شاید با خبر نباشی که یک بودا هستی....
ولی آن بودا را در تمام اوقات
در درونت حمل میکنی.
شاید ندانی که همواره به سمت
آن غایت حرکت میکنی،
ولی بدون اینکه بدانی در آن گام میزنی
تمامی تفاوت بین:
#دانستن_و_ندانستن_توست.
اگر ندانی، رنجور خواهی بود،
و اگر بدانی، رقصان و با سرخوشی حرکت میکنی.
#اشو
@oshoi
ادامه 👇
هیچکس نمیگوید که خودت مسئول هستی ـــ مسئولیت رنج تو همیشه با دیگران است. آنوقت خوشبخت بودن غیرممکن میشود، زیرا اگر دیگران تو را بدبخت کردهاند، پس خوشبختی ورای دسترس تو است ـــ پس تمام دنیا باید مطابق دلخواه تو عوض شود.
حالا عوض کردن والدین یا انتخاب آنها مشکل است؛ پیشاپیش اتفاق افتاده است. چه باید کرد؟
وقتی نوزادی به دنیا میآید، او جدا نیست. وقتی در زهدان مادر است، بخشی از مادرش هست، جداگانه زندگی نمیکند. سپس بهدنیا میآید ـــ آنوقت هم بخشی از مادرش هست: مادرش پیوسته او را تغذیه میکند و او همیشه در اطراف مادرش میچرخد. سپس رفتهرفته بزرگ میشود.
این رشد میتواند دو نوع داشته باشد: اگر بهنوعی رشد کند که مردم معمولی رشد میکنند، آنگاه او به یک نفْس رشد میکند، سخت میشود، پوستهای سخت در اطراف خودش گردآوری میکند، و همین سبب رنج او میگردد. این راه درست برای رشدکردن نیست. چیزی به خطا رفته و ترشیده است.
بهنظر من، اگر مادر بادیانت باشد، پدر بادیانت باشد، اگر خانوادهای بادیانت باشد ـــ و وقتی میگویم بادیانت، منظورم این نیست که آنان مسیحی باشند یا هندو یا محمدی یا جین یا بودایی: این ها هیچ ربطی به دیانت ندارند.
ولی اگر خانواده واقعاً بادیانت باشند
ـــ یعنی مراقبهگون و باعشق باشند ـــ به کودک کمک میکنند خودش باشد، ولی بدون نفْس.
آنان به کودک کمک می کنند تا بیشتر احساس کند، این پیوستگی و وحدتی را که هست بیشتر وبیشتر احساس کند. باید به کودک کمک شود؛ او ناتوان است: نمیداند که کجاست و نمیداند کجا میرود. اگر مورد عشق واقع باشد و در خانواده حالوهوای مراقبه وجود داشته باشد و فضایی از سکوت و ادراک در خانواده حاکم باشد، کودک شروع میکند به رشدکردن همراه و هماهنگ با جریان زندگی. او خودش را جدا نخواهد دید، شروع میکند که یاد بگیرد که چگونه بخشی از این جهانهستی شود.
چنین اتفاقی نیفتاده است و من به شما نمیگویم که در این مورد غبطه بخورید ـــ ولی میتوانید همین حالا انجامش بدهید. میتوانید از حمایت و کمک کردن به نفْس خودتان دست بردارید و شروع کنید به انداختنِ این بارِ گران. با خود عهد کنید که هیچ فرصتی را برای احساس یگانگی با همه چیز از دست ندهید. اگر شبی مهتابی هست، خود را با آن شب مهتابی یکی احساس کنید. به آن جریان اجازه بدهید، با آن جاری شوید؛ برقصید و آواز بخوانید…. و نفس را رها کنید.
برای انداختنِ نفْس هیچ چیز بهتر از رقصیدن نیست؛ برای همین من اصرار دارم که تمام مراقبهکنندگان باید برقصند. زیرا اگر واقعاً وارد آن چرخش شوید، اگر واقعاً در رقص باشید و گردبادی از انرژی شوید، آن رقصنده گم میشود. در رقص همیشه رقصنده گم میشود؛ اگر گم نشود، پس در رقص نبوده است. آنوقت شاید اجرای نمایش کرده باشی و شاید تمرینی ورزشی انجام داده باشی، ولی آن حرکت تو رقص نبوده است.
رقص یعنی گمشدن، مستشدن
و لذتبردن از آن انرژی که رقص ایجاد میکند. رفتهرفته خواهی دید که بدنت مانند قبل سفت و سخت نیست رفتهرفته خواهی دید که ذوب میشوی؛ مرز بدن قدری تیزی خودش را از دست میدهد و قدری مبهم میگردد. نمیتوانی دقیقاً حس کنی که تو کجا پایان میگیری و دنیا کجا آغاز میشود. یک رقصنده چنان گردبادی از انرژی و ارتعاش میشود که تمام زندگی بصورت یک آهنگ احساس میشود.
پس هرگاه زمان و مکان و موقعیتی را پیدا میکنی، عاشق کسی هستی…. این فرصت را از دست نده. حرفهای بیمعنی نزن، نفس خود را به میان نیاور و لاف نزن. نفْس را رها کن!
عشق پدیدهای الهی است، خداوند درِ تو را کوفته است. گم بشو. دست معشوق یا دوست خودت را بگیر. گم بشو! باهم آواز بخوانید؛ باهم برقصید ولی گم بشوید. یا کنار همدیگر بنشینید ولی گم شوید! و احساس کنید که دیگر یک فرد نیستید. کنار درخت که مینشینی، گم بشو
این چیزی است که برای بودا رخ داد. در آن لحظه، درخت بُودی Bodhi tree و بودا یکی شدند. تا پانصد سال پس از بودا، مجسمهای از بودا ساخته نشد. درعوض تصویری از آن درخت بُودی پرستش میشد. این بسیار زیبا بود. آن مردم باید فهمیده باشند. فقط آن درخت پرستش میشد؛ در معابد بودایی فقط نمادی از آن درخت وجود داشت. زیرا بودا در آن لحظه کاملاً ناپدید شده بود. او وجود نداشت، فقط آن درخت وجود داشت. او کاملاً گم شده بود
تو با گم شدن است که پیدا میشوی. #نبودن، راهی است برای اینکه واقعاً باشی
و این میتواند در زندگی معمولی اتفاق بیفتد. نیازی نیست به هیمالیا بروی تا در صومعهای پناه بگیری. در زندگی معمولی میلیونها فرصت و موقعیت هست که این میتواند رخ بدهد. تو فقط باید قدری مراقب باشی و قدری شهامت داشته باشی تا از این فرصتها استفاده کنی
وقتی شروع به استفاده کردی، موقعیتهای بیشتر و بیشتری خواهند آمد. این موقعیتها همیشه وجود داشتهاند ولی تو هشیار نبودهای و آنها را از دست دادهای
ادامه👇
@oshoi
#سوال_از_اشو
وقتی خودِ زندگی بسیار اغناکننده، سرشار و مسرور است؛
پس این چیست که انسان را رنجور میسازد؟
#پاسخ
(پاسخی طولانی و زیبا از اشو)
زندگی سرشار از زیبایی و سرور است، ولی انسان تماسش را با زندگی از دست داده است. او بسیار خودمحور شده است. این خودمحوری همچون یک مانع عمل میکند و فرد زنده میماند ولی واقعاً زندگی نمیکند. خودمحوری بیماری انسان است.
پرندگان شاد هستند، درختان شاد هستند، ابرها و رودخانهها شادمان هستند، ولی خودمحور نیستند.
آنها فقط شاد و مسرورند؛ نمیدانند که شاد و خوشبخت هستند.
بودا شاد است، کریشنا شاد است،
ولی آنان آگاهی خالص هستند؛
شباهتی بین طبیعت ناخودآگاه unconscious و موجودات فراآگاه supraconscious وجود دارد. طبیعت ناخودآگاه نیز “خود” را نمیشناسد و “خود” self ندارد؛ موجودات فراآگاه نیز “خود” ندارند. انسان درست در این بین قرار دارد.
او دیگر یک حیوان نیست، یک درخت نیست، یک کوهستان نیست؛ و هنوز یک بودا نشده. آویزان ماندن در این میان همان رنج انسان است
چند روز پیش یکی از جویندگان غربی نامهای برای من نوشته و میگوید، “اشو، من نمیخواهم یک سانیاسین بشوم؛ نمیخواهم ابرانسان بشوم
مانند بودا یا مسیح
من فقط میخواهم یک انسان بشوم. به من کمک کن که فقط یک انسان شوم.”
حالا این درخواستی بسیار جاهطلبانه و غیرممکن است. فقط انسان بودن ممکن نیست. سعی کن این را درک کنی. زیرا این یعنی که میگویی:
“بگذار من فقط در این روند باقی باشم، درست در وسط!”
انسان یک موقعیت یا وضعیت نیست، فقط یک روند است. برای نمونه، اگر فرزندت بگوید، “من نمیخواهم جوان شوم، نمیخواهم پیر شوم، بگذار فقط یک کودک بمانم!” آیا این ممکن هست؟!
او پیشاپیش جوان میشود، در راه است. کودکی یک موقعیت نیست؛ نمیتوانی در آن باقی بمانی؛ نمیتوانی به آن بچسبی؛ یک روند است. کودکی پیشاپیش میرود، جوانی پیشاپیش میآید. و جوانی نیز همینطور سپری میشود، هرچقدر هم تلاش کنی که جوان بمانی، تمام تلاشهایت محکوم به شکست است، زیرا جوانی پیشاپیش به سالخوردگی تبدیل میشود.
این فرد درخواست میکند که فقط انسان باشد. این درخواستی غیرممکن است. این بسیار جاهطلبانه است. میتوانی یک بودا بشوی؛ این سادهتر است. میتوانی یک خدا بشوی، این سادهتر است. ولی درخواست اینکه فقط انسان بمانی غیرممکن است.
زیرا انسانیت فقط یک گذرگاه است، یک سفر است، یک زیارت است.
انسان بودن یک روند است و نه یک موقعیت. نمیتوانی یک انسان بمانی. اگر سخت بکوشی تا انسان باقی بمانی، غیرانسانی میشوی: شروع به سقوط میکنی. اگر به پیشروی ادامه ندهی، شروع میکنی به لغزش به عقب. ولی باید جایی بروی. نمیتوانی ایستا باقی بمانی.
انسان بودن فقط به معنیِ “در راه خداشدن” است و نه هیچ چیز دیگر. مقصد خداوند است. انسانبودن آن سفر و آن راه است. راه هرگز نمیتواند همیشگی باشد، نمیتواند جاودانه شود. وگرنه بسیار خستهکننده خواهد بود. اینگونه هرگز به مقصد نمیرسی و فقط در سفر خواهی بود: در سفر و در سفر.
امیدوار بودن انسانی است؛ ولی امید داشتن یعنی امیدوار بودن به رفتن به فراسو. امیدداشتن یعنی فراسو را خواستن. امیدوار بودن یعنی امید به ارتقاء، امید به رفتن به فراسو. واقعیت حقیقی انسان بودن همین است که او همیشه در حال پیشروی است:
میرود و میرود….
مقصد درجایی دیگر است.
کسی که این را درخواست کرده باید انسان زیبایی باشد. درواقع، برای سانیاس آماده است ـــ ولی نمیفهمد که چه میگوید! انسان در رنج است زیرا باید که در رنج باشد. این تقصیری از سوی شما نیست، چنین نیست که گویا خطایی مرتکب شدهاید.
انسان بودن یعنی در رنج بودن، زیرا انسانبودن یعنی در وسط بودن ـــ
نه در اینجا و نه در آنجا…
در برزخ: آویزان و معلق بین این دو تشویش انسان به سبب همین تنش است، یک وطن از دست رفته است وطنی که پرندگان در آن آواز میخوانند، حیوانات در آن حرکت میکنند و درختان هنوز هم رشد میکنند ـــ آن باغ بهشت گم شده است. آدم اخراج شده است. آدم به انسان تبدیل شده.
وقتی آدم در بهشت بود، یک حیوان بود؛ یک آدم نبود، یک انسان نبود. خداوند او را از بهشت اخراج کرد. خودِ همین اخراج به بشریت تبدیل شد.
انسان از یک وطن اخراج شد تا بتواند در جستجوی وطنی دیگر برآید ـــ بزرگتر، والاتر، عمیقتر و عظیمتر. یک وطن از کف رفته است. احساس دلتنگی وجود دارد. انسان میخواهد حیوان شود. فراموش کردن آن باغ بهشت بسیار دشوار است؛ بسیار زیبا بود. و لحظاتی هستند که ما همانند حیوانات میشویم ـــ در خشم عمیق، در خشونت، در جنگها انسان مانند حیوانات رفتار میکند. لذت خشمگینشدن در همین است.
ادامه👇
@oshoi
عشق مانند نواختن پیانو است
ابتدا باید قواعد را یاد بگیری
و سپس قواعد را فراموش می کنی و با قلبت می نوازی
#اشو
@oshoi
ادامه 👇
فهمیدن غریبهها بسیار آسان است، ولی فهم کسانی که خیلی نزدیک هستند بسیار دشوار است. برای تو درک مادر، پدر، خواهر، برادر و دوست بسیار دشوار است. هرچه نزدیکتر باشید مشکلتر است ـــ زیرا دنیاها باهم برخورد میکنند. این دنیاها مانند هالهای ظریف شما را احاطه کردهاند. تاوقتی که این خلقت جاودیی را که پیوسته تغذیه میکنی رها نکنید، در تضاد باقی خواهید ماند. با اشخاص در تضاد خواهید بود، با خداوند در تضاد خواهید بود. زیرا او دنیای خودش را دارد و تو هم دنیای خصوصی خودت را داری. این دو دنیا هرگز باهم هماهنگ نیستند. مجبور هستی که ذهنیات خصوصی خودت را رها کنی.
رهاکردن ذهنیت شخصی یعنی مراقبه. باید تفکرات و خواستههایت را ترک کنی. باید فقط باشی، و ناگهان همهچیز به یک تمامیت زنده و به یک هماهنگی تبدیل میشود. و همین خواستهها ریشهی آن تاریکی هستند که تو را احاطه کرده. این خواستهها اساس، پایه و حمایتکنندهی آن تاریکی اطراف تو هستند. این خواستهها موانعی هستند که به تو اجازهی هشیارشدن نمیدهند.
مراقب این خواستهها باش. و بهیاد بسپار: واژهی “مراقب باش beware”، یعنی “هشیار aware باش.”
این تنها راه است.
اگر واقعاً مایلی از این خواستهها خلاص شوی، شروع به جنگیدن با آنها نکن؛ وگرنه بازهم از دست خواهی داد. زیرا اگر شروع کنی به جنگیدن با خواستههایت، یعنی که یک خواستهی جدید خلق کردهای ـــ که بیخواسته باشی! حالا این خواسته با سایر خواستهها در جنگ خواهد بود. این فقط عوض کردن زبان است؛ تو همان که بودی باقی خواهی ماند.
با خواستههایت نجنگ. وقتی بودا میگوید، ای راهبان، از شهوات دوری کنید، منظورش این نیست که با آن شهوات بجنگید. زیرا تو فقط وقتی میجنگی که پاداشی بگیری، به چیزی دست پیدا کنی. سپس دوباره خواستهای شکل میگیرد ـــ در لباس و شکلی تازه؛ ولی این همان خواستهی قدیمی است. نجنگ، فقط هشیار باش.
مراقب خواستهها باش؛ بیشتر نظارهگر و بیشتر گوشبهزنگ باش. و خواهی دید ـــ هرچه بیشتر هشیار باشی، خواستههای کمتری وجود دارند. آن امواج شروع میکنند به فروکش کردن و رفتهرفته ناپدید میشوند. و یک روز، ناگهان….. میتواند هرلحظه رخ بدهد؛ زیرا هرلحظه همانقدر توان دارد که لحظات دیگر توانمند هستند. یک زمان خاص و باشگون برای آن اتفاق وجود ندارد؛ زیرا تمام لحظات معمولی باشگون و باسعادت هستند. نیازی نیست که در زیر یک درخت بُودی bodhi tree اتفاق بیفتد. میتواند زیر هر درختی رخ بدهد؛ یا حتی بدون درخت! میتواند زیر سقف خانهات رخ بدهد. در هرکجا میتواند اتفاق بیفتد…. زیرا خداوند همهجا هست.
آهستهآهسته هشیار شو؛ هشیاری بیشتر و بیشتری خلق کن، هشیاری بیشتر و بیشتر گردآوری کن. یک روز این هشیاری به نقطهای میرسد، انرژی آنقدر زیاد میشود که فقط منفجر میگردد. و در آن انفجار، تاریکی نابود شده و نور حاضر است. تاریکی بیدرنگ محو میشود، بدون هیچ وقفه ـــ و نور وجود دارد. و این نور روشنایی خودت است، پس نمیتوانی آن را گم کنی. وقتی که شناخته شد، گنجینهی ابدی تو خواهد شد
پایان فصل هفتم
#اشو
آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل هفتم
#برگردان_محسن_خاتمی
@oshoi
زندگی عبارت است از اکتشاف، سفر به وادی ناشناخته ها، دست پیش بردن به سوی ستاره ها!
شجاع باش و همه چیز را پیش پای زندگی قربانی کن؛ چرا که هیچ چیز از زندگی با ارزش تر نیست
زندگی خود را وقف چیز های پیش پا افتاده مثل پول، امنیت و آسایش خاطر نکن؛ این ها ارزشی ندارند. آدمی بایستی زندگی را به غایت ممکن تجربه کند فقط در آن صورت است که شادی واقعی را تجربه می کند، تنها در آن هنگام است که وفور نعمت و برکت به وقوع می پیوندد.
آن هایی که می خواهند طعم واقعی زندگی را بچشند، بایستی دل به دریا بزنند بایستی قدم به وادی ناشناخته ها بگذارند. بنیادی ترین درسی که بایستی در این راه فرا گرفت، این است که:
خانه ای وجود ندارد، زندگی همچون زیارت است - بدون آغاز، بدون پایان البته جا هایی هستند که می توانی استراحت کنی، ولی آن ها تنها به مثابه استراحتگاه های شبانه هستند و صبح که سر زد باید مجدداً به راه بیفتی. زندگی جنبشی است مستمر که هیچ گاه به پایان نمی رسد.
زندگی جاودان است.
شروع و پایان ویژگی مرگ است.
ولی تو مرگ نیستی؛ تو زندگی هستی.
مرگ توهم است. این مردم هستند که به مرگ موجودیت می بخشند، برای این که در آرزوی امنیت هستند. آرزو برای امنیت و آسایش، آدم را از زندگی می ترساند انسان را در راه قدم نهادن به دنیای ناشناخته ها دچار شک و تردید می کند.
#اشو
عشق، رقص زندگی
@oshoi
«میلیونها نفر فقط به طور تصادفی زندگی میکنند.
تا زمانی که اختیار زندگی خود را به دست نگیرید و آن را از حالت تصادفی و ناآگاهانه به حالت وجودی و آگاهانه درنیاورید، هیچگونه دگرگونی در شما ایجاد نمیشود.
تمام عرفان در این خلاصه میشود: کوشش برای بیداری و تغییر زندگی تصادفی و ناآگاهانه به زندگی آگاهانه و وجودی.
زندگی شما حتی یک زندگی نیست، نمیتواند باشد. وقتی در شما نور عشقی وجود ندارد و تمام اعمالتان مکانیکی است، چگونه میتواند یک زندگی باشد؟ یک ربات چگونه میتواند عشق بورزد؟
و تا عشق نورزی، طعمی از زندگی را هم نخواهی چشید.
زندگی و عشق تنها با آگاهی میآیند، نه با تولد. تنها یک مراقب است که زندگی میکند؛ دیگران فقط خودشان را گول میزنند.»
#اشو
#الماسهای_آگاهی
@oshoi
ادامه 👇
آنان که شهواتی دارند هرگز قادر به درک این راه نیستند....
ولی یک چیز را باید بهیاد داشته باشی: میتوانی شهوات دنیایی را ترک کنی ـــ بسیاری چنین میکنند: آنان سالک و راهب میشوند و به صومعهها و کوهستانها میروند، ولی طبیعتِ خواسته را رها نمیکنند. اینک آنان به خدا فکر میکنند؛ حالا در این فکر هستند که چگونه در آن دنیا دستاوردی داشته باشند! ذهن کاسبِ آنان هنوز هم ادامه دارد؛ فقط زبان آن تغییر کرده است! اینک آنان دیگر خواهان پول و حساب بانکی نیستند؛ ولی هنوز هم خواهان امنیت هستند ـــ امن بودن در دستان خداوند! وقتی جویای یک حساب بانکی درشت هستی، یا وقتی به شرکت بیمه میروی تا خودت را بیمه کنی؛ اینها فقط زبانهای دیگری هستند برای جستجویی عمیق برای یافتن امنیت. تو اینها را رها میکنی؛ سپس یک مسیحی یا یک هندو میشوی. با مسیحی شدن تو چه را میجویی؟ بازهم جویای امنیت هستی. فکر میکنی، “این مرد، این مسیح تنها پسر خداوند است. من با او امنیت بیشتری خواهم داشت!”
یا اینکه جستجو میکنی و یک هندو میشوی. فکر میکنی، “این هندوها، اینها در حرفهی دین قدیمیترین هستند! باید بدانند. باید تمام رازهای این تجارت را بدانند؛ باید کلیدها را داشته باشند! تمدنهای بسیار آمده و رفتهاند، ولی این هندوها باید حُقّهای داشته باشند ـــ هنوز باقی هستند! تمدن بابِل دیگر وجود ندارد، آشوریان برفنا شدهاند، تمدن باستانی مصر فقط در موزهها یافت میشود. بسیاری تمدنها روی این زمین وجود داشته و اینک رفتهاند؛ فقط گنجینههایی از آنان در اینجا و آنجا باقی مانده است. ولی این هندوها چیز دیگری هستند؛ پابرجا ماندهاند! زمان آنان را ازبین نبرده است؛ یک ویژگی جاودانه دارند! باید رازهایی را بدانند. یک هندو بشو!”
ولی این نیز جستاری برای امنیت است.
اگر جویای امنیت باشی، ذهنت بازهم همان شهوات، خواستهها و ترسها را حمل میکند. شاید علاقهای به این دنیا نداشته باشی. مردمانی هستند که نزد من میآیند و میگویند، “این دنیا فانی و گذرا است؛ ارزشی ندارد. ما خواهان چیزی مانند سرور ابدی هستیم!” پس هیچ چیز عوض نشده است. درواقع، بهنظر میرسد که اینها از مردمان معمولی طمعکارتر هستند.
مردم معمولاً با چیزهای فانی و ناپایدار راضی هستند. ولی این مردمان که خواهان چیزهای ابدی هستند، بسیار ناراضی هستند؛
با چیزهای فانی راضی نمیشوند ـــ خانهای زیبا و باغ، اتوموبیلی زیبا، زن یا شوهر و فرزندانی خوب…. با اینها راضی نیستند! میگویند، “همهی اینها ناپایدار هستند و دیریازود از ما گرفته میشوند. ما چیزی را میجوییم که نتواند از ما گرفته شود!” این مردم طمعکارتر هستند. شهوت آنان حدومرزی نمیشناسد. آنان میپندارند که مذهبی هستند؛ ولی نیستند!
انسان بادیانت کسی است که:
تمام خواستهها و شهوات، از هر نوعی را رها کرده باشد. فقط با تغییر کلمات چیزی عوض نمیشود.
#اشو
آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل هفتم
#برگردان_محسن_خاتمی
@oshoi
ادامه👇
خداوند به میلیونها شکل وجود دارد، ولی نفس هرگز به تو اجازهی دیدن او را نمیدهد. و او چنان بطور معمولی وارد میشود که تو او را از دست میدهی. او هرگز مانند یک شاه با همراهان و ارکستر و سروصدای زیاد وارد نمیشود. هرگز اینگونه وارد نمیشود. فقط مردمان احمق چنین میکنند.
خداوند بسیار ساکت وارد میشود ــ هرگز فریادزنان وارد نمیشود، همیشه زمزمهکنان وارد میشود. باید بسیار ساکت باشی تا پیام او را درک کنی. این یک زمزمهی عاشقانه است. و انسان تمایل دارد که پدیدههای طبیعی را فراموش کند.
* درمورد بایزید، عارف صوفی، گفته شده که او مردی بسیار شاد و خوشحال بود. هیچکس هرگز او را غمگین و ناشاد ندیده بود؛ هیچکس هرگز او را در حال شکایتکردن و غرغرکردن ندیده بود. هر اتفاقی که میافتاد او شاد بود. این وضعیت همیشه برای دیگران مناسب و خوب نبود. گاهی چیزی برای خوردن پیدا نمیشد، ولی او شاد بود. گاهی برای چند روز او بدون خوراک میماند، ولی شاد بود. گاهی پوشاکی وجود نداشت، ولی او شاد بود. گاهی مجبور بود بدون بالاپوش در زیر آسمان بخوابد، ولی شاد بود. شادمانی او دستنخورده باقی میماند و مشروط نبود.
بارها وبارها از او سوال شد ولی او میخندید و چیزی نمیگفت. وقتی زمانش مرگش فرارسید، کسی از او پرسید، “بایزید، حالا آن راز و کلیدت را به ما بده. تو بزودی ما را ترک میکنی. راز شادبودن تو در چه بود؟”
بایزید پاسخ داد، “چیزی مثل راز وجود ندارد؛ بسیار ساده است. هر بامداد، وقتی چشمانم را باز میکنم، خداوند دو راه به من پیشنهاد میکند. میگوید، «بایزید، آیا امروز میخواهی شاد باشی یا ناشاد؟» و من میگویم، خدای من میخواهم شاد باشم. و من شادبودن را انتخاب میکنم و شاد میمانم. این یک انتخاب ساده است؛ رازی وجود ندارد.”
حال تصمیم با خودت است. زندگی تصمیم و انتخاب خودت است؛ آزادی خودت است. برای همین است که من سالکان خود را “سوامی” swami میخوانم؛ سوامی یعنی ارباب. این فقط نشانهای است که از این لحظه بیشتر تلاش کنید تا یک ارباب باشید تا یک برده.
#اشو
آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل هشتم
#برگردان_محسن_خاتمی
@oshoi
ادامه 👇
چرا وقتی خشمگین هستی خیلی احساس خوشحالی میکنی؟
چرا وقتی چیزی را نابود میکنی اینهمه احساس پرانرژیبودن میکنی؟
چرا در جنگها مردم سالمتر، درخشانتر، تیزتر و باهوشتر بهنظر میرسند؟ ـــ گویی که زندگی دیگر کسلکننده نیست.
چه اتفاقی میافتد؟
انسان به عقب سقوط میکند. حتی برای چند روز یا چند ماه انسان باردیگر یک حیوان است. در این هنگام او قانون نمیشناسد، انسانیت نمیشناسد، خدایی را نمیشناسد. آنگاه او ادامه میدهد، ناآگاه میشود: کشتار میکند، تجاوز و غارت میکند ـــ در جنگ همهچیز مجاز است.
برای همین است که انسان پیوسته نیاز به جنگ دارد. پس از هر ده سال یک جنگ بزرگ مورد نیاز است و جنگهای کوچک پیوسته ادامه دارند. درغیراینصورت زندگی برای انسان دشوار خواهد بود.
انسان مست میکند، به موادمخدر اعتیاد پیدا میکند. انسان توسط مواد شیمیایی سعی دارد آن وطن گمشده، آن بهشت ازدسترفته را دوباره طلب کند. وقتی تحتتاثیر LSD قرار دارید دوباره در باغ عدن قرار دارید ــ از درِ پشت؛ الاسدی دروازهی عقبی برای باغ بهشت است. زندگی دوباره رنگین و جادویی میشود؛ درختان باردیگر میدرخشند، همانگونه که آدم و حوا آنها را میدیدند، همانگونه که اکنون برای فاختههای و ببرها و میمونها بهنظر میرسند. رنگ سبز درخشندگی خودش را دارد. همه چیز بسیار زیباست. تو دیگر یک انسان نیستی، به عقب سقوط کردهای. به وجودت تحمیل کردهای که به عقب ساقط شود. به همین دلیل است که جاذبهی زیادی برای مشروبات الکلی وجود دارد.
از همان ابتدای تاریخ بشر، انسان بهدنبال مواد مخدر و مسکرات بوده است. در کتابهای وِدا آنها را سوما میخواندند، اینک آنها را الاسدی LSD میخوانند. ولی تفاوتی ندارد: گاهی شاهدانه ganja است و بنگ bhang، گاهی ماری جوانا marijuana، ولی این همان بازی قدیمی است.
بشریت یک پل است. سعی نکن فقط یک انسان باشی، وگرنه غیرانسان میشوی. سعی کن ابَرانسان شوی؛ این تنها راه انسانبودن است؛ راه دیگری وجود ندارد. هدفت را جایی در ستارگان قرار بده؛ فقط در این صورت رشد میکنی
و انسان پدیدهای در حال رشد است؛ یک روند است. اگر هدفی نداشته باشی، رشد متوقف میشود. آنوقت گیر افتادهای، آنوقت راکد و بیات میشوی. این چیزی است که برای میلیونها انسان در دنیا رخ داده است.
چه اتفاقی برای قلبهای این مردم افتاده است؟ هیچ تازگی، سرزنده بودن، هیچ شعله و شور زندگی در آنها دیده نمیشود…. گُنگ شدهاند. چه اتفاقی برایشان افتاده است؟ آنان چیزی را ازدست دادهاند. چیزی را ازکف میدهند. آنان کاری را که برای آن ساختهشدهاند انجام نمیدهند، تقدیر خودشان را زندگی نمیکنند و آن را محقق نمیسازند.
انسان اینجاست تا اَبَرانسان شود. بگذار هدف تو اَبَرانسان باشد. فقط آنوقت است که قادرهستی انسان باشی، و در آسایش.
هرچه بیشتر به یک اَبَرانسان دگرگون شوی، بیشتر درخواهی یافت که دیگر در تشویش و در اضطراب نیستی. غنچهها بزودی میآیند و شکوفا خواهند شد. شادمانی در انتظار است؛ میتوانی منتظر و امیدوار باشی تا شکوفا شوی.
وقتی جایی نمیروی، وقتی که سعی داری فقط یک انسان باشی، آنگاه رودخانه از جریان بازایستاده است؛ دیگر به سمت اقیانوس روان نیست. زیرا رفتن به سوی اقیانوس یعنی تو خواستهای داری که اقیانوس بشوی. وگرنه چرا باید به طرف اقیانوس بروی؟ رفتن به سوی اقیانوس یعنی ممزوجشدن با اقیانوس، یعنی اقیانوسشدن.
خداوند آدم را از بهشت اخراج کرد چون میوه آن درخت دانش را خورده بود ـــ شروع به خواندن کرده بود! خدا او را بیرون انداخت ـــ او دانشآلوده شده بود. این امری حتمی است که هرچه انسان بیشتر دانشآلوده شود، بیشتر رنجور میگردد. رنج انسان همیشه به نسبت دقیق با دانشآلودگی اوست. دانشآلودگی، شناختن نیست. شناخت معصوم است
زندگی خودت را ببین: هرآنچه را که داری علاقهات نسبت به آن ازبین رفته است. خانهای زیبا داری؛ فقط برای همسایگانت زیباست، نه برای خودت. اتوموبیلی زیبا داری؛ فقط برای دیگران که اتوموبیل ندارند زیباست، برای تو زیباییاش را از دست داده است. زن یا مرد زیبایی را داری ـــ هیچ جاذبهای برایت ندارد. تو او را داری، همین کافی است. مردم فقط جذب چیزهایی میشوند که ندارند. آنچه که نیست جاذبه دارد.
اگر در رنج باشی فکر میکنی که جامعه بد بوده و والدینت اشتباه کردهاند. اگر به پیروان فروید گوش بدهی، خواهند گفت که دلیل رنج تو پدر ومادرت هستند، آنها تو را شرطی کردهاند.
اگر به پیروان مارکس گوش بدهی، خواهند گفت که سبب رنج تو ساختار اجتماعی و جامعهی طبقاتی است.
اگر به سیاستبازهای گوش بدهی، میگویند که به سبب دولتهای ناکارآمد است.
اگر به مسئولان سیستم آموزشی گوش بدهی، میگویند نیاز به نوعی دیگری از تعلیموتربیت هست!
ادامه👇
@oshoi
#ناجاه_طلبی
هرچه هستی ، هستی، #بپذیرش
آرزو نکن چیز دیگری باشی
این معنای #ناجاه_طلبی است
ناجاه طلبی پایه ی تمام دگرگونی های معنوی است، زیرا همین که خودت را پذیرفتی، چیزهای زیادی شروع به رخ دادن میکنند. اما اولین نکته:
اگر تماما خودت را بپذیری، اولین چیزی که برایت اتفاق می افتد یک زندگی بی تنش است
آنگاه تنشی وجود ندارد. تو نمیخواهی چیز دیگری باشی؛ جایی برای رفتن وجود ندارد
آنگاه میتوانی در اینک اینجا باشی مقایسه ای وجود ندارد
تو خودت بی همتایی
دیگر به موقعیت دیگران فکر نمیکنی
آنگاه آینده ای نیست
جاه طلبی برای رشد به آینده نیاز دارد، به فضا نیاز دارد. نمیتواند در اینک اینجا رشد کند
در اینک اینجا فضایی وجود ندارد
این لحظه بسیار کوچک و اتمی است جاه طلبی به آینده نیاز دارد و جاه طلبي بزرگتر به آینده ای بزرگتر نیاز دارد
اگر جاه طلبی تو چنان بزرگ است که نمیتواند در این زندگی برآورده شود، آنگاه زندگی پس از مرگ را می آفرینی
بهشت را می آفرینی، موکشا را می آفرینی، مفهوم تولد دوباره را می آفرینی.
نمی گویم که تولد دوباره ای وجود ندارد. می گویم که تولد دوباره را به خاطر واقعیت داشتن اش باور نمیکنی،
بلکه چون جاه طلبی هایت چنان بزرگ اند که در یک زندگی برآورده نمیشوند، باورش میکنی. باور تو به تولد دوباره و تناسخ، به خاطر واقعیت داشتنش نیست؛ به خاطر جاه طلبی و آرزو است. شاید تناسخ واقعیت داشته باشد، اما برای تو فقط یک افسانه است. برای تو فقط موضوعی در آینده است، فقط برای حرکت در فضایی بزرگتر است
به یاد بسپار:
تو نمی توانی در لحظه ی حال جاه طلب باشی. غیرممکن است. فضایی وجود ندارد. لحظه ی حال چنان کوچک و اتمی است که نمیتوانی درون آن حرکت کنی میتوانی در درونش باشی اما نمیتوانی آرزویی داشته باشی.
فقط برای بودن فضا هست نه برای آرزو کردن
برای آرزو کردن به آینده و زمان نیاز داری
در واقع زمان به خاطر آرزو وجود دارد برای درختان زمان وجود ندارد
زمان به خاطر خواسته ی انسان وجود دارد
اگر بشریت روی این زمین نبود ، زمان هم نبود؛ گذشته و آینده هم نبود
آرزوی تو آینده را می آفریند
خاطره ی تو گذشته را می آفریند
هر دو بخشی از ذهن تو هستن
#اشو
#کتاب_کیمیاگری_نوین
@oshoi
آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل هفتم
بودا گفت:
آنان که شهواتی دارند هرگز قادر به درک این راه نیستند، زیرا مانند برهمزدن آب زلال با دستها است؛
مردم ممکن است بیایند و بخواهند تا بازتاب صورتشان را در آب ببینند،
ولی در هرصورت هرگز قادر به دیدن نیستند.
ذهنی که با شهوات آزرده و مختل شده، ناخالص است و به همین سبب هرگز راه را نمیبیند.
ای راهبان، از شهوات دوری کنید.
وقتی ناپاکیهای شهوات زدوده شوند، راه خودش را نشان خواهد داد.
تفسیر اشو_ قسمت چهارم
ای راهبان، از شهوات دوری کنید.
خواستنها را ترک کنید. خواستن ما همهچیز را به اوج میرساند؛ تفسیر ما از همه چیز میشود. هرچه بیشتر بخواهی، بیشتر در رنج خواهی بود؛ زیرا هرچه بیشتر بخواهی، انتظارات تو بیشتر خواهند شد. هرچه بیشتر بخواهی، کمتر شکرگزار خواهی بود؛ هرچه بیشتر بخواهی، بیشتر احساس می کنی که انسان میطلبد و خداوند رد میکند Man Proposes and God Disposes. هرچه کمتر بخواهی، بیشتر شاکر خواهی بود؛ زیرا هرچه کمتر بخواهی، بیشتر خواهی دید که بدون خواستن و بدون طلبکردن چقدر زیاد به تو داده شده. اگر ابداً نخواهی، در یک سپاسگزاری عمیق خواهی بود، زیرا پیشاپیش بسیار زیاد به تو داده شده.
ولی ما با ذهن خود ادامه میدهیم.
اگر واقعاً درخواب باشی، با چشمانی خوابآلوده به دنیا نگاه میکنی؛ این طبیعی است. و اگر زندگی را از دست بدهی، طبیعی است ــ زیرا زندکی فقط وقتی ممکن است که چشمان تو کاملاً زنده باشند، اگر چشمانت از زندگی برق بزنند. اگر با چشمانی زنده به دنیا نگاه کنی، یک دیدار و اتصال برقرار میشود.
ما با ابرهایی از خواستهها محاصره شدهایم. سپس آن خواستهها به تفسیرهای ما تبدیل میشوند. سپس طبق آن خواستهها فکر میکنیم
ما هرگونه معنایی که به زندگی بدهیم، ما هستیم که به آن معنی میدهیم. و بودا میگوید، اگر بخواهی معنی واقعی زندگی را بدانی، آنوقت باید تمامی معنیهایی را به زندگی دادهای رها کنی. آنگاه آن راه خودش را آشکار خواهد ساخت. آنگاه زندگی گنجینهی اسرارش را به تو نشان خواهد دارد. تو باید از دادن معنا به زندگی دست برداری ـــ خواستههای تو همان معنادادن به زندگی است؛ آنها چیزی غیرقابلتعریف را تعریف میکنند. و اگر توسط خواستههایت ابرآلوده باقی بمانی، هرآنچه که بدانی چیزی جز رویاهای خودت نیست. برای همین است که ما در هندوستان میگوییم که زندگی، این بهاصطلاح زندگی که توسط خواستهها زندگی میشود، مایا Maya است، چیزی جادویی و غیرواقعی است. آن را تو ساختهای و تو جادوگر آن هستی. این مایا یا جادوی خودت است.
بهیاد بسپارید که:
همهی ما در یک دنیا زندگی نمیکنیم. ما هریک در دنیای جداگانهی خودمان زندگی میکنیم زیرا خواستههای ما یکسان و همانند نیستند. تو خواستههای خودت را فرافکن میکنی، همسایهات خواستههای خودش را فرافکن میکند. برای همین است که وقتی شخصی را ملاقات میکنی و میخواهی با او زندگی کنی ـــ چه یک زن باشد و چه یک مرد و یا یک دوست ـــ مشکلات شروع میشوند. این یعنی برخورد دو دنیای متفاوت.
هرکسی به تنهایی خوب است! باهم که بیایند، اشکالات پیش میآید. من هرگز با فردی که اشکال داشته باشد برخورد نکردهام؛ ولی هر روز شاهد روابط اشتباه هستم. بهنظر میرسد که تقریباً تمام روابط اشتباه هستند. زیرا دو فرد در دو دنیای خواستههای خودشان زندگی میکنند، آنان صاحب دنیای جادویی خودشان هستند. وقتی بههم میرسند این دو دنیا باهم برخورد شدید پیدا میکنند.
* یک شب ملانصرالدین در یک سوی آتش نشسته بود و زنش در سوی دیگر. بین این دو یک سگ و یک گربه دراز کشیده بودند و با تنبلی به آتش چشمک میزدند. زن ملا چنین آغاز سخن کرد: “حالا عزیزم؛ این سگ و گربه را ببین. ببین چقدر در آرامش باهم نشسته و دعوا نمی کنند. چرا ما نمیتوانیم مثل آنها باشیم؟!”
ملا گفت، “بله، درست است. ولی فقط این دو را به هم گره بزن و ببین چه اتفاقی میافتد!”
دو انسان را به هم گره بزن ـــ ازدواج یعنی همین ـــ و ببین چه میشود! ناگهان این دو دنیا…..! تقریباً غیرممکن بهنظر میرسد که زنی را که دوست داری درک کنی! نباید چنین باشد ـــ عاشق او هستی ـــ ولی درک او بهنظر ناممکن میرسد! درک کردن مردی که او را دوست داری غیرممکن است. نباید چنین باشد چون او را دوست داری؛ ولی فهمیدن او بهنظر غیرممکن است!
ادامه👇
@oshoi
کلید اسرار
هر كاری را آرام، آهسته و با طمانينه انجام بده تا همهی اعمالت به مراقبهای در آگاه بودن تبديل شود.
اگر ما بتوانيم همهی اعمالمان را به مراقبه تبديل كنيم،
آنگاه مراقبهی ما همهی زندگی ما را از صبح تا شب در بر میگيرد.
صبح كه از خواب بيدار میشوی، قبل از هر چيز به ياد داشته باش كه وقتی از خواب بر میخيزی با هشياری به پا خيزی.
در آغاز بارها فراموش خواهی كرد كه هشيار باشی. پس مرتب به خود يادآوری كن تا اندك اندك در اين كار ماهر شوی.
وقتی در چگونگی هشيار بودن در زندگیِ روزانه مهارت يافتی، كليد اسرار در اختيارت قرار خواهد گرفت. و اين مهمترين چيز است. هيچ چيزی باارزشتر از آن كليد اسرار نيست.
#اشو
@oshoi
آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل هفتم
بودا گفت:
آنان که شهواتی دارند هرگز قادر به درک این راه نیستند، زیرا مانند برهمزدن آب زلال با دستها است؛
مردم ممکن است بیایند و بخواهند تا بازتاب صورتشان را در آب ببینند،
ولی در هرصورت هرگز قادر به دیدن نیستند.
ذهنی که با شهوات آزرده و مختل شده، ناخالص است و به همین سبب هرگز راه را نمیبیند.
ای راهبان، از شهوات دوری کنید.
وقتی ناپاکیهای شهوات زدوده شوند، راه خودش را نشان خواهد داد.
تفسیر اشو_ قسمت سوم
راه خودش را نشان خواهد داد. نیازی نیست که راه را کشف کنی. آنچه مورد نیاز است فقط داشتن ذهنی معصوم و پاک است.
و وقتی بودا میگوید “پاک” pure منظورش یک ذهن اخلاقمدار moral نیست. منظورش یک ذهن مذهبی نیست.
تعریف او از پاکی، بیشتر علمی است.
میگوید ذهنی که خالی از افکار باشد.
زیرا انسان اخلاقمدار، اخلاقی هست، ولی افکار اخلاقی دارد. انسان غیراخلاقی هم بیاخلاق است، ولی افکارش غیراخلاقی است.
تاجایی که به ذهن مربوط است، هردو پر از افکار هستند. انسان دنیایی، افکارش دنیایی هست، انسان مذهبی، افکاری مذهبی دارد.
چه ترانهای از آخرین فیلم را بخوانی و چه یک دعای مذهبی را تکرار کنی، تفاوتی ندارد ذهنت درگیر و مشغول است و ساکت نیست.
پس منظور بودا از “پاک”، ذهنی اخلاقگرا نیست. نه، او فقط منظورش ذهنی است که محتوا نداشته باشد. هرگونه محتوایی ناپاکی را میاورد. محتوا هرچه که باشد، ناپاک است. ولی او ناپاکی را بهمنظورِ سرزنش و محکومکردن نمیگوید؛ بلکه منظورش بسیار علمی است:
هرچیز بیرونی، هرچیز بیگانه، ذهن را ناپاک میکند.
ذهن فقط بازتابی خالص است، ظرفیت انعکاس دارد. اگر ذهن مفاهیمی در خودش داشته باشد، اینها اجازه نمیدهند که آن انعکاس پاک و خالص باشد. آنگاه فرافکنی شروع میشود.
پس چه مفاهیمی مذهبی را در ذهنت حمل کنی و چه مفاهیم غیرمذهبی را؛ چه یک کمونیست باشی و چه یک دموکراسیخواه، تفاوتی ندارد. مسیحی، محمدی، هندو، سیک…. هیچ تفاوتی ندارد. اگر مفاهیمی در ذهن داری، آن ذهن ناپاک است.
ذهنی که پر از هشیاری باشد، از هرگونه محتوایی خالی است. چنین فردی نه مسیحی است و نه هندو و نه یک یهودی. او نه انسانی اخلاقمدار است و نه فردی بیاخلاق
او فقط وجود دارد و هست. آن بودش، آن هستی، خلوص و پاکی است. این چیزی است که من آن را معصومیت ازلی Primal Innocence میخوانم. آنگاه تمامی گردوغبارها شسته شده و تو فقط یک نیروی بازتابدهنده هستی
...ای راهبان، از شهوات دوری کنید.
وقتی ناپاکیهای شهوات زدوده شوند، راه خودش را نشان خواهد داد.
و آنگاه ناگهان خواهی دید آن راه همیشه در اینکاینجا وجود داشته، فقط تو آن را ازدست داده بودی. گمکردن راه ناممکن است، گمکردن خداوند ناممکن است. میتوانی بکوشی
این کاری است که شما کردهاید!
میتوانی آزمایش کنی و برای لحظاتی حتی میتوانی باورکنی که موفق شدهای. ولی درواقع چنین چیزی هرگز اتفاق نمیافتد.
تو نمیتوانی آن راه را گم کنی، هیچ راهی برای گمکردنِ راه وجود ندارد! هیچ راهی برای گمراهشدن وجود ندارد. فقط در رویاهایت میتوانی باور کنی که میتوانی گمراه شوی، ولی در واقعیت، نمیتوانی گمراه شوی. هرزمان، وقتی که بیدار شوی، فقط خواهی خندید ـــ که فکر کرده بودی که دور شده بودی. تو هرگز از وطنت دور نشده بودی… همیشه در اینجا زندگی کردهای. فقط با چشمانی بسته به رویادیدن و رویادیدن و رویادیدن ادامه داده بودی.
در خواب میتوانی تاجایی که بخواهی دور بشوی، ولی در واقعیت هیچ راهی وجود ندارد که از خداوند دور بشوی.
زیرا هرکجا که باشی، واقعیت همانجاست
تو بخشی از واقعیت هستی و فقط همچون بخشی از یک واقعیت زنده وجود داری. نمیتوانی دور بشوی؛ نمیتوانی خودت را جدا کنی. تو با جهانهستی درهم ممزوج شدهاید، با جهانهستی درهمتنیدهاید.
ما موجوداتی مستقل نیستیم، وابسته نیستم؛ بلکه به هم وابسته هستیم. ما اعضای یکدیگر هستم. هیچ راهی برای اینکه جایی برویم وجود ندارد.
پس وقتی ذهن پاک باشد، وقتی ناپاکیهای شهوات زدوده شوند، راه خودش را نشان خواهد داد.
ناگهان خواهی دید ـــ خداوند در برابرت ایستاده است. ناگهان درمییابی که همیشه روی در ایستاده بودی، در آن آستانه بودهای. شروع به خندیدن خواهی کرد. تمام این بازی بسیار مسخره بوده!
انسان واقعاً بادیانت هرگز شوخطبعی را ازدست نمیدهد. و اگر انسانی مذهبی را ببینی که هیچ حس طنز و شوخی ندارد، میتوانی یقین کنی که او هنوز به وطن نرسیده است.
زیرا یک انسان مذهبی، هرچه بیشتر درک کند، مسخره بودن این بازی را بیشتر میبیند، بیشتر خواهد خندید. چطور تمام این چیزها امکان پیدا کرد؟ چطور من خواب دیدم؟ چه مدت در خواب بودم؟ و آن رویاها بسیار واقعی بهنظر میرسیدند!
#اشو
آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل هفتم
#برگردان_محسن_خاتمی
@oshoi
«از این دنیا به عنوان یک کاروانسرا استفاده کنید؛ در آن خانه نسازید.
مطمئناً باید از آن استفاده کنید، ولی مراقب باشید مورد استفادهاش قرار نگیرید.
لذت واقعی را در زندگی کسانی میبرند که به هیچ چیز و هیچکس وابسته و مالک نمیشوند. از همه چیز استفاده میکنند، اما مورد استفادهی چیزی قرار نمیگیرند.
مالک هر چیزی بودن بیمعناست؛ احمقانه است. چون هر لحظه ممکن است مرگ به سراغتان بیاید و آن همیشه در راه است.
در هر لحظه ممکن است به در ضربه بزند و شما ناگزیر خواهید بود که هر چیزی را همانگونه که هست باقی گذاشته و جهان را ترک کنید.»
#اشو
#الماسهای_آگاهی
@oshoi
انسان خردمند به شهرت و نام علاقه ای ندارد.
او صرفاً لحظه را زندگی می کند
گاهی مشهور می شود، اما این موضوع دیگری است.
بودا مشهور شد، اما برای معروف شدن تلاش نکرد، آرزویی نداشت.
اگر معروف شد، خوب است، اگر نشد، باز هم خوب است. همه چیز خوب است، همیشه خوب است.
حال و هوای او خوب است.
از غذایت لذت ببر،
از حمام کردن،
از آفتاب،
از باد و باران لذت ببر و
از تمام چیزهایی که در دسترس توست لذت ببر
و همانی که هستی بمان
با خود صادق باش،
هیچ ریاکاری نیافرین ،
هیچ نمایی نیافرین،
هیچ چهره ای نیافرین.
و لذت محض از آن تو خواهد بود
خدا از آن تو خواهد بود.
خدا فقط نزد کسانی می آید که با خود در آسودگی کامل به سر می برند.
و کسی که آرزوی چیزی را دارد نمی تواند آسوده باشد،
زیرا این آرزو و خواسته تنش به وجود می آورد.
#اشو
@oshoi
آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل هفتم
بودا گفت:
آنان که شهواتی دارند هرگز قادر به درک این راه نیستند، زیرا مانند برهمزدن آب زلال با دستها است؛
مردم ممکن است بیایند و بخواهند تا بازتاب صورتشان را در آب ببینند،
ولی در هرصورت هرگز قادر به دیدن نیستند.
ذهنی که با شهوات آزرده و مختل شده، ناخالص است و به همین سبب هرگز راه را نمیبیند.
ای راهبان، از شهوات دوری کنید.
وقتی ناپاکیهای شهوات زدوده شوند، راه خودش را نشان خواهد داد.
تفسیر اشو_ قسمت دوم
زیرا مانند برهمزدن آب زلال با دستها است….
آیا گاهی تماشا کردهاید؟ ماه شب بدر کامل است و به دریاچه میروی، همه چیز ساکت استت حتی یک موج روی سطح آب دیده نمیشود و بازتاب ماه در آن بسیار زیباست. آب را قدری برهم بزن: با دستهایت چند موج روی سطح دریاچه ایجاد کن؛ و ماه به تکههایی تبدیل میشود
آن بازتاب ازبین رفته است. انعکاسهای نقرهای را در تمام سطح دریاچه میبینی، ولی ماه را نمیتوانی ببینی. فقط تکهّپارههایی از ماه دیده میشود؛ تمامیت آن ازبین رفته، انسجام آن دیگر وجود ندارد.
آگاهی انسان نیز میتواند به دو حالت وجود داشته باشد: یکی حالت شهوت و خواسته است ـــ که موجهای بسیار در آن هست که مشتاق رسیدن به ساحلی در آینده هستند؛ یا هنوز به ساحلی در گذشته چسبیدهاند. ولی دریاچه مختل شده است؛ سطح آن دیگر آرام و ساکن نیست. سطح نمیتواند واقعیت را بازتاب دهد، از شکل طبیعی خارج شده است. یک ذهن پر از خواسته مکانیسمی برای تحریف و اختلال است. هرآنچه که ببینی، مختلشده و تحریفشده خواهد بود.
اینها دو وضعیت ذهن نیز هستند:
ذهنی بدون هیچگونه فکر، خواسته یا شهوت، ذهنی آرام است، ساکن مانند یک دریاچه. سپس همه چیز، آنگونه که هست در آن بازتاب دارد. و شناختن آنچه که هست، یعنی شناخت خداوند، یعنی شناخت حقیقت. خداوند در تمام اطراف تو وجود دارد
وقتی شهوات فروکش کنند، چیزها رفتهرفته سامان پیدا میکنند، منسجم میشوند و زمانی که آن بازتاب کاملاً روشن و واضح شد، تو رها شدهای. حقیقت رهاییبخش است. هیچ چیز دیگر انسان را رها نمیسازد. و هیچ راهی برای شناخت حقیقت وجود ندارد مگر اینکه موقعیتی را در خودت خلق کنی که آنچه که هست، واقعیت، در آن منعکس شود.
آنان که شهواتی دارند هرگز قادر به درک این راه نیستند......
آگاهی باید بدون محتوا بشود. معنی تهیشدن از شهوات همین است: وقتی که تو هستی؛ فقط وجود داری…. من آن را معصومیت ازلی میخوانم؛ در این حالت تو دیگر خواهان چیزی نیستی، مشتاق چیزی نیستی؛ فقط در این لحظه هستی، مطلقاً در اینجا و در اکنون. رضایتی عمیق در وجودت طلوع میکند؛ احساس سعادت و برکت داری.
درواقع، این چیزی است که جویای آن بودهای. تو در تمام خواستههایت خواهان همین احساس رضایت بودهای
ولی خواسته نمیتواند این را به تو بدهد. خواسته درون دریاچهی تو امواج بیشتری خلق میکند. خواسته تولید بیقراری و ناآرامی بیشتر میکند. تو درواقع فقط خواهان یک چیز هستی ـــ چگونه به حالتی برسی که همهچیز فقط رضایت باشد… جایی برای رفتن نباشد…. در این وضعیت فرد فقط خوش است و لذت میبرد. او فقط با بودن خود، مسرور است. فقط با بودن، فرد میتواند برقصد و آواز بخواند.
این چیزی است که خواهان آن بودهای. حتی در خواستههایت، در طمعهایت، در شهوات و جاهطلبیهایت؛ این دقیقاً همان است که جویای آن هستی ـــ ولی این وضعیت را در جهتی اشتباه جستجو میکنی. در این مسیر نمیتواند اتفاق بیفتد؛ هرگز اینگونه رخ نداده است. فقط در یک مسیر میتواند رخ بدهد ـــ مسیر بودا، راه کریشنا، یا زرتشت این راه یکی است؛ به هیچکس تعلق ندارد.
این راه همین حالا، در همینجا؛ در دسترس شما است… فقط باید برای دیدار آن به اینجا بیایی. تو به جای دیگری فرار میکنی، هرگز در وطن یافت نمیشوی. هر آدرسی که بدهی، هرگز در آنجا یافت نمیشوی. همیشه جای دیگری هستی.
خداوند میآید و تو را میجوید. البته او به تو اعتماد دارد و به آدرسی که دادهای میآید، ولی تو هرگز آنجا نیستی. او در میزند، ولی اتاق خالی است؛ خانه خالی است. وارد خانه میشود؛ همه را میگردد ولی تو آنجا نیستی؛ جای دیگری هستی. تو همیشه در جای دیگری هستی ـــ خانهات در جایی دیگر است.
مردم معمولاً فکر میکنند که باید بهدنبال خدا بگردند. حقیقت درست عکس این است ـــ خداوند تو را میجوید، ولی تو هرگز پیدا نمیشوی!
آنچه بودا میگوید این است:
اگر بدون شهوت باشی، پیدا میشوی. بیدرنگ یافت میشوی، زیرا در لحظهی حال نشستهای. ذهنت متزلزل نیست، شعلهات کاملاً بدون لرزش است. در خودِ آن لحظهی مراقبه، خداوند را ملاقات میکنی، با حقیقت دیدار میکنی. آزاد میشوی.
ادامه 👇
@oshoi
عصبانیت بسیار آسان است؛ کاملا مکانیکی است. برای خشمگین شدن حتی نیازی به آگاهی نداری؛ شبیه یک ربات است. کسی به تو توهین میکند و تو عصبانی میشوی. بودا میگوید: تلاش کن؛ وقتی کسی به تو توهین میکند، آرام و ساکت بمان. این فرصت را از دست نده. این فرصتی است برای بیرون آمدن از دنیای مکانیکی خودت. فرصتی است برای آگاهتر شدن. آن شخص دارد فرصت زیبایی برای رشد به تو میدهد؛ آن را از دست نده.
هر زمان با موقعیتی روبهرو شدی که واکنش مکانیکی در آن طبیعی است، تلاش کن غیرمکانیکی باشی؛ نسبت به موقعیت آگاهتر شو. همین تبدیل به نردبان رشد تو خواهد شد.
کسی به تو توهین میکند. خیلی آسان است که آزرده شوی. این مکانیکی است؛ برای آن نیازی به حضور تو نیست، نیازی به هیچ هوشی نیست. خیلی آسان است که وارد خشم، عصبانیت و آتش شوی. هیچ هوشی در آن لازم نیست. حیوانات هم این کار را میکنند؛ پس چیز خاصی در آن نیست.
کاری متفاوت انجام بده. آرام، ساکت و خونسرد بمان. رها باش و درونت را مشاهده کن؛ ببین که آن واکنش مکانیکی تو را در اختیار نگیرد. کمی از عادتهای مکانیکی خود فاصله بگیر؛ سود و منفعت این کار برایت بسیار زیاد خواهد بود. کمکم آگاهیات بیشتر و بیشتر خواهد شد.
#اشو
@oshoi