5849
تفسیر ابیات از ابتدای دفتر اول (بیت به بیت) منابع شرح کلاله خاور، علامه جعفری، استعلامی . فایل صوتی ابیات مثنوی https://t.me/sharh_esoti . 👇👇👇 لینک دسترسی به ابتدای کانال . t.me/MolaviPoett/1
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه عمارت در ویرانی است و جمعیت در پراکندگی است و درستی در شکستگی است ....
(۲۳۴۱) آن یکی آمد، زمین را می شکافت
ابلهی فریاد کرد و بر نتافت
شخصی آمد و مشغول کندن زمین شد. يك آدم احمق همینکه دید او دارد زمین را شخم میزند نتوانست صبر
(۲۳۴۲) کین زمین را از چه ویران میکنی
می شکافی و پریشان می کنی؟
چرا این زمین را داری خراب میکنی؟ چرا میکنی و زیر و رویش می کنی ؟
(۲۳۴۳)گفت: ای ابله برو، بر من مَران*
تو عمارت از خرابی باز دان
شخصی که زمین را میکَند، گفت: ای احمق برو و با من مخالفت نکن، تو باید آبادانی را از ویرانی تشخیص بدهی.
*بر من مران: با من مخالفت نكن
(۲۳۴۴) کی شود گلزار و گندمزار، این
تا نگردد زشت و ویران این زمین؟
تا این زمین زشت و ویران نشود چگونه ممکن است که به گلستان و کشتزار تبدیل شود؟
(۲۳۴۵) کی شود بُستان و کشت و برگ و بَر
تا نگردد نظمِ او زیر و زَبَر؟
تا نظم زمین زیر و رو نشود، چطور ممکن است از آن، بوستان و مزرعه و برگ سبز و میوه به دست آید؟
(۲۳۲۶) تا بِنَشکافی به نشتر ریشِ چَغز*
کی شود نیکو و کی گردید نغز؟
تا که به زخم سربسته و چرکین نیشتر نزنی، چگونه آن دُمَل خوب میشود و بهبود پیدا میکند؟
*چغز: زخم سربسته و چرکین
(۲۳۴۷) تا نشوید خِلط هایت از دوا
کی رود شورش کجا آید شفا؟
تا وقتی که اخلاط فاسد بدنت با داروی مناسب پاك نشود و بهبود پیدا نکند ،چگونه اضطراب درونیات بر طرف میشود و شفا پیدا میکنی؟
(۲۳۴۸) پاره پاره کرده دَرزی جامه را
کس زند آن دَرزی علامه را؟
خیاط پارچه را پاره کرده و برش میدهد، آیا کسی آن
خیاط ماهر را می زند؟
(۲۳۴۹) که چرا این اطلسِ بگزیده را
بَر دَریدی؟ چه کنم بِدریده را؟
به او میگوید که چرا این پارچه گرانقیمت را پاره کردی؟ با این پارچه پاره شده چه کنم؟
(۲۳۵۰) هر بنای کهنه کآبادان کنند
نه که اول کهنه را ویران کنند؟
هر ساختمان کهنه را که بخواهند آباد کنند، مگر ابتدا آنرا ویران نمیکنند؟
(۲۳۵۱) همچنین نجّار و حدّاد و قصاب
هستشان پیش از عمارت ها خراب
همینطور در نجاری و آهنگری و قصابی هم اوّل خراب میکنند و بعد آبادان میکنند.
(۲۳۵۲) آن هَلیله* و آن بَلیله* کوفتن
زآن تلف گردند معموری تن
هلیله و بلیله را برای این میکوبند تا پس از انهدام و کوبیدن آن موجب سلامتی بدن شوند.
*هلیله: میوه درختی است نسبتاً بزرگ و بارشد سریع که بومی سرزمین هند است و میوه آن به شکل خوشه است و انواع آن عبارتند از: کابلی، زرد، سیاه. و خواص دارویی آن بسیار است.
*بلیله:درختی است که در جنگل های مرطوب هند می روید و میوه آن اندکی دراز و پوست آن زرد و نازکتر از هلیله است پوست آن خواص دارویی دارد و در تسکین سرفه و بیماری های چشمی و سردرد مصرف شود.
(۲۳۵۳) تا نکوبی گندم اندر آسیا
کی شود آراسته زآن، خوان ما؟
تا گندم را در آسیاب نکوبی، چگونه ممکن است سفره ما به وجود آن آراسته شود؟
(۲۳۵۴) آن تقاضا کرد آن نان نمك
که ز شَستت* وارهانم اى سَمَك*
مولانا به حکایت موسی و فرعون برای می گردد و از قول موسی به فرعون می گوید: ای ماهی، آن حق نان و نمك توست که باعث شده تو را از دام عقوبت الهی دور کنم.
*شست: قلاب ماهیگیری
*سَمَک: ماهی
(۲۳۵۵) گر پذیری پند موسی، وا رهی
از چنین شَستِ بدِ نامُنتَهی
اگر اندرز موسی را بشنوی از چنین دام بد و بی پایان خلاص خواهی شد.
(۲۳۵۶) بس که خود را کرده یی بنده هوا
کِرمکی را کرده یی تو اژدها
از بس خودت را اسیر هوی و هوس کرده ای، کرم کوچک نفس را به اژدها تبدیل کردهای.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۹ - در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیهالسلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود
عقل ضد شهوتست ای پهلوان
آنک شهوت میتند عقلش مخوان
وهم خوانش آنک شهوت را گداست
وهم قلب نقد زر عقلهاست
بیمحک پیدا نگردد وهم و عقل
هر دو را سوی محک کن زود نقل
این محک قرآن و حال انبیا
چون محک مر قلب را گوید بیا
تا ببینی خویش را ز آسیب من
که نهای اهل فراز و شیب من
عقل را گر ارهای سازد دو نیم
همچو زر باشد در آتش او بسیم
وهم مر فرعون عالمسوز را
عقل مر موسی به جان افروز را
رفت موسی بر طریق نیستی
گفت فرعونش بگو تو کیستی
گفت من عقلم رسول ذوالجلال
حجةاللهام امانم از ضلال
گفت نی خامش رها کن های هو
نسبت و نام قدیمت را بگو
گفت که نسبت مر از خاکدانش
نام اصلم کمترین بندگانش
بندهزادهٔ آن خداوند وحید
زاده از پشت جواری و عبید
نسبت اصلم ز خاک و آب و گل
آب و گل را داد یزدان جان و دل
مرجع این جسم خاکم هم به خاک
مرجع تو هم به خاک ای سهمناک
اصل ما و اصل جمله سرکشان
هست از خاکی و آن را صد نشان
که مدد از خاک میگیرد تنت
از غذایی خاک پیچد گردنت
چون رود جان میشود او باز خاک
اندر آن گور مخوف سهمناک
هم تو و هم ما و هم اشباه تو
خاک گردند و نماند جاه تو
گفت غیر این نسب نامیت هست
مر ترا آن نام خود اولیترست
بندهٔ فرعون و بندهٔ بندگانش
که ازو پرورد اول جسم و جانش
بندهٔ یاغی طاغی ظلوم
زین وطن بگریخته از فعل شوم
خونی و غداری و حقناشناس
هم برین اوصاف خود میکن قیاس
در غریبی خوار و درویش و خلق
که ندانستی سپاس ما و حق
گفت حاشا که بود با آن ملیک
در خداوندی کسی دیگر شریک
واحد اندر ملک او را یار نی
بندگانش را جز او سالار نی
نیست خلقش را دگر کس مالکی
شرکتش دعوی کند جز هالکی
نقش او کردست و نقاش من اوست
غیر اگر دعوی کند او ظلمجوست
تو نتانی ابروی من ساختن
چون توانی جان من بشناختن
بلک آن غدار و آن طاغی توی
که کنی با حق دعوی دوی
گر بکشتم من عوانی را به سهو
نه برای نفس کشتم نه به لهو
من زدم مشتی و ناگاه اوفتاد
آنک جانش خود نبد جانی بداد
من سگی کشتم تو مرسلزادگان
صدهزاران طفل بیجرم و زیان
کشتهای و خونشان در گردنت
تا چه آید بر تو زین خون خوردنت
کشتهای ذریت یعقوب را
بر امید قتل من مطلوب را
کوری تو حق مرا خود برگزید
سرنگون شد آنچ نفست میپزید
گفت اینها را بهل بیهیچ شک
این بود حق من و نان و نمک
که مرا پیش حشر خواری کنی
روز روشن بر دلم تاری کنی
گفت خواری قیامت صعبتر
گر نداری پاس من در خیر و شر
زخم کیکی را نمیتانی کشید
زخم ماری را تو چون خواهی چشید
ظاهرا کار تو ویران میکنم
لیک خاری را گلستان میکنم
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
در بیان آنکه وَهم، قلب عقل است و ستیزه اوست، بدو مانَد و او نیست....
(۲۳۱۱) گفت که نسبت مرا از خاکدانش
نام اصلم کمترینِ بندگانش
موسی گفت: اصل منمن به این جهان خاکی می رسد. و از خاک بوجود آمدم و نامم اصلی منِ کمترین بنده خداست.
(۲۳۱۲) بنده زاده آن خداوند وحید
زاده از پشتِ جَواری و عبيد
من فرزند یکی از بندگان خداوند یگانه و نَسَب من از كنيزان غلامان است ، زاده انها هستم.
(۲۳۱۳) نسبتِ اصلم ز خاك و آب و گِل
آب و گل را داد یزدان، جان و دل
نَسَب اصلی من خاك و آب و گل است و خداوند به این آب و گل، جان و روح بخشید.
(۲۳۱۴) مَرجعِ این جسم خاکم هم به خاك
مرجع تو هم به خاك، اى سهمناك
بازگشت جسم خاکی من به خاك است. و فرعون وحشت زا بازگشت تو نیز خاك است.
(۲۳۱۵) اصل ما و اصلِ جمله سَرکَشان
هست از خاکیّ و، آن را صد نشان
اصل صالحان و اصل گردنکشان همه از خاک است و برای خاکی بودن آن دلیل بیشمار است.
(۲۳۱۶)که مدد از خاک می گیرد تَنَت
از غذایِ خاک پیچد گردنت
یکی آنکه جسم تو از خاک قوت میگیرد و از غذاهای که در خاک میرویید گردنت به حرکت در میآید.
(۲۳۱۷)چون رود جان، می شود او باز خاك
اندر آن گور مخوف سهمناك
وقتی روح از جسم خارج میشود، جسم دوباره به خاک برمیگردد و وارد گوری ترسناک و وحشت آور می شود.
(۲۳۱۸) هم تو و هم ما و هم اَشباهِ تو
خاک گردند و نمانَد جاه تو ا
تو و ما و همه کسانی که مانند تو هستند همه به خاك تبدیل خواهیم شد و جاه و مقام تو باقی نمی ماند.
(۲۳۱۹) گفت: غیرِ این نَسَب نامیت هست
مر تو را آن نام، خود اَولی ترست
موسی گفت: غیر این نسب که گفتی نام دیگری هم داری که آن نام برای تو زیبندهتر است.
(۲۳۲۰) بنده فرعون و بنده بندگانش
که از و پَروَرد اول، جسم و جانش
خود تو بنده فرعون و بنده بندگان او هستی، که از فرعون جسم و روح تو پرورش پیدا کرده.
(۳۲۲۱) بنده یاغیِ طاغیِ ظَلوم
زین وطن بگریخت از فعلِ شُوم*
بنده طغیانگر و ظالم به دلیل قدر نشناس بودن از این سرزمین گریخته است.
*فعل شوم : کار ناپسند مثل قتل توسط موسی ع(آیه ۱۴ ،قصص)
(۲۳۲۲)خونی* و غدّآری و حق ناشناس
هم براین اوصاف، خود میکن قیاس
بنده قاتل و نمک نشناس و بیوفا، با این صفات زشت که گفتم خودت آن را مقایسه کن (بشناس).
*خونی: قاتل
*غداری: بیوفا
(۲۳۲۳) در غریبی خوار و درویش و خَلَق*
که ندانستی سپاسِ ما و حق
تو در عالم غریب، فقیر و ژنده پوشی شدی، چون حق نعمت الهی و ما را ادا نکرده و قدرشناسی نکردی.
خَلَق: ژنده پوشی
(۲۳۲۴) گفت: حاشا* که بُوَد با آن مَليك*
در خداوندی، کسی دیگر شريك
موسی گفت هرگز امکان ندارد که کسی در خداوندی با مالک حقیقی جهان شريك شود.
*حاشا: هرگز
*مَلیک: صاحب مُلک
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۹_در بیان آنکه وَهم، قلب عقل است و ستیزه اوست، بدو مانَد و او نیست، و قصه مجاوباتِ موسى عليه السّلام که صاحب عقل بود، با فرعون که صاحبِ وَهم بود
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بیان آنکه عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد، که وَلَوْ رُدُّ والعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ. صبح كاذب وفا ندارد
(۲۲۸۷) عقل میگفتش: حماقت با تُوَست
با حماقت عهد را آید شکست
عقل، به ماهی ناآگاه میگفت حماقت از خودِ توست. و حمایت موجب شکستن عهد و پیمان تو می شود.
(۲۲۸۸) عقل را باشد وفاي عهدها
تو نداری عقل، رو ای خَربَها
وفای به عهد کار عقل است تو که فاقد عقل هستی برو که ارزش تو به اندازه خر است.
(۲۲۸۹) عقل را یاد آید از پیمان خود
پرده نسیان بدرّاند خرد
عقل از عهد و پیمان خود یاد میکند و پرده فراموشی و غفلت را پاره می کند.
(۲۲۹۰) چونکه عقلت نیست، نسیان میر توست
دشمن و باطل كُن تدبیر توست
وقتی که عقل نداری فراموشی و غفلت امیر تو میشود و حکمرانی میکند که این غفلت دشمن تو و تدبیر و چاره اندیشی توست.
(۲۲۹۱) از کمی عقل پروانه خَسیس*
یاد نآرد ز آتش و سوز و حَسیس*
مثلاً پروانه حقیر از کمی عقل نه آتش و سوزش آن و صدای سوختن آتش را درک نمیکند.
* خَسیس: اینجا حقیر
* حَسیس: اینجا صدای جرقه های آتش
(۲۲۹۲) چونکه پرش سوخت، توبه می کند
آز و نسیانش بر آتش می زند
وقتی که پر پروانه در جوار آتش میسوزد، او توبه میکند اما فراموشی دوباره او را به آتش نزدیک میکند.
(۲۲۹۳) ضبط و درك و حافظی و یادداشت
عقل را باشد که عقل، آن را فراشت
قوه خیال و درک و حافظه و یادآوری از افعال عقل است و عقل همه آنها را سامان میدهد و به حد کمال می رساند.
(۲۲۹۴) چونکه گوهر نیست، تابش چون بود؟
چون مُذکر نیست اِیابش* چون بود؟
م وقتی جواهری در میان نباشد چگونه درخشش جواهر وجود داشته باشد؟ وجود جواهر است. وقتی که یاد آورنده ای نباشد چگونه میتوان از راه اشتباه برگشت.
ایاب: باز گشت.
(۲۲۹۶) این تمنّی هم ز بی عقلی اوست
که نبیندکان حماقت را چه خوست
این آرزوی بازگشت که ناگهان در دل احمق بوجود میآید، ناشی از بی عقلی اوست، چون از نشانهای حماقت درکی ندارد.
(۲۲۹۶) آن ندامت از نتیجه رنج بود
نه ز عقل روشن چون گنج بود
آن حس پشیمانی هم به دنبال رنج به نادان دست میدهد و از روی عقل که مانند گنجینه هست، نیست.
(۲۲۹۷) چونکه شد رنج، آن ندامت شد عدم
مینَیرزَد خاك، آن توبه و نَدَم
همینکه رنج از بین برود، پشیمانی هم از بین میرود. این چنین توبه و ندامتی به مشتی خاك نمیارزد.
(۲۲۹۸) آن نَدَم از ظلمتِ غم بَست بار*
كلامُ اللَّيْلِ يَمْحُوهُ النَّهار*
آن پشیمانی به خاطر شدت غم بوجود آمده بود و همین غم اماده سفر شد،سخنی که در شب گفته بود در روز محو شد.
*بستبار: آماده سفر شد.
*كلامُ اللَّيْلِ يَمْحُوهُ النَّهار : سخنی را که شبانه گفته شود روز محو سازد.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۷ - چاره اندیشیدن آن ماهی نیمعاقل و خود را مرده کردن
گفت ماهی دگر وقت بلا
چونک ماند از سایهٔ عاقل جدا
کو سوی دریا شد و از غم عتیق
فوت شد از من چنان نیکو رفیق
لیک زان نندیشم و بر خود زنم
خویشتن را این زمان مرده کنم
پس برآرم اشکم خود بر زبر
پشت زیر و میروم بر آب بر
میروم بر وی چنانک خس رود
نی بسباحی چنانک کس رود
مرده گردم خویش بسپارم به آب
مرگ پیش از مرگ امنست از عذاب
مرگ پیش از مرگ امنست ای فتی
این چنین فرمود ما را مصطفی
گفت موتواکلکم من قبل ان
یاتی الموت تموتوا بالفتن
همچنان مرد و شکم بالا فکند
آب میبردش نشیب و گه بلند
هر یکی زان قاصدان بس غصه برد
که دریغا ماهی بهتر بمرد
شاد میشد او کز آن گفت دریغ
پیش رفت این بازیم رستم ز تیغ
پس گرفتش یک صیاد ارجمند
پس برو تف کرد و بر خاکش فکند
غلط غلطان رفت پنهان اندر آب
ماند آن احمق همیکرد اضطراب
از چپ و از راست میجست آن سلیم
تا بجهد خویش برهاند گلیم
دام افکندند و اندر دام ماند
احمقی او را در آن آتش نشاند
بر سر آتش به پشت تابهای
با حماقت گشت او همخوابهایی
او همی جوشید از تف سعیر
عقل میگفتش الم یاتک نذیر
او همیگفت از شکنجه وز بلا
همچو جان کافران قالوا بلی
باز میگفت او که گر این بار من
وا رهم زین محنت گردنشکن
من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سکن
آب بیحد جویم و آمن شوم
تا ابد در امن و صحت میروم
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
چاره اندیشیدن آن ماهی نیمه عاقل و خود را مُرده کردن
(۲۲۶۶) گفت ماهیّ دگر وقتِ بلا
چونکه ماند از سایه عاقل جدا
ماهی نیمه آگاه گفت هنگام گرفتاری از همراهی ماهی دانا جدا شدم.
(۲۲۶۷) کو سوی دریاشد و از غم عَتیق*
فوت شد از من چنان نیکو رفیق
که ماهی آگاه به سمت دریا رفت و از رنج آزاد شد، من فرصت بودن با چنین همراه خوب را از دست دادم .
*عَتیق: آزاد شده
(۲۲۶۸) ليك زآن نندیشم و بَر خود زنم*
خویشتن را این زمان مُرده کنم
اما دیگر به او نباید فکر کنم و باید سعی و تلاش کنم و خودم را مانند مُرده کنم تا نجات یابم.
*بر خود زنم: سعی و تلاش در تحمل ناملایمات .
(۲۲۶۹) پس برآرَم اِشکَمِ خود بر زَبَر
پشت، زیر و، میروم بر آب بر
پس باید شکمم رو به سمت بالا بیارم و بر پشتم روی سطح آب قرار بگیرم.
(۲۲۳۰) میروم بر وی چنانکه حس رَوَد
نی به سبّاحی چنانکه کس رود
در آب طوری حرکت میکنم که اگار خار و خاشاک روی آب میرود. نه مانند شناگری که روی آب شنا میکند.
(۲۲۷۱) مُرده گردم، خویش بسپارم به آب
مرگ پیش از مرگ اَمنست از عذاب
مانند مرده خودم را به آب میسپارم، مردن پیش از مرگ واقعی مایهٔ نجات از عذاب است. مرگ اختیاری و عارفانه آدمی را از آسیب نفس آماره رها میکند.
(۲۲۷۲) مرگ پیش از مرگ، اَمنست ای فَتی
این چنین فرمود ما را مُصطفی
ای جوانمرد ، مردن پیش از مرگ عامل امنیت است، مفهوم این کلام را پیامبر فرموده است.
(۲۲۷۳) گفت: مُوتُوا كُلُّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ
يَأْتِيَ الْمَوْتُ تَمُوتُوا بِالْفِتَن
پیامبر (ص) فرمود جملگی بمیرید پیش از آنکه مرگ در رسد و در آن حال شما با فتنه ها بمیرید. پیش از مرگ اجباری، مرگ اختیاری را برگزینید.
(۲۲۷۴) همچنان مُرد و شکم بالا فگند
آب میبُردش نشیب و گه بلند
آن ماهی خودزا مانند مرده کرد و شکم خود را به طرف بالا و پشتش را بر سطح آب قرار داد، آب او را گاهی پایین و گاهی بالا می برد.
(۲۲۷۵) هر یکی ز آن قاصدان بس غُصّه بُرد
که دریغا ماهی بهتر بمُرد
ماهیگیران که آن ماهی را مرده دیدند بسیار اندوهگین شدند و گفتند؛ حیف که بهترین ماهی مرد.
(۲۲۷۶) شاد می شد او از آن گفتِ دریغ
پیش رفت این بازیَم*، رَستم ز تیغ
آن ماهی که خودش را مانند مرده کرده بود، از حسرت و افسوس ماهیگیران شاد شد و پیش خود گفت: نیرنگم مؤثر واقع شد.
*بازی: نیرنگ
(۲۲۷۷) پس گرفتش يك صياد ارجمند*
پس بر او تُف کرد و بر خاکش فگند
پس یک ماهیگیر ماهر ماهی را از آب گرفت و بر او تفی انداخت( چون در آب مرده بود گوشتش حرام بود) و او را روی خاک پرت کرد.
*ارجمند : اینجا ماهر
(۲۲۷۸) غَلط غَلطان رفت پنهان اندر آب
ماند آن احمق، همی کرد اضطراب
ماهی نیمه اگاه مخفیانه غلطید و خود را به آب انداخت و به سوی دریا رفت و جان خود را نجات داد، اما آن ماهی نادان در آن آبگیر پریشان و مضطرب ماند.
(۲۲۷۹) از چپ و از راست میجُست آن سَلیم*
تا به جَهدِ خویش بِرهانَد گلیم
ماهی نادان چپ و راست و همه اطراف آبگیر را میگشت تا شاید خود را نجات دهد و گلیم خود را از آب بیرون آورد.
*گلیم خود را رهاندن: کنایه از خلاصی یافتن.
* سَلیم: احمق و کودن
(۲۲۸۰) دام افکندند و اندر دام ماند
احمقی او را در آن آتش نشاند
ماهیگیران دام انداختند و ماهی نادان در دام گرفتار شد، حماقتش او را به بدبختی و هلاکت کشاند.
(۲۲۸۱) بر سرِ آتش، به پشت تابه یی
با حماقت گشت او همخوابه یی
آن ماهی در میان آتش بر تابه قرار گرفت و با حماقت یار و قرین شد.
(۲۲۸۲) او همی جوشید از تَفِ سَعير*
عقل میگفتش: آلَمْ يَأْتِكُ نَذیر؟
ماهی احمق از حرارت آتش فروزان می جوشید و عقل در آن حال به او می گفت: آیا به تو هشدار نداده بودم.
*سَعیر: زبانه آتش
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۶ - قصهٔ آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی
آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام
مرغ او را گفت ای خواجهٔ همام
تو بسی گاوان و میشان خوردهای
تو بسی اشتر به قربان کردهای
تو نگشتی سیر زانها در زمن
هم نگردی سیر از اجزای من
هل مرا تا که سه پندت بر دهم
تا بدانی زیرکم یا ابلهم
اول آن پند هم در دست تو
ثانیش بر بام کهگل بست تو
وآن سوم پندت دهم من بر درخت
که ازین سه پند گردی نیکبخت
آنچ بر دستست اینست آن سخن
که محالی را ز کس باور مکن
بر کفش چون گفت اول پند زفت
گشت آزاد و بر آن دیوار رفت
گفت دیگر بر گذشته غم مخور
چون ز تو بگذشت زان حسرت مبر
بعد از آن گفتش که در جسمم کتیم
ده درمسنگست یک در یتیم
دولت تو بخت فرزندان تو
بود آن گوهر به حق جان تو
فوت کردی در که روزیات نبود
که نباشد مثل آن در در وجود
آنچنان که وقت زادن حامله
ناله دارد خواجه شد در غلغله
مرغ گفتش نی نصیحت کردمت
که مبادا بر گذشتهٔ دی غمت
چون گذشت و رفت غم چون میخوری
یا نکردی فهم پندم یا کری
وان دوم پندت بگفتم کز ضلال
هیچ تو باور مکن قول محال
من نیم خود سه درمسنگ ای اسد
ده درمسنگ اندرونم چون بود
خواجه باز آمد به خود گفتا که هین
باز گو آن پند خوب سیومین
گفت آری خوش عمل کردی بدان
تا بگویم پند ثالث رایگان
پند گفتن با جهول خوابناک
تخم افکندن بود در شوره خاک
چاک حمق و جهل نپذیرد رفو
تخم حکمت کم دهش ای پندگو
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
قصه آن مرغ گرفته که وصیّت کرد که بر گذشته پشیمانی مخور، تدارك وقت اندیش و روزگار مَبَر در پشیمانی
خلاصه داستان
شخصی با دام، پرندهای شکار کرد آن پرنده به او گفت: آقای من تو در طول زندگانی خود، گوشت فراوان گاوان و گوسفندان را خورده و سیر نشدهای، اکنون بدان که با خوردن اندام نحيف من نیز سیر نخواهی شد. اما اگر مرا آزاد کنی سه پند ارزشمند به تو میدهم که با آن سعادتمند خواهی شد. نخستین پند را در دست تو میدهم، و دومین بند را وقتی که بر دیوار خانه ات بنشینم، و سومین بند را وقتی که بر سر شاخه درخت قرار بگیرم. پند نخست اینست: هرگز بر گذشته افسوس مخور. این را گفت و از دست آن مرد پرید و بر سر دیوار نشست و گفت پند دوم :اینست هرگز سخن محال را از کسی قبول مکن و چون بر شاخه درخت نشست گفت: ای آقا در شکم من مروارید نایاب و گرانبهایی به وزن ده درم است. ولی چه کنم که قسمت تو نشد! والا تو و خانوادهات با آن توانگر و دولتمند میشدید. آن شخص خام با شنیدن این خبر چنان پریشان شد که آه و فغانش به هوا رفت. آن پرنده بدو گفت: مگر نگفتم بر آنچه گذشته غمین مباش؟ و در پند دوم مگر نگفتم سخن محال را مپذیر؟ ای ساده لوح من همه و زنم سه درم بیشتر نیست چگونه ممکن است چیزی به وزن ده درم در من نهفته باشد؟! آن مرد گفت ولی پند سوم را نگفتی آنرا هم بگو تا استفاده کنم پرنده گفت: نه اینکه به آن دو بند عمل کردی حالا پند سوم را میخواهی؟
فروزانفر منبع حکایت را شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۷۴، و نشر الدرر باب چهاردهم ذکر کرده است. در متن عربی این حکایت نام پرنده چکاوک ذکر شده است.
مولانا این حکایت را به دنبال بیت قبل(۲۲۴۴) آورده است، چون ماهی نیمه عاقل افسوس خورد که چرا با آن ماهی عاقل همراه نشده است.
اگر بر گذشته و قصور و تقصیر که آن حسرت در تو حرکت و پویایی پدید آرد البته که مبارك است، اما حسرتی که در آدمی افسردگی و پژمردگی زاید قهرا حسرتی مذموم است. حسرت آن ماهی از نوع اول بود که موجب نجاتش شد.
(۲۲۴۵) آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام
مرغ او را گفت: ای خواجه هُمام*
شخصی با حیلهگری دامی برای شکار پرنده گداشت و پرنده را شکار کرد. پرنده اسیر به او گفت: ای مرد بلند همت.
*همام: بلند همت
(۲۲۴۶) تو بسی گاوان و میشان* خورده یی
تو بسی اُشتر به قربان کرده یی
تو گاوها و گوسفندهای بسیاری خوردهای و شتران بسیاری ذبح کردهای.
*میش: گوسفند ماده
(۲۲۴۷) تو نگشتی سیر ز آنها در زَمَن*
هم نگردی سیر از اجزای من
تو از خوردن آن همه گوشت سیر نشدی و از خوردن اعضا ناچیز بدن من نیز سیر نخواهی شد.
*زَمَن: زمان
(۲۲۴۸) هِل* مرا، تا که سه پندت بَر دَهَم
تا بدانی زیرَکم، یا آبلهم
مرا رها کن تا سه نصیحت به تو بدهم تا آگاه باشی و بدانی که من هوشیارم و یا کودن.
*هل: رها کردن
(۲۲۴۹) اوّل آن پند هم در دست تو
ثانیش بر بام کَهگِل بستِ* تو
اولین پند را هنگامی به تو میدهم که هنوز در دست تو هستم، و دومین پند را وقتی که بر بام کاهگلی تو بنشینم.
*کَهگلبَست: با کاهگل بسته شده_ کاهگلی
(۲۲۵۰) و آن سوم پندت دهم من بر درخت
که ازین سه پند گردی نیکبخت
و سومین پند را هنگامی به تو میدهم که بر شاخه درخت بنشینم و تو با این سه پند سعادتمند خواهی شد.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۵ - شخصی به وقت استنجا میگفت اللهم ارحنی رائحة الجنه به جای آنک اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین کی ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق میگفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت
آن یکی در وقت استنجا بگفت
که مرا با بوی جنت دار جفت
گفت شخصی خوب ورد آوردهای
لیک سوراخ دعا گم کردهای
این دعا چون ورد بینی بود چون
ورد بینی را تو آوردی به کون
رایحهٔ جنت ز بینی یافت حر
رایحهٔ جنت کم آید از دبر
ای تواضع برده پیش ابلهان
وی تکبر برده تو پیش شهان
آن تکبر بر خسان خوبست و چست
هین مرو معکوس عکسش بند تست
از پی سوراخ بینی رست گل
بو وظیفهٔ بینی آمد ای عتل
بوی گل بهر مشامست ای دلیر
جای آن بو نیست این سوراخ زیر
کی ازین جا بوی خلد آید ترا
بو ز موضع جو اگر باید ترا
همچنین حب الوطن باشد درست
تو وطن بشناس ای خواجه نخست
گفت آن ماهی زیرک ره کنم
دل ز رای و مشورتشان بر کنم
نیست وقت مشورت هین راه کن
چون علی تو آه اندر چاه کن
محرم آن آه کمیابست بس
شب رو و پنهانروی کن چون عسس
سوی دریا عزم کن زین آبگیر
بحر جو و ترک این گرداب گیر
سینه را پا ساخت میرفت آن حذور
از مقام با خطر تا بحر نور
همچو آهو کز پی او سگ بود
میدود تا در تنش یک رگ بود
خواب خرگوش و سگ اندر پی خطاست
خواب خود در چشم ترسنده کجاست
رفت آن ماهی ره دریا گرفت
راه دور و پهنهٔ پهنا گرفت
رنجها بسیار دید و عاقبت
رفت آخر سوی امن و عافیت
خویشتن افکند در دریای ژرف
که نیابد حد آن را هیچ طرف
پس چو صیادان بیاوردند دام
نیمعاقل را از آن شد تلخ کام
گفت اه من فوت کردم فرصه را
چون نگشتم همره آن رهنما
ناگهان رفت او ولیکن چونک رفت
میببایستم شدن در پی بتفت
بر گذشته حسرت آوردن خطاست
باز ناید رفته یاد آن هباست
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
شخصی به وقت استنجا،...
(۲۲۲۱) آن یکی در وقت استنجا بگفت
که مرا با بوی جنّت دار جُفت
شخصی در هنگام طهارت گرفتن، دعای مخصوص استنشاق را خواند و گفت: خداوندا مرا با بوی بهشت قرینه کن.
(۲۲۲۲) گفت شخصی: خوب ورد آورده یی
ليك سوراخ دعا گم کرده یی
کسی که دعا را شنید گفت: دعای خوبی خواندی، ولی سوراخ دعا را گم کرده.
(۲۲۲۳) این دعا چون وِردِ بینی بود، چون
وِردِ بینی را تو آوردی به کُون؟
چون این دعا را به هنگام استنشاق بینی میخوانند، چرا تو دعای بینی را برای شستشوی ماتحت خود میخوانی؟
(۲۲۲۴) رایحه جَنَّت ز بینی یافت حُرّ*
رایحه جَنت کی آید از دُبُر*؟
انسان آزاده بوی بهشت را از طریق مشامش درک میکند، رایحه بهشت کجا از نشیمن درک میشود؟
*حُرّ: آزاده
*دُبُر: نشیمن
(۲۲۲۵) ای تواضع بُرده پیش ابلهان
وی تکبّر بُرده تو پیش شهان
ای کسی که در برابر نادانان فروتنی نشان میدهی، اما در برابر شاهان و برگزیدگان بشری تکبر داری.
(۲۲۲۶) آن تکبر بر خَسان خوبست و چُست
هین مر و معکوس، عکسش بند توست
تكبر تو در برابر دنیاپرستان خوب و شایسته است؛ آگاه باش که وارونه کاری، راه نجات را به روی تو می بندد.
(۲۲۲۷) از پی سوراخ بینی رُست گُل
بو وظیفه بینی آمد ای عُتُل*
ای بدخُلقِ گل برای حسّ شامه روییده است و بوییدن از وظایف بینی است.
*عُتُل: بدخُلقِ خشن.
(۲۲۲۸) بوی گُل بهر مشام* ست ای دلیر
جای آن بُو نیست این سوراخ زیر
ای دلاور رایحه گل برای بینی است و سوراخ نشیمن جای رایحه گل نیست.
*مشام: بینی، حس بویایی
(۲۲۲۹) کی از اینجا بوی خُلد آید تو را؟
بو ز مَوضع جُو، اگر باید تو را
چگونه از سوراخ تحتانی برای تو بوی بهشت میآید؟ اگر رایحه بهشت میخواهی از محل اصلی آن بخواه.
(۲۲۳۰)همچنین حُبُّ الْوَطن باشد درست
تو وطن بشناس، ای خواجه نخست
همینطور حديث حُبّ الوطن سخنی درستی است به شرط آینکه اوّل وطن حقیقی خود را بشناسی.
(۲۲۳۱) گفت آن ماهیِ زيرك: ره كُنم
دل زرأی و مشورتشان بر کَنم
ماهی باهوش گفت: با تلاش خودم راهی پیدا میکنم و از مشورت با آن دو ماهی صرف نظر می کنم.
(۲۲۳۲) نیست وقتِ مشورت، هین راه كُن
چون علی تو آه اندر چاه کن
الآن دیگر وقت مشورت کردن نیست بهوش باش و حرکت کن. و مانند حضرت علی (ع) درد خودت را به چاه بگو.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۵ - شخصی به وقت استنجا میگفت اللهم ارحنی رائحة الجنه به جای آنک اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین کی ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق میگفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت: آن یکی در وقت استنجا بگفت
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
سِرِ خواندن وضو کننده، اورادِ وضو را
(۲۲۱۳) در وضو هر عضو را وِردی جدا
آمده است اندر خبر بهر دعا
هنگام وضو گرفتن برای شستن هر عضوی ذکر جداگانهای در حدیث سفارش شده است.
*(امام محمّد غزالی در احیاء علوم الدین ج المحجة البيضاء، ج ۱، ص ۳۰۴ - ۲۹۹ آورده.اند نیز شیخ شهاب الدین سهروردی شافعی در کتاب عوارف المعارف و عزالدین محمود کاشانی در مصباح الهداية).
(۲۲۱۴)چونکه استنشاق *بینی میکنی
بوی جَنَّتِ خواه از رَبِّ غنی
وقتی که به هنگام وضو آب را داخل بینی میکشی، از پروردگار بی نیاز بوی بهشت طلب کن.
*استنشاق: به بینی کشیدن مایع یا چیزی بو کردن .
(۲۲۱۵) تا تو را آن بو کَشَد سوی جنان*
بویِ گُل باشد دلیل گُلْبُنان*
تا آن بوی دلنواز تو را به سوی باغ های بهشتی جذب کند، چون بوی گل، دلیل بر وجود گلستان است.
*جنان: بهشت
*گُلبان: بوته گُل
(۲۲۱۶) چونکه اِستنجا* کنی، وِرد و سُخن
این بُوَد يا رب تو زینَم پاك كُن
چون میخواهی خود را پاک و مُنزه کنی باید وردِ زبان تو باشد که پروردگارا مرا از پلیدی پاک فرما.
*اِستِنجا:تطهیر کردن خود
(۲۲۱۷) دست من اینجا رسید، این را بشُست
دستم اندر شستن جان ست شست
دست من تا به اینجا رسید و آلودگی ها را شَست،ولی دست من در پاک کردن و شستن باطن ناتوانم.
(۲۲۱۸) ای ز تو کَس گشته جانِ ناکسان*
دست فضل توست، در جان ها رسان
ای که بسیار انسانهای سیاه دل که با یاری تو تجارت و اعتبار یافتند، این دست آگاهی و بخشش توست که تیرگی درون را به روشنایی تبدیل میکند.
*ناکس: پست و حقیر
(۲۲۱۹) حدِ من این بود، کردم من لئیم
ز آن سوی حد را نَقی* کُن ای کریم
توان من برای زدودن الودگیها تا این حد بود، خداوند کریم ناپاکیهایی درون من را پاکیزه کن.
نقی : پاکیزه و نظیف.
(۲۲۲۰) از حَدَث شُستم خدایا پوسترا
از حوادث تو بشُو این دوست* را
خدایا من جسم خود را از آلودگی ها پاک کردم اما این قلب و روح را تو از آلودگی پاک کن.
*دوست: اینجا قلب و روح
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی دفتر چهارم
بخش ۸۳ - قصهٔ آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی یکی عاقل و یکی نیم عاقل وان دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هر سه
قصهٔ آن آبگیرست ای عنود
که درو سه ماهی اشگرف بود
در کلیله خوانده باشی لیک آن
قشر قصه باشد و این مغز جان
چند صیادی سوی آن آبگیر
برگذشتند و بدیدند آن ضمیر
پس شتابیدند تا دام آورند
ماهیان واقف شدند و هوشمند
آنک عاقل بود عزم راه کرد
عزم راه مشکل ناخواه کرد
گفت با اینها ندارم مشورت
که یقین سستم کنند از مقدرت
مهر زاد و بوم بر جانشان تند
کاهلی و جهلشان بر من زند
مشورت را زندهای باید نکو
که ترا زنده کند وان زنده کو
ای مسافر با مسافر رای زن
زانک پایت لنگ دارد رای زن
از دم حب الوطن بگذر مهایست
که وطن آن سوست جان این سوی نیست
گر وطن خواهی گذر آن سوی شط
این حدیث راست را کم خوان غلط
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
قصه آن آبگیر و صیّادان و آن سه ماهی، یکی عاقل و یکی نیم عاقل و آن دگر مغرور و ابلهِ مُغَفَّل * ! لاشی و عاقبتِ هرسه
*مُغَفل: نادان _ کُند ذهن
خلاصه داستان
سه ماهی در آبگیری می زیستند. روزی سه ماهیگیر از آن ناحیه می گذشتند که چشمشان به آن سه ماهی افتاد و بلافاصله رفتند که دامهای خود را فراهم کنند. یکی از ماهیان که عاقل بود از این حرکت دریافت که خطری در کمین است و عزم ترك آن آبگیر کرد. ابتدا خواست با دو رفیق خود در این باره مشورت کند اما دید که آن دو بقدری از قضیه دور و بیگانه اند که نه تنها با او هم رأی و همراه نمیشوند، بلکه او را در این تصمیم سست و منفعل می سازند. از اینرو یکه و تنها راه دریا را پیش گرفت و رفت. ماهی دیگر که نیمه عقلی داشت از رفتن ناگهانی رفیق خود به فکر فرو رفت و دانست که قهراً خطری در پیش است که او اینگونه ترك موطن کرده است. ماهی نیمه عاقل، بر سطح آب، بی حرکت ماند و خود را به مردن زد. وقتی که صیادان آمدند و او را در آن حالت دیدند به تصور اینکه شاید نیمه جانی در تن او مانده بلافاصله او را روی ماسه های ساحل رودخانه انداختند تا خوردن گوشتش حلال شود. اما آن ماهی با زیرکی خاص خود را اندك اندك غلطاند و به آبهای دریا وارد شد و جان خود را نجات داد. و اما آن ماهی دیگر که ذرّهای دوراندیشی و درایت نداشت به دام آنها افتاد و گوشتش بر آتش بریان گشت.
