3316
دانیال عظیمی @azimi_danial
تأویل در مقالات شمس تبریزی
نوشتهی دکتر مهدی محبتی
متنپژوهی ادبی پاییز ۱۳۹۳ شماره ۶۱
شمس از آنجا که ذاتاً شخص و شخصیّتی درونبین و رمزگرا دارد، به مسأله تأویل توجّه بسیار نشان داده است و تقریباً در سراسر مقالات، تأویل را در تمام ساحتها پیشِ چشم داشته است و از آن در جهت بسط و تحکیم افکار خویش سود برده است. این قلمرو تأویلی گرچه از ریزترین نکتههای لغوی و اشیاء ملموس و مادّی تا مهمترین مباحث معرفتی و مسایل کلامی و اجتماعی را در بر می گیرد، امّا هدف اصلی و اَولی در این مقاله با نگاهی به شیوههای رویکرد هرمنوتیک معاصر طبقهبندی و تحلیل نگرههای تأویلی شمس تبریزی در باب آیات و روایات است و بازکرد نوع نگاه ویژهای که او غالباً برخلاف جمهور عرفا و مفسّران از این دو مقوله به عمل میآورد و بعضاً نکتههایی بسیار بدیع و ممتاز و دیگرگون و عمدتاً انسانگرایانه و مردممحور از بطن آنها استخراج مینماید که در جای خود نیازمند نگاهی جدّی و جدید و تبیین ژرف و همهجانبه است.
@shekoftandaraftab
طلوع شمس
(بخش نخست)
تنها کسی که نامِ شمس و پدر و نیایِ او را ثبت کرده است، افلاکی است: «مُحمَّد اِبْنِ عَلیّ اِبْنِ مَلِک دادِ تبریزی». کتابِ مَقالاتِ شَمس مهمترین مَنْبعی است که اطلاعاتِ روشن و دقیقی را از زندگی و اَحْوال و اندیشههایِ او به دست داده است. شمس فرزند یکدانه و نازپرورده پدر و مادر بود. گفتهاند شغل پدرش بَزّازی بود. رفتارِشمس – به روایت خودش – از دوران کودکی غریب بود. شاید نتوان در وَصف شخصیّتِ شمس واژه یی مناسب تر از «غریب» پیدا کرد. او به تمامِ معنایِ کلمه «غریب» بود و تا واپسین دَمِ عُمرِ خویش «غریب» مانْد. مولانا در غزلیّات بارها این صفت را در موردِ او به کار بُرده است. سیر و سُلوکِ او از دورانِ کودکی آغاز شد. او حتّی با پدرش احساسِ بیگانگی می کرد. خود را مُرغابی می دید که زیرِ مرغِ خانگی از تخم بیرون آمده است، و با این تَمثیلْ اشکِ پدر را می آوَرْد. شمس، چُنان که از مقالات بَرمی آید، فِقْه خوانده بود و در مذهبِ شافعی فَقیه بود. امّا او کسی نبود که در علومِ رسمی روزگار بِماند، زیرا – از نظرِ او – این علومْ ربْطی به راهِ خدا ندارد و به تعبیرِ او: «خَلَل از این است که خدا را به نَظَرِ مَحَبَّت نمی نِگَرند، به نَظَرِ عِلْم می نِگَرند، و به نَظَرِ مَعرِفَت، و نَظَرِ مَحَبَّت کارِ دیگر است.» شمس در جوانی مُرید شیخ ابوبکرِ سَلّه بافِ (زَنْبیل باف) تبریزی بود و چندبار از او در مقالات یاد کرده است. از احوال و مَشربِ این شیخ اطلاعی در دست نیست. شمس در خدمتِ شیخ ابوبکرِ سَلّه باف به جایی رَسید که دیگر به او قانع نبود و برایِ یافتنِ شیخی کامل، راهِ سفر در پیش گرفت. سال ها به جست و جو پرداخت. روم و شام و عراق را زیر پا گُذاشت. در شهرهایِ مختلف اقامت کرد. گاه به مَشّاقی (= فَعْلِگی و عَمَلِگی) و بندبافی می پَرداخت گاه معلّمِ مکتب خانه می شد. حتّی روشِ تازه یی برایِ آموزش قرآن ابداع کرده بود که به کودکان امکان می داد تا در مُدتّی کوتاه، قرآن را دُرُست بِخوانند. در گُذَرِ این سال ها با بزرگانِ بسیاری هم نِشین شده بود و بیگُمان کتاب هایِ بسیاری خوانده بود. پیش از این گفتیم که جِدالِ فرهنگی در جامعۀ اسلامی سه قُطبِ عُمده داشت: فَقیهان، صوفیان، و فیلسوفان. ببینیم برخورد شمس با سه گروه چگونه بود. با فلسفه و حِکمت میانۀ خوشی نداشت: «فَلْسَفیان انبیا را نُقصان نَهَند که به خلق مشغول شدند، و دوستیِ جاه و پیغامبری، ایشان را راه زد [=گمراه کرد]، الّا گُمراه نشدند به کُلّی، و راهِ مَلَکوت بر ایشان بَسته نشد به کُلّی، لیکِن از درجات تَجرید و خلوت ماندند. و نیز زن خواستنِ انبیا را هم نُقصان و آلودگی گویند. سخنِ سقراط و بُقراط و اِخْوانُدالصَّفا و یونانیان، در حُضورِ آل مُحمَّد و فرزندانِ جان و دلِ محمَّد، نه فرزندانِ آب و گِل، کِه گوید؟ و خدا هم حاضر!» دربارۀ ابن سینا گفته است: «بوعلی نیم فلسفی است، فلسفیِ کامل افلاطون است». اما گاه در برابرِ مُتِعَصّبان از برخی فیلسوفان مانندِ شِهابُ الدّینِ سُهْروَردی مَقتول – که البته خود را ندیده بود – جانِبْداری می کرد: «آن شِهاب را آشکارا کافر می گفتند آن سگان. گفتم «حاشا! شِهابْ کافِر چون باشد؟ چون نورانی است. آری، پیشِ شمس، شِهابْ کافر باشد. چون دَرآید به خدمتِ شمس، بَدر شود، کامل گردد.» فلسفه، متّکی به عقل است و برای عارفی مانندِ او تکلیفِ عقلْ اصولاً روشن است: «عقلْ سُست پای است. از او چیزی نیاید، امّا او را هم بی نَصیب نَگُذارند. حادث است و حادث تا به دَرِ خانه راه بَرَد. امّا زَهره ندارد که در حَرَم رَوَد. عقل تا دَرگاهْ رَهْ می بَرَد، امّا اَنْدَرونِ خانه رَهْ نمی بَرَد. آن جا عقلْ حِجاب است و دلْ حِجاب و سَرْ حِجاب.»
کاظم برگنیسی
از مقدمه ایشان بر کلیات شمس
@shekoftandaraftab
شرایط و روش نوشتن دستور تعلیمی
نوشتهی دکتر خسرو فرشیدورد
فرهنگ و زندگی پاییز و زمستان ۱۳۵۷
@shekoftandaraftab
قواعد زبان و قوانین اندیشه
نوشتهی دکتر خسرو فرشیدورد
وحید آبان ۱۳۴۳ شماره ۱۱
@shekoftandaraftab
آیا همهجا آسمانی آبی است؟
(نامههای مجتبی مینوی و ایرج افشار)
نوشتهی رحیم پاکنژاد
آینه پژوهش سال ۳۶
خرداد و تیر ۱۴۰۴ شماره ۲ (پیاپی ۲۱۲)
انتشار نامههای مشاهیر و مفاخر در قالب مجموعههای مستقل، متضمن فواید و محاسنی است که با توجه به نویسندگان و مخاطبان و البته موضوعات این نامه ها، متفاوت است. اما به هرحال بدیهیترین و ابتداییترین فایده انتشار این دست نامهها، پی بردن به روحیات، خلقیات و مشغلههای ذهنی نویسندگان آنهاست. این نوشتار به مناسبت انتشار کتاب «نامههای مجتبی مینوی و ایرج افشار» نگاشته شده است.
@shekoftandaraftab
خاک پای سگ معشوق
(مضمونی پرتکرار در شعر جامی)
نوشتهی مجتبی مینوی
یغما سال دوازدهم
بهمن ۱۳۳۸ شماره ۱۱ (پیاپی ۱۳۹)
@shekoftandaraftab
بیتهای زنستیزانه در شاهنامه
نوشتهی دکتر ابوالفضل خطیبی
نشر دانش تابستان ۱۳۸۲ شماره ۱۰۸
@shekoftandaraftab
پیرامون انسجام ادبی شاهنامه
نوشتهی دکتر محمود امیدسالار
شعرپژوهی سال سیزدهم
زمستان ۱۴۰۰ شماره ۴ (پیاپی ۵۰)
یکی از مهمترین خصوصیات شاعران متبحر، به ویژه سرایندگانی که با اشعار داستانی سروکار دارند، قدرت تصویرآفرینی آنها است و اگر این تصویرآفرینی درعین حال با انسجام همراه باشد؛ یعنی اجزای داستان به هم مربوط باشند و تلفیق قضایا در هم به طرزی شایسته صورت گرفته باشد، به طبع تأثیر بیان نیز بر خواننده بیشتر خواهد بود. در این گفتار منظور ما بررسی انسجام روایت در شاهنامه فردوسی است. به طبع در هر اثر ادبی دیگری که به وسعت شاهنامه باشد، امکان برخی ضدونقیضگوییهای جزئی وجود دارد؛ زیرا دامنه روایت بسیار گسترده است؛ اما در شاهنامه انسجام روایت هم در سطح صحنهها و هم در سطح کل داستان چشمگیر است. ابتدا انسجام روایت شاهنامه را در سطح صحنهها بررسی کردیم و دیدیم که فردوسی چگونه با دقت، وحدتِ تصاویر و اجزای داستان را در روایت واحد حفظ میکند و سپس رابطه داستان زال و رودابه را با منطق روایی شاهنامه مورد بررسی قرار دادیم و دیدیم که انسجام کلیتری نیز در سراسر این حماسه سترگ، موجود و به آسانی قابل تشخیص است.
@shekoftandaraftab
روشهای ارجاع به منابع در شاهنامه
نوشتهی دکتر اکبر نحوی
نامه فرهنگستان ۱۳۸۴ شماره ۲۸
مسأله منابع و مآخذ شاهنامه و میزان استفاده فردوسی از روایات شفاهی همواره یکی از مباحث پیچیده شاهنامهپژوهی بوده است. طی صدسال اخیر، به رغم تحقیقات معتبر و ارزشمندی که درباره شاهنامه فردوسی انجام گرفته است، هنوز برخی از مسائل مهم و بنیادی آن، خاصه در زمینه منابع و مآخذ، در پس پرده ابهام قرار دارد و اظهارات شاهنامهپژوهان در این باره کم و بیش به همان نکاتی محدود میشود که نولدکه و تقیزاده در حدود صدسال پیش نوشتهاند...
@shekoftandaraftab
طریقت مولانا، شریعت مردم
نوشتهی سیدمحمود سجادی
کتاب ماه ادبیات سال اول
مهرماه ۱۳۸۶ شماره ۶
@shekoftandaraftab
واکاوی هجونامه منسوب به فردوسی
نوشتهی دکتر ابوالفضل خطیبی
نامه فرهنگستان دوره پانزدهم
زمستان ۱۳۹۴ شماره ۲ (پیاپی ۵۸)
@shekoftandaraftab
گزارشی درباره هجونویسی فردوسی
نوشتهی دکتر نذیر احمد
قند پارسی ۱۳۷۰ شماره ۲ و ۳
@shekoftandaraftab
«گرامیداشت کورش بزرگ»
(منشور کورش و میراث تمدن ایرانی)
دویستودهمین نشست
مؤسسۀ پژوهشی میراث مکتوب
سخنرانان حضوری:
• ژاله آموزگار
• کامیار عبدی
• مهرداد ملکزاده
سخنرانان غیرحضوری:
• یزدان صفایی
• عبدوولی قربانعلی شریفزاده
• یوسفشاه یعقوب
• با حضور: محمد باقری
• دبیر نشست: نازنین خلیلیپور
🟢 حضور برای عموم آزاد است.
🗓 یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵،
باغموزه نگارستان - ساعت ۱۵ تا ۱۷
📍 تهران، میدان بهارستان، خیابان دانشسرا، خیابان شریعتمدار رفیع، باغموزهٔ نگارستان
📱 کانال تلگرامی میراث مکتوب:
/channel/mirasmaktoob
یادداشتهای سفر بلغارستان
نوشتهی محمدعلی اسلامی ندوشن
یغما سال سی و یکم
مهر ۱۳۵۷ شماره ۷ (پیاپی ۳۶۱)
@shekoftandaraftab
بهار در اصفهان
نوشتهی محمدعلی اسلامی ندوشن
یغما سال بیست و ششم
خرداد ۱۳۵۲ شماره ۳ (پیاپی ۲۹۷)
@shekoftandaraftab
طلوع شمس
(بخش دوم و نهایی)
تَخْطَئۀ فلسفه در آن روزگار، تقریباً فراگیر شده بود و بازتابِ آن را در آثارِ شاعرانِ بزرگی مانندِ سَنایی و نظامی و خاقانی به روشنی می توان دید. شمس با دوگروهِ دیگر، یعنی فَقیهان و صوفیان، سَر و کارِ بیشتری داشت و گاه از فسادِ یک گروه به سُتوه می آمد، با گروهِ دیگر هم نِشین می شد: اَوَّل با فقیهان نمی نِشَستم، با درویشان می نِشستم. می گفتم آن ها [=فقیهان] از درویشی بیگانه اند. چون دانستم که درویشی چیست و ایشان [=درویشان] کجایند، اکنون رَغْبَت مُجالَسَتِ فَقیهان بیش دارم ازین درویشان. زیرا فَقیهان، باری، رنج بُرده اند. این ها می لافَند که درویشیم. آخِر درویشی کو؟ حتّی عارفِ نامداری مانندِ اِبْنِ عَرَبی، که شمس بزرگانِ دوران را ناخُن کوچک او نمی شِمُرد، نتوانسته بود او را به خود جلب کند. دلیل آن در مقالات آمده است: شیخ مُحمَّدبْن عَرَبی در دِمَشق می گفت که: «مُحمَّد پَرده دارِ ماست!» می گفتم «آنچه در خود می بینی، در مُحمَّد چرا نمی بینی؟ هرکسی پَرده دارِ خود است.» گفت: «آن جا که حقیقتِ معرفت است، دَعْوت کجاست؟ و کُن و مَکُن کجاست؟» گفتم: «آخِر آن معنی او را بود و این فَضیلتِ دِگَر مَزید، و او انکار که تو می کُنی براو، و این تَصرُّف، نه که عینِ دَعْوَت است؟ مرا که برادر می خوانی و فرزند، نه که دَعْوت است؟ پس دعوت می کُنی و می گویی دعوت نباید کردن!» نیکو هم دَرد بود، نیکو مونِس بود، شِگَرف مردی بود شیخ محمَّد، اما در مُتابَعَت نبود. یکی گفت: «عینِ متابعت خود آن بود.» گفتم: «نی مُتابَعَت نمی کرد». در عرفانِ شمس «مُتابَعَت» اساسیترین مسئله و مِعْیارِ نهایی است. به این نکته باز خواهم گشت. در تمامِ سالهایی که شمس در جست و جو بود، چهرۀ واقعیِ خود را به هیچ کَس نشان نداد. خِرقۀ صوفیان به تن نمی کرد. در لباسِ بازرگانان به کاروان سَراها می رفت. وقتی او را به خانقاه دعوت می کردند، می گفت: «من خود را مُسْتَحِّقِ خانقاه نمی دانم.» و وقتی او را به مدرسه می خواندند می گفت: «من اهلِ بحث نیستم، اگر به زبانِ خود بحث کنم، میخندند و تکفیرم می کنند. من غریبم، و غریب را کاروان سَرا لایق است». همین که احساس می کرد کسی یا کسانی به گوهرِ وجودِ او پی بُرده اند از آن جا می گُریخت. او رفته رفته دریافته بود کمالی که آن را در بیرون از خود می جُست، در خودِ او نَهُفته است. گوهری بود در صَدَفی. گِردِ عالَم می گشت. صدف ها می دید بیگوهر؛ حِکایَتِ صَدَف و گوهر می کردند، او نیز با ایشان حکایت صدف می کرد. می گفتند آن صدف ها با او که: «ما می شِنَویم حکایت گوهر، پیشِ تو هست؟» گفت: «وَالله هم چُنان که تو می شِنَوی، من نیز می شِنَوَم.» -ای طَرّارِ مکّار! تو داری مرا مَغْلَطه می زنی. گفت: «نی، وَالله ندارم.» همچُنین میرفت این صَدَف در عالَمْ بَرین قَرار؛ تا روزی جوهریِ یگانهیی بیافت.
کاظم برگنیسی
از مقدمه ایشان بر کلیات شمس
@shekoftandaraftab
تمیز دادن
یا اینکه بعضی از دستورنویسان برجسته در کتابهای درسی عناصری مانند «پاک» را در او (دیوار را پاک کرد) تمیز نام دادهاند. درحالیکه تمیز عنوانی عربیست که در فارسی وجود ندارد. در آن زبان تمیز یا معدود گفته میشود که آنرا تمیز مفرد میگویند مانند «کتاب» در (دوازده کتاب) و یا عنصریست که از جمله رفع ابهام میکند باین سبب آنرا تمیز جمله یا تمیز نسبت مینامند که در فارسی از اقسام قید کیفیت است و احتیاجی نیست که برای آن عنوانی خاص قائل شویم و عناصری نظیر پاک را که جزء هیچیک از این دو دسته نیست در عربی مفعول دوم افعال قلوب و در انگلیسی و فرانسه مسند مفعولی مینامند که در فارسی بهتر است آن را همان مسند مفعولی یا مکمل فعل ناقص متعدی بنامیم. البته دستوردانان نخبه کتابهای درسی کجا دستورهای عربی و فرانسه و انگلیسی را خواندهاند؟ و کجا این چیزها را میدانند؟ و چه میدانند تمیز چیست؟ آنها تنها اسیر ذهنیات و معلومات محدود خود هستند. دستورنویس برجسته دکتر خیامپور با هوشمندی خاصی این عناصر را متمم نامیده است که شبیه مکمل ماست ولی چون متمم در دستورهای مدارس معنای دیگری دارد بهتر است ما این عناصر را مکمل یا مسند مفعولی بنامیم. چهلسالست که دستور نویسان از جمله دستورنویسان دوره راهنمایی به غلط مینویسند مصدر «است و هست» استن و هستن است. درحالیکه چنین نیست و مصدر هر دو اینها بودن است نه استن و هستن؛ زیرا مصدر همه افعال در زبان عملاً وجود دارد و در عبارات بتنهایی بکار میرود مانند رفتن آمدن دیدن و صدها نظیر آن (از آمدن و رفتن ما سودی کو پس ما در هیچ زبانی مصدر موهوم نداریم درحالیکه استن و هستن همه عناصری موهومند که اصلاً در زبان بکار نرفتهاند. از طرفی ما (است) نداریم بلکه آنچه داریم (-َ ست) است نه (است)
گفتارهائی درباره دستور زبان - خسرو فرشیدورد
@shekoftandaraftab
دستور زبانهای فارسی
دستور زبان فارسی تالیف دکتر عبدالرسول خیامپور که با آنکه بر اساس معنی و بدون توجه زیاد به ساختمان و صورت نوشته شده و با آنکه قواعد گونههای مختلف زبان در آن با هم مخلوط گردیده و جنبه دستوری و تجویزی آن بسیار است بنظر نگارنده بهترین دستوریست که تا زمان خود برای زبان فارسی نوشته شده. در این کتاب مطالب تازه و ابداع و ابتکار بر خلاف بسیاری دیگر از دستورها فراوانست و جا دارد که مولف دانشمند آن در صف اول دستورنویسان و خدمتگزاران قواعد زبان و ادب فارسی جای گیرد ولی متاسفانه چنانکه باید حق نویسنده وارسته آن ادا نشده است و وزرای استاد و کارمندان آموزش و پرورش دستورهای سطحی خود را به مدارس نحمیل کردند. دستور زبان فارسی برای دبیرستانها تالیف دکتر خانلری و همکاران ایشان نیز از کتابهائیست که دارای مطلب تازه است به خصوص درباره جمله. این کتاب بشیوه دستورهای فرنگی و با انشائی شیوا نوشته شده است اما اصطلاحات و موضوعات آن چندان دقیق و مناسب نیست و چون بیجهت تعبیرات دستوری را عوض کرده است بیشتر مورد توجه دستورنویسان و زبانشناسان سره گرای دولتی قرار گرفته و دهههاست مطالب غیر دقیق آن وارد کتابهای درسی و ذهن دانش آموزان شده و رابطه مردم را با دستورهای خوب سنتی ما قطع کرده است. علاوه بر کسانی که نام بردیم این محققان نیز با نوشتن مقاله و کتاب به دستور فارسی خدمت شایان کردهاند. استاد دکتر محمد معین، استاد جلالالدین همایی، استاد ملکالشعرای بهار، دکتر خطیبرهبر، سیداحمد خراسانی، احمد کسروی، دکتر محمود نشاط و بعضی دیگر. در این میان سهم استاد معین که پدر تحقیقات تازه دستوریست از همه بیشتر است زیرا اوست کا با دستورهای تفصیلی خود راه جدیدی به دیگران آموخت. افسوس که آن «استاد وزیر» او را کنار زد و دستور کمرنگ و مغلوط خود را به مدارس کشور تحمیل کرد.
دستور مفصل امروز - خسرو فرشیدورد
@shekoftandaraftab
معنی و مفهوم
اکثر ادبا و مفسران متون از یکی از اصول مهم زبانشناسی و نقد ادبی غافلند که آثار و اشعار هر شاعر و هنرمندی پست و بلند دارد اگر چه فردوسی و سعدی و حافظ و شکسپیر و گوته باشد. اینان برآنند که هرچه متعلق به قدیمست مقدس و بی عیب است و معتقدند که در شعر شاعران بزرگ هیچ بیت و عبارت سست و بیمعنایی پیدا نمیشود و به این سبب برای اشعار ضعیف حافظ و دیگران هم معانی مضحکی میتراشند و بخورد مردم میدهند. اینان بجای اینکه خود و خواننده را راحت کنند و بگویند فلان عبارت یا کلمه معنی درستی ندارد با سیاه کردن صفحات بسیار آن را توجیه مینمایند و برایش معنی جعل میکنند زیرا عشق و علاقه به حافظ و شاعران دیگر دیده بصیرتشان را کور کرده است بطوریکه قادر به دیدن عیب های شعر آنان نیستند و به این طریق بسیاری از عاشقان کجسلیقه حافظ با دهها بیت او چنین کردهاند و معانی نادرستی برای آنها ساختهاند و بین مردم رواج دادهاند این عاشقان متعصب اشعار قدیم مثلا درباره این بیت حافظ: «ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم / خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت» دهها صفحه نوشتهاند بدون آنکه قضیه را حل کنند و نتیجهای بدست مردم بدهند زیرا از شدت علاقه به حافظ جرات نکردهاند بگویند که «خرقه از سر به در آوردنِ مردم چشم» معنائی ندارد و قابل توجیه نیست. حافظ پرستی به آنان اجازه نداده است که بنویسند این بیت بیمعنی است و با اشعار عالی حافظ برابری نمیکند.
نقشآفرینیهای حافظ - خسرو فرشیدورد
@shekoftandaraftab
مجتبی مینوی؛ یکی از نادر ادبا
با نوشتههای استاد مجتبی مینوی در سالهای سوم و چهارم مجلّهی سخن (سالهای ۱۳۲۳ و ۲۴) آشنا شدم، گاهی مقالههایی از لندن برای این مجلّه میفرستاد که تعدادی از آنها بعد در کتاب «پانزده گفتار» تجدید چاپ شد. گاهی اوقات هم صدای او را از رادیو لندن میشنیدم. زمان جنگ بود، و مینوی مطالب ادبی و فرهنگی را از این فرستنده میخواند. صدای رسا و گیرائی داشت. چند سال بعد از لندن به ایران بازگشت و اوائل کار در منزل برادرش در حشمتالدوله ساکن بود که بعضی از علاقمندانش در آنجا به دیدنش میرفتند، و من هم یکی دو بار رفتم، آشنایی از این جا پیدا شد. سالهای اوّل به «یغما» مرتّب مقاله میداد و گاهی هم به دفتر مجلّه سر میزد. مینوی چند سالی به عنوان وابستهی فرهنگی در ترکیه به سر برد و در آنجا از تعدادی از نسخههای خطّیِ فارسی عکس گرفت، که بعضی از آنها بعد چاپ شد. دکتر یحییٰ مهدوی قطعه زمینی در جادّهی قدیم شمیران (کوی فردوسی) به وی واگذار کرد که او کتابخانهی خود را در آنجا بنا کرد و منزلش هم در همانجا بود. دو باری من به آنجا رفتم که بدنهی اصلی آن را کتابخانه تشکیل میداد. انبوهی از کتابهای کمیاب در آن گرد آمده بود که بعد وزارت فرهنگ آن را از خانوادهاش خرید و به صورت کتابخانهی عمومی درآورد. از جانب وزارت فرهنگ تصحیح شاهنامه به صورت دقیق در دایرهی «بنیاد شاهنامه» به استاد مینوی واگذار گردید که سه داستان از آن انتشار یافت. نخستین آن «رستم و سهراب» بود که بحث و حرف دربارهی آن خیلی بالا گرفت. حرف بر سر معنی بعضی ابیات و یا دگردیسی کلمات بود. من نیز نقدی در این باره نوشتم که در «یغما» چاپ شد و البتّه موجب رنجش استاد مینوی از من و یغمایی هر دو گردید. مجتبی مینوی یکی از نادر ادبائی بود که با ادبیات اروپایی آشنا بودند. زبان انگلیسی را خوب میدانست و سالها اقامت در انگلستان، او را با مسائل ادبی جهان آشنا کرده بود. در مورد فرهنگ ایران نیز معلومات وسیعی به هم زده بود. از همه چیز گذشته، جودت ذهن داشت، زنده و گرم مینوشت. هرجا که مصلحتبینی جلویش را نمیگرفت، صراحت بیان هم داشت. بر سر هم حرفی که میزد با اطمینان شنیده میشد. من برای او احترام داشتم، ولی این احترام بیقید و شرط نبود، علاوه بر رستم و سهراب، بر یکی دیگر از کتابهایش که راجع به دموکراسی در غرب بود (آزادی و آزاد فکری)، نقدی نوشتم که آن نیز به نظرش ناخوشایند آمد... بیتردید یکی از کسانی بود که جانشین ناپذیرند، دید شکافنده و علمی نسبت به مباحث ادبی و تاریخ ایران داشت، گرچه حاصل نوشتنش نسبت به وسعت معلوماتش چندان زیاد نبود، امّا همان مقدار آثاری که از او برجای مانده در نوع خود معادل ندارد. اواخر عمر مؤسّسهی فرانکلین، تدوینِ یک لغتنامهی دقیقِ فارسی را از او خواستار شده بود و وی با همکاری کسانی چون دکتر عبدالحسین زرّینکوب و دکتر مصطفی مقرّبی و چند تن دیگر کار را شروع کرد، ولی نه عمر او وفا کرد و نه عمر مؤسّسهی فرانکلین.
روزها - محمدعلی اسلامی ندوشن
@shekoftandaraftab
مقام زبان و ادبیات در ملیت
شاهنامه این خدمت را به ایرانیان کرده است که پهلوانان قدیم ایرانی را احیاء کرده و ادبیات ماقبل ایران را از نو متداول ساخته است. اما در این باب مبالغه نباید کرد و فردوسی را در این خدمت یگانه نباید شمرد و کوششی را که دیگران از زمان ابن المقفع تا عهد رودکی و دقیقی در این راه کردهاند از یاد نباید برد. تنها یک جهت جامعه و یک وسیلۀ اتحاد کلمه بین این جماعتها موجود است و آن زبان فارسی است. آن هم نه در محاوره و تکلم، زیرا که ترکمن و شاهسون و کرد و لر و گیلک و مازندرانی و آسوری و یهودی و خوزستانی برای تکلم مابین خود هریک زبان و لهجۀ خاصی دارد که بر دیگران مفهوم نیست. زبان فارسی که زبان رسمی و زبان تحریر و تقریر تربیتشدهها و زبان مراسلات دولتی و تدریس مدارس است فقط از این حیث زبان مشترک عموم اهالی است که هر وقت میخواهند به یکدیگر نامه بنویسند، یا رشتی با عراقی میخواهد تکلم کند، یا ترکمن میخواهد از دست مظالم فلان و بهمان به اولیای دولت شکایت ببرد، یا همۀ این طوایف میخواهند کتابی و روزنامهای بخوانند، این زبان را به کار میبرند، همگیشان زبانی را که این رساله به آن نوشته شده است- ان شاء الله- میفهمند. زبان اشعار حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی ازبرای همهشان (حتی تحصیلکردههای مدارس) مفهوم است. و از این مقدمات نتیجه چنین میگیرند که چون فردوسی بود که این زبان را زنده کرد، و چون زبان فردوسی و شعرا و نویسندگان دیگر ایران وجه جامع ایرانیان است، پس شاهنامۀ فردوسی اساس و پایۀ استقلال ایران است، و اگر او این زبان را زنده نکرده بود امروزه ما هم مانند مردم مصر و عراق و شام شاید به زبان عربی سخن میگفتیم و مینوشتیم.
مجتبی مینوی
کلک، اردیبهشت ۱۳۶۹، شمارۀ ۲
@shekoftandaraftab
تصرّف در شعر فردوسی
دست بردن در سخن فردوسی و به سلیقهی خود آن را تغییر دادن از همه کس ناپسند است، از بزرگترین شاهنامهشناس و مصحّح بهترین تصحیح شاهنامه ناپسندتر. از نمونههای دخالت دکتر خالقی مطلق در متن شاهنامه، تصحیح سه بیت زیر است با افزودن واژهٔ «زلیفن» (به معنای تهدید) به متن، بی آن که در هیچ نسخهای بوده باشد:
۱. چنین گفت رستم به پولادوند
که چند است بیم و زلیفنت و بند
(چاپ سخن، بخش ۱، ص ۶۲۴)
۲. که من قیصری را به فرمان شوم
ز خشم و زلیفنش پیچان شوم
(همان، بخش ۲، ص ۲۹۳)
۳. هر آن کس زلیفن ز ما داشت خوار
بشوید دل از خوبی روزگار
(همان، بخش ۲، ص ۸۰۳).
سه بیت مورد نظر را در هیچ نسخهای با لغت «زلیفن» نمیبینیم. ضبط اغلب نسخههای کهن این است یا نزدیک به این:
۱. چنین گفت رستم به پولادوند
که چند است این بیم و تهدید و بند
(مطابق با تصحیح نخست دکتر خالقی)
۲. که من قیصری را به فرمان شوم
بپیچم ز تهدید و پیچان شوم
(بر خلاف هر دو تصحیح دکتر خالقی)
۳. هر آن کس که تهدید ما داشت خوار
بشوید دل از خوبی روزگار
(مطابق با تصحیح نخست دکتر خالقی)
تغییر این صورتهای درست با تصرّفات غیر علمی که تعدادشان در تصحیح دوم دکتر خالقی فزونی گرفته است، گاه سخن فردوسی را دچار عیبهایی میکند که ممکن است در نگاه نخست، هر کسی متوجّه آنها نباشد. اطّلاع از این عیبها شاید میتوانست باعث خودداری از برخی از تصرّفها شود. برای نمونه، اگر دقّت میشد که فردوسی «هر آن کس» را با «که» یا «کجا» (= که) به کار میبرده است، نویسش خام و ساختگیِ «هر آن کس زلیفن» به متن شاهنامه راه نمییافت. کسانی که در مورد این نکتهی دستوری تردید دارند یا از قاعدهی مورد نظر تا کنون بیخبر بودهاند، میتوانند به بیتیاب شاهنامه رجوع بفرمایند و تمام موارد کاربرد «هر آن کس» را در آن به چشم خود ببینند. تنها موردی که پس از «هر آن کس» کلمهی ربط «که» یا «کجا» به کار نرفته است، همین بیتی است که صورت کنونی آن از قریحهی مصحّح ارجمند شاهنامه تراویده است و بخش مورد نظر در آن، کوچکترین ارتباطی با سخن فردوسی ندارد: «هر آن کس زلیفن ز ما داشت خوار...» چنانکه اشاره شد، دو بیت دیگر باید مطابق با تصحیح نخست دکتر خالقی مطلق، اصلاح شود.
وحید عیدگاه طرقبهای
@shekoftandaraftab
هفت خان، فرایند فردیت یافتن رستم
داستان هفت خان نقطۀ عطفی را در زندگی رستم روایت میکند. پهلوان به هنگام پشت سر گذاشتن خانها صرفاً نوجوانی است که گرچه از لحاظ بدنی بسیار قدرتمند است، اما کاملاً تحت نفوذ پدر قرار دارد و وابسته به او عمل میکند. در حقیقت اغلب از این دو چون جفتی با وابستگی عمیق یاد میشود که از این جفت زال، پدر رستم، فردی مهمتر است. علیرغم اینکه رستم از زمان تولد بسیار نیرومند است، پیش از هفت خان با او مانند کودکی رفتار میشود که برای جهانپهلوان بودن هنوز بسیار خام است. معمولاً دوست و دشمن او را با عباراتی همچون «کودک نارسیده» و «پسر» ذکر یا خطاب میکنند و کمی قبل از داستان هفت خان، یکی از پهلوانان دشمن در باب او میگوید: «جوان است و جویای نام آمدهست». در دورۀ زندگی رستم قبل از هفت خان نه دستاورد دلیرانهای مانند دستگیر کردن افراسیاب در جنگ و نه خدماتی سیاسی همچون بر تخت نشاندن کیقباد قادر است که او را از اهمیتی برخوردار کند که پهلوانان مسنتر دربار از آن بهرهمندند. این امر بهخصوص در صحنۀ مراسم تاجگذاری کیقباد مشهود است؛ زیرا با اینکه این رستم بود که شاه را از گمنامی روستاییوارش نجات داد و به تاج و تخت رساند، اسم او در زمرۀ پهلوانان نامدار دربار ذکر نمیشود، اما وقتی که کاوسشاه در پایان داستان هفت خان بار عام میدهد، رستم در مقامی بالاتر از دیگر پهلوانان درباری ذکر میشود. در پایان داستان هفت خان با وجود اینکه رستم صریحاً جهانپهلوان نامیده نمیشود، اما تمام امتیازات این مقام را داراست و نیز شخصیتش کاملاً از شخصیت پدرش متمایز گشته است. بنابراین واضح است که داستان هفت خان فرایندی است که طی آن رستم به فردیت میرسد به طوری که کاملاً از پدرش متمایز میگردد. این داستان «بلوغ» پهلوان است، روایت اینکه چگونه یک «پسر» به یک «مرد» تبدیل میشود. مقارن با پایان این داستان پدر به حاشیه رانده میشود و رستم در صحنه باقی میماند تا مستقلاً به عنوان «جهانپهلوان» ایران عمل کند.
بوطیقا و سیاست در شاهنامه - محمود امیدسالار
@shekoftandaraftab
فردوسی و پاسداشت زبان فارسی
زبان شاهنامه زبانی فخیم و زدوده و شیواست. در شعر فارسی چنین فصاحتی را تنها، البته با تفاوت سبک، در شعر نظامی و سعدی میتوان دید. یکچنین زبانی، و حتّی تا یکی دو درجه پایینتر از آن، زبانی است که هر اندازه خودجوش و زادۀ طبع خداداد باشد، اندیشیده به خامه رفته و از سر خامه به کاغذ دویده و حک و اصلاح گشته است. بهویژه باید توجه داشت که شعر روایی در پیچ و خم و فراز و نشیب داستانها نیاز به برخی طرفهکاریها دارد تا داستان از صورت عامیانه و بدون زیورهای لفظی و معنوی به صورت هنری و پرورده درآید، بدانگونه که در برخی از داستانهای شاهنامه و برخی حکایات نظامی و سعدی میبینیم. بر این مطالب افزوده میگردد بیتهای فراوانی با مضامین روانکاوانه و هنر توصیف و تشبیه و صحنهپردازی و منشسازی که تنها در آثار ادبی هنری دیده میشود. به هر روی، ما در شعر فارسی کسی را که با فنون داستانسرایی و حکایتسراییِ هنری به اندازۀ این سه تن آشنا باشد سراغ نداریم. زبان شاهنامه، در عین اینکه استوار است، کهن نیز هست. کاربرد برخی واژهها و ترکیبات و اصطلاحات در شاهنامه در متون باقیمانده از زمان شاعر گواهی ندارد. برای مثال واژۀ «سخن» در متون دیگر تنها به معنی «کلام» به کار رفته است، ولی در شاهنامه به معانی «رویداد، کار، واقعیت، سرگذشت» نیز هست، یا «ایران» در متون دیگر تنها به معنی «سرزمین ایران» به کار رفته، ولی در شاهنامه به معنی «ایرانیان» نیز هست. این مثالها، که برای آنها نه در متون زمان فردوسی و نه متون پس از او و نه در فرهنگها گواهی میتوان یافت، در کنار نویسش برخی نامها همچون گیومرت، طهمورت و اغریرت نشان میدهند که همه از راه ترجمه از پهلوی به شاهنامۀ ابومنصوری و از آنجا به شاهنامۀ فردوسی راه یافتهاند. همچنین کاررفت واژههایی چون «روان» و «جان» در معنی «نفس» و دیگر واژهها و ترکیبات و اصطلاحات فلسفی، «هوش» در معنی «مرگ»، «آراستن» در کاربرد فعل همکرد و مثالهای فراوان دیگر، کثرت واژهها و ترکیبات فردوسی و قلّت واژههای عربی آن، همه و همه نشان میدهد که مأخذ شاهنامه نمیتواند گفتاری باشد، چه رسد به اینکه کسی خود شاهنامه را نیز گفتاری بپندارد.
از شاهنامه تا خداینامه - جلال خالقی مطلق
@shekoftandaraftab
مکتوب مولانا به ملکالامرا
در سفارش بهاءالدّین بحری یا خیّاط
اتمَّ اللهُ سبحانَه و عزَّ شأنه و تعالی، مملکة الدّنیا الّتی هی وسیلةٌ الی مملکةِ العُقبی علی ملک الامراء، غوثُ الله فی الارض، ملاذالضّعفآءِ والملهوفینَ، المؤیَّد بالعطیَّةِ الابدیَّةِ والدولةِ السّرمدیّةِ، کریم النّجار، قلیل العثار، جمیلُ الخِصال، حمیدالشِّیم، مشروحُ الصّدر، رفیعُ القدر، ملهُ جلالَه فی الدولةِ الدّایمة المصونةِ عن اللآیمة، سلام و تحیّت از این داعی مخلص مطالعه فرماید و آرزومندی به لقایِ همایون و طلعتِ مبارک، که: از وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُّسْفِرَةٌ، ضَاحِکَةٌ مُّسْتَبْشِرَةٌ[۱]، بادا، غالب و باعث داند و شاکر نعم و ذاکر کرم و احسان بیحدّ، تقبَّل اللهُ منه و جازاه احسن ماجزا به محسناً[۲]، اِنَّ اللهَ لَا یَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ وَاِن تَکُ حَسَنَةً یُضَاعِفْهَا وَیُؤْتِ مِن لَّدُنْهُ اَجْراً عَظِیماً[۳]، اگر در خورِ شوق و محبّت ایتلافِ قلوب، مکاتبات نبشته شدی، هر روز، نامهای مطوّل از این داعی بدان ولیُّ الِانعام رسیدی ولیکن عقل فتوی نمیدهد که دَرِ تصدیع و ابرام مفتوح باشد. والمودَّةُ کنزٌ والکنزُ بالاِخفاءِ اَولی و اِن کانت المحبَّةُ لا تختفی.
یا حسرةً لِلعاشقین تَحَمَّلوا
ثِقلَ المُحبَّةِ و الهوی فَضّاحُ[۴]
*
خود عشق و ضمیر دل چه پنهان ماند
کز دیده به رخ هزار صاحب نظرست[۵]
مِنَ القَلبِ الی القَلبِ رَوزِنةٌ[۶]. این محبّت مستدام باد که احبُّ الأعمال عندالله تعالی و اَفضلُها الحبُّ فی اللهِ تعالی[۷]. سعیهای خیرات که میفرماید، با این گوشه در امن باشد و اهلِ خیر به فراغت و امن به معالی الامور مشتغل و متفرّغ باشند و ثوابِ آن عاید است جمله بدان یگانۀ عالم قیّومُ خیرِالذّاب عن حریم الدّین و الحراسُ لبیضةِ الِاسلام، ایَّده اللهُ نصرَهُ وکَلأهُ و من الفضل[۸] لا اخلاه، آرندۀ تحیّت بهاالدّین زادالله بهآهُ متوجّه خدمت است. قال النّبیّ صلّی الله علیه وسلّم: مَنْ جمعَ شملٍ مُتَفَتِّتٍ جمع اللهُ شَمْلَهُ. امید است که به نظرِ عنایت منظور گردد و شاکر و ذاکر باز گردد چنانکه کافّۀ محتاجان، تا به ثنایِ جمیل و ثوابِ جزیل مدَّخر گردد، اِنْ شاءَ الله تعالی.
————————-
[۱] آیۀ ۳۸ و ۳۹ سورۀ عبس: در چنین روز چهرههایی تابناک باشد، و در چنین روز بر چهرههایی غبار باشد.
[۲] خداوند از او بپذیرد و پاداشی بالاتر از پاداش محسنان به او دهد.
[۳] آیۀ ۴۰ سورۀ نساء: خداوند به اندازه ذرهای نیز ستم نمیکند، و اگر حسنهای باشد به آن دو چندان پاداش میدهد و از پیشگاه خود پاداش بیکران میبخشد.
[۴] شاعر این بیت یافت نشد، به احتمال از شیخ سهروردی. حسرت و اندوه بر عاشقانی که بار عشق را تحمل میکنند که عشق رسواگر است.
[۵] شاعر این بیت یافت نشد.
[۶] از امثال: از دل جانب دل روزنهست، از دل به دل راه است.
[۷] نکوترین کارها نزد خداوند، دوستی در راه خداست.
[۸] در نسخه عبارت “من الخیر” آمده و در زیر همین عبارت تصحیح شده به “من الفضل”.
مکتوبات مولانا جلالالدین
به تصحیح توفیق سبحانی
@shekoftandaraftab
چو کودک لب از شیرِ مادر بشست
ز گهواره محمود گوید نخست!
دربارهی فردوسی و هجونامهاش دربارهی محمودِ غزنوی و نیز ابیاتِ اصیل و منتسبِ آن، بحثها فراوان است. اما این بیت گویا، بیتِ اصیلی است و در اغلبِ چاپها ازجمله چاپِ استاد خالقی مطلق نیز آمده. اینکه کودکان زمانی که زبان بازمیکنند چه کلمه یا آوایی را میگویند، از تجربههای شیرینِ هر والدینی است. پدر و مادرها گاه سالها آن واژه یا کلامِ گاه مبهمِ فرزندشان را همچون واژهای مقدس، بهخاطردارند و وقتِ خود را بدان خوشمیکنند. کودکان نخستینبار، اغلب واژههایی همچون بابا و ماما[ن] را برلبمیآورند. رفتارِ کودکان، در دیگر فرهنگها و زبانها نیز گویا همینگونه است. سهولتِ بیانِ این واژهها، نه تنها بهسببِ آنکه پدر و مادر دائم آن را در گوشِ کودک تکرارمیکنند، بلکه بیشتر بهعلتِ کوتاهی و واجهای "لبی"شان است. حال تصور کنید کودکی را که نخستینبار است که لب بازمیکند و میگوید: محمود! میبینید که جدااز فضای شعر، تصورش هم بسیار دورازذهن و تاحدی نیز مضحک است. اما در عالمِ شعر و شاعری که عرصهی آزادیِ تخیل یا تخیلِ آزاد است، هرچیزی ممکن است. اما باتوجه به آن تجربهی همگانی که گفتیم (بابا و مامان گفتنِ کودکان) آیا فردوسی به این نکته نظرنداشته که "محمودِ" غزنوی، این سلطانِ بلامنازعِ دوران، در چشمِ همگان همچون پدری است که نهتنها مردمان که حتی کودکان نیز هنگامِ بهسخنآمدن، ناخواسته نامِ او را، حتی پیشاز نامِ پدر و مادرِ خویش، تکرار میکنند؟!
احمدرضا بهرامپور عمران
@shekoftandaraftab
هجونامه فردوسی در چهارمقالۀ نظامی عروضی
بنا به گفتۀ نظامی عروضی هنگامی که محمود تحتِ تأثیر سخنان عدّهای از درباریانش که فردوسی «مردی رافضی است و معتزلیمذهب» قدر او را نشناخت و به وعدۀ خود وفا نکرد، فردوسی از طوس به طبرستان رفت و محمود را «در بیتی صد» هجا کرد. اما شهریار، فرمانروای طبرستان هجونامه را از فردوسی گرفت و رضایت خاطر او را حاصل کرد و هجونامه را شُست و فردوسی نیز «سواد بشُست و آن هجو مندرس گشت و از آن جمله این شش بماند:
مرا غمز کردند کان پُرسَخُن
به مهر نبیّ و علی شد کَهن
اگر مهرشان من حکایت کنم
چو محمود را صد حمایت کنم
پرستارزاده نیاید به کار
وگر چند باشد پدر شهریار
ازین در سخن چند رانم همی
چو دریا کرانه ندانم همی
به نیکی نَبُد شاه را دستگاه
وگرنه مرا برنشاندی بهگاه
چو اندر تبارش بزرگی نبود
ندانست نام بزرگان شنود
اما این شش بیت کمکم در دستنویسهای شاهنامه رو به فزونی گذاشت و به قطعهای بلند که گاه به ۱۴۰ بیت میرسد، تبدیل شد. به گمان بنده تعدادی از بیتهای هجونامه اصیل و بعضاً پشتوانهای تاریخی دارند و سابقۀ موضوع آنها به عصر محمود میکشد. محتوای بیتهای استوار هجونامه به سه بخش قابل تقسیم است. در بیتهایی شاعر معتَقَدات مذهبی خود را ارج مینهد. این بیتها گزارش نظامی عروضی مبنی بر رافضی خواندن فردوسی را تداعی میکند. در بخشی دیگر شاعر از شاهنامه که بهترین سالهای زندگی خود را بر سر آن نهاده بود دفاع میکند و به کسانی که قدر آن را نشناختند و احیاناً آن را تحقیر کردند پاسخ میدهد که این بیتها نیز گزارش تاریخ سیستان را به یاد میآورد. بقیۀ اشعار نیز در نکوهش و سفله خواندن محمود است. همین سه موضوع در تحریرهای بلند هجونامه با بسیاری بیتهای سست تفصیل و گسترش یافتهاند. چند بیتی هم که در خصوص بخشیدن صلۀ محمود به فقّاعی در تحریرهایی از هجونامه دیده میشود شاید از روی داستان زندگانی فردوسی ساخته شده باشند. به گمان نگارنده اصل هجونامه بیست سی بیتی بیشتر نبوده و «بیتی صد» در گزارش نظامی محل تأمل است و به احتمال قوی پایه و اساسی ندارد.
نقش خیال - اکبر نحوی
@shekoftandaraftab
در سوک سخنگوی وجدان ایران
- در دورهٔ دکتری درس مکتبهای ادبی را استاد اسلامی ندوشن برای ما تدریس میکرد. پیشتر و در روزگار دانشجویی، کتابها و مقالات او را خواندهبودم. روشنای نثرش مخاطب را شیفتهٔ سخنش میکرد. مکتوباتش حاصل همآغوشی اندیشهای عمیق و احساسی زلال بود. لغات و عبارات در آثارش آگاهانه و به قاعده به کار میرفت. زنگ صدای بیهقی و ناصرخسرو از کلماتش به گوش می رسید. - جلسهٔ اول در کلاس نشستهبودیم که از در درآمد. ساعت ۳ بعد از ظهر بود. کت و شلوار سورمهای و یک بلوز شیری رنگ یقه اسکی به تن داشت. حلقهٔ ازدواجش در دست چپش میدرخشید؛ نشان پیمان عشقی عتیق! صورت لطیفش اگرچه یک سیمای سالخورده را قاب گرفتهبود اما نگاهش گرم و گیرا و شاداب و زنده بود. صدای مخملی و ملایمش تو را محو افکار بلندش میکرد. - استاد اسلامی ندوشن بدون مبالغه و به گواه آثار ماندگارش، فرزند ایران بود. تا زیست و تا نوشت، ایران در مرکز نگاهش نشستهبود. قلمش خونچکانِ هر زخمی بود که بر تن ایران است. جان رنگینش، جام جهاننمای ایران و مصائبش بود. حکیمانه و به صواب بر ناراستیها و نادرستیها انگشت مینهاد. کتابخانهٔ فضیلت و فرهنگ ایران را داروخانهٔ دردهای مرموز و مزمن وطن میدانست. جهان را گشته بود و جهاندیده بود. جان شیفتهاش خانهٔ فرهنگهای جهان بود، شاخسار ذهن و ضمیرش به آنسوی دیوارهای مشرق و مغرب، رفته و راه کشیدهبود اما اصالتی استوار و ستودنی داشت. اسلامیندوشن چه پیش از سقوط سلطنت و چه پس از آن، دست از هشدار و انذار برنداشت. کتاب” هشدار روزگار”ش ازین چشمانداز حائز اهمیت و اعتبار است. اسلامیندوشن، آزاده بود و بیپروا مینوشت. ملاک و معیارش در قضاوت، احوالات ایران و اخلاقیات ایرانیان بود. سرمقالات مجلّهٔ هستی از این منظر خواندنی و قابل تأمّل و همچنان راهگشاست. دکتر اسلامی، سخنگوی وجدان ایران بود؛ ترجمان فراز و فرود جغرافیایی نجیب. فردوسی و سعدی و مولانا و حافظ به روایت او جلوه و جمال دیگری داشتند. آنچه دربارهٔ و بر اساس آثار بزرگان ادب ایران نوشتهاست یک دوره حکمت عملی است. خواندنش جانپرور و خردبخش است. تحقیقات او از جنس تحقیقات و تالیفات آکادمیک زریاب و زرینکوب و صفا و خانلری نبود. به دنبال نکات نویافته و ارائهٔ مقالات پر استناد هم نبود. مسألهاش روشن بود؛ ایران. چشمی به اوضاع ایران و چشمی به میراثفکری و فرهنگی پیشینیان داشت. او دردمندانه و با دریغ قلم میزد. عقلش املا میکرد و دلش مینوشت. آثارش اگر در مجامع دانشگاهی خارج از ایران، مرجعیت ندارد چه باک؟ این قدر هست که برای ایران و دردهای جانکاهش همواره حکم نوشدار را دارد. دریغا که ارباب قدرت در این مُلک، ازچشم کور و از گوش کر بودهاند تا بودهاند. تملّقهای مُشتی کاسهلیس و کُرنشهای جماعتی فرومایه، جای را بر حقبینی و حقشنوی تنگ کردهاست، وگرنه هر سطر از کتابها و مقالات این نادرهمرد، دستگیر اولیای امور میتوانست باشد. اسلامیندوشن در جرگهٔ روشنفکران درنیامد و شعارهای عوامانه و عوامفریبانهٔ ایشان را هم سرنداد، امّا قبل از همهٔ این به اصطلاح روشنفکران(چه وطنی و چه وارداتی)، از افول اخلاق و از غیاب عقل و اندیشه در تمشیت امور ایران، انذار و بیم داد. انذار و بیم داد و کسی به گوش نگرفت! عصارهٔ اندیشه و آثار اسلامیندوشن یک جمله بیش نبود: “ ایران را از یاد نبریم” یران در سوک این فرزند روشنضمیر خردمندش جان و جامه، نیلی کردهاست.
تا جهان باقی است باقی باد ایران بزرگ
دوستانش کامیاب و دشمنانش نامراد
حامد خاتمیپور
@shekoftandaraftab
جنگ و صلح
از اینکه سراسر تاریخ بشریّت را جنگ پوشانده است، جای تعجب نیست. تعجب در آن است، که او تا امروز توانسته است زندگی خود را ادامهپذیر سازد و هنوز گروهی از مردم در مسالمت نسبی با هم زندگی میکنند. این، برای آن است که بشر مصلحتبین است و هرجا زور نتواند به کار افتد، مسالمت را به کار می آورد. هوش بشر که راهنمای حبّ ذات او بوده، اقتضایش این بوده که آدمیزاد به هر قیمت که شده، خواست خود را بر کرسی بنشاند، و کوتاهترین راه را اِعمال زور دانسته. منتها در زمانی از آن دست کشیده که به مانع برخورده. زیرا هدف اصلی او آن بوده که کار خود را از پیش ببرد. اینگونه است که به مرور زمان و برحسب تجربه، هوش به خرد تبدیل شده، خرد، یعنی هوش متراکم و مصلحتبین. بشر برحسب سرشت خود، ته دل، هرگز با خرد میانهی خوشی نداشته، زیرا به او مهار میزده و از سرکشیهای او که -خواست طبیعی اوست- جلو میگرفته. بنابراین، از روی ناچاری به آن رضا داده. او در ذات خود طالب آزادی بیقید و شرط است، و قیود اجتماعی او را بمنزلهی (مرغ در قفس) کرده. به این علت حسابگر و نقشهکش از آب در آمده. نقشهکشی، به کار انداختن هوش از راه خودخواهانه است. عقل که در زبان عربی به معنای جلوگیرنده است، برای آن بوده است که جلوی سرکشیهای بشر را بگیرد. بشر عاقل، یعنی بشر محدود، بشر پایبند به ملاحظات مصلحتی. این، برای آن است که بتواند در اجتماع زندگی کند. نوعی معامله است. چیزی از خود میدهد، و در مقابل چیزی میگیرد. آن چه میدهد آزادی بیحدّ و مرز خود است، آن چه میگیرد امکان زندگی در اجتماع و امنیت است. موضوع باز میگردد به خودبینی بشر، که میخواهد به هر قیمت که هست، زندگی کند، ولو به بهای نیمه آزاد زندگی کردن. این کشاکش میان طبیعت و اجتماع همیشه هست، و به این علت است که باید گفت: "بشر متمدّن" ناکام میمیرد. تمدن، در حدّ نهایی و مطلوب خود کارش این است که حق اجتماع را ادا کند، در عین آنکه کمترین لطمه به آزادی فرد وارد آید. کار بسیار باریکی است و تاکنون تحقق پیدا نکرده، پس باید به نسبت قانع شد. زندگی برای انسان یک نوع (بندبازی) است، نوسان میان (خواست) و (مصلحت)؛ اینکه زندگی بیدردسر بگذرد، و در عین حال شکوفایی وجود متوقف نماند. ما پیوسته در حال گشایش هستیم. یعنی موانعی را که پنهانی ما را در بند کشیدهاند، بگسلیم. عارفان ما که آنقدر از سرکوبی "نفس" دم میزنند، میخواهند به تمامیّت زندگی دست یابند. چون دوست دارند که آن را بشکفانند، و بر سر راه خود مانع میبینند، به جهت عکس حرکت میکنند، و از سرکوبی خواستها حرف میزنند. این، نشانه عجز است. از فرط علاقه به خواهش نفس -که منشأ آزادی است- آن را قربانی میکنند. اتللو وقتی "دزدمونا" را کشت، گفت (تو را کشتم تا سپس دوستت بدارم) «تراژدی شکسپیر» عشق، نفس تصعید شده و تلطیف شده است. عاشق خود را در آن محو میکند، تا از نو خود را بزایاند. کوششی است برای رهایی از نفس، از طریق افتادن در کام نفس. مانند کسی که از آب میترسد و خود را به دریا میزند. مولوی میگوید:
گفت من مُستسقیَم آبم کَشد
گرچه میدانم که هم آبم کُشد
شهرزاد قصهگو - محمدعلی اسلامی ندوشن
@shekoftandaraftab
«پیمانهای که پُر شد»
(دربارهی استاد اسلامیِ ندوشن)
حقوق خواندهبود اما جانش سرشتهبا ادبیات و سرشار از مطالعاتِ فرهنگی بود. همچون چخوف که تناقضِ میانِ شغلِ پزشکی و هنرِ خویش را در عبارتی جاودانهکردهبود، او نیز میگفت حقوق عیال و ادبیات محبوبهی من است! ادبدوستیِ خویش را بیشتر مرهونِ خالهاش میدانست؛ خالهای تنها که در خردسالی او را با آثارِ سعدی، این «شیخِ همیشهشاب» آشناکردهبود. جیمز جویس نیز میلِ بیمارگونهٔ خویش به داستاننویسی را متاثّر از عمهٔ قدّیسهمانندِ خود میدانست؛ عمهای که جویس را در خردسالی به تماشای تابلوی «روزِ قیامت» میبُرد. استاد اسلامی گرچه مردی اروپارفته، پاریسدیده و شرقوغربگردیده بود، اما دلی داشت که همواره در ایران بود و برای آن "دُختِ پریوار" میتپید. درک و دریافتام از مطالعهٔ مستمرِ آثار استاد را اگر بخواهم در چند واژه خلاصهکنم، این کلیدواژهها است: خردگرایی، مداراگری، فرهنگمداری و اندیشیدن به سرشتِ ایران و سرنوشتِ ایرانی. استاد اسلامی مردِ «دیدهور»ی بود و هرگز فریبِ «افسانه و افسونِ» زمانه را نخورد. سالهای جوانیاش را شعر سرود، گاه نیز البته بهتفاریق و ازسرِ تفنّن، داستان و نمایشنامه نوشت؛ اما شغلِ شاغلش نقدِ ادب و فرهنگِ ایران بود. و ادبیات فارسی را بیشتر ازمنظر و زوایای انسانی و اخلاقیاش، پژوهید و تحلیلکرد. بیگمان نقدِ ادبیِ ما بسیار وامدارِ ایشان است. تاریخِ شاهنامهپژوهی و حافظشناسی نیز آراءشان را ازیادنخواهدبرد. سهمِ استاد در شکلگیری ادبیاتِ تطبیقیِ ایران نیز شایانِ توجهاست. استاد اسلامی آثارِ رنگارنگی (شعر و زندگینامه و ...) را به فارسی نیز برگرداند و چندین سفرنامه خواندنی و ماندنی نیز از خود بهیادگارنهاد. بسیار اند کسانی که از دریچهٔ دلانگیزی که او بهرویشان گشود، با کشورِ شوراها و شهرهای افغانستان و سرزمین چین آشنا شدند. استاد جستارنویسِ پرکاری نیز بودند و مقالاتِ گوناگونشان در برترین مجلات هر دوره («پیامِ نوین»، «یغما»، «نگین»، «هستی» و ...) منتشرمیشد. اهتمامشان در همهٔ این آثارِ گوناگون، معطوف بود به دغدغههای ایراندوستانهٔ استادی که همیشه و همهجا چشمی به تاریخ و فرهنگ سرزمینِ مادریاش داشت و به ما نیز یادآورمیشد «ایران را ازیادنبریم». استاد اسلامی بهخلافِ اغلبِ ادیبان، جانمایه و جوهرهٔ آثارِ ادبی را با زبان و بیانی روشن و رسا به مخاطب میشناساند. شاهنامه و شعرِ حافظ را با دید و دریافتی روزآمد مینگریست. اغلب درپیِ شناساییِ پیامِ انسانی و اخلاقیِ آثار بود. و خود نیز هرگز به جانبِ جدالهای قلمیِ فرصتسوزانه و فرهنگستیزانه میلنکرد. بهگمانام در طولِ هزارسالی که از سرودهشدنِ شاهنامه میگذرد، کسی درستتر و خوشخوانتر و خلاقانهتر از استاد اسلامی و زندهیاد شاهرخِ مسکوب «داستانِ داستانها»ی شاهنامه را تحلیلنکردهاست. گرچه ایشان ادعایی در حافظپژوهی نداشتند اما چند اثر در این زمینه نیز منتشرکردند و «ماجرای پایانناپذیرِ حافظِ» ایشان از درخشانترین آثار در حیطهٔ حافظپژوهی است. ایشان بارها در نوشتههایشان کسانی را کامیاب خواندهاند که پیمانهٔ زندگیشان را پُرکردهاند و «ذخائر و استعدادِ وجودیشان را بهحدّاعلا شکوفاندهاند» و بهقولِ بیهقی «جهانخوردند»! ازجمله دربارهٔ بهار نوشتهاند: «من بهار را مردی کامروا میدانم، زیرا از زندگی نترسید و خود را دلیرانه در دهانِ آن انداخت». دربارهٔ اخوان نوشتهاند: «کوتاه یا بلند، مهم آن است که پیمانه پُر شود؛ و پیمانهٔ اخوان پر بود و پیمان را به آخر رساند». نیز دربارهٔ استاد غلامحسین یوسفی نوشتهاند: «برسرِهم [...] سعادتمند زندگی کرد [...]. زندگی پاکیزه و باحاصلی را گذراند».* استاد اسلامیِ ندوشن خود نیز از نامورانِ کامروایی است که پیمانهٔ زندگیشان پُر و پیمان بوده! از مصادیقِ اعلای بزرگانی که "زیستِ تامّ" و "مرگِ بههنگام" داشتهاند. استاد دور از ایرانِ محبوبشان درگذشتند، اما «پیمانه چو پُر شود چه بغداد و چه بلخ»!
*عباراتی که در این بند داخلِ گیومه آمده، برگرفته از کتابِ «نوشتههای بیسرنوشت»، اثرِ استاد اسلامی ندوشن است.
احمدرضا بهرامپور عمران
@shekoftandaraftab