چند کلمهای در باب زندگی پس از مرگ
یا خاطرهای برای وقتی نیستی
فیلم «زندگی پس از مرگ» (After Life) (۱۹۹۸) اثر تحسینشده هیروکازو کوره-ایدا، روایتی آرام، فلسفی و عمیقاً انسانی از یک برزخ است؛ جایی که درگذشتگان باید تنها یک خاطره از تمام عمرشان را برای جاودانگی در ابدیت انتخاب کنند تا کارکنان آنجا آن لحظه را به شکل فیلم بازسازی کنند. این اثر با تکیه بر پیشینه مستندسازی کارگردان و استفاده از لحن و فرم مستند و مصاحبههای رو به دوربین با نابازیگران، تم فانتزی مرگ را کاملاً ملموس، باورپذیر و زمینی جلوه میدهد. همزمان، فیلم با نمایش ظریف فرایند بازسازی صحنهها، رویکردی فراسینمایی به خود میگیرد و ادای احترامی است به ذات هنر هفتم؛ جایی که نشان میدهد جادوی سینما چگونه با توهم و تصویر، حافظه انسان را نجات داده و به آن ابدیت میبخشد. این فیلم شما را درگیر میکند و تا مدتها ذهن شما را به خود مشغول میکند.
#پژندسلیمانی
@pajandski
آرزوی تولدم
دیشب خواب دیدم، زنی از بلندگویی توی خیابان ملاصدرا صدا میزد: «آهو… کجایی آهو…» و بعد زد زیر آواز. یک بیت را که در بیداری بلد نبودم خواند:
«روزها آن آهوی خوشناف نر»
حرفبهحرف که از بلندگو بیرون میریخت و خیابان را پر میکرد، صدای خندهٔ مردم بلندتر و بلندتر میشد. مردم میخندیدند، بلندبلند، از ته دل. صدای زنانه دستبردار نبود و بلند میگفت: «آهو…آهو…» پیرمردی که چرخدستیاش را روی آسفالت میکشید از شدت خنده نشست روی بلوکهای کنار خیابان.
«گاو باشی شیر گردی نزد او
گر تو با گاوی خوشی شیری مجو»
زنی دست انداخت دور تنهٔ سپیدار و غشغش زد. صدای زنانه دوباره بلند شد: «آهو… کجایی آهو؟» همه میخندیدند، زنگ خندههایشان شهر را برداشته بود، هوا محشر بود و صدای خندهها جای صدای ماشین و بوق و همهمه، شهر را پر کرده بود. از ته دل، خندیدم. همراه با زنگ خندههایشان بلندبلند قهقهه زدم، بیآنکه چیز خندهداری رخ داده باشد، از خندهٔ بقیه خندیدم، آنقدر که اشکهایم جاری شدند، از میان اشک چشمم افتاد به آهوی جوانی آن دست خیابان، روبروی شیخبهایی، تصویر آهو لرزید انگار که بخندد، شبیه آدمها، از ته دل بخندد، بلندتر خندیدم. آنقدر که از خواب پریدم.
عجب خوابی! کیف کردم، قدر هزارسال خواب بود. خندهٔ آدمها… حالا میدانم. فردا که بالای کوه شمع تولدم را فوت میکنم، آرزویم را از برم.
همین!
#پژندسلیمانی
@pajandski
چند کلمهای در باب عصیان
در رمان عصیان اثر یوزف روت، راوی به درون ذهن شخصیتها نفوذ میکند؛ حتی به ذهن «مولی»، آن الاغ کوچک، و از دنیای درونشان سر درمیآورد. آندریاس پوم در جنگ پایش را از دست داده است، اما آنچه بهواقع از کف داده که برای او به اندازهٔ پایش حیاتی بوده، خدا و باورهایش است. او حالا درست در شمار همان کسانی قرار میگیرد که پیشتر امثال خودش آنها را «کفار» مینامیدند و حالا کارش به زندان کشیده شده است.
او با افتخار برای میهنش جنگیده بود، تمامقد پشت دولتش ایستاده بود و گمان میکرد سرانجام شغلی در شأن خود پیدا خواهد کرد؛ اما به زندان میافتد و پس از آزادی، تنها کاری که به دست میآورد، کارگری در توالت عمومی است! این همان شغل باشأنیست که گمان میکرد پاداش جنگیدنش برای دولت و کشور خواهد بود.
یکی از درخشانترین و شاهکارترین صحنههای رمان، جایی است که آندریاس در زندان با پرندهها حرف میزند و به خدا از آنچه به او گذشته و از ناعدالتیها گلایه میکند. عصیان، من را یاد محاکمهٔ کافکا که شاید دهسال پیش از آن نوشته شده، میاندازد، همان استیصال و ناچاری را به یادم میآورد.
تاریخی که روت تجربه کرده، در خاق آثارش و تاثیر بر شخصیتپردازیها و داستانهایش بیتاثیر نیست. او در نامهای به اشتفان تسوایگ در واکنش به صدراعظمی هیتلر نوشته: «وقت رفتن است… ما به سوی یک بربریت تمامعیار گام برمیداریم. جهان به آتش کشیده خواهد شد.»
شاید جملهٔ آخر آندریاس هم در رمان عصیان همین باشد. پیش از آنکه زندگیاش تمام شود.
همین!
#پژندسلیمانی
@pajandski
https://www.ibna.ir/news/555122/تجربه-یک-بی-خوابی-طولانی-در-سالی-که-خوابم-نبرد
@pajandski
✍🏻 یک داستان خوب، ارزش شنیدهشدن دارد.
اگر داستانی برای گفتن دارید،
این بار فقط برای خودتان ننویسید...
آن را به نخستین دوره جایزه ملی داستان کوتاه «روایت سبز» بسپارید؛
جایی برای کشف روایتهای تازه و صداهای تازه. 🌱
📚 بخش اصلی (بزرگسال)
▫️ موضوع: آزاد
▫️ حداکثر ۳ داستان
▫️ حجم هر داستان: ۱۰۰۰ تا ۵۰۰۰ کلمه
▫️ آثار باید اصیل و پیش از این منتشر نشده باشند
🏆 جوایز بخش اصلی به همراه تندیس و لوح تقدیر:
🥇 ۳۵ میلیون تومان
🥈 ۲۰ میلیون تومان
🥉 ۱۵ میلیون تومان
📖 آثار برگزیده در کتاب «روایت سبز» منتشر خواهند شد.
⏳ آخرین مهلت ارسال آثار:
۳۱ شهریور ۱۴۰۵
📩ارسال آثار و دریافت فرم ثبت نام:
از طریق پیام رسان «تلگرام» یا «بله» با شناسه آیدی یا شماره زیر:
@masiresabzpublisher
09044805993
🌱 روایت کن؛ جهان منتظر داستان توست.
@masiresabzpubco
چند کلمه در باب نوولای «شکم»
رمان «شکم» نوشتهی احسان فولادیفرد، اثری است که هویت و تعلیق خود را بر پایهی زبانی چرک، زشتگویی عریان و کاربرد تعمدی دشواژهها بنا کرده تا بازتابدهندهی حرص، تعفن و انحطاط اخلاقی شخصیتها -بهویژه اکبر با دست دفرمه و میل سیریناپذیرش- باشد؛ زبانی که با توصیف ترشحات، گوشت لخم و فضولات، تجربهای زیستی و لزج برای مخاطب میسازد. این رویکرد در امتداد سنتهای ادبی جهان مانند امر قبیح در آثار ویلیام باروز و نسل بیت، لحن تند، فرسوده و عامیانهی لویی فردینان سلین، ناتورالیسم تهوعآور «شکم پاریس» امیل زولا و مرزشکنیهای روانی «داستان چشم» ژرژ باتای قرار میگیرد. زشتگویی رمان «شکم» نه یک تفنن، بلکه استراتژی فرمی دقیقی است تا نویسنده اتمسفری متناسب با درون دفرمه و حرصِ ویرانگر انسان معاصر خلق کند.
همین!
#پژندسلیمانی
@pajandski
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریستهام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خواندهام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
احمد شاملو
این شعر را با صدای خود شاعر و یا با صدای بسیاری شنیدهایم، خودمان خواندهایم و همیشه انگار به ما نزدیک است. انگار کلمهها دست آدم را میگیرند و دنبال خودشان میکشانند. انگار برای دقایقی نجاتمان میدهند.
@pajandski
🌐 #معرفی_وبسایت | فهرست وبسایتهای دریافت مقاله و کتاب بهصورت رایگان
(بهروزشده، ۱۷ شهریور ۱۴۰۵)
1. Anna's Archive — [annas-archive.GL] , [annas-archive.PK] , [annas-archive.GD], [SOFTWARE.annas-archive.GL]
2. Library Genesis (Libgen) — [libgen.BZ] , [libgen.GS] , [libgen.LA] , [libgen.GL], [libgen.VG]
3. Z-Library — [z-library.SK] , [1lib.SK] , [z-lib.GD] , [z-lib.GL]
4. Liber3 — [liber3.ETH.LIMO]
5. Memory of The World — [library.memoryoftheworld.ORG]
6. r/Scholar — [reddit.COM] — برای ثبت درخواست دسترسی به کتاب یا مقاله
7. Sci-Hub — [sci-hub.RU], [sci-hub.SU], [sci-hub.ST], [sci-hub.RED], [sci-hub.BOX]
🚨 هشدار: مراقب صفحههای پاپآپِ (pop-up) مزاحم حین استفاده از این وبسایتها باشید (👈 ابزاری برای بستنِ صفحههای پاپآپ).
چارلز مینگوس که در سال ۱۹۷۹ از دنیا رفت. شاید کسی هم برای مرگ او، قطعهای ساخته باشد، که گاهی، به وقت درد و غم کلمهها کم میآورند.
@pajandski
وقتی لستر یانگ (Lester Young)، ساکسیفونیست بزرگ جاز، در سال ۱۹۵۹ از دنیا رفت، چارلز مینگوس (Charles Mingus) به جای یک وداع معمولی، برایش موسیقی نوشت.
نام این قطعه از همان کلاه (Pork Pie Hat) میآید که لستر همیشه بر سر داشت؛ نشانی کوچک از مردی که دیگر نبود.
موسیقی بسیار آرام پیش میرود؛ مثل خاطرهای که نمیخواهد تمام شود، یا مثل صندلی خالیِ یک دوست قدیمی در انتهای یک دالان طولانی و تاریک. این آهنگ، پلی است میان حضور و غیاب؛ جایی که موسیقی به جای کلمات، از جای خالیِ او حرف میزند.
@pajandski
آیا تابهحال بیخوابیهای طولانی را تجربه کردهاید؟
کتابی بوده که در شبهای بیداری همراهتان باشد؟
هاروی اینبار به سراغ تاریکترین و شخصیترین تجربهٔ زندگیاش رفته است. کتاب «سالی که خوابم نبرد» روایتِ جاندار و بیپردهٔ یک سال تمامِ مبارزه با بیخوابیِ نفسگیر است;شبهایی که به قول خودش به چهل یا پنجاه ساعت بیداریِ طاقتفرسا میرسید و دنیا را به مکانی عجیب, ناآشنا و گاه وهمآلود تبدیل میکرد.
اما این اثر صرفاً روایتِ یک بیماری نیست; بلکه جستاری شاعرانه, تکاندهنده و عمیق است دربارهٔ سوگ, مرگ, حافظه و معنای نوشتن برای کسی که سکوتِ شب را بهتر از هر صدایی میشناسد. هاروی در این کتاب با نثری درخشان, کاوشی دقیق و متفاوت را در درونِ خود پیش میبرد تا به آرامشی نسبی برسد؛ آرامشی که شاید برای هیچکدام از ما بیخوابها بهطور کامل دستیافتنی نباشد.
«سالی که خوابم نبرد»، نوشتهٔ سامانتا هاروی، نویسندهٔ برندهٔ جایزهٔ بوکر با ترجمهٔ پژند سلیمانی منتشر شد.
#سالی_که_خوابم_نبرد
@qoqnoospub
چند کلمهای در باب استونر
برای من، کتابهای نشر آموت، قطع، فونت، جنس و اندازهشان دلخواه و دلپذیر است. بهخصوص کتابهایی مثل استونر که روانند و بهسادگی میتوانند ما را در خود غرق کنند و باعث شوند در لحظات سخت، در داستان آرام و بیحادثهشان غوطهور شویم.
جان ویلیامز نویسنده و استاد ادبیات آمریکایی بود. او استاد روایتکردن زندگیهای ساده و بیادعاست.
مرجان محمدی هم استاد ترجمهٔ روایتهای اینچنینیست. ترجمهٔ او ما را محکمتر به داستان بند میکند.
رمان «استونر» زندگی ویلیام استونر را روایت میکند؛ پسری از خانوادهای کشاورز که برای خواندن کشاورزی به دانشگاه میرود اما در یکی از کلاسهای ادبیات دچار دگرگونی درونی میشود و مسیرش را
عوض میکند. استاد دانشگاه میشود و زندگیاش جور دیگری پیش میرود. جذابیت رمان در همین سادگی است. هیچ اتفاق بزرگ یا قهرمانانهای نمیافتد، اما خواننده کمکم به زندگی استونر نزدیک میشود و عمق احساساتش را لمس میکند.
در روزگار تلخ و پرتلاطم امروز، استونر تنفسی عمیق است، لحظهای درنگ در هیاهوی امروز.
همین!
#پژندسلیمانی
@pajandski
https://www.ibna.ir/news/555297/سامانتا-هاروی-استاد-تصویرسازی-های-شاعرانه-و-نثرهای-پیچیده-است
@pajandski
چه میدانی تو از دوست داشتن؟
شعری از لویی آراگون
چه میدانی تو از سادهترین چیزها روزها خورشیدهایی بزک شدهاند که شبانه خوابِ سرخ گلها را میبینند و همهی آتشها چون دود به آسمان میروند چه میدانی تو از شوربختی دوست داشتن؟!
تو را در انتهای اتاقها جستهام آنجا که چراغی روشن بود پاهایمان همراه هم طنین نمیانداختند و نه آغوشمان که بر روی هم بسته ماندند چه میدانی تو از شوربختی دوست داشتن؟!
تو را در پنجرهها جستهام بوستانها بیهوده از رایحهها پُرند کجا، کِی میتوانی باشی؟! به چه چیزِ زندگی باید دل بستن در میانهی بهار؟! چه میدانی تو از شوربختی دوست داشتن؟!
چه میدانی تو از انتظار طولانی و از زیستن فقط برای نامیدنات همیشه همان و همیشه متفاوت و از سوی من فقط ملامت و نکوهیدن چه میدانی تو از شوربختی دوست داشتن؟!
باید که از یاد بَرَم و زندگی کنم همچون پاروزنی بیپارو میدانی چهقدر طولانیست زمانِ مردن زمان بهخود گوش دادن و از پا درآمدن میشناسی تو آیا شوربختی دوست داشتن را؟!..
ترجمهٔ جواد فرید
Painting by Andrew Wyeth
@pajandski
بخشی از کتاب «سالی که خوابم نبرد» نوشتهٔ سامانتا هاروی
ترجمهٔ پژند سلیمانی
@pajandski
📚چگونه کتابها و مجلههای چارسو را تهیه کنیم؟
۱-واتساپ، بله یا پیامک به شمارهٔ ۰۹۱۰۲۲۴۵۴۰۸
۲-تماس با ۰۹۱۲۲۴۰۶۹۵۹
۳-دایرکت اینستاگرام
۴-ایمیل انتشارات charsoomagazine@gmail.com
۵- کتابفروشیهای پخش ققنوس
۶-ایرانکتاب (در حال حاضر برای برخی کتابها فعال است و البته تلاش بر این است که بهزودی برای همهٔ کتابهای چارسو فعال شود.)
۷- فیدیبو (کتابهای قدیمیتر که از زمان چاپشان یکسال گذشته است.)
📌لطفاً در این اطلاعرسانی همراهیمان کنید.
@charsoopub
ویدیویی که انتشارات ققنوس سال ۱۳۹۸ به مناسبت هشتادمین سالگرد تولد دکتر جواد مجابی تهیه کرده بود
ما همواره یاد و نامشان را گرامی می داریم
@qoqnoospub
«او با رفتن و رها شدنش، ما را آزاد کرده بود. از زندگی هر روزی آزاد شده بودیم، هر یک به گونهای. چشممان انگار با شهودی غریب باز شده بود، هستی و زندگی دیگر آن نبود که با تجربههای شخصی آن را محک میزدیم، اکنون زندگی ما جزئی بود طبیعی از هستی تمام کسانی که با ما میزیستند.»
بخشی از رمان باغ گمشده نوشتهٔ جواد مجابی
او امروز با دنیایی از کلمهها و داستانها به خاک سپرده میشود.
یاد و داستانهایش با ما خواهد ماند.
@pajandski
Lester Young at the 1958 Newport Jazz festival
لستر یانگ و کلاهش در فستیوال جاز نیوپورت به سال ۱۹۵۸
@pajandski
Charles Mingus — Goodbye Pork Pie Hat (1959)
@pajandski
نمونهای از شعر حرکت با نام،
ده شهریور است
شهرام میرزایی
ده شهریور است! خوشحالم
ده شهریور است! غمگینم
میروم سینما، بدون هدف
وسط گریه فیلم میبینم
ده شهریور است، دستت کو
کیک را با تو چند تکه کنم!؟
مثل قلب ِبه میخ آویزان،
توی دستت یواش چکه کنم
ده شهریور است،شهریور!
اول اسم عاشق من بود
میوه را پوست کندم و گفتم
“عشق یک جور پوست کندن بود“.
دود ِسیگار بود، تا فهماند
چشم، یک کار دیگرش گریه است
مثل شمعی که از دو سر روشن!
اولش گریه، آخرش گریه است
رد بوسه به صورت من بود
وسط خنده و لب و ماتیک
تلفنهای آخر شب تو
به من منتظر، من تاریک
عشق، امضای”دوستت دارم“
آخر نامههای خیسم بود
نسبت بیشناسنامه به هم
فحش ناموسی پلیسم بود
توی تاکسی گرفتنِ دستت!
مثلاً رفتن به دانشگاه!
اول شب قدم زدن با تو
آخر شب قدم زدن با ماه…
شمعها را بچین و روشن کن
آه خود را یواش فوت کنم
بغلم کن، ولی اجازه بده
بعد گریه فقط سکوت کنم
ده ِشهریور است، چشمم را
به دوتا ابر دور میدوزم
مثل کبریت خیس، خاموشم
مثل سیگار نصفه میسوزم.
@pajandski
چند کلمه در باب فیلم میس سانشاین کوچولو (Little Miss Sunshine)- ۲۰۰۶
پیش از هر چیز باید بگویم، شما با یک فیلم حالخوبکن مواجهید؛ فیلمی که میتواند شما را از فکر و خیالها نجات دهد.
درست است که این فیلم از الگوی کهن «سفر قهرمان» و سینمای جادهای بهره میبرد، اما با طنزی تلخ و نگاهی تازه، این مسیر آشنا را به چالش میکشد. در ظاهر همهچیز ساده است، خانوادهای راهی کالیفرنیا میشوند تا دختربچهی هفتسالهشان، اولیو، در مسابقهی زیبایی کودکان شرکت کند و برنده شود.
اما در دل این سفر پرپیچوخم با یک فولکسواگن زرد قراضه، ماجرا رنگ دیگری به خود میگیرد. خانوادهی «هوور» مجموعهای از آدمهای به بنبسترسیدهاند؛ پدری که تب موفقیت دارد، داییای که از خودکشی قسر دررفته، پسری نوجوان که به هوای نیچه سکوت اختیار کرده، پدربزرگی سرکش و رها، مادری خسته از نگهداشتن پایههای لرزان خانه، و کودکی پر از رویاهای پرشور و خیالی. این آدمها در طول راه آرامآرام متوجه میشوند برای رسیدن به آرامش و صلح، نیازی به فتح سکوهای جهان بیرون نیست.
نقطهی اوج داستان نه در لحظهی رسیدن به مقصد، که در مواجهه با زخمهای درون شکل میگیرد. شخصیتها یاد میگیرند نقصها و آسیبپذیریهایشان را بپذیرند و با زندگی کنار بیایند. حضور اولیو روی صحنه، شورشی تماشایی علیه استانداردهای ساختگیِ «برنده و بازنده» است؛ اجرایی که از هر مدل بُردَنی، بَرَندهتر است.
همین!
#پژندسلیمانی
@pajandski
Body And Soul by Coleman Hawkins Quintet on #SoundCloud
https://on.soundcloud.com/EJ57riQMzJvSqlftsi
@pajandski