44090
تفسیر روان ابیات مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید عرفان، معرفی عرفان ها . 🚫 تبلیغ نداریم🚫 ۰ ادمین تبادل @Admiinhnny مدیر @MolaviAdmin . لینک ابتدا کانال t.me/molavipoet/1 اینستاگرام و سایت Molavipoet MolaviPoet.com خیریه کانال @hayatmolavi
🌹🌹
@MolaviPoet
«زیرا خوشبختانه، انسان فقط از نومیدی ساخته نشده است؛ بلکه ایمان و امید نیز در وجود اوست؛ نه فقط مرگ، بلکه اشتیاق به زندگی نیز در اوست؛ و نه فقط تنهایی، بلکه لحظههایی از پیوند و عشق نیز در زندگیاش وجود دارد.»
📗 قهرمانان و گورها (Sobre héroes y tumbas)
✍️ ارنستو ساباتو_ترجمهٔ آزاد از متن اسپانیایی؛
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
فایل صوتی_69
📗برادران کارامازوف
✍فئودور داستایوفسکی
ترجمه پرویز شهدی
💬 کتاب هشتم، فصل هشتم_ شور و شیدایی
🎙 آرمان سلطانزاده
حجم : 2,5MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
دلا بیدار شو گر هست دردیت
که ناوردند بهر خواب و خوردیت
ای دل، اگر دردِ طلب و آگاهی در تو هست، از خواب غفلت برخیز؛ زیرا انسان برای زیستن در غفلت و سرگرمشدن به خورد و خواب آفریده نشده است. زندگی، فرصتی برای بیداری و شناخت حقیقت است.
📗 اسرارنامه، بخش نوزدهم، حکایت دوم.
✍فریدالدین عطار نیشابوری
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
سلام به همراهان کانال
عزیزان در ارسال تبلیغ در کانال از طرف تلگرام دخالتی ندارم. و این تبلیغ ها برای مدیران کانال ها دیده نمیشود. و امکان حذف ندارم. این مورد را در پیام ریپلی شده هم بیان کردم.
اگر لطف کنید. و تبلیغ رو برام ارسال کنید، با مدیر کانال صحبت کنم شاید مانع ارسال بشم.
تبلیغات دارای برچسب Sponsored متعلق به تلگرام است و ارتباطی با مدیریت کانال ندارد.
سپاس فراوان ❤️🌹
🔊 فایل صوتی
💬 رهایی از غصه ها
🎙دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای
🔅 کیفیت صدا : 128Kbps
📽 لینک یوتیوب اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 اینگونه باید فردوسی را شناخت
🎙استاد دکتر شفیعی کدکنی
📦 حجم :87,5MB
🔅 کیفیت صدا : 128Kbps
📽لینک یوتیوب 👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
حکایت پنجم از جلد پنجم تاریخ بیهقی
و چون این نامه بشنودند همگان گفتند که «خداوند انصاف تمام بداده بود بدان وقت که رسول فرستاد و اکنون تمامتر بداد. حاجب چه دیده است در این باب؟» گفت: «این نامه را -اگر گویید- باید فرستاد به نزدیک امیر محمّد تا بداند که وی به فرمان خداوند اینجا میماند و موکَّل و نگاهدارندهٔ وی پیدا شد و ما همگان از کار وی معزول گشتیم.» گفتند:
«ناچار بباید فرستاد تا وی آگاه شود که حال چیست و سخن خویش پس ازین با بگتگین حاجب گوید.» گفت: «کدام کس برد نزدیک وی؟» گفتند: «هر کس که حاجب گوید.» دانشمند نبیه و مظفّر حاکم را گفت: «نزدیک امیر محمّد روید و این نامه بر وی عرضه کنید و او را لختی پند دهید و سخن نیکو گویید و بازنمایید که رأی خداوند سلطان به باب وی سخت خوب است و چون ما بندگان به درگاه عالی رسیم، خوبتر کنیم؛ و در این دو سه روز این قوم بتمامی از اینجا بروند و سروکار تو اکنون با بگتگین حاجب است و وی مردی هوشیار و خردمند است و حق بزرگیت را نگاه دارد تا آنچه باید گفت، با وی میگوید.»
و این دو تن برفتند، با بگتگین بگفتند که به چه شغل آمدهاند که بی مثال وی کسی بر قلعت نتوانستی شد. بگتگین، کدخدای خویش را با ایشان نامزد کرد و بر قلعت رفتند و پیش امیر محمد شدند و رسم خدمت را به جای آوردند. امیر گفت: «خبر برادرم چیست و لشکر کی خواهد رفت نزدیک وی؟» گفتند: «خبر خداوند سلطان همه خیر است و در این دو سه روزه همه لشکر بروند و حاجب بزرگ بر اثر ایشان و بندگان بدین آمدهاند.» و نامه به امیر دادند. برخواند و لختی تاریکی در وی پیدا آمد. نبیه گفت: «زندگانی امیر دراز باد. سلطان که برادر است، حقّ امیر را نگاه دارد و مهربانی نماید. دل بد نباید کرد و به قضای خدای، عزّ و جلّ، رضا باید داد.» و از این باب بسیار سخن نیکو گفت و فذلک آن بود که «بودنی بوده است. به سر نشاط باز باید شد که گفتهاند:المقدّرُ کائنٌ و الهمُّ فضلٌ*.» و امیر ایشان را بنواخت و گفت «مرا فراموش مکنید» و بازگشتند و آنچه رفته بود، با حاجب بزرگ، علی گفتند.
و قوم بجمله بپراگندند و ساختن گرفتند تا سوی هرات بروند که حاجب دستوری داد رفتن را و نیز مثال داد تا از وظایف و رواتب امیر محمّد حساب برگرفتند و عامل تگیناباد را مثال داد تا نیک اندیشه دارد، چنانکه هیچ خلل نباشد و بگتگین حاجب را بخواند و منشور توقیعی به شحنگی بست و ولایت تگیناباد بدو سپرد. حاجب بر پای خاست و روی سوی حضرت کرد و زمین بوسه داد.
حاجب علی وی را دستوری داد و بستود و گفت: «خیل خویش را نگاه دار و دیگر لشکر که با تو به پای قلعت است به لشکرگاه بازفرست تا با ما بروند و هوشیار و بیدار باشید تا خللی نیفتد.» گفت: «سپاس دارم» و بازگشت و لشکر را که با وی بود به لشکرگاه فرستاد و کوتوال قلعت را بخواند و گفت که: «احتیاط از لونی دیگر باید کرد، اکنون که لشکر برود و بی مثال من هیچکس را به قلعت راه نباید داد.» و همه کارها قرار گرفت و قوم سوی هرات بخدمت رفتن گرفتند.
[ شرح روان حکایت
پس از رسیدن نامهٔ سلطان، اطرافیان تصمیم میگیرند آن را به امیر محمد برسانند و به او توضیح دهند که از این پس، بگتگین مسئول نگهداری و مراقبت از اوست و دیگران از این مسئولیت کنار رفتهاند.
