6048
https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
/channel/khosrowchannel/430
دربارهٔ گوشه هایی از آنتیگونِ سوفوکل
https://www.instagram.com/reel/Ddxn6x_o8VW/?stkn=MWd4cTQ3d3A3amx3dg==
در جهانِ پُرآشوب و مِه آلود اینگونه می شنوم که:
اگر جنگ در خاور میانه بسیار گسترده گردد و ایران به ویرانه ای دگر شود؛
اگر همهٔ زیرساخت های انرژی در ایران و سراسرِ منطقه ویران و به آتش کشیده شوند؛
اگر ایرانیان به خود نیایند و با بینش و منش و روشِ ایرانی از میهن پدافند نکنند؛
اگر در این بازهٔ زمانی ایران نتواند به بمب هسته ای دست یابد؛
اگر کشورِ ایران چند پاره گردد و کشورهای منطقه نیز گرفتار چنین سرنوشتی گردند و «جنگِ همه با همه» به واقعیتی تلخ تبدیل شود و دیگر قطره ای نفت و گاز تولید نشود؛
اگر همزمان امریکا پاتریوت و پروانهٔ مونتاژ آن را به اوکراین بدهد و اوکراین بتواند از خود به خوبی پدافند کند و بیش از گذشته چاه ها و پالایشگاه های نفت و گازِ روسیه را به آتش بکشد؛
اگر امریکا آهنگ آن کند که انرژیِ کانادا را نیز به دست گیرد و در آن سرزمین هوشواره یا ابرهوشی که می گوید را گسترش دهد؛
اگر امریکا بتواند روسیهٔ ناتوان گشته را به آشتی با اوکراین بکشانَد و آن را سرگرمِ بازسازیِ خود کند؛
اگر اروپا دسترسی به انرژیِ ارزان را از دست بدهد و نیز بی پدافند مانَد؛
اگر چین نتواند به آسانی انرژی به دست آوَرَد و دیگر نتواند هوشواره را آنگونه که تا کنون پیش می بُرد پیش ببرد؛
اگر امریکا بیش از نیمی از جهان را نیازمندِ انرژیِ گران بهای خود سازد؛
اگر امریکا و اسرائیل با بهایی نه چندان سنگین از این فاجعهٔ جهانی ای که آفریده اند کامیاب بیرون آیند؛
اگر روسیه و چین دریابند که جنگِ هسته ای با امریکا نه پیروزی و نه سودی با خود خواهد آوَرد؛
آنگاه با چه جهانی روبارو خواهیم گشت؟
آیا دور از تصور خواهد بود که در بخشی از جهان با «لویاتانِ بزرگ» و «لویاتانک» هایی که از سَروَرِ بزرگ فرمان می گیرند روبارو گشته و دیگر بخش های جهان در چنگِ «بهیموت» [جنگ های خانگی] گرفتار خواهند بود؟
آیا دور از تصور خواهد بود که میلیون ها انسان از بیماری و گرسنگی و از کمبود یا نبودِ آب از تشنگی خواهند مرد؟
در چنین جهانی سپاهِ لویاتانِ بزرگ بر سرزمین های گستردهٔ روسیه و چین و هند و کانادا و امریکای جنوبی و نیز آفریقا و دیگر بخش های آسیا فرمان خواهد راند.
در چنین جهانی بردگانِ قدرت و تکنیک به آرزوی خود خواهند رسید و شیطان را احضار خواهند کرد و آنچه از استوره ها، آیین ها و ارزش ها تا کنون پاس داشته شده بود را برای شیطانِ احضار شده قربانی خواهند کرد.
در چنین جهانی شیطانِ احضار شده همان ابرهوشی خواهد بود که انسان را پشیزی نشمارده و خودِ احضارکنندگان را نیز قربانیِ بی آماجیِ خود خواهد کرد.
در چنین جهانی که دیگر انسانی در آن نمی زید، خودِ جهان خوراکِ هیولایی خواهد گشت که مرده ریگِ انسان است.
در چنین جهانی پُرآشوب و مِه آلود از انسان های آزموده و خسته اینگونه می شنوم که:
آیا ساعتِ ۲۵ فرارسیده است و ما بیخبران گرفتار در چنبرهٔ اگرها و آیا های خود هستیم یا هنوز می توان گفت:
«تنها یک خدا می تواند ما را نجات دهد»؟
آری، در جهانِ پُرآشوب و مِه آلود اینگونه می شنوم!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
۲۷-۹-۲۰۲۶
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ تیرگی های رازناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ زخم های چرکناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ دل های بیمناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ چشم های اشکناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ رنج های دردناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ ناله های سوزناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ سرگذشت های سوگناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ سوگوارهای خشمناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ آزمون های سیجناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ باخت های سهمناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ اندیشه های خوابناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ نیازمندِ آسمان های تابناک
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
در نیمه های شب کسی به در می کوبید. از خواب پریدم.
با شتاب به سوی در رفتم. بازکردم و آن که به در می کوبید را زود شناختم. خدا بود. با چهره ای تکیده یاری خواست و گفت یا باورم بدار و مرا پیشِ خود نگه دار یا جای من نشین و بگذار بمیرم به جای تو . گیج و خواب آلود بودم و بی آنکه از او چند و چونِ خواست هایش بپرسم جانشینی اش را پذیرفتم. خدا مُرد. و من ناگهان در هزارتویی فروافتادم.
اکنون مردمانِ سراسرِ گیتی مرا به نام می شناسند ولی باورم نمی دارند. نه پیشِ من می آیند و نه مرا نزدِ خود می خوانند. جاودانه پشیمان، روز و شب درِ خانه ها را می کوبم، جانشینی می جویم. همه در پسِ پرده های سیاه پنهانند. هیچ جا چراغی روشن نیست. از پشتِ دیوارها آواهای غم آلود را می شنوم. هیچ کس در به رویَم نمی گشاید. مردمان به هزارتوی بی خدا خو گرفته اند. و من جانشینِ نازیبندهٔ آن خدای راستین، به ناچار در آتشِ ناروشنای این جهانِ بی پس و پیش جاودانه می سوزم !
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۷-۷-۲۰۲۳
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
گلوبالیزاسیون، پایانِ زندگی است!
آنگاه که فرمانروایانِ باورمند و نیرومند بر مردمانِ سرزمین های گوناگون فرمان نرانند، «مردمان» به «توده ها» دگر می شوند. توده ها که در جهانِ امروز با پرورش و آموزش و نیز با رسانه های پرتوان و زهرآگین روبارو هستند در دامِ آنان گرفتارند و یکسر بینشِ همرنگیِ گلوبالیستی بر آنان چیره است. امروز توده های هر سرزمینی خودباخته اند و زیرِ چتر خودکامگیِ گلوبالیزم می زیند بی آنکه به آن آگاه باشند. در نبودِ باورمندی به آیین های نیاکان، خودِ فرمانرانان نیز همرنگِ توده گشته اند و استوره ها، آیین ها و تاریخِ نیاکانِ خود را به بادِ فراموشی سپرده اند. امروزه روز، میلیاردها انسان «این جایی» و «آن جایی» بودن را باخته و به «هرجایی» دگرگشته اند. گلوبالیست ها جز این را در پندار ندارند و جز این را در کردار نمی خواهند. ورجاوندیِ آیین ها و نیاکان بی ارج می شوند، ورجاوندیِ سرزمین ریشخند می گردد، جاویدشاه گویی به نگاهبانِ میهن، خوارداشتِ خود خوانده می شود. در این چنین روزگاری، خدای ویژهٔ سرزمین های ویژه چم می بازد. در جهانی این چنین، قهرمانی و حماسه به داستان ها رانده می شوند، نبردهای حماسی برای پدافندِ از آب و خاک بی چم می گردند. مرزها دیگر پاس داشته نمی شوند. مرز ها چه بر خاک و چه در جان و تن پاس داشته نمی شوند. ارج نهادن به نریمانیِ مردان و زنانگیِ زنان دیگر از آنِ کهنه پرستان به شمار می روند و خوارداشته می شوند. نیاکان تن را از برای جان می باختند امروز جان را از برای تن می فروشند. جان می دهند و تن می ستانند. زنان و مردانِ تن فروش را کارگران و کارمندانِ پشتِ ویترین می خوانند. مردان با مردان و زنان با زنان می آمیزند و کودکان در کنار و در آغوشِ این کسان پرورش می یابند و می آموزند. روزگارِ گلوبالیست، پاسداشتِ پیمان های سپند و ستایش و نیایشِ خدایان را از آنِ آدمیانِ نادان و مردمانِ روزگارانِ ناپختگی می خوانند و از آنِ پستوهای گرد و خاک گرفتهٔ تاریخ می دانند. هرکجا فرمانروایانِ بی باور و ناتوان با پشتیبانیِ توده ها فرمان رانند، هرآنچه گفتیم بر روزگار چیره خواهد بود و دامن خواهد گسترد. نامِ این چنین روزگاری جز چیرگیِ گلوبالیزم نیست. گلوبالیزاسیون نامی است نوین بر پوچ زیستی و کِهْمنشی. گلوبالیزاسیون نامِ نوینی ست که دو سده است آن را نیهیلیزم می خوانند و پَست و زشت می دانند…
نیاکان، خدایان را می پرستیدند، آیین های ویژهٔ سرزمینی را پاس می داشتند و می زیستند، پادشاهی و پادشاه را ارج می نهادند، آب و خاک را با خدایان و پادشاهان گره می زدند و تا پای جان از آن پدافند می کردند. نیاکان چون چنین می زیستند سرایندگانشان از آن خدایان و آن شاهان و آن قهرمانان حماسه ها می سرودند. کودکان در کنار و در آغوشِ این چنین مردان و زنانی پرورش می یافتند و از آنان باید ها و نبایدها رامی آموختند…
می گویم و شمارانی نیز چون من می گویند: تا بسیار دیر نشده باید به خود آییم و راه دگر کنیم. باید نگاه از روزینه زیستیِ بی چمِ گلوبالیستی و از هرآنچه آفریده بگردانیم و کرانه های دیگری بجوییم…
ما ایرانیان نباید بر گنجینه های نیاکان پشت کنیم و بیهوده شان شماریم. ما تنها با آنچه با بهایی گزاف و خونبار و با رنج و شکنج ساخته و برای ما گذاشته اند می توانیم از بیراهه ها برهیم…
گلوبالیزم یکی از راه ها و روزگارِ گلوبالیستی یکی از روزگاران نیست. گلوبالیزاسیون، پایانِ راه است. گلوبالیزاسیون، روزگارِ فرجامینِ آدمیان است. گلوبالیزاسیون گسترهٔ آدمیانی است که سزاوارِ نابودی و مرگ اند. گلوبالیزاسیون، پایانِ زندگی است!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
فروغی بسطامی:
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
⤴️⤴️⤴️
در این چنین جهانی قانونِ توده ها به فرمان دگر می شود. و قانونِ توده ها هماره از زهدانِ کِهمنشی هاست که زاده می شود. در روزگاری که به سر می بریم این کسان فرمان می رانند. این همان جهانی ست که آن را بر بنیادهای آزادی توده ای، حقوق بشر و دموکراسی ساخته و پرداخته اند. این جا پیشِ پای وِلشدگی و آزادیِ توده ای، آزادگی را سر بریده اند. اینجا توده ها با اندیشه های پریشان و سیجناک بر خونِ ریختهٔ خدایان و پادشاهان و آزادگی پای می کوبند و دست می افشانند. اینجا دیگر تنها شهریارِ جهان، شیطان است که فرمان می رانَد…
۲۸ فوریه ۲۰۲۳
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
پُرشمار بودند. هیاهویی به پا بود. نزدیک شدم. همهٔ پهنای راه را بسته بودند. به جایی که می رفتم می باید از میانشان می گذشتم. در آن میان نه اندیشه ای بود در آوای واژه ها و نه مِهری بود در نگاه ها. با شتاب از آن میان گذشتم و دور شدم. ناگهان از روبرو گروه پُرشمار دیگری پدیدار شد. اینان هیاهو کنان به آنان ناسزا می گفتند و پیش می رفتند. از میان اینان نیز گذشتم. اکنون هر دو دسته در پشت سرِ من همدیگر را می دریدند. من هیچ نگفتم چون برای سخن جایی در میانِ هیاهو نیست. دردا و دریغا!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۳۱-۳-۲۰۲۳
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
Entretien avec l'Intelligence Artificielle au sujet de
l'« Odyssée » grecque
et de
l'« Odyssée » de Christopher Nolan
Khosrow yazdani
27-8-2026
تفسیرهای گوناگونِ من از
اودیسهٔ کریستوفر نولان و پیامِ آن!
تفسیرِ دوم
خسرو یزدانی
۲۶-۸-۲۰۲۶
اولیس همزمانهٔ انسانِ مدرن!
خسرو یزدانی
۵-۸-۲۰۲۶
گلچینی از بهترین کانال های تلگرامی را در این ادلیست از دست ندهید، کانال های عمومی و سرگرمی و خبری همه و همه یکجا در این لیست برای شما جمع شده است.
با کلیک برروی لینک زیر مجموعه ای از بهترین ها را یکجا داشته باشید
👇👇👇
/channel/addlist/SDdHbtggFEc5NWIx
/channel/addlist/SDdHbtggFEc5NWIx
➖➖➖➖➖➖➖➖
کانال های محترم بالای یک کا بدون فیک برای عضویت در این لیست میتوانید درخواست دهید
➡️ @tg_pro_iran
/channel/khosrowchannel/6959
دلگویه ای با جوانانِ دانای هم میهنم!
انسانی که به سانِ ماشین می زید و می انجامد پیامدِ کدامین آموزش می باشد؟ کسانی که چنین می انجامند و چنین می زیند به چه خو گرفته اند؟ کدام فلسفه آدمی را به ماشین دگر می کند؟
نیچه به درستی در پسِ پشتِ این آموزشِ ویرانگر کانت را می بیند و چنین می گوید:
«[پرسش و پاسخی] از امتحانِ شفاهیِ دکتری._”کارِ دستگاهِ آموزشِ عالی چیست؟”_تبدیلِ آدم به ماشین._”از چه راهی؟”_با خو کردن به ملال زدگی._”چگونه به این امر دست می توان یافت؟”_با مفهومِ وظیفه._”با کدام سرمشق؟”_فیلولوگ، که سرمشقِ خرخوانی می دهد._”انسانِ کامل کدام است؟”_کارمندِ دولت._”کدام فلسفه عالی ترین قاعده را در موردِ[وظیفهٔ] کارمندِ دولت به دست می دهد؟”_فلسفهٔ کانت، که کارمندِ دولت را در مقامِ شیء در ذاتِ خود(نومِن) در برابرِ کارمندِ دولت در مقامِ نمود(فنومِن) به داوری می نشانَد._»
[نیچه، غروبِ بت ها، بخشِ پویندگی های مردِ نابهنگام، ترجمهٔ داریوش آشوری صفحهٔ ۱۲۵]
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
۲۲-۱-۲۰۲۴
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
لوچانو کانفورا، که از زبده ترین پژوهندگانِ دموکراسیِ آتن می باشد،
در بارهٔ پریکلس و کُمدی این گونه می نویسد:
«خانوادهٔ پریکلس در آغاز با تیران ها بود و دیرتر به دشمنی با آن ها برخاست. در آغاز پریکلس مردّد بود که با دموس ها باشد و آن ها را راهبری نماید. ولی به پسِ رفرمِ اِفیالت در سالِ ۴۶۲ پیش از میلاد، به این سو کشیده شد.
در این زمان بود که کُمدی به صدای اپوزیسیون در همستاریِ دموس ها دگر گشت.
کمدی، به گونهٔ واقعی به تئاتر سیاسیِ آتن علیه سامانِ دموکراسی تبدیل شد.
پریکلس راهبر فرهمند این دموکراسیِ امپریالیستی بود.
سامانِ دموکراسی، بخشِ کنشمندِ مردم، که اقلیتی بیش نبود، را نمایندگی می کرد.»
[لوچانو کانفورا: کلئوفونته باید بمیرد، صفحهٔ ۳۰]
Luciano canfora:
cleofonte deve morire
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
در جِتْسیمانی
آنگاه عیسی با آنان به مِلکی رسید که جِتْسیمانی نام داشت و شاگردان را گفت: “همین جا بمانید تا بهرِ دعا به آنجا روم.”
و پطرُس و دو پسر زَبَدی را با خود برداشت و اندوه و اضطراب در دلش افتاد. آنگاه ایشان را گفت:
“جانِ من از فرطِ اندوه در آستانهٔ مرگ است، در اینجا بمانید و با من بیدار باشید.”
اندکی دورتر رفت و با رخساره بر خاک افتاد و چنین دعا کرد: “پدرم، اگر تواند بود، این جام از من دور باد! لیک نه آنچنان که من می خواهم، بلکه آنچنان که تو می خواهی.”
به سوی شاگردان آمد و ایشان را خفته یافت؛ و پطرُس را گفت:
“پس نتوانستید ساعتی با من بیدار بمانید! بیدار بمانید و دعا کنید تا به آزمون درنیایید: روح مشتاق است و لیک تن ناتوان.”
دگربار، برای مرتبهٔ دوم برفت تا دعا کند و گفت:
“پدرم، اگر این جام برنگذرد مگر آن را درنوشم، پس بادا که ارادهٔ تو انجام پذیرد!”
سپس آمد و دگربار ایشان را خفته یافت؛ چه چشمانشان سنگین شده بود.
ایشان را وانهاد و دگربار، برای مرتبهٔ سوم برفت تا دعا کند و همان کلامها را بازگفت.
آنگاه به سوی شاگردان آمد و ایشان را گفت:
زین پس می توانید بخوابید و بیاسایید: اینک ساعتِ آن بسی نزدیک است که پسرِ انسان را تسلیم دستان گنهکاران کنند. برخیزید برویم ! اینک آن کس که مرا تسلیم می کند بسی نزدیک است.»
[انجیلِ مَتّی، بخشِ بیست و شش، آیه های ۴۶-۳۶، ترجمهٔ پیروز سیار]
پاسکال می گفت:
عیسی تا پایانِ جهان رو به مرگ خواهد بود:
در درازنای این زمان نباید خوابید.
شِستُف در «شبِ جِتسیمانی» به بینشِ پاسکال پرداخته چنین می نویسد:
«پاسکال به مانندِ مکبث می خواهد خواب را به قتل رسانَد و بیشتر از این، او می خواهد که همهٔ مردمان در این کارِ دهشتبار با او همراه باشند…
عیسی برای آنکه از دردهای خویش بکاهد از حواریِ خود پِطرُس می خواهد با او بمانَد ولی او توان نیافت بر خواب چیره آید.
پِطرُس در خواب بود آنگاه که عیسی پدر را نیایش می کرد: “ که این جام از من دور باد…”؛
پِطرُس در خواب بود آنگاه که عیسی فریاد برمی آورد: جانِ من از فرطِ اندوه در آستانهٔ مرگ است.
پِطرُس باز هم در خواب بود، آنگاه که سربازان عیسی را دستگیر و به سوی جلّادانش می بردند؛
زیرا تنها با ماندن در خواب بود که آن مرد توانست در یک شب سه بار خدای خود را انکار نماید.»
شِستُف در پایانِ سخن می افزاید:
«اگر این بار نیز آن اندکانی که هرگز نباید بخوابند، به مانندِ حواریِ مسیح در آن شبِ تعیین کننده به خواب روند، قربانیِ خدا پوچ و بیهوده خواهد شد و مرگ برای همیشه پیروز خواهد گشت.»
[شِستُف، شبِ جِتْسیمانی، صفحاتِ ۱۰ و ۷۸ از متنِ فرانسه]
سوّمِ دسامبر ۲۰۲۰
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
پایانِ بی پایانِ جهان!
ابلیس به ریختِ دخترکِ هفت ساله ای به میانِ فرشتگان رفت. از او پرسیدند کیستی، از کجا می آیی و چگونه توانستی به میانِ ما آیی؟ آیا با زبانِ ما آشنایی؟ ابلیس گفت: خانه ام جایی بسیار گرم در زیرِ زمین است. پیشه ام آموزگاری است و در آزمایشگاه کار با آتش را به شاگردانم آموزش می دهم. پیشهٔ پُرشوری است. «او» مرا به راه و روشِ خود در میانِ شما پدیدار ساخت. فرشتگان پرسیدند: چرا خودِ «او» مانندِ همیشه با ما سخن نمی گوید؟ ابلیس گفت: چراییِ آنچه «او» می کند از ناآگاهی و گمانمندی ست. از من خواست این جا باشم و اکنون این جا هستم. چندی در میانِ شما خواهم ماند و آن دم که مرا بخواند ناپدید خواهم گشت و پیشِ «او» خواهم رفت. فرشتگان گفتند: شاید «او» گمان می کند آنچه از ما می خواهد را نمی انجامیم و تو را فرستاده تا از کرده ها و ناکرده هامان آگاهش کنی. سپس گفتند: ولی «او» همه چیز را می بیند و همه چیز را می دانَد. ابلیس گفت: من هر از گاهی «او» را می آزمایم؛ باورم کنید «او» هیچ چیز نمی دانَد و آنچنان هم توانا نیست. فرشتگان گفتند: می خواهی بگویی تو دخترک از «او» در برخی چیزها و کارها داناتر و تواناتری؟ ابلیس گفت: بی گمان چنین است چرا که آزموده ام. فرشتگان نگاهی به هم انداختند و گمانمندی به «او» در چشمانشان پیدا بود. یکی از فرشتگان گفت: این در چمِ آن است که «او» از آغاز ما را فریب داده است و دیگر نباید در برابرِ «او» سر فرودآریم. باید همگی آسمان را وانهیم و تنهاترش سازیم. ابلیس فرشتگان را گفت: اکنون که خود را توانا می یابید و می خواهید بی نیاز به «او» و بی «او» باشید، با من بیایید تا زمینیان را نیز آگاه سازیم تا آنان نیز از ستایشِ «او» دست شویند و به ما بپیوندند. فرشتگان پذیرفتند و خواستند تا به سوی زمین بال بگشایند که پرهایشان ریخت و به زمین فروکوبیده شدند. برخاستند و زخمی و نالان به پیرامون خود نگریستند. بر پاهایشان زنجیرهای سنگینی یافتند. شب بود و از دخترک نشانی نبود. جانداری دهشتبار که از چشمانش آتش برون می زد همراهشان بود و با تازیانه آنان را به سوی گودالی بزرگ و تاریک می راند. از گودال پایین رفتند و با جهانی آتشین روبارو شدند که آنچنان گسترده بود که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش. آدمیان و فرشتگانِ پیشین را دیدند که پُرشمار تر از شن های کنارِ همهٔ دریاها بودند. همه با آتش سر و کار داشتند ولی هر کدام شادمان سرگرمِ گزارشِ کاری ویژه بود. یکی به جان و مالِ مردم آتش افکنده بود، دیگری آتشِ رشک در دل ها روشن کرده بود و آن دیگری زیرِ دیگِ کین آتش افروخته بود، گروهی خندان از به پا کردنِ آتشِ آشوب می گفتند و گروهی دیگر از آتشِ خانمانسوزِ باورهای کوری که به راه انداخته بودند می گفتند و به خود می بالیدند. آسمان تهی بود و ابلیس بر فرجامین گروه از فرشتگان نیز چیره گشته بود. در آن آسمانِ بالا «او» تنهای تنها بود و می گریست. بر روی زمین مردمانی کم شمار می زیستند. آفتاب بسیار کم تاب شده بود. آدم ها با هم سخن نمی گفتند، جدا از هم و در تنهایی یا زاری می کردند یا می خوابیدند. آسمانِ بالا آنچنان از زمین دور بود که نه «او» زاریِ آدمیان را می شنید و نه آدمیان آوای گریستنِ «او» را می شنیدند. ابلیس در اندیشهٔ فریفتنِ آن اندک مردمانی بود که بر روی زمین می زیستند. او می دانست که به زودی «او» از دردِ تنهایی و بی کسی خواهد مُرد. ابلیس رو به آتش افروزان کرد و گفت: این جا پایانِ جهان است و من فرمانروای این جهانِ فرجامین ام. این جا پایان هرگز پایان نمی یابد. و همهٔ روزگارانِ در پیش مرا خواهند ستود، از من یاری خواهند جُست و مرا «او» خواهند خواند…
و چنین نیز شد. اکنون آن «او» مرده است و همهٔ ستایندگان و یاری جویان، ابلیس را «او» می خوانند!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۷ اکتبر ۲۰۲۲
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را برای دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
اسب پیر و خستهٔ تاریخ در خواب است.
کِلک ها دهان بگشایید، از خوابِ گرانِ زمانه بگویید.
کِلک ها فریاد برآرید و یاری بخواهید؛ فریادی که از فراسوی ویرانه های تاریخ بگذرد و به کاخِ استوره ها برسد.
کِلک ها فریاد برآرید و از استوره ها بخواهید زمانه را بیدار کنند.
از بیداری نشسته بر پشتِ توسنِ استوره ها بخواهید به دادمان برسد.
اسب پیر و خستهٔ تاریخ در خواب است.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۱۰-۱۰-۲۰۲۳
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
https://share.google/rnNg9ZtHse5tCdnbD
از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانــیست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"
کوریم و نمیبینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه ست
امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم
دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم
من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
حسین منزوی
با چشمانِ استوره ایران را بنگریم!
خاک به خودیِ خود سپند و والا نمی گردد.
خاک آنگاه جامهٔ سپند به تن می کند که مردان و زنانِ والامنش در سایهٔ خدایان آن سرزمین زیسته و شکوهِ آن را آفریده باشند.
سرزمین آنگاه گهربار می شود که نیاکانی والاگهر در آن زیسته و درخشیده و بر آن خاک روشنایی بخشیده باشند.
آنگاه که با چشمانِ ایزد مِهر به سرزمین های آریایی بنگری آن را ورجاوند می یابی.
آنگاه که با چشمانِ فریدون و رستم به ایران بنگری آن را ورجاوند می یابی.
آنگاه که با چشمانِ آرش به این خاک بنگری آن را سپند می یابی و جان پیشکشش می کنی.
آنگاه که با چشمانِ فردوسی و شاهانِ ایران پرست به ایران بنگری آن را سپند می یابی.
اگر با چشمانِ الله پرستان و محمد آیینان به ایران بنگری نه سپندش خواهی خواند و نه والامنشان آن سرزمین را بزرگ و گرامی خواهی داشت.
اگر با چشمانِ یک کمونیست به ایران بنگری در آن هیچ ژرفای دگرسانی نخواهی یافت و مرزهایش را پاسبان نخواهی بود.
اگر با چشمانِ جداسری به ایران بنگری آن را سرزمینِ بیدادگران خواهی خواند و خواستارِ فروپاشی و پاره پارگیِ آن خواهی بود.
همه چیز بسته به آن است که با کدام چشمان به ایران می نگریم.
اگر می خواهیم شگفتی ها را ببینیم، با چشمانِ استوره ایران را بنگریم!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۵-۹-۲۰۲۶
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
خدا-شاه-میهن+مردم
اگر با هم نگاهی به فرگردِ دومِ وندیداد دربارهٔ جمشید بیندازیم. اگر مهریشت را با هم بازخوانی کنیم. اگر شاهنامه را بگشاییم و بخش آژی دهاک و فریدون را با آوای بلند بخوانیم. آنجا که به آموزه های تاریخ باوری داریم اگر استوانهٔ کورش و سنگ نگاشته های داریوش را برای هم بخوانیم. اگر دست کم نگاهی نیز به هرودت و گزنفون و پلوتارک بیندازیم تا ببینیم از چند و چونِ فرمان های خدایان و پادشاهانِ ایران چه به ما می گویند…
درمی یابیم که همه جا سخن از پایگانِ خدا-شاه-میهن+مردم است. همه جا سخن از فرمان های خدایان است که به شاهان داده می شود. همه جا فرمانِ خدا در دل و جان و اندیشهٔ پادشاه می نشیند، به فرمان های پادشاه دگر می شود و سرزمین های پادشاهی با این فرمان ها سامان می گیرند. برای مردمانِ این سرزمین ها، فرمان های پادشاه به قانون دگر می شوند. خدایان ایران نام و نشان دارند. پادشاهانِ ایران زمین نام و نشان دارند. استوره ها و آیین های ایران از خدایان و از فراز و فرودِ پادشاهان و مردمان می گویند. استوره هامان، آیین هامان و تاریخ مان یکسره از فرمان های خدایان و پادشاهان می گویند. در بینشِ ایرانی با فرمانِ خداست که جمشید و فریدون پادشاه می شوند. شاه نمی توانَد در همستاریِ داد و در راستای بیداد فرمان رانَد. بالِ بیدادِ پادشاه زود چیده می شود چراکه خدایی بالای سرِ خود دارد. خدایانِ ایران هرگز پادشاهان را فرمانِ بیدادگری نمی دهند و به وارونه بیزاری از بیدادها آشکارند در فرمان ها. آنجا که توده ها سرخود و بی پروانهٔ خدایان سراغِ آژی دهاک رفتند و خواستارِ پادشاهیِ او بر ایران شدند، دیدیم دشنهٔ چه بیدادهایی فرو رفت بر جان و تنِ ایرانیان. آنجا که توده ها به خود ایستا و سرخود دست به گزینش می زنند، گُزیده همانی می شود که ابلیس بر شانه هایش بوسه زده است.
آن کسان که فرمانِ فرمانروا را به سانِ قانون نمی زیند و خود برای خود قانون می گذارندر بی گمان مرگِ خدایان را پذیرفته اند و از پوچ آیینی(نیهیلیزم) خوراک برمی گیرند. آن کسان که بی نیاز به خدایان و پادشاهان می زیند همان کسانند که باخترِ پوچ آیین و کِهمَنِش را بنا نهاده اند. بگذریم که پیروانِ خداستیزِ «مجمع ملی فرانسه» که حقوق بشر را تصویب کرده اند، بالای سرِ خود، هستیِ برین(l,Être suprême) را دارند که هرگز کسی نگفت و نمی گوید که آن کیست و چیست. می توان این هستیِ برین را از جنبانندهٔ ناجنبانِ ارستو آغاز کرد و به چشمِ فراماسونی که همه چیز و همه کس را زیرِ نگر دارد رسید. و این تَکچِشم که هستیِ برینِ همهٔ پیروان و پرستندگانِ حقوق بشر است بیشتر به تکچشمِ سیکلوپ می مانَد تا به ده هزار چشمِ مِهر که از فرازِ البرزکوه سرزمین های آریایی را می پایَد. می دانیم که سیکلوپ ها نیز به مانندِ توده های جهانِ مدرن، خود را نیرومندتر از خدایان می پنداشتند، ارجی به فرمان های خدایان نمی نهادند و خود برای خود قانون می گذاردند؟[نگاهی به اودیسه، سرودِ نهمِ، پاره های ۱۱۵-۱۰۶ بیندازید.] پادشاهان در استوره ها و آیین ها با روشی فرمان می رانند که زاده از منشِ آنان می باشد و منش آنان زاده از بینشی ست که پیشکشی از سوی خدایان است. در درازنای تاریخ نیز پادشاهان را با این بینش، منش و روش می سنجیم و داوری می توانیم کرد. مردمانِ با آیین چنین می کنند آنگاه که بر بنیادِ خدا-شاه-میهن+مردم می زیند. و آنگاه که چنین نمی زیند و چنین نمی کنند نشان از آن دارد که نه خدایی از فرازِ البرز میهن را می پایَد نه پادشاهی دادگر فرمان می رانَد. آنجا نه فرمان که به وارونه آشوب و بی سروری چیره است. آنجا ابرهای تیرهٔ خدایانِ بیگانه آسمانِ ایران را می پوشانند. آنجا «مردم» به «توده» دگردیسی می یابد و به هر سو می رود و برای خود سرور می جوید. آنجا توده نوازانی پدیدار می گردند و شانه های توده ها را می بوسند و آنان را فریفته و به این پندار دچارشان می سازند که خود باور و خود داور و خودیاور باشند و خود برای خود قانون ها بگذارند و با آن قانون ها بزیند. آنجا دیگر نه آن خدای فریدون که مار یا شیطانِ «عهد عتیق» است که فرمان می رانَد، شیطانی که گفت از میوهٔ ممنوعه بخورید چراکه خود چون خدایان خواهید گشت و بی نیازِ به خدایان خواهید زیست. آنجا شیطانی مدرن به نامِ دکارت پدیدار خواهد گشت و آدمی نوین با گوشت و پوستی نوین و با جهانی نوین خواهد آفرید. آنجا دیگر فرمانروایی اگر بر اورنگِ فرمان نشیند یا از خدایی بیگانه دستور خواهد گرفت یا از دکارتیانِ شیطان منش. آنجا توده های بی بینش و کِهمنش با روش های پُرفریب گرد می آیند و برای خود قانون می گذارند. آنجا هیچکس در اندیشهٔ دیگری نیست. آنجا زیرکی جای فرزانگی می نشیند. آنجا راستان را ریشخند می کنند و فریبکاران را می ستایند. آنجا دارایان از دانایان بیزارند.
⤵️⤵️⤵️
Et encore, à propos de
l’Odyssée de Christopher Nolan
Khosrow yazdani
27-8-2026
تفسیرهای گوناگونِ من از
اودیسهٔ کریستوفر نولان و پیامِ آن!
تفسیرِ سوم
خسرو یزدانی
۱-۹-۲۰۲۶
تفسیرهای گوناگونِ من از
اودیسهٔ کریستوفر نولان و پیامِ آن!
تفسیرِ نخست
خسرو یزدانی
۲۴-۸-۲۰۲۶
چشمِ شاهین!
فلسفه ها پُرشمارند، فیلسوفان نیز.
از آنچه فلسفه و فیلسوف به دیدهٔ من است می گویم و خود نیز گه این می گویم و گه آن!
فلسفه همانا بینش است، بینشِ آن بالاها و آن دورها. فلسفِش بی یاریِ خدایان شدنی نیست. چشمِ فلسفی چشمی به سانِ چشمِ شاهین است. بالابینی و دوربینی پیشکشی مینوی است. فیلسوف پیام آوری است که رخدادهای فردا در امروزِ او رخ می دهند. در دلِ سنگِ خارای فلسفه چشمهٔ ستاره نهان است. فیلسوف به مانندِ کاساندر، نفرین شده ای ست که از آفتابِ نهان در پسِ ابرها، از فریادهای خفته در گلوی زمان، از رازهای آن سوی دیوارهای خاموش می گوید و کسان باورش نمی دارند. فیلسوف از نبردِ خدایان در نهانخانهٔ خدای یکتا می گوید. کسان از بیهودگی و پوچیِ دانه های ریخته و پاشیده بر زمینِ امروز می گویند. فیلسوف پیام آورِ دانه های خفته در خاک و پیام آورِ رستاخیز است. فلسفه رنگین کمانِ پیمان میان آسمان و زمین است. فیلسوف بر روی زمینِ خشک، تشنه و ترک خوردهٔ پوچ گرایی، از آذرخش و تندر، از رگبار و رنگین کمان می گوید. فیلسوف، پیام آورِ چم و آماج در زمانهٔ تهی زیان و ناباوران است. فیلسوف فرزندِ زمانه نیست. فیلسوف با یاریِ خدایان، زمانه را می زایانَد. فلسفه همرکابِ تاریخ نیست. فیلسوف نشسته بر زینِ توسنِ استوره با کسان سخن می گوید. فلسفه فرجامین سخنِ پیش از مرگِ پهلوانِ زخم خورده است. پهلوانِ هماره پیروز در پهنهٔ نبرد، از زخمِ مرگبارِ دشنهٔ زمان می گوید. فیلسوف از سرنوشت می گوید، از خدایان می گوید تا بر سپهرِ پیشامد چیره گردد، تا سپر از دستِ پوچ آیینی بیفکند، زخمش زنَد و شکستش دهد. فیلسوف پیام از بیکران می ستانَد و بر کرانه می گسترد. کسان تا بر آن کرانه دیده ندوزند از گِل و لای پوچی زمانه نخواهند رهید. خدایان آزمون و رنجِ آدمیان را دوست می دارند. فلسفه هفت خانی است از رنج و دهشت که می باید از آن گذر کرد. فلسفه سرودِ رازآلودِ گذر از هفت خان است.
و فیلسوف، در گذر از این آزمونِ دردآلود و شگفتی زاست که سخن می گوید.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۷ ژوئن ۲۰۲۲
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
سالِ ۱۹۶۶، هایدگر در گفت و گویِ پُرآوازه اش با اشپیگل، دوران را دورانِ چیرگیِ تکنیک می خوانَد و می گوید:
«مردم در بخشهايی از زمين كه دارای تكنولوژیِ پيشرفته است، در برخورداریِ كامل به سر می بَرند. ما در رفاه زندگی می كنيم. واقعاً كموكاستیِ ما چيست؟ اين كه امور درحالِ انجام است، دقيقاً همان چيزی ست كه هراس میآورَد. همهٔ امور درحالِ انجام است و اين كاركرد بيشتر و بيشتر ما را به كاركردِ ديگری سوق می دهد و تكنولوژی آدمی را از زمين برمیكَنَد و از ريشه درمیآورَد. من اخيراً پس از تماشای عكسهايی كه از ماه از زمين گرفتهشده، وحشت كردم. شما را نمیدانم. ما ابداً به بمبِ اتم نياز نداريم؛ ريشهكنیِ آدمی پيشاپيش اتّفاق افتادهاست. تنها روابطِ محضِ تكنيكی براي ما باقی مانده است. آنچه امروزه بشر روی آن زندگي میكند، ديگر زمين نيست.»
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
Nicolás Goméz Dávila
نیکلاس گومِز داویلا
گزین گوی پرآوازهٔ کلمبیایی می گوید:
هر تمدن و فرهنگی ، گپ و گفتی است با مرگ.
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
اولیس همزمانهٔ انسانِ مدرن!
خسرو یزدانی
۵-۸-۲۰۲۶
پیشکش = Δώρος = Doros
فریب = Δόλος = Dolos
پیشکش ها هماره از روی مِهر نمی باشند.
پیشکشِ زئوس به آدمیان، سبوی پاندورا است که همهٔ پلیدی ها را در نهان دارد.
پیشکشِ یونانیان به ترویایی ها، اسبی است که ویرانگرانِ شهر را در نهان دارد.
پیشکشِ سوفیزم، سخنِ راهنمایی است که گمراهی مردمان را در نهان دارد.
پیشکشِ دموکراسی به مردمان، اندک شادیِ امروز است که افزون غمِ فردا را در نهان دارد.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.