲۶۸۰) هین کمالی دست آور تا تو هم
از کمال دیگران نفتی* به غم
بهوش باش تا به کمال برسی و از اینکه دیگران کامل هستند به دام غم نیفتی،
*نفتی: نیفتی
(۲۶۸۱) از خدا میخواه دفع این حسد
تا خدایت را رهانَد از جَسد
از خداوند بخواه که حسادت را از وجودت دور کند، تا خداوند جسم و روحت را نجات بدهد.
(۲۶۸۲) مر تو را مشغولیی بخشد درون
که نپردازی از آن سوی بُرون
از خداوند درخواست کن که تو را مشغول تکامل روح و جسم کند تا فرصت پرداختن به دنیا و ظواهر آن نداشته باشی.
(۲۶۸۳) جُرعه مَی را خدا آن میدهد
که بدو، مست از دو عالَم میرهد
خداوند در جرعه شراب چنان خاصیتی قرار داده که هر کس از آن بنوشد از هر دو جهان آزاد و رها میشود.
(۲۶۸۴) خاصیت بنهاده در كف حَشيش
کو زمانی می رهانشد از خَودیش
در مشتی حشیش چنان خاصیتی نهاده که مصرف کننده را برای مدتی از خود بیخود میکند.
@MolaviPoet
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_ دفتر چهارم
بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه اللعنة: دوست از دشمن همی نشناخت او »« بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست: یک زنی آمد به پیش
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
حکایت باز شاهی و کَمپیرزن
(۲۶۴۵) می چکید آن آب محمود جلیل*
می رُبودی قطره اش را جبرئیل
هر قطره از بینش و علم باطنی عارف واصل آنقدر ارزشمند است که جبرئیل هم از آن فیض میبرد.
*آب محمود جلیل: قطرهای از علم باطنی انسان کامل .
(۲۶۴۶) تا بمالد در پَر و منقار خویش
گر دهد دستوریش آن خوب کیش*
تا آن انسان کامل یا عارف واصل(= باز) اجازه دهد که اندکی از آن بصیرت بهرهمند شود.
*خوب کیش: انسان کامل= اولیاء و انبیا
(۲۶۴۷) باز گوید: خشمِ کمپیر ار فُروخت
فر و نور و صبر و علمم را نسوخت
عارف واصل با خود میگوید اگر بلایی از دنیا به من برسد، ذرهای از بزرگی و صبر من کم نخواهد شد.
(۲۶۴۸) بازِ جانم*، باز صد صورت تَنَد
زخم بر ناقه*، نَه بر صالح* زَنَد
باز بلندپرواز روح من، صورتهای فراوانی بوجود میآورد، این زخم به جسم وارد میشود و به روح صدمه نمیزند.
*باز جانم : روحم
*ناقه:جسم
*صالح: روح
(۲۶۴۹) صالح از يك دم که آرَد باشکوه
صد چنان ناقه بزاید متن کوه
روح از یک نفس شکوهمند که بیرون میآید، صدها جسم از کوه بیرون زاده می شود.
(۲۶۵۰) دل همی گوید: خموش و هوش دار
ورنه دَرّانید غیرت، بُود و تار
دل می گوید: ساکت و هوشیار باش و اسرار الهی را به اِغیار بازگو نکن، و گرنه غيرت الهی تار و پود وجود تو را از هم میدراند.
(۲۵۶۱) غیرتش را هست صد حِلمِ نهان
ورنه سوزیدی به يك دَم صد جهان
غیرت خداوند دارای صبر زیاد است و بسیاری از فاش کنندگان اسرار الهی را میبخشد وگرنه صد جهان را در یک دم نابود خواهد کرد.
(۲۶۵۲) نَخوتِ شاهی گرفتش جای پند
تا دل خود را ز بندِ پند کَند
کِبر و غرور پادشاهی فرعون را چنان در خود گرفته بود که جای برای نصیحت موسی ع نمانده بود و نصایح او را ندیده گرفت.
(۲۶۵۳) که کنم با رأیِ هامان مشورت
کو ست پشتِ مُلك و قطب مَقْدِرَت *
و این کبر عاملی شد که بگوید با وزیر خود هامان مشورت کند، که او پشتیبان و محور ادامه سلطنت من است.
*مقدرات: محور
(۲۶۵۴) مصطفی را رأی زن صدّيقِ رَب
رأى زن بُوجَهل را شد بُولَهَب
مشاور محمد (ص) ابوبکر صدیق(=راستگو) بود و مشاور ابوجهل، بولهب بود.