امیر محمد با خواندن نامه اندوهگین میشود. نبیه او را دلداری میدهد و میگوید باید به خواست خداوند رضا داد و دلنگران نبود؛ زیرا آنچه مقدر شده، رخ خواهد داد و اندوه چیزی بر آن نمیافزاید.
در ادامه، سپاهیان آمادهٔ رفتن به هرات میشوند و بگتگین مأموریت مییابد که مراقبت از قلعه و امور مربوط به امیر محمد را بر عهده بگیرد.
🖋 روایت، در کنار بیان مناسبات قدرت و تغییر مسئولیتها، به نکتهای دربارهٔ پذیرش واقعیت اشاره دارد: وقتی حادثهای رخ داده و از اختیار ما بیرون است، اندوه و بیقراری آن را تغییر نمیدهد؛ بهتر است واقعیت را بپذیریم و به آنچه هنوز در اختیار ماست بپردازیم.
*«المقدّرُ کائنٌ و الهمُّ فضلٌ»
(آنچه مقدر شده، رخ میدهد و اندوه خوردن بر آن، افزودهای بیهوده است.)
این سخن به معنای دست کشیدن از تلاش نیست؛ بلکه دعوت به کنار گذاشتن نگرانی بیثمر و روبهرو شدن خردمندانه با شرایط موجود است.]
📗 تاریخ بیهقی _ باقیماندهٔ مجلد پنجم_ بخش باقیمانده از جلد پنجم ( کل کتاب در دسترس نیست(.
✍ ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی و عرفان
🔊 فایل صوتی
💬 اکهارت توله؛ استاد معنویت یا برند معنوی؟ | پشت پرده مافیای معنویت
🎙دکتر پیمان آزاد
🔅 کیفیت صدا :128Kbps
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
شمس به مولانا جلال الدین میگوید که باید بر طریق عرفان عمل کند، نه آنکه درباره عرفان کتاب بخواند و بس.
این کوشش بحث همان است که تو میخواهی که به علم معلوم کنی. این را رفتن میباید و کوشیدن ( مقا،۱۲۸)
شمسی از این میبالد که پاسخهای آماده او به اشکالات مختلف مردم سرانجام مولانا را از دانش کتابی بیزار کرده است (مقا،۱۸۶):
اهل این ربع سکون هر اشکال که گویند، جواب حاضر بیابند از ما، در هر چه ایشان را مشکل است. جواب در جواب، قید در قید باشد سخن من. هر یکی سؤال را ده جواب و حجّت، که در هیچ کتابی منطور نباشد به آن لطف و به آن نمک. چنان که مولانا می فرماید که: "تا با تو آشنا شده ام، این کتابها در نظرم بی ذوق شده است."
شمس با مولانا به مناظره می پرداخت و در نتیجه با هم به حقیقت دست می یافتند. گاهی، شمس ملول میشد و سر بحث نداشت و مولانا شاید از بحث کردن خسته میشد یا باید به کاری دیگر می پرداخت، اما شمس، اصرار به ادامه بحث داشت (مقا، ۲۰-۱۱۹).
چنین به نظر می رسد که شمس مولانا را عمداً ترک میگوید و دوری گزیدنش از مولانا بخشی است از ارشاد او برای رسیدن به مرحله بعدی استکمال روحانی. شمس بیان می کند که سرمنشاء جدایی ناگزیرش از مولانا نومیدی، خشم یا سرد مهری نبوده است:
آنچه با تو کردم، با شیخ خود نکردم. او را رها کردم به قهر، و رفتم، اما او می گفت: "من شیخم". مولانا چیزی دیگر میگوید (مقا،۲-۲۲۱).
آخر من تو را چگونه رنجانم، که اگر بر پای تو بوسه دهم، ترسم مژه من در خلد، پای او را خسته کند! (مقا ۱۰۰-۹۹).
وصل تو بس عزیز آمد. افسوس که عمر وفا نمی کند. جهان پر زر می باید تا نثار کنم. وصل تو را (مقا ۶۶۵).
شمس ظاهراً در مهربانی بی اندازه مولانا نوعی خطا یا نقصان می دیده است:
مولانا را مستی هست در محبت، اما هشیاری در محبت نیست. اما مرا مستی هست محبت، و هشیاری در محبت هست. مرا آن نسیان نباشد در مستی (مقا، ۷۹).
این مولانا بارها گفته است که او از من رحیم تر است. او را مستی خوش است. خواه این کس در آب سیاه افتد، خواه در آتش و خواه در دوزخ، او دست زیر زنخ زده است، نظاره می کند. او نه در آب می افتد، نه در آتش در پی آن کس؛ الّا نظاره می کند. من هم نظاره می کنم، الا دُمش میگیرم که تو نیز ای برادر در میفت! بیرون آی با ما، تو نیز نظاره می کن! و آن دُم گرفتن و بیرون کشیدن این گفتن است (مقا، ۷۷۴)
موحد (۵۱-۱۴۵) بر اساس سخنانی که شمس در اوقات مختلف راجع به مولانا می گوید سه مرحله پیاپی از تحول روحی را در مولانا میبیند. نخستین مرحله مولانایی است خام که هنوز یکسره از خود تهی نشده است و به تبحر و تسلط خویش در علوم متداول می نازد. در این مرحله، به گفته موحد، مولانا جلال الدین هنوز اطمینان ندارد که هر چه را شمس میگوید بپذیرد، و به خواندن کتابهای دیگران ادامه میدهد. مولانا، در مرحله بعدي پیوند با شمس، سرتاسر وجودش در شمس غرق گشته و از خود به دیگری نمی پردازد، اما شمس میکوشد او را هدایت کند تا از این استغراق برون آید و به عالم واقع بازگردد. این مرحله، دست کم، شامل نخستین جدایی شمس از مولاناست؛ اما شمس وقتی که پس از نخستین غیبت خود به قونیه باز می آید، مولانا را از نظر تحول روحی کامل می بیند. اکنون، مولانا در نخستین ظهور از این کمال یافتگی، تعالیم و فیوضات شمس را، آنچنان که ماه نور خورشید را باز می تاباند، بر دیگران منعکس می سازد. به نظر موحد، این مرحله از ظهور مطابق است با ایام تصنیف دیوان. در مرحله دوم این ظهور، که در مثنوی انعکاس یافته است، مولانا به مرتبه ای فراتر از بینش شمس می رسد:
در ظهور دوم، مولانا کسی است که انبیاء و اولیاء حسرت دیدارش را می برند.... منزلت این مولانا چندان رفیع است که شمس خود را از شناخت وی قاصر میداند (موحد،۱۵۰)
گرچه سخنان شمس درباره مولانا جلال الدین که "موحد" نکات کلی آنها را شرح داده است، دامنه کامل تمایلات او را نمایش میدهد، اما خبر نداریم که این بیانات، به واقع، یکی از پی دیگری ابراز شده باشد. گرچه به نظر میرسد که این مقالات در زمانی نوشته شده که شمس در قونیه به سر می برده است، اما، دست کم در حال حاضر، امکان ندارد که زمان بیان نصّ سخنان او را بر اساس شواهد درونی مقالات تعیین کنیم. بنابراین، به طور یقین نمیدانیم که این اظهارات سه مرحله تحوّل را به ترتیب زمان وقوع آنها نشان میدهد یا صرفاً بیانگر تغییراتی است که از نظر حال و رفتار روز به روز یا وقت به وقت بر حسب شرایطی که پیش می آمده، صورت گرفته، یا تفاوت سخنانی را نمایش می دهد که در جمع و در خلوت گفته می شده است.
📗مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب
صفحه ۲۱۶ و ۲۱۸
✍ فرانکلین دین لوئیس ترجمه حسن لاهوتی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊فایل صوتی _78
💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ شرح و تفسیر تعظیم ساحران مرموسی علیه السلام را که چه فرمایی_ از بیت 1615
✍ مولانا جلالالدین بلخی
🎙دکتر عبدالکریم سروش
📦حجم: 15,5MB
🗓 سال2020
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
حکایت پنجم_ باب پنجم گلستان_ در عشق و جوانی_ عشق معلم به شاگرد
یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آن جا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی، گفتی:
نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتیروی
که یادِ خویشتنم در ضمیر میآید
ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم
و گر مقابله بینم که تیر میآید
باری پسر گفت: آن چنان که در آدابِ درس من نظری میفرمایی در آدابِ نفسم نیز تأمّل فرمای، تا اگر در اخلاقِ من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همینماید، بر آنم اطْلاع فرمایی تا به تبدیلِ آن سعی کنم.
گفت: ای پسر! این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست، جز هنر نمیبینم.
چشمِ بداندیش که برکنده باد
عیب نماید، هنرش در نظر
ور هنری داری و هفتاد عیب
دوست نبیند به جز آن یک هنر
📗 گلستان_ صفحه ۱۴۱ تا ۱۴۳
✍سعدی (تدوین و تنظیم و مقدمه از اسمعیل شاهرودی (بیدار)_الهیه شمیران اردیبهشت ماه ۱۳۷۳ شمسی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی _2
💬 لیلی و مجنون
✍ حکیم نظامی گنجوی
🎙 دکتر رشید کاکاوند
📦 حجم : 3,3MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
تا میرود آن نگار* ما میرانیم
پیمانه چو پر شود فرو گردانیم
چون بگذرد این سر که درین آب* و گِلَست*
در صبح وصال* دولتش خندانیم
✍ مولانا_رباعی ۱۲۰۳
*نگار: اشاره به حقیقت محبوب.
*آب و گل; کنایه از عالم جسمانی و جهان مادی است.
*صبح وصال: تصویر زیبایی از پایان تاریکیِ جدایی و طلوع روشناییِ دیدار است؛ گویی آنچه در این جهان با انتظار و اشتیاق سپری میشود، در لحظه وصال به شادی و آرامش بدل خواهد شد.
_تا زمانی که آن نگارِ محبوب، یعنی معشوق حقیقی، راه میپیماید و جلوهگر است، ما نیز در پی او روانیم و جام عشق را مینوشیم. چون پیمانه به نهایت خود برسد، آن را فرو میگردانیم؛ یعنی هنگامی که فرصت این تجربه به پایان رسد و جام عمر یا سلوک لبریز شود، نوبت به دگرگونی و گذر از این مرحله میرسد.
_ چون از این جهان جسمانی و محدود بگذریم، در سپیدهدم وصال محبوب، شادمان خواهیم بود.
مولانا از حرکت پیوسته انسان در مسیر عشق و از گذرا بودن زندگی سخن میگوید. در این نگاه، زندگی فرصتی برای نوشیدن از جام عشق و همراهی با محبوب است؛ اما مقصد نهایی، رهایی از محدودیتهای عالم جسمانی و رسیدن به وصال حقیقت است.
_اگر زندگی را راهی برای رسیدن به محبوب بدانیم، پایان این راه نه لزوماً مایه اندوه، بلکه میتواند آغاز شادیِ وصال باشد؛ زیرا عاشق در امید دیدار زندگی میکند، نه در ترس از پایان راه.]
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬ضرورت و اهمیت
تفکر انتقادی
🎙دکتر عبدالحمید ضیایی
📽 لینک یوتیوب 👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه عقل جزوی تا به گور بیش نبیند. در باقی، مقلّدِ اولیا و انبیاست
(۳۳۳۲) سبز گردی تازه گردی در نوی
گر تو خاک اسبِ* جبریلی* شوی
اگر تو خاک پای اسب جبرئیل بشوی، سرسبز و باطراوت می شوی.( اگر در برابر اولیاء فروتن باشی به شکوفایی میرسی.)
*جبرئیل: نماد اولیاء و پیامبران
* خاک پا: فروتنی
(۳۳۳۳) سبزه جان بخش* کان را سامری
کرد در گوساله تا شد گوهری*
سامری خاک پای جبرئیل را در پیکر مجسمه طلا ریخت و گوساله صاحب حیات شد.
*سبزه جان بخش: خاکی که سامری از زیر سم اسب جبرئیل گرفته بود و خاصیتی حیات بخش داشت.
*گوهری: کنایه از صاحب حیات شدن آن گوساله است.
(۳۳۳۴) جان گرفت و بانگ زد زان سبزه او
آنچنان بانگی که شد فتنه عدو*
گوساله جان گرفت و براثر آن سبزه حیات بخش چنان بانگی زدکه دشمن را برانگیخت.
*فتنه عدو: برانگیختن دشمن
(۳۳۳۵) گر امین* آیید سوی اهل راز*
وا رهید* از سَرکُلَه* مانندِ باز
اگر با اعتماد و شایستگی به نزد واصلان بیایید، مانند حجابی که بر سرباز قرار میدهند و هنگام پرواز از سر باز بر میدارند،حجاب ها از بین خواهند رفت.
* امین: امانت دار
* اهل راز: واصلان راز دان
* وا رهید: رها شوید.
* سرکله: آنچه بر سر باز میکشند تا مانع پروازش شوند
* باز: پرندهای که میتواند از بند رها شود و آزادانه پرواز کند
(۳۳۳۶) سَرکلاهِ چشم بند گوش بند
که ازو بازست مسکین و نَژَند*
حجابی که چشم و گوش باز را می بندد باعث درماندگی و افسردگی باز میشود.
* نژند: افسرده _ غمگین
(۳۳۲۷) زان كُلَه مر چشمِ بازان را سَدست
که همه مَیلَش سوی جنس خودست
آن سر کلاه مانع دیدن باز میشود بازی که با همه وجود به همجنس خود تمایل دارد.
(۳۳۳۸)چون بُرید از جنس، با شَه گشت یار
بر گُشایَد چشمِ او را بازدار*
وقتی باز از همنوع خود بُرید و با شاه همدم و مأنوس شد، سرپوش باز را از سرش بر میدارند و چشمانش را می گشاید. ( وقتی سالک با حقیقت انس گرفت و حجابها از بین رفت دیگر وابسته به دنیا نمیشود.)
*بازدار: مراقب باز
(۳۳۳۹) راند دیوان را حق از مِرصادِ* خویش
عقل جُزوی را از استبداد* خویش
خداوند شیاطین( عقل جزئی) را از کمینگاه خود راند و عقل جزئی را از خودکامگی دور کرد.
