shaadizendgi | Unsorted

Telegram-канал shaadizendgi - زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

801

لینک ناشناس https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK

Subscribe to a channel

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱


این روزها، حال خوش غنیمته...
اگر پیداش کردی، نگهش دار.
گاهی یک دیدار
یک حرف یا حتی یک لبخند
میتونه دل کسی رو روشن کنه.
این روزها بیشتر از همیشه
به حال خوبِ هم نیاز داریم

#روزتون_پر_از_حال_خوش


🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



#همین_الان_زندگی_کن

۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست، زن را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشی های که می کشید در حد بچه های دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکستخورده بود به قول فرنگی ها یک لوزر بهتمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال هم‌شاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره.
‏پدرم در نظرم قهرمان بود. [با عمه ام] یک سال اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچه هاش درس خون بودند. کار و بارش منظم بود و کار و زندگی مرتبی داشت و کم کم آماده میشد برای بازنشستگی و استراحت.
در مقابل عمه ام همه چیز زندگیش روی هوا بود و حالا تازه رفته بود نقاشی یاد بگیره.
‏ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار می کردم و داشتم زندگیم را کم کم می ساختم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف می زدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ می زنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشی های عمه دیگه!
‏عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته این کار رو می کنه. نقاشی هاش رو می فروشه یکی دو جا هم تدریس می کنه. خیلی معروف شده.
داشتم شاخ در می آوردم.
‏عمه ام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهرهام بعد از لیسانس رشته هاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکی شون کامپیوتر رو ول کرد رفت مترجمی زبان یاد گرفت که کتاب ترجمه کنه. دومی علوم سیاسی رو ول کرد رفت سراغ معماری که از بچگی بهش علاقه داشت.
‏حالا بعد از چند سال که نگاه می کنم می بینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر می کردم از یه جای به بعد پیر هستی و نمیشه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد، وگرنه دیگه خیلی دیره.


🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

#پارت۴۸
#سال_سکوت


نشستند. من هم کنار زن عمو نشستم. سکوت سنگینی حاکم بود. چه خوب که تلویزیون روشن بود. وگرنه صدای پر شتاب قلبم رسوایم می کرد.

کمی گذشت. آنهم در سکوت ،  صدای « سلام علیکم» غلیظی سکوت را شکست. به دنبالش برخاستن عمو و زن عمو را دیدم. من هم به تبعیت از آنها برخاستم. ولی حرفی نزدم. حتی نگاهم را از فرش زیر پایم نگرفتم. عمو و زن عمو دوباره احوالپرسی کردند. اینبار مخاطبشان گرم برخورد کرد.
همان صدای مردانه سنگینی جمع را شکست. بعد از خوش آمد گویی دوباره از تقدیر و سرنوشت گفت. صدای بَمش نشان از سن بالایش داشت. فکر کنم، سکوت اینباره جمع به احترام همین سن بالا و بزرگتر بودنش بود.

کمی بعد عمو هم ، هم‌کلام مرد شد. من درگیر خودم بودم؛ در دل گفتم چه خوب که کولرشان روشن است و خوبتر اینکه ما روبه روی آن بودیم و باد خنک باعث شد نفسم آزاد شود.
سینی چای پیش رویم گرفته شد. من انگار باز سنگ شده بودم. زن عمو جورم را کشید. استکانی برداشت. با همان پرستیژ خاص خودش « دست شما درد نکنه » گفت.

آنقدر سرم پر بود و حالم خراب که هیچ چیز از صحبتهای جمع نمی‌فهمیدم. نمیدانم چقدر گذشت. با « با اجازه حاج آقا  » گفتن عمو انگار جان به تنم برگشت. سریع کیفم را برداشتم. همان مرد « کجا ؟! » گفت.

عمو ایستاده در جوابش گفت:
« رفع زحمت کنیم»

بعد از تعارفات معمول که آنهم بیشتر از روی اجبار بود. خوشحال از رفتنمان به دنبال عمو و زن عمو راهی شدم‌. زن عمو مرا کناری کشید. اینبار نه تنها از «صبا جان!...» گفتنش بلکه از خودش و همسرش و هرچه که به او ربط داشت بدم آمد. مخصوصا آن لبخندی که موقع بوسیدن صورتم و «مواظب خودت باش » گفتنش روی صورتش نشانده بود.

ماتم برده بود. نه! به معنای واقعی خشکم زده بود. با صدای زن جوانی که کودکی در آغوشش بود. « باشه مامان اومدم...» نسبتا بلندی گفت. 

« بیا بریم تو » گفت؛ که مخاطبش من بودم.  نگاهم را از دری که پشت سر عمو و زن عمو بسته شد. گرفتم.

بی دفاع تر از آن بودم که اعتراض کنم. با زن جوان که حالا فهمیدم احتمالا دخترشان باشد. همراه شدم. جای قبلی ام روی همان مبل نشستم. چه سخت بود. ماندن در جمع کسانی که تا چندروز پیش چشم دیدنمان را نداشتند. منتظر قصاص برادرم بودند.  حالا من جزیی از آنها شده بودم. آنهم اجباری! خونبس!

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱


این روزها، حال خوش غنیمته...
اگر پیداش کردی، نگهش دار.
گاهی یک دیدار
یک حرف یا حتی یک لبخند
میتونه دل کسی رو روشن کنه.
این روزها بیشتر از همیشه
به حال خوبِ هم نیاز داریم

#روزتون_پر_از_حال_خوب

🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



خودتان باشید ‌نه فتوکپی و رونوشتِ همدیگر !

خودتان را از روی دستِ دیگران ننویسید
باور کنید چیزی که هستید ، بهترین حالتی‌ست که میتوانید باشید

بعضیها ساکتشان دلنشین است ،
و بعضیها پرحرفشان
بعضیها باچشم و موی سیاه ، زیبا هستند ،
و بعضیها با چشمان رنگی و موی بلوند
بعضیها با شیطنت دل میبرند ،
و بعضی با نجابت

جذابیتِ هرکس منحصر به خودش است
باورکنید رفتار و خصوصیاتِ تقلید شده و مصنوعی ، شخصیتتان را خراب میکند
تا میتوانید خودتان باشید.


🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

#پارت۴۶
#سال_سکوت



جوابش را ندادم. او هم انگار برای خبر کردن من آمده بود. نه نظر پرسیدن از من.  بی حرف بیرون رفت.

در دلم ٫٫این چه وقت شام خوردنه؟٫٫ گفتم. خواستم سینی را دست نخورده بگذارم. ولی فکر اینکه قرار به رفتن است و معلوم نیست کی برگردم. ناهار هم نخورده بودم. چند قاشق سالاد و چند لقمه هم ماکارانی خوردم. آنهم با ضرب نوشابه پایین فرستادم تا از گرسنگی ضعف نکنم.

لباس پوشیده منتظر نشستم. انگار آنها هم عجله داشتند. صدای ظرف و ظروف نشان از جمع کردن سفره می‌داد. که زن عمو وارد اتاق شد. مهربان گفت:
« صبا جان آماده ای ؟»

من در جوابش « سلام » گفتم. مامان هم به دنبالش وارد اتاق شد. باز اشکش راه افتاد. زن عمو تشر مانند روبه مامان « این کارها چیه می‌کنی؟ زشته! اِ....! » گفت.

من در حالی که شالم را روی سرم مرتب می کردم. با خودم درگیر بودم. زن عمو چکاره بود؟! مگر من عروس نبودم؟ مگر نباید داماد برای بردن و همراهی عروسش به خانه شان می آمد؟ وظیفه او بود نه زن عمو ...

با بغل گرفتنم توسط مامان از افکارم فاصله گرفتم. فرصت نشد حرفهای مامان که همراه گریه در گوشم می پیچید را تحلیل کنم وقتی زن عمو غر‌ولندکنان مامان را از من جدا کرد.

کنار گوش مامان چیزی گفت. دلم برای مامان سوخت. به جایی رسیده بودیم که زن عمو توبیخش می کرد. باهم بیرون رفتیم. عمو و بابا روی مبل نشسته ، عمو حرف می زد. بابا جدی و پر اخم به فرش خیره شده ، به حرفهای عمو گوش می کرد. با « حاج آقا پاشو » زن عمو ، عمو دستش را به علامت صبر کن بلند کرد.

زن عمو « ما میریم پایین»  گفت. باهم بیرون رفتیم. کفش پوشیدم. قبل از ورودم به آسانسور مادر و خواهرانم با من روبوسی کردند.
عمو هم آمد. بابا را دیدم که چهره اش گرفته و نگاهش پراز غم بود. زن عمو داخل آسانسور ایستاده خطاب به عمو« زود باش » گفت.

عمو در جوابش « صبر کن » گفت. باز کنار گوش بابا چیزی گفت. ولی بابا همچنان نگاه اخم آلودش را به زمین دوخته بود.
عمو مشغول پوشیدن کفشهایش شد.

بابا جلو آمد. احساس کردم میخواهد حرفی بزند. سرم را بوسید. زیرلب چیزی گفت که همزمان شد با « زشته که دیر وقت برسیم خونه مردم! » گفتن زن عمو. من نفهمیدم چه گفت.

با آنها همراه شدم‌. وقتی که ماشین عمو از  پیچ خیابان گذشت ماشین مهران را دیدم که جلو در ایستاد.

سکوت ماشین را زن عمو با صحبت هایش که بیشتر به نصیحت می ماند شکست. من بیزار بودم. مخصوصا این دو روز که سرم پر بود از نصایح آدمهای اطرافم.  نگاهم به بیرون بود و خیابانهایی که یکی پس از دیگری دوری مسیر خانه مان را فریاد می زدند.  زن عمو از بین صحبتهای نصیحت بارش یاد همسایه قدیمی شان اصغر نقاش افتاد. باقی مسیر خاطره بازی کردند. من بیشتر دلم آشوب می‌شد. بفکر برخوردم با آنها بودم. آنهایی که دیگر نزدیکترین بودند. یاد نصیحتهای مامان بعد از جواب بله نسترن به خانواده میلاد افتادم. که به خط و نشان کشیدن بیشتر شبیه بود. صدای نسترن را هم در آورد. با خنده گفت:
٫٫حالا بذار منو بگیرن بعد ...شاید پشیمون شدند٫٫

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱

خنده بر لب می‌زنم
چون روز، روزی دیگر است…

#روزتون_پر_از_خنده_های_پر_تکرار

🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



اصـرار به هـیچ چـیز نکـنید

آدم‌هـا
بخـواهـند مـیگوینـد
بخـواهنـد حرف میـزننـد
بخـواهنـد تمـاس میگـیرنـد
بخـواهـند هـمه کـار می‌کنـند
بخـواهـند لحـظه لحـظه میدانید

اصـرار نکـنید..

🌱@shaadizndegi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

#پارت۴۴
#سال_سکوت



با صدای صحبتی که از پذیرایی می آمد. چشم باز کردم. نمیدانم ساعت چند بود. نگاهم به ساعت اتاق افتاد که هنوز روی هشت و ده دقیقه _خواب_مانده بود. آنقدر زندگی مان آشفته بود که کسی حواسش به تمام شدن باطری ساعت اتاق نبود.

همانطور که برای اطلاع از وقت ، نگاهم را به بیرون دادم. کش و قوسی هم به تن دراز کشیده ام دادم. خنده ام گرفت. به جایی رسیده بودم که از خورشید برای فهمیدن زمان استفاده می‌کردم. با دیدن نور خورشید که کم جان روی درخت چنار کنار خیابان  افتاده ؛ به چشم می خورد.  احتمال دادم حول و حوش ساعت شش و نیم هفت عصر باشد. باز خنده ام گرفت ازاین مدل زمان سنجی ام.

باز شدن در و حضور نسرین اجازه نداد بیشتر به افکار عصر حجره ای ادامه دهم. « بیداری ؟» گفت.

باز در سرم شیطنت کرده ٫٫ نه خوابم! فقط چشمهام رو باز نگه داشتم ٫٫ گفتم. منتظر جواب نشد. همانطور ایستاده گفت:
« چرا نیومدی ناهار بخوری؟»

در حالی که می نشستم. جوابی که به نسترن داده بودم را به او داده گفتم:
« نون و پنیر زیاد خوردم سیر بودم»

هیچ نگفت. دفتر تاریخ را جلو کشیده ، خودم را با ورق زدن دفتر سرگرم کرد. سکوتش پر از حرف بود. سنگینی نگاهش آزارم می داد. آه پر سوزش را شنیدم. گفت:
« پاشو برو یک دوش بگیر بیا...»

بدون اینکه نگاه از دفتر بگیرم. حرفش را بریده گفتم:
« دیروز حمام بودم»

همانطور که نگاهم به دفتر بود. از داخل آینه کمد دیواری دیدم. دستش را جلو دهانش گذاشت. برای لحظه ای چشمانش را بست. این نشان از کلافگی اش می داد. نفس بلندی کشید گفت:
« اشکال نداره که ، دوباره برو »

متعجب نگاهش کردم. لبخند زد. در مصنوعی بودنش شک نداشتم. آمد ؛ کنارم نشست. لبش را با زبان تر کرد گفت:
« می‌خواین برین خونه آقای شرفی تر تمیزتر باشی بهتر نیست؟»

در سرم به دنبال شرفی نامی بودم که نسرین گفت. آشنا بود ولی در حال حاضر هیچ پیش زمینه ای درباره شخص مورد نظر نداشتم. روبه نسرین کنجکاو « شرفی؟!» گفتم.

نسرین با همان لبخندی که داد می زد چقدر تلاش دارد واقعی نشانش دهد. گفت:
« خونه داماد دیگه »

آنجا بود که آب سرد روی سر ریختن را_بخاطر شنیدن خبری_ تجربه کردم. بدتر از شنیدن خبر تجدیدی خرداد بود. نه! بدتر از شنیدن خبر مردودی بود. نه! بدتر از اینها...

یک آن بغض بر گلویم نشست. اشک به چشمانم نیش زد. خواستم حرفی بزنم. اعتراضی کنم. ولی قدرت تکان داد آن صد گرم گوشت داخل دهانم را نداشتم. انگار لبهایم را بهم دوخته باشند. نسرین حالم را فهمید. هرچند احتیاج به فهمیدن نداشت. پر واضح بود حالم زار است. بغلم کرد. گفت:
« الهی قربونت بشم چه...»

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱

آرزو میکنم
در ایـن صبح زیبـا
لبخند مهمون لبهاتون بشہ
شادی از در و دیوار قلبتون
سرازیر بـشہ
سـلامتی مهمون دائمی
محفل خانواده تون بشہ
امیدوارم
سـاز دنیا کوک خواسته های
قلبی شما بـشه



#روزتون_شاد_همراه_با_بهترینها



🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱


ماجرای ﺧﺎﮐﺴ‌ﭙﺎﺭﯼ حافظ


ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ می‌دهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:
«ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ
ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭَﻭﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪﮐﻨﺸﺖ»

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ می‌افکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.



🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

#پارت۴۲
#سال_سکوت



اشکش را پاک کرد. همانطور که بینی اش را بالا میکشید. از آرزوها و برنامه هایی که  برای آینده داشت گفت. من تنها شنونده بودم. دیدن گریه و حال خرابش آزارم میداد.  برای اینکه چشم در چشمش نشوم. خودم را با خوردن مشغول کردم. ادامه داد:
« برای هرکدومتون هزارتا آرزو داشتم ولی نمی‌دونستم سرنوشت چه خوابی برام دیده »

دلش خیلی پر بود که باز گریه اش گرفت اینبار نتوانست دیگر خودداری کند.
مثل این مدت که وقت خستگی از زمانه ، عالم و آدم را نفرین میکرد از خودش و بخت سیاهش شروع کرد که نسترن همچون نگهبان آماده پشت در وارد اتاق شد. توبیخانه صدایش زد.« مامان !»

ولی مامان دست بردار نبود. کنار ناله و نفرین هایش به خودش و بختش که معتقد بود  از اول سیاه نوشته‌اند؛ شروع به خودزنی کرد. من هم به کمک نسترن رفتم. مامان را آرام کردیم.

مامان را نسترن با خودش برد. من ماندم سینی تقریبا دست نخورده.
سینی را کناری گذاشتم. دراز کشیدم. نگاهم به ماه بود که به لطف نسیم بهاری ، پرده کنار می رفت و من می‌توانستم ببینمش.

با نگاهم دور هلال ماه را خط می‌کشیدم. در سرم به خودم و سرنوشتی که پیش رویم بود فکر می‌کردم.به بخت و اقبالی که به قول سیاه نوشته بودند. نمیدانم برای چندمین بار چهره اخمویش در سرم پررنگ شد. کسی که از چند ساعت قبل اسم شوهر را یدک می‌کشید؛ من باید باقی عمر را کنار او زندگی می‌کردم.  زندگی که نه !  سر می کردم.

باز افکار منفی و داستان‌های خونبسی که خوانده بودم در سرم جولان می‌دادند. خودم را می‌دیدم جای عروس داستان ، از کتک خوردن با زنجیر توسط ارباب تا خوابیدن در اسطبل و خوردن نان خشک ...

نمیدانم چقدر فکر کردم و گریه کردم تا خوابم برد.
صبح با سروصدایی که از بیرون می‌آمد. بیدار شدم. صدای نسرین بود. داشت مامان را نصحیت می‌کرد. البته بیشتر به توبیخ شبیه  بود.
سرویس لازم بودم. وگرنه بیرون نمی‌آمدم.از همه شان دلخور بودم. آرام از اتاق بیرون رفتم.‌
« به جای اینکه بقیه رو آروم کنی خودت گریه زاری راه میندازی!؟ ...»نسرین را شنیدم.

خوشبختانه داخل آشپزخانه بودند و مرا نمی‌دیدند. وارد دستشویی شدم. کارم را انجام دادم. آبی هم به دست و صورتم زدم. در آینه خودم را دیدم. صورتم پژمرده شده بود از برق چشمانم دیگر خبری نبود. نفسم را آه مانند بیرون فرستاده. مشت دیگری آب به صورتم پاشیدم.
خواستم همانطور که بی سروصدا آمده بودم. همانطور بی سروصدا به اتاق برگردم. ولی به لطف دمپایی مردانه که به پایم بزرگ بود. موقع بیرون آمدن به پایه روشویی گیر کرد؛ سُر خوردم. در با صدای بدی به دیوار برخورد کرد. چیزی تا سقوطم باقی نمانده بود.

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



آدمی به "امید" زنده است
به اینکه دوباره صبح خواهد شد شب،
به اینکه دوباره سبز خواهد شد دشت،
به اینکه دوباره باز خواهد شد در،
آری، آدمی به امید زنده است ...

#روزتون_سرشار_از_بهترینها


🌱
@shaadizendgi🌱


   ‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌   

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱

حرف خوب

#ببینید_قشنگه 👆👆👆


🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

#پارت۴۰
#سال_سکوت




نگاه دلخورم را به نسترن دادم. پوزخندی هم چاشنی اش کردم. خواستم بگویم ٫٫ ناراحت اند که بیست و چهار ساعت نشده بساط  آزمایش و عقد به راه انداختند!  ناراحت اند که اعتراضی نکردند و می‌خواستند برای شام هم نگهشان دارند!  ٫٫ نسترن فرصت حرف زدن نداد. گفت :
« فکر می‌کنی بقیه خوشحال اند؟ نه بخدا ! هیچکی خوشحال نیست مامان که اینقدر گریه کرده باز فشارش رفته بالا بابا هم اینقدر ناراحت و عصبانی که نمیشه باهاش حرف زد صبح که ما ...»

دیگر طاقت نیاوردم. میان صحبتش رفته و با کنایه گفتم:
«آره همه اینقدر ناراحتین که دست به دست هم دادین تا زود کارها پیش بره !»

سکوت کرد و دیدم که لب پایینش را می‌جوید. نگاهم را به چادر افتاده کنار اتاق داده. در ادامه با حرصی که از رفتار اینها و افکار در هم ریخته ام نشأت می گرفت. اشاره ای به ظاهرش کرده گفتم:
« آره از ناراحتی زیاده که اینجوری به خودتون رسیدین! ...»

چشمانش گشاد شد. میدانم بی انصافی بود. خانواده ام در معمولی ترین شرایط ممکن لباس پوشیده بودند. نسترن هم آرایش و رسیدگی به خودش چیز خاصی نبود. تقریبا بعد از ازدواجش همیشه آراسته بود. ولی دل من پر بود و دلم میخواست جایی خودم را خالی کنم. شاید کمی سبک شوم‌. حالا که نسترن خودش سر صحبت را باز کرد. چه دیواری کوتاهتر از دیوار نسترن! 

با بغضی که آزارم میداد و باعث لرزش صدایم شده بود گفتم:
« اصلا اینقدر ناراحتین که ...می‌خواستین شامم ...نگهشون دارین »

سعی کردم بغضم را قورت بدهم. از مهمترین بخشی که روی دلم سنگینی می‌کرد بگویم.  « هنوز بیست و چهار ساعت نشده شدم ... » ولی نتوانستم. بغضم شکست. حرفم نیمه تمام ماند.

دوست نداشتم گریه ام را ببیند. دست دراز کرده چادر را برداشتم مشغول تا زدن چادر شدم. ولی در این حال جمع کردنش سخت بود. برخاستم. سعی کردم جلوی گریه ام را بگیرم. شنیدم نسترن نفسش را سنگین بیرون فرستاد. گفت:
« راستش نمی‌دونم چی بگم ولی هرچی بگی حق داری فقط این رو بدون ...»

مطمئن بودم قصد دفاع از خودش و بقیه را دارد. من دیگر حوصله شنیدن حرفهایش را نداشتم.  همانطور که دوسر چادر را به هم می‌رساندم برای تا زدن چادر که بخشی از آن زیر گلویم بود. حرفش را بریده. بی حوصله گفتم:
« برو بیرون می‌خوام لباسم رو عوض کنم»

ساکت شد. بی حرف بیرون رفت. شاید دلش برایم سوخت. چون اگر وقت دیگری بود مطمئنا بابت زبان درازی ام از خجالتم در می آمد. آخر او بزرگتر بود و در قوانین خانه ما احترام بزرگتر واجب حتی اگر اشتباه کند.

 

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

#پارت۴۹
#سال_سکوت



احساس میکردم قلبم از کار ایستاده‌. نفسم بالا نمی آید.‌ باد کولر هم دیگر تاثیری نداشت.  دستی روی شانه ام نشست. .‌ همان زن جوان بود. تلاشش برای لبخند زدن را دیدم. « خوبی؟» گفت. او هم موفق نشد؛ حق هم داشت. سخت بود لبخند زدن به روی دختری که برادرش قاتل برادرش بود.

نگاهش کردم. او گفت:
« پاشو بیا شام بخور»

خواستم حرفی بزنم. نتوانستم. انگار  لبهایم را به هم دوخته باشند. تلاشم بی فایده بود.
زن جوان رفت. کمی بعد با لیوان آبی که قاشقی را داخل آن می‌چرخاند برگشت. نگاهم به دست کودک در اغوشش بود که برای گرفتن لیوان تلاش می کرد.  کمی از محتویات لیوان به من داد. او هم تاثیری نداشت. نه زبانم باز شد! نه حالم تغییر کرد. جز کاسه  چشمانم که در حال پر شدن بود.

همان زن جوان بلندم کرد. از پله های کنار در ورودی بالا رفتیم.
او چیزی گفت و برگشت. من همانجا کناری نشستم. چیزی نگذشت با سینی برگشت. صدای گریه کودکش از پایین به گوش می‌رسید. گفت:
« بیا برات آوردم بالا»

نگاهش کردم. اینبار « نمی‌خوام » کم جانی از  بین لبهایم خارج شد.
او هنوز روی دو پایش پیش روی من نشسته بود. گفت:
« بخور ضعف می‌کنی »

آب نداشته دهانم را برای باز شدن صدایم قورت داده گفتم:
« شام خوردم »

« یک چند لقمه هم اینجا بخور » گفت‌. با اشاره به طبقه پایین و صدای گریه ای که بلندتر شده بود.تندی گفت:
«بخور من برم تا هلاک نشده»

منتظر جواب من نشد. رفت. من ماندم و سینی گرد استیل و بشقاب برنج و خورشتی که ظاهر هوس اندازی داشت. پیاله سالادی که به نظرم گوجه هایش درشت تر از بقیه خورد شده بود.
با این حال خرابم ذهنم به دنبال این بود که  در تمام خانه های شهر از این سینی های گرد وجود دارد. فقط اندازه هایشان باهم فرق می کند.

بوی خوش قیمه و رنگ و لعاب جا افتاده‌اش نتوانست به خوردن تحریکم کند. جز اینکه تنهایی ام را به سرم کوبید. چشمه اشکم را به جوشش در آورد. نتوانستم بیشتر از این خودداری کنم. گریه کردم. دوست نداشتم صدای گریه ام به گوش ساکنان این خانه که با فاصله چند پله از من حضور داشتند برسد. دست جلو دهانم گرفتم.

کمی بعد همان زن جوان همراه کودکش که شیشه شیری به دستانش بود. بالشتی در دست آزاد خودش ، آمد. با دیدن سینی دست نخورده که کناری گذاشته بودم.  گفت:
« تو که چیزی نخوردی! »

هیچ نگفتم. در حالی که دستش را به طرف کلید برق می برد. گفت:
« می‌خوام بخوابونمش باید تاریک باشه »

باز هم چیزی نگفتم.  صحبتش اعلام خاموشی بود. با فاصله از من پاهایش را دراز کرد.‌ کودکش را روی پاهایش خواباند.‌ شروع به تکان دادن پاهایش کرد. گفت:
« گریه کردی؟»

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱


و حق با جناب صائبه، که می‌فرماید:

ناخوشی‌ها از دلِ بی ذوقِ ماست
ذوق اگر باشد، همه دنیا خوش است...


#روزتون_پر_از_حال_خوب

🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



تفاوت آدمها و انسانها

آدم‌ها زندگی می‌کنند
انسان‌ها زیبا زندگی می‌کنند!
آدم‌ها می‌شنوند
انسان‌ها گوش می‌دهند!
آدم‌ها می‌بینند
انسان‌ها عاشقانه نگاه می کنند!
آدم‌ها در فکر خودشان هستند
انسان‌ها به دیگران هم فکر می‌کنند!
آدم‌ها می‌خواهند شاد باشند
انسان‌ها می‌خواهند شاد کنند!
آدم‌ها، اسم اشرف مخلوقات را دارند
انسان‌ها اعمال اشرف مخلوقات را انجاممی‌دهند...!




🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

#پارت۴۷
#سال_سکوت




زن عمو با مخاطب قرار دادن من خط انداخت بین افکارم. « صبا جان رسیدیم»

دیگر از این جان گفتن هایش خوشم نمی آمد. حکم خنجر کشیدن بر روح و روانم را داشت. رویم نمیشد وگرنه از او میخواستم ٫٫جان٫٫ هایش را خرج من نکند.

جوابی ندادم. نگاهم را به اطراف دادم ؛ جز چند ماشین پارک شد گوشه و کنار خیابان  چیز دیگری قابل تشخیص نبود. بعد از پارک کردن ماشین پیاده شدیم. زن عمو در حال مرتب کردن چادرش آرام« کاش چادر سرت میکردی» گفت.

من برای چندمین بار در این دو روز  بیشتر از زن عمو بدم آمد. خودم را به نشنیدن زده. نگاهم را به سرباز هخامنشی روبه رویم که با رنگ طلایی اش روی سیاهی در خوش می درخشید؛ دادم.
در دلم به بیشعوری زن عمو که در این وضعیت به دنبال پوشش من بود ناسزا گفتم.

عمو زنگ در را فشرد. کمی بعد صدای « کیه؟» مردانه ای در خلوتی خیابان پیچید. عمو سرش را نزدیک آیفون برد. گفت:
« سلام جناب ! حکیمی هستم!»

جوابی نیامد. کمی بعد با « بفرمایید »ی صدای تیک باز شدن در به گوش رسید. عمو دست روی در گذاشت. زن عمو پچ پچ وار سر جلو رفتن عمو حرف می زد. عمو هم مثل خودش پچ پچ کنان چیزی گفت؛ که اصلا برایم مهم نبود. چون استرس به جانم افتاده بود. هر قدم که برمی داشتم قلبم پرشتاب تر می کوبید. نمیدانم اسمش چه بود. هرچه که بود نفس کشیدنم را هم تحت تاثیر قرار داده بود. آرام از زیر شال دست روی گلویم و بعد  قلبم گذاشتم. تا شاید جلو کوبش تندش گرفته شود. ولی بی فایده بود.
سعی کردم با نگاه به اطراف ذهنم را از اتفاقات پیش آمده و آنچه در پیش بود دور کنم.

وارد حیاط نسبتا بزرگی شدیم. از کنار  ماشینی که با فاصله از در ورودی پارک شده بود گذشتیم. نگاهم به باغچه گوشه حیاط افتاد. گل‌های رز سرخ و زردش زیر نور کم دیوار کوب حیاط خودنمایی می کردند.

با « سلام خوش اومدین » مردانه ای نگاه از باغچه گرفتم. نگاهم به مرد جوانی افتاد که در حال پوشیدن دمپایی بود. عمو قدمهایش را بلندتر برداشت برای احوالپرسی.

مرد جوان که تیشرت تیره ای به تن داشت. از ایوانی که با دو پله از حیاط فاصله داشت. پایین آمد. با عمو دست داده سلام و احوالپرسی کرد. زن عمو هم سلام و احوالپرسی کرد. من فقط نگاه کردم. مرد جوان هم انگار انتظاری از من نداشت. نگاه هم نکرد. جلوتر رفت. به رسم مهمان نوازی جلو در ایستاد تا ما وارد شویم.

هرچه جلوتر می رفتیم احساس می کردم. نفسم تنگتر می‌شد. پشت سر زن عمو وارد شدم. دوباره بساط سلام و احوالپرسی برپا شد. ولی سنگین و سرد!

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



صبح شد خیر باشد بر اهل زمین

دعا کنیم خوشی ببارد
و صلح باشد و عشق
و زمین جای قشنگی بشود برای زندگی...


#روزتون_سرشار_از_بهترین_لحظه_ها

🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



چارلي چاپلين به دخترش :

کم باش! اصلاهم نگرانِ کم شدنت نباش آن کس که اگر کم باشي گمت کند ، همانيست که
اگر زياد باشي، حيفت مي کند!

سعي نکن متفاوت باشي،
فقط خوب باش.


🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

#پارت۴۵
#سال_سکوت



نتوانست جمله اش را کامل کند. گریه امانش نداد. لرزش شانه هایش را دیدم.‌ نگاهم روی دفترم که زیر پایش مچاله شده و چیزی تا پاره شدنش نمانده بود ماند.
در دل دعا میکردم برگه پاره نشود وگرنه با معلم سختگیری که داشتیم باید از همان درس سوالها را دوباره بنویسم.
خسته از گرمایی که به خاطر آغوش احساسی و اجباری نسرین نصیبم شد. کمی خودم را عقب کشیدم. «گریه نکن »ی گفتم.

نسرین از من فاصله گرفت. دستی به چشمهایش کشید. با همان صدای خشدار شروع به صحبت کرد. من تمام حواسم به چروکهای ریز و درشت دفترم بود. گوشه برگه که پاره شده بود. در حالی که برگه را صاف میکردم. بفکر چسب زدنش بودم. تا اینگونه خودم را از نوشتن دوباره شان معاف کنم.

نمیدانم حرفهای نسرین تمام شد. یا بی توجهی من ساکتش کرد. دفتر و کتابم را جمع کرده. پیش چشم نسرین لباس و حوله برداشته راهی حمام شدم. سرم پر از فکرهای مختلف بود. یکطرف دیدار کسانی که یکبار هم ندیده بودمشان . یکطرف حرفهای نسرین که بیشتر نصیحت‌های مادرانه به دختر تازه نامزد کرده اش بود. از همه مهمتر برخوردم با اویی که جز اخم و صدای خشک و جدی اش چیزی نمی‌دانستم. چگونه باید برخورد میکردم.

من حتی فامیلشان هم برایم غریب بود.‌ جز یکی دوبار که بر حسب اتفاق از زبان بقیه شنیدم.  یکبار هم زیر عکس پسر مرحومشان روی برگه تسلیتی که عمو با خود _از مراسم ختم _ آورده بود دیده بودم.
چندباری هم بقیه برای عرض تسلیت و گرفتن رضایت رفته بودند؛ ولی مرا نبردند. چون نمی‌خواستند من درگیر این مسائل شوم.اصلا مرا داخل آدم حساب نمی‌کردند. ولی حالا شده بودم مرکز توجه!

مرکز توجه نه ! گوشت قربانی!
به افکارم پوزخندی زدم. حوله را برای چندمین بار روی موهایم کشیدم. تا نم‌شان گرفته شود. نسرین آمد حرف زد و رفت. کمی بعد نسترن آمد. او هم کمی حرف زد و رفت. انگار سنگ شده بودم. تنها نگاهشان کردم. شاید هم لال شده بودم و نمی‌دانستم. شنیده بودم گاهی اوقات شوکه شدن زبان آدم را بند می آورد. هرچه که بود.صدایی از من در نمی آمد. تنها نگاهشان میکردم. گاهی هم در جوابشان گردن کج می کردم.

صدای سلام و احوالپرسی  عمو و زن عمو خبر از آمدنشان می داد. من بر خلاف همیشه که اگر کاری داشتم باید به مهمان عرض ادب می کردم بعد به دنبال کارم می رفتم. داخل اتاق ماندم. نسترن با همان سینی گرد استیل آمد. یک بشقاب ماکارانی و ظرف سالاد و لیوان نوشابه به چشم می خورد.

با دیدن بشقاب ماکارونی ناخواسته ابروهایم بهم کشیده شد. در دلم ٫٫اَه ...٫٫ بلند بالایی گفتم.

نسترن همانطور که سینی را پیش رویم می گذاشت. گفت:
« شام خوردی آماده شو »

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



این روزها، حال خوش غنیمته...
اگر پیداش کردی، نگهش دار.

گاهی یک دیدار
یک حرف یا حتی یک لبخند
میتونه دل کسی رو روشن کنه.

این روزها بیشتر از همیشه
به حال خوبِ هم نیاز داریم

#روزتون_پر_از_حال_خوب


🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱


تقدیم احساستون عزیزای همیشه همراه


🌺🌸🌺🌸

🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

#پارت۴۳
#سال_سکوت




همین بی احتیاطی که به لطف دمپایی شکل گرفت. همه را متوجه من کرد. « چیشد ؟!» مامان زودتر از خودش رسید.

در حالی که آرنج بینوایم که به لبه چارچوب در خورده آخم را در آورده بود را ماساژ می‌دادم. حرص میخورم از اینکه همه جا آسایش مردان تامین می‌شود. حتی در توالت! « هیچی !» گفتم.

پاهایم را شستم.  بیرون آمدنم همزمان شد با حضور مامان و نسرین جلو در توالت. جواب « چیشد؟» دوباره مامان را با « هیچی ! در از دستم در رفت خورد به دیوار » دادم. حوصله نداشتم وگرنه غر می زدم چرا یک جفت دمپایی زنانه نمی‌گذارید تا اینچنین تلفات نداشته باشیم.

« مواظب باش !» نسرین را بی جواب گذاشتم.

نگاهم به نور خورشید پهن شده وسط پذیرایی بود. که از پنجره باز ، خودش را مهمان خانه مان کرده بود.  مطمئنا ساعت از ده گذشته بود. فرصت نشد ساعت را ببینم. وقتی مامان گفت:
« نمی‌خوای آب برنج رو بذاری؟»

نمیدانم مخاطبش که بود. هرکه بود من نبودم. نسترن بود که « خیلی خب الان» گفت.

نگاهش کردم. روی مبل نشسته ، سرگرم تلفنش بود. دستانش با سرعت روی صفحه حرکت می‌کرد. در اینکه مخاطبش میلاد باشد یا یکی از خواهرانش، شکی نبود. چون بعد از ازدواجش بیشتر وقتش را چه دنیای مجازی ، چه در دنیای واقعی با آنها می‌گذراند.

خواستم به اتاق بروم مامان  گفت:
« کجا میری ؟بیا یک چیزی بخور »

خواستم یک ٫٫ نمی‌خوام ٫٫ محکم بگویم. ولی دل ضعفه اجازه نداد. بی حرف به آشپزخانه رفتم. تا با خوردن چند لقمه نان و پنیر خودم را از دیدنشان به وقت ناهار معاف کنم.
باز صدای مامان از پشت سرم را شنیدم. گفت:
« چای تازه دمه  برای خودت بریز»

به علامت « باشه » سری جنباندم. برای خودم چای ریختم. عطر خوش چای و هل که زیر بینی ام پیچید تازه فهمیدم چقدر دلم چای می‌خواست. آخرین چای که خورده بودم برای پریشب ، آنهم خانه نسرین بود. کلا بعد از شنیدن موضوع شرط آزادی مهرداد و اتفاقات بعدش جدا از روح و روانم خورد و خوراکم هم بهم ریخته بود.

برای خودم نان و پنیر آوردم. سفره را در گوشه ای ترین بخش آشپزخانه پهن کردم. تا  در دیدشان نباشم.  برعکس دیشب و دیروز که چیزی از گلویم پایین نمی رفت. یک دل سیر نان و پنیر و چای خوردم. ظرفهایم را شستم. به اتاق برگشتم.

برای فرار از فکر و خیالاتی که دست بردار نبودند. سراغ درس و مشق هایم رفتم. با فکر اینکه غیبت یک روزه ام و جمع و جور کردن تکالیف دیروز قابل جبران است. برنامه شنبه را آماده کردم. شروع به آماده کردن تکالیف شنبه کردم. غافل از اینکه سرنوشت برنامه های دیگری دارد.
****

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



صبحها هوا عطر تازه ای دارد
 و عشق از همیشه پررنگ تر است
  بیا برای همدیگر و گشایش گره
   از کار همه دعا کنیم...!


#روزتون_لبریز_آرامش

🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱


سنگدل نباشید اما ..
به راحتی هم عاشق نشوید ...
مراقب باشید که چه کسی را واردزندگیتان می‌کنید ...
احساس شوخی بردار نیست ...
دل فراموشکار نیست ...
آدمها از یک جایی به بعد دیگر قابل فراموش کردن نیستند ...
می مانند
میسوزانند
بغض می‌نشانند
برای یک عمر در میان قهقهه هایت تلخت می‌کنند ...
این که ما اسمش را گذاشته ایم فراموشی فقط سرگرم کردن خودمان است تا به آدم‌هایی که شیرین ترین خاطراتمان را با آنها داریم فکر نکنیم ...
همین که کمی سرت خلوت شود باز تمام فکر و خیال ها به سراغت می آیند ...
ساده نباشید و خود فریبی نکنید ...
آدمها از یک جایی به بعد دیگر قابل فراموش کردن نیستند ...
مراقب باشید که چه کسی را واردزندگیتان می‌کنید ...

🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

#پارت۴۱
#سال_سکوت



  با همان فکر مشغول ، چادر تا شده را مرتب کناری گذاشتم. لباس عوض کردم. اینبار مامان با سینی وارد شد. کنارم روی زمین نشست. نگاه دلخورم را به سینی گرد استیل دادم. بشقاب املت و نان و پیاز و دو لیوان نوشابه مجموع محتویات داخلش بود. آمده بود با من هم سفره شود. در دلم بااین میخواستن مهمان داری کنند. گفتم.

نگاهم روی گاز نوشابه داخل لیوان که در حال پریدن بودند؛ ماند. مامان « بخور سرد میشه» گفت.

« نمیخوام»م در دهانم ماند. وقتی مامان با صدای گرفته و خشدار گفت:
« حلالمون کن »

نگاهش کردم. احساس کردم از صبح شکسته تر شده. خستگی از سر رویش می بارید. با همان صدای نخراشیده که اثر گریه بود. اشاره به سینی کرد. در حالی که لقمه می گرفت ادامه داد:
« سنم کم بود وقتی عروس شدم. اصلا نمی‌دونستم شوهر چیه!  یک روز دو سه تا زن اومدند خونه‌امون چای خوردند و رفتند. پس فرداش با چندتا مرد اومدند و آخر هفته اش من شدم زن بابات... »

این را بارها گفته بود. من از بر بودم. اینکه دختر با صلاحیت بزرگترهایش ازدواج می کرد. نظرش مهم نبود.‌ ولی زندگی خوبی داشتند و....
حتی می‌دانستم موقع خرید عقدشان لباسی که مادرم می‌خواسته را عمه بابا نپسندیده و آرزوی لباس با یقه توری به دلش مانده. این را هم می دانستم. وقت خرید طلا سر وزنش _ بین زنها_ بحثشان شده چون سرویسی که مامان پسندیده چند گرم بیشتر از مقدار تعیین شده در‌ خواستگاری بوده.  پدربزرگم با گفتن ٫٫ راه دوری نمیره که ، میاد خونه پسرم٫٫ قائله را جمع کرده است وگرنه احتمال بهم خوردن عقد و عروسی بوده.

ولی مامان برخلاف همیشه اینها را نگفت. آه بلندی کشید. گفت:
« به هر سختی و آسونی زندگی رو با سن کمم جمع و جور کردم بچه دار شدم شکر خدا هم پسر داشتم هم دختر ، دستمونم به دهانمون می‌رسید اگر از پنج تا پایین بودیم از ده تا بالاتر بودیم... اون زمان فکر میکردم خوشبخت ترین زن عالمم با خودم میگفتم بچه هام بزرگ میشن همه رو عروس داماد میکنم  و پیری هرروز میرم خونه یکی از  بچه هام و هفته ام سر میشه  ...»

آه کشید. اشکش راه افتاد. مدتها بود گریه های مامان تقریبا برایمان عادی شده بود. بارها دیده بودم در حال خودش بود و یکباره گریه می‌کرد. مثلاً همین چندروز پیش سرسفره با حرف مهران که گفت ٫٫کتلت رو باید سر گاز داغ داغ بخوری٫٫ مامان اشکش راه افتاد دلیلش هم این بود که مهرداد هم کتلت داغ دوست دارد؛ وقتی سر کتلت پختن می‌رسید ناخنکی به کتلت ها می‌زده.

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



زندگی همیشه همین‌قدر ساده بود...
یک جاده‌ی خاکی، چند خنده‌ی بی‌دلیل، و بادی که موها را به بازی می‌گرفت.
کودکی هنوز در درونت زنده است، منتظر تا دوباره رکاب بزنی به سمت شادی.
دنیا هنوز همان‌قدر زیباست، اگر با دل نگاهش کنی.


#روزتون_پر_از_حال_خوب


🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…

زندگی (دیوانه دوستداشتنی)

🌱



همونطور که داشتن یک پیانو شما رو به یک پیانیست تبدیل نمیکنه
خوندن هزاران جمله موفقیت هم شما
رو به یک انسان موفق تبدیل نمیکنه!!
زمان در حال پروازه...
عمل کن، عمل!



🌱@shaadizendgi🌱

Читать полностью…
Subscribe to a channel