801
لینک ناشناس https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
.
✍ نوشته های فوق العاده مفهومی
و جملات قشنگ معنیدار👇
@book_study @book_study
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ৎ🤍୭ مسیرِ پولسازیِ هوشمندانه
@maya_mind
ৎ 🦄୭ جذب ثروت و آرامش
@fullandrewP4K
ৎ💜୭یڪ فنجان حالخوب
@coffee_time_evening
ৎ🦄୭ رمان عمارت ارباب
@roman_aisan
ৎ🤍୭ کتابهای صوتی الکترونیکی
@Ketabkhooneydenj
ৎ🦄୭ حسِ تلخِ عشق
@eshgh_talkhh0
ৎ💜୭ کتاب، قهوه، آرامش
@book_study121
ৎ🦄୭ اطلاعات پزشکی و سلامت
@Drsalam2025
ৎ🤍୭ سحرِ چشمانِ تو
@Chavk_aM
ৎ🦄୭ رویای یخی
@rooyayeyakhii
ৎ💜୭ یک بیت برای دلبر
@paieznsher
ৎ🦄୭ ژِستِ ترند دخترانه
@photograaphy_time
ৎ🤍୭ چایِ تلخِ غزل
@Eshghghazall
ৎ🦄୭ قابِ نابِ عکاسی
@zibapureframes
ৎ💜୭ آهنگهای عاشقانه
@reeraatext
ৎ🦄୭ امیدوار باش
@hop_chnl
ৎ🤍୭ قدرت ناخودآگاه ذهن
@OntheWaveofHope
ৎ🦄୭ پروفایل برای تلگرامت
@I_NAGHME
ৎ💜୭ تنهاییِ من بعدِ تو
@maneebadaztoo
ৎ🦄୭ عکس پینترستی ماه
@I_KHALVAT
ৎ🤍୭ دنیای رمان خواندنی
@novel_varesh7
ৎ🦄୭ تکستای مود تلگرامت
@TXST_MOoD
ৎ💜୭ بیو انگیزشی تلگرامت
@vibeo_chnl
ৎ🦄୭ وایب مثبت بگیر
@anaa_chnl
ৎ🤍୭ شعرهای لطیفِ زنانه
@shakhbeyt
ৎ🦄୭ سینمای ایران و فیلم
@Irmoviehub
ৎ💜୭سخن بزرگان
@quotesofthegreats1
ৎ🦄୭اخلاق و صفات اخلاقی
@morality2026
ৎ🤍୭ تماشای سریالهای ایرانی
@Serialbin_ir
ৎ🦄୭ متنهای خاصِ احساسی
@ASMANRAMESHA
ৎ💜୭ عکس های پینترستی
@bavan_chnl
ৎ🦄୭ زیبایی کوچکِ زندگی
@Roozhayezendegi2026
ৎ🤍୭ دلنوشته عکسنوشته شب
@ysffkkpo
ৎ🦄୭ رسم سکوتِ تلخِ
@rasmesh_nabood
ৎ💜୭ منبع بیو خآص
@i_ELARA
ৎ🦄୭ دنیای کتاب و مطالعه
@ketab_pdfs
ৎ🤍୭ رمان پرکششِ ممنوعه
@shaadizendgi
ৎ🦄୭ طعمهای نابِ آشپزی
@Foodbankn
ৎ💜୭ قصههای شعر و سخن
@Shar_O_Sokhan
ৎ🦄୭ کتابفروشی آنلاین شهر
@shahrre_ketab
ৎ🤍୭ گلبرگ عاشقی
@manocheshmanat
ৎ🦄୭ منبع بیو پروفایل
@ghasdakchnl
ৎ💜୭ کتابهای صوتی دلنشین
@ketabkhonesotiman
ৎ🦄୭ شعرِ شیرینِ عشق
@mahortarane
ৎ🤍୭ نبضِ قلبِ من
@Love_eshqh
ৎ🦄୭ دلاویزترین اشعار شاعران
@Mahfelshaeraneh
ৎ💜୭ قـلـبـم بـرای تـو
@Euphoria_NJ
ৎ🦄୭ مـاه آبــیِ رویایی
@Marii_1l
ৎ🤍୭ تکستای حال دلم
@TextM0od
ৎ🦄୭ لحظههای شاد و خنده
@dafashakhaa
ৎ💜୭ قصههای شیرینِ زندگی
@boi_e_khosh_e_zendagi
ৎ🦄୭ پروفایل پاییزی عاشقانه
@profayl_hese_royaie
ৎ🤍୭درخواستی کتاب رایگان
@darkhaste_ketab_parshangbook
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
شرکتدرلیستکلیککنید✅
خوش قلمترین رمان هارو از اینجا بخون🥹🌷
⊱───•🌚🤍•───
شیریـــ🍭ـنی صـــــ🍰بر
#استاددانشجویی #مثلثعشقی
/channel/+cQtmFzOo9e0xM2Rk
⊱───•🌚🤍•───
سـلـدا🪐
#فانتزی_جدید #فول_عاشقانه #سیاسی
/channel/+RX_LZqruHoUwNWM0
⊱───•🌚🤍•───
اسیر خاطرات🔗📚
#استاد_دانشجویی #عاشقانه #مثلث_عشقی
/channel/+I9Vti7QkqTkxZTc0
⊱───•🌚🤍•───
سرگذشت واقعی❤️🩹💍
#ازدواج_اجباری #عاشقانه #سرگذشت_واقعی
/channel/+eaFuMzy2wM5hODA8
⊱───•🌚🤍•───
گناه پنهان❤️🔥✨
#عاشقانه #جنایی #مافیایی
/channel/+w0ThmJCCwis4YWY0
⊱───•🌚🤍•───
سیب گاز زده🍎🍷
#تراژدی #عاشقانه #درام
/channel/+oQnGdqyDSYllYjA0
⊱───•🌚🤍•───
شـ🪷ـکو؋ـــہ سـ🌑ـیاه
#ماورایی #انتقامی #عاشقانه
/channel/+9j5VPH7sPhFhMDlk
⊱───•🌚🤍•───
قرار عاشقی🥀💋
#عاشقانه #دراماتیک #رازآلود
/channel/+PXPeaTQQD2QzYzE8
⊱───•🌚🤍•───
انتقام اشتبـاه💔❤️🩹
#عاشقانه #انتقامی #ارباب_رعیتی
/channel/+G2rsoxQtespkYzI8
⊱───•🌚🤍•───
خـنجــر آبــی 🩵🦋
#عاشقانه #تخیلی #طنز
/channel/+q0TIEpNrcjk5MDI0
⊱───•🌚🤍•───
میراثِممــنوعه 📵⏳
#ازدواج_اجباری #عاشقانه #رمانتیک
/channel/+rx7NDmuKJR5lZTc8
⊱───•🌚🤍•───
نــ🤍ـارویــن | 𝐍𝐚𝐫𝐯𝐢𝐧💍
#عاشقانه #انتقامی #بزرگسال
/channel/+irceCHyCFF5kZjlk
⊱───•🌚🤍•───
بـیپـنـاه 🩸💜
#عاشقانه #مافیایی #جنایی
/channel/+HS5KOZeMyAMzMTFk
⊱───•🌚🤍•───
نبضِآتش❤️🔥
#عاشقانه #اجتماعی #پزشکی
/channel/+3rNvqTlNo5YzMDA0
⊱───•🌚🤍•───
دِلـ𓆩🥀𓆪ـتنگِ آهو❤️🔥
#عاشقانه #همخونهای #انتقامی
/channel/+OjX4zTfzrnI1OGJk
⊱───•🌚🤍•───
بوسهی خونی💄🍓
#مافیایی #جنایی #عاشقانه
/channel/+gGYpJqONk2AwZWY0
⊱───•🌚🤍•───
تا 9 صبح پست آخر‼️
حذف 12 ظهر
───• · · ⌞🌱⌝ · · •───
تبادلات لیستی مجموعـهی 𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑⃟🌱
@Dazhiar_collection2
🌱
مراقب همنشینهای خودتون باشید، سلولهای عصبی خاصی در مغز هست به نام نورونهای آینهای که وظیفهشون تقلید ناآگاهانه از رفتار دیگرانه، مثل خمیازه، نورونهای آینهای مغزتون بدون آگاهی خودتون شما رو شبیه اطرافیانتون میکنن، با هر شخصی توی یک محیط نباشید، هر شخصی رو به حریم امنتون راه ندید.
این یعنی زندگی آگاهانه...
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۵۷
#سال_سکوت
دو روزی به همین منوال گذشت. بی اعتنایی و ناله و نفرینهایی که در حضور دوست و آشنایی که به خانه شان میآمد. یا مخاطبین تلفنی برقرار بود. هر چه فکر میکردم حق من نبود. ولی ناچار به تحملش بودم. از بیکاری و یکجا نشستن خسته شده بودم. برخلاف خانه مان که دنبال کمی خلوت و آرامش بودم. اینجا زیادی ساکت بود. نمیدانم همیشه اینجور بود یا با آمدن من بقیه قید اینجا آمدن را زده بودند. با توجه به گفته های مینا فهمیده بودم خانواده کم جمعیتی نیستند. پنج فرزند بودند. جدا از برادرش که مرحوم شده بود. دو خواهر و دو برادر بودند. ولی جز مینا و پسرش و پدر و مادرش هیچکدامشان را ندیده بودم. حتی مردی را که اسم همسر را یدک می کشید. از این بابت بسیار خوشحال بودم.
خیلی وقتها آنقَدَر فکر و خیال می کردم که خسته میشدم. از خانه و خواهر و برادر و مدرسه و دوستانم گرفته تا همسایه ها به همهشان فکر میکردم و دلتنگ همهشان بودم. حتی دلتنگ کتاب و دفترهایم و معلمان مان بودم. جوری شده بود که دلم برای اخم و تخمهای معاون بداخلاقمان و غرغرهای سرایدار مدرسه مان هم تنگ شده بود.
یاد حرف معلم زبانمان افتادم که میگفت ٫٫ایتقدر غر نزنید ، روزی برسه که دلتون برای همین درس مزخرف زبان هم تنگ بشه ٫٫ و چه زود من دلتنگ کلاس و درس زبان شده بودم.
هیچ وقت فکر نمیکردم بیکاری اینقدر خسته کننده باشد.
با آمدن مینا حالم بهتر شد. هرچند پیش مادرش اجازه ابرازش را نداشتم. و اینکه با مینا هم آنقَدَر راحت نبودم. ولی حضورش برایم خوشایند بود. مینا پسرش را به مادرش سپرد و او را به خانه همسایه شان فرستاد. تا به قول خودش توی دست و پا نباشند. با کمک هم خانه را برای عصر که جلسه قرآن زنانه بود آماده کردیم. من بعد از چندروز آشپزی کردم.
همه چیز خوب بود تا وقتی مهمانها آمدند. نگاهشان آزارم می داد. مخصوصا وقتی پچپچ کنان سر در گوش هم میبردند. مطمئنا از من می گفتند. این را از نگاهشان میفهمیدم. برای همین خودم را در آشپزخانه مشغول کردم. تا وقتی مهمانان عزم رفتن کردند. چند نفری باقی ماندند. مشغول صحبت شدند. نفرین و ناله های زن بلند شد. من داخل آشپزخانه شنیدم. غمگین تر از قبل
خودم را مشغول شستن و جمع و جور کردن وسایل کردم. بغضم در حال فروپاشی بود که مینا آمد. برای کودکش شیشه شیری آماده کرد. منه پر غصه را مخاطب قرارداده گفت:
« نیهاد رو میبری بخوابونیش؟»
🌱
هرصبح
که ازخواب بیدارمی شوی
درنظر بیاور چه سعادتیست
زنده بودن ،نفس کشیدن
محبت کردن و عشق ورزیدن!
شکر کن خدایت را
برای بیداری دوباره
آدینه اتون پرخنده
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
مواظب آدم های
صبور و مهربون زندگیتون باشین . .
اگر بمانند برای همیشه است
واگر بروند میروند که دیگر برنگردد!
بساطِ زرنگی هاتونو اطراف آدم هایِ
ساده و مهربون پهن نکنین، انصاف نیست!
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۵۵
#سال_سکوت
باز هم سلامم بی جواب ماند. زن در کابینتی را باز کرد. محکم بهم کوبید. فاصله باز و بسته کردنش به ثانیه هم نکشید. بیرون رفت.
از صدای بدش ناخواسته صورتم جمع شد. شانه هایم بال پرید.
با نگاهم دنبالش کردم. به سمت پله ها رفت. من تازه اتاق دیگری را که آنطرف بود دیدم. نزدیک زیر پله هم دری قرار داشت. زن داخل آن شد. کمی بعد با کیسه برنجی برگشت. احتمالا آنجا هم انباری بود. با این تفاوت که مواد غذایی را آنجا نگهداری می کنند. من در سرم به دنبال این بودم روشنایی اتاق از کجاست؟
از راه رفتن زن مشخص بود آوردن کیسه برایش سخت است. خواستم به کمکش بروم. ترسیدم. برخورد بدتری داشته باشد. همانجا سرجایم ماندم.
بی تفاوت از کنارم رد شد. در اصل نادیدهام گرفت. کیسه را کنار اجاق گاز گذاشت. با چاقو نخ سر کیسه را باز کرد. لگنی برداشت. چند پیمانه برنج ریخت. پشت به من مشغول شستن شد. داخل لگن برنج خیس شده ، نمک ریخت. سری به قابلمه روی گاز زد. مطمئنا خورشت بود ولی بوی خاصی نداشت تا بفهمم چیست.
نگاهی به بساط صبحانه که روی کابینت گذاشته بودم کرد. به تندی که نشان از عصبانیتش داشت. آنها را برداشت و سمت یخچال رفت. با آرنج هرچند سخت در یخچال را باز کرد. کمی بعد با ظرفهای خالیشان برگشت مشغول شستنشان شد. تمام این کارها را با عصبانیت انجام داد. من آنجا همچون کودکی ترسیده ناخنهایم را به کف دستم میفشردم.
باز بی اعتنا از کنارم گذشت. کمی بعد صدای جاروبرقی آمد. دیدمش در حال جاروکشیدن دست به چشمانش می کشید. گریه می کرد.
دلم گرفت. از اینکه حضور من باعث ناراحتیش شده بود. این آزارم می داد. دلم میخواست حرفی میزد تا برایش میگفتم من هم با رضایت و دل خوشی اینجا نیامده ام. ولی نه او حرفی زد!
نه من جرئت گفتن حرفی را داشتم!
🌱
اشو میگه:
ميليونها انسان تصميم گرفتهاند كه ديگر
احساساتى نباشند. پوست كلفت شدند تا ديگر كسى نتواند
آزارشان دهد، امّا به بهايى گزاف! كسى نمیتواند
آزارشان دهد، امّا دیگر كسى هم نمیتواندشادشان كند...
بستن گارد احساسی شاید باعث بشه که دیگه درد نکشین،
اما بی حسی از درد بدتره..
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۵۴
#سال_سکوت
همانطور که آرام قدم بر می داشتم. چشم از در اتاقی که کنار آشپزخانه قرار داشت گرفتم. نفسی که در این همین چند دقیقه سنگین شده بود را آرام و بیصدا بیرون فرستادم. با دیدن زن و مردی که دو طرف سفره کوچکی مشغول خوردن صبحانه بودند. دستی به شالم کشیدم. گرد پیری روی موهایشان نشسته بود. « سلام» ی گفتم.
زن ، ترسیده «هی....» گفت. دست روی سینه اش گذاشت. مرد نگاهم کرد آرام « سلام» گفت.
هردو بی حرف نگاهم کردند. آنی ابروهای زن بهم گره خورد. اخمهای زن و چهره گرفته اش نشان نارضایتیش از حضور من را میداد.
پشیمان شدم از آمدنم. چیزی نگذشت زن به تندی که نشان از نارضایتی و خشمش بود از جایش برخاست. بیرون رفت. مرد سری به دو طرف تکان داد. نمیدانم این کارش از روی تاسف برای رفتار زن بود یا حضور من! با دست اشاره کرد بنشینم.
آرام ولی با دلی پر از اضطراب و تشویش کنار سفره کوچکشان نشستم. دستم به سفره نمی رفت. کمی بعد مرد هم بلند شد. بیرون رفت.
بغض باز به گلویم چنگ زد. یکی دو لقمه آنهم برای اینکه ضعف نکنم از نان و پنیر خوردم.
کمی گذشت. نیامدند. با برخوردی که داشتند مطمئن بودم برای صبحانه نخواهند آمد. سفره را جمع کردم.
مانده بودم مابقی کره و مربا و پنیر نیم خورده را چه کنم. روی کابینت گذاشتم. استکانها و چاقوها را شستم. از پنجره آشپزخانه دیدم زن و مرد باهم حرف می زدند. پشتشان به من بود ولی با تمام اینها ناراحتیشان از حضورم مشخص بود. با دلی پر از درد بیرون رفتم.
اینجا بود که درد بلاتکلیفی را بیشتر از قبل حس کردم.
باز برگشتم گوشه آشپزخانه روی صندلی که طرح و رنگ و تعداد کمش نشان از قدیمی بودنش داشت؛ نشستم. با لک آبی که روی میز شیشه ای خشک شده مشغول شدم. دورش دایره کشیدم. شبیه گل شد.
با صدای ناهنجار و بلندی که از برخورد در به دیوار بود. ترسیده شانه هایم بالا پرید؛ چشمانم را بستم. دستم هنوز دور لک آب بود. نگاهم را به سمت صدا دادم. زن اخموتر از قبل برگشت. از اینجا هم معلوم بود گریه کرده است.
به آشپزخانه آمد. من از جایم برخاسته « سلام » گفتم. که بر اثر ترس بود.
🌱
واژهها جهت میدن…
همونے میشہ ڪہ مدام بہ زبون میاری
از خوبے بگو تا راهش باز بشه
از امید بگو تا دنبالت بیاد...
حتے شوخیهامون رو هم
با ڪلمات روشن انتخاب ڪنیم.
روزتون سرشار از فڪرهای خوب و اتفاقهای نیڪ
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
۱۰ دلیل که لازم نیست همه از زندگیتون خبر داشته باشند:
۱. همه از خوشحالی شما خوشحال نمیشن.
بعضی چیزهای خوب، توی سکوت امنترن
۲. هرچی کمتر توضیح بدید، آرامش بیشتری دارید
لازم نیست برای هر تصمیمی جواب پس بدید
۳. برنامهها قبل از عملی شدن، بهتره خصوصی بمونن
اول انجامش بدید، بعد اگر خواستید دربارهش حرف بزنید
۴. آدمها با اطلاعات کمتر، کمتر دخالت میکنن
خیلی از دخالتها از جایی شروع میشن که زیادی از خودمون گفتم
۵. همه ظرفیت شنیدن مشکلاتتون رو ندارند
درددل کردن با آدم اشتباه، گاهی خودش یه مشکل تازه میسازه
۶. رابطههاتون به تماشاگر احتیاج ندارن.
هرچه بین دو نفره، لازم نیست موضوع نظرخواهی از بقیه بشه
۷. مرز داشتن باعث میشه جدیتر گرفته بشید
قرار نیست همه به تمام بخشهای زندگی شما دسترسی داشته باشند
۸. کمتر خودتون رو با بقیه مقایسه میکنید
وقتی برای دیده شدن زندگی نکنید، بیشتر برای خودتون زندگی میکنید
۹. بعضی خوشحالیها وقتی خصوصی میمونن، شیرینترن
هر اتفاق قشنگی لازم نیست تبدیل به خبر عمومی بشه
۱۰. زندگی خصوصی، ذهن آرومتری می سازه.
گاهی بهترین حس دنیا اینه که چیزهایی داشته باشید که فقط خودتون و آدمهای نزدیکتون ازش خبر دارن
همهچیز پنهانکاری نیست؛ بعضی چیزها فقط حریم شخصیه
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۵۲
#سال_سکوت
با همان چشمان پر اشک که نه بیرون می ریخت؛ نه راه برگشت داشت. لباس راحتی برداشتم. با پشت دست پاکشان کردم. با سری پر از فکر و خیال گوشه آشپزخانه لباسهایم را عوض کردم.
وقتی برگشتم. زن جوان را دیدم که از حیاط آمد. به رختخواب پهن شده اشاره کرد. گفت:
« اگر سردت میشه لحاف بیارم»
باز هم زبانم کار نمیکرد. در دلم ٫٫ تو این گرما؟!٫٫ متعجبی گفتم. در جوابش تنها سری به علامت نه جنباندم.
زن جوان در حالی که کنار کودکش دراز می کشید. خمیازه کشان گفت:
« آبی چیزی خواستی تو یخچال هست»
باز هم هیچ نگفتم. اینبار گیج بودم. آنهم از حضورش کنار خودم!
باز سرم پر شد از افکار جورواجور ، اینبار رسم و رسوماتی که بود؛ امان از داستانهایی که خوانده بودم. حرفهایی که شنیده بودم.
اگر رسم و رسومات را در نظر می گرفتیم. دختر و پسر پیش هم می خوابیدند.
اگر طبق داستانها و حرفهای دیگران پیش می رفتیم. باز هم همان بود. ولی انگار اینجا داستان فرق می کرد. برخلاف داستانهای خونبسی که خوانده و در این دو روز شنیده بودم.
مردی می آمد؛ آنهم هم سن پدرش که از گریه های دختر و نخواستنش کار به توهین و فحاشی و کتکاری میرسید و ....
ولی اینجا با تمام اجبارش از داماد خبری نبود. چه خوشحال بودم. در دلم سور و ساطی از شادی برپا بود. به روی خودم نیاوردم. آرام در رختخواب خزیدم.
ولی فکر و خیال های جورواجور که دست بردار نبودند. از حال و هوای خانه مان گرفته تا افراد این خانه و زن جوان که تا به این ساعت کنارم بود. نمیدانستم هدفش از کنار من بودن چه بود! ولی هر چه که بود ترس از تنهایی را کم کرده بود.
آنقدر فکر و خیال کردم تا چشمانم سنگین شده روی هم افتاد.
با صدای گریه کودک ، ترسیده ، چشم باز کردم. با دیدن فضای ناشناس شوکه به اطرافم نگاه کردم. هوا هنوز گرگ و میش بود. با دیدن زن جوان که با حالی خواب و بیدار در حال آرام کردن کودکش بود.
سرنوشت نامعلومم پیش چشمم آمد یادم انداخت کجا هستم. دوباره بغض گلویم را فشرد. اشک قصد بارانی کردن چشمانم را داشت. نگاهم را به سقف دادم. تا چشمانم با گریه حال زارم را بیشتر از این جار نزنند.
بیصدا در جایم ماندم. زن جوان بعد از کمی تلاش کودکش را خواباند. خودش هم به خواب رفت.
من ماندم با افکاری که هرکجایش را میگرفتم از جای دیگر نشتی می کرد.
🌱
کشاورزی جایزه مرغوب ترین ذرت را گرفت.
متوجه شدند که او از بذرهای مرغوب ذرت، به همسایه هایش هم داده بود.
علت را از کشاورز پرسیدند، گفت: باد، بذرهای ذرت را به مزرعه های دیگر منتقل میکند. اگر همسایه های من ذرتهای خوبی نداشته باشند، باد آن بذر های نامرغوب را به زمین من می آورد.
اگر بخواهیم زندگی شاد، سرخوش و آرامی داشته باشیم، باید به دیگران کمک کنیم تا آنها هم خوب زندگی کنند...
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
هر دو بدانیم
همان قدر که باید زن را فهمید...!!
مرد را هم باید درک کرد...
همان قدر که زن (بودن) می خواهد...!!
مرد هم ( اطمینان ) می خواهد...
همان قدر که باید قربان صدقه روی ماه بی آرایش زن رفت..!!
باید فدای ( خستگیهای ) مرد هم شد...
همان قدر که باید بی حوصلگی های زن را طاقت آورد...
( کلافگی های مرد ) را هم باید فهمید..
خلاصه مرد و زن ندارد...
به نقطه ی ( ما شدن ) که رسیدی !!
( بهترین ) باش برایش...
بگذار حس کند هیچ کس به اندازه ی تو درکش نمی کند.
همسرتان همراه اول زندگیتان است.
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۵۰
#سال_سکوت
جوابش را ندادم. چه میگفتم؟ می گفتم؛
اولین بار است که از خانه و خانواده ام دور مانده ام. ترس دارم!
می گفتم ؛ از برادرت که نمیدانم چه اخلاق و رفتاری دارد. ترس دارم!
با یاد صدای خشک و اخم بین ابروهایش ترسم هر لحظه بیشتر هم میشود. چه برسد به دیدنش.
یا از ترسم درباره بقیه اعضا خانواده اش می گفتم؟ که ندیده هم می دانستم چقدر از من بیزار هستند.
آخر چه می گفتم. هر چه میگفتم دردم را بیشتر و غرورم را خوردتر می کرد.
سنگینی نگاهش را احساس می کردم. منتظر جواب بود. کمی که گذشت و جوابی نگرفت. آرام جوری که کودک خوابیده اش بیدار نشود گفت:
« پاشو برو دست و صورتت رو بشور »
در دل از پیشنهادش خوشحال شدم. اذیت بودم؛ از بس بینی ام را بخاطر گریه بالا کشیده و تمیز کرده بودم. قدردان نگاهش کردم.
با اشاره به سمت چپ خودش همچنان با احتیاط که کودکش بیدار نشود آرام گفت:
« دستشویی بیرونه ، خواستی تو آشپزخونه هم میتونی دست و صورتت رو بشوری»
سری جنباندم. مثل خودش آرام « ممنون» ی گفتم.
به قصد استفاده از سرویس از جایم برخاستم.
پرده را کنار زدم. وارد فضایی شدم که شبیه حیاط بود؛ دیوارهای بلند ساختمان پشتی اولین چیزی بود که خودنمایی می کرد. بوی خوش محبوب شب که خانه را پر کرده بود از گلدان نسبتا بزرگی بود که گوشه حیاط قرار داشت.
وارد سرویس که انتهای حیاط قرار داشت شدم. آبی به دست و صورتم زدم. تماس آب با پوستم که از گریه خشک شده بود لذتبخش بود. برخورد نسیم با پوست خیسم باعث شد کمی داخل حیاط بمانم.
نگاه دقیق تری به اطراف انداختم. کنار دستشویی در دیگری بود. از آنجایی که درش نیمه باز بود؛ و با توجه به وسایلی که دیده میشد قطعا انباری بود.
هوای بیرون خوب بود ولی بیشتر ماندم را صلاح ندانستم. داخل رفتم.
با دیدن رختخواب پهن شده دوباره نفسم سنگین شد. تمام حس هایی که به لطف گریه و شستن صورتم از خودم دور کرده بودم. با شدت بیشتری برگشتند.
باز چهره اخمو و خط اخمش پیش چشمم نمایان شد. صدای خشکش در سرم پیچید.
با « چرا اونجا وایستادی ؟» زن جوان نگاهم را از رختخواب گرفته به او دادم.
که با پتو و بالشتی در دستش پیش رویم ایستاد.
قبل از اینکه من حرفی بزنم. آرام « برو لباسهاتو عوض کن » گفت.
جمله بعدی اش باعث تعجبم شد. تقریبا در جایم میخکوبم کرد.
🌱
امروز سعی کنیم ...
یک اتفاق خوب
درزندگی دیگران باشیم ...
مهربان باشیم و رئوف
بی شک هزاران مهربانی...
به ما باز خواهد گشت...
روزتون پر از حال خوب
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۵۸
#سال_سکوت
خوشحال از پیشنهادش با همان بغض و دردی که قلبم را میفشرد. قدردان نگاهش کردم. با یاد بیقراریهای پسرش به وقت خواب گفتم:
« گریه کنه...»
اجازه نداد جمله ام را کامل کنم. در حالی که کودکش را در آغوشم و شیشه اش را به دستم میداد. میان حرفم آمده گفت:
« از صبح نخوابیده ببریش بالا ، ساکته، میخوابه»
با این حرفش جای حرف دیگری برایم باقی نگذاشت. من از خدا خواسته با نیهاد کوچولو بالا رفتیم. برخلاف حرفهای مینا پسرش کمی بد قلقی کرد. ولی خوابید. من تا بیدار شدنش کنارش ماندم. وقتی بیدار شد. به ناچار پایین رفتم.
هنوز یک زن جوان و دو بچه ای که مطمئنا برای او بود. حضور داشتند. آرام « سلام» ی گفتم. نیهاد را به مادرش دادم. به خواست مینا کنارش نشستم. کمی که گذشت مردی « یاالله » گویان اعلام حضور کرد. من با شنیدن صدایش ترس به جانم افتاد. برخلاف من ملیحه خانم گل از گلش شکقت. لبخند بزرگی روی صورتش نشست. خوش آمد گویان به استقبال پسرش رفت.
دختر بچه هم با ذوق به طرفش دوید با حرفی که زد. تنم یخ بست.
« باباجون سلام » نازدار گونه دختر بچه را هنوز هضم نکرده بودم. با پیش رفتن زن مهمان و دست دادنش به معنای واقعی دنیا روی سرم خراب شد.
یاد نگاههایش افتادم که از وقت آمدن روی من خیره مانده بود.حالا معنی آن نگاهها و پچ پچ هایی که در گوش این و آن میکرد را فهمیدم. در این مدت کم حس های بدی را تجربه کرده بودم و این بدترینش بود که تجربه کردم. بنظرم هوو شدن از خونبس شدن هم بدتر بود.
مرد با دختری که در آغوشش گرفته بود به طرفم آمد. من باز لال شده بودم. زبانم برای یک سلام ساده هم نچرخید.
با مینا که مشغول شیردادن کودکش بود دست داد. سلام و احوالپرسی کرد. هردو به سختی با کودکانی که در آغوش داشتند صورت هم را بوسیدند. مرد با نیهاد کمی شوخی کرد. نزدیک میز تلویزیون نشست. ملیحه خانم خطاب به دختر بچه که روی پای پدرش نشسته بود. گفت:
« النا برو برای بابات یک پشتی بیار»
دختربچه جوابی نداد. ملیحه خانم یکبار دیگر هم از النا خواست برای پدرش پشتی بیاورد. وقتی دید به حرفش گوش نمیکند. خودش از اتاق ، پشتی برایش آورد. خطاب به النا که از پدرش خوراکی درخواست میکرد. با اخم گفت:
« بابا رو برای خوراکی میخوای فقط؟!»
🌱
بوم روزتون رنگین
طرح زمینه اش مهربانی
لحظه هاتون
پراز اتفاقات قشنگ
افکار بلندتان سبز
و دلتان به پاکی آسمان
روزتون سرشار از معجزهی خدا
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
نبخشیدن،
باعث کوچک شدن افق نگاهت و پر شدن فضای ذهنت از چیزهایی میشود که هیچ نیازی به آنها نداری.
میبخشی چون به اندازه کافی قوی هستی که درک کنی.
همه آدمها ممکن است خطا کنند.
بخشیدن هدیهای است که تو به خودت میدهی.
بخشیدن شبیه آزاد کردن
یک زندانی از قفس است،
و آن زندانی کسی نیست جز خودت!
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۵۶
#سال_سکوت
صدای زنگ تلفن بلند شد. صدای جارو هم قطع شد. دیدم زن با همان چهره گرفته روی مبل راحتی نزدیک اپن نشست. میز تلفنشان آنجا بود. مشغول صحبت شد. بعد از سلام و احوالپرسی جویای حال چندنفری که گفت شد. کمی بعد برایشان دعای خیر کرد. بعد از آن سر جنباند و آه های سوزناک کشید. در ادامه صحبتش گلایه کرد از حاج قربان نامی که این نان را او در دامنشان گذاشته و صدای ناله و نفرینش بلند شد. «خیرنبینن ایشالله ... الهی ذلیل بشه که جوان نازنینم رو فرستاد سینه قبرستون... الهی از زندگیش خیر نبینه ...الهی که خیر از جوانیش نبینه و.... »
دلم گرفت. تمام آه و ناله ها و نفرینها برای برادرم مهرداد بود. اویی که در تمام بازجویی ها و ملاقاتش با وکیل و خانواده گفته بود عمدی در کار نبوده. از یک بگو مگو ساده کار به کتکاری رسیده و....
دلم میخواست بگویم خیالت راحت ، نفرینها و آه و ناله هایت زودتر از آنچه که بخواهی دامنش را گرفته ؛ _با حرفهای مامان که از شکستگی و رنجوری مهرداد میگفت_ جوانی و شادابیش را که زندان گرفته. به لطف همین زندان رفتن کارش را از دست داده و زندگیش هم در حال فروپاشی است.
ولی چه فایده! با این اوضاع و احوال نه این زن گوش شنوایی داشت. نه من زبان گویایی ....
مطمئنا نانی هم که در دامنشان گذاشته شده بود من بودم. از درد و غصه لبم را به دندان کشیدم. اشکی از گوشه چشمم سر خورد.
تلفنش تمام شد. ولی گریه هایش ادامه داشت. تا جایی که احساس کردم نفسش بالا نمی آید.
یاد مامان افتادم که در این شرایط فشارش بالا می رفت. چندباری هم کارش به دکتر و درمانگاه و یکی و دوبار هم به بیمارستان و بستری شدن کشید. با همان چشمان اشکی و دل پر دردی که سعی میکردم صدایش بلند نشود. لیوان آبی برایش بردم. نخورد.
آرام و ترسیده از اینکه حالش بدتر شود. کمی آب به صورتش پاشیدم. در حالی که موهایش را از روی صورتش کنار می زدم گفتم:
« گریه نکنید حالتون بد میشه »
بدون اینکه چشمانش را باز کند دستم را پس زد. با حرکت دستش خواست دور بمانم. من حساب کار دستم آمد. لیوان را کنار تلفن گذاشته از آنجا دور شدم.
****
🌱
صبحی را آرزو میکنم
که بیدار شویم و ببینیم؛
بیخیالترین آدمِ رویِ زمین شدهایم
و هیچ چیز، برایمان مهم نیست!
بیتفاوت شده باشیم
به غصهها، به رنجها و مصیبتها.
لم داده باشیم گوشهای
و همینطور بیدلیل؛
حالِمان خوب باشد...
#نرگس_صرافیان_طوفان
#روزتون_پر_از_دلخوشی
🌱@shaadizendgi🌱
›› گروه : ٖؒ﷽گروـہ ختم صلوات ؋ـرج مولا صاحب الزمان
/channel/+1CpMggk4-GA2MzY8
🌱
لحظه های امروز،
خاطرات فردا خواهند شد
خوب یا بد،
از همه لحظه ها لذت ببرید
چون هدیه زندگی،
خود زندگی است…
روزتون سرشار از شادی و آرامش
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
تقدیم احساستون عزیزای همیشه همراه
🌺🌸🌺🌸
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۵۳
#سال_سکوت
نمیدانم چقدر گذشت. هنوز تکلیفم با خواب و بیداری معلوم نبود. باز کودک بیدار شد. بدون گریه!
اینبار با صداهای نامفهومی که شبیه ٫٫مامان٫٫ بود.
زن جوان هم برخاست. با خنده کودکش را که روی شکمش بود ؛ در آغوش گرفت. بوسید. قربان صدقه اش رفت. تماشایان میکردم.
سنگینی نگاهم را احساس کرد. با همان صورت بشاش از ذوق کودکش «سلام» ی گفت.
در جایم نشستم. در جوابش « سلام» ی گفتم. صدایم ضعیف بود. نمیدانم به گوشش رسید یانه!
همانطور که می نشست و کودکش را در آغوش میکشید. « خوبی؟» گفت.
خوب نبودم. دلم می خواست لب باز کنم و از حال خراب و سرنوشتی که نمیدانستم چه خواهد شد بگویم. از دلتنگی ام برای خانه مان بگویم و....
ولی نه زبانم جان تکان خوردن داشت. نه خودم حس و حال حرف زدن داشتم. جدا از اینها اصلا نمیدانستم این زن کیست و چه میخواهد ؛ که از دیشب کنار من مانده. آیا واقعا دخترشان است. شاید هم عروسشان باشد.
اگر دخترشان باشد ٫٫ خواهرشوهر است ٫٫ و یک حکایتی دارد؛ اگر عروسشان باشد ٫٫ جاری است ٫٫ و آن خودش حکایت دیگری دارد.
همراه تکان ریزی که به سرم دادم « ممنون »ی گفتم.
در حالی که کودکش را به صورتش میفشرد. برخاست و با گفتن « ساکش پایینه برم این خوشگله رو عوض کنم » بوسه دیگری روی صورت کودکش کاشت. پایین رفت.
****
هنوز در رختخوابم نشسته بودم. جدا از ترسی که داشتم. با وجود گرما هم نتوانستم خوب بخوابم.
صدایی که از برنامه تلویزیونی پایین به گوش می رسید. نشان از بیداری اهل خانه و سحر خیزیشان می داد. مانده بودم چه کنم. مینا هم رفته بود. نمیدانستم حالا تنها چه کنم. در این سه روز او بود که رابط بین من و اهل خانه بود ؛ زحمت آوردن صبحانه و ناهار و شام را می کشید.
حالا در نبود او نمی دانستم چه کنم. بلاتکلیف تر از قبل شده بودم.
بعد از کلی فکر و بالا و پایین کردن موضوع تصمیم گرفتم. پایین بروم. تا آخر عمر که نمیتوانم این بالا بمانم.
اول و آخر که باید با آنها روبه رو شوم. نفسی گرفتم. رختخوابم را جمع کرده. آبی به دست و صورتم زدم. لباس مناسبی پوشیدم. با هزار سلام و صلوات پایین رفتم.
از وسط پله ها بخشی از مبلهای راحتی و میز تلویزیون دیده میشد. پایین تر که رفتم. فضای بیشتری از پذیرایی قابل روئیت بود. یک دست مبل سلطنتی طلایی با رویه های کرم طلایی آنطرف پذیرایی قرارداشت. تابلو فرش بزرگی هم با منظره طبیعت روی دیوار خودنمایی میکرد.
پشت مبلهای راحتی آشپزخانه قرار داشت. صدای گفتگو از آنجا بود.
🌱
در این روز دل انگیز
برایت آرزو دارم
چو باران، آبی و زیبا
بباری شادمانه روی گرد غم
برایت آرزو دارم
سعادت را ، طراوت را
بهشت و بهترینِ بهترین ها را
روزتون پر از بهترین لحظه ها
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۵۱
#سال_سکوت
در حال تجزیه و تحلیل جمله آخرش ٫٫چمدونت اونجاست٫٫ بودم.
با همان صدای پایین که برای بیدار نشدن کودکش بود گفت:
« میخوای برق آشپزخونه رو روشن کنم؟»
نگاهم را به چمدانی که گفت دادم. در تاریک روشن پذیرایی که به لطف چراغ بیرون از پشت پرده ها ، اطراف قابل تشخیص بود ؛ از اینجا نو بودنش معلوم بود. سری به علامت نه تکان دادم.
دلم برای چندمین بار در این دو روز برای خودم سوخت. سراغ چمدان رفتم که کنار دیوار پشت راه پله ها گذاشته بودند. شبیه چمدان نسترن بود. دست روی دسته اش گذاشتم. خودش بود. با دیدن تیکی که کنار دسته اش بود. مطمئن شدم. آن را فروشنده با ماژیک روی دسته چمدان کشیده بود.
خوب یادم است که چقدر سر رنگ و کیفیت چمدان با فروشنده صحبت کرد آخر هم فروشنده با ماژیک علامتی روی دسته چمدان گذاشت تا خیال نسترن برای عوض نشدنش راحت باشد. چون خرید های دیگری هم داشتیم و اولین جایی که رفته بودیم مغازه کیف و چمدان بود.
این را هم یادم هست نسترن به کار فروشنده اعتراض کرد. او هم گفت٫٫ یک پنبه الکلی کن بکش روش پاک میشه ٫٫
با این حرف خیال نسترن را راحت کرد ؛ ولی انگار هنوز نسترن فرصت پاک کردن علامت را پیدا نکرده بود.
چمدان را باز کردم. با دیدن وسایل داخلش بغض گلویم را چنگ زد.
یاد حرف نسرین که گفت ٫٫یکم وسیله برای خودت بردار ٫٫
من بلوز و شلواری برداشتم. آن را هم گوشه اتاق جا گذاشتمش چون قصدم این بود حالا که از داماد اجباری خبری نیست و من با عمو و زن عمو به خانه شان می روم با آنها هم بر میگردم.
چون در سرم فکرهای دیگری بود. این آمدن را جوری ادب و احترام به خانواده شوهر قلمداد می کردم.
ولی وسایل داخل چمدان چیز دیگری میگفت. اشک نیش زد. لبم را به دندان گرفتم چشمانم را با درد بستم. اجازه پیش روی به اشکهایم ندادم.
نگاهی به محتویات داخل چمدان انداختم. نمیدانم کار که بود؛ ولی هرکه بود فکر همه جا را کرده بود.
از لباس راحتی تا مجلسی حتی لیف و صابون و شامپو هم برایم گذاشته بود. این برای من یعنی پایان برگشت به خانه پدری ....
🌱
زندگی همیشه تازه ست
زندگی هرگز تکرار نمیشه
فقط هر روز نو میشه
هر لحظه نو
از امروز قدم به لحظه نو بگذار
و تازگی رو تجربه کن...
#روزتون_سرشار_از_انگیزه_و_انرژی_مثبت
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
صبح است و بخیر بودنش فقط بستگی
به این دارد ڪه
تو یک لیوان چاے بریزے
و لبخند بزنے
به دنیایے ڪه ارزش غصه خوردن را ندارد
پس بخند، نترس
و زندگے ڪن...
#آدینه_اتون_سرشار_از_آرامش_پرتکرار
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
وقتی کسی تو رو به حریم خونه ش راه میده، یعنی خیلی دوستت داره و برات احترام قائله؛
پس بعد از اینکه درو بستی اومدی بیرون فقط ازش سپاسگزار باش نه که پشت سرش حرف بزنی و ایراد بگیری ..!
🌱@shaadizendgi🌱