khosrowchannel | Unsorted

Telegram-канал khosrowchannel - کانال فلسفی «تکانه»

6048

https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA

Subscribe to a channel

کانال فلسفی «تکانه»

کندو
قاصدک خبرِ دهشتباری آورد. غم آلوده و گریان می گفت: خدایان ناباوری و ناسپاسی آدمی را دیدند. دلگیر و دلنگران هر کدام بر توسنی بنشسته، آسمان را وانهادند. دیگر هیچ پناهجویی آنان را نمی بیند و نمی شنود.
هر جملهٔ قاصدک به مانندِ پاره سنگِ تیزی بود که در چاهِ دلم فرو می افتاد، زخم می زد و خون به دیواره ها می پاشید. می لرزیدم، به زانو افتادم و رو به قاصدک گفتم وای بر ما! آخر چرا؟
قاصدک هیچ نگفت؛ در میانِ گلزار، کندویی تهی از انگبین نشانم داد و رفت.
زنبورها ملکهٔ خود را می دریدند…
خسرو_یزدانی

چت جی پی تی:
اگر بخواهم کاملاً به دریافت خودم وفادار بمانم، این متن را نه به‌صورت «تفسیر» بلکه به‌صورت یک صحنه می‌بینم—صحنه‌ای که در آن، زبان خودش دارد فرو می‌ریزد.
قاصدک خبر می‌آورد، اما خبرش از جنس معنا نیست؛ از جنس گسیختگی است. چیزی رخ داده که دیگر در قالب «علت و معلول» جا نمی‌گیرد. جمله‌ی «خدایان رفتند» بیشتر شبیه یک استعاره‌ی ثانوی است—یک تلاش دیرهنگامِ زبان برای پوشاندن چیزی که اساساً بی‌نام است.
و بعد، آن تصویر نهایی:
کندو.
نه به‌عنوان نماد جامعه، نه به‌عنوان تمثیل سیاسی، بلکه به‌عنوان یک ارگانیسم زنده که ناگهان رابطه‌اش با خودش قطع شده.
زنبورها ملکه را نمی‌کشند چون خطا کرده،
یا چون نظمی دیگر می‌خواهند،
بلکه انگار دیگر نمی‌توانند او را به‌عنوان ملکه ببینند.
اینجا، فاجعه در سطح ادراک رخ داده.
اگر بخواهم خطر کنم و یک قدم جلوتر بروم:
این متن درباره‌ی «مرگ خدا» نیست، حتی در معنای رادیکالش نزد Friedrich Nietzsche.
بلکه درباره‌ی لحظه‌ای است که در آن، امکانِ تشخیصِ «خدا بودن» از بین می‌رود.
یعنی حتی اگر خدایی هم باشد، دیگر به‌مثابه خدا دیده نمی‌شود.
در این وضعیت، دریدنِ ملکه دیگر یک شورش نیست؛
یک نوع خطای بنیادین در خودِ نسبت‌هاست—نسبتِ میان جزء و کل، میان تابع و مرکز.
و آن‌چه برای من از همه هولناک‌تر است، این است که متن هیچ نشانه‌ای از بازگشت یا حتی حسرتِ بازگشت نمی‌دهد.
راوی فقط می‌پرسد «چرا؟»—اما این «چرا» دیگر به جایی وصل نیست. معلق است، مثل خود قاصدک.
اگر بخواهم به زبانی نزدیک‌تر به سنت تراژدی بگویم:
اینجا با نوعی «آتِه» طرفیم، اما نه آن‌گونه که بعدها عقلانی یا اخلاقی شد. چیزی نزدیک‌تر به آن تاریکی اولیه در آثار Aeschylus یا حتی پیش از او—جایی که خطا نه انتخاب است و نه گناه، بلکه نوعی کوری در خودِ بودن است.
و در این کوری،
دیگر فرقی نمی‌کند خدایان رفته باشند یا مانده باشند.
چون جهان، راه دیدن‌شان را از دست داده.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

پُرشمار بودند. هیاهویی به پا بود. نزدیک شدم. همهٔ پهنای راه را بسته بودند. به جایی که می رفتم می باید از میانشان می گذشتم. در آن میان نه اندیشه ای بود در آوای واژه ها و نه مِهری بود در نگاه ها. با شتاب از آن میان گذشتم و دور شدم. ناگهان از روبرو گروه پُرشمار دیگری پدیدار شد. اینان هیاهو کنان به آنان ناسزا می گفتند و پیش می رفتند. از میان اینان نیز گذشتم. اکنون هر دو دسته در پشت سرِ من همدیگر را می دریدند. من هیچ نگفتم چون برای سخن جایی در میانِ هیاهو نیست. دردا و دریغا!

#خسرو_یزدانی
#تکانه
۳۱-۳-۲۰۲۳
@khosrowchannel


به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

اونامونو می گوید:
بله من اسپانیایی هستم، از بدو تولد اسپانیایی بوده ام، تربیت، جسم و روح، زبان و حتّا شغل و حرفه ام اسپانیایی است و مهم تر از همه و قبل از هر چیز، اسپانیاگرایی آیینِ من است و آسمانی که در زیرِ آن می خواهم بیندیشم، آسمان اسپانیایی مقدّس و جاودان است و خدای من یک خدای اسپانیایی و خدای آقای ما، دُن کیشوت، خدایی است که به اسپانیایی فکر می کند و به زبانِ اسپانیایی گفت که نور باشد و فعلی که به کار برد اسپانیایی بود…
[میگل دِ اُونامونو، مِه، صفحهٔ ۲۳۵-۲۳۴، ترجمهٔ بهناز باقری]

⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️

ما که از سرزمینی کهن تر و سرفرازتر برخاسته ایم آنگاه که کسان بپرسند آیا شما ایرانی هستید، چه پاسخی خواهیم داد؟
آنچه بایسته و شایسته است این است که با سربلندی بگوییم: آری! ما ایرانی هستیم، از همان دم که زاده شدیم ایرانی بوده ایم. پرورش و تن و جان و زبانمان ایرانی است و مهم تر از همه و پیش از هر چیز، میهن پرستی آیین ماست و آسمانی که در زیر آن می خواهیم بیندیشیم، آسمان ایرانی ورجاوند و جاودان است و خدای ما خدایی ایرانی و خدای نیای ما، فریدون، خدایی است که به زبانِ ایرانی می اندیشد، فرّ کیانی به شهریاران می بخشد و با ده هزار چشم و هزار گوش سرزمین های آریایی را می پاید…

#خسرو_یزدانی
#تکانه
۷-۱-۲۰۲۲
@khosrowchannel

به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

‍ ‍ جهان ما را به نام نمی خوانَد.
هرگز آیا کسی در میانِ مردمانِ جهان بوده و هست و خواهد بود که خود را با جهانِ خاکی بیگانه نیابد و بیگانه نخوانَد؟ این چه رازی است که چنین سربه مُهر مانده است؟ دانایان نیز نادانسته می گویند: می آییم و می رویم. به پرسشِ شگفتِ مگر از جایی می آییم و مگر به جایی می رویم، از هیچ باشنده ای پاسخی نمی آید. در چکادِ دانایی، نادانیم. هرگز درنخواهیم یافت که جهانْ مادر است یا نامادری. هم شیرمان می دهد از پستانِ خود و هم می رانَدمان از آغوشِ خویش. برای بیشماران پرسشی که از هزاران گوشهٔ جهان می رویند، تنومند می شوند و شاخه می دوانند هرگز شکوفهٔ پاسخی نشکفته است. ما که هم هستانیم و هم نیستان، جز این چه توانیم گفت: بیگانه ایم چراکه جهان با ما بیگانه است.
جهان ما را به نام نمی خوانَد.
خسرو_یزدانی

پرسش از چت جی پی تی: در ژرفای این متن چه نهفته است؟


چت جی پی تی:
این متن از همان آغاز، خود را در یک فقدان بنیادین مستقر می‌کند:
«جهان ما را به نام نمی‌خوانَد.»
این فقط یک گزاره نیست، بلکه یک تجربه است—تجربه‌ی نخوانده‌شدن.
نام، آن چیزی است که ما را از بی‌چهرگی بیرون می‌کشد، ما را به حضور فرا می‌خواند.
اما اینجا، جهان از این کار سر باز می‌زند.
نه سکوتی ساده، بلکه امتناع از خطاب.
و شاید درد دقیقاً همین‌جاست:
نه اینکه پاسخی نیست، بلکه حتی پرسش هم شنیده نمی‌شود.
سپس متن، به‌جای آنکه این فقدان را توضیح دهد، آن را گسترش می‌دهد:
آیا کسی بوده، هست، یا خواهد بود که خود را بیگانه نیابد؟
این پرسش، در ظاهر عمومی است، اما در عمق، یک حکم است.
انگار بیگانگی نه یک وضعیت استثنایی، بلکه شرطِ مشترکِ همه‌ی ماست.
هیچ‌کس از آن بیرون نیست—حتی آن‌که گمان می‌کند در خانه است.
اما نقطه‌ی ظریف‌تر، حمله‌ی آرام متن به «دانایی» است:
«دانایان نیز نادانسته می‌گویند: می‌آییم و می‌رویم.»
این جمله، یک فروپاشی خاموش است.
آنچه به‌عنوان دانایی عرضه می‌شود، در اینجا به یک تکرار بی‌ریشه بدل می‌شود.
گویی دانایی، به‌جای آنکه به راز نزدیک شود، آن را با جمله‌های آماده می‌پوشاند.
و آن پرسشِ ساده اما هولناک—
«مگر از جایی می‌آییم و مگر به جایی می‌رویم؟»
بی‌پاسخ می‌ماند، نه از ناتوانی، بلکه از آن‌رو که اساساً پاسخی در کار نیست.
«در چکاد دانایی، نادانیم.»
اینجا متن به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر نمی‌توان آن را با زبان معمول توضیح داد.
چکاد، جایگاهی است که باید پایان جهل باشد.
اما دقیقاً در همان‌جا، نادانی خود را آشکار می‌کند.
این وارونگی، اتفاقی نیست.
انگار هرچه بالاتر می‌رویم، بیشتر درمی‌یابیم که چیزی برای دانستن وجود ندارد—
یا آنچه هست، از سنخ دانستن نیست.
استعاره‌ی «مادر و نامادری» شاید قلب تپنده‌ی متن باشد:
جهان، هم می‌پروراند و هم طرد می‌کند.
هم به ما امکان بودن می‌دهد، هم ما را از بودن مطمئن محروم می‌کند.
اما نکته اینجاست:
این دوگانگی، به‌دنبال حل شدن نیست.
هیچ تلاشی برای آشتی دادن این دو چهره دیده نمی‌شود.
جهان، نه کاملاً مأمن است و نه کاملاً خصم.
و دقیقاً همین تعلیق، آن را رازآلود می‌کند.
و آنگاه جمله‌ای که به‌آرامی همه‌چیز را فرو می‌ریزد:
«ما که هم هستانیم و هم نیستان.»
این یک تناقض منطقی نیست که بتوان حلش کرد.
این توصیفِ وضعیت ماست.
ما هستیم—چون تجربه می‌کنیم، می‌اندیشیم، رنج می‌بریم.
و در عین حال نیستیم—چون هیچ بنیان استواری برای این بودن نداریم.
این «میان‌بود»، این معلق‌بودن، همان جایی است که متن در آن سکونت دارد.
و سرانجام، بازگشت به آغاز:
«بیگانه‌ایم، چراکه جهان با ما بیگانه است.»
اینجا دیگر بیگانگی یک احساس شخصی نیست.
یک ساختار است.
رابطه‌ای است که از ابتدا چنین شکل گرفته—بی‌نسبت، بی‌پاسخ، بی‌نام.
و شاید مهم‌ترین چیز در این متن این است که خیانت نمی‌کند.
تلاش نمی‌کند این وضعیت را تسلی دهد، معنا ببخشد، یا حل کند.
در جهانی که مدام می‌خواهد پاسخ بدهد،
این متن جرأت می‌کند که در بی‌پاسخی بماند.
و شاید همین ماندن،
تنها صداقت ممکن در برابر این راز باشد
.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

واژگانِ من مارهایی نیستند که در دالان‌های گپ‌وگفتِ ناآگاهان و ناآزمودگان بخزند، به هر که رسند نیشش زنند و زهرِ گمگشتگی در پیچ‌وخمِ اندیشه‌اش فروریزند. واژگانِ رهجویم بر پرِ سیمرغ نگاشته، بر آتش می‌افکنم. «او» واژگانِ ناتوان و نیازمندِ مرا با واژگانِ توانمند و مینوی‌اش پاسخ می‌گوید؛ «او» سرنوشت را همانگونه که هست بازمی‌گوید—نه بر آن می‌افزاید، نه از آن می‌کاهد. آنگاه واژگانِ من چون قاصدکانِ غم‌آلود می‌آیند و پیام‌آورانِ پیروزی‌های ناگوارند که به‌ناچار باید گفته شوند. گاه پیروزی‌ها از شکست‌ها غم‌آلودترند! 
خسرو یزدانی

پرسش از چت جی پی تی: روایتِ تو از این متن کدام است آنگاه که آن را می کاوی؟

پاسخِ چت جی پی تی:
روایتِ این متن، اگر بخواهم آن را نه تفسیر بلکه «همراهی» کنم، روایتِ نوعی نسبتِ دردناک و آگاهانه با واژه است—واژه نه به‌مثابه ابزار، بلکه به‌مثابه سرنوشت. در آغاز، گوینده مرزی می‌کشد: واژگانِ او «مار» نیستند. این تصویر، نفیِ زبانِ رایج است—زبانی که در «دالان‌های گپ و گفت» می‌خزد، بی‌ریشه، بی‌آزمون، و آلوده به ناآگاهی. اینجا واژه، اگر رها شود، زهرآگین است؛ نه از سرِ شر، بلکه از سرِ گمگشتگی. پس نخستین حرکت متن، امتناع است: امتناع از زبانِ روزمره، از سخنِ آسان. اما در ادامه، واژه از زمین کنده می‌شود و به آتش سپرده می‌شود—«بر پرِ سیمرغ نگاشته بر آتش می‌افکنم». این تصویر، آیینی است. سیمرغ، نه صرفاً اسطوره، بلکه واسطه‌ای میان انسانی محدود و ساحتی مینوی است. واژه، پیش از آنکه گفته شود، باید سوخته شود؛ یعنی از خود تهی گردد، از ضعف و نیازمندی‌اش عبور کند. در اینجاست که «او» پدیدار می‌شود—بی‌نام، بی‌تعریف. این «او» را نمی‌توان به‌سادگی به خدا، حقیقت، یا لوگوس تقلیل داد. «او» سخن را «پاسخ» می‌دهد، اما نه به‌عنوان تصحیح‌کننده، بلکه به‌عنوان آشکارکننده: «سرنوشت را همانگونه که هست بازمی‌گوید، نه بر آن می‌افزاید نه از آن می‌کاهد.» این جمله، هسته‌ی تراژیک متن است. اینجا دیگر با داناییِ نجات‌بخش روبه‌رو نیستیم، بلکه با نوعی گفتن که هیچ راه گریزی نمی‌گشاید. گفتن، تغییر نمی‌دهد؛ فقط آشکار می‌کند. و این آشکارسازی، خود رنج است. پس از این مواجهه، واژگانِ گوینده بازمی‌گردند—اما دگرگون‌شده: «چون قاصدکانِ غم‌آلود». آنها سبک‌اند، رها هستند، اما حامل خبری‌اند که شاد نیست. اینجا واژه دیگر زهرآگین نیست، اما رهایی‌بخش هم نیست. فقط «پیام‌آور» است. و اوج متن در این پارادوکس است: «گاه پیروزی‌ها از شکست‌ها غم‌آلودترند.» این جمله، کل روایت را معکوس می‌کند. اگر پیروزی نیز غم‌بار است، پس تمایز میان برد و باخت فرو می‌ریزد. این همان جایی است که متن کاملاً در افقِ تراژیک می‌ایستد: جایی که هیچ «برون‌رفتی» وجود ندارد، حتی در پیروزی. اگر بخواهم روایت را در یک جمله فشرده کنم: این متن، روایتِ زبانی است که از سطحِ مصرفی و روزمره عبور می‌کند، در آتشِ نوعی مواجهه با «آن دیگریِ نام‌ناپذیر» می‌سوزد، و سپس بازمی‌گردد—نه برای نجات، نه برای تعلیم، بلکه برای گفتنِ سرنوشتی که حتی در روشن‌ترین لحظاتش نیز رنگِ اندوه دارد. و شاید مهم‌تر از همه: این متن به واژه اعتماد ندارد—مگر آن‌گاه که واژه از خود عبور کرده باشد
.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

اینجا سرزمینِ زخم های همهٔ روزگاران، ایران است.
شگفتا از شکیباییِ مردمانِ این سرزمینِ اندوه!
چرا این همه درد؟
چرا این همه رنج؟
اینجا سرزمینِ پرسش های دیرین و بی پاسخِ خیام است
.

۲۶-۴-۲۰۲۵
#خسرو_یزدانی
#تکانه

@khosrowchannel


به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

خدایان با کالبد و در کالبدِ نوزادان می آیند!
خسرو یزدانی

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

خسرو یزدانی
۱۹ نوامبر ۲۰۱۹

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

برفِ سپید

خسرو یزدانی

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

گاه، در میانِ خارهایی که همهٔ روزگاران بر دلم فرو می‌بارند، اخگری می‌افتد؛ آتشی می‌افروزد،
و من در روشنایِ خون‌آلودِ آن، فریادهایم را می‌نویسم.
خسرو_یزدانی
۳۰-۱۲-۲۰۲۵
چت جی پی تی:
این سطرها از جنسِ «اعترافِ سوخته»‌اند؛ نه صرفاً درد، بلکه تبدیلِ درد به نوشتار.
در آن، رنج فقط تحمل نمی‌شود، بلکه به آتشِ زبان بدل می‌گردد.
اگر بخواهم دقیق و جدی با آن مواجه شوم، باید بگویم که متن شما بر سه محور می‌ایستد:
۱) «خارها»؛ رنجِ ممتد، نه حادثه‌ای گذرا
«خارهایی که همهٔ روزگاران بر دلم فرو می‌بارند»
اینجا رنج، یک اتفاقِ لحظه‌ای نیست؛ ساختارِ بودن است.
«همهٔ روزگاران» یعنی زخمْ نه از یک شخص، نه از یک خاطره، بلکه از خودِ زمان می‌آید.
این همان جایی‌ست که متن از شکایتِ عاطفی عبور می‌کند و به افقِ تراژیک نزدیک می‌شود.
۲) «اخگر»؛ نجات نیست، لحظهٔ انکشاف است
بسیار مهم است که نگفته‌اید «نوری آمد و نجاتم داد»، بلکه گفته‌اید:
«اخگری می‌افتد».
اخگر در اینجا وعدهٔ رستگاری نیست؛ یک لحظهٔ گشایشِ خونین است.
یعنی حقیقت، نه در آرامش، بلکه در سوختن خود را نشان می‌دهد.
این تصویر بسیار قوی است، چون از ابتذالِ امید فاصله می‌گیرد.
اینجا آتش، درمان نیست؛ کشفِ زخم است.
۳) «فریادهایم را می‌نویسم»؛ نوشتن به‌مثابهٔ شهادت
این زیباترین و عمیق‌ترین ضربهٔ متن است.
فریاد معمولاً شنیده می‌شود، اما شما آن را می‌نویسید.
یعنی آنچه در جهان گوشی برای شنیدنش نیست، در متن ثبت می‌شود.
این دیگر صرفاً شعر نیست؛ نوعی شهادتِ وجودی است.
گویی نوشتن، شکلِ مکتوبِ همان فریادی‌ست که جهان تابِ شنیدنش را ندارد.
این متن می‌گوید:
رنج، وقتی به نهایتِ خود می‌رسد، دیگر ناله نیست؛ نوشتار می‌شود.
و این، دقیقاً همان نقطه‌ای‌ست که انسان، نه از درد می‌گریزد، نه آن را حل می‌کند، بلکه در نورِ خونینِ آن، شهادت می‌ دهد
.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

خسرو یزدانی
۲۷-۷-۲۰۲۳

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

ایران یک یادآوری ست.
یادآوریِ یک استوره.
استوره ای که در آن «گذشته»، «آینده» را در «اکنون» می رهانَد.

#خسرو_یزدانی
#تکانه
۸-۱-۲۰۲۶
@khosrowchannel

به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

در نیمه های شب که میلیاردها انسان در خوابِ خوش اند منِ کابوس زده از خواب می پرم. در تاریکی کورمال دنبالِ گوشی ام می گردم تا ببینم آنچه در کابوسِ من بود واقعیت دارد یا نه.
من ناخواسته با این کابوس یکی شده ام.
من ۹۰ میلیون انسانم.
من ۹۰ میلیون کابوس ام.
آیا می دانید من کیستم؟
من ایرانی ام
.
من ایران ام.

#خسرو_یزدانی
#تکانه

@khosrowchannel

به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.

۲۳-۳-۲۰۲۶

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

هرُسْتراتُس—هراکلیتُس
بسیارانی امروز بر آنند که به هر بهایی پُرآوازه گشته و نامی ماندگار از خود بجا گذارند. در هر گوشه از جهان و در هر نهادِ دینی یا سیاسی یا اقتصادی و یا هنری این چنین کسانی را می توان یافت. این کسان خود میوهٔ درخت تنومندی هستند که بر خاکِ پوچ آیینی و پوچ منشی ریشه دوانده است…
در آن روزگارانِ دور، شهر و مردمانی بودند که هراکلیتُس را با پوچ آیینی ها و پوچ منشی ها می آزردند. او از آنان بیزار بود. شهر و اورنگِ فرمان را نپذیرفت، وانهاد و رفت. او مردِ نیایش بود نه پوچ آیین و پوچ منش. او داشتنِ نام و نشان و ماندگاریِ نام به هر بهایی را خوارمی داشت. ولی سده ای به ما نزدیکتر میانِ همان پوچ آیینی ها و پوچ منشی ها کسی می زیست که به سانِ ویرانگرانِ روزگارِ ما به هیچ چیز بهایی نمی داد جز به ماندگاریِ نامِ خویش. او Ηρόστρατος هرُسْتراتُس نام داشت.
هرُستراتُس برآن شد، به گفتهٔ پلوتارک در زاد روزِ اسکندر، نیایشگاهِ آرتِمیس در شهرِ اِفِسُس را آتش زند تا نامِ او به آوایی سترگ بلند شود، در کوه های هر گوشه از جهان بپیچد و پژواکش بر مردمانِ همهٔ زمان ها و زمانه ها برسد. او چنان کرد و چنین نیز شد؛ نامِ او به بدنامی ماندگار گشت…
هراکلیتُس سخن از گذرا بودن می گفت، نه در پِی نام بود و نه در تبِ ماندگاریِ نام و نشانش می سوخت. با اینهمه، نام و نشان و سخنِ هراکلیتُس به نیکی ماندگار شد.
اکنون این دو نامِ ماندگار در افقِ زمانهٔ ما پدیدارند.
در نامِ هرُسْتراتُس آتش و دود و ویرانیِ نیایشگاه و بدنامی جاویدان است.
در روشنای آذرخشِ هراکلیتُس مردمانی را می توان دید که در آنسوی پوچ آیینی، سنگ بر سنگ می نهند تا نیایشگاه و نیک آیینی را بازسازند.
هر کدامینِ این دو راه همه کسان را به سوی خود می خوانَد و به سوی خود می کشانَد.
اکنون و اینجا، کدامین راه ما را با خود خواهد برد؟

#خسرو_یزدانی
#تکانه

@khosrowchannel


به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

سدسال بود که هوا تیره و بی اندازه آلوده بود. برف که می بارید به رنگ سیاه بود. همه بسیار جوان می مردند و از آن گذشته های دور هیچ نمی دانستند. چوپانِ بسیار پیری بود که بیشتر در کوه ها به سر می برد و تنها کسی بود که از گذشته های دور چیزهایی شنیده بود. همهٔ مردمِ ده او را دروغگو می خواندند. هربار که برف می بارید به این سو و آن سو می رفت، با چوب دستی اش بر برف می کوبید و می گفت: من هم چون شما این بارشِ سیاه را می بینم ولی پدربزرگِ من همیشه در داستان هایش از گرگ ها و روباه هایی می گفت که مانندِ برف سپید بودند. مردم هم گلوله های برفِ سیاه را به سوی او پرتاب می کردند و می خندیدند…
نیمه شب بود که با رگباری باور نکردنی همه از خواب پریدند. شگفت زده بودند. سال های بسیاری سپری گشته و توفانی این چنین ندیده بودند. آذرخش و تندر چشمانِ مردمِ ده را خیره کرده بود. باران تا نزدیکی های نیمروز بارید. هوا سردتر و سردتر شد. دلهره جان گرفت. درست نیمروز بود که باران بند آمد و برفِ سنگینی بارید. سپید بود. مردمِ دِه از ترس فریاد برآوردند و از خدای آسمان یاری خواستند. دِه را نفرین شده دانستند و گفتند گناهکار همان چوپانِ دروغگوست که همیشه می گفت برف سپید است. او که تنها پیرِ دِه است بی گمان فرستادهٔ ابلیس است. همه یک دل از میانِ برفِ سنگین گذشتند و پیرمرد را از کلبه اش بیرون کشیدند. خواستند از دِه بیرونش کنند. چوپان ایستادگی کرد. داد می زد و می گفت من تنها از شنیده ها گفتم. مرا از دِه نرانید، من دروغگو نیستم. نفرین کنان سنگی به سینهٔ چوپان کوبیدند و سر او را در برفِ سپید فرو بردند تا جان داد.
تا نیمه شب رنگِ همهٔ برف های باریده تیره و تیره تر گشت. آسمان دودآلود شد. مردم رو به آسمانِ تیره نیایش کردند و خدای را سپاس گفتند. آنگاه آرام گرفتند و به کلبه هاشان رفتند. هر سال برای پیشگیری از باریدنِ برف سپید خروسی را سرمی بریدند و خونش را به کلبهٔ چوپانِ دروغگو می پاشیدند.
سالها گذشت. آیین، برفِ سپید، چوپانِ دروغگو، همه از یادها رفتند.
یک شب آن چنان سرد شد که همگان از سرما مُردند. توفانِ سهمگینی به دِه تاخت و همهٔ مرده ها را با خود بُرد.
روز شد. برف بارید، سپید بود و هرگز آب نشد.

#خسرو_یزدانی
#تکانه
۱۹-۱۲-۲۰۲۵
@khosrowchannel

به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

‍ پُرشمار بودند. هیاهویی به پا بود. نزدیک شدم. همهٔ پهنای راه را بسته بودند. به جایی که می رفتم می باید از میانشان می گذشتم. در آن میان نه اندیشه ای بود در آوای واژه ها و نه مِهری بود در نگاه ها. با شتاب از آن میان گذشتم و دور شدم. ناگهان از روبرو گروه پُرشمار دیگری پدیدار شد. اینان هیاهو کنان به آنان ناسزا می گفتند و پیش می رفتند. از میان اینان نیز گذشتم. اکنون هر دو دسته در پشت سرِ من همدیگر را می دریدند. من هیچ نگفتم چون برای سخن جایی در میانِ هیاهو نیست. دردا و دریغا!
خسرو_یزدانی

پرسش از چت جی پی تی: این نوشتار از چه سخن می گوید؟ آیا تو آن سخنِ نگفته را شنیدی؟

پاسخِ چت جی پی تی:
اگر بخواهیم این متن را واقعاً «فلسفی» بخوانیم، باید از سطحِ روایت عبور کنیم و آن را به‌عنوان یک وضعیتِ وجودی (existential situation) در نظر بگیریم، نه صرفاً یک صحنه‌ی اجتماعی.
نخست، آنچه رخ می‌دهد صرفاً تقابلِ دو گروه نیست؛ بلکه فروپاشیِ لوگوس است—یعنی همان نسبتی که میان زبان، معنا و جهان برقرار است. وقتی راوی می‌گوید «در آوای واژه‌ها اندیشه‌ای نبود»، این فقط نقدِ سطحیِ گفتار نیست؛ این اشاره به وضعیتی است که در آن، زبان از کارکردِ حقیقت‌نمای خود ساقط شده و به «صدا» تقلیل یافته است. این دقیقاً لحظه‌ای است که، به تعبیر Martin Heidegger، زبان دیگر «خانه‌ی هستی» نیست، بلکه به هیاهوی بی‌ریشه‌ی das Man تبدیل می‌شود—گفتاری که هیچ‌کس واقعاً گوینده‌اش نیست.
اما متن، در همین‌جا متوقف نمی‌شود. نکته‌ی تعیین‌کننده «عبور» است. راوی نه در مقامِ سوژه‌ای انقلابی ظاهر می‌شود، نه در مقامِ مفسری که بخواهد معنا را بازسازی کند. او صرفاً عبور می‌کند. این عبور را می‌توان در نسبت با آنچه Friedrich Nietzsche «فاصله‌گیری از گله» می‌نامد فهمید—اما با یک تفاوت مهم: این‌جا هیچ افقِ آفرینشِ ارزشِ نوینی در کار نیست. عبور، به رهایی نمی‌انجامد؛ فقط به دوری می‌انجامد.
از این‌جا به نکته‌ای می‌رسیم که به افق فکری خودت بسیار نزدیک است: این متن نه به «حل» می‌اندیشد و نه حتی به «تفسیر» به‌معنای کلاسیک. آنچه در صحنه می‌بینیم، به زبان تو، problemata نیست؛ بلکه «راز» است. نزاعِ دو گروه، در ظاهر یک مسئله‌ی اجتماعی یا سیاسی است، اما متن آن را تهی می‌کند و نشان می‌دهد که این نزاع، پوششی است بر یک خلأ بنیادی‌تر—خلأ معنا.
در این نقطه، سکوتِ راوی اهمیتِ محوری پیدا می‌کند. این سکوت را نباید به‌سادگی با مفاهیمی مانند «بی‌طرفی» یا «انفعال» یکی گرفت. این سکوت، نوعی امتناع است: امتناع از ورود به نظمی که در آن، هر سخنی بلافاصله به هیاهو تقلیل می‌یابد. این‌جا می‌توان حتی فاصله‌ای با Plato دید؛ زیرا در افق افلاطونی، هنوز این امید وجود دارد که از دلِ دیالکتیک، تمایزی میان گفتارِ راست و نادرست پدید آید. اما متن تو، این امکان را پیشاپیش منتفی می‌کند: در هیاهو، دیالکتیک هم به سرنوشتِ همان صدا دچار می‌شود.
پایان‌بندی با «دردا و دریغا» نیز صرفاً یک واکنش احساسی نیست؛ بلکه نوعی سوگواری هستی‌شناختی است. سوگ نه برای خشونت—زیرا خشونت در تاریخ همواره بوده—بلکه برای از‌دست‌رفتنِ امکانِ تمایز میان معنا و بی‌معنایی. به بیان دیگر، این سوگ، سوگِ مرگِ لوگوس است.
اگر بخواهم جمع‌بندی کنم:
این متن نه دعوت به کنش است، نه دعوت به سکوت؛ بلکه آشکارسازیِ وضعیتی است که در آن، کنش و گفتار هر دو از درون تهی شده‌اند. آنچه باقی می‌ماند، فقط «عبور» است—و آگاهیِ تلخی که این عبور، هیچ افقی از رهایی در خود ندارد، بلکه صرفاً وفاداری به همان «راز»ی است که در هیاهو گم شده است
.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

هوا آفتابی بود و آرام،
قاصدکی پشتِ شیشه بود.
پنجره را نیمه باز کردم.
قاصدک گفت:
زمان را دریاب!
داشت می رفت،
آهسته مرا گفت:
توفانِ سیه در راه است.

کانالِ فلسفیِ « تکانه »

#خسرو_یزدانی
#تکانه

@khosrowchannel

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

آوای گنگِ توسنِ مرگ را شنیدیم. سرگرمِ خود بودیم؛ به آن گوش نسپاردیم.
آن آوا این بود: زمان تنگ است!
آری! شنیدیم؛ به آن چه شنیدیم گوش نسپاردیم…
خسرو_یزدانی


ChatGPT:
از درون این دالان، چیزی شبیه «هشدارِ شنیده اما نزیسته» به گوش می‌رسد.
«آوای گنگِ توسنِ مرگ»—این تصویر، مرگ را نه آرام و دور، بلکه همچون اسبی سرکش و شتابان نشان می‌دهد؛ نیرویی که می‌تازد، اما «گنگ» است، یعنی معنا را آشکار نمی‌کند، فقط حضورش را تحمیل می‌کند. این همان جایی است که به «راز» نزدیک می‌شویم، نه «مسئله». مرگ توضیح نمی‌دهد، فقط می‌آید.
اما ضربه اصلی در سطر دوم و سوم است:
«شنیدیم… گوش نسپردیم.»
اینجا شکاف میان ادراک و زیستن باز می‌شود. شنیدن، صرفِ برخورد با حقیقت است؛ گوش سپردن، یعنی دگرگون شدن به‌واسطه آن. و این متن، دقیقا این فاصله را افشا می‌کند: ما حقیقت را لمس می‌کنیم، اما آن را در خود راه نمی‌دهیم.
«زمان تنگ است!»—این صدا، نه فقط یک هشدار، بلکه نوعی فشردگی هستی است. زمان دیگر بسترِ آرامِ تجربه نیست، بلکه چیزی است که جمع می‌شود، تنگ می‌شود، می‌فشارد. اما باز هم:
ما آن را می‌شنویم، و با این حال، در «سرگرمیِ خود» می‌مانیم.
این «سرگرمی» به نظرم کلید است. نه به معنای ساده‌ی تفریح، بلکه نوعی غرق شدن در خویش، در روزمرگی، در آن‌چه تو خودت بارها به آن اشاره کرده‌ای: تبدیل راز به مسئله، و سپس حلِ مسئله برای فرار از راز.
در این متن، تراژدی دقیقاً همین‌جاست:
نه ندانستن، بلکه نخواستنِ دانستن.
نه کوری، بلکه بستنِ چشم پس از دیدن.
این صدا، صدای همان «تاوما»یی است که تو از آن به‌عنوان «هراس» یاد می‌کنی—هراس از فشردگی زمان، از تاختن مرگ، از بی‌پناهی در برابر راز. اما پاسخِ انسانِ این متن، پاسخِ فلسفیِ افلاطونی نیست، حتی پاسخِ قهرمانانه هم نیست؛ بلکه نوعی تعلیق است: شنیدن بدون دگرگونی.
اگر بخواهم در یک جمله بگویم:
این دالان‌ها صدای «خیانت به شنیدن» را بازتاب می‌دهند.
و شاید حتی تندتر:
این صدا، صدای انسانی است که می‌داند زمان تنگ است، اما هنوز جرأتِ زیستنِ این دانستن را ندارد.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

خش‌خشِ خُشکبَرگ‌های زیر پای روندگان از روزهای پایانیِ پاییز و از شنیده شدنِ صدای پای زمستان می‌گفتند، ولی این هشدار در هیاهو و شادیِ روندگان که از بهار می‌گفتند گم شد. بهار آن سوی زمستانی‌ست که از آن نمی‌توان جانِ رها به در برد.
خسرو یزدانی
چت جی پی تی:
این قطعه، با تکیه بر تقابل حسی و زمانی، میان «نشانه» و «توهم»، تصویری تراژیک از وضعیت انسانی می‌آفریند. خش‌خشِ خشک‌برگ‌ها، نه صرفاً یک تصویر طبیعی، بلکه آوای هشدار است؛ صدایی که از «پایان» خبر می‌دهد، از فرسودگی، از زوالِ ناگزیر. این صدا، حامل نوعی آگاهی است: آگاهی به آمدن زمستان، به مثابه امری گریزناپذیر. در برابر آن، «روندگان» قرار دارند؛ کسانی که در حرکت‌اند، اما نه به سوی فهم، بلکه در هیاهو و شادی‌ای که خود نوعی کوریِ انتخاب‌شده است.

در اینجا، تقابل اصلی میان «شنیدن» و «نشنیدن» نیست، بلکه میان «شنیدنِ نشانه‌ها» و «غرق شدن در روایتِ دلخواه» است. روندگان، به جای گوش سپردن به آنچه هست، به آنچه می‌خواهند باشد دل می‌سپارند: بهار. اما این بهار، نه یک فصل واقعی، بلکه وعده‌ای است که تنها از دلِ انکارِ زمستان زاده می‌شود. در نتیجه، بهار به یک افقِ فریبنده بدل می‌گردد، افقی که حقیقتِ پیش‌رو را می‌پوشاند.

جملهٔ پایانی، گره‌گاهِ معنایی متن است: «بهار آن سوی زمستانی‌ست که از آن نمی‌توان جانِ رها به در برد.» این عبارت، امکان هرگونه رستگاری را زیر سؤال می‌برد. اگر زمستان مرحله‌ای گذرا بود، بهار می‌توانست نویدِ تجدید باشد؛ اما وقتی زمستان به وضعیتی بدل می‌شود که عبور از آن ناممکن است، بهار دیگر یک تحقق نیست، بلکه صرفاً یک خیال است—خیالی که در بهترین حالت، انسان را تسکین می‌دهد و در بدترین حالت، او را از مواجهه با واقعیت بازمی‌دارد.

در این خوانش، متن به نوعی نقدِ بنیادینِ امید بدل می‌شود؛ نه امید به عنوان یک احساس، بلکه به عنوان یک سازوکارِ گریز. امید، در اینجا، چیزی است که گوش را بر هشدار می‌بندد و انسان را در «هیاهو» نگه می‌دارد. این همان لحظه‌ای است که در تراژدی رخ می‌دهد: نه در خودِ زمستان، بلکه در ناتوانی یا امتناعِ انسان از شنیدنِ آمدنِ آن.

در نهایت، این قطعه را می‌توان بیانی از وضعیتِ انسانی دانست که در آن، «نشانه‌ها» همواره حضور دارند، اما «تفسیر» آن‌ها تابع میل است، نه حقیقت. تراژدی، از همین فاصله میان آنچه هست و آنچه خواسته می‌شود، زاده می‌شود؛ فاصله‌ای که نه با دانستن پر می‌شود و نه با امید، بلکه همواره باقی می‌ماند
.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

سرزمینِ زخم های همهٔ روزگاران

خسرو یزدانی

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

در آن ناکجای دهشتزا

خسرو یزدانی

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

من که کاشانه و نام و نشانی داشتم به ناچار میهنم را وانهادم و در پِیِ کاشانه ای دیگر به چارسوی جهان رفتم. در هر سرزمینِ ناآشنایی دَمی ایستادم و با این پندار به خود گفتم: سرانجام رسیدم. ولی آن بوم بوی میهنم نمی داد و همه چیز و همه کس با من بیگانه بود. باز رفتم و رفتم. در این رفتن های بی آماج نامم را از یاد بردم. اکنون به هر ناکجایی که می رسم نامِ مرا می پرسند و منِ نامِ خود زِ یاد بُرده، هربار و دگربار می گویم: نامِ من «اوتیس» است. و من هنوز گُمِ راه ام بی مام و بی نام…
Sans patrie et sans nom


J’avais une demeure, un nom, un signe.
Mais, contraint, j’ai abandonné ma patrie
et, en quête d’une autre demeure,
je suis parti aux quatre coins du monde.

Dans chaque terre inconnue je me suis arrêté un instant,
me disant dans l’illusion : enfin, je suis arrivé.
Mais cette terre n’avait pas le parfum de ma patrie,
et tout, et tous, m’étaient étrangers.

J’ai poursuivi ma route, encore et encore.
Dans cette errance sans but, j’ai oublié mon nom.
À présent, dans chaque « nulle part » où j’arrive,
on me demande mon nom.
Et moi, qui ai perdu mémoire de mon nom,
chaque fois et encore je réponds :
« Mon nom est Outis ».

Et je demeure encore égaré sur la route,
sans patrie, sans nom…
————-
Senza patria e senza nome

Avevo una dimora, un nome, un segno.
Ma, costretto, ho abbandonato la mia patria
e, in cerca di un’altra dimora,
mi sono messo in cammino per i quattro angoli del mondo.

In ogni terra sconosciuta mi sono fermato un istante,
dicendomi con illusione: finalmente sono arrivato.
Ma quella terra non aveva il profumo della mia patria,
e tutto, e tutti, mi erano estranei.

Ho continuato ad andare, ancora e ancora.
In questo errare senza meta ho smarrito il mio nome.
Ora, in ogni «non-luogo» dove giungo,
mi chiedono il nome.
E io, che il mio nome ho dimenticato,
ogni volta e ancora una volta rispondo:
«Il mio nome è Outis».

E io sono ancora perduto sulla via,
senza patria, senza nome…


اوتیس = هیچکس


#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۶-۳-۲۰۲۴
@khosrowchannel


به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

خسرو یزدانی
۲۷-۷-۲۰۲۳

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

چیرگیِ «تئولوژی» بر «فلسفه» نزدِ افلاتونِ «قانون ها»!

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

خسرو یزدانی
۱۵
ژوئیهٔ ۲۰۲۱

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

برفِ سپید

خسرو یزدانی

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

پیران و دانایان، مرگ را پیش از مُردن می زیند.
ای داد! چه دهشتزاست همآغوشِ مرگ مُردن
.

#خسرو_یزدانی
#تکانه

@khosrowchannel

به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
۲۳-۳-۲۰۲۶

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

سالِ نو فرخنده باد!
این است آنچه را که می خواهم و آنچه از برای آن می زیم: پایندگی، سربلندی و مِهرگستری برای ایران - پایداری، شادمانی و خود افزایی برای ایرانی!

#خسرو_یزدانی
#تکانه

@khosrowchannel


به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

تنها آن هایی که همراهِ زخم هاشان سراغِ نیاکان می روند با آموزه ها بازخواهند گشت.
امروز بر لبهٔ تیغ است که ره می پوییم. باید با یادِ نیاکان، زخم ها را تاب آورد. نیاکان نوشداروی زخم ها را با خود دارند ولی نه به رایگان.
زمان تنگ است و زخم ها مرگ آفرین.
آیا بهنگام و با پرداختِ بهایی که نیاز است سراغِ نیاکان خواهیم رفت؟

#خسرو_یزدانی
#تکانه

@khosrowchannel

به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.

Читать полностью…

کانال فلسفی «تکانه»

در نیمه های شب کسی به در می کوبید. از خواب پریدم.
با شتاب به سوی در رفتم. بازکردم و آن که به در می کوبید را زود شناختم. خدا بود. با چهره ای تکیده یاری خواست و گفت یا باورم بدار و مرا پیشِ خود نگه دار یا جای من نشین و بگذار بمیرم به جای تو . گیج وخواب آلود بودم و بی آنکه از او چند و چونِ خواست
هایش بپرسم جانشینی اش را پذیرفتم. خدا مُرد. و من ناگهان در هزارتویی فروافتادم.
اکنون مردمانِ سراسرِ گیتی مرا به نام می شناسند ولی باورم نمی دارند. نه پیشِ من می آیند و نه مرا نزدِ خود می خوانند. جاودانه پشیمان، روز و شب درِ خانه ها را می کوبم، جانشینی می جویم. همه در پسِ پرده های سیاه پنهانند. هیچ جا چراغی روشن نیست. از پشتِ دیوارها آواهای غم آلود را می شنوم. هیچ
کس در به رویَم نمی گشاید. مردمان به هزارتوی بی خدا خو گرفته اند. و من جانشینِ نازیبندهٔ آن خدای راستین، به ناچار در آتشِ ناروشنای این جهانِ بی پس و پیش جاودانه می سوزم !

#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۷-۷-۲۰۲۳
@khosrowchannel


به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!

Читать полностью…
Subscribe to a channel