38968
تماس با نویسنده: @Rahim_Ghomeishi
چقدر دلتنگ دوستانم شدهام
و دورهمیهای سادهمان در تلگرام
میدانم اکثر دوستان امکان دسترسی به اینترنت بینالملل را ندارند
نمیآیم، تا دلم نگیرد!
آمدم فقط بگویم ما زندهایم
و زنده میمانیم
هر چقدر هم مرگطلبان بدشان بیاید
یه روز اسارت، دو روز اسارت، سیصد روز اسارت
آنهم تمام میشود
دل ما روشن است
خیلی دوستتان دارم
این روزهای سخت هم سپری میشوند
باز اینجا دور هم جمع میشویم
و جشنها با هم خواهیم گرفت
سماورها رو روشن میگذاریم
چند چراغ کوچک را روشن
شاید دختر قوچانی
آدرس ما را پیدا کرد
قربان دلهای تک تک شما ❤️🥲
رحیم قمیشی
پینوشت:
بهطور موقت و گهگاه در "بله" چیزی مینویسم
که دوستان غیر ساکن ایران دسترسی ندارند
ble.ir/ghomeishi3
یه دونه انار، دو دونه انار، سیصد دونه مروارید
✍ رحیم قمیشی
در اردوگاه نگهداری اسرا، هیچ وسیلهای برای بازی نداشتیم، اصلا دور هم نشستن چهار نفر یک جرم بود، حالا نه اینکه ورق هم داشته باشیم و بخواهیم پاسور بازی کنیم!
حتی درس ریاضی یا آموزش الفبای زبان هم جرم بود.
ظالم از سایه خودش هم میترسد. هر دورهمی را توطئه تلقی میکند، هر گفتگویی میشود اقدام علیه امنیت اردوگاه!
در چنین مواقعی خود را نباختن، ابداع سرگرمی، پیدا کردن دلیلی برای خندیدن، برای زندگی، ایجاد امید برای آیندهی ناپیدا، میشد هنر.
نه اینکه مثل برخی علما بگوییم نگران نباشید اینجا در بدبختی بمیرید، آن دنیا میروید بهشت و به هر کدامتان صد کنیز و هزار حوری میدهند! باید بچهها امید پیدا میکردند واقعاً امکان زندگی دارند.
نمیخواستیم به بچهها بگوییم بهزودی آزاد میشوید و ناگهان دنیا به سمت شما رو میکند، آنهم دروغی بود، که باید به خوردشان میدادیم و فردای عدم آزادی پاسخ میدادیم پس چه شد!؟
کار خیلی سختی بود بگوییم با وجود امکان ادامه اسارت، باید یاد بگیریم زندگی کنیم.
همینکه مواظب فاصله گرفتن نگهبانها باشیم و در کسری از دقیقه، با هم یک ترانه سر دهیم، یک دورهمی بگذاریم، یکی با تظاهر به بیماری نگهبان را سرگرم کند تا جلسهای برگزار شود، نمایشنامهای اجرا شود، خندهای به لب آید، گریهای از عمق جان، شاید گریه شادمانی سر دهیم.
میدانم کمتر کسی آن را تجربه کرده.
حکایت چند دونه انار از همینجا شروع شد!
ترانهای محلی بود؛ یه دونه انار دو دونه انار سیصد دونه مروارید، آن را هم خوب بلد نبودیم!
تبدیلش کردیم به ترانهای اسارتی...
یه روز اسارت، دو روز اسارت، سیصد روز اسارت
یه ماه اسارت، دو ماه اسارت، سیصد ماه اسارت
یه سال اسارت، دو سال اسارت، سیصد سال اسارت!
وقتی دست زدنها شروع میشد و بچهها با اشک میخندیدند، گریه را با شادی میشستیم، و باز ادامه میدادیم؛
یه قرن اسارت، دو قرن اسارت، سه قرن اسارت...
چه میخندیدیم، چه میرقصیدیم، چه شاد بودیم.
هر چقدر میخواهید ما را در اسارت نگاه دارید
هر چه بلدید شکنجه کنید، کتک آزمایش کنید.
ما بلدیم زندگی کنیم!
منتظر اهدای زندگی از سوی شما نیستیم
شما که خودتان نمیدانید زندگی چیست!
شما قُپههای درجههایتان را بشمارید.
کیسههای پولتان را، افتخارهای کسب نشدهتان را
خوابهایی را که با اسیر کردن دیگران برای خود ساختهاید.
ما زندگی را بلد شدهایم.
اینکه شما نگهبانها، شما زندانبانها را اصلاً نبینیم
شلاقهایی را که بدنمان به آن خو گرفته...
یه دونه انار، دو دونه انار، سیصد دونه مروارید
میشکنه گل، میپاشه گل، دختر قوچانی
عجب ابرو، عجب گیسو، عجب بو، دختر قوچانی
عجب گردن، عجب سینه، عجب رو، دختر قوچانی
به سال اسارت، دو سال اسارت، سه سال اسارت
دختر قوچانی
به قرن اسارت، دو قرن اسارت، سه قرن اسارت
دختر قوچانی
هر صبح که بیدار میشوم میپرسند یعنی جنگ امروز تمام میشود؟
خسته میشوم بگویم؛
بعضی زندگیشان با جنگ معنا مییابد
شما سماور را جوش کنید
شاید دختر قوچانی
امروز میهمان ما شد!!
@ghomeishi3
برای دانشآموزان و معلمان شهید مدرسه میناب
نان و پنیر، برای فاطمه
✍ رحیم قمیشی
فاطمه وقتی دیده بود مادرش لقمه نان و پنیر و سبزی را داخل کیفش گذاشته، ناراحت شده بود.
- مامان جان، چند بار باید بگم، برا من خوراکی نگذار، خانم معلم روزه است، بعضی دوستام روزه هستن، من خجالت میکشم اونجا چیزی بخورم.
- عزیزم یه وقت حالت بد میشه، صبحانه که نخوردی، فقط ببر و بیارش، جلوی معلمت نخور، جلوی دوستات نخور.
فاطمه ناراحت شده بود. گفتم نه!
دل مادر شکسته بود. لقمه را درآورده و گفته بود، باشه عزیزم، نبر.
صدای بوق ماشین سرویس مدرسه که آمد، فاطمه پلهها را دو تا یکی برداشته و رفته بود. وقت نکرد مادرش را ببوسد. لقمه هم ماند پیش مادرش.
وقتی صدای اولین انفجار مهیب در کلاس آمد، معلم گفته بود بچهها بروید حیاط مدرسه، ولی فاطمه خواسته بود بهجای رفتن، بچسبد به معلمش. فکر میکرد چسبیده به مادرش. خیلی از دخترهای کلاس همین کار را کرده بودند. معلم فقط میگفت بچهها نترسید. با اینکه صدای خانم معلم هم میلرزید. رنگش پریده و عینکش افتاده بود.
فاطمه یکبار هم خواسته بود از پلهها برود، اما پاهایش آنقدر میلرزیدند که نتوانسته بود.
- نه پیش خانم معلم امنتر است.
برگشته بود بغل معلم.
همهاش فکر میکرد، چرا لقمه نان و پنیر را از مادرش نگرفته بود. چرا مادرش را موقع خداحافظی نبوسیده بود. چرا پاهایش میلرزیدند.
انفجار سوم نگذاشت بیشتر فکر کند. در آغوش خانم اصلا دردش نیامده بود. فقط گوشهایش درد گرفته بودند، و مثل همه دخترها مامانش را صدا میزد.
مادر، پابرهنه و دیوانهوار به طرف مدرسه میدوید. نمیدانست چرا لقمه نان و پنیر را هم از یخچال با خودش آورده و سراسیمه میدوید، فقط فاطمهاش را صدا میزد.
- مامان، برات لقمهات رو آوردم. ناراحت نشو، نگذاشتم تو کیفت. مامان نترس من دارم میرسم، عزیزم.
مادر وقتی رسیده بود به مدرسه نمیگذاشتند کسی نزدیک شود، ولی او همه را کنار زده بود.
- کلاس دومیها کجان؟ فاطمهام کجاست. نون و پنیرش رو آوردم.
فاطمه نترسیده بود، فقط گوشهایش درد گرفته بودند. دست معلمش را خیلی محکم گرفته بود. آنقدر خاک زده بود کنار، تا بتواند فاطمهاش را پیدا کند. توی بغل معلمش جان داده بود. معلم هم با آرامش جان داده بود، وسط بچهها.
همه با هم بودند، زیر سقفی که فرو ریخته بود
روزها گذشته، مادر فاطمه لقمه را گذاشته یخچال و نمیگذارد کسی دست به آن بزند.
- این برا فاطمه بود. گذاشته بودم وقتی برگشت بخوره. فاطمه نون تازه و پنیر خیلی دوست داشت. چرا اصرار نکردم ببره.
اگر گذار کسی به آرامگاه بچهها و معلمهای مدرسه شجره طیبه میناب افتاد، سر یک قبر خیلی کوچک، مادری یک سبد نان و پنیر و سبزی گذاشته.
مادر فاطمه است، اصرار میکند، حتماً از او بگیرید،. هر کسی میگیرد فکر میکند فاطمهاش دارد میخورد. دلش میخواست فاطمه هم آن را میگرفت. نگذارید به دلش بماند.
بعضیها میگویند از آن روز او دیوانه شده.
نه! او دیوانه نیست.
فقط دلش میخواست فاطمهاش
نان و پنیر را میگرفت.
@ghomeishi3
اقدام قابل تحسین شورای رهبری
عذرخواهی و اعلام ترک مخاصمه با کشورهای همسایه، و بیان آنکه شلیکهای سابق بدون برنامهریزی و دستورالعمل بوده است، از سوی آقای پزشکیان و از سوی شورای موقت رهبری، اقدامی شجاعانه و دوراندیشانه بود، که قابل تقدیر و تحسین است.
شورای رهبری نباید تحت تأثیر جریان تندرو اقلیت چند درصدی قرار گرفته و اجازه دهد ایران عزیز ما تکهپاره و نابود شود.
این تصمیم مهم نقطه آغازی است برای هدایت عاقلانه حوادث ناگوار فعلی.
در جنگ برخی تصمیمات مهم، در تاریخ نقششان آشکار خواهد شد. زمانی که امام قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل را پذیرفت، بسیاری گریستند و ناراحت شدند، اما آن اقدام مهم، عاقلانهترین کاری بود که باید انجام میگرفت و امروز شجاعت پذیرش قطعنامه را در آن روزها همگی میستاییم.
آنها که عاشق جنگ و خونریزی بیشتر هستند، فردا پس از نشستن گرد و غبار جنگ در ایران، میتوانند خود را به یمن و لبنان و فلسطین رسانده، آنچه را خود میپسندند انجام دهند، اما ایران متعلق به عدهای خاص نیست. اکثر مردم ایران انسانهایی نجیب، با اعتماد بهنفس، صلحجو، عاقل و دوراندیش هستند و میدانند در میانه جنگ بنزین ریختن بر آتش، به جای آب، کار عاقلانهای نیست.
اقلیت حق ندارد برای اکثریت مردم تعیین تکلیف کند.
شک ندارم اکثریت مطلق مردم ایران از سخنان امروز آقای پزشکیان در کاستن از عوارض جنگ، استقبال کرده و میکنند.
آنها که مدعی تبعیت از قانون در کشور هستند، امروز در آزمایش قرار گرفتهاند و تمرد و سرپیچی از این تصمیم مهم، یعنی مخالفت با مصالح کشور و مردم.
امیدواریم تصمیمات توام با تدبیر ادامه داشته و بزودی شاهد خاموش شدن شعله های آتش این جنگ خانمانسوز با درایت مسئولان باشیم.
رحیم قمیشی
@ghomeishi3
اشتباهات مهلک در جنگ
✍ رحیم قمیشی
در کشور ما شرایط جنگی برقرار است، آمریکا و اسرائیل جنایتکار کشور ما را با بهانههایی غیرقابل توجیه، هدف حملات بیرحمانه خود قرار دادهاند.
همه موظف به حمایت از نیروهای نظامی فداکار کشورمان هستیم.
اما احساس میکنم بیان نکردن برخی اشتباهات مهم، این روزها، نوعی خیانت به سرنوشت کشور و مردم عزیز و مظلوممان باشد.
اگر میدانستم تصمیمگیر اصلی در کشور کیست حتما او را خطاب قرار داده و شاید خصوصی برایش مینوشتم، اما متاسفانه احساس میکنم تصمیمات بسیار مهم، در این مقطع حساس، هیجانی و توسط افرادی غیر متخصص و غیر مسئول گرفته شده و گاه به سود دشمنان کشورمان به اجرا درمیآیند.
لذا به عنوان یک فرد کوچک از آحاد مردم که اندکی تجربه سیاسی و نظامی دارد از همینجا برخی اشتباهات مهلکی را که در این چند روز اتفاق افتاده را بیان میکنم، شاید عاقلانی جلوی این اشتباهات مهم را بگیرند؛
کشاندن جنگ به کشورهای همسایه و اعراب خلیج فارس، سیاستی بسیار بسیار اشتباه بوده که همچنان متاسفانه ادامه دارد.
هیچ کشوری ولو سفارت اسرائیل را در خود داشته باشد، ولو موافق مهاجمان به کشورمان باشد نمیتواند به عنوان هدف موجه حملات نظامی ایران قرار بگیرد.
اضافه کردن به دشمنان ایران، این روزها خدمت بزرگی است به اسرائیل. تا دیر نشده ایران باید بابت برخی حملات خود به سایر کشورها، از آنها عذرخواهی نموده و این روند را متوقف کند. حق حاکمیت همه کشورها باید بهرسمیت شناخته شده و با هیچ بهانهای تهاجم به کشورهای منطقه را که احتمالا میتوانند حامی ما، ولو برای پایان دادن به جنگ باشند، نباید توجیه شود.
ما یک گروه چریکی نیستیم. و اجازه هر کاری را با توجیههای بچگانه و عوام پسند نداریم. باید تصمیمات ملی با مسئولیتشناسی کامل و منطبق بر قوانین بینالمللی صورت بگیرد.
اشتباه مهم دوم؛
بستن تنگه هرمز که تنگهای بینالمللی است و به جز نفت، بسیاری از مایحتاج مردم منطقه، ایران و جهان از آن عبور میکند، به هیچوجه به صلاح کشور و آینده مردم و سرانجام جنگ نیست.
ما در جنگ ایران و عراق بر کشتههای سربازان متجاوز عراقی هم گریه میکردیم و آرزو میکردیم آنها هم نجات پیدا کنند. حال چه شده که از بالا رفتن قیمت فرآوردههای نفتی برای همه مردم جهان و سقوط بازارهای جهانی، اظهار خوشحالی میکنیم!
اگر بر فقرا و قحطیزدگان جهان افزوده شود ما پولدار و خوشحال میشویم؟
جنگ هم، مقررات خود را دارد. ما حق نداریم آرزو کنیم با جلوگیری از تردد نفتکشها جهان را با بحران انرژی مواجه نماییم، تا شاید دشمن وادار به خاتمه جنگ شود!
با بستن اشتباه تنگه هرمز ما تنها به انگیزههای دشمنان برای حملات بیشتر و توجیهات حقوقی آنها میافزاییم. بستن تنگه هرمز زمینههایی برای اشغال غیرقانونی سواحل جنوبی کشورمان توسط بیگانگان را ایجاد نموده و آن خطر وحشتناک را افزایش میدهد.
تصمیمات بزرگ را باید انسانهای بزرگ اتخاذ کنند.
آنچه مسلم است در تصمیم به بستن تنگه هرمز، در تصمیم برای حمله به اهدافی در کشورهای همسایه، در حمله به نفتکشها، انسانهایی کوچک با افکاری بسته قرار داشتهاند.
شورای رهبری باید جلوی ماجراجوییهای افراد جنگطلب و متوهم را گرفته و مسیرهایی را که به خاتمه سریعتر جنگ منتهی میشود در پیش بگیرد.
باور کنیم جنگ به جز ویرانی و بدبختی چیزی به همراه ندارد.
در جنگهیچ طرفی پیروز نمیشود.
توسعه جنگ با امید به اینکه آمریکا و اسرائیل نابود خواهند شد یکتوهم خطرناک است، که تنها به ویرانی کشور و کشتار مردم بیگناه منتهی خواهد شد.
کسی باید جلوی این اشتباهات مهلک را بگیرد.
تک تک آنها که میدانند کشور ممکن است به تجزیه و نابودی کشیده شود و ساکتند، فردا مسئول خواهند بود.
والسلام
@ghomeishi3
جناب آقای پزشکیان!
تدبیر برای پایان این جنگ نابرابر، نیازمند شجاعت و از خودگذشتگی است
✍ رحیم قمیشی
سالهاست خودمان را نمیبخشیم، چرا در سال ۱۳۶۱ و پس از آزادی خرمشهر، تدبیری برای پایان جنگ ۸ ساله با عراق نکردیم و بیجهت دهها هزار شهید دیگر دادیم. شهدای پرشور و جوانانی که میتوانستند کشور را بسازند.
امروز سومین روز جنگ نابرابر ایران با آمریکا، اسرائیل و کشورهای منطقه است. میترسم روزی بهشدت تاسف و حسرت بخوریم و خودمان را نبخشیم، چرا در همان روزهای نخست، ابتکار و یا پیشنهادی برای پایان جنگ به خرج ندادیم.
جناب آقای پزشکیان!
تلاش برای صلح و پایان دادن به جنگهای بیحاصل، شجاعتی میخواهد بسیار بیشتر از اعلام اینکه؛ "تا شهید شدن، میخواهیم بجنگیم!"
جناب آقای پزشکیان!
شما نه فقط رئیسجمهوری متکی به رای مردم، که امروز عضو مهم شورای رهبری، و یک پزشک هستید و قسم خوردهاید محافظ جان انسانها باشید. واقعیات زیر را بپذیرید؛
ایران توان جنگ همزمان با آمریکا، اسرائیل، امارات، عربستان، کویت، قطر، بحرین، انگلیس، آلمان و فرانسه را ندارد.
پس از هدف قرار گرفتن مدرسه ای در میناب و کشته شدن بیش از ۱۵۰ کودک هیچ کشوری با ایران اظهار همدردی نکرد.
هیچ جنگی با تسخیر یک کشور دیگر و توسط قوای نظامی به انتها نمیرسد، بلکه با مذاکره و تدبیر است که جنگها به پایان میرسند، و این مذاکره نیاز به شجاعت و از خودگذشتگی دارد.
جناب آقای پزشکیان!
وقتی ما با گذشتن از آبرویمان به شما رأی دادیم، شبح چنین روزهایی را میدیدیم. امروز وقت آن است که شما از آبروی خود مایه بگذارید و پیش از آنکه این جنگ نابرابر و خانمانسوز کیان کشورمان، تمامیت ارضیمان و جانهای بیشمار دیگری را به خطر بیندازد، ابتکار پیشنهاد مذاکره و پایان جنگ را به جهان اعلام کنید.
کاری که ممکن است ماهها بعد و پس از دهها هزار معلول و جان از دست رفته انجام شود را، امروز باید انجام دهید.
من به عنوان فردی که سالها در جنگ بودهام و هنوز لطمههای جنگ بر جانم هست، این پیشنهاد را میدهم و مطمئنم بسیاری از همرزمان قدیمیام و کهنه سربازان این کشور و مردم زجر کشیده میهنم، حامی اقدام شما خواهند بود.
پیشنهاد مذاکره و صلح معنایش تسلیم و از دست دادن اقتدار ایران نیست. بلکه تداوم جنگی که به وضوح انتهایش معلوم است و زیرساختهای کشور عزیزمان نابود خواهند شد، بر خلاف مصالح کشور و مردم است.
دستهای پنهانی بهدنبال آتشافروزی و تداوم جنگ هستند. افکار عمومی جهان پیشنهاد دهندگان صلح و پایان دهندگان خونریزیها را تحسین خواهند کرد. نقطه برتری ما فرهنگ و تعقل و دلسوزیمان برای آیندگان است، نه سلاحهایی که بیشتر بکشند. لطفا از نقاط برتری مردم ایران و صلحدوستان جهان استفاده کنید و زمینههای پایان این جنگ نابرابر را فراهم کنید.
مردم ایران حامی شما خواهند بود و آیندگان شما را تحسین خواهند کرد.
اعلام کنید؛
به ایران باید فرصت داده شود، با تعیین ساختار جدید، تصمیمات مناسب برای صلح و همزیستی جهانی را اتخاذ کند.
سپس با آزادی زندانیان سیاسی و اعلام عفو عمومی، زمینه همبستگی اجتماعی را فراهم نموده و قدرت واقعی کشور را با انتخاباتی آزاد، به مردم بازگردانید.
آن وقت هر تصمیم عاقلانهای، مورد حمایت آحاد مردم و زمینهساز پیشرفت کشور خواهد بود.
شک ندارم مردم ایران صلح را برخواهند گزید.
@ghomeishi3
پینوشت:
اینترنت جهانی متاسفانه در کشور قطع است و من با فیلترشکن این نامه را نوشتهام و میدانم کمتر کسی امکان مطالعه و یا رساندن آن را بدست تصمیمگیران دارد.
شاید یادگاری بماند برای آینده.
برای دوستان عزیزی
که حال زار این کمترین را
در چنین روزهای سخت و طاقتفرسایی
میپرسند
دوستانِ خوبم!
من هم مثل همه شما
با دلی شکسته
همچنان نفس میکشم
و منتظرم
وعدههای خدایم محقق شود
معلوم است خدای ما، دلسوختگان
خدای دینفروشان بیاحساس نیست
خدای کاسبان دین نیست
دوستان عزیزم!
ننوشتن، برای من سختتر است، تا نوشتن
ولی مگر قلم
توان به تصویر کشیدن همه آنچه را که میترسیدیم به سرمان بیاید، و آمد را، دارد؟
من فقط شرمنده و عزادار نیستم
از زنده بودنم خجالت میکشم!
قلم شکستهام توان نوشتن را ندارد.
نمیخواهم غمی بر غمها بیفزایم.
همه ما این روزها را میدیدیم
فریاد میزدیم، تمنا میکردیم، هشدار میدادیم
نگذارید کار به اینجا برسد
آنها که باید توجه میکردند، نکردند
و شد آنچه نباید میشد
جواب عشق به میهن، که گلوله نیست
خون ریخته شده، که از جوشش نمیایستد
جان ستانده شده، که جبران نمیشود
شک ندارم ظلم بزودی پایان مییابد
و آن وقت
رقصی میانه میدان بر پا خواهیم کرد
تا جانباختگان هم در گورها بهرقص آیند
پردهها افتاده
و نوشتن از آنچه به نمایش درآمده
دیگر نیاز نیست
آنچه همه با گوشت و پوستمان
حس میکنیم
دوستان خوبم
تاریخ به روزهای خوبش نزدیک میشود
هر چند دردهای زایمان
کشنده نشان میدهد
و گاه بیتابمان میکند
باید تحمل کنیم
تا طلوع صبح را
با هم جشن بگیریم
ما ناامیدی را شکست خواهیم داد
و ایران را سربلند خواهیم کرد
ببخشید اگر نمینویسم
چیزی برای نوشتن نمانده
اگر چه دلتنگتان میشوم
رحیم قمیشی
@ghomeishi3
چرا بنویسم!
✍ رحیم قمیشی
خدا رحمت کند شهید "عظیم" را. فرمانده تیپِ لشکر ما بود، در جنوب.
آرام و کم حرف، ولی صریح و بیباک.
بعد از یکی از عملیاتها، که شکست سختی خورده بودیم، فرمانده لشکر همه مسئولان را جمع کرده بود و از یکییکی میپرسید؛ به نظر شما دلیل ناموفق بودن ما چه بود؟
هر کس چیزی میگفت، بیربط و ناقص.
وقتی نوبت شهید "عظیم محمدی" رسید، همه میخکوب شدیم. او خیلی خونسرد پرسید "شما بفرمایید چرا باید موفق میشدیم!؟"
و لحظاتی ساکت شد، یعنی همه ما ساکت شدیم.
کمی بعد، با بغض ادامه داد:
مهمات به اندازه بود؟ که نبود.
شناسایی خوب انجام شده بود؟ که نشده بود!
نیروها آموزش دیده بودند؟
حمایت توپخانه و نیروی هوایی بود؟
تجهیزات و تدارکات کافی داشتیم؟
سیستم ارتباطی درست بود؟
اصل غافلگیری رعایت شده بود؟
فرماندهی خوب بود؟
و دوباره پرسید؛
چرا باید موفق میشدیم؟
شکست، همان نتیجه طبیعی بود که باید میگرفتیم. اگر غیر از این بود، باید تعجب میکردیم!
و تا آخر جلسه، هیچ نگفت. یعنی ادامه جلسه بیخود بود. ما باید شکست میخوردیم، تا بفهمیم موفقیت و عدم موفقیت شانسی نیست. همه چیز از یک منطق پیروی میکند. اگر دروغ بگوییم، وظایفمان را درست انجام ندهیم، هرگز موفقیتی در کار نخواهد بود. هر چقدر هم که دعا بخوانیم و خدا خدا کنیم.
۴۵ سال از آن روز گذشته و هنوز همان مقامات بر سر کارند و هر روز برای ما سخنرانی میکنند "نمیدانیم چرا موفق نمیشویم! دشمن نمیگذارد!!"
حیف از آن جوانها که شهید شدند و نماندند تا امروز با همان صلابت بگویند، شکست و بحران، و سقوط اقتصاد و اخلاق، و بیکاری و تورم، و اعتیاد و طلاق، و بیاعتمادی و ناامیدی، نتیجه طبیعی عملکرد شماست، چرا نمیخواهید بپذیرید؟
دوستم پرسیده چرا نمینویسم!
به سبک شهید عظیم محمدی پاسخ میدهم؛
چرا بنویسم؟ وقتی نمیشنوند و نمیفهمند و نمیخواهند بفهمند و نمیخواهند بشنوند!
چرا بنویسم، وقتی به دروغ میگویند انتقاد کنید و بعد، انتقاد کنندگان همه گرفتار حبس و تیر غیب میشوند!
چرا بنویسم، وقتی به دروغ میگویند خواهان بهبود وضعیت مردمند.
چرا بنویسم وقتی آنکه ادعا میکرد پیرو نهجالبلاغه است، به محض رسیدن به قدرت، همه قولهایش را فراموش کرد، و مدعی شد میخواهد، ولی نمیشود!
مگر نگفت اگر نتوانم کار را پیش ببرم، رای مردم را پس میدهم، ناتوانی از این بالاتر؟ چقدر مردم فقیرتر بشوند؟ چقدر اجناس گرانتر بشوند؟ چقدر پولمان بیارزشتر شود! چقدر کمرمان در نداری خم شود؟ چقدر زندگیها از بین برود. چقدر در نگرانی از جنگ بمانیم.
چه کردید با این کشور و چه کردید با این مردم.
چه بنویسم؟ وقتی نوشتن میشود سند جرم! میشود اقدام علیه امنیت.
هر آنچه بود را ما گفتیم.
و گفتیم سکوت مردم، شما را اشتباه نیندازد!
و گفتیم فردا دیر است، که امروز هم دیر شده.
و گفتیم روزی میرسد که به این فرصتها حسرت بخورید، روزی برسد که بگویید ببخشید، و آن روز معلوم نیست بخشیده شوید...
مگر مردهها زنده میشوند تا ببخشند!
من با قلم قهر نمیکنم، که آن، دلیل زنده بودن من است، اما دیگر هیچ امیدی به بهبود شرایط ندارم.
اگر هزار باران هم بیاید مشکل آب حل نخواهد شد، اگر همه تحریمها برداشته شوند مشکل برق حل نخواهد شد، اگر روزانه ده میلیون بشکه نفت هم بفروشید توان تقویت پول ملی و درآوردن مردم از فقری که دچارشان کردهاید، را ندارید.
اگر هیچ خودرویی هم حرکت نکند، آلودگی شهرها برطرف نخواهد شد. شما اصلاً این کاره نیستید. شما را چه به مملکت داری.
من نمیخواهم بنویسم. چون دلیلی برای نوشتن ندارم. وقتی نوشتن و ننوشتنم مساوی است. وقتی همه چیز را برای ننوشتن مهیا کردهاند.
من فقط تماشا میکنم زمین خوردن دروغگویان را، متلاشی شدن آنها که گفتند هدفشان خدمت است و چیزی جز علاقه به دنیا و علاقه به ریاست نداشتند.
و تماشا میکنم آنچه را که بر همه اقوام مشابه گذشت. آنها که از تاریخ عبرت نگرفتند، آنها که عقل را کنار گذاشتند و دلشان را خوش کردند به زورشان، و اینکه میتوانند سرکوب کنند.
و قلمم را برای خودم نگاه میدارم.
برای آن وقتی که دلم شاد باشد
و نخواهم کسی را ناامید کنم
قلمم را نگاه میدارم
برای نوشتن از زندگی
از آیندهای که منتظرش هستیم
و از وقتی که فرزندانمان همت کنند
و تصمیم بگیرند ما را به سرمنزل بهتری
رهنمون کنند.
و البته از خاطراتم با شهدا
و با جانبازان، ایثارگران
و دلدادگانی که امروز در حقشان بسیار ظلم میشود
حتما خواهم نوشت.
من شک ندارم زحمات شهیدان هدر نخواهد رفت
و ایران ما
روزهای خوب را
حتماً خواهد دید
@ghomeishi3
دو بار آزادی
✍ رحیم قمیشی
از هر زندانی، بهخصوص از کسی که حس کند بیگناه زندان افتاده، بپرسید لحظه آزادی را تعریف کن، نمیتواند.
و من دو بار این لحظه وصف نشدنی را تجربه کردهام.
یک بار ۳۵ سال پیش، ۳۰ آبان ۱۳۶۹ که از زندان صدام، وقتی منتظر آزادی نبودم، آزاد شدم، یک بار هم قبل از عید ۱۴۰۴، از زندان جمهوری اسلامی، از اوین.
یکی از آرزوهایم آن است که پس از پایان جمهوری اسلامی، زنده باشم و کتابی بنویسم در وصف هر دو زندان. چقدر شبیه هم بودند، چقدر متفاوت.
آنجا چه گذشت اینجا چه.
آنجا چه حسی داشت، اینجا چه حسی.
اما لحظه آزادی هر دو، بیشک شباهتهای زیادی به هم داشته.
آن را میتوانم بنویسم.
۳۵ سال پیش ما آماده آزادی نبودیم. عراقیها میگفتند تا آخر عمرتان در زندان ما خواهید ماند، اسمی از ما به ایران، خانوادهیمان و صلیب سرخ نداده بودند و اگر سربهنیست هم میشدیم، هیچکس نمیفهمید که چند سال هم، زنده مانده بودهایم.
مامور زیباروی خانم صلیب سرخی، که نمیدانم آلمانی بود یا سوئیسی، طبق مقررات یک جمله از تکتک اسرا میپرسید:
- میکایی (میخواهی) به ایران بروی؟
من از شدت خوشحالی گفتم:
- البته، البته، عشق من ایران است
مامور که نمیفهمید، نگهم داشت!
اُنلی یس اُر نو (ONLY YES OR NO) "فَکَت (فقط) بلی یا نه"
و من با صدای بلند میگفتم یس یس یس. بلی بلی. میخواهم به ایران بروم.
به ما چند بار قبلترها گفته بودند آزاد میشوید، اما هر بار دروغ از آب درآمده بود. همین شد که آن روز صبح هم، تهِ تهِ دلمان بهشدت میلرزید. نکند باز دروغ باشد.
اما این بار راست گفته بودند...
هواپیمایی منتظرمان بود.
همین اتفاق برای مادر و خانوادهام افتاده بود. هر بار به او گفته بودند بزودی رحیم آزاد میشود، خانه و خیابان را چراغانی هم کرده بودند، اما تبادل هم تمام شده و خبری از من نشده بود.
وای که چه لحظهای بود، آن لحظهی آزادی.
در آغوش گرفتن مادر، دیدن چهرههای خندان خانواده و مردم، و وقتی به یاد میآوردم افسری را که میگفت شما زنده برنخواهید گشت، شادی آزادی را فراموش کنید!
خدا خواسته بود این لحظه آزادی را، سالها بعد دوباره تجربه کنم. ما زندانیها میگوییم لمس لحظه آزادی، شنیدن صدای زندانبان که میگوید وسایلت را جمع کن، خانواده را که ببینی آمدهاند به استقبالت، شیرینیاش آنقدر است، که تمام سختیهای زندان، یکجا فراموش میشود.
وقتی شنیدیم صدام خود را در سوراخ موش پنهان کرد. وقتی شنیدیم او را از زیر زمین بیرون کشیدند. وقتی مردم در مرگش شادمانی کرده و جعبه جعبه شیرینی پخش کردند. چرا دیکتاتور نفهمید!؟
من دلم آگاه است لحظههای شیرین آزادی در انتظار همهی آنهاست، که بیگناه در بندند.
من دلم آگاه است آن لحظه زیبای رهایی، تلخی تمام سالهای سخت را از یادها میبرد.
من دلم آگاه است، زندانبانها و آنها که فرمان زندانی کردن را دادند، روزی نه چندان دور خود را از زندانیهای بیگناه پنهان میکنند.
۳۰ آبان ۱۳۶۹ پایان یک دوره زندان بود برایم.
۲۱ اسفند ۱۴۰۳ هم پایان یک دوره دیگر.
آن سالهای دور از صمیم دل خندیدم
این سالهای نزدیک نتوانستم آنطور بخندم!
خیلیها هنوز آن داخل مانده بودند...
آن بار آزاد شدم و رها
این بار گفتند اگر چیزی بنویسی
اگر این کار را بکنی، آن کار را بکنی
برمیگردانیم تو را، دوباره زندان...
نمیدانم چرا آنها که فرمان زندان میدهند
از گذشته عبرت نمیگیرند
آنها که فرمان جنگها را میدهند
فرمان کشتن دشمنانشان را میدهند
چرا تاریخ نمیخوانند!
چرا باور نمیکنند
روزی که همه میخندند
آنها باید گریان باشند!
@ghomeishi3
مرگی که برایمان عادی شده!
✍ رحیم قمیشی
احمد بالدی، دانشجوی ۲۰ ساله اهوازی هم مُرد.
پسر دانشجو دیده بود دکه پدرش را مأموران دارند تخریب میکنند. فریاد زده؛ این محل ارتزاق خانواده ماست. کمی صبر کنید، نکنید، بدون این دکه ما میمیریم!
مأموران شهرداری دستور دارند، آنها هم حقوق میگیرند تخریب کنند، تا خودشان از گرسنگی نمیرند!
یا احمد و پدرش، و خانوادهشان باید بمیرند، یا مأموران. و احمد در لحظهای سخت تصمیمش را میگیرد.
او بمیرد شاید هم پدرش زنده بماند هم ماموران.
و بنزین را بر سرش میریزد...
او ۱۰ روز هم با بدنی سراپا سوخته، با مرگ دست و پنجه نرم میکند.
و امروز خبر میآید که برای همیشه رفت.
یک دانشجو کمتر، یک جوان کمتر، یک معترض کمتر، یک گرسنهکمتر...
آیا هیچ حاکمی خواهد گریست؟
احمد، پسرم!
من در مرگ تو مقصرم.
یعنی همه ما مقصریم.
اینجا تونس نیست که فریادمان را بلند کنیم چرا دزدان میلیارد دلاری آزادند و یک دکهدار غیر مجاز، میشود موضوع مهم قانون.
اینجا آمریکا نیست که دوربین برداریم و از مرگ یک سیاهپوست فیلم برداریم و بگوییم؛ ای بهخواب رفتگان، یکی دارد میمیرد، فردا نوبت همه ما میشود.
اینجا ایران است...
که گویی همه دچار مرگ مغزی شدهایم.
چرا مردمی که زیر پایشان طلای سیاه نهفته است باید از گرسنگی بمیرند.
چرا ایران زیبا باید در فقر و خشکسالی دست و پا بزند.
چرا ارقام دزدی و اختلاس غیر قابل شمارشند؟
چرا کسی فقر و فلاکت مردم را نمیبیند!
چرا هیچکس به فکر نیست...
مگر نگفتید مرگ مظلومانه یک نفر، انگار مرگ همه انسانهاست؟
نگاه کنید، ما همه داریم میمیریم!
اسمش زندگی است، اما خاکستر مرگ، زندگی ما را دفن کرده. ما بیتفاوت شدهایم!
کاش اهواز بودم و در مراسم تشییع احمد شرکت میکردم، تا بگویم احمد تنها نیست، پدرش تنها در فقر و نداری دست و پا نمیزند...
ما همه داریم میمیریم!
آرام آرام
اگر به خود نیاییم
اگر باور نکنیم سرنوشت سیاهی در انتظار همه ماست
وقتی قبول کنیم
کاری از دستمان
برنمیآید!
دلنوشتههای سوزناک دو هموطن عزیز
در بخش کامنت؛
/channel/ghomeishi3/3684?comment=65579
/channel/ghomeishi3/3684?comment=65580
@ghomeishi3
با این مردم بزرگ و قدرشناس؛ کدام زندان؟
"برای برادر عزیزم آقا مصطفی تاجزاده"
✍ رحیم قمیشی
شب اولی که آقای "مصطفی تاجزاده" از زندان آزاد شده بود، نزدیک به نیمه شب به خانهاش رسیده بود.
میدانستم بیوقت است و ساعتهای اول آزادی هر زندانی، متعلق است به خانوادهاش، اما نمیدانم چطور شد که دیدم پشت درِ خانهشان ایستادهام.
تلفن خانم محتشمیپور را خود آقا مصطفی جواب داد و گفت که به همه گفته، امشب نیایند.
گفتم ولی من پشتِِ در هستم!
به اجبار در را باز کرد و دیدم در شبی که همه را رد کرده، خانهاش جا نیست!
بیشتر از پنج دقیقه نماندم. نمیتوانستم بمانم.
چقدر او در دل مردم بود.
از همان پشت میلههای زندان!
دیروز برای مراسم ختم برادر عزیز آقا مصطفی، تهران نبودم، اما برادرم، غلامرضا، رفته بود. او برایم تعریف کرد پنج دقیقه که در مسجد نور بوده، بلندگو و مجری مراسم ختم، اعلام میکند؛ "لطفاً آنهایی که فاتحهشان را خواندهاند، مسجد را ترک کنند، تا جا برای بقیه باز شود."
صدها استاد دانشگاه، صدها فعال مدنی، هزارها عاشق ایران، پشت در مسجد مانده بودند.
جا نبوده بیایند داخل.
در روزهای آخر اسارتمان در عراق، رئیس نگهبانها جمعمان کرد و بدون خجالت، بلند و رسا بین همهمان گفت؛
"بگذارید راستش را بگویم ، آنکه این چند سال اسیر بود، ما بودیم، نه شما!"
همان روز نفسی کشیدم. چه خوب فهمید، آنروز ایران زیبا با دستههای گل منتظر ما بود، و آن نگهبان های بخت برگشته باید برای جنگهای بیهوده دیگری، آماده میشدند.
دیشب هم از همان نفسهای آرامبخش بود که کشیدم.
من همهاش نگران بودم باز مصطفی تاجزاده عزیز را نبرند زندان. میدانستم او قوت قلبی است برای همه زندانیان بیگناه دیگر. اما دیگر خیالم راحت شده بود.
چهره بزرگ و محبوبی را که آنهمه در دل مردم جا دارد، کسی نمیتواند به زندان ببرد.
نه اینکه نمیشود او را یکطرف میلهها گذاشت، اما تنها نادانها ممکن است نفهمند، کدام زندان میرود!
نگهبانهای ساده ما در عراق فهمیدند
یعنی ممکن است
اینها نفهمند!
@ghomeishi3
ماشینحسابها را جمع کنیم!
✍ رحیم قمیشی
ماهها و سالهاست نشستهایم به حساب؛
اگر دزدی بانک آینده نشده بود، الان نه فقط خرمشهر ساخته شده بود، که چندین شهر مدرن در ردیف دبی و زوریخ داشتیم!
اگر میلیاردها دلار در چای دبش حیف و میل نشده بود، تمام جادههای ایران اتوبان شده بودند.
اگر کاسبان تحریم و دزدیهای نجومی نمیکردند، درمان و تحصیل تمام ایرانیها، بهکل رایگان شده بود.
فقر در سیستان و بلوچستان اشکمان را در نمیآورد!
اگر کشاورزی ما، اصولی و علمی شده بود، سفرههای آبهای زیرزمینی خالی نشده بودند، زمین زیر پایمان تَرَکهای عمیق برنمیداشت. زاینده رود و کارون ماتم نمیگرفتند. ارومیه و هامون مرگ را تجربه نمیکردند.
اگر جادههای ما درست شده بود، سالیانه بیست هزار کشته و صد هزار معلول به آمارمان اضافه نمیشد.
اگر حاکمیت کاری به اعتقادات مردم نداشت، دهها هزار استاد دانشگاه و پزشک و نخبه و متخصص، از ایران نرفته بودند...
سالهاست ماشین حساب بهدست گرفتهایم، اگر ضرر و زیان میلیارد دلاری لغو قرارداد کرسنت به ایران تحمیل نشده بود، الان هوای پاکی در شهرها داشتیم، مردم از آلودگی هزار هزار نمیمردند، سرطان نمیگرفتیم.
ماشین حساب بهدست میشماریم؛
اگر بابت آن اورانیوم لعنتی، تحریم نشده بودیم، الان حسرت دیدن استانبول و پاریس را نمیخوردیم. صدها میلیارد دلار برای آبادانی کشور خرج شده بود و توریستها بودند در صف دریافت ویزای ایران زیبا.
اگر جنگ ۸ ساله، دو ساله تمام شده بود
اگر سرمایهها صرف کنترل حجاب نشده بود
اگر سهمیههای ظالمانه، باعث بیآبرویی سیستم آموزشی و اداری کشور نشده بود
اگر روزنامهها و رسانهها آزاد بودند و افشای دزدی، جایزه داشت
اگر روسیه تصمیمات مهم ما را نمیگرفت
اگر شایستهسالاری بود
اگر هویت ما جنگیدن با غرب تعریف نشده بود!
اگر اگر اگر...
خسته شدیم بشماریم
نمیخواهیم دیگر شمارش کنیم
ما یک حاکمیت پاسخگو، عاقل، مدیر، برنامهریز، متعهد به اصول انسانی، متعهد به حفظ محیط زیست، متعهد به تعامل با همه جهان، میخواهیم
که نداریم!
ما مردمی حساس به تضییع حقوقشان میخواهیم
که نداریم!
مردمی که باور داشته باشند حق زندگی شرافتمندانه و آزادانه را دارند
مردمی که باور کنند سرنوشتشان در دستان خودشان است
و نداریم!
تا آن وقتی که ما راضی به حداقلهای زندگی بخور نمیر (اگر بشود نامش را زندگی گذاشت) هستیم
و خدا را روزی صد هزار بار برای اینکه هنوز زندهایم و نفس میکشیم، شکر میکنیم
همین است، و تغییری در کار نخواهد بود!
ماشینحسابها را باید بگذاریم کنار
عددها دیگر در آن جا نمیشوند
در تاریخ، دزدی دهها هزار میلیون میلیاردی داشتهایم؟
دیگر قرار است چه رکوردی زده شود؟
تا ما بفهمیم آنچه در اطراف ما میگذرد
هیچاش طبیعی نیست
عادت به خفت و خواری است
ما حق نداریم دیگر جوک بسازیم
حق نداریم بگوییم این هم میگذرد!
ما به ورطه نابودی افتادهایم و تباهی
بیتفاوتی برابر هر دزدی، هر ظلمی
ما از انسانیت تهی شدهایم...
ملتی که فقط میشمارد
باز هم اختلاسی دیگر
باز هم چپاولی دیگر
باز هم دزدیای
حذف چهار صفر کافی نیست
دوازده صفر، بیست صفر حذف کنید
تا بفهمیم چقدر بدبخت شدهایم!
و نداشتن حاکمیتی صحیح
چقدر به زندگی ما لطمه زده است...
ماشینحسابها را برداریم
این ماشینها نمیتوانند بشمارند
انسانیت مُرده، که به عدد در نمیآید!
جوانیای که رفته
سرمایهای که سوخته
ایرانی که به فقر نشسته
نسلهایی که نابود شده
اخلاقی که از میان رفته
مگر ماشینحساب میتواند
آنها را بشمارد!؟
@ghomeishi3
برای پایان جنگ هم
راهحل وجود دارد
اگر بخواهند!
✍ رحیم قمیشی
چند سال پیش در خوزستان سیل مهیبی به راه افتاده بود، مقامات استانی برای زیر آب نرفتن اهواز دست به دعا شده بودند. سیل بسیاری از جادهها و روستاها را فرا گرفته، جاده ساحلی در اهواز به زیر آب رفته، هر آن احتمال فاجعه هولناکی میرفت.
سدها ناگزیر شده بودند آبها را رد کنند تا با خطر ترکیدگی بدنهشان مواجه نشوند.
یک روستا را میشود جابجا کرد، اما مردم یک شهر میلیونی چه کار باید میکردند؟ هیچ ظرفیتی برای پناه دادن به صدها هزار سیلزده فراهم نبود.
از تهران به برادرم "دکتر مهدی" که استاد تمام علوم آب و رئیس دانشکده آب دانشگاه شهید چمران بود، زنگ زدم. نمیخواستم در آن شرایط خطیر مزاحم وقت ذیقیمت او شوم، اما او با آرامی با من گفتگو میکرد.
گفتم مهدی! میدانم الان حسابی سرت شلوغ است و از این جلسه به آن جلسه میروی تا ببینید چطور میشود راهی برای خروج آب و مهار سیلاب پیدا کرد، تا فاجعه رخ ندهد.
اما او پاسخش برای من ویران کننده بود.
میگفت نگران نباش، با آرامش صحبت کن، این روزها بیکارم، کسی از ما نمی پرسد چه کاری میتوان کرد!
عدهای که هیچ تخصصی در مسائل آب ندارند خودشان تصمیم میگیرند و خودشان عمل میکنند.
پرسیدم یعنی برای جلوگیری از بحران و صدمه به صدها هزار نفر، راه چاره علمی هم وجود دارد؟ پاسخ داد البته، اما اگر بخواهند به نظر متخصصین بها بدهند.
که نمیدهند!
یادم هست نهایتاً آن تهدید مخرب سیل، با یک پیشنهاد علمی خطرش رفع شد. قرار شد بستر پشت سد یکی از سدهای مهم در خارج از استان را توسعه دهند، تا سیل مهار شود، و شد.
چقدر تأسف خوردم در بحرانیترین شرایط آبی و مصیبتی که میرفت استان را فرا بگیرد، همه متخصصین مربوطه در خانه نشسته، و عدهای غیر متخصص تصمیمهای مهم را میگرفتند.
هیچ بحرانی نیست که راهحل نداشته باشد. حتی جنگهای خانمانسوز با سررشته تدبیر قابل حل هستند. فقط باید همه بپذیرند در جهان امروز نمیشود با شیوههای منسوخ و کهنه، تصمیم گرفت. با شعار نمیشود بحران حل کرد. با دعای تنها نمیشود مصائب را رفع کرد.
خدا از آسمان دخالتی نمیکند.
چقدر متخصصین روابط بینالملل این روزها در خانه نشستهاند. چقدر استراتژیستها که عمری برای چنین روزهایی مطالعه کردهاند، این روزها وقت اضافی دارند و نمیدانند راهحلهایشان را کجا باید ارائه دهند! چقدر آنها که جنگهای جهان را مطالعه یا تجربه کردهاند و میدانند چطور میشود از خونریزی بیشتر جلوگیری کرد، این روزها بیکار هستند.
رجزخوانی جزئی از جنگ است، اما همه جنگ نیست.
نظامیان ستون جنگ هستند اما پایان جنگها را آنها نمیتوانند رقم بزنند.
موشکها و بستن تنگهها کمک فراوانی میکنند، اما استراتژی را آنها نمیفهمند.
بمبارانها با هر دقتی هم انجام شوند مردم عادی را در هر دو طرف منازعه، بیشتر میکُشند.
وای اگر جنگ از تعادل خارج شده و زیرساختها مورد هدف قرار بگیرند. وای اگر مراکز هستهای اهداف مشروع تلقی شوند.
جنگ را جنگ تمام نمیکند.
جنگ با پیروزی مطلق هیچ طرفی تمام نمیشود.
جنگ هیچ خیری به همراه ندارد.
دروغ میگویند منجیان، از راه جنگ و خونریزی، مصلحان جهان خواهند شد!
فقط آدمکشان و بیعاطفگان از جنگ لذت میبرند.
راههای فراوانی برای پایان دادن به جنگ وجود دارد
به شرط آنکه متخصصان را خانهنشین نکنند
اراده و بیان کنند جنگ را نمیخواهند
دنبال راهحل باشند نه ریختن بنزین بر آتش
سیلها مهار شدنی هستند
گرانیها راه حل دارند
بحرانها رفع میشوند
جنگها تمام میشوند
"اگر راهحل خواسته شود"
و رهبران نخواهند
تصمیمات مهم را
جنگطلبان
اتخاذ کنند
@ghomeishi3
پایان جنگ
وقتی که ممکن است
✍ رحیم قمیشی
چشمهایم را بسته و لحظهای را تصور میکنم که مقامی مهم در کشور در برابر خبرنگاران و مردم، در برابر دیدگان جهانیان، حاضر شده و صادقانه میگوید؛
مردم عزیز!
ما طی دو هفته مقاومت جانانه در برابر تجاوز دو کشور زورگوی مهم جهانی، یعنی آمریکا و اسرائیل و سایر همپیمانهای آنها داشتیم، و نشان دادیم ملتی مقاوم، آزاده و سربلند هستیم.
مردم ما نشان دادند در برابر زورگویی و تجاوز، در هر شرایطی میایستند و یکپارچگی خود و فرهنگ همزیستی مسالمتآمیز خود را به جهان نشان میدهند.
اینک، دشمن تهدید جدی کرده برای مخفی کردن شکست خود و نرسیدن به اهدفش، زیرساختهای کشور عزیزمان را قرار است مورد هدف قرار دهد.
هدف قرار دادن زیر ساختهای حیاتی یک کشور تنها از عهده قدرتهای زبونی برمیآبد که رسماً به جهان اعلام میکنند، ما برای رسیدن به اهدافمان حاضریم تمام اصول انسانی را زیرپا گذاشته و میلیونها کودک و زن و پیر و جوان را فدای امیال غیر انسانی خود کنیم.
او با صدایی بغضآلود ادامه میدهد:
مردم عزیز، درد کشیده و صبور ایران بزرگ!
برای ما، حفظ زندگی شما و آینده کودکان، نوجوانان و جوانان این سرزمین، اولویت نخست در تصمیماتمان است. ما با وجود اینکه قبول داریم مورد تهاجم وحشیانه قرار گرفته و شهدای ارزشمند بسیاری را از دست دادهایم. با وجود آنکه حق خود را برای تلافی همه ظلمهای صورت گرفته و استیفای حقوق این مردم از طریق مجامع صالح جهانی محفوظ نگاه میداریم. با وجود آنکه میدانیم ممکن است به غرور برخی از جوانمردان دلیر ایرانی که آماده فداکاری هستند بر بخورد، اما پذیرفتیم:
برای تداوم زندگی در کشور و پیشگیری از جنایات گستاخانه دشمنان، دست به ابتکاراتی زده و پیشنهاد پایان مخاصمه و آغاز بازسازی کشور را ارائه نماییم.
از رئیسجمهور کشور خواسته شده وارد گفتگوی مستقیم با دشمنان شده و زمینه پایان این جنگ نابرابر را فراهم نماید.
کشور ایران از آغاز به دنبال تولید سلاحهای غیر متعارف نبوده و مردم ایران از صلحطلبترین مردمان جهان هستند، و این ابتکار ما به جهانیان و تاریخ نشان میدهد، کدام طرف درگیری انسانیت داشته و کدام سو تنها متکی به سلاح و مبارزه با زندگی و هدف قرار دادن مردم بیگناه بوده است.
مردم عزیز ایران حتما درک میکنند، وقتی پای ضربه زدن به نوزادان و پیران و زنان و بیماران و بیگناهان از طریق هدف قرار گرفتن زیرساختها از سوی دشمن زخم خورده به میان آورده شود، هر تصمیمی برای حفظ ایران و مردمش، عین عزت و خردمندی است.
ما دست به دست هم کشور را خواهیم ساخت.
و با اتحاد و همبستگی و عشقمان به میهن، پیروزی در جنگ و پایان آن را با هم جشن خواهیم گرفت..
من هنوز چشمهایم بسته است.
هنوز رویا بافی میکنم.
نمیخواهم چشمهایم را باز کنم.
دوست دارم ادامهاش را هم ببینم؛
مردم چقدر خوشحال میشوند.
چقدر تصمیم گیرندگان را تحسین میکنند.
نتانیاهو و بدخواهان گریه میکنند.
جنگ طلبان آه از نهادشان بلند میشود.
پیرمردها میخندند.
کودکان شادی میکنند.
زنها و دختران از خانه بیرون میآیند.
- دیدید تمام شد، دیدید هم ایستادگی کردیم و هم صلح را و پایان جنگ را خودمان پیشنهاد کردیم.
دیدید نگذاشتند ایران غزه شود و آب و برق و نان ما قطع شده، و بیمارستانها و مدارس ما و خانههایمان صاف خاک شوند.
دیدید دشمنان ناکام ماندند...
حالا چشمهایم را باز کردهام.
همه چیز تراژیک ادامه دارد.
- ما میخواهیم با سلاحهایمان روی دشمن را کم کنیم
دشمن میخواهد با بمباران و تهدید به زدن زیرساختها، روی ما راکم کند.
وقتی سلاح و مهمات حرف اول را میزند
حتما آنکس برنده خواهد بود، که اسلحههای بیشتر و مخربتری داشته باشد!
ما با قلب و دل، و همراهی مردمان خود و مردم جهان
امکان پیروزی داریم.
چرا واقعیتی به این سادگی را برخی نمیبینند!
چرا میخواهند بگذارند اسلحه و کشتار بیشتر، پیروز را تعیین کند؟
من دوست دارم باز چشمهایم را ببندم
و باز زنان و کودکان را در حال شادمانی ببینم
و ایران را در حال جشن گرفتن
اینکه عقلانیت جلوی تخریب بیشتر را گرفت
و نگذاشت ایران بهکلی ویران شود.
@ghomeishi3
ایران زنده است
✍ رحیم قمیشی
امروز بعد از چند روز خانهنشینی و خواندن و مشاهده اخباری که فقط از مرگ و نابودی و جنگ و بمباران میگفتند، سری به بازار زدم.
باورم نمیشد، با وجود قرار داشتن در روزی تعطیل، زندگی و بازار و خرید و فروش و رفت و آمد و آماده شدن مردم برای عید، و جشنهای در پیش، همه چیز در جریان بود.
خانمهای دستفروش محصولات خانگیشان را میفروختند، میوههای تازه خودنمایی میکرد، صیفیجات فراوان، نانواییها خلوت و براه، پمپ بنزینها که دیگر صف نداشتند، زندگی جریان داشت.
شنیده بودم سیبزمینی در بازار کم شده، آنقدر سیبزمینی دیدم، شاید کمی گرانتر از همیشه، آنقدر گوجه و پیاز و خیار و کدو و بادمجانهای تازه، آنقدر کاهو و کلم و سبزیجات تازه، روح آدمی تازه میشد.
من البته تهران نیستم، در دیاری سرسبز که نعمتهای خدا فراوان است روزگار میگذرانم، اما آنقدر مردم، عادی و آرام، به زندگی مشغولند که شاید کمتر تصورش را میتوانستم بکنم.
بیاراده اشک شوق میریختم. نانوا میپرسید نان کنجدی بدهم یا ساده. نانی که بوی تازگی و زندگی میداد.
فروشگاه بزرگی که رفتیم، آکنده بود از روغن و حبوبات و تنقلات و مواد بهداشتی و هر چیز که میخواستیم.
به خانواده میگفتم ما در خانه برای دو ماه حوادث ناگوار جنس و مایحتاج اندوختهایم، فروشگاهها برای چهار ماه، اگر دولت هم برای ماهها انباشته کرده باشد، کسی نیست به ترامپ و نتانیاهو بگوید:
اینهمه سر و صدا نکنید که شاید تا یک ماه بمبارانها ادامه داشته باشد... ایران بزرگ و زیبا و پر از نعمت، در تاریخ خود مصائب بسیاری را پشت سر گذاشته.و همچنان سربلند ایستاده.
ایران از آن کشورهای مصنوعی نیست که آب و نان و همهچیزشان را از خارج باید وارد کنند.
ایران در تاریخ سربلند ایستاده، ناگواریها را پشت سر گذاشته و هرگز سر خم نکرده.
از خلبانهایی که برای بمباران میفرستید بپرسید.
شک ندارم آنها هم از آسمان، محو تماشای ایران میشوند و اگر مجبور نبودند، بمبها را با خود برمیگرداندند.
ما سالهاست آموختهایم در سختترین شرایط، باز هم زندگی کنیم. ما آمادهایم حتی نداریهایمان را با هم تقسیم کنیم، اما امیدواری به آینده را از دست ندهیم.
بمبها و اسلحهها و هواپیماهای جنگی هرگز برای هیچ ملتی خوشبختی به همراه نیاوردهاند. کارخانههای تولید سلاحتان را پر رونق کنید...
اما به دروغ خوشبختی و نجات ما را بهانه نکنید.
ایران زیبا با صدای هر گلوله تنش میلرزد.
با هر بمباران قلب تازکش به تپش میافتد.
ایران پر از نعمت، تنها آرزو میکند، جنگطلبان نباشند
و اجازه دهند مردم زندگی کنند.
ایران زخم خورده اما زنده، لبخند میزند:
- چیزی نیست
اینهم میگذرد
مثل همه آن ظالمان
که رفتند...
@ghomeishi3
بستن اینترنت جهانی با کدام توجیه؟
✍ رحیم قمیشی
واقعا من نمیفهمم چرا با هر حادثهای، ولو حمله دشمن خارجی، اولین کاری که صورت میگیرد بستن اینترنت بر روی تمام مردم داغدیده و جنگزده کشور است؟!
آخر وقتی دشمن با وجود بسته بودن اینترنت، همچنان با دقت تمام مراکز نظامی و امنیتی را مورد هدف قرار میدهد، چه کسی تصور کرده باز بودن اینترنت باعث سرقت اطلاعات حساس میشود!؟
چرا عقلتان نمیرسد اینترنت جهانی میتواند صدای مظلومیت مردم را به جهان برساند؟
چرا فکر نمیکنید با اینترنت آزاد ما میتوانیم راههایی برای کاهش تلفات در جنگ پیدا کنیم؟
چرا نمیفهمید اینترنت در روزگار حاضر مانند نفس کشیدن مهم است و مردم بدون اینترنت، همه گمشده و ناپدید میشوند.
چرا همیشه فکر میکنید اکثر مردم دشمن شما هستند و آزادی مردمان، برای شما مرگ است!
جیپیاسها مختل است
مسیریابها کار نمیکنند
پزشکان رابطهشان با بیمارستانها قطع است
خانوادهها از جگرگوشههایشان بیاطلاعند
کسی نمیداند کجا میتواند پناه بگیرد
هیچکس نمیتواند حتی برای روشهای بند آوردن خونریزی، و یا فرار از مرگ یا بیماری جستجو کند!
کسی نمیداند دشمن چقدر جنایت کرده.
آقایان تصمیمگیر!
لطفاً برای ملاحظات بیاهمیت و کوچک امنیتی، آنهم وقتی معلوم نیست چقدر علمی و درست باشد، سرنوشت یک ملت را به بازی نگیرید.
امروز بستن اینترنت مثل آن میماند که جلوی دهان تک تک مردم را بگیرید مبادا کسی بخواهد چیزی بر خلاف میل شما بگوید!
مردم باید نظرات خود را در مورد رهبری آینده بگویند.
مردم باید بتوانند بگویند چقدر با ماجراجوییهای برخی جنگطلبان موافقند یا موافق نیستند
مردم باید به شما کمک کنند تا بدانید چطور میتوانید جنگ را زودتر تمام کنید.
مردم باید صدایشان را بلند کنند تا مجامع جهانی بدانند چه جنایتی علیه ما دارد اتفاق میافتد.
امروز به نظر من، بستن فضای اینترنت جهانی برای مردم کشور، نوعی همنوایی واضح با دشمن است.
تصمیم گیران خود را از نظرات پرت و پلا و بیمبنای عدهای ترسو و یا مغرض، که به نظراتشان تنها رنگ امنیتی میزنند رها کنند و بیش از این به دشمنان مردم خدمت نکنند.
اینترنت جهانی را باز کنید و بگذارید صدای واقعی مردم کشور به گوش جهان و همچنین تصمیم گیران در کشور برسد.
اگر معتقد نیستید ایران برای عدهای خاص است
و اگر نمیخواهید مردم بیش از این، از شما و از حاکمیت جدا شوند.
نیروی عظیم مردم را از خود جدا نکنید
که آنوقت حتی بدون تهاجم دشمن هم
شکستخوردهاید!
@ghomeishi3
دوستان عزیز
در شرایط جنگی مهمترین کار حفظ خونسردی است.
تردد بیهدف بیشتر به خطر میانجامد.
قبول کنیم در جنگهای جدید، مناطق مسکونی کمتر مورد هدف قرار میگیرند.
از مناطق نظامی و امنیتی فاصله بگیریم.
در صورت اصابت موشک یا بمب، در محل تجمع نکنیم و اجازه دهیم نیروهای امداد مدیریت کار را برعهده بگیرند.
به فکر همسایگان سالخورده و کودکان باشیم.
روحیه ترس و نگرانی را القا نکنیم.
در این شرایط بهدنبال مقصر نگردیم.
مهمترین اصل حفظ جان و سلامتی خود و اطرافیان ماست.
ما هر آنچه میتوانستیم تلاش کردیم کار به این مراحل نرسد و فعلا کاری از دست ما مردم عادی برنمیآید جز آنکه دعا کنیم جنگطلبان بر سر عقل بیایند و برای حفظ جان مردم هر آنچه لازم است انجام دهند.
کاش رئیس جمهور یا دبیر شورای عالی امنیت ملی سریعا و مستقیما با مردم به گفتگو مینشستند و به مردم آرامش میدادند.
متأسفیم، با اینکه همه مردم احتمال شروع جنگ را میدادند، باز هم بسیاری مقامات کشورمان غافلگیر شدند.
دعا کنیم جنگ زودتر تمام شود، هیچجنگی به پیشرفت هیچ کشوری منتهی نمیشود.
گاهی برای خاتمه جنگ یک طرف باید از آبرو و موقعیت خود بگذرد.
خدا کند آنها که باید، تصمیمات عاقلانه بگیرند و نگذارند جنگ زیرساختهای کشور را هم نابود کند.
بیشتر به فکر هم باشیم و کمک کنیم دیگران هم آرامش پیدا کنند.
دعا کنیم روزهای پر آرامشی در انتظارمان باشد و ما از دست جنگطلبان جهانی و داخلی رها شویم.
بسیاری از اوقات، سختیها، مقدمات گشایش خواهند بود.
به خودمان دلداری دهیم روزهای بهتری در پیش خواهد بود.
و حتما روزهای خوبتر را با هم خواهیم دید.
@ghomeishi3
با فقر مردم چه میکنید؟
✍ رحیم قمیشی
بازجویم میگفت چرا برای آزادی زندانیان سیاسی، چرا برای رفع حصر، فراخوان دادی؟
میگفت اگر برای گرانی فراخوان داده بودی، خودم هم میآمدم!
یعنی راست میگفت؟ یعنی الان با مردمی که رنج فقر، مستاصلشان کرده، دارد همدردی میکند؟
این روزها بخشی از مردمی که از فقر به خود میپیچند، و احساس میکنند در این کشور هیچکس به فکرشان نیست، به خیابان آمدهاند. آیا کسی صدایشان را میشنود؟ آیا پاسخشان نیروهای ضد شورش و باتوم است؟
این مردم کجا باید اعتراضشان را بیان کنند. کجا طبق قانون تجمع بلامانع است. لطفاً به آنها بگویید.
مردم ندارند گوشت یک و نیم میلیونی بخرند. مردم ندارند لوازم زندگیشان را بخرند. خرید روغن خوراکی، خرید تخممرغ و نان هم برایشان رنجآور شده. میوه در خانهها نیست. یک ماه حقوق، خرج خورد و خوراکشان هم نمیشود، عزا میگیرند اگر وسیلهای در خانه خراب شود.
میدانم نمیفهمید!
مردم خرج دندانپزشکی، خرج سفر، خرج درمان، خرج مدارس بچههایشان، خرج کرایههای سر به فلک کشیده را دیگر ندارند.
دلشان نمیخواهد درصد مهمی از بودجه کشورشان صرف نهادها و مراکزی شود که هیچ ثمری ندارند. نمیخواهند باور کنند مملکت رها شده، حاکمیت راه خودش را میرود، و هیچکس مسئولیت چند برابر شدن قیمت کالاهای اساسی و تورم، بیماری جوانها، تهدیدهای فزاینده، و ابهام در آینده کشور را، برعهده نمیگیرد.
لطفاً بفرمایید مردم، کجا، چطور و با چه شیوهای اعتراض کنند تا نگویید امنیت ملی به خطر افتاده.
بگویید اصلاً کسی در نظام ولایی حق اعتراض هم دارد؟
برنامه شما برای رفع فقر و فلاکت مردم چیست؟
فقر و بیکاری را با بگیر و ببند نمیشود محو کرد!
ناکارآمدی و تورم را با زندان نمیشود مخفی کرد.
صبر مردم بیانتها نیست.
چشمهایتان را باز کنید.
مردم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند!
@ghomeishi3
خطرناک
✍ رحیم قمیشی
بین دو بازداشتگاه باید جابهجا میشدم. طبق معمول مأمورها لباس شخصی بودند، ماشینشان هم شخصی.
وسط چهار آدم قلچماق که اسلحه هم داشتند، مرا نشانده بودند.
سرباز بسیار جوانی که خط ویژه عبور اتوبوس و وسایل امدادی را کنترل میکرد، حق داشت اجازه ندهد آنها رد شوند، ولی لباس شخصیها اصرار داشتند از خط ویژه بروند. ترافیک سنگینی بود و آنها هم خسته.
احساس میکردند مملکت مال خودشان است. چرا از خط ویژه نروند!
عرفان در بازداشتگاه یادم داده بود چطور وقتی دستبند به دستم هست، میتوانم کمی چشمبند را ببرم بالا، شگرد خاصی داشت، من همان کار را کرده بودم و از زیر چشمبند همه چیز را میدیدم.
سرباز لاغر اندام راهنمایی و رانندگی هنوز میگفت، نمیشود. زنجیر را نمیانداخت.
انگار دلش برای من سوخته باشد. مرا نگاه میکرد، با دستبند و چشمبند. و چهار آدمی که به همه چیز شبیه بودند جز مأموران قانون!
راننده کاغذی را درآورد، به دروغ گفت از آگاهی هستیم. اشارهای به من کرد و آرام گفت؛ متهم خطرناکی است!
نمیدانم مأمور باور کرد یا نه، اما زنجیر را انداخت تا بروند.
یکی از سختترین وقتهای بازداشتم، همان لحظهای بود که مأمور ۱۸-۱۹ ساله قبول کرد من آدم خطرناکی هستم و راه را برایشان باز کرد. کار دیگری نمیتوانست بکند!
میخواستم سرم را برگردانم و فریاد بزنم دروغ میگویند، باورشان نکن!
آدمهای خطرناک خودشانند.
نمیشد.
ماههاست آزاد شدهام، آن سرباز را پیدا نمیکنم. فقط میخواهم به او بگویم، آن روز به تو دروغ گفتند.
من کلی حرف دارم برای او بزنم. اما گفتهاند اگر حرف بزنم، دوباره دستگیرم میکنند. گفتهاند بنویسم باز میآیند سراغم!
من نمیتوانم به آن جوان نگویم خیلی دروغها به او گفتهاند.
نمیتوانم نگویم من آدم خطرناکی نیستم!
دروغگوها همیشه از راستگوها میترسند!
من شاید برای آنها ترسناک باشم.
اما برای تو، نه، عزیزم.
من و دوستانم فقط گفته بودیم
ما که انقلاب نکردیم فقیرتر شویم.
گفته بودیم انقلاب نشد هر کس اعتراض کرد دوباره برود زندان.
قرار نبود هر کس چیزی نوشت دادگاهی شود.
قرار نبود دستبند را بهجای دزدها بر دست ما بزنند.
گفته بودیم فقر را ریشهکن میکنیم.
گفته بودیم مردم باید از زندگی لذت ببرند.
خواسته بودیم هر کس حرف دلش را، بدون ترس بزند.
گفته بودیم زندان برای خلافکاران است.
میبینی عزیز دلم
حالا من ممنوع شدهام از نوشتن و گفتن.
نمیتوانم بگویم مردمی که از فقر شکایت دارند، نباید کتک بخورند.
نمیتوانم بگویم دشمن خارجی کجا بود؟
شما سالها دروغ گفتید!
و دشمن ما دروغگویانند.
میبینی عزیزم!
بهرام بیضایی رفت، نشد بیابم و بنویسم او استاد من بود، که رفت.
سالگرد کربلای چهار شد، نتوانستم بیابم و بگویم ۴۰ سال گذشت، وقتش نشد بیایید و حقیقت را بگویید؟
و بگویید چه شد آنهمه جوان را به کشتن دادید، بپرسم چرا هیچکس پاسخی نمیدهد.
نمیتوانم بنویسم چرا دانش سرارودی را هم زندان بردید. چرا همه باید بترسند از هر اعتراضی!
چرا هر اعتراضی را به دشمن نسبت میدهید.
چرا نمیشود بگوییم این که زندگی نیست!
ما دیگر خرج درمانمان را هم نداریم.
خرج نان و پنیرمان را هم نداریم.
من دلم میخواهد یک کتاب بنویسم برای آن سرباز جوان.
یک وقت باور نکند ما مجرمان خطرناکی هستیم. باور نکند هر کس دستبند به دستش بود.
هر کس چشمبند داشت.
هر کس را مامورهای مسلح، با لباس شخصی جابهجا میکردند.
حتما دزد نیست.
یک وقت میشود
همان مامورهای لباس شخصی، همان حاکمان، همانها که حکمهای رسمی دارند، و به دروغ میگویند مأمور آگاهیاند، میشوند خطرناکترین مجرمان!
عزیزم!
فردا اگر گفتند آنها که به فقر و نداری اعتراض دارند، خطرناکند
یک وقت باور نکنی
آنها برادران خودت هستند
پدر پیرت هست
خواهر خودت است
که جانش به لب رسیده
و میگوید، شما دروغ گفتید خیر ما را میخواهید
شما شکمهایتان انباشته شده از حرام
و سیر نمیشوید...
فقط خواستم بیایم و بنویسم
ما تنها خواستیم زندگی کنیم
یک زندگی ساده
یک دل خوش
و نگذاشتند
ما آدمهای خطرناکی نیستیم!
خطرناک همانها هستند
که برایمان
فقر و نداری آوردند...
@ghomeishi3
کدام مهم است؟
✍ رحیم قمیشی
موضوع مهم این نیست که آلودگی شدید هوا در شهرهای بزرگ، شهروندان را خفه میکند، و مرگ و میر هزاران نفر را رقم میزند. شاید در بسیاری از شهرهای جهان، آلودگی بیشتر از این هم وجود داشته باشد.
موضوع این نیست که کمبود آب و برق و گاز و همه انرژیها، کشور را به شرایط بحران رسانده، حتما در بسیاری کشورها بحرانهای انرژی پیش میآبد، تازه آنهاکه ذخایر نفت و گاز خدادادی ندارند.
موضوع این نیست که دزدیهای هزار هزار میلیاردی در کشور عادی میشوند، در خیلی کشورهای دیگر هم دزدیها وجود دارند.
موضوع، میزان بالای خودکشیها، آن هم در میان قشر جوان و تحصیلکرده نیست، شاید هنوز ایران با کشورهای دارای آمار خودکشی بالا فاصله داشته باشد.
موضوع آن نیست که تورم مداوم بالای چهلدرصد، امری عادی شده، شاید کشورهایی باشند که بالای صد در صد تورم داشته باشند.
موضوع، اینترنت بشدت کنترل شده نیست، چند کشور دیگر هم هست که وضع اینترنتشان بدتر از ماست.
موضوع، بیکاری جوانان با استعداد نیست، موضوع، مادامالعمر بودن بسیاری سمتهای مهم در کشور ما نیست، موضوع، انتخابهای هدایت شده و نبود دمکراسی نیست، موضوع، از بین رفتن جنگلها نیست، فرو نشست زمین نیست، ورشکستگی صنایع و مهاجرت نخبگان مهم نیست، موضوع این نیست که منابع مشترک زیرزمینی ما و کشورهای همسایه، سالهاست توسط آنها بهرهبرداری میشود و ما تنها نگاه میکنیم، دوست اقتصاددان من میگفت ما سالانه حداقل ۲۰۰ میلیارد دلار بابت همین سوءمدیریت ضرر میکنیم. سالی، دویسسسست میلیییبیارد دلااااااااار.
موضوع، دغدغه دختران و زنان ما نیست که احساس میکنند حاکمیتِ فاسد، خود را شایسته امر بهمعروف و نهی از منکر آنها میداند. موضوع، ناشاد بودن جامعه، افت کیفیت آموزش، ناامیدی در جامعه، افزایش فقر و خشونت، و ناامنی و جرم و جنایت و فحشا نیست! در هر کشوری این اتفاقات میافتد!!
موضوع آنست که همه این اتفاقات بد بهطور همزمان در کشور ما دارد به وقوع میپیوندد.
موضوع آنست که هیچ چشماندازی ترسیم نمیشود که سال بعد بهتر از امسال باشد. هیچ روند رو به بهبودی دیده نمیشود.
موضوع آنست که ما هر سال بدتر از پارسال میشویم، و هیچکس نیست با صدای بلند بگوید این وضعیت اسمش "سقوط" است. سقوط یک تمدن، سقوط یک ملت، یک کشور؛ "ایران".
موضوع آنست که ما به نوعی بیحسی اجتماعی مبتلا شدهایم، انگار هیچ کاری از دستمان برنمیآید.
موضوع آنست که ما سرنوشت ناخوشایند را پذیرفتهایم.
همیشه در وضعیت حساس باشیم.
نگران از توطئه دشمنان!
همیشه فکر کنیم وضع بدتر میشود.
همیشه بترسیم قحطی نشود.
سراغمان نیایند که شما علیه نظامید و مجرم!
موضوع آنست که ما پذیرفتهایم بهتر شدن اوضاع ممکن نیست!
تغییرات مثبت نداشتن امری عادی است.
کشورهای دیگر به سرعت پیشرفت کنند و ما تنها نگاه کنیم.
پذیرفتهایم منابعمان غارت شوند و ما باز بشنویم پولمان خارج از کشور هزینه میشود.
موضوع مهم آنست که پذیرفتهایم بدترین تصمیمات توسط بیسوادترین انسانها، برایمان گرفته شود، و ما شاهد از بین رفتن تمام سرمایههای تاریخی و دستاوردهای عمرمان باشیم و بگوییم کاری از دستمان برنمیآید!
موضوع مهم همین است.
ما حق نداریم امیدمان را در بهبود شرایط
توانمان را در تغییر اوضاع کشور
و حقمان را
داشتن یک زندگی بسیار خوب
از دست بدهیم.
مصیبت وقتی است که ما از تغییر
ناامید شویم!
@ghomeishi3
انفرادی
بین نگهبانهای زندان یکِ الفِ سپاه، یک پیرمرد بود.
تنها کسی که نمیگفت چشمبند بزنم تا در را باز کند، میگذاشت ببینمش.
قد کوتاهی داشت. صورتی گِرد و غالباً خندان.
میگفت خودش بیشتر از من مریض است.
شاید تنها برای دلداریام.
حتی یکبار از حقوق خیلی پائینش هم برایم گفت.
اکثر اوقات قرصها و داروهایم را او میآورد.
آب از شیر توالت سلول میریختم داخل لیوان، و او دانه دانه قرصها را میداد، و منتظر میماند یکی یکی آنها را ببلعم.
بعدها فهمیدم میترسد یک وقت خودکشی نکنم.
پیرمرد همیشه دلش میخواست طوری خوشحالم کند، اما نمیدانست چطور میشود کسی را در انفرادی خوشحال کرد.
میگفت ناراحت نباش، این هم تمام میشود.
میگفت هیچکس تا حالا اینجا نمانده
همه رفتهاند، تو هم میروی!
و قسم میخورد: بهخدا میروی.
پس از آزادی، یکبار تا نزدیکیهای همان بازداشتگاه رفتم. با اینکه از آنجا خیلی بدم میآمد. خوابش را هم که میدیدم با دلهره از خواب میپریدم.
رفته بودم فقط آن پیرمرد را ببینم.
از اولش هم میدانستم راهم نمیدهند.
فقط میخواستم به او بگویم؛
راست گفتی
من رفتم، دیگران هم رفتند، لابد هیچکس نماند.
اما گاهی آدم که میرود بیرون
انگار میلهها هم با او میآیند بیرون!
دیوارهای انفرادی هم همراهش میآیند.
میآید بیرون، با دلی شکسته، با روانی که دیگر هیچوقت مثل اول نمیشود!
گویی یک عمر فریب خورده
عمرش به تباهی رفته
گاهی آدم حس میکند
فقط شکل زندان است که عوض میشود
زندانی کوچکتر
زندانی بزرگتر
رحیم قمیشی
@ghomeishi3
آن سالها
که خضریان ساده و بیریا، فرماندهمان بود
✍ رحیم قمیشی
سال ۱۳۶۲ بود یا ۱۳۶۳، که عبدالحسین خضریان به فرماندهی تیپ رسید، با آنکه تا آخر جنگ هیچوقت رسمی نشد، ولی تمام سالهای جنگ را، داوطلبانه در جبهه گذراند.
بارها مجروح شد، رفت برای درمان، و دوباره برگشت. قبلاً فرمانده گردان بلال دزفول بود.
جنگ که تمام شد، هیچوقت او دیگر دیده نشد!
سراغش را که گرفتم، گفتند رفته دنبال همان کار و زندگی قدیم خودش.
طبع ناآرامی داشت، بهشدت شوخطبع بود و رکگو، همیشه رکگوها مجبورند قالب شوخی هم به صحبتهایشان بدهند، همه که ظرفیت شنیدن حقیقت را ندارند!
دزفولیای تمام عیار بود، که وقتی هم میخواست فارسی صحبت کند، باز نیمی از کلماتش با همان لهجه شیرین دزفولی ادا میشد.
دندانهای جلویی نامرتبی داشت و صورتی آفتاب سوخته، هر ماموریت سنگینی که لشکر پیدا میکرد به گردان یا تیپ او میداد. از بس این بشر، نترس و شجاع بود و دلیر.
تیپ ما در جزایر مجنون مجاور تیپ آنها بود. برای کاری رفته بودم سنگرش. سنگر سادهای که با گونی سر پا شده بود، همان سنگرها که در تابستان از گرما در آن میپختیم و در سرما یخ میزدیم.
اتفاقاً دو روحانی جوان در سنگرش بودند. که برای دریافت برگه پایان ماموریتشان آمده بودند.
خضریان با همان طبع شوخی و جدیاش به آنها میگفت ده روز نشده، آمدهاید برای پایان ماموریت!
- شما که دیشب برای بچهها سخنرانی میکردید تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خون باید مقابل دشمن ایستاد.
دو طلبه جوان میخندیدند.؛
- متاسفانه توفیق نداریم بیشتر بمانیم، حوزه بیشتر از این به ما اجازه نداده. درسهایمان میماند.
خضریان عصبانیتر، جدیتر و شوخطبعانهتر جوابشان را میداد؛
- پس آخرین نفس شما ده روز است!! میدانید بعضی از بچه ها الان سه ماه است که یکروز هم مرخصی نرفتهاند! میدانید خیلی هایشان که با موعظههای شما شهید میشوند، دانشجو هستند، دانشآموزند، اصلا معلمند، شما باید بروید به درستان برسید ، آنها باید بمانند و شهید شوند؟
با اشاره از خضریان میخواستم کوتاه بیاید.
میگفتم باز این دو طلبه برای یکی دو هفته آمدند، اینها را باید برای بقیه بگویی که اصلاً صدای یک گلوله خمپاره را نمیشنوند و فقط میگویند واجب است دیگران به جبهه بروند!
آن سالها جوان بودم و خام. تصور میکردم روحانیون واقعاً روحانی هستند، یعنی آخرت را باور دارند، خودشان هم عاشق شهادتند، مقابل هر ظلمی حاضرند بایستند، فقر و فلاکت مردم را که ببینند، ساکت نمینشینند!
آن سالها فکر میکردم در حکومتِ روحانیون، مردم ضعیف به حق خود میرسند. دزدان بیتالمال زندان میروند، بیگناهان دستگیر نمیشوند، حاکمان به فکر مردمند!
آن سالها فکر میکردم جنگ که تمام شود، از افرادی مثل خضریانِ ساده و بیریا، به عنوان قهرمانهای جنگ تقدیر میشود.
آن روحانیونی که ثابت کردند شغلشان روحانی بودن است، و نانخوردن از دین، میروند دنبال همان کار خودشان!
چه میدانستم به محض پایان جنگ، دوباره خیلیها سر و کلهشان پیدا میشود؛
- باید باز هم جنگید، باید ظلم را نابود کرد. اسلام نیاز به خون دارد...
همانها که وقت خطر در سوراخها پنهان میشدند.
چه خوب شد فرزندانم باز سایهای از جنگ را دیدند.
و باز دیدند عده ای چطور به سردابها رفتند.
و از ترس جانشان، در هزار سوراخ پنهان شدند.
تا وقتی خطر رفع شد، برگردند سخنرانی کنند؛
که شهادت چقدر خوب است!
رزمندگان بدون سوال و جواب وارد بهشت میشوند.
خداوند جهادگران را دوست دارند.
خون دادن و جان دادن، در راه خدا افتخار است.
اما برای شما!
خوش به حال خضریان که پس از جنگ رفت دنبال همان کار سابق خودش.
خوش به حال او که از همان روزها میدانست
ذات برخی، چیست.
خوش به حال او که میدانست؛
خون را باید عدهای بدهند
زندگی را عدهای بهدست بیاورند
که کشور به وجود آنها خیلی نیاز دارد!
آن سالها ما نمیدانستیم
قدرت چه میکند با برخی.
آن سالها ما نمیدانستیم
در نهاد انسانهای ظاهرالصلاح چه خبر است.
و آنها که داد عدالت و معنویت میدهند
چه آسان ظلم میکنند و مال میاندوزند!
و چه ظلم
عادی میشود
در حکومت دینی!
@ghomeishi3
پایان ده سال زندان
با درگذشت ناگهانی برادر، آزادش کردهاند
"مصطفی تاجزاده" عزیز است
و همسر زجر کشیده و استوارش
"فخرالسادات محتشمیپور"
و من چقدر خوشحالم
و ما همه چه خوشحالیم
میگوید کاش وقتی برادرم زنده بود، میدیدم او را
و ما چه اشک میریزیم
گفتهاند ده سال، یک عمر است
و به آسانی، "یک عمر" انسانها را زندان میبرند!
چرا داشتن اندیشه متفاوت باید زندان داشته باشد
چرا گفتن حقیقت باید تاوان داشته باشد
درست است مردان بزرگ در زندان پختهتر میشوند
اما ده سال!؟
و با مرگ برادر، آزادی؟
هیچ انسانی بخاطر عقیدهاش
بهخاطر بیانش
بهخاطر دلسوزیاش برای ایران
نباید زندان باشد
نباید در حصر باشد
آن هم انسانهایی بزرگ
که همه دغدغهشان مردم و کشور است
او یک قهرمان واقعی ملی است
و در دلهای همه ما جا دارد
"مصطفی تاجزاده"
با آنکه قرار بود شنبه مسافر باشم، همینکه شنیدم تشییع برادر آقا مصطفی، همان روز، ساعت ۹ صبح از مقابل مسجد حضرت ابوالفضل است، سفرم را لغو کردم، تا در کنار سایر دوستان باوفایم، نگذارم مصطفای دلشکسته، برای تشییع، تنهایی زیر تابوت و پیکر بیجان برادر عزیزش، برود.
رحیم قمیشی
@ghomeishi3
راهی برای درست شدن شما نیست!
✍ رحیم قمیشی
دوستم در یکی از بلاد کفر و فساد (!) زندگی میکند. همان بلادی که بیش از چهار دهه است جمهوری اسلامی تلاش میکند مسلمانش نموده و به راه راست هدایتش کند.
چندی پیش یکی از فرزندانم لازم بود به حساب دانشگاهی در آنجا ۱۲۰ دلار واریز نماید، تا امکان پذیرشش را بررسی کنند.
از همان دوست بلاد کفرنشینم خواستم لطف کند و بهجای ما، ۱۲۰ دلار را واریز نماید، تا در اولین فرصت بهطریقی تامینش کنم.
دوستم با خوشرویی پذیرفت و پول را برای دانشگاه واریز نمود.
میدانستم ما در کشوری زندگی میکنیم که ممکن است یک ماه طول بکشد تا بخواهم از طریق واسطهها ۱۲۰ دلار را به دست آن دوستم برسانم، اما جالب است بدانید، یک سال گذشته و این کار هنوز انجام نشده!
صرفنظر از بزرگواری دوستم که میگوید نیازی به آن ۱۲۰ دلار ندارد و آن را بهحساب یک دعوت شام از ما گذاشته، مانع مهم دیگری که او ذکر میکند این است؛
"- اگر این ۱۲۰ دلار به حساب من واریز شود و منشأ آن نامعلوم باشد، هزار دردسر برایم درست میشود، من به دولت باید پاسخگو باشم، این ۱۲۰ دلار از کجا آمده، برای چه واریز شده، آیا قبلاً مالیاتش پرداخت شده، آیا بعداً مالیاتش را میدهم، چرا آمده، کجا میخواهد برود، و گر نه من میشوم یک خلافکار، یک متهم، یک قاچاقچی پول، برای ۱۲۰ دلار من باید پاسخگو باشم!"
و من اخبار معمولی (و نه پشت پرده) را در کشور اسلامی میخوانم، همان که قرار است انقلابش را به همه جهان صادر کند؛
بانک آینده پانصد هزار میلیارد تومان بدهی داشته که ضمن ادغام در بانک ملی، تمام بدهیهایش حذف شدند!
نه هزار میلیارد تومان
نه ده هزار میلیارد تومان
نه پنجاه هزار
پانصد هزار میلیارد تومان!!
فساد تار و پود مملکت اسلامی را گرفته.
نه کسی جرأت دارد بپرسد این همه پول کجا رفته.
نه کسی جرأت دارد بپرسد چرا اتفاق افتاده؟
نه کسی قرار است به مردم پاسخگو باشد!
میگویند حاکمیت بابت فیلتر شدن اینترنت ماهیانه صدها میلیارد تومان به شرکتهایی پرداخت میکند.
و هزارها میلیارد تومان شرکتهایی ( شاید از همان شرکتها) از طریق فروش ویپیان به جیب میزنند.
نه کسی حق دارد بپرسد چرا فیلتر میکنید.
نه حق داریم بپرسیم چرا فیلترشکن میفروشید!
نه حق داریم بپرسیم پولش کجا میرود...
سرداری که حقوق سی چهل سال کار، با تمام پاداشهایش، حداکثر بشود پنج یا ده میلیارد تومان، حال معاملههایش هزار میلیاردی است!
کسی حق ندارد بپرسد از کجا آورده؟
مالیاتش را داده؟ چه کارش میکند؟
چه میخرد، چه میفروشد!
خانههای لاکچری هستند که در خارج ایران به پول این مردم بدبخت خریداری میشوند.
میلیونها دلار که انباشته میشوند.
عروسیها که گرفته میشوند...
و ما مردمی که باید در صف گوشتهای یخزده فاسد وارداتی پاهایمان خسته شوند.
اجارهخانههایی که قدرت پرداختش را نداریم.
داروهایی که امکان خریدش نیست.
فرزندانی که هیچ امیدی به تشکیل زندگی ندارند.
و قیمتهایی که هر روز بالاتر میروند!
از سرداری پرسیده بودند این همه داراییتان برای چیست، پاسخ داده بود اینها برای امام زمان است و من تنها امانتدار او هستم...
ما این امام زمان را نمیخواهیم.
این اسلام را نمیخواهیم.
اصلأ این خدای شما را نخواهیم
به که باید بگوییم؟
سر تا پای نظام را فساد برداشته
هنوز دنبال آن هستید دنیا را آباد کنید؟
فساد را از آن کشورها بردارید!
مردمشان را خوشبخت کنید؟
مسلمانشان کنید؟
آنها را هم منتظر ظهور امام زمانتان کنید؟
تا شما امانتدار میلیاردها دلار برای او شوید!؟
امام زمان بیاید چه ببیند؟
مشتی مفتخور که به اسم انتظار ظهورش پانصد هزار میلیارد تومان ناپدید شده را، خاک برویش میریزند؟
انتظار دارند آن را کش ندهیم...
چند میلیارد دلار ضرر ناشی از یک قرارداد مشکوک را نبینیم. حق نداشته باشیم بپرسیم چه بوده؟
شما که خودتان مجسمه فساد و دروغید
نه! غرب کعبه آمال ما نیست.
اما هر چه باشد در فساد به گَردِ پای شما نمیرسد.
ما با چشم خود دیدیم سارکوزی مرد اول سابق فرانسه، چطور دستبند خورد و زندان رفت.
دیدیم در اسرائیل تظاهرات برعلیه نخست وزیر و بالاترین مقام آنجا آزادانه انجام شد.
دیدیم در آمریکا علیه ترامپ راهپیمایی میلیونی برگزار شد.
دیدیم وزیرها و نخست وزیران دربلاد کفر جرئت یک تخلف کوچک مالی هم ندارند.
سکوت ما را، تعبیر به ندیدن نکنید!
نه! شما امکان درست شدن ندارید.
نطفه شما با دروغ بسته شده.
خدایتان شما را مجاز به هر کاری کرده.
به اسم ترویج دینش، هر ظلمی برایتان مجاز شده!
همین که جوانها دیگر ذرهای قبولمان ندارند.
و شما هنوز وعده میدهید.
منتظر باشیم!!
شاید
شاید
شاید در آینده درست شوید!
شاید اصلاح شوید!!!
@ghomeishi3
آقای شمخانی!
✍ رحیم قمیشی
فرماندهام در جبهه را میشناسی. اسمش اسماعیل بود، اولش در یکی از عملیاتها یک دستش را از دست داد، بعداً هم خودش شهید شد. دو دخترش هم پس از او فوت شدند.
هر وقت عملیات تمام میشد، ما را چند دسته میکرد، هر کدام باید به چند مجروح بستری در بیمارستان، از تیپ یا گردانمان سر میزدیم.
من، پس از آزادی از اسارت، اگر چه دیگر اسماعیل نبود، سعی کردم سفارشش را فراموش نکنم، هر وقت فرصتی دست میداد باید سری میزدم به جانبازهای بستری در آسایشگاهها.
آقای شمخانی!
یکبار که رفتم جانبازی قطع نخاع از گردن، از من خواست او را ببرم حیاط آسایشگاه و فضای باز، که نمنم باران شروع شده بود. خیلی کیف میکرد.
وقتی گفت ما جانبازها عمرمان آنقدرها طولانی نیست که صبر کنیم، ببینیم کِی وضع میخواهد خوب بشود، خیلی ناراحت شدم. گفتم چه حرفیست میزنی عزیزم.
خودم هم باور نکردم، تا سال بعد که رفتم و دیدم عکسش آویزان است به دیوار آنجا.
آقای شمخانی!
آخرین باری که رفتهای آسایشگاه جانبازها، کِی بوده؟
همان بچههای نازنینی که پشت بیسیم به آنها میگفتی بروید جلو نترسید، خدا با ماست!
دیدهای ورودی آسایشگاه، عکس جانبازهایی را به دیوار نصب کردهاند، که قبلاً آنجا ساکن بوده و الان شهید شدهاند.
دیدهای تعداد عکسها از تعداد جانبازهای بستری بیشتر شده!
یکیشان همان جانبازی که آرزوی دیدن ریزش نمهای باران را داشت.
من به کسی نگفتم چرا دیگر به آن آسایشگاه نرفتم. آخرین باری که رفتم، جانبازی گفت ویلچرش مشکل دارد. میخواست کمکش کنم ویلچر مناسبی بخرد. میگفت چند سال است بنیاد ویلچر جدید به آنها نداده...
و من نتوانستم.
وضع خودم بدتر از او شده بود!
آقای شمخانی!
من که نمیتوانستم یک ویلچر برای او بخرم، میرفتم برای چه؟
میگفت مقامات دروغ میگویند به ملاقاتشان میروند، میگفت سالهاست هیچ مقامی به دیدنشان نرفته!
من که نمیتوانستم مقامات را وادار کنم بروند و به دردهای آنها برسند، میرفتم چهکار؟
دیگر نرفتم. منهم مثل آنها شده بودم، درمانده!
نگاهم به آسمان، کی خدا بخواندم...
امروز کلیپی از عروسی دخترت دست به دست میشد. انشاالله کنار شوهرش به خوشبختی رسیده باشد...
به دخترت گفتی جانبازها چه میکشند؟
به همسرت که اصرار کرده بود حتماً عروسی باید لاکچری باشد گفتی چند هزار نفر با فرمان تو الان خانهنشینند؟
گفتی چقدر از آن بچههای ناز به زیر خاک رفتند؟
آقای شمخانی!
میگویند پسرانت دهها کشتی صاحب شدهاند.
حتماً حواسات بوده پولشان حلال باشد.
آنها را چطور؟ بردهای جانبازها را ببینند!
به آنها گفتهای در جانباز شدن آنها چه نقشی داشتهای!
فقط دلم خواست بپرسم؛
با آن هزینه عروسی، چند ویلچر میشد تهیه کرد؟
با پول یک کشتی از پسرانت چند تا؟
آقای شمخانی!
پخش کردن کلیپ خصوصی شما درست نبوده، اما آن دنیا هم از خدا قول گرفتهای همه چیز را سانسور کند؟
جایی تو را ببرد، که هیچ کسی نباشد؟
قرار نیست با آنها که فرستادی شهید شوند، مواجه شوی؟
فکر نکردی میپرسند اینهمه پول از کجا رسید؟
بپرسند سری هم به همرزمهایشان زدی یا نه!
نمیپرسند چه شد آن داستانها که از آینده میگفتی؟
نمیپرسند وضع مردم چرا آنهمه بد شد
و وضع شما آنهمه خوب...
آقای شمخانی!
خیلیها فکر میکنند دنیا مسابقهای است!
الان حس موفقیت در آن مسابقه را داری؟
هم تو، هم رحیم، هم محسن، چطور توانستید آن همه بد شوید...
چطور توانستید همه چیز را فراموش کنید؟
دنیا چقدر قدرت داشت و ما نمیدانستیم!
قدرت چقدر خواستنی بود و ما نمیدانستیم!
مبارکت باشد
مبارکت باشد
فقط دعا کن
همه چیز همینجا تمام شود!
یک وقت آن دنیایی نباشد.
یک وقت مردم معادله را تغییر ندهند!
یک وقت خدایی نباشد...
@ghomeishi3
گمشدهای به نام "راستی"
✍ رحیم قمیشی
فکر میکردیم شاه که برود، ایران آباد میشود.
فکر میکنیم حکومت اسلامی برود، کشور درست میشود.
بسیاری فکر میکنیم ارتباط با جهان گره تمام مشکلاتمان را باز میکند.
خیلیها تصور میکنیم اعتقادات دیگران، مانع مهم پیشرفت ما، بوده و هست.
دیگران بگذارند، ما زندگی خوبی خواهیم داشت.
یک وقت دیگر، جایی دیگر
اگر به دنیا آمده بودیم، وضعمان بهتر بود...
شکی نیست برخی موانع توسعه و پیشرفت، بیرون از توان ما قرار دارند، اما چقدرش درون ماست؟
ما گمشدهای داریم به نام راستی و صداقت.
یکی بودن ظاهر و باطن.
ما از صداقت هراس داریم.
از اینکه همان بنمایانیم که هستیم.
ما با هزار توجیه برای خویش نقابها ساختهایم.
هزاران نقاب.
ما با همه اطرافیان خویش بیگانهایم!
ما با خودِ خودمان هم بیگانه شدیم.
ما کهکشانها فاصله داریم با تمدن...
اگر کسی حقیقت را بگوید، منحرف است!
کسی راستش را بگوید، دیوانه است.
خودمان هم راست بگوییم، خطر کردهایم.
عاقلان که خطر نمیکنند!
با جانشان بازی نمیکنند.
دروغ راحتترین راه است، ولو به خودمان.
تا آنجا که دروغها، باورمان شوند؛
من زندگی خوبی دارم!
حال دلم خوب است!
ظلم به خودیِ خود میرود.
خدا بندهاش را تنها نمیگذارد.
این دنیا نشد، آن دنیایی که هست.
این دنیا صد سال است، آن دنیا ابدی!
تا بوده همین بوده، دنیا هرگز آرامش نداشته.
وضع ما خوب است.
ما زندگی میکنیم!
تا آن روزی که ما با خودمان
باخانواده، با اطرافیان، با دنیا
از درِ صداقت و راستی در نیاییم
هیچ پیشرفتی در کار نیست
ما گمشدهای داریم
نامش "راستی" است
از بس دروغ شنیدیم
و دروغ گفتیم
دروغ هم راست مینماید
برای ما...
بگردیم، شاید پیدایش کردیم
درمان همه دردهای کهنه ماست
"راستی"
@ghomeishi3