2437
@DrNajdi معلم و نویسنده 📕#کسی_را_نکشتهام 📕برهنهتر از بلور آتشتر از زن 📗ماری کوری در آشپزخانه 📘آوازهای عاشقانه_ترجمه Kowsar_sheikhnajdi اینستاگرام
امروز این دو تا استوری آقای تدینی رو دیدم، البته مدت زیادیه به همین نتیجه رسیدم ولی ته ته دلم یه جور تقلای مذبوحانه داشتم برای اینکه شاااااید اگگگگگر بیشتر حرف بزنیم بتونیم اون دستهی تا خرخره قعر در عشق به فلاکت رو کمی به سمت زندگی عادی جاری در جهان هدایت کنیم.
این استوری رو دیدم با خودم گفتم عجب خری هستیا، راست میگه. ول کن. دیگه از این واضحتر و عریانتر نمیشه حقیقت جلو چشمات باشه و هزار دلیل برای نفهمیدن و وارونه کردنش بیاری...
اه چرا ول نمیکنم. چرا دلم میسوزه که دست یه عده به خون جوونای این مملکت آلوده باشه؛ فقط به دلیل نفهمی عمیق!
از خودم عصبانیام.
عقل سلیم میل به #آگاهی و #وجدان سالم میخواد.
مرسی آقا مهدی تدینی. مینویسم میزنم به دیوار اتاقم.
@kowsar_sheikhnajdi
خلاصه اینکه الان آینده و زندگی و رفاه و امنیت و ثروت و زنده موندن ۹۰ میلیون ایرانی، در گرو رفتار اسرائیل و #لبنان با همه!
خیلی هم منطقی و عاقلانه است.
هر کی هم میگه نه، غلط کرده، بیاد تا اعدامش کنیم.
میخوام یک وجه دیگه از مهاجرت رو افشا کنم که مهاجرها شاید هرگز عنوان نکنن و برای من هم شوک آور بود.
اسمش رو میگذارم "طرد اجتماعی"
و اینجوریه که دوستان و حتی خانوادهات خواسته یا ناخواسته طردت میکنن یا نادیدهات میگیرن.
مثلا یه دوستی زنگ میزد و میپرسید چطوری رفتی؟ بعد من با خوشدلی کودکانهام که انگار رسالت دارم به همه کمک بلاعوض کنم براش وقت میذاشتم و توضیح میدادم تا اگه میخواد اقدام کنه اشتباه تصمیم نگیره. بعد که خوب اطلاعات میگرفت یهو برمیگشت میگفت "ولی من اصلا این سبک زندگی که تو داری رو نمیپسندم، یعنی چی که آدم از خانوادهاش دور باشه!😐"
ترجمهاش یعنی من اگه مهاجرت نمیکنم به خاطر اینه که یه سری ارزشهایی دارم که تو نداری. یه جور خشونت پنهان و طرد و تحقیر شخصیت تو، در حالیکه فقط داشتی سوالاتش رو با صداقت کامل جواب میدادی!
بعد یهو میبینی یه رفیقی پست مشترک یک سال پیشش با تو رو پاک کرده و آنفالو شدی! چرا؟ چون سرش تو آخور بعضیهاس و ریده به خودش که نکنه این رفته خارج پسفردا بیان بگن تو با خاااارج در ارتباطی براش بد بشه. بعد یهو نگاه میکنی میبینی بدون هیچ بحث و ماجرایی یه سری آدم دارن از زندگیت ناپدید میشن و به خودت لعنت میفرستی که از اول بهشون اعتماد کرده بودی.
بعضیها هم تو ذهنشون خارج یه بهشت خوشکله که مردم از صبح تا شب دارن میزنن میرقصن و آب شنگولی میخورنن و خلاصه همه تو همن. بعد فکر میکنه اوه من الان نرفتم یا نمیتونم برم باخت دادم. نه عزیزم از این خبرا نیست. اگه تو ایران یه نفر کار میکنه ۳ نفر ۵ نفر میخورن، اینجا همه باید روزی ۸ ساعت_۱۲ ساعت مثل چی کار کنن که اجاره خونه و پول غذاشون رو بدن. مخصوصا اگه تازه #مهاجر باشی.
این دسته خصوصا وقتی شرایط ایران سختتر میشه دیگه اصلا تحملت نمیکنن. هر جوری بتونن و در توانشون باشه حالتو میگیرن. از هر سوراخی وارد میشن که بات دعوا کنن، ازت خشم دارن چون تو انگار نماد همهی اون چیزهایی هستی که ته دلشون میخوان ولی حاضر نیستن یا نمیتونن بهاش رو بدن.
دسته بعدی اونایی هستن که کلا از نظرشون تو دیگه مُردی. یعنی کلا چون تو ایران نیستی و در یک موقعیت جغرافیایی دیگه زندگی میکنی، دیگه وجود هم نداری. تو ذهنشون پرونده تو رو میبندن، با این تفاوت که هزینه کفن و دفن و چهل و اینا نداری. چه بهتر!
حالا این وسط تو یه مهاجری که به هر دلیلی حاصل ۲۰_ ۳۰ سال کار و تلاش و دستاوردهات رو ول کردی اومدی یه کشور جدید. اینجا هنوز هیچ دوستی نداری، هیچ آشنایی نداری و خودت هم هیچکس نیستی. وقتی میخوای اتوبوس سوار شی گم میشی، تویی که بهترین ماشین رو سوار میشدی الان پول نداری تو سرمای منفی ۲۰ درجه بخوای هر روز ۴۰ دلار هزینه اوبر کنی. چون به تومانِ پشکلِ ایران داری خرج میکنی، و درآمد دلاری نداری. حتی گواهینامه رانندگیت از اعتبار ساقط میشه و باید از اول بگیریش، مدرک تحصیلیت که ۱۲ سال براش جنگیدی رو قبول ندارن. خیال میکردی آیلتس ۶_۷ داری اما میری یه قهوه سفارش بدی از سوال دوم به بعد گیج میزنی؛ چرا که این لهجهی فضایی_ با این سرعت_ اصلا تو درساتون نبوده. مات و مبهوت نگاه میکنی.حس میکنی با چهل_پنجاه سال سن در حد یه بچهی ۴ ساله میتونی حرف بزنی و ارتباط برقرار کنی. حتی طرز رفتارت با حساب بانکیت، تپ کردن کارت پولت موقع خرید، کارهای عادی که قبلا برای انجامشون فکر نمیکردی همه ریست میشه و باید از اول یاد بگیری. برای دوام آوردن تمام پساندازت رو خرج میکنی و میدونی دیگه نمیتونی جبرانش کنی.
از دوستان مهاجر شنیدم که میگن، شبیه آدمی هستیم که داره تو خواب راه میره، گم شده، تو جهانیه که اگه اتفاقی براش بیافته پناهی نداره، حتی خیلیها بیمه درمانی ندارن! حالا از این ور هم باید با بیرحمی و بیمرامی و بیتوجهی آدمهای سابق زندگیت کنار بیای.
اینا رو نگفتم که بگم مهاجرها یه مشت درمانده بدبختن! نه اتفاقا اینکه بتونی از پس همهی اینا بربیای و اصلا اینکه بتونی دکمه صفر زندگیت رو بزنی و از اول توی یه جهان دیگه شروع کنی؛ خیلی قدرت میخواد و آدمها هم لابد دلایل کافی و یا لازم رو برای این تصمیم داشتن. فقط خواستم یه وجه دیگه از این اتفاق رو بیان کنم و بگم همدلی و درک باید دو طرفه باشه.
اما مهاجرها معمولا مجبورن پشت اسطورهی قوی، موفق و شکست ناپذیری که جامعه ازشون توقع داره قایم بشن و از همدلی محروم میمونن و این منصفانه نیست.
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
آقای پزشکیان کت رو از تنش درآورده که یعنی میخوام صرفهجویی در مصرف برق رو از خودم شروع کنم.
یه عده یادشون نمیاد، اما یه زمانی که خیلی هم دور نیست اگه یه نفر با آستین کوتاه میخواست استخدام دولت بشه قطعا برچسب بیدین و ایمانی میخورد و رد میشد. حتی یادمه داداشم وقتی کلاس دوم سوم دبستان بود حق نداشت آستین کوتاه بپوشه. خب حالا این هیچی...
اما جایی که دردناکه اینه که آخه لامصبا مگه شماها اورانیوم غنی نکرده بودید برای تولید برق؟ پس چرا تابستون باید برق قطع بشه و زمستون باید مازوت بسوزونید تا چهار تا کارخونه زپرتی بچرخن؟
دو سه سال پیش زمستون رفته بودم خیابون شریعتی، از شدت آلودگی و سیاهی دوده هوا یک متر جلوتر رو نمیدیدم. مگه همهی این دعواها و هزینهها رو ندادید که از انرژی صلح آمیز هستهای استفاده کنید و مردم کار و شغل داشته باشن، تولید داشته باشیم؟ کو پس؟ چرا فقط یه نیروگاه دارید تو بوشهر که اونم فقط یک درصد برق تولید میکنه؟(الان دیگه اونم نمیکنه)
تازه برای تولید برق، اورانیوم با غنای ۳ تا ۵ درصد کافی بود. یا فقط آب سنگین. لازم نبود برید ۶۰ درصد غنی کنید. اورانیوم ۶۰ درصد یعنی یه قدم با بمب اتمی فاصله دارید. یعنی تمام این مدت به همهی دنیا و به مردم خودتون دروغ گفتید. یعنی هدفتون رفاه و آسایش مردم نبوده هیچوقت.
حالا یه بیشعوری این وسط پیدا میشه میگه "وای نه ما باید بمب اتم میساختیم زودتر"
خب باشه. الان برو بساز ببینم به کجا میرسی. ببینم میذاره بسازی؟ ساختی؟ ساختی میخوای بندازی کجا؟ چهار تا بیسواد دور هم جمع میشن در مورد بمب اتم که اصلا نمیدونن چیه حرف میزنن و همدیگر رو تایید میکنن و خوش میگذره و بقیه رو اینجوری به فنا میدن.
اینجا فقط در استان اونتاریو_ کانادا سه پایگاه برق هستهای وجود داره که جزو بزرگترین و پیشرفتهترین پایگاهها هستند و براحتی ۵۰ درصد برق کل استان رو تامین میکنن. جالبتر اینکه تمامی این پایگاهها از فناوری کاملاً کانادایی کاندو (CANDU) استفاده میکنند که ویژگی منحصربهفردش اینه که فقط با آب سنگین و اورانیوم طبیعی (غنینشده) داره برق تولید میکنه!
در کانادا مردم اصلا نمیدونن قطع شدن برق یعنی چی؟ نمیدونن آلودگی هوا یعنی چی... حتی اجاقهای خوراک پزی با برق کار میکنن چون ایمنی و خطر کمتری از جهت آتش سوزی نسبت به گاز داره. تمام تابستون کولرها در تمام خانهها و ادارات و مکانهای عمومی بیوقفه کار میکنن. کانادا جزو امضاکنندگان اصلی "پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای" (NPT) هست و وقتی تو نخوای بقیه دنیا رو تهدید کنی پس بمب اتم هم لازم نداری.
حالا تو رفتی ۶۰ درصد غنی کردی؟ برای مصارف صلح آمیز دیگه؟
اوکی...
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
یه فیلمی بود که توش یه مادری مدام به دخترش داروی فلج کننده میداد تا نتونه راه بره. به دخترش هم گفته بود که تو فلج به دنیا آمدی. بهش قبولونده بود که اگه اینها رو نخوری میمیری و من دارم ازت با هر بدبختی شده مراقبت میکنم.
دختره خیلی دلش میخواست عادی باشه، بره بیرون، دوست پسر داشته باشه، زندگی کنه، اما باور کرده بود که ناتوانه و مادرش داره ازش مراقبت میکنه. آخه یه مادر وظيفهاش همینه، اینکه عشق بده، محبت کنه، مراقبت کنه.
غافل از اینکه مادرش یه بیمار روانیه که اعتقاد داره اگر دخترش بتونه راه بره، کم کم استقلال پیدا میکنه، میره دنیا رو کشف میکنه و دنیا هم پر از خطره و جای امنی نیست؛ پس بهتره فلج باشه، پیش خودم باشه و جلو چشمم و خودم برای سیر تا پیاز زندگیش تصمیم بگیرم.
آیا مادره دخترش رو دوست نداشت؟
نمیدونم، اما دوست داشتن و مراقبت کردن در ذهن یک بیمار روانی اینشکلی ترجمه میشه.
آخر فیلم اما دختره فهمید مادرش داره چه بلایی سرش میاره و فرار کرد و به هر بدبختی بود خودش رو نجات داد؛ ولی این فقط یه فیلمه!
منظورم اینه که تو واقعیت گاهی دختره واقعا باور میکنه مادرش خیرش رو میخواد که فلجش کرده. تو واقعیت گاهی دختره با کمال میل قرص فلج کننده رو میل میکنه و روایت مادر درباره خطرناک بودن جهان رو باور میکنه و همهی عمر روی ویلچر میمونه.
حالا دوباره بخونش
چون در مورد فیلم حرف نمیزدم.
پ.ن: فیلم، فرار کن (Run) | 2020
#کوثر_شیخنجدی
@kowsar_sheikhnajdi
چند روز پیش داشتیم در جنگل قدم میزدیم، که این درختها رو دیدیم. زمین زیر پاشون در یک سمت کاملا ریخته بود و به هیچ جا بند نبود. اما درختها خیلی هوشمندانه ریشهها رو در سمت دیگه توسعه داده بودند، ضخیم کرده بودند و قدرتمند و راست ایستاده بودند.
به دخترم گفتم؛ ببین، گاهی زندگی اینجوری میشه و اونوقت ما دو راه داریم، یا روی اون خاک و زمین نداشته زوم کنیم و بیریشه بمونیم و بیافتیم؛ یا به داشتهها بچسبیم و رشد کنیم و از آفتاب هر صبح زندگی لذت ببریم. تقصیر درخت نیست که زمین زیر پاش خالی شده. اما انتخاب اونه که حالا چی کار کنه.
مرسی درختهای جنگلهای سرزمین شمالی
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
خطر برادر بزرگ
▪️در رمان ۱۹۸۴ اثر جورج اورول، «برادر بزرگ» فقط یک رهبر سیاسی نیست؛ او نماد قدرتی است که با ترس، نظارت و توهم، انسانها را کنترل میکند. در طول داستان هیچوقت مطمئن نمیشویم آیا برادر بزرگ واقعاً وجود دارد یا نه. همین ابهام، او را به ابزاری قدرتمند برای سلطه تبدیل میکند.
▪️اورول نشان میدهد که حکومتها همیشه نیازی به حقیقت ندارند؛ کافی است مردم به چیزی باور داشته باشند تا آن باور زندگیشان را کنترل کند. شعار معروف حزب «برادر بزرگ شما را میبیند»، همهجا دیده میشود؛ روی دیوارها، ساختمانها و تلهاسکرینها. این جمله نوعی ترس دائمی در ذهن مردم ایجاد میکند. جامعهی اورولی، تحت مراقبت کامل قرار دارد. «تلهاسکرینها»؛ هم پیامهای حکومت را پخش میکند و هم مردم را زیر نظر دارند. در نتیجه افراد حتی وقتی تنها هستند هم احساس میکنند دیده میشوند.
▪️وینستون، شخصیت اصلی داستان، کمکم متوجه میشود که حقیقت در جامعه او اهمیتی ندارد. حزب مدام گذشته را تغییر میدهد و مردم مجبورند نسخه جدید را بپذیرند. اورول در جمله معروفی مینویسد: «کسی که گذشته را کنترل میکند، آینده را هم کنترل میکند.» قدرت واقعی فقط در اسلحه یا پلیس نیست، بلکه در کنترل ذهن انسانهاست. وقتی مردم دیگر نتوانند به حافظه و واقعیت اعتماد کنند، کاملاً وابسته به حکومت میشوند.
▪️جایی وینستون میکوشد زمان دقیق ظهور برادر بزرگ را به یاد بیاورد. اولین بار چه زمانی نام برادر بزرگ را شنیده، اما «حصول یقین محال بود». حزب آنقدر تاریخ را بازنویسی کرده که تشخیص حقیقت غیرممکن شده است. در تبلیغات رسمی، برادر بزرگ یکی از بنیانگذاران انقلاب معرفی میشود، اما هیچ مدرک واقعی درباره وجود او وجود ندارد. همین ابهام باعث میشود برادر بزرگ بیشتر شبیه یک افسانه یا «وهم جمعی» باشد تا یک انسان واقعی.
▪️جایی دیگر، اسمیت حساب و کتاب میکند و میفهمد حتی اگر کسی به نام برادر بزرگ وجود داشته، باید تا به حال مرده باشد. اما بازجو برایش توضیح میدهد که برادر بزرگ سیمایی است که هرگز نمیمیرد! وقتی که اسمیت میپرسد برادر بزرگ وجود دارد؟ بازجو میگوید البته که وجود دارد، حزب وجود دارد و برادر بزرگ تجسم حزب است. اسمیت اصرار میکند آیا برادر بزرگ همان گونه که من وجود دارم، وجود دارد؟ در جواب میشنود که «تو وجود نداری.»
احمقانهتر اینکه عشق به برادر بزرگ هم اجباری است. در پایان رمان، وینستون پس از شکنجه و شستوشوی مغزی، «برادر بزرگ را دوست دارد». این جمله دردناک نشان میدهد که حکومت فقط بدن انسان را تسخیر نکرده، بلکه ذهن و احساسات او را هم نابود کرده است. حکومت به چنین شخصیتی نیاز دارد؛ چهرهای افسانهای که همه از او بترسند و در عین حال به او پناه ببرند!
▪️اورول هشدار میدهد که انسانها میتوانند اسیر چیزهایی شوند که شاید اصلاً وجود خارجی نداشته باشند. اگر ترس، تبلیغات و تکرار به اندازه کافی قوی باشند، مردم واقعیت را فراموش میکنند و حتی دروغ را حقیقت میدانند. در چنین شرایطی، کنترل جامعه بسیار آسان میشود، چون مردم خودشان نگهبان ذهن و رفتار خویش خواهند شد.
برای جوامع مشتاق نجاتدهندگان آسمانی خطر «برادر بزرگ» از آنچه در آیینه میبینیم به ما نزدیکتر است.
#کوثر_شیخنجدی
@kowsar_sheikhnajdi
اینکه آدم مدت زیادی در انتظار بماند یک جور بیاحترامی به زندگی است؛ اسراف عمر است.
و اسارت چیست جز در انتظارِ زیستنِ به اراده خویش ماندن؟
@kowsar_sheikhnajdi
روز مادر و میخک سفید
دومین یکشنبهٔ ماه می در بیش از ۹۰ کشور جهان، از جمله کانادا و آمریکا، به عنوان «روز مادر» شناخته میشود. ماجرا از ۱۲ سالگی دختری به نام آنا جارویس شروع میشود. مادر آنا زن بسیار فعالی بود که در زمان جنگ داخلی آمریکا، باشگاههای کاری روز مادر را راه انداخت. به زنان یاد میداد چطور از شیوع بیماریها جلوگیری کنند. به سربازان زخمی از هر دو جبهه کمک میکرد تا صلح برقرار شود. یک روز به دخترش آنا گفت: «امیدوارم و دعا میکنم که یک نفر روزی یادبودی برای تقدیر از خدمات مادران پیدا کند؛ چون آنها در تمام عرصهها به بشریت خدمت میکنند.»
آنا بزرگ شد. خودش هرگز مادر نشد، اما تلاش زیادی کرد تا بالاخره توانست آرزوی همیشگی مادرش، یعنی «وجود روزی برای تقدیر از خدمات مادران» را برآورده کند.
در سال ۱۹۰۸، او اولین مراسم رسمی روز مادر را در کلیسایی در ویرجینیای غربی برگزار کرد و ۵۰۰ شاخه گل میخک سفید (گل مورد علاقهٔ مادرش) را به حاضران داد. بعد کمپینهای نامهنگاری به فرمانداران، کشیشها و سیاستمداران را شروع کرد تا اینکه در سال ۱۹۱۴، رئیسجمهور آمریکا، وودرو ویلسون، دومین یکشنبهٔ ماه می ــ روز مرگ مادر آنا ــ را رسماً «روز مادر» اعلام کرد.
من هنوز از خلال گفتگوهای روزمره، از لابهلای برخی کلمات، بوی تحقیر و کنایه به زنانی را که «خانهداری و بچهداری» را انتخاب کردهاند، به وضوح احساس میکنم. انگار چنین زنی جز استراحت و تنبلی و بیمایگی و بیهنری و بطالت هیچ دستاورد دیگری نداشته است!
زنی که انتخاب کرده وقت و انرژیاش را صرف پختن یک غذای سالم، چیدمان یک خانهی دلپذیر، تمیز کردن اتاقها و کمدها، آموزش و تعلیم بچهها، بهداشت خانواده و مدیریت مالی و سلامت روان اعضا خانواده کند، ارزش کمتری دارد از زنی که یک عنوان شغلی دارد!
شاید یک دلیلش این است که هیچ مادری بابت کار شبانه روزیاش، دلنگرانی، مراقبت، شببیداری، زایمان و تخریب فرسایندهی استخوانها و بدنش هیچ پولی دریافت نمیکند تا فیش حقوقی را به عنوان دستاورد جلو چشم بگذارد.
حداقل حقوق یک کارگرِ مهد کودک ساعتی ۱۸ تا ۲۰ دلار است. تا بیاید و وانمود کند بچهٔ ما برایش اهمیت دارد و او را زنده نگه میدارد؛ اما مادرها بدون دستمزد، این کار را با عشق و تمام وقت انجام میدهند. کنارش هزار کار دیگر هم انجام میدهند فقط آخر ماه نمیتوانند چهار پنج هزار دلار پول به خانه بیاورند.
این قدرنشناسی بزرگ و تحقیر مستمر، به مرور و در طول تاریخ، سبب شد زنان تصمیم بگیرند کمتر مادر شوند، کمتر فداکاری کنند و کمتر برای خانواده وقت بگذارند، و نظام سرمایهداری هم از هجوم و افزایش نیروی کار ارزان و سر بهزیر استقبال کرد. حتی آن را تبلیغ و تشویق کرد. حالا زنان، کمتر برای فرزندانشان و بیشتر برای کارفرماهایشان کار میکنند، حوصلهٔ خیلی چیزها را ندارند، از زنانگیشان فاصله گرفتهاند تا در رقابت شغلی برنده بمانند، اما به جایش یک عنوان شغلی دارند که میتوانند به آن افتخار کنند، بیمه و بازنشستگی دارند، مجبور نیستند بدرفتاری و خشونت مردهای ناپختهٔ زندگیشان را تحمل کنند تا یک سقف داشته باشند، و آخر هر ماه هم چند هزار دلار پول درمیآورند و میتوانند هرچه میخواهند بخرند.
آیا خوشحالترند؟
سالها بعد، آنا از تلاشش برای روز مادر پشیمان شد؛ چون خیلی زود شرکتهای تجاری آن را به سوژهای برای پول درآوردن تبدیل کردند، نه قدردانی واقعی از تلاش مادران. حالا دستهگلهای چندصددلاری جای احترام، حرمت و قدرشناسی قلبی را گرفته است. آنا در نارضایتی از این تلاش و در تنهایی مُرد و بیشترِ مردم این ۹۰ کشور جهان امروز نمیدانند چرا دارند روز مادر را جشن میگیرند؛ فقط آن را جشن میگیرند!
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
آقای نمازی و امثالهم معتقدند جنگ نعمت است. عجب! خیل عظیم فعالانِ دوزاری گرسنهای که همهی این سالها از پلکان دورویی بالا رفتند و مشهور شدند؛ به اینجا که میرسند کر و کور و لال میشوند. دیگر قلم نمیچرخانند که جنگ بد است. دیگر از کودکان بیپناه میناب نمینویسند، دیگر غم خانه و زار و زندگی بربادرفته مردم یا غصه پتروشیمی و فولاد و پلها را نمیخورند. در مقابل گفتمانی که عقلانیت و سود و زیان ملت را غلاف کرده و چه بکشد چه کشته شود برنده است؛ ساکتند. گفتمانی که مرگ را مترادف رستگاری و شهادت میداند و به جای تکیه بر منافع ملی؛ به جای تمرکز بر زندگی نرمال، شب و روز بر طبل جنگ میکوبد. از قربانیان استفاده ابزاری میکند تا قربانی بیشتری بگیرد. ایران را به ورطه نابودی کشانده، مردم را گروگان گرفته و خودش هم نمیداند هدفش از همهی اینها چیست. لابد سرسپردگی به شرق به جای معامله با غرب!
در هر صورت پیروزیم؟ حتی اگر از ایران خاکستر بماند؟ حتی اگر کشته شویم؟ این دیگر چه مدل پیروزی است؟
از نظر این جماعت نفی رفاه و امنیت و زیست متعادل پیروزی است!
خدایا از تو شاکیام که سرنوشت ما را به دست کسانی دادی که از نعمت مغز محروماند.
نه به جنگ، البته بستگی دارد!
در ایام جنگ، مطالبی از خردهنویسندگان_ روزنامهنگاران اصلاحطلب سابق و مجهولالهویه فعلی خواندم با این مضمون که: «ننگ بر بیوطنان و خارجنشینانی که از ترامپ خواستند به ایران حمله کند.» لذا انواع و اقسام ننگ، عار و بیشرفی را نثار این گروه از هموطنان کردند و گفتند: «وای بر شما که زیرساختها، جان و مال مردم برایتان مهم نیست؛ ننگ بر شما که نمیفهمید جنگ چیز بدی است و...»
تکرار نمیکنم که نسبت دادن این جنگ به درخواست چند ایرانی (داخل یا خارجنشین) که هرگز کارهای نبودهاند، در بهترین حالت ناشی از بیسوادی سیاسی و سادهلوحی تحلیلی و در بدترین حالت وارونهسازی حقیقت، پدرسوختهبازی و نانبهنرخروزخوری با سیمکارت سفید است. چه هر عقل سلیمی میتواند درک کند که پشت این جنگ و لشکرکشی منطقهای که کل جهان را با بحران انرژی و امنیت درگیر کرده و عقبهای چند دههای دارد، اهداف، توافقات و مذاکرات بزرگتری وجود دارد.
اما حالا امروز در آتشبس، از این دسته سوالی دارم: چرا امروز به لشکرکشان، خیابانگردان و مسلسلداران و عربدهکشانی که فریاد «جنگخواهیشان» گوش کوچهپسکوچههای شهرهای ایران را پر کرده، چیزی نمیگویید؟ چرا خطاب به اینها چیزی نمینویسید؟ چرا اتهام بیشرفی و بیوطنی نمیزنید وقتی علناً در صدا و سیمای ملی میگویند نابودی زیرساختهای ایران اصلاً اهمیتی ندارد و باید جنگ را ادامه داد و بعد از جنگ همه را میسازیم؟ خب جنگطلبهای آنطرفی هم که همین را میگفتند! مگر جنگ بد نبود؟
یک بام و دو هوا که نمیشود. جنگ بد است، زیرساختها مهماند؛ اما اگر گفتمان حاکم حکم کند، اگر زورتان نرسد، نه جنگ بد است و نه زیرساختها مهماند!
در برابر کشتگان دیماه سکوت میکنید، در برابر اعدامها سکوت میکنید، در برابر هر جنایتی ساکتید، و در برابر جنگخواهان داخلی مثل موش به سوراخهایتان برمیگردید و گردنکلفتیتان را برای آنهایی دارید که میدانید کوبیدنشان هیچ خطری برایتان ندارد.
لابد خودتان را باوطن، شریف و ایراندوست هم میدانید. باور کنید دقیقاً به دلیل وجود امثال شما بیوطنهای نانبهنرخروزخور و خودفروخته است که ایران امروز متحمل چنین رنجی است؛ چون شما فرصتش را داشتید که حق را بگویید، اما شجاعت و شرافتش را نداشتید.
هر عقل سلیمی میداند جنگ بد است، مساله این است که چه کسی چه کاری باید میکرد که امروز نخواهیم بر سر زدن یا نزدن زیرساختهای ایران، کُشتن یا نکُشتن مردم ایران، ویرانی ایران و آوارگی ایرانی بحث کنیم. شاید امروز میشد دربارهی یک فیلم جدید، یک موسیقی تازه، یک کتاب تازه، یا شیوهی اموزشی نوین بحث کنیم؛ نه بحث داغ ما بشود اینکه چرا شماها اینترنت دارید تا اراجیف ببافید و بقیه مردم اینترنت ندارند تا صدا و نظرشان را بگویند، اینترنت ندارند تا حتی کاسبی کنند و زنده بمانند.
اگر این اصول ساده نمیفهمید شرافتمندانهتر این است که ننویسید!
#کوثر_شیخنجدی
@kowsar_sheikhnajdi
با دوست افغانستانیام صحبت میکردم. میگفت در افغانستان زنان حق ندارند کار کنند، حق ندارند از خانه بیرون بروند و حق ندارند درس بخوانند. سرچ کردیم و فهمیدیم تنها ۱۰۰ هزار زن باسواد در افغانستان وجود دارد. بعد به سالهای کودکی برگشتیم؛ گفت کارتون فوتبالیستها را دیده، تمام کارهای مهران مدیری را و آهنگهای شجریان را. انقدر گفت و گفت که به رهبران ارکستر ایرانی مثل شهرداد روحانی رسیدیم؛ این یکی را من نمیشناختم!
گفت ما جزو اندک خانوادههایی بودیم که ماهواره داشتیم. آن سالها طالبان به خانهها میریختند، دستگاههای ویدئو را میشکستند، افراد خانواده را کتک میزدند و بعد هم میبردند تا بیشتر بزنند.
گفتم: ما هم از این بساطها داشتیم. ما هم باید نوارهای هایده، گوگوش و داریوش را قایمکی رد و بدل میکردیم. ما هم در اتوبوسهای بینراهی به حریم و حرمتمان تعرض میشد، مبادا موسیقی گوش کرده باشیم؛ کمیته با قیچی موی زنان و دختران را میزد... حال نداشتم بقیهاش را بگویم.
گفت: فرق ما با شما را میدانی چیست؟
مردم افغانستان این شریعت ساختگی را میخواستند؛ باور داشتند و برایشان مهم نبود خواهر و دخترشان زجر بکشد، محروم باشد، زندانی بماند یا بیسواد شود؛ اما شما در دلهایتان این را نمیپذیرفتید. شما همروایت با این تندرویها نبودید و هیچوقت زیر بار این ظلمها نرفتید.
این فرق بزرگی است. ریشهها کار خودشان را میکنند و باور دارم که همه چیز از زنی آغاز میشود که اولین بار توانست «نه» بگوید؛ توانست فریاد بکشد، جور دیگری ببیند، بخواهد، تربیت کند و بیاندیشد. وقتی زنان در افغانستان زیر لایههای ایدئولوژیهای ساختگی در حال دفن شدن بودند، در ایران زنان آواز میخواندند، فروغ شعر میسرود و فیلم میساخت؛ دیگری مدرسه میساخت، پزشکی میخواند، معلم میشد و زندگی میکرد و محترم بود و برای خودش میجنگید.
همه چیز از زن آغاز شده است؛ زنی که به جای فروریختن دوام آورد و فکر کرد.
#کوثر_شیخنجدی
@kowsar_sheikhnajdi
همیشه فکر میکردم چگونه یک کشور به «کره شمالی» تبدیل میشود.
یعنی مردم در فلاکت به سر میبرند، ارتباطشان با دنیا قطع است، امکان تفکر مستقل ندارند، گرسنهاند و حق انتخاب سبک زندگی خود را ندارند؛ اصلاً نمیدانند سبک زندگی چیست و مانند حیوانات در قفس، حتی غریزههایشان نیز از کار افتاده، اما خوشحالند! اما ادامه دهنده هستند، اما هیچ کاری نمیکنند. اما فریاد نمیزنند. اما کیم جون کوفت را میپرستند!
چه بلایی بر سر مغز اینگونه انسانها میآید که نه تنها متوجه عمق فلاکت خود نیستند، بلکه عاشق این فلاکت شدهاند و در همین زمینِ فلاکت، بازی میکنند، اشک میریزند و تنها راه بقای خود را در همین سیستم تصور میکنند؟
فقط به یک پاسخ رسیدم:
کنترل افکار عمومی از طریق کنترل رسانه.
و خفه کردن هرکسی که بخواهد علیه این سیستم سخن بگوید.
احتمالاً نسلهای آینده حتی به کنترل و آموزش نیز نیاز نخواهند داشت، زیرا جهانی جز آنچه والدینشان تجربه کردهاند را اصلاً نمیشناسند.
"ماتریکس"، چیز وحشتناکی است... در غلظتهای مختلف میتواند حتی به ظاهر تحصیلکردهترین و روشنفکرترین افراد را نیز در خود هضم کند. کافی است "ترس" غلبه کند، کافی است مکانیسمهای بقا فعال شوند...
من، تو و همهی ما میتوانیم در همان چیزی گرفتار شویم که زمانی علیه آن میجنگیدیم!
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
بیان نیمی از حقیقت بسیار بدتر از دروغ گفتن است. وقتی نصف حقیقت را میگویی، داری تصویری جعلی اما قابل باور و قابل دفاع از واقعیت ارائه میدهی. اینگونه نهتنها دروغ گفتهای، بلکه موفق شدهای راه درک حقیقت را با ایجاد سردرگمی مسدود کنی. این شاید پدرسوختهترین مدل دروغ گفتن باشد که نیمی از واقعیت را به عنوان همهاش جلوی چشم بگذاری.
مثل این است که زدگیها و خرابیهای یک جنس را زیر لایهای از رنگ بپوشانی؛ مثل دستکاری کردن تاریخ انقضای شیر است؛ مثل اینکه بگویی «بچهام به بقیه بچهها فحش میدهد» ولی نگویی که خودت در خانه نهتنها فحش میدادی که کتک هم میزدی، نگویی که خودت این بچه را اینگونه بار آوردهای، خودت چیزهای بهتری به او یاد ندادی، خودت او را از خانه بیرون انداختی، خودت او را شکنجه کردی و صدایش را نشنیدی، خودت بچه را دچار تروما و فروپاشی روانی و اخلاقی کردی؛ اما حالا که رفته و از خانهی همسایهها دارد سنگ زدن به شیشه خانه خودش را تشویق میکند، به او میگویی «بیخانواده!»
خانواده و خانه دچار معناباختگی شدهاند. خانواده باید پناه میبود، مامن آسایش و رشد میبود، نه شکنجهگاه اندیشههای متفاوت؛ خانواده باید تن تبدار این بچه را در آغوش میکشید، نوازش میکرد، میخواست و ترمیم میکرد، اما گفت: «جمع کن، برو!»... به بعضیها حتی فرصت نداد «جمع کنند». بلکه نیمهجان و نیمهروان رفتند تا باقیماندهی خردشدهی وجودشان را ترمیم کنند.
ترمیم نشد.
آدمی که پدرش او را نخواهد، کی ممکن است او را بخواهد؟
آدمی که مادرش او را پس بزند، زنده میماند اما زنده نیست.
آدمی که وطنش را گم کند، همیشه آواره است.
همیشه باد از شکاف دیوارها و درز پنجرهها وارد میشود. خانهای که شکاف نداشته باشد را نمیتوان ویران کرد.
اما حالا یک شکاف بزرگ داریم که هر مار و افعی و اژدهایی از لابهلایش وارد میشود، میلغزد و نابود میکند.
چه کسی قرار است این شکاف را پر کند؟
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
چیزی که دارم تمرین میکنم اینه:
اینکه مرزهای شخصیم؛ از قدرت همدلیم قویتر باشه.
آدمهای کمی به این توانایی دست پیدا میکنن که دلیل بدرفتاری دیگران رو بفهمن...
_پرخاش میکنه؛ چون داره روزهای سختی رو میگذرونه، چون روانش خسته است.
_بیادبه و داره تقصیرها رو میندازه گردن بقیه؟ چون ترسیده و داره فرار به جلو میکنه.
_بیتفاوت و بیمسولیته؟ چون فلان جاها آسیب دیده و اجتناب میکنه...
_داره از بقیه سوء استفاده میکنه؟ آره ولی تقصیر خودشون نیست، روانش در کودکی آسیب دیده و دچار شرم عمیق شده و برای اینکه روی شرمش سپر دفاعی بکشه تبدیل شده به یه خودشیفته و داره شرم رو پروجکت میکنه رو بقیه تا از روانش مراقبت کنه...
نه!
اینکه میفهمیم بقیه چقدر آسیب دیده هستن دلیل نمیشه اجازه بدیم بهمون آسیب بزنن و با ما بدرفتاری کنن. اگه این کار رو ادامه بدید خیلی زود از پا در میاید. دیگران علیرغم همهی مشکلات و زخمهاشون میتونن به خودکنترلی دست پیدا کنن و مجبور نیستن روان آشفتهشون رو روی بقیه بالا بیارن.
مراقبت از خود اصل اوله...
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
اوایل برای خونه یه قالیچه خریده بودم. اینجا همه چیز رو به شدت بسته بندی میکنن تا تمیز و سالم برسه. داشتم سعی میکردم پلاستیکش رو با چاقو باز کنم، گیج زدم چاقو عمودی رفت توی مچ دست چپم، تقریبا عمیق بود و خون فوران کرد. اون لحظه هیچکس خونه نبود و یه لحظه با خودم فکر کردم الان من حتی کسی رو ندارم که اگه بلایی سرم اومد منو برسونه بیمارستان! یا حتی بتونم بهش زنگ بزنم.
این حس ترس عمیق از بیپناهی رو تا تجربه نکنی، درک نمیکنی. و این حسیه که خیلیها اوایل مهاجرت باهاش مواجه میشن.
البته من خوششانس بودم و اینجا با انسانهای شریف و دوستان خوبی آشنا شدم که از صمیم قلب کمککننده و همراه و بامرام هستن.
یکی از پیجهای شیمی نوشته بود:
کاش اورانیوم بودم، مهم، غنی و در حال خروج از کشور.
اولش خندهام گرفت. بعد یادم افتاد عه من که از ایران خارج شدم، ولی ایرانه که هنوز از من خارج نشده...
امیدوارم این بلا سر هیچ اورانیومی نیاد!
یک خانم معلمی ویدئو پر کرده و با دردمندی یک بستنی چوبی گرفته دستش میگه هفته قبل ۷۰ تومن بوده، الان شده ۱۰۰ تومن، و فروشنده گفته چون ۲۰۰ تومن شده دیگه نمیارم.
میگفت؛ روم نشد برندارم، آخه من معلمم، یعنی نمیتونم دو تا بستنی برای بچههام بخرم؟
معلومه که برای کشوری که میتونه الماس بلامنازع جهان باشه این سبک زندگی ننگآور، شرمآور و دردناکه اما میدونید چی دردناکتره؟ #کامنتها!
ملت نوشتن:
_شما معلمها که همیشه بیکارید بستنی هم میخواهید؟
_کمتر آرایش کن پولشو بستنی بخر!
_حالا معلمی، شغلت پایینه میخواستی نری معلمی!
_۶ ماه سال بیکارید حقوق میگیرید
_ اه شماها چقدر حال بهم زن شدید دیگه از این همه غار غار کردن و نالهتون خسته شدیم.
_خب به ...، بشینم غصه بستنی تو رو هم بخورم؟
باور کنید اصلا در این مملکت مهم نیست شما داری چی میگی، چقدر منطقی و مستدل حرف میزنی، یا داری به چی اشاره میکنی. الان دیگه واقعا باور دارم یک سری گوسفند با ما هموطن هستند که نه ذرهای عقل دارن، نه شعور، نه فرهنگ نه درک و نه فهم. تو داری با مثال یک مسالهی مهم و شرایط سخت رو گوشزد میکنی. اینکه معلم این جامعه دیگه از پس خرید یک بستنی بر نمیاد، نگفتی دیگه خونه و ماشین نمیتونم بخرم، دیگه مسافرت نمیتونم برم، دیگه یخچال خونه خراب بشه نمیتونم جایگزین کنم، داری میگی سادهترین دلخوشیها از منِ انسان #ایرانی دزدیده شده. حالا چرا و بابت چی؟
و در پاسخ فقط تحقیر میشی! و کسی حرف اصلی رو نمیفهمه!
به عنوان یک معلم اسبق، چه در مقیاس جامعه، چه حتی خانواده، بارها و بارها طعم تحقیرآمیز این جملات رو چشیدم. اینکه "شما که کار نمیکنید، شما که مفت خورید..."
واقعیت اینه که تو جامعهای که همه چیز وارونه است، و نان در رانتخوری، پاچهخواری و اتصال به قدرته؛ شرافتمندانهترین، پر افتخارترین و مهمترین مشاغل باید سرکوب بشن. باید متولیان پرورش و تعلیم و تربیت، تحقیر و خوار بشن. قرار نیست پر و بال بگیرن و خلاق باشن، بلکه قراره توسری خور باشن و فرمانبردار و ترسو!
این سر دنیا در #کانادا یکی از مهمترین مشاغل معلمی است. برای معلم شدن باید چیزی نزدیک به ۶_ ۷ سال درس خواند و دوره آموزشی گذراند. حقوق معلمها جزو بالاترینهاست، تا سالی صد هزار دلار یا بیشتر. معلمها بهترین نوع خدمات بیمه درمانی و بازنشستگی رو دریافت میکنند. بله اینجا هم معلمها تابستون تعطیلن و حقوق دارن. فقط فرقش اینه که یک دهم معلمهای ایران هم زحمت نمیکشن. تعداد شاگردهای هر کلاس متعادل و حوالی ۲۰ نفره. هر معلم دستیار داره، معلم بهترین ماشین رو سوار میشه، بهترین ویلا و تعطیلات و ماساژ و دندانپزشکی رو میره، معلم مجبور نیست کتابهای تألیفی رو درس بده، بلکه با بازی و سرگرمی و نقاشی کلاس رو پیش میبره، معلم تمام ساعات کاریش در حال تدریس نیست، بلکه بخشی از اون در حال تدوین و رسیدگی به تکالیف و معاشرت و بگو و بخند با دانش آموزه و بابت همین کارها داره پول میگیره. چون داره انسان تربیت میکنه نه ماشین حفظ فرمول برای رد شدن از کنکور...
این عقب ماندگی ذهنی، این نفهمی، این بهرهی هوشی پایین، این حماقتی که بخشی از مردم ما دارن البته تا حدی تقصیر خودشون هم نیست، محیط محدود همین بلا رو سر یه عده میاره، کودنشون میکنه، احمق میشن درحالیکه باور دارن زیاد میدونن! درست و غلط رو تشخیص نمیدن، ولی زیاد حرف میزنن... مشکل اینجاست که تاوان این نفهمی تودهای رو سر آخر یک ملت باید پس بده. خصوصا تا وقتی روش مواجههشون با هر مسالهای، به قهقرا بردن اصل مساله و کوته بینی و شانتاژه. کاش حداقل برای نفهمیشون دستمزد میگرفتن.
پ.ن: کلماتی که برای توصیف این بخش از جامعه به کار بردم دقیقا همان معنای واقعی آن کلمه را میدهند....
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
یه چیزی که داره اذیتم میکنه اینه که مردم الان از اینکه میتونن بیان اینستاگرام خوشحالن! میفهمی یعنی چی؟ بچه مدرسهایها توی کشورهای دیگه همهشون به اسپاتیفای، یوتیوب، تیک تاک و انواع هوش مصنوعی متصلن و اصلا اینها جز ابزارهای زندگی انسان امروزیه، حق شهروندیه، یک ساعت اینترنت نباشه زندگی مختل میشه، بعد ما به جایی رسیدیم که از پس گرفتن چیزهای عادی و اولیه زندگیمون خوشحالیم. از دستاوردهامون نهها؛ از وصل شدنمون به اینترنت! اونهم نه قطعی و کامل، بلکه نصفه نیمه و با اما و اگر و تهدید و منت. تازه الان وصل شدیم که فقط تماشا کنیم، نه اظهار نظر ، نه بیان آزاد...
چند روز قبل یه نفر برام چند تا کلیپ فرستاد که توش دخترهای بدون حجاب داشتن برای خودشون تو پارکهای ایران ورزش میکردن یا میرقصیدن، و اون شخص این رویکرد رو به عنوان یه "گشایش" تلقی میکرد.
کاری ندارم به اینکه چطور یهو همه بلاگرها یهو فرمان شادی و رقص دریافت کردن و ریختن تو پارکها، یهو همه یادشون افتاد وسط خیابون ازدواج آسان یکماهه کنن، یهو حجاب مسالهاش بیرنگ شد، اما کلا داستان همینه؛ اینکه بلد باشی آدمها رو جوری فشار بدی که مجبور بشن همیشه فقط برای بدیهیات بجنگن؛ و اونها اینقدر برای چیزهایی که تو دنیا عادی و معمولیه میجنگن که دیگه وقت و انرژی ندارن به اصل ماجرا فکر کنن. و هر گشایش کوتاه مدتی در حقوق طبیعیشون دیگه خوشحالشون میکنه و موفقیت حساب میشه!
من خوشحالم که بعضیها به نت بینالملل متصل شدن، اما خوشحال نیستم که سقف خواستههامون همینجور داره پایین و پایینتر میاد... این برام دردناکه.
#کوثر_شیخنجدی
@kowsar_sheikhnajdi
#نتونستی
#سارا_نائینی
#کامران_عطا
.....................................
.....................................
نکنه یه وقت بیاد
که خیلی دیره.....
@kowsar_sheikhnajdi
تقصیر شما نیست
قبل از رفتن قرار بود برای آموزشگاهم سایت طراحی کنم. ایدهی سایت را سالها در سرم داشتم اما فرصت نمیشد و از طرفی تصور میکردم نیاز است یکی دو نفر همکار و همراه داشته باشم. بالاخره سال گذشته همین موقعها دل به دریا زدم و تئوری سایت را طراحی کردم. فکر همه جا را کرده بودم و برای هر بخش زیر مجموعههای متناسب گذاشتم.
بعد نوبت رسید به ثبت نام در سامانهها و گرفتن دنباله و این حرفها و پیدا کردن طراح سایت و انتخاب رنگ و ظاهر و تعداد و نوع خدمات سایت و روش پرداخت. هزینهی ساخت سایت را که کم هم نبود پرداختم، طرف دو سه ماه جواب درستی نداد و جنگ شد.
همه چیز رفت هوا، تا چند ماه نت قطع بود، من با یک چمدان ۲۳ کیلویی آمدم این سر دنیا و فکر میکردم یک ماه بعد برمیگردم و ادامه میدهم. برنگشتم و چند ماه بعد گفتند چون هاست خارجی بوده دیگر سرورها آن را پشتیبانی نمیکنند. بعد هم زندگیمان به دور باطلی از خشم، ناامیدی، تهدید و استرس و اندوه و جنگ... تبدیل شد.
فکر میکنم اینطوری میشود که وقت و انرژی انسان خاورمیانهای هدر میرود. چنین انسانی هرگز آنقدر احساس امنیت نمیکند که بخواهد به شکوفایی برسد. همیشه در حالت بقا است. آنها هم که فکر میکردیم چقدر خلاق و موفق هستند همان معدودی بودند که اتصالات نامرئی داشتند. اتصالاتشان را در این یکسال دیدیم، سیمکارتهای سفید، شهرتهای یک شبه، سرودخوانها و فیلمسازها و آنها که کلیپ خردهفرمایشاتشان در اینستا دست به دست میشود، موفقیتهای پوشالی که فقط در همان دایرهی کوچک قابل درکاند، انتشارهایی که مفت نمیارزند اما به شدت حمایت میشوند، متنهایی که صبح تا شب از رسانهها پخش میشدند و مجبور نبودند دو سه سال منتظر اجازه ارشاد برای انتشار اثرشان باشند تا زیر هر کلمه و تصویر خط حذف بکشد.
بگذارید رک باشم، شما هرگز در این مملکت به عنوان یک فرد مستقل نمیتوانید به جایی برسید. چون کل سیستم چه از لحاظ فرهنگی و چه از لحاظ اقتصادی جوری طراحی شده که استقلال و جدایی از بدنه قدرت بیمعنی است و محکوم به فنا. دست و پاهای کوچکی میزنیم و بعد غرق میشویم. این را به عنوان کسی میگویم که ناظر بسیار دقیقی است و همه جا سرک کشیده است.
میخواهید روزنامه بزنید؟ آموزشگاه داشته باشید؟ کتاب بنویسید؟ اصلا بلاگر شوید و مزخرف بگویید و از این راه پول در بیاورید؟ حتما باید متصل باشید. به مقدار اتصالات و خدماتتان رانت و ثروت و شهرت خواهید داشت.
این را هم بگویم که این وسط به آقای خاکسار نامی هم پول دادم تا لگوی سایت را طراحی کند. بیش از یک سال است امروز و فردا میکند. میبینم که نت دارد، میبینم که هنوز دارد تقلا میکند کارهای بیشتری بگیرد و کارهای بقیه را تحویل میدهد اما مال من را نه. چند بار مودبانه سراغ کار را گرفتم، سرِ کارم گذاشت. ۲ و نیم میلیون تومانِ پارسال پول زیادی برای من نیست اما اعتمادم دزدیده شد. این احساس را دارم که ما ایرانیها هر جا دستمان برسد دوست داریم اضافه برداریم. بدعهدیم، فرقی نمیکند کانفیگ بفروشیم و پول مردم را برداریم، یا معلم باشیم و سر کلاس چرت بزنیم، یا روغن بفروشیم، یا سبزی خورشتی، علی رغم ادعای وجدان و شرافتمان که تا خدا میرود این شکلی هستیم.
آقای خاکسار کار را که تحویل ندادی، اگر هم تحویل میدادی شاید میانداختم دور، اما من درسم را گرفتم.
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
خوشحالم که یه عده از شما عزیزانم به اینترنت بین الملل وصل شدید.
◾️روزهای وحشتناکی بود، هست، برای هر ایرانی و در هر جای دنیا. قطعا برای شما که در ایران هستید بسیار سختتر است. باید چه بگویم؟ اینکه تاب بیاورید؟ آخر چقدر تاب بیاورید؟ چقدر تاب بیاوریم؟
▪️چند روز پیش اینجا در شهر ساکت و آرامی این سوی دنیا مجری شب شعری از ایرانیان بودم. شعر خواندیم و غصه خوردیم. آدمها آمدهاند اینجا، زندگی میکنند اما نیمی از وجودشان هنوز توی ایران مانده، نگران، امیدوار و خسته.
▪️دوستی مادرش را از دست داده بود بدون اینکه بتواند یک بار دیگر در آغوشش بکشد. دوست دیگری بعد از چهل سال دوری از وطن برگشته بود ایران که دیداری تازه کند، با برادری که حالا پیر و بیمار شده بود. رسیده نرسیده، شلاقِ خون آلودهی دیماه را تجربه کرده بود و بعد سفر یک ماههاش رسیده بود به هراس هولناک جنگ. وطنش کودک کاری بود که بوی اشک و خون و مظلومیت میداد. بوی ترس و تنهایی و بیپناهیِ ویلان در متروی تهران.
▪️از من میشنوید این روزها با هم حرف بزنید. درد دل کنید، حالِ هم را بپرسید اما بحث نکنید. با هم مهربانتر باشید اما در برابر وسوسهی اصلاح دیگری مقاومت کنید. چراکه هر کسی درک خودش را از اوضاع و شرایط دارد. متر و معیارها دیگر علمی و واقعی نیستند، بلکه شخصی و فردیاند.
▪️ #رسانهها از هر سو میکوشند روایت خودشان را تلقین کنند. میکوشند آدمها را به دستههای کوچکتری تقسیم کنند. مثل گرگهایی که برهها را یکی یکی از گله جدا میکنند و در تاریکی میبلعند. حالا دارند تلاش میکنند ما را نه فقط به چپ و راست؛ به جمهوریخواه و اصلاحطلب و پادشاهیخواه و کوفت و زهرمار؛ بلکه به ایرانیان داخل و ایرانیانِ خارج هم تقسیم کنند. به باحجابها و بیحجابهای طرفدار باحجابها و بیحجابهای زخمخورده از باحجابها و بیحجابهای فیک!؛
به اعدامیها و زندانیها و دیماهیها؛
به عزادارانی که قاتل عزیزانشان هرگز دستگیر و محکوم نشده؛
به آنها که از جنگ خانه خراب شدند،
به ضد جنگها یا جنگدوستها،
و به آنها که جنگ را تنها راه نجات پنداشتند و آنها که جنگ را فقط دچار شدند؛
به مادران کودکان میناب و مادران نوجوانان اعدام شدهی همهی این سالها و مادران کیان پیرفلکها و مادران اینها و آنها تقسیم کنند؛
تا بعد، انگشت اتهام را به سمت یکدیگر بگیریم. تا بعد تکتک در تاریکی و تنهایی بلعیده شویم!
▪️رسانهها با تمام توان و قدرت تبلیغاتیشان میآیند تا ما را هر چه خردتر و دورتر کنند. تا بتوانند از لای شکاف و فاصلهمان رد شوند، تا حقیقت چنان مخدوش و کج و معوج و دسترسی ناپذیر شود که دیگر نتوانیم تشخیصش دهیم. دیگر حتی نتوانیم ملاک و معیار معینی برای راستی آزمایی روش تفکر و اندیشهمان پیدا کنیم. ما را با هزاران تحلیل تکرار شونده، با هیجانات روانشناسی شده بمباران میکنند تا نتوانیم تکان بخوریم. تا فرسوده شویم و از حرکت و تعقل بایستیم و در اسید نوع خاصی از تبلیغات هضم شویم.
▪️رسانه وانمود میکند مشارکت ما را میطلبد اما فقط خواهان به زانو درآوردن اراده آزاد و تفکر نقادانه ماست.
▪️این روزها با هم مهربان باشیم. هر یک از ما ناخواسته در اتمسفر یکی از این شیاطین رسانهای نفس میکشیم و بمباران روایت آنقدر شدید و پلید است که فرصت عیارسنجی حقیقت را میرباید.
▪️فقط یک حقیقت تا ابد ثابت است. اینکه ما ایرانی هستیم، با هر روش فکری، هر ایدهی رهایی بخش، هر مکان زندگی و چیزی نخواستیم جز یک زندگی امن و آرام و رو به رشد در میهن و سرزمین منحصر به فردمان ایران.
خدایا به ما ایرانیان کمک کن عظمت و شکوه و آرامش را به سرزمینمان برگردانیم.
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
لپتاپ را باز میکنم که دورههای آموزشیام را کامل کنم. یادم میافتد اول باید کردیت کارت را بپردازم تا جریمه نشوم. اَپ بانک را باز میکنم و عین مبلغ بدهی را از این حساب به آن حساب واریز میکنم.
شاید بدانید یا نه؛ اما همان روز اول که پایتان به سرزمین شمالی میرسد و حساب بانکی باز میکنید، بانک ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ دلار کردیت به شما میدهد. که یعنی برو خرج کن آخر ماه پس بده. خیلیها خوش حساباند و با کردیتشان اعتبار میسازند و بعدها تا چند صدهزار دلار از بانک وام خانه و ماشین میگیرند.
بعضیها هم بدحساباند و بدهیشان را به موقع پرداخت نمیکنند. بعد بانک دستش را میبرد وسط داراییشان و چوب حراج میزند به همه چیز و زندگیشان را سیاه میکند. میخواهند وام بگیرند نمیتوانند. میخواهند ماشین لیز کنند نمیتوانند. میخواهند خودشان یا ماشینشان را بیمه کنند نمیتوانند. چرا؟
چون بیش از کردیتشان خرج کردهاند. چون چیزی را خرج کردهاند که توان بازپرداختش را نداشتهاند. لابد آن لحظه که خرج میکردند خیلی کیف میداده. لابد خریدن چیزی که هنوز برایش کار نکردهای و به نظر رایگان میآید خیلی لذتبخش است.
اصلا ما آدمها عاشق چیزهای بدون زحمت هستیم. شاید صف نذری برای همین بلند است. صف آدمهایی که گرسنه نیستند اما از غذای رایگان نمیگذرند. غذا را میگیرند، حتی اگر به ذائقهشان جور نیاید و نصفش را راهی سطل آشغال کنند اما تفکر "مفت باشه، کوفت باشه" کار خودش را میکند.
اما اینجا یادت میدهند هیچ چیز مفت و رایگانی وجود ندارد. همهچیز بها دارد.
_بهای پرداخت نکردن کردیت کارت، از دست دادن اعتبار و جریمه ۲۰ تا ۳۰ درصدی است. (تورم کانادا حدود ۲ درصد است.)
_بهای خوردن بعضی غذاها، دلدرد و بیماری است.
_بهای بعضی روابط، از دست رفتن عزت نفس و سلامت روان است.
_بهای گرفتن بعضی چیزها یا ایستادن توی بعضی صفها، از دست دادن غرور و شخصیت است.
_بهای پافشاری بر بعضی تفکرها و توهمها هم سیلی است. مرگ و ویرانی است، عقبماندگی از دنیاست. فلاکت است. شاید آن لحظه که برخی مشت گرهکردهشان را با شور و حرارت در هوا میچرخانند و پشت تریبونها رجز میخوانند و بعد روغن به دست به خانه برمیگردند، خیلی کیف بدهد، شاید به نظرشان پُست و روغن و برنج و اینترنت مفت گیر آوردهاند. اما این، همان کردیت پرداخت نشدهای است که با اینترست ریت بسیار بالا بازمیگردد.
بهرهای که بالاخره یک نفر باید بهایش را بدهد. یک نفر، گاهی بیگناه؛ گاهی بیخبر از همهجا. هیچکس از کودکان خفته در خاک نپرسید کدام را ترجیح میدهند. مرگ یا دوچرخه سواری؛ مرگ یا مشق نوشتن، مرگ یا درآغوش مادر خوابیدن؛ خفتن در خاک یا چیدن شکوفهها از خرمن بهار امسال؟
گاهی تو نمیفهمی، عربده میکشی و بهایش را همسایهات میدهد.
کاش یک کردیت کارتی هم وجود داشت که آدمها را مجبور میکرد، بهای افکارشان را شخصا بپردازند. اگر مرگ میخواهند، فقط خودشان و خانوادهشان بمیرند. اگر عاشق زندگی در فلاکت و ویرانیاند فقط خودشان همهی اینها را تجربه کنند. اگر توسعه را نمیفهمند فقط خودشان عقب بمانند.
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi
نه من بیهوده گرد کوچه و بازار میگردم
مذاق عاشقی دارم پی دیدار میگردم...
#همایون_شجریان /ایران
#نصرت_فاتح /پاکستان
شعر منتسب به #مولوی
@kowsar_sheikhnajdi
با صدای بلند توصیه میشود...
این جنگ _ که به تمام شدنش شک دارم_ با تمام درد و رنجی که به همهی ما تحمیل کرد اما عیار خوبی بود برای سنجش آدمها از دو سر طیف. کسانیکه تا قبل از این پشت نقابهای فریبنده پنهان بودند را حالا عیان و آشکار میتوان دید.
هرچند خیلی فراموشکاریم.
جنگ درخواستی
خوبیاش این است که سیمکارت سفیدها را میبینم. حالا به هر علتی، گاهی دم هم تکان میدهند. مثلا راه افتادهاند انگشت اتهام را به سمت چهار نفر آدم (غافل احوالی) میگیرند که به زعم خود [به درست و غلطش کاری ندارم] گمان داشتند جنگ تنها راه حل برون رفت از انسداد فعلی است؛ و نامهی فدایت شوم فرستادند به عامو ترامپشان! و حالا شدهاند مسئول و مقصر اول و آخر این جنگ. مقصر خانه خرابی مردم و پرپر شدن کودکان میناب!
چه جالب! نمیدانستیم اتاق فکر آمریکا و اسرائیل انقدر بدبخت شده که آنهمه ناو و بمب و نیروی نظامی را هزینه میکند تا منویات چهار تا ایرانی را برآورد! عجب قدرتی داشتند خودشان نمیدانستند. جنگ درخواستی!
یعنی این جنگ اصلا هم نتیجهی شکست چهل و چند سالهی مذاکرات نیست؟ یا حتی مثلا نمیتواند نتیجهی زیادهخواهی استکبار جهانی و صهیونیسم باشد؟ [ این گزینه که دیگر با تکاندن دم منافات ندارد. دارد؟]
یا مثلا عباس عراقچی و قبلیها و آنهمه کشور و دفتر و دستک که واسطهی مذاکرات بودند، و آن سیاستها که نباید گفت، و آن عوامل پشت پرده و جاسوسها و روابط بینالملل و رخدادهای سوریه و لبنان و نظامیگری و شعارها و اهداف امتگرایانه؛ همه پشم بودند و عامو نشسته بود نیروی نظامی و بودجهاش را خرجِ تنفر چهار تا آدم کف خیابان، یا آواره از وطن کند؟ عامو روی قیمت نفت و ارزش سهامِ آنهمه شرکت ریسک کرده و آن حجم از سرمایهگذاری را در کشورهای همسایهی ایران به خطر انداخته تا دل این بیچارهها را به دست بیاورد؟
شوخی میکنید دیگر؟ مرغ پخته خندهاش میگیرد. حالا باز هم دیوار کوتاهتر از مردم [گیریم مردم بدِ احمقِ نادان] پیدا نکردید؟ مقصر این جنگ هم باز مردم بیچارهای شدند که میان دو مرگ گیر افتاده بودند؟ حالا اگر مردم، همه یکصدا، میگفتند "نزن!"، نمیزد؟ از کی تا حالا مردم عادی استراتژی جنگها را تعیین کردهاند که این بار دوم باشد؟
بسیار خب. حالا ما مردم عادی از همین تریبون به ترامپ اعلام میکنیم جنگ را تمام کند. تحریمها را هم بردارد و همهی چیزهای خوب دنیا را به ایران پس بدهد. عذرخواهی کند و غرامت دخالت امریکا در ایران را طی صد سال اخیر بپردازد.
ترامپ: "چشم، امر دیگه؟"
ما: "بیزحمت اسراییل را هم محو کن که چهار صباح دیگه دوباره باش داستان نداشته باشیم. مرسی اه!"
_ "انجام شد عشقم...دیگه؟"
_"دیگه سلامتی، یه حالی هم بده، بذار یه دوری هم با بی_توت بزنیم..."
_"بفرما داداش ناقابله..."
_"تانکیو عامو..."
باز خوب شد سکوتتان را از دیماه به بعدِ تاریخ شکستید! نه؟
#کوثر_شیخ_نجدی
@kowsar_sheikhnajdi