*مرصاد:کمینگاه.
*استبداد: خود رای بودن، خودسری و خودکامگی.
(۳۳۴۰)که سَری* کم کن نهیی تو مستبِد
بلك شاگردِ دلی و مستعد
سروری کمتر کن، تو خودرای و مستقل نیستی، بلکه شاگرد دلی و استعداد کسب معارف از او را داری.
* سری: سروری، ریاست.
(۳۳۴۱) رَو برِ دل، رَو که تو جزوِ دلی
هین که بنده پادشاهِ عادلی
عقل جزئی* برو نزد دل، برو که تو جزئی از دل هستی، بهوش باش که تو بنده پادشاهی دادگری.
*عقل جزئی مرتبه نازلی از دل است
(۳۳۴۲) بندگی او بِه از سلطانی ست
که اَنَا* خَيرُ* دمِ شیطانی ست
. بندگی و فروتنی در برابر حق، از پادشاهی و بزرگیای که با غرور و خودبرتربینی همراه باشد، ارزشمندتر است؛ زیرا ادعای برتری و «من بهترم» گفتن، همان خصلتی است که ابلیس را به سرکشی کشاند.
*انا: من
*خیر: بهتر، خوب
(۳۳۴۳) فرق بین و برگُزین تو ای حَبیس
بندگیِ آدم از کِبِر بَلیس*
ای زندانی و اسیر دنیا فرق بین بندگی آدم و تکبر شیطان را بازشناس و آنگاه مشرب بندگی و خاکساری آدم را انتخاب کن.
*بلیس: شیطان
(۳۳۴۴) گفت آنکه هست خورشید رَه،او
حرف طُوبی* هر که ذَلَّت نَفسُهُ
خورشید طریق الهی( پیامبر ص) فرموده است. خوشا به حال کسی که نفسش خوار شود.
(۳۳۴۵) سایه طُوبی ببین و خوش بخسپ
سَر بِنه در سایه بی سَرکَش بخسپ
سایه درخت طوبی را ببین و در زیر آن راحت بخواب. سر در سایه درخت طوبی قرار یده و بی آنکه سرکشی و تکبر کنی بخواب.
(۳۳۴۶)ظِلِ* ذَلَّت نَفسُهُ خوش مَضجَعی* ست
مستعد أن صفا را مَهجَعی* ست
سایه خاکساری و انکار نفس، خوابگاه خوبی است، برای کسی که لایق و مستعد آن صفاست، خوابگاهی خوب و خوش است. ( اگر در سایه عنایت و هدایت خاکساران راه حق قرار بگیری مسلماً جایگاه خوب و خوشی را برگزیده ای.)
*ظل: سایه
*مضجعی: خوابگاه
*مَهجعی: خوابگاه
(۳۳۴۷) گر ازین سایه رَوی سوی مَنی
زود طاغی گردی و رَه گُم کنی
اگر از سایه فروتنی به سوی خودبینی بروی، زود طغیانگر می شوی و راه هدایت را گم میکنی.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
بیان آنکه يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر خدا و رسولش پیشی مگیرید.
چون نبی نیستی ز اُمت باش
چون که سلطان نه یی رعیت باش
اگر از پیامبران نیستی از پیروان آنان باش، اگر در مقام پادشاهی نیستی بنده باش.
(بیت اصلی:
مرد همّت، نَه مرد تهمت باش
چون پیمبر نِه یی، ز امت باش
سنایی)
(۳۳۴۸) پس برو خاموش باش از انقیاد*
زير ظِلّ امرِ شیخ* و اوستاد
پس برو سکوت کن و فرمانبردار باش، زیر سایه امر شیخ و استاد بروی و از وی اطاعت کن.
*انقیاد: فرمانبرداری.
(۳۳۴۹) ورنه گرچه مستعدّ و قابلی
مسخ گردی تو از لافِ کاملی
اگرچه تو استعداد و شایستگی رسیدن به کمال را داشته باشی، اگر ادعای کمال کنی و خود را بینیاز از آموختن بدانی، همین خودبینی میتواند تو را از مسیر رشد منحرف کند و حقیقت وجودت را تباه سازد.
(۳۳۵۰) هم از استعداد وامانی* اگر
سرکشی* از استاد راز و باخبر
اگر از استادِ آگاه به اسرار سرپیچی کنی و خودسرانه راه بروی، حتی استعداد و شایستگیای را هم که برای رشد و کمال داری، از دست میدهی و از آن بیبهره میمانی.
*وامانی: محروم شوی
*سرکشی:نافرمانی کنی
(۳۳۵۱)صبر کن در موزه دوزی* تو هنوز
ور بوی بی صبر، گردی پاره دوز
تو هنوز در فراگیری حرفه چکمه دوزی صبر کنی، اگر بی صبری کنی به جای چکمه دوز، پینه دوز می شوی.
* موزه دوزی: چکمه دوزی
(۳۳۵۲) کهنه دُوزان گر بُدیشان صبر و حلم
جمله نَو دوزان شدندی هم به علم
اگر پینه دوزان در فراگرفتن فن کفشدوزی صبر و شکیبایی می داشتند، همه آنان با مهارت و آگاهی کفشهای نو می دوختند.( هر کس برای رشد و کمال نیازمند استاد است وگرنه به جای خوبی نمی رسد.)
(۳۳۵۳) پس بکوشی و به آخِر از کَلال*
هم تو گوئی خویش کِالعقلُ عِقال*
تو بسیار تلاش میکنی و عاقبت درمانده و خسته شده می گویی که عقل(جزئی) مانند زانو بند شتر زانوبند است و مانع حرکت به سمت کمال میشود.
*کلال: خستگی درماندگی
*عِقال: زانوبند شتر
(۳۳۵۴) همچو آن مردِ مُفَلسِف روز مرگ
عقل را می دید بس بی بال و برگ
مانند آن مرد فیلسوف(اشاره به فخر رازی) که هنگام مرگ، عقل را بسیار بی ارزش و بی شاخ و برگ میدید.
(۳۳۵۵) بی غرض می کرد آن دم اعتراف
کز ذکاوت راندیم اسب از گزاف
بی هیچ شائبهای لحظه مرگ اعتراف کرد که ما با این عقل جزئی در میدان قیل و قال راندیم .
(۳۳۵۶)از غروری سَر کشیدیم از رجال
آشنا* کردیم در بحر خیال
ما براثر غرور و تکبر از مردان الهی سرپیچی کردیم و در دریای خیالبافی به شنا پرداختیم.
*آشنا: شنا
(۳۳۵۷) آشنا هیچست اندر بحر روح
نیست اینجا چاره جز کشتی نوح
با عقل جزئی شنا در دریای حقیقت (اسرار عالم معنا)کاری بیهوده است، پس چاره ای نیست جز سوار شدن در کشتی نوح کشتی.
(۳۳۵۸) این چنین فرمود آن شاه رُسُل
که مَنم کشتی درین دریای کُل
آن پادشاه رسولان الهی حضرت محمد ص چنین فرمود: منم کشتی نجات در دریای کُل (جهان هستی).
(۳۳۵۹) یا کسی کو در بصیرت های من
شد خلیفه راستی بر جای من
آن شخصی است که بینش و معرفت باطنی مرا به دست آورد و حقیقتا جانشین من باشد.
(۳۳۶۰) کشتی نوحیم در دریا که تا
رُو نگردانی از کشتی ای فَتی
در این دریا ما به منزله کشتی نوحیم، ای جوانمرد مبادا از این کشتی رو برگردانی.
(۳۳۶۱) همچو کَنعان سوی هر کوهی مرو
از نُبی* لا عاصِم اليَومَ شنو
مانند کنعان (پسر) (نوح) به هر کوهی پناه مبر، از قرآن کریم این آیه را بشنو «امروز نگهدارنده ای نیست.»
*نبی: قرآن کریم
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
⏮جلسه پیشین 👈 اینجا
فایل صوتی_69
📗برادران کارامازوف
✍فئودور داستایوفسکی
ترجمه پرویز شهدی
💬 کتاب هشتم، فصل هشتم_ شور و شیدایی
🎙 آرمان سلطانزاده
حجم : 18,8MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
آیه ۱۰۴ سوره انبیا
يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ ۚ كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ ۚ وَعْدًا عَلَيْنَا ۚ إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ(۱۰۴)
104 )The Day that We roll up The heavens like a scroll Rolled up for books (completed); Even as We produced The first Creation, so Shall We produce A new one: a promise We have undertaken: Truly shall We fulfil it.
روزی که آسمانها را مانند طومار در هم پیچیم و به حال اول که آفریدیم بازگردانیم. این وعده ماست که البته انجام خواهیم داد( ۱۰۴)
[] آیه شگفتی است در بیان پایان کار عالم، با کلماتی استوار و ترکیبی شکوهمند که جز آفریدگار کسی نمی تواند خالق آن باشد. زیبایی و قدرت کلام بر درستی آن گواهی میدهد. آری، روزی خواهد آمد که خداوند آسمانها را مانند طومار در هم می پیچد و همه آفرینش را به آغاز بر میگرداند و در پایان به زیبایی و اقتدار تمام می فرماید که ما این کار را حتما انجام میدهیم. هیچ کس جز خدا نمی داند که در آغاز چه بوده است و در پایان چه خواهد بود اما چنین بر می آید که کار خلقت مانند دایره ای مدام دور میزند و همه چیز نو میشود و همه شِکوه ها و شکایتها و اوهام و خیالات و ابهاماتی که آدمیان دارند همه پاسخ داده می شود:
حکایتهای هجران در کتاب سینه بنوشتم
دم از «نطوى السما» میزد، حکایت مختصر کردم
( الهی قمشه ای)
و چنان که بعد از زمستان باز بهار می شود و پس از شب روز می آید و پس از جمعه باز جمعه ای دیگر، کل عالم نیز چرخشی دارد و در هر دوری خداوند آفریش را تجدید میکند و باز اطوار تازه ای از جمال و کمال خود را بر صحنه عالم ظاهر می سازد. بنابراین در جهان جای هیچ نومیدی نیست. زیرا همه چیز تجدید خواهد شد. اگر بهشت را گم کرده ایم باز خواهیم یافت. اگر فرشتگان را نمی بینیم اگر دلمان برای پروردگارمان تنگ شده است ناگهان روزگار چرخی می خورد و همه آرزوها برآورده می شود و همه عاشقان به همه معشوقان می رسند و آنچه حافظ گفت:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
بر پرده عالم ظاهر میگردد و مجلسی می آرایند که در آن به زبان هاتف:
چاکران ایستاده صف در صف
باده خواران نشسته دوش به دوش
پیر در صدر و میکشان گِردش
پاره ای مست و پاره ای مدهوش
سینه بی کینه و درون خالی
دل پر از گفتگوی و لب خاموش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوی دو کون در آغوش
[] عبارت «وعداً علينا» در آیه حکایت از آن دارد که این بازگشت، وعده است و وعید و تهدید نیست بلکه خداوند بر عهده خود گذاشته است که این بازگشت را انجام دهد و این کرامت را در حق بندگان به جای آورد
از رحمت آمدند و به رحمت روند خلق
من رحمةِِ بدا و إلى رحمةِِ يعود
(سعدي)
[] نظامی در مخزن الاسرار در سودای آن است که همین امروز خداوند آسمانها و ستارگان را در هم پیچد و ماه را بر زمین بکوبد و زُحل را بر زهره زند و به همه نشان دهد.
که غیر او حقیقتی نیست. برای عارفان همین امروز «يوم نطوى السماء» است:
پرده برانداز و برون آی فرد
گرمنم آن پرده، به هم در نورد
نسخ کن این آیت ایام را
مسخ کن این صورت اجرام را
دانه کن این عقد شب افروز را
پر بشکن مرغ شب و روز را
کرسی شش گوشه به هم در شکن
منیر نُه پایه به هم در فکن
*حقّة مه بر گِل این مهره زن
سنگ زحل بر قدح زهره زن*
صفر کن این برج از طوق هلال
باز کن این پرده ز مشتی خیال
تا به تو اقرار خدایی دهند
بر عدم خویش گوایی دهند
*[بیت تصویری از حرکت و اثرگذاری اجرام آسمانی بر جهان زمینی میسازد؛ گویی ماه بر گِل مهره میزند و سنگ زحل بر جام زهره فرود میآورد. این تصویر میتواند تداعیکنندهٔ دگرگونی، گردش روزگار و اثر نیروهای آسمانی بر سرنوشت انسان باشد.]
📗 ۳۶۵ روز در صحبت قرآن
صفحه ۴۸۲ و ۴۸۳
✍ دکتر حسین الهیقمشهای
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
میدان اول: مقام توبه
میدان اول مقام توبه است و توبه بازگشتن است بخدای. قوله تعالی: «توبوا الی اللّه توبة نصوحا»بدانکه علم زندگانیست، و حکمت آینه، و خرسندی حصار، و امید شفیع، ذکر دارو، و توبه تریاق. توبه نشان راهست و سالار بار و کلید گنج و شفیع وصال و میانجی بزرگ و شرط قبول و سر همه شادی.و ارکان توبه سه چیزست: پشیمانی در دل، و عذر بر زبان، و بریدن از بدی و بدان.
اقسام توبه سه است: توبهٔ مطیع، و توبهٔ عاصی، و توبهٔ عارف.توبهٔ مطیع از بسیار دیدن طاعت، و توبهٔ عاصی از اندک دیدن معصیت، و توبهٔ عارف از نسیان منت.و بسیار دیدن طاعت را سه نشانست: یکی خود را به کردار خود ناجی دیدن، دیگر مقصران را بچشم خاری نگریستن، سیم عیب کردار خود باز ناجستن؛ و اندک دیدن معصیت را سه نشانست: یکی خود را مستحق آمرزش دیدن، دیگر بر اضرار آرام گرفتن، سیم، با بدان الفت داشتن؛ و نسیان منت را سه نشانست: چشم احتقار از خود برگرفتن، و حال خود را قیمت نهادن، و از شادی آشنایی فرو استادن.
[ شرح روان
میدان به معنای مرحله و منزل سلوک عرفانی است؛ یعنی مرتبهای که سالک باید در آن قدم بگذارد و در عمل و درون خود به حقیقتی دست یابد.
میدان اول: مقام توبه است
سه نوع توبه از دیدگاه خواجه عبدالله انصاری در کتاب صد میدان وجود دارد:
1_ توبهٔ مطیع: بازگشت از اینکه انسان طاعت و عبادت خود را بسیار ببیند و به آن مغرور شود.
2_ توبهٔ عاصی: بازگشت از اینکه انسان گناه خود را کوچک و ناچیز بشمارد.
3_ توبهٔ عارف: بازگشت از غفلت و فراموشیِ نعمت و احسان خداوند؛ یعنی غافلشدن از منّت حق بر خویش.
خواجه عبدالله انصاری، توبه را نخستین منزل سلوک میداند.
توبه در نگاه خواجه عبدالله، تنها پشیمانی از گناه نیست؛ بلکه بیدارشدن از غفلت و بازگشت از مسیری است که انسان را از حقیقت دور کرده است.
سالک در آغاز راه باید به خویشتن بازگردد، خطاهای خود را ببیند و به ناتوانی خویش در شناخت حق اعتراف کند. تا وقتی انسان خود را بینیاز از اصلاح بداند، راه دگرگونی بر او گشوده نمیشود.
توبه یعنی انسان از غفلت به آگاهی، از خودبینی به فروتنی و از پراکندگی به سوی خداوند بازگردد.
پیام میدان اول: راه حقیقت از دیدن عیب دیگران آغاز نمیشود؛ از دیدن خویشتن آغاز میشود.
مطیع باید از خودبینی در عبادت، عاصی از کوچکشمردن گناه، و عارف از غفلت نسبت به لطف و احسان حق توبه کند.]
📗 کتاب صد میدان_ میدان اول
✍ خواجه عبدالله انصاری
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
فهمیدم فاطمه از آغاز سفر، تصمیم خود را گرفته بوده برای قطع همیشگی رابطه اش با ما و حتی درباره ی ماندن در ماردین هم به صفیّه دروغ گفته! پس یعنی عمادالدین را برای همیشه ترک کرده؟ پسرکم! خداوند، تو را حفظ کندا
به دمشق رسیدیم. جماعتی بر دروازه ی شهر، به استقبال دویدند و هر کدام، خانه اش را به بهترین شکل و صف میکرد مگر بتواند به ما اجاره اش دهد. با یکی از ایشان بر سَرِ یک خانه ی سه اتاقه توافق کردیم تا سودکین هم دیگر تنها نباشد. سودکین اما چند ماه بعد، ازدواج خواهد کرد و با همسر خود به خانه ای دیگر خواهد رفت.
بالاخره به خانه رسیدیم. پسران، بسیار خسته بودند. ما نیز. خانه ای بود سنگی و بی باغچه. طولی نکشید که صفیه، گلدانهایی از بازار خرید و چند نهال که در گوشه و کنارِ حیاط بکارد. سودکین هم کیسه ای گچ آورد و شکاف ها و درزها را گرفت و مختصری سفیدکاری کرد. همه چیز مرتّب شد. سودکین، در اتاقی می ماند که ابزارهای کتابت من در آن بود. میهمانان را در سرسرا می پذیرفتیم و در گوشه ای از خانه هم مطبخی فراهم کردیم.
هنوز، چند هفته ای از آمدنم نگذشته بود که قاضی القضات، زکی بن زکی در گوشه ای بزرگ از خانقاه سیساط، مرا به کار گرفت و روزانه سی دِرهَم برایم تعیین کرد. این مبلغ، از نیاز من بیشتر بود و از خواست او کم تر! مرا به مجلس مَلِکِ معظم عیسی برد که خبر رسیدنم را پیشتر به او داده بودند. وقتی وارد شدم، ملک معظم، پیش پایم برخاست و سپس، دستش را بوسید و در دست من نهاد.
_خوش آمدی شیخ ما! خوش آمدی! خوش آمدی!
بعدها دیدم، بسیار کسان دیگر را هم به همین شیوه خوش آمد میگوید؛ نمی دانستم آیا می داند پدرش در قاهره با من چه کرده یا حافظه اش گنجایش تعداد تمام زندانیان پدر را ندارد؟ و حال دیگر این افکار چه سود دارند؟ وقتی تمام دنیا در سینه ی تو باشد، تفاوت میان خانه و زندان چیست؟ من از ملک معظم، ترسی نداشتم. دمشق، مجال اختلاف نظر و تنوع راه و روش بود. در هر محلهای برای هر مذهبی، مدرسه ای ساخته بودند. خود نیز هر وقت در مساله ای ابهام داشتم به همه ی مدارس سر میزدم. شافعیها در مدرسه ی اتابکی، حنفیها در مدرسه ی بلخي، مالكیها در مسجد جامع بزرگ و حنبلیها در مدرسه ی عُمَری. علاوه بر اینها، در خانقاههای کوچک، دروس هفتگی داشتم و البته مجالس ذکری در مناطق دورتر.
سودکین، با دختر یتیمی ازدواج کرد که پدرش جاروکش مسجد بود. پدرش را دیده بود که پس از نماز عشاء و پراکنده شدن مردم، در محراب ایستاده است و گریه می کنند کنجکاو شده بود و رفته بود که بپرسد و دلداری دهد. مرد، از کهنسالی خود، گلایه کرده بود و این که نگران دختری است که در خانه دارد. سودکین، بلافاصله او را خواستگاری کرده و مرد هم جواب مثبت داده بود. خودم ایشان را عقد کردم و دویست در هم به عنوان مهریه دادم از اضافات درهم هایی که ابنزکی هر ماه می داد. دویست در هم دیگر هم به صفیه دادم تا به بازار برود و برای عروس، لباس و لوازم آراستن و عطر بخرد. صد دِرهم هم به صدرالدین جوان، تا فرش و ظرف و ظروف برای خانه ی آن دو بگیرد. و بالاخره، سودکین را در یک شب پرستاره، از خانقاه به خطبه ی دامادی فرستادیم و برایش آرزوی خوش بختی کردیم. دراویش، پیش پای او رقصیدند و هر کدام هدیه ای دادند و چند متلکِ شیطنت بار هم نثارش کردند که با دلِ خوش برود.
پس از رفتن سودکین، اتاق وی در خانه زیاد خالی نماند. چند هفته از ازدواجش نگذشته بود که اوحد الدین کرمانی از ملطیه آمد همراه مرید خود ایوب مَقری. شادانه استقبالشان کردم و یاد روزهایی افتادم که در ملطیه با هم گذرانده بودیم. از اوضاع شهر پرسیدم و کرمانی با همان فروتنی بسیار و صمیمیت فراوان گفت:
_آب کم است و خشکسالی شده!
_واقعا چرا؟!
_برکت از میان رفته و خیری نیست!
_پناه بر خدا! چه شده مرد؟!
_ قحط و غلا، درد و بلا ... همه و همه به خاطر این که...
_به خاطر این که چه؟ جان به لبم کردی بگو!
_به خاطر این که شیخ اکبر از آن شهر رفته است.
_رانَش را نیشگون گرفتم که فریادش برآمد. خندیدم. بسیار خندیدم...
_ ای خدا خیرت دهد مرد!
اوحدالدین هم خندید و گفت:
_ من و ایوب، اجاره میخواهیم در دمشق، پیش تو بمانیم!
_ با کمال میل!
📗 گاه ناچیزی مرگ_درباره زندگی محیالدّینعربی_ ص ۴۶۶ تا ۴۶۸
✍ محمد حسین عَلوان_ ترجمه امیر حسین عبدالّهیاری
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 اینگونه باید فردوسی را شناخت
🎙استاد دکتر شفیعی کدکنی
📦 حجم :11,9MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
چطور در هر زبانی به بله میرسید؟
های، هاو، دا، یا، سی، اوویی، مردم سراسر دنیا بله را به شکلهای بسیار متفاوتی میگویند. اما آیا این بدان معنی است که استراتژی های متقاعد سازیِ که استفاده میکنیم باید با توجه به پیشینه فرهنگی دریافت کننده پیام متفاوت باشند؟ با یک استراتژی برای همه رویکردها بدون توجه به کشور زادگاه آن شخص به طور برابر کارآمد است؟ اگرچه اصول اساسی تأثیر اجتماعی و بسیاری از استراتژی هایی که بحث میکنیم در این کتاب، در تمام فرهنگها متقاعد کننده های قدرتمندی هستند. تحقیقات اخیر بیان میکند که تفاوت های دقیق و ظریف در چگونگی استفاده از تاکتیکها و پیامهایتان بر اساس پیشینه فرهنگی شخصی که سعی میکنید متقاعدش کنید وجود دارند. به طور، خلاصه این تفاوتها ناشی از تفاوت در هنجارهای فرهنگی و سنتهای جوامع مختلف میباشند که مردم جوامع مختلف را هدایت میکنند به سمت دادن اهمیت بیشتر به برخی از جوانب یک پیام متقاعد کننده نسبت به دیگران. این یعنی سازمانهای موفق که به دنبال تبادل روشها سیاستها و ساختارهای سازمانی از یک موقعیت فرهنگی به موقعیتی دیگر میباشند باید توجه دقیقی به این داشته باشند که چگونه تأثیر اجتماعی در دو فرهنگ متفاوت است یا ممکن است یک دستگاه روغن کاری شده به خوبی در یک جامعه کار کند اما در جامعه دیگر تبدیل به یک ماشین غیر کارآمد شود.
محققان تأثیر اجتماعی بیشتر توجهشان را بر این متمرکز کردند که چگونه یک بعد خاص، شناخته شده تحت عنوان فردگرایی، جمع گرایی بر فرایند متقاعد سازی تأثیر میگذارد به طور خلاصه، فردگرایی، جهت یابیِ است که بیشترین اولویت را به ترجیحات و حقوق فرد میدهد. جمع گرایی به عبارت دیگر، جهت گیریِ است که بیشترین اولویت را به ترجیحات و حقوق گروه نسبت می دهد. اگرچه این یک ساده سازی بیش از حد است، ممکن است شخصی بگوید که در فرهنگهای فردگرا، همه چیز بیشتر در مورد "من" است در حالی که در فرهنگ های جمع گرا بیشتر در مورد "ما" است. مردم کشورهایی مثل ایالت متحده، انگلستان و سایرین در اروپای غربی تمایل به فردگرا بودن دارند. در مقایسه بسیاری از کشورهای جهان از جمله آنهایی که اکنون در مناطق رو به رشد برای شرکتهای تجاری بین المللی هستند، در آسیا، آمریکای جنوبی، آفریقا و اروپای شرقی جمع گرا هستند.
محققان، سنگ پیلهان و شارون شاویت شروع کردند به بررسی معانی ضمنی این جهت گیریهای فرهنگی متفاوت در متقاعد سازی در یک بافت بازاریابی.
پیش بینی آنها این بود که در فرهنگهای جمع گرا، تبلیغاتی که تمرکز مصرف کننده ها را بر منافع محصول برای اعضای یک گروه (مثلاً دوستان، خانواده یا همکاران) معطوف میکنند، متقاعد کننده تر از تبلیغاتی اند که تمرکز مشتری ها را صرفاََ به منافع محصول برای خود شخص مصرف کننده معطوف می سازند. آنها همچنین فکر کردند که این به طور خاصی برای محصولاتی که به طور رایج با دیگران تقسیم میشوند مثل تهویه با خمیر دندان محتمل است.
هان و شاویت ابتدا به دنبال مدرک برای حمایت از ایده هایشان بودند. آنها دو مجله در ایالت متحده و دو مجله در کره جنوبی را انتخاب کردند که مطمئن شوند مجلات دو کشور را بر اساس محبوبیت کلی و ژانرشان هماهنگ کرده اند. سپس آنها به طور تصادفی تبلیغاتی از آن مجلات را انتخاب کردند و به گویندگان محلی و دوزبانه آموزش داده بودند تا آن آگهی های تبلیغاتی را بر اساس میزانی که بر سود محصول برای خود خواننده یا سود محصول برای گروهی از خواننده ها تأکید کرده اند ارزیابی کنند. محققان دریافتند آگهی های تبلیغاتی ایالت متحده در واقع بیشتر از آگهیهای کره جنوبی بر منافع محصول برای فرد تاکید داشتند تا گروه. خصوصاً برای محصولاتی که با دیگران مشترکاند. در حالی که آگهی های ایالت متحده تمایل به جذب بیشتر به فردگرایی خواننده داشت. (مثلاً هنر منحصر به فرد بودن) انگیزه برای پیشرفت خود (مثلاً تو، فقط بهترم) و اهداف شخصی (مثلاً با این چهره جدید برای نقش جدیدم آماده ام). آگهی های تبلیغاتی کره جنوبی تمایل به جذب حس مسئولیت خواننده به گروه را دارند (مثلاً " روش مهیج تر برای تامین خانواده تان)، انگیزه برای بالا بردن گروه (مثلاً رویای رفاه برای همه ما)، و توجه به عقاید گروه (مثلاً " خانواده ما با انتخاب وسایل خانه موافق اند).
📗بله! ۵۰ روش علمی برای متقاعد کردن
صفحه ۱۸۵ تا ۱۸۷
✍ نووا گلدستین استیو مارتین_رابرت بیسیالدینی_ترجمه حامد قلیزاده فرد
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟
در این سراب فنا چشمهٔ حیات منم؟
وگر به خشم روی صدهزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی؟
که نقشبند سراپردهٔ رضات منم؟
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی؟
مرو به خشک که دریای با صَفات منم؟
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو؟
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم؟
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟
که آتش و تبش و گرمی هوات منم؟
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند؟
که گم کنی که سرِ چشمهء صِفات منم؟
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد؟ خلّاق بیجهات منم
اگر چراغدلی، دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی، دان که کدخدات منم
✍ مولانا_ غزل شمارهٔ ۱۷۲۵ دیوان شمس
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
🔊فایل صوتی _78
💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ شرح و تفسیر تعظیم ساحران مرموسی علیه السلام را که چه فرمایی_ از بیت 1615
✍ مولانا جلالالدین بلخی
🎙دکتر عبدالکریم سروش
📦حجم: 113,5MB
📽لینک یوتیوب 👈 اینجا
🗓 سال2020
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
«سیر الی الله نهایت دارد، اما سیر فی الله نهایت ندارد.»
(سهروردی)
حرکت بهسوی خداوند، در این بیان، رسیدن به شناخت اوست؛ اما پس از معرفت، سیر در شناخت صفات، اسما و حکمت الهی پایانی ندارد.
📗 کتاب مقصد اقصی، در نقل و شرح دیدگاه سهروردی؛ بخش «سیر الی الله و سیر فی الله».
✍ نجمالدین رازی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
⏮جلسه پیشین 👈 اینجا
🔊فایل صوتی _ 136
💬 شرح حکایت پنجم، باب پنجم گلستان _ در عشق و جوانی_ عشق معلم به شاگرد
🎙 آرمد(علیرضا فولادی)
📽 ویدیو آپارات 👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
🔊 فایل صوتی _2
💬 لیلی و مجنون
✍ حکیم نظامی گنجوی
🎙 دکتر رشید کاکاوند
📦 حجم : 35,5MB
📽 لینک یوتیوب 👈اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
پرسیدند معنی این بیت:
ای برادر تو همان اندیشه ای
مابقی تو استخوان و ریشه ای
فرمود که تو به این معنی نظر کن که همان اندیشه اشارت به آن اندیشه مخصوص است و آن را به اندیشه عبارت کردیم جهت توسّع. اما في الحقيقة أن اندیشه نیست و اگر هست این جنس اندیشه نیست که مردم فهم کرده اند. ما را غرض این معنی بود از لفظ اندیشه، و اگر کسی این معنی را خواهد که نازل تر تأویل کند جهت فهم عوام، بگوید که اَلْإِنْسانُ حَيَوان ناطق( انسان جانوری سخنگو است). و نطق اندیشه باشد خواهی مضمر ( پوشیده) خواهی مُظهر (آشکار)، و غیر آن حیوان باشد. پس درست آمد که انسان عبارت از اندیشه است، باقی استخوان و ریشه است.
کلام همچون آفتاب است، همه آدمیان گرم و زنده از اویند، و دائماً آفتاب هست و موجود است و حاضر است و همه از او دائماً گرم اند، الّا آفتاب در نظر نمی آید و نمی دانند که از او زنده اند و گرماند(۱)، اما چون به واسطه لفظی و عبارتی - خواهی شُکر، خواهی شکایت، خواهی خیر، خواهی شرّ - گفته آید آفتاب در نظر آید. همچون که آفتاب فلکی که دائماً تابان است، اما در نظر نمی آید شعاعش تا بر دیواری نتابد، همچنان که تا واسطه حرف و صوت نباشد شعاع آفتاب سخن پیدا نشود، اگرچه دائماً هست. زیرا که آفتاب لطیف است و هو اللطیف(۲). کثافتی میباید تا به واسطه آن کثافت در نظر آید و ظاهر شود.(۳)
یکی گفت خدا، هیچ او را معنیی روی ننمود و خیره و افسرده ماند. چون که گفتند خدا چنین کرد و چنین فرمود و چنین نهی کرد گرم شد و دید. پس لطافت حق را اگرچه موجود بود و بر او میتافت نمیدید، تا واسطه امر و نهی و خلق و قدرت به وی شرح نکردند نتوانست دیدن. بعضی هستند که از ضعف طاقت انگبین ندارند تا به واسطه طعامی مثل زرد برنج(شله زرد) و حلوا و غیره توانند خوردن تا قوت گرفتن، تا به جایی رسد که عسل را بی واسطه می خورد. پس دانستیم که نطق آفتابی است لطیف، تابان، دائماً غیر منقطع، الّا تو محتاجی به واسطه ای کثیف تا شعاع آفتاب را می بینی و حظّ می ستانی، چون به جایی برسد که آن شعاع و لطافت را بی واسطه کثافت ببینی و به آن خو کنی. در تماشای آن گستاخ شوی و قوّت گیری. در عین آن دریای لطافت رنگهای عجب و تماشاهای عجب بینی. و چه عجب می آید که آن نطق دائماً در تو هست، اگر می گویی و اگر نمی گویی. و اگرچه در اندیشه ات نیز نطقی نیست آن لحظه، می گوییم نطق هست دائماً، همچنان که گفتند الْإِنْسانُ حَيَوانُ ناطِق، این حیوانیت در تو دائماً هست تا زنده ای. همچنان لازم می شود که نطق نیز با تو باشد دائماً، همچنان که آن جا خاییدن موجب ظهور حیوانیت است و شرط نیست، همچنان نطق را موجب گفتن و لاییدن(زیاد حرف زدن) است و شرط نیست. (۴)
۱_ مولانا در این بحث کلام و سخن را با اندیشه به یک معنی آورده است. کلام یا اندیشه همیشه با انسان هست، مانند آفتاب که همیشه در عالم هست و منبع گرمی و زندگی است. منتهی شعاع آفتاب گاهی بر دیوار می تابد و دیده می شود و گاهی چنین نیست. کلام هم گاهی در قالب حرف و صوت در می آید و گاهی نه، تا واسطه حرف و صوت نباشد شعاع آفتاب سخن پیدا نشود.
۲_ او (خداوند) لطیف است.
۳_ نور لطیف تا به دیوار نتابد دیده نمیشود. آفتاب سخن هم تا در حرف و صوت نیاید ظاهر نمیشود. کثافت: کدورت است در برابر لطافت. حرف و صوت از عالم کدورت و محسوسات است اما اندیشه لطیف برای ظهور و جلوه گری نیازمند آن کدورت است.
۴_ عبارت قدری پیچیده است. میگوید: انسان حیوانی است ناطق، به قول منطقیون حیوان جنس است و ناطق فصل، پس نه حیوانیت از انسان جدا شدنی است و نه نطق. حیوان و نبات هر دو جان دارند، اما حیوان جانوری است که می جود ( میخاید ) بر خلاف نبات که آلت خاییدن (دهان) ندارد. حالا خابیدن شرط حیوانیت نیست بلکه چیزی است که حیوانیت حیوان به وسیله آن ظاهر می شود. حیوان همیشه حیوان است اما تنها در مواقع مخصوصی میخاید. نطق هم برای انسان همیشه هست، لازمه انسانیت اوست، اما ظهور آن به وسیله گفتن و لاییدن است. انسان وقتی هم که خاموش است ناطق است.
📗گزیده فیهمافیه_ صفحه ۲۱۴ و ۲۱۶
✍ انتخاب و توضیح دکتر محمد علی موحد
نشر ماهی _ ۱۳۹۶
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊فایل صوتی
💬 چگونه میتوانیم با شناخت خود به کمال برسیم
🎙 دکتر ابراهیمی دینانی
📽 لینک یوتیوب 👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 گفتگو با علامه همائی درباره فردوسی
📦 حجم :46,4MB
📽 لینک یوتیوب👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان