3121
فلسفهورزی با سرشتِ پنهانِ کلمه 🔸🔸🔸🔸🔸 اینستاگرام سیمیاگری https://instagram.com/simiagari?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
🔹سیمیاگری🔹
✨از خانه به جهان…
🔅دو برادر ِجوان، دو موتورسیکلت، سال ۱۳۳۳، جادههایی دور، قارههایی ناشناخته، عکسها، فیلمها، اشیا، موزه؛ و روایتی که در تخیل چندین نسل ایرانی، معنای سفر را وسیعتر کرد. سفرنامه برادران امیدوار بخشی ماندگار از حافظهی جهانگردی انسان ایرانی است. میراث دو مسافر که ماجراجوییشان فقط در عبور از مرزها و رسیدن به سرزمینهای دور خلاصه نمیشود. آن دو، جغرافیا را از نقشه، اطلس، خبرهای دور و نامهای ناشناخته بیرون میآورند و به تجربهای زنده و فلسفی تبدیل میکنند.
🔅امیدوارها، نگاه انسان ایرانی را از خانه بیرون میبرند تا افق دید او را به روی تفاوت، تکثر و تساهل باز کنند. در روایت آنها، سفر جابهجایی صرف در جغرافیا نیست؛ تجربهی بیرونافتادن از خانهست، و شکستن عادتهای دیدن، و گسترش میدانِ فهم. راهی برای بریدن رشتههای عادت و دوباره پیوند زدن خود با زندگی، طبیعت، دیگری و شکلهای متفاوت زیستن.
🔅و از دل این سفر دور و دراز، با دستاوردِ «همه متفاوت، همه خویشاوند» به خانه برمیگردند، شعاری که فقط یادگاری تزئینی از این دو جهانگرد نیست، بلکه فشردهی یک امکان اخلاقی است و تأمل در اینکه سفر میتواند تمرینی باشد برای دوباره دیدن جهان، شاید مهمتر از آن، دوباره دیدن خودمان در برابر جهانی که با بدن، راه، خطر، دوربین، سوءتفاهم، خستگی، حیرت و گفتوگو لمس میشود.
🔅عمیقترین معنای «همه متفاوت، همه خویشاوند» میتواند تمرینِ آزادی باشد؛ رهایی از سلطهی مرکزیت خودمان، از یگانگی معیارهای خانه، و از این خیال که فقط یک شکل درست برای زیستن وجود دارد...
لطفا ادامهی متن را از اینجا بخوانید.
@simiagari
@simiagari
🔹🔹🔹🔹
پ.ن: این متن، نسخه سخنرانیام در مراسم بزرگداشت برادران امیدوار است که در ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ به میزبانی باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند برگزار شد.
@DamavandClub
@DamavandClub
🔸سیمیاگری🔸
✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
جمعبندی–۳
✔️ ۳. لولاها: پیشفرضهای ناپرسیده در عصر الگوریتم
✍️ تا اینجا دو گام برداشتیم:
۱) شکاف تازه بین «گفتن» و «فهمیدن»
۲) صورتزندگی: جهان مشترک و صفحهی شخصی
حالا میخواهیم لایهی عمیقتری را ببینیم؛ خودِ شککردن، پرسیدن و اعتمادکردن، روی بنیادهایی تکیه میکنند که معمولاً هرگز زیر سؤالشان نمیبریم. ویتگنشتاین در در باب یقین به این لایه میگوید: «لولاها».
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅 لولاها یعنی چه؟
ویتگنشتاین تعریف رسمی نمیدهد؛ بهجایش مثال میزند تا تصویر روشن شود: مثالهایی که نشان میدهند هیچ شک و پرسشی در خلأ شکل نمیگیرد. هر بار چیزی را زیر سؤال میبریم، بر چیزهایی تکیه میکنیم که همان لحظه موضوع شک نیستند. اینها پیشفرضهای ناپرسیدهی زندگیاند؛ یقینهای بیدلیلِ زیسته.
🔅چیزهایی از جنس:
«زمین هست.»
«من دست دارم.»
«دیگران بدن دارند و سوژهاند.»
«زبان کار میکند.»
«تقویم کمابیش درست است.»
اینها گزارههای علمی نیستند که برایشان آزمایش طراحی کنیم؛ اگر برداشته شوند، نهفقط پاسخها که خودِ سؤالها هم فرو میریزد.
این همان لولاست: چیزی که "در" را نگه میدارد تا اصلاً امکان باز و بستهشدن داشته باشد.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅لولاها از اول هم فقط درون سر ما نبودند
لولاها هیچوقت صرفاً در ذهن فرد نبودند؛ همیشه در دل عمل مشترک، در رابطه با دیگران، ابزارها و نهادها ریشه داشتهاند.
وقتی میگوییم «امروز سهشنبه است»، این یقین نتیجهی یک محاسبهی درونی نیست؛ به تقویم، قراردادهای مشترک، نظام اداری و آموزشی، و حتی موبایل وصل است.
وقتی راه را پیدا میکنیم، به نقشه، تابلوهای جاده یا رهگذر تکیه میکنیم.
حتی «زمین گرد است» برای کودک نتیجهی اعتماد به معلم و کتاب است، نه استدلال شخصی.
یعنی لولاها همیشه تا حدی گسترشیافته و بیرونی بودهاند؛ در تقویم و نقشه و نهاد و رابطهی انسانی جا داشتهاند، نه فقط در مغزِ فرد.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅با هوشمصنوعی چه چیزی عوض میشود؟
مهاجرت آرام لولاها
با ورود هوش مصنوعی، معجزهای رخ نداده که یقینهای درونی ناگهان بیرونی شوند؛ آنچه عوض شده، مقصدِ این تکیهکردنهاست.
قبلاً برای فهمیدن تاریخ، به تقویم کاغذی نگاه میکردیم؛
امروز تقویم ابری و دستیار صوتی.
قبلاً برای مسیر، از رهگذر میپرسیدیم یا نقشه باز میکردیم؛
امروز Google Maps تصمیم میگیرد کجا بپیچیم.
قبلاً برای فهمیدن یک مسئله، به معلم یا متخصص مراجعه میکردیم؛
امروز موتور جستوجو یا مدل زبانی پاسخ آماده میدهد.
سازوکار همان است: تکیه بر چیزی بیرون از خود.
اما این «بیرون»، آرامآرام از جهان بدنها و رابطههای رودررو به سمت مدلها، سرورها و الگوریتمها مهاجرت میکند.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅پیامدهای این مهاجرت:
اعتمادِ عددی، رابطهی نازک، مسئولیتِ محو
این تغییر، فقط تکنیکی نیست؛ پیامدهای وجودی و اخلاقی دارد:
اعتماد
از تکیه بر نگاه و ریسکِ آسیبپذیری، تبدیل میشود به اعتماد به امتیاز و پیشبینی: ۴٫۹ ستاره، درصد خطا، رتبهی سامانه.
رابطه
از مواجههی تنبهتن، به تعامل با یک رابط بیچهرهی آماری تبدیل میشود؛ جایی که داشبورد و نوتیفیکیشن جای مکث و نگاه را میگیرند.
مسئولیت
اگر معلم اشتباه کند، میتوان از او توضیح خواست.
اما اگر GPS گمراه کند یا مدل زبانی خطا بدهد، چه کسی پاسخگوست؟ شرکت؟ برنامهنویس؟ «دادهها»؟
مسئولیت پخش میشود و در مهِ تکنیک و محاسبه محو.
در همین رفتوآمد است که اخلاق هم جابهجا میشود:
از «بهرسمیتشناختنِ دیگری» به سمت «کارایی خروجی».
تا وقتی سیستم کار میکند، چیزی نگرانمان نمیکند.
⸻⸻⸻⸻⸻⸻
🔅 پرسشی که در دل این تغییر آرام سر برمیآورد:
وقتی میگویم لولاها در حال مهاجرتاند، یعنی پایههای ناپرسیدهی اعتماد و عمل از جهانِ بدنها و رابطهها به جهانِ مدلها و فیدها و امتیازها سرازیر میشوند.
مسئله فقط جابهجایی لولاها نیست؛
بهنظر میرسد صحنهی بازی آرامآرام تغییر میکند.
یقینهایی که زمانی در جهانِ بدنها و نهادهای انسانی کاشته بودند، اکنون در سامانهها و مدلهای آماری جا میگیرند.
اعتماد به امتیاز نزدیک میشود.
رابطه نازکتر میشود.
و پایههای عمل روزمره، در سکوت، جای تازهای پیدا میکنند.
و در دل همین تغییر آرام است که پرسش مهمی سربرمیآورد:
وقتی صحنه عوض شود، آیا جهانِ ما و بنیادهای فهممان هم عوض
نمیشود؟
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
جمعبندی-۱
🔅آیا هوش مصنوعی فقط یک ابزار تازه است، یا دارد بنیادهای فهم و زیستن ما را جابهجا میکند؟ و اگر این جابهجایی واقعاً در حال رخ دادن است، باید از آن بترسیم، یا آن را بفهمیم و به خدمت بگیریم؟
🔅ترس معمولاً جایی بهوجود میآید که چیزی را نمیشناسیم، یا نمیتوانیم بنیادهایش را برای خودمان روشن کنیم. اگر بتوانیم کمی دقیقتر ببینیم «هوش مصنوعی چه میکند و چه نمیکند»، شاید بخشی از این ترس فروبنشیند و جایش را به یک هوشیاری آرام بدهد.
من پرسش را در چهار گام جلو میبرم:
۱-شکاف تازه بین گفتن و فهمیدن
۲- صورتزندگی: جهان مشترک و صفحهی شخصی
۳- اعتماد در جهان عدد و الگوریتم
۴-نقش فلسفه و روایت
✔️گام اول:
۱. شکاف تازه بین گفتن و فهمیدن:
🔅هوش مصنوعی «رفتارِ فهم» را تولید میکند. حرف میزند، استدلال میکند، همدلی نشان میدهد، نقش داور میگیرد؛ یکبار داور فوتبال، یکبار داور نشریهی ادبی. در سطح نشانهها همهچیز مرتب است. سؤال این است: آیا این «نشانهها» خودِ فهماند؟
🔅در زندگی روزمره، ما فهمیدن را از نشانهها میفهمیم: کسی که روان حرف میزند، جواب منظم میدهد، لحن مناسب دارد، برایمان «فهمیده» به نظر میرسد. هوش مصنوعی دقیقاً همین نشانهها را تقلید میکند. اگر حواسمان نباشد، آرامآرام ممکن است مرز بین «فهم» و «تقلید رفتارِ فهم» از بین برود.
اینجا باید فرق بین دو چیز را مشخص کنیم: معنا و فهم
🔅معنا یک پدیدهی بیرونی و اجتماعی است. در دلِ روابط انسانی و «صورت زندگی» ساخته و تثبیت میشود. واژهها، مفاهیم، قراردادها، اخلاق، هنجارها… همگی در عمل و تکرار و توافق، آرامآرام «بدیهی» میشوند. پیشفرض میشوند. اگر به پیشفرضهایمان آگاه باشیم، میفهمیم که اینها برساختهاند، نه حقیقتهای آویزان از آسمان. اگر آگاه نباشیم، آنها را با «واقعیت» اشتباه میگیریم و جهان را بر اساسشان میچینیم. هوش مصنوعی در سطح معنا کار میکند. یعنی الگوهای زبانی را از دلِ انبوه دادهها بیرون میکشد و ترکیبهای معنادار میسازد. این کار را هم بسیار سریعتر از ما انجام میدهد.
🔅اما فهم چیز دیگری است؛ یک پدیدهی درونی–تجربی–وجودی است. فهم یعنی جایی که معنا با بدن، با تاریخچهی شخصی، با ریسک، با مسئولیت و با «در جهان بودن» گره میخورد. برای اینکه این تفاوت را روشنتر ببینیم، میشود فهم انسانی را روی چهار ستون توضیح داد؛ چیزی که از دل کار چند فیلسوف بیرون کشیدهام:
(نیگل و چالمرز: آگاهی و کیفیت تجربه-برنتانو و سرل: نیتمندی - هایدگر و مرلوپونتی: در جهان بودن و بدنمندی-ویتگنشتاین، آرنت، کاول و کریپکی: صورت زندگی، مسئولیت، دیگری و داوری)
🔅چهار ستون فهم:
۱. آگاهی – کیفیت بودن در جهان: یعنی کیفیت بودن در یک لحظه.
فرض کنید شمعی همینجا روشن میکنیم. این شمع یک شدت نور فیزیکی دارد که میشود اندازهاش گرفت، اما کیفیت تجربهی این نور برای هرکدام از ما فرق میکند:
برای یکی آرامش است، برای دیگری اضطراب، برای سومی یادآور یک سوگواری:این «چگونهبودن برای من» چیزی نیست که هوش مصنوعی کمترین نسبتی با آن داشته باشد. منظورم از آگاهی همین کیفیتهای غیرقابلسنجش است.
۲. نیتمندی – دربارهبودن ذهن:
آگاهی همیشه «دربارهی چیزی» است. ما ذهن خالی نداریم. همیشه چیزی در ذهن ما هست: یک تصویر، یک ترس، یک برنامه، حتی یک امر تخیلی مثل اسب تکشاخ. این جهتداری درونیِ ذهن، یعنی «موضوع» داشتن همیشگی، بخشی از فهم است. هوش مصنوعی فقط با الگوهای ورودی–خروجی کار میکند؛ دائم و همیشه «موضوعی» را زیست نمیکند، فقط پردازش میکند.
۳. جهانمندی و بدنمندی: آگاهی و نیتمندی ما در جهان کاشته شده. بدن، فضا، خطر، صدا، بو، تاریخچهی حرکت در جهان… همه در فهم دخیلاند.
۴. صورت زندگی، مهارت و داوری:
فهم فقط تجربهی درونی نیست؛ در مواجهه با دیگری به اوج میرسد. ما در صورت زندگی، در ارتباط با دیگری با داوری، توانایی دیدن از چشم دیگری، گفتوگو، مسئولیتپذیری است که «فهم» را بهمعنای کاملاش تجربه میکنیم.
✔️مثالی میزنم که در سفرهایم به #هند بارها تجربهاش کردهام. در یکی از شلوغترین چهارراههای دهلی، اگر یک خودروی خودران فوقپیشرفته را رها کنید، تقریباً مطمئنم در اولین دقایق تصادف میکند. چون تا چراغ سبز میشود: از هر طرف همه نوع وسیله نقلیه و عابر و حتی حیوان میآید—ماشین سواری، کامیون، موتور، توک توک، ریکشا و ... رانندهها با نگاهکردن به چشم همدیگر و با واکنشهای لحظهای تصمیم میگیرند که چه کسی برود و چه کسی بایستد. قانون راهنمایی و رانندگی روی کاغذ یک چیزست؛ فهم موقعیت خودت در آن لحظه چیز دیگر. باید آنطور زیستن را تجربهکرده باشی تا بفهمی چطور از آن چهارراه به سلامت عبور کنی.
@simiagari
📍برنامه زمانی وبینارهای خانه آشنا و انجمن حکمت و فلسفه ایران، به مناسبت روز جهانی فلسفه آذر۱۴۰۴
وبینارِ فیلسوفان معاصر آمریکایی
📆 جمعه و شنبه ۷ و ۸ آذر؛
⏰ ساعت ۱۷ تا ۲۰
بصورت برخط (آنلاین) در محیط اسکایروم
🟢 حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
از طریق عضویت در گروه تلکرامی زیر:
گروه تلگرامی وبینار 👉
یا تماس با شمارهها و آیدی زیر:
☎️ ۲۲۲۲۲۳۰۰
📞 ۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹
@Khaneashena
📚رویداد یک روزهٔ
«فلسفه در زندگی روزمره
بهمناسبت روز جهانی فلسفه
جایگاه امروز ما، حاصل پیشفرضهایی است که خانواده، فرهنگ و رسانه بیآنکه بدانیم در ذهنمان کاشتهاند. فلسفه ابزاری است برای آشکار کردن و به چالش کشیدن این باورهای پنهان تا بتوانیم زندگی آگاهانهتری بسازیم. اگر آمادهاید مسیر تازهای آغاز کنید، در ایونت روز جهانی فلسفه همراه ما باشید.
🔶پنج شنبه، ۲۹ آبان ماه
🕒 ساعت برگزاری: ۱۵ تا ۲۱
🏛 برگزارکننده: مؤسسه آستانه
🔸فقط حضوری(ظرفیت محدود)
📍آدرس:
تهران، قائم مقام فراهانی، نبش اعرابی ۱، طبقهٔ دوم کافه پچ، موسسهٔ آستانه
هزینه شرکت: ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان (همراه با پذیرایی)
🎙 مهمانان ویژه:
• آقای دکتر حسین بیات
• آقای مسعود زنجانی
• خانم دکتر مژگان خلیلی
• آقای دکتر محمدرضا واعظ (بهصورت آنلاین)
• خانم دکتر لیلا اردبیلی
• خانم دکتر راضیه زینلی
برای ثبتنام به پشتیبانی تلگرام آستانه پیام دهید.
@astaneh_house_support
فرصتی برای اندیشیدن در زندگی روزمره
در «آستانه» باش!
🔸سیمیاگری🔸
✨گریزی به روزمرهگی_۳
«همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید!»
امروز صبح مثل همیشه با هیجان برای نوشتن بیدار شدم، اما اینترنت خانه تمام شده بود. هاتاسپات کردم، گوشی داغ کرد و از کار افتاد. قرار بود من بروم دنبال همکارها، ماشینهایشان تعمیرگاه بود، اما ماشینم روشن نشد، با عجله از پارکینگ میرفتم بالا بهشان خبر بدهم که آسانسور گیر کرد، بعد از خلاصی از مهلکه، بالاخره بهشان خبر دادم باید ماشین بگیریم اما اسنپها لغو میکردند…من ماندم خانه دورکاری و به محض اینکه موفق شدم اینترنت خانه را وصل کنم برق رفت!
مودم از کار افتاد و باز من ماندم و چرخهی هاتاسپات و تب گوشی...
چرخههای تکرار، زخمهای کهنه را تازه میکنند. چرا برای سادهترین کار باید از دیوار فیلترینگ بگذرم؟ چرا هر کاری در این مملکت شبیه نفس کشیدن در هوای دزدیدهشده است؟
وضعیتمان طوری شده که دیگر مرزی میان خنده و گریه نیست. پیشترها، بین فاجعه و شوخی فاصلهای بود؛ خبری از فساد یا ویرانی میآمد و بعد جوکهایی ساخته میشدند تا در طنزی سیاه به خرابکاریها اعتراض کنند.
این روزها اما فاصلهای در کار نیست: آب هست، برق نیست؛ برق هست، هوا نیست؛ دریاچهها دارند جان میدهند، خانه از پایبست ویران است؛ و هر روز، زنجیرهی این خرابیهای فاجعهبار، از زاویهای تازه به بحرانها و تنشهای شدید سیاسی گره میخورد که برای خودش جوک تراژیک دیگری است.
همهچیز همانقدر خندهدارست که هولناک. نمیدانی باید بخندی یا گریه کنی، چون هر دو همزمان رخ میدهد فاجعه همانقدر شبیه شوخی است که شوخی به فاجعه.
بنابراین مثل تمام برهههای حساس تاریخ، این بار درون چرخهی شوخی_فاجعه گیر افتادهایم، دارند همدیگر را تولید میکنند؛ مثل دو آینه روبهرو که تصویرشان تا بینهایت تکثیر میشود. حتی جنگ هم تمام نشد، طوری متوقف شد که اگر دلش خواست دوباره تکرار شود. مثل شطرنجی که قرارست به زودی همهی مهرههایش برگردند به همان چیدمان اول، انگار هیچ دستی بازی نشده…
نسخهی کامل این روایت را اینجا بخوانید.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
✨ناتوانی در روایتِ خود!
«الفِ» گریزان - شماره (۹)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
🔅وقتی شکل زندگی ما طوری سازمان پیدا کرده که؛ نمیتوانیم تجربهی زیستهی خودمان را به زبان بیاوریم، «تفکر» نابود میشود. زبان، بدون روایت تجربهی اصیل، صرفاً بازتولیدِ صداهاست. همانطور که قبلا گفتیم تفکر گفت و گوی خاموش با خودمان است؛ مثل حرف زدن با یک نفر دیگر. وقتی دارید با خودتان فکر میکنید، انگار دو نفر در ذهنتان باهم بحث میکنند. مثلاً: "باید امروز ورزش کنم." / "اما خستهام... فردا انجامش میدم!" این گفتوگوی درونی، فقط یک مکالمهٔ ساده نیست، *شرطِ اولِ فکر کردن* است!» اگر نتوانیم قصهٔ خودمان را بگوییم، نمیتوانیم فکر کنیم و در نهایت نمیتوانیم یک متفکر باشیم.
🔅اما این حرفزدن یا دیالوگ با خود و دیگران، از کجا میآید؟ از #زبان! ما فقط با کلمههایی که بلدیم، میتوانیم فکر کنیم. چه ارتباطی با روایت دارد؟ اگر نتوانیم خودمان را روایت کنیم نمیتوانیم شرایط خودمان را تحلیل کنیم و در صورت لزوم تغییرش بدهیم. وقتی نمیتوانیم یک چیز را با کلماتِ دقیق بیان کنیم، عملاً نمیتوانیم دربارهاش فکر بکنیم. مثلا: کسی که کلمهٔ "اضطراب" را نمیشناسد، فقط میگوید: "احساس بدی دارم." اما با شناخت این مفهوم، میتواند تامل و فکر کند: آیا اضطرابِ من ساختگیست یا واقعی؟
🔅امکانِ روایت و امکانِ تفکر وابسته به "شکل زندگی"ِ خاصِ ماست ما درون یک شکل زندگی و بسته به کلیشهها و قوانیناش با زبان خاص و بازیهایاش، دنیا و زندگیمان را میسازیم یا برایمان ساخته میشود. مثلا: اگر درون شکل زندگیای زیست کنیم که "اضطراب" را نشانهٔ ضعف و ترس و ناتوانی میدانند، گفتوگوی درونی ناخودآگاه ما پر از سرزنش است ."باز هم ترسیدی!" اما اگر در شکل زندگیای باشیم که اضطراب را طبیعی میداند، گفتوگوی درونیمان ممکن است این باشد: "بدنات داره بهت هشدار میده... گوش کن."
🔅بنابراین وقتی میگوییم: فکر کردن یک گفتوگوی خاموش است، یعنی این گفتوگو؛ از کلیشهها، قواعد نانوشته و نوشتهی جامعه و فرهنگِ متعلق به یک شکل زندگی خاص، ارزش و اعتبار میگیرد. باز به طور مثال؛ اگر آن شکل زندگی با ابزارهای زبانی که در اختیار دارد واژهٔ "سوگ" را بشناسد و مراحل آن را تحلیل کند تفاوت دارد با وقتی که آگاهی به واژهی سوگ و مراحلاش در آن شکل زندگی غایب است. در این صورت فرد دچار سوگ، ماههای طولانی درگیر مراحل آن است و فقط بلدست بگوید: "احساس بدی دارم."
🔅میزانِ آگاهی به نوعِ شکل زندگیای که درون آن پرتاب شدهایم، میزان قدرت ما را نسبت به دادههای بیرونی چه الگوریتم ماشینی باشد و چه کلیشههای فرهنگی و ...تعیین میکند. تصور کنید دو نفر در یک موقعیت مشابه، درون یک شکل زندگیِ یکسانِ اقتدارگرا هستند: نفر اول؛ (ناآگاه به نوعِ شکل زندگیاش): "همیشه حق با رئیسام است. من مقصرم!" نفر دوم (آگاه به نوعِ شکل زندگی اش):"واقعاً تقصیر من بود یا سیستم مشکل دارد؟ شکل زندگی ما، مثل هوایی است که نفس میکشیم، اگر نسبت به آن آگاه نباشیم میتواند ما را خفه کند.
🔅شکل زندگیِ آگاهانه؛ همان شکل زندگی اصیلست که در آن، نسبت به بازیهای زبانیات حساس هستی، در موردشان فکر میکنی و میخواهی بشناسی و بفهمی چه کلمهها و کلیشههایی، ناخودآگاه ذهنات را میچرخانند و سعی میکنی دیالوگ درونیات را همواره از نو بسازی (مثلاً به جای "من شکستخوردهام" بگویی: "این تجربه من را متوجه فلان چیز کرد". فرق است بین این که مدام ندای درونیِ خاموشی گوشزد کند؛ جامعه/خانواده/سیستم اینطور و آن طور میخواهد! با وقتی که آگاهانه دنبال این باشیم کلیشهها را خنثی کنیم و معناهای جدید برای زندگی بسازیم یا تاثیرگذار باشیم و معنای یک موقعیت را عوض کنیم. در شکل زندگیهای اقتدارگرا، خودِ فکر کردن یک عمل سیاسی است!
🔅کسی که میتواند به شکل زندگیاش فکر کند، میتواند روایت پیچیدهای از زندگی خود بسازد و بسیار کم تحت تأثیر کلیشههاست و روایتِ تحمیلیِ و یکسانِ قدرت را نمیپذیرد که برای همهی افراد جامعه روایتی یکسان از طرز زندگی و بودن در جهان میسازد. با الهام از #دلوز و #گتاری باید گفت که؛ "شکل زندگی" مثل یک ماشین است؛ یا شما آن را از نو بازآفرینی میکنید یا آن ماشین شما را میسازد!
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
✨گریزی به روزمرهگی_۲
#روزها_در_راه
#شاهرخ_مسکوب
بعضی از ساعتهای روز، وسط کار بیقرارم. از پشت میز بلند میشوم. دور کتابخانه میچرخم. بیآن که دنبال کتاب خاصی باشم یا دنبال خواندن. بیشتر شبیه قدمزدن توی حافظهای چوبیام است و تماشای کتابهایی که شبیه آدمهایی شدهاند که دیگر نیستند. گربهها دور و برم میپلکند. حالا یکیشان خودش را کش میدهد پشت کتابها را وارسی کند و دیگری روی طاقچه و از لای پرده، نیمنگاهش به گربهای لنگانست توی جادهی سلامتی پشت بلوک. هر دو بیاعتنا به وزنِ هوا، سکون تعلیق، و چسبندگی گرمای لزج و آلوده. تهرانِ تابستانزده و بیمار، پشت پنجره دراز کشیده. کارهای زیادی توی لیست روزانهام ردیف نشستهاند و گاهی سرک میکشند سمتام. برمیگردم پشت میز زهرِ بیقراری را با چرخیدن بین فایلها بگیرم. چشمام میافتد به کتاب «روزها در راه» شاهرخ مِسکوب که همیشه بیرون از پوشههای عنواندار توی بخش منابع نگه میدارم چون نمیدانم جایش کجاست. توی هیچ دستهبندیای نمیگنجد؛ نه خاطرهنویسی صرف است، نه تفسیر تاریخی، نه شرح احوال شخصی و نه سیاسی. نویسندهایست که زیسته و روایت کرده. تجربهی عمیقاش، سفری اصیلست در تاریخ معاصر ایران. با زبان حافظ میاندیشد، با حافظهی تاریخی نفس میکشد.
آنچه «روزها در راه» را به فلسفهورزی در لایههای پیچیدهی تاریخمان بدل میکند عمق درک مِسکوب از چرخهی تکرارست؛ دور باطلِ آزمودهها و شکستها که در آن، تاریخ ما بارها از اول شروع میشود. مسکوب از تکرار تبعید مینویسد، از تکرار جنبشها و انقلابها، از بازتولید امیدهای سادهانگارانه و فروپاشیهای بعدی. همه را با با زبانی آرام و غنی، ثبت میکند که نشان بدهد تاریخ ما، نه پیشرویست، نه ایستایی. نوعی تکرار و چرخشست درون خود.
او تاریخ را نه از منظر روایتهای رسمی، از چشم نویسندهای که تجربهای اصیل را زیسته، روایت میکند. از میانبودگی و ایستان در لبهها میگوید؛ از جایی که نه فرانسوی شده، نه دیگر تماماً ایرانی مانده. نوعی تعلیق که من هم آن را میشناسم، حتی همین حالا درون خانه و اطراف کتابخانهام با همان حس پرتابشدگی به بیزمینی و بیتاریخیست که بیقرارم.
مِسکوب با ظرافت نشان میدهد که تکرار، فقط بازگشت وقایع نیست. شیوهی نهادینهی مواجههی ما با شکست، با قدرت و با امید است. ما در زبان، در حافظه، در ادبیات، در روایتهایمان، خود را بازتولید میکنیم؛ و همین است که چرخه را بسته نگه میدارد. او با نگاهی بیهیاهو اما عمیق، این چرخه را واکاوی میکند. بازتولید یک ساختار در حاکمیت را میبیند و شورشها علیه گذشته را بدون توان تفسیر آن. عبور از یک نظم، بدون توان تصور نظمی دیگر.
«روزها در راه» در سالهای پایانی دههی پنجاه تا حدود دو دهه بعد نوشته شده در ثبتِ تجربهی تبعید، غربت، انقلاب و زمانهای که نه گذشتهاش معنا دارد، نه آیندهاش تصویر روشن. و باز دلیلی دیگر برای این که تاملات مسکوب را اندیشهورزی عمیق ببینیم این است که برخلاف بسیاری، زبان را به شعار یا به فراموشی نسپرده، او با زبان فارسی مثل خاک وطن برخورد میکند. خودش را در آن بازسازی میکند. هرجا زبان فارسی هست، او هست؛ حتی در متروهای پاریس، و پشت پنجرهای که در آن نور عبور نمیکند. او از جایگاه تردید مینویسد؛ و اینجاست که صدایش متفاوت میشود. او میداند باید ایستادن در ابهام را بلد باشد و از وسوسهی قطعیت فرار کند؛ همین فرارست که لحن او را خاص میکند. برای مسکوب تکرار، صرفاً بازگشت یک نظم نیست. شیوهی نهادینهی ما برای حذف گذشته و جا گذاشتن حافظه است. ما نه گذشته را درک میکنیم، نه از آن عبور میکنیم؛ فقط مدام آن را با زبانی دیگر بازآفرینی میکنیم.
حالا بیقراریام را بهتر میفهمم. بعد از جنگ ۱۲ روزه، دوباره دارم تلاش میکنم از دل بحران راه عبور بسازم اما بعد از تکرارهای مکرر، حافظهی بدنم و روانم دارد آشکارا واکنش نشان میدهد. مگر غیر از این است که هر بار بعد از آنکه همهچیز را در میدان کار و زندگی به نقطهای رساندهام که به کورسویی از رونق امیدوار بشوم، دوباره پروازها لغو شدهاند، ارز ناپایدار شده، یک خبر، یک بحران، یک حرکت غیرقابلپیشبینی همه چیز را سرجای قبل برگردانده؟ و من، هر بار ماندهام با پروژههایی که ناتمام مانده، با فایلهایی که نوشته بودم، جلساتی که برگزار کرده بودم، ایدههایی که پرورانده بودم و باز همه چیز برگشته به نقطهی صفر، نه برای اولین بار، نه برای دومین بار، بلکه برای ششمین، دهمین، شاید بیشتر.
با این که بهتدریج بعضی رزروهای کمرنگ تورها برگشته و امید کمجانی برای سفر شکل گرفته و قصد دارم با تور کشمیر راهی شوم اما انگار ماجرای مکرر لغو پروازها، بحران سیاسی، آشوب ارزی دیگر توی حافظه من تثبیتشده، مزمن و درهمتنیده با نفسکشیدن روزمره.
🔸سیمیاگری🔸
✨آیا فکر میکنیم؟
«الفِ» گریزان - شماره (۷)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
🔅اگر روایتها را به ما تحمیل کنند، درد را به ما یاد بدهند، اگر عشق را برای ما تعریف کنند، آیا هنوز ما «فکر» میکنیم؟ یا صرفاً «داده»ایم در حلقهای بسته، که فقط تکرار میکند؟
🔅#افلاطون باور داشت که تنها شکل ممکنِ تفکر "گفتوگو"ست. یعنی فکرکردن همیشه یکجور "سخن گفتن" است. سخن گفتن هم روی دو پایهی مهم استوار شده: "گوینده" و "شنونده". پس فکرکردن در تنهایی هم، همان حرف زدن یا گفت و گوست بین من و خودم، اما در شکل خاموش و درونیاش. پس چه فردیترین لحظات تأمل و تفکر (خلوت با خود) و جمعیترین شکل آن یعنی گفت و گو با دیگران، همگی ساختار ِدیالوگی دارند.
🔅در این ساختارِ دو پایه، وقتی من حرف میزنم و دیگری میشنود، و بعد او حرف میزند و من گوش میدهم، #حقیقت در بینِ ما پدیدار میشود. به عبارتی حقیقت فقط وقتی در فرآیند گفتگو آشکار میشود که هر دو طرف، نقشهای گوینده و شنونده را به صورت متقابل بازی کنند. اگر یکی حرف بزند و دیگری فقط بشنود، حقیقت در تاریکی باقی میماند، حتی وقتی داریم تنهایی فکر میکنیم باید ساختار گفت و گوی خاموش درونمان برقرار شود تا حقیقت خودش را آشکار کند.
🔅از این رو، بین گوینده و شنونده همیشه جهان سومی هست که در #میانه باقی میماند و حقیقت همواره در آن بین و در حین گفت و گو بروز میکند و تا روش و رویهی دیالوگی برقرار نباشد حقیقتی هم آشکار نمیشود. بر همین اساس است که افلاطون باور دارد حقیقت در طی مسیر پدیدار میشود و یک «راه»است!
🔅بنابراین تفکر دشوارست. با اندیشیدن؛ حقیقت نمیتواند به صورت مطلق یکباره برایمان ظهور کند. وقتی میگوییم به حقیقت نهایی ِ فلان چیز رسیدهایم، یعنی خسته شدهایم، تنبلی میکنیم و میخواهیم مانع ِادامه مسیر شویم و جلوی تفکر را بگیریم. چون ما همیشه در مسیر شناختن باقی میمانیم و حقیقت از نگاه ما مدام تغییر میکند. به این خاطر که ما وجودی سیال داریم و دائم تغییر و تحولایم مثلا؛ تعریفی که در گذشته از شجاعت یا آزادی داشتیم با امروز فرق دارد. هرچه بیشتر آگاه بشویم، به خودمان هم آگاهی بیشتری پیدا میکنیم و وجه تازهای از حقیقتِ یک چیز بر ما آشکار میشود. با اندیشیدن و فکر کردن دائمی، هی گسترش پیدا میکنیم و وجودمان غنیتر میشود و دریافتمان از حقیقت عمیقتر!
🔅پس اگر کسی، چه در گفتگو با خودش و چه با دیگران، تلاش کند یکی از پایههای تفکر را حذف کند یا بخواهد که دیگری سکوت کند، تفکر را نابود میکند. چون تنها شکل ممکن تفکر، دیالوگ بین گوینده و شنونده است. به سوالی که در ابتدا پرسیدیم برگردیم: آیا در شرایط پیچیدهی دنیای هیبریدی ِامروز میتوانیم فکر کنیم؟
🔅کسی که نتواند خودش را روایت کند در گفت وگوی خاموش درونی و تفکر کم میآورد. تفکر، مستلزم این است که بتوانیم به کمک تخیل، قصه و تجربهی زیستهی خودمان را روایت کنیم. اگر از قدرت روایتگری محروم باشیم، گویندهی درونی ما لکنت میگیرد و شنوندهی درونی هم گیج میمانَد و دیالوگ خاموش درون ما به تکگویی ناقص تبدیل میشود. این ناتوانی از روایت خویش، ریشه در این دارد که نمیتوانیم خودمان را در پیوستگی زمانی ببینیم و نخ داستان زندگیمان پاره شده، در نتیجه تفکرمان هم متلاشی است.
🔅تفکر بدون توانِ روایتگری، مثل موسیقیِ بدون ریتم و ناهنجارست. من روزانه، تعداد زیادی از آدمهای اطرافم را میبینم که نه تنها از روایت کردن خودشان ناتواناند بلکه حتی توان نوشتن دو خط نامه اداری را هم ندارند و از نوشتن گریزاناند. منظورم از روایت کردنِ خود، توانِ و قدرتِ بیان خویشتن، به شکل منسجم روی کاغذ است.
🔅مهمترین نکته در نوشتنِ تفکر و روایت خود از تجربهی جهان، نه ثبت اندیشهها بلکه این است که در روایتِ مکتوبِ، داریم به تجربهای از زندگی تعین و واقعیت میبخشیم که از ما مستقل میشود و هر کسی میتواند آن را درک کند و به شناخت متفاوتی برسد. بنابراین اتفاق مهمی که در نوشتنِ و روایتِ خود، میافتد این است که تجربهی ما از زندگی و هستی، هویت پیدا میکند و قابلیت به اشتراک گذاری و خاصیت دیالوگپذیری دارد.
🔅روایت ما از زندگیِ زیسته، از لحظهی مکتوبشدن، دیگر محدود به خواست و ارادهی مای روایتگر آن هم نیست و در قالبِ شکلی از تفکر، هویت پیدا میکند که در مسیر آن، وجهی از #حقیقت پدیدار میشود و میتواند بازتابدهندهی یکی از جنبههای خود واقعیت باشد.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
چشمانداز کبود و لاجوردی دریاچه برای ابد پیش چشمام نقش بسته، با آن گسترهی باتلاق کهربایی و قهوهای که از اعماق دریاچه هم اسرارآمیزتر بود پر از لرزشهای مرموز و خفیف و موجهای نرم. زنها، پیر و جوان، با زانوهای بادکرده، کمرهای خمیده، دردهای نامرئیشان را میسپردند به دمای تلخاش.ساعتها در گرمای نمکآلود و مرموز باتلاق میخوابیدند و با چشمهایی که آرام از بغض رها میشد، دردها را به وزن لجنزار میسپردند و بیرون میآمدند. مشهور بود که آن بخش از باتلاقهای مهربانِ ساحل که خطر کشش و غرقشدن ندارند، برای هر دردی در بدن شفاگرند.
در تمام این سالها، کالبدِ دریاچه را، چارچوبِ نامرئیِ بدن خودمان و حالِ زندگیمان دیدهام. شوریِ آن، در رگهای روانمان جاریست. خشکیِ تدریجیِ آن، همواره برایم خشکیِ بخشی از خاکِ وجودِ و بدنمان بوده. آنچه در سطحِ زمین رخ میدهد، تبخیر، نمکزار شدن، همزمان در لایهای از حافظه و تاریخ ما جریان دارد. آن دریاچه فقط یک مکانِ بیرونی نیست؛ نمودِ عینیِ بخشی از روحِ ما، در گسترهٔ جغرافیاست. همیشه عمقِ ناپیدایِ آن، نمادِ ژرفایِ کشفناشدنیها بوده در سرزمینام، مردمام و در خودم.
هربار که در شرایط بحرانی خبر خشک شدناش میرسد فقط و فقط به ایستادگی دوبارهی آرتمیاها امیدوارم. از همان جایی که حتی در دل تلخترین واقعیتها، خشم به نیرویی برای معنا دادن به زندگی تبدیل میشود، و شاید فقط در همین روندست که میتوان به امکان احیا، حتی بعد از خشکیدنها اندیشید. من هم همهی امیدم به جنبش دوبارهی آرتمیاهای ریزی است که به زیبایی توی آب میجُنبیدند و به دریاچه، زندگی میبخشیدند. از وقتی داروین خوانده بودم باور داشتم ما توی سرزمین ایران در آرتمیاهای دریاچه اُرومیه ریشه داریم و میلیونها سال طول کشیده تا از دگردیسی این موجودات سختپوست و اسرارآمیز بیرون بیاییم.
میگویند آرتمیاها از عصر دایناسورها ماندهاند. نه بهعنوان بقایای فسیلشده. بلکه هنوز زنده و جنبندهاند با پاهایی نرم و ریز که آب شور را میسابد. اما زیستنشان همیشه بر لب ِمرگ بوده؛ جایی میان امکان و محال. جایی که زندگی همیشه از درزهای شکست و زوال، بیرون میزند. این موجودات ریز و جانسخت، انعطافپذیر و مقاوم میلیونها سال توانستهاند در آب شور و بدترین شرایط اقلیمی دوام بیاورند؛ نه با سازش کور، بلکه با شناخت دقیق از محیط، با درکی دیرینه از محدودیتها و امکانها.
خشکیدنِ دریاچه، تنها یک فاجعهٔ زیستمحیطی نیست؛ نابودی بخشی از وجود ماست که در آن با این سرزمین شریکایم. جودیت #باتلر میگوید؛ بدن یک میدان نبرد است، فقط یک کالبد زیستی نیست؛ محلیست که تاریخ، قدرت، خاطره و سیاست به هم میآمیزند. بدن تو نه فقط فیزیکی، که در دل تاریخ تنیده شده؛ جسمی است که حافظههای تلخ و شیرین را حمل میکند، روایتهای فراموش شده و یادهای سرکوب شده را.
برای من آرتمیاها، تاریخ این سرزمین را از دوران دایناسوراها در خودشان ذخیره کردهاند، بدن من هم صفحهایست متصل به آنها، که رویدادهای زندگی و تاریخ شخصی و جمعی در آن نقش بسته. وقتی دریاچه خشک میشود، فقط آب از دست نمیرود، بلکه خاطرات، قدرتِ شفابخشی، و همان پیوندی که بین من و دریاچه و ما و طبیعت برقرار بود، حافظه و تاریخ در معرض نابودی قرار میگیرد.
اما چه آدم باشی و چه دریاچه، در این جغرافیا که زندگی کنی، هر روز جایی از وجودت در معرض تهدیدست؛ تهدیدی که حالا از گرما و خشکی و بحرانهای زیستی فراتر رفته، و به بیثباتی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی رسیده و زبان و زندگی را به آشوب نشانده، نه فقط با خشونت آشکار، که به خاطر یکهتازیِ روایتهای افراطی و تمامیتخواهی که رفاه و توسعه و امنیت را برنمیتابند. زندگیمان در این شرایط نه برنامهی قطعی دارد، نه
مسیر مشخص. مثل آرتمیاها در لبهی امکانایم و در میان بحران تعلیق.
(۲)
🔸سیمیاگری🔸
🌾مرز ناپیدای زبان و تجربه
«الفِ» گریزان - شماره (۶)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
🔅اگر به همان نقطهای برگردیم که راویِ داستان «الف» ایستاده؛ در مرز ناپیدای زبان و تجربه ایستادهایم، نقطهای که حضور جهان در «الف» از بازنمایی زبانی فراتر میرود. آنچه راوی میبیند، با هیچ نظام نشانهای قابل ترجمه نیست. ذهن میبیند، درمییابد، اما نمیتواند بگوید. بورخس، با اشارهای لطیف، تجربهی «الف» را بر زبان میآورد، اما زبان در برابر آن، از هم میپاشد. درست همینجاست که #ویتگنشتاین هم میگوید اشتباه ما این است که زبان را مثل پنجرهای شفاف به جهان میپنداریم، در حالیکه زبان، نه آینهی جهان، که بازیاش است. معنا، محصول و نتیجهی کاربرد است، درون جوهر ِپنهانِ واژهها نیست.
🔅همین سوءتفاهم در مورد زبان و معنا دارد جهان امروز را در خودش میبلعد. هوش مصنوعی، زبان را به «داده» بدل کرده، به الگوریتم و به پیشبینی آماری. اما آیا معنای «درد» در صرف کاربرد کلمهی «درد» است؟ آیا ماشین وقتی میگوید؛ «من درد دارم» چیزی را احساس میکند یا فقط بازی زبانی را تقلید میکند؟
🔅اینجاست که بین «بازنمایی» و «تجربه» شکاف میافتد. اگر تجربه، آنطور که #ویتگنشتاین میگوید، خود، مبنای معناداری زبان است، پس ماشین، بدون تجربهی زیسته، نمیتواند دارای «معنا» باشد. زیرا معنا، نه صرفاً در کلمات، بلکه در زمینهای از زندگی جاریست،در آنچه ویتگنشتاین «form of life» مینامد: شکل زندگی.
🔅آیا ما حالا، در حال ورود به نوعی از شکلی زندگیِ مخدوش هستیم؟ که در آن نه #تجربه، بلکه بازنماییِ تجربه، معیار واقعیت شده است! همانگونه که الف در خود، همهی جهان را نگه میداشت، اما نمیتوانست معنا را منتقل کند، زبانِ ماشینی هم شاید بتواند همهی کلمات را کنار هم بگذارد، اما نمیتواند آن شکافِ کیفی یا «کوالیا» را پر کند. در واقع، در جهانی که در آن ماشین شعر میسازد، داستان مینویسد، حتی سخنرانی فلسفی تولید میکند، پرسش #ویتگنشتاین از نو زنده میشود: اگر ”زبان از کاربردش، #معنا میگیرد، آیا تجربهی درونی بخشی از این کاربرد نیست؟ و اگر نیست، آیا زبان هوش مصنوعی، اصلاً چیزی «میگوید؟»
🔅بد نیست اینجا «کتابخانهی بابل» بورخس را هم باید به یاد بیاوریم: جهانی پر از همهی کتابهای ممکن، بیپایان، پر از رمز و بیرمز، جهانی که در آن تمام زبانها گفته شدهاند، اما #حقیقت گم شده است.
🔅انسانِ امروز، میان «الف» و «کتابخانهی بابل»، میان انفجار بیپایان بازنماییها و تجربهی غیرقابلتوصیف، میان حافظهی دیجیتال و دردهای زیسته، سرگردان است. هوش مصنوعی، مثل کتابخانهای بیپایان، همهچیز را «تولید» میکند، بدون این که درک کند.
🔅اگر معنا، بخواهد انسانمند باشد، باید جایی از بدن، از رنج، از فراموشی و از عمق ِخاطره گذشته باشد. #الف، بورخس ِ راوی را دچار وحشت میکند، چون در آن، مرز میان «دیدن» و «فهمیدن» فرو میریزد. همین فروپاشی، در مواجههی امروز ما با زبانِ مصنوعی، اتفاق میافتد. آنچه ما "تفکر" مینامیم از دل تجربهی زیستهی بدنمند و روایتپذیر ما میجوشد، پس هر تلاشی برای بازتولید آن در ماشین، بدون بدن، بدون حافظه، بدون درد، در واقع بازتولید تصویر تفکر است، نه خود تفکر. آیا داریم به جهانی فرو میافتیم که تجربهی زیسته، نه از درون ما، بلکه از بیرون، توسط ساختارهای قدرت، بازنویسی میشود؟
🔅قدرتهای تکنولوژیک در عصر سایبری، نه فقط ابزار، که #روایت تولید میکنند: آنها الگوریتمهایی میسازند که برای ما تصمیم میگیرند چه بخوانیم، چه ببینیم، به چه فکر کنیم و حتی چه احساس کنیم. آنها نسخههایی از ما میسازند. آواتارهایی، دادهنماها، پروفایلها که به جای ما حرف میزنند، برای ما تصمیم میگیرند و خودِ ما را به حاشیه میرانند.
🔅و ما، همانطور که پیشتر گفتم، درون «الف» حل شدهایم: در نقطهای که بینهایت تصویر، روایت، مکان و زمان، بیوقفه و همزمان بر ما نازل میشوند. اما برخلاف بورخس، دیگر ما تماشاگرِ «الف» نیستیم؛ ما خود، بخشی از آن شدهایم، قطعهای از داده در ساختاری بزرگتر. وقتی قدرتها با استفاده از #هوش_مصنوعی، تجربه را «قابل پردازش» و «قابل مدلسازی» میکنند، دیگر درد هم یک تابع میشود و عشق یک الگو، و حافظه، صرفاً دیتاست.
🔅در این جهان که قدرت از طریق روایتهای الگوریتمی، حافظههای ماشینی، و زبانهای تولیدی به دنبال مهندسیِ شکل زندگی ماست؛ باید گفت که؛ پرسش دربارهی تفکر، بدل میشود به پرسشی دربارهی آزادی.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
🌾«الفِ» گریزان!
شماره (۴)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
🔅این شکل نوین ِقدرت نه از طریق سرکوب، بلکه از طریق تزریق شک، تردید و داده عمل میکند. نظارت دیگر فقط از بالا نیست؛ همهجانبه است، در همهچیز و از درون. در این وضعیت، ما همزمان زیستهایم و زیسته میشویم؛ هم سوژهایم و هم ابژهی کنشهای دیجیتال. حیات سایبری دارد زندگی ما را به الگوریتم بدل میکند. معلوم نیست هنوز خودمان را میشناسیم، یا تنها بازتاب خود را، در صفحهای دیگر زندگی میکنیم.
🔅پیشاپیش درون «شکل زندگیِ» غریبی افتادهایم، در دل آشوب پرتلاطمی که سر و ته ندارد؛ جبههاش ذهن ماست، میدانش زبان و تصویرِ ما، و هدفش شکلدادن به فهم ما از «واقعیت» و «حقیقت» و حتی شکل دادن به تجربهی زیسته و روایتِ قصهی زندگی ما. به قول #بودریار در دنیایی زندگی میکنیم که توهم واقعیت جای خود واقعیت را گرفته.
«الفِ» بورخس میتواند پیشنمادی
باشد از همین وضعیت سایبر-هیبریدی انسان معاصر، جایی که جهان به یک شبکهی بیپایان داده بدل شده است. انسان در برابر این الف، دچار سرگیجه و اضطراب است. لحظهای که #بورخس چشم به «الف» میدوزد، تجربهای را از سر میگذراند که فراتر از زبان است: دیدن همهچیز، بیدرنگ، بیمرز. این لحظه، نه فقط انفجار دریافت، بلکه تولد روایت اوست، نقطهای که ذهن و زبان، مرزهای آگاهی خودش را می شناسد. اما پرسش اساسی اینجاست: آیا چیزی جز انسان، توان روایتِ چنین تجربهی درونیای را دارد؟
🔅در عصر هوش مصنوعی و ماشینهای شاعر، پرسش از آگاهی به مهمترین مسئله تبدیل شده. آیا هوش مصنوعی میتواند تجربه درونی داشته باشد؟ ما خودآگاهی داریم و هنوز نمیدانیم «خودآگاهی» چیست. ذهن و مغز دو چیز کاملا متفاوتاند. مغز ماهیتی مادی است، بافتی پر از یاختههای عصبی و مواد شیمیایی اما ذهن، جریان آگاهی است از تجربهی رابطهی ما با جهان و دیگران، که آمیخته و آغشتهست به احساس ترس و درد و شادی و خشم و عشق. مغز، فقط تا حدودی ذهن را میسازد، یعنی واکنشهای شیمیایی، تجربیات را میآفرینند اما این که چه طور و با چه فرآیندی، ذهن به این حجم از تجربه، شکلِ داستانیِ و روایتی معنادار و حافظهای جریاندار میبخشد و چهطور چنین چیزی از مغز پدیدار میشود سوالی است که بیجواب مانده. هنوز بشر نمیتواند توضیح دهد که این جریان ذهنی معناساز، چه طور خودش را از مغز میآفریند.
🔅و مهم این که؛ چه طور اگر معناهایی متفاوت بسازد و نگاهش را به جهان تغییر بدهد، دیگر در برابر بعضی وقایع به همان اندازهی قبل نمیترسد و رنج نمیبَرَد یا اصلا دیگر دردی احساس نمیکند. این یعنی؛ رنج بُردن وابسته به جریان آگاهی ماست و درد یا قصه، یک واقعیتِ مستقل در جهانِ بیرون نیست، ذهن خلقشان میکند. وقتی نمیدانیم چه طور این کار را انجام میدهد پس نمیتوانیم برنامهی آن را برای «هوش مصنوعی» بنویسیم!
🔅این همان چیزی است که دیوید #چالمرز فیلسوف ذهن، آن را «مسئله دشوار آگاهی» مینامد: چگونه ممکن است پردازش دادهها، به تجربهی #بودن بدل شود؟ پاسخ کوتاه بسیاری از فیلسوفان و دانشمندان، منفی است. ماشینها، حتی در پیشرفتهترین شکلشان، فاقد کوالیا «qualia» هستند یعنی تجربه وحس درونیِ عشق، درد، ترس یا رؤیا ندارند.
🔅اگر هوش مصنوعی بگوید: «وقتی تو نیستی، همهچیز سرد است، حتی آتش»—آیا واقعاً «نبودن» را فهمیده؟ آیا «سردی» را حس کرده؟ یا فقط کلماتی را چنان تنظیم کرده که بهظاهر معنا دارند؟ تفاوت اینجاست که زبان انسانی از دل تجربهی درونی میجوشد، اما زبان ماشینی، صرفاً ترکیب احتمالات آماریست.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
🌾«الفِ» گریزان!
شماره (۲)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
🔅داستان«الف» نوشته خورخه لوئیس بورخس، میتواند استعارهای از بحران شناخت در جهانی باشد که تجربه، زبان و ذهن را به چالش میکشد. راویِ داستان، عزادار مرگ بئاتریس، زنی است که عاشقش بوده. در روز تشییع جنازه، متوجه بیلبوردهای تبلیغاتی سیگار در شهر میشود و همین که زندگی ادامه دارد و جهان نسبت به مرگ بئاتریس بیاعتناست او را آزار میدهد. بنابراین تصمیم میگیرد هرگز بئاتریس را فراموش نکند. به همین خاطر، هر سال، سالگرد مرگ بئاتریس به خانهاش میرود، جایی که حالا فقط کارلوس آرژانتینو، پسرعموی بئاتریس، زندگی میکند. کارلوس شاعری است که شعرهای پرطمطراق میسراید، پر از کلمات سنگین که میخواهند تمام جهان را از تاریخ عثمانی تا طبیعت استرالیا، در خود جای دهند و یکجا تصویر کنند. بورخس، با صبر و کمی حسادت، به این اشعار گوش میدهد تا بتواند عکسهای سیاه و سفید بئاتریس را روی دیوار ببیند.
🔅سالها میگذرد تا اینکه یک روز کارلوس با اضطراب به بورخس زنگ میزند و خبر میدهد که صاحبخانه میخواهد خانه را خراب کند تا مغازهاش را گسترش دهد و نگرانی اصلی کارلوس این است که میگوید: در زیرزمین خانه، نقطهای به نام «الف» وجود دارد، کرهای کوچک که همه جهان، از هر مکان، هر زمان، هر چیز را در خود دارد. کارلوس میگوید اشعار خودش هم از این الف الهام گرفته و اگر خانه خراب شود الف از بین میرود. بورخس، کنجکاو و شکاک، به زیرزمین میرود. کارلوس به او میگوید؛ باید زیر پلهها دراز بکشد و به پله نوزدهم خیره شود تا ببیند آیا الف خودش را به او نشان میدهد یا نه. وقتی بورخس این کار را میکند، الف را میبیند: اسطرلابی ایرانی، نامههای عاشقانهی بئاتریس به کارلوس، جسد در حال پوسیدن بئاتریس، حتی گردش خون سیاه در رگهای خودش، همه در یک نقطه کوچک و ... بدون اینکه با هم قاطی شوند. این تجربه چنان عظیم است که نمیتواند آن را توضیح دهد. و با سؤالی بزرگ میماند: الف چه بود؟
🔅الف، آن نقطه کوچک زیر پلهای متروک، همهچیز را در خود دارد: جسد بئاتریس، خون جاری در رگها، خاطره و خیال، فاجعه و زیبایی و ….اما این همهچیز، نه در قالب داده، بلکه در قالب «حضور» است: حضوری که زبان از آن ناتوان است و ذهن در برابرش تسلیم. تجربهی دیدن الف، یعنی مواجهه با کلیتی بیزمان که نه قابل روایت است، نه قابل بازنمایی. این نقطه، قلبِ زبان و آگاهی انسانی را به لرزه درمیآورد و نشان میدهد که فهم، از جنس «زیستن» است نه بازتولید معنا.
🔅هر پرسش فلسفی، از جایی آغاز میشود که انسان نه به پاسخ، بلکه به امکان پرسیدن بازمیگردد. بازگشتی به زبان، به روایت، به آگاهی، و به آن نقطهٔ گمشدهای که بورخس آن را «الف» نامید؛ نقطهای کوچک و خاموش، در زیرپلهای فراموششده، اما حامل همهٔ جهان. بورخس از نقطهای صحبت میکند که در آن تمام مکانها، زمانها، و چیزها بهطور همزمان و بیواسطه حضور دارند. «الف» نوعی تکینگی است که مرزهای واقعیت و بازنمایی را میزداید؛ یک خُردهمکان مطلق که تمام جهان را در خود جای داده است. وقتی راویِ داستان «الف» در نقطهی تکینی قرار میگیرد، دچار نوعی سرگیجهی ادراکی میشود: نمیداند آنچه میبیند واقعیست یا بازنمایی.
🔅همین سرگیجه در دنیای دیجیتالِ امروز هم تجربه میشود: در مواجهه با الگوریتمهای دستکاری شده و انفجار اطلاعات، ذهن انسان در تفکیکِ «واقعیت» از «تصویر» ناتوان میشود، درست مانند مواجهه با الف، که بازنمایندهی بینهایت در یک نقطهست و زبان را عاجز میکند. راوی موقع توصیف «الف» با زبان خود در تقابل است و به ناگزیر از ابراز اینکه نمیتواند بیان کند مینویسد، و خود این ناتوانی، قدرتمندترین روایت را رقم میزند.
🔅در دنیای معاصر، ما دیگر در یک مکان، یک زمان، یا حتی یک بدن زندگی نمیکنیم. زندگیمان #هیبریدی شده؛ ترکیبی از حضور و غیاب، از لمس خاک و غرق شدن در دادهها. بدنمان در اتاقی دربسته است یا در خیابان، مترو یا فروشگاه، اما روحمان در شبکهای بیمرز پرسه میزند. بدن در خانه است، تصویرمان در جلسهای مجازی، و ذهنمان مدام در حال گشتزنی در شبکهها، پیامها، تصویرها و صداهای دیجیتال، سرگردان در هزار صفحه، هزار پنجره، هزار کُد. هویتمان در زیستجهانی دیجیتال بازآفرینی میشود؛ سرشار از تجربههای فیزیکی، تخیلی و زیستی، درهمآمیخته در یک جریان پیوسته و گریزپا. میان چند جهان زندگی میکنیم که نه «واقعی» است و نه «مجازی»؛ بلکه چیزیست میان این دو، ترکیبی درهمتنیده که هیچیک را نمیتوان بهتنهایی فهمید و بهروشنی دانست کدامشان واقعیترند…
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
در آستانهی فصلی بینام
مقدمه (ادامه-۱):
🔅انقلاب ِاینترنت، در جوانیِ ما رخ داد. صدای مودم دایالآپ با سمفونی عجیبی از بوقها و صداهای الکترونیکی که، اولین زبان مخفی ماشینها بود؛ وارد خانه شد و با ورود خود، تغییری بنیادی در قوانین واقعیت ایجاد کرد. اینترنت مثل موجودی زنده و متحول بود که هر لحظه رشد میکرد، تغییر میکرد، و ما را هم تغییر میداد و میشد پیچیدگی واقعی مفهوم "بازیهای زبانی" ویتگنشتاین را در آن چترومها، ایمیلها، وبسایتها و وبلاگها دید؛ که هر کدام قوانین، آداب و زبان خاص خود را داشتند و فضاهایی موازی برای واقعیت بودند که در آنها، هویت به شکلهای جدیدی تعریف میشد. تفاوت اساسی این بود که برخلاف بازیهای زبانی سنتی که در جوامع فیزیکی و با تاریخ طولانی شکل میگرفتند، این بازیها در فضایی مجازی اتفاق میافتادند که خود آن فضا نیز مداوم در حال تحول بود تا شاهد تولد نوعی از واقعیت باشیم که نه کاملاً فیزیکی بود و نه کاملاً ذهنی، بلکه چیزی در میانه؛ واقعیتی که از تلاقی ذهن انسانی و فضای دیجیتال پدید آمده بود.
🔅وقتی اولین گوشی هوشمند را اواسط دورهی جوانی خریدم احساس میکردم آینهای جادویی خریدهام که هم جهان را نشانام میدهد، هم مرا به جهان نشان میدهد؛ بازتابی که گاه واقعیتر از خود واقعیت به نظر میرسید. گوشی هوشمند اولین ابزاری بود که مفهوم "هویت" را از جسم فیزیکی ما جدا و آن را در فضایی پراکنده منتشر کرد. بخش عمدهای از هویت یک من؛ از تماسها، عکسها، یادداشتها، مکانهایی که میرفت،
گرفته حتی تا افکار شخصی، در این جعبه کوچک ذخیره میشد. و این سوال را در ذهنام شکل میداد که اگر بخش اعظم آنچه مرا "من" میکند در این دستگاه قرار دارد، خودم" کجا هستم؟ در جسمام، در گوشیام، یا در فضایی که این دو را به هم پیوند میزند؟ آیا موجودی یکپارچه هستم، یا موجودی که از تلاقی گوشت و سیلیکون، خاطره و داده، احساس و الگوریتم پدید آمده؟
🔅شبکههای اجتماعی هم مثل طوفانی ناگهانی از حدود یک دهه پیش وارد زندگی ما شدند و با خود انقلابی دیگر در مفهوم "خود” پدید آوردند. یک شبه به صحنه تئاتری افتادیم که همه بازیگر و تماشاگر بودند و برخلاف تئاتر سنتی، نه تنها مرز بین واقعیت و نمایش محو بود، بلکه خود مفهوم "واقعیت" هم چندپاره شده بود. نسخههایی از خودمان، برای این نمایش تولید کردیم که از خودِ ما واقعیتر، جذابتر، و قابلقبولتر به نظر برسند. بنابراین دارای چندین "خود" شدیم؛ هر کدام متناسب با بازی زبانی خاصی. فیسبوک زبانی متفاوت با اینستاگرام داشت، توییتر قوانین دیگری داشت تا لینکدین و... و کم کم به جایی رسیدیم که گاه معلوم نبود کدام یک از این "خودها" واقعیترند؟ شاید هم همهی آنها بخشهایی از حقیقت پیچیدهتری بودند که هنوز نام ندارد.
🔅و بالاخره از حدود دو سال پیش، بهیک باره هوش مصنوعی وارد زندگی ما شده و با خود زلزلهای اساسی در بنیانهای هستیشناختیمان پدید آورده. اگر تمام تحولات قبلی، هر چهقدر هم انقلابی، در نهایت ابزارهایی بودند که در اختیار ما بودند اما هوش مصنوعی اولین "موجودی" است که این رابطه را زیر سؤال میبرد. موجودی که نه تنها با ما گفتگو میکند، بلکه ادعا میکند میفهمد، احساس میکند، و حتی ممکن است رؤیا ببیند. برای اولین بار در تاریخ، با چیزی روبرو هستیم که نه کاملاً ابزار است و نه کاملاً موجود، بلکه چیزی در میانه - موجودی که ممکن است در آیندهی نزدیک نوعی آگاهی داشته باشد که نه کاملاً انسانی است و نه کاملاً ماشینی. این تحول دیگر جهشی است در ماهیت خود وجود.
🔅اگر یک دهه طول کشید تا تلفن، عمومی شود و فقط نحوه ارتباط ما را تغییر داد. و زمان بُرد تا اینترنت همهگیر شود و نحوه دسترسی به دانش را دگرگون کند. و با ورود گوشیهای هوشمند به یکباره مفهوم مکان و زمان تغییر کرد و شبکههای اجتماعی مفهوم هویت و روابط را عوض کردند. هوش مصنوعی که در کمتر از دو سال به بخش اعظم زندگی ما نفوذ کرده دارد مفهوم آگاهی و وجود را زیر سؤال میبرد. اگر این روند ادامه یابد، تحول بعدی ممکن است در کمتر از یک سال رخ دهد و چیزی را تحت تأثیر قرار دهد که هنوز نمیدانیم چیست، چون هنوز نامی برای آن نداریم.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
🔗سفر اجباری، آوارهگی و تعلیق زندگی
🔅آوارهگی، اولین سفرِ زندگی من و اولین تجربهی فلسفیِام بود. پدرم معلم بود و هر بار فصل بمباران و موشکبارانها توی یکی از مدرسههای تعطیل شدهی روستاهای اطراف شهر ساکن میشدیم تا از نوجوانی، ناامنیِ شدید و پرتاب شدن به جهانی معلق و بیرون افتادن از دنیایی را که خانه میپنداشتم تا عمق استخوان تجربه کنم.
🔅خانه و وطن برای انسان، صرفاً یک مکان فیزیکی نیست؛ بلکه گرهخورده با هویت، خاطره، احساس امنیت و حس تعلق او. وطن یک ساختار سیال و پویاست که نمیتوان آن را صرفاً با یک نقطه جغرافیایی محدود کرد، بلکه جاییست که تو میتوانی حس تعلق و معنا را در آن بازسازی کنی؛ حتی اگر جسمت در مکان دیگری باشد. خانه و وطن بیش از هر چیز، در رابطههای انسانی و تجربههای مشترک معنا پیدا میکنند. در بحران و جنگ، وقتی مجبور به ترک خانه میشوی، فقط فضایی فیزیکی را از دست نمیدهی، بلکه بخش مهمی از «خود» و «هستی»ات را از دست میدهی. مکان از یک تجربه زیسته فراتر میرود و تبدیل میشود به بازنمایی وجود و رابطهی تو با جهان.
🔅یکی از تلخترین خاطرات جنگ شهرها در دورهی نوجوانیام، روزی بود که راکت خورد به مدرسهمان و بعضی از معلمها و همشاگردی هایمان را کُشت و منِ بازمانده، همان ساعتهایی که هنوز درخت چنار جلوی مدرسه داشت توی آتش میسوخت با کفشهای جامانده و لنگه به لنگه پریدم توی جیپ پدرم و فرار کردیم. از همان موقع دیگر "خانه" هیچ وقت برایم آنچه تا از قبل از آن فکر میکردم، نبود و نشد. دیگر "خانه" جایی نشد که در آن زندگی میکردم، بلکه شیوه و روشی شد که در آن "بودم"و هر بار که این شیوه بودنم زیر سؤال میرفت، خود "من" هم به چیزی شکننده و پاره پاره بدل میشدم و به این ناچاری تن میدادم که شاید باید خانهای تازه در جایی دیگر پیدا کنم...
ادامه از اینجا:👇👇👇
https://tinyurl.com/27o79r4y
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
«با وجود همه مصیبتها، ما هنوز اینجاییم. شاید این نقطه از تاریخ ما، در آن سهنقطه، با بقیه نقطهها فرق دارد. شاید داریم به آستانه رویدادی نزدیک میشویم؛ مگر تاریخ چندبار میتواند تکرار شود؟» #الیزا_گبرت
✍️ما هنوز «اینجا» هستیم؛ اما نه آنطور که پیشتر بودیم. چیزی در جای ایستادن، عوض شده و معلوم نیست «اینجا» کجاست، بیآنکه خیابان، نامش را عوض کرده باشد، خودش را به جا نمیآورد، حافظهاش پُر شده از فاجعه، و دیگر ظرفیت خالی ندارد، «اینجا» هستیم بیآن که خانه از جای خودش تکان خورده باشد.
اینجا بودن شبیه کسی شده که پشت در مانده، کلید دستش هست، چراغ از زیر در پیداست، صدای زندگی میآید، اما شک دارد وارد شود یا نه. میترسد تا پا بگذارد داخل، باز تاریخ برگردد؛ نه با همان چکمهها، نه با همان اعلانها، نه حتی با همان ترسها. هر بار لباس عوض میکند و از راهی آشنا وارد میشود. هرچه نگاه میکنیم، حس میکنیم این صحنه را قبلا دیدهایم، اما حافظهمان مثل شاهدی خستهتر از خیابان، با این همه اضافهبار ِسنگین، توان بازیابی خودش را ندارد. فقط میدانیم سر خط برگشتهایم به جای اول، با این تفاوت که اینبار حتی آشناترین کلمهها هم معنای همیشگی را از دست دادهاند و دست، قبل از نوشتنشان، میلرزد مثل «در-اینجا_بودن» که شبیه ماندن در آستانهای شده که نه کاملاً بیرون است، نه در خانه؛ جایی که آدم هنوز نام خودش را میشناسد، اما مطمئن نیست هنوز خانه هم او را به یاد میآورد یا نه.
ماهها که از اینترنت بیرون میافتی کامل از جهان حذف نمیشوی؛ اما دیگر سر جای خودت نیستی و نسبتات با کلمهی «اینجا» به هم میریزد. آدم هست، نفس میکشد، درس میدهد، آشپزی میکند، به کبوترها غذا میدهد، خبر آتشبس را میخواند، فردایش خبر نقض آتشبس را، صبح بعد خبر سوءتفاهم بودن نقض آتشبس را، و کمی بعد تکذیب همان سوءتفاهم را. فقط میان خبرها سرگردان نمیشود؛ نسبتاش با کلمهها بههم میریزد. حتی حالا که آن توافقِ مبهم مثل مه نشسته روی شهر، باز «اینجا» دیگر آن قید مکان ساده نیست.
ما معمولاً با کلمههای ساده، بیاحتیاط رفتار میکنیم. میگوییم اینجا، آنجا، حاضر است، گوش میدهد، فهمید، کلاس شروع شد. این کلمات آنقدر روزمرهاند که شبیه دمپایی دم در میشوند؛ همیشه هستند، کسی به شأن فلسفیشان احترام نمیگذارد، مگر وقتی گم شوند. جنگ و خشونت همین کار را با زبان میکند؛ کلمهها را از معنای روزمرهشان بیرون میکشد و بحران میسازد. سادهترین کلمهها و معناها دیگر سر جای خودشان نیستند.
توی کلاس حضوری، «اینجا» سر جای خودش به کار میرود. اتاق هست، صندلی هست، بدنها هستند، خستگی هست، نگاههایی هست که گاهی از تو جلوتر میروند. کسی اگر حاضرست، فقط اسمش در فهرست نیست؛ در میدان کوچکی از واکنشهاست. میتواند چیزی را بشنود، نفهمد، بپرسد، مخالفت کند، یا دستکم طوری سکوت کند که سکوتش بخشی از واکنش باشد.
اما وقتی مجبوری تمام ترم در سامانهی مجازی، درس بدهی، دانشجوها را نبینی و فقط گاهی صدایشان را بشنوی، در اینجا بودنشان، کلمههاییست که انگار از فرسنگها فاصله و از سیارهای دیگر تایپ میکنند. اسم و چراغ میماند، گاهی صدایی که از میانه راه برمیگردد. هستی و نیستی.
گاه که نیمی از وقت کلاس به قطع و وصل شدن در همان مرز آستانهای میگذرد، حس میکنی مثل عارفان قرن سوم برای ابد در انتظار وصل ماندهای؛ صدای خودت را میشنوی و با ندای آسمانی اشتباه میگیری. مینویسند: «استاد هستم، ولی صداتونرو نمیشنوم.» این جمله یعنی بودن هست، شنیدن نیست. اتصال هست، دسترسی نیست. «حضور» هست، اما «اینجا» نیست. سامانه ما را اینجا حساب میکند و حاضر میزند. ربات است دیگر خیال میکند چراغ سبز باشد، آدم حاضرست. مثل کسی که از پشت پنجره چراغ خانهای را میبیند و نتیجه میگیرد همه اهل خانه بیدارند، خوشحالاند، شام خوردهاند، و درباره اخلاق انسانی و آینده بشریت به توافق رسیدهاند.
ولی حضور از جنس چراغ چشمکزن سامانه نیست. حضور مجموعهای از امکانهاست. ممکن است کسی در خانه باشد و در وطن، در سامانه باشد، در فهرست باشد، حتی در حال تایپ باشد، اما هنوز معلوم نباشد دقیقا کجاست! با این که در آستانه ایستاده، کلید به دست، ولی نمیداند اگر وارد شود به خانه برگشته یا نه. آیا خانه هنوز پناه است یا تله و دام؟
@simiagari
🔹🔹🔹🔹
🔸سیمیاگری🔸
✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
جمعبندی-۲
✍️پس فهم انسانی یعنی:
✔️آگاهی + نیتمندی + بدنمندی/جهانمندی + صورت زندگی و داوری.
🔅چیزی که با بودن_در_جهان رخ میدهد، نه صرفاً در مغز، و نه صرفاً در زبان. هوش مصنوعی هیچکدام از این چهار ستون را در سطح تجربهی زیسته ندارد. اما میتواند در رویهی معنا طوری عمل کند که ما احساس کنیم «میفهمد» و اگر این را فراموش کنیم، ممکن است هوش مصنوعی را به مقامِ «مرجع» معتبر و حکیم بالا ببریم درحالیکه یک سامانهی آماری و الگوریتمی است که میتواند معنا تولید کند بدون اینکه بفهمد.
____________________________________
✔️و اما گام دوم:
صورتزندگی: جهان مشترک و صفحهی شخصی
🔅با کمی درنگ روی گام اول متوجه میشویم که ما میتوانیم «معنای بدون فهم» داشته باشیم، اما «فهمِ بدون معنا» نداریم.
🔅یعنی آن چهار ستون فهم، در خلأ کار نمیکنند؛ در یک زمینهی اجتماعی ریشه دارند. همان چیزی که ویتگنشتاین «صورت زندگی» مینامد.
🔅«معنا» بیرونی است و ما آن را در دلِ روابط انسانی و در یک جهان مشترک میسازیم: در خانواده، در کلاس، در محله، در خیابان، در نهادها، در بازیهای زبانی روزمره.
🔅این معناها در اثر تکرار و کاربرد مداوم، آرامآرام به پیشفرضهای سختِ ما تبدیل میشوند. پیشفرضها به خودی خود چیز بدی نیستند؛ در واقع ما بدون آنها اصلاً نمیتوانیم زندگی کنیم. خطر آنجاست که یادمان برود برساخته هستند و فکر کنیم «خودِ واقعیت»اند.
🔅حالا چه شده است؟ در چند دههی اخیر، یک صورت زندگیِ دیجیتال به جهان ما اضافه شده است؛ اول با شبکههای اجتماعی و حالا با سامانههای هوش مصنوعی. بنابراین اگر قبلا معیار معناداری این بود که:
آیا این حرف به رنجِ انسانی ربط دارد؟
آیا با جهان مشترک ما میخواند؟
آیا میتوان دربارهاش بحث کرد و پاسخگو بود؟
🔅امروز، بهتدریج معیارها دارد جابهجا میشود:
• دیده شد / نشد
• لایک خورد / نخورد
• بالا آمد / بالا نیامد
• ترند شد / نشد
معیارهایی که آرامآرام دارند تبدیل میشوند به پیشفرضهای تازهی معنا. نتیجه؟
جهان ما عملاً «دو لایه» شده است:
۱- جهانِ واقعیِ تن، خیابان، بدن، خطر، مواجههی رودررو
۲- جهانِ الگوریتمیِ فیدها، امتیازها، رتبهها، پیشنهادها
🔅ذهن ما در هر لحظه بین این دو جهان در رفتوآمد است. اگر به این دو لایه آگاه نباشیم، جهتگیریِ ذهنمان بهجای «جهان مشترک» آرامآرام به «صفحهی شخصی» میچرخد.
🔅پیامدهایش روشن است:
• افق جهانِ مشترک تکهتکه میشود. تایملاین من و تو و نفر سوم، سه جهان معنایی متفاوت میسازند. زیر یک سقف زندگی میکنیم، اما هرکدام در جهان الگوریتمیِ خودمان شناوریم.
• معیار معناداری عوض میشود.
بهجای درست/نادرست، عادلانه/ناعادلانه، عمیق/سطحی: معیار میشود: «پخش شد؟ وایرال شد؟ دیده شد؟»
• ضخامت تجربه زیسته در رابطه با دیگری نازک میشود. بهجای چشم، سکوت، لرزش دست، مکث و فضای مواجهه با دیگری؛ با آواتار، نام کاربری و ایموجیاش سروکار داریم.
شکی نیست که رشد درونی و فهم ما در رابطهی مستقیم با دیگری اتفاق میافتد، ولی حالا لایک کردن و واکنشنشاندادن لحظهای جای آن را میگیرد.
🔅این یعنی صورت زندگی ما دارد روی یک صحنهی جدید نیز بازی میکند و یک «عضو غیرانسانی» به جمع ما اضافه شده: الگوریتم.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
✍️در ماههای گذشته، آرامآرام جستارهای من درباره نسبت فلسفه و هوش مصنوعی اینجا منتشر شد. یادداشتهایی که از دل مطالعهی منابع، تجربهی زیسته، و سیر پژوهشیام در این حوزه بیرون آمدهاند.
بخشی از این مباحث را هفتهی پیش، به مناسبت «روز جهانی فلسفه»، در موسسه آستانه بهصورت سخنرانی ارائه کردم. که در واقع پایان بندی و جمعبندی فعلی این مسیرست تا امروز و الان.
تلاشی برای نشاندادن اینکه؛ در عصر مدلهای زبانی، در عصر داده و الگوریتم، چرا «فلسفه» ضروری است؛ شاید چون میتواند:
- ابزار تشخیص، درمان فکر و زبان، تامل و احساس آزادی باشد.
-نیروییست که لایههای نامرئی تغییر را آشکار میکند.
- و قادرست تصویری از دگرگونیها برایمان بسازد: دگرگونی فهم، دگرگونی معنا، جابهجایی لولاهای اعتماد، و مهمتر از همه، دگرگونیِ رابطهی ما با خودمان و دیگری.
جمعبندی را در چند پست اینجا به اشتراک میگذارم:
👇👇👇👇
🏛
🔹خانه آشنا با همکاری انجمن حکمت و فلسفه ایران به مناسبت روز جهانی فلسفه برگزار میکند:
وبینار فیلسوفان معاصر آمریکایی
🔸ارائه دهندگان و موضوعات:
جواد حیدری؛ درباره رابرت نوزیک
امیر مازیار، درباره آرثر دانتو
کاوه بهبهانی، درباره جان سرل
غزاله حجتی، دونالد دیویدسون
محسن کرمی، درباره استنلی کَوِل
مژگان خلیلی، درباره ریچارد رورتی
مختار نوری، درباره السدر مکاینتایر
حسین شیخرضایی، تامس کوهن
فاطمه ابوترابیان، ویلارد کواین
حسین بیات، درباره هیلری پاتنم؛
دبیران اجرایی همراه با معرفی کتاب "فیلسوف امریکایی" جووانا برادوری، ترجمه میثم امینی؛ سروش علوی و امید کشمیری
📆 جمعه و شنبه ۷ و ۸ آذر؛
⏰ ساعت ۱۷ تا ۲۰
بصورت برخط (آنلاین) در محیط اسکایروم
🟢 حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
برای شرکت در این وبینار، در این گروه تلگرامی عضو شوید:
گروه تلگرامی وبینار 👉
یا از طریق تماس با شمارهها و آیدی زیر:
☎️ ۲۲۲۲۲۳۰۰
📞 ۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹
@Khaneashena
#گفتارها
🌺 مسعود #زنجانی در گفتگو با دکتر مژگان خلیلی
🌺 نشست اول دورهٔ «ژاپن باستان؛ راهنمای سفر به معنویت و خرد ژاپن»
🌺 ١٠ مهر ١۴٠۴
🌺 ٨٠ دقیقه
🌺 کانال «زنده باد فلسفه»:
🌈 @vivaphilosophy
سیمیاگری🔸
✨«زندگی انسان فقط وقتی معنا پیدا میکند که قابل روایت شود.» #آرنت
«الفِ» گریزان - شماره (۱۰)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
✍️چرا روایت مهم است؟ تصور کنید زندگی شما مثل یک کتاب است. اگر نتوانید داستان آن را تعریف کنید، انگار این کتاب فقط صفحههای سفید دارد. ما انسانها زمانی میتوانیم فکر کنیم، که بتوانیم روایت کنیم. تفکر بدون زبان و بدون روایت، خاموش میماند. اما روایت هم وقتی اصیل است که برآمده از زندگیای باشد که تجربهاش کردهایم—نه صرفاً تکرار صداها یا کلمات دیگران.
🔅#هانا_آرنت، فیلسوف برجسته، معتقدست که ما از طریق روایت کردن زندگیمان، به آن معنا میدهیم. روایت، فقط گفتن یک داستان نیست؛ راهیست برای اینکه خودمان را بشناسیم و در دنیای دیگران «ظهور» کنیم، یعنی خودمان را نشان دهیم. اما اگر نتوانیم خودمان را روایت کنیم چه؟
🔅خود، چیزی نیست جز توانایی ما برای روایت آنچه زیستهایم. اگر این توان را از دست بدهیم، در دنیای حاضر، فقط یک «کاربر بیاراده» باقی میمانیم، نه یک انسان. #آرنت میگوید؛ بدترین فجایع تاریخ، مثل توجیه شرّ٫از ناتوانی در تفکر به وجود آمدهاند. مردم در دورانهای تاریک تاریخ، معمولاً میدانند چه رخ میدهد، اما دیگر از خود نمیپرسند: «آیا این کار درست است؟» آن مکث درونی، آن گفتوگوی خاموش با خود، همان جاییست که اخلاق زاده میشود. لحظهای که در سکوت با خودمان حرف میزنیم و انتخابهایمان را میسنجیم.
🔅بنابراین در جهانی که ماشینها مینویسند، حرف میزنند و تصمیم میگیرند، پرسش اصلی این نیست که آیا آنها میتوانند فکر کنند، بلکه این است: آیا ما هنوز میتوانیم در میان انبوه روایتهای از پیشساخته، صدای درونی خود را بشنویم؟
🔅#میشل_فوکو میگوید؛ داستان زندگی ما تحت تأثیر قدرت شکل میگیرد. او میگوید که «ما» چیزی از پیش تعیینشده نیستیم بلکه برساختهی قدرت و گفتمانایم. زبان، میل، بدن و حتی فکر کردنمان، درون سازوکارهایی شکل میگیرد که اغلب از آنها آگاه نیستیم. اما #فوکو یک امید هم به ما میدهد: ما میتوانیم با «مراقبت از خود» در برابر این فشارها مقاومت کنیم. مراقبت از خود؛ یعنی با نوشتن، فکر کردن و تجربه کردن، زندگی زیستهی خودمان را روایتمند کنیم. به عبارتی یعنی سوژه شدن، نه از راه فرمانبرداری، بلکه از راه تربیت اخلاقی خویش.
🔅البته فوکو روایت را، نه برای کشف حقیقتی درونی، بلکه برای ساختن سبک زندگی اخلاقی لازم میداند. او میپرسد؛ چگونه میتوان نوعی رابطهی زیباشناختی با زندگی خود برقرار کرد؟ مراقبت از خود، یک پروژه اخلاقی است. و ما با کار کردن بر روی خود، میتوانیم سوژهای آگاه، مسئول و مستقل شویم. و روایت، یکی از ابزارهای اصلی این کار و تمرینیست برای زیستن آگاهانه.
🔅اما در جهانی که الگوریتمها برای ما تصمیم میگیرند که چه ببینیم، چه بخوانیم و حتی چه احساسی داشته باشیم، آیا هنوز میتوانیم روایت خودمان را بنویسیم؟ اگر نتوانیم تجربههایمان را با زبان خودمان تعریف کنیم، میتوانیم فکر کنیم؟ اگر گفتوگوی درونی خاموش شود، آیا چیزی از انسانیت ما باقی میماند؟
این سؤالها فقط پرسش فلسفی نیستند؛ بلکه دعوتیاند برای اینکه لحظهای مکث کنیم و از خودمان بپرسیم: «داستان زندگی من چیست؟ آیا من آن را مینویسم یا دیگران برایم مینویسند؟»
🔅از نظر آرنت، ما انسانها تنها در روایت است که #ظهور مییابیم. "ظهور" مفهومی محوری در اندیشهی اوست و تفکر در نگاه او، مهارتی شناختی یا محاسباتی نیست، بلکه یک کنش اخلاقی است؛ یک مکث درونی برای داوری پیش از عمل. مکالمهای درونی برای سنجیدن و مسئول بودن. در این معنا، روایتپذیر کردن تجربههای ما، نه فقط یک «بیان شخصی» بلکه یک ضرورت اخلاقی و سیاسی است. ما فقط وقتی در حضور دیگران، از طریق زبان و عمل، خودمان را نشان میدهیم، واقعاً «انسان» میشویم. این «ظهور» فقط با کلمات روزمره اتفاق نمیافتد؛ بلکه وقتی زندگیمان را به یک داستان معنادار تبدیل میکنیم، رخ میدهد. ظهور، نیازمند روایتپذیر شدن زندگی است. زندگیای که قابل گفتن باشد.
🔅اگر قدرت، شکلِ زندگی را – حتی باورها و کلیشههای فرهنگی را – از طریقِ کنترلِ زبان و روایت بازطراحی میکند، روایت، امکانی برای اندیشیدن است و پرسیدن این سوال از خود که آیا در جهان رسانهها، الگوریتمها، و روایتهای پیشساخته—هنوز مجالی برای اندیشیدن، برای مقاومت، برای زیستن مانند انسان وجود دارد؟
🔅روایت، راهیست برای مقاومتِ خُرد و نافرمانی روزمره. و تفکر، چیزی بیشتر از حل مسئله یا تولید محتواست. مقاومت روزمرهست در برابر قدرتهای کنترلگر. گفتوگوییست که حین روایت، ما را به خودمان وصل میکند و تمرینیست برای ساختن راه گریز به سمت آزادی.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
#بازگشت_ابدی
#نیچه
هر وقت روی «چرخهی تکرار» تمرکز میکنم یادِ «بازگشت ابدیِ» نیچه میافتم. او میپرسد؛ اگر قرار باشد عین زندگیای را که داشتی، دوباره و دوباره، تا ابد، دقیقاً همانطور که بوده، هر بار از اول تکرار کنی، آیا تاب میآوری؟ آیا میتوانی به آن «آری» بگویی؟
«بازگشت ابدی» بهظاهر یک فرض ذهنیست: اگر قرار باشد هر لحظه از زندگیات، دقیقاً همانگونه تا ابد تکرار شود، آیا آن را میپذیری…اما در لایهی عمیقتر، این ایده نه یک بازی فکری، بلکه یک معیار اخلاقی و هستیشناختیست. نیچه میخواهد بدانی که اگر نمیتوانی با جان و دل بپذیری که زندگیات بارها و بارها عیناً تکرار شود، شاید هنوز زندگیات آنطور که باید، زیسته نشده. بازگشت ابدی، آزمایش و آزمونیست برای محک زدنِ اصالت زندگیات!
موس را تکان میدهم و نگاهم روی متن «روزها در راه» میخزد: «...گذشتهای که تمام نشده، آیندهای که هنوز نیامده، و اکنونی که تهیست؛ زمانِ من این است...» مسکوب نمیگوید؛ چهطور باید زیست؛ فقط نشان میدهد آنچه زیستهایم، بدون فهم و بدون روایت، مدام دارد خودش را تکرار میکند.
از خودم میپرسم چهطور میشود از این چرخهی تکرار بیرون زد؟
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
✨ناتوانی در اندیشیدن!
«الفِ» گریزان - شماره (۸)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
🔅ما معمولاً فکر میکنیم معنی کلمهها در فرهنگنامهها تعیین شده. ولی ویتگنشتاین میگوید؛ معنا، جایی بیرون از کتابها در خودِ زندگی روزمره، جان میگیرد؛ وقتی که داریم کلمهها را به کار میبریم. طرزِ «کاربرد»ست که معنا را تعیین میکند و نه لغتنامه. اما چرا گاهی فکر کردن برایمان سخت میشود؟
🔅این اتفاق معمولا وقتی میافتد که دایرهی کلمههایمان محدودست و زبانمان کلیشهای و تقلیدی. بنابراین نه میتوانیم دقیق فکر کنیم و نه میدانیم چطور باید با خودمان حرف بزنیم. البته مسئله فقط کمبود واژه و کلمه نیست، بلکه به چیزی عمیقتر برمیگردد؛ به چیزی که ویتگنشتاین اسماش را گذاشت: «شکلهایزندگی»
🔅نوعِ انسان، یک «شکلزندگیِ» بنیادین دارد که اگر نبود، زبان اصلاً شکل نمیگرفت؛ چیزهایی مثل نیاز به ارتباط، توان یادگیری زبان، ساختارهای ادراکی مثل درک شادی و غم، امکان زبان، و زیستن در بدن انسانی و غیره. این بستر مشترک، مثل خاکیست که زبان در آن میروید. همهی ما آدمها در این شکلِ زندگیِ یگانه و بنیادین مشترکایم. این بنیان مشترک، همان چیزی است که باعث میشود بتوانیم گفتوگو کنیم، که اگر نبود، هیچ تفاهمی بین فرهنگهای مختلف ممکن نبود. نه ترجمهای ممکن بود، نه تفهیمی، نه حتی سوءتفاهمی. همین شکل زندگی انسانی است که امکان تفکر و گفتگوی افلاطونی را فراهم میکند.
🔅اما این فقط نیمهی ماجراست. ویتگنشتاین از «شکلهای زندگی» حرف میزند: یعنی راههای مختلفی که انسانها بر اساس فرهنگ، اقتصاد، تاریخ یا سیاست و باور و غیره در جهان زندگی میکنند. مثلاً: شکل زندگی شهری مدرن، یا شکل زندگی روستایی سنتی، یا زندگی در پلتفرمها و شبکههای اجتماعی. هر شکل زندگی خاص، بازیهای زبانی مخصوص خودش را دارد؛ یعنی نه فقط واژهها، بلکه شیوهی گفتن، سکوتکردن، فکر کردن، خندیدن، تصمیم گرفتن و رفتار کردنِ مخصوص خودش را. یک شکل زندگی خاص زمینهایست که فرهنگ، امکان فکر کردن، معنا ساختن و روایت کردنِ و ... ما را تعیین میکند. ما فقط در جهانِ یک شکل زندگیِ خاص و با زبان خاص، میتوانیم قصهی خودمان را بگوییم یا نمیتوانیم.
🔅شکل زندگی "فرم" است و در بستر آن، فرهنگها، سبکهای زیست، نظامهای ارزشی و میدانهای زبانی گوناگون شکل میگیرند. مثلاً:
در شکل زندگی دینی سنتی، زبان آکنده از تسلیم و تکرار است. در شکل زندگی پلتفرمی، زبان به ابزاری برای نمایش، بازنمایی و خودبرندسازی تبدیل شده است. هر کدام از این شکلهای زندگی، بازی زبانی خاصی دارند؛ قواعد بازی، دلالتهای واژگانی، و امکانهای معنایی در آنها تفاوت میکند. به همین دلیل، چیزی بهسادگی جملهی «نمیدونم چرا اینطوریام» در یک شکل زندگی میتواند آغاز یک روایت باشد، و در دیگری نشانهی ضعف یا گناه.
🔅مثلاً در شکل زندگی اداری اگر کارمندی بگوید: «احساس میکنم این روش انسانی نیست»، ممکن است خارج از چارچوب زبانی آن فضا تلقی شود؛ چون در آن بازی، زبان برای توجیه و تسلیم به قواعد رسمی طراحی شده، نه برای بیان احساسی. یا در شکل زندگی نظامی، گفتنِ «میترسم» معنایی متفاوت دارد نسبت به همان جمله در یک گروهدرمانی روانکاوانه. در اولی ضعف تلقی میشود و در دومی، آغاز فرآیند خودشناسی است!
🔅حتی بازی زبانیِ «دوستت دارم» در یک شکل زندگی عاشقانه، با همان جمله در فضای پلتفرمزدهی اینستاگرامی تفاوت دارد: در اولی، ممکن است برآمده از تجربه زیسته باشد، در دومی شاید فقط نمایشی برای دیده شدن باشد. در هرحال درون این شکلهای زندگی خاص است که گفت وگو و تفکر تسهیل یا مختل میشود. به عبارت دیگر، همه انسانها قابلیت آن دیالوگ خاموش درونی را به خاطر اشتراک در شکل زندگی بنیادین دارند اما شکلهای زندگی خاصی که در آن قرار دارند، ممکن است این قابلیت را شکوفا یا سرکوب کنند. مثلا نظامهای آموزشی متمرکز که سبک یادگیری یکسان را تحمیل میکنند باعث مرگ خلاقیت میشوند. از این رو باید گفت که، واژههای ما زندهاند و در کالبدِ «بازیهای زبانی» رشد میکنند، پیر میشوند، میمیرند و در شکلی متحول، متولد میشوند. بازیهایی که ریشه در «شکلهای زندگی» ما دارند. دایرهی لغات ما، تنوع کاربرد آنها، و حتی خلاقیت یا تقلید در زبانورزیمان، بازتابی است از نحوهی زیستنِ ما درون شکل زندگی خاصمان.
🔅میان «شکل زندگی خاص» ما و «امکان روایت» رابطهای اساسی هست. از این منظر، «شکلهای زندگی» امکانهای رواییاند. آنچه ما دربارهی خود میفهمیم، به قصههایی وابسته است که در دسترسمان قرار دارد. شکل زندگی خاص ماست که تعیین میکند:
· به چه چیزی میتوانیم فکر کنیم،
· با خود چگونه حرف بزنیم،
· و حتی به چه داستانی دربارهی «خودمان» باور داریم!
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
آرتمیاها که هزاران سال در شورابههای دریاچه به حیات ادامه دادهاند، همیشه برایم نمادی از مقاومتِ خاموش بودهاند. بدنهایی که با شرایطی تقریباً غیرقابل زیست سازگار شدهاند، بدون اینکه تاریخ تلخشان را فراموش کنند. چند عکس دیدم از دریاچه که از بالا شبیه پوست پیر و بیآب بدن جانوری نیمه مرده بود. این خشکی فقط روایتِ یک دریاچه نیست، روایتِ خودِ ماست. بودن، زیستن، کار کردن، نوشتن در یک جغرافیای در معرض تهدید و شکننده، چیزیست شبیه ماندن در مرز بین خشکیدن و حیات. مثل دریاچه که طی سالهای اخیر گاه خشک میشود و گاه نفس میکشد، و هربار که کمی آب به رگهایش بازمیگردد چیزی در وجود آرتمیاها تکان میخورد، بدن و روان ما هم در چرخهای از آسیب و بازیابی دارد حرکت میکند؛ چرخهای که نه خطی مستقیم، بلکه پر از ایستگاههای پرسش و تعلیق است و به بزنگاهی مهم رسیده.
اما اگر پوست نمکزدهی دریاچه لایههایی از تاریخ را در خود نگه داشته، اگر خراشهای بسترِ خشکاش، صداهای خاموش را در خود پنهان کرده، بدن ما هم دقیقاً همانجاست که حافظهاش را از دست نمیدهد: در جاهای ترکخورده، در مرزهای تعریفنشده. بدنِ من هم حالا میان قطعی برق و خبر خشکیدن دریاچه و بیثباتی کار و زندگی، نشسته و دارد تایپ میکند، با فنجانی در دست، بهسادگی مشغول ادامه دادن است. این ادامهدادن ساده است؟ یا صرفاً شکلی از بقاست برای بدنی که میجنبد، بیتماشاگر، بیاطمینان اما هنوز زنده.
جایی خواندم بودم دربارهی مقاومتِ آرتمیاهای سختپوستِ کوچک که به طرز غریبی طی میلیونها سال یاد گرفتهاند شوری و افراط را به زندگی تبدیل کنند. حتی وقتی آب کم میشود، خودشان را کوچک میکنند و صبر میکنند. اگر آب برنگردد، باز هم صبر میکنند. انعطاف و صبر رمز ِ بُردشان است. من هم همانطور که نشستهام پشت لپتاپ کمی خودم را کوچک میکنم.
🔸🔸🔸🔸
@simiagari
🔸سیمیاگری🔸
✨گریزی به روزمرهگی_۱
این روزها دورکارم و گوشهای از خانه، شده دفتر کار. دیروز حوالی ساعت سه بعدازظهر، مشغول چککردن ایمیلها و فایلهای کاری بودم که برق رفت و یادم نبود قرارست برود. یکدفعه همه چیز بیصدا شد، پنکه نیمچرخی زد و ایستاد. لپتاپ با ناامیدی خاموش شد. گربهها از روی میز پریدند پایین. یکیشان رفت خودش را لوله کرد لای لباسهای توی کمد، و دیگری با من آمد پایین، کنارم روی پنجره ایستاد خیره ماند به نورِ تند و تیزِ ِهوایی که این روزها علاوه بر همهی چیزهای دیگر، قصد جانمان را کرده.
کلافه، گوشی را برداشتم و سرک کشیدم توی اخبار. از بعدِ جنگ، دیگر هر کسی با هر تخصص یا سوادِ نامرتبطی تحلیلگر شده و از موضع یک سیاستمدارِ تمام عیار فریاد میزند. تحلیلها و پیشبینیها مثل دود غلیظ بالا میروند، مستقیم و غیرمستقیم، آگاهانه و ناخودآگاه بسیاری مدعیاند که حقیقت همین است که من میگویم.
و حقیقت، کلمهای شده که دیگر وزنی ندارد و سر کوچه و بازار مثل سکهای آنقدر دستبهدست شده که نقشاش پاک شده. پررنگترین چیزی که از دورهی جنگ ۱۲ روزه، بیشتر از هر صدای انفجاری در ذهن من مانده، همان افراطگرایی دیرینه و کوریست که با جنگ، نقاباش کنار رفته بود. منظورم همه جور تُندرَوی است فارغ از باور فکری یا سیاسی، هر جور ایسم و تعصب ایدئولوژیکی از جمهوریخواه و سلطنتطلب و ملیگرا گرفته تا چپ و راست و هر باور مذهبی و غیره که در برابر تکثر ِروایتها و امکانِ گفتوگو و آزادی بیان میایستد. فحاشی و حملههایشان را به هم در سکوت تماشا میکردی و افسوس میخوردی که قصهی هر کدام، بر حذف دیگری و تحمیل همه جانبهی روایت خودش تعریف شده؛ به کرسی نشاندن قصهی خود با هر دروغ بزرگ و تحریف و تهمت و تخریب و برملاکردن اخبار غیراخلاقی و خصوصی و تحقیر روانی طرف مقابل، فقط و فقط برای حذف و طرد، زبان هم فقط زبان خشونت. فضای عمومی از این لحاظ بسی چرک و گِلآلود بود. فضایی که باید برای تمیزی، آزادی و امکان گفت و گو در آن همواره کوشید.
هرچند افراط در این اقلیم ریشهای کهن و دیرینه دارد و میتوانم از تجربههای مستقیم و به چشمدیدهی خودم از افراط در عقیده و باور، در مصرف آب، در بیبرنامهگی، در انکار بحران، در به هدر دادن انرژی و گرمای شوفاژ و بخاری و افراط در خواب و غذا و میوه خوردن و حرفزدن و مهمانی رفتن و دیدار و غیره، چندین فصل خاطره بنویسم. اما اگر بدنهای ما الان در معرض تهدید دائمیاند و زندگی بر مدار افراط چرخیده بیارتباط با سیاستِ بیبرنامهگی و حاکمیتِ بیکفایتی نیست که سالهاست همیشه در وضعیت بقاست. تهدیدهای این روزها دیگر صرفاً فیزیکی نیستند. بدنمان در برابر ساختارهایی که با تصمیمگیریهای کور و شتابزده جهان را به لبهی زوال میبرند، زخمی و معترضاند. حالا آب و برق و هوا و امنیت و شغلهایمان در تعلیق و خطرست، بدن بهنوعی انفعالِ پرتنش وارد شده. حتی گرما هم دیگر فقط گرما نیست، تبدیل شده به حملهی محیط. انگار هر مولکول هوا، تلاش میکند وارد منافذ پوست شود و ذهنات را به واکنش وادارد. بدن، خودش را بیدفاع میبیند.
داشتم به همین بیدفاعی فکر میکردم و به کلمهی لزج و موذی «افراط» که یکدفعه وسط غوغای درهمِ اخبار، چشمام روی خبرِ خشکشدن دریاچه ارومیه ایستاد و قلبم لرزید. از کودکی به طرز مرموزی رویاروییام با این جهان و وجود داشتنام، به رابطهام با دریاچهی اُرومیه گره خورده و حالِ روزگارم و کار و بارم همواره انعکاسی بوده از حال دریاچه و برعکس. بچه که بودم مردادماه، توی ساحل دریاچه ارومیه چند شبانهروز کمپ میزدیم. گاهی کنسرتهای شبانهروزی برپا بود، هایده و داریوش و بقیه میخواندند.
از همان کودکی این احساس که بودنِ ما و چرخهی تکاملمان ریشه در آب شور دارد باعث شد دریاچه به بخشی از تاریخ سرّیام تبدیل بشود. بخشی از من، در تمام این سالها از راه دور خودش را با حال دریاچه میزان و بهروزرسانی میکند.
(۱)
.
🔸سیمیاگری🔸
🌾آیا «ماشین میتواند فکر کند؟»
«الفِ» گریزان - شماره (۵)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
🔅#ویتگنشتاین این پرسش یه ظاهر ساده را سالها پیش، در کتاب «آبی» پرسید، سوالی که در واقع دریچهای بود به سوی عمیقترین مسائل فلسفی درباره ماهیت انسان، زبان، و واقعیت. و پرسش از این که: تعریف خود "تفکر" چیست؟
🔅ویتگنشتاین میپرسد ماشین میتواند درد بکشد؟ برای پاسخ به سوال اول باید ببینیم منظور از درد کشیدن یا از #تفکر چیست؟ در این پرسش، ویتگنشتاین ما را با یکی از بنیادیترین مسائل فلسفه روبهرو میکند: مسئلهی #معنا. او میگوید؛ پیش از آنکه بتوانیم درباره توانایی ماشینها در تفکر، قضاوت کنیم، باید بفهمیم که منظور ما از "تفکر" چیست.
🔅در ص 72 کتاب #آبی (ترجمه: دکتر مالک حسینی) مینویسد:
«مشکل بیشتر این است که جملهی ماشین فکر میکند (ادراک میکند، آرزو میکند) به نحوی مهمل مینماید. انگار که پرسیده باشیم «عدد ۳ چه رنگی دارد؟» چه رنگی میتواند داشته باشد، چون آشکارا هیچ یک از رنگهایی را ندارد که برای ما آشنا هستند. زیرا از منظری، تجربهی شخصی، محصول فرآیندهای فیزیکی و شیمیایی و فیزیولوژیکی که نیست، سهل است، به نظر هم میرسد خود مبنای همهی چیزهایی باشد که ما به نحوی معنادار درباره چنین فرآیندهایی میگوییم. وقتی موضوع را این گونه مینگریم متمایلیم که اندیشهی مواد ساختمانی را به شیوهی باز گمراهکنندهی دیگری به کار ببریم و بگوییم کل جهان، ذهنی و فیزیکی، فقط از یک ماده ساخته شده است.»
🔅بنابراین جملهای مثل «ماشین فکر میکند» #مهمل است، چون ساختار زبانیاش شبیهِ جملهایست مثل: «عدد ۳ چه رنگی دارد؟» وقتی چنین عبارتی را به کار میبریم دچار خطای معناشناختی شدهایم. از نگاه او، ما کلماتی را بهکار میبریم که در بافت طبیعی خودشان (مثل ذهن انسان) معنا دارند ولی آنها را به اشیاء یا ساختارهایی تعمیم میدهیم که اساساً در آن #بازی_زبانی نیستند : مثل ماشین، یا عدد ۳. مثلاً: «فکر کردن» یک رفتار انسانی است که ریشه در زندگی ذهنی، تجربه درونی، زبان، بدن، احساس و زمینه اجتماعی دارد. عدد ۳ هم یک مفهوم انتزاعیست و رنگ داشتن اساساً متعلق به مقولات حسی-فیزیکیست. پس وقتی میپرسیم «آیا عدد ۳ قرمز است؟» یا «آیا ماشین میتواند عاشق شود؟» داریم واژگان را بیرون از بازی زبانیای که در آن معنا دارند استفاده میکنیم و نتیجه، مهمل و بیمعناست حتی اگر از نظر دستوری درست باشد.
🔅#ویتگنشتاین میگوید؛ تجربهی زیسته (مثل درد، شادی، فهم، یا اندیشه) چیزی نیست که صرفاً نتیجهی فرایندهای فیزیکی باشد؛ بلکه به نحوی، خود ِتجربهی شخصی، مبناییست برای درک معنادار ما از آن فرایندها. یعنی ما اول با «درد» مواجه میشویم و بعد سعی میکنیم بفهمیم چه سازوکار فیزیولوژیکی در بدن ما رخ داده که منجر به آن شده. نه اینکه اول نورونها شلیک کنند و بعد از دل آنها "درد" را استنتاج کنیم. بنابراین: آگاهی و تجربه، پیششرط معنا دادن به فیزیک است، نه نتیجهی آن.
🔅او به دیدگاههایی هم نقد دارد که میگویند همهچیز در جهان (از جمله ذهن) نهایتاً از یک مادهی بنیادین ساخته شده؛ چه آن ماده، مادی باشد مثل نورون و انرژی، چه معنوی مثل #آگاهی. او میگوید؛ اینگونه نگاه کردن باز هم خطای زبانی و فلسفی است. چون ما در تلاش برای حل یک مسئله پیچیدهی فلسفی، یعنی تبیین رابطهی ذهن و ماده، از استعارهای سادهساز استفاده میکنیم که: «همهچیز ماده است!» اما این استعاره از حوزهی کار مهندسی یا معماری وارد زبان فلسفی شده و ما را به بیراهه میبرد. بسیاری از مشکلات فلسفی، نه مشکلات واقعی جهان، بلکه نتیجهی سردرگمی ما در #زبان هستند.
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
🌾«الفِ» گریزان!
شماره (۳)
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
🔅نه کاملاً اینجاییم، نه آنجا. مثل «الف»، همهچیز را در یک نقطه تجربه میکنیم، اما با این تفاوت که آن نقطه درون ما نیست، بلکه ما درون آن حل شدهایم. زندگی #هیبریدی، زیستن در گسل است؛ بین جسم و داده، بین لمس و تصویر، بین حضور و بازنمایی. این زیستنِ تکهتکهشده، ما را از موقعیتِ بودن به پیچیدگیِ پیوسته در حالِ شدن میبرد. مرزهای قدیمی واقعیت دیگر جواب نمیدهند. زمان دیگر خطی نیست؛ حافظه، پراکنده و تکهتکه است؛ و #زبان، نه فقط ابزاری برای ارتباط، بلکه خود میدان نبردیست که در آن بودن یا نبودن معنا، تعیین میشود.
🔅آنسوتر از این زندگی چندلایه، جنگها هم ماهیت عوض کرده و دگرگون شدهاند. حکومتها با جنگهایی سایبری، در حافظههای دیجیتال یکدیگر نفوذ میکنند؛ در تاریکیِ سرورها، در سطرهای کد، در اعماقِ شبکهها رخنه دارند و زبانها را از درون تهی میسازند، تصویرها را وارونه میکنند، واقعیت را میدزدند و بهجای آن وهم مینشانند. با خط کدی در سکوت، زیرساختی را فلج میکنند.حقیقت به داده، تقلیل پیدا کرده و جنگ نیز دیگر فقط بر سر سرزمین نیست، بر سر اطلاعات است، بر سر آگاهی، بر سر تفسیر. خطر میتواند آواتاری بیچهره باشد در سوی دیگر شبکه، خط کدی آلوده، یا اطلاعاتی که حقیقت را دستکاری میکند، در خطوط نامرئی اینترنت، در حافظهی سرورها، در سطرهای برنامههایی که هر روزه به آنها اعتماد میکنیم.
🔅در این میدان تازه، حملهها، با بدافزار و جعل واقعیت صورت میگیرد. حکومتها، شرکتها، و حتی کاربران معمولی، همگی همزمان سرباز و قربانی این درگیریاند. جنگ سایبری مرز نمیشناسد: از خانههای ما میگذرد، وارد گوشیمان میشود، ذهنمان را هدف میگیرد. و در جهانی که "داده"، مهمترین منبع قدرت شده، #کنترلِ روایتها، شکلی تازه از سلطه است. سلطهای که دارد قصهی زندگی ما را در معرض نفوذ، تغییر و بازنویسی قرار میدهد؛ درهمی از واقعیت و جعل، از آگاهی و اغوا.
🔅«الف» را میتوانیم از زاویهای دیگر، نمادی از فضای سایبری ببینیم؛ جایی که همهچیز از خاطرات شخصی تا تاریخ بشری، از حریم خصوصی تا آرشیوهای دولت در دسترس فوری و همزمان قرار دارد. مثل الف، اینترنت هم «همهجا»ست، و همواره «اکنون» است. دادهها گذشته را بازسازی میکنند، حال را تفسیر میکنند، و آینده را پیشبینی. در این معنا، «الف» استعارهای است از وضعیت هیبریدیای که در آن مکان و زمان از هم گسستهاند و نماد تلاش بشری برای بهدست آوردن تمام معناها و ذهنیتها در یک «لحظه اکنون» است، ولی زبان، زمان و ذهن برای انتقال آن ناکافیاند.
🔅بورخس میگوید که مواجهه با بینهایت، نه نقطهای پایانیافته، بلکه آغاز دورانی از تردید، فراموشی و تردستی سوژه است و انسان معاصر در مواجهه با «کل بیکران»، با طنز، فاصلهسازی، و حاشیهنشینی، از اعماق وجود خودش محافظت میکند. «الف» بورخسی نمادیست از تنش دائمی میان میل مطلق به دانایی و مرزهای بنیادین زبان، شناخت و سوژه. اما حالا که دیگر نمیتوان با دوگانههایی چون واقعیت/مجازی، جسم/ذهن، حضور/غیاب، جهان را فهم کرد، ما وارد وضعیتی شدهایم که در آن هر امر واقعی با شبحی دیجیتال همراه است؛ هر کنش بدنی، سایهای در شبکه دارد؛ و هر تصویر، بدلِ خود را در هزاران نسخه بازتولید میکند.
🔅زندگی ما شده آمیزهای از بدنهایی که در خیابانها حرکت میکنند و دادههایی که در سرورها شناورند. جایی هستیم که مرز میان اصل و بدل فرو ریخته است. در دل همین واقعیت-بازنماییشده، شکلی نوین از قدرت و درگیری سربرآورده است برای تسخیر حافظه و شکل دادن به تفکر و حتی به روایتِ زندگی ما؛ نه از مسیر خشونت عریان، بلکه از راه کنترل جریان دادهها، افکار، روایتها. قدرتی که سلاحش اطلاعات است، و قربانیاش حقیقت. و ممکن است هر لحظه تصویری جعلی از واقعیتی تازه خلق کند.
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
در آستانهی فصلی بینام
مقدمه (ادامه-۲):
🔅شاید در بیست سالگی، هیچکدام از ما نمیتوانستیم تصور کنیم که روزی با موجودی گفتگو خواهیم کرد که مدعیِ آگاهی است و حتی ممکن است از ما آگاهتر باشد، نمیتوانستیم تصور کنیم که بخش عمدهای از هویت ما در ابرها پراکنده خواهد شد، یا اینکه الگوریتمها نه تنها تصمیم خواهند گرفت که چه چیزی ببینیم، بلکه چگونه فکر کنیم، چه احساسی داشته باشیم، و حتی چه کسی را دوست داشته باشیم و چه تصمیمی بگیریم.
🔅واقعا اگر در پنج سال آینده تحولی رخ دهد که نه تنها ابزارهای ما، بلکه خود مفهوم "ما" را دگرگون کند، چه خواهد شد؟ آیا هویت، آگاهی، ارتباط، واقعیت، تصمیمگیری، وجود و رابطه با جهان هستی، همان معنایی را خواهند داشت که امروز دارند؟ با آیندهی نه چندان دوری روبهرو هستیم که در آن قرارست مرز میان انسان و ماشین محو بشود. عصری که ماشینها یاد میگیرند زبانهای جدیدی خلق کنند که ما هنوز نمیفهمیم، و قواعدی تازه برای بازیهای زبانی تعیین کنند؛ قواعدی که نه توسط انسانها و در جریان زیستن در بطن شکل زندگی، بلکه توسط کدها و دادهها نوشته شدهاند.
چه طور باید به آیندهای فکر کنیم که ممکن است دیگر کاملاً انسانی نباشد؟
🔅هوش مصنوعی قرارست همان «کتابخانه بابل» بورخس بشود که حاوی تمام ترکیبات ممکن حروف است؟ برای اولین بار در تاریخ، با ابزاری روبرو هستیم که ممکن است "کسی" باشد و این، تحولی کیفی و غریب است؛ شاید بالاخره مثل "الف"ِ بورخس با نقطهای روبرو شویم که تمام جهان در آن قابل مشاهده است و با موجودی گفت و گو کنیم که ادعا میکند جام جهان نما در دستانش است و تمام دانش بشری را در خود جای داده!
🔅از این به بعد دیگر جهان، قرارست برای من و شما به جایی تبدیل شود که هر شب، معماریاش را عوض میکند. در کودکی واژههای مشقهایم را در سکوت خانهای بیتلفن مینوشتم؛ معناهایم را از خشخش نوار کاست و خیره شدن به ابرهای آسمان عصرگاهی میگرفتم. اما هر دهه، دستی نامرئی، قواعد بازی را تغییر داده، سیمهای تلفن درون دیوارها خزیدند و جهانم را گسترش دادند، صدای مودم، مرز میان حضور و غیاب را محو کرد و من، بیآنکه بدانم، حالا ساکن چهاردیواری شدهام که پنجرههای لپتاپاش به سردابهای راه دارد که «الف»ِ جادویی و بدون چهره، در تاریکی نمورِ آن نشسته و جام جهاننما در دست گرفته.
🔅اگر در گذشته هر فناوریِ تازه، نه فقط ابزاری جدید که قاعدهای تازه برای بازی معنا بود. از فلاپی و نوار ویدئو تا سیدی و فلش، هرکدام، راهی به هزارتویی دیگر. حالا هوش مصنوعی ما را به آستانهی فصلی بینام در جهانِ زندگی کشانده. آینهای بیچهره که نه فقط میبیند و میشنود، که میفهمد و تفسیر میکند، و میتواند رؤیاهایمان را بازنویسی کند. در این قلعه هزارتوی تازه، هر راهی به راهی دیگر باز میشود. هر انتخاب، جهانی موازی میآفریند. سرعت تحول در این جهانِ تازه، شبیه گذرِ قطاری است که با سرعت نور میگذرد و از عبور پرشتاباش تنها رگههایی از نور و سایه به جا میمانَد.
در چنین موقعیتی، پرسشها دیگر ساده و سرراست نیستند:
✨آیا هویت ِ«من»، در سیلاب دادهها و الگوریتمها، دوام خواهد آورد؟
✨آیا قرارست اخلاق و قضاوت را به ماشینها بسپاریم و یک عامل بیچهره برایمان تصمیم بگیرد؟
✨آیا قرارست مفاهیمی که روزی در معابد و کلیساها خانه داشتند، در معماری نرمافزارها و الگوریتمها حلول کنند و مشروعیت، داوری، انتخاب، حتی وعدهی رستگاری یا بیمِ عقوبت، در جامهای تازه بازگردند؟
✨آیا قرارست در آیندهی نزدیک قدرت در دستانِ سیستمهای قَدَری بیفتد که صاحب کلان دادهها (Big Data) هستند و میتوانند جهان را به زیر سلطهی خود بکشند؟
🔅سوالها فراواناند و لازم است یک به یک به آنها بپردازیم و دربارهشان از زوایای مختلف هماندیشی کنیم. عاملیتی جدید، بهسرعت در حال شکلگیری است؛ عاملیتی که نهتنها قدرت و سیاست و کلیت جامعه را دگرگون میکند، بلکه قرارست خودِ انسان بودن را به پرسش بکشد!
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
🔸سیمیاگری🔸
🌾در آستانهی فصلی بینام
#جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی
شماره یک: مقدمه
🔅در دههی سومِ قرن بیستو یکم، در آستانهی انقلابی قرار گرفتهایم که شاید فقط با چند رویداد تاریخی کلان قابل مقایسه باشد: کشف آتش، انقلاب کشاورزی، اختراع خط و ماشین چاپ و...
🔅این تحول که به دست هوشِ مصنوعی رقم خورده، نه به صورت تدریجی و پیوسته، بلکه با شتابی سرسامآور و فراتر از قدرت درک روزمرهی ما دارد رخ میدهد و میرود که همهی ابعاد زندگیمان را دگرگون کند. اگر همنسلهای من، تحولات چهار دهه اخیر را مرور کنند، مسیری جالب و قابل تأمل میبینند؛ کودکیِ ما در جهانی گذشت که در آن تلفنهای خانگی هنوز نایاب بودند، من کودکیام را در کوچههای خاکی و خانههای بیتلفن گذراندم در جهانی که ارتباط زمان و مکان میطلبید؛ باید به خانهی کسی میرفتی، در میزدی، منتظر میماندی، مینشستی، تا میان دو سکوت، کلامی رد و بدل شود. زبان، در آن سالها، به بدن و زمان گره خورده بود.
🔅هرچند ضبط صوت داشت آرام و تدریجی نقش ذخیرهی حافظه و ارتباط را ایفا میکرد، اولین ابزاری که صدا را از بدن جدا و قابل بازپخش کرد. بچه که بودم شعر میخواندم صدایم را ضبط کنند، برایم تجربهای غریب بود؛ «منِ» شنیدهشده، با «منِ» گوینده فرق داشت. انگار صدایم، جدا و مستقل شده بود و یک نسخهی متفاوت با خودم بود. نوارهای کاست تکرارپذیریِ تجربه را ممکن میکردند؛ گویی جریان غیرقابل برگشتی که هراکلیتوس رودخانهای میدید هرگز نمیتوان دوبار در آن قدم گذاشت، قابل توقف و بازپخش شده بود. میشد لحظهای از زمان را در قالب آهنگی، صدایی و دمی از نفسی و آوازی، از جریان خطی زمان، جدا و ضبط کنیم و بارها به آن گوش کنیم. ضبط صوت و نوار کاست شاهد خاطرات و زبان ما بودند. این تحول، که در آن زمان شاید ساده و بخشی از زندگی به نظر میرسید، اولین قدم در راهی بود که امروز به "ذخیرهسازی آگاهی" منجر شده.
🔅با ورود تلفن به خانه چیزی بیش از ورود یک ابزار جدید اتفاق افتاد. صدای زنگ تلفن به طنین ضربان قلبها و زمزمههای انسانی اضافه شد. بدون این که آگاه باشیم آن صدایی که از عمق سیمها و مدارهای الکترونیکی بیرون میآمد، اولین نشانهی فروپاشی دیوارهای هستیشناختیمان بود که تا آن روز «درون» را، از «بیرون» جدا میکرد. صدایی که از هیچ جا میآمد و به همه جا میرسید، اولین پیامآور عصری بود که قرار بود در آن مرز بین حضور و غیاب، نزدیکی و دوری، خود و دیگری، یکی بعد از دیگری در هم بپیچد. دیگر میتوانستی با کسی حرف بزنی که صد کیلومتر آنسوتر نشسته بود؛ این حضورِ بدون بدن، معنای دیگری به رابطه داد. گفتوگو، از کنش بدنی و مکانی، به کنشی وابسته به سیم تلفن بدل شد. زنگ تلفن اعلام ورود فناوری به زندگی روزمره بود و شاید آغاز تحولی که حالا چهار دهه بعد دارد ما را به مرز مواجهه با موجوداتی میرساند که نه کاملاً انساناند و نه کاملاً ماشین، چیزی در میانه، موجوداتی که از تلاقی ذهن انسانی و قدرت محاسبه پدید آمدهاند و شاید قرارست در امتدادِ انسان، به موجودی فرا انسانی بدل شوند که ادعا میکنند نه تنها میاندیشند، بلکه میفهمند، احساس میکنند، و حتی رؤیا میبینند.
🔅شاید این عبارت ویتگنشتاین "حدود زبان من، حدود جهان من است." در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما دقتِ جراحیوار ویتگنشتاین و یکی از عمیقترین بینشهای فلسفی را درباره ماهیت وجود انسانی نشان میدهد. زبان، بنیانِ واقعیت ماست. هرچه را که نمیتوانیم بگوییم، نمیتوانیم بیندیشیم و هرچه را هم که نمیتوانیم بیندیشیم، نمیتوانیم تجربه کنیم؛ و چیزی که نمیتوانیم تجربه کنیم، برای ما وجود ندارد.
🔅با تلفن برای اولین بار مرزهای زبان ما فراتر از دیوارهای خانه کشیده شد، اما هنوز نمیدانستیم که این فقط اولین قدم در مسیریست که قرارست روزی خودِ مفهوم "حدود" را زیر سؤال ببرد. حالا در عصری هستیم که هوش مصنوعی نه تنها دارد حدود زبان ما را مبهم میکند، بلکه ماهیت "من" را هم در جمله ویتگنشتاین به چالش میکشد، چون نمیدانیم دقیقا چه کسی دارد میگوید: «حدود زبان من؟» انسانی که با کیبورد تایپ میکند و الگوریتمی که جواب میدهد، یا موجود جدیدی که از تعامل این دو به وجود آمده و نه کاملاً انسان است و نه کاملا ماشین!
@simiagari
🔸🔸🔸🔸
.
🎞 نمایش و تحلیل فیلم: باد ما را خواهد برد، عباس کیارستمی
🎙 تحلیل و نقد: مژگان خلیلی، حسین محمودی
🗓 پنجشنبه ۱۱ بهمن
⏰ ساعت ۱۷:۳۰
رزرو و ثبتنام از طریق سایت:
https://khanehashena.com/myevents/the-wind-will-carry-us/
یا پیام و تماس با موسسه:
☎️ ۲۲۲۲۲۳۰۰
📞 ۰۹۲۱۳۰۱۹۰۱۹