363
گلچینی از شعر معاصر نیمایی، سپید، حجم، طرح، شعر گفتار، جریان سادهنویسی،هایکو، فراسپید
انتظارت را میکشم ای مرگ
که چهرهٔ نامرئیات
در تمام عکسها پیداست
انتظارت را میکشم ای مرگ
ای تنهاترین معشوق
که بوسیدنِ پاهایت را
باید تا آسمان ادامه داد
#پوریا_پلیکان
از آن غروب غمانگیز
همین چشمها را با خود آوردهام
نگاهشان کن!
نگاه کن این سوگواران سرگردان را
و سعی کن فراموش نکنی
گریستن برای تو
تنها وظیفهشان بود
#لیلا_کردبچه
درنا در بزرگراه، چاپ اول، نشر واج، ۱۴۰۳، ص۲۷.
چشم باز میکنم
رفتهای!
دست تکان میدهم
مردهای!
پا روی خواب ماه گذاشته
یک نفر
پرده را کشیده است!
#حمیدرضا_بصیرت
از زمستان تنها تو بودی که آب میشد، چاپ اول، نشر واج، ۱۴۰۳، ص۱۹.
تو ناگهان بودی
مثل صبح آن شنبهٔ بیهنگام
که پرده را کنار زدم
برف آمده بود
و به رختخواب برگشتم
#لیلا_کردبچه
درنا در بزرگراه، چاپ اول، نشر واج، ۱۴۰۳، ص۱۵.
در سحرگاه سر از بالشِ خوابت بردار
کاروانهای فروماندۀ خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر باز کنی پنجره را
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانهٔ خود خواهم برد
که در آن شوکتِ پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیاش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن میبارد
باز کن پنجره را من تو را خواهم برد
به سرِ رودِ خروشانِ حیات
آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز؛
بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را!
صبح دمید!
#حمید_مصدق
غَسّلها وکفّنها ثم جَلسَ وحیداً یَبکیها
بَعدَها هَمسَ في لحدها:
"زهراء، أنا عَلي"
----------------
غسلش داد و کفنش کرد
آنگاه نشست و تنها برایش گریست.
بعد آرام درون قبر گفت:
«زهرا، منم علی..»
■ السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُها الصِّدِّيقَةُ الطاهِرَة.
@sherarabimoaser
ما با دست خالی
فقط با یک بلیٰ در آغاز انسان
از خودمان جنگلی انبوه ساخته بودیم
ایمان ما را به سخره نگیرید
یاران دور!
یاران نزدیک!
دست خودمان نبود
کوه کوه آسمان در ما فرو رفته بود
#حجت_بوداقی
آزرده بود
زندگی او را آزرده بود؟
یا پنجرۀ زمختِ زلالِ شب؟
پرنده سنگری نداشت
پناهی نداشت
و ایستادنهای زیاد
هیچ چیز نساخته بود
او از خواب به زندگی برگشته بود
و با بار سنگین تاریخ
بر تلی از خیال
خطی مرتعش میکشید
درست جایی ایستاده بود که احساس و نیستی گره خورده بود
جایی که لکنت بلیغترین کلامهاست
همه از او دور بودند
تنهایی او از زیر پوست هم آغاز نمیشد
تنهایی او با خون در رگهایش جاری بود
او پربر تن نگرفته بود
که از پنجرهای به پنجرهای هجرت کند
پرنده بود،
تا اگر نخواهد برگردد،
نتواند.
#حجت_بوداقی
مثل نومیدی یک مرد
در زمستانهای عصر سنگ
یا وحشت بیدریغ زنی
از چرخش مدام چوب بر چوب
به وقت کشف آتش
ما با عاطفههای قرن مفرغ به هم رسیده بودیم
ما از تصویرهای مضحک مرگ
بر دیوارهٔ کتیبهای باستانی
به اشارتهای ربانی پناه برده بودیم
تو به آیههای مریم
و سفرهای گسترده بر سایهٔ نخل
من به روایتی تازه از قصهٔ یوسف
و پیراهنی که هیچ چشمی را شفا نداد
تو مادر مقدس ارض موعود شدی
من پسر گناهکار نوح
از طور بالا رفتم و غرق شدم
از جُلجُتا بالا رفتم و غرق شدم
و تو نشستی
و صنعتگران از سنگ اندامت پیکرهای ساختند
و کشاورزان به وقت ورزا نام تو را بر زبان نهادند
و مردان رزم
تمثال تو را بر سینه صلیب کشیدند
من...
در قعر چاهی به راه کنعان
با پیرهنی آغشته به گریهٔ گرگ
برای همیشه در انتظار عزیز مصر ماندم
#فرزاد_کریمی
با عاطفههای قرن مفرغ، تهران: نشر ثالث، ۱۳۹۸، ص۴۴.
مثل چتری که در زمستانی پربرف جا مانده،
بیرون زدهام
و حسرت نه آفتابی میآورد؛ نه چراغی میگیراند
بیرونزدهام
و آفتاب شهری که خوب میشناسمش
فقط بر خانهها
بر پردههای خانهها میتابد
دستی نیست که جراحیام کند،
و بیرونزدهگیام را از زمین بردارد
هالهام کار دستم داده
آنقدر بزرگ شده
که مرا از سرزمینی که داشتم بیرون انداخته
سرزمینی که
میداند پشت سرم، روبرویم، دوردستهاست خیلیدوردستهاست
بیرونزدهام
و دیگر نمیتوانم با بالی سفر کنم که ادامهٔ قلب است
بیرونزدهام
و با دستی قنوت گرفتهام که امید برداشته شدن دارد
#حجت_بوداقی
گیر کردهام
شبیه سطری بلند
در گلوی زنی
که شاعر نیست
#سیدمحمد_مرکبیان
جای انگشتانت بر صورتم
درگیرِ فراموشیست
و سنگریزههایی که پیشِ روی پایم انداختی
من را تا نزدیکترین رودخانه همراهی میکنند.
باید در چیزی تهنشین میشدم
در جایی پایینتر از سطحِ زمین.
فراموشی مرگ نیست
اما حجمی خالیست
میانِ دو زندگی.
#سیدمحمد_مرکبیان
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچهٔ همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضبآلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالها هست که در گوش من آرام،
آرام
خشخشِ گامِ تو تکرارکنان،
میدهد آزارم
و من اندیشهکنان
غرق این پندارم
که چرا،
- خانهٔ کوچک ما
سیب نداشت
#حمید_مصدق
دریا همیشه افشان است
بر صخرههای عریان،
دریا همیشه افشان است.
بر ساحل، این قصیدهٔ جامد،
ای کاش سنگ بودم.
#یدالله_رویایی
مجموعهٔ اشعار یدالله رویایی، چاپ سوم، تهران: ۱۳۹۴، ص۳۴۱.
پر شدهام از غمها
مثل شهری که سالهاست
میخانههایش را بستهاند
دردهایش را
باز گذاشتهاند
...
نه میتوانیم بخندیم
نه میتوانیم گریه کنیم
دستهایمان مصنوعی نیست
پاهایمان مصنوعی نیست
قلبهایمان مصنوعی نیست
ما
در خطوط پیشانی خود
دست بردیم و
پیر شدیم
شاید هنوز زنده باشیم
شاید
اگر بتوانم
اگر بتوانم
خاک را بکَنم
#مهدی_مظفری_ساوجی
بیمارستان، شعرهای ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۳، چاپ اول، تهران: چشمه، ۱۳۹۴، ص۲۸-۲۶.
چرا شما نمیگویید
در فصل بعدی داستان
من كجای این خانه ایستادهام
و بروز ماه بر انگشت من
چه ساعتی خواهد بود؟
من كه از ایفای روشنی، شكایت نكردهام
فقط آیینه را گم كردهام
و ساعتی را كه وقوع این خانهٔ تاریک است.
#نازنین_نظام_شهیدی
حقیقت دارد
که عشق آدم را تکهتکه میکند
و مرگ ناچار میشود
اجزای بیشتری را با خودش ببرد
#لیلا_کردبچه
درنا در بزرگراه، چاپ اول، نشر واج، ۱۴۰۳، ص۷۴.
و سرانجام
زنی که اجزای صورتش
عبارتاند از چشم و ابرو و بینی وخمیازه،
یک روز صبح
چهار بار صبحانه خواهد خورد
تا باورش شود بیدار است
و به دستهایی
که سالها برای گرفتن دستهایت تمرین کردهاند
خواهد گفت:
«وقتش است!»
نگاه کن به من
به این تن فرسوده
به این بضاعتِ مُزجاة زنی
که با آخرین سکهاش به بازار آمده
و دارد برای عوض کردن جای خالیات
با خودت
چانه میزند
نگاه کن به دستهایم
به این دومبارزِ تیزچنگِ خسته
که یکی میگوید:
«من از جدالِ با خودم،
تنها برای تو زنده برگشتهام»
و دیگری که میگوید:
«من از خون خود،
تنها به خاطر تو گذشتهام»
#لیلا_کردبچه
درنا در بزرگراه، چاپ اول، نشر واج، ۱۴۰۳، ص۲۰-۲۱.
فواره
در شیون عمودی فواره
قصهایست
اما دریغ و درد که در اوج آن کلام
- چون قصههای کودکی، اندر مجلهها-
در نقطهای به کام،
نوشتهاست:
ناتمام.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
نامهای به آسمان، شش دفتر شعر، تهران: سخن، ۱۴۰۲، ص۲۱۹.
با هیچ زن جز تو دل دریا شدن نیست
یاراییِ درگیر توفانها شدن نیست
در خورد تو، ای هم تو موج و هم تو ساحل!
جز ناخدای کشتی مولا شدن نیست
تو نور چشم مصطفی و کس به جز تو
در شان شمع محفل طاها شدن نیست
تو مادر سبطینی و غیر از تو کس را
اهلیّت صدّیقهی کُبرا شدن نیست
نخلی که تو در سایهاش آسودی او را
در سایهٔ تو، حسرت طوبا شدن نیست
ای عالم امکان خبر، تو مبتدایش
آن جملهای که درخور معنا شدن نیست
سنگ صبور مردی از آنگونه بودن
با هیچ زن ظرفیّت زهرا شدن نیست
#حسین_منزوی
إنَّ فمي يشرد إلى آخر الكلام
كي ينبت اسمك
في جنة الكلام
كزهرة وحيدة..
------------------
دهانم بهسویِ انتهای سخن میگریزد
تا نامِ تو
در باغِ سخن برویَد
همچو گُلی تنها..
#بسام_حجار
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
باران
این پارهخطهای موازیِ خیس
بهزودی
اندوهِ چسبیده به پنجره را خواهد شست
چون خاطرۀ شیرین تابستان
از سایۀ دیوار
مرا
غنیمت بشمار
#جواد_گنجعلی
ای ابراهیم
من نیز
از کوهستان موریه برمیگردم
بیاسماعیل
با سوختههای قلب
با بافتههای دل
ای شهسوار ایمان
با من بگو
چگونه از موریه برگشتی
با اسماعیل
با دشنه آخته
بیخون ریخته
چگونه برگشتی
با شوری که تکانههایش عرش بود
در ژرفنای آینهام
تصویری است
که دیگر من است
پرندهای است که
از کوهستان موریه بازمیگردد
بیخنجر و خاطره
پرندهای است
که میداند اندوه بزرگ با چینهدان او چه کرده است.
پرندهای است که
ناگهان از خانهاش رفته است
و مدام به کوچهای فکر میکند
که از کنارهاش
مرگ مثل آبهای آزاد
همینطور تا ابد دیده میشود
#حجت_بوداقی
گلوله نمیدانست
فرصتی فراهم آورده است
برای گلی دوردست
شکفته بر سوراخ کلاهخود
#حمیدرضا_شکارسری
عاشقانههایی برای دشمن، تهران: فصل پنجم، ۱۳۹۲، ص۶۱.
ليتني حجر..
لا أَحنُّ إلي أيِّ شيءٍ..
--------------------
کاش سنگ بودم..
دلم برای هیچ چیز تنگ نمیشد..
#محمود_درویش
زندگی
نوشتن شعرهای کوتاه
در شبهای بلند نیست
اما من فقط نشستهام و
شعر مینویسم
برای تو
برای گلهای شببو
برای ساعت بزرگ میدان شهر
-که عقربههایش کنده شدهاند-
کاش میتوانستم کاری بکنم.
در گلوی این خروس
-که روی شانهام چرت میزند-
یک صبح افسانهای چرک کرده است.
#رسول_یونان
من یک پسر بد بودم، چاپ هفتم، تهران: نشر افکار، ص۱۶.
درنگ کن ای شکوه شگرف
ای تصور همیشه
ای امیدجای شرق شبزده
ای پشت سر گذرانندهٔ آبهای شور و تلخ بر مدار آفتاب تمامکاسته
درنگ کن با تو حرف میزنم
با تو از دوردست
از خیلی دوردست حرف میزنم
با تو با تب راستین همّ و با نم آرام یم
با فصاحت سنگین ماه حرف میزنم
باز هم
از صمیم قلب با تو حرف میزنم
از چهارمخانهٔ سوتِ کورِ دجالزده
و اگر اشراق باقی است، از آیینه
از آستانهٔ زبان دیگر
و اگر همهمهها میسرایند
ولو آویزان بر سیاهترین جنگل شهر
از نام مهین تاریخ از میلاد زمستان با تو حرف میزنم
#حجت_بوداقی
ساحل، حضور ما را میخواند
دریا، سرود شاد علفها را.
در جشن شادمانهٔ دریا،
ای کاش آب بودم.
شنها و ماسهها، ابدیت را
در دوردستها،
بیدار میکنند.
بر بستر برهنهٔ شنها
کاش آفتاب بودم.
#یدالله_رویایی
مجموعهٔ اشعار یدالله رویایی، چاپ سوم، تهران: ۱۳۹۴، ص۳۴۳-۳۴۲.
ماندهام مردم
این همه پینه را کجا پنهان میکنند
که خداوند از قنوتهایشان به وحشت نمیافتد
#پوریا_پلیکان
رد بخیه
آهای پلنگ تیرباران شده!
این خون سیاه
که از لکههای تنت بیرون میریزد
آیا نفت نیست؟
#پوریا_پلیکان
رد بخیه