ravi_ghsehgoo1028 | Unsorted

Telegram-канал ravi_ghsehgoo1028 - رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

983

به نام خالق قلم🌹 رمان های نوشته و ثبت شده در انجمن نویسندگان ایران: #بی_کسی👈 ۷۸۰۰۰۳۸۷ #رویای_جوانی 👈 ۷۸۰۰۰۳۸۸ #حوری👈 ۷۸۰۰۰۳۹۱ قلم:ن.طالبی تأسیس: مهرماه۱۴۰۳ 🔴 تمام رمان‌ها ثبت شده در انجمن نویسندگان ایران🔴

Subscribe to a channel

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

آهی از روی حسرت کشیدم و گفتم:
-می‌توانی برگردی؟ واقعا! این چه سوالی مسخره‌‌ای که خودم می‌پرسم؟

برگشتنی وجود ندارد؛ آدم مثل رود است؛ حتی اگر مسیرش را عوض کند، هرگز همان آب نخواهد بود.
من دیگر آن دختر ساده نیستم.

اما ندای به من مژده‌‌ای می‌داد«شاید پشیمانی هم نوعی راه باشد؛ راهی برای فهمیدن؛ برای دیدن.
شاید من الان دارم می‌بینم؟!
تا بعدها، شاید بتوانم انتخاب کنم.
نه برای فرار، نه برای اثبات چیزی، فقط برای بودن.
فقط برای این که صبح‌ها آینه را نگاه کنم و کمی بیشتر آن دختر قدیمی را ببینم.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

نیمه‌های شب از خواب پریدم، روی پیشانی من عرق نشسته بود؛ نفس من تند می‌زد؛ حال خوبی نداشتم.
با صدای سهیلا که گفت:
-سارا چی شده؟ خواب دیدی؟

تازه فهمیدم کجا هستم؛ سری تکان دادم و گفتم:
-آره، خواب بدی دیدم.

سمیرا دنده به دنده شد و گفت:
-سر و ته بخواب تا دیگه خواب نبینی.

سهیلا نگاهی به من کرد و گفت:
-ولش کن، حالا چه خوابی دیدی؟

دستی به پیشانی عرق کرده‌ی خود کشیدم و گفتم:
-خواب بدن سوخته‌ی حسین نجار و نعش جزقاله‌ی اکبر رنگرز را دیدم؛ وای سهیلا نمی‌دانی چقدر بد بود.

او از پارچ آبی که هر شب بالای سرما بود، لیوانی آب کرد و به دست من داد و گفت:
-بیا یکم از این بخور حالت جا بیاد؛ بهش فکر نکن و بگیر بخواب.

او که رفت من مجدد دراز کشیدم، اما گوی خواب از چشم‌های من برای همیشه رفته بود.
چند باری از این دنده به آن دنده شدم که صدای اذان صبح را از مسجد محل شنیدم.
طبق معمول بابا از اتاق بیرون آمد، وضو گرفت و بالای سر ما شروع به خواندن نماز کرد.
من که بیدار بودم، اما می‌دانستم که با اولین الله و اکبر بابا سهیلا و سمیرا هم بیدار می‌شوند.

بابا که نمازش تمام شد، صلواتی بلند فرستاد و گفت:
-دخترها نمازتون دیر نشه.

مثل همیشه به آشپزخانه رفت و شروع به آب کردن سماور کرد و گفت:
- زود باشید الان آفتاب میزنه.

هرسه‌ی ما چشم بسته به سمت روشویی می‌رفتیم و همانطور وضو می‌گرفتیم، کنار رختخواب‌های خود نماز را می‌خواندیم و‌ بعد از سلام، همانطور نشسته به سمت تشک خود عمودی می‌شدیم.
گوی هیچ وقت بلند نشده‌ایم و حتی آبی به دست و صورت خود نزده‌ایم.

همیشه مامان می‌گوید خواب سحر خیلی شیرین است و حتی بدترین مریض‌ها هم سحر و بعد از اذان صبح به خواب می‌روند، راست می‌گفت من آن روز بعد از اینکه نماز خواندم و دراز کشیدم خوابم برد و صبح با صدای رادیو که ساعت هشت را اعلام می‌کرد بیدار شدم.

بابا صدای آن را زیاد کرد تا اخبار آن ساعت را گوش بدهد و با مامان شروع به حرف زدن کرد:
-خانم نمیدانی داخل محل چه خبره! شهر مُرده‌ها، از گوشه، گوشه‌ی شهر دود بلند میشه؛ تو صف نانوایی می‌گفتند امروز را دولت عزای عمومی اعلام کرده؛ این‌ صدام بی‌ناموس دیشب بد به خاک ما حمله کرده.

بلند شدم و‌ در رختخواب نشستم و گفتم:
-یعنی همه جا تعطیل شده؟

بابا سری تکان داد و گفت:
-آره، مثل اینکه تو میدان اصلی هر شهری قرار شده مردم جمع بشند و‌برای خاکسپاری شهیدها به سمت شهدا برند.

با این حرف بابا تمام کشتی‌های من غرق شدند؛ مجدد خوابیدم و پتوی نازک خود را تا روی سر کشیدم و‌شروع به گریه کردن کردم..
به صحبت بابا و مامان گوش می‌دادم:
-حالا آقا یونس شما میری برای مراسم؟

بابا گفت:
-آره زن، پس نمی‌رم؟ همه‌ی کسانی که شهید شدند را میشناسم، دیشب از فکر حسین نجار و اکبر رنگرز بیرون نمی‌آمدم؛ هر روز صبح که می‌خواستم به در دکان برم چاق سلامتی می‌کردم، حالا یکی مُرده ویکی دیگه سوخته؛ عجب دنیایی بی‌رحمی، خدا به داد دل زن و بچه‌هاشون برسه.

کمی مکث کرد و لقمه‌ای در دهان گذاشت و‌گفت:
-اکبر یه پسر شاخ و شمشاد داره که رفته جبهه، دیشب می‌گفتند پسرش خط مقدم داره از این مرز دفاع می‌کنه.

مامان حرفی نمی‌زد و فقط گوش می‌داد؛ که بابا گفت:
-انیس توهم بیا بریم، این دخترها تو خانه هستند؛ خوبیت نداره تو رو در و همسایه نباشی.

مامان با صدای آرامی گفت:
-آره منم تو همین فکر بودم.

بابا یک دفعه با صدای بلندی گفت:
-آی دخترها، لنگ ظهر شده، هنوز خوابید؟ خوبیت نداره زن تا دیر وقت بخوابه.

می‌دانستم آن دو هم مثل من با صدای بلند رادیو بیدار شده‌اند، اما حال بلند شدن ندارند.
با این حرف بابا هرسه نشستیم و گفتیم:
-سلام‌.

بابا که صبحانه‌ی خود را خورده بود، بلند شد و گفت:
-من و مامانتون داریم میریم مراسم، شما داخل خانه باشید تا ما برگردیم.

مامان ادامه‌ی حرف بابا را گرفت و‌گفت:
-سمیرا تو خانه را جارو کن، سهیلا تو هم آشپزخانه را مرتب کن و ناهار درست کن؛ سارا تو هم لباس‌ها را بشور و حیاط را آب و جارو کن.

ما سه بلند شدیم و مثل همیشه خود را مشغول کارهای خانه کردیم تا آن دو برگردند.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

به من نگاه کرد و گفت:
-نمی‌دانم چرا ین نوبه دلم آرام نمیگیره.

من هم کنار او نشستم و به فردا فکر می‌کردم:
-یعنی فردا میتوانم برم مدرسه؟ با این اتفاقی که افتاده اصلا جرأت حرف زدن ندارم؛ اَه، بخشکی شانش.

سهیلا و سمیرا هم به داخل آمدند و آ‌نها هم کنار ما نشستند.

هنوز چشم به راه بابا نشسته بودیم.

نگاهی به ساعت انداختم نزدیک یازده شب است و ما هنوز گشنه منتظر او نشسته‌ایم،
نگاهم را به سکت به سهیلا وسمیرا سُراندم، هر دو در حال چرت زدن بودند.
مامان هم مثل کسی که خانه‌ را متر می‌کند فقط قدم میزد.
چشم‌های من هم سنگین شد و خواب تمام وجوم را گرفت.
بالشتی که تکیه داده بودم را برداشتم و روی زمین دراز کشیدم و به مامان نگاه کردم، همانطور که قدم می‌زد به آشپزخانه رفت.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل اود
🔻قسمت هفدهم

هنوز در آغوش هم بودیم که صدای بابا آمد:
-سارا کجایی؟ بیا اینجا ببینم.

هر دو با تعجب به سمت در نگاه کردیم و من گفتم:
-وای سهیلا، بدبخت شدم؛ باورت میشه همه‌ی جانم داره میلرزه!

دستی به شانه‌ی من زد و‌گفت:
-ولی من حس میکنم کاری با تو نداره؛ این سری خشم و جذبه تو صداش نبود؛ پاشو بریم؛ ایشالا که خیره.

ارام از کنار دیوار بلند شدم، ناگهان تمام بدن من را قفل کرد؛ حتی نفس‌های من بریده و قطع میشد، چشم‌های من بی‌اختیار به سمت منبع صدا، می‌چرخید؛ گردنم خشک شده، مهره‌های آن درد گرفته بودند.

انگشت‌های من بی‌اراده به موهای سر فرو بردم و رشته‌‌ی از آن را کشید.

پاهای من به عقب می‌لغزید، بدن من بی‌اختیار به سهیلا نزدیک شد، انگار می‌خواستم در آغوش او ذوب شوم و ناپدید گردم.

به در که رسیدیم، سهیلا گفت:
-سارا محکم باش، من دلم روشن، چیزی نمیشه.

در را باز کردم و به سمت بابا رفتم؛ مامان کنار او نشسته بود؛ اما خبری از سمیرا نبود.

صدای خشکی از گلوی من بیرون آمد وگفتم:
-سمیرا کجاست؟

خود را به من نزدیک کرد وگفت:
-رفته حمام.

در مقابل بابا ایستادم وگفتم:
-بله آقاجون.

چای خود را سر کشید وگفت:
-صبح با این کارت میری ثبت‌نام مدرسه، اما یه قرار و قانونی هست که اگه زیر پا بذاری قلم پات را خورد می‌کنم.

نفس من تند و بریده شد؛ اما این بار از هیجان، نه ترس.
دست‌های خود را روی گونه‌های گرم و سرخ شده‌ام قفل شدند.

در دل گفتم:
-نه، باورکردنی نیست! واقعاً باورکردنی نیست!
پاهای من بی‌اراده روی زمین تکان می‌خورند، مثل فنری که رها شده.

واقعاً اینکه بابا به خواسته‌ی من گوش داده و به رویای من احترام می‌گذارد باور کردنی نبود.

صدای خنده‌ای شفاف و بلند از گلوی من جمع شد.
بی اراده شروع به خندیدن کردم وگفتم:
-خدای من، خدای من! باور کردنش برای من سخته!

پاهای من اصلاً تحمل ایستادن نداشتند، دلم می‌خواست به آسمان بپرم؛ اما در مقابل بابا خجالت می‌کشیدم.
چشم‌های من می‌درخشیدند و پر از قطره‌های اشک از سر خوشحالی شدند.

بابا گفت:
-با توام، گوش کن ببین چی میگم.

نزدیک رفتم، کنار او نشستم و گفتم:
-آقاجون هرچی شما بگید من قبول میکنم؛ اصلا نشنیده میگم چشم.

گفت:
-صبح با مامانت میری و ظهر با اون برمی‌گردی؛ نبینم سر گوش تو بجنبه‌ها.

دست خود را روی چشم گذاشتم و گفتم:
-چشم آقاجون، هرچی شما بگید.

در حین حرف زدن چشم من به مامان افتاد، همانطور که سراو پایین بود می‌خندید، معلوم است خوشحال شده اما نمی‌خواست نمایان کند.
او همیشه برای ما جذبه می‌گرفت و حالا چنین واکنشی نشان میداد، از آن ابهت او کم می‌شد.

بابا بلند شد و گفت:
-من میرم تا بیرون و بر‌می‌گردم.

در پوست خود نمی‌گنجیدم، منتظر بودم صدای بسته شدن در را بشنوم و‌ مثل یک بادکنک بترکم‌.

تا صدای در را شنیدم، بی‌ارداه از جای خود پریدم و جیغ می‌کشیدم.

سمیرا در حمام را باز کرد وگفت:
-چه خبر شده؟

سهیلا داد زد:
-بابا قبول کرد سارا بره مدرسه.

صدای سمیرا نیامد و فقط صدای حکم بسته شدن در حمام به گوش رسید.

به سمت سهیلا رفتم، او را در آغوش گرفتم و حکم فشارش می‌دادم‌.

مامان در حالی که سینی به دست به سمت آشپزخانه می‌رفت گفت:
-برو دعاش را به جان آقای فروتن بکن، بابات هرچی فکر کرد، دید نمی‌تونه ابروی خودش را ببره.

همان لحظه سمیرا از حمام آمد و گفت:
-چرا آقا جون قبول کرد؟ مگه خون این از ما دو‌ تا رنگین‌تره؟ حالا که آمد بهش میگم در حق ما دوتا بدی کردی.

مامان به سمت او رفت و گفت:
-خُب، خُب، خودت میدانی اقای شما حرف آخر را میزنه، پس زبان درازی نکن.

او که از برخورد مامان ناراحت شد به سمت اتاق رفت و گفت:
-چقدر ما دربه‌دریم.

با کنایه گفتم:
-خودت دوست داشتی بشینی داخل خانه تا شوهر کنی؛ سهیلا را هم به پای خودت سوزاندی.

به سمت من هجوم آورد گفت:
-حرف زیادی نزن تا زبانت را نکشیدم بیرون؛ بچه پرو.

مامان سر هر دوی ما فریاد زد:
-بسته دیگه، تا نیامدم از خجالت جفت شما در بیام، سمیرا بیا برو اینجا موهات را نریزه.

سمیرا به من چشم‌ غره‌ای رفت و گفت:
-نشانت میدهم.

من هم برای او زبان در آوردم و گفتم:
-برو کشکت را بساب.

مامان هنوز ایستاده بود و سمیرا دیگر جرأت جواب دادن من را نداشت و به سمت اتاق رفت.

دست سهیلا را گرفتم و گفتم:
-سهیلا دارم پرواز می‌کنم؛ واقعاً! انگار زمین زیر پای من نیست!

اشک از چشم‌های من جاری شد و با بغض گفتم:
-وای! نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم.

شروع به پریدن کردم و فریاد شادی سر دادم و بلند گفتم:
-می‌خوام دنیا را بغل کنم! می‌خوام به هر کی می‌بینم بگم.

صدای مامان از آشپزخانه آمد که گفت:
-دخترها بسته دیگه بیایید کمک، الان بابای شما میاد و غذا می‌خواد.

من به سمت آشپزخانه دویدم و گفتم:
-چشم، هر چی شما بگید.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

احساس می‌کنم دارم تو یه قفس طلایی نفس‌نفس می‌زنم.
قفسی که به خاطر عشق ساخته شده، اما فراموش کردن که پرنده، حتی با عشق هم، به پرواز نیاز داره.
به فضایی برای اشتباه کردن، برای تجربه کردن، حتی برای زمین خوردن.
بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم مشکل از من هست! زیادی حساسم؟ زیادی طلبکارم؟ بعد دوباره نگاه می‌کنم و می‌بینم نه، فقط می‌خوام بدون ترس از قضاوت شدن، بدون ترس از "نصیحت" شنیدن، بگم "مامان، بابا، امروز خیلی ناراحتم" یا "رویای درس خواندن در سر من هست" و مطمئن باشم که اول گوش می‌کنند، بعدا اگر خواستن، نظر میدند.

تنها چیزی که این روزها نگه‌ام می‌داره، وجود تو؛ احساس می‌کنم تو پشت منی، تو که گاهی فقط با یه نگاه می‌فهمی دلتنگی‌های من را، پیش تو می‌توانم خود خودم باشم، بدون ماسک، بدون ترس.
پیش تو اشک ریختن عیب نیست، خندیدن با صدای بلند دیوانگی نیست.
می‌دانم اونها هم خسته هستند، می‌دانم نیتشان خیره.
اما این دانستن، دردی که تو سینه من جمع شده را کم نمی‌کنه.
ای کاش یکم فاصله می‌گرفتند نه از عشق، بلکه از کنترل کردن؛ یه کم نفس، یه کم اعتماد به ما بچه‌هاشون می‌کردند.

نگاهی به او انداختم وگفتم:
-ممنون که هستی؛ مونون که شنونده‌ی بی‌قضاوت منی؛ همین که می‌توانم با تو حرف بزنم، این سنگینی، یه خرده سبک‌تر می‌شه.

او هم مثل من گریه می‌کرد، چشم‌های او قرمز شده بود.
دست‌های خود را باز کردم او را در آغوش گرفتم و گفتم:
-دوست دارم ابجی.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

امروز را زندگی کن؛
نه در حسرت دیروز، نه در نگرانی فردا.
بعضی از زیباترین فصل‌های زندگی، در همین «امروز» نوشته می‌شوند.
🌞روز بخیر
✍ راوی قصه‌گو

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل اول
🔻قسمت پانزدهم

وارد که شدم دیدم، بابا گوشه‌ی اتاق نشسته و دستش را روی زانوی خم شده‌ی خود گذاشته و به قالی لاکی خیره نگاه می‌کرد، سهیلا گفت:
-سلام آقا‌جون

بابا زیر چشمی نگاهی انداخت و سری تکان داد.

من در حالی که سر خود را پایین انداخته بودم، آرام و با صدای لرزان گفتم:
-س‌ل‌ام...

بابا باز هم سری تکان داد و چند باری محکم روی پای خود زد.
من که ترسیده بودم، خود را پشت سهیلا پنهان کردم؛ که ناگهان بابا مثل یک دیگه جوش آورده، سرریز شد گفت:
-من نمیدانم به درگاه خدا چه گناهی کردم که تو را به من داده؛ اصلا تو به کی رفتی که انقدر خیره سر و سرخود شدی؟

همانطور که پشت سهیلا بودم؛ آرام گفتم:
-آقاجون به خدا من نگفتم کسی بیاد پیشه شما، من...

بابا با این حرف من بیشتر عصبی شد، بلند گفت:
-تو گو...خوردی که اصلا با کسی حرف زدی.

سرم را پایین انداختم و به خود می‌لرزیدم؛ نزدیک آمد و به سهیلا گفت:
-تو برو آنطرف ببینم.

سهیلا کمی مکث کرد که بابا با فریاد گفت:
-مگه با تو نیستم.

سهیلا که ترسید از مقابل من آنطرف رفت؛ مامان نزدیک آمد گفت:
-آقا یونس غلط کرد، شما ببخشید.

صورت بابا مثل یک پارچه‌‌ای قرمز، سرخ شده بود و شقیقه‌ی او تند می‌زد، رو به مامان گفت:
-از بس بخشیدمش اینطوری برای من دم در آورده.

منتظر اولین ضربه‌‌ای محکم او بودم، که بابا گفت:
-این‌بار جوره دیگه‌ی تنبیه‌ می‌کنم، میری اتاق ساکت را می‌بندی تا بری با بی‌بی و عمو زندگی کنی.

اگر بابا در گوش من می‌کوبید و بعد چند مشت محکم نثار تن و بدن من می‌کرد انقدر عذاب آور نبود که بخواهم در یک روستای دور افتاده در خانه‌ی کاهگلی بی برق و گاز کنار یک مادر بزرگ پیر و‌ عموی دیوانه‌ای خودم زندگی کنم.

در حالی که وجودم پر از التماس بود به چشم‌های بابا نگاه کردم و‌ با گریه گفتم:
-بابا تو‌ راخدا نه؛ من که چیزه زیادی از شما نمیخوام، فقط میخوام درس بخوانم؛ من درس را خیلی دوست دارم، بابا تو را به مقدساتت، تو‌ را به خاک باباجون در حق من بزرگی کن و بگذار برم درسم را ادامه بدم.

ناخواسته در مقابل پای او نشستم، پای او را در دست گرفتم و گفتم:
-پای تو را می‌بوسم اگه بگذاری.

بابا سکوت کرده بود، سهیلا به خودش جرأت داد و در حالی که صدای او می‌لرزیدگفت:
-بابا بگذار بره، گناه داره؛ من راضی هستم.

مامان که از صدای او معلوم بود گریه می‌کند گفت:
-آقا یونس من خودم می‌برمش و میارمش، قول میدم تو راه کسی بهش چپ نگاه نکنه.

اما سمیرا با صدای حق به جانب خود گفت:
- این داره فیلم بازی می‌کنه، گولش را نخورید.

دلم می‌خواست به سمت او هجوم ببرم و خرخره‌‌اش را با همین دندان‌های خودم بجوم.

اما سکوت کردم، اولین بارم بود که غرورم را زیر پا می‌گذاشتم.
بابا پای خود را از زیر دست من کشید و به سمت بالای اتاق که یک پتو با ملافه‌ی سفید و‌ چند بالشت بزرگ گذاشته شده بود، رفت و نشست.
زیر چشمی به او نگاه کردم، در فکر بود.
انتظار چقدر سخت است، دلم می‌خواست فریاد بزنم و بگویم« بابا جواب من را بده، بی انصافی نیست من از علاقه‌ی خود بگذرم؟» که بابا با صدای بلند گفت:
-انیس یه چای برای من بیار.

من هنوز روی زمین دو زانو نشسته بودم، کمرم خمیده و شانه‌های خود را پایین انداخته بودم، سر به زیر به قالی لاکی با دور سورمه‌ی نگاه می‌کردم.
مامان چای را مقابل بابا گذاشت؛ بابا استکان را برداشت و گفت:
-پس می‌خواهی درس بخوانی؟

سرم را بالا آوردم و گفتم:
-بله آقاجون، البته با اجازه شما.
گفت:
-که چی بشه؟ دوسال دیگه‌ هم خواندی؛ اصلا دیپلم گرفتی؛ آخرش باید شوهر کنی و بچه‌داری.

نمی‌دانم چرا امروز جرأت نداشتم تا مثل سابق حرف دلم را بزنم، مثل اینکه دست غیبی به کمک من آمده بود و حرف‌ها و حرکاتم را به من دیکته می‌کرد.
گفتم:
-هیچی آقاجون، به خدا خیلی دوست دارم؛ لذت می‌برم چیز یاد بگیرم؛ اصلا تا هر موقع شما بگید درس می‌خوانم.

بابا به چای خود نگاهی انداخت و مجدد کمی از آن را خورد و گفت:
-آدم به خاطره دوست داشتن و لذت کاری را نمی‌کنه، باید به دردش بخوره؛ الان ببین سمیرا و سهیلا خیاطی بلدند؛ دست و پنجه ان‌ها هم مثل ماه میمانه.

دوست داشتم بگویم، اما من خیاطی دوست ندارم، پزشکی دوست دارم.
ولی باز صدای از غیب در گوش کن گفت، بگو:
-اما آقاجون همه که مثل هم نمیشند، همین شما مگه مکانیکی دوست نداشتی، اما آقاجون گفت باید کنار دست من در مغازه بمانی، مگه نمیگی، اگه رفته بودم مکانیکی الان برای خودم اسم و‌ رسمی داشتم.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

صدا کن مرا...

می‌شوم صدای تو را...
در کوچه پس‌کوچه‌های این شهر
صدای تو همچون آواز خوشی است
که بلبلان بر شاخسار درختان سر می‌دهند.

صدا کن مرا...
صدای تو همچون نسیم صبحگاهی
جان تازه‌ای به جسم بی‌جان من می‌بخشد.

صدا کن مرا...
تا جان به کف بگیرم
و همچون کبوتری، جلدِ شانه‌های تو باشم.

✍راوی قصه‌گو
📰نشر در ماهنامه گنجور

/channel/ravi_ghsehgoo1028

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل اول
🔻قسمت چهاردهم

دفتر را برداشتم وشروع به خواندن کردم:
نزدیک اذان ظهر همه وضوگرفتند و نماز را به جماعت خواندیم و مجدد شروع به کار کردیم که صدای خانم احمدی در فضا پیچید:
-خانم‌ها همه خسته نباشید، ناهار بخورید ومجدد شروع کنید.

باورم نمی‌شد، همه‌ی همسایه‌ها هرچه پخته بودند را به مسجد آورده تا با بقیه تقسیم کنند؛ اینجا هرکسی قسمتی داشت.
به من پلو و خورشت سبزی دادند.
به بشقاب سهیلا و سمیرا نگاه کردم، سهیلا پلو و خورشت قیمه داشت و سمیرا پلو عدس.
نگاهی به سمیرا انداختم، لب‌های او آویزان و طلبکارانه به من و سهیلا نگاه می‌کرد، از قیافه‌ی او خنده‌ام گرفت وگفتم:
-آبجی جون شرمنده خورشت سبزی خوشمزه‌‌ی هست، خودم میخوام بخورم.
سهیلا که به ما نگاه می‌کرد گفت:
-بیا یکم خورشت قیمه من را بگیر.

کمی از غذای خود را کنار بشقاب او ریخت و خودش شروع به خوردن غذای کرد.
من نمیدانم این سهیلا به چه کسی رفته، مثل ما نیست، اصلا انگار خدا زمانی که این را آفریده گل کم آورده و زبان برای او نگذاشته.

خیلی گشنه بودم و دولپه شروع به خوردن غذا کردم؛ فاطمه دختری که کنارمن نشسته بود گفت:
-سارا، غذای من را هم بخور.

نگاهی به بشقاب او انداختم؛ چشم‌های من از هیجان بیرون زد؛ در دل گفتم:
-وای ماکارونی، مگه میشه ازش گذشت.

همانطور که به بشقاب او نگاه می‌کردم، گفتم:
-پس خودت؟! دوست نداری؟

سر خود را پایین انداخت وگفت:
-دوست دارم، اما روزه هستم.

معذب شدم، از اینکه در مقابل او اینجور خورشت سبزی خورده‌ام؛ از طرفی هم نمی‌توانستم از ماکارونی بگذرم.

گفتم:
-وای ببخشید من نمی‌دانستم.

خندید وگفت:
-من اصلا به کسی نمیگم؛ این هم که به تو گفتم فقط برای این که غذا اسراف نشه.

من هم بشقاب را برداشتم و گفتم:
-اره راست میگی گناه داره؛ پس من میرم انغ طرف میخورم و میام.

دست خود را روی پای من زد و گفت:
-نه، من می‌خوام برم دستشویی، تو راحت باش.

او که رفت، بشقاب را سمت سهیلا بردم وگفتم:
-وای سهیلا بیا ماکارونی.

او هم ماکارونی دوست دارد، با من شروع به خوردن کرد، نگاهی به سمیرا انداختم؛ جدی و سروسنگین نشسته بود.
بشقاب را مقابل او گرفتم وگفتم:
-بیا تو هم بخور، بلاخره تو هم خواهر من هستی.

او از دست من عصبی شد و پشت به من نشست و گفت:
-نمی‌خوام، خودت کوفت کن.

شانه‌های خود را بالا انداختم و گفتم:
-هر جور میدانی

من وسهیلا بشقاب ماکارونی را خوردیم و کار خود را از سر گرفتیم.
نزدیک غروب بود که کارها تمام شد و به سمت خانه راهی شدیم.
نزدیک در مسجد خانم دکتر من را صدا زد، به سمت او رفتم و گفتم:
-بله خانم دکتر.

من را با خودش گوشه‌ی برد وگفت:
-من در مورد شما پرس و جو کردم، آدرس مغازه‌ی پدر شما را پیدا کردم؛ یکم وقت پیش با آقای فروتن رفتیم با پدرحرف زدیم و قرار شد فردا برای ثبت نام مدرسه مراجع کنی.

باورم نمی‌شد، ذوق مرگ شده بودم، احساس می‌کردم روی هوا هستم و هر لحظه به زمین می‌افتم.

چند باری بالا وپایین پریدم و بدون هیچ اراده‌ی خانم دکتر را بغل کردم وگفتم:
-خدا شما را برای من فرستاده؛ اما بابا چطوری قبول کرد؟

گفت:
-آقای فروتن کلی با او حرف زد و متقاعدش کرد که بگذاره تو دیپلم بگیری.

گفتم:
-خانم دکتر من تا آخر عمر مدیون شما هستم.

دست خود را روی شانه‌ی من زد وگفت:
-موفق باشی، کاری داشتی بازهم به من بگو.

او که رفت من به سمت سمیرا وسهیلا نگاه کردم، آنها با چشم‌های تعجب زده به من خیره شده بودند؛ به سمت آنها رفتم و گفتم:
-چیه؟ بیایید بریم.

سمیرا دست من را گرفت و با عصبانیت گفت:
-چه‌کارت داشت؟

من هم در چشم او نگاه کرد و گفتم:
-فضولیش به تو نیامده.

دست خودم را از دست او رها کردم و‌به سمت کوچه راهی شدم.

باورم نمی‌شد بابا قبول کرده باشد، اصلا امکان ندارد؛ به خانه که رسیدیم در زدیم؛ مامان در را باز کرد، از نگاه چپ چپ او ترسیدم و گفتم:
-مامان چیزی شده؟

سمیرا مثل همیشه خود را نخود هر آش کرد وگفت:
-مامان من اگه جای تو بودم این را داخل خانه زندانی می‌کردم؛ نمیدانی با این خانم دکتر چقدر گرم گرفته بود.

مامان جلو رفت و گفت:
-بله خبرش را دارم، آش پر روغنی برای خودش پخته.

همان‌جا میخکوب شدم و باخود گفتم:
-پس بابا قبول نکرده، برای آنها فیلم بازی کرده.

اگر چاره داشتم از خانه بیرون می‌زدم و برنمی‌گشتم.

سمیرا نزدیک من آمد و با کنایه گفت:
-آخی، دلم خنک شد، حالا که بابا حال تو را اورد و دم تو را کوتاه کرد، میفهمی با خواهر بزرگتر چطوری حرف بزنی.

حوصله‌ی بجث با او را نداشتم، نگاهش کردم از او و از آن خنده‌های شیطانی متنفر بودم.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل اول
🔻قسمت سیزدهم

همانطور که صدای کویتی‌پور و آهنگران در مسجد پخش می‌شد، ما هم شروع به بسته بندی مواد غذای، شوینده‌ها و پوشاک کردیم.

من در دسته‌ی مواد غذایی قرار گرفتم، بسته‌های کوچک مغزها، همراه با یک کیک و ساندیس داخل پلاستیک می‌گذاشتم و در آن را منگنه می‌زدم تا برای سربازان خط دفاع بفرستند.
سمیرا و سهیلا، پاکت‌های بزرگ را باز می‌کردند و هر چه داخل آن‌ها بود را تفکیک می‌کردند؛ پوشاک یک طرف، زیر انداز و پتو طرف دیگر؛ چای، نبات، قند و... هم روبه‌روی خود می‌گذاشتند؛ تا خانم‌های دیگر آنها را به سمت گروه‌های مخصوص خود ببرند.

داشتم به اطراف نگاه می‌کردم که صدای پیرزنی از پشت سر آمد:
-دخترم.

برگشتم به سمت او، دیدم یک پاکت کوچک در دست دارد؛ گفتم:
-بله مادر.

گفت:
-میخواهم این برسه به دست پسرم، رفته جبهه.

گفتم:
-چی هست؟

در آن را باز کرد و گفت:
- پسرم مریض هست، خیلی چیزها را نمی‌توانه بخوره؛ نگاهی در آن پاکت انداختم، کمی پنیر و نان خشک و چند تکه نبات و کمی نمک گذاشته بود.

گفتم:
-مادر نمک و نبات که ببین اونجا کلی هست برای پسرت می‌برند.

گفت:
-نه ننه، این‌ها تبّرک شده، ازحرم آقا امام رضا به من دادند؛ ننه تو بگو چطور به دست پسرم برسانم؟

گفتم:
-ننه اسمش چیه؟ کدام قسمت رفته؟

کمی فکر کرد وگفت:
-محسن خادمی، کجاش را نمی‌دانم.

آنها را گرفتم و اسم پسر او را روی آن نوشتم و گفتم:
-چشم میدهم به آنها، انشاالله که به دست پسرت میرسه.

به سمت در رفت، ایستاد و مجدد به سمت من برگشت و گفت:
-بگو به او بگند پسرت هم به دنیا آمده.

تبسمی کردم و گفتم:
-چشم.

او که رفت، بلند شدم و به سمت خانم احمدی رفتم و گفتم:
-خانم احمدی یه خانمی این بسته را آورد تا به دست پسرش محسن خادمی برسانیم؛ شما می‌دانید کجا هستند؟

پاکت را گرفت و گفت:
-کجا رفت؟ کدام بود؟

گفتم:
-داد و رفت، گفت بگو‌ بهش پیغام برسانند که پسرش هم به دنیا آمده.

او دست خود را روی میز گذاشت و سرش را چند باری تکان داد، گفتم:
-چی شده خانم؟

گفت:
-صبح اول وقت خبر آوردند پسر او شهید شده.

مثل اینکه کسی یک سطل آب یخ روی سر من خالی کرده باشد، بدن من یخ کرد؛ بی‌اراده گفتم:
-خدا به داد دل مادر و زن او برسه.

به‌ سمت جای که نشسته بودم برگشتم، که پروین خانم، همانی که صبح خانه‌ی آقا عزت خدا رحمت کرد بود، از در وارد شد؛ نمی‌دانم چه چیزی داخل این زن، من را به سمت خود
می‌کشید، جذب شخصیت او شده بودم.
نزدیک رفتم و مثل دختر خانم‌های با کلاس دست خود را به سمت او دراز کردم و گفتم:
-سلام سارا هستم، صبح‌ شما را در مراسم آقا عزت و خانواده دیدم.

دست من را به آرامی فشار داد وگفت:
-سلام یادم آمد، خوبی؟

همان موقع خانم احمدی به سمت ما آمد و گفت:
-سلام خانم دکتر، کی بر می‌گردید خرمشهر؟ پیام آمده به‌ شما نیاز دارند.

گفت:
-فردا بعد مراسم خواهرم و شوهرش بر‌ می‌گردم.

خانم احمدی که رفت، بدون یک لحظه فکر گفتم:
-خوش‌به‌حال شما که درس خواندید و دکتر هستید، من که سیکل گرفته‌‌ام و بابای من هم دیگه نمیذاره ادامه بدهم، میگه همین قدر که خواندن و نوشتن بلدی کافیه.

دستی به شانه‌ی من زد و گفت:
-نگران نباش، خدا بزرگ هست؛ برو به کارت برس.

دوباره روی زمین نشستم و شروع به بسته بندی وسایل کردم که سمیرا از پشت سر، در گوش من گفت:
-انقدر خود شیرینی نکن، برای چی به این زن دست دادی؟ برای چی رفتی کنار خانم احمد؟

همانطور که به کار خود ادامه می‌دادم، گفتم:
-فضولیش به تو نیامده؛ تو را سَنه‌نه.

به روی شانه‌ی من زد و گفت:
-نشانت میدهم.

پوزخنده‌‌ای زدم گفتم:
-منتظرم.

او از پشت سر من بلند شد و به سمت سهیلا رفت، چیزی نگذشت که خانم احمدی یک دختر جوانی را کنار من نشاند و‌گفت:
-تو هم اینجا کمک کن، که زودتر کار‌ها پیش بیفته.

او که رفت نگاهی به آن دختر کردم و گفتم:
-سلام، اسم تو چیه؟

نگاهم کرد و گفت:
-سلام، فاطمه؛ اسم شما چیه؟

گفتم:
-سارا، امسال سیکل گرفتم، تو درس خواندی؟

پاکتی برداشت و‌گفت:
-آره، امسال دیپلم می‌گیرم، بعدش هم می‌خوام برم دانشگاه رشته‌ی حقوق، خیلی دوست دارم؛‌ برای من دعاکن قبول بشم.

نگاه حسرت بار من به او وجودم را پر از نفرت از خانواده کرد، دیگر حرفی برای گفتن نداشتم، یا بهتر است بگویم احساس ضعف و درماندگی وجود من را گرفت.
صدای او آمد:
-تو چی میخواهی بخوانی؟ فکرش را کردی؟ از همین حالا انتخاب کن تا یه هدف داشته باشی.


پاکتی که پر کرده بودم را منگنه زدم و گفتم:
-دوست دارم پزشکی بخوانم.

گفت:
-وای خیلی عالی، حتما ادامه بده، موفق باشی.

بغض گلوی من را می‌فشارید، با خود گفتم:
-اما این آرزوی دست نیافتنی برای من.

صدای خانمی که نزدیک در ایستاده بود آمد:
-خانم‌ها یا الله، آقای فروتن میخواد بیاد داخل.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل اول
🔻قسمت دوازدهم

سوار ماشین که شدم؛ با بیژن تماس گرفتم، اما او جواب نداد؛ در فکر گذشته‌ها و آینده‌ای خود تا خانه رانندگی کردم.
میان گذشته و آینده برای من برزخی شده بود، کابوس شب‌های من، خواب و بیداری من، نمی‌دانستم چطور برای بیژن بیان کنم که من ساله است از خانواده خبر ندارم، اصلا آن‌ها را ندید‌ه‌ام.
قبل از او هرکسی با من وارد رابطه می‌شد تا می‌فهمید من از آن‌ها جدا هستم، دور اسم من را خط می‌کشید، من ضربه‌ی روحی و عاطفی بدی خوردم و حالا از فکر اینکه بیژن هم من را رها کند می‌ترسیدم، دیگر از تنهایی خسته شده بودم؛ ساله است که تنها و بی همدم هستم.
من حتی آنقدر گوشه‌گیر و از جامعه ترد شده‌ام که نمی‌توانم با هیچ کس رابطه‌ی دوستی برقرار کنم.
بعد از آخرین نفری که به من ضربه‌ی عاطفی زد سالها می‌گذرد و من حالا توانستم مجدد با کسی وارد رابطه شوم، اما می‌ترسم و میدانم ترس برادر مرگ است.
آخر باید آب پاکی را روی دست بیژن بریزم، همه چیز را برای او‌ بگویم.
هر چند می‌دانم او هم با من نمی‌ماند.
شاید با تنهایی من کنار بیاید، اما از اینکه نگفتم و پنهان کردم هرگز نمی‌گذرد.
من هم باشم نمی‌گذشتم، پنهان‌کاری خط قرمز هر رابطه‌ی است، اما من مثل یک مار زخم خورده می‌ترسیدم بگویم؛ دلم می‌خواست دوست داشته شوم، من هیچ چیزی کم ندارم؛ فقط خانواده‌‌ام من را ترد کرده‌اند.
شاید اگر پسر بودم حالا روی سر بابا جا داشتم، اما چون دختر بودم و می‌خواستم به دل‌خواه خود زندگی کنم ترد شدم، آنها چه فکری با خود کردند، نگفتند یک دختر تنها اگر ما کنار او نباشیم جامعه هم او را ترد می‌کند، سالها زحمت کشیدم تا به جای که حالا ایستاده‌ام برسم، شب و‌ روز در رویای خود آن را می‌دیدم؛ اما حالا چه فایده؟ هیچ لذتی نمی‌برم.
یک دکتر به نسبت معروف زنان هستم، که حالا سنی از من گذشته و اگر مثل آن دو خواهر دیگر به حرف بابا گوش داده بودم، حالا عروس و داماد هم آورده بودم؛ ولی حالا در حسرت یک بچه؛ هر روز بچه‌های دیگران را به دنیا می‌آورم؛ از همه‌جا برای نازایی به من مراجعه می‌کنند، هر روز زنانی با شکم گنده برای چکاپ پیش من می‌آیند و من هر روز حسرت می‌خورم؛ همین حالا هم دیر شده و من روز به روز به یائسگی نزدیکتر می‌شوم.

پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که دختر بچه‌ی به شیشه زد وگفت:
-خانم گل می‌خری؟

پولی نداشتم که به او بدهم اما همیشه یک پاکت مغز پسته و بادام با چند عدد شکلات در ماشین دارم.
در داشبورد را باز کردم و آنها را بیرون آوردم و گفتم:
-پول که ندارم، اما این را بگیر و‌ بخور.

صدای بوق ممتدد ماشین‌های پشت سر به من فهماند که باید حرکت کنم.
سریع انها را به دختر بچه دادم و‌به راه افتادم.
با خودم گفتم:
-سارا این‌ها از تو بدبخت‌ترند.

افکار من به هم ریخته بود، ذهن خسته‌ای داشتم، دلم می‌خواست چند روز در خانه استراحت کنم؛ به خانه که رسیدم با منشی مطب تماس گرفتم و گفتم« چند روزی به مطب نمی‌روم و تمام مراجعین را لغو کن».
دلم می‌خواست چند روز در خلوت‌گاه خودم سپری کنم و برای یکبار هم که شده سنگ‌های خود را با گذشته‌ام وا بکنم.

تمام وسایل خود را داخل کمد قرار دادم و بعد از یک دوش آب گرم، کتری برقی را روشن کردم و بدون هیچ استرسی برای خواندن ادامه‌ی گذشته‌ی روی کاناپه دراز کشیدم.

همانطور که حیاط را جارو می‌کشیدم با خود فکر می‌کردم چطور آن‌ها را راضی کنم، میدانم هیچ راهی نیست.
ایستادم؛ دستی به کمر خود گذاشتم، به آسمان نگاهی انداختم، اواخر تابستان بود و هر دفعه‌ی باد خنک می‌وزید.
نور آفتاب ملایم‌تر از قبل می‌تابید و تکه‌های ابر در آسمان فیروزه‌‌ای حرکت می‌کردند.
زیر لب وبا التماس گفتم:
-آخ، خداجون اگه کار من را دست کنی یه عمر مدیون تو هستم، اصلا نوکری تو را میکنم.

صدای در توجه من را لجب کرد؛ به سمت در رفتم وگفتم:
-کیه؟

صدای زینت خانم از پشت در آمد:
-سارا در را باز کن.

تا در را باز کردم، او خود را داخل خانه گذاشته وگفت:
-مامان تو کجاست؟

به سمت داخل اشاره کردم، او بدون اجازه گرفتن به آن سمت رفت، نزدیک در که شد گفت:
-انیس خانم؟

مامان از آشپزخانه بیرون آمد وگفت:
-سلام زینت خانم، خوش آمدی، بیا بشین.

زینت خانم گفت:
-نه همین‌جا خوبه، آمدم بگم داخل مسجد محل دارند برای جبهه وسیله و خوراکی بسته بندی می‌کنند، شما هم اگه نذری چیزی داری بیایید.

مامان گفت:
-دست شما درد نکنه، چشم به آقا یونس میگم.

زینت خانم چادر خود را کمی جلو کشید وگفت:
-به کمک هم نیاز دارند، اگه ایراد نداره دخترها رو بفرست برای کمک.

مامان نگاهی به داخل کرد وگفت:
-سمیرا وذسهیلا برای کمک بیایید برید مسجد محل.

جارو را روی زمین رها کردم و به سمت آنها رفتم وگفتم:
-من خم الان آماده میشم.

مامان گفت:
-تو کجا؟ نمی‌خواد بری؟

گفتم:
-اِ...مامان برای چی اونها برند ومن نرم؟

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

دوستان می‌خواهم در کنار رمان خوانی کمی درمورد راوی قصه‌گو برای شما بگویم، تا بیشتر با من آشنا شوید.

من طالبی هستم. 🌿
بیش از سه سال است که در مسیر نوشتن، قصه‌گویی و آموزش نویسندگی قدم بر می‌دارم و خالق یکی از اثر‌های کتاب قاصدک خیال هستم.
باور دارم هر انسان، قصه‌ای دارد که ارزش شنیده شدن دارد.
نوشتن برای من فقط کنار هم چیدن واژه‌ها نیست؛ راهی است برای شنیدن قصه‌هایی که در دل آدم‌ها زندگی می‌کنند.
خوشحالم که در این مسیر همراه من هستید. ✨

پل‌های ارتباطی با راوی قصه‌گو 👇👇

تلگرام:
/channel/ravi_ghsehgoo1028

اینستاگرام:
@ravi_ghsehgoo

ایتا:
https://eitaa.com/ntalebiidastsn

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

از حرف سمیرا عصبی شدم و گفتم:
-تو چه خواهری هستی؟ واقعا برای تو متاسفم از بس خودخواهی و همه چیز را برای خودت می‌خواهی؛ من یکی مطمئن هستم تو به هیچ جا نمیرسی، حتی اگر شوهر هم کنی، به سال نکشیده تو را می‌فرسته ور دل ننه و آقات.

به خانه که رسیدیم، من مجدد به همان اتاق برگشتم؛ دیگر به آنجا عادت کرده بودم، مثل پناهگاه برای من شده بود.
دفتر خود را باز کردم و‌شروع به نوشتن کردم که سهیلا وارد اتاق شد، کنار من نشست و گفت:
-چرا آمدی اینجا، الان که باتو کاری ندارند.

گفتم:
-حوصله ندارم، اینجا به من حس آرامش میده، تو اینجا چه‌کار داری؟

سهیلا در حالی که پاهای خود را بغل کرده بود و به زمین نگاه می‌کرد، گفت:
- به تو حسودی می‌کنم، از اینکه برای چیزی که می‌خواهی می‌جنگی.

به من نگاه کرد وگفت:
-سارا ادامه بده، تو که جراتش را داری، من می‌دانم بابا کوتاه میاد؛ به حرف‌های سمیرا هم گوش نده؛ او خیلی خودشیرین، می‌خواد از همه‌ی ما بهتر باشه.

از حرف‌های او جا خوردم، به سمت او برگشتم وگفتم:
-چرا حالا این حرف‌ها را میزنی؟

سر خود را پایین انداخت و گفت:
-برای اینکه خودم خیلی دوست داشتم درس بخوانم، اما نشد؛ من مثل تو جرات نداشتم حرف بزنم، ساکت ماندم وگفتم مامان و بابا صلاح من را می‌خواند، هر روز دعا می‌کنم یکی در این خانه را بزنه یا من را بگیره یا سمیرا را ببره،ذمن یه نفسی بکشم.

دلم برای سهیلا می‌سوخت، واقعا دختر مظلومی بود، نه مثل من بی‌پروا بود و نه مثل سمیرا خود شیرین، همیشه سرش در لاک خودش بود و با هیچکس کاری نداشت؛ من اصلا بعضی وقتها حضور او را متوجه نمی‌شدم، از بس دختری آرام و سر به راهی است.

خانم دکتر، بفرمایید:
-از گذشته بیرون آمدم و روی میز را نگاه کردم، قهوه وکیک شکلاتی را مقابل خود دیدم، تبسمی کردم وگفتم:
-ممنون جناب.

او که رفت کیک را مقابل خود کشیدم و شروع به خوردن آن کردم.

مجدد دفترم را ورق زدم.
همان موقع صدای سمیرا آمد:
-آهای سهیلا تو اینجا چه‌کار می‌کنی، پاشو بیا داخل آشپزخانه کار داریم.
نگاهی به من کرد و گفت:
-تو‌هم این تن لشت را جمع کن و برو تو حیاط کمک مامان، داره حیاط می‌شوره.

سهیلا بلند شد و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.

سر خود را به دیوار گچی پشت تکیه دادم و به فکر فرو رفتم، چند روز دیگر اول پاییز بود و مدارس باز می‌شدند، من فرصت زیادی نداشتم، باید فکری می‌کردم.
با خود در کلنجار بودم، نه غرورم اجازه می‌داد کوتاه بیایم و به دست مامان و بابا بیفتم و نه توان دل کندن از مدرسه را داشتم‌.

صدای سمیرا در خانه پیچید:
- آی مگه با تو نیستم؟ پاشو برو کمک مامان.

بلند شدم تا به سمت حیاط بروم، به سمیرا که رسیدم، گفتم:
-تو خیلی دوست داری مدیر خانه باشی؟ ولی به من یکی نمیتوانی زور بگی.

از کنار او رد شدم، سمیرا بازوی من را گرفت گفت:
-حالیت می‌کنم یه من ماست چقدر کره داره.

بازوی خود را از دست او آزاد کردم وگفتم:
-تو هیچ غلطی نمیتوانی بکنی.

به‌سوی حیاط رفتم، مامان را در حال جارو کردن حیاط دیدم، نزدیک رفتم وگفتم:
-مامان بده به من جارو می‌کنیم، کمرت درد می‌گیره.

صاف شد و دست خود را به کمر گرفت وگفت:
-خدا خیرت بده.

جارو را از او گرفتم وگفتم:
-خدا زمانی به من خیر میده که شما، بابا را راضی کنی من درس خودم را ادامه بدم.

مامان به سمت پله رفت وگفت:
-حرفش را نزن، از فردا برو مثل خواهرها یه کاری یاد بگیر که به درد خانه‌ی شوهر بخوره‌.
در حالی که حیاط را جارو می‌کردم، گفتم:
-حالا کو تا نوبت من بشه، تا این سمیرا با این اخلاقش میاد شوهر کنه من دیپلم گرفتم.

مامان به سمت من برگشت و‌گفت:
-من میگم نره تو میگی بدوش؟ نه، آقات اجازه نمیده.

بعد از این حرف، او به داخل رفت و من فقط فکر می‌کردم، چطور آنها را راضی کنم؟ باید راهی باشد تا راضی شوند.

صدای صاحب کافی‌شاپ در گوش من پیچید:
-خانم دکتر شما را صدا می‌کنند.

من که در عالم دیگری بودم، سری تکان دادم و گفتم:
-ممنون، ببخشید داشتم مطالعه می‌کردم متوجه نشدم.

قهوه را یکجا سر کشیدم و به سمت داخل بیمارستان راه افتادم، به پیشخوان پرستاری که رسیدم، پرستار شیفت بلند شد وگفت:
-خانم دکتر مریض شما بد حال شده، خیلی خون از دست داده و حالا از حال رفته، چی دستور می‌دید؟

با عجله به سمت اتاق او رفتم، دیدم صورتی به سفیدی برف دارد و لب‌های او بی جان شده؛ سریع گفتم:
-پرستار دو واحد خون به مریض تزریق کنید.

نزدیک رفتم، نبض او را گرفتم، ضعیف می‌زد، داروی مورد نیاز را برای او نوشتم و گفتم:
-فعلا به بچه شیر خشک بدید تا حال مادر بهتر بشه.

از اتاق که بیرون آمدم همانطور که دستور استفاده از داروهای او را می‌نوشتم به پرستارگفتم:
-من دارم میرم، کاری بود تماس بگیرید، با این داروها خونریزی او کم‌تر میشه، اما حتما یک واحد خون دیگه به او بزنید.

به سمت رخت کن رفتم، لباس‌های خود را تعویض کردم و از بیمارستان بیرون زدم.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

محو تماشای او شدم، چقدر باکلاس بود، همان کسی که من آرزو داشتم بزرگ که شدم مثل او شوم.
بوسه‌ی به پیشانی آن دو زد و گفت:
-بمیرم برای شما دوتا، عزیزهای من.

اشکی از گوشه‌ی چشم او پایین چکید و آرام روی زمین نشست.
خانمی که کنار آن دو خواهر نشسته بود بلند شد و گفت:
-پروین خانم شما اینجا بشینید.

ارام نزدیک مامان رفتم وگفتم:
- این کیه؟

آرام و زیر لب گفت:
-مگه نشنیدی؟ کری؟ گفتند خاله بهش.

با تعجب گفتم:
-چقدر با این‌ها فرق داره.

مامان مشتی به پای من کوبیده و گفت:
-لال بشی الهی که من از دست تو راحت بشم.

چند ساعتی همینطور نشستیم و از مردانه پیغام آمد:
-خانواده‌‌ای آقا یونس بیایند بیرون.

ما بلند شدیم و به سمت صاحب مجلس رفتیم و بعد از عرض تسلیت به سمت بیرون راه افتادیم، من تمام وقت به پروین خانم خیره بودم و زمان خداحافظی دست خود را مقابل او دراز کردم و گفتم:
-من سارا هستم، تسلیت میگم.

او هم دست من را به مهربانی فشار داد و گفت:
-ممنون از شما.

نزدیک در که رسیدیم پیرزنی با مامان چاق سلامتی کرد و از او پرسید:
-انیس خانم ماشالا چه دخترهای داری؟

مامان سری کج کرد و‌با تبسمی گفت:
-لطف دارید ربابه خانم.

ربابه خانم با سر به سمت من اشاره کرد و گفت:
-این دختر کوچیکت ماشالا نمک داره، اگه دختر جلوی او نداشتی برای نوه‌ام می آمدم.

مامان نگاهی به من کرد و گفت:
-نه ربابه خانم، این هنوز خیلی کوچیک هست، باباش اجازه نمیده.

او لب‌های خود را درهم کشید و گفت:
-هرچی قسمت باشه، با اجازه من برم که نوه‌‌ای من کنار در منتظرم ایستاده.

از در که بیرون رفت من کنجکاو شدم نوه‌‌ای او را ببینم، تا که یک پسر جوان خوش قد و هیکل با تیپ مشکی با پوستی سفید و چشم و ابروی مشکی به سمت آن پیرزن آمد و دست او را گرفت.

نزدیک سمیرا رفتم و گفتم:
-بفرما تحویل بگیر دنبال شوهر نیستم، از زمین و آسمان برای من میباره، ماشالا چقدر هم خوشگل و قدبلند بود.

سمیرا که از این طرز حرف زدن من عصبی شد، صورت از من برگرداند و در حالی که پشت چشم نازک می‌کرد گفت:
-ایش، اون دربه‌در نمیدانه تو چه مار هفت خطی هستی.
برای اینکه در مقابل او کم نیاورم گفتم:
-حالا که این مار به چشم اونها مثل یه قناری آمده.

صدای زنگ تلفن نگذاشت ادامه‌ی داستان را بخوانم، آن را برداشتم و دیدم بیژن پشت خط است، تلفن را روی بلند گو گذاشتم و گفتم:
-سلام عزیزم، خسته نباشی.

او با صدای گرفته گفت:
-سلام عزیزم، خوبی؟

نگران شدم وگفتم:
-بیژن چیزی شده؟ چرا صدات مثل قبل نیست؟

کمی مکث کرد وگفت:
-نه چیزه خاصی نیست، همین امشب باید برای ماموریت برم، هرچی میگم من باید نامزدم را ببینم ، میگند امکان نداره، بلیط برای یکساعت دیگه رزرو شده، حتی نمیذارند برم چمدان بردارم، میگند همانجا هرچی خواستی بخر.

نمیدانستم در آن لحظه خوشحال باشم ویا ناراحت، گفتم:
-وای چقدر بد، اما چاره‌ای نیست باید بری.

سکوت کرد وبعد از چند دقیقه گفت:
-اره باید برم، سارا تو هم بلیط بگیر وبیا اونجا یه هوای عوض کن، به خدا انقدر کشور عمان قشنگه.

گفتم:
-باشه عزیزم، اگه توانستم برنامه‌ها را کنسل کنم حتما میام.

چند دقیقه‌ی طول کشید تا او حرف بزند، نگران شدم و‌چند باری گفتم:
-الو، بیژن، چرا حرف نمی‌زنی؟ گوشی دسته؟

او با صدای لرزان گفت:
-سارا دوری از تو برای من خیلی سخت شده، مراقب خودت باش؛ باید برم کاری داشتی زنگ بزن.


گفتم:
-مراقب خودت باش، مستقر که شدی زنگم بزن.
تلفن را که قطع کردم چند باری محکم روی پای خود کوبیدم وبا صدای بلند گفتم:
-اَه، از خودم متنفرم، حالم از خودم بهم میخوره، چرا نمیتوانم احساس خودم رو بیان کنم؟ چرا بیژن را بازیچه کردم؟ او به من دل بسته شده و اما من هنوز در خانه‌ی اول ایستاده‌ام.
از روی تخت بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم، کتری برقی را روشن کردم و در مقابل تلوزیون روی کاناپه نشستم تا شاید این افکار دست از سر من بردارند.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

سلام☺️
همراهان عزیز روزتون بخیر🌞
روزی سرشار از لطف خداوند را برای شما آرزو میکنم🌷

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم بس
🔺فصل اول
🔻قسمت نوزدهم

صدای نوحه و عزاداری در کوچه و خیابان پیچیده بود.
من در حال پهن کرد لباس‌های شسته شده روی بند بودم که ناگهان صدای لا اله الا الله‌ی جمعیتی از مرد و‌ زن در خیابان بلند شد.
به سمت در دویدم و از زیر آن به بیرون سرکی کشیدم.
انبوهی از جمعیت، کوچه‌‌ی ما که انتهایش به خیابان اصلی می‌خورد جای سوزن انداختن نبود.
از تماشای آن جمعیت رعشه به اندام من افتاد، مثل اینکه تمام جمعیت شهر در کوچه و خیابان محله‌ی ما جمع شده‌اند.

صدای سمیرا من را به خود آورد:
-آهای تو اونجا چه‌کار می‌کنی؟ بیا تو ببینم.

در را بهم کوبیدم و گفتم:
-از صدای اونا تعجب کردم، رفتم ببینم چند نفرند؟ دیدم کل کوچه و خیابان پر از آدم شده.

از ایوان پایین آمد و گفت:
-مگه‌ تو فضولی؟ بیا برو به کارت برس، چه میدانند توی؛ حالا به گوش بابا برسانند هر سه‌‌ را دعوا می‌کنه.

به سمت تشت رفت و دوباره شروع به مشت دادن لباس‌ها کردم.

آرام و غرغر کنان گفتم:
-خدا لعنتت کنه صدام، که روز و شب ما را گرفتی؛ از کار و زندگی ما را انداختی؛ آخه توله... بی وجدان از جان ما و این مملکت چی میخوای کثافت.

با گفتن این حرف‌ها بیشتر عصبی شدم، مشت‌های محکم‌تری به لباس‌ها می‌دادم تا شاید این تشت، این آب و لباس‌ها مرحمی باشند بر روی روح زخم خورده منی که برای ثبت نام مدرسه لحظه شماری می‌کردم.

با زنگ خوردن تلفن همراهم، دفترچه را بستم و‌ به سمت تلفن خود که روی میز آشپزخانه بود رفتم.
آن را برداشتم و با دیدن اسم بیژن، لبخند روی لب‌های من نشست.
آن را وصل کرد و گفتم:
-سلام، رسیدی؟

صدای پرانرژی و گیرای او در تلفن پیچید:
-سلام ساراجان، خوبی؟ نمیدانی چقدر دلم برای تو تنگ شده؛ ای کاش الان کنار من بودی.

به سمت کاناپه برگشتم و‌ روی آن نشستم و گفتم:
-من هم دلم تنگ شده، اما اینجا درگیرم؛ تازه چند روزی مطب را تعطیل کردم تا ذهنم آرام بگیره.

با کمی مکث گفت:
-خیلی نامردی، حالا که من نیستم تعطیل کردی؟

ذوق و شوق از صدای او رفته بود؛ نمی‌دانستم چطور برای او بیان کنم که من بعداز سی و چند سال عمر هنوز نتوانسته‌ام سنگ‌های خود را از هم وابکنم.
الان می‌خواهم تنها باشم، با خود رو راست در مورد آینده‌ام تصمیم بگیرم و این به نفع توست.

او گفت:
-الو، سارا کجا رفتی؟

گفتم:
-هیچی همین جا هستم، واقعیتش از نظر ذهنی و جسمی خیلی خسته‌ام نیاز به تنهای و استراحت دارم تا خودم را باز سازی کنم؛ از دست من دلگیر نشو.

با صدای آرام و گرفته گفت:
-ناراحت نیستم، مراقب خودت باش، کاری داشتی زنگم بزن.

گفتم:
-حتما، تو هم مراقب خودت باش.

تلفن را که قطع کرد، ساعت از هشت شب رد شده بود و من غرق در خاطرات گذشته زمان را فراموش کرده بودم.
به سمت یخچال رفتم تا چیزی برای شام آماده کنم.
چشم من به چند پر کالباس افتاد، همان‌ را برداشتم و با تکه‌ای نان لقمه کردم و به سمت تلویزیون رفتم.
روبه‌روی آن نشستم و کنترل به دست، گازی به ساندویچ خود زدم و به تماشای تلویزیون نشستم.

کمی شبکه‌ها را پایین بالا کردم، اما چیز جالبی نداشت، آن را خاموش کردم و به سمت پنجره راهی شدم؛ پنجرهٔ رو به کوچه باز می‌شد.
هوا تاریک بود و چراغ پارک روبه‌روی آپارتمان روشن شده بود.
به بیرون خیره شدم، صدای بوق ماشین‌‌ها و صدای شلوغی بیرون به من می‌گفت زندگی در جریان است.
همیشه فکر می‌کردم آدم‌ها با انتخاب‌هایشان شکل می‌گیرند.
حالا می‌بینم بعضی انتخاب‌ها آدم را خراب می‌کند.
مثل رنگهایی که به زور روی یک نقاشی می‌زنند، تا جایی که طرح اولیه دیگر دیده نمی‌شود.
صدای بوق ممتد ماشینی در خیابان توجه من را جلب کرد؛ همانطور که به آن نگاه می‌کردم؛ آرام با خودم گفتم:
-تصمیم خودم را گرفتم؟
«تصمیم، کلمهٔ بزرگی است. »
انگار آدم با یک کلمه می‌تواند سرنوشتش را عوض کند.
من عوض کردم؛ ولی فکر کنم مسیر را اشتباه رفتم.
حالا گیر افتاده‌ام بین چیزی که بودم و چیزی که شده‌ام.
نه به گذشته تعلق دارم، نه به حالا؛ میدانی بدترین چیز چیست؟
وقتی پشیمانی آنقدر بزرگ می‌شود که دیگر نمی‌توانی بگویی «اشتباه کردم».
چون انگار همهٔ وجودت تبدیل به همان اشتباه شده.
نفس می‌کشی، راه میروی، اما درونت فقط یک پرسش تکرار میشود: «چرا؟»

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل اول
🔻قسمت هجدهم

از صدای مامان و بابا که پچ پچ می‌کردند، بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم، ساعت از دوازده شب گذشته بود.
نگاهی به آن‌ها انداختم، مامان بشقاب غذایی در سینی مقابل او گذاشته بود و بابا در حالی که غذا می‌خورد با هیجان برای او تعریف می‌کرد:
-وای انیس نمیدانی چه خبر بود! به خدا صحرای محشر بود! هرکی به یه طرف می‌دوید؛ وای آتیش بود که به آسمان شعله می‌کشید، جهنمی به پا شده بود.
دکان آقا اکبر رنگرز و حسین نجار که هر دفعه یه صدای وحشتناکی میداد و بعد هم یه چیزی منفجر میشد و آتیش می‌رفت تو آسمان.

سری تکان داد وگفت:
-زن نبودی ببینی چه خبر بود؛ تمام خانه‌ها و مغازه‌های اطرافشان را تخلیه کردیم، چندتا خانه هم از صدای انفجار شیشه‌هاشون شکسته شده بود روی مردم، وای که خونین و مالین بودند.

مامان آرام گفت:
-کسی تو مغازه‌ها نبود؟

بابا قاشق دیگری در دهان گذاشت و سری تکان داد گفت:
-حسین نجار که یه ور بدنش سوخته بود، می‌گفتند دوام نمیاره، سوختگی او بالای هشتاد درصد.

سکوت کرد، در آن نور کم لامپ که فقط چهر‌ه‌ی مامان و بابا را روشن کرده بود و اطراف آنها حاله‌ی از تاریکی بود، خیره شدم، بابا سری تکان داد و آرام گفت:
-اما وضع اکبر رنگرز خیلی بدتر بود، فکر کن نعش یه آدمی که تمام بدنش سوخته و سیاه شده را از داخل مغازه بیرون کشیدن، یعنی انیس ببین بنده خدا همان‌طور که پناه گرفته دستش را روی سرش گذاشته و روی زمین زانو زده ، خشک شده بود.

قاشق را در بشقاب رها کرد وگفت:
-وای عجب صحنه‌ی بدی بود، خدا برای دشمن آدم هم نخواد.

صدای شکم من در فضا پیچید، مامان و بابا همزمان به سمت من برگشتند، من تکانی به خود دادم و بلند شدم وگفتم:
-وای که چقدر گشنم شده.

چشم‌های خود را مالیدم وگفتم:
-اِ... ‌آقاجون شما کی آمدید؟

مامان بدون هیچ حرفی بلند شد وگفت:
-پاشو برو یه بشقاب پلو ماش بکش و بخور.

بلند شدم تا به سمت آشپزخانه بروم که بابا گفت:
-دختر این سینی را هم ببر.

آن را از بابا گرفتم و به سمت آشپزخانه راهی شدم.
کمی پلو ماش و ماست برای خود کشیدم و همانجا گوشه‌ی آشپزخانه نشستم.

چند قاشق پلو که خوردم دیگر نتوانستم غذای بخورم، حرف‌های بابا شبیه فیلم از مقابل چشم‌های من رد میشد.
زمانی که اکبر رنگرز را تصور کردم، کاملا اشتهای من کور شد، من نمیدانم چگونه بابا برای مامان هم تعریف می‌کرد و هم دولپه غذا می‌خورد.

سینی را روی کابینت گذاشتم و از اشپزخانه بیرون رفتم، مثل هر شب بابا و مامان به اتاق خود رفتند و من هم بالشت خود را کنار سهیلا در سالن گذاشتم و دراز کشیدم.
با خودم فکر می‌کردم فردا چه می‌شود؟ آیا برای ثبت نام به مدرسه میرم؟ اما نه فکر نمی‌کنم با این اتفاقی که امشب افتاده مدرسه باز باشد، قطعا فردا خاک سپاری آدم‌های که امشب شهید شدند.

خواب چشم‌های من را گرفت، روی پهلو تابیدم و چشم‌هایم را بستم و با خودم گفتم:
-سارا همین که بابا قبول کرد، کلاهت را بذار بالاتر، مابقی درست میشه‌.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

ساعتی طول کشید تا بابا به خانه برگشت.
لحظه‌ی ورود او دوباره صدای آژیر قرمز در شهر پیچید.
مامان با نگرانی و استرس گفت:
-بچه‌ها زود باشید باید بریم پناهگاه

بابا هم از داخل حیاط فریاد کشید:
-یا ابوالفضل همه زود بیایید تا بریم این سری انگار خیلی نزدیک ما شدند.

با ترس و دلهره از خانه بیرون زدیم، بالای سر ما جت‌های جنگی در حرکت بودند، هر از گاهی موشکی به روی زمین پرتاب می‌کردند.
ما همه روی زمین می‌نشستیم و دست‌های خود را روی سر می‌گذاشتیم صدای جیغ، فریاد و گریه‌های بچه‌ها در کوچه و خیابان‌ها پیچیده بود.
ترس در تمام وجود ما ریشه دوانده بود؛ گاهی صدای انفجاری در گوشه‌ی از شهر به گوش می‌رسید.

مردم با صدای لرزان یا حسین، یا ابوالفضل می‌گفتند، از آنها مدد می‌خواستند تا هرچه زودتر این اتفاق‌ها تمام شود.

من در حالی که روی زمین سجده کرده و دست‌های خود را روی سر گذاشته بودم، با صدای لرزان گفتم:
-این‌ها نمیزارند من برم مدرسه، من می‌دانم امشب همه‌ی ما را قتل‌عام می‌کنند.

مامان که کنار من روی زمین خوابیده بود گفت:
-اِ... زبانت را گاز بگیر دختر.

ماشین کرم رنگ بسیج در خیابان دور میزد و از مردم می‌خواست خون سردی خود را حفظ کنند.
من از حرف‌های آنها عصبی شدم وگفتم:
-اخه مگه میشه تو این شرایط خون سرد بود؛ پس شما چکار می‌کنید؟ این صدام گوربه‌گور شده را از پا در بیارید.

بابا که سرش روی زمین بود با عصبانیت گفت:
-خفشو دختر.

من زبان به دهان گرفتم ودیگر هیچ نگفتم.
در همان لحظه صدای انفجار همراه با دود و آتشی محیب که شب را به روز تبدیل کرد، مقابل چشم ما ظاهر شد و همان لحظه جنگنده‌های دشمن از بالای سر ما دور شدند.

صدای آژیر آتش‌نشانی و آمبولانس‌ها به گوش رسید وصدای گفت:
-شنوندگان محترم، وضعیت سفید است از پناهگاه‌ها بیرون بیایید.

من در حالی که از روی زمین بلند می‌شدم و خود را می‌تکاندم گفتم:
-خسته نباشید، معلوم نیست کجا را زدند و چند نفر را نابود کردن حالا میگند وضعیت سفید.

بابا به سمت ما برگشت و گفت:
-خانم با بچه‌ها برو خانه تا من یه سر و گوشی آب بدم و بیام.
ما سه نفر همراه مامان به سمت خانه برگشتیم و بابا به سمت نور و دودی که از آتش شعله‌ور و نمایان بود رفت.
حس کنجکاوی من گل کرده بود و تا نزدیکی خانه عقب راه می‌رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده؛ در دلم با خودم نجوا کردم:
-به خدا اگه الان پسر بودم همراه بابا رفته بودم اونجا؛ اَه برای چی من دختر شدم.

به خانه که رسیدیم مامان در را باز کرد و به داخل رفتیم.
اما هیچ‌کدام مثل قبل از اینکه از خانه بیرون رفتیم نبودیم؛ دل نگران بودیم پر از استرس می‌دانستیم چه اتفاقی در شهر افتاده؛ حتی نمی‌دانستیم چند سال باید با این شرایط زندگی کنیم.

همه لب ایوان نشستیم و به صداهای بیرون گوش می‌دادیم؛ صدای آژیر ماشین‌های آتش نشانی به ما نزدیک‌تر می‌شد صدای از دور می‌آمد.

صدای مردمی که می‌گفتند:
-عجله کنید، عجله کنید، آتش داره زیادتر میشه؛ حتی خانه‌ها و مغازه‌های اطرافش را درگیر کرده.
صدای مردی می‌آمد که می‌گفت:
هر کسی که قمقمه و سطل بزرگ داخل خانه داره برداره، بریم با هم آتش را خاموش می‌کنیم.
باز هم همان صداها آمد، خدا کنه کسی زخمی‌ و مجروح نشده باشه؛ خدا کنه خانه‌های اطرافش زیاد درگیر آتش سوزی نشده باشه.

در دل ما غوغایی بود که قابل توصیف نیست؛ نمی‌دانستیم کجا را مورد حمله قرار داده‌اند.

مامان بلند شد و شروع به قدم زدن کرد و گفت:
-از طرف خیابان اصلی دود بلند شد.
در حالی که قدم می‌زد سر خود را پایین انداخته بود و دست‌های خود را به هم می‌مالید؛من گفتم:
-نه مامان اون آتش و دود چه کار داره به خیابان اصلی.

مامان یک لحظه ایستاد و گفت:
-چرا مادر نگاه کن هنوز دودش داره میاد بالا، ما وقتی می‌خوایم بریم از این سمت میریم.

گفتم:
وا! مامان چه ربطی داره؛ از اون طرف خیلی جاهای دیگه هم میشه رفت؛ مثلاً بازار بزرگم اونجا.

مامان دست‌های خود را در آسمان چرخاند و گفت :
-چه می‌دانم مادر.

به سمت داخل رفت؛ به آسمان نگاهی کردم شب چهاردهم ماه بود؛ ماه کامل شده بود و ستاره‌ها به دور او می‌درخشیدند.
من هم به روی پای خود کوبیدم و گفتم:
-بریم داخل از اینجا که چیزی در نمیاد؛ ما را کرد داخل و خودش رفت ببینه چطور شده.

سمیرا به صدا درآمد و گفت:
-می‌خواستی تو هم باهاش بری؛ سارا خیلی پرو شدی‌ها.

با جذبه و نگاهی عمیق به او خیره شدم و جدی گفتم:
-تو رو سَنَه‌نَه فضول خانم.

بلند شدم و به داخل رفتم؛ مامان گوشه‌ی سالن نشسته بود و دست‌های خود را به دور یکی از زانوان حلقه کرده بود و مثل یک گهواره تکان می‌خورد.

نزدیک رفتم و گفتم:
-مامان چرا ماتم گرفتی؟ هنوز که چیزی معلوم نیست.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

صبح آخر هفته بخیر ☀️
چای‌ات را آرام بنوش، به آسمان نگاه کن، و یادت باشد...
همه‌چیز قرار نیست امروز حل شود.
گاهی کافی است امروز را زندگی کنی. 🌿

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل اول
🔻قسمت شانزدهم

من مثل همیشه به پناهگاه خود رفتم؛ دفترچه را باز کردم و شروع به نوشتن کردم.
-آخ چی می‌شد اگه بابا قبول می‌کرد من برم مدرسه؟!
دوباره در رویای خود غرق شدم.
خانم دکتر خسته نباشی؛ عمل چطور بود؟
من در حالی که دست در جیب مانتوی سفید خود کردم و یک گوشی به دوره گردنم انداختنم، عینک خود را کمی جابه جا می‌کنم و میگویم:
-بله، خداراشکر خوب بود، من تمام تلاش خود را کردم، از اینجا به بعد باید به خدا سپرید.
اون موقع به سمت نور میرم و در نور محو میشم.
فکر کن، یه پیکان جوانان کرمی بخرم و رانندگی کنم.
خودکار را روی دفتر گذاشتم و در حالی که پاهای خود را در بغل گرفتم و دو دستم را به دور آن حلقه کردم، به آن پنجره‌ی روبه‌روی خود که روزنه‌ی نور به داخل هدایت می‌کرد خیره شدم.

یادم آمد امروز صدای آژیر نیامده وگرنه باز هم باید فرار می‌کردیم و در تاریکی پناهگاه، با نور کم چراغ سقفی آفتابی به دیوار خیس نگاه کنیم.

یکدفعه دلم پر کشید به چند ماه پیش که به مدرسه ‌می‌رفتم.
یاد دفتر مشق خود افتادم، یاد آن دختربچه‌ای که صبح‌ها با شیرینی و نان‌ تازه به مدرسه می‌دوید.
یعنی الان کجاست آن دختر؟! گم شده توی بوی باروت و صدای انفجار.

یاد معلم‌های خود افتاد و‌ آرام گفتم:
-یادته معلم چی می‌گفت؟ می‌گفت تو آینده داری. تو می‌توانی دکتر بشی، مهندس بشی.

حالا آینده‌ام شده شمارش روزهای بین مخالفت بابا و آژیر قرمز.
شده رسیدن سهمیه نان و کوپن.
شده گوش دادن به صدای پروازها، و یخ زدن از ترس.
گاهی در سکوت بعد از آژیر، کتاب فارسی خود را باز می‌کنم و به خطوط تار زیر نور کم نگاه میکنم.

نفس عمیقی کشیدم و با خود گفتم:
-بوی کاغذ کهنه میاد، بوی آرزوهای پوسیده.

یادش بخیر پارسال این موقع، جایزه انشاء گرفتم.
موضوعش "آرزوی من" بود، من نوشته بودم« می‌خواهم دکتر شوم تا روزی تمام مریض‌ها را درمان کنم.

خنده‌‌ای تلخی روی لب‌های من نشست و آرام گفتم:
حالا از ترس باید سکوت کنم ، خودم را داخل این اتاق پنهان می‌کنم.

یک لحظه به خود بالیدم و گفتم:
-اما آفرین سارا یه چیزی رو ول نکردی؛ اون هم قلمی که تو دست داری و می‌نویسی؛ همین قلم کهنه که گاهی، روی تکه کاغذهای کوچیک، می‌نویسی؛ مشق نیست؛ چیزهایی که تو دلت جمع شده؛ ترس‌ها، رویاها، صدای مادرم که سمیرا و سهیلا را برای شوهر کردن نصیحت می‌کنه، تصویر پدرم که خسته از کار برمی‌گرده.
می‌نویسم تا فراموش نکنم که من چیزی بیشتر از این ترس هستم؛ بیشتر از این خاک و دود.
روزی میاد؛ روزی میاد که دیگه نه ترس از بابا و نه آژیر هست.
آن روز، من با همین دست‌هایی که حالا بلده نان بپزد و کمی خیاطی کند، دوباره کتاب را بر می‌دارم و این‌بار، نه برای فرار از چیزی، بلکه برای ساختن چیزی.
برای ساختن آن آینده‌ای که از من دزدیده شده.
معلم من راست می‌گفت« من آینده دارم.» آینده‌ای که با این روزهای سخت، دارم قرض می‌گیرمش.
روزی خواهد رسید که قصه‌ی این روزها رو خواهم نوشت تا هیچ دختره دیگری مجبور نباشد آرزوهای خود را در تاریکی زندگی رها کند.

بغض گلوی من را می‌فشارید و چشم‌های من پر از اشک شد.
دفترچه‌ را روی میز گذاشتم و از روی کاناپه بلند شدم تا یک چای برای خود بریزم.
روزهای الان من شدیداً به گذشته‌ی من گره خورده بود، نمی‌گذاشت من برای آینده‌ی خود درست تصمیم بگیرم.

یک لیوان چای ریختم و به سمت تراس قدم برداشتم تا کمی به بیرون نگاه کنم شاید ذهن من آرام گیرد.
صدای پرنده‌ها در پارک کوچک روبه‌روی آپارتمان توجه من را جلب کرد، چشم‌های خود را چند دقیقه بستم و به صدای آن‌ها گوش سپردم، مثل اینکه آن‌ها هم با هم حرف می‌زدند؛ اما صدای بوق ماشین‌ها آرامش من را بهم زد.
چشم‌های خود را باز کردم؛ کمی از چای نوشیدم و مجدد به سمت کاناپه راه افتادم تا ادامه‌ی داستان را بخوانم:
-سر خود را روی زانو گذاشتم تا کمی آرام بگیرم، که در باز شد و سهیلا به داخل آمد؛ کنار من نشست وگفت:
-سارا گریه‌ می‌کنی؟

سر خود را بالا آوردم وگفتم:
-سهیلا دلم گرفته.

او گفت:
-واسه‌ی چی؟

گفتم:
-دلم سنگینه، یه جورایی دارم خفه میشم. اینجا، توی همین خانه‌ای که باید آرام‌ترین جا باشه، احساس تنهایی عمیقی میکنم.
انگار یه دیوار نامرئی دورم کشیدن، دیواری که مامان و بابا از طرف دیگه آن حرف می‌زنند، ولی صداشان به دل نمی‌شینه.
نمی‌دانم از کی شروع شد؛ شاید از وقتی فهمیدند که من اون عروسک خاموش و مطیع بچگی نیستم.
شاید از وقتی که عقایدم، رویاهام با اون تصویری که در ذهنشان برای من کشیدن، جور در نیامد.
هر حرفی می‌زنم؛ یه تفسیر داره.
هر انتخابی می‌کنم، یه هشدار پشتش هست.
همه‌ی این‌ها داخل دلم به زخم تبدیل شدند.
چون توی همان لحظه، احساس می‌کنم دیده نمیشم.
اون من واقعی، پشت حرف‌هاشان و داد و بیداد آنها گم شده.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

بابا چند دقیقه‌ای سکوت کرد؛ مثل اینکه در جواب دادن به من درمانده شده بود؛ بعد چند دقیقه فکر کردن گفت:
-من مردم، اگه تو پسر بودی میذاشتم هر کاری که میدانی بکنی که موفق باشی؛ اما دختر باید خانه‌داری یاد بگیره، مثل مامان، اصلا همه‌ی زن‌های که می‌شناسی؛ تو بگو کدام دختر تو فامیل ما تا سیکل خوانده که شما خواندید؟

دوباره صدا آمد ومن گفتم:
-شما بزرگی کن و اولی باش؛ امروز یه دختری کنار من داخل مسجد نشسته بود، امسال دیپلم ادبیات می‌گرفت و گفت میخوام حقوق بخوانم؛ اقاجون شاید من بتوانم جای همان پسر نداشته‌ی شما باعث افتخارتون بشم.

بابا استکان را گذاشت وگفت:
-دختر یا پسر فرق می‌کنه؛ دختر نباید پا به بیرون داشته باشه، اون دختر هم باباش اشتباه کرده، بعدا می‌فهمه.

دوباره صدا به من گفت، بگو:
-اقاجون از کجا معلوم اشتباه کرده، شاید آینده‌ یه جوره دیگه‌ی بشه؛ شاید در آینده همه درس خوانده باشند؛ بعد ما میشینیم غبطه می‌خوریم.

بابا گفت:
-بسه دیگه، برید می‌خوام یکم استراحت کنم.

احساس کردم بابا دیگر جوابی نداشت به من بدهد و راضی به این امر شده، اما غرورش اجازه نمی‌دهد.

بلند شدم و گفتم:
-چشم آقاجون.

از مقابل او‌‌به سمت سهیلا و سمیرا رفتم؛ سهیلا به روی من لبخندی زد، اما سمیرا اخم خود را در هم کرد و با پشت چشم نازک کردن به سمت اتاق رفت.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

صبح بخیر 🌿

امروز هم صفحه‌ای سفید
پیش روی ماست.

نمی‌دانم این روز
برای تو چه قصه‌ای در آستین دارد،
اما امیدوارم
پایانش از آغازش زیباتر باشد.

✍️ راوی قصه‌گو

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

او که رفت، سهیلا نزدیک آمد و گفت:
-سارا، پرو بازی در نیار، هرچی بابا گفت، بگو غلط کردم؛ شما درست میگی، نگذار دوباره بری زیر مشت و لگد‌های بابا.

نگاه ناامید خود را به چشم او دوختم و گفتم:
-سهیلا خانم دکتر گفت بابا قبول کرده بری مدرسه، اما...

میان حرف من آمد و گفت:
-این که خیلی خوبه، من اگه جای تو بودم، این‌بار برای بابا شاخ و شانه نمی‌کشیدم و قیافه‌ی مظلوم به خودم می‌گرفتم تا بلکه بابا دلش رضا بشه؛ حالا هم بیا بریم داخل.

گفتم:
-پاهای من پیش نمیاد، می‌ترسم.

گفت:
-آخر که چی؟ باید بیایی وبا او رو در رو بشی.

دست او را گرفتم و گفتم:
-سهیلا، مامان و‌سمیرا که پشت بابا هستند، تو من را تنها نگذار، نمی‌خوام بیایی وسط و خودت را قربانی کنی، ولی بعدش تو مرحمی روی دردای من باش؛ نمیدانی چقدر سخت میگذره گوشه‌ی اون اتاق تاریک و نم دونی.

او حرفی نزد و هر دو باهم به داخل خانه رفتیم.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

بعد چند دقیقه مردی قد بلند با ریش و موهای جوگندمی با لباس فرم خاکی وارد مسجد شد، به سمت اتاقی که خانم دکتر در آن نشسته بود رفت.

خانم احمدی و چند نفر دیگر که ناظر کارهای ما بودند، میان ما قدم می‌زدند و هرچند دقیقه یکبار بالای سر ما می ایستادند وبا دقت به پاکت‌هل نگاه می‌کردند.

صدای کتری برقی که جوش آمده بود من را با خبر کرد تا چای را دم کنم، دفترچه را روی میز گذاشتم و به سمت آشپزخانه راهی شدم، تا چای را دم کنم و مجدد به مطالعه گذشته‌ی خود بپردازم.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

زینت خانم گفت:
-انیس خانم بگذار بیاد؛ یک نفر هم بیشتر، زودتر آماده میشه؛ اصلا خودت هم بیا بریم ثواب داره.

مامان نگاهی به من کرد وگفت:
-خیلی خب برو.

به زینت خانم نگاهی انداخت وگفت:
-من ناهار آماده کنم میام.

من به داخل دویدم؛ مانتو و مقنعه‌ی خود را سر کردم، به همراه سهیلا و سمیرا به سمت در رفتم.
زینت خانم رو به مامان گفت:
-کارت که تمام شد، حتما بیا.

او که به سمت در راهی شد، مامان بازوی من را گرفت وگفت:
-اونجا زیاد خود نمایی نکنی‌ها، دوتا خواهر بزرگتر داری.

گفتم:
-چشم مامان، من اصلا شوهر نمی‌خوام فقط می‌خوام درس بخوانم.

ما سه نفر پشت زینت خانم وارد مسجد شدیم؛ خانم‌های زیادی آنجا جمع شده بودند و دسته دسته هرکدام وسیله‌ها را بسته‌بندی می‌کردند.
زینت خانم ما را به یک خانم چادری جوان وخنده‌ روی که از برخورد او معلوم بود مهربان است معرفی کرد.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

درود و مهر
همراهان عزیز هفته‌ی خوبی برای شما آرزو میکنم☘🌞
بابت نبودم پوزش میخواهم.🙏

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

سلام ومهر
آخر هفته‌ی خوبی داشته باشید😍🌞

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل اول
🔻قسمت دهم

چیزی نگذشت که از بیمارستان با من تماس گرفتند، آن را وصل کردم؛ صدای خانمی داخل گوشی پیچید:
-سلام خانم دکتر، وقت شما بخیر ببخشید مزاحم شدم، یکی از بیمارهای شما مراجعه کرده به بیمارستان و درد شدیدی داره فکر می‌کنم موقع زایمانش باشه.

از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
- الان خودم را می‌رسانم

سریع مانتویی به تن کردم و به سمت بیمارستان راه افتادم.

وارد بیمارستان که شدم به سمت زایشگاه رفتم، همان مامایی که با من تماس گرفته بود، به سمت من آمد و گفت :
-سلام خانم دکتر مریض شما اینجاست.

با او به سمت مریض خود رفتم، یادم آمد او همان است که بچه چهارم خود را باردار است.
نزدیک او رفتم، دست او را گرفتم گفتم:
-خوبی…

درد امانش را بریده بود و با صدای لرزان گفت:
-خانم دکتر دارم می‌میرم.

مامایی که در حال زایمان او بود، بلند گفت:
-مگه نمیگم زور بزن بچه میمونه‌ها.

خودم دست به کار شدم، سر بچه رو احساس کردم آن را گرفتم و گفتم:
یکم بیشتر زور بزن سر بچه تو دست من الان به دنیا میاد.
اما فایده‌ای نداشت، جانی به بدن مادر نمانده بود که زور بزند، به سمت ماما نگاه کردم و گفتم:
کمکش کن، شکم او را فشار بده.

پرستار شکم او را فشار داد و مادر با صدای بلند فریاد کشید و در همان لحظه سر بچه کاملا از دهانه رحم خارج شد.

آن را بیرون آوردم سریع پاهای او را بالا گرفتم و پشت او کوبیدم صدای گریه او در زایشگاه پیچید، او را در کهنه سبزی پیچاندم و سری روی سینه مادر قرار دادم و گفتم:
-این هم بچه چهارم تو، ببین چقدر خوشگله، دلت می‌آمد از دستش راحت بشی.

همانطور که با او حرف می‌زدم
جفت را از شکم او بیرون کشیدم و بند ناف را از بچه جدا کردم.
بعد از چند دقیقه بچه را از او گرفتم، کارهای مورد نیاز او را انجام دادم و به سمت در رفتم.
رو به ماما گفتم:
-ما بقیه کارهای مادر انجام بدید.

از کمد زایشگاه کیف خود را برداشتم و بیرون زدم، به سمت پرستار شیفت رفتم و گفتم:
-من داخل کافی شاپ نشستم اگر کاری بود با من تماس بگیرید یا پیج کنید.


پشت یکی از میزهای کافی‌شاپ نشستم، همان موقع مسئول آن به سمت من آمد و گفت:
-سلام خانم دکتر چی میل دارید؟

به او نگاه کردم و گفتم:
-سلام، لطفا یه قهوه با کیک شکلاتی.

لبخندی به روی من زد و گفت:
-چشم، همین الان برای شما آماده میکنم.

دفترچه را از کیف خود بیرون آوردم و مجدد شروع به خواندن گذشته‌ی خود کردم:
-بابا نزدیک در منتظر ما ایستاده بود.

نزدیک او رفتیم و مامان گفت:
-وای آقا‌ یونس خدا به داد دل این دو تا طفلک برسه، چقدر سخت یک شب همه خانواده خودت را از دست بدی.

بابا سری تکان داد و گفت :
-نمی‌دانی داخل مراسم مردانه برای برادرجچان مرگ شده چه‌کار که نمی‌‌کردند.

فردا مراسم تشییع جنازه هست، قرار شده فردا همه‌ی آنهای که در این بمب باران شهید شدند را خاک کنند.
مامان و بابا دوش به دوش هم قدم برمی‌داشتند و ما سه نفر پشت آنها راه می‌رفتیم.
در همان لحظه همان پیرزن با نوه‌اش را دیدیم که سوار بر پیکان گوجه‌ای رنگی از کنار ما رد شدند.

بادی در غبغب خود انداختم و گفتم:
-نگاه کن! بچه‌ها خواستگار من ماشین هم داره.

سمیرا به سمت من نگاه کرد و گفت:
-خدا زیادت کنه، خیلی اخلاق خوبی داری برات خواستگار هم پیدا میشه.

سهیلا درحالی که به زمین نگاه می‌کرد گفت:
-سارا به نظر من اگه بازهو آمدند، پا پیچ شدند با مامان و بابا حرف بزن راضیشون کن تا شوهرت بدند.

سمیرا از این حرف سهیلا عصبی شد گفت :
-وا! از کی تا حالا خواهر کوچیکه اول شوهر می‌کنه، یه چیزت میشه سهیلا؟ می‌خواهی برای خودت و خودم حرف بخری؛ اگه تو راضی فردا روزی خانواده شوهرت بگنپ خواهر کوچیکه زودتر شوهر کرده این‌ها یه عیب و ایرادی داشتند من نمیدانم، ولی من نمی‌خوام این حرف‌ها پشتم باشه.

نگاهی به سمیرا کردم و گفتم:
-نترس خواهر بزرگه، من حالا حالا شوهر نمی‌کنم, فقط می‌خوام درس بخوانم، ادامه تحصیل بدم، به خدا نمی‌دانید چقدر من عاشق درس هستم، اما به خاطره شما دوتا بابا نمیذاره من ادامه بدهم، میگه چون اون دو تا نخواندند، تو هم نباید بخوانی.
پشت چشمی نازک کردم و ادامه دادم:
-خیلی هم حرف زندگی ما به خودمان مربوطه، والا به خدا.

همه ساکت شدیم، چیزی نگذشت که فکری به ذهن من خطور کرد و گفتم:
-سمیرا، سهیلا میشه شما با بابا حرف بزنید و بگید ما مشکلی نداریم سارا ادامه تحصیل بده.

سمیرا به سمت من چشم غره‌ای رفت و گفت:
-دیگه چی؟ حالا می‌خواهی خودت را بالاتر ما بدانی.

اما سهیلا همانطور که روی زمین را نگاه می‌کرد گفت:
-من حرفی ندارم، اگه اینطوری جر و بحث تو خانه‌ی ما تمام میشه و تو آرام میگیری من به بابا میگم.

در همان لحظه سمیرا تنه‌ای به سهیلا زد و گفت:
-تو برای خودت می‌کنی، لابد مامان و بابا صلاح نمی‌دانند این درس بخوانه، تو هم خودت رو نخود هر آشی نکن.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل اول
🔻قسمت نهم

به خانه که رسیدم، برای استراحت به سمت تخت خود رفتم و بدون هیچ معطلی روی ان رها شدم.
کمی از خستگی من که کم شد، سعی کردم بخواب بروم، اما دائم گذشته‌ی خود را به یاد می‌آوردم.
تسلیم افکار خود شدم و دفترچه را از کیف خود بیرون آوردم تا چند صفحه‌ای بخوانم، شاید مغزمن خسته شود و به خواب بروم.
برگه‌ی مورد نظر را پیدا وشروع به خواندن کردم:
-همانطور که به سمت اتاق می‌رفتم مامان گفت:
-آی جونم‌مرگ شده، حالا روی حرف آقات حرف می‌زنی؟

بدون حتی کوچکترین واکنشی به سمت اتاق رفتم و در را پشت سر خود بستم.
می‌دانستم این واکنش‌های مامان بیشتر به خاطره این است که بابا از کوره در نرود و دعوا چاق نکند.
با خیال راحت آن گوشه نشستم، نان و پنیر خود را لقمه کردم و‌شروع به گاز زدن کردم، که صدای زنگ خانه آمد.
گوش تیزکردم تا ببینم چه کسی آمده، چند دقیقه که گذشت صدای لرزان مامان را شنیدم:
-آقا یونس اشرف خانم همسایه گفت« آقا عزت و خانواده‌اش، بمباران دیشب شهید شدند.»

صدای کوبیدن دست بابا به پایش آمد، انقدر محکم کوبید که من سرخ شدن آن را احساس کردم و گفت:
-ای وای، گفتم چندتا خانه داخل محل بغلی با خاک یکسان شده، نکردم برم سرکی بکشم.

چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت:
-بریم، زود باشید همگی آماده بشید تا بریم خانه‌ی این خدا رحمت کرده، شاید کاری داشته باشند.

سریع از اتاق بیرون آمدم و به سمت چوب لباسی رفتم، مانتوی بلند و مقنعه‌ی که از پشت تا روی کمرم و از جلو تا روی شکم من بود به سر و چانه‌ی آن را مرتب کردم و گفتم:
-من آماده‌ام بریم.

چیزی نگذشت که سمیرا و‌ سهیلا هم با مانتو و مقنعه از اتاق بیرون آمدند و مامان چادر سیاهش را برسر انداخت.
پشت بابا به راه افتادیم؛ از روبه‌روی در مدرسه‌ی خود که رد شدم، دل من پر می‌کشید تا از بقیه جدا شوم و به آنجا بروم، اما سرم را پایین انداختم و گفتم:
-بلاخره برمی‌گردم.

به همه‌جا با دقت نگاه می‌کردم، هنوز از گارج نفتی که از مردم کوپن می‌گرفت و نفت می‌داد، دود بیرون می‌آمد.
چندین مغازه مجاور آن هم اتش گرفته بودند و تمام شیشه و‌پنجره‌‌های ان‌ها شکست بود.

اکثر مردم شهر سیاه پوشیده بودند و‌به سرو صورت خود می کوبیدند، ماشین کرمی رنگ سپاه که شبیه وانت بود با چند مرد که لباس خاکی به تن داشتند در خیابان دور می‌زدند و از بلند‌گوی که پشت آن ماشین بود، صدای کویتی‌پور را پخش می‌کرد.
آنقدر صدای او سوز داشت که بی اراده همه‌ی ما به گریه افتادیم، در آن مداحی سینه زنی می‌کردند و می‌خواندند:
-آرزومندان به پا خیزید، راهیان کربلا رفتند
نادبان صبح پیروزی، بهر عز واعتلا رفتند....


اشک چشم‌های خود را پاک کردم، به سر کوچه آقا عزت که رسیدیم، دیدم چندین حجله سر کوچه گذاشتند و صدای قرآن در تمام فضا پیچیده، میزی کنار کوچه عَلَم کرده بودند و‌به مردم شربت آبلیمو و کیک می‌دادند.
صدای ناله و شیون چند خانم تا چند محله آن طرف‌تر شنیده می‌شد.
هر کدام یک شربت و کیک برداشتیم و بعداز خوردن آن به سمت خانه‌ی که پوش زده بودند رفیتم، دقیقا خانه کنار خانه آقا عزت بود که سقف و یکی از دیوارهای آن خراب شده بود.

نزدیک در که شدیم بابا به قسمت مردانه رفت و ما هم به قسمت زنانه.
دو خانم را دیدم که میان مجلس به سر و صورت خود می‌کوبیدند، با شیون و فریاد مامان و بابای خود را صدا می‌زدند، بعد چند ثانیه یکی از آنها با ناله‌ی دل شکنی به پا و صورت خود می‌کوبید و می‌گفت:
-اغخ بمیرم برات محمدعلی که جوان مرگ‌ شدی.

آن یکی با شنیدن اسم محمد علی، شروع به کوبیدن در سر خود کرد وگفت:
-این آخری‌ها میگفت می‌خوام برم جبهه، میخوام شهید بشم، وای بمیرم که به آرزوت رسیدی.
بعد از این حرف انقدر فریاد کشید که نفس او بند آمد و از هوش رفت.
گوشه‌ی نشستیم، نگاهی به مامان کردم، چشم‌های او قرمز شده بود و گونه‌هایش خیس؛ نگاهی به سهیلا و سمیرا انداختم و گفت:
-مثل خانم بشنید، این چندتا پیرزن پسر دم بخت تو خانه دارند.

آن دو سری چرخاندند و بعد دو زانو نشستند و سر خود را پایین انداختند.
اصلا نمی‌فهمیدم مگر دختر میوه‌ است که مورد دید قرار می‌دهند تا کسی آن را خریداری کند.
یک لحظه در ذهن خود سمیرا را مثل شلغم و سهیلا را مثل کدو تصور کردم و بی ارداه شروع به خندیدن کردم که ناگهان سُقلمه‌ی مامان به پهلوی من خورد و آرام درحالی که چادر خود را مقابل صورت من و خود گرفت گفت:
-نیشت را ببند، دختره‌ی بی‌حیا.

لب‌های خود را روی هم فشار دادم و آرام گوشه‌ی نشستم.
تا اینکه خانم امروزی وارد مجلس شد و همه به احترام او بلند شدند، خانمی تقریبا هم سن مامانم و یا شاید هم بزرگتر.
کنار آن دو زن جوان رفت و آن‌ها را در آغوش کشید، آن دو گریه می‌کردند و با ناله می‌گفتند، دیدی خاله ما بی‌کس شدیم، یه شب همه‌کس ما پر کشیدند.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

پوزخنده‌‌ای زدم و گفتم:
-لطف عالی متعالی، دست شما درد نکنه.

بابا با عصبانیت گفت:
-بسته دختره‌ی چشم سفید، تو نمیخواهی آدم بشی؟

یک تکه نان برداشتم و کمی پنیر روی اغن گذاشتم و از جای خود بلند شدم و گفتم:
-تا شما رضایت ندید من درس خودم را ادامه بدم، نه آدم نمیشم.

یکی از پرسنل رستوان با سینی کنار میز من ایستاد و بشقاب پلو و ماهی را روی میز گذاشت و گفت:
-دستور دیگه‌‌ای ندارید؟

تبسمی کردم و گفتم:
-نه ممنون.

عاشق سبزی پلو هستم، اصلا بوی آن هوش از سر من می‌برد، تکه‌‌ای از ماهی را روی پلو گذاشتم و شروع به خوردن آن کردم.


ادامه دارد...

Читать полностью…
Subscribe to a channel