(۲۶۵۵) عِرقِ* جنسیّت چنانش جذب کرد
كان نصيحتها به پیشش گشت سَرد
خوی هم جنس بودن و سنخیت داشتن فرعون با ماهان انگیزه جذب ماهان در نزد فرعون، و دلیل بی تاثیر بودن نصایح موسی در فرعون شد.
*عرق: خوی _انگیزه
(۲۶۵۶) جنس، سویِ جنس، صد پُرّه پَرَد
برخیالش بندها را بَر دَرَد
همجنس با هزار پر پرواز به سمت هم جنس خود به پرواز در میآید و به هوای او همه بندها را پاره میکند.
@MolaviPoett
.
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_ دفتر چهارم
حکایت باز پادشاه و کمپیرزن
باز شکاری از دست پادشاه فرار میکند و در خانه پیرزن فرتوت فرود میآید، پیرزن که از ارزش باز و خصوصیات جثه آن بیخبر بود به منقار _ پنجهها و بالهای باز نگاه میکند و میگوید چه مادر بدی داشته است. چه ناخنهای بلندی دارد، از روی محبت منقار و ناخنهای تیز و بالهای بلند باز را کوتاه میکند. پیرزن ناآگاه غافل از آن بود که این منقار و پنجهها و بالها ابزار دفاعی و وسیله تهیه غذای باز است. در ادامه پیرزن از غذای بلغور خودش هم به باز میدهد، غافل از اینکه باز باید غذای خود را شکار کند و آش با مزاجش سازگار نیست. پیرزن با فریاد به باز میگوید آنقدر زحمت کشیدم غذا پختم. چرا نمیخوری؟ باز از خوردن امتناع میکند و پیرزن غذا را با عصبانیت زیاد برسر باز میریزد چشمان باز میسوزد.
(۲۶۲۸) باز اسپیدی به کَمپیری دَهی
او بِبُرد ناخُنش بهرِ بهیِ
اگر باز سفیدی را به پیرزنی فرتوت بدهی او ناخنهایش را از روی محبت می چیند.
(۲۶۲۹) ناخنی که اصل کارست و شکار
كور كَمپیرك بيرَّد كوروار
ناخن های تیز باز که وسیله شکار اوست توسط پیرزن نادان کوتاه میشود.
(۲۶۳۰) که کجا بوده است مادر که تو را
ناخنان زین سان درازست ای کیا؟
پیرزن از روی دلسوزی به باز میگوید ای مادرت تا به حال کجا بوده است که ناخنهای آنقدر دراز شده است.
(۲۶۳۱) ناخن و منقار و پرش را بُرید
وقتِ مِهر، این میکند زال پلید*
ناخنها و منقار و پر بال باز را می چیند. موقع محبت کردن پیرفرتوت نادان اینگونه رفتار میکند.
*زال پلید: پیر فرتوت سفید موی
@MolaviPoett
فایل صوتی 70
خوانش ابیات دفتر چهارم
از بیت ۲۶۱۴
تا بیت ۲۸۵۰
@MolaviPoett
فایل صوتی 69
خوانش ابیات دفتر چهارم
از بیت ۱۹۲۶
تا بیت ۲۳۸۴
@MolaviPoett
فایل صوتی 67
خوانش ابیات دفتر چهارم
از بیت ۱۴۶۵
تا بیت ۱۶۹۳
@MolaviPoett
فایل صوتی 65
خوانش ابیات دفتر چهارم
از بیت ۱۰۰۲
تا بیت ۱۲۳۵
@MolaviPoett
فایل صوتی 63
خوانش ابیات دفتر چهارم
از بیت ۵۶۳
تا بیت ۷۷۴
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۱۰۸ - منازعت امیران عرب با مصطفی علیهالسلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیهالسلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_ دفتر چهارم
نومید شدنِ موسی علیه السّلام از ایمانِ فرعون به تأثیر کردن سخن هامان در دل فرعون
(۲۷۷۴) گفت موسی: لطف بنمودیم و جُود
خود خداوندیت را روزی نبود
موسی گفت ما در حق تو لطف و بخشش کردیم اما برای پادشاهی تو نصیبی از آن نبود.
(۲۷۷۵) آن خداوندی، که نَبوَد راستین
مر وَرا نه دست دان، نه آستین*
پادشاهی که حقیقی نباشد برای آن قدرت و اصالت قائل نشو.
*دست و آستین : کنایه از قدرت و اصالت
(۲۷۷۶) آن خداوندی که دزدیده بُوَد
بی دل و بی جان و بی دیده بُوَد*
آن پادشاهی که از راه دزدی به دست آمده باشد، جسمی بی روح است.
*بی دل و بی جان و بی دیده : کنایه از جسم بودن بدون روح
(۲۷۷۷)آن خداوندی که دادندت عوام
باز بستانند از تو، همچو وام
پادشاهی که مردم عوام به تو میدهند مانند قرضی است که از تو پس خواهند گرفت.
(۲۷۷۸) دِه خداوندی عاریت به حق
تا خداوندیت بخشد مُتَّفَق*
این حکومت عاریتی را به خداونده بده و در مقابل خداوند به تو سلطنت حقیقی و دائمی اعطا کند.
*خداوندی متفق: حکومتی است مورد قبول مؤمنان و بی منازع و مخالف. حکیم سبزواری، «متفق» را دائم گفته است.
@MolaviPoett
شرح روان مثنوی معنوی دفتر چهارم
بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه اللعنة
دوست از دشمن همی نشناخت او
نرد را کورانه کژ میباخت او
دشمن تو جز تو نبود ای لعین
بیگناهان را مگو دشمن به کین
پیش تو این حالت بد دولتست
که دوادو اول و آخر لتست
گر ازین دولت نتازی خز خزان
این بهارت را همی آید خزان
مشرق و مغرب چو تو بس دیدهاند
که سر ایشان ز تن ببریدهاند
مشرق و مغرب که نبود بر قرار
چون کنند آخر کسی را پایدار
تو بدان فخر آوری کز ترس و بند
چاپلوست گشت مردم روز چند
هر کرا مردم سجودی میکنند
زهر اندر جان او میآکنند
چونک بر گردد ازو آن ساجدش
داند او کان زهر بود و موبدش
ای خنک آن را که ذلت نفسه
وای آنک از سرکشی شد چون که او
این تکبر زهر قاتل دان که هست
از می پر زهر شد آن گیج مست
چون می پر زهر نوشد مدبری
از طرب یکدم بجنباند سری
بعد یکدم زهر بر جانش فتد
زهر در جانش کند داد و ستد
گر نداری زهریاش را اعتقاد
کو چه زهر آمد نگر در قوم عاد
چونک شاهی دست یابد بر شهی
بکشدش یا باز دارد در چهی
ور بیابد خستهٔ افتاده را
مرهمش سازد شه و بدهد عطا
گر نه زهرست آن تکبر پس چرا
کشت شه را بیگناه و بیخطا
وین دگر را بی ز خدمت چون نواخت
زین دو جنبش زهر را شاید شناخت
راهزن هرگز گدایی را نزد
گرگ گرگ مرده را هرگز گزد
خضر کشتی را برای آن شکست
تا تواند کشتی از فجار رست
چون شکسته میرهد اشکسته شو
امن در فقرست اندر فقر رو
آن کهی کو داشت از کان نقد چند
گشت پاره پاره از زخم کلند
تیغ بهر اوست کو را گردنیست
سایه که افکندست بر وی زخم نیست
مهتری نفطست و آتش ای غوی
ای برادر چون بر آذر میروی
هر چه او هموار باشد با زمین
تیرها را کی هدف گردد ببین
سر بر آرد از زمین آنگاه او
چون هدفها زخم یابد بی رفو
نردبان خلق این ما و منیست
عاقبت زین نردبان افتادنیست
هر که بالاتر رود ابلهترست
که استخوان او بتر خواهد شکست
این فروعست و اصولش آن بود
که ترفع شرکت یزدان بود
چون نمردی و نگشتی زنده زو
یاغیی باشی به شرکت ملکجو
چون بدو زنده شدی آن خود ویست
وحدت محضست آن شرکت کیست؟
شرح این در آینهٔ اعمال جو
که نیابی فهم آن از گفت و گو
گر بگویم آنچ دارم در درون
بس جگرها گردد اندر حال خون
بس کنم خود زیرکان را این بس است
بانگ دو کردم اگر در ده کس است
حاصل آن هامان بدان گفتار بد
این چنین راهی بر آن فرعون زد
لقمهٔ دولت رسیده تا دهان
او گلوی او بریده ناگهان
خرمن فرعون را داد او به باد
هیچ شه را این چنین صاحب مباد
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
تزييف* سخن هامان عَلَيهِ اللَّعْنَة
*تزییف: تحقیر کردن
(۲۷۳۷) دوست از دشمن همی نشناخت او
نرد را کورانه کژ میباخت او
هامان قدرت شناخت دوست از دشمن را نداشت. و بازی را کورکورانه میباخت
(۲۷۳۸) دشمن تو جز تو نَبوَد، ای لعین
بی گناهان را مگو دشمن به کین
ای ملعون دشمن تو جز خودت کسی نیست و از روی حسادت و کینه بی گناهان را دشمن ندان.
(۲۷۳۹) پیش تو این حالتِ بَد دولت ست
که دَوادَو اوّل و، آخر لَت*ست
این حال بد را تو سعادت میپنداری در حالیکه اول دویدن است و آخر سیلی خوردن از روزگار.
*لَت: سیلی خوردن از دست روزگار.
(۲۷۴۰) گر ازین دولت نتازی خَزخَزان*
این بهارت را همیآید خزان
اگر لنگلنگان از این سعادت دنیوی دور نشوی، بهار دولتِ به خزان میرسد.
*خزخزان: لنگ لنگان و لرز لرزان
(۲۷۴۱) مشرق و مغرب چو تو بس دیده اند
که سَر ایشان ز تن ببریده اند
مردم شرق و غرب عالم مانند تو بسیار دیده اند که عاقبت سر از تنشان جدا کرده اند.
(۲۷۴۴) مشرق و مغرب* که نبود برقرار
چون کُنند آخِر کسی را پایدار؟
دنیا ثابت و پایدار نیست، چگونه ممکن است که کسی را پایدار و ثابت نگاه دارد؟
*مشرق و مغرب کنایه از دنیا.
(۲۷۴۳) تو بدآن فخر آوری کز ترس و بند
چاپلوست گشت مردم، روزِ چند
تو افتخار میکنی که مردم از ترس زندان چند روزی چاپلوسی تو را میکنند.
(۲۷۴۴) هر که را مردم سُجودی میکنند
زهر* اندر جان او می آکنند
مردم در برابر هر کس سجده میکنند روحش را با غرور و تکبر مسموم میکنند.
*زهر: اینجا غرور و تکبر
(۲۷۴۵) چونکه برگردد از او آن ساجدش
دانَد او کان زهر بود و مُوبِد*ش
وقتی تعظیم کننده از او روی برگردانداو تنها میشود و شخص آگاه میشود که آن تعظیم ها مانند زهر بوده است.
*مُوبِد: تنها گذاشتن
(۲۷۵۰) گر نداری زَهْریاَش را اعتقاد
کو چه زهر آمد، نگر در قومِ عاد
اگر به زهراگین بودن غرور عقیده نداری نگاه کن به قوم عاد و ببین که چه بر سرشان آمده است.
(۲۷۵۱) چونکه شاهی دست یابد بر شَهی
بکشَدَش، یا باز دارد در چَهی
وقتی شاهی بر شاهی دیگر پیروز شود یا او را میکُشد و یا در سیاهچال میاندازد.
(۲۷۵۲) ور بیابد خسته افتاده را
مَرهَمش سازد شه و بِدهَد عطا
اگر شاه فردی درمانده را در راهی پیدا کند، بر زخم هایش مرهم می گذارد و به او بخشش میکند.
(۲۷۵۳) گرنه زَهرست آن تکبر، پس چرا
كُشت شَه را بی گناه و بی خطا؟
اگر تکبر زهر نیست پس چرا آن شاه را بی جرم و گناه میکُشد؟
(۲۷۵۴) وین دگر را بی از خدمت چون نواخت؟
زین دو جُنبش زهر را شاید شناخت
این دیگری را بدون انکه خدمتی از او ببیند مورد لطف خود قرار داد؟ از این دو حرکتِ متفاوت شاه میتوان به زهر بودن تکبر پی برد.
(۲۷۵۵) راهزن هرگز گدایی را نزد
گرگ، گرگِ مُرده را هرگز گزد؟
هیچ دزدی از گدا دزدی نمیکند و هیچ گرگی، گرگ مرده را آزار میدهد؟
(۲۷۵۶) خضر کشتی را برای آن شکست
تا توانَد کشتی از فُجّار* رَست
خضر کشتی را برای آن سوراخ کرد تا کشتی از دست تباهکاران نجات پیدا کند
*فجار: تبهکاران
(۲۷۵۷) چون شکسته میرهد، اِشکسته شو
اَمن در فقرست، اندر فقر رَو
حال که شکسته نجات پیدا میکند تو نیز شکسته شو، چون ایمنی در فقر است پس در راه فقر حرکت کن.
(۲۷۵۸) آن کُهی کو داشت از کان نقدِ چند
گشت پاره پاره از زخمِ کُلَند*
کوهی که معادن دارد براثر ضربات کلنگ تکه تکه میشود.
*کُلند: کلنگ
(۲۷۵۹) تیغ بهر اوست، کو را گردنی است
سایه کافگنده ست بر وَی زخم نیست
شمشیر برای کسی است که گردن کشی میکند والا سایه که روی زمین می افتد زخم بر نمیدارد.
(۲۷۶۰) مهتری نفطست و، آتش ای غَوی*
ای برادر چون بر آذر می روی؟
ای گمراه ریاست کردن مانند نفت و آتش است. ای برادر چرا در آتش میروی؟
*غَوى: گمراه
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۱۰۵ - مشورت کردن فرعون با وزیرش هامان در ایمان آوردن به موسی علیهالسلام
گفت با هامان چون تنهااش بدید
جست هامان و گریبان را درید
بانگها زد گریهها کرد آن لعین
کوفت دستار و کله را بر زمین
که چگونه گفت اندر روی شاه
این چنین گستاخ آن حرف تباه
جمله عالم را مسخر کرده تو
کار را با بخت چون زر کرده تو
از مشارق وز مغارب بیلجاج
سوی تو آرند سلطانان خراج
پادشاهان لب همی مالند شاد
بر ستانهٔ خاک تو این کیقباد
اسپ یاغی چون ببیند اسپ ما
رو بگرداند گریزد بی عصا
تاکنون معبود و مسجود جهان
بودهای گردی کمینهٔ بندگان؟
در هزار آتش شدن زین خوشترست
که خداوندی شود بندهپرست
نه بکش اول مرا ای شاه چین
تا نبیند چشم من بر شاه این
خسروا اول مرا گردن بزن
تا نبیند این مذلت چشم من
خود نبودست و مبادا این چنین
که زمین گردون شود گردون زمین
بندگانمان خواجهتاش ما شوند
بیدلانمان دلخراش ما شوند
چشمروشن دشمنان و دوست کور
گشت ما را پس گلستان قعر گور
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
قصه آن زن که طفل او بر سرناودان غیژید...
(۲۶۹۷) انبیا چون جنس رُوحند و مَلَك
مر ملك را جذب کردند از فلك
پیامبران چون از جنس روح و فرشته هستند ،فرشتگان را همجنس را از فلک جذب خود کردند.
(۲۶۹۸) باد، جنس آتشست و یار او
که بُوَد آهنگ هر دو بر عُلُو
باد از جنس آتش و همسان هم هستند و گرایش هر دو به سوی بالا است.
(۲۶۹۹) چون ببندی تو سر کوزه تھی
در میان حوض یا جُویی نِهی
اگر دهانه يك كوزه خالی را ببندی و آنرا در میان حوض و یا جویی قرار بدهی.
(۲۷۰۰) تا قیامت آن فرو نآید به پست
که دلش خالی ست و در وَی باد هست
تا قیام قیامت کوزه در آب فرو نمی رود چون درونش خالی و پر از هواست.
(۲۷۰۱) میل بادش چون سوی بالا بود
ظرف خود را هم سوی بالا کشد
از آنرو که باد درون کوزه رو به بالا گرایش دارد ظرف خود را نیز به جانب بالا می کشد.
( ۲۷۰۲) باز آن جان ها که جنس انبیاست
سوی ایشان کَش کَشان چون سایه هاست
همچنین چون روح ها از جنس پیامبران هستند روح مانند سایه به دنبال پیامبران کشیده می شود.
(۲۷۰۳) زآنکه عقلش غالب ست و بی ز شک
عقل، جنس آمد به خلقت با مَلَک
برای آنکه عقل در روح و پیامبر بر نَفسشان غلبه دارد و بی شک عقل در خلقت با فرشته همجنس است.
(۲۷۰۴) و آن هوای نفس غالب بر عَدُو
نفس، جنس اَسفَل* آمد شد بدو
نفس بر دشمنان حق غلبه دارد و آن نفس آنان را در مرتبه پایین قرار داده است.
*اسفل: پست
(۲۷۰۵) بود قِبطی، جنس فرعون ذميم*
بود سبطی جنس موسی کلیم
قبطی همچنس فرعون بد و زشت کردار بود، و سبطی همچنس با موسی کلیم الله بود.
*ذَمیم: بد و زشت کردار
(۲۷۰۶) بود هامان، جنستر فرعون را
برگزیدش، بُرد بر صدر سرا
هامان با فرعون بیشتر شبیه بود پس فرعون آن را انتخاب و نخست وزیر کرد.
(۲۷۰۷) لاجَرَم از صدر تا قعرش کشید
که ز جنس دوزخند آن دو پلید
ناچار هامان، فرعون را از آن مقام بالای که داشت به عمق دوزخ کشید.
(۲۷۰۸) هر دو سوزنده چو دوزخ ضدّ نور
هر دو چون دوزخ از نور دل نَفُور*
هر دو نفرمانند جهنم سوزان و دشمن نورند. و هر دو مانند جهنم از روشنایی دل گریزانند.
*نفور: بسیار رمنده
(۲۷۰۹) ز آنکه دوزخ گوید: ای مؤمن تو زود
بر گذر، که نورت آتش را رُبود
چون که دوزخ میگوید ای مؤمن زود از اینجا عبور کن که نور درون تو آتش خاموش نکند.
(۲۷۱۰) بگذر ای مؤمن که نورت می کُشد
آتشم را، چونکه دامن می کَشد
ای مؤمن، زود رد شو که نو باطن تو وقتی پخش میشود آتش من را خاموش میکند.
(۲۷۱۱) می رمد آن دوزخی از نور، هم
زآنکه طبع دوزخستش ای صَنَم
شخص جهنمی هم از نورباطن فرار میکند چونکه ای زیبا رو ذات و سرشت او هم از آتش است.
(۲۷۱۲) دوزخ از مؤمن گُریزد آنچنان
که گُریزد مؤمن از دوزخ به جان
جهنم از مؤمن فرار میکند همانطور که مؤمن با جان و دل از دوزخ فرار میکند.
(۲۷۱۳) زآنکه جنس نار نَبوشد نور او
ضدّ نار آمد حقیقت نورجُو*
چون جنس نور مؤمن از جنس آتش دوزخ نیست، زیرا که نور مؤمن حقیقت جوست و ضد آتش جهنم است.
*نورجو: حقیقت جو
(۲۷۱۴) در حدیث آمد که مؤمن در دعا
چون امان خواهد ز دوزخ از خدا
در حدیث آمده که وقتی مؤمن دعا می کند که خدا او را از آتش دوزخ در اماننگاه دارد.
(۲۷۱۵) دوزخ از وَی هم امان خواهد به جان
که خدایا دُور دارم از فلان
دوزخ هم با همه موجودیتش از خداوند امان میخواهد و میگوید من را از مؤمن دور نگهدار.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
قصه آن زن که طفل او بر سر ناودان غیژید* و خطر افتادن بود و از على كَرَّمَ اللَّهُ وَجْهَه چاره جُست
*غیژید: چهار دست و پا رفت
حکایت
زنی سرآسیمه به حضور امیرمؤمنان علی(ع) آمد و گفت: طفل کوچکم بالای ناودان رفته است و هر چه صدایش میکنم اعتنا نمیکند، میترسم هر آن بر زمین سقوط کند و هلاك شود. چه کنم؟ چاره چیست؟ امیر مؤمنان علی (ع) فرمود: طفلی با خود به پشت بام ببر تا طفلت او را ببیند در این صورت بی هیچ خطر و تهدیدی با میل خود به سوی همجنس و همبازی خود می رود و از هلاکت نجات مییابد. آن زن به سفارش علی(ع) عمل کرد و آن طفل وقتی همبازی و همسال خود را دید از ناودان به روی پشت بام آمد و از خطر دور شد. (استاد فروزانفر در اللآلى المصنوعة، ج ۱، ص ۹۹_ این حکایت را از قول جابر در زمان پیامبر (ص) آورده است.)
مولانا از این حکایت در بیان همسنخ بودن و تجانس با یکدیگر بهره برده است.
(۲۶۵۷) يك زنی آمد به پیش مُرتَضی
گفت: شد بر ناودان، طفلی مرا
زنی نزد حضرت علی (ع) آمد و گفت: کودکم چهار دست و پا رفته و بر سر ناودان نشسته است.
(۲۶۵۸) گَرش میخوانم، نمی آید به دست
ور هِلَم*، ترسم که افتد او به پست
صدایش میکنم نمی آید و اگر رهایش کنم میترسم به پایین بیفتد.
*هلم: رها کنم
(۲۶۵۹) نیست عاقل تا که دریابد چوما
گر بگویم کز خطر سوی من آ
كودك است و مانند بزرگان عاقل نیست که بگویم آنجا خطرناک است پیش من بیا.
(۲۶۶۰) هم اشارت را نمیداند به دست
ور بداند، نشنود، این هم به دست
اشاره دست را متوجه نمیشود و اگر هم بداند خود را به نشنیدن میزند.
(۲۶۶۱) بس نمودم شیر و پستان را بدو
او همی گرداند از من چشم و رُو
به دفعات شیر و پستانم را به او نشان دادم اما چشم و صورت خود را از من بر میگرداند.
(۲۶۶۲) از برای حق، شمایید ای مِهان*
دستگیر این جهان و، آن جهان
ای مردان بزرگ بخاطر رضای خدا شما در دو جهان دستگیر ما هستید.
مَهان: بزرگان
(۲۶۶۳) زود درمان کن، که می لرزد دلم
که به درد از میوه دل بِسکُلم
فوراً درد مرا درمان کن که دلم میلرزد و نگران جدا شدن فرزندم با درد هستم.
(۲۶۶۴) گفت: طفلی را برآور هم به بام
تا ببیند جنس خود را آن غلام
علی (ع) گفت برو بچه ای را به پشت بام ببر تا آن بچه همجنس خود را ببیند.
(۲۶۶۵) سوی جنس آيد سبك زآن ناودان
جنس بر جنس است عاشق جاودان
بچه تو با دیدن بچه دیگر ، به راحتی از ناودان به سمت او میآید. هر جنسی عاشق همجنس خود است.
(۲۶۶۶) زن چنان کرد و، چو دید آن طفل او
جنس خود، خوش خوش بدو آورد رُو
زن همان کار را انجام داد و بچه وقتی همجنس خودش را دید با شادی به سمت او آمد.
(۲۶۶۷) سوی بام آمد ز مَتن ناودان
جاذب هر جنس را هم جنس دان
بچه از بالا ناودان به سوی بام آمد، بدان که هر جنسی، همجنس خود را جذب میکند.
(۲۶۶۸) غَژغَژان آمد به سوی طفل، طفل
وا رهيد او از فتادن سوی سِفل*
بچه ای که بالای ناودان رفته بود چهار دست و پا به سوی بچهای که روی بام بود رفت و از افتادن نجات پیدا کرد.
*سفل: پایین
(۲۶۶۹) زآن بُوَد جنس بَشَر پیغمبران
تا به جنسیت رهند از ناودان
به همین دلیل پیامبران ازجنس آدمیان بودند که آدمیان توسط همجنس خود از سقوط بالا ناودان نجات پیدا کنند.
(۲۶۷۰) پس بَشَر فرمود خود را مِثْلُكُم
تا به جنس آیید و، کَم گردید گُم
پیامبر (ص) خود را بشری مانند شما نامید تا به سوی همجنس خود بروید و گمراه نشوید.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی دفتر چهارم
بخش ۱۰۵ - مشورت کردن فرعون با وزیرش هامان در ایمان آوردن به موسی علیهالسلام
گفت با هامان چون تنهااش بدید
جست هامان و گریبان را درید
بانگها زد گریهها کرد آن لعین
کوفت دستار و کله را بر زمین
که چگونه گفت اندر روی شاه
این چنین گستاخ آن حرف تباه
جمله عالم را مسخر کرده تو
کار را با بخت چون زر کرده تو
از مشارق وز مغارب بیلجاج
سوی تو آرند سلطانان خراج
پادشاهان لب همی مالند شاد
بر ستانهٔ خاک تو این کیقباد
اسپ یاغی چون ببیند اسپ ما
رو بگرداند گریزد بی عصا
تاکنون معبود و مسجود جهان
بودهای گردی کمینهٔ بندگان
در هزار آتش شدن زین خوشترست
که خداوندی شود بندهپرست
نه بکش اول مرا ای شاه چین
تا نبیند چشم من بر شاه این
خسروا اول مرا گردن بزن
تا نبیند این مذلت چشم من
خود نبودست و مبادا این چنین
که زمین گردون شود گردون زمین
بندگانمان خواجهتاش ما شوند
بیدلانمان دلخراش ما شوند
چشمروشن دشمنان و دوست کور
گشت ما را پس گلستان قعر گور
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_ دفتر چهارم
قصه باز پادشاه و کَمپیر زن
(۲۶۳۲) چونکه تُتماجش* دهد، او کم خورَد
خشم گیرد، مِهرها را بَر دَرَد *
وقتی پیرزن به باز آش میدهد و باز از آش کم میخورد
پیرزن عصبانی میشود و پیوند محبت را پاره میکند
*تتماج: نوعی آش که با آرد پخته میشود.
*مهرها را بر درد: پیوند دوستی و محبت خود را پاره میکند.
(۲۶۳۳) که چنین تتماج پختم بهر تو
تو تکبر می نمایی و عُتُو*؟
که برایت چنین آش خوشمزه ای پختم و تو باغرور و بی ادبی نشان میدهی.
*عتو: بی ادبی
(۲۶۳۴) تو سزایی در همان رنج و بلا
نعمت و اقبال کَی سازد تو را؟
پیرزن میگوید که تو لایق همان رنجی هستی که بر سرت اومده، کجا نعمت و اقبال برای تو سزاوار است.
(۲۶۳۵) آب تُتماجش دهد، کین را بگیر
گر نمی خواهی که نوشی زآن فطیر*
پیرزن باز به باز از آب آش میدهد ولی او نمیخورد، پیرزن به باز میگوید اگر از خود آش نمیخوری لااقل از لعابش بخور.
*فطیر: خمیر
(۲۶۳۶) آب تُتماجش نگیرد طبع باز*
زال بِترُنجَد* شود خشمش دراز
پیرزن اگاه نبود که باز لعاب آش را هم بنا به طبعش نمیخورد و خشم پیرزن بیشتر شد و اخم بر چهرهاش افتاد.
*بترنجد: اخم کرد.
*باز : انبیا و اولیاء
(۲۶۳۷) از غضب شُربایِ سوزان بر سَرَش
زن فرو ریزد، شود کل مِغْفَرش*
از شدت خشم آش داغ را بر سر باز میریزد و سر باز کچالو میشود. اشاره به اینکه اگر دنیا دوستان حرف بزنند و اهل ایمان نپذیرند، به آزار مؤمنان میپردازند.
*مغفر: سر
(۲۶۳۸) اشك از آن چشمش فرو ریزد ز سوز
یاد آرد لطف شاه دلفروز
از شدت سوزش از چشمان باز اشک سرازیر شد و او به یاد لطف و کرم پادشاه افتاد که دلها را روشن میساخت.
(۲۶۳۹) زآن دو چشم نازنین با دَلال*
که ز چهره شاه* دارد صد کمال
دو چشم پرناز و کرشمه باز که قبلاً چهره پر از کمالات پادشاه را دیده بود.
*دلال: ناز و کرشمه
*شاه: خداوند
(۲۶۴۰) چشم مازاغَش* شده پُر زخم زاغ*
. چشمِ نيك از چشم بد با درد و داغ
چشمی که به عالم معنا بود از دنیا پر از زخم شده بود. همیشه چشم زیبا مورد چشم زخم ،چشمان شور میشود.
مازاغ: فراتر از دنیا
زاغ : پیرزن = دنیا
(۲۶۴۱) چشم دریا بَسطتی* کز بسط او
هر دو عالَم می نماید تار مو
چشمی که در وسعت دریاست، از وسعت بینهایت آن دو جهان مانند تار مویی بیش نیست.
*بسطت: وسعت
(۲۶۴۲)گر هزاران چرخ در چشمش رود
همچو چشمه پیش قُلْزم گم شود
در مقابل چشمی که قدرت دید دریا را دارد هزار افلاک ناچیزست مانند چشمه در برابر دریا گم میشود.
(۲۶۴۳) چشم بگذشته ازین محسوس ها
یافته از غیب بینی بوس ها
چشمی که از پدیدههای دنیوی عبور کرده، از دیدن حقیقت اسرار الهی بهره برده است.
(۲۶۴۴) خود نمی یابم یکی گوشی، که من
نکته یی گویم از آن چشم حَسَن*
من گوش لایقی پیدا نمیکنم که نکاتی را درباره آن چشم زیبا بیان کنم.
*چشم حسن: چشم حقیقت بین
@MolaviPoett
.
شرح روان آن ابیات مثنوی معنوی_ دفتر چهارم
بخش ۱۰۳ - قصهٔ باز پادشاه و کمپیر زن: باز اسپیدی به کمپیری دهی
⬇️⬇️⬇️
فایل صوتی 69
خوانش ابیات دفتر چهارم
از بیت ۲۳۸۵
تا بیت ۲۶۱۳
@MolaviPoett
فایل صوتی 68
خوانش ابیات دفتر چهارم
از بیت ۱۶۹۴
تا بیت ۱۹۲۵
@MolaviPoett
فایل صوتی 66
خوانش ابیات دفتر چهارم
از بیت ۱۲۳۶
تا بیت ۱۳۷۲
@MolaviPoett
فایل صوتی 64
خوانش ابیات دفتر چهارم
از بیت ۷۷۵
تا بیت ۱۰۰۱
@MolaviPoett
فایل صوتی 62
خوانش ابیات دفتر چهارم
از بیت ۳۲۱
تا بیت ۵۶۲
@MolaviPoett