مأخذ این داستان، حکایتی است مذکور در کلیله و دمنه، باب الاسد و الثور، ص ۸۴ به بعد: آورده اند که در آبگیری از راه، دور و از گذریان و تعرّض ایشان مصون، سه ماهی بودند. دو حازم و یکی عاجز. از قضا روزی دو صیاد بر آن گذشتند، با یکدیگر میعاد نهادند که دام بیاورند و هر سه را بگیرند. ماهیان این سخن بشنودند. آنکه حزمی داشت و بارها دستبرد زمانه جافی و شوخ چشمی سپهر غدّار دیده بود و بر بساطِ خِرد و تجربت ثابت قدم شده، سبک روی بکار آورد و از آن جانب که آب آمدی برفور بیرون شد. در این میان صیادان برسیدند و هردو جانب آبگیر محکم بیستند. آن دیگری که تحرّزی داشت از پیرایه خرد عاطل نبود و از خُبرت و تجربت بی بهره، با خود گفت: غفلت کردم و فرجام کار غافلان چنین باشد، و اکنون وقت حیلت است هر چند تدبیر هنگام بلا فایده بیشتر ندهد و از ثمرات رأی در وقتِ آفت، تمتعى زیادت نتوان یافت، با اینهمه عاقل از منافع، دانش هر گونه نومید نشود و در دفع مَکاید دشمن، تأخیر صواب نبیند. وقتِ ثبات مردان و هنگام مکر خردمندان است. پس خود را مُرده ساخت و بر روی آب می رفت. صیادان پنداشتند که مُرده است، او را بینداختند و او خویشتن به حیله در جوی افکند و جان به سلامت ببرد. و آنکه غفلت بر احوال وی غالب و عجز در افعال وی ظاهر بود حیران و سرگردان و مدهوش و پایکَشان، چپ و راست می رفت و در فراز و نشیب می شد تا گرفتار آمد.
مولانا در فصل پیشین درباره نشانه های عاقل و نیمه عاقل و غافل صحبت کرد و گفت عاقل با مشعل عقل و هدایت خود سلوک میکند و به مقصد میرسد و نیمه عاقل باید با ارشاد عاقل طی طریق کند. و اما آنکه غافل است نه عقلی دارد که خود به مقصد برسد ونه نیمه عقلی كه به كمك هادی عاقل به منزلگه مقصود واصل شود. اينك مولانا برای بسط این مفهوم حکایت سه ماهی را میآورد. این حکایت نقد حال آدمیان است. دنیا به آبگیری می ماند که سه نوع مردم در آن می زیند: عاقل کامل، نیمه عاقل و غافل. عقلاء با تکیه بر مصباح عقل خود، راه حیات را به سلامت در می نوردند. اما نیمه عاقلان، ابتدا در اندیشه نجات خود بر نمیآیند لیکن با ارشاد عقلا راه را از چاه تشخیص میدهند و با قمع هوای نفسانی و مرگ اختیاری از صیاد نَفس و شیطان میرهند. و اما غافلان در دام مکر و حیلت نفس و شیطان اسیر میشوند.
(۲۲۰۲) قصه آن آبگیر* است ای عَنود*
که درو سه ماهی اِشگرف* بود
ای حق ستیز، مطلبی که در ابیات پیشین طرح کردم، حکایت آن برکه ای است که در آن سه ماهی خوب و بزرگ به سر می بردند.
(۲۲۰۳) در کلیله خوانده باشی، ليك آن
قشر قصه باشد و، این مغز جان
شاید تو این حکایت را در کتاب کلیله و دمنه خوانده باشی، ولی آنچه که در آن کتاب خواندهای پوست حکایت است و مطالبی که اینک آغاز میکنیم مغز و حقیقت و اسرار آن.
(۲۲۰۴) چند صیّادی سوی آن آبگیر
برگذشتند و، بدیدند آن ضمیر
چند ماهیگیر از كنار يك آبگیر می گذشتند که آن سه ماهی را درون آب دیدند.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و عَلی هَذا بَقیَّةُ الأَضْدادِ وَ الأَزْواجِ: آن یکی آمد زمین را میشکافت
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
در بیان آنکه وَهم، قلب عقل است و ستیزه اوست، بدو مانَد و او نیست....
(۲۳۲۵) واحد، اندر مُلك او را یار، نی
بندگانش را جز او سالار نی
برای خداوند یگانه در هستس که مُلک فرمانروایی اوست شریکی نیست و برای بندگانش سروری غیر از او وجود ندارد.
(۲۳۲۶) نیست خلقش را دگر کس مالکی
شرکتش دعوی کند جز هالکی؟
برای بندگان او سرور و مالکی جز او وجود ندارد و جز هلاك شونده کسی ادعای شريك شدن با او را دارد؟
(۲۳۲۷) نقش، او کرده است و نقّاش من اوست
غیر اگر دعوی کند، او ظلم جُوست
وجود مرا او نقش کرده و نقاش اوست، اگر کسی ادعای نقاش عالم را دارد، یقین ستمگرست.
(۲۳۲۸)تو نتانی ابروی من ساختن
چون توانی جان من بشناختن؟
تویی که نمی توانی حتی ابروی مرا حفظ کنی، چطور می توانی روح من را بشناسی؟
(۲۳۲۹) بلکه آن غدّار و آن طاغی تویی
که کنی با حقّ، دعویّ دویی
بلکه تو آن یاغی و حیگهگر هستی که در برابر خداوند یگانه ادعای شریک بودن و دویی داری.
(۲۳۳۰) گر بکُشتم من عَوانی را به سهو
نه برای نفس کشتم، نه به لهو
اگر من اشتباهاً مأمور ستمگری را بکشم،برای قتل و رضای نفسم یا اشتباهی نیست.
(۲۳۳۱) من زدم مشتیّ و ناگاه او فتاد
آنکه جانش خود نبد، جانی بداد
من به او يك مشت زدم و او ناگهان برزمین افتاد و آن که روح معنوی و ایمان به خدا نداشتدر حقیقت مُرده بود و براثر آن مشت جان داد.
*جانش خود نبد:فاقد روح معنوی و کافر بود و کافران در قرآن میت خوانده شدن.
(۲۳۳۱) من سگی کُشتم، تو مُرْسَل زادگان
صد هزاران طفل بی جرم و زیان
حضرت موسی به فرعون گفت كه من يك آدم سگ صفت را کُشتم، اما تو فرزند پیامبران را کشته ای و صدها هزار کودک بی گناه و بی آزار را قتل عام کرده ای.
(۲۳۳۳) کشته یی و خونشان در گردنت
تا چه آید بر تو زین خون خوردنت
تو عدهای بیگناه را کشتی و خونشان به گردن توست حالا باید ببینیم از این همه خونی که به گردن توست چه بلایی به سرت می آید.
(۲۳۳۴)کشته یی ذرّیت یعقوب را
بر امیدِ قتل من، مطلوب را
تو فرزندان و نوادگان یعقوب را کشتی به این امید که به مطلوب خود که قتل من بود برسی.
(۲۳۳۵) کوری تو، حق مرا خود برگزید
سرنگون شد آنچه نفست می پزید
به کوری چشم تو، حق تعالی مرا به رسالت برگزید و آنچه که در ذهنت بر ضد من ساختی واژگون شد.
(۲۳۳۶) گفت: اینها را بِهِل، بی هیچ شك
این بُوَد حقِ من و نان و نمك؟
گفت: این حرفها را رها کن و بی هیچ تردید بگو آیا واقعاً حق نان و نمکی که بر گردنت دارم اینست؟
(۲۳۳۷) که مرا پیش حَشَر*، خواری کنی
روز روشن بر دلم تاری کنی؟
جواب حقی که بر گردنت دارم اینست که مرا در نزد گروهی مردم خوار کنی و روز روشن را بردل من تیره و تار کنی؟
*حشر: گروه
(۲۳۳۸) گفت: خواری قیامت، صعب تر
گر نداری پاس من در خیر و شر
موسی گفت: خواری در قیامت بسیار سختتر از این خواری است اگر در خوب و بد امور از معیارهای الهی من پیروی نکنی.
(۲۳۳۹) زخم کیکی* را نمیتانی کَشید
زخم مار*ی را تو چون خواهی چشید؟
تویی که طاقت نیش حشره كك را نداری، چگونه می توانی نیش مار را تحمل کنی؟
*زخمكيك: رنج دنیوی.
*زخم مار: رنج آخرت
(۲۳۴۰) ظاهراً کار تو ویران می کنم
ليك خار*ى را گلستان میکنم
به ظاهر کار تو را خراب میکنم اما در باطن خاری را بهگلزار تبدیل می کنم.
*خار: خودبینی و تکبر
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
در بیان آنکه وَهم، قلب عقل است و ستیزه اوست، بدو مانَد و او نیست، ...
(۲۳۰۱) عقل، ضدّ شهوتست ای پهلوان
آنکه شهوت میتَند*، عقلش مخوان
ای پهلوان عقل ضدّ شهوت است، هر کس از شهوت پیروی میکند او را صاحب عقل نخوان.
*شهوت میتند: شهوترانی میکند.
(۲۳۰۲) وَهم خوانَش آنکه شهوت را گِداست
وَهم*، قلبِ نقدِ زرّ عقل* هاست
هر کس که از در شهوت گدایی میکند او را متوهم بدان که بین سکه تقلبی و سکه زر فرق نمیگذارد.
وَهم : سکه تقلبی
عقل: سکه طلا
(۲۳۰۳) بی محک پیدا نگردد وَهم و عقل
هر دو را سوى محك كن زود،نقل
بدون سنجیدن با محک نمیتوان تشخیص داد وهم است یا تصمیم عقلانی است، پس زود هر دو را به سوی محک ببر.
(۲۳۰۴) اين مِحَك، قرآن و حال انبيا
چون محك، مر قلب را گويد: بيا
این محک که از آن صحبت میکنم قرآن و پیامبران هستند، چون محک به طلای تقلبی می گوید: بیا تا واقعیت تو را نشان بدهم.
(۲۳۰۵) تا ببینی خویش را ز آسیبِ من
که نه یی اهل فراز* و شیب* من
تا ببینی وقتی در بوته آزمایش هستی سربلند نخواهی بود. تو اهل فراز و نشیب من نیستی .
*فراز: مرتبه اعلای انسان کامل
*شیب مرتبۀ پایین مؤمنان
(۲۳۰۶) عقل را گر ارّه یی سازد دو نیم
همچو زر باشد در آتش او بَسیم*
اگر ارهای عقل را دو نیمه کند باز عقل مانند طلا در آتش خندان و متبسم میگردد.
*بَسیم : خندان
(۲۳۰۷) وَهم، مر فرعونِ عالَم سوز را
عقل، مر موسیِ جان افروز را
وهم فرعون عالم را به آتش کشیدو عامل نابودی شد . و عقل موسی روحها را روشنایی بخشید. و عامل تکامل شد.
(۲۳۰۸) رفت موسی بر طریقِ نیستی*
گفت فرعونش، بگو تو کیستی؟
حضرت موسی(ع) راه محو و فنا را پیش گرفت و فرعون به او گفت بگو ببینم تو کیستی؟
*طریق نیستی: سير من الخلقِ إلى الحق و اختیار کردنِ فنای فی الله است.
(۲۳۱۰) گفت: نی، خامُش، رها کن های هو
نسبت و نامِ قدیمت را بگو
فرعون گفت: نه، ساکت باش و قیل و قال را ترك كن و نام و نسب آغازین خود را بگو.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۸ - بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد
عقل میگفتش حماقت با توست
با حماقت عقل را آید شکست
عقل را باشد وفای عهدها
تو نداری عقل رو ای خربها
عقل را یاد آید از پیمان خود
پردهٔ نسیان بدراند خرد
چونک عقلت نیست نسیان میر تست
دشمن و باطل کن تدبیر تست
از کمی عقل پروانهٔ خسیس
یاد نارد ز آتش و سوز و حسیس
چونک پرش سوخت توبه میکند
آز و نسیانش بر آتش میزند
ضبط و درک و حافظی و یادداشت
عقل را باشد که عقل آن را فراشت
چونک گوهر نیست تابش چون بود
چون مذکر نیست ایابش چون بود
این تمنی هم ز بیعقلی اوست
که نبیند کان حماقت را چه خوست
آن ندامت از نتیجهٔ رنج بود
نه ز عقل روشن چون گنج بود
چونک شد رنج آن ندامت شد عدم
مینیرزد خاک آن توبه و ندم
آن ندم از ظلمت غم بست بار
پس کلام اللیل یمحوه النهار
چون برفت آن ظلمت غم گشت خوش
هم رود از دل نتیجه و زادهاش
میکند او توبه و پیر خرد
بانگ لو ردوا لعادوا میزند
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۸ - بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد: عقل میگفتش حماقت با
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
چاره اندیشیدن آن ماهی نیمه عاقل و خود را مُرده کردن
(۲۲۸۳) او همی گفت از شکنجه وز بلا
همچو جان كافران قالُوا بَلى
او به سبب گرفتار شدن به عذاب و بلا، مانند جان کافران که می گفتند: آری، البته که هشدار دهنده بیامد. میگفت آری.
اشاره به سوره ۸ سوره مُلک.
(۲۲۸۴) باز می گفت او که گر این بار من
وا رهم زین محنت گردن شکن
آن ماهی باز میگفت: اگر این بار از این بلا جان فرسا و سنگین خلاص شوم
(۲۲۸۵) من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سكن*
من به جز دریایی که وطنم است در هیچ آبگیری ساکن نمیشوم.
*سکن: ساکن شدن
(۲۲۸۶) آب بی حد جویم و آمن شوم
تا ابد در امن و و صحت می روم
دریای بیکران را مییابم و در ایمنی زندگی میکنم و تا ابد در امنیت و سلامتی خواهم بود.
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۷ - چاره اندیشیدن آن ماهی نیمعاقل و خود را مرده کردن: گفت ماهی دگر وقت بلا
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
قصه آن مرغ گرفته که وصیّت کرد که بر گذشته پشیمانی مخور،....
(۲۲۵۱) آنچه بر دستست، اینست آن سُخن
که مُحالی را ز کس باور مکُن
آنچه باید در دستِ تو بدهم اینست که حرفِ محال را از هیچکس باور نكن.
(۲۲۵۲) بر کَفَش چون گفت اوّل پندِ زَفت
گشت آزاد و، بر آن دیوار رفت
پرنده چون نخستین پند را داد از دست شخص پرید و رفت لبه دیوار نشست.
(۲۲۵۳) گفت دیگر: بر گذشته غم مخَور
چون ز تو بگذشت، زآن حسرت مَبَر
پرنده رها شده و گفت: پند دیگر من به تو اینست که غم گذشته را مخور، و از انچه که گذشت بر آن افسوس و حسرت نخور.
(۲۲۵۴) بعد از آن گفتش که در جِسمَم کَتیم*
دَه دِرَمسنگ ست* يك دُرِ یَتیم *
بعد پرنده گفت: در بدن من مرواریدی کمیاب و بسیار گرانبها به وزن ده درم نهفته شده است.
*کَتیم: پنهان شده
*درمسنگ : وزنی معادل ده درم
دریتیم " مروارید کمیاب
(۲۲۵۵) دولت تو، بختِ فرزندان تو
بود آن گوهر، به حق جان تو
سعادت تو ،سعادت فرزندانت است. قسم به جان تو آن مروارید شما را سعادتمند میکرد.
(۲۲۵۶) فوت کردی دُر، که روزیّات نبود
که نباشد مثل آن دُر در وجود
چون آن مرواری دکمیاب که نمونه اش در دنیا وجود ندارد، قسمت تو نبود آن را از دست دادی.
(۲۲۵۷) آنچنانکه وقت زادن حامله
ناله دارد، خواجه شد در غُلغُله
شخص با شنیدن این کلام از آن پرنده مانند زن حامله که هنگام زاییدن ناله و شیون سر میدهد شروع به نالیدن کرد.
(۲۲۵۷) مرغ گفتش: نی نصیحت کردمت
که مبادا بر گذشته دی* غمت؟
پرنده :گفت مگر به تو پند ندادم که بر گذشته غم مخور؟
* دی: دیروز
(۲۲۵۹) چون گذشت و رفت، غم چون میخوری؟
یا نکردی فهم پندم، یا کَری
پس چرا بر گذشته و سپری شده غم میخوری؟ تو یا پند مرا متوجه نشدی و یا واقعاً کَر هستی و پند مرا نشنیدی.
(۲۲۶۰) و آن دوم پندت بگفتم کز ضَلال
هیچ تو باور مَكن قولِ مُحال
و در پند دوم نیز به تو گفتم مبادا از روی غفلت و گمراهی سخنانی که عقلاً محال است باور کنی.
(۲۲۶۱) من نِیَم خود سه دِرَمسنگ ای اسد
دَه درمسنگ اندرونم چون بود؟
ای شیر مرد! من به اندازه سه درم وزن ندارد چگونه ممکن است چیزی به وزن ده درم در درونم نهفته باشد؟
(۲۲۶۲) خواجه باز آمد به خود، گفتا که هین
باز گو آن پندِ خوبِ سِیّومین
شخص وقتی این حرف را شنید به خود آمد و گفت ای پرنده اکنون سومین پند را به من بده.
(۲۲۶۳) گفت: آری خوش عمل کردی بد آن
تا بگویم پندِ ثالث رایگان
پرنده با لحن طنز آمیز به آن شخص گفت: نه اینکه به آن دو پند قبلی خوب عمل کردی، پند سوم را بدهم.
(۲۲۶۴) پند گفتن با جهول خوابناك
تخم افکندن بود در شوره خاك
پند دادن به نادانی که در خواب غفلت است مانند بذرافشانی در شوره زار است.
(۲۲۶۵) چاكِ حُمق و جهل نپذیرد رفو
تخمِ حکمت کم دِهَش* ای بندگو
زیرا حماقت آدم نادان را نمیشود وصله پینه کرد. پس ای اندرزگو بذر حکمت و نصیحت را در زمینِ دلِ احمقان میفشان.
@MolaviPott
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
بخش ۸۶ - قصهٔ آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی: آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
شخصی به وقت استنجا میگفت اللهم ارحنى رائِحَةَ ...
(۲۲۳۳) مَحرم آن آه، کمیاب است بس
شب رَو و، پنهان رَوی كُن* چون عَسَس*
کسی که با آن آه محرم باشد بسیار کم است، عقیدهات را پنهان کن و مانند داروغه در شب و پنهانی حرکت کن.
*پنهان روی کن : اعتقادات را پنهان کن
*عسس: داروغه
(۲۲۳۴) سوی دریا عزم كُن زین آبگیر
بحر جُو و تَركِ این گِرداب گیر
از این آبگیر قصد حرکت به سمت دریا کن،طالب دریا باش و این آبگیر را ترک کن .
(۲۲۳۵) سینه را پا ساخت، می رفت آن حَذور
از. مقامِ با خطر تا بحرِ نور
ماهی دوراندیش از سینه خود پایی درست کرد و از آن محل پرخطر به سوی دریای نور حرکت کرد.
*حَذور: بسیار پرهیز کننده اینجا دوراندیش.
(۲۲۳۶) همچو آهو کز پیِ او سگ بُوَد
می دود تا در تنش يك رگ بود
آن ماهی با چنان شتابی حرکت میکرد مانند آهویی که سگ شکاری آن را تعقیب میکند تا آخرین نفس میدوید.
(۲۲۳۷) خواب خرگوش* و سگ اندر پی خطاست
خواب، خود در چشم ترسنده کجاست؟
خواب خرگوشی که سگی به دنبال آن باشد نادر است. خواب به چشم کسی که بسیار ترسیده چه جایی دارد؟
*خواب خرگوش و یا خواب خرگوشی کنایه از خواب غفلت است.
(۲۲۳۸) رفت آن ماهی، ره دریا گرفت
راهِ دُور و پهنه پهنا گرفت
آن ماهی حرکت کرد و راه دریا را پیش گرفت، راهی بسیار طولانی و دشوار به پهناوری دریا.
(۲۲۳۹) رنج ها بسیار دید و عاقبت
رفت آخِر سویِ امن و عافیت
آن ماهی دوراندیش رنج های بسیار تحمل کرد و سرانجام به جای امن و سلامتی رسید.
(۲۲۴۰) خویشتن افگند در دریایِ ژرف
که نیابد حَدِ آن را هیچ طرف
خود را به چنان دریای ژرفی انداخت که ساحل آن بر هیچکس معلوم نبود.
(۲۲۴۱) پس چو صَیّادان بیآوردند دام
نیم عاقل را از آن شد تلخ کام
پس مانند ماهیگیران دام آوردند و ماهی نیمه عاقل از دیدن دام ناراحت و تلخکام شدند.
(۲۲۴۳) گفت: آه، من فَوت کردم فَرصه را
چون نگشتم همره آن رهنما؟
آن ماهیها افسوس خوردن که فرصت را از دست دادیم چرا با ماهی راهنما همراه نشدیم؟
(۲۲۴۲) ناگهان رفت او و، لیکن چونکه رفت
می ببایستم شدن در پی به تفت
ماهی راهنما ناگهان اینجا را ترك كرد و شتابان رفت، اما من نيز وقتی دیدم او رفت، باید به دنبال او با شتاب میرفتم.
(۲۲۴۴) بر گذشته حسرت آوردن خطاست
باز نآید رفته، یاد آن هَبا*ست
افسوس و حسرت خوردن بر گذشته کاری نادرست است. یاد کردن از آنچه رفته بیهوده است.
*هَبا: بیهوده
@MolaviPoett
لینک کانال شرح صوتی ابیات مثنوی معنوی
@sharh_esot
شرح روان ابیات مثنوی معنوی _ دفتر چهارم
بخش ۸۴ - سر خواندن وضو کننده اوراد وضو را
در وضو هر عضو را وردی جدا
آمدست اندر خبر بهر دعا
چونک استنشاق بینی میکنی
بوی جنت خواه از رب غنی
تا ترا آن بو کشد سوی جنان
بوی گل باشد دلیل گلبنان
چونک استنجا کنی ورد و سخن
این بود یا رب تو زینم پاک کن
دست من اینجا رسید این را بشست
دستم اندر شستن جانست سست
ای ز تو کس گشته جان ناکسان
دست فضل تست در جانها رسان
حد من این بود کردم من لئیم
زان سوی حد را نقی کن ای کریم
از حدث شستم خدایا پوست را
از حوادث تو بشو این دوست را
@MolaviPoett
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_ دفتر چهارم
بخش ۸۴ - سر خواندن وضو کننده اوراد وضو را: در وضو هر عضو را وردی جدا
⬇️⬇️⬇️
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
قصه آن آبگیر و صیّادان و آن سه ماهی.....
(۲۲۰۵)پس شتابیدند تا دام آورند
ماهیان واقف شدند و هوشمند
ماهیگیران با عجله رفتند که دام بیاورند، و ماهی ها با استعداد از خطر آگاه شدند.
(۲۲۰۶) آنکه عاقل بود عزمِ راه کرد
عزم راه مشکل ناخواه* کرد
ماهی که عاقل بود حرکت کرد، او قصد راه دشوار کرد که میل خودش نبود.
* ناخواه؛ ناخواسته_ طلب نکرده
(۲۲۰۷)گفت: با اینها ندارم مشورت
که یقین مُستَم کنند از مُقْدِرت *
ماهی عاقل گفت: نباید با بقیه ماهیها مشورت کنم که قطعا قدرت و توانایی مرا سست میکنند.
(۲۲۰۸) مِهرِ زاد و بود بر جانشان تَنَد
کاهلی و جهلشان بر من زند
علاقه به زادگاه و خانه روح و وجودشان را فرا گرفته است، به همین دلیل تنبلی و غفلت آنان در من نیز تأثیر میگذارد.
(۲۲۰۹)مشورت را زنده یی باید نکو
که تو را زنده کند، و آن زنده کو؟
برای مشورت باید کسی که دل زندهاست انتخاب کنی کنی تا تو را سرزنده و بانشاط کند .اما این زنده دل کجاست ؟
(۲۲۱۰) ای مسافر با مسافر رایزن.
زآنکه پایت لنگ دارد رایِ زن*
ای رهرو با رهروی مشورت کن که آگاه باشد، زیرا مشورت با زن پای تو را لنگ میکند.
*زن جنس ماده نیست .زن نماد کسی است که مقید به ظواهر زندگی و هوای نفسانی است.
(۲۲۱۱) از دَم حُبِّ الْوَطَن بگذر مَایست
که وطن آن سوست، جان این سوی نیست
از حدیث حُبُّ الْوَطَن دم نزن و از این مرتبه گذر کن، چون وطن حقیقی انسان آن سوی عالم هستی است نه این سو.
(۲۲۱۲) گر وطن خواهی، گذر زآن سویِ شَط*
این حدیثِ راست را کم خوان غلط*
اگر وطن حقیقی خود را میخواهی باید از کناره رود گذر کنی. این روایت صحیح را غلط نخوان
*ازجانب شط: اشاره به عالم فانی و ناپایدارست
*آن سوی شط : اشاره به عالم معنا است.
*کم خوان غلط: اشتباه فهمیدن_غلط فهمیدن
@MolaviPoett
بخش ۸۳ - قصهٔ آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی یکی عاقل و یکی نیم عاقل وان دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هر سه: قصهٔ آن آبگیرست ای عنود »
⬇️⬇️⬇️