2119
از سکوت، واژه میسازم… و از زخم، داستان 💙 📚 نویسندهی رمان دلبرک مغرور خان و عصیانگر ¹⁷.Aug.²0²³ Create 📅
پیدا کردن یکصد دوست معجزه نیست.
معجزه پیدا کردن تنها یک دوست است که در کنار شما بایستد حتی زمانی که صدها نفرعلیه شما صف کشیدهاند.
@kahkashan_writes🦋✨
دلم را هیچکس مانند او نخواهد برد، خودش هم میداند کسی با او برابر نیست..
@kahkashan_writes
صبح گفت: دوستت دارم
شب رفت…
مرد میتواند همینقدر بیرحم باشد.
#هدیه_مهرا
@kahkashan_writes
۱۰ جملهی فوق العاده
1⃣ جهان ما فرایند تفکرات ماست. پس برای تغییر آن اول باید تفکراتمان را تغییر دهیم.
2⃣ زندگی مانند راندن یک دوچرخه است. برای اینکه تعادل خود را حفظ کنید فقط باید به حرکت ادامه دهید.
3⃣ هر انسان بخشی از کل است که جهان هستی نامیده میشود.
4⃣ تخیل همه چیز است؛ در واقع یک پیش نمایش از چیزهایی است که میتوانید در آینده داشته باشید.
5⃣ انسان باید به دنبال این باشد که کیست، نه اینکه به دنبال چیزی باشد که فکر میکند باید باشد.
6⃣ هرگز فکرت را درگیر آینده نکن، چون خودش به زودی میآید.
7⃣ از دیروز یاد بگیر، امروز زندگی کن و به فردا امیدوار باش. مهم این است که دست از پرسش برنداری.
8⃣ کسی که هرگز اشتباه نکند، چیز جدیدی یاد نمیگیرد.
9⃣ سعی نکنید یک انسان موفق باشید. بلکه سعی کنید یک فرد ارزشمند شوید.
🔟 هیچ مشکلی با همان سطح آگاهی که آن را ایجاد کرده است حل نمیشود.
@kahkashan_writes
کشتی در ساحل بسیار امنتر است، اما برای این ساخته نشده است.
-پائولو کوئیلو
@kahkashan_writes🦋✨
اگر همچین آدمی کنار تان دارید هرگز رهایش نکنید...
@kahkashan_writes
میتوانید همینجا به اشتراک بگذارید.🧸💙
Читать полностью…
می گفت: از توکل به الله معجزه ها دیدم🍃
@kahkashan_writes
خواهشا در ایی هوای گرم با مه سرد رفتار کنین😫😂
Читать полностью…
وقتی محمود درویش (فلسطینی)
عاشق ریتا(اسرائیلی) شد برای او نوشت:
«من بر خلاف قبیله و وطن و باورهای مان،
عاشقت شدم...
ولی می ترسم تو مرا نا امید کنی »
بعدها فهمید ریتا جاسوس اسرائیل بود،
پس برایش نوشت:
«حس میکنم وطنم دوباره اشغال شده،
شاید برای تو چیز بی اهمیتی باشد،
ولی آن قلب من بود»
@kahkashan_writes
حلقه بر در کوفتن ما را ندارد حاصلی
ما در منزل به روی خود ز بیرون بسته ایم
#صائب_تبریزی
@kahkashan_writes
به غیر عشق آواز دهل بود
هر آوازی که در عالم شنیدم
#مولانا
@kahkashan_writes
پی دی اف یا اسم چند کتاب زیبا را برایم بفرستید که در اوقات فارغ ام مطالعه کنم👇
قبل از قبل متشکرم😇
باهوش ها جواب بتن🫤
@kahkashan_writes
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست،
گر هم گله ای هست ،دگر حوصله ای نیست.
@kahkashan_writes🦋✨
رومان: #پرواز_تا_بی_نهایت
نویسنده: #فلورا_نقشبندی
قسمت:چهارم
از بهزاد خداحافظی کردم و با شتاب راه افتادم.
از راه چوب هم جمع کردم که به خانه ببرم
همین که به حویلی رسیدم، بلند صدا زدم: مادر! مه آمدم.
مادرم با چهرهای ترسان و غضب آلود گفت: خدا زلیلات کنه دختر!
چرا ایقدر دیر کردی؟
اگر پدرت میآمد، چی جواب برش میدادم؟
لبخند کمرنگی زدم و چوبها را بالا گرفتم: باشد دیگر…
حالا که نیامده، ببین برای شب چقدر چوب آوردم.
نگاهی به چوبها انداخته و گفت: برو، پیش دیگدان بنداز که دیگ شب ره شروع کنیم.
گفتم: چشم حالی میرم!
دوباره خم شدم و دستههای سنگین چوب را برداشتم.
کمرم زیر سنگینیشان خم شده بود.
آهستهآهسته به سوی دیگدان رفتم و هماندم که خواستم چوبها را زمین بگذارم…
صدایی مهیب و وحشتناکی به گوشم رسید
چنان سخت و سهمگین بود که گویی آسمان از هم دریده شد.
صدای انفجار گوشهایم را کر کرد؛
انگار وزنههایی سنگین بر دو گوشم آویخته باشند.
دیگر هیچ نمیشنیدم.
تنها میدیدم…
مادرم، هراسان الیاس را در آغوش گرفته بود و نازیلا پشت سرش، با وحشت به سوی تهکوی میدوید.
اما من، حتی نتوانستم قدمی بردارم.
پاهایم به زمین میخ شده بود.
و ناگهان صدایی از دل آن هیاهوی کرکننده به گوشم رسید: امید
امید
صدای بهزاد بود.
هراسان سر بلند کردم.
او از آنسوی دیوار، از سر بام خانهشان، خم شده بود و با تمام توان مرا صدا میزد.
هر لحظه انفجارها شدیدتر میشد.
شام بود و صدای انفجار و دود و آتش با غروب آفتاب منظره جالبی نساخته بود!!
بهزاد دوباره فریاد زد: امید! فرار کو!
همان صدا بود که مرا به خود آورد.
بیاختیار دویدم.
نه به سوی تهکوی بلکه به سوی او
انگار از پیش میدانستم که این، پایان راه است.
بهزاد پیوسته فریاد میزد:
«دیوانه شدی؟
برو طرف تهکوی!»
اما دیگر چیزی نمیشنیدم.
تمام جهان برایم در چشمان او خلاصه شده بود.
چشمانی که انگار خودشان نیز میدانستند این آخرین نگاه ها است.
خود را به او رساندم.
نفسنفس میزدم.
بهزاد: چی کار میکنی؟
چرا آمدی؟
اما من تنها به چشمانش خیره بودم.
مگر نه همین امروز، چند ساعت پیش، به هم وعده داده بودیم؟
چند ساعت پیش…
بهزاد: میدانم عزیزم…
اما مگر وضعیت ره نمیبینی؟
ممکن است چند لحظه دگه با یک بمب هیچکداممان زنده نباشیم.
دیگه چی برت مهم است؟»
امید:میفامم، مه هم همیشه از همین میترسم.
اما از پدرم هراس دارم.
بهزاد: مه خودم با پدرت صحبت میکنم.
امید: شاید قبول نکنه؛ شاید اوضاع بدتر شوه.
بهزاد: به مه اعتماد داری؟
امید: از چشمانم بیشتر.....
بهزاد لبخند زده و گفت: پس بسپارش به مه.
به کمک خدا، حلش میکنم.
اما این پایان راه ما بود.
هجرِ وصال کشیدن و نرسیدن.
زخم ناسور جامعه را بر جان کشیدن
و نرسیدن.
برای نخستین بار، دستش را در دست گرفتم.
اولین قطرهی اشکم فرو چکید.
بهزاد با صدایی لرزان گفت: نکو…
ای اشکها ره نریز، یار جان مه.
قلب خون مه ره از ای بدتر نکن.
امید: وصال ما در این جهان ناممکن بود…
اما دعا میکنم خداوند،
روحهای ما ره هرگز از هم جدا نسازه.....
@kahkashan_writes
اندکی از خاطرات کودکی را تازه کنیم😁
@kahkashan_writes
اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بی اعتنایی مُزمن.
صادقهدایت
سمفونی برای من همیشه یادآور این حقیقت است که تلاش فردی چه اندازه ارزشمند و سرنوشتساز است؛ اینکه عشق هر انسان به کارش میتواند او را هزاران قدم جلوتر ببرد، و اینکه هیچ تاریکی و هیچ مانعی توان ایستادن در برابر اراده و اشتیاق واقعی را ندارد .
Читать полностью…
وقت غم با هم غریبه...🤝
@kahkashan_dastan
اینها را جمع ِ از دوستان فرستادن شما ایدهای ندارید؟🫢💙
Читать полностью…
رومان: #پرواز_تا_بی_نهایت
نویسنده: #فلورا_نقشبندی
قسمت: سوم
با شتاب از بام پایین شدم و دوباره به سوی خانه رفتم.
نفسزنان صدا زدم: مادرر
مادر
مادرم که سرگرم جمعوجور کردن ظرف ها بود گفت:
«چی شده چرا ایقدر چیغ میزنی؟»
گفتم:
«مادر، چوب خلاص شده. اجازه بته برم از او طرف کوه بیارم، پیش از او که دیگران همه ره ببرن.»
بطرفم چشم دور داده گفت:
«نی نمیشه؛ چند لحظه دگه پدرت میرسه، باز اگر بفامه قهر میشه.»
با اصرار نزدیکتر رفتم و گفتم: نی، به خدا زود پس میایم.
حال که چوب نداریم، به شب چی کنیم؟
تا پدر میایه، مه رفته و زود میایم.
میدانستم دلش راضی نیست، اما به ناچار بخاطر دیگ شب قبول میکرد
سرانجام آهی کشید و گفت: برو… اما متوجه باش.
خوده خوب بپوشان و از راههای خلوت برو.
نمیخواهم مردم قریه باز بگویند دختر یاسین کوچهبهکوچه میگرده.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
«چشم، مادر جان.»
بیدرنگ به اتاق رفتم،
چپنم را پوشیدم
و چادری بزرگ بر سر انداختم؛
بعد، بیآنکه لحظهای درنگ کنم،
راه افتادم به سوی جای همیشگیمان…
اتاقکی کهنه و کاهگِلی،
که برای نگهداری علف و کاه ساخته شده بود
اما برای من و بهزاد…
نخستین پناهگاه عشقمان بود!!
نزدیک دروازه که رسیدم، نخست چهار سو را با دقت نگاه کردم تا مطمئن شوم کسی آن اطراف نیست.
وقتی خاطرم آسوده شد، آهسته در را گشودم و بیصدا داخل شدم.
بهزاد بر سر علفها نشسته بود؛
همین که مرا دید با شتاب از جا برخواست؛
با نفس راحتی گفت:
«آه… خدا ره شکر که آمدی.
کمکم ناامید میشدم که شاید نیایی.»
لبخند زدم و گفتم:
«اگر دستوپایم هم در زنجیر باشد، جایی که تو باشی، خوده به اوجا میرسانم.»
لبخندی بر لبانش نشست و گفت: ای جانِ جانانِ بهزاد…
از ته دل خندیدم.
گفتم: باز شروع کردی؟
باشد، خودت خواستی.
گفتم: بگو روح و روانِ امیدت.
بهزاد با همان لبخند، آهسته گفت: دیگر چقدر این دوری ره تحمل کنم؟
به والله سخت است خیلی سخت.
لبخندم کمرنگ شد.
آرام گفتم: میفامم
برای مه هم اگر بیشتر از تو نباشه، کمتر نیست.
اما چی کنم؟
تقدیر فعلاً دستهای مه ره بسته.
لحظهای سکوت کرد و بعد با تردید گفت:
«مگر چی میشه اگر یکبار با پدرت صحبت کنم؟»
با شنیدن حرفش، بیاختیار رنگ از صورتم پرید.
با صدایی آمیخته به نگرانی گفتم: بهزاد
عزیز مه، تو پدرم ره نمیشناسی.
لحظهای که پیشش از خواستگاری سخن بزنی، هم تو ره میکشه و هم مه ره.
میدانی چرا؟
چون در قریهی ما چیزی به نام عشق وجود ندارد.
اینجا اگر بفهمند دختری با پسری حرف زده،
هزار قصه میسازند،
هزار تهمت میزنند،
و آبروی آدم ره پیش از خودش دفن میکنند.»
بهزاد: میفامم…
همهی ای چیزها ره میفامم.
اما آخر باید از یکجایی شروع کنیم.
امید: فقط کمی زمان بده…
به من، به خودت خداوند درمان همهی دردهاست.
شاید روزی آه ما ره هم بشنوه
و به داد عشق ما برسه.
لبخند محوی زد و زیر لب گفت:
«انشاءالله…»
بعد، دوباره با همان شیطنت همیشگیاش خندید و گفت: اما این دوری، کمکم دارد طاقتفرسا میشه.
من هم لبخند زدم و پاسخ دادم: میدانم…
اما خدا با صابران است.
انشاءالله،
روزی میرسه که همهچیز درست میشه
و ما دیگر مجبور نباشیم عشقمان ره در سایهها پنهان کنیم........
@kahkashan_writes
همسایه ما ساز ره ۳ روز پیش شروع کردند نگو که آمروز روز عروسی شان بود و تا یک هفته دگه هم همتو کل روز ساز خواهد بود و راستی ساز شان ساعت ۵ صبح شروع میشه تا ۱۲ الی ۱ شب ادامه داشته می باشه😩✋🧑🦯⚰
@kahkashan_dastan
باز ميگن هوش مصنوعی جای انسانها ره ميگيره واقعا هم که گرفته😑
نسبت به شما ها هوش مصنوعی بهتر بود حداقل چند کتاب خو معرفی کرد😒
@kahkashan_writes
بعد از یک مقطعی متوجه میشوی که اگر نخست تو پیام نفرستی پیامی دریافت نمیکنی، اگر احوالشان را جویا نشوی احوالت را جویا نمیشوند، اگر استوری شان را لایک نکنی استوریات را لایک نمیکنند…
جهان همینطوری شده،
توقع دارند تو اول پا پیش بگذاری، بلدند از تو بابت این کارت که چرا نفرِ اول نبودی شکایت و گلایه بکنند ولی هیچگاه خودشان نفرِ اول نباشند.
#الماس
@kahkashan_writes🦋✨
وقتی انقدر لجباز استی که تا درست نکشی ایلا نمیتی😐
سه سال بعد دوباره کشدیم نتیجه این شد
چند رسام در گروه داریم دست ها بالا🙋🏻♀
واقعا که به هيچ نه ارزد...🤝
#کاپی
@kahkashan_writes
#حرف_بزنیم
اگر میتوانستی یک تغییر بزرگ در دنیا بیاوری چیبود؟