mohamadhoseinbadri | Unsorted

Telegram-канал mohamadhoseinbadri - یادداشت‌های شبانه

62

محمدحسین بدری @MhBadri

Subscribe to a channel

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش سوم
رییس قبیله جوان‌مردان

احمد متوسلیان، دانشجوی دانشگاه علم و صنعت تهران،
زندانی سیاسی قبل از انقلاب، رزمنده و فرمانده جنگ‌های کردستان و بعد، فرمانده جنگ با عراق و از فاتحان خرم‌شهر.
که پیرمرد گفت: «خرم‌شهر را خدا آزاد کرد.»
به اراده رزمنده‌ها و مردمی که حوصله داشتند جلو جنگ بایستند و خدا به آنها کمک کرد.

احمد متوسلیان و بقیه فاتحان خرم‌شهر، چه کردند که در یک جنگ عجیب، خدا به آنها کمک کرد؟

متوسلیان رفت سوریه تا نیروهای تیپ بیست‌وهفت را برای ورود به لبنان و جنگ با اسراییل آماده کند.
که به لبنان حمله کرده بودند و تا بیروتِ پایتخت رسیده بودند.
متوسلیان در مسیر جنوب، اسیر شد - می‌گویند به دست فالانژها - و ما او را گم کردیم.
ما، کوه به این بزرگی را ناگهان گم کردیم.
اما جنوب لبنان، چندسال بعد به دست رزمنده‌های حزب‌‌الله آزاد شد؛ اهالی قبیله ایمان، که متوسلیان یکی از مشهورترین آدم‌های این قبیله است.

می‌گویند متوسلیان، بعد از آزادی خرم‌شهر، که در جنگ زخمی شد، رفت دیدار امام. امام از او پرسیده «احمد، پات چی شده؟»
گفته «زخمی شده.»
پیرمرد دست می‌کشد به پای احمد و می‌گوید «ان‌شاءالله خوب می‌شه.»

این چه‌جور رفتار بین فرمانده کل قوا یا رهبر یک نظام سیاسی، با یک جوان نظامی است؟
کسی توی دنیا، شبیه این رفتار را سراغ دارد؟

درستش این است فهم ما از آن فرمانده کل قوا و جوان نظامی، ناقص است و نمی‌دانیم شرایط واقعی این آدم‌ها در آن جنگ عجیب، چطور بوده است.

یک آخوند کلاسیک، پیرمرد عبا به‌دوش و عمامه به‌سر، دست به چوبه علمی گرفته و ایستاده وسط عالم که یا اهل العالم!
و اهل این سرزمین، مثل احوال روز رستاخیز، ایستاده‌اند و چشم آدم‌های دنیا به این نقطه که چه خبر است؟

کدخدا، به سرزمین مرکزیِ بلوایی که پیرمرد به‌پا کرده، حمله می‌کند و جوان‌هایی از گوشه‌های این سرزمین، آدم‌های اهل رفاقت و پای‌بند به سنت‌های خدا در زمین، با جان و جوانی‌شان با پیرمرد رفاقت می‌کنند و نمی‌گذارند حرف او بر زمین بیفتد.

ما از جنگ، از حال و وضع پیرمردی که رییس جوان‌مردان این سرزمین بود و از جوان‌‌هایی که دورش جمع شدند و کمکش کردند،
از احمد متوسلیان، مردی که هنوز در میانه میدان ایستاده، از آن‌چه هست و آن‌چه می‌تواند باشد، اینها را فهمیده‌ایم.■

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش دوم
آدم‌های بزرگی را گم کرده‌ایم

احمد متوسلیان، رییس قبیله بزرگی از پهلوان‌هایی است که در دوره ما زندگی کرده‌اند. آدم محکم و استخوان‌داری که برای بزرگ بودن و انجام کارهای بزرگ، ساخته شده است.

متوسلیان، راهی که بعضی از ما، تازه به آن فکر می‌کنیم، نزدیک چهل‌سال قبل رفته و به آخرش رسیده؛ آرزوی مقابله با پست‌ترین دشمنان حقیقت در سرزمین قدس.

نام متوسلیان، از این جهت که ما را یاد یکی از بزرگ‌ترین آدم‌های روی زمین می‌اندازد، از این جهت که تصویر محکم و دور از لوس‌بازی‌های رایج از یک آدم حسابی نشان می‌دهد، از این جهت که ما را تنها، مقابل فرمانده تیپ حضرت رسول(ص) رها می‌کند، خیلی مغتنم است.

ما را برابر نگاه متوسلیان تنها می‌گذارد و گیر می‌اندازد. مقابل نگاه مردی که در آن سوی زمین، به جنگ وحشی‌ترین ارتش دنیا رفته و به ما و چیزهای کوچکی که از زمین می‌خواهیم، نگاه می‌کند.
*
احمد متوسلیان، چنان که درباره او خوانده و شنیده‌ایم، از جدی‌ترین آدم‌های روزگار ماست، در دوره‌ای که همه‌چیز سطحی و سرکاری و الکی است.
*
احمد متوسلیان، در جبهه شهید نشد، اسیر هم نشد. خبری از زنده بودن او نداریم و اگر شهید شده، جز حرف‌هایی که گاهی گفته شده، خبر دقیقی از ماجرا نداریم.
یا اگر مدتی در جایی از جهان، مثلا در سرزمین‌های اشغالی به زندان افتاده باشد، خبر درستی نداریم.

ما، احمد متوسلیان را گم کرده‌ایم و حسرت آدم‌هایی که گم کرده‌ایم، آدم‌های بزرگی که گم کرده‌ایم، از هر چیزی سخت‌تر است.
.
ادامه دارد...
.
#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش اول
ایستاده در میانه میدان

مرتضی محبی خراطی، توی مدرسه‌ای درس خوانده بود که ما می‌رفتیم. چند سال قبل از ما و وسط جنگ، توی خوزستان شهید شده بود.
آن وقت‌ها که سن بیشتر پدر و مادر شهدا به پنجاه سال نمی‌رسید، مادر پیری داشت و پدری که خیلی در حال و هوای زندگی روزمره نبود.
بچه آخر یک خانواده شلوغ ده‌دوازده نفری بود و یک بعدازظهر زمستانی، رفتیم پیش مادرش؛ برای حرف زدن و شنیدن.

مادر مرتضی، می‌گفت خودش پسرش را توی قبر خوابانده، تلقین خوانده و خاک روی صورت ماهش ریخته.
می‌گفت حرف مرتضی، حرف بود. بار آخر که می‌رفته، توی زمستان شصت‌وسه، قول داده شب عید برگردد خانه. مادر مرتضی می‌گفت: «سر قولش بود. دو روز مانده به تحویل سال، آمد خانه. با هم رفتیم مسجد، بعد بهشت زهرا، قطعه شهدا و دفنش کردیم.»

ما، توی مدرسه‌ای درس می‌خواندیم که مرتضی محبی خراطی چندسال قبل می‌رفت و بین آن‌همه حرف که از خانواده شهیدان مدرسه شنیدیم، مادر مرتضی یک‌جوری حرف می‌زد که دل آدم را می‌سوزاند.
گفت خودم مرتضی را گذاشتم توی قبر، صورتش را بوسیدم، تلقین خواندم و خاک ریختم. ولی همین که زنگ خانه را زدید، گفتم می‌شود جای این جوان‌ها که آمده‌اند درباره مرتضی حرف بزنند، خود مرتضی پشت در باشد؟

توی محله «اهل‌علی»، نزدیک میدان خراسان تهران، خانواده دیگری بود که سه پسرشان شهید شده بود؛ خانواده اختیاری و پسرها؛ سیف‌الله، محمد و احمد. آن وقت‌ها، که چند سال از پایان جنگ می‌گذشت، پسر سوم خانواده، هنوز نیامده بود خانه.

مادر مرتضی خراطی می‌گفت من پیش مادر اختیاری شرمنده‌ام. پسرم آمده توی «بهشت» زهرا دفن شده، اما چشم مادر احمد هنوز به در مانده.
می‌گفت شرمنده‌ام که از همه بچه‌هایم، فقط مرتضی رفت جبهه و شهید شد.

درباره این حرف می‌زد که هنوز منتظرم مرتضی در را باز کند، ابروهای پیوسته‌اش را گره بیندازد و صدا کند «مامان».
بعد چادرش را می‌کشید روی صورتش و می‌گفت بمیرم برای مادر اختیاری، هنوز پسرش وسط بیابان‌هاست.

ادامه دارد...

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

آدم پناهنده، بلیت برگشت نمی‌گیرد
بلیت یک‌طرفه

بلیت یک‌طرفه به مشهد، یعنی فقط بلیت مسیر رفت.
تازه فهمیده‌ام بلیت یک‌طرفه به مشهد، رازی دارد.

وقتی بلیت رفت و برگشت می‌گیرم، مثل همه این سال‌ها، یک بلیت قطار برای امشب به مشهد و یکی برای فرداشب، رو به تهران.
سفر یک روزه خوب و دوست‌داشتنی به نیت زیارت امام هشتم، امام رضا - علیه‌السلام، مثل همه این سال‌ها.
گاهی یک بلیت هواپیما برای آخرین پرواز شب، یا اولین پرواز صبح، به مشهد، و بلیت برگشت برای فرداشب به تهران.
همان یک روز، به میزبانی کریم، ابن‌الکریم، ابن‌الکریم، ابن‌الکریم.

بلیت رفت و برگشت به مشهد، یعنی می‌آیم زیارت؛
سلام خدا به پسر موسی‌بن‌جعفر.

یعنی می‌آیم و برمی‌گردم و می‌روم دنبال کار و زندگی‌ام.

اما بلیت یک‌‌طرفه به مشهد، رازی دارد که میان سینه زایر است.
میان جان زایری که نشسته توی قطار و حرف‌های بقیه مسافرهای کوپه قطار را گوش نمی‌کند.
از اول مسیر، با خود مقصد حرف می‌زند، با جناب میزبان. نگران و امیدوار.
امیدوار به کرم حضرت سلطان و نگران، که اگر نشود، چه کنم؟

بلیت یک‌طرفه به مشهد، یعنی نمی‌دانم چه کنم. یعنی پناهنده‌ام.
آدم پناهنده، بلیت برگشت نمی‌گیرد.
بلیت یک‌طرفه، یعنی می‌روم پیش امام رضا، ناامید و امیدوار.

یعنی می‌آیم، حتی اگر حرم بسته باشد. می‌نشینم روی سنگ‌های کف صحن، روی خاک پای زایرهای سلطان.

بلیت یک‌طرفه به مشهد، یعنی صدای دعای هفتم صحیفه،
که «یا من تحل به عقد المکاره»،
که «قد نزل بی یا رب ما قد تکأدنی ثقله»،
که «افتح لی یا رب باب الفرج بطولک»،
که «اذقنی حلاوة الصنع فی ما سألت»،
که «افعل بی ذلک»، اگرچه شایسته‌اش نباشم.

ای صاحب عرش عظیم.
.
#محمدحسین_بدری
یادداشت کوتاه در #روزنامه_قدس

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

🔻 وقتی همه خوابیم!

بخش سوم - امتحان سخت یمن

🔸️ صلح تحمیلی!
با همین تحلیل، بی‌خیال جنگ شدند تا تمام شد، اما از این اتفاق‌ها نیفتاد.
درست مثل این‌که گفتند «بالاخره یک توافقی می‌کنیم» و اگر توافق کنیم، تحریم‌ها را برمی‌دارند و همین‌جور چرخ است که می‌چرخد، چرخ سانتریفیوژ و چرخ زندگی و دوچرخه و... .
آن‌وقت همه چیز ارزان می‌شود و جوان‌ها ازدواج می‌کنند و آب خوردن زیاد می‌شود و می‌توانیم با همه دنیا تعامل کنیم، فقط باید یک‌جوری تمامش کنیم.

🔸️ امتحان سخت يمن
گفتند اگر توافق کنیم، همه چیز ارزان می‌شود و جوان‌ها ازدواج می‌کنند و آب خوردن زیاد می‌شود و با همه دنیا تعامل می‌کنیم، فقط باید یک جوری تمامش کنیم!
چند سال از جنگ در یمن گذشته، حتی تلویزیون هم خسته شده و مثل قبل، درباره اتفاق‌های این جنگ عجیب و سنگین حرف نمی‌زند و فقط می‌دانیم در یمن جنگی هست که هنوز ادامه دارد.

🔸️ دوستان امیرالمؤمنین
در رسانه‌ها، به دلیل آن که زبانی غیر از فارسی نمی‌دانیم و مساله‌ای غیر از کارهای شخصی و میل به شهرت فردی نداریم، ارتباطی هم با مردم یمن نداریم و نمی‌دانیم این دوستان اهل‌بیت و موالیان امیرمومنان(ع) در زندگی و جنگ، چه‌طور روزگار می‌گذرانند.

🔸️ شناخت جهان!
از جمله بدترین نگاه‌ها به یک جامعه و سرزمین، نگاه توریستی است و رسانه‌های ایرانی، در خود ایران هم همین‌طور رفتار می‌کنند.
ولی ما در سوریه و لبنان و عراق و جدی‌تر از آنها یمن، حتی توریست هم نیستیم. همین که چند سفر، ترکیه و دوبی و تایلند و قبرس رفته باشیم، وظیفه خود را درباره شناخت جهان! انجام داده‌ایم و قرار بود بعد از توافق هسته‌ای، پول‌هایمان را جمع کنیم و برای سفر به آمریکا آماده شویم!

🔸️ توریست‌های ناشی
ما و رسانه‌های ایرانی، از سفر به هر جایی خوشحال می‌شویم و از ناشی‌ترین توریست‌های دنیا به حساب می‌آییم و طبیعی است درباره زندگی و جامعه مردم یمن چیزی ندانیم و از این بابت غصه‌ای به خودمان راه ندهیم.

🔸️ زمین سفت
در دوره سخت! مذاکره هسته‌ای، رسانه‌های عربی نوشتند دولتی‌های عربستان، با ارسال نامه‌ای به تهران، از ایران خواسته‌اند از جنبش انصارالله یمن حمایت نکند!
در عوض، عربستان حمایت از تکفیری‌های سوریه را متوقف کند.
یعنی شما از انصارالله یمن حمایت نکنید تا حمله نظامی را تا کشتن همه آنها ادامه بدهیم. آن طرفِ وعده عربستان، کم کردن حمایت از دشمنان سوریه بود که ضعیف شده بودند و نمی‌توانستند برای از بین بردن حکومت سوریه کاری کنند.

🔸️ تهران، تهران!
سابقه تیم سیاست خارجی در تعامل و گفت‌وگو، نشان داده بود می‌توانند طبق قاعده «نقد را بده و منتظر نسیه باش»، همه میدان‌ها را به اوباش تازه به دوران رسیده سعودی واگذار کنند و نه فقط یمن، که سوریه و عراق و لبنان را به آنها بدهند و خوشحال باشند حرف خاصی درباره تهران به میان نیامده است.
مکر و نصرت خدا، آدم‌ها و پرده‌های دیگری برای عراق و سوریه در خود پنهان داشت، اما وضع ما نسبت به مردم سرزمین یمن، همان است که بود.■

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای بهترین بنده‌های خدا در یمن
◇ وقتی همه خوابیم!

بخش دوم - تلویزیون، خواب است!

ارتش سعودی، چندسال است یمن را زیر آتش گرفته و وجدان نداشته روشنفکرهای ایرانی نه فقط از این ماجرا ناراحت نیست، که گوشه و کنار ابراز خوشحالی می‌کنند که هواداران انقلاب اسلامی امام خمینی، زیر سخت‌ترین فشارها و هدف جنگی سنگین قرار گرفته‌اند.

● روشنفکر زبان‌دراز
مثل دوره کشتار مسلمان‌ها در بوسنی، هرزگوین و کوزوو که ساکت‌ترین دوره حیات رسانه‌های ایرانی است، به ویژه آنها که نسبتی با زبان‌درازهای روشنفکری دارند.
موجودات فرومایه‌ای که حمایت از حقوق! هم‌جنس‌گراهای فرنگی را فراموش نمی‌کنند، اما درباره چندسال حمله اتحادیه وحشی‌ترین حیوان‌های روی زمین به سوریه و عراق چیزی نگفتند، و گاهی از آنها دفاع کردند.
رسانه ضدمردم و روشنفکر ضدمردم که خبر محفل کوچک شبه‌هنری بی‌مایه‌ای را به تیتر یک تبدیل می‌کند، حوصله دیدن کشتار دهها هزار انسان را در یمن ندارد.

● تلویزیون، خواب است
اشکال از تلویزیون و رسانه‌های حکومتی هم هست که چندسال بعد از شروع یک جنگ بزرگ، غیر از تصویر مختصری از خود جنگ، چیز دیگری از یمن به ما نمی‌گویند و ما فقط تصویرهایی از کودکان قحطی کشیده و مجروح یمن دیده‌ایم و جوان‌های گندم‌گون آفتاب‌خورده‌ای که خنجر به شال خود بسته‌اند و با آرامش و حرارت، درباره ادامه مقاومت مردم یمن حرف می‌زنند.
ما که خبرهای یمن را دنبال می‌کنیم، فقط تصویرهای محدودی از جنگ و مجاهدت رزمنده‌های انصارالله و جنبش دفاع وطنی یمن دیده‌ایم.
ما از ویژگی‌های جامعه یمن، چیزی نمی‌دانیم. از زاد و رود و ریز و درشت زندگی و تربیت مردمی که هدف حمله نظامی‌های سعودی‌اند.
از جمعیت بزرگ شیعه و زیدی‌هایی که با اشتراک‌های فراوان با ما، در روش و نگاه و رفتار، در زمین – برای ما – ناشناخته یمن زندگی می‌کنند.

● چقدر خوبیم ما!
بیشتر رسانه‌های ایرانی، وقتی خبر توافق بین وزیر خارجه ایران و آمریکا - مثلا ۵+۱ - منتشر شد، خوشحال شدند. مذاکره‌ها طولانی شده بود و باید تمام می‌شد!
توی گزارش‌هایی که در چنددوره مذاکره‌ها منتشر شد، جمله‌های بامزه‌ای هست که می‌گوید فلان شب، مذاکره تانزدیک صبح طول کشید و همه خسته شده بودند و صرف‌نظر از نتیجه، باید ازهمین خستگی قدردانی کرد!

● خسته، بی‌حوصله، تحمیلی!
اسلوبودان کواچ، که زمانی سرمربی تیم ملی والیبال ایران بود، بعد از ۴بازی اول یک دوره از بازی‌های جهانی والیبال، که تیم ایران هر۴بازی را باخته بود، درمصاحبه‌ای درباره دلیل باخت‌های متوالی تیم ملی والیبال گفت مشکل اصلی در ذهن بازیکن‌های ایرانی است.
وقتی چند امتیاز عقب می‌افتند، در فشار قرار می‌گیرند و خسته می‌شوند، منتظر تمام شدن بازی‌اند. مثل کسی که سرجلسه امتحان نشسته و چیز زیادی در برگه امتحان ننوشته، در فشار است و از وضع جاری راضی نیست و صرف‌نظر از نتیجه،‌ منتظر است وقت امتحان تمام شود.
بازیکن‌های تیم ملی والیبال درآن ۴بازی و بعضی بازی‌های دیگر، وقتی در فشار و خستگی قرار می‌گرفتند، به تعبیر سرمربی، منتظر تمام شدن بازی و خروج از فشار و خستگی بودند.

● حوصله نداریم
از میان رسانه‌های ایرانی، آنها که به سفارش، از تخم۲زرده تیم مذاکره کننده دفاع می‌کردند که هیچ، عده دیگر هم بدجوری در انتظار تمام شدن دوره طولانی مذاکره بودند و کم‌وبیش از توافق بین وزیر خارجه ایران با طرف غربی خوشحال و راضی بودند.
چون بالاخره کار تمام شده بود و ما حوصله انجام هیچ کار طولانی را نداریم.

● خسته می‌شویم
ما و بقیه رسانه‌های ایرانی،‌ حوصله رفتن و دیدن جای عجیبی مثل یمن را نداشته‌ایم، حتی قبل از جنگ. و از این همه حرف که درباره این سرزمین هست، مقدار بسیار کمی به زبان فارسی منتشر شده.
برای ما، همین کافی است که مثل خلبان سفینه فضایی، پشت فرمان نرم‌افزارهای موبایلی می‌نشینیم - یا دراز می‌کشیم - و دور هم درباره چیزهای مختلفی اظهار لحیه می‌کنیم.
حالا جنگ یمن هم طولانی شده و اگر دست ما باشد، یک جوری باید تمامش کنیم!
مثل جنگ ایران و عراق که طولانی شده بود و جماعتی را خسته کرده بود.
آن‌وقت هم، می‌گفتند اگر جنگ تمام شود، وضع همه خوب می‌شود و همه چیز ارزان می‌شود و همین که شیر آشپزخانه را باز کنید، به جای آب، شیرکاکائو و نوشابه، به صورت زوج و فرد و یک روز در میان، بیرون می‌آید.

ادامه دارد...

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای ارادت به بهترین بنده‌های خدا در یمن
◇ وقتی همه خوابیم!

بخش اول؛ این مردم نازنین

حتما اویس، جوان بوده که از مادرش اجازه سفر مدینه گرفته. و لابد برای مادرش خیلی عزیز بوده که گفته زود برو و برگرد. گفته بود به شرط آن‌که سفرت طولانی نشود.
می‌گویند اویس، از یمن رفت تا مدینه و روزی به «شهر» رسید که پیغمبر خدا در شهر نبود. نماند و زود برگشت.
می‌گویند پیغام‌بر خدا که برگشت، پرسید و گفتند شتربانی از یمن به نام «اویس» آمده و رفته. رسول اعظم(ص) گفت این نور اویس است که در خانه ماست.
بعد از این هم، گاهی پیامبر می‌گفت بوی بهشت از سرزمین قرن به مشامم می‌رسد.

ملکه سبا
بلقیس، ملکه سبأ که در قرآن از او یاد شده، پادشاه سرزمین یمن بود. زنی یمنی و اهل بلاد «مأرب» که بعد از پدرش بر این ملک حکومت می‌کرد.
سلیمان نبی(ع) که از حکومت او باخبر شد، نامه‌ای فرستاد و او مردم یمن را – که خورشید را خدای اهل زمین می‌دانستند، دعوت کرد ایمان بیاورند.

روایت فردوسی
فردوسی، در شاهنامه از همسایگی ایران قدیم و یمن سخن می‌گوید و می‌نویسد در دوره کیانیان، رابطه خوبی بین ایرانیان و اهل یمن برقرار بود.

دعوت اول
پیامبر اعظم(ص) که دعوت فراگیر به اسلام را شروع کرد، کسانی را هم به یمن فرستاد. در دوره‌ای که سردارانی ایرانی به نام‌های فیروز دیلمی و «زاذویه»، حاکم یمن بودند. هردو دعوت نبی اعظم را قبول کردند. بعد از آن، در جنگ علیه اهل کفر و مشرکان به مسلمانان کمک می‌کردند.

سفیر پیامبر
اول، خالد بن ولید برای دعوت مردم یمن به اسلام، پا به این سرزمین گذاشت، اما بعد از چند ماه، ناکام برگشت.
بعد از او، امام علی‌بن ابی‌طالب(ع)، سفیر دعوت پیامبر شد و قبل از همه، دو قبیله حمدان و مذحج مسلمان شدند.
بعد از این، امیر مومنان بارها به یمن رفت و دوستان و هواداران جدی میان مردم این منطقه پیدا کرد.
مالک اشتر، یکی از اصلی‌ترین دوستان حضرت شاه نجف، از میان مردم یمن بود.

این مردم نازنین
از جمع ۲۳نفری که بعد از ماجرای سقیفه، از امیرمومنان(ع) حمایت کردند، ۱۰نفر اهل یمن بودند و بعد از قتل خلیفه سوم، قبیله‌های اهل یمن بیشتر از بقیه، برای قبول خلافت به امام علیه‌السلام اصرار کردند.

والی شاه نجف
۳۰نفر از ۵۱استان‌دار دوره حکومت امیرمومنان(ع)، اهل یمن بودند و عده قابل توجهی از سرداران و سربازان سپاه علی‌بن ابی‌طالب، از قبیله‌های یمنی حمدان، مذحج و بنی‌کنده آمده بودند.
جمع زیادی از یاران امام علیه‌السلام در جمل و صفین، کسانی از سرزمین یمن بودند که چهره‌های مشهوری مثل مالک اشتر، عدی طایی، زحر بن قیس و هانی‌بن‌عروه، میزبان مسلم‌بن‌عقیل در کوفه هم هست که مدتی قبل از او به شهادت رسید.

مردان صلح و جنگ
حجربن‌عدی از بزرگان قبیله بنی‌کنده یمن، از یاران جدی امیرمومنان بود که در فاصله صلح امام حسن(ع) تا ماجرای عاشورا، جریانی موثر در سرزمین یمن راه انداخت و با سرکوب حکومت بنی‌امیه، به شهادت رسید.

دوستان مختار
می‌گویند ۳۴نفر از شهیدان کربلا، مردان سرزمین یمن بودند و درقیام مختار هم، سهم جدی از آن همین مردم است. آن‌قدر که ۶نفر از ۱۱استان‌دار دوره حکومت مختار و سردارانی در لشکر او اهل یمن بوده‌اند.
.
عجیب و ناشناخته
روی نقشه، یمن جایی پایین‌تر از بیابان‌های گرم عربستان است. اما بیشتر بخش‌های یمن، اقلیم و طبیعت معتدل دارد.
منطقه کوهستانی، جنگل‌های انبوه و باغ‌های میوه، بخشی از ویژگی‌های زمینی است که یادگاری‌های عجیبی از دوران تاریخی گذشته با خود دارد؛ از دوران حکومت سبأ تا بناهای دوره اسلامی که بعضی بزرگان دین در آن رفت‌وآمد کرده‌اند. مثل مسجدی که امیرمومنان درآن نماز خوانده و هنوز پابرجاست.
سرزمین عجیب و برای ما ناشناخته یمن، چندسال است که محل حمله اوباش سعودی است. ده‌ها هزار نفر از مردم یمن در بمب‌باران جنگنده‌های سعودی کشته شده‌اند و زیرساخت‌های عمرانی مهم و بناهای تاریخی و تمدنی بدیعی در این جنگ چندساله از بین رفته‌اند.

رسانه‌های بی‌خبر
بیشتر ما فکر می‌کنیم یمن، جای مهمی نیست، یک کف دست جاست که روی نقشه، پایین‌تر از عربستان است و تقریبا درباره این سرزمین و سابقه‌اش، مردم و نظام اجتماعی آنها چیزی نمی‌دانیم.
رسانه‌های ایرانی، آن‌قدر درباره هتل‌ها و ساحل آنتالیا و استانبول و سفر و سرمایه‌گذاری در دوبی گفته‌اند که فرصت دیدن سرزمین عجیب و نزدیک یمن پیش نیامده است.
فرصت شناختن مردمی که از دوره‌های دور با ایرانیان حشرونشر داشته‌اند و از جدی‌ترین دوستان اهل‌بیت پیامبرند.
از سرزمینی که اتفاقا جاذبه‌های توریستی فراوانی دارد و قبل از این جنگ، از اصلی‌ترین مقصدهای توریست‌های فرنگی در منطقه جنوب غربی آسیا بوده است.
ادامه دارد...

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

صبح پا شدم برای سحری، قدری قبل از اذان.
تلویزیون روشن مانده بود و تا صبح، با صدای چیزهایی که از تلویزیون پخش می‌شد، خواب دیدم.
تازه بیدار شده بودم که سروصدا از بیرون آمد،
از کوچه پشت خانه، کوچه شیرزاد.

از بالا نگاه کردم، جمعی توی کوچه بودند و سروصدا می‌کردند.
پیرمردی وسط بود و انگار حالش بد شده بود.

یکی از دخترهاش شیون می‌کرد.
می‌گفت قلبش نمی‌زنه، ببین داداش، قلبش نمی‌زنه.

پنجره را بستم و آمدم سر جام،
تا نماز بخوانم و کمی هوا روشن شود، به اورژانس زنگ زدند و گریه کردند.

دوباره بیدار که شدم، از بیرون صدای قرآن می‌آمد، حتی توی کوچه را نگاه نکردم.
معلوم بود پیرمرد تمام کرده.

یعنی همان وقت که سر صبح خواب بودم،
یا توی آن فاصله که بیدار بودم و توی خانه می‌چرخیدم، جناب عزراییل توی همین کوچه پشتی، کوچه شیرزاد، جان پیرمرد را گرفته و با خودش برده.
به همین سادگی.

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای روح‌الله نامداری، جوانمرد ایل بختیاری
🔻کاشف فروتن بچه‌های ایذه

بار اول روح‌الله نامداری را کنار اختتامیه دوره‌ای از جشنواره فیلم عمار دیده‌ام؛ سر به زیر و محجوب و باحیا.
دعوت کرد بروم ایذه، برای درس دادن در مسجد جامع شهر به بچه‌هایی که نشریه کوچکی دارند و مسجد جامع شهر را اداره می‌کنند.
به همشهری‌هایش که به فضای پایتخت و آدم‌هایش دسترسی ندارند...

#محمدحسین_بدری
@mohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

⬅️ حرف‌هایی که یاد آدم می‌ماند
بخش اول

توی محله کودکی و نوجوانی ما، خیابان خلوت و یک طرفه‌ای بود که روزهای جمعه و تعطیل، می‌بستند و تیردروازه گل‌کوچک می‌گذاشتند و تعدادی از جوان‌های محل جمع می‌شدند و چند ساعت فوتبال بازی می‌کردند.
🔻 یکی از جوان‌ها که سن بیشتری داشت، بازیکن حرفه‌ای یکی از باشگاه‌های آن روز تهران بود و یکی‌دو بار به تیم ملی دعوت شده بود.
با فوتبالیست‌های معروف رفیق بود و چند وقت یک بار، یکی از بازیکن‌های تیم‌های بزرگ را می‌آورد بازی بچه‌ها را ببیند.

🔻 فرشاد پیوس، شاهرخ بیانی، محمد پنج‌علی و بعضی‌ها که آن روزها خیلی اسم‌شان سرزبان‌ها بود. خیابان را می‌بستند و فوتبال مفصلی راه می‌انداختند و عده زیادی می‌آمدند تماشا.
فوتبال باکیفیتی تماشا می‌کردند و گاهی فوتبالیست‌های معروف را از نزدیک می‌دیدند.

🔻 خانه یکی از جوان‌های محل و پای ثابت فوتبال گل‌کوچک هفتگی، درست همان جای خیابان بود که بساط فوتبال را علم می‌کردند و تیردروازه‌ها را بعد از بازی، روی بام خانه آنها می‌گذاشتند.
تازگی موتوری خریده بود و همان خیابان خلوت یک طرفه را می‌رفت و می‌آمد و گاهی بین راه، تک‌چرخی می‌زد. برای آن وقت‌ها خوش‌تیپ و مرتب به حساب می‌آمد و غیر از روزهایی که تیردروازه‌ها را می‌آوردند و فوتبال راه می‌انداختند، کاری نداشت.
یا جلو خانه دستمالی دست گرفته بود و موتورش را تمیز می‌کرد، یا با موتور ویراژ می‌داد، یا با دوست‌هاش ایستاده بود و حرف می‌زد. خانه‌شان توی کوچه بن‌بستی بود که به همان خیابان خلوت می‌خورد و نبش کوچه، یک حمام عمومی بزرگ بود و پدرش همان جا کار می‌کرد. صاحب حمام نبود، آنجا کار می‌کرد.

🔻 روی دیوار آجری بیرون حمام، چند سیم بلند به دیوار کوبیده بودند و لنگ و حوله‌های حمام را آویزان می‌کردند. روزهای تعطیل، چندتا از جوان‌ها می‌آمدند کمک پدر دوست‌شان و هر چه روی سیم‌ها بود، جمع می‌کردند که با جمع شدن آدم‌ها و شلوغی فوتبال، چیزی گم‌وگور نشود. حتی گاهی چند ساعت قبل می‌آمدند و در شستن لنگ و حوله‌ها هم کمک می‌کردند.

🔻 چند وقت بعد، توی فوتبال جمعه‌ها یک نفر غایب بود. یعنی بساط فوتبال راه می‌افتاد، با همان شلوغی و سروصدا، اما یک نفر از جمع کم بود. جوان موتوری که پدرش در حمام نبش کوچه کار می‌کرد.
رفته بود سربازی و چند هفته‌ای غایب بود. مدتی بعد آمد مرخصی، با سر ماشین شده و صورت آفتاب‌خورده. همان جمعه همراه بقیه جوان‌ها، فوتبال هفتگی را راه انداختند و همه چیز مثل قبل، چند تیم محلی و عده‌ای برای تماشا و خیابان خلوت یک طرفه‌ای که نصف روز برای فوتبال گل‌کوچک بسته بود...
ادامه دارد

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

🔹 راهی به قدردانی از مهربانی‌های اجتماعی
🔺 مهمانی آدم‌های معمولی فراموش شده
محمدحسین بدری

تلویزیون را که روشن کنید، می‌توانید برنامه‌ای را پیدا کنید که به یکی از ناهنجاری‌ها و آسیب‌های اجتماعی اشاره می‌کند و دنبال راه‌حل برای آن می‌گردد. رادیو هم همین‌طور...

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای جناب خوش‌وقت
که در میانه آسمان است
◀️ ما خوش‌بخت‌ترین آدم‌های روی زمینیم

ما نسل خوش‎اقبالی بودیم که اگرچه سن و سابقه زیادی نداشتیم، فرصت دیدن اتفاق‌‎های عجیبی را پیدا کردیم. 

🔻 اشکال کار این بود که از همان اول، وقتی میرزا عبدالکریم حق‎شناس، آقامجتبای تهرانی و حاج‎آقا دولابی و جناب خوش‌وقت را دیدیم، پیرمرد‎هایی بودند عجیب و جدی و مهربان که به‎سادگی طی کردن چند خیابان، می‎شد پای مجلس اخلاق آن‎ها نشست. 

🔻 نه‎که از اول پیرمردی آن‎ها را دیده بودیم، فکر نمی‎کردیم این دوران تمام خواهد شد. فکر می‎کردیم بزرگ می‎شویم و بچه‎های‎مان را می‎بریم مثلا پیش حاج‎آقای حق‎شناس و می‎گوییم پسرم، این حاج‎آقا همه زندگی ماست و بیشتر چیز‎هایی که بلدیم، از او یاد گرفته‎ایم.
فکر می‎کردیم کم‎کم موهای‎مان سفید می‎شود و می‎رویم گوشه‌‎های مجلس خیابان ایران #آقامجتبی_تهرانی می‎نشینیم.
فکر می‎کردیم حتی وقتی مرگ سراغ‎مان می‎آید، دعای خیر این ستون‌‎های زمین، پشت سرمان خواهد بود. 

🔻 ما درباره امام هم، همین گمان را داشتیم.
فکر می‎کردیم نمی‎شود خدا، ناگهان همه چیز را از اهل این شهر دریغ کند. امام مهربان سال‌‎های کودکی ما، قرار نبود بمیرد. گمان می‎کردیم روزی که سرزمین قدس آزاد می‎شود، راه می‎افتیم می‎رویم کنار قبه صخره و با امام همان‎جا نماز می‎خوانیم.
فکر می‎کردیم بزرگ می‎شویم و پابه‎پای جوان‌‎های آن روز، برایش سربازی می‎کنیم. قرار نبود همه آن‎ها که تکیه‎گاه اهالی این سمت زمین بودند، یکی‎یکی از دنیا بروند و پشت سرمان، جایی نباشد که به آن تکیه کنیم. 

🔻 فکر می‎کردیم بچه‎های‎مان بزرگ می‎شوند. می‎رویم سراغ حاج‎آقا دولابی و بچه‌‎ها را به او می‎سپریم. فکر می‎کردیم روزی می‎رویم مسجد جامع بازار و به آقامجتبای تهرانی می‎گوییم حاج‎آقا، این پسر ما امر خیری دارد، کی خدمت برسیم؟ 

🔻 کار به اینجا نکشید. حالا ما مانده‎ایم و حرف‌‎های فراوانی که از این اقطاب‎الارض به‎خاطر داریم و هنوز به خیلی‎هایش عمل نکرده‎ایم. 

🔻 زمین از حجت خدا خالی نمی‎شود، اما روزگاری که ما در نوجوانی گذرانده‎ایم، روزگار هم‎نشینی با بهترین بنده‌‎های خدا بود که جان بیدارشان، وقف سر و سامان دادن به زار و زندگی مردم این شهر بود. 

🔻 حالا وسط این‎روزگار بی‎پیر، به‎جان ما می‎افتد برویم توی بازار #مولوی، جلو در مسجد امین‎الدوله منتظر بمانیم که نفس #میرزا_عبدالکریم_حق_شناس به ما حیات بدهد، حیات زندگی در شهر بزرگ و بی‎در و پیکری که ما اهل آنیم.
برویم تا سه‎راه #طالقانی، مسجد امام حسن(علیه‎السلام) و چند رکعت نماز پشت سر حاج‎آقا خوش‌وقت بخوانیم که جان‎مان تازه شود.
یا برویم سر تکیه دولاب، به یاد آن پیرمرد ساده بی‎ادعا که نامش #میرزا_اسماعیل_دولابی بود. 

🔻 حالا ما برای بچه‌‎هایی که داریم و بچه‌‎هایی که نداریم، چه بگوییم درباره دوره‎ای که آسمان این همه به زمین نزدیک بود؟
درباره تجربه تکرارنشدنی هم‎نشینی همه آدم‌‎های معمولی شهر، با عالمان فروتن دین که راه صلاح زندگی مردم را در گفتن و شنیدن اخلاق دیده بودند.
درباره سال‌‎های خوب مسجد #امین_الدوله و میدان #هروی، درباره آن در بهشت که به مسجدی در سه‎راهی خیابان #شریعتی-طالقانی باز می‎شد، درباره تکیه قدیمی و دوست‎داشتنی محله #دولاب، درباره نماز‎های ظهر مسجد جامع بازار و جلسه‌‎های شبانه خیابان ایران. 

🔻 ما از خوشبخت‎ترین آدم‌‎های روی زمین بودیم که سن و سابقه زیادی نداشتیم، اما فرصت دیدن بهترین اولیای خدا را پیدا کردیم. 

🔻 صدای جناب #حق_شناس هنوز توی گوش ماست که «حالا فهمیدی داداش من؟»
و لحن آرام حاج‎آقا #خوشوقت که بگوید «خودت برو فکر کن ببین کجا اشتباه کردی، از همان توبه کن»،
نگاه نافذ آقامجتبی که نگاه کند و بگوید «برای چی غصه می‎خوری؟ برای این دنیا؟»
و صدای صمیمی و ساده #میرزا_اسماعیل که بگوید «اگر چوپانی مثل اهل‎بیت پیدا کردی، گوسفندش باش، ضرر نمی‎کنی. تو را می‎برد سر همان چشمه که خودش آب می‎خورد. که اگر یک جرعه‎اش را روی زمین بریزند، همه اهل زمین مجنون می‎شوند.»

🔻 ما از خوشبخت‎ترین آدم‌‎های روی زمینیم. بهترین آدم‌‎های روی زمین، ساعت‌‎ها با ما سخن گفته‎اند.

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

کم‎کم باید ثابت کنیم آوینی مسلمان بود
بخش اول

بهار ۱۳۸۶ بچه‎های دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران همایش سه روزه‌ای به نام «سینما، رسانه» برگزار کرده بودند که سعی می‎کرد سینما را به‎عنوان یک رسانه بررسی کند و حرف‎هایی درباره آن بزند.
آدم‎های مختلفی در روزهای همایش آمدند و رفتند و حرف زدند. از آیدین آغداشلو و امین تارخ و مازیار میری و شادمهر راستین تا مهدی منتظرقائم و هاله لاجوردی و مسعود فراستی و جواد طوسی و وحید جلیلی.

روز اول همایش، مجری بدون آوردن نام، از روی متن، بخش‌هایی از مقاله «سینما - مخاطب» آوینی را خواند. مقاله‎ای که آوینی در سمینار سینمای پس از انقلاب، آن را به‎جای سخنرانی خواند و فحش و دشنام اهالی آن روز سینما را به جان خرید.
سیدمرتضی آوینی در مقاله سعی کرده بود نشان دهد مدعیان حرفه‌ای سینما، افراد باسوادی نیستند و به همین دلیل است که حال و روز سینمای ایران به سامان درستی نمی‌رسد.
بدترین عبارت‌هایی که تا به حال شنیده‎اید، حرف‎هایی بود که اصحاب روشنفکر آن روز سینما به آوینی گفتند. لطف کنید اصل مقاله و بقیه قصه را در جلد دوم آینه جادو – نوشته سیدمرتضی آوینی - بخوانید.

سخنران افتتاحیه همایش بچه‎های دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، بعد از چند خطی که مجری خواند، پشت تریبون نشست و تقریبا همه حرف‎هایش را به این اختصاص داد که نشان بدهد نویسنده مقاله‎ای که سال‎ها پیش با طرح سوال‌هایی سعی کرده مشکل سینمای ایران و پادشاهان لخت آن را نشان دهد، اشتباه کرده و نفهمیده و ایدئولوژی‎زده بوده و از این حرف‎ها. آیدین آغداشلو، سخنران افتتاحیه این همایش سه روزه بود.

🔻 حضور پادشاه در جشنواره فیلم سال ۸۴
فیلم «جاده‎ها»ی عباس کیارستمی، بدون اعلام قبلی و قبل از پخش فیلم دیگری (سنتوری داریوش مهرجویی یا اخراجی‌های مسعود ده‎نمکی) در جشنواره فیلم فجر ۱۳۸۴ به نمایش درآمد.
درباره این دو فیلم حرف‌ها و ماجراهای زیادی طرح شده بود و بعد از این‎که سالن سینما فلسطین- که آن سال، محل تماشای فیلم مطبوعاتی‎ها بود- از جمعیت پر شد، اعلام کردند فیلم «جاده‎ها» ساخته کیارستمی به نمایش درمی‌آید.
فیلم، مجموعه عکسی از جاده‎های مختلفی است که در شرایط مختلف عکاسی شده‌اند و در صحنه‎های پایانی، بعد از این‎که روباهی در میان برف‌های کنار جاده راه می‌رود و می‌دود، تصویر به یک انفجار اتمی کات می‌شود و آخرین عکس در شعله انفجار می‌سوزد.

بلافاصله بعد از فیلم، شادمهر راستین به عنوان مجری، عباس کیارستمی را برای شرکت در پرسش و پاسخ با خبرنگاران دعوت کرد.
بگذریم از این‎که سرجمع به ۳نفر اجازه سوال داد؛ کیارستمی در این باره حرف زد که محدودیت‌ها زیاد است و بعد از ۸سال، به من اجازه داده‌اند که بین شما بیایم و دلم برایتان تنگ شده بود و... .
بعد از جلسه، روزنامه‎نگاری سراغ جناب استاد رفت و پرسید اگر انجمن سینمای جوانِ مثلا گناباد همین فیلم را با همین مشخصات ساخته بود، بازهم این‎قدر تحویلش می‎گرفتند؟
به استاد برخورد و پرخاش راه انداخت که شما ایدئولوژی‎زده‎اید و شعار می‎دهید و قدر هنر را نمی‎دانید و با همراهانش از جمع خبرنگاران خارج شد.
جشنواره سال ۱۳۸۴ را یادتان هست؟
در دوره دولت نهم برگزار شد و ظاهراً این حسین صفارهرندی بود که ۸سال محدودیت جناب کیارستمی را با پخش فیلم در یکی از بهترین سانس‎های جشنواره از بین برده بود.

🔻 این سینمای مظلوم!
در روز دیگری از همایش ۳روزه «سینما - رسانه»، شادمهر راستین سخنران جلسه بود. مجری ول نمی‎کرد و قبل از این بخش هم، قسمت‎های دیگری از متن مقاله «سینما - مخاطب» آوینی را بدون آوردن نامی از او خواند.
درباره این‎که سینما یک هنر جمعی و وابسته به مخاطب است و اگر کسی نرود بلیت بخرد و وارد سینما شود، پس فیلم برای چه کسی ساخته می‎شود؟
شادمهر راستین حرف‎های مختلفی زد، از جمله این‎که متأسفانه در کشور ما به سینمای مؤلف توجه نمی‎کنند و عده‎ای فکر می‎کنند همه‎چیزِ سینما، مخاطب است، در حالی‎که این‎طور نیست و گله از این‎که پس وجه هنری سینما چه می‎شود؟
درباره سینمای تارکوفسکی حرف زد و گفت چه فیلم‎های خوبی ساخته و گفت روزگاری در این مملکت کسانی پیدا شدند که برای سینمای آمریکایی که «هیچکاک» نماد و مظهر آن بود، کتاب‎هایی به قد و قواره نهج‎البلاغه منتشر کردند و بعد گفت چه کار بدی کرده‎اند و پول بیت‎المال را برای چه کارهایی که خرج نکرده‎اند و از مظلومیت نگاهی سخن گفت که مخالف این جریان است و فکر می‌کند باید فیلم ساخته شود و کاری به استقبال مخاطب ندارد و نماد آن البته عباس کیارستمی است که در سال‎های متوالی مظلوم واقع شده است...
ادامه دارد

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinbadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

همکلاسی دانشگاه

توی کلاس نشسته‌ایم که صدای بلندگوی دانشگاه بلند می‌شود. می‌گوید: از سوریه شهید آورده‌اند و چند دقیقه بعد، در محوطه بین ساختمان‌های دانشگاه برنامه مختصری برایش خواهند گرفت.
چند روز بعد از عاشورای 1394 است و تا آخر کلاس مانده، صدای بلندگو از ما می‌خواهد کلاس‌ها را زودتر تعطیل کنیم.
بیرون ساختمان، نوشته‌هایی هست برای تسلیت شهادت مردی که از سوریه آمده و چند عکس از یک جوان لاغر با نگاه جدی؛ مصطفی صدرزاده.
کلاس‌ها تعطیل شده و از سه ساختمان بلند دانشگاه، جمعیتی بیرون می‌آید و سمت در خروجی می‌رود تا جلو در که معاون دانشگاه ایستاده و عده‌ای از دانشجوها که منتظر خانواده صدرزاده، بیرون را نگاه می‌کنند.
دو ماشین می‌آید توی دانشگاه و بابای مصطفی با دختر او پیاده می‌شوند. معاون دانشگاه و بچه‌ها و بیشتر آنها که می‌رفتند سمت در خروجی، می‌آیند جلوتر به حاج‌آقا خوش آمد می‌گویند و حال دخترک را می‌پرسند. جمع بزرگ و ساکت به دختر مصطفی نگاه می‌کنند و بابای مصطفی می‌گوید: باباجون، بگو که رفته بودین سوریه.
دختر حرف می‌زند، از سفری که چند وقت قبل با مادر و برادر کوچک‌ترش همراه مصطفی رفته‌اند سوریه. می‌گوید رفتیم زیارت رقیه خانم، دختر کوچولوی امام حسین(ع).
دختر بچه، نفس جمعیت را بند آورده. ماشین دیگری می‌ایستد و همسر مصطفی پیاده می‌شود. با پسربچه کوچکی توی بغلش؛ یک سال نشده. خیلی‌ها توی جمعیت گریه می‌کنند. برای بچه‌ها، برای زن جوانی که به تشییع شوهر جوانش آمده.
مادر مصطفی هم پیاده می‌شود و همه جمعیتی که داشت از دانشگاه می‌رفت بیرون، برمی‌گردد توی محوطه. دور خانواده مصطفی را می‌گیرند و می‌رویم طرف محوطه بین ساختمان‌های دانشگاه. صدای نوحه می‌آید، اسپند دود کرده‌اند. گاهی صدای شعاری از میان جمعیت بلند می‌شود.
آبان 94 است و حالا جمعیت بین دو ساختمان را پر کرده. چند جوان دیگر، با لباس‌ رزمنده‌های ایرانی که توی سوریه می‌جنگند، کنار تابوت مصطفی ایستاده‌اند. میزی گذاشته‌اند و بلندگوهایی که کسی توی آن‌ها نوحه می‌خواند.
معاون دانشگاه را صدا می‌کنند که حرف بزند. می‌گوید مصطفی صدرزاده، دانشجوی همین‌جا بوده، تسلیت می‌گوید و می‌آید پایین.
حالا یکی روضه می‌خواند، روضه اباالفضل و می‌گوید مصطفی همین تاسوعا شهید شده و نوحه‌ای دم می‌دهد. جمعیت توی محوطه نسبتا بزرگ دانشگاه کوچه باز می‌کنند و سینه می زنند. خانواده مصطفی کنار تابوت او ایستاده‌اند، پدر و مادرش، همسرش، دو کودک او، همراه برادر نوجوان مصطفی.
بقیه هم از توی ساختمان‌ها درآمده‌اند. کیف‌ها را کنار پا گذاشته‌اند و هیأت جان‌داری، وسط محوطه دانشگاه راه افتاده. باد می‌آید، چند پرچم گوشه و کنار دانشگاه را تکان می‌دهد و کم کم باران می‌گیرد. جمعیت سینه می‌زند و باران تندتر می‌شود. در صحنه‌ای که مصطفی را گذاشته‌اند توی جعبه‌ای چوبی و پرچم ایران کشیده‌اند روش و بچه‌های کوچک او کنارش ایستاده‌اند.
جمعیت زیادی همه فضای دانشگاه را پر کرده و با صدای نوحه خوان، سینه می‌زنند و باد امان همه را بریده؛ امان زمین، امان جمعیتی که به نوحه «یا لیتنا کنا معک» نوحه‌خوان گریه می‌کنند، امان خانواده مصطفی.
و #مصطفى_صدرزاده که دانشجوی همین‌جا بوده، از آن بالا ما را نگاه می‌کند و با دوست‌هایش شوخی می‌کند و به سبک‌بالی یک کودک، آزاد و رها می‌خندد.

#محمدحسین_بدری

@MohamadHoseinbadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش سوم
رییس قبیله جوان‌مردان

پیرمرد گفت: «خرم‌شهر را خدا آزاد کرد.»
به اراده رزمنده‌ها و مردمی که حوصله داشتند جلو جنگ بایستند و خدا به آنها کمک کرد.

احمد متوسلیان و بقیه فاتحان خرم‌شهر، چه کردند که در یک جنگ عجیب، خدا به آنها کمک کرد؟

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش دوم
آدم‌های بزرگی را گم کرده‌ایم

احمد متوسلیان، رییس قبیله بزرگی از پهلوان‌هایی است که در دوره ما زندگی کرده‌اند. آدم محکم و استخوان‌داری که برای بزرگ بودن و انجام کارهای بزرگ، ساخته شده است.

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش اول
ایستاده در میانه میدان

مرتضی محبی خراطی، توی مدرسه‌ای درس خوانده بود که ما می‌رفتیم. چند سال قبل از ما و وسط جنگ، توی خوزستان شهید شده بود.
آن وقت‌ها که سن بیشتر پدر و مادر شهدا به پنجاه سال نمی‌رسید، مادر پیری داشت و پدری که خیلی در حال و هوای زندگی روزمره نبود.

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

آدم پناهنده، بلیت برگشت نمی‌گیرد
بلیت یک‌طرفه

بلیت یک‌طرفه به مشهد، یعنی فقط بلیت مسیر رفت.
تازه فهمیده‌ام بلیت یک‌طرفه به مشهد، رازی دارد.

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

🔻 وقتی همه خوابیم!

بخش سوم - امتحان سخت یمن

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای بهترین بنده‌های خدا در یمن
◇ وقتی همه خوابیم

بخش دوم - تلویزیون، خواب است!

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای ارادت به بهترین بنده‌های خدا در یمن
◇ وقتی همه خوابیم!

بخش اول؛ این مردم نازنین

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای روح‌الله نامداری، جوانمرد ایل بختیاری
🔻کاشف فروتن بچه‌های ایذه

احتمالاً به هوای علاقه به امام خمینی، اسمش را گذاشته‌اند «روح‌الله»، در روستای کوه‌باد، چسبیده به شهرستان ایذه، در شمال خوزستان، در منطقه‌ای که لرهای بختیاری زندگی می‌کنند و اقلیم منطقه، چیزی است بین جلگه‌های گرم خوزستان و بلندی‌هایی که کم‌کم به زاگرس نزدیک می‌شوند.

🔸 دیدار اول؛ تهران
بار اول روح‌الله نامداری را کنار اختتامیه دوره‌ای از جشنواره فیلم عمار دیده‌ام؛ سر به زیر و محجوب و باحیا.
دعوت کرد بروم ایذه، برای درس دادن در مسجد جامع شهر به بچه‌هایی که نشریه کوچکی دارند و مسجد جامع شهر را اداره می‌کنند. به همشهری‌هایش که به فضای پایتخت و آدم‌هایش دسترسی ندارند.

خودش کارشناس ارشد جامعه شناسی بود، از دانشگاه علامه طباطبایی و در دوره دکتری همین رشته درس می‌خواند.
قدری که دوست شدیم، ما را با دکتر مرتضی فرهادی، مردم‌شناس نام‌دار و استاد دانشگاه علامه و کتاب‌ها و رفتارهای او آشنا کرد.

خودش، کتاب نوشته بود؛ «جدال دو اسلام» درباره حرف‌های امام خمینی درباره اسلام آمریکایی و اسلام ناب محمدی.
کتاب مفصل و جان‌دار و جدی، و نامی از نویسنده، از روح‌الله نامداری در کتاب نبود.

چند کتاب دیگر هم آماده کرده بود، درباره امام، روش فکر کردن و زمام‌داری او، از میان آن‌چه از خمینی(ره) به‌جا مانده است.

در سفر اول ایذه، فهمیدم خیلی باسواد است و کلامش بر دیگران نافذ است و بچه‌های ایذه خیلی دوستش دارند.
بچه‌های خوبی را دور خودش جمع کرده بود. جمع درس خوانده‌ای که برای درس و کار، جاهای مختلفی بودند و این جور وقت‌ها، دوباره دور هم جمع می‌شدند.

🔸 جوانمرد طایفه «مرادی»ها
نویسنده محقق و مردم‌دار اهل دقت و باسواد، این‌ها صفت‌های جوانمرد ایل بختیاری است، از طایفه«مرادی»ها، که در همان روستای کوه‌باد یا کهباد، پای آن کوه بلند و کنار دشتی بزرگ، بچه‌هایشان را با سخاوتمندی پای رفاقت با امام خمینی داده‌اند. که اهل این قوم مرید حضرت حیدرند و با آقا اباالفضل(ع) سابقه رفاقت قدیمی دارند.

🔸 قطار جنوب
سوار قطار جنوب شدیم و رفتیم اهواز و از آنجا به ایذه.
ایذه جای بدی نیست. تابستان‌ها گرم می‌شود، بله. خب خوزستان است، اگر چه در منطقه شمال استان و به کوه‌های زاگرس نزدیک می‌شود.
جای بدی نیست، اما قبل از انقلاب، جماعتی از کسانی که با شاه درافتادند، به این منطقه تبعید شده‌اند.
رفتیم ایذه و کنار شهر، روستای کهباد، که زنان ایل بختیاری «روله، روله» می‌خواندند و برای این جوانمردِ جوانمرگ عزاداری می‌کردند.
زنان سیاه پوش خواندند و مویه کردند و جوان‌ترها، بزرگ‌ترهای داغ دیده را جمع کردند و با احترام کنار کشیدند و تا مسجد و خانه همراهی کردند.
نوحه خواندند، برای علی‌اکبر، برای اباالفضل(ع)، برای حضرت ارباب.

🔸 مهمان ابوتراب
سوار قطارجنوب شدیم و رفتیم اهواز و از آنجا ایذه و روستای کهباد.
بعد از روستا، قبرستان است. یک‌طرف قبرستان، کوه بلندی است و آن طرف، دشت. دشت بزرگی که تا چشم کار می‌کند، گندم کاشته‌اند. بین کوه و دشت، قبرستان است.
باد از میان قبرها می‌آید و پرچم روی قبر شهیدان ده را تکان می‌دهد. چند شهید ده، که کنار بزرگ‌ترهای قدیمی این منطقه دفن شده‌اند.

پدرش هم همان جاست، که حالا پسرش کنارش خوابیده. رفتیم روستای کهباد، نزدیک شهرستان ایذه و با دلی که داشت می‌ترکید، روح‌الله نامداری را به دست‌های مهربان ابوتراب سپردیم و آمدیم.

#محمدحسین_بدری
@mohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

↗️ آی ننه!
حرف‌هایی که یاد آدم می‌ماند - بخش دوم

چند وقت یک بار می‌آمد مرخصی و اگر روز جمعه‌ای در روزهای مرخصی‌اش نبود، بعدازظهر یک روز دیگر جمع می‌شدند و دروازه‌های گل‌کوچک را به خیابان می‌آوردند.

🔸️ جنگ بود و کم‌کم فاصله مرخصی‌های سرباز جوان زیاد می‌شد. حالا هر بار که می‌آمد، به طرز واضحی بزرگ شده بود. بزرگ که نشده بود، همان بود. انگار پخته می‌شد. حتی پخته هم نمی‌شد. عمق چشم‌هایش زیاد می‌شد و مثل سال‌های قبل برق نمی‌زد و شیطنت نداشت. گاهی حتی با موتورش کاری نداشت.
نه سوار می‌شد طول خیابان را سروته کند، نه موتور و ظرف آب و ریکا می‌آورد توی کوچه که سر و روی آن را تمیز کند.

🔸️ با بچه‌ها مشغول فوتبال می‌شد، ولی اصرار نداشت حتماً یک بازی ۶تایی را ببرند که دور بعد هم بازی کند.
گاهی وسط بازی، یکی از بچه‌ها را صدا می‌کرد که جایش بازی کند. توی چند ساعت که بساط فوتبال وسط بود، می‌رفت خانه و می‌آمد، کنار می‌ایستاد و با دوست‌هاش حرف می‌زد.
دوباره می‌آمد توی زمین و یکی‌دوتا گل می‌زد و دوباره از زمین می‌آمد بیرون.

🔸️ خیلی نگذشت، شاید چندماه. که خبر آوردند در خیابان کناری شهید آورده‌اند. عجیب نبود. چند وقت یک‌بار در کوچه و خیابان‌های اطراف حجله می‌گذاشتند و عکس جوانی را به حجله‌ها و دیوارها می‌زدند.
خبر که آمد، دویدم سمت خیابان کناری‌، خیابان خلوت و یک طرفه‌ای که جمعه‌ها می‌بستند و چند ساعت فوتبال بازی می‌کردند.
کرکره مغازه‌ها تا نیمه پایین بود و روی سیم‌های دیوار آجری حمام، پارچه سیاه و پرچم انداخته بودند. خیابان بسته بود و جمعیت زیادی ایستاده بود. از لای جمعیت رفتم جلو که ببینم چه شده و چطور آمده و چه شکلی شده.
درست سرکوچه، روی زمین یک تابوت گذاشته بودند که دورش پرچم بود. شهید معرکه بود و با لباس سربازی توی تابوت خوابیده بود. تیر ژ۳ یا دوشکا خورده بود به شکمش و زخم بزرگی داشت و بیشتر لباس‌هایش را خون گرفته بود.
مادرش نشسته بود روی زمین، بالای سر پسرش که کفن نکرده بودند. برای پسرش «اوخشاما» می‌خواند.

🔸️ آذری‌ها می‌دانند اوخشاما چیست، به‌خصوص وقتی جوانی از دنیا رفته باشد. می‌خواند، از آرزوها و حسرت‌هایش برای جوانی که جلو زانوهایش، توی تابوت خوابیده بود، از آرزوی داماد کردن پسرش، از این که می‌خواسته بعد از سربازی برایش گوسفندی بکشد که حالا جلو پیکر خوابیده‌اش قربانی کرده‌اند.

🔸️ این چیزها را با نوای محزون آذری می‌خواند و دست‌هایش را تکان می‌داد و بعد از هر بند، با لحن عجیبی می‌گفت «آی ننه، آی ننه» و جمعیت را مثل یخ آب می‌کرد.

🔸️ بعضی صداها، بعضی حرف‌ها، بعضی کارها تا سال‌ها، شاید تا آخر عمر یاد آدم می‌مانند. مثل صدای زن آذری که با لحن محزون و نوای آذری ناله می‌کرد «آی ننه.»

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی هست که همیشه یاد آدم می‌ماند
محمدحسین بدری

توی محله کودکی و نوجوانی ما، خیابان خلوت و یک طرفه‌ای بود که روزهای جمعه و تعطیل، می‌بستند و تیردروازه گل‌کوچک می‌گذاشتند و تعداد قابل توجهی از جوان‌های محل جمع می‌شدند و چند ساعت فوتبال بازی می‌کردند...

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

🔹 راهی به قدردانی از مهربانی‌های اجتماعی
🔺 مهمانی آدم‌های معمولی فراموش شده

تلویزیون را که روشن کنید، می‌توانید برنامه‌ای را پیدا کنید که به یکی از ناهنجاری‌ها و آسیب‌های اجتماعی اشاره می‌کند و دنبال راه‌حل برای آن می‌گردد. رادیو هم همین‌طور.

🔻 کارشناسان چند ساعت از شبانه‌روز را روی آنتن رسانه‌های فراگیر ملی، مشغول سخن گفتن درباره مساله‌های سخت اجتماعی‌اند و برای یافتن راهی برای رها شدن از آنها تلاش می‌کنند و توصیه‌هایی برای مخاطب خود دارند.

🔻 روزنامه‌های سراسری، صفحه‌هایی در این‌باره دارند. بعضی از آنها بخشی با موضوع حوادث منتشر می‌کنند تا مخاطب روزنامه‌خوان، با نمونه بلاهایی که برای دیگران رخ داده و شاید برای آنها هم اتفاق بیفتد، رو‌به‌رو شود و درباره آن بداند.

🔻 سازمان‌ها و نهادهای مختلف، بخشی برای مبارزه با آسیب‌ها و ناهنجاری‌های اجتماعی دارند که کارشان کمک به کاهش اثر اتفاق‌های خواسته و ناخواسته‌ای است که در زندگی جامعه متنوع ایرانی می‌افتد و جمعی را گرفتار می‌کند.

🔻 چاره‌ای هم نیست، پرداختن به اعتیاد، ایدز، سرقت‌های رسمی و سازمان‌یافته، زورگیری، ماجراهای مربوط به طلاق، موادمخدر جدید، گروه‌های انحرافی شیطان‌پرستی و فراماسونری، بارداری‌های ناخواسته و سربازهای فراری و دانشجوهای درس‌نخوان و... بخش جدی از فرصت و حوصله رسانه‌ها و نهادهای مربوط و نامربوط اجتماعی را به خود اختصاص می‌دهد – که البته کار لازمی هم هست.

🔻 تا به حال، میلیون‌ها کلمه در مطبوعات، مثلا درباره ایدز نوشته شده که مردم درباره‌اش بدانند و خدای ناکرده گرفتارش نشوند.
و جمع مخاطب این حرف‌ها و برنامه‌ها، مساله‌های دیگری هم دارند که رسانه‌ها درباره آن چیز زیادی نمی‌گویند.

🔻 بخش‌های مختلفی در سازمان‌ها و نهادهای مختلف وظیفه دارند درباره مشکل و معضل اجتماعی تحقیق کنند، آمار بگیرند، راه‌حل پیدا کنند و مردم را درباره آن آگاه کنند، اما «اداره‌کل بررسی و تقویت مهربانی‌های مردمی» در هیچ نهادی نیست و کسی فکر نکرده مثلا درباره مردان زحمت‌کشی که معتاد نشده‌اند و برای معیشت خانواده‌شان تلاش می‌کنند، چه کارهایی می‌شود کرد.

🔻 درباره بچه‌هایی که در مدرسه و دانشگاه، خیلی جدی درس می‌خوانند و مشکل حادی تولید نمی‌کنند، درباره زنان عفیف و مهربانی که بار زحمتی از زندگی خانواده را به عهده دارند و هر روز بسته‌ای از محبت، بین همسر و فرزندان خود قسمت می‌کنند، درباره کاسب منصف و حق مردم‌نخوری که به آن‌چه به‌دست می‌آورد، قانع است و همسایه‌ها و مشتری‌ها از او راضی‌اند، درباره کودکانی که آگهی‌های تلویزیون را با حسرت می‌بینند، اما دزدی نمی‌کنند، درباره معلم‌های سخت‌کوشی که سر کلاس، مثل کارگر معدن کار می‌کنند و از پیش‌رفت فرزندان دیگران خوشحالند.

🔻 درباره ورزشکارانی که حاشیه ندارند، درباره کسانی که سر ارث و میراث هم‌دیگر را نمی‌کشند، آنها که در دعوایی ریاکارانه، آبروی کسی را نبرده‌اند و کسانی که به خبر صفحه‌های صفحه حوادث و متن پیام‌های طلب حمایت از فعالان حقوق بشر تبدیل نمی‌شوند.

🔻 مردم عادی سرزمین ما ایران، و زندگی ساده آنها، اداره‌کلی در نهادهای مختلف ندارد و صفحه‌ای از روزنامه یا ساعتی از آنتن رسانه‌های ملی به خود اختصاص نداده است.

🔻 بیشتر مردمی که در اتوبوس و تاکسی و مترو کنار ما می‌ایستند و می‌نشینند، آنها که به امید باران، زراعت می‌کنند، محققان غیرمشهور دانشگاهی که پروژه‌های بزرگ ملی را به سرانجام می‌رسانند، کاسب‌های ساده که در سراسر این سرزمین با خلق‌الله مراوده دارند، راننده‌های خوب تاکسی و اتوبوس، مامورهای مهربان و جدی پلیس که به راه افتادن کار مردم فکر می‌کنند و کارمندان از زیر کار درنرو فلان دانشگاه که برای حل‌وفصل مشکل دانشجوها تلاش می‌کنند، صاحب اداره و دایره و سازمانی نیستند و کسی فکر پی‌گیری خواسته‌ها و مشکل خاص و عام آنها و قدردانی از کارهایی نیست که تابه‌حال کرده‌اند.

🔻 اداره‌کل رسیدگی به مهربانی‌های اجتماعی، دایره تقویت خصلت‌های جوان‌مردانه، سازمان گسترش انصاف و انسانیت، معاونت راهبردی ایمان و مردم‌داری، و دفتر پی‌گیری تلاش‌های عمومی برای عدالت و حق‌شناسی در هیچ مجموعه‌ای تاسیس نشده و بیشتر وقت دستگاه‌های مختلف برای «آن‌چه نباید باشد» صرف می‌شود.

🔻 می‌گویند اگر یک سیب خراب را از جعبه برندارید، بقیه را خراب می‌کند. اما حرف جدی، کار پی‌گیر و رسانه مسوول کجاست که درباره سیب‌های فراوان سالم که عده بیشتری دارند و بیش از ضرر نابه‌سامانی‌های موجود، فایده دارند، حرف بزند و انسانیت آدم‌های اطراف ما را ببیند و تشویق کند؟

🔻 رسانه‌ای که می‌تواند علاوه بر نشان دادن نابه‌سامانی‌های اجتماعی و کمک به حل آنها، رسانه کسانی باشد که به وظیفه‌هایشان برابر مردم، جامعه و دین عمل می‌کنند، اما رسانه‌ای ندارند.

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

بخش دوم
کم‌کم باید ثابت کنیم آوینی مسلمان بود

🔻 موضع مشترک روشنفکری با روزنامه‎های کیهان و جمهوری اسلامی دهه ۱۳۷۰

در فیلم «مرتضی و ما» که کیومرث پوراحمد چندماه بعد از شهادت سیدمرتضی آوینی ساخت، بخش‎های مختلفی از کار و تولید او در حوزه‎های فیلم، مطبوعات و کتاب بررسی می‎شود و در فصلی که به انتشار کتاب «هیچکاک، همیشه استاد» می‎رسد، مسعود فراستی درباره این حرف می‎زند که تولید این کتاب چطور طرح شد و آوینی چطور با آن موافقت کرد و حامی آن بود و همه هزینه‎هایش را به جان خرید.

حتی در فیلم، درباره این می‎شنوید که چطور یک انتشارات - ظاهرا انتشارات برگ - در آخرین روزها از مشارکت در چاپ آن شانه خالی کرد و در تمام نسخه‎های چاپ اول کتاب، با ماژیک روی نام این ناشر پوشانده شده، چون نمی‎خواسته‎اند در این کار شریک باشند.
و البته درباره این‎که روزنامه‎هایی - ظاهرا کیهان و جمهوری اسلامی آن زمان - بعد از انتشار کتاب آن را نقد کرده‎اند و متن‎های تندی علیه آن چاپ کرده‎اند.

اما باید در همایش ۳روزه‎ دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بودید و می‌دیدید دوست نزدیک عباس کیارستمی، به‎عنوان یکی از جدی‎ترین نمادهای سینمای روشنفکری، چطور با حرارت درباره این حرف می‎زند که کسانی نام «روشنفکری» روی یک گونه از سینما گذاشتند و به این بهانه که مخاطب، این نوع فیلم‎ها را دوست ندارد، سینمای آمریکایی را تبلیغ کردند و برای هیچکاک کتابی به اندازه و حجم نهج‎البلاغه درآوردند؛ تا بدانید چطور بدنه جریان روشنفکری بعد از این‎که دید خیالش از حذف سیدمرتضی آوینی راحت نشده و نسلی از آدم‎هایی که نمی‎شود انگ و برچسب روشن سیاسی به آن‎ها زد، کتاب‎هایش را با هر سختی و بدبختی که هست، به دست می‎آورند و می‎خوانند، تصمیم گرفتند موضوع را عوض کنند و مسیر فشارهای فراوانی را که در سال آخر حیات زمینی آوینی به او وارد شد، به گروه خاصی نسبت دهند و کنار بایستند و حالا نفس راحتی بکشند.

با این حساب، ممکن است چند سال بعد مجبور باشیم ساعت‎ها حرف بزنیم و بحث کنیم و از نوشته‎ها و فیلم‎های آوینی کد و مثال بیاوریم که ثابت کنیم آدم مسلمانی بوده و از انقلاب اسلامی و امام خمینی دفاع کرده و با توسعه غربی و نمادها و ابزارهای آن مشکل مبنایی داشته.

مجبور خواهیم شد بگوییم خبر نداشته در انتخابات مثلاً ۱۶-۱۷ سال بعد، قرار است چه کسانی با چه کسانی ائتلاف کنند که برای خوش‌آمد آن‎ها، چیزهایی که صلاح نیست، علیه توهم توسعه ننویسد.

شاید حتی مجبور شویم ثابت کنیم امام خمینی - که بر مبنای آن‎چه نوشته، همه‎چیزِ آوینی بود - رهبر انقلاب اسلامی مردم ایران بوده و پس از آن اتفاق‎های دیگری در کشور افتاده و جنگ شده و بعد از جنگ، دولت‎هایی در دوره‎های ۸ساله سر کار آمده‎اند و رییس‎جمهورها و نخست‎وزیرهایی داشته‎اند، نه برعکس.

درباره اتفاق‎هایی که همین چند سال پیش و در زمان حیات و عقل ما اتفاق افتاده، به این سادگی دروغ می‎گویند و از موضوع منتهی‎الیه روشنفکری، برای دفاع از سینمای بی‎مخاطب روشنفکری، توپ دعوای چاپ یک کتاب در حوزه سینما را با مقایسه با نهج‎البلاغه و طرح اسراف در بیت‎المال به میدان بچه‎مسلمان‎ها می‎اندازند تا اشتباه آن سال‎های کسانی را - که البته کسوت مسلمانی داشته‎اند - به پای همه هواداران انقلاب اسلامی بنویسند و کینه تاریخی جریان روشنفکری با سیدمرتضی آوینی به‎عنوان هنرمند و متفکر مسلمان را لای برگ‎های روزنامه‎ها و مجله‎ها پنهان کنند.

در این سال‎ها درباره اتفاق‎هایی که خودمان دیده‎ایم، از این دروغ‎ها زیاد گفته‌اند.

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinbadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

سفره نان نجف

گفت «إسم علیّ مکتوبٌ علی کل شیء».
یعنی نام امیرالمؤمنین(ع) روی هر برگ درخت، روی هر دانه گندم، هر گوشه از آسمان نوشته شده است.
حرف، درباره زندگی بود. امروزی‌ها می‌گویند سبک زندگی، لایف استایل، روش حیات.
می‌گفت هر نانی که می‌خورید، هر دانه برنجی که توی سفره‌هایتان هست، هر نمکی که روزی‌تان می‌شود، از کیسه‌ای‌ست که هر صبح از نجف برای شما می‌فرستند.
گفت روی نان و نمکی که می‌خورید، نوشته علی(ع).
گفت کلید هر قفلی که روی زمین هست، دست علی(ع) است؛ «یا صاحب کل مفتاح».
*
می‌گویند «إن ارض‌الله واسعة». ارض‌الله، سفره امیرالمؤمنین(ع) است.
می‌گویند هرجا بروید، آسمان همین رنگ است.
آسمان، سایه علی است که بر سر ما افتاده است.

#محمدحسین_بدری

@MohamadHoseinbadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

ما و رمضان و خدای مرد نعل‌بند

رمضان است. پیرمردی آذری زبان که مغازه كوچكی دارد، حكایتی تعریف می‌كند به زبان آذری. پیرمرد می‌گوید:
«مرد نعل‌­بندی بود، در روستایی زندگی می‌كرد و مغازه كوچكی هم داشت. یك روز قشون شاه سراغ پیرمرد آمدند و گفتند راهی جنگیم، یا شاید به شكار می‌رویم - تردید از پیرمرد بود - گفتند تا صبح فردا تعداد زیادی نعل لازم داریم و تعداد بیشتری میخ برای نصب نعل‌ها به پای اسب‌ها و... .
نعل­‌بند گفت یك روزه كه نمی‌شود این همه نعل و میخ ساخت.
گفتند ما كاری به این حرف‌ها نداریم، اگر كار را انجام دادی كه هیچ، اگر نه خودت و زن و بچه‌ات را می‌كشیم و زندگی‌­ات را غارت می‌کنیم.»

پیرمرد نفسی تازه می‌كند و می‌گوید: «نعل­‌بند همسرش را صدا زد و همسایه‌ها را خبر كرد كه تا صبح فردا، آن همه نعل و میخ را بسازند. شدنی نبود. هرچه می‌ساختند، كم بود.»

پیرمرد توضیح می‌دهد اگر می‌خواستند مثلا هزار جفت نعل بسازند، تا شب كه كار كردند. به زور به صد جفت رسیده بودند:
«زن نعل‌­بند آمد و گفت فلانی، بیا شبانه جمع كنیم و برویم. تا صبح نصف نعل‌ها را هم نمی‌سازیم. خودمان و بچه‌هایمان را می‌كشند. نعل­بند گفت: نترس، نعل­بند هم خدایی دارد.
تا صبح كار كردند و مثلا ۲۰۰-۳۰۰ جفت از نعل‌ها را ساخته بودند. اول صبح از قشون شاه آمدند و گفتند چه كردید؟
نعل­‌بند گفت: ما همین‌ها را ساخته‌ایم، هر كاری می‌خواهید، بكنید.
گفتند همین قدر هم كافی است. زود یك تابوت هم بساز كه شاه مرده و برای تشییع جنازه‌اش همین تعداد نعل و میخ هم كافی است.»

پیرمرد، اشك چشم‌هایش را پاك می‌كند و به آذری شیرینی می‌گوید: «همه زندگی همین است، همه زندگی همین است.»

#محمدحسین_بدری
#رمضان
@MohamadHoseinbadri

Читать полностью…
Subscribe to a channel