17668
هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند میکند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. 🍸دوستان "کتابخوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت ششم
شازیه دستی به موهایم کشید و گفت خیال پدر جان اینگونه راحت است که دخترش کنارش است وگرنه چند وقتی بود که همیشه میگفت دلم برای فرخنده شور می زند میگفت احساس میکنم مشکلی دارد ولی از ما پنهان میکند تا اینکه از چند نفر خبر شد که فریدون اعتیاد دارد آهی کشیدم و گفتم همیشه کوشش کردم حداقل پدرم از طرف من درد نبیند ولی بازی روزگار را ببین چند لحظه ساکت شدم بعد به شازیه دیدم و پرسید راستی از مرتضی خبری است؟ اینجا نیامده؟ شازیه غمگین جواب داد ما هم آخرین بار او را در مراسم تدفین مادر جان دیدیم بعد از آن هیچ خبری از او نشد با شنیدن اسم مادرم دردم دوباره تازه شد شروع به اشک ریختن کردم و گفتم چقدر جای مادرم چقدر اینجا خالیست چشمان شازیه هم پر از اشک شد بعد از چند دقیقه از جایم بلند شدم و گفتم تو بخواب خواهر جان من به حویلی میروم میخواهم کمی آنجا نشسته هوای تازه نفس کنم و ذهنم را آرام بسازم شازیه چشم گفت و من از اطاق بیرون شده به حویلی رفتم روی چپرکت که گوشه ای حویلی گذاشته شده بود نشستم و در تاریکی شب به اطراف نگاه کردم بعد نگاهم را به آسمان دوختم ستاره گان به سویم چشمک میزدند و ماه با تمام قشنگی اش می درخشید چشمانم را بستم و صدای ناله های زنی را شنیدم و پشت سر آن صدای خنده های خیلی آشنا به گوشم رسید به بیست و چهار سال قبل رفتم:
+ فرخنده دخترم اینجا چی میکنی؟
سرم را بلند کردم و به پدرم که با مهربانی به سمت من می آمد دیدم دستانی کوچکم را به سمتش دراز کرده و ذوق زده خندیدم پدرم مرا در آغوش گرفت و بوسه ای بر صورتم زده گفت ببین همه لباس هایت را کثیف کردی دختر زیبایم همانطور که مرا در آغوش گرفته بود صدایش را بالاتر برد اسم بهادر را صدا زد بعد از چند ثانیه برادر بزرگم با عجله خودش را به ما رسانید و پرسید بلی پدرجان؟ پدرم گفت پسرم مگر فرخنده را به شما نسپرده بودم؟ چرا او را تنها گذاشتید اگر خدا ناخواسته بلایی سر خودش می آورد من چی خاک بر سرم می ریختم بهادر خجالت زده گفت ببخشید پدرجان من گرم بازی با مرتضی و ابوبکر شدم پدرم لبخندی زد و گفت درست است پسرم بعد از این مواظب باش حالا بیا فرخنده را بگیر من نزد عمه ات بروم که چیزی نیاز نداشته باشند....
#ادامه_فردا_شبانشاءالله
🍃📖🍃
هیچ کسی نمیتونہ دری رو کہ الله برات
باز کرده را ببنده ،حتی اگر تمام آدما متحد بشن کہ بخوان باز هـم اون در رو ببندن هرگـز نمیتونن.
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت سوم
چشم شکیب به پدرم افتاد با خوشحالی گفت پدر کلان جان از آغوش من پایین شد و خودش را به پدرم رسانید پدرم با مهربانی همیشگی او را در آغوش گرفت و صورتش را غرق بوسه کرد بعد به من گفت منتظر چی هستی دخترم زود باش آماده شو قبل از تاریک شدن هوا باید به خانه برویم نیم نگاهی به فریدون انداختم که با چشمانش به من خط و نشان میکشید پدرم که متوجه نگاه های او شده بود گفت فکر کنم هنوز هم جانت می خارد؟ فریدون با ترس نگاهش را به زمین دوخت من با عجله داخل اطاق شدم چند دست لباس خودم و شکیب را داخل بکس سفری گذاشتم بعد به دستشویی رفتم و آبی به صورتم زدم انگشت زخمی ام را با تکه ای بستم و با پوشیدن حجاب با پدرم و شکیب از خانه ای که پنج سال با فریدون در آنجا زندگی کرده بودم بیرون شدم
وقتی به سرک رسیدیم پدرم تاکسی را دست داد و سوار آن شدیم شکیب گرم بازی با پدرم بود و من از شیشه به بیرون خیره شدم بعد از چهل و پنج دقیقه تاکسی مقابل دروازه ای خانه ای پدرم ایستاده شد پدرم بعد از پرداخت کرایه با مهربانی گفت دخترم پیاده شو بعد خودش با شکیب از موتر پیاده شد و بکس لباس هایم را از موتر پایین آورد من هم از موتر پیاده شدم و پشت سر پدرم و شکیب به سوی دروازه ای خانه رفتم پدرم زنگ دروازه را فشار داد بعد از چند لحظه صدای شازیه (خانم برادر بزرگم) پشت دروازه بلند شد که پرسید کیست؟ پدرم جواب داد من هستم دخترم دروازه باز شد شازیه با خوشرویی به پدرم سلام داد نگاهش به من افتاد لبخندی زد ولی وقتی متوجه زخم های صورتم شد لبخند لبانش محو شد و با نگرانی پرسید چی شده؟ پدرم جواب داد اول داخل خانه برویم بعداً حرف میزنیم شازیه دستم را گرفت و گفت بفرما خواهر جان داخل بیا با شازیه داخل حویلی شدیم که فرشته به سوی ما آمد و گفت سلام عمه جان خوش آمدید صورتش را بوسیدم و گفت علیکم سلام جان عمه خوش باشی لبخندی زد بعد دست شکیب را گرفت و گفت خوش آمدی بیادرکم بیا با هم بازی کنیم با هم شروع به بازی کردند..
ادامه دارد
لایک فراموش نشود
سیر تا پیاز هک و امنیت 🥷
/channel/ITSecurityComputer/31650
کاملا مفتی و رایگان ⚡️
🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
توجه ⬅️⬅️👑➡️➡️
هزینه ورود به اینکانال ها 1میلیون میباشد💎📣
فقط دو دقیقه میزارم تا لینک باطل نشه 🔗🎁👇
/channel/addlist/eRyX1Cv2oVc0MGE0
🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
🍃📖🍃
سختی طاعت میگذرد، اما پاداش آن باقی میماند.!!!
لذتِ گناهان میگذرد، اما کیفر آنها باقی میماند. با خداوند باش و اهمیت نده، در تاریکی شب دستانت را به سوی او دراز کن و بگو: پروردگارا، دنیا بدونِ یاد تو و آخرت بدون بخشش تو، و بهشت بدون دیدار تو لذتبخش نیست. . .🌱🪵🌺
🏷ابن جوزی رحمه الله🤍
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
به دنیای واژههایی خوش آمدی که پیش از نوشته شدن، زندگی کردهاند...
قرار نیست اینجا متنهای تکراری ببینی؛
اینجا واژهها از ژرفای قلب متولد میشوند، از ذهن عبور میکنند و بر نوک قلم 🪶جان میگیرند.🦋
جوین نشـდـید واقعا واقعا ضࢪࢪ ڪࢪدین🙃🫰🏻
/channel/Fa_Eran
🫠🫀🦋
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت اول
دستش را دور گلویم گرفته بود و فشار میداد فکر میکردم نفسم بند می آید صدای گریه های شکیب باعث شد چشمانم را به سختی باز کنم شکیب با چشمان اشکبار به من خیره شده بود و از ترس میلرزید همه قدرتم را در پاهایم جمع کرده و لگد محکمی در پای مردی که بی رحمانه مرا زیر لت و کوبش گرفته بود زدم از درد فریادی کشید و با آرنجش به صورتم زد به زور یکی از دستانم را از میان دستش آزاد کردم و دستم را بالا آورده و ناخون هایم را به صورتش کشیدم کنار گوشم نعره زد: بی حیا با شنیدن این کلمه وحشی تر شدم و دستم را بالاتر برده و موهای کم پشتش را میان انگشتانم گرفتم و محکم کشیدم با این کارم دستش را از دور گلویم باز کرد تا موهایش را از دستم آزاد کند با اینکه ترس همه بدنم را گرفته بود ولی فرصت را از دست نداده به او حمله کردم عین وحشی ها به جانش افتادم یک لحظه چشمم به شکیب افتاد که گریه کنان از اطاق بیرون دوید اسمش را صدا زدم و خواستم دنبالش بروم که موهایم از پشت کشیده شد و محکم به زمین خوردم از درد آخ گفتم که با لگد به پهلویم زده خشمگین گفت شجاع شدی بالای من دست بلند کردی؟ از بازویم گرفت و از جایم بلندم کرد دستانش را دوباره دور گردنم گذاشت دیگر طاقت مقاومت نداشتم چشمانم را بستم و لب زدم زود باش مرا بکُش با شنیدن حرفم تعجب کرد و پرسید چی گفتی؟ آهی کشیدم و تکرار کردم مرا بکُش پوزخندی زد و گفت فکر کردی به همین سادگی ترا از بین میبرم؟ حلقه ای دستانش را از دور گلویم باز کرد موهای پریشانم را میان دستش گرفت و سرش را نزدیک گوشم آورده زمزمه کرد آنقدر دردت بدهم که خودت التماس کنی زودتر تمامت کنم دست آزادش را داخل جیب اش برد و با بیرون آوردن چاقوی کوچک قهقه خندید با دیدن چاقو دلم لرزید ولی آنقدر خسته بودم که نمیتوانستم برای نجات خودم کاری کنم سرم را محکم به دیوار مقابلش زد به زمین افتادم و از درد به خودم پیچیدم شوری خون را داخل دهانم احساس کردم نزدیکم آمد و کنارم روی زمین نشست دستم را میان دستش گرفت چاقو را آهسته روی انگشتانم حرکت داد و گفت میخواهی اول کدام انگشتت را قطع کنم؟ مردمک چشمانم لرزید و به سختی گفتم لطفاً بالایم رحم کن پوزخندی زد و گفت تا چند دقیقه قبل میخواستی ترا بکُشم حالا میخواهی بالایت رحم کنم؟....
لایک فراموش نشود❤️
🍃📖🍃
️
#نام_رمان_پدر
#باقلم_فاطمه_سونآرا
هرشبدوقسمتنشرمیشه🤍❤️🤍
🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
🍃📖🍃
باور کنید اگر تمام پاهای دنیا را قطع کنید، نمیتوانید سریع تر بدویید؛
خراب کردن دیگران، تاثیری روی روند رشدتان ندارد.
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
🌸🌸🌸
💎برترین کانالهای تلگرام:
🎁 اشعار ناب و دلنشین
@Hamidrezaabravan
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
🍃📖🍃
اگر خدا قادر مطلق و عالم مطلق و خیر مطلق است چرا در برابر چنین جنایاتی سکوت میکند؟
📚 برادران کارامازوف
👤فئودور داستایفسکی
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
به مناسبت آتش بس چند روزه ایران و امریکا یه سری چنل پیدا کردم باقلوا 😍
یعنی فول ویژه هستن به مدت ۱ ساعت با ظرفیت ۱۰۰ نفر براتون رایگان میزارم حالشو ببرید 😘⏬⏬
/channel/addlist/_4klMSWmmf44OWE0
🍃❤🍃
انسانی که به شناخت خويش نرسيده باشد،
بی سواد حقيقی است!
هر چند تمام کتاب های دنيا را خوانده باشد...
اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و غرور، حسادت و زبالههای ديگر است، بدان که هيچگاه چيزی را نياموختهای و هنوز رشد نکردهای...
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
🍃📖🍃
" خداوندا ".......!
آرامم کن همان گونه که دریا را...
پس از هرطوفانی آرام میکنی...
راهنمایم باش که در این چرخ و فلک...
روزگار بدجور سرگیجه گرفتم...
ایمانم راقوی کن...
که تو را در تنهایی خود گم نکنم...
" خداوندا "......!
من فراموش کارم اگر گاهی...
یا لحظه ای فراموشت کردم...
تو هیچ وقت فراموشم نکن...
" خداوندا ".....!
رهایم مکن حتی اگر همه رهایم کردند...خداوندا تقدیردوستانم را انگونه که صلاح میدانی رقم بزن
" آمین یارب العالمین "
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت پنجم
غذای شب را دور هم خوردیم با اینکه شازیه اجازه نمیداد ولی من ظرفها را شستم وقتی کار ما تمام شد نزد پدرم به اطاق رفتم کنارش نشستم و پرسیدم دوا هایت را خوردی پدر جان؟ پدرم جواب داد بلی دخترم خوردم شازیه پیاله ای چای را مقابل پدرم گذاشت و گفت پدر جان فردا بعد از ظهر وقت داکتر داری پدرم آه پر از درد کشیده گفت هنوز دوا هایم تمام نشده وقتی تمام شد میروم شازیه خواست اعتراض کند که پدرم به سوی من دید و پرسید تو چرا هیچوقت در مورد رفتار که فریدون همرایت داشت به من چیزی نگفتی؟ همانطور که انگشتانم را دور پیاله میچرخاندم جواب دادم شما به اندازه ای کافی مشکلات داشتید نمیخواستم مشکلات من بالای تان اضافه شود پدرم دستی به ریش سفیدش کشید و گفت اینقدر غرق مشکلات برادرانت شده بودم که فراموش کردم من یک دختر هم دارم که باید مراقبش باشم دستش را میان دستم گرفته گفتم اینگونه حرف نزن پدر جان تو همیشه کنارم بودی همیشه از من حمایت کردی ولی تا چی وقت باید والدین بار مشکلات اولاد های شان را به دوش بکشند؟ شازیه پدرم را مخاطب قرار داده گفت شما وقتی به من که اولاد تان نبودم پدری کردید چطور دختر خود تان را فراموش کرده میتوانید؟ شما از کجا میدانستید که در زندگی فرخنده چی میگذرد؟ فرخنده اینقدر نزد ما از فریدون خوب میگفت که من همیشه از الله شکرگذاری میکردم که فرخنده ما خوشبخت زندگی میکند همه چند لحظه ساکت بودیم پدرم سکوت را شکست و گفت فردا صبح با چند بزرگ به آنجا میروم همرای فریدون حرف میزنم دیگر نمی توانم اجازه بدهم تو آنجا رفته با او زندگی کنی اگر امروز من نمی آمدم نمی دانم چی بلایی سرت می آورد من حرفی نزدم پدرم از جایش بلند شد و گفت شما با هم قصه کنید من میروم در اطاق دیگر با نواسه هایم میخوابم بعد با گفتن شب بخیر از اطاق بیرون شد بعد از رفتن پدرم شازیه به صورتم دید و پرسید خوب هستی؟ همین سوال برای شکستن بغضم کافی بود و به گریه افتادم چشمان شازیه با دیدن من پر از اشک شد پهلوی نشست و سرم را در آغوشش گرفته گفت قربان قلب درد کشیده ات شوم گریه کن تا کمی قلبت آرام بگیرد همانطور که اشک میریختم گفتم من بخاطر خودم اشک نمی ریزم اگر امروز پدرم آنجا نمی آمد حاضر بودم هر ظلمی را تحمل کنم و به کسی دم نزنم تا حداقل خیال پدرم از طرف من راحت باشد....
لایک❤️
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهارم
من هم با پدرم داخل اطاق نشیمن رفتم بعد از چند دقیقه شازیه با پتنوس چای داخل اطاق شد پیاله ی چای را مقابل من و پدرم گذاشت پدرم پرسید مبین کجاست؟ شازیه جواب داد کورس رفته است پدر جان حالا بگویید چی شده؟ پدرم آه کشید و جواب داد چیزهای که در مورد فریدون شنیده بودم درست بود او معتاد است و همیشه روی دخترم دست بلند میکرد همیشه وقتی از فرخنده می پرسیدم میگفت مردم دروغ میگویند ولی امروز وقتی به دیدنش رفتم فرخنده را در این حالت و فریدون را چاقو در دست دیدم شازیه هینی کشید و گفت وای خدایا چقدر این مرد ظالم است نزدیک من شد دستش را نوازش وار به زخم های صورتم کشید چشمانش پر از اشک شد و گفت برایت بمیرم ببین با تو چه کرده است الهی دستش بشکند پدرم گفت طلاقت را از او میگیرم به پدرم دیدم و گفتم من نمیتوانم از پسرم دور شوم پدرم محکم جواب داد فکر میکنی میگذارم شکیب زیر دست او بزرگ شود؟ هم تو و هم شکیب بعد از این اینجا نزد من زندگی میکنید گفتم ولی… پدرم حرفم را قطع کرد و گفت دیگر نمی خواهم حرفی بشنوم مگر پدرت مرده است که کسی روی تو دست بلند کند؟ درست است پیر شده ام ولی هنوز هم دستی که روی تو بلند شود را می شکنم با این حرف پدرم بغضم شکست خودم را در آغوشش انداختم و درد پنج ساله را در آغوش پدرم گریه کردم آنقدر اشک ریختم که چشمانم گرم شد و در آغوش پدرم خوابم برد
وقتی چشمانم را باز کردم چشمم به شکیب خورد که با مبین گرم بازی بود در جایم نشستم پدرم با مهربانی پرسید بیدار شدی دخترم؟ به او دیدم و جواب دادم بلی پدرم جان پدرم دستی به موهایم کشید و گفت خیلی خسته بودی طفل ها خیلی شوخی کردند ولی بیدار نشدی لبخند تلخی روی لبانم جاری شد دروازه ای اطاق باز شد فرشته با دسترخوان داخل اطاق شد دسترخوان را هموار کرد پدرم به من دید و گفت برو دست و صورتت را بشوی که غذا بخوریم از جایم بلند شدم و از اطاق بیرون آمدم بعد از شستن دست و صورتم داخل آشپزخانه رفتم و گفتم چرا بیدارم نکردی همرایت کمک میکردم؟ شازیه با خوشرویی جواب داد کاری نبود فقط غذا پختم...
#ادامه_فردا_شب
لایک❤️
🎈🎈🎈
💎برترین کانالهای تلگرام:
💡چالش و کوییز شعر
@ghazalkhaniiii
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت دوم
چند لحظه به صورتم خیره شد بعد دستم را محکمتر گرفت و چاقو را روی انگشتم کشید از درد چیغی کشیدم با دیدن خونی که از انگشتم جاری شده بود چشمانم سیاهی کرد خواست دوباره چاقو را روی انگشتم بکشد که انگشت دست آزادم را داخل چشمش کردم او آخ گفت و من با عجله از جایم بلند شدم و لنگ و لنگان از اطاق بیرون شدم به حویلی رفتم و بلند شکیب را صدا زدم ولی از او خبری نبود با صدای او که اسمم را صدا میزد و برایم هشدار میداد به سوی دروازه ای حویلی رفتم همینکه دروازه را باز کردم کسی را مقابلم دیدم با دیدن مرد مقابلم چشمانم برق زد و گفتم پدر جان
پاهایم سُستی کرد و احساس کردم حالا نقش زمین میشوم که پدرم از بازویم گرفت و مانع افتادنم شد به صورتم دید و چشمانش پر از اشک در همین هنگام چاقو از دست فریدون افتاد و همانطور که زبانش به لُکنت افتاده بود گفت کاکا سرور خان شما اینجا؟ با شنیدن صدای او رنگ نگاه پدرم تغیر کرد مرا به دیوار تکیه داد و خودش با قدم های بلند به سوی فریدون رفت فریدون از ترس عقب عقب رفت پدرم خودش را به او رسانید و از یخنش گرفته داد زد تو با دخترم چی کار کردی؟ فریدون خواست جوابی بدهد که پدرم با دست آزادش مشتی حواله صورت او کرد فریدون تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد پدرم دوباره نزدیک او رفت و چند لگد به شکمش زد فریدون از درد نالید ولی پدرم دوباره با لگد به سرش زد فریدون دستانش را روی سرش گذاشت و با التماس گفت بد کردم مرا ببخشید من فقط از او پول خواستم ولی او برایم نداد پدرم تفی به صورت او کرد و گفت الله هیچ زن را شوهری بی غیرت مثل تو ندهد کاش روزی که دست دخترم را در دستت دادم دستم خشک میشد بعد به سوی من آمد با مهربانی دستی به صورت پر از خون و زخمم کشید و غمگین گفت دیگر یک ثانیه ترا در این خانه نمی مانم برو دست و صورتت را بشوی با هم به خانه ما میرویم قطره ای اشک از گوشه ای چشمم پایین چکید و گفتم پدر جان خودت مشکلات زیاد داری نمیخواهم من و شکیب هم بار دوش ات شویم پدرم با جدیت گفت تو و نواسه ام هیچوقت برایم بار دوش نمی باشید راستی شکیب کجاست؟ با نگرانی به اطراف دیدم بعد بلند اسمش را صدا زدم دروازه ای انباری باز شد و شکیب از آنجا بیرون شد به سوی او دویدم و او را در آغوش گرفتم...
#ادامه_فردا_شب
لایک فراموش نشود ❤️
ببینم چند نفر اینجا عاشق رماناند؟ 👀
رماندوستها یک لایک مهمان من! ❤
🍃📖🍃
تنها چیزی که عمیقا بهش اعتقاد دارم اینه که هیچوقت هیچکس رو نمیشه واقعا شناخت؛ ما فقط اون قسمتی از یک شخص رو میشناسیم که خودش اجازه به شناختن داده!☁️🌿
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
🍃📖🍃
آنان که به من بدی کردند ،
مرا هشیار کردند ...!
آنان که از من انتقاد کردند ،
به من راه و رسم زندگی آموختند ...!
آنان که به من بی اعتنایی کردند ،
به من صبر وتحمل آموختند ...!
آنان که به من خوبی کردند،
به من مهر و وفا ودوستی آموختند ...!
🖌"شهید دکتر چمران"
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
🍃📖🍃
صبر داشته باش و ببین ؛
همان کسی که می خواست
تو را زمین بزند ، زمین خورده !
همان کسی که می خواست حرمت
تو را بشکند ، تمامِ غرور و حرمتش شکسته !
همان کسی که قصد آزارِ تو را داشت ،
بی دفاع شده و آزار دیده !
کائنات ، دست بردار نیست ؛
انتقامِ ما را ، از هم می گیرد !
روزی همه مان به هم ،
بی حساب خواهیم شد ...
"نرگس صرافیان طوفان"
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃
🧩🧩🧩
💎برترین کانالهای تلگرام:
🦋"تـ𝒕𝒐ـو" "را من چشـــــم در راهم
@kafeh_honar31
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
🔴🟠🟡🟢🔵🟣🔴⚪️
توجه ◀️◀️◀️👑➡️➡️➡️
هزینه ورود به اینکانال ها 1میلیون میباشد
فقط دو دقیقه میزارم تا لینک باطل نشه 👇
/channel/addlist/CLcFsgTf4NVmNTJk
🔴🟠🟡🟢🔵🟣🔴⚪️
💥💥💥
💎برترین کانالهای تلگرام:
🌀انتقال کدهای سرچشمه و زبان نور🛸
@Spiritualguide144
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
🔮🔮🔮
💎برترین کانالهای تلگرام:
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd