fotuhi98 | Unsorted

Telegram-канал fotuhi98 - ڕەخنە

2070

تاملات و دستنوشته های سردار فتوحی(دکتری جامعه شناسی، دانشجوی فلسفه) لینک ارتباط با ادمین @Fotuhi1988

Subscribe to a channel

ڕەخنە

📝دیگر نمی‌صرفد...

✍️#سردار_فتوحی
🆔@fotuhi98
☑️نمی‌صرفد معلم باشی. معلمی تعریف می‌کرد مغازه‌داری که مغازه‌اش کنار مدرسه بود، از محل سکونتش تا مغازه، که فقط دو کیلومتر فاصله داشت، هفت دانش‌آموز را سوار می‌کرد و از هرکدام ماهانه دو میلیون و پانصد هزار تومان می‌گرفت؛ یعنی برای رفتن به مغازه و برگشتن به خانه، با همان بچه‌هایی که در مسیر سوار می‌کرد، به اندازه حقوق یک معلم درآمد داشت. حالا معلمی که کیلومترها دورتر به مدرسه می‌رود واقعاً می‌صرفد مدرسه برود؟
☑️می‌گفت با راننده‌اش(سرویس مدرسە) حرف زدم و گفتە با این گرانی ماشین، قطعات، تعمیرات، بنزین و دستمزد تعمیرکار، واقعاً نمی‌صرفد.
☑️پرستار هم با حقوقی که به اندازه درآمد یک سرویس است، می‌گوید واقعاً نمی‌صرفد سر کار برود.
☑️فروشنده‌ها و کاسبان می‌گویند هرچه بفروشیم، خودمان دیگر توان خریدنش را نداریم؛ بهتر است مغازم بستە شود چون نمی‌صرفد.
☑️ خریدار می‌گوید نمی‌صرفد بخرم چون گران است بهتر است کمتر بخورم و کمتر بپوشم و کمتر مصرف کنم.
☑️بیمار می‌گوید بیمارم، اما نمی‌صرفد دکتر بروم و آزمایش بدهم یا دارو بگیرم.
☑️ماشین خراب می‌شود و صاحبش می‌گوید نمی‌صرفد تعمیرش کنم.

و این «نمی‌صرفد» دیگر فقط از جیب مردم نیست؛ بلکه معلق کردن خود زندگی است: نمی‌صرفد ازدواج کنم، نمی‌صرفد بچه‌دار شوم، نمی‌صرفد دانشگاه بروم؛ و...

دیگر نمی‌صرفد صبح از خواب بیدار شد و حتی مرگ و خودکشی هم نمی‌صرفد، چون آدم همیشه خیلی دیر خودش را می‌کشد یعنی بعد از کلی عذاب و رنجی که کشیده است اقدام به خودکشی می‌کند.

همه این «نمی‌صرفد»ها را از جایی باید پرداخت، و آنجا دیگر جیب ما نیست بلکه جسم و روان ماست؛ در چنین وضعی، «نمی‌صرفد» به یک سازوکار "حذف" تبدیل می‌شود. گوشت را حذف می‌کنیم، مهمانی را حذف می‌کنیم، از تغذیه می‌زنیم، از درمان می‌گذریم، تفریح و آرامش را حذف می‌کنیم. بنابراین هزینه‌ای را که دیگر نمی‌توانیم با پول بپردازیم، با بدن و روان خود پرداخت می‌کنیم. این وضعیت چیزی را از مردم می‌گیرد که در هیچ فیش حقوقی نوشته نمی‌شود: "مابه‌تفاوت زندگی از روان و جسم خود خرج کنید"
🆔@fotuhi98
نتیجە این خرج کردن از روان و جسم، شوریدن علیه یکدیگر است. سری به فضای مجازی بزنید می‌دانید همه باهم درگیر شده‌اند، به هر گروه دیگری فحاشی می‌کنند و ... ولی دیگر «نمی‌صرفه» به منطق مشترک زندگی‌اشان تبدیل شده است.

Читать полностью…

ڕەخنە

پاییز، همچون کوردها

✍سردار فتوحی
@fotuhi98

پاییز را دوست دارم؛ زیرا بیش از هر فصل دیگری آن را شبیه کوردها می‌بینم. پاییز، غالب برگ‌ها از تنه جدا می‌شوند؛ باد پاییزی نیز گیاهان کم‌ریشه را از خاک می‌کَنَد و گیاهان ضعیف را می‌شکند و با خود می‌بَرَد. غالب کوردها نیز با تهدید و فشارهای همچون باد پاییزی (که باعث مهاجرت، تغییر زبان و گسستن از حافظه و فرهنگ خویش)، از تنه‌ی خود جدا می‌شوند. آن‌که ریشه‌های استواری ندارد، زودتر می‌شکند و آسان‌تر از اصالت خود دور می‌شود.

من اما عاشق گیاهی هستم که تا آخر زمستان می‌ایستد؛ گیاهی که ریشه‌هایش چنان در خاک فرو رفته‌اند که هیچ باد و سرمایی نمی‌تواند اصالتش را از او بگیرد.
@fotuhi98

با این همه، من هم مثل بیشتر مردم عاشق پرسه‌زدن میان برگ‌های زرد پاییزی‌ام؛ شاید چون پاییز تصویر صادقانه‌ای از زندگی است. برگی که از ساقه‌اش جدا شد به زمین می‌افتد و زیر پای عابران می‌ماند و ما تمام آن ناله‌ها را تنها «خش‌خش برگ» می‌نامیم. این برگ‌ها هرقدر آه بکشد و التماس کند برای کسی که روی آنها پیاده‌روی می‌کند جذابتر می‌شود؛ شاید تلخ‌ترین معنای بی‌اصالتی همین باشد: وقتی از تنه‌ات جدا شدی، حتی صدای دردَت هم برای دیگران لذت‌بخش است.

پاییز یک دیکتاتور نیست؛ نه مثل تابستان، تک‌حزبی است و فقط حزبِ گرما را به رسمیت می‌شناسد، و نه مثل زمستان، همه‌چیز را به حزبِ سرما می‌سپارد. پاییز میان گرما و سرما مصالحه نمی‌کند؛ آن‌ها را کنار هم می‌نشاند تا جهان بفهمد می‌توان هم‌زمان چند صدا داشت و هنوز یک فصل بود. شاید کوردها نیز باید چنین باشند: نه اسیر یک شکل، یک زبان، یک لباس یا یک روایت منجمد از گذشته؛ بلکه ریشه‌دار و در عین حال متکثر، گشوده به تغییر اما نه تسلیمِ استحاله. کورد بودن اگر فقط تکرار گذشته باشد، موزه است؛ و اگر در هر بادِ زمانه از ریشه جدا شود، دیگر چیزی جز برگ زیرپا نیست.
🆔@fotuhi98

Читать полностью…

ڕەخنە

📝شهرِ بی‌دریچه: افشای وضعیت مردم

ویکتور هوگو در کتاب بینوایان در خصوص فاضلاب‌های پاریس میگوید:«فاضلاب، وجدان شهر است».

اگر فاضلاب، وجدان شهر است پس دریچه فاضلاب هم پوششِ وجدانِ شهر است.

مسئله فقط دزدی نیست؛ جامعه سراسر تبدیل به چاله شده است و دیگر شهر قادر نیست آن را بپوشاند، در هر نقطه از شهر می‌توانید آن را روئیت کنید زیرا دریچه‌های فاضلاب تبدیل به نان شده‌اند...
@fotuhi98
✍سردار فتوحی

Читать полностью…

ڕەخنە

📝 پشت بە دوربین، ملت در صحنه


✍️سردار فتوحی

امروز در فضای مجازی موج عجیبی به راه افتاده است با هر شغل و هر سطح سواد از پزشک و مدرس تا آرایشگر و آشپز پشت به دوربین می‌ایستند و ما دورشان را شلوغ می‌کنیم؛ برایشان ویو می‌سازیم، لایک و فالو می‌کنیم. زمانی پشت‌کردن به دیگری بی‌احترامی بود؛ نشانه‌ای از بریدن، از نخواستنِ مواجهه. اگر کسی پشتش را به ما می‌کرد، گویی در را به روی رابطه می‌بست. اما امروز همان پشت، صحنه‌ی نمایش شده است و ما ــ همچون مگس‌هایی که گرد کثافت می‌چرخند ــ به چیزی هجوم می‌بریم که رویش را از ما برگردانده است. چه وارونگی غریبی: آنچه زمانی نشانه‌ی طرد بود، امروز شرطِ دیده‌شدن است.

گویی آرام‌آرام از جهانِ رودررو به جهانِ پشت‌‌کردنی کوچ کرده‌ایم؛ از رودررویی به تماشا، از گفت‌وگو به تولید و مصرف.

☑️ گفت‌وگو پیش از زبان، به چهره نیاز دارد؛ به دیگری‌ای که روبه‌رویت بنشیند، نگاهت کند، پاسخ دهد، سوءتفاهم را پس بگیرد و تو را وادار کند در کلماتت تجدیدنظر کنی. اما وقتی دیگری پشتش به توست، دیگر با یک سوژه روبه‌رو نیستی؛ با تصویری روبه‌رویی که باید مصرفش کنی. یکی خود را برای دیده‌شدن تولید می‌کند و دیگری نگاهش را خرج می‌کند؛ یکی به ابژه‌ی میل تبدیل می‌شود و دیگری به مصرف‌کننده‌ی تصویر. شاید به همین دلیل است که در جامعه‌ای که همه با همه سخن می‌گویند، گفت‌وگو روزبه‌روز کمیاب‌تر می‌شود؛ صداها بلندتر شده‌اند، اما گوش‌ها کمتر یکدیگر را می‌شنوند. همه علیه همه شوریده‌اند فحش و ناسزا می‌گویند، گویی هیچ کسی، صدای هیچ کسی را نمی‌شنوند.

تراژدی اما در جای دیگری است: ما دیگر نمی‌خواهیم دیگری برگردد. تصویرش از پشت برایمان کافی است. در چنین جامعه‌ای سخن گفتن از عدالت، حقوق اقلیت‌ها، دموکراسی و آزادی دشوار یا حتی ناممکن می‌گردد.
@fotuhi98
بااین‌حال، این مسئله را نمی‌توان به اخلاق فردی یا رفتار کاربران فروکاست. مسئلە اصلی سازوکارهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و تکنولوژیک است کەچنین شکلی از رابطه را ممکن کرده است. پرداختن به آن نیازمند تحقیق و تحلیل گسترده‌تری است.

Читать полностью…

ڕەخنە

📝از قلب‌های شکسته تا ایست‌های قلبی: حک شدن فشارهای اجتماعی بر قلب‌های ما

#سردار_فتوحی
@fotuhi98
به مکالمات معمولی زندگی روزمره نگاه کنیم؛ به همان جمله‌هایی که بی‌آنکه درباره معنای آنها فکر کنیم، هر روز بر زبان می‌آوریم (البته اغلب دل را به جای آن به کار می‌بریم):
«قلبم شکست»
«قلبم گرفته»
«قلبت سلامت»
«قلب منی»
در ظاهر، اینها فقط چند اصطلاح روزمره‌اند؛ اما اگر کمی بیشتر در آنها تأمل کنیم، می‌بینیم که قلب در فرهنگ ما بسیار بیشتر از یک عضو بدن دیده می‌شود. وقتی می‌گوییم «قلبم شکست»، از آسیب جسمانی سخن نمی‌گوییم؛ از رنج سخن می‌گوییم. وقتی می‌گوییم «قلبم گرفته»، گرفتگی رگ‌ها را توصیف نمی‌کنیم؛ غم و حالت روحی و روانی را بیان می‌کنیم. وقتی می‌گوییم «قلب منی»، یک عضو بدن را نام نمی‌بریم؛ عمیق‌ترین شکل دلبستگی را بیان می‌کنیم.
در شبکه‌های اجتماعی نیز اهمیت قلب چند برابر شده است: وقتی نمی‌خواهیم کسی به ما پیام خصوصی بدهد یا می‌خواهیم دلبستگی و وفاداری خود را نشان دهیم، قلبی در پروفایل می‌گذاریم؛ برای تأیید و لایک، بر قلبی تیک می‌زنیم؛ و برای ابراز محبت و احساس، قلبی برای دیگری می‌فرستیم.

قلب در زبان روزمره، به زبان عاطفه، رنج، عشق، دلبستگی و فقدان تبدیل شده است و شاید مهم‌تر از همه اینکه، قلب در زبان ما جایی است که «دیگری» وارد آن می‌شود. قلب من، فقط قلب من نیست؛ جای آدم‌هایی است که دوستشان دارم، آدم‌هایی که از دست داده‌ام، آدم‌هایی که از آنان رنجیده‌ام و آدم‌هایی که هنوز جایی در زندگی من دارند. به همین دلیل قلب، پیش از آنکه یک واقعیت زیستی باشد، یک واقعیت اجتماعی و تاریخی نیز هست.
☑️قلب، شاهد سال‌هایی است که انسان کار کرده؛
☑️شاهد شب‌هایی که نخوابیده؛
☑️شاهد ترس‌هایی که به زبان نیاورده؛
☑️شاهد غذاهایی که خورده و غذاهایی که نتوانسته بخورد؛
☑️شاهد عشق‌هایی که داشته؛
☑️شاهد اضطراب‌هایی که پنهان کرده؛
☑️و شاهد امیدهایی که از دست داده است.

قلب حرف نمی‌زند؛ فقط می‌تپد. لذا از این منظر، قلب در بدن است، اما بدن در جامعه. مرگِ بر اثر بیماری قلبی، ناگهانی و شخصی است، ولی زمینه‌های اجتماعی این مرگ ناگهانی نیست. قلب از خوراک، خواب، کار، اضطراب و وضعیت جسمی و روانی سایر اعضای بدن تأثیر می‌پذیرد و این وضعیت‌ها نیز خود عمیقاً از مناسبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تأثیر می‌گیرند. از همین رو، ایستادن یا درست کار کردن قلب را نمی‌توان کاملاً از وضعیت اجتماعی زندگی جدا کرد.
@fotuhi98
در تاریخ فلسفه نیز، از افلاطون و ارسطو تا دوران معاصر، قلب همواره در پیوند با حقیقت و زندگی اجتماعی مورد تأمل بوده است. بیشتر از دو هزار سال تا به امروز، قلب جای عطوفت و مهربانی و یا خشم و ناراحتی قلمداد می‌شد. افلاطون می‌گفت زمانی که جنگ یا بحران پیش آید، قلب بیش از سایر اعضا کار می‌کند و همین باعث می‌شود به راحتی فرسوده شود.
چنانچه به آمار جهانی کشورهای مختلف نگاه کنید، متوجه می‌شوید که کشورهایی که با جنگ، بحران اقتصادی و ضعف در بهداشت و سلامت مواجه هستند، از جمله افغانستان، سوریه و یمن  و پس از آنها ایران، بیشترین میزان بیماری و مرگ‌ومیر قلبی را دارند؛ در مقابل، کشورهای مرفه و برخوردار از امنیت، از جمله فرانسه، ژاپن، اسپانیا و هلند، کمترین میزان بیماری و مرگ‌ومیر قلبی را دارند. ایران تقریباً سه برابر فرانسه و ژاپن، نرخ مرگ‌ومیر قلبی‌عروقی استانداردشده بر اساس سن دارد.
مهم‌ترین دلایل آن شامل:
1⃣ در زمان جنگ، انسان‌ها از مرگ عزیزانشان، از خرابی اموالشان دل‌نگران می‌شوند، بیش از همیشه دچار خشم و کین نسبت به گروه‌های مخالف (دشمن) می‌شوند.
2⃣ زمانی که بحران اقتصادی پیش می‌آید، قیمت همه کالاها مدام به صورت صعودی حرکت می‌کنند، کالا یافت نمی‌شود، فرد ورشکسته می‌شود، حقوقش کفاف زندگی‌اش را نمی‌دهد.
3⃣زمانی که برنامه‌ریزی اجتماعی نامطلوب و ضدانسانی است، کنکور به غولی تبدیل می‌شود که تمامی آینده فرد را می‌بلعد؛ زمانی که دانش‌آموزان و خانواده‌ها از همان سال‌های مقطع ابتدایی، آینده را فقط در «پزشک شدن» می‌بینند؛ زمانی که سال‌ها در فضای رقابت، اضطراب و فشار روانی تحصیل می‌کنند؛ زمانی که جوانِ دارای مدرک، چشم‌انداز روشنی برای اشتغال نمی‌بیند؛ زمانی که هر شغلی با ترس از بیکاری و ورشکستگی همراه است؛ و زمانی که گرانی دارو و دشواری دسترسی به پزشک، خود به منبع دیگری از اضطراب تبدیل می‌شود، دیگر این فشارها بر قلب انسان حک می‌شوند و قلب را ضعیف و از تپش می‌اندازند.

در پایان باید اذعان کرد که نمی‌توان تأثیر نابرابری اجتماعی را بر قلب انکار کرد. در جامعه‌ای که انسان‌ها زیر فشار فقر، تبعیض، ناامنی، بی‌ثباتی و اشکال مختلف ستم اجتماعی زندگی می‌کنند، این فشارها در بدن نیز رسوب می‌کنند و قلب زیر این فشارها از کار می‌اُفتد.

Читать полностью…

ڕەخنە

پاراگرافی از مقاله زیستن در ...

اشیای خانه در جنگ در امان نمی‌مانند. آب، دارو و مواد غذایی ذخیره می‌شوند؛ و یخچال دیگر فقط وسیله‌ای برای نگهداری غذا نیست، بلکه مخزنی برای حفظ آینده است. در ابتدای جنگ 40روزه‌ صف‌های نان بخش زیادی از دغدغه‌ی مردم شده بود و این یخچال مکانی نامطمئن برای ذخیره‌ی این نان‌ها شده بود. خانواده‌ها بخشی از فردای نامطمئن خود را (از جمله نان) درون آن می‌گذارند. در این معنا، اشیا فقط وسایلی برای ادامه‌ی جنگ نیستند؛ بلکه وسایلی برای ادامه‌ی زندگی در دل جنگ نیز هستند. اما همین شیءِ ظاهراً امن، با احتمال قطع برق به منبع اضطراب تبدیل می‌شود: اگر برق برود، ذخیره‌ای که برای بقا فراهم شده بود، خود در معرض نابودی قرار می‌گیرد
@fotuhi98
پنجره‌ها نیز چنین سرنوشتی عجیب در جنگ 40 روزه دارند. شیشه‌ها چسب‌کاری می‌شوند تا در اثر موج انفجار کمتر فروبریزند؛ با ریختن بخش زیادی از شیشه‌ها صفی برای نصب دوبارۀ آنها شکل می‌گیرد و بعضی پنجره‌ها مدت‌ها بدون شیشه می‌مانند. هزینۀ شیشه بالا می‌رود و خودِ شیشه به کالایی جنگی تبدیل می‌شود. حتی پنجرۀ شکسته نیز تبدیل به منظرۀ تماشایی می‌شود.

فایل مقالە در پیوست است

Читать полностью…

ڕەخنە

بخش کوتاهی از مقالە👇👇👇

وبا و طلاعون که موجب مرگ زیادی از نیروهای نظامی و حتی نزدیکان دربار شده بود لذا نیروهای انتظامی در پی کنترل آن برآمدند. در غالب شهرها، قراولخانه‌هایی برای امنیت و کنترل شهرها، به‌ویژه از لحاظ بهداشتی، ساخته شد. گویی نخستین نیروی نظامی کشوری، نیرویی در جهت کنترل بهداشت بود؛ به‌عنوان مثال، این نیروها به مردم اجازه نمی‌دادند مرده‌ها را در رودخانه‌ها بشویند و ریختن زباله در جوی‌هایی را که آب آن به مصرف شرب مردم می‌رسید، ممنوع کردند. به پوشش‌هایی چون لباس‌های تنگ، به دلیل آنکه مانع گردش هوا بر روی سطح پوست تلقی می‌شدند و از منظر پزشکیِ نوظهور در گسترش وبا نقش داشتند، اجازه استفاده داده نمی‌شد (مرادی، ۱۳۹۴: ۵۲). از این‌رو، پزشکی تنها به درمان تنِ بیمار نپرداخت، بلکه خودِ بدن را به موضوع حکومت بدل کرد؛ بدنی که از این پس باید مشخص شود که چگونه بپوشد، چگونه بخورد، چگونه زندگی کند و حتی چگونه بمیرد. در این معنا، پزشکی نه صرفاً علم درمان، بلکه فناوریِ اعمال قدرت بر حیات بود.

این کنترل بر بدن، در دورۀ پهلوی، در پیوند با ناسیونالیسم فارسی، صورتی تازه به خود گرفت و از حوزۀ «سلامت جسمی» به «سلامت روحی» و از «سلامت فردی» به «سلامت قومیِ فارس» امتداد یافت. از این‌رو، علوم انسانی اهمیت یافت و با تأسیس دانشگاه تهران، دو رشتۀ ادبیات فارسی و تاریخ در مرکز آن قرار گرفتند تا در کنار حاکمیت، ناسیونالیسم فارسی را واکسینه کنند.

Читать полностью…

ڕەخنە

📝نمایش لامبورگینی: تئاتر فقیران

✍سردار فتوحی

در سال‌های ۱۲۹۶ با ورود جنگ جهانی اول به کوردستان، نیروهای عثمانی و روسیه انبارهای غله مردم کوردستان را غارت کردند و جمعیت زیادی از مردم بر اثر گرسنگی کوردستان جان باختند. قحطی عجیبی سراسر کوردستان را گرفت. در آن روزها، در یکی از روستاها خبر پیچید که از خانه‌ای بوی نان تازه به مشام می‌رسد. مردم روستا با شتاب به سوی آن خانه هجوم بردند و برخی زیر دست‌وپا ماندند. اما وقتی وارد خانه شدند، نانی پیدا نکردند؛ خانواده‌ای پنج‌نفره دو نان پخته بودند و همان‌جا خورده بودند. با این حال، بوی نان نه‌تنها گرسنگی مردم را برطرف نمی‌کرد، بلکه آنان را حریص‌تر و گرسنه‌تر می‌ساخت (برگرفته از کتاب «گرانی بزرگ در کوردستان»، توتمه‌یی و بیتوانی).

لامبورگینی نیز شبیه همان نانی است که فقیران تنها می‌توانند بویش را حس کنند؛ یا دقیق‌تر، فقط می‌توانند به آن نگاه کنند. این صحنه نوعی تئاتر نابرابری است؛ جایی که مردم گرد هم می‌آیند تا محرومیت خود را تماشا کنند. هرچه جامعه فقیرتر شود، آسان‌تر می‌توان مردم را با بوی نان تازه یا با نمایش یک لامبورگینی دور هم جمع کرد؛ تا جایی که حتی زیر دست‌وپای یکدیگر له شوند. لامبورگینی فقط نمایش ثروت نیست، بلکه نمایش فقر مردم نیز هست.
انسان‌ها اغلب چیزی را که از آن محروم‌اند، به امری تماشایی تبدیل می‌کنند. ماشین‌های ایران‌خودرو و سایپا، لامبورگینی را خواستنی‌تر و تماشایی‌تر کرده‌اند؛ زیرا لذتِ تماشای لامبورگینی نه از خودِ لامبورگینی، بلکه از فاصلهٔ عظیمی ناشی می‌شود که میان ماشین‌های ایران‌خودرو و لامبورگینی وجود دارد؛ چیزی شبیه نسبتِ میان گرسنگیِ شدید و نان تازه.

مسئله این نیست که مردم لامبورگینی را دوست دارند؛ مسئله این است که آن‌ها از تماشای چیزی لذت می‌برند که می‌دانند هرگز به آن نخواهند رسید. لامبورگینی برای تماشاگران منقاد هیچ‌گاه به یک امکان واقعی تبدیل نخواهد شد؛ اما درست همین دست‌نیافتنی بودن، به آن جذابیت می‌بخشد.
@fotuhi98
اما فقر واقعی از جایی آغاز می‌شود که انسان‌ها دیگر نمی‌پرسند چرا هرچه تلاش می‌کنند، نمی‌توانند چنین ماشینی را بخرند، بلکه به تماشای آن قانع می‌شوند و حتی اوج لذت را هم می‌برند. از این‌جا به بعد، فقر فقط انسان را از ثروت محروم نمی‌کند، بلکه تخیل و توان اندیشیدن او را نیز فرسوده می‌سازد.

در سطحی دیگر، تراژدی یک جامعه آن نیست که ثروتمندان لامبورگینی دارند؛ تراژدی آنجاست که مردم چنان به محرومیت و فقر خود عادت کرده‌اند که به جای خواستارِ تغییر، در برابر ویترین ثروت بایستند و به‌به و چهچه کنند.
@fotuhi98

Читать полностью…

ڕەخنە

📝از توپ جنگ تا توپ فوتبال:
جام جهانی، ایدئولوژی نظم جهانی


✍#سردار_فتوحی

جام جهانی بر یک پیش‌فرض بنیادین استوار است: اینکه کشورهای موجود را به‌مثابه واقعیتی بدیهی پذیرفته‌ایم و هیچ مرزی بیرون از قلمرو دولت ـ ملت‌های کنونی به رسمیت شناخته نمی‌شود. از همین رو، فوتبال، پیش از آنکه صرفاً رقابتی میان دو تیم باشد، نمایش عظیم نظم جغرافیایی و سیاسی جهان است. جام جهانی، در این معنا، اساساً پدیده‌ای ناسیونالیستی و در پی تقویت این گرایش است.
در چنین نظمی، هر مسابقه چیزی فراتر از یک بازی ساده است. هر گل، هر فریاد شادی و هر اندوه پس از شکست، تنها به نتیجه مسابقه مربوط نمی‌شود، بلکه تأیید و بازتولید مرزهای ملی‌ای است که جهان معاصر بر پایه آن‌ها سازمان یافته است. فوتبال، از این منظر، به جشنی برای تقویت مرز کشورها بدل می‌شود؛ جنگ نمادین جهان جدید.

در جوامع کهن، فتح یک شهر و شلیک توپ به دروازه شاه، نشانه شکست و تسلیم بود. گروهی از دروازه و قلمرو خویش دفاع می‌کردند و گروهی دیگر، با حمله، محاصره و انواع فریب(تکل)، می‌کوشیدند به سرزمین دشمن نفوذ کنند. فوتبال نیز همچنان حامل چنین منطقی است. اگر به زبان فوتبال گوش بسپاریم، مفاهیمی چون توپ، دروازه، دفاع، حمله، زمین و حریف، جهانی از رقابت و رویارویی را پیش چشم ما می‌گشایند.
حتی واژه‌هایی مانند شوت (shoot؛ به معنای پرتاب کردن)، دریبل (dribble؛ به معنای فریب)، تکل (tackle؛ به معنای مقابله و بر زمین زدن) و گل (goal؛ به معنای نقطه هدف)، همچنان ردپای منطق جنگ‌های سنتی را با خود حمل می‌کنند.
@fotuhi98
نوربرت الیاس معتقد بود که جنگ‌های جهان مدرن ناپدید نشده‌اند، بلکه سازمان‌دهی شده‌اند؛ از میدان‌های نبرد و کشتار مستقیم به باشگاه‌ها و مسابقات منتقل شده‌اند. فوتبال را نیز می‌توان صورتی تازه از همین منطق دانست؛ جنگی میان دو کشور که این بار در ورزشگاه رخ می‌دهد.

توپ شلیک می‌شود، از هجوم رقیب دفاع می‌شود و حمله، برای نفوذ به قلمرو طرف مقابل، سازمان می‌یابد. اگر بتوان توپ را از سد مدافعان گذراند و آن را به دروازه شاه رساند، این امر به معنای شکست پادشاه و فروپاشی اقتدار او خواهد بود. در این مسیر، انواع فریب‌ها و تاکتیک‌ها به کار گرفته می‌شود تا دشمن مغلوب شود.
فوتبال، با وجود آنکه یکی از متمدن‌ترین سرگرمی‌های بشر به شمار می‌آید، هنوز پژواک جنگ‌های دیرین را، این بار با گرایش‌های ناسیونالیستی، در خود حفظ کرده است؛ جنگی که اکنون با زبانی تازه و در قالبی صلح‌آمیز ادامه می‌یابد. فوتبال مدرن، اگرچه از خون و ویرانی فاصله گرفته، همچنان همان ساختار نمادین را در خود نگه داشته است؛ ساختاری که در آن، دفاع از قلمرو خویش و حمله به قلمرو دیگری، اساس بازی را شکل می‌دهد.

@fotuhi98

Читать полностью…

ڕەخنە

ئەو بەڵێنانە کە لەبیرکراون، هەر ئەو درۆیانە بوون کە ڕۆژێک بە ناچاری دەوترێن، بەڵێنەکانی وەک «باشترین ژیانێکت بۆ درووست دەکەم» و «مەگەر خاک لێکمان بکات» و ...
بەڵام مارەیی بەڵێنە تۆمارکراوەکانن کە هەرگیز لەبیر ناچن؛ بەڵێنێک کە هاوسەرگیری کردووە بە مەیدانی شەڕی بازرگانی لە نێوان بازرگانە تازەپێگەیشتووەکان (مارەگیر) و بازرگانە شکستخواردووەکان (مارەدراو).

ئەگەر هاوسەرگیری ژیان بکات، پێویستە پێش هەر شتێک، مارەیی تەڵاق بدات

@fotuhi98

قول‌های فراموش‌شده، همان دروغ‌هایی بودند که روزی از سرِ اجبار گفته شدند؛ وعده‌هایی از جنسِ «برایَت زندگی می‌سازم» و «در همە سختیها کنارت خواهم بود» و ... .
امّا مهریه، صورتِ مکتوبِ همان قول‌هایی است که هرگز فراموش نمی‌شوند؛ یادگاریی که ازدواج را به میدان نبردِ تاجرانِ نوپا(مهریه‌بگیران) و تاجرانِ شکست‌خورده(مهریه بده‌ها) بدل کرده است.

اگر ازدواج بخواهد زندگی کند، باید پیش از هر چیز، مهریه را طلاق دهد.

#سردار_فتوحی

Читать полностью…

ڕەخنە

وضعیت عجیبی است: جنگی که پایان نمی‌یابد و مذاکره‌ای که همیشه ناتمام است. گویی هر دو در یک نقطه ایستاده‌اند، نقطه‌ای که در آن زمان، نه به جلو حرکت می‌کند تا به نتیجه برسد و نه به عقب باز می‌گردد تا به فرجام برسد. ما در برزخی گیر افتاده‌ایم که در آن، امکانِ «بودن» و «شدن» هر دو مسدود شده‌اند.

گفتن از جنگ و مذاکره آن‌قدر در فضا تکرار می‌شود که به ریتم بی‌معنا مبدل شده‌اند. انگار مفاهیم از شدتِ مصرف، پوک شده‌اند؛ «توافق» و «تکذیب» به سرعت جای هم را می‌گیرند، «جنگ» و «صلح» هم‌زمان اعلام می‌شوند، و جهان تبدیل می‌شود به صحنه‌ای که در آن هیچ کلمه‌ای وزن ندارد.

هراس‌آورتر از جنگ، وضعیتی است که قرار بود استثنا باشد تبدیل به قاعده زندگی شد.

#سردار_فتوحی

@fotuhi98

Читать полностью…

ڕەخنە

من از اینترنت بیزارم؛ بە دلیل نسبتی که میان ما و قدرت ساخته است. از اینکه مدام آن را از ما می‌گیرند و دوباره می‌دهند؛ مدتی قطع می‌کنند و مدتی وصل، تا هر بار یادآوری کنند که این متعلق به ما نیست و از سر لطف، دلسوزی یا ترحم است که به ما داده می‌شود. انگار اینترنت، با اینکه زیرساختِ تمام زندگی روزمره شده ــ از بانک و پرداخت تا کلاس درس، خبر، کار و رابطه ــ هنوز چیزی است که باید از بالا به ما «لطف» شود.

و من از هر چیزی که در قالب ترحم داده شود بیزارم؛ زیرا ترحم همیشه رابطه‌ای نابرابر می‌سازد: یکی خود را دارا می‌بیند و دیگری را محتاج. یعنی آنها صاحبِ امکان‌اند و ما وابسته به ارادهٔ آنان. این رفت‌وآمدِ دائمیِ اینترنت؛ آیینِ یادآوریِ قدرت است، راهی برای اینکه بفهمیم زندگی ما هر لحظه می‌تواند معلق شود. حتی شادیِ ما نیز تحقیرآمیز شده است؛ خوشحال می‌شویم وقتی اینترنت بازمی‌گردد که باید بدیهی‌ترین حقِ زیستن در جهان امروز باشد.


من از اینترنت بیزارم زیرا با هر بار قطع و وصل شدنش، فقط ارتباط‌ را از دست نمی‌دهیم؛ زمان را نیز گم می‌کنیم. خبری که باید در لحظه به ما برسد، وقتی اینترنت بازمی‌گردد به ما می‌رسد. وقتی اینترنت بازمی‌گردد، ناچاریم در دو روز، چند ماه عقب‌مانده را کنتراتی(خلاصه) زندگی کنیم؛ انگار جهان جایی دیگر جلو رفته و ما جا مانده‌ایم. این فقط بی‌خبری نیست؛ نوعی تحقیرِ زمانی است، حسی دائمی از عقب‌ماندگی و حذف شدن از اکنونِ جهان.

✍سردار فتوحی

@fotuhi98

Читать полностью…

ڕەخنە

‌‌📝آزادی‌طلبی یا سلطه‌طلبی: مروری بر اعتراضات ١٤٠٤

✍سردار فتوحی


اعتراضات ۱۴۰۱ از کوردستان برخاست و در همین مناطق و بلوچستان به اوج رسید. «زن، زندگی، آزادی» شعار اصلی بود که سه عنصر اصلی این اعتراضات بود که سایر شعارها نیز حول آن بیان می­‌شد. «زن» در این شعار فریاد عدالت و تبعیض است. «زندگی» بیانِ تمنای بازگشت زندگی متوقف شده بود که مرگ ژینا ایماژی از تعلیق این زندگی بود؛ «آزادی» نیز دالِ مرکزی بود. هر چند که به مرور زمان در همان سال این شعار به بیراهه گرایید(در قالب مرد، میهن، آبادی یا شعارهای توپ و تانگ و ...) .
در مقابل، اعتراضات دی ۱۴۰۴ که از تهران و شهرهای فرادست شده آغاز شد، نه خواستار آزادی و عدالت، بلکه طالب «سلطه» بود. این اعتراض نه فریاد بازگشت زندگی، بلکه مطالبه‌ی بازگشت سلطه بر زندگی بود: سلطه بر بازار و قیمت‌ها، سلطه بر خریدار و فروشنده، سلطه بر اختلاسگر و مفسد اقتصادی و سلطه بر تفاوت‌ها؛ و به یک معنا، سلطه بر خودِ آزادی بود.
@fotuhi98
در ایران بعد از انقلاب، تورم همواره شکل فزاینده­ای داشت و به ویژه در یک دهه اخیر شکل افسار گسیخته­‌ای پیدا کرد و این تورم، ذهنیت سلطه­‌طلبی را ممکن کرده است زیرا که تورم ذهن انسان را پر از حس «باختن» می‌کند. مدام گفته می­شود «جوانی را باختیم»، «ما زندگی را باختیم» و ... زیرا در شرایط تورم هر کاری می­کنید فکر می­کنید باخته­‌اید. اغلب اصلاً نباید کاری بکنید، اغلب وایستادن(مثلاً مغازه باز نکردن) بهتر از کار کردن و حرکت کردن است. فرد هر چیزی را که می‌فروشد، فکر می‌کند ارزان فروخته است و هر چیزی را که می‌خرد، فکر می‌کند گران خریده است. این حس، انسان را خسته و عصبی می‌کند و حس «باختن» عضوی جدایی­‌ناپذیر از بدن می­شود.
درجامعه­‌ای که تورم در آن زیاد است مردم کنترل بر بازار می‌خواهند، نظارت می‌خواهند تا قیمت­‌ها معلوم باشد. از آنجایی که هر لحظه قیمت­‌ها تغییر می­کند، دولت نیز ناتوان از کنترل بر بازار است. لذا به مرور زمان اعتماد به دولت فرو می­‌پاشد، تاریخ نشان داده در بحران تورم، فریاد «نظم و سلطه» بلندتر از فریاد «آزادی» است. جامعه به‌جای آزادی، به دنبال اقتدار و شخصیت اقتدارگرا می‌رود تا بر همه چیز کنترل کند. در ایران هم، بخشی از اعتراضاتِ زاده‌شده از تورم، به جای افق آزادی، به نوستالژی اقتدار لغزیده‌اند؛ شعارهایی که نه از آرمان، بلکه از ترس زاده شده‌اند و از جنس بازگشت «سلطنت­‌طلبی». چون انسانِ تورمی، ناامن، بدبین و ضعیف شده است و از ترس وضعیت، به آغوش سلطه می­رود.

 بنابراین، در اعتراضات ١٤٠٤، مردم(به ویژه مرکزگرایان) سلطه­‌ای را می­‌جویند که شبیه هیولای لیویاتان هابزی باشد یعنی همه چیز را کنترل و تحت سلطه گیرد که مصداق آن سلطنت­‌طلبی بود و در شعارهای این اعتراضات مثل «رضاشاه روحت شاد»، «پهلوی برمیگرده» و ... نیز مشهود است.

@fotuhi98
فایل اصلی در پایین پیوست شده است

Читать полностью…

ڕەخنە

قارەمانەکان، ده‌تاونەوە…
🆔@fotuhi98
بەفر شتێکی سەیرە؛ هێواش و دنکە دنکە دێتە سەر زەوی؛ پاک، سپی و نەرم، بەڵام کاتێک ئەم دنکانە یەکتر لە باوش دەگرن، هەموو شتێک دادەپۆشن و لەژێر خۆیاندا دایدەشارن. وەک شۆرشێکی پوپولیستی وایە؛ دەڵێی بە ڕووی سپی درۆ دەکات. هەموو ڕەنگەکانی سروشت دەکوژێنێتەوە بۆ ئەوەی هەموویان سپی بکات، هەموو بوونەکان—لە ئاژەڵ و بەرد و دار—جلێکی یەکسانیان لە بەر دەکات.

ئەمە شێوازی دیکتاتۆرانەیە: یەکرەنگ‌کردنی جیهان و شاردنەوەی ڕاستیەکان. لەم کاتەدا، تەنانەت بەفریش دەبێتە قاتڵ؛ بە ڕەقەڵ‌هاتن مڕۆڤ و ئاژەڵ، بە هەرەس ... . چونکە دەسەڵاتی ڕەقەڵ، ژیان ڕەقەڵ دەکات و  دەسەڵاتی درۆزن، ژیان بە لاڕێ دەبات.
بەڵام بەفر ناتوانێت درێژە بە دەسەڵات و دیکتاتۆری بدات. زوو خۆی دەخواتەوە، دەبێتەوە ئاو، و هێز دەبەخشێت بە هەموو شتێک: بە خاک، بە گیا، بە دارستان. خۆی دەمرێت، و هەر بەم هۆیەوە لە دیکتاتۆرێک خۆی دەگۆڕێت دەبێت بە قارەمان. دەسەڵات، کاتێک جوان دەبێت کە لە خۆی دەبێتەوە.
ئەم شێوازی قارەمانانە و خۆبەخشانەی بەفرە کە خۆشەویستی دەکات، و بە بیرمان دەهێنێتەوە کە دیکتاتۆرەکان—بە هەر شێوەیەک بن—ڕۆژێک دەڕۆن؛ دەتوانن بە خۆبەخشینی خۆیان و ژیانەوەی ئەویدی، خۆیان بکەن بە قارەمان.
🆔@fotuhi98
⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️
🆔@fotuhi98
قهرمان‌ها آب می‌شوند…

برف خصلت عجیبی دارد؛ با وجود آن‌که آرام، یواشکی و تکه‌تکه می‌آید و پاک (سفید) و نرم است، اما وقتی این تکه‌ها به هم می‌رسند، همه‌چیز را می‌پوشانند و زیر خود پنهان می‌کنند؛ گویی جنبش پوپولیستی است، گویی با رویِ سفید دروغ می‌گوید. همهٔ رنگ‌های موجود در طبیعت را می‌پوشاند تا سفیدشان کند و همهٔ موجودات—از حیوان و سنگ تا درخت—را سفیدپوش می‌سازد. این خصلت دیکتاتورهاست که همه‌چیز را یکرنگ می‌کنند و واقعیت‌ها را می‌پوشانند؛ در این زمان حتی برف هم جانی می‌شود (بر اثر سرما، سقوط بهمن و …)، زیرا قدرتِ منجمد(یکدست)، زندگی را منجمد می‌کند و قدرتی که بر انکارِ حقیقت استوار است، زندگی را انکار می‌کند.

اما برف مدت کوتاهی می‌تواند بر دیگران حکمفرمایی کند؛ به‌زودی خود را می‌بلعد، آب می‌شود و به همه‌چیز انرژی می‌دهد: به گیاهان، به خاک، به درختان. خودش می‌میرد و درست همین‌جاست که از یک دیکتاتور به یک قهرمان بدل می‌شود. قدرت وقتی از خود بگذرد، زیبا می‌شود. این خصلت قهرمانانه و جان‌فشانیِ برف است که آن را دوست‌داشتنی می‌کند و ناخودآگاه به ما یادآوری می‌کند که دیکتاتورها در هر صورتی رفتنی‌اند؛ مگر آن‌که با زندگی‌بخشیدن به دیگران و فداکردنِ خود، به قهرمان بدل شوند.
🆔@fotuhi98
✍سردار فتوحی

Читать полностью…

ڕەخنە

ازدواج: پناهگاه اخر بدن‌های خسته

✍️سردار فتوحی

گذشتگان نه چندان دور ما، تصورشان از ازدواج این بود که بدن‌های بکر و نچشیده، برای نخستین‌بار در آستانهٔ لمس یکدیگر قرار می‌گیرند؛ لمسِ بدن همراه با نوعی تعهد بود زیرا که طرفین متعهد می‌شدند که تمام عمر ، همراه و مراقب و ناظر آن بدن باشند. بدن، نوعی امانت در نزد طرفین بود که باید از این دو بدن(زن و مرد) مراقبت می‌کردند و غیرت نیز بدان‌دلیل حائز اهمیت می‌شد؛ لذا بدن خصوصی، محدود، محفوظ، و لمس‌شدن‌اش طنینِ یک عهد را داشت.
@fotuhi98
اما امروز نوعی دیگر از تفسیر رایج شده است که می‌گوید: بگذار جوانی کند؛ یعنی بگذار بدن عمومی شود، بدن با تمامی اجزایش در معرض «نگاه همگانی» گردد. فرد، تنِ خویش را در کوچه‌ها می‌چرخاند، از ماشینی به ماشینی، از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر، تا این بدن با سطح پوستش و تمامی اجزایش، دیده و لمس شود. بدن بدل شده است به سرمایه‌ای نمایشی که باید مصرف شود؛ بدنی که باید بارها تجربه شود، تا جایی که گویی «شیرهٔ وجودی‌اش» کشیده شود.
در این دیدگاه، ازدواج دیگر آن پیوند نخستینِ دو بدن بکر نیست؛ بلکه نتیجهٔ فرسودگی بدن است. وقتی بدن از این چرخش و نمایش و لمس‌های گوناگون خسته می‌شود، وقتی دیگر طاقت عمومی‌بودن را ندارد، وقتی پوست از «نمایش همگانی» فرسوده می‌شود، آنگاه ازدواج همچون پناهگاه آخر برساخته می‌شود. نه از سر شوق پیوند، بلکه از سر خستگی. درنتیجه ازدواج تبدیل می‌شود مکانی برای تسلیم‌شدنِ بدن؛ پیله‌ای برای پوستی که دیگر کشش لمس‌ها و نگاه‌ها را ندارد.

این دیدگاه جدید، فهم ما را از بدن وارونه کرده است: زمانی لمس نشانهٔ آغاز بود اما اکنون لمس نشانهٔ پایان است. زمانی بدن سالها برای لمس کردن منتظر میشد ولی امروزه بدن برای لمس شتابزده است. زمانی بدن با ظرفیت نامحدودِ معصومیت وارد ازدواج می‌شد، امروز با ظرفیت محدودِ خستگی. و شاید همین‌جاست که تراژدی پنهان آغاز می‌شود: بدن دیگر نه هدیه است و نه راز؛ بلکه تاریخی از مصرف، تاریخ لمس‌هایی که هر یک چیزی از او کاسته‌اند.

در نهایت، ازدواج از پیوند دو تنِ مشتاق، به لحظهٔ فروریختن بدنها بدل شده است؛ جایی که بدن، زیر بار عمومی‌بودن، سرانجام تصمیم می‌گیرد خصوصی شود.
لذا امروزه مسئله سکس از ازدواج کَنده شده است، زیرا بدن ازدواج کرده دیگر نای آن را ندارد. بدن ازدواج کرده، خسته و درمانده از سکس است گویی خلع سکس شده و به این مرحلە نزدیک است کە سکس برای زوجین حرام یا مضحکه شود... بر همین اساس، سکس بە یکی ار مسائل و مشکلات مهم خانوادە‌ها تبدیل شدە است کە انواع تراپیست‌ها برای درمان یا حل آن به بازار آمده‌اند.
@fotuhi98

Читать полностью…

ڕەخنە

“Those who do not move, do not notice their chains”

✍️Rosa Luxemburg

" ئەوانەی وا وێستاون، نازانن بە زنجیرەوە بەستراون "
✍️رۆزا لۆگزامبۆرگ
🆔@fotuhi98
مرۆڤ ئەم زنجیرانە بەهۆی عادتەوە هەستیان پێ ناکات. کاتێک کەسێک ڕاوەستێت، سنوورەکانی ژیانی بۆ دەبنە «سروشت» و هەر ئازارێکی بۆ دەبێتە شتێکی ئاسایی. ڕۆیشتن، تەنها گۆڕینی شوێن نییە؛ گۆڕینی ئەو چوارچێوەیەیە کە تێیدا خۆمان و جیهان دەناسین. هەندێک جار، یەکەم هەنگاو بۆ ئازادی ئەوە نییە کە زنجیرەکان بشکێنین؛ بەڵکو ئەوەیە کە بزانین چۆن زنجیر کراوین.

Читать полностью…

ڕەخنە

📝شهرِ بی‌دریچه: افشای وضعیت مردم

شهر هرچه را نمی‌خواهد ببیند، به زیر زمین می‌فرستد؛ انسان مُردە را خاک می‌کند، فاضلاب را به زیر زمین می‌فرستد تا آنها را نبیند، تحقیر نشود و دچار عذاب وجدان نشود.

چنانچه هوگو در کتاب بینوایان در خصوص فاضلاب‌های پاریس میگوید:«فاضلاب، وجدان شهر است».
همان‌طور که وجدان انسان چیزهایی را که در درون او گذشته با خود حمل می‌کند و گاهی آن را پس می‌زند تا راحتتر باشد؛ فاضلاب نیز آنچه را که شهر تولید و دفع کرده، در خود جمع می‌کند.

وقتی لوله‌های فاضلاب می‌ترکد گویی معده‌ی شهر، بد هضم کرده است و کثافت یا بوی تعفن آن، دوباره به گلوی شهر برمی‌گردد؛ یعنی آنچه شهر دفع کرده بود، دوباره به خود شهر بازمی‌گردد.

اگر فاضلاب، وجدان شهر است پس دریچه فاضلاب هم پوششِ وجدانِ شهر است. دزدیدن دریچه‌های فاضلاب شهری، نیز به نوعی برگشت بوی تعفن و روئیت کثافات شهر را نمایش می‌دهد. نوعی عریان‌سازی شهر است. بوی تعفن، دیگر تنها بوی فاضلاب نیست؛ دزدیدن دریچه‌های فاضلاب نیز فقط دزدیدن یک تکه آهن نیست؛ بازگشتