361
گلچینی از شعر معاصر نیمایی، سپید، حجم، طرح، شعر گفتار، جریان سادهنویسی،هایکو، فراسپید
انتظارت را میکشم ای مرگ
که چهرهٔ نامرئیات
در تمام عکسها پیداست
انتظارت را میکشم ای مرگ
ای تنهاترین معشوق
که بوسیدنِ پاهایت را
باید تا آسمان ادامه داد
#پوریا_پلیکان
از آن غروب غمانگیز
همین چشمها را با خود آوردهام
نگاهشان کن!
نگاه کن این سوگواران سرگردان را
و سعی کن فراموش نکنی
گریستن برای تو
تنها وظیفهشان بود
#لیلا_کردبچه
درنا در بزرگراه، چاپ اول، نشر واج، ۱۴۰۳، ص۲۷.
چشم باز میکنم
رفتهای!
دست تکان میدهم
مردهای!
پا روی خواب ماه گذاشته
یک نفر
پرده را کشیده است!
#حمیدرضا_بصیرت
از زمستان تنها تو بودی که آب میشد، چاپ اول، نشر واج، ۱۴۰۳، ص۱۹.
تو ناگهان بودی
مثل صبح آن شنبهٔ بیهنگام
که پرده را کنار زدم
برف آمده بود
و به رختخواب برگشتم
#لیلا_کردبچه
درنا در بزرگراه، چاپ اول، نشر واج، ۱۴۰۳، ص۱۵.
در سحرگاه سر از بالشِ خوابت بردار
کاروانهای فروماندۀ خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر باز کنی پنجره را
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانهٔ خود خواهم برد
که در آن شوکتِ پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیاش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن میبارد
باز کن پنجره را من تو را خواهم برد
به سرِ رودِ خروشانِ حیات
آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز؛
بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را!
صبح دمید!
#حمید_مصدق
غَسّلها وکفّنها ثم جَلسَ وحیداً یَبکیها
بَعدَها هَمسَ في لحدها:
"زهراء، أنا عَلي"
----------------
غسلش داد و کفنش کرد
آنگاه نشست و تنها برایش گریست.
بعد آرام درون قبر گفت:
«زهرا، منم علی..»
■ السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُها الصِّدِّيقَةُ الطاهِرَة.
@sherarabimoaser
ما با دست خالی
فقط با یک بلیٰ در آغاز انسان
از خودمان جنگلی انبوه ساخته بودیم
ایمان ما را به سخره نگیرید
یاران دور!
یاران نزدیک!
دست خودمان نبود
کوه کوه آسمان در ما فرو رفته بود
#حجت_بوداقی
مثل نومیدی یک مرد
در زمستانهای عصر سنگ
یا وحشت بیدریغ زنی
از چرخش مدام چوب بر چوب
به وقت کشف آتش
ما با عاطفههای قرن مفرغ به هم رسیده بودیم
ما از تصویرهای مضحک مرگ
بر دیوارهٔ کتیبهای باستانی
به اشارتهای ربانی پناه برده بودیم
تو به آیههای مریم
و سفرهای گسترده بر سایهٔ نخل
من به روایتی تازه از قصهٔ یوسف
و پیراهنی که هیچ چشمی را شفا نداد
تو مادر مقدس ارض موعود شدی
من پسر گناهکار نوح
از طور بالا رفتم و غرق شدم
از جُلجُتا بالا رفتم و غرق شدم
و تو نشستی
و صنعتگران از سنگ اندامت پیکرهای ساختند
و کشاورزان به وقت ورزا نام تو را بر زبان نهادند
و مردان رزم
تمثال تو را بر سینه صلیب کشیدند
من...
در قعر چاهی به راه کنعان
با پیرهنی آغشته به گریهٔ گرگ
برای همیشه در انتظار عزیز مصر ماندم
#فرزاد_کریمی
با عاطفههای قرن مفرغ، تهران: نشر ثالث، ۱۳۹۸، ص۴۴.
مثل چتری که در زمستانی پربرف جا مانده،
بیرون زدهام
و حسرت نه آفتابی میآورد؛ نه چراغی میگیراند
بیرونزدهام
و آفتاب شهری که خوب میشناسمش
فقط بر خانهها
بر پردههای خانهها میتابد
دستی نیست که جراحیام کند،
و بیرونزدهگیام را از زمین بردارد
هالهام کار دستم داده
آنقدر بزرگ شده
که مرا از سرزمینی که داشتم بیرون انداخته
سرزمینی که
میداند پشت سرم، روبرویم، دوردستهاست خیلیدوردستهاست
بیرونزدهام
و دیگر نمیتوانم با بالی سفر کنم که ادامهٔ قلب است
بیرونزدهام
و با دستی قنوت گرفتهام که امید برداشته شدن دارد
#حجت_بوداقی
گیر کردهام
شبیه سطری بلند
در گلوی زنی
که شاعر نیست
#سیدمحمد_مرکبیان
جای انگشتانت بر صورتم
درگیرِ فراموشیست
و سنگریزههایی که پیشِ روی پایم انداختی
من را تا نزدیکترین رودخانه همراهی میکنند.
باید در چیزی تهنشین میشدم
در جایی پایینتر از سطحِ زمین.
فراموشی مرگ نیست
اما حجمی خالیست
میانِ دو زندگی.
#سیدمحمد_مرکبیان
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچهٔ همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضبآلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالها هست که در گوش من آرام،
آرام
خشخشِ گامِ تو تکرارکنان،
میدهد آزارم
و من اندیشهکنان
غرق این پندارم
که چرا،
- خانهٔ کوچک ما
سیب نداشت
#حمید_مصدق
دریا همیشه افشان است
بر صخرههای عریان،
دریا همیشه افشان است.
بر ساحل، این قصیدهٔ جامد،
ای کاش سنگ بودم.
#یدالله_رویایی
مجموعهٔ اشعار یدالله رویایی، چاپ سوم، تهران: ۱۳۹۴، ص۳۴۱.
پر شدهام از غمها
مثل شهری که سالهاست
میخانههایش را بستهاند
دردهایش را
باز گذاشتهاند
...
نه میتوانیم بخندیم
نه میتوانیم گریه کنیم
دستهایمان مصنوعی نیست
پاهایمان مصنوعی نیست
قلبهایمان مصنوعی نیست
ما
در خطوط پیشانی خود
دست بردیم و
پیر شدیم
شاید هنوز زنده باشیم
شاید
اگر بتوانم
اگر بتوانم
خاک را بکَنم
#مهدی_مظفری_ساوجی
بیمارستان، شعرهای ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۳، چاپ اول، تهران: چشمه، ۱۳۹۴، ص۲۸-۲۶.
ز بال سرخ قناری
هجوم غارت شب بود، و خون گرم شفق
هنوز میجوشید
هنوز پیکر گلگون آفتاب شهید
بر آن کرانهٔ دشت کبود میجنبید
هنوز برکهٔ غمگین به یاد میآورد
پریدهرنگیِ روزی که دمبهدم میکاست...
تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام
ستارهها به سلام تو آمدند:
سلام!
سلام بر تو که چشم تو گاهوارهٔ روز
سلام بر تو که دست تو آشیانهٔ مهر
سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست!
سلام بر تو که از نور داشتی پیغام
تو چون شهاب گذشتی بر آن سکوت سیاه
تو چون شهاب نوشتی به خون روشن خویش
که صبح تازه ز خون شهید خواهد خاست
ز بال سرخ تو خواندم در آن غروب قفس
که آفتاب رها گشتن قناریهاست.
از مجموعهٔ یادگار خون سرو، تهران، آذر ۱۳۵۸
#هوشنگ_ابتهاج
آینه در آینه، به انتخاب شفیعی کدکنی، تهران: چشمه، ۱۳۸۵، ص۱۷۹.
چرا شما نمیگویید
در فصل بعدی داستان
من كجای این خانه ایستادهام
و بروز ماه بر انگشت من
چه ساعتی خواهد بود؟
من كه از ایفای روشنی، شكایت نكردهام
فقط آیینه را گم كردهام
و ساعتی را كه وقوع این خانهٔ تاریک است.
#نازنین_نظام_شهیدی
حقیقت دارد
که عشق آدم را تکهتکه میکند
و مرگ ناچار میشود
اجزای بیشتری را با خودش ببرد
#لیلا_کردبچه
درنا در بزرگراه، چاپ اول، نشر واج، ۱۴۰۳، ص۷۴.
و سرانجام
زنی که اجزای صورتش
عبارتاند از چشم و ابرو و بینی وخمیازه،
یک روز صبح
چهار بار صبحانه خواهد خورد
تا باورش شود بیدار است
و به دستهایی
که سالها برای گرفتن دستهایت تمرین کردهاند
خواهد گفت:
«وقتش است!»
نگاه کن به من
به این تن فرسوده
به این بضاعتِ مُزجاة زنی
که با آخرین سکهاش به بازار آمده
و دارد برای عوض کردن جای خالیات
با خودت
چانه میزند
نگاه کن به دستهایم
به این دومبارزِ تیزچنگِ خسته
که یکی میگوید:
«من از جدالِ با خودم،
تنها برای تو زنده برگشتهام»
و دیگری که میگوید:
«من از خون خود،
تنها به خاطر تو گذشتهام»
#لیلا_کردبچه
درنا در بزرگراه، چاپ اول، نشر واج، ۱۴۰۳، ص۲۰-۲۱.
فواره
در شیون عمودی فواره
قصهایست
اما دریغ و درد که در اوج آن کلام
- چون قصههای کودکی، اندر مجلهها-
در نقطهای به کام،
نوشتهاست:
ناتمام.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
نامهای به آسمان، شش دفتر شعر، تهران: سخن، ۱۴۰۲، ص۲۱۹.
با هیچ زن جز تو دل دریا شدن نیست
یاراییِ درگیر توفانها شدن نیست
در خورد تو، ای هم تو موج و هم تو ساحل!
جز ناخدای کشتی مولا شدن نیست
تو نور چشم مصطفی و کس به جز تو
در شان شمع محفل طاها شدن نیست
تو مادر سبطینی و غیر از تو کس را
اهلیّت صدّیقهی کُبرا شدن نیست
نخلی که تو در سایهاش آسودی او را
در سایهٔ تو، حسرت طوبا شدن نیست
ای عالم امکان خبر، تو مبتدایش
آن جملهای که درخور معنا شدن نیست
سنگ صبور مردی از آنگونه بودن
با هیچ زن ظرفیّت زهرا شدن نیست
#حسین_منزوی
إنَّ فمي يشرد إلى آخر الكلام
كي ينبت اسمك
في جنة الكلام
كزهرة وحيدة..
------------------
دهانم بهسویِ انتهای سخن میگریزد
تا نامِ تو
در باغِ سخن برویَد
همچو گُلی تنها..
#بسام_حجار
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
باران
این پارهخطهای موازیِ خیس
بهزودی
اندوهِ چسبیده به پنجره را خواهد شست
چون خاطرۀ شیرین تابستان
از سایۀ دیوار
مرا
غنیمت بشمار
#جواد_گنجعلی
گلوله نمیدانست
فرصتی فراهم آورده است
برای گلی دوردست
شکفته بر سوراخ کلاهخود
#حمیدرضا_شکارسری
عاشقانههایی برای دشمن، تهران: فصل پنجم، ۱۳۹۲، ص۶۱.
ليتني حجر..
لا أَحنُّ إلي أيِّ شيءٍ..
--------------------
کاش سنگ بودم..
دلم برای هیچ چیز تنگ نمیشد..
#محمود_درویش
زندگی
نوشتن شعرهای کوتاه
در شبهای بلند نیست
اما من فقط نشستهام و
شعر مینویسم
برای تو
برای گلهای شببو
برای ساعت بزرگ میدان شهر
-که عقربههایش کنده شدهاند-
کاش میتوانستم کاری بکنم.
در گلوی این خروس
-که روی شانهام چرت میزند-
یک صبح افسانهای چرک کرده است.
#رسول_یونان
من یک پسر بد بودم، چاپ هفتم، تهران: نشر افکار، ص۱۶.
درنگ کن ای شکوه شگرف
ای تصور همیشه
ای امیدجای شرق شبزده
ای پشت سر گذرانندهٔ آبهای شور و تلخ بر مدار آفتاب تمامکاسته
درنگ کن با تو حرف میزنم
با تو از دوردست
از خیلی دوردست حرف میزنم
با تو با تب راستین همّ و با نم آرام یم
با فصاحت سنگین ماه حرف میزنم
باز هم
از صمیم قلب با تو حرف میزنم
از چهارمخانهٔ سوتِ کورِ دجالزده
و اگر اشراق باقی است، از آیینه
از آستانهٔ زبان دیگر
و اگر همهمهها میسرایند
ولو آویزان بر سیاهترین جنگل شهر
از نام مهین تاریخ از میلاد زمستان با تو حرف میزنم
#حجت_بوداقی
ساحل، حضور ما را میخواند
دریا، سرود شاد علفها را.
در جشن شادمانهٔ دریا،
ای کاش آب بودم.
شنها و ماسهها، ابدیت را
در دوردستها،
بیدار میکنند.
بر بستر برهنهٔ شنها
کاش آفتاب بودم.
#یدالله_رویایی
مجموعهٔ اشعار یدالله رویایی، چاپ سوم، تهران: ۱۳۹۴، ص۳۴۳-۳۴۲.
ماندهام مردم
این همه پینه را کجا پنهان میکنند
که خداوند از قنوتهایشان به وحشت نمیافتد
#پوریا_پلیکان
رد بخیه
آهای پلنگ تیرباران شده!
این خون سیاه
که از لکههای تنت بیرون میریزد
آیا نفت نیست؟
#پوریا_پلیکان
رد بخیه
ای مانده پای آبروی عشق؛ دست تو
ای پاسخی به آرزوی عشق؛ دست تو
در خشکسال مهر و وفا در دیار دین،
ما را چشانده از سبوی عشق؛ دست تو
در اوج گفتگو سر ماندن به پای دوست
کرده تمام هایوهوی عشق؛ دست تو
در غربت حسین به صحرای کارزار
بردهاست قافله به سوی عشق؛ دست تو
هنگام دلپریشی جانهای بیقرار،
داده نشان به جستوجوی عشق؛ دست تو
دیگر نماز نافله دوست نشکند
از خون گرفت تا وضوی عشق؛ دست تو
در بین راه گم نشود کس که میبرد
ما را به اشک تا به کوی عشق؛ دست تو
در شهر بیوفایی و تزویر دادهاست
قول شرف به گفتگوی عشق؛ دست تو
با چشم تیرخورده و فرق دوتا شده
بگشوده راز تو به توی عشق؛ دست تو
با تشنگی میان فرات ای خدای آب!
باشد به کار شستشوی عشق؛ دست تو
عباس! ای تمامی ایمان، نگاه تو
دارد هنوز رنگ و بوی عشق دست تو
با نقش یاحسین میان علَم چه خوب
بشکسته قامت عدوی عشق؛ دست تو
وقتی قلم میان غزل خشک میشود
ای کاش تر کند گلوی عشق؛ دست تو
#عبدالرضا_مدرسزاده