801
لینک ناشناس https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
نامه ای برای دلــبــر که دوستش داری
💍🩵 @Aqhoshe_eshqh
به جای I love you بهش بگو
👫🏻♥️ @Aqhoshe_eshqh
سِت سِت سِت با عِشقِت
🤍🦢 @Aqhoshe_eshqh
╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼
🧲»| قانون جذب
؛@razjazbe
🎸»| موزیک باران
؛@mozikbaran1391
📒»| درخواستی کتاب
؛@darkhaste_ketab_parshangbook
❤️»| حرف دل
؛@hrfdel1234
ll🪞زندگی زیباست
@boi_e_khosh_e_zendagi
ll🌸پروفایل دخترونه
@profayl_hese_royaie
ll🔥رمان اربابی
@roman_aisan
ll🎥فیلم و سریال
@hvmovie1
ll🥰کتاب صوتی
@ketabkhonesotiman
👌»| تکست حق
؛@TextM0od
😍»| دلتنگش کن
؛@eshgh_talkhh0
📒»| مطالعه گران
؛@book_study121
🍓»| آغوش یارم
؛@Love_eshqh
⛪️»| تایم عکاسی
؛@photograaphy_time
llبیو پروف
@ghasdakchnl
ll🌟شعر طلایی
@dobetitala
ll👩❤️👨منو و چشمانت
@manocheshmanat
ll🌻حدیث هستی
@Shar_o_Sokhan
ll❤️🩹سرگذشت واقعی
@shaadizendgi
💠»| بحق آیه الکرسی
؛@ayatol_korsi
🪴»| موج امید
؛@OntheWaveofHope
🫀»| خانه عاشقانه
؛@khane_asheghaneh
🗞»| دلنوشتههای غمگین
؛@dalnvshath
🖤»| تکست غمگین
؛@parisatannha
ll💝دوستت دارم
@i_ELARA
ll🥺ماه من
@I_KHALVAT
ll🟥آهنگ هوشمصنوعی
@reeraatext
ll❤️🔥رمان جنجالی
@novel_varesh7
ll⛈واژه های آسمان
@ASMAN_RAMESHA_AMIEI
🃏»| نسیم بهاری
؛@nasimearamebahar
🌚»| تکست مود
؛@TXST_MOoD
🥥»| تکست انگیزشی
؛@vibeo_chnl
😇»| دلبر جانانه
؛@delbar_janane
🦄»| وایب مثبت
؛@anaa_chnl
ll💻کافینت آنلاین
@internet_cafe_keyboard
ll✨️درون نگری
@kimiaye_khod
ll✅ماموریت روزانه
@roshd_30
ll🪭دختر شرقی
@shigata0ganaii
ll🕌نور خدا
@noor_Khooda
Ⓜ️»| کانال مولانا
؛@yt6ytr
💒»| حال خوب
؛@bavan_chnl
🎵»|کلیپ موزیک
؛@Musicsahar12
🧠»| روانشناسی خودآگاه
؛@psydynamic1
😔»| کانال تنهایی
؛@tanhayiiiiiiiiik
ll🔮کانال قرآن
@bnmjkhh
ll🍷بیو انگلیسی
@I_NAGHME
ll💔غم دوریت
@maneebadaztoo
ll💛سودای دل
@sodayedel1400_3_13_as
ll🌞احساس خورشید
@H_H_H_7577
🐥»| انگیزشی امیدواریِ
؛@hop_chnl
🌱»| عشق و غزل
؛@Eshghghazall
؛🩷»| لاو کده
؛@eeshhhgg
🍱»| آشپزی شقایق
؛@ashpazyshaghayegh
🥀»| احساسی و غمگین
؛@Emotionalclips1
ll💤کانال اذان
@kanall_azann
ll🧡عاشقانه ادبی
@Chavk_aM
ll🤍عـشـقِ قَـشَنـْگـم
@Marii_1l
ll✍🏻آوای باران
@avay_e_baran
ll😂خنده بازار
@dafashakhaa
💟 »| شعر مولانا
؛@Tak_beytiiiiiii
📖 »| تیکه کتاب
؛@yetikeazketab
🔑»| آموزههای موفقیت
؛@ravanshenasi_movafagh
🎁»| پروفایل شیک
؛@parofaylll
📮»| روانشناسی، جذب
؛@aramesh_roh_ravan
؛╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼
شرکتدرلیستکلیککنید✅
🌱
اگر همه بهت میگن جوانتر از سنت به نظر میای...😍😉🌻
#ببینید_جالبه 👆👆👆
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
مرد جوانی در کنار ساحل دور افتاده ای
قدم میزد. پیرمردی را دید که به طور
مداوم خم می شود و صدف ها را از روی
زمین بر می دارد و داخل اقیانوس پرت می کند.
مرد جوان دلیل آن کار را پرسید و پیرمرد گفت:
الان موقع مد دریاست و دریا این صدف ها
را به ساحل آورده است و اگر آنها را توی
آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
مرد جوان خنده ای کرد و گفت:
ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی توانی همه آنها را به آب برگردانی.
خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.
کار تو هیج فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
پیرمرد لبخندی زد و خم شد، دوباره صدفی
برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت :
برای این صدف اوضاع فرق کرد"...
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۲۳
#سال_سکوت
نسترن نگاهی به خودش انداخت. مامان ادامه داد:
« این چه لباسیه پوشیدی؟ با این میخواستی بیای جلو بابات؟»
نسترن مات از حرفهای مامان « مگه چشه؟» پر از تعجبی گفت.
مامان انگار دنبال بهانه می گشت تا دق و دلی بی جواب ماندن سوالهایش را سر کسی خالی کند. با دست به سرتاپای نسترن اشاره کرد گفت:
« همهجاتو انداختی بیرون چیزی نیست؟!»
نسترن بیچاره چشمهایش گشاد شد. دست به دامان من شد. در حالی که دستهایش را از هم باز میکرد. گفت:
« من همه جام رو انداختم بیرون ؟!»
حق داشت متعجب شود. درست که تاپ شلوارک تنش بود. یقه پوشیدهای داشت و حلقه آستین هایش هم جمع بود. شلوارکش هم تا زیر زانو بود. در کل برخلاف اسمش پوشیده و آزاد بود. قبلاً هم با این پوشش جلو بابا و مهران هم آمده بود.
نمیخواستم خودم را قاطی بحثشان کنم. به حمایتش کمی گردن کج کردم. نسترن کلافه گفت:
« مامان جان از جای دیگه ناراحتی میخوای سر من خالی کنی چرا بهانه الکی میگیری؟ »
مامان که در جواب نسترن چیزی برای گفتن نداشت. سری از روی تاسف تکان داد.
با گفتن « برو موهاتو خشک کن » به بحثشان خاتمه داد.
نسترن زیرلب چیزی گفت. به اتاق رفت.
مامان هم کمی تلویزیون تماشا کرد. دلش طاقت نیاورد با مهران تماس گرفت تا از طریق او بابا را ردیابی کند. ولی بی نتیجه بود. مهران هم از بابا خبر نداشت. تا وقتی که من بیدار بودم. از بابا خبری نشد.
صبح روز بعد هم به خاطر سردرد بابا تنها مدرسه رفتم. برگشتم.
عمو را دیدم که سوار ماشینش شد. تا برسم رفته بود. بافکر اینکه باز هم مهمان داریم. وارد خانه شدم. جز نسرین کس دیگری نبود. در دل خدارا شکر کردم. که نمیخواهد در این گرما حجاب کنم.
«سلام»ی گفتم. به اتاق رفتم. لباس عوض کرده به جمع برگشتم. هنوز سینی چای وسط بود. بابا با اخم و خشمی پنهان تلویزیون تماشا میکرد. تماشا که نه! شبکه ها را بالا پایین می کرد. معلوم بود اوضاع خوب نبود.
روبه مامان که او هم قیافه اش در هم و پریشان بود گفتم: « استکانها رو ببرم ؟»
مامان سری به علامت آری جنباند. سینی را برداشته به آشپزخانه رفتم. خطاب به نسترن و نسرین که معلوم بود خودشان را در آشپزخانه چپانده بودند « چیزی شده ؟» گفتم.
نسرین در حال خورد کردن پیاز « نه! چیزی نشده » گفت.
سینی را روی کابینت گذاشتم. گفتم:
« پس چرا مامان بابا اینجوری اند؟»
باز هم نسرین بود که با خنده و چشمانی که از تندی پیاز اشکش راه افتاده بود. با یک چشم نیمه باز جوابم را داد:
«نه بابا چی میخواستی بشه »
فرصت نداد سوال بعدی ام را به زبان بیاورم. گفت:
« پاشو بشقابها رو بذار ناهار بخوریم»
نگاهم به نسترن افتاد. که در سکوت گوجه خورد می کرد. شَکم بیشتر شد. چون نسترن آدمی نبود که برای آماده کردن سالاد کمک کند. آنهم خورد کردن اینچنینی گوجه که زیر ناخنهایش را رنگی می کرد. از طرفی هم این مقدار سالاد چیزی نبود که نیاز به همکاری دونفر داشته باشد.
#پارت۲۲
#سال_سکوت
همچنان رفت و آمدها زیاد بود. دوست و آشنا و فامیلی هم که می آمدند مردان بودند.
سعی می کردم کاری که به من مربوط میشد یا میسپردند را انجام دهم. تا نیازی به تکرار یا یادآوری مامان نباشد.
هنوز دلخور بودم. ولی آنها سکوتم را پای تمام شدن موضوع_تلفن همراه_ و جو پیش آمده گذاشته بودند.
مامان هم سعی میکرد کمتر تلفنش را همراهش ببرد. اما من با خودم عهد بسته بودم دیگر به تلفن مامان دست نزدم. تا فکری به حالم بکنند. هرچند گاهی اوقات دلم پر میکشید ادامه داستانی که شروع کرده بودم را بخوانم.
ولی یاد آنشب و حرفهای مامان که نسترن به زبان آورد؛ امتحانی که به لطف گریه و سردرد نتوانستم درس بخوانم و خراب کردم. اجازه نمیداد عهدی که با خودم بسته بودم را بشکنم.
هرچند سخت بود ولی سعی میکردم با خواندن کتابهایم و پرسیدن تلفنی و حضوری _ سوالها و موضوعاتی که دبیران در شاد مطرح میکردند_ از آیدا و بهار مشکلم را حل کنم. کارم را پیش ببرم.
خوشبختانه کلاسی در شاد نداشتیم. وگرنه کلی غیبت میخوردم. یا مجبور میشدم عهد شکنی کنم.
***
صدای زنگ تلفن بابا بلند شد از آنجا که تلفنش در شارژ ، نزدیک من بود. نگاهی به صفحه تلفن انداختم. قبل از اینکه بابا پیگیر شود. از همانجا « عموئه...» گفتم. بابا « گوشیمو بیار » گفت.
من نگاهم به مقدار شارژ تلفنش بود. گفتم :
« پنجاه و پنج درصده!»
بابا « بیارش» گفت. من برای اینکه تماس قطع نشود. سریع تلفنش را به دستش رساندم. بابا صدای تلویزیون را کم کرده مشغول صحبت با عمو شد.
« کی گفت؟» بابا و کمی بعد « الان میام » گفتنش به عمو و سریع حاضر شدنش برای مامان سوال شد. گفت:
« چیشده؟ کجا میری این وقت شب؟ »
بابا در حال بستن کمربندش « میرم بیرون » گفت.
مامان کنجکاو به دنبال بابا که از در خارج شده بود گفت:
« داداشت چی گفت؟ چیشده با این عجله داری میری؟»
بابا پاشنه کفشش را بالا میکشید. انگار از سوالهای مامان کلافه یا عصبی بود. گفت:
« والا خودمم نمیدونم چه خبره »
« یعنی چی ؟!» مامان بی جواب ماند وقتی بابا وارد کابین آسانسور شد. رفت.
مامان به خانه برگشت. نسترن که به واسطه سوالهای بی جواب مامان که سکوت خانه را شکسته بود. از اتاق بیرون آمده بود. گفت:
« چی شده؟ بابا کجا رفت ؟»
مامان نگاهی به نسترن انداخت. به جای اینکه جوابش را بدهد. گفت:
« یکم شرم و حیا هم خوب چیزیه! »
🌱
از میان غصه ها بخند
سرانجام روزی به حکمت همه اتفاقات زندگیتان پی خواهید برد
پس
بخند و شادی آور زندگی خودت و دیگران باش.
#روزتون_پرخنده
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
کمی هنر و زیبایی ببینیم.👆👆👆
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۲۰
#سال_سکوت
درد حرف مامان بیشتر از تلفنش بود که به قفسه سینه ام خورد و صدای آخ ام را در آورد. مامان در حالی که مانتو اش را از تنش بیرون می کشید. زیرلب چیزی گفت. غر میزد.
به نظر ، مامان از جایی عصبانی بود؛ که دق و دلیش را سرمن خالی کرد. ولی من که گناهی نداشتم. با بغضی که از رفتار مامان در گلویم نشسته بود. گفتم:
« مگه چی گفتم ناراحت شدی؟ خب برام گوشی بخرین تا گوشی شما را برندارم »
مامان با غیض « برو جلو چشمم نباش » گفت.
دلگیر از مامان اشکم راه افتاد. گفتم:
« خب مگه دروغ میگم خودت گفتی برام گوشی ...»
نسترن با گفتن « چه خبرتونه؟!» اجازه نداد جمله ام را کامل کنم.
مامان حق به جانب گفت:
« از این بپرس که همه اش دنبال گوشیه »
نگاهم به مامان بود که بی انصافانه حرف میزد. « چیکار کردی؟» نسترن گریه ام را بیشتر کرد. مامان غرغرکنان « فرصت نمیده برسم...» می گفت.
تلفن مامان را به نسترن دادم. کتابم را برداشته به اتاق رفتم.
کمی بعد نسترن به اتاق آمد. اشکهایم را پاک کرده خودم را مشغول خواندن کردم. نسترن گفت:
« هنوز داری گریه میکنی ؟!»
جوابش را ندادم. در حالی که کنارم مینشست گفت:
« ولش کن دیگه مامان عصبانی بود یه چیزی گفت »
اشکی که درحال جوشش دوباره بود را پس زدم. با همان بغض و صدایی که از گریه خش دار شده بود گفتم:
«خب من چیکار کنم. فردا امتحان دارم خانم مون نمونه سوال گذاشته تو شاد باید از اونجا بخونم. برام گوشی بخرن تا منم به گوشیش کار نداشته باشم »
نسترن تلفن مامان را کنار کتابم گذاشت گفت:
« الان وقت این حرف هاست؟! خودت که داری میبینی حکم مهرداد اومده ...»
سرم از این حرفها پر بود. میان حرفش رفته. گفتم:
« منم امتحان دارم مستمره فردا نمره ام کم بشه همین مامان کلی حرف بارم میکنه که درس نخوندی و فلان رو بیسار »
نسترن آرامتر از قبل گفت:
« فعلا ساکت باش بذار مشکل مهرداد حل بشه گوشی هم برات میخرن »
عصبانیت بی منطقم کرده بود. اشکم را پاک کرده گفتم:
« چرا من باید همه اش ساکت باشم ؟»
نسترن توبیخانه نگاهم کرد. من در حالی که نگاهم را از او گرفته به کتابم دادم. دیگر خسته شده بودم بی تفاوت گفتم:
« به من چه! میخواست دعوا نکنه، بابا بیاد میگم برام گوشی بخره »
🌱
هرگز!
از داشتن يك قلب مهربان پشيمان نشويد،
خوبىهايي كه مى كنيد، همیشه راه بازگشت به شما را پيدا مى كنند...!
#روزتون_سرشار_از_مهربانی
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
حکایت
درمان بیماری "سلام بی جواب"!
روزی سقراط، حکیم نامی یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتی اش را پرسید، پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم".
سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟"
مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."
سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود".
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم".
سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است".
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۱۸
#سال_سکوت
بابا کلافه نوچی کرد.حوصله لا پوشانی نداشت. گفت:
« هیچی ! باز اون پسره خط و نشون کشیده »
مامان ساکت شد. ولی خیلی طول نکشید شروع کرد به بد و بیراه گفتن به پسری که ندبده بودمش. ولی قبلاً هم از خط و نشان کشیدنهایش شنیده بودم. ندیده از او بیزار بودم. چون دلیل محدودیتمان برای بیرون رفتن همین آدم بود.
هرچند نسترن به لطف ازدواجش خیلی به این ممنوعیتها توجهی نمی کرد. ولی من از تنها رفتن به خانه همسایه هم منع شده بودم چه رسد به کوچه و بازار. مدرسه را هم با بابا می رفتم و بر میگشتم. چندباری هم که نتوانست دنبالم بیاید. تا لحظه آخر تاکید کرده بود با دوستانی برگردم که نزدیکی بیشتری با خانه مان دارند.
بابا به قصد آرام کردن مامان گفت :
« ول کن!...ناهار تو بخور »
ولی مامان دست بردار نبود. عمو و نسترن و خاله هم به حرف آمدند ولی مامان کوتاه بیا نبود.
دلش پر بود که با غیظ گفت:
«جرئت داره بیاد اینجا ببینه چیکارش میکنم...»
خاله به قصد آرام کردن مامان گفت:
« ولی کن خواهر من ! حالا اون ...»
مامان اجازه نداد خاله جمله اش کامل شود. با عصبانیت گفت:
« ولش کنم؟! چی چی رو ولش کنم؟! بچه خودتم تهدید میکردند همچین حرفی رو میزدی؟ »
مکثی کرد. شاید نفسی گرفت. انگار چیزی یادش آمد که چشمانش را باریک کرد روبه خاله ادامه داد:
« چطور وقتی پسرت تصادف کرد تا روزی که گچ پاش رو باز نکردند طرف رو ول نکردی! بعد حالا که بچه من قراره...»
بابا توبیخانه و با تحکم اسم مامان را صدا زد. « وجیهه!...»
مامان ساکت شد. خاله اخم کرد. بابا دوباره برای خوردن تعارف کرد.
همه مشغول شدند. ولی مگر چیزی از گلوی کسی پایین می رفت. در کل زهرمان شد.
کمی بعد از جمع شدن سفره ، خاله رفت. آنهم با دلخوری! بابا خطاب به مامان گفت:
« این چه کاری بود کردی؟»
مامان گیج از حرف بابا «چه کاری؟!» گفت.
بابا انگار می خواست از بچه اش حساب بکشد گفت:
« اون چه حرفی بود سرسفره به خواهرت زدی؟»
مامان خجالت زده نگاهی به عمو کرد که در حال جدا کردن قرصش از قوطی بود. شاید میخواست با نگاهش به بابا بفهماند الان وقتش نیست. آخر با عمو رودربایستی بایستی داشت. ولی بابا توجهی نکرد. گفت:
« بنده خدا خواست آرومت کنه تو اونجوری توپیدی بهش!»
مامان بغض کرده گفت:
« مگه دروغ گفتم اون بچه اش پاش شکست میخواست زمین و زمان رو بهم بدوزه بچه من که دست و پاش نشکسته میخوان اعدامش کنند...»
اشکش راه افتاد. بابا نفسش را پرصدا بیرون فرستاد. قبل از اینکه بابا بخواهد حرفی بزند عمو با چشم و ابرو به سکوت دعوتش کرد گفت:
« پاشو بریم تا جای توسلی ببینیم چیکار کرد »
از جایش برخاست خطاب به مامان که با گوشه چادر رنگی اشکش را پاک می کرد
« زن داداش گریه نکن خدا بزرگه ، درست میشه» گفت. با بابا بیرون رفتند.
ولی اشک و آه مامان تمام نشد. لعن و نفرین هم به گریه هایش اضافه شد. تقریبا همه را مستفیض کرد. از بخت سیاهش گرفته تا قابله بینوایی که نافش را بریده بود.
🌱
آن زمان که "آفتاب روز"
آرامش صبح را در هم میشکند
در مه صبحگاهی بال بگشا...
دست جهان را در دستهایت بفشار
و "گل لبخند" بر لبان بنشان
چه با شکوه است زنده بودن...
#روزتون_به_خیر_و_نیکی
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
آرزو می کنـم
دقایق امـروز بـرایتان
سـرشـار از عـشـق
بـرکت و تندرستی باشـد
و بـه هـر آنچه کـه
آرزویش را داریـد بـرسید
#آدینه_اتون_پر_از_بهترین_لحظه_ها
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
تقدیم احساستون عزیزای همیشه همراه
🌺🌸🌺🌸
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۱۶
#سال_سکوت
ولی نسرین توجهی نکرد. از رفتن های وقت و بی وقت و ماندنهای طولانی نسترن گله کرد. میلاد از آمدن خاله اش و دلایل خودش که بخاطر راحتی ما و به زحمت نیفتادنمان بود گفت.
نسترن از پشت سر میلاد تلاش میکرد تا نسرین بس کند.
نسرین انگار بال بال زدن های بی صدای نسترن را نمی دید. از وضعیت مامان و اینکه به کمک نیاز دارد گفت. صدای زنگ در بلند شد. برای باز کردن در رفتم. « باشه چشم » گفتن میلاد را شنیدم.
نگاه نسرین برای فهمیدن شخص پشت در به من بود. آرام « فرشته خانمه» گفتم.
نسرین خطاب به میلاد گفت:
« شما هم هروقت خواستی زنت رو ببینی بیا کسی که جلو اومدنت رو نگرفته »
میلاد خجالت زده سرش را پایین انداخت. نسرین به اتاقی که در اختیار نسترن بود اشاره کرد و ادامه داد:
« اتاقم که دست خودتونه قفل و در و پیکرشم درسته »
سرخ شدن میلاد را دیدم. این اولین باری بود که کسی با چنین صراحتی با آنها صحبت میکرد. نمیدانم نسترن را نمی دید؛ که با چشم و ابرو در حالی که عصبانی بود التماس میکرد کوتاه بیاید.
نسرین حرفهایش که تمام شد. به آشپزخانه رفت. دیدم میلاد با نسترن پچ پچ کنان حرف می زدند.
فرشته خانم برای دیدن مامان آمد. میلاد خداحافظی کرده رفت. ولی تا کی پشت در ورودی مشغول صحبت بودند.
مامان که تازه از خواب اجباری که به لطف آرامبخش نصیبش شده بود برخاست. با دیدن فرشته خانم و « بهتری ؟» گفتنش. اشک هایش باریدن گرفت. گریه کنان از حالش که با مصیبت پیش آمده بهتری نداشت گفت.
آنجا بود که _ از حرفهای مامان_ فهمیدم چه مصیبتی بر سرمان نازل شده.
کم چیزی نبود. حکم مهرداد آمده بود. ولیدم از حقشان نمی گذشتند. تلاشهای وکیل مهرداد هم برای پرداخت دیه و گرفتن رضایت بی نتیجه مانده بود.
طولی نکشید باز خانه مان پر شد؛ از دایی ، خاله ،عمه ، عمو و دوست وآشناهایی که به امید کاری برای آزادی مهرداد آمده بودند. من همپای نسترن و زهره همسر برادرم مهران پذیرایی می کردم.
گریه های مامان جگر سوز بود. انگار پیشواز رفته بود. نوحه سرایی می کرد و بقیه را هم به گریه می انداخت. هرکسی چیزی می گفت. زنها به دلداری مامان مشغول بودند. مردها هم تعدادیشان پیشنهاد پول بیشتر میدادند. چندنفر با تلفن به دنبال دوست و آشنایی برای گره گشایی بودند و مابقی هم تماشاچی بودند.
آخر سر هم به این نتیجه رسیدند حضورا به خانه شان_ مقتول _ بروند تا شاید با دیدن حال مامان و ریش سفیدی بزرگترها فرجی شده و دلشان به رحم بیاید.
#پارت۲۴
#سال_سکوت
سفره پهن کردیم. مشغول خوردن شدیم. همه زیادی ساکت بودند. انگار هفت پشت غریبه سر یک سفره نشسته بودیم. صدای گزارشگر تلویزیون هم نمیتوانست جو سنگین خانه را تغییر دهد.
بنظرم همه کلافه بودند. شاید هم عصبی!
تا جایی که بابا بخاطر شوری غذا با گفتن « چخبره اینقدر نمک ریختین» دست از خوردن کشید.
مشخص بود بهانه گرفت! وگرنه نمکش اندازه بود.
نسرین خواست حرفی بزند. مامان پلک روی هم گذاشت. به علامت ساکت باش چانه بالا انداخت. نفسش را سوزناک بیرون فرستاد.
کمی بعد مامان خواست سکوت جمع را با گفتن « کاش بچه ها رو هم آورده بودی » بشکند.
تلاشش با شکست روبه رو شد وقتی نسرین بی حوصله « ولش کن » ی گفت.
باز صدای گزارشگر تلویزیون تنها صدای خانه شد.
سکوت ترسناکی بود. من برای فرار از این جمع مسکوت آشفته « دستتون درد نکنه» گفتم. در جواب « نوش جان» ی که از مامان و نسرین گرفتم. برخاستم. فرصت نشد قدمی بردارم وقتی مامان « کجا؟» گفت.
آرام « درس دارم» ی گفتم.
نسرین فرصت نداد مامان حرفی بزند. دستش را به کار گرفت. گفت:
« برو به درست برس »
سنگینی نگاه بابا را روی خودم احساس کردم. نگاهش کردم. سریع نگاهش را از من گرفت. اخمش بیشتر شد.
با این رفتارها بیشتر مطمئن میشدم اتفاقی افتاده و نمیخواهند من چیزی بدانم. بافکر اینکه مبینا از موضوع پیش آمده باخبر است. خواستم با او تماس بگیرم. یاد قول و قرارم با خودم افتادم.
دعا کردم زودتر شرایطی پیش بیاید تا بتوانم از تلفن خانه با او صحبت کنم. حوصله درس نداشتم. برای اینکه بهانه هم دست نسترن و مامان ندهم. کتابی پیش رویم گذاشتم. ولی فکرم داخل پذیرای مانده بود. صدای صحبت آرام نسرین را شنیدم. گوش تیز کردم جز صدای تلویزیون و پچ پچ گنگی چیزی نمیشنیدم. به امید کسب اطلاعات گوشم را روی شکاف در بسته گذاشتم. همان صدای پچ پچ هم قطع شد. در آخر پشیمان شدم. ولی فکر و خیالات دست بردار نبودند.
مرگ دوست و آشنا و فامیل از سرم گذشت. همان اول خط باطلی رویش کشیدم. چون این سکوت و آشفتگی برای مرگ دوست و آشنا زیادی بود مگر عزیزی از گوشت و پوست خودمان باشد. در دلم « خدا نکنه!» ی گفتم.
مشکلات مهرداد پررنگتر بود؛ از اجرا گذاشتن مهریه نیلوفر و جدایی اش از مهرداد و بد شدن حال مهرداد در زندان گرفتم تا اختلاف بین نسترن و میلاد پیش رفتم.
🌱
زندگی شاید
عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر
با لبخندی بی معنی میگوید: صبح بخیر...
#روزتون_به_خیر_و_نیکی
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
صبح سرآغاز روشنای زندگی است
صبح ها را نفس بکش،و با هر دم و بازدمش
لذت دوست داشتن را در ریه هایت جـان بـده
با مهربانی ،با دوست داشتن با عشق ،زندگی زیبا می شود.
#آدینه_اتون_سرشار_از_عشق_و_زیبایی
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
هر کجا هستی …
سهم اندک خود را ،
از خوبی و مهربانی بجا بیاور !
همین خوبی های کوچک هستند ،
که در کنار یکدیگر بر جهان پیروز می شوند … !
#روزتون_پراز_خوبی_و_مهربونی
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
آب یخ یا عشق و توجه
داستان_ازدواج
ببینید قشنگه👆👆👆
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۲۱
#سال_سکوت
نسترن نفسش را هوف مانند بیرون فرستاد. گفت:
« بچه که نیستی! یکم شرایط رو درک کنی بد نیست »
شرایط را درک میکردم که از خواستههایم دست کشیده بودم. مهمترینش همین تلفن همراه که با مامان تلفنش را اشتراکی استفاده میکردیم. گاهی اوقات هم مثل امروز به مشکل می خوردیم.
ولی دیگر خسته شده بودم از اینهمه نکن و نخواه و نرو و برو ....گفتنهایشان. بی تفاوت شانه ای بالا انداختم. نسترن صدایش را تا حد ممکن پایین آورد. انگار در جمعی هستیم و نخواهد بقیه متوجه صحبت مان شوند. از پیغامی که خانواده نیلوفر _ نامزد مهرداد_ فرستاده بودند گفت.
هر چند خبر جدیدی نبود. قبلاً هم خواسته بودند تکلیف دخترشان را مشخص کنیم. بابا هم با آرامش و منطق جوابشان را داده بود. ولی اینبار در شرایط فعلی که حکم مهرداد آمده بود. خانواده مان اعصاب خوردیشان چندبرابر بیشتر از قبل بود. این خواسته از طرف آنها واقعا زیادی بود.
تلفن مامان را به طرف نسترن هول داده گفتم:
« من کار ندارم باید برام گوشی بخرن »
نسترن مکثی کرد. او هم بی حوصله شده بود. با کنایه گفت:
« یعنی بدون گوشی نمیتونی بخونی آره...؟!»
بدون اینکه دهان باز کنم. ابروهایم را به علامت نه بالا فرستادم. نسترن کلافه « نفهمی دیگه چیکارت کنم» گفت.
شاید حرف نسترن درست بود! نفهم شده بودم!
آنقَدَر این مدت استرس کشیده بودم که تحملم به آخرین حد ممکن رسیده بود. از طرفی مشکلاتی که در خانواده داشتم از طرف دیگر درس و مدرسه که بخشی از فعالیتمان مجازی بود.
از همه مهمتر خراب شدن تلفن قدیمی نسترن که دست من بود. باعث شد دست به دامان مامان شوم و نتیجه اش این شد.
همینها درک و منطقم را کور کرده بود. با یاد دو درسی که ترم قبل رد شده بودم. گفتم:
« یا گوشی بخرین یا اگر قبول نشدم سرکوفت نزنید»
نسترن تلفن مامان را به طرفم هول داد. با حرص گفت:
« حالا بخون »
باز هم نقاب بی تفاوتی به صورتم نشاندم. گفتم:
« دیگه به این دست نمیزنم »
نسترن عصبانی در حالی که از جایش بر میخواست. زیر لب « به درک!» ی گفت.
همانطور که به طرف در می رفت « مامان راست میگه معلوم نیست تو اون گوشی چیکار میکنی وگرنه بخوای درس بخونی از رو کتابم میخونی و به نمونه سوال وکوفت و زهرمارش کار نداری » گفت.
عصبانی شدم. تلفن مامان را با قدرت تا جلو در سراندم گفتم:
« اینم بردار ببر من دیگه اصلا درس نمیخونم»
به پایش خورد. برداشت و « فدای سرم» ی گفت. بیرون رفت و در را هم محکم بهم کوبید. صدای اعتراض مامان را در آورد.
دوباره اشکهایم راه افتاد. اینبار به حال خودم گریه کردم. تا جایی که از خستگی خوابم برد.
🌱
از چیزهای کوچک زندگی لذت ببرید،
در غیر این صورت، یک روز بر می گردید
و می فهمید که اونها بزرگترین
داراییتون بودند
#روزتون_سرشار_از_حال_خوب
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
حکایتی_بسیار_زیبا_و_خواندنی
شیخی وارد شهری شد و سراغ مسجد را گرفت به او گفتند که در این شهر مسجدی وجود ندارد!
شیخ گفت مگر شما خدا پرست نیستید؟
گفتند آری هستیم
پرسید مگر عبادت خدا را بجا نمی آورید؟
گفتند آری خدا را عبادت میکنیم
شیخ گفت اگر مسجد و یا عبادتگاهی
ندارید پس چگونه خداوند را عبادت میکنید؟
شخصی به وی گفت فردا صبح به میدان شهر بیا تا به تو نشان دهم چگونه خدا را عبادت میکنیم.
شیخ فردا صبح اول وقت به میدان شهر رفت و آن شخص او را با خود به محل کارش برد و مشغول کار شد و از شیخ نیز خواست که
به او کمک کند.
شیخ از آنجا که به کار کردن عادت نداشت
خیلی زود خسته شد و دست از کار
کشید و به کناری نشست.
هنگام ناهار که شد مرد مقدار کمی به
او غذا داد و خود نیز مشغول خوردن غذا شد
شیخ گفت که این مقدار غذا خیلی
کم است و او را سیر نمیکند.
مرد پاسخ داد چون تو خیلی زود خسته شدی
و کاری انجام ندادی همین مقدار غذا بیشتر
به تو تعلق نمیگیرد و پس از خوردن ناهار و کمی استراحت دوباره مشغول به کار شد و در غروب هم دست از کار کشید و یک سکه به شیخ داد و گفت دستمزد یک روز کار ۱۵ سکه است چون تو خیلی کم کار کردی یک سکه بیشتر حق تو نیست و سپس شیخ و آن مرد به سمت میدان شهر حرکت کردند..
در میدان شهر که تعدادی از مردم
نیز جمع بودند شیخ پرسید پس
عبادت خداوند چه شد؟
آن مرد به او پاسخ داد ما کار کردن را
عبادت خداوند میدانیم بنابراین سعی
میکنیم کار خود را به بهترین شکل انجام دهیم.
مثلا شخصی که بنا است و کارش ساختن خانه برای مردم است چون کارش را عبادت میداند سعی میکند این کار را به بهترین شکل انجام دهد و یا کسی که شغلش خرید و فروش است تلاش میکند که بهترین اجناس را به مردم بفروشد و خلاصه هرکس به بهترین شکل کار خودش را انجام میدهد.
شیخ فریاد کشید پس جهان آخرت چه؟
شما برای ثواب و آن دنیای خود چه میکنید؟
شخصی که اتفاقأ فرد فاضل و دانشمندی هم
نبود و کسی بود مانند بقیه مردم در پاسخ به شیخ گفت تو خود کار این دنیایت را به درستی و خوبی انجام نمیدهی، آن وقت ادعای جهان
آخرت و دنیایی دیگر را داری؟
و این طور بود که آن شیخ سرافکنده و
شرمسار آن شهر و دیار را ترک کرد و
دیگر هیچ وقت به آنجا برنگشت.
و چه زیبا گفت آن معلم اخلاق
سعدی شیرین سخن :
عبادت بجز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست.
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۱۹
#سال_سکوت
نگاهم را به ساعت دادم. انگار او هم با من سر لج افتاده بود که هربار نگاهش می کردم زمان زیادی گذشته بود. سوال بعدی را خواندم. ولی استرس نداشتن نمونه سوالها اجازه نمی داد. تمرکز داشته باشم.
از جایم برخاستم شماره مامان را گرفتم. باز هم صدای اپراتور که در دسترس نبودن مامان را اعلام می کرد. در گوشم پیچید.
سراغ نسترن رفتم که در اتاق مشغول صحبت با تلفنش بود. با اخم و سوالی نگاهم کرد. _آخر خلوتش را بهم زده بودم._سرش را به علامت «چیه ؟» تکان داد. آرام گفتم :
« نمیدونی مامان کی میاد؟»
باز هم با حرکت سرش « نه » گفت.
با همان تن صدای پایین پرسیدم:
« نگفت کجا میره ؟»
همزمان که به مخاطب پشت خطش که مطمئنا میلاد بود. با خنده « اصلا دیدی تا حالا بخنده » گفت. برای من سری به علامت « نه » تکان داد.
ناامید از نسترن و اطلاعات نداشته اش سراغ کتابم رفتم. چند سوال دیگر خواندم. صدای زنگ بلند شد. در حالی که جواب را با خودم تکرار میکردم. سراغ آیفون رفتم. مامان بود. خوشحال از آمدنش دکمه در باز کن را فشردم.
جلو در منتظرش ماندم. از آسانسور که بیرون آمد. گفتم:
« سلام، مامان کجا بودی تا حالا ؟ چرا گوشی تو جواب نمیدادی؟»
مامان خسته و متعجب از سوالهای پشت سر همی که پرسیدم. گفت:
« علیک سلام، رفته بودم جایی »
دستم را پیش برده « همون گوشیتو بده » گفتم.
مامان با همان تعجب گفت:
« بذار بیام تو!..»
عقب ایستادم تا داخل شود. وارد خانه شد. گفت:
« نسترن کجاست ؟»
من در حالی که میخواستم کیفش را بگیرم « توی اتاق» گفتم.
مامان کلافه « اِ...! این چه کاریه؟ » گفت.
من با لبخند همراه خجالت گفتم:
« گوشیتو بده»
مامان در حالی که چادرش را از سرش برمیداشت. با اخم گفت:
« بذار برسم! بعد بچسب به گوشی »
دلخور از حرفش گفتم:
« فردا امتحان دارم خب »
مامان همانطور که دسته کیفش را از دستش بیرون میکشید. گفت:
« خب بشین درست رو بخون »
دلخور گفتم:
«خب گوشیتو بده »
مامان نگاه پر از حرفش را به چشمانم داد گفت:
« بدون گوشی نمیتونی بخونی ؟ نه ؟!»
جمله اش کنایه به همراه داشت. صادقانه گفتم:
« خانم مون نمونه سوال گذاشته تو شاد باید از اونجا بخونم »
نمیدانم درس خواندن با گوشی کار بدی بود؛ یا من بد حرفی زدم که مامان دست در کیفش کرد. تلفنش را به طرفم پرت کرد. با اکراه گفت:
« بگیر برو گمشو »
🌱
روی چیزایی کار کن که مردم نمیتونن
ازت بگیرن :
- روی مهارتت
- روی بدنت
- روی طرز فکرت
- روی شخصیتت
- روی دانشت
- روی اخلاق کاریت
اینجوری شکست ناپذیر میشی
#روزتون_پر_از_بهترینها
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
حکایت
سر خر
رﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩی ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ میرفت. ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ بودند ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ میبندند ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ میکند.ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩ ﻭ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ. سرانجام یکی ﺍﺯ آنان ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﮐﺸﺘﻪ میشود.
ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ را ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ: «ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﻮ میدانی ﮐﻪ ﻣﻦ به خاطر ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ میخورم.»
وقتی مرد ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎن خندیدند.
ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﮔﻔﺖ: «ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﺮ نگذاشت.»
«سر خر» كه میگویند حكايتش اين است.
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
ضرب الامثل
در گذشته به زاج،زاغ هم میگفتند.البته امروزه در بعضی جاهای ایران مثل کرمان زاغ گفته میشه!
زاج ماده ای معدنی است که انواع سیاه و سفید و غیره داره که در صنعت نساجی و فرش بافی از اون برای خوشرنگ تر و براقتر شدن فرش و پارچه و چرم استفاده میشد!
زمانی که فرش یا نخ یا پارچه کسی خوب از اب در میومد ،رقبا منتظر فرصتی مینشستند که چوبی در ظرف زاج طرف بگردونن که از ترکیبات دیگه محلول یا نسبت اب با زاج اطلاعی کسب کنن!
از این به بعد این ضرب المثل جا افتاد که فلانی داره زاغ سیاه فلانی رو چوب میزنه!که سر از کارش در بیاره!
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۱۷
#سال_سکوت
چند روز گذشته بود. ولی حال و هوای خانه و خانواده مان بهتر نشده که هیچ بدتر شده بود. مامان همچنان گریه و آه و ناله اش به راه بود. یکبار دیگر راهی درمانگاه شد.
حال بابا هم فرقی با مامان نداشت. فقط روی گریه کردن نداشت. وگرنه چندباری دیدم کاسه چشمش پر شد.
یک پایش خانه بود و پای دیگرش دفتر وکیل و دوست و آشنایی که شاید یکیشان بتواند کاری کند.
ولی تا به حال کسی نتوانسته بود کاری از پیش ببرد.
خانواده مقتول هم نه به ما توجهی داشتند و نه ریش سفیدانی که از طرف ما می رفتند. نه به پول دیه ای که بابا بیشتر از مبلغ اصلی با هزار سختی و غرض و غوله تهیه کرده بود. حرفشان یکی بود؛ جان دربرابر جان !
وقت ناهار بود. هرچند کسی میلی به خوردن نداشت. سفره انداختیم. تلفن بابا زنگ خورد همه گوششان را تیز کرده بودند. بابا بعد از سلام و احوالپرسی کوتاهی با شخص پشت خط مکثی کرد. عصبی نوچ ی گفت. نفسش را با آه غلیظی بیرون داد. « چی بگم والا !...» ی گفت.
پیشانیش از ناراحتی چین افتاد. گفت:
« بخدا گردنم از مو باریکتر شما بگین چیکار کنم من همون کار رو میکنم »
همه نگاهمان به دهان بابا بود. مامان کم طاقت بود. آرام « کیه؟ چیه میگه؟» گفت.
بابا به علامت سکوت پلک روی هم گذاشت. چندباری هم دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. ولی چیزی نگفت. انگار که شخص پشت خط او را می بیند سرش را تکان می داد. کمی که گذشت گفت:
« منم حق میدم بچه منم خطا کرده جوانی کرده ولی عمدی نبوده حاج آقا اونم پشیمونه بخدا که اونم راضی نبوده همچین اتفاقی بیفته ...»
باز بابا شنونده شد. تقریبا همه دست از خوردن کشیده بودند. دلم میخواست بابا تلفنش را روی بلندگو میگذاشت تا همه بشنویم شخص پشت خط چه می گوید. بابا اخمهایش بیشتر شد. گفت:
« چی بگم والا اونم حق داره ،اصلا هرچی شما میگین درست، ولی ...»
باز بابا ساکت شد. کمی بعد گفت:
« چیکار میتونم بکنم جز اینکه ...»
عصبانی بودم از مخاطب بابا که حرفش را قطع می کرد. بابا شمرده شمرده « چشم! ...نه حاج آقا!... نه!...خاطر تون جمع » گفت.
در آخر با گفتن « خدا خیرتون بده خبر دادین دست شما درد نکنه. چشم ... چشم... خداحافظ» تماس را قطع کرد.
مامان فرصت نداد بابا تلفنش را از خودش دور کند بی طاقت « کی بود؟ چی میگفت؟» گفت.
🌱
تمام کسانی که شاد هستند،
پیروز خواهند شد؛
باید شادیها را تقسیم نمود
خوشبختی ارزش دو برابر شدن دارد ...
#لرد_بایرون
#روزتون_سرشار_از_شور_و_نشاط_زندگی
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
حکایت
یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی میگفتند.
یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل میگرفتی، حالم را میپرسیدی.
همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…
از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد!
سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
"یادمان باشد، سلاممان بوی نیاز ندهد!"
🌱@shaadizendgi🌱