-
فایلهای صوتی، تصاویر و کلیپهای مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متنهای زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh
میشوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
برگها را میکند فصل خزان از هم جدا
#صائب
بردیم نقد حسرت و دادیم دل به تو
خاطر گران مدار که ارزان فروختیم
#حزین_لاهیجی
یاد باد آن که نَهانَت نظری با ما بود
رَقَمِ مِهرِ تو بر چهرهٔ ما پیدا بود
حافظ
بر حدیثِ من و حسنِ تو نیفزاید کس
حد همین است، سخندانی و زیبایی را!
#سعدی
عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
تا چهها در می دمد این عشق در سرنای تن
هست این سر ناپدید و هست سرنایی نهان
از می لبهاش باری مست شد سرنای من
گاه سرنا می نوازد گاه سرنا می گزد
آه از این سرنایی شیرین نوای نی شکن
شمع و شاهد روی او و نقل و باده لعل او
ای ز لعلش مست گشته هم حسن هم بوالحسن
بوحسن گو بوالحسن را کو ز بویش مست شد
وان حسن از بو گذشت و قند دارد در دهن
آسمان چون خرقه رقصان است و صوفی ناپدید
ای مسلمانان که دیدهست خرقه رقصان بیبدن
خرقه رقصان از تن است و جسم رقصان است ز جان
گردن جان را ببسته عشق جانان در رسن
ای دل مخمور گویی بادهات گیرا نبود
باده گیرای او وانگه کسی با خویشتن
حضرت مولانا
..
تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم
تبسمی کن و جان بین که چون همیسِپرَم
#حافظجان
کفالونیا یکی از بهترین جزایر یونان👍😍
Читать полностью…
پوزخند صدا داری زد
- شایلینی که من می شناسم هیچ مردی نمی تونه به چنین خیـ،ـانتی وادارش کنه
⇨ 🪻
ادامه دارد ....
رمان🥹🩵:
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_527
به طرف اتاق خواب رفتم
کوله پشتی رو بیرون آوردم
چند دست لباس و وسایل ضروری توی کوله ریختم
باقی مونده ی پولی که فتانه بهم داده بود رو هم توی کیف جا سازی کردم
در خونه رو بستم و بیرون زدم
تصمیم گرفتم اول بهش ثابت کنم که حق با منه و بعد برای همیشه از زندگیش برم
وای به اون روزی که با بود فهمیده باشه حق با منه و اون روز شایلینی وجود نداره که بخواد برگرده
اول از همه نوبت مارال بود!
اون بود که من رو به خاک سیاه نشوند
اول باید این زن رو سرجاش می نشوندم
بند کوله رو روی دوشم محکم کردم
همینجور که بی هدف و مستقیم از خیابونی که رو به روم بود بالا می رفتم، ماشینی برام بوق زد
سرم رو چرخوندم
با دیدن پسر جوونی که پشت فرمون ماشین بود سری از روی تاسف تکون دادم
سرم رو به طرف آسمون بلند کردم و زیر لـ،ـب با خدای خودم حرف زدم
- خدایا می بینی چیه خلق کردی؟
پوزخندی زدم
- اینه اون مردایی که سرپرست خانواده شدن؟ با بوق زدن یا متلک گفتن ارضـ،ـا میشن؟
تک خنده ی عصبی کردم و به راهم ادامه دادم
- اگه قراره همه ی پسرا تهش بشن یکی مثل این، من آرزو می کنم هیچ وقت پسردار نشم
ماشین دیگه ای بوق زد
توجهی نکردم
- دخترم شایلین یه لحظه صبر کن
با شنیدن صدای پدر باربد که از ماشین به گوشم خورد سرمو بلند کردم
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_528
متعجب سلامی کردم
- شما اینجا؟
فرنیا در جواب سلامم سری تکون داد
- سوار شو کارت دارم
برای سوار شدن تردید داشتم
- حرف مهمی باهات دارم
دست دست کردن رو کنار گذاشتم سوار شدم
فوقش به حرفش گوش می دادم و بعد پیاده می شدم
ماشین رو حرکت داد
این بار قصد شکستن سکوتش رو نداشت
- میشه بگین چیکارم داشتین؟
نیم نگاهی بهم انداخت و بعد به خیابون خیره شد
- یادم میاد روزی که برای آزادی باربد از زندان اومدی خونه یمن و ازم کمک خواستی
پوزخندی زدم و حرفش رو ادامه دادم
- و شما هم با غرور دستمو پس زدین
سری تکون داد
- لحظه ی آخر حرفی بهم زدی که هیچ وقت یادم نمیره
خوب یادم بود که منظورش کدوم حرف منه
- این که گفتم چرخ و فلک همیشه بالا نمی مونه یه روز میرسه محکم پایین میاد سرها رو خم میکنه
- درسته! اون روزا من این حرفت رو جدی نگرفتم اما الان بهش رسیدم
ابرویی بالا انداختم
- میشه واضح بگین چه اتفاقی افتاده؟
متاسف جواب داد
- پسر خودم منو از بالا به پایین کشوند
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_529
ناباور پرسیدم
- باربد؟
- آره باربد! با کاری که باربد کرد تمام اموال من مصادره شد خودمم چند روزی هست از حبس آزاد شدم
ناباور به حرفاش گوش می دادم
- یعنی الان هیچی ندارین؟
آهی کشید
- هیچی که نه! یه چیزایی برام مونده مثل خونه ای که توش زندگی می کنم که اونام چون به نام مهری زده بودم
خنده ی کوتاهی کرد
- حالا بگذریم از من! بگو ببینم تو چرا توی خیابونا می چرخی؟
با این سوالش فرصتی دیدم که بار اتفاقات اخیر که روی دلم سنگینی می کرد رو بیرون بریزم
کلیات اتفاقاتی که برام افتاده بود رو براش تعریف کردم به جز بعضی از قسمت ها از جمله تیکه ی آخر حرف های باربد رو نگفتم
نمی خواستم حتی به اشتباه هم فکر بدی در مورد این بچه توی ذهن بابا بزرگش بیاد
لبخند محوی روی لـ،ـبش نشست
- پس من دارم صاحب نوه میشم
فقط پوزخندی زدم
بچه ای که تکلیفش مشخص نبود
- ولی در مورد رفتنت با کیان، باربد به ناحق بهت تهمت زده، درست همون کاری که در حق مهری کرد
بلافاصله به حرفاش اضافه کرد
- البته شاید از طرف باربد جور دیگه ای ماجرای مهری رو شنیده باشی میخوام ماجرای واقعیشو برات تعریف کنم
دستم رو بالا بردم
- لازم نیست چون میدونم که مهری مادر باربده
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_530
در برابر صورت حیرت زده ی فرنیا ادامه دادم
- و اینم میدونم که مهری توی مرگ همسر اول شما تقصیری نداره و باربد اینو نمیدونه
فرنیا بهت زده پرسید
- تو از کجا ماجرای من و مهری و همسر خدا بیامرز و میدونی؟
لبخندی تلخی زدم
- از مادر مهری شنیدم بهتره بگم از ماهرخ خانم شنیدم
فرنیا شوک زده ماشین رو کشوند گوشه ی خیابون و خاموش کرد
- چی گفتی؟ این امکان نداره حتما توهم زدی!
از این حرفش تعجب کردم
- چرا نباید امکان داشته باشه؟
- ماهرخ چندین ساله که فوت کرده!
صورتم رو کامل به طرفش چرخوندم
تعجبم بیشتر شده بود
- چی میگین شما؟ ماهرخ زنده ست خودم توی این یک ماه پیشش بودم
ماجرای آشنایی با ماهرخ هم به چیزایی که گفته بودم اضافه کردم
فرنیا به فکر فرو رفت
- بعد ازدواج من و مهری، ماهرخ بی خبر ناپدید شد
آهی کشید و ادامه داد
- مدت ها منو مهری دنبالش بودیم اما پیداش نکردیم به خاطر همین فکر کردیم بلای سرش اومده یه مراسم براش گرفتیم
چشمام رو ریز کردم
ساقی ز بس که ریخت به ساغر شراب تلخ
لبریز کرد کاسه صبر و سکون ما
فرخی یزدی
حسادت فقط ناراحتی از داشتههای دیگران نیست؛ عادتِ مقایسه میتواند لذتِ داشتههای خودمان را هم از ما بگیرد. آدمی که مدام به میزِ همسایه نگاه میکند، غذای محبوب خودش را هم سرد میخورد ...
- برتراند راسل
..
یک عقدهی روانشناختی مهم وجود دارد که زندگی ما را تحتالشعاع قرار میدهد.
این عقده مانند نیاکانی است که هم مشکلاتی را برای ما به ارث میگذارد و هم هدایای بالقوهای اعطا میکند.
این همان عقده مرکزی است که بر ادراک و عملکرد من ما غلبه میکند و در طول زندگی ما را آزار میدهد.
#بلفورد_اولان
..
کبوتر را گفتند:
چون است که تو دو بچه بیش برنیاری
و چون مرغِ خانگی، بر بیشتر از آن قدرت نداری؟
گفت: بچهی کبوتر غذا از حوصلهی(چینهدان) پدر و مادر بخورد و جوژهی (جوجهی) مرغِ خانگی، از هر مزبلهای بر رهگذر. (از هر آشغالی که در راه افتاده است)
از یک حوصله(چینهدان)، غذای دو بچه بیش نتوان داد
و از نیم مزبله، درِ روزی بر هزار جوژه توان گشاد.
خواهی که شوی حلال روزی
همخانه مکن عیال بسیار
دانی که درین سراچهی تنگ
حاصل نشود حلال بسیار
بهارستان
جامی
«رقص در باران»
بخشی فراموش نشدنی از فیلم «آواز در باران»
سکانس «رقص در باران» به عنوان یکی از مشهورترین سکانسهای تاریخ سینما به شمار میرود. جین کلی در بخشی از فیلم، همزمان با آواز خواندن در زیر باران، رقص سرخوشانه و بینظیری را به نمایش میگذارد.
کِلی برای فیلمبرداری این صحنه در طی هفت روز، روزی شش ساعت در زیر باران مصنوعی استودیو آواز خواند و رقصید و البته بعد از آن به شدت بیمار شد.
«آواز در باران» فیلمی موزیکال به کارگردانی جین کلی و اسنلی دانن محصول سال ۱۹۵۲ است.
تا تو منظور منی دیده فرو دوختهام
که نیفتد نظرم بر رخ هر زیبایی
فروغی بسطامی
از من جدا مشو که توام نور دیدهای
آرام جان و مونس قلب رمیدهای
از چشم بخت خویش، مبادت گزند، از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیدهای
حافظ
به شتابی که سپند از سر آتش خیزد
به هوای تو من از خویش چنان برخیزم...
#صائب_تبریزی
✨
بود و نبود عشق تفاوت نمیکند
دل را برای تنگ شدن آفریدهاند
#رضا_احسانپور
🌾
ای که جان بخشتر از باد بهار آمدهای
بخت یارت که به پرسیدن یار آمدهای
مرغ دل در قفس سینه نمیگنجد باز
که چو طاووس به صد نقش و نگار آمدهای
عماد خراسانی
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام، دل آدمیان است
#هوشنگ_ابتهاج
در خرابیهای تن تردست چون سیلاب باش
چون به دیوار یتیمان میرسی معمار شو !
#صائب_تبریزی
حیف است که ارباب وفا را نشناسی
ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی
- الان اگه مهری بفهمه مادرش زنده ست چی میشه؟
برقی توی چشمای فرنیا نشست
معلوم بود مهری رو زیاد دوست داره
- مسلما خیلی خوشحال میشه
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_531
خیلی زود اخماش درهم شد
- چی شد آقای فرنیا؟
- کیان با زندگی باربد بازی کرده باید خودم حسابش بذارم کف دستش
اون زمانی که باربد زندان بود که پدرش به فکرش نبود الان یادش افتاده
از نظر من هم کاری ازش بر نمیومد فقط تونستم بیخیال از کنار حرفش بگذرم
- حالا که حرفاتون تموم شده همینجا پیاده میشم لطفا
دستم رو به طرف در ماشین بردم
- صبر کن یه پیشنهاد برات دارم
صورتم رو به طرفش چرخوندم و سوالی نگاهش کردم
- پیشنهاد واسه چی؟
- من که تا الان برای باربد خیری نداشتم حداقل الان برای زن و بچه اش یه کاری میتونم بکنم
گنگ نگاهش کردم
خودش حرفش رو ادامه داد
- یه خونه ی نقلی که قبلا به نام مهری زده بودم مونده برامون میتونی اونجا زندگی کنی
سریع مخالفت کردم
- نه اصلا! اون خونه ی مهری خانمه من نمیتونم قبول کنم از طرفی من نمیخوام به هیچ عنوان باربد پیدام کنه چون دیگه به زندگیش برنمی گردم
- مهری از خداشه عروس و نوه اش اونجا زندگی کنن بعدشم باربد از اونجا خبر نداره نمیتونه پیدات کنه
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_532
فعلا راهی جز قبول کردن پیشنهادش نداشتم
چون بیشتر از همه به نفع خودم بود
من دیگه جایی تو خونه پدریم نداشتم و نمی خواستم با این بچه ها آواره بشم
- ممنون از لطفتون
لبخند رضایت روی لـ،ـب فرنیا نشست و من پی بردم که بهترین خصوصیات میتونه توی بدترین آدم ها وجود داشته باشه
همیشه فکر می کردم فرنیا بدترین پدر دنیا برای باربد بوده
ولی الان گوشه چشمی از خوبیاش رو نشون داد
ماشین رو حرکت داد و طولی نکشید که جلوی یه خونه کوچیک نگه داشت
هر دو پیاده شدیم
کلید انداخت و درش رو باز کرد
یه خونه ی شیک و تمیز نقلی با یک اتاق خواب
هر وسایلی هم که برای زندگی لازم بود داخلش پیدا می شد
نفس راحتی کشیدم
حداقل اینجا آدم خودم بودم تا بعد ببینم چه کاری ازم بر میاد
فرنیا کلید خونه رو داد دستم از اونجا رفت
بهم گفت اگه چیزی لازم داشتم خبرش بدم اما من چنین تصمیمی نداشتم
تا همینجا هم زیادی در حقم لطف کرده بود
روی کاناپه ای که توی اتاق بود دراز کشیدم
طولی نکشید که خوابم بود
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم که همه جا تاریکه
کمی به ذهنم فشار آوردم تا یادم اومد کجام
آخرین حرفی که از باربد شنیده بودم توی ذهنم اکو شد
باز هم بغضم نشکست و به جاش حس تنفر توی وجودم جمع شد
حالا تنها هدفی که داشتم حسابرسی مارال و باربد بود
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_533
به یه نفر نیاز داشتم که توی این راه بهم کمک کنه
یکی که بتونم بهش اعتماد کنم
و اون شخص فقط میتونه سینا باشه!
صدای آیفون من رو از افکارم بیرون کشید
ترسیده از جام بلند شدم
من که تازه اومده بودم اونجا و کسی رو نمی شناختم
شاید باربد جای من رو پیدا کرده بود
چون تا الان مطمئنا فهمیده بود که من رفتم
با تردید گوشی آیفون رو برداشتم
تصویری نبود و نمیتونستم ببینم کی پشت دره
- باز کن شایلین کلید رو دادم بهت الان کلید نداشتم آیفون رو زدم
با شنیدن صدای بابای باربد انگار از آسمون افتادم پایین
در رو باز کردم
فرنیا با چندتا نایلون خوراکی توی دستش داخل اومد
- ببخش ترسوندمت
توی خونه چیزی برای خوردن پیدا نمیشد واسه همین برات این خوراکی ها رو گرفتم
نایلون ها رو از دستش گرفتم و تشکر کردم
- از تنهایی نمی ترسی؟
- نه نمی ترسم
- باشه پس من میرم خبر زنده بودن ماهرخ رو به مهری بدم شماره ی منو یادداشت کن لازم شد زنگ بزن
- من گوشیم گم شده
دستشو توی جیبش برد و گوشی ساده ای که فقط به درد زنگ زدن و فوقش پیام کوتاه فرستادن می خورد رو بیرون آورد
- فعلا این دستت باشه بهتر از هیچیه
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_534
***
با بوق دوم تماس وصل شد
شماره م ناشناس بود نخواستم معطل بشه
- سلام سینا شایلینم
بدون مقدمه صدای دلخور سینا توی گوشم پیچید
- چی شده که دختر داییم به من زنگ زده؟
زیر قابلمه ی غذا رو خاموش کردم
اگه برای خودم بود حاضر بودم هیچی نخورم اما حالا یه بچه توی شکمم بود و من نمی تونستم به خودم تنها فکر کنم
- به کمکت نیاز دارم می دونم که نه نمی گی سینا
آه جگرسوزی کشید که دلم براش ریش شد
- کجا باید بیام؟ من الان پارک نمازم میخوای بیا اونجا
اونقدر بیکار بود که همیشه توی پارک و باغ و اینجور جاها پیداش میشد
لبخندی روی لـ،ـبم نشست
محال بود چیزی ازش بخوام و رد کنه
نیازی نیست جایی بیای فعلا بهت بگم چیکارت دارم تا بعد
- باشه پس میشنوم
تردید رو کنار گذاشتم
- حتما تو هم مثل بقیه شنیدی که من یک ماه...
حرفم رو قطع کرد
- توقع داشتی باور کنم که یک ماه با یه مرد رفتی؟
از جمله ی رفتگان این راه دراز
باز آمده کو تا به ما گوید راز
پس بر سر این دو راهه ی آز و نیاز
چیزی نگذاری که نمیآیی باز
#خیام
مهم نیست اگر انسانی
برای کسی که دوستش دارد
غرورش را از دست بدهد؛
اما فاجعه است اگر به خاطر حفظ غرور،
کسی را که دوست دارد از دست بدهد.
#شکسپیر
..
بسیاری از آدمیان در تن خود مدفونند و درحقیقت زنده نیستند .
آدمی با تولد دوم و زاده شدن دوباره قدم به اقلیم جان و جان زندگی می گذارد
روح های مرده جمله پر زدند
مردگان از گور تن سر بر زدند
....
آخر چه باشد گر شبی از جان برآری یا ربی
بیرون جهی از گور تن ، اندر روی در ساحتی ؟!
به عبارت آفتاب
انتشارات معین
..
صنما ! با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هبهات
در یکی نامه محال ست که تحریر کنم
حافظ
قبل از پنجاه سالگی به طرزی غافلگیر کننده یقین پیدا کردم که فانی هستم. در یکی از شبهای کارناوال، با زنی خارق العاده، پرشور تانگو میرقصیدم. چنان چسبیده به هم میرقصیدیم که گردش خون در رگهایش را حس می کردم و گرمای نفس های شتابزده اش مرا به رخوتی لذت بخش فرو می برد .. در این حال خوش بودم که رعشه مرگ برای نخستین بار سراپایم را لرزاند و کم مانده بود نقش زمین شوم. پنداری پیامی پرخاشگرانه از غیب در گوشم پیچید: هر کاری هم بکنی باز امسال یا صد سال دیگر، بالاخره برای ابد خواهی مرد .. زن وحشتزده از من فاصله گرفت و گفت چی شده؟ گفتم هیچی و دستم را روی قلبم گذاشتم ..
از آن پس دیگر عمرم را با سال حساب نکردم بلکه به لحظه شمردم ..
خاطره دلبرکانِ غمگین من
#گابریل_گارسیا_مارکز
"زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.
گر بیفروزیش رقص شعلهاش، در هر کران پیداست
و رنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...
سياوش کسرایی
به هوش باش دلی را به سهو نخراشی
به ناخنی که توانی گره گشایی کرد
#صائب