sedigh_63 | Unsorted

Telegram-канал sedigh_63 - عقل آبی | صدیق قطبی

10605

یادداشت‌ها و شعرها «به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست» __ احمد شاملو @sedigh_63 ابتدای کانال: https://t.me/sedigh_63/9

Subscribe to a channel

عقل آبی | صدیق قطبی

سرجنبانانِ سخنِ کسانِ تو


و گفت: «یک شب جبرئیل را، علیه‌السلام، به خواب دیدم که از آسمان به زمین آمد، صحیفه‌ای در دست. سؤال کردم که «چه خواهی کرد؟» گفت: «نام دوستان حق می‌نویسم.» گفتم: «نامِ من بنویس» گفت: «تو از ایشان نیستی.» گفتم: «دوستارِ دوستانِ حقّم.» ساعتی اندیشه کرد. پس گفت: «فرمان رسید که اوّل همه نامِ او را ثبت کن که با امید در این راه از نومیدی پدیدار آید.»
(ابراهیم بن ادهم: تذکرة‌الاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۱۲۳-۱۲۴)

و نقل است که چون وقت وفاتش درآمد، می‌گفت: «بارخدایا! دانایی که در آن وقت که معصیت می‌کردم اهلِ طاعت تو را دوست می‌داشتم. این را کفّارتِ آن کن.»
(محمدبن سمّاک: همان، ص۲۸۶)

شیخ ما [ابوسعید ابوالخیر] گفت: «سر درین سخن جنبانید تا روز قیامت از شما سؤال کنند که شما کیستید؟ گویید: سرجنبانانِ سخنِ کسانِ تویم تا به‌نقدِ نیک از شما بردارند.»
(اسرار التوحید، تصحیح شفیعی کدکنی، جلد اول، ص۳۰۳)

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

.


یا دست مرگ را
از زندگی کوتاه کن
یا حیات دیگری ببخش

حیاتی خالی از هرچیز
جز زیبایی و نوازش
جز تماشا و لبخند
و عشق؟
نه، عشق‌ چیزی‌ بیش از این‌ نیست

و دست‌هایی که رقص علفزار را لمس می‌کنند
و دست‌هایی که مَأمنِ پرنده‌اند
و چشمانی که خواهرند
با گل‌های شمعدانی
و شادی درختی که در باد
و شادی درختی که در باد...

حیات دیگری ببخش
حیاتی که دست مرگ
از آن کوتاه است
و بر مدار زمزمه
می‌چرخد
زمزمه‌‌ٔ آشتی
و آشنایی‌

ای خداوند
ای خداوند



صدّیق.
.

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

نیایش فرانچسکو

«ستایش تراست، ای خداوند من، با جمله‌ٔ آفریدگانت،
بِالخاصّه حضرتِ برادرْ خورشید،
که بدان، بر ما روشنایی و نور عطا می‌کنی؛
زیبا است و با رخشندگی بسیار، نور می‌افشاند،
و مظهری از تو را، ای خدای متعال، بر ما ارزانی می‌دارد.

ستایش تراست ای خداوند من، بهر خواهرْ ماه،
و اختران:
آنها را در آسمان سرشتی،
روشن و گرانبها و زیبا.

ستایش تراست ای خداوند من، بهر برادرْ باد،
و بهر هوا و بهر ابرها،
بهر آسمان لاجوردین و تمامی زمان‌ها،
به برکت آنها جملهٔ آفریدگان را
زنده نگاه می‌داری.

ستایش تراست، ای خدای من، بهر خواهرمان آب،
که بس سودمند است و بسی فروتن،
گرانبها و پاکیزه...

ستایش تراست، ای خداوند من، بهر مادرمان خواهرْ زمین،
که ما را در خود دارد و می‌پرورد،
که میوه‌های گوناگون پدید می‌آورد،
با گل‌های رنگارنگ و سبزه‌ها.

ستایش تراست، ای خداوند من، بهر آنان
که به سبب عشق به تو، می‌بخشایند؛
که آزمون‌ها و بیماری‌ها را تاب می‌آورند:

نیکبخت‌اند اگر صلح را نگاه دارند،
چه تو، ای خدای متعال، بر سر ایشان تاج خواهی نهاد...»

(رفیق اعلی، کریستیان بوبن، ترجمه‌ٔ پیروز سیّار، فرهنگ نشر نو، ص۱۱۴-۱۱۵)

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

.

سبکبار
بر روی زمان لمیده‌اند
چشمه‌‌ها
و ساقه‌های جوان

همچنان که زمان
بر حاشیهٔ سبز جویبار
از رفتن بازمانده است

تنها آدمی است که به مصاف زمان می‌رود
و همواره
شکست می‌خورد

صدّیق.
.

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

درخت بخشنده


داستانِ درخت بخشنده‌ اثر شل سیلوراستاین داستان شگفتی است. ماجرای دوستی درخت و آدمی.
پسرک که کوچک بود با درخت دوستی می‌کرد و در کنار درخت شاد بود. از درخت بالا می‌رفت و سیب می‌خورد. با شاخه‌های درخت تاب می‌خورد. همدیگر را دوست داشتند و این دوستی سرشار و کامل‌ بود. تا اینکه پسرک بزرگ شد و خود را در داشتن و دارا شدن معنا کرد. دیگر درخت را نه چون دوست و هم‌بازی و شریک لحظه‌های ناب، که همچون حامی مالی دید. درخت به پسرک گفت سیب‌هایم را بچین و بفروش. درخت میوه‌ها را شادمان و از بنِ جان به دوستش بخشید. پسرک میوه‌ها را فروخت و مدت‌ها بازنگشت.

پس از سال‌ها بازگشت و گفت می‌خواهم ازدواج کنم و خانه‌ای لازم دارم. این بار هم خودِ درخت را نمی‌خواست، چیزی از درخت می‌خواست. با این حال درخت شادمان و از بنِ جان شاخه‌هایش را به او داد تا با آن خانه‌ای بسازد و با همسرش زندگی کند.

سال‌ها گذشت و پسر به دیدار درخت نیامد. همسرش از او جدا شد و یکه‌وتنها ماند و افسرده‌حال و پژمرده‌دل شد. بار دیگر به دیدار درخت آمد. این‌بار هم نه برای درخت و لمس حضور او. قایقی می‌خواست تا دور‌ شود. خیلی دور شود. چارهٔ افسردگی و ناکامی‌اش را در دور شدن می‌دید. درخت بخشنده، تنه‌اش را به او داد تا با آن قایقی بسازد. قصه‌گو می‌گوید درخت همچنان شادمان بود اما نه از تهِ دل.
پسر قایقی ساخت و دور شد.

سال‌ها گذشت و پسر که دیگر مردی سالخورده شده بود دوباره نزد درخت بازگشت. این‌بار اما چیزی نمی‌خواست. نه پول، نه خانه، نه قایق. درخت گفت نه سیبی دارم نه شاخه‌ای نه تنه‌ای. مرا ببخش. پسر گفت من دیگر احتیاجی به این‌ها ندارم. جایی را می‌خواهم برای نشستن و آرام گرفتن. و درخت شادمان و از بُن جان خود را تا آنجا که می‌توانست بالا کشید و از پسر خواست تا روی کُنده‌اش بنشیند. پسر پس از گذر از فراز و فرود زندگی و کامیابی‌ها و ناکامی‌ها دوباره به دوست کودکی‌‌اش بازگشته بود. در کنار او آرام گرفته بود.

پسر تنها در دو مرحله حقیقتاً با درخت دوستی می‌کرد. یک بار وقتی کودک بود و هم‌بازی درخت و نوبت دیگر وقتی پیر شد و هم‌نشین درخت. عشق او به درخت به حسب حال او در این دو دوره رنگ متفاوتی داشت. در کودکی، قرین شور و شیدایی و بازیگوشی. و در پیری قرین سکوت و هم‌کناریِ آرام.

در عشقی که درخت می‌ورزید بخل و تنگ‌چشمی نبود. دوست داشتنِ درخت بی‌قید و بی‌شرط و سخاوتمندانه بود. پاکبازانه بود. درخت از پسر نومید نشد. و هیچ‌گاه او را توبیخ و سرزنش نکرد. دوستیِ درخت پابرجا مانْد و با تغییرات رفتاری پسر، دگرگون نشد. ذوالنون مصری گفته است: «دوستی با کسی کن که به تغیّرِ تو متغیر نگردد.»

و سرانجام دوستی درخت به ثمر نشست و پسر در انتها بازگشت و در کنار او آرام گرفت.

اما پرسشی می‌مانَد. وقتی درخت تنه‌اش را به پسر داد تا با آن قایقی بسازد و دور‌ شود، چرا به‌راستی‌ شادمان نبود؟

از رادمهر می‌پرسم. می‌گوید: چرا که حس می‌کرد دیگر چیزی ندارد که به پسرک ببخشد.

مادر و خواهر رادمهر می‌گویند: چرا که این بار از پسر بسیار دور می‌شد. دور‌ شدن از دوست، شادمانی ندارد. تداوم این دوستی با دور شدن پسر و از دست رفتن دارایی درخت، به مخاطره افتاده بود. درخت از اینکه تنه‌اش را بخشیده بود غصه‌‌ای نداشت. از اینکه دوستی و پیوند با پسر را رو به پایان می‌دید ناراحت بود.

شاید هم به این خاطر که فکر می‌کرد بدحالی و افسرده‌دلی پسر با رفتن و دور شدن چاره نمی‌شود. با دور شدن از من خوشبخت نمی‌شوی پسر! با این حال، حالا که عزم خود را جزم کرده‌ای که دور شوی، برو! ولی امیدوارم روزی به من بازگردی. و پسر، عاقبت بازگشت. «به عاقبت به من آیی که مُنتهات منم.»

#صدیق_قطبی

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

.

جهان را مه‌آلود می‌خواستم
و خود را گمشده‌ای

صدایم می‌کنی
مه
جان می‌گیرد
و نام خود را
پیدا می‌کنم

صدّیق.
.

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

.

«می‌توانم به شما اطمینان دهم که یک گلبرگ گل سرخ چندان استوار هست که مانع از فروغلتیدن کسی به ورطهٔ نیستی شود.»(ص۲۰-۲۱)

«رؤیای آن را در سر دارم که گل سرخ را نه تنها با واژه‌های معمول، بلکه با زبان خود او به نام بخوانم.»(ص۲۶)

(نور جهان، ‌‌‌کریستیان بوبن، ترجمه‌ پیروز سیّار، نشر دوستان)



@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

چیست قیمت مردم؟

«هر که هست در هجده هزار عالم هر یک محبّ و عاشق چیزی است، شرف هر عاشقی به قدرِ شرف معشوق اوست. معشوقِ هر که لطیف‌تر و ظریف‌تر و شریفْ‌جوهرتر، عاشق او عزیزتر.»
(مکتوبات مولانا جلال‌الدین رومی، تصحیح توفیق سبحانی، ص۶۰، مرکز نشر دانشگاهی تهران، ۱۳۷۱)

 و [ابراهیم رِقّی(متوفی ۳۲۶)] گفت: «قیمت هر آدمی بر قدر همت او بوَد. اگر همّت او دنیا بود او را هیچ قیمت نبود. و اگر همّتِ او رضای خدای بود ممکن نبود که درتوان یافت غایتِ قیمتِ او و یا وقوف توان یافت بر آن.»(تذکرة‌الاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۵۲۷)

ترا اگر نَفَسی مانْد جز که عشق مکار
که چیست قیمت مردم؟ هر آنچ می‌جوید
(دیوان شمس، غزلِ ۹۱۶)

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

موعظهٔ مولانا (۶)

همچو شیری صیدِ خود را خویش کن
ترک عشوه‌یْ اجنبی و خویش کن
در زمین مردمان خانه مکن
کارِ خود کن، کارِ بیگانه مکن
کیست بیگانه؟ تنِ خاکیِّ تو
کز برای اوست غمناکیّ تو
تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی
جوهرِ خود را نبینی فربهی
گر میانِ مُشک تن را جا شود
روزِ مردن گَندِ آن پیدا شود
مُشک را بر تن مزن، بر‌ دل بمال
مُشک چه‌بْوَد نامِ پاکِ ذوالجلال
۲: ۲۶۱/۲۶۳-۲۶۷

کین مدار! آن‌ها که از کین گمرهند
گورشان پهلوی کین‌داران نهند
اصلِ کینه دوزخ است و، کینِ تو
جزوِ آن اصل است و خصمِ دینِ تو
چون تو جزوِ دوزخی، پس‌ هوش دار
جزو سوی کلِّ خود گیرد قرار
و تو جزوِ جنّتی‌ ای نامدار
عیشِ تو باشد ز جَنّت پایدار
تلخ با تلخان یقین ملحق‌ شود
کی دمِ باطل قرینِ حق شود؟
۲: ۲۷۳-۲۷۷

ای برادر تو همان اندیشه‌ای
مابقی خود استخوان و ریشه‌ای
گر گل است اندیشهٔ تو، گلشنی
ور بوَد خاری، تو هیمه‌یْ گلخنی
۲: ۲۷۸-۲۷۹

ای برادر، طفلْ طفلِ چشمِ توست
کامِ خود موقوف زاری دان درست
گر همی خواهی که آن خلعت رسد
پس بگریان طفلِ دیده بر جسد
تا نگرید کودکِ حلوا فروش
بحر رحمت در نمی‌آید به جوش
رحمتم موقوفِ آن خوش گریه‌هاست
چون گریست، از بحرِ رحمت موج خاست

۲: ۴۴۶-۴۴۷/۴۴۵/۳۷۸

عیسیِ روحِ تو با تو حاضر است
نصرت از وی خواه کاو خوش‌ناصر است
لیک بیگارِ تنِ پراستخوان
بر دلِ عیسی منهْ تو هر زمان
زندگیّ تن مجو از عیسی‌اَت
کامِ فرعونی مخواه از موسی‌اَت
بر دلِ خود کم نهْ اندیشهٔ معاش
عیش کم‌ نآید، تو بر‌ درگاه باش
۲: ۴۵۳-۴۵۴/۴۵۶-۴۵۷

گر گریزی بر امید راحتی
زآن طرف هم پیشت آید آفتی
هیچ کنجی بی‌دد و بی‌دام نیست
جز به خلوتگاهِ حق آرام نیست
والله ار سوراخِ موشی در رَوی
مبتلای گربه‌چنگالی شوی
در میان مار و کزدم گر تو را
با خیالاتِ خوشان دارد خدا
مار و کزدم مر تو را مونس بوَد
کآن خیالت کیمیای مس بوَد
صبرْ شیرین از خیالِ خوش شده‌ست
کآن خیالاتِ فرج پیش آمده‌ست
۲: ۵۹۳-۵۹۴/۵۹۶/۵۹۹-۶۰۱

تو مکانی، اصلِ تو در لامکان
این دکان بربند و بگشا آن دکان
شش جهت مگْریز، زیرا در جهات
شش‌دَرَه‌ست و شش‌دَرَه مات است، مات
۲: ۶۱۵-۶۱۶

این رها کن؛ عشق‌های صورتی
نیست بر صورت، نه بر رویِ سِتی
آنچه معشوق است، صورت نیست آن
خواهِ عشقِ این جهان، خواه آن جهان
پرتوِ خورشید بر دیوار تافت
تابشِ عاریّتی دیوار یافت
بر کلوخی دل چه بَندی ای سلیم؟
واطلب اصلی که تابد او مُقیم
رو نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ بخوان
دل طلب کن، دل منه بر استخوان
کآن جمال دل جمالِ باقی است
دولتش از آبِ حیوان ساقی است
۲: ۷۰۵-۷۰۶/۷۱۱-۷۱۲/۷۱۸-۷۱۹

هیچ وازِر وزر غیری بر نداشت
هیچ کس ندرُود تا چیزی نکاشت
طمْعِ خام است آن، مخور خام ای پسر
خام خوردن علّت آرد در بشر
کآن فلانی یافت گنجی ناگهان
من همان خواهم، مه کار و مه دکان
کارِ بخت است آن و آن هم نادر است
کسب باید کرد تا تن قادر است
کسب کردن گنج را مانع کی است؟
پا مکَش از کار آن خود در پی است
۲: ۷۳۴-۷۳۸

این همه عالم طلبکارِ خوش‌اند
وز خوشِ تزویر اندر آتش‌اند
طالبِ زر گشته جمله پیر و خام
لیک قلب از زر نداند چشمِ عام
پرتوی بر قلب زد، خالص ببین
بی محک زر را مکن از ظن گزین
گر محک داری گزین کن، ور نه رو
نزد دانا خویشتن را کن گرو
یا محک باید میانِ جانِ خویش
ور ندانی ره، مرو تنها تو پیش
۲: ۷۴۶-۷۵۰

بانگ غولان هست بانگِ آشنا
آشنایی که کَشَد‌ سوی‌ فنا
از درون خویش این آوازها
منع کن، تا کشف گردد رازها
بانگ می‌دارد که «هان ای کاروان
سوی من آیید، نک راه و نشان»
نامِ هر یک می‌بَرَد غول: «ای فلان»
تا کند آن خواجه را از آفِلان
ذکر حق کن، بانگ غولان را بسوز
چشمِ نرگس را از این کرکس‌ بدوز
صبحِ کاذب را ز صادق واشناس
رنگِ مَی را باز دان از رنگِ کاس
تا بوَد کز دیدگانِ هفت رنگ
دیده‌ای پیدا کند صبر و درنگ
رنگ‌ها بینی به جز این رنگ‌ها
گوهران بینی به جای سنگ‌ها
گوهرِ چه؟ بلکه دریایی‌ شوی
آفتابِ چرخ‌پیمایی شوی
۲: ۷۵۱-۷۵۴/۷۵۶-۷۶۱

نفْسِ توست آن مادرِ بدخاصیت
که فسادِ اوست در هر ناحیت
هین بکُش او را، که بهرِ آن دنی
هر دمی قصد عزیزی می‌کنی
از وی این دنیای خوش بر توست تنگ
از پیِ او با حق و با خلق جنگ
نفْس کُشتی باز رَستی زاعتذار
کس تو را دشمن نمانَد در دیار
همچو صاحب‌نفْس کاو تن پروَرَد
بر دگر کس ظنِّ حقدی می‌بَرَد
کاین عدو و آن حسود و دشمن است
خود حسود و دشمنِ او آن تن است
او چو فرعون و تنش موسیّ او
او به بیرون می‌دود که «کو عدو؟»
نفْسش اندر خانهٔ تن نازنین
بر دگر کس دست می‌خاید به کین
۲: ۷۸۵-۷۸۸/۷۷۵۷۷۸

گر تو را حق آفریند زشت‌رو
هان مشو هم زشت‌رو، هم زشت‌خو
من ندیدم در جهانِ جست‌وجو
هیچ اهلیّت بهْ از خوی نکو
۲: ۸۰۵/۸۱۳

تا نسوزی، نیست آن عین‌ الیقین
این یقین خواهی، در آتش در نشین
گوش چون نافذ بوَد، دیده شود
ور نه "قُل" در گوش پیچیده شود
۲: ۸۶۴-۸۶۵


#موعظه_مولانا

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

«ممکن است این نکته ما را به خنده وادارد که همه چیز در آغاز به ما عطا شده است، اما باید طاقت‌فرساترین کارها را انجام دهیم تا سادگی نخستین را بازیابیم. این سادگی نخستین رخت بر می‌بندد همچنان که چهره‌ٔ کودکی عوض می‌شود، زیرا این سادگی صرفاً امری طبیعی است. یک‌بار می‌آید و سپس از دست می‌رود و بازیافتن آن کار زیادی می‌طلبد.»

(نور جهان، ‌‌‌کریستیان بوبن، ترجمه‌ پیروز سیار، نشر دوستان، ص۱۲۴)

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

موعظهٔ مولانا (۵)

من غلامِ آن که او در هر رِباط
خویش‌ را واصل نداند بر سِماط
بس رباطی که بباید ترک کرد
تا به مسکن در رسد یک روز مرد
۱: ۳۲۶۹-۳۲۷۰

الحذر ای مؤمنان کآن در شماست
در شما بس عالمِ بی‌منتهاست
جمله هفتاد و دو ملّت در تو است
وه که روزی آن برآرد از تو دست
هر که او را برگِ آن ایمان بوَد
همچو برگ از بیمِ این لرزان بوَد
بر بلیس و دیو زآن خندیده‌ای
که تو خود را نیک مردم دیده‌ای
۱: ۳۲۹۷-۳۳۰۰

گرچه هاروتید و ماروت و فزون
از همه، بر بامِ نَحن‌ُ الصّافّون
بر بدی‌های بَدان رحمت کنید
بر منی و خویش‌بین لعنت کنید
هین، مبادا غیرت آید از کمین
سرنگون افتید در قعرِ زمین!
۱: ۳۴۲۶-۳۴۲۸

خلقْ اطفالند، جز مستِ خدا
نیست بالغ جز رهیده از هوا
گفت: «دنیا لهو و لعب است و شما
کودکیت» و راست فرماید خدا
از لَعِب بیرون نرفتی، کودکی
بی ذکاتِ روح کی باشی ذکی؟
۱: ۳۴۴۱-۳۴۴۳

علم‌های اهلِ دل حمّال‌شان
علم‌های اهلِ تن اَحمال‌شان
علم چون بر دل زند، یاری شود
علم چون بر تن زند، باری شود
گفت ایزد: یَحْمِلُ اَسفارَهُ
بار باشد علم کآن نبوَد ز هو
علم کآن نبوَد ز هو بی‌واسطه
آن نپاید، همچو رنگِ ماشطه
لیک چون این بار را نیکو کَشی
بار برگیرند و بخشندت خَوشی
هین مکَش بهرِ هوا آن بارِ علم
تا ببینی در درون انبارِ علم
تا که بر رهوارِ علم آیی سوار
بعد از آن افتد تو را از دوشْ بار
۱: ۳۴۵۷-۳۴۶۳

از هواها کی رهی بی جامِ هو؟
ای ز هو قانع شده با نامِ هو
اسم خواندی، رو مُسمَّی را بجو
مَه به بالا دان نه اندر آبِ جو
گر ز نام و حرف خواهی بگذری
پاک کن خود را ز خود، هین، یکسَری
۱: ۳۴۶۴/۳۴۶۸-۳۴۶۹

همچو آهن زآهنی بی‌رنگ شو
در ریاضت آینه‌یْ بی‌زنگ شو
خویش‌ را صافی کن از اوصافِ خود
تا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خود
بینی‌ اندر دل علومِ انبیا
بی کتاب و بی مُعید و اوستا
اهل صیقل‌ رَسته‌اند از بوی‌ و رنگ
هر دمی بینند خوبی بی‌درنگ
نقش و قشرِ علم را بگذاشتند
رایتِ عَینُ‌الیَقین افراشتند
رفت فکر و روشنایی یافتند
نَحر و بحرِ آشنایی یافتند
مرگ، کاین جمله از او در وحشت‌اند
می‌کنند این قوم بر وی ریشخند
کس‌ نیابد بر‌ دلِ ایشان ظفر
بر صدف آید ضرر، نه بر گهر
۱: ۳۴۷۰-۳۴۷۲/۳۵۰۳-۳۵۰۸

نور خواهی، مستعدّ نور شو
دور خواهی، خویش بین و دور شو
ور رهی خواهی از این سِجنِ خَرِب
سر مکش از دوست، وَاسجُد وَاقتَرِب
۱: ۳۶۱۷-۳۶۱۸

هر چه جز عشقِ خدای احسن است
گر شکَرخواری‌ست، آن جان کندن است
چیست جان کَندن؟ سوی مرگ آمدن
دست در آبِ حیاتی نازَدن
در شبِ تاریک جویْ آن روز را
پیش کن آن عقلِ ظلمت‌سوز را
در شبِ بد رنگ بس نیکی بوَد
آبِ حیوان جفتِ تاریکی بوَد
۱: ۳۶۹۷-۳۶۹۸/۳۷۰۱-۳۷۰۲

اهلِ دین را باز دان از اهلِ کین
همنشینِ حق بجو، با او نشین
۱: ۳۷۳۰

آفتِ این در هوا و شهوت است
ور نه اینجا شربت اندر شربت است
این دهان بربند تا بینی عیان
چشم‌بندِ آن جهان حلق و دهان
۲: ۱۰-۱۱

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر سایه‌یْ یار خورشیدی شوی
رو بجو یار خدایی را تو زود
چون چنان کردی، خدا یار تو بود
۲: ۲۲-۲۳

یار چشمِ توست ای مردِ شکار
از خس و خاشاک او را پاک دار
هین به جاروبِ زبان گَردی مکن
چشم را از خس ره‌آوردی مکن
چون که مؤمن آینه‌یْ مؤمن بوَد
روی‌ او زآلودگی ایمن بوَد
یار آیینه‌ست جان را در حَزَن
در رخِ آیینه ای جان، دم مزن
تا نپوشد روی خود را در دَمت
دم فروخوردن بباید هر دَمت
کم ز خاکی؟ چون که خاکی یار یافت
از بهاری صدهزار انوار یافت
آن درختی کاو شود با یار جُفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
آینه‌یْ جان نیست الّا روی یار
روی آن یاری که باشد زآن دیار
۲: ۲۸-۳۴/۹۷

مطلع شمس‌ آی گر اسکندری
بعد از آن هر جا رَوی نیکو فری
بعد از آن هر جا روی مشرق شود
شرق‌ها بر مغربت عاشق‌ شود
حسِّ خُفّاشت سوی مغرب دوان
حسِّ دُرپاشَت سوی مشرق روان
پنج حسّی هست جز این پنج حس
آن چو زرّ سرخ و این حس‌ها چو مس
اندر آن بازار کاَهلِ محشرند
حسِّ مس را چون حسِ زر کی خرند؟
حسّ اَبدان قُوتِ ظلمت می‌خورَد
حسِّ جان از آفتابی می‌چرد
گر نبودی حسِّ دیگر مر تو را
جز حسِ حیوان ز بیرونِ هوا
پس بنی‌آدم مکرَّم کی‌ بُدی؟
کی به حسِّ مشترک محرم شدی؟
۲: ۴۵-۵۱/۶۶-۶۷

آینه‌یْ دل چون شود صافی و پاک
نقش‌ها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقّاش را
فرشِ دولت را و هم فرّاش را
۲: ۷۲-۷۳
راست کن اجزات را از راستان
سر مکش ای راست‌رَو از راستان
عمرها بایست تا دم پاک شد
تا امینِ مخزنِ افلاک شد
دفتر صوفی سواد و حرف‌ نیست
جز دلِ اسپیدِ همچون برف‌ نیست
زادِ دانشمند آثارِ قلم
زاد‌ِ صوفی چیست؟ آثارِ قدم
۲: ۱۲۲/۱۴۷/۱۶۰-۱۶۱

آدمی‌خوارند اغلب‌ مردمان
از سلام علیک‌شان کم جو امان
خانهٔ دیو است دل‌های همه
کم پذیر از دیومردم دمدمه
عشوه‌های یارِ بد منیوش هین
دام بین، ایمن مرو تو بر زمین
۲: ۲۵۱-۲۵۲/۲۵۶
#موعظه_مولانا

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

مثل یک شاعر...

«من برای زندگی نوعی احترام مذهبی دارم. بدین‌جهت برای گیاهان و حیوانات، که تجلّی صاف و ساده‌ای از زندگی هستند، نوعی تقدّس قائلم. از همین‌رو، بسیار به مرگ فکر می‌کنم...»(ص۸۶)

«برای من درخت به معنای روح است. من در یکی- دو شعر نوشته‌ام: "درخت را که می‌نگرم گوئیا روح را می‌نگرم" یا این‌که "روح به هیچ‌چیز شبیه‌تر از درخت نیست". علت دوستی من با درخت این است که درخت بیش از ما پای در گِل است و بیش از ما دست بر آسمان است و از نور غذا می‌خورد.»(ص۸۵)

«شعر اختراع شاعر نیست بلکه بازگو کردن واقعیت شاعرانهٔ جهان است. لااقل جهان برای کسی که شاعر است،‌ واقعیتی شاعرانه دارد.»(ص۸۷)

«دلم می‌خواهد ندانم شعرهایم چه‌گونه شعرهایی هستند. ولی اگر بخواهم دربارهٔ آن‌ها چیزی بگویم، خواهم گفت این شعرها شعر سکوت هستند. در این شعرها سکوت شکسته نشده است. احترام سکوت رعایت شده...»(ص۱۰۸)

◽️(بیژن جلالی، شعرهایش و دل ما، کامیار عابدی، نشر جهان‌کتاب، ۱۳۹۷)

«برای روشنایی است
که می‌نویسم
اگر همیشه
و همه جا
تاریک بود
هرگز نمی‌نوشتم»
(بیژن جلالی)

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

بسته بگشای و گشاده ببند!

به گفته‌ٔ قرآن، رستگاران کسانی‌اند که از خسّتِ نفسِ خویش در امانند:

«وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(تغابن: ۱۶ / حشر: ۹)
«و هر که از بُخل نفسِ خویش مصون مانَد، آنانند که رستگار خواهند بود.»

گویا به نحو طبیعی و غریزی، بخل و آزمندی در جان ما غالب است:

«وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ»(نساء: ۱۲۸)
«وجان‌ها با بُخل درآمیخته است.»

در وصف انصار می‌گوید آنان این فضیلت و مزیّت روحی را یافته‌اند که دیگری را بر خویش مقدّم دارند، حتی آنجا که خود نیازمندند:

«وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»(حشر: ۹)
«و بر خود مقدّم می‌دارند هر چند خود، سخت نیازمند باشند.»

پس از ستایشِ خوی و سجیّهٔ آنان است که می‌فرماید: «وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(و هر که از بُخل نفسِ خویش مصون مانَد، آنانند که رستگار خواهند بود.)

عارفان ما توجه و تأکید بسیاری بر سخاوت و بخشندگی دارند و زشت‌ترین ویژگیِ سالک راه خدا را بُخل می‌دانستند. آنان نیک‌خویی و بدخویی را با سخاوت و بُخل می‌سنجیدند:

«و از او پرسیدند که از همه زشتی‌ها چه زشت‌تر؟ گفت: «صوفی را بُخل.»(جنید بغدادی: تذکرة‎الاولیاء، ص۴۶۲)

«من نیکوخوی را ندانم مگر در سخاوت و نشناسم بدخوی را الا در بخل.»(حمدون قَصّار: همان، ص۴۱۵)

یحیی‌بن‌زکریا بر ابلیس رسید، گفت: ای ابلیس، تو که را دوست‌تر داری و که دشمن‌تر؟
گفت: پارسای بخیل را دوست‌تر دارم که عمل او به بخلْ باطل گردد، و فاسق سخی را دشمن‌تر دارم که سخاوت، او را از دست من برهانَد و جان ببَرَد.
(کشف‌الاسرار و عدة‌الابرار، ابوالفضل میبدی، جلد اول، ص۷۳۰)

غالباً در سخن گفتن از احوال و مباحث معنوی، چست و چابکیم، امّا در مقام بخشش، انفاق و سخاوت، دیرخیز و کم‌شوق. عارفان به ما می‌گفتند بیش از آنکه به زبان از معنویت بگویید، دست خود را بگشایید و از آنچه به امانت نزد شماست، انفاق کنید:

و نقل است که [کسی] وصیّت خواست، [ابراهیم بن ادهم] گفت: «بسته بگشای و گشاده ببند.» گفت: «راه نمی‌بَرَم بدین.» گفت: «کیسه‌ٔ بسته بگشای و زفانِ گشاده ببند.»(تذکرة‌الاولیاء، ص۱۲۱)

لب ببند و کفِّ پر زر برگشا
بخلِ تن بگْداز و پیش آور سخا
این سخا شاخی‌ست از سروِ بهشت
وایِ او کز کف چنین شاخی بهشت
(مثنوی، د۲: ۱۲۷۵ و ۱۲۷۷)

اگر رستگاری در غلبه بر نفسِ آزمند است، راهِ غلبه بر نفس آزمند نیز انفاق است:

«وَأَنْفِقُوا خَيْرًا لِأَنْفُسِكُمْ
وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ
فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(تغابن: ۱۶)

«و مالی را به سودِ خویش انفاق کنید،
و هر که از بُخل نفسِ خویش مصون مانَد،
آنانند که رستگار خواهند بود.»

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

نشستن به تماشای هم
چون ماهی که به برکه‌ای
یا برکه‌ای که به ماه

تماشای هم
در سکوت،‌ در لبخند
چون شاخه‌ای به آفتاب
یا شکوفه‌ای به بهار

نشستن به تماشای چهرهٔ هم
آنجا کتابی است
به سپیدی برف
به تاریکی‌ شب
بی‌انتها

در چهرهٔ هم
چه موج‌ها
که ارتفاع می‌گیرند
تا بر لغزش‌ ماسه‌ها
بوسه‌ زنند

چه تلاطمی!
چه تلاطم مهربانی!


#صدیق_قطبی

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

شکرگزارم که سر پیری
همچنان دل من در گروِ
سایه‌روشن درخت‌هاست
و به امیدِ دیدنِ دانه‌های برف
روزشماری می‌کنم
و خاطرهٔ درخشیدنِ خورشید
روی دریا بهترین لحظهٔ من است
شکرگزارم که سر پیری
همچنان واقعیت سادهٔ جهان
همراه من است
◽️
من چون کودکی
شصت و هفت سالگی خود را
تماشا می‌کنم
و کسی را می‌بینم
که باور ندارم
و او را نمی‌شناسم
◽️
در بستر هفتاد سالگی
آرمیده‌ام
چون کودکی‌ نوزاد
و از جهان همان‌قدر می‌دانم
که در نوزادی می‌دانسته‌ام
و جهان را همچنان بزرگ
و ساده می‌بینم
و از آن همان‌قدر می‌دانم
که در نوزادی می‌دانسته‌ام

◽️بیژن جلالی

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

چون آب باش و بی‌گره!

آبِ صافِ جاری، به مولانا تعلیمِ بی‌گِرهی می‌داد. می‌دید که صفا، روانی و جان‌بخشیِ آب، مرهونِ بی‌گره بودنِ اوست:

چون آب باش و بی‌گره، از زخم دندان‌ها بجه!
من تا گره دارم، یقین، می‌کوبی و می‌سایی‌ام
(غزلِ ۱۳۸۷)

می‌گفت، آب که بی‌گره شد دیگر ساییده نمی‌شود و از زخم و فشارِ دندان در امان است.

در سفر غنچه به گل هم، شاهد عبور از گره‌‌ها بود. لطف حق را می‌دید که گره‌گشاست و گره‌های غنچه را یک‌یک وامی‌کند و لبخندش را آشکار:

غنچه گِره‌ گِره شد و لطفت گِره‌گشاست
از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار
(غزلِ ۱۱۲۱)

در ارتباطِ آتش و عود هم گره‌گشایی می‌دید. بوی خوش عود با آن گره‌ها که داشت آشکار نمی‌شد، تن به آتش سپرد و بوی خوشش فضا را عطرآگین کرد:

آتش پریر گفت نهانی به گوش دود:
«کز من نمی‌شکیبد و با من خوش است عود
قدر من او شناسد و شُکر من او کند
کاندر فنای خویش بدیده‌ست عود سود»
سر تا به پای عود گره بود بندبند
اندر گشایش عدم آن عُقدها گشود
(غزلِ ۸۶۳)

در کارِ نجّار هم گره‌گشایی می‌دید. چوبِ پُرگِره، تسلیم تیشه نجار می‌شود، تراش می‌خورد، صاف می‌شود و بَدَل به نردبان:

تا تراشیده نگردی تو به تیشهٔ صبر و شُکر
«لا یُلَقّیها» فرو می‌خوان و «اِلّا الصّابِرون»
بنگر این تیشه به دست کیست، خوش تسلیم شو
چون گره مستیز با تیشه که «نَحْنُ الغالِبون»
(غزلِ ۱۹۴۸)

آوازِ خوشِ نی هم در گروِ خالی شدن از گره‌ها است. نی تا از گِره‌های خویش نرهد، بر دل و دهانِ دوست نمی‌نشیند:

تا گِره با نی‌ بُوَد همراز نیست
همنشینِ آن لب و آواز نیست
(مثنوی، ۱: ۲۲۱۰)

بر پر و بالِ پرندهٔ جان هم گره‌هاست و پروازش در گروِ گره‌گشایی:

تو چو بازِ پای‌بسته تن تو چو کُنده بر پا
تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی
(غزلِ ۲۸۴۰)

پر و بالم ز جادویی گره بسته‌ست سرتاسر
شراب لعل پیش آر و گره از پرّ من بگشا
(ترجیع‌بندِ ۱۶)

گویی در چشمِ مولانا لطف حق و لطافتِ عشق بیش از هر چیز در گره‌گشایی نمودار می‌شد. در گشودنِ گره‌های جان:

در شب ابرگین غم مشعله‌ها درآوری
در دل تنگ پُرگِرِه پنجره باز می‌کنی
(غزلِ ۲۴۹۴)

دلم هزار گره داشت همچو رشتهٔ سِحر
ز سحر چشم خوشت آن همه گِره بگشاد
(غزل ۹۵۷)

دل را گره‌گشایْ نسیمِ وصالِ توست
شاخِ امید را به نسیمی همی‌فشان
(غزلِ ۲۰۴۸)

صد هزاران گرهِ جمع‌شده بر دلِ ما
از نصیب کرَمش آب شدی، بگشودی
(غزلِ ۲۸۷۰)

در عشق جانان جان بده، بی‌عشق نگشاید گره
ای روح، این جا مست شو، وی عقل، این جا دنگ شو
(غزلِ ۲۱۳۴)

هزار قفل اگر هست بر دلت مَهَراس
دکان عشق طلب کن که دلگشا سازد
(غزلِ ۹۰۹)

یک دسته کلید است به زیر بغلِ عشق
از بهر گشاییدنِ ابواب رسیده
(غزلِ ۲۳۳۶)

از نظرِ مولانا اغلب اندیشه‌ها و افکار ما بیش از آن که گره‌گشایِ دل باشند، گره‌افکنی می‌کنند. چرا که دستاورد اندیشه گمان است. از ما می‌خواست جویای معرفتی باشیم که گره‌گشای دل است و آن معرفت، از جنسِ دیدن و دیدار است:

گره را تو بگشا، ایا شمس تبریز
گره از گُمان‌ است و تو صد عیانی
(غزلِ ۳۱۱۶)

با وسعتِ ارضُ‌اللَّه بر حبس چه چَفسیدی؟
ز اندیشه گره کم زن، تا شرح جِنان بینی
(غزلِ ۲۵۷۷)

باور داشت که گره‌های جان را شراب دیدار و وصالِ دوست خواهد گشود نه قوّتِ اندیشهٔ ما:

صدگُون گِره است بر دل و نیست
جز بادهٔ جان گره‌گشایی
(غزلِ ۲۷۶۹)

کاری ز درون جان تو می‌باید
کز قصّه شنیدن این گره نگشاید
یک چشمهٔ آب از درون خانه
به زان رودی که از برون می‌آید
(رباعیِ ۸۲۷)

گره‌ها کنار می‌روند: آب، صاف و جاری می‌شود. نی بر‌ لب دوست می‌نشیند و نوا می‌انگیزد. غنچه، گل می‌شود و لبخندی بزرگ می‌زاید. عطر عود، انتشار می‌یابد. پرنده پر می‌گیرد.

خوشا گره‌گشاییِ دوست!

#صدیق_قطبی

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

موعظهٔ مولانا (۷)

تو چه داری و چه حاصل کرده‌ای؟
از تکِ دریا چه دُر آورده‌ای؟
روزِ مرگ این حسِّ تو باطل شود
نورِ جان داری که یارِ دل شود؟
در لحد کاین چشم‌ را خاک آگَنَند
هستت آنچه گور را روشن کنند؟
آن زمان که دست و پایت بردرَد
پرّ و بالت هست تا جان برپَرَد؟
آن زمان کاین جانِ حیوانی نماند
جانِ باقی بایدت بر جا نشاند
۲: ۹۴۲-۹۴۶

صورتِ ظاهر فنا گردد، بدان!
عالمِ معنی بمانَد جاودان
چند بازی عشق با نقشِ سبو؟
بگذر از نقشِ سبو، رو آب جو
صورتش دیدی، ز معنی غافلی
از صدف دُرّی گزین، گر عاقلی
این صدف‌های قوالب در جهان
گر چه جمله زنده‌اند از بحرِ جان
لیک اندر هر صدف نبوَد گهر
چشم بگشا در دلِ هر یک نگر
۲: ۱۰۲۳-۱۰۲۷

هر چه کاری، از برای او بکار
چون اسیرِ دوستی ای دوستدار
گِردِ نفْسِ دزد و کار او مپیچ
هر چه آن نه کارِ حق، هیچ است هیچ
۲: ۱۰۶۵-۱۰۶۶

از لقای هر کسی چیزی خوری
وز قِرانِ هر قرین چیزی بَری
دل ز هر یاری غذایی می‌خورَد
دل ز هر علمی صفایی می‌بَرَد
۲: ۱۰۹۴، ۱۰۹۲

آن که باشد با چنان شاهی حبیب
هر کجا افتد چرا باشد غریب؟
هر که باشد شاه دردش را دوا
گر چو نی نالد، نباشد بی‌نوا
۲: ۱۱۷۰-۱۱۷۱

خاربُن دان هر یکی خوی بدت
بارها در پایْ خار آخِر زدت
بارها از خویِ خود خسته شدی
حس نداری، سخت بی‌حس آمدی
گر ز خسته گشتنِ دیگر کسان
که ز خُلقِ زشت تو هست آن رَسان
غافلی، باری ز زخمِ خود نِه‌ای
تو عذابِ خویش و هر بیگانه‌ای
یا تبر برگیر و مردانه بزن
تو علی‌وار این درِ خیبر بکَن
یا به گُلبُن وصل کن این خار را
وصل کن با نار، نورِ یار را
تا که نورِ او کُشد نارِ تو را
وصلِ او گلشن کند خارِ تو را
۲: ۱۲۴۴-۱۲۵۰

هین و هین ای راه‌رو، بیگاه شد
آفتابِ عمر سوی چاه شد
این دو روزک را که زورت هست، زود
پیرافشانی بکن از راهِ جود
این قدَر تخمی که مانده‌ستت، بباز
تا برویَد زین دو دم عمرِ دراز
تا نمرده‌ست این چراغِ با گهر
هین فتیلش ساز و روغن، زودتر
هین مگو "فردا"، که فرداها گذشت
تا بکلّی نگذرد ایّامِ کشت
پندِ من بشنو که تن بندِ قوی‌ست
کهنه بیرون کن، گرت میل نَوی‌ست
لب ببند و کفِّ پر زر برگشا
بخلِ تن بگْداز و پیش آور سخا
ترکِ شهوت‌ها و لذت‌ها سخاست
هر که در شهوت فروشُد، برنخاست
این سخا شاخی‌ست از سروِ بهشت
وایِ او کز کف چنین شاخی بهشت
عُرْوَةُ‌الوُثقاست این ترکِ هوا
برکَشد این شاخ جان را بر سما
تا بَرَد شاخِ سخا ای خوب‌کیش
مر تو را بالا، کَشان تا اصلِ خویش
یوسفِ حُسنی و این عالم چو چاه
وین رسن صبر است بر امرِ اِله
یوسفا! آمد رسن، در زن دو دست
از رسن غافل مشو، بیگه شده‌ست
۲: ۱۲۶۹-۱۲۸۱

ای تن‌آلوده! به گِردِ حوض گَرد
پاک کی گردد برونِ حوض مرد؟
پاکیِ محدود تو خواهد مدد
ور نه اندر خرج کم گردد عدد
۲: ۱۳۶۵ ، ۱۳۶۹

دل ز پایه‌یْ حوضِ تن گِلناک شد
تن ز آبِ حوضِ دل‌ها پاک شد
گِردِ پایه‌یْ حوضِ دل گَرد ای پسر
هان ز پایه‌یْ حوضِ تن می‌کن حذر
گر تو باشی راست، ور باشی تو کژ
پیشتر می‌غژ بدو، واپس مغژ
۲: ۱۳۷۳-۱۳۷۴/۱۳۷۶

بیشه‌ای آمد وجودِ آدمی
بر حذر شو زین وجود، ار زآن دمی
در وجودِ ما هزاران گرگ و خوک
صالح و ناصالح و خوب و خَشوک
ساعتی گرگی درآید در بشر
ساعتی یوسف‌رخی همچون قمر
می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها
از رهِ پنهان صلاح ‌و کینه‌ها
بلکه خود از آدمی، در گاو و خر
می‌رود دانایی و علم و هنر
در سگِ اصحاب خویی زآن وفود
رفت، تا جویای اللَّه گشته بود
دزدیی کن از درون مرجانِ جان
ای کم از سگ! از درونِ عارفان
چون که دزدی، باری آن دُرِّ لطیف
چون که حامل می‌شوی، باری شریف

۲: ۱۴۲۰-۱۴۲۱/۱۴۲۴-۱۴۲۶/۱۴۲۹/۱۴۳۲-۱۴۳۳

کی کران گیرد ز رنجِ دوست، دوست؟
رنجْ مغز و دوستی آن را چو پوست
نی‌ نشان دوستی شد سرخوشی
در بلا و آفت و محنت‌کشی؟
دوست همچون زر، بلا چون آتش است
زرِّ خالص در دلِ آتش‌ خوش است
۲: ۱۴۶۳-۱۴۶۵

چون به هر فکری که دل خواهی سپرد
از تو چیزی در نهان خواهند برد
پس بدآن مشغول شو کآن بهتر است
تا ز تو چیزی بَرَد کآن کهتر است
هرچه تحصیلی کنی از مُعتنی
می‌درآید دزد از آن‌سو کایمنی
بارِ بازرگان چو در آب اوفتد
دست اندر کالهٔ بهتر زند
چون که چیزی فوت خواهد شد در آب
ترکِ کمتر گوی و بهتر را بیاب
۲: ۱۵۰۹-۱۵۱۳

تو برای وصل کردن آمدی؟
یا برای فصل کردن آمدی؟
تا توانی پا منهْ اندر فراق
اَبْغَضُ الاَشیاء‌ِ عِندی اَلطَّلاق
۲: ۱۷۵۴-۱۷۵۵

چند از این الفاظ و اِضمار و مَجاز؟
سوز خواهم، سوز، با آن سوزْ ساز
آتشی از عشق در جان برفُروز
سر به سر فکر و عبارت را بسوز
ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
ناظرِ قلبیم اگر خاشع بوَد
گر چه گفتِ لفظ ناخاضع رود
۲: ۱۷۶۵-۱۷۶۶/۱۷۶۲-۱۷۶۳

هر کجا دردی، دوا آنجا رود
هر کجا پستی‌ست، آب‌ آنجا دوَد
آب رحمت بایدت، رو پست شو
وآنگهان خور خَمرِ رحمت، مست شو
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر
بر یکی رحمت فرو مآی ای پسر
۲: ۱۹۴۲-۱۹۴۴


#موعظه_مولانا
@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

یارِ نیک بِهْ از کار نیک

«یارِ نیک به از کار نیک. کارِ نیک تو را به عُجب آرد و یارِ نیک تو را به عذر آرد. نیکا معصیتا که تو را به عذر آرد، شوما طاعتا که تو را به عجب آرد.»(در هرگز و همیشه انسان، از میراث عرفانی خواجه عبدالله انصاری، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۳۰۱)

و [بایزید بسطامی] گفت: «صحبتِ نیکان به از کارِ نیک و صحبتِ بدان بدتر از کار بد.»
(تذکرة‌الاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۱۹۰)

«الهی! این چیست که دوستان خود را کردی؟ که هر که ایشان را جست ترا یافت، و تا ترا ندید ایشان را نشناخت.»
(در هرگز و همیشه انسان، از میراث عرفانی خواجه عبدالله انصاری، ص۳۴۵)

شیخ ما [ابوسعید ابوالخیر] گفت: «در هر کاری که بوَد یار باید ودرین راه یاران بایند چنانک تو را به حق دلیلی[=راهنمایی] می‌کنند و هر کجا که فرومانی یاریت دهند.»(اسرارالتوحید، تصحیح شفیعی کدکنی، جلد اول، ص۲۹۸)

شیخ ما [ابوسعید ابوالخیر] گفت: «هزار دوست اندکی باشد و یک دشمن بسیار بوَد.»(همان، ص۲۸۴)

[ابوسعید ابوالخیر گفت:] «همکاران ما آنند که ایشان را اندر دو جهان هیچ کار نیست.»(همان، ص۲۹۸)

«اعظمِ مجاهدات، آمیختن است با یارانی که روی به حق آورده‌اند و از این عالَم اِعراض کرده‌اند. هیچ مجاهده‌ای سخت تر از این نیست که با یاران صالح نشیند، که دیدن ایشان گُدازش و اِفنای آن نفس است. و از این است که می‌گویند: «چون مار، چهل سال آدمی نبیند اژدها شود!». یعنی کسی را نمی‌بیند که سبب گدازش شرّ و شومی او شود.»(فیه مافیه، شرح کامل کریم زمانی، ص۶۱۷)

 «لاشک با هر چه نشینی و با هر چه باشی خوی او گیری. در کُه نگری در تو پَخْسیتگی[=پژمردگی، افسردگی] در آید، در سبزه و گل نگری تازگی در آید. زیرا همنشین، ترا در عالَمِ خویشتن کشد. و ازین روست که قرآن خواندنْ دل را صاف کند. زیرا از انبیا یاد کنی و احوال ایشان، صورت انبیا بر روحِ تو جمع شود و همنشین شود.»(مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، ص۱۰۸)

گر اناری می‌خری خندان بخر
تا دهد خنده ز دانه‌یْ او خبر
نار خندان باغ را خندان کند
صحبت مردانت از مردان کند
گر تو سنگ خاره و مرمر شوی
چون به صاحب‌دل رسی گوهر شوی
مهرِ پاکان در میانِ جان نشان
دل‌ مده الّا به مهرِ دل‌خوشان
هین، غذای دل بده از همدلی
رو بجو اقبال را از مُقبلی
(مثنوی، ۱: ۷۲۵ـ۷۲۸-۷۲۹-۷۳۰-۷۳۳)

همنشینی با شهان چون کیمیاست
چون نظرْشان کیمیایی خود کجاست؟
(مثنوی، ۱: ۲۶۹۶)

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر سایه‌یْ یار خورشیدی شوی
رو بجو یار خدایی را تو زود
چون چنان کردی، خدا یار تو بود
(مثنوی، ۲: ۲۲-۲۳)

کم ز خاکی؟ چون که خاکی یار یافت
از بهاری صدهزار انوار یافت
آن درختی کاو شود با یار جُفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
(مثنوی، ۲: ۳۳ـ۳۴)

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

.


اگر هر صبح
که پنجره را می‌گشودم
می‌آمدی
و تنها برای چند لحظه
روی دست‌هایم
می‌نشستی

و تنها برای یک لحظه
-یک لحظهٔ پهناور-
صاف به چهرهٔ من
چشم می‌دوختی
دیگر به شعر نیازی نبود

دیگر به شعر نیازی نبود
سینه‌سرخ زیبا
چرا که شعر
قلب من بود

صدّیق.

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

.

اگر در هیأت درختی
به زندگی بازگشتم
سینه‌سرخی باش
و به شاخه‌هایم
بازگرد

اگر بسان نسیم
به زندگی بازگشتم
پنجره باش عزیز من
پنجره‌ای گشوده باش

و اگر‌ باران شدم:
سراسر اشک،
غمگین مباش
ترانه‌ام
پای تا سر ترانه‌ام
برای تو

صدّیق.

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

اقتدا به شکوفه

شکوفه از پوست درخت بیرون می‌آید. پیروزی شکوفه در این است. مار، پوستین کهنه را رها می‌کند. پیروزی مار در این است. عارف نیز چون شکوفه و چون مار، خواهان بیرون جستن از پوستین خویش‌ است:

«از خود به درآمدم
چنان که شکوفه
از شاخِ درخت»

◽️ابوالحسن خرقانی

(نوشته بر دریا، تصحیح شفیعی کدکنی، نشر سخن، ۱۳۸۴، ص۳۱۸)



«از بایزیدی بیرون آمدم
چون مار
از پوست

◽️بایزید بسطامی
(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، مشر سخن، ۱۳۹۸، ص۱۸۵)


«چون مار که از پوست بدر آید
از خویشتن
بدرآمدم.»
◽️ابوالحسن خرقانی
(همان، ص۷۴۰)



و گفت: «راه نزدیک‌تر به خداوند آن است که از خویشتن باک نداری و از خودیِ خود بیرون آیی، و می‌کشی دُم، چنان که مار از پوست بباید کشید.»
◽️ابوسعید ابوالخیر
(همان، ص۹۱۳)



«یکی شکایت کرد که فلان داشمند به من گفت که پوستت بکَنم؛ حضرتِ مولانا فرمود که: زهی مرد که اوست و ما شب و روز در حسرت آنیم که پوست را بکَنیم و از زحمتِ پوست برهیم تا به رحمت دوست برسیم؛ زنهار تا بیاید و از پوستمان خلاص دهد.»
◽️مولانا
(مناقب‌العارفین، شمس‌الدین افلاکی، نشر دوستان، ۱۳۹۶، ص۳۲۹)


ای برگ، قوّت یافتی تا شاخ را بشکافتی
چون رستی از زندان؟ بگو! تا ما در این حبس آن کنیم
ای غنچه، گلگون آمدی، وز خویش بیرون آمدی
با ما بگو چون آمدی؟ تا ما ز خود خیزان کنیم
◽️(دیوان شمس، غزل ۱۳۸۶)

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

.

به درختان نگاه می‌کنم که در کمال سکوتند. و در کمالِ سکوت، دعوتگرند به چیزی نادیدنی. نگاه‌شان می‌کنی و آنها در سکوت خویش تو را به سمت چیزی پنهان فرامی‌خوانند. انگار که بگویند: به من خیره مشو، به آن نیروی والا بنگر و روی و دل خود به جانب او آور. آن نیروی دوست‌داشتنی و بی‌نهایت که همه‌ساله به من برگ و بار و شکوفه می‌دهد. آن حقیقت والای سرمدی که در من می‌دمد و بیدارباش او مرا به سوی زندگی می‌جنباند. به یُمنِ حضور پیوستهٔ اوست که بهار، بهاری می‌کند و نسیم می‌وزد و جوش و خروش حیات در تنه و ساقه‌های من می‌دود. به برکت آن شورِ پایندهٔ خلاق است که توانسته‌ام سبز شوم و خاک را تعبیری تازه کنم. تازگیِ من، قدرت روحانی و گیرای من از آنجا آب می‌خورد. از من عبور کن و به آن سرچشمهٔ لطف که از چشم‌ها نهان است دل بدوز. در من متوقف نشو. من در سکوت جلیل خود، با سکوت جلیل خود، تو را به سوی آن نادیدنی فرامی‌خوانم‌. آنجا خانهٔ توست. خانهٔ تو و من.

صدّیق

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

دست‌های ما و دست‌های خدا

«مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ
»(قرآن،‌ نحل: ۹۶)
«هر آنچه نزد شماست به فنا می‌رود، و آنچه نزد خداست باقی می‌ماند.»

سرنوشتِ آنچه در دست‌های ماست نابودی است. آنچه در دست خود نگه می‌داریم از لابه‌لای انگشتان‌مان فرومی‌ریزد. از ما می‌گریزد و به ورطهٔ نیستی می‌رود. توصیهٔ قرآن این است که به دست‌های خدا دل بسپاریم. آنجاست که همه‌چیز می‌پاید و می‌مانَد. آنچه به کام نفس خویش فراچنگ می‌آوریم رونده است و آنچه از سرِ عشق به دست‌های خدا می‌سپاریم پاینده.

مولانا در فهم عرفانی‌اش‌ از آیهٔ «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»(قصص: ۸۸)؛ «جز ذاتِ او هر چیزی فناپذیر است.» می‌گوید اگر خود را در چهره و ذات خدا دَربازی بقا می‌یابی. در خودباختن است که خود را بازمی‌یابیم:

كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ جز وجهِ او
چون نه‌ای در وجهِ او، هستی مجو
هر که اندر وجهِ ما باشد فنا
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ نبوَد جزا
زآن‌که در اِلّا است او، از لا گذشت
هر که در اِلّاست، او فانی نگشت
(مثنوی، ۱: ۳۰۶۴-۳۰۶۲)

در نگاه مؤمنانه هر چه خالصانه و بی‌توقعِ جبران به کسی‌ می‌بخشیم، در واقع به دست‌های خدا سپرده‌ایم. در آن خزانهٔ امن و جاوید، اندوخته‌ایم. آنچه در دست‌های خدا اندوخته می‌شود از گزند فنا ایمن است.

در این‌ زمینه سخن دیده‌گشا و ژرفی از محمد مصطفی نقل کرده‌اند.

گوسفندی را قربانی می‌کنند و به نیازمندان می‌بخشند. پیامبر از همسرش عائشه می‌پرسد چه از آن باقی مانده؟ عائشه پاسخ می‌دهد همه را میان مستحقان قسمت کرده‌ایم و چیزی نمانده جز کِتف(سر دست) آن. پیامبر پاسخ می‌دهد: همهٔ آن قربانی باقی مانده، مگر کتف آن.(*)

در نگاه نخست، تنها کِتف گوسفند برای صاحبان قربانی باقی مانده است، و در نگاه مؤمنانهٔ پیامبر آنچه باقی مانده و از زمرهٔ دارایی است چیزی است که بخشیده شده، و تنها کتف گوسفند که بخشیده نشده، از کف رفته است.

تعبیر «الباقیات الصالحات» در قرآن کریم بیان این معناست:

«وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلًا
»(کهف: ۴۶)
«و کارهای ماندگار شایسته، در پیشگاه پروردگارت نیک‌پاداش‌تر و امیدبخش‌تر است‌.»

«وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ مَّرَدًّا»(مریم: ۷۶)‎
«و کارهای شایستهٔ ماندگار، در پیشگاه پروردگارت پاداشی بهتر و فرجامی نیکوتر دارد.»



(*)«أنَّهم ذبحوا شاةً فقالَ النَّبيُّ صلَّى اللَّهُ عليْهِ وسلَّمَ ما بقيَ منْها ؟ قلتُ ما بقيَ منْها إلَّا كتفُها. قالَ: بقيَ كلُّها غيرَ كتفِها»
(ترمذی: ۲۴۷۰، أحمد: ۲۴۲۴۰، ابن أبی شيبة: ۹۹۹۰، کنزالعُمّال: ۱۶۱۵۰)


@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

.

جهان را تاریک می‌خواستم
و لبخندت را چراغی
که به خانه‌ام می‌بخشی

جهان را سرد می‌خواستم
و دست‌هایت را گرمایی
که به من می‌سپاری

جهان را تاریک
جهان را سرد می‌خواستم
چرا که رؤیای تو
با من بود

صدّیق.

.

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

چه بهتر است؟

✓ «لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ»(آل‌عمران: ۱۵۷)

بی‌گمان، آمرزش و رحمتی از سوی خدا [که به شما می‌رسد] از آنچه گِرد می‌آورند بهتر است.

✓ «وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرَارِ»(آل‌عمران: ۱۹۸)
و آنچه نزد خداست براى نيكان بهتر است.


✓ «قُلْ مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقَى
»(نساء: ۷۷)
بگو برخورداری (از این) دنیا اندک، و برای کسانی که پروا پیشه کرده، آخرت بهتر است.

✓ «وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ»(أنعام: ۳۲)
و زندگی دنیوی جز بازیچه و سرگرمی نیست، و بی‌گمان، سرای آخرت برای کسانی که پروا پیشه می‌کنند، بهتر است. پس چرا خرد نمی‌ورزید؟
«وَالدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ»(أعراف: ۱۶۹)
و سرای اخروی برای آنان که پروا پیشه کنند بهتر است، پس چرا خرد نمی‌ورزید؟

✓ «قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَٰلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ
»(یونس: ۵۸)‌‎
بگو: «به فضل و رحمت خداست که (مؤمنان‌) باید شاد شوند.» و این از هر چه گرد می‌آورند بهتر است.

✓ «وَلَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ»(یوسف: ۵۷)
و البته پاداش آخرت، براى كسانى كه ايمان آورده‌ و پروا پیشه می‌کرده‌اند، بهتر است.

✓ «وَلَدَارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ اتَّقَوْا أَفَلَا تَعْقِلُونَ»(یوسف: ١٠٩)
و البته سرای آخرت برای کسانی که پروا پیشه کردند بهتر است؛ پس چرا خرد نمی‌ورزید؟

✓ «لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةٌ وَلَدَارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ وَلَنِعْمَ دَارُ الْمُتَّقِينَ»(نحل: ٣٠)
برای نکوکاران در این دنیا نیکی است [لیکن] سرای آخرت [از آن هم] بهتر است. و چه خوب است سرای پرهیزگاران!

✓«الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلًا»(کهف: ۴۶)
دارایی و فرزندان، زیورِ زندگیِ دنیوی‌اند، و کارهای ماندگار شایسته، در پیشگاه پروردگارت نیک‌پاداش‌تر و امیدبخش‌تر است‌.

✓ «وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ مَّرَدًّا
»(مریم: ۷۶)‎
و کارهای شایستهٔ ماندگار، در پیشگاه پروردگارت پاداشی بهتر و فرجامی نیکوتر دارد.

✓ «وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ
»(طه: ١٣١)‌‌‎
و هرگز چشم مدوز بدانچه از رونقِ زندگیِ دنیا گروه‌هایی از آنان را برخوردار کرده‌ایم که ایشان را بدان بیازماییم، و روزیِ پروردگارت بهتر و پایدارتر است.
✓ «وَمَا أُوتِيتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَمَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَزِينَتُهَا وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَى أَفَلَا تَعْقِلُونَ»(قصص: ۶۰)
و هر چیزی که به شما داده شده کالای زندگی دنیوی و زیور آن است، و آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است، پس چرا خرد نمی‌ورزید؟

✓ «ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا وَلَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الصَّابِرُونَ»(قصص: ۸۰)
پاداش خدا برای کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام داده بهتر است، و این پاداش جز به شکیبایان داده نمی‌شود.

✓ «وَمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»(عنکبوت: ۶۴)
و این زندگی دنیوی جز سرگرمی و بازیچه نیست، و به‌راستی سرای اخروی است که زندگانی [حقیقی] است، اگر می‌دانستند.

✓ «فَمَا أُوتِيتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَمَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَى لِلَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»(شوری: ۳۶)
آنچه به شما داده شده کالای این زندگی دنیوی است، و آنچه نزد خداست برای کسانی که ایمان آورده و تنها بر پروردگارشان توکّل می‌کنند بهتر و پایدارتر است.
✓ «وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ»(زخرف: ۳۲)
و رحمت پروردگارت از آنچه گِرد می‌آورند بهتر است.

✓ «مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ»(جمعه: ۱۱)
آنچه نزد خداست از سرگرمی و داد و ستَد بهتر است.

✓ «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَى»(اعلی: ۱۶-۱۷)
حقّا که زندگیِ دنیوی را ترجیح می‌دهید.
در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است.

✓ «وَلَلآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الأولَی»
(ضحی: ۴)
و بی‌گمان، آخرت برای تو بهتر از دنیاست.



@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

آن‌ کس که بخواهد میان شما بزرگ گردد...

«آن‌ کس که بخواهد میان شما بزرگ گردد، باید خادم شما باشد، و آن کس که بخواهد میان شما نخستین باشد باید بردهٔ شما باشد. بدین‌سان پسر انسان نیامده است تا او را خدمت گزارند، بلکه آمده است تا خود خدمت گزارد و جان خویش را از برای خیل مردمان فدیه دهد.»(انجیل مَتّی، ۲۰: ۲۶-۲۸)

«آن کس که بخواهد میان شما بزرگ گردد، باید خادم شما باشد، و آن کس که بخواهد میان شما نخستین باشد، باید بردهٔ جملگی باشد. هم از این روی، پسر انسان نیامده است تا او را خدمت گزارند، بلکه آمده است تا خود خدمت گزارد و جان خویش را از برای خیل مردمان فدیه دهد.»(انجیل مَرقُس، ۱۰: ۴۳-۴۵)

«بزرگ‌ترین شما باید چون کوچک‌ترین رفتار کند و آن‌کس که حکم می‌راند، همچون کسی که خدمت می‌گزارد. چه کدامیک بزرگ‌تر است، آن‌ کس که بر سرِ خوان است یا کسی که خدمت می‌گزارد؟ آیا نه آن کس که بر سرِ خوان است؟ و من در میان شما چون کسی هستم که خدمت می‌گزارد!»‏(انجیل لوقا، ۲۲: ۲۶-۲۷)

«آن سرای اخروی را برای کسانی قرار می‌دهیم
که هیچ برتری‌طلبی و فسادی را در زمین نمی‌خواهند و فرجام [نیک] از آنِ پرواپیشگان است.»(قرآن، قصص: ۸۳)

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

.


چه شعری مانده است
که نگفته‌ام؟

دست‌های تو را هنوز
نگفته‌ام
و چشمانت را
که از برق شادی می‌درخشید
و چشمانت را
که در شب اندوه می‌گریست

هنوز دست‌هایت را
در کوچه‌ای که به پاییز می‌رسید
در کوچه‌ای که بهار را
انتظار می‌کشید
نگفته‌ام

و دست‌هایت را
در دست‌های من
وقتی به حروف شب
معنا می‌داد
نسروده‌ام

هنوز دین خود را
به درخت آلوچه
و آن شب صاف پرستاره
که بر قلب‌ ما گواهی می‌دادند
ادا نکرده‌ام

هنوز دست‌های شعر
از آخرین بوسه‌
بر پیشانی رستگار تو
از آخرین آغوش
بر پارچهٔ سپیدی که واپسین خانهٔ تو بود
و اشک‌هایی که نباریده‌اند
کوتاه است

هنوز تو
بیش‌تر از همه‌ٔ شعرهایی
و همیشه
بیش‌تر از همهٔ شعرهایی

صدّیق.
.

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

موعظهٔ مولانا (۴)

دان که هر رنجی ز مردن پاره‌ای‌ست
جزوِ مرگ از خود بِران گر چاره‌ای‌ست
چون ز جزوِ مرگ نتْوانی گریخت
دان که کلّش بر سرت خواهند ریخت
جزوِ مرگ ار گشت شیرین مر تو را
دان‌که شیرین می‌کند کل را خدا
دردها از مرگ می‌آید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول
هر که شیرین می‌زیَد او تلخ مُرد
هر که او تن را پرستد جان نبُرد
۱: ۲۳۰۷-۲۳۱۱

امتحان کن فقر را روزی‌ دو تو
تا به فقر اندر  غنا بینی دوتُو
صبر کن با فقر و بگذار این ملال
زآن‌که در فقر است عزِّ ذوالْجلال
سرکه مفروش و هزاران جان ببین
از قناعت غرقِ بحرِ انگبین
صدهزاران جانِ تلخی‌کَش نگر
همچو گل آغشته اندر گلشکر
۱: ۲۳۸۲-۲۳۸۵

آنچه تو گنجش توهّم می‌کنی
زآن توهّم گنج را گم می‌کنی
چون عمارت دان تو وهم و رای‌ها
گنج نبوَد در عمارت جای‌ها
۱: ۲۴۸۵-۲۴۸۶

چه قلاووز و چه اشتربان؟ بیاب
دیده‌ای کآن دیده بیند آفتاب
اینْت خورشیدی نهان در ذرّه‌ای
شیر نر در پوستین برّه‌ای
اینْت دریایی نهان در زیرِ کاه
پا بر این کَه هین منهْ با اشتباه
۱: ۲۵۱۰/۲۵۱۲-۲۵۱۳

محو می‌باید نه نحو اینجا، بدان!
گر تو محوی، بی‌خطر در آب ران
آب دریا مُرده را بر سر نهد
ور بوَد زنده، ز‌ دریا کی رهد؟
چون بمُردی تو ز اوصافِ بشر
بحرِ اسرارت نهد بر فرقِ سر
مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحوِ محو آموختیم
فقهِ فقه و نحوِ نحو و صَرفِ صَرف
در کم‌آمد یابی ای یارِ شگرف
آن سبوی آب، دانش‌های ماست
وآن خلیفه، دجلهٔ علمِ خداست
ما سبوها پر به دجله می‌بریم
گر نه خر دانیم خود را، ما خریم
کلّ عالم را سبو دان ای پسر
کاو بوَد از علم و خوبی تا به سر
قطره‌ای از دجلهٔ خوبیّ اوست
کآن نمی‌گنجد ز پُرّی زیرِ پوست

۱: ۲۸۵۱-۲۸۵۳/۲۸۵۶-۲۸۵۹/۲۸۷۰-۲۸۷۱

چون درِ معنی‌ زنی، بازت کنند
پَرِّ فکرت زن که شهبازت کنند
پَرِّ فکرت شد گِل‌آلود و گران
زآن‌که گِل‌خواری، تو را گِل شد چو نان
نان گِل است و گوشت کمتر خور از این
تا نمانی همچو گِل اندر زمین
۱: ۲۸۸۰-۲۸۸۲

بت‌پرستی، چون بمانی در صُوَر
صورتش بگذار و در معنی نگر
مردِ حجّی، همرهِ حاجی طلب
خواه هندو، خواه ترک و یا عرب
منگر اندر نقش و اندر‌ رنگِ او
بنگر اندر عزم و در آهنگِ او
گر سیاه است او، هم‌آهنگ تو است
تو سپیدش خوان که همرنگِ تو است
۱: ۲۹۰۳-۲۹۰۶

با هوا و آرزو کم باش دوست
چون یُضِلُّکْ عن سبیلِ‌الله اوست
این هوا را نشکند اندر جهان
هیچ چیزی همچو سایه‌یْ همرهان
تو برو در سایهٔ عاقل گریز
تا رهی زآن دشمنِ پنهان‌ستیز
۱: ۲۹۶۷-۲۹۶۸/۲۹۷۷

ور به هر زخمی تو پرکینه شوی
پس کجا بی صیقل آیینه شوی؟
۱: ۲۹۹۰

ای برادر، صبر کن بر دردِ نیش
تا رهی از نیشِ نفْسِ گبرِ خویش
کآن گروهی که رهیدند از وجود
چرخ و مهر و ماه‌شان آرد سجود
هرکه مُرد اندر تنِ او نفْسِ گبر
مر ورا فرمان بَرَد خورشید و ابر
چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نیارد سوختن
۱: ۳۰۱۱-۳۰۱۵

گر همی خواهی که بفْروزی چو روز
هستیِ همچون شبِ خود را بسوز
هستی‌ات در هستِ آن هستی‌نواز
همچو مس در کیمیا اندر گداز
در من و ما سخت کرده‌ستی دو دست
هست این جمله خرابی از دو "هست"
۱: ۳۰۲۰-۳۰۲۲

جمله ما و من به پیشِ او نهید
مُلک مُلکِ اوست، مُلک او را دهید
چون فقیر آیید اندر راهِ راست
شیر و صیدِ شیر خود آنِ شماست
۱: ۳۱۱۳-۳۱۱۴

حق تعالی خلق را گوید به حشر:
ارمغان کو از برای روز نشر؟
جِئتُمُونا و فُرادَی' بی‌نوا
هم بدآن‌سان که خَلَقْناکُمْ کَذا
هین، چه آوردید دستاویز را
ارمغانی روز رستاخیز را؟
یا امید بازگشتنْ‌تان نبود
وعدهٔ امروز باطلْ‌تان نمود؟
ور نِه‌ای منکر، چنین دستِ تهی
در درِ آن دوست چون پا می‌نَهی؟
۱: ۳۱۸۲-۳۱۸۵/۳۱۸۷

اندکی صرفه بکن از خواب و خَور
ارمغان بهر ملاقاتش ببَر
شو قَلیلُ‌النَّوم مِمّا یَهْجَعُون
باش در اَسحار از یَستَغفِرُون
اندکی جنبش بکن همچون جنین
تا ببخشندت حواسِ نوربین
وز جهانِ چون رَحِم بیرون رَوی
از زمین در عرصهٔ واسع شوی
۱: ۳۱۸۸-۳۱۹۱

هر که نقص خویش را دید و شناخت
اندر استکمالِ خود دَه اسبه تاخت
زآن نمی‌پرّد به سوی ذوالجلال
کاو گمانی می‌بَرَد خود را کمال
علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو، ای ذو دَلال!
از دل و از دیده‌ات بس خون روَد
تا ز تو این مُعجِبی بیرون شود
۱: ۳۲۲۲-۳۲۲۵

بر سر هر ریش جمع آمد مگس
تا نبیند قُبحِ ریشِ خویش کس
آن مگَس، اندیشه‌ها وآن مالِ تو
ریشِ تو آن ظلمتِ احوالِ تو
ور نهد مرهم بر آن ریشِ تو پیر
آن زمان ساکن شود درد و نفیر
تا که پندارد که صحّت یافته‌ست
پرتوِ مرهم بر آنجا تافته‌ست
هین ز‌ مرهم سر مکش ای پشت‌ریش
وآن ز پرتو دان، مدان از اصلِ خویش
۱: ۳۲۳۳-۳۲۳۷

نی، مشو نومید و خود را شاد کن
پیشِ آن فریادرس فریاد کن
کای مُحبِّ عفو! از ما عفو کن
ای طبیبِ رنجِ ناسورِ کهُن
۱: ۳۲۶۲-۳۲۶۳

شکر کن، غرّه مشو، بینی مکن
گوش دار و هیچ خودبینی مکن
۱: ۳۲۶۷
#موعظه_مولانا

@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

کرامت تو چیست؟

چه کرامتی بزرگ‌تر از زنده شدن و حیاتی نو یافتن؟ چه کرامتی والاتر از رهایی؟

به آنچه فرامعمول و خارقِ عادت بر دست صوفیان و عارفان جاری می‌شود کرامت می‌گویند. اما عارف دل‌آگاه به این امور وَقعی نمی‌نهاد و اعتنایی نمی‌کرد. کار و بار خود را توجه پیوسته به خداوند کریم می‌دانست نه آنچه دیگران کرامت می‌خوانند. وقتی کسی مصرّانه می‌پرسید کرامت تو چیست؟ پاسخ می‌داد اگر امری شگفت و خارق‌العاده طلب می‌کنی که نشانهٔ عنایت ویژهٔ خداست به زندگی من نگاه کن. به زندگی من نگاه کن و ببین چگونه بنیاد هستی من زیر و رو شد و حیاتی متفاوت یافتم. در این زیر و رو شدن و تحوّل خجسته، کرامت را ببین و کارسازی و لطف خدا را مشاهده کن. بگذار تا سرگذشت من تو را به لطف حق دل‌گرم کند. سرگذشت من نمونهٔ بارز کرامت است و اصلاً صاحب کرامت بودن در معنای حقیقی خود چیزی نیست جز زیستن با خداوند و سپردن خویش به خداوند:


🍃 نقل است که کسی ازو [ابوالعباس قصّاب] پرسید که «شیخا! کرامت تو چیست؟» گفت: «کرامات نمی‌دانم، اما این می‌دانم که هر روز در ابتدا گوسفندی بکشتمی و تا شب بر سر می‌گردانیدمی جملهٔ شهر تا تسویی[=اندکی] سود کردمی یا نه. امروز چنان می‌بینم که مردان عالم بر می‌خیزند و از مغرب به زیارت ما پای‌افزار می‌کنند. چه کرامت خواهد بود زیادت ازین؟»
◽️(تذکرة‌الاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۶۹۹)

🍃 در آن وقت که شیخ ما [ابوسعید ابوالخیر] به نیشابور بود، یکی به نزدیک شیخ در آمد و سلام گفت. و گفت: مردی غریبم بدین شهر در آمدم همه شهر آوازهٔ توست می‌گویند که اینجا مردی است که او را کرامات ظاهر است. اکنون یکی به من نمای. شیخ ما گفت: ما به آمل بودیم به نزدیک شیخ بُلعباس قصّاب. یکی _به همین واقعه که تو را افتاده است_ به نزدیک شیخ بُلعباس در آمد و همین سؤال بکرد و از وی طلب کرامات کرد. شیخ بُلعباس گفت: «می بینی و چیست که آن نه از کرامات است؟ آنچه اینجا می‌بینی پسر قصابی بود، از پدر قصابی آموخت. چیزی به او نمودند و او را بربودند. به بغداد تاختند. به‌پیر شبلی برد از بغداد به مکه تاخت از مکه به مدینه تاخت از مدینه به بیت المقدس تاخت. خضر را باو نمود در دل خضر افکند تا او را قبول کرد و صحبت افتاد. و اینجا باز آورد و عالَمی را روی به ما آورد تا از خرابات‌ها می‌آیند و از ظلم‌ها بیزار می‌شوند و توبه می‌کنند و نعمت‌ها فدا می‌کنند و از اطراف عالم سوختگان می‌آیند و از ما او را می‌جویند. کرامت بیش ازین چه بُوَد؟» پس گفت: «یا شیخ کرامتی می‌باید وقتی که ببینیم.» گفت: «نیک ببین نه کَرَم اوست که پسر بُزکُشی در صدر بزرگان بنشیند و به زمین فرو نشود و این دیوار بر وی نیفتد و این خانه بر سر وی فرو نیاید. بی‌ملک و مال، ولایت دارد. بی‌آلت و کسب، روزی خورد و خلق را بخوراند. این همه نه کرامت است؟» آنگه شیخ ما گفت: «یا جوانمرد! ما را با تو همان افتاد که وی را با آن سایل.» این مرد بگفت: «یا شیخ! من از تو کرامات تو می طلبم تو از شیخ بلعباس میگویی؟» شیخ ما گفت: «هر که به جمله کریم را گردد، حرکات وی همه کرامات بود.»
(اسرارالتوحید، جلد اول، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۲۸۱)

🍃 و [بوالقاسم نصرآبادی را] گفتند: «کرامات تو چیست؟» گفت: «آنکه مرا از نصرآباد به نشابور شوریده کردند و بر شبلی انداختند تا هر سالی دو سه هزار آدمی از سبب من_و من در میان نه_ به خدای رسند.»
(تذکرة‌الاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۸۵۵)

عارفان بزرگ، کرامت را در تبدّل خُلق و فرارفتن از خود می‌یافتند:

✨«بزرگ‌ترین کرامات آن است که خویِ بدِ خویش را به خویِ نیک بَدَل کنی.»(سهل‌بن‌عبدالله تُستری: همان، ص۳۱۸)

✨«کرامت آن بُوَد که تو در میان نباشی.»(جنید بغدادی: همان، ص۴۸۵)

توجه به آنچه مردم کرامت می‌نامند و عنایت‌های خاص می‌دانند، لغزشگاه عارف است. او فریفتهٔ کرامت نیست، دلباختهٔ کریم است:

✓ و نقل است که [سهل‌بن‌عبدالله تُستری] بر سر آب برفتی که قدم او تر نشدی. یکی گفت: «می‌گویند که بر سر آب می‌روی.» گفت: «مؤذن این مسجد را بپرس که مردی راست است» از مؤذن پرسید. گفت: «من آن ندانم، و لیکن روزی در حوض شد تا طهارت کند. در حوض افتاد. اگر من نبودمی، در آنجا بمردی»(همان، ص۳۱۳)

✓ «صاحب استقامت باش نه طالب کرامت که نَفْسِ تو کرامت خواهد و خدای استقامت.»(ابوعلی جوزجانی: همان، ص۶۱۲)

✓ «زلّتِ[=لغزش] عارف، میل است از کریم به کرامت.»(جنید بغدادی: همان، ص۴۶۵)

✓ «شاد بودن به کرامات از غرور و جهل است.»(ابوبکر واسطی: همان، ص۸۰۹)

✓ «اگر کسی در بستانی رود و درختان بسیار بود، بر هر درختی مرغی نشسته و به زبان فصیح می‌گوید: «السلام علیک یا ولیَّ الله» و آن کس نترسد که این مکر است و استدراج، آن مکر بود.»(سری سقطی: همان، ص۳۴۳)

✓ گفتند: «ولی کیست؟» گفت: «آن که او را قوّتِ کرامات داده شود و او را از آن غایب گردانیده.»(ابوحفص حدّاد: همان، ص۴۰۷)


@sedigh_63

Читать полностью…

عقل آبی | صدیق قطبی

موعظهٔ مولانا (۳)

نکته‌ای کآن جَست ناگه از زبان
همچو تیری دان که آن جَست از کمان
وا نگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سَیلی را ز‌ سر
چون گذشت از سر، جهانی را گرفت
گر جهان ویران کند نبوَد شگفت
فعل را در غیب اثرها زادنی‌ست
وآن موالیدش به حُکمِ خلق نیست
۱: ۱۶۶۶-۱۶۶۹

ای زبان، تو بس‌ زیانی بر وَری
چون تویی گویا، چه گویم من تو را؟
ای زبان، هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش در این خرمن زنی؟
ای زبان، هم گنجِ بی‌پایان تویی
ای زبان، هم رنجِ بی‌درمان تویی
۱: ۱۷۰۷-۱۷۰۸

دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده بهْ از خفتگی
اندر این ره می‌تراش و می‌خراش
تا دمِ آخر، دمی فارغ مباش
تا دمِ آخِر، دمی آخِر بوَد
که عنایت با تو صاحب‌سِر بوَد
۱: ۱۸۲۷/۱۸۳۰-۱۸۳۱

گفت طوطی کاو به فعلم پند داد
که «رها کن لطفِ آواز و گشاد
زآن‌که آوازت تو را در بند کرد»
خویشتن مرده پی‌ این پند کرد
یعنی «ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من، که تا یابی خلاص»
دانه باشی مرغکانت برچنند
غنچه باشی کودکانت برکَنند
دانه پنهان کن، بکلّی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاهِ بام شو
هر که داد او حُسنِ خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد
چشم‌ها و خشم‌ها و رشک‌ها
بر سرش ریزد چو آب از مَشک‌ها
دشمنان او را ز غیرت می‌درند
دوستان هم روزگارش می‌بَرند
در پناه لطفِ حق باید گریخت
کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت
۱: ۱۸۳۸-۱۸۴۵/۱۸۴۷

لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ای‌ست
کمترش خور، کآن پرآتش لقمه‌ای‌ست
آتشش پنهان و ذوقش آشکار
دودِ او ظاهر شود پایانِ کار
۱: ۱۸۶۳-۱۸۶۴

تا توانی بنده شو، سلطان مباش
زخم‌کَش چون گویْ شو، چوگان مباش
نفْس از بس مدح‌ها فرعون شد
کُن ذَلیل‌َالنَّفْسِ هَوْناً لاتَسُد
۱: ۱۸۷۶، ۱۸۷۵

ای برادر، عقل یک‌دم با خود آر
دم به دم در تو خزان است و بهار
باغ را سبز و ترّ و تازه بین
پر ز غنچه و وَرد و سرو و یاسمین
بوی گل دیدی که آنجا گل‌ نبود؟
جوشِ مُل دیدی که آنجا مُل نبود؟
بو قلاووز است و رهبر مر تو را
می‌بَرَد تا خُلد و کوثر مر تو را
بو دوای چشم باشد نورساز
شد ز‌ بویی دیدهٔ یعقوب باز
بوی بد مر دیده را تاری کند
بوی یوسف دیده را یاری کند
تو که یوسف نیستی، یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش
پیشِ یوسف نازِش و خوبی مکن
جز نیاز و آهِ یعقوبی مکن
۱: ۱۹۰۴-۱۹۰۵/۱۹۰۸-۱۹۱۲/۱۹۱۶

معنیِ مردن ز طوطی بُد نیاز
در نیاز و فقر خود را مرده ساز
تا دمِ عیسی تو را زنده کند
همچو خویشت خوب و فرخنده کند
۱: ۱۹۱۷-۱۹۱۸

از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟
خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ
سال‌ها تو سنگ بودی دل‌خراش
آزمون را، یک زمانی خاک باش
۱: ۱۹۱۹-۱۹۲۰

گفت پیغامبر که نَفْحَت‌های حق
اندرین ایام می‌آرد سَبَق
گوش و هُش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت
نفحهٔ دیگر رسید، آگاه باش
تا از این هم وانمانی، خواجه‌تاش!
۱: ۱۹۵۹-۱۹۶۲

گفت پیغامبر: «ز سرمای بهار
تن مپوشانید یاران، زینهار
زآن‌که با جانِ شما آن می‌کند
کآن بهاران با درختان می‌کند
لیک بگْریزید از سردِ خزان
کآن کند کاو کرد با باغ و رَزان»
راویان این را به ظاهر برده‌اند
هم بر آن صورت قناعت کرده‌اند
بی‌خبر بودند از جان آن گروه
کوه را دیده، ندیده کان به کوه
آن خزان نزدِ خدا نفْس و هواست
عقل و جان عینِ بهار است و بقاست
پس به تأویل این بوَد کانفاسِ پاک
چون بهار است و حیاتِ برگ و تاک
از حدیثِ اولیا نرم و درشت
تن مپوشان، زآن‌که دینت راسْت پشت
گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر
تا ز گرم و سرد بجْهی وز سعیر
گرم و سردش نوبهار زندگی‌ست
مایهٔ صدق و یقین و بندگی‌ست
۱: ۲۰۵۵-۲۰۶۰/۲۰۶۳-۲۰۶۶

تا بدانی هر که را یزدان بخواند
از همه کارِ جهان بی‌کار ماند
هر که را باشد ز یزدان کار و بار
یافت بار آنجا و بیرون شد ز‌ کار
۱: ۲۱۲۹-۲۱۳۰

هست هشیاری ز‌ یاد مامَضی
ماضی و مُستقبلت پرده‌یْ خدا
آتش اندر زن به هر دو، تا به کی
پرگِره باشی از این هر دو، چو نی؟
تا گِره با نی‌ بُوَد همراز نیست
همنشینِ آن لب و آواز نیست
۱: ۲۲۱۰-۲۲۱۲

ای خبرهات از خبردهْ بی‌خبر
توبهٔ تو از گناهِ تو بتر
ای تو از حالِ گذشته توبه‌جو
کی‌ کنی توبه از این توبه؟ بگو!
۱: ۲۲۱۴-۲۲۱۵

از پیِ این عیش و عشرت ساختن
صد هزاران جان بشاید باختن
در شکارِ بیشهٔ جان باز باش
همچو خورشیدِ جهان جانباز باش
جان‌ فشان ای آفتابِ معنوی
مر جهانِ کهنه را بنما نَوی
در وجودِ آدمی جان و روان
می‌رسد از غیب چون آبِ روان
۱: ۲۲۲۷-۲۲۲۸/۲۲۳۰-۲۲۳۱

نان دهی از بهرِ حق، نانت دهند
جان دهی از بهرِ حق، جانت دهند
گر بریزد برگ‌های این چنار
برگِ بی‌برگیش بخشد کردگار
گر نمانْد از جود در دستِ تو مال
کی‌ کند فضل اِلاهت پایمال؟
جانِ شورِ تلخ پیشِ تیغ بَر
جانِ چون دریای شیرین را بخر
۱: ۲۲۴۵-۲۲۴۷/۲۲۵۱

این همه غم‌ها که اندر سینه‌هاست
از بخار و گَردِ باد و بودِ ماست
۱: ۲۳۰۵

#موعظه_مولانا
@sedigh_63

Читать полностью…
Subscribe to a channel