mohamadhoseinbadri | Unsorted

Telegram-канал mohamadhoseinbadri - یادداشت‌های شبانه

62

محمدحسین بدری @MhBadri

Subscribe to a channel

یادداشت‌های شبانه

از زبان‌درازها نترسید! - بخش دوم
حرف‌هایی درباره ارزش بی‌مقدار حرف مفت

محمدحسین بدری


🔻مبارزه خسرو با آدم‌فروشی!
همین محل، یک ابرام‌آقا هم داشت که لابد اسمش ابراهیم بود. مغازه الکتریکی داشت و خیلی اهل مراوده با اهل محل بود و خیرش به دیگران می‌رسید.
آدم حسابی و سلامت که چون یک دامادش کمیته‌ای بود، دسته خلاف‌کارها به‌ش می‌گفتند «آدم فروش».

بالاخره گاهی پای شهربانی و کلانتری آن وقت به محل باز می‌شد و اشاره خسرو و دار و دسته‌اش و خانواده کتی در موقعیت‌های محله‌ای می‌رفت سمت ابرام‌آقا - که مغازه الکتریکی داشت و آدم بی‌سروصدا و به‌دردخوری برای محل بود، خانواده جمع و جوری داشت و... خب خلاف‌کارها دوستش نداشتند.

🔻بریک در کوچه گرجی
توی محله زمان جنگ ما، روزهایی پیش آمد که چند شهید با هم تشییع شدند؛ از بچه‌های محل که رفته بودند جبهه.
در محله‌ای که احمد دل‌پیشه و ابوالقاسم جابرزاده داشت، محله‌ای که ولی‌الله افاضل و مهدی محلوجی قمی و امیر حیدری آرام داشت، جایی که داریوش شمس فلاح و باقری جدی داشت، چند تا جوان هم بودند که دو روز بعد از تشبیع، کوچه گرجی را می‌بستند که به شیوه آن سال‌ها وسط همین محله بریک بزنند.

🔻فعالیت ضد جنگ مامان کتی!
خواستم بگویم اولا آن طور که بعضی جوان‌ترها - و غیر جوان‌ترها - فکر می‌کنند، هیچ وقت اوضاع جوری نبوده که الان محکم بگوییم وضع از آن موقع بدتر است.

همان وقت که کلی جوان حسابی از مسجد توحید می‌رفتند جبهه، مامان کتی هم بود که در موقعیت‌های محلی، به همین‌ها بد و بی‌راه بگوید و بگوید اینها طرفدار جنگند و نمی‌گذارند زندگی کنیم!

محل بچگی ما که هیچ، توی رسانه‌های همان سال‌های انقلاب و جنگ، کسانی بودند که به مصطفی چمران هم بگویند «جنگ طلب» و از گوشه عافیت به امام خمینی متلک بیندازند که گیر نده، و با صدام - که حیوان عجیبی بود - کنار بیا و دست از لج‌بازی بردار، و از این جور حرف‌ها که الان هم از گوشه و کنار باندهای سیاسی ورشکسته به جامعه و مردم تزریق می‌شود.

🔻بی‌خیال مهمل‌باف‌ها
خواستم بگویم از شنیدن حرف مفت، تردید به دل‌تان راه ندهید که خدا، به قومی گفت «یحبهم و یحبونه»، که «یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومة لائم»،
از هیچ سرزنش و ملامتی نمی‌ترسند و خدا به همین دلیل آنها را دوست دارد.

حتما شنیده‌اید و خوانده‌اید که وقتی موسای نبی، بنی‌اسراییل را از چنگ فرعون نجات داد - که از صدام و ترامپ و نتانیاهو هم فرعون‌تر بود - دهان‌های باز و زبان‌های دراز به کارشان ادامه دادند.

همین‌ها که با ادبیات مشترک و واحد درباره جنگ و صلح و ایران و آمریکا و خدا و پیغمبر و رهبر و قائد و رزمنده و آدم‌های اهل جهاد و ملت مبعوث حرف مفت می‌زنند، زمان موسای نبی هم بودند و به نوح هم کنایه می‌زدند و به ابراهیم هم خرده می‌گرفتند.

همین‌ها در دوره محمد مصطفی(ص) هم اهل نفاق و زبان‌درازی بودند و در صفین و نهروان به مولای عالم غر می‌زدند و فشار می‌آوردند و نسل‌های بعدی آنها خسرو و مامان کتی بودند و این روزها در شبکه‌های اجتماعی و رفت و آمدهای شهری، با بلاهت، درباره همه چیز حرف می‌زنند و فامیل‌شان الان در قشم و بندرعباس است و یک دوست اطلاعاتی دارند و ادعا می‌کنند شما نمی‌دانید و آنها از همه چیز خبر دارند و همین‌جور دروغ می‌گویند و مهمل می‌بافند.

🔻حساب نیستند
خواستم بگویم خدا از آنها که به او ایمان دارند و بار خدا را زمین نمی‌گذارند، حمایت می‌کند و اگر قرار بود کسی به حرف مفت زبان‌درازها اعتنا کند، اول جنگ با صدام، باید خوزستان و هرمزگان و بوشهر را و کمی قبل از آن، کردستان و کرمانشاه را و امروز سراسر ایران را به اوباش عقب‌مانده می‌دادیم می‌رفت.

اینها جایی حساب نیستند، خدا هم کار عالم را با بنده‌هایی پیش می‌برد که برای او، از چیزی گذشته‌اند، نه آنها که همین جور مفت و مجانی و گاهی در ازای پول و منفعت، حرف مفت می‌زنند.◾

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

از زبان‌درازها نترسید!
حرف‌هایی درباره ارزش بی‌مقدار حرف مفت
محمدحسین بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای سیدمرتضی آوینی عزیز و دوست‌داشتنی
🔴 در ستایش حرف حساب - بخش دوم

ما هم شنیدیم آقای زم، رییس آن‌وقت حوزه هنری، دیگر مرتضی آوینی را تحمل نمی‌کرد و می‌خواست از حوزه هنری و مجله سوره اخراجش کند؛ اما اگر آوینی تا الان بود، تازه هفتادودو سالش شده بود و این، برای یک متفکر عمری نیست و زمان کار‌های جدی‌تر او می‌رسید.

◀️ دروغ‌های چپ و راست!
به نظرم همه حرف‌هایی که چپ و راست درباره آوینی زدند و خاطره جعلی از او تعریف کردند، کافی است.
بعضی‌ها حتی صدا و لحن او را تقلید می‌کردند، و از او حرف‌های عجیب نقل می‌کردند، اما بعد به بوسیدن پر و پاچه بهایی‌ها افتادند.
طرف، خودش می‌گفت: آوینی به من گفته تو فیلم نساز، چون حریف نفست نمی‌شوی و من می‌سازم که ثابت کنم اشتباه کرده است!

◀️ آن‌چه خودش نوشته و گفته است
خواهش می‌کنم آوینی را در تک جمله‌های روی پوستر‌ها جست‌وجو نکنید و در فایل‌های صوتی چند دقیقه‌ای دنبالش نگردید. باید کتاب‌های او را بخوانید و آن‌ها را بدون روتوش روزنامه جمهوری و مجله زنان و صداوسیمای آن‌وقت ببینید.

هر قدر این‌طرف و آن‌طرف بگویند، فرقی نمی‌کند. این آدم چیز‌های زیادی نوشته و در همه آن‌ها نماد‌های مسلمانی دارد.
کتاب‌هایش را ببینید و به‌صراحت و شجاعت او دقت کنید. درباره چیز‌های حرف صریح زده که آن زمان تابو بود و هنوز هم هست.
آوینی زمانی نوشت «چرا جهان‌سومی‌ها هامون می‌سازند؟» که خیلی‌ها از ساخت هامون ذوق کرده بودند و روزی فیلم «مادر» علی حاتمی را به خاک انداخت که کسی جرأت نقد آن را نداشت.

این وسعت آوینی است که از رحیم قاسمیان تا سعید قاسمی با او احساس نزدیکی می‌کنند. این اتفاق، به دلیل بزرگی این آدم است.
آدمی که درباره هیچکاک کتاب درمی‌آورد، همان است که برای خرمشهر، «شهری در آسمان» را می‌سازد و می‌گوید این‌ها خالص‌ترین آدم‌های خدا روی زمینند و ادعا‌هایی می‌کند که حتی طرح آن‌ها هم عجیب است.

در فتح خون می‌گوید من راز عالم را پیدا کردم و فهمیدم راز «سرّ المستودع فیها» اسم ابی‌عبدالله است. چه کسی می‌تواند چنین ادعایی کند؟

◀️ ۲۸ سال بعد از آوینی
آوینی آن‌قدر نوشته که هر چه بخوانید، باز هم هست، تا نه به حرف‌های روزنامه جمهوری آن زمان توجه کنید، نه به مجله زنان.

علاوه بر کتاب‌ها، جلسه‌های متعدد سخنرانی و درس هم هست که کاش آن‌ها را تدوین کنند، یا نه، به همان صورت صوتی با همان لکنت کم‌وبیش منتشر کنند که آوینی در بیان داشت. بالاخره این آدم همه این‌هاست و می‌شود بر اساس آن‌ها کتاب‌هایی چاپ کرد؛ با این توضیح که این، پیاده شده سخنرانی است و حاصل قلم شگفت‌انگیز او نیست.

حالا که ۲۸سال از شهادت آوینی گذشته، وقت انتشار این‌ها هم رسیده است.
آدم متفکر چیزی برای پنهان کردن ندارد.■

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش سوم
رییس قبیله جوان‌مردان

احمد متوسلیان، دانشجوی دانشگاه علم و صنعت تهران،
زندانی سیاسی قبل از انقلاب، رزمنده و فرمانده جنگ‌های کردستان و بعد، فرمانده جنگ با عراق و از فاتحان خرم‌شهر.
که پیرمرد گفت: «خرم‌شهر را خدا آزاد کرد.»
به اراده رزمنده‌ها و مردمی که حوصله داشتند جلو جنگ بایستند و خدا به آنها کمک کرد.

احمد متوسلیان و بقیه فاتحان خرم‌شهر، چه کردند که در یک جنگ عجیب، خدا به آنها کمک کرد؟

متوسلیان رفت سوریه تا نیروهای تیپ بیست‌وهفت را برای ورود به لبنان و جنگ با اسراییل آماده کند.
که به لبنان حمله کرده بودند و تا بیروتِ پایتخت رسیده بودند.
متوسلیان در مسیر جنوب، اسیر شد - می‌گویند به دست فالانژها - و ما او را گم کردیم.
ما، کوه به این بزرگی را ناگهان گم کردیم.
اما جنوب لبنان، چندسال بعد به دست رزمنده‌های حزب‌‌الله آزاد شد؛ اهالی قبیله ایمان، که متوسلیان یکی از مشهورترین آدم‌های این قبیله است.

می‌گویند متوسلیان، بعد از آزادی خرم‌شهر، که در جنگ زخمی شد، رفت دیدار امام. امام از او پرسیده «احمد، پات چی شده؟»
گفته «زخمی شده.»
پیرمرد دست می‌کشد به پای احمد و می‌گوید «ان‌شاءالله خوب می‌شه.»

این چه‌جور رفتار بین فرمانده کل قوا یا رهبر یک نظام سیاسی، با یک جوان نظامی است؟
کسی توی دنیا، شبیه این رفتار را سراغ دارد؟

درستش این است فهم ما از آن فرمانده کل قوا و جوان نظامی، ناقص است و نمی‌دانیم شرایط واقعی این آدم‌ها در آن جنگ عجیب، چطور بوده است.

یک آخوند کلاسیک، پیرمرد عبا به‌دوش و عمامه به‌سر، دست به چوبه علمی گرفته و ایستاده وسط عالم که یا اهل العالم!
و اهل این سرزمین، مثل احوال روز رستاخیز، ایستاده‌اند و چشم آدم‌های دنیا به این نقطه که چه خبر است؟

کدخدا، به سرزمین مرکزیِ بلوایی که پیرمرد به‌پا کرده، حمله می‌کند و جوان‌هایی از گوشه‌های این سرزمین، آدم‌های اهل رفاقت و پای‌بند به سنت‌های خدا در زمین، با جان و جوانی‌شان با پیرمرد رفاقت می‌کنند و نمی‌گذارند حرف او بر زمین بیفتد.

ما از جنگ، از حال و وضع پیرمردی که رییس جوان‌مردان این سرزمین بود و از جوان‌‌هایی که دورش جمع شدند و کمکش کردند،
از احمد متوسلیان، مردی که هنوز در میانه میدان ایستاده، از آن‌چه هست و آن‌چه می‌تواند باشد، اینها را فهمیده‌ایم.■

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش دوم
آدم‌های بزرگی را گم کرده‌ایم

احمد متوسلیان، رییس قبیله بزرگی از پهلوان‌هایی است که در دوره ما زندگی کرده‌اند. آدم محکم و استخوان‌داری که برای بزرگ بودن و انجام کارهای بزرگ، ساخته شده است.

متوسلیان، راهی که بعضی از ما، تازه به آن فکر می‌کنیم، نزدیک چهل‌سال قبل رفته و به آخرش رسیده؛ آرزوی مقابله با پست‌ترین دشمنان حقیقت در سرزمین قدس.

نام متوسلیان، از این جهت که ما را یاد یکی از بزرگ‌ترین آدم‌های روی زمین می‌اندازد، از این جهت که تصویر محکم و دور از لوس‌بازی‌های رایج از یک آدم حسابی نشان می‌دهد، از این جهت که ما را تنها، مقابل فرمانده تیپ حضرت رسول(ص) رها می‌کند، خیلی مغتنم است.

ما را برابر نگاه متوسلیان تنها می‌گذارد و گیر می‌اندازد. مقابل نگاه مردی که در آن سوی زمین، به جنگ وحشی‌ترین ارتش دنیا رفته و به ما و چیزهای کوچکی که از زمین می‌خواهیم، نگاه می‌کند.
*
احمد متوسلیان، چنان که درباره او خوانده و شنیده‌ایم، از جدی‌ترین آدم‌های روزگار ماست، در دوره‌ای که همه‌چیز سطحی و سرکاری و الکی است.
*
احمد متوسلیان، در جبهه شهید نشد، اسیر هم نشد. خبری از زنده بودن او نداریم و اگر شهید شده، جز حرف‌هایی که گاهی گفته شده، خبر دقیقی از ماجرا نداریم.
یا اگر مدتی در جایی از جهان، مثلا در سرزمین‌های اشغالی به زندان افتاده باشد، خبر درستی نداریم.

ما، احمد متوسلیان را گم کرده‌ایم و حسرت آدم‌هایی که گم کرده‌ایم، آدم‌های بزرگی که گم کرده‌ایم، از هر چیزی سخت‌تر است.
.
ادامه دارد...
.
#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش اول
ایستاده در میانه میدان

مرتضی محبی خراطی، توی مدرسه‌ای درس خوانده بود که ما می‌رفتیم. چند سال قبل از ما و وسط جنگ، توی خوزستان شهید شده بود.
آن وقت‌ها که سن بیشتر پدر و مادر شهدا به پنجاه سال نمی‌رسید، مادر پیری داشت و پدری که خیلی در حال و هوای زندگی روزمره نبود.
بچه آخر یک خانواده شلوغ ده‌دوازده نفری بود و یک بعدازظهر زمستانی، رفتیم پیش مادرش؛ برای حرف زدن و شنیدن.

مادر مرتضی، می‌گفت خودش پسرش را توی قبر خوابانده، تلقین خوانده و خاک روی صورت ماهش ریخته.
می‌گفت حرف مرتضی، حرف بود. بار آخر که می‌رفته، توی زمستان شصت‌وسه، قول داده شب عید برگردد خانه. مادر مرتضی می‌گفت: «سر قولش بود. دو روز مانده به تحویل سال، آمد خانه. با هم رفتیم مسجد، بعد بهشت زهرا، قطعه شهدا و دفنش کردیم.»

ما، توی مدرسه‌ای درس می‌خواندیم که مرتضی محبی خراطی چندسال قبل می‌رفت و بین آن‌همه حرف که از خانواده شهیدان مدرسه شنیدیم، مادر مرتضی یک‌جوری حرف می‌زد که دل آدم را می‌سوزاند.
گفت خودم مرتضی را گذاشتم توی قبر، صورتش را بوسیدم، تلقین خواندم و خاک ریختم. ولی همین که زنگ خانه را زدید، گفتم می‌شود جای این جوان‌ها که آمده‌اند درباره مرتضی حرف بزنند، خود مرتضی پشت در باشد؟

توی محله «اهل‌علی»، نزدیک میدان خراسان تهران، خانواده دیگری بود که سه پسرشان شهید شده بود؛ خانواده اختیاری و پسرها؛ سیف‌الله، محمد و احمد. آن وقت‌ها، که چند سال از پایان جنگ می‌گذشت، پسر سوم خانواده، هنوز نیامده بود خانه.

مادر مرتضی خراطی می‌گفت من پیش مادر اختیاری شرمنده‌ام. پسرم آمده توی «بهشت» زهرا دفن شده، اما چشم مادر احمد هنوز به در مانده.
می‌گفت شرمنده‌ام که از همه بچه‌هایم، فقط مرتضی رفت جبهه و شهید شد.

درباره این حرف می‌زد که هنوز منتظرم مرتضی در را باز کند، ابروهای پیوسته‌اش را گره بیندازد و صدا کند «مامان».
بعد چادرش را می‌کشید روی صورتش و می‌گفت بمیرم برای مادر اختیاری، هنوز پسرش وسط بیابان‌هاست.

ادامه دارد...

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

آدم پناهنده، بلیت برگشت نمی‌گیرد
بلیت یک‌طرفه
■
بلیت یک‌طرفه به مشهد، یعنی فقط بلیت مسیر رفت.
تازه فهمیده‌ام بلیت یک‌طرفه به مشهد، رازی دارد.
■
وقتی بلیت رفت و برگشت می‌گیرم، مثل همه این سال‌ها، یک بلیت قطار برای امشب به مشهد و یکی برای فرداشب، رو به تهران.
سفر یک روزه خوب و دوست‌داشتنی به نیت زیارت امام هشتم، امام رضا - علیه‌السلام، مثل همه این سال‌ها.
گاهی یک بلیت هواپیما برای آخرین پرواز شب، یا اولین پرواز صبح، به مشهد، و بلیت برگشت برای فرداشب به تهران.
همان یک روز، به میزبانی کریم، ابن‌الکریم، ابن‌الکریم، ابن‌الکریم.
■
بلیت رفت و برگشت به مشهد، یعنی می‌آیم زیارت؛
سلام خدا به پسر موسی‌بن‌جعفر.

یعنی می‌آیم و برمی‌گردم و می‌روم دنبال کار و زندگی‌ام.
■
اما بلیت یک‌‌طرفه به مشهد، رازی دارد که میان سینه زایر است.
میان جان زایری که نشسته توی قطار و حرف‌های بقیه مسافرهای کوپه قطار را گوش نمی‌کند.
از اول مسیر، با خود مقصد حرف می‌زند، با جناب میزبان. نگران و امیدوار.
امیدوار به کرم حضرت سلطان و نگران، که اگر نشود، چه کنم؟
■
بلیت یک‌طرفه به مشهد، یعنی نمی‌دانم چه کنم. یعنی پناهنده‌ام.
آدم پناهنده، بلیت برگشت نمی‌گیرد.
بلیت یک‌طرفه، یعنی می‌روم پیش امام رضا، ناامید و امیدوار.

یعنی می‌آیم، حتی اگر حرم بسته باشد. می‌نشینم روی سنگ‌های کف صحن، روی خاک پای زایرهای سلطان.
■
بلیت یک‌طرفه به مشهد، یعنی صدای دعای هفتم صحیفه،
که «یا من تحل به عقد المکاره»،
که «قد نزل بی یا رب ما قد تکأدنی ثقله»،
که «افتح لی یا رب باب الفرج بطولک»،
که «اذقنی حلاوة الصنع فی ما سألت»،
که «افعل بی ذلک»، اگرچه شایسته‌اش نباشم.
■
ای صاحب عرش عظیم.
.
#محمدحسین_بدری
یادداشت کوتاه در #روزنامه_قدس

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

🔻 وقتی همه خوابیم!

بخش سوم - امتحان سخت یمن

🔸️ صلح تحمیلی!
با همین تحلیل، بی‌خیال جنگ شدند تا تمام شد، اما از این اتفاق‌ها نیفتاد.
درست مثل این‌که گفتند «بالاخره یک توافقی می‌کنیم» و اگر توافق کنیم، تحریم‌ها را برمی‌دارند و همین‌جور چرخ است که می‌چرخد، چرخ سانتریفیوژ و چرخ زندگی و دوچرخه و... .
آن‌وقت همه چیز ارزان می‌شود و جوان‌ها ازدواج می‌کنند و آب خوردن زیاد می‌شود و می‌توانیم با همه دنیا تعامل کنیم، فقط باید یک‌جوری تمامش کنیم.

🔸️ امتحان سخت يمن
گفتند اگر توافق کنیم، همه چیز ارزان می‌شود و جوان‌ها ازدواج می‌کنند و آب خوردن زیاد می‌شود و با همه دنیا تعامل می‌کنیم، فقط باید یک جوری تمامش کنیم!
چند سال از جنگ در یمن گذشته، حتی تلویزیون هم خسته شده و مثل قبل، درباره اتفاق‌های این جنگ عجیب و سنگین حرف نمی‌زند و فقط می‌دانیم در یمن جنگی هست که هنوز ادامه دارد.

🔸️ دوستان امیرالمؤمنین
در رسانه‌ها، به دلیل آن که زبانی غیر از فارسی نمی‌دانیم و مساله‌ای غیر از کارهای شخصی و میل به شهرت فردی نداریم، ارتباطی هم با مردم یمن نداریم و نمی‌دانیم این دوستان اهل‌بیت و موالیان امیرمومنان(ع) در زندگی و جنگ، چه‌طور روزگار می‌گذرانند.

🔸️ شناخت جهان!
از جمله بدترین نگاه‌ها به یک جامعه و سرزمین، نگاه توریستی است و رسانه‌های ایرانی، در خود ایران هم همین‌طور رفتار می‌کنند.
ولی ما در سوریه و لبنان و عراق و جدی‌تر از آنها یمن، حتی توریست هم نیستیم. همین که چند سفر، ترکیه و دوبی و تایلند و قبرس رفته باشیم، وظیفه خود را درباره شناخت جهان! انجام داده‌ایم و قرار بود بعد از توافق هسته‌ای، پول‌هایمان را جمع کنیم و برای سفر به آمریکا آماده شویم!

🔸️ توریست‌های ناشی
ما و رسانه‌های ایرانی، از سفر به هر جایی خوشحال می‌شویم و از ناشی‌ترین توریست‌های دنیا به حساب می‌آییم و طبیعی است درباره زندگی و جامعه مردم یمن چیزی ندانیم و از این بابت غصه‌ای به خودمان راه ندهیم.

🔸️ زمین سفت
در دوره سخت! مذاکره هسته‌ای، رسانه‌های عربی نوشتند دولتی‌های عربستان، با ارسال نامه‌ای به تهران، از ایران خواسته‌اند از جنبش انصارالله یمن حمایت نکند!
در عوض، عربستان حمایت از تکفیری‌های سوریه را متوقف کند.
یعنی شما از انصارالله یمن حمایت نکنید تا حمله نظامی را تا کشتن همه آنها ادامه بدهیم. آن طرفِ وعده عربستان، کم کردن حمایت از دشمنان سوریه بود که ضعیف شده بودند و نمی‌توانستند برای از بین بردن حکومت سوریه کاری کنند.

🔸️ تهران، تهران!
سابقه تیم سیاست خارجی در تعامل و گفت‌وگو، نشان داده بود می‌توانند طبق قاعده «نقد را بده و منتظر نسیه باش»، همه میدان‌ها را به اوباش تازه به دوران رسیده سعودی واگذار کنند و نه فقط یمن، که سوریه و عراق و لبنان را به آنها بدهند و خوشحال باشند حرف خاصی درباره تهران به میان نیامده است.
مکر و نصرت خدا، آدم‌ها و پرده‌های دیگری برای عراق و سوریه در خود پنهان داشت، اما وضع ما نسبت به مردم سرزمین یمن، همان است که بود.■

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای بهترین بنده‌های خدا در یمن
◇ وقتی همه خوابیم!

بخش دوم - تلویزیون، خواب است!

ارتش سعودی، چندسال است یمن را زیر آتش گرفته و وجدان نداشته روشنفکرهای ایرانی نه فقط از این ماجرا ناراحت نیست، که گوشه و کنار ابراز خوشحالی می‌کنند که هواداران انقلاب اسلامی امام خمینی، زیر سخت‌ترین فشارها و هدف جنگی سنگین قرار گرفته‌اند.

● روشنفکر زبان‌دراز
مثل دوره کشتار مسلمان‌ها در بوسنی، هرزگوین و کوزوو که ساکت‌ترین دوره حیات رسانه‌های ایرانی است، به ویژه آنها که نسبتی با زبان‌درازهای روشنفکری دارند.
موجودات فرومایه‌ای که حمایت از حقوق! هم‌جنس‌گراهای فرنگی را فراموش نمی‌کنند، اما درباره چندسال حمله اتحادیه وحشی‌ترین حیوان‌های روی زمین به سوریه و عراق چیزی نگفتند، و گاهی از آنها دفاع کردند.
رسانه ضدمردم و روشنفکر ضدمردم که خبر محفل کوچک شبه‌هنری بی‌مایه‌ای را به تیتر یک تبدیل می‌کند، حوصله دیدن کشتار دهها هزار انسان را در یمن ندارد.

● تلویزیون، خواب است
اشکال از تلویزیون و رسانه‌های حکومتی هم هست که چندسال بعد از شروع یک جنگ بزرگ، غیر از تصویر مختصری از خود جنگ، چیز دیگری از یمن به ما نمی‌گویند و ما فقط تصویرهایی از کودکان قحطی کشیده و مجروح یمن دیده‌ایم و جوان‌های گندم‌گون آفتاب‌خورده‌ای که خنجر به شال خود بسته‌اند و با آرامش و حرارت، درباره ادامه مقاومت مردم یمن حرف می‌زنند.
ما که خبرهای یمن را دنبال می‌کنیم، فقط تصویرهای محدودی از جنگ و مجاهدت رزمنده‌های انصارالله و جنبش دفاع وطنی یمن دیده‌ایم.
ما از ویژگی‌های جامعه یمن، چیزی نمی‌دانیم. از زاد و رود و ریز و درشت زندگی و تربیت مردمی که هدف حمله نظامی‌های سعودی‌اند.
از جمعیت بزرگ شیعه و زیدی‌هایی که با اشتراک‌های فراوان با ما، در روش و نگاه و رفتار، در زمین – برای ما – ناشناخته یمن زندگی می‌کنند.

● چقدر خوبیم ما!
بیشتر رسانه‌های ایرانی، وقتی خبر توافق بین وزیر خارجه ایران و آمریکا - مثلا ۵+۱ - منتشر شد، خوشحال شدند. مذاکره‌ها طولانی شده بود و باید تمام می‌شد!
توی گزارش‌هایی که در چنددوره مذاکره‌ها منتشر شد، جمله‌های بامزه‌ای هست که می‌گوید فلان شب، مذاکره تانزدیک صبح طول کشید و همه خسته شده بودند و صرف‌نظر از نتیجه، باید ازهمین خستگی قدردانی کرد!

● خسته، بی‌حوصله، تحمیلی!
اسلوبودان کواچ، که زمانی سرمربی تیم ملی والیبال ایران بود، بعد از ۴بازی اول یک دوره از بازی‌های جهانی والیبال، که تیم ایران هر۴بازی را باخته بود، درمصاحبه‌ای درباره دلیل باخت‌های متوالی تیم ملی والیبال گفت مشکل اصلی در ذهن بازیکن‌های ایرانی است.
وقتی چند امتیاز عقب می‌افتند، در فشار قرار می‌گیرند و خسته می‌شوند، منتظر تمام شدن بازی‌اند. مثل کسی که سرجلسه امتحان نشسته و چیز زیادی در برگه امتحان ننوشته، در فشار است و از وضع جاری راضی نیست و صرف‌نظر از نتیجه،‌ منتظر است وقت امتحان تمام شود.
بازیکن‌های تیم ملی والیبال درآن ۴بازی و بعضی بازی‌های دیگر، وقتی در فشار و خستگی قرار می‌گرفتند، به تعبیر سرمربی، منتظر تمام شدن بازی و خروج از فشار و خستگی بودند.

● حوصله نداریم
از میان رسانه‌های ایرانی، آنها که به سفارش، از تخم۲زرده تیم مذاکره کننده دفاع می‌کردند که هیچ، عده دیگر هم بدجوری در انتظار تمام شدن دوره طولانی مذاکره بودند و کم‌وبیش از توافق بین وزیر خارجه ایران با طرف غربی خوشحال و راضی بودند.
چون بالاخره کار تمام شده بود و ما حوصله انجام هیچ کار طولانی را نداریم.

● خسته می‌شویم
ما و بقیه رسانه‌های ایرانی،‌ حوصله رفتن و دیدن جای عجیبی مثل یمن را نداشته‌ایم، حتی قبل از جنگ. و از این همه حرف که درباره این سرزمین هست، مقدار بسیار کمی به زبان فارسی منتشر شده.
برای ما، همین کافی است که مثل خلبان سفینه فضایی، پشت فرمان نرم‌افزارهای موبایلی می‌نشینیم - یا دراز می‌کشیم - و دور هم درباره چیزهای مختلفی اظهار لحیه می‌کنیم.
حالا جنگ یمن هم طولانی شده و اگر دست ما باشد، یک جوری باید تمامش کنیم!
مثل جنگ ایران و عراق که طولانی شده بود و جماعتی را خسته کرده بود.
آن‌وقت هم، می‌گفتند اگر جنگ تمام شود، وضع همه خوب می‌شود و همه چیز ارزان می‌شود و همین که شیر آشپزخانه را باز کنید، به جای آب، شیرکاکائو و نوشابه، به صورت زوج و فرد و یک روز در میان، بیرون می‌آید.

ادامه دارد...

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای ارادت به بهترین بنده‌های خدا در یمن
◇ وقتی همه خوابیم!

بخش اول؛ این مردم نازنین

حتما اویس، جوان بوده که از مادرش اجازه سفر مدینه گرفته. و لابد برای مادرش خیلی عزیز بوده که گفته زود برو و برگرد. گفته بود به شرط آن‌که سفرت طولانی نشود.
می‌گویند اویس، از یمن رفت تا مدینه و روزی به «شهر» رسید که پیغمبر خدا در شهر نبود. نماند و زود برگشت.
می‌گویند پیغام‌بر خدا که برگشت، پرسید و گفتند شتربانی از یمن به نام «اویس» آمده و رفته. رسول اعظم(ص) گفت این نور اویس است که در خانه ماست.
بعد از این هم، گاهی پیامبر می‌گفت بوی بهشت از سرزمین قرن به مشامم می‌رسد.

● ملکه سبا
بلقیس، ملکه سبأ که در قرآن از او یاد شده، پادشاه سرزمین یمن بود. زنی یمنی و اهل بلاد «مأرب» که بعد از پدرش بر این ملک حکومت می‌کرد.
سلیمان نبی(ع) که از حکومت او باخبر شد، نامه‌ای فرستاد و او مردم یمن را – که خورشید را خدای اهل زمین می‌دانستند، دعوت کرد ایمان بیاورند.

● روایت فردوسی
فردوسی، در شاهنامه از همسایگی ایران قدیم و یمن سخن می‌گوید و می‌نویسد در دوره کیانیان، رابطه خوبی بین ایرانیان و اهل یمن برقرار بود.

● دعوت اول
پیامبر اعظم(ص) که دعوت فراگیر به اسلام را شروع کرد، کسانی را هم به یمن فرستاد. در دوره‌ای که سردارانی ایرانی به نام‌های فیروز دیلمی و «زاذویه»، حاکم یمن بودند. هردو دعوت نبی اعظم را قبول کردند. بعد از آن، در جنگ علیه اهل کفر و مشرکان به مسلمانان کمک می‌کردند.

● سفیر پیامبر
اول، خالد بن ولید برای دعوت مردم یمن به اسلام، پا به این سرزمین گذاشت، اما بعد از چند ماه، ناکام برگشت.
بعد از او، امام علی‌بن ابی‌طالب(ع)، سفیر دعوت پیامبر شد و قبل از همه، دو قبیله حمدان و مذحج مسلمان شدند.
بعد از این، امیر مومنان بارها به یمن رفت و دوستان و هواداران جدی میان مردم این منطقه پیدا کرد.
مالک اشتر، یکی از اصلی‌ترین دوستان حضرت شاه نجف، از میان مردم یمن بود.

● این مردم نازنین
از جمع ۲۳نفری که بعد از ماجرای سقیفه، از امیرمومنان(ع) حمایت کردند، ۱۰نفر اهل یمن بودند و بعد از قتل خلیفه سوم، قبیله‌های اهل یمن بیشتر از بقیه، برای قبول خلافت به امام علیه‌السلام اصرار کردند.

● والی شاه نجف
۳۰نفر از ۵۱استان‌دار دوره حکومت امیرمومنان(ع)، اهل یمن بودند و عده قابل توجهی از سرداران و سربازان سپاه علی‌بن ابی‌طالب، از قبیله‌های یمنی حمدان، مذحج و بنی‌کنده آمده بودند.
جمع زیادی از یاران امام علیه‌السلام در جمل و صفین، کسانی از سرزمین یمن بودند که چهره‌های مشهوری مثل مالک اشتر، عدی طایی، زحر بن قیس و هانی‌بن‌عروه، میزبان مسلم‌بن‌عقیل در کوفه هم هست که مدتی قبل از او به شهادت رسید.

■ مردان صلح و جنگ
حجربن‌عدی از بزرگان قبیله بنی‌کنده یمن، از یاران جدی امیرمومنان بود که در فاصله صلح امام حسن(ع) تا ماجرای عاشورا، جریانی موثر در سرزمین یمن راه انداخت و با سرکوب حکومت بنی‌امیه، به شهادت رسید.

■ دوستان مختار
می‌گویند ۳۴نفر از شهیدان کربلا، مردان سرزمین یمن بودند و درقیام مختار هم، سهم جدی از آن همین مردم است. آن‌قدر که ۶نفر از ۱۱استان‌دار دوره حکومت مختار و سردارانی در لشکر او اهل یمن بوده‌اند.
.
■ عجیب و ناشناخته
روی نقشه، یمن جایی پایین‌تر از بیابان‌های گرم عربستان است. اما بیشتر بخش‌های یمن، اقلیم و طبیعت معتدل دارد.
منطقه کوهستانی، جنگل‌های انبوه و باغ‌های میوه، بخشی از ویژگی‌های زمینی است که یادگاری‌های عجیبی از دوران تاریخی گذشته با خود دارد؛ از دوران حکومت سبأ تا بناهای دوره اسلامی که بعضی بزرگان دین در آن رفت‌وآمد کرده‌اند. مثل مسجدی که امیرمومنان درآن نماز خوانده و هنوز پابرجاست.
سرزمین عجیب و برای ما ناشناخته یمن، چندسال است که محل حمله اوباش سعودی است. ده‌ها هزار نفر از مردم یمن در بمب‌باران جنگنده‌های سعودی کشته شده‌اند و زیرساخت‌های عمرانی مهم و بناهای تاریخی و تمدنی بدیعی در این جنگ چندساله از بین رفته‌اند.

■ رسانه‌های بی‌خبر
بیشتر ما فکر می‌کنیم یمن، جای مهمی نیست، یک کف دست جاست که روی نقشه، پایین‌تر از عربستان است و تقریبا درباره این سرزمین و سابقه‌اش، مردم و نظام اجتماعی آنها چیزی نمی‌دانیم.
رسانه‌های ایرانی، آن‌قدر درباره هتل‌ها و ساحل آنتالیا و استانبول و سفر و سرمایه‌گذاری در دوبی گفته‌اند که فرصت دیدن سرزمین عجیب و نزدیک یمن پیش نیامده است.
فرصت شناختن مردمی که از دوره‌های دور با ایرانیان حشرونشر داشته‌اند و از جدی‌ترین دوستان اهل‌بیت پیامبرند.
از سرزمینی که اتفاقا جاذبه‌های توریستی فراوانی دارد و قبل از این جنگ، از اصلی‌ترین مقصدهای توریست‌های فرنگی در منطقه جنوب غربی آسیا بوده است.
ادامه دارد...

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

صبح پا شدم برای سحری، قدری قبل از اذان.
تلویزیون روشن مانده بود و تا صبح، با صدای چیزهایی که از تلویزیون پخش می‌شد، خواب دیدم.
تازه بیدار شده بودم که سروصدا از بیرون آمد،
از کوچه پشت خانه، کوچه شیرزاد.

از بالا نگاه کردم، جمعی توی کوچه بودند و سروصدا می‌کردند.
پیرمردی وسط بود و انگار حالش بد شده بود.

یکی از دخترهاش شیون می‌کرد.
می‌گفت قلبش نمی‌زنه، ببین داداش، قلبش نمی‌زنه.

پنجره را بستم و آمدم سر جام،
تا نماز بخوانم و کمی هوا روشن شود، به اورژانس زنگ زدند و گریه کردند.

دوباره بیدار که شدم، از بیرون صدای قرآن می‌آمد، حتی توی کوچه را نگاه نکردم.
معلوم بود پیرمرد تمام کرده.

یعنی همان وقت که سر صبح خواب بودم،
یا توی آن فاصله که بیدار بودم و توی خانه می‌چرخیدم، جناب عزراییل توی همین کوچه پشتی، کوچه شیرزاد، جان پیرمرد را گرفته و با خودش برده.
به همین سادگی.

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای روح‌الله نامداری، جوانمرد ایل بختیاری
🔻کاشف فروتن بچه‌های ایذه

بار اول روح‌الله نامداری را کنار اختتامیه دوره‌ای از جشنواره فیلم عمار دیده‌ام؛ سر به زیر و محجوب و باحیا.
دعوت کرد بروم ایذه، برای درس دادن در مسجد جامع شهر به بچه‌هایی که نشریه کوچکی دارند و مسجد جامع شهر را اداره می‌کنند.
به همشهری‌هایش که به فضای پایتخت و آدم‌هایش دسترسی ندارند...

#محمدحسین_بدری
@mohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

⬅️ حرف‌هایی که یاد آدم می‌ماند
بخش اول

توی محله کودکی و نوجوانی ما، خیابان خلوت و یک طرفه‌ای بود که روزهای جمعه و تعطیل، می‌بستند و تیردروازه گل‌کوچک می‌گذاشتند و تعدادی از جوان‌های محل جمع می‌شدند و چند ساعت فوتبال بازی می‌کردند.
🔻 یکی از جوان‌ها که سن بیشتری داشت، بازیکن حرفه‌ای یکی از باشگاه‌های آن روز تهران بود و یکی‌دو بار به تیم ملی دعوت شده بود.
با فوتبالیست‌های معروف رفیق بود و چند وقت یک بار، یکی از بازیکن‌های تیم‌های بزرگ را می‌آورد بازی بچه‌ها را ببیند.

🔻 فرشاد پیوس، شاهرخ بیانی، محمد پنج‌علی و بعضی‌ها که آن روزها خیلی اسم‌شان سرزبان‌ها بود. خیابان را می‌بستند و فوتبال مفصلی راه می‌انداختند و عده زیادی می‌آمدند تماشا.
فوتبال باکیفیتی تماشا می‌کردند و گاهی فوتبالیست‌های معروف را از نزدیک می‌دیدند.

🔻 خانه یکی از جوان‌های محل و پای ثابت فوتبال گل‌کوچک هفتگی، درست همان جای خیابان بود که بساط فوتبال را علم می‌کردند و تیردروازه‌ها را بعد از بازی، روی بام خانه آنها می‌گذاشتند.
تازگی موتوری خریده بود و همان خیابان خلوت یک طرفه را می‌رفت و می‌آمد و گاهی بین راه، تک‌چرخی می‌زد. برای آن وقت‌ها خوش‌تیپ و مرتب به حساب می‌آمد و غیر از روزهایی که تیردروازه‌ها را می‌آوردند و فوتبال راه می‌انداختند، کاری نداشت.
یا جلو خانه دستمالی دست گرفته بود و موتورش را تمیز می‌کرد، یا با موتور ویراژ می‌داد، یا با دوست‌هاش ایستاده بود و حرف می‌زد. خانه‌شان توی کوچه بن‌بستی بود که به همان خیابان خلوت می‌خورد و نبش کوچه، یک حمام عمومی بزرگ بود و پدرش همان جا کار می‌کرد. صاحب حمام نبود، آنجا کار می‌کرد.

🔻 روی دیوار آجری بیرون حمام، چند سیم بلند به دیوار کوبیده بودند و لنگ و حوله‌های حمام را آویزان می‌کردند. روزهای تعطیل، چندتا از جوان‌ها می‌آمدند کمک پدر دوست‌شان و هر چه روی سیم‌ها بود، جمع می‌کردند که با جمع شدن آدم‌ها و شلوغی فوتبال، چیزی گم‌وگور نشود. حتی گاهی چند ساعت قبل می‌آمدند و در شستن لنگ و حوله‌ها هم کمک می‌کردند.

🔻 چند وقت بعد، توی فوتبال جمعه‌ها یک نفر غایب بود. یعنی بساط فوتبال راه می‌افتاد، با همان شلوغی و سروصدا، اما یک نفر از جمع کم بود. جوان موتوری که پدرش در حمام نبش کوچه کار می‌کرد.
رفته بود سربازی و چند هفته‌ای غایب بود. مدتی بعد آمد مرخصی، با سر ماشین شده و صورت آفتاب‌خورده. همان جمعه همراه بقیه جوان‌ها، فوتبال هفتگی را راه انداختند و همه چیز مثل قبل، چند تیم محلی و عده‌ای برای تماشا و خیابان خلوت یک طرفه‌ای که نصف روز برای فوتبال گل‌کوچک بسته بود...
ادامه دارد

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

🔹 راهی به قدردانی از مهربانی‌های اجتماعی
🔺 مهمانی آدم‌های معمولی فراموش شده
محمدحسین بدری

تلویزیون را که روشن کنید، می‌توانید برنامه‌ای را پیدا کنید که به یکی از ناهنجاری‌ها و آسیب‌های اجتماعی اشاره می‌کند و دنبال راه‌حل برای آن می‌گردد. رادیو هم همین‌طور...

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای جناب خوش‌وقت
که در میانه آسمان است
◀️ ما خوش‌بخت‌ترین آدم‌های روی زمینیم

ما نسل خوش‎اقبالی بودیم که اگرچه سن و سابقه زیادی نداشتیم، فرصت دیدن اتفاق‌‎های عجیبی را پیدا کردیم. 

🔻 اشکال کار این بود که از همان اول، وقتی میرزا عبدالکریم حق‎شناس، آقامجتبای تهرانی و حاج‎آقا دولابی و جناب خوش‌وقت را دیدیم، پیرمرد‎هایی بودند عجیب و جدی و مهربان که به‎سادگی طی کردن چند خیابان، می‎شد پای مجلس اخلاق آن‎ها نشست. 

🔻 نه‎که از اول پیرمردی آن‎ها را دیده بودیم، فکر نمی‎کردیم این دوران تمام خواهد شد. فکر می‎کردیم بزرگ می‎شویم و بچه‎های‎مان را می‎بریم مثلا پیش حاج‎آقای حق‎شناس و می‎گوییم پسرم، این حاج‎آقا همه زندگی ماست و بیشتر چیز‎هایی که بلدیم، از او یاد گرفته‎ایم.
فکر می‎کردیم کم‎کم موهای‎مان سفید می‎شود و می‎رویم گوشه‌‎های مجلس خیابان ایران #آقامجتبی_تهرانی می‎نشینیم.
فکر می‎کردیم حتی وقتی مرگ سراغ‎مان می‎آید، دعای خیر این ستون‌‎های زمین، پشت سرمان خواهد بود. 

🔻 ما درباره امام هم، همین گمان را داشتیم.
فکر می‎کردیم نمی‎شود خدا، ناگهان همه چیز را از اهل این شهر دریغ کند. امام مهربان سال‌‎های کودکی ما، قرار نبود بمیرد. گمان می‎کردیم روزی که سرزمین قدس آزاد می‎شود، راه می‎افتیم می‎رویم کنار قبه صخره و با امام همان‎جا نماز می‎خوانیم.
فکر می‎کردیم بزرگ می‎شویم و پابه‎پای جوان‌‎های آن روز، برایش سربازی می‎کنیم. قرار نبود همه آن‎ها که تکیه‎گاه اهالی این سمت زمین بودند، یکی‎یکی از دنیا بروند و پشت سرمان، جایی نباشد که به آن تکیه کنیم. 

🔻 فکر می‎کردیم بچه‎های‎مان بزرگ می‎شوند. می‎رویم سراغ حاج‎آقا دولابی و بچه‌‎ها را به او می‎سپریم. فکر می‎کردیم روزی می‎رویم مسجد جامع بازار و به آقامجتبای تهرانی می‎گوییم حاج‎آقا، این پسر ما امر خیری دارد، کی خدمت برسیم؟ 

🔻 کار به اینجا نکشید. حالا ما مانده‎ایم و حرف‌‎های فراوانی که از این اقطاب‎الارض به‎خاطر داریم و هنوز به خیلی‎هایش عمل نکرده‎ایم. 

🔻 زمین از حجت خدا خالی نمی‎شود، اما روزگاری که ما در نوجوانی گذرانده‎ایم، روزگار هم‎نشینی با بهترین بنده‌‎های خدا بود که جان بیدارشان، وقف سر و سامان دادن به زار و زندگی مردم این شهر بود. 

🔻 حالا وسط این‎روزگار بی‎پیر، به‎جان ما می‎افتد برویم توی بازار #مولوی، جلو در مسجد امین‎الدوله منتظر بمانیم که نفس #میرزا_عبدالکریم_حق_شناس به ما حیات بدهد، حیات زندگی در شهر بزرگ و بی‎در و پیکری که ما اهل آنیم.
برویم تا سه‎راه #طالقانی، مسجد امام حسن(علیه‎السلام) و چند رکعت نماز پشت سر حاج‎آقا خوش‌وقت بخوانیم که جان‎مان تازه شود.
یا برویم سر تکیه دولاب، به یاد آن پیرمرد ساده بی‎ادعا که نامش #میرزا_اسماعیل_دولابی بود. 

🔻 حالا ما برای بچه‌‎هایی که داریم و بچه‌‎هایی که نداریم، چه بگوییم درباره دوره‎ای که آسمان این همه به زمین نزدیک بود؟
درباره تجربه تکرارنشدنی هم‎نشینی همه آدم‌‎های معمولی شهر، با عالمان فروتن دین که راه صلاح زندگی مردم را در گفتن و شنیدن اخلاق دیده بودند.
درباره سال‌‎های خوب مسجد #امین_الدوله و میدان #هروی، درباره آن در بهشت که به مسجدی در سه‎راهی خیابان #شریعتی-طالقانی باز می‎شد، درباره تکیه قدیمی و دوست‎داشتنی محله #دولاب، درباره نماز‎های ظهر مسجد جامع بازار و جلسه‌‎های شبانه خیابان ایران. 

🔻 ما از خوشبخت‎ترین آدم‌‎های روی زمین بودیم که سن و سابقه زیادی نداشتیم، اما فرصت دیدن بهترین اولیای خدا را پیدا کردیم. 

🔻 صدای جناب #حق_شناس هنوز توی گوش ماست که «حالا فهمیدی داداش من؟»
و لحن آرام حاج‎آقا #خوشوقت که بگوید «خودت برو فکر کن ببین کجا اشتباه کردی، از همان توبه کن»،
نگاه نافذ آقامجتبی که نگاه کند و بگوید «برای چی غصه می‎خوری؟ برای این دنیا؟»
و صدای صمیمی و ساده #میرزا_اسماعیل که بگوید «اگر چوپانی مثل اهل‎بیت پیدا کردی، گوسفندش باش، ضرر نمی‎کنی. تو را می‎برد سر همان چشمه که خودش آب می‎خورد. که اگر یک جرعه‎اش را روی زمین بریزند، همه اهل زمین مجنون می‎شوند.»

🔻 ما از خوشبخت‎ترین آدم‌‎های روی زمینیم. بهترین آدم‌‎های روی زمین، ساعت‌‎ها با ما سخن گفته‎اند.

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

از زبان‌درازها نترسید! - بخش اول
حرف‌هایی درباره ارزش بی‌مقدار حرف مفت

محمدحسین بدری

سر کوچه ما در سال‌های جنگ، مغازه عطاری قدیمی بود که حاج‌آقای جزایری آن را اداره می‌کرد. فقط عطار نبود که آویشن و عرق نعناع بفروشد. آدم حکیمی بود و حال و روز خیلی از مشتری‌ها و اهل محل را می‌دانست.

گاهی درمان قابل پیش‌بینی نمی‌داد و مسیر دیگری برای کسی که رفته بود سراغش، پیش می‌گرفت. آدم باسواد و مسلمانی بود و ساعت باز کردن و بستن مغازه‌اش با اذان ظهر و مغرب تنظیم می‌شد.
تا همین چندسال پیش هم بود و هفتاد سال مغازه عطاری و حال و روز اهل محله را اداره می‌کرد.

🔻بیرون از دنیای «کاسب‌های زرنگ»!
آن‌طرف‌تر، یک بقالی قدیمی بود. صاحب بقالی هم آدم جالبی بود. گاهی چیزی که در مغازه می‌فروخت، دو قیمت داشت. نه مثل این قیمت‌های رقابتی و ترجیحی و جهانگیری.
چیزی که به قیمت پایین‌تری خریده بود، تا تمام شود، به همان قیمت قبلی می‌فروخت و از قاعده «کاسب‌های زرنگ» تبعیت نمی‌کرد.
مغازه‌اش هنوز هست و بچه‌هایش با همان روش در آن کاسبی می‌کنند. حاج‌آقای سپاسی هم آدم مسلمان و مردم‌داری بود و یک ستون دیگر از محله زمان بچگی و نوجوانی ما در سال‌های جنگ و بعد از آن بود.

🔻جدال با دله‌دزدها
توی همین محله، خانواده‌ای بود که یک پسرشان شهید شده بود. پسر دیگر جانباز جنگ بود و یکی دیگر در جنگ گم شده بود. مدتی بعد، از پسر مفقود خانواده پناهی خبری آمد.
ظاهرا کسی دیده بود تیر خورده و افتاده و نتوانسته بود او را بیاورد عقب.
خانواده پناهی از سال‌ها قبل در همین محله بودند و از قدیم خانه بزرگی داشتند. پدر «پناهی»ها، آن‌قدر که یادم مانده، مغازه داشت و توی محله دیگری کاسبی می‌کرد.

سراسر خیابان مختاری را حجله زدند. برای پسری که گم شده بود و حالا تقریبا مطمئن بودیم شهید شده.
زمستان بود، سرد بود و روی حجله‌ها تعدادی لامپ رنگی بود که ممکن بود دله‌دزدها، شبانه آنها را باز کنند و ببرند.
پسر گم‌شده خانواده پناهی آن‌قدر توی محل عزیز بود که جوان‌های مسجد، شب‌ها شیفت گذاشته بودند و نوبتی توی خیابان می‌ماندند که کسی به حجله‌ها دست‌برد نزند.

سال ۱۳۶۹، توی فهرست روزانه نام هزار اسیر ایرانی که از رادیو پخش می‌شد، اسم پسر حاج‌آقای پناهی را خواندند و راستش این بود که شهید نشده بود. زخمی و مجروح، اسیر شده بود و صدام صدایش را درنیاورده بود.

پسر خانواده پناهی بعد از چند سال به ایران برگشت و نگویم از شور و شوق محل برای برگشتن و استقبالی که برای جوان گم شده محله راه افتاد.

🔻هم‌افزایی بزرگ روز تاسوعا
۴ مسجد متحد توی چند گوشه این محله بود: مسجد توحید، مسجد شارعی، مسجد صاحب الزمان(عج) و مسجد پنبه‌چی.
آدم‌های این ۴ مسجد کارهای مشترکی می‌کردند که به قول امروزی‌ها هم‌افزایی ایجاد می‌کرد.
دسته عزاداری مشترک روز تاسوعای هر ۴ مسجد که جمعیت خیلی بزرگی می‌شد، کارهای مسجدی و کارهایی که در سیل و زلزله و جنگ، خیلی به چشم می‌آمد.

🔻مورد عجیب سیدمحمود هاشمی!
مسجد توحید، امام جماعت فوق‌العاده‌ای داشت؛ سیدمحمود هاشمی.
که خیلی معمولی زندگی می‌کرد و خانه کوچکی در همان محل داشت و چنان که یادم مانده، از گرفتاری و بیماری در خانواده‌اش بی‌نصیب نبود، قلب محله بود و نه فقط اهل مسجد، که بقیه هم، آنها که مسجد نمی‌آمدند و کاری به این چیزها نداشتند، با حاج‌آقا هاشمی رفیق بودند و معاشرت می‌کردند.

علاوه بر مسجدی که اداره می‌کرد، خانه‌اش هم محل رفت و آمد وقت و بی‌وقت اهل محل بود؛ برای حل اختلاف و مشورت و حل و فصل قهر و آشتی خانواده‌ها و سوال و جواب و هر کاری که اهل محل داشتند.

🔻خسرو و بشکه‌های پلاستیکی آبی!
آدم مثل حاج‌آقا جزایری و سپاسی و سیدمحمود هاشمی توی این محل کم نبود؛ اینها شاخص‌هایش بودند.
محل پر بود از آدم‌حسابی‌های زمان جنگ، بچه‌های رزمنده، خانواده‌های نجیب و درست و حسابی، کاسب‌های مردم‌دار و با انصاف. از این جور آدم‌ها زیاد بود، توی محله‌ای که سال‌های جنگ و بعد از آن، در آن زندگی می‌کردیم.

اما توی همین محل، خسرو نامی بود که توی بشکه‌های پلاستیکی بزرگ آبی، از خانه‌اش عرق بیرون می‌آمد و می‌رفت پخش می‌شد.
آن‌قدر که به سن و سال آن وقت ما می‌شد دید، خسرو و رفیق‌هایش سر این جور چیزها، با عده‌ای هم درگیر بودند و گاهی دعوا و چاقوکشی می‌کردند، توی همین محل.

🔻خانواده نمونه!
توی همین محل، خانواده کتی هم بودند. یک پیرمرد فرسوده با زنش که کلانتر یک طرف محل بود، با یک پسرش که معمولا بابت دعوا و مواد مخدر و چیزهای دیگر زندان بود و پسر دیگرش که هیچ‌کس نمی‌دانست چه می‌کند و کار و بارش چیست، و کتی!

کتی دختر خانواده بود که بقیه را به اسم او صدا می‌زدند؛ بابای کتی، مامان کتی، اون داداش کتی که زندان است، و این داداش کتی که زندان نیست.
خلاف می‌کردند، کم و زیاد، و خروجی خانواده، آن پسر بود که دایم می‌رفت زندان و می‌آمد...

ادامه دارد

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

پشت ما به اینجا گرم است.
به رییس عالم.
که گفت حالم در معرکه جنگ با وقتی در خانه، آرام نشسته‌ام، فرقی ندارد.
به علی بن ابی طالب که اختیاردار عالم است.

بزرگ‌تر ما، خمینی بزرگ، در آن پانزده سال که به تبعید در نجف بود، خودش را جوری با سدره منتهی بست که دیگر از هیچ کس و از هیچ چیز نترسید.
از شاه و دار و دسته‌اش، از آمریکا که از گفتن اسمش می‌ترسیدند،
از جنگ به آن سختی و بزرگی.
تکیه داده بود به دیوار حرم سلطان نجف و از هیچ شاه و سلطانی نمی‌ترسید.
🔸
اگر سایه آن پیرمرد روی سر ما افتاده باشد، ما هم بنده همین خانه‌ایم،
سر سفره نان نجف بزرگ شده‌ایم و نه غلامِ علی که غلام قنبریم.
پشت ما به مردی گرم است که از همین‌جا، عالم را می‌گرداند.
به علی، که شبیه هیچ کس نیست.
که لا یقاس بالمقیاس، و لا یشبه بالناس.
پشت ما به کوه گرم است.

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

🔸برای سیدمرتضی آوینی عزیز و دوست‌داشتنی
🔹در ستایش حرف حساب - بخش اول

یک توضیح ضروری:
این حرف‌ها را پیش از این، با جمعی از بچه‌ها دانشگاه امیرکبیر تهران گفته‌ایم. درباره سیدمرتضی آوینی که هنوز حق و قدر او شناخته نشده و هر چه حرف‌ها و نوشته‌های فنی او را در فرهنگ و هنر و رسانه و سینما فراموش کرده‌ایم، به دوران بدوی‌تری در این حوزه‌ها درافتاده‌ایم و بی‌سوادتر‌ها را بیشتر وسط میدان فرهنگ راه داده‌ایم و دوباره به پیاده‌تر از قبلی‌ها، فرصت کاسبی و فرصت‌طلبی از این مسیر عطا کرده‌ایم؛ که وقتی حرف حساب را کنار می‌گذاریم، نوبت به میدان‌داری کوتوله‌ها در فرهنگ می‌رسد.

۶-۵سال بعد از شهادت آوینی، همراه رسالت بوذری عزیز، تجربه کوچکی را شروع کردیم و درباره آوینی با آدم‌های زیادی مصاحبه کردیم، بعد از ۷۰-۸۰مصاحبه به نظرمان رسید همه این‌ها، تصویر دقیقی از آوینی نمی‌دهند.

بعضی آدم‌ها در این مصاحبه‌ها دروغ می‌گفتند یا حداقل فهم دقیقی از موضوع نداشتند. عبارت «من و مرتضی این‌طور فکر می‌کردیم» بار‌ها تکرار می‌شد و پیش می‌آمد کسانی وسط مصاحبه می‌خواستند ضبط را قطع کنیم و سعی می‌کردند چیزهایی درباره زندگی آوینی برای ما تعریف کنند که مهم نبود.

🔻 وقت ما را تلف کردند!
در «مرتضی و ما»، کیومرث پوراحمد از میان دعوای آوینی با ارشاد، فارابی، روزنامه جمهوری، صداوسیما و کیهان فقط به اختلاف با کیهان توجه می‌کند؛ اما نمی‌گوید چرا فیلم او در صداوسیمای محمد هاشمی‌رفسنجانی سانسور می‌شد یا در روزنامه جمهوری علیه او می‌نوشتند؛ و نمی‌گوید همان نویسنده مطلب «آقای سردبیر به خدا هم فکر کنید»، بعد‌ها درباره آوینی خاطره‌ها تعریف می‌کند، همان که قبل از آن مقاله تند، غیرمنصفانه و ناجوان‌مردانه علیه او نوشته است.

حالا بعد از ۲۸-۲۹سال می‌شود از آن موقعیت فاصله گرفت و پرسید چه کسانی و چرا صدای آوینی را در صداوسیما حذف می‌کردند؟
یا مشکل روزنامه جمهوری با آوینی چه بود؟
یا ارشاد آن دوره چرا با آوینی مخالفت می‌کرد؟

وقتی آن مصاحبه‌ها را می‌گرفتیم، سیدمحمد آوینی به ما گفت: شما زحمت می‌کشید، ولی همه این کار‌ها مفت نمی‌ارزد. چون همه چیزی که آوینی می‌خواست بگوید، در ۱۰-۱۵کتاب او هست.
درست می‌گفت.

🔻 حرف نزنید، بخوانید
وقتی «مرتضی و ما» از تلویزیون پخش شد، خوشحال شدیم کسی در تلویزیون درباره او حرف می‌زند.
این که چه حرفی می‌زند، آن موقع مهم نبود. مهم این بود که بالاخره یک نفر در این‌باره حرف می‌زند؛ اما مدتی بعد با دروغ‌هایی مواجه شدیم که دروغ‌های اولیه را تکمیل می‌کرد.

🔻 برانداز قدیمی!
مثلاً نویسنده یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای نوشت آوینی سال‌های آخر حیاتش با نظام و رهبر انقلاب مشکل داشت؛ و اگر مقاله‌های ۱۰شماره آخر سوره را بخوانید. می‌بینید چه مقاله‌های تندی علیه رهبری نوشته است!

اما مریم امینی، همسر آقای آوینی در دانشگاه تهران در جواب سؤالی در این‌باره خیلی محکم و جدی گفت: «چسباندن امثال مسعود بهنود و ابراهیم نبوی و محسن مخمل‌باف به آوینی کار حضرت فیل است و به این دلیل اصلاً نگران نیستم، چون شدنی نیست. بهنود، چه آن موقع که گفت: آوینی خیلی مؤدبانه جواب مرا داد، چه حالا، دروغ می‌گوید و حرف بی‌ربط می‌زند.»

توی همان جلسه، از خانم امینی پرسیدند اگر آوینی بود، الان با چه کسی قابل‌مقایسه بود؟ حرف درستی زد و گفت: «به نظرم انرژی این مقایسه‌ها را برای خواندن کتاب‌های او بگذارید.»

🔻 دروغ‌های بهنود و مخمل‌باف
آدم‌های متفاوتی درباره آوینی اظهارنظر کرده‌اند از مسعود بهنود تا مخمل‌باف که درباره آوینی از زمان دانشکده خاطره تعریف می‌کند. مخمل‌باف که ده سال از آوینی کوچک‌تر است و اصلا مگر مخمل‌باف دانشگاه رفته؟

این فرصت‌طلبی‌ها هست. مجله زنان که خانم شرکت آن را منتشر می‌کرد، در شماره‌ای نوشته بود آوینی قبل از انقلاب در دانشگاه با چه کسانی دوست بود و با آن‌ها بیرون می‌رفت یا نمی‌رفت. این کار ناجوان‌مردانه را، آدم‌های مختلفی کرده‌اند.

یک دلیل ساده این کار‌ها این است که آدم‌ها حسادت می‌کنند، وقتی می‌بینند درباره نویسنده‌ای، که خوب می‌نویسد و شهرتی دارد، همه حرف می‌زنند؛ از شاهرخ دولکو و پوراحمد که درباره او فیلم می‌سازد تا حسین بهزاد و شهریار زرشناس و سعید قاسمی.

مخالفان آوینی فقط آن‌ها نبودند که گفتند چرا مقاله‌های روشنفکرانه چاپ کرده، حتی کسانی می‌گفتند دیوانه بود، عقل درستی نداشت، دایم روزه بود!

🔻 همین آقای زم!
این‌ها مهم نیست. مهم این است که آوینی سر حرف‌هایی که به آن معتقد بود ایستاد؛ یعنی آن‌قدر ایستاد که بر سر آن شهید شد. از این بیشتر که نمی‌توان برای چیزی هزینه داد.
این‌که بعد از جنگ به خواسته بزرگ‌تر‌های انقلاب دوباره روایت فتح را راه انداخت و پی‌گیری کرد، از مبنا و اعتقاد او بلند می‌شود.

ادامه دارد...
#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش سوم
رییس قبیله جوان‌مردان

پیرمرد گفت: «خرم‌شهر را خدا آزاد کرد.»
به اراده رزمنده‌ها و مردمی که حوصله داشتند جلو جنگ بایستند و خدا به آنها کمک کرد.

احمد متوسلیان و بقیه فاتحان خرم‌شهر، چه کردند که در یک جنگ عجیب، خدا به آنها کمک کرد؟

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش دوم
آدم‌های بزرگی را گم کرده‌ایم

احمد متوسلیان، رییس قبیله بزرگی از پهلوان‌هایی است که در دوره ما زندگی کرده‌اند. آدم محکم و استخوان‌داری که برای بزرگ بودن و انجام کارهای بزرگ، ساخته شده است.

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی درباره مردانگی، جنگ و احمد متوسلیان
بخش اول
ایستاده در میانه میدان

مرتضی محبی خراطی، توی مدرسه‌ای درس خوانده بود که ما می‌رفتیم. چند سال قبل از ما و وسط جنگ، توی خوزستان شهید شده بود.
آن وقت‌ها که سن بیشتر پدر و مادر شهدا به پنجاه سال نمی‌رسید، مادر پیری داشت و پدری که خیلی در حال و هوای زندگی روزمره نبود.

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

آدم پناهنده، بلیت برگشت نمی‌گیرد
بلیت یک‌طرفه
■
بلیت یک‌طرفه به مشهد، یعنی فقط بلیت مسیر رفت.
تازه فهمیده‌ام بلیت یک‌طرفه به مشهد، رازی دارد.

#محمدحسین_بدری

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

🔻 وقتی همه خوابیم!

بخش سوم - امتحان سخت یمن

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای بهترین بنده‌های خدا در یمن
◇ وقتی همه خوابیم

بخش دوم - تلویزیون، خواب است!

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای ارادت به بهترین بنده‌های خدا در یمن
◇ وقتی همه خوابیم!

بخش اول؛ این مردم نازنین

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

برای روح‌الله نامداری، جوانمرد ایل بختیاری
🔻کاشف فروتن بچه‌های ایذه

احتمالاً به هوای علاقه به امام خمینی، اسمش را گذاشته‌اند «روح‌الله»، در روستای کوه‌باد، چسبیده به شهرستان ایذه، در شمال خوزستان، در منطقه‌ای که لرهای بختیاری زندگی می‌کنند و اقلیم منطقه، چیزی است بین جلگه‌های گرم خوزستان و بلندی‌هایی که کم‌کم به زاگرس نزدیک می‌شوند.

🔸 دیدار اول؛ تهران
بار اول روح‌الله نامداری را کنار اختتامیه دوره‌ای از جشنواره فیلم عمار دیده‌ام؛ سر به زیر و محجوب و باحیا.
دعوت کرد بروم ایذه، برای درس دادن در مسجد جامع شهر به بچه‌هایی که نشریه کوچکی دارند و مسجد جامع شهر را اداره می‌کنند. به همشهری‌هایش که به فضای پایتخت و آدم‌هایش دسترسی ندارند.

خودش کارشناس ارشد جامعه شناسی بود، از دانشگاه علامه طباطبایی و در دوره دکتری همین رشته درس می‌خواند.
قدری که دوست شدیم، ما را با دکتر مرتضی فرهادی، مردم‌شناس نام‌دار و استاد دانشگاه علامه و کتاب‌ها و رفتارهای او آشنا کرد.

خودش، کتاب نوشته بود؛ «جدال دو اسلام» درباره حرف‌های امام خمینی درباره اسلام آمریکایی و اسلام ناب محمدی.
کتاب مفصل و جان‌دار و جدی، و نامی از نویسنده، از روح‌الله نامداری در کتاب نبود.

چند کتاب دیگر هم آماده کرده بود، درباره امام، روش فکر کردن و زمام‌داری او، از میان آن‌چه از خمینی(ره) به‌جا مانده است.

در سفر اول ایذه، فهمیدم خیلی باسواد است و کلامش بر دیگران نافذ است و بچه‌های ایذه خیلی دوستش دارند.
بچه‌های خوبی را دور خودش جمع کرده بود. جمع درس خوانده‌ای که برای درس و کار، جاهای مختلفی بودند و این جور وقت‌ها، دوباره دور هم جمع می‌شدند.

🔸 جوانمرد طایفه «مرادی»ها
نویسنده محقق و مردم‌دار اهل دقت و باسواد، این‌ها صفت‌های جوانمرد ایل بختیاری است، از طایفه«مرادی»ها، که در همان روستای کوه‌باد یا کهباد، پای آن کوه بلند و کنار دشتی بزرگ، بچه‌هایشان را با سخاوتمندی پای رفاقت با امام خمینی داده‌اند. که اهل این قوم مرید حضرت حیدرند و با آقا اباالفضل(ع) سابقه رفاقت قدیمی دارند.

🔸 قطار جنوب
سوار قطار جنوب شدیم و رفتیم اهواز و از آنجا به ایذه.
ایذه جای بدی نیست. تابستان‌ها گرم می‌شود، بله. خب خوزستان است، اگر چه در منطقه شمال استان و به کوه‌های زاگرس نزدیک می‌شود.
جای بدی نیست، اما قبل از انقلاب، جماعتی از کسانی که با شاه درافتادند، به این منطقه تبعید شده‌اند.
رفتیم ایذه و کنار شهر، روستای کهباد، که زنان ایل بختیاری «روله، روله» می‌خواندند و برای این جوانمردِ جوانمرگ عزاداری می‌کردند.
زنان سیاه پوش خواندند و مویه کردند و جوان‌ترها، بزرگ‌ترهای داغ دیده را جمع کردند و با احترام کنار کشیدند و تا مسجد و خانه همراهی کردند.
نوحه خواندند، برای علی‌اکبر، برای اباالفضل(ع)، برای حضرت ارباب.

🔸 مهمان ابوتراب
سوار قطارجنوب شدیم و رفتیم اهواز و از آنجا ایذه و روستای کهباد.
بعد از روستا، قبرستان است. یک‌طرف قبرستان، کوه بلندی است و آن طرف، دشت. دشت بزرگی که تا چشم کار می‌کند، گندم کاشته‌اند. بین کوه و دشت، قبرستان است.
باد از میان قبرها می‌آید و پرچم روی قبر شهیدان ده را تکان می‌دهد. چند شهید ده، که کنار بزرگ‌ترهای قدیمی این منطقه دفن شده‌اند.

پدرش هم همان جاست، که حالا پسرش کنارش خوابیده. رفتیم روستای کهباد، نزدیک شهرستان ایذه و با دلی که داشت می‌ترکید، روح‌الله نامداری را به دست‌های مهربان ابوتراب سپردیم و آمدیم.

#محمدحسین_بدری
@mohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

↗️ آی ننه!
حرف‌هایی که یاد آدم می‌ماند - بخش دوم

چند وقت یک بار می‌آمد مرخصی و اگر روز جمعه‌ای در روزهای مرخصی‌اش نبود، بعدازظهر یک روز دیگر جمع می‌شدند و دروازه‌های گل‌کوچک را به خیابان می‌آوردند.

🔸️ جنگ بود و کم‌کم فاصله مرخصی‌های سرباز جوان زیاد می‌شد. حالا هر بار که می‌آمد، به طرز واضحی بزرگ شده بود. بزرگ که نشده بود، همان بود. انگار پخته می‌شد. حتی پخته هم نمی‌شد. عمق چشم‌هایش زیاد می‌شد و مثل سال‌های قبل برق نمی‌زد و شیطنت نداشت. گاهی حتی با موتورش کاری نداشت.
نه سوار می‌شد طول خیابان را سروته کند، نه موتور و ظرف آب و ریکا می‌آورد توی کوچه که سر و روی آن را تمیز کند.

🔸️ با بچه‌ها مشغول فوتبال می‌شد، ولی اصرار نداشت حتماً یک بازی ۶تایی را ببرند که دور بعد هم بازی کند.
گاهی وسط بازی، یکی از بچه‌ها را صدا می‌کرد که جایش بازی کند. توی چند ساعت که بساط فوتبال وسط بود، می‌رفت خانه و می‌آمد، کنار می‌ایستاد و با دوست‌هاش حرف می‌زد.
دوباره می‌آمد توی زمین و یکی‌دوتا گل می‌زد و دوباره از زمین می‌آمد بیرون.

🔸️ خیلی نگذشت، شاید چندماه. که خبر آوردند در خیابان کناری شهید آورده‌اند. عجیب نبود. چند وقت یک‌بار در کوچه و خیابان‌های اطراف حجله می‌گذاشتند و عکس جوانی را به حجله‌ها و دیوارها می‌زدند.
خبر که آمد، دویدم سمت خیابان کناری‌، خیابان خلوت و یک طرفه‌ای که جمعه‌ها می‌بستند و چند ساعت فوتبال بازی می‌کردند.
کرکره مغازه‌ها تا نیمه پایین بود و روی سیم‌های دیوار آجری حمام، پارچه سیاه و پرچم انداخته بودند. خیابان بسته بود و جمعیت زیادی ایستاده بود. از لای جمعیت رفتم جلو که ببینم چه شده و چطور آمده و چه شکلی شده.
درست سرکوچه، روی زمین یک تابوت گذاشته بودند که دورش پرچم بود. شهید معرکه بود و با لباس سربازی توی تابوت خوابیده بود. تیر ژ۳ یا دوشکا خورده بود به شکمش و زخم بزرگی داشت و بیشتر لباس‌هایش را خون گرفته بود.
مادرش نشسته بود روی زمین، بالای سر پسرش که کفن نکرده بودند. برای پسرش «اوخشاما» می‌خواند.

🔸️ آذری‌ها می‌دانند اوخشاما چیست، به‌خصوص وقتی جوانی از دنیا رفته باشد. می‌خواند، از آرزوها و حسرت‌هایش برای جوانی که جلو زانوهایش، توی تابوت خوابیده بود، از آرزوی داماد کردن پسرش، از این که می‌خواسته بعد از سربازی برایش گوسفندی بکشد که حالا جلو پیکر خوابیده‌اش قربانی کرده‌اند.

🔸️ این چیزها را با نوای محزون آذری می‌خواند و دست‌هایش را تکان می‌داد و بعد از هر بند، با لحن عجیبی می‌گفت «آی ننه، آی ننه» و جمعیت را مثل یخ آب می‌کرد.

🔸️ بعضی صداها، بعضی حرف‌ها، بعضی کارها تا سال‌ها، شاید تا آخر عمر یاد آدم می‌مانند. مثل صدای زن آذری که با لحن محزون و نوای آذری ناله می‌کرد «آی ننه.»

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

حرف‌هایی هست که همیشه یاد آدم می‌ماند
محمدحسین بدری

توی محله کودکی و نوجوانی ما، خیابان خلوت و یک طرفه‌ای بود که روزهای جمعه و تعطیل، می‌بستند و تیردروازه گل‌کوچک می‌گذاشتند و تعداد قابل توجهی از جوان‌های محل جمع می‌شدند و چند ساعت فوتبال بازی می‌کردند...

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

🔹 راهی به قدردانی از مهربانی‌های اجتماعی
🔺 مهمانی آدم‌های معمولی فراموش شده

تلویزیون را که روشن کنید، می‌توانید برنامه‌ای را پیدا کنید که به یکی از ناهنجاری‌ها و آسیب‌های اجتماعی اشاره می‌کند و دنبال راه‌حل برای آن می‌گردد. رادیو هم همین‌طور.

🔻 کارشناسان چند ساعت از شبانه‌روز را روی آنتن رسانه‌های فراگیر ملی، مشغول سخن گفتن درباره مساله‌های سخت اجتماعی‌اند و برای یافتن راهی برای رها شدن از آنها تلاش می‌کنند و توصیه‌هایی برای مخاطب خود دارند.

🔻 روزنامه‌های سراسری، صفحه‌هایی در این‌باره دارند. بعضی از آنها بخشی با موضوع حوادث منتشر می‌کنند تا مخاطب روزنامه‌خوان، با نمونه بلاهایی که برای دیگران رخ داده و شاید برای آنها هم اتفاق بیفتد، رو‌به‌رو شود و درباره آن بداند.

🔻 سازمان‌ها و نهادهای مختلف، بخشی برای مبارزه با آسیب‌ها و ناهنجاری‌های اجتماعی دارند که کارشان کمک به کاهش اثر اتفاق‌های خواسته و ناخواسته‌ای است که در زندگی جامعه متنوع ایرانی می‌افتد و جمعی را گرفتار می‌کند.

🔻 چاره‌ای هم نیست، پرداختن به اعتیاد، ایدز، سرقت‌های رسمی و سازمان‌یافته، زورگیری، ماجراهای مربوط به طلاق، موادمخدر جدید، گروه‌های انحرافی شیطان‌پرستی و فراماسونری، بارداری‌های ناخواسته و سربازهای فراری و دانشجوهای درس‌نخوان و... بخش جدی از فرصت و حوصله رسانه‌ها و نهادهای مربوط و نامربوط اجتماعی را به خود اختصاص می‌دهد – که البته کار لازمی هم هست.

🔻 تا به حال، میلیون‌ها کلمه در مطبوعات، مثلا درباره ایدز نوشته شده که مردم درباره‌اش بدانند و خدای ناکرده گرفتارش نشوند.
و جمع مخاطب این حرف‌ها و برنامه‌ها، مساله‌های دیگری هم دارند که رسانه‌ها درباره آن چیز زیادی نمی‌گویند.

🔻 بخش‌های مختلفی در سازمان‌ها و نهادهای مختلف وظیفه دارند درباره مشکل و معضل اجتماعی تحقیق کنند، آمار بگیرند، راه‌حل پیدا کنند و مردم را درباره آن آگاه کنند، اما «اداره‌کل بررسی و تقویت مهربانی‌های مردمی» در هیچ نهادی نیست و کسی فکر نکرده مثلا درباره مردان زحمت‌کشی که معتاد نشده‌اند و برای معیشت خانواده‌شان تلاش می‌کنند، چه کارهایی می‌شود کرد.

🔻 درباره بچه‌هایی که در مدرسه و دانشگاه، خیلی جدی درس می‌خوانند و مشکل حادی تولید نمی‌کنند، درباره زنان عفیف و مهربانی که بار زحمتی از زندگی خانواده را به عهده دارند و هر روز بسته‌ای از محبت، بین همسر و فرزندان خود قسمت می‌کنند، درباره کاسب منصف و حق مردم‌نخوری که به آن‌چه به‌دست می‌آورد، قانع است و همسایه‌ها و مشتری‌ها از او راضی‌اند، درباره کودکانی که آگهی‌های تلویزیون را با حسرت می‌بینند، اما دزدی نمی‌کنند، درباره معلم‌های سخت‌کوشی که سر کلاس، مثل کارگر معدن کار می‌کنند و از پیش‌رفت فرزندان دیگران خوشحالند.

🔻 درباره ورزشکارانی که حاشیه ندارند، درباره کسانی که سر ارث و میراث هم‌دیگر را نمی‌کشند، آنها که در دعوایی ریاکارانه، آبروی کسی را نبرده‌اند و کسانی که به خبر صفحه‌های صفحه حوادث و متن پیام‌های طلب حمایت از فعالان حقوق بشر تبدیل نمی‌شوند.

🔻 مردم عادی سرزمین ما ایران، و زندگی ساده آنها، اداره‌کلی در نهادهای مختلف ندارد و صفحه‌ای از روزنامه یا ساعتی از آنتن رسانه‌های ملی به خود اختصاص نداده است.

🔻 بیشتر مردمی که در اتوبوس و تاکسی و مترو کنار ما می‌ایستند و می‌نشینند، آنها که به امید باران، زراعت می‌کنند، محققان غیرمشهور دانشگاهی که پروژه‌های بزرگ ملی را به سرانجام می‌رسانند، کاسب‌های ساده که در سراسر این سرزمین با خلق‌الله مراوده دارند، راننده‌های خوب تاکسی و اتوبوس، مامورهای مهربان و جدی پلیس که به راه افتادن کار مردم فکر می‌کنند و کارمندان از زیر کار درنرو فلان دانشگاه که برای حل‌وفصل مشکل دانشجوها تلاش می‌کنند، صاحب اداره و دایره و سازمانی نیستند و کسی فکر پی‌گیری خواسته‌ها و مشکل خاص و عام آنها و قدردانی از کارهایی نیست که تابه‌حال کرده‌اند.

🔻 اداره‌کل رسیدگی به مهربانی‌های اجتماعی، دایره تقویت خصلت‌های جوان‌مردانه، سازمان گسترش انصاف و انسانیت، معاونت راهبردی ایمان و مردم‌داری، و دفتر پی‌گیری تلاش‌های عمومی برای عدالت و حق‌شناسی در هیچ مجموعه‌ای تاسیس نشده و بیشتر وقت دستگاه‌های مختلف برای «آن‌چه نباید باشد» صرف می‌شود.

🔻 می‌گویند اگر یک سیب خراب را از جعبه برندارید، بقیه را خراب می‌کند. اما حرف جدی، کار پی‌گیر و رسانه مسوول کجاست که درباره سیب‌های فراوان سالم که عده بیشتری دارند و بیش از ضرر نابه‌سامانی‌های موجود، فایده دارند، حرف بزند و انسانیت آدم‌های اطراف ما را ببیند و تشویق کند؟

🔻 رسانه‌ای که می‌تواند علاوه بر نشان دادن نابه‌سامانی‌های اجتماعی و کمک به حل آنها، رسانه کسانی باشد که به وظیفه‌هایشان برابر مردم، جامعه و دین عمل می‌کنند، اما رسانه‌ای ندارند.

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinBadri

Читать полностью…

یادداشت‌های شبانه

بخش دوم
کم‌کم باید ثابت کنیم آوینی مسلمان بود

🔻 موضع مشترک روشنفکری با روزنامه‎های کیهان و جمهوری اسلامی دهه ۱۳۷۰

در فیلم «مرتضی و ما» که کیومرث پوراحمد چندماه بعد از شهادت سیدمرتضی آوینی ساخت، بخش‎های مختلفی از کار و تولید او در حوزه‎های فیلم، مطبوعات و کتاب بررسی می‎شود و در فصلی که به انتشار کتاب «هیچکاک، همیشه استاد» می‎رسد، مسعود فراستی درباره این حرف می‎زند که تولید این کتاب چطور طرح شد و آوینی چطور با آن موافقت کرد و حامی آن بود و همه هزینه‎هایش را به جان خرید.

حتی در فیلم، درباره این می‎شنوید که چطور یک انتشارات - ظاهرا انتشارات برگ - در آخرین روزها از مشارکت در چاپ آن شانه خالی کرد و در تمام نسخه‎های چاپ اول کتاب، با ماژیک روی نام این ناشر پوشانده شده، چون نمی‎خواسته‎اند در این کار شریک باشند.
و البته درباره این‎که روزنامه‎هایی - ظاهرا کیهان و جمهوری اسلامی آن زمان - بعد از انتشار کتاب آن را نقد کرده‎اند و متن‎های تندی علیه آن چاپ کرده‎اند.

اما باید در همایش ۳روزه‎ دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بودید و می‌دیدید دوست نزدیک عباس کیارستمی، به‎عنوان یکی از جدی‎ترین نمادهای سینمای روشنفکری، چطور با حرارت درباره این حرف می‎زند که کسانی نام «روشنفکری» روی یک گونه از سینما گذاشتند و به این بهانه که مخاطب، این نوع فیلم‎ها را دوست ندارد، سینمای آمریکایی را تبلیغ کردند و برای هیچکاک کتابی به اندازه و حجم نهج‎البلاغه درآوردند؛ تا بدانید چطور بدنه جریان روشنفکری بعد از این‎که دید خیالش از حذف سیدمرتضی آوینی راحت نشده و نسلی از آدم‎هایی که نمی‎شود انگ و برچسب روشن سیاسی به آن‎ها زد، کتاب‎هایش را با هر سختی و بدبختی که هست، به دست می‎آورند و می‎خوانند، تصمیم گرفتند موضوع را عوض کنند و مسیر فشارهای فراوانی را که در سال آخر حیات زمینی آوینی به او وارد شد، به گروه خاصی نسبت دهند و کنار بایستند و حالا نفس راحتی بکشند.

با این حساب، ممکن است چند سال بعد مجبور باشیم ساعت‎ها حرف بزنیم و بحث کنیم و از نوشته‎ها و فیلم‎های آوینی کد و مثال بیاوریم که ثابت کنیم آدم مسلمانی بوده و از انقلاب اسلامی و امام خمینی دفاع کرده و با توسعه غربی و نمادها و ابزارهای آن مشکل مبنایی داشته.

مجبور خواهیم شد بگوییم خبر نداشته در انتخابات مثلاً ۱۶-۱۷ سال بعد، قرار است چه کسانی با چه کسانی ائتلاف کنند که برای خوش‌آمد آن‎ها، چیزهایی که صلاح نیست، علیه توهم توسعه ننویسد.

شاید حتی مجبور شویم ثابت کنیم امام خمینی - که بر مبنای آن‎چه نوشته، همه‎چیزِ آوینی بود - رهبر انقلاب اسلامی مردم ایران بوده و پس از آن اتفاق‎های دیگری در کشور افتاده و جنگ شده و بعد از جنگ، دولت‎هایی در دوره‎های ۸ساله سر کار آمده‎اند و رییس‎جمهورها و نخست‎وزیرهایی داشته‎اند، نه برعکس.

درباره اتفاق‎هایی که همین چند سال پیش و در زمان حیات و عقل ما اتفاق افتاده، به این سادگی دروغ می‎گویند و از موضوع منتهی‎الیه روشنفکری، برای دفاع از سینمای بی‎مخاطب روشنفکری، توپ دعوای چاپ یک کتاب در حوزه سینما را با مقایسه با نهج‎البلاغه و طرح اسراف در بیت‎المال به میدان بچه‎مسلمان‎ها می‎اندازند تا اشتباه آن سال‎های کسانی را - که البته کسوت مسلمانی داشته‎اند - به پای همه هواداران انقلاب اسلامی بنویسند و کینه تاریخی جریان روشنفکری با سیدمرتضی آوینی به‎عنوان هنرمند و متفکر مسلمان را لای برگ‎های روزنامه‎ها و مجله‎ها پنهان کنند.

در این سال‎ها درباره اتفاق‎هایی که خودمان دیده‎ایم، از این دروغ‎ها زیاد گفته‌اند.

#محمدحسین_بدری
@MohamadHoseinbadri

Читать полностью…
Subscribe to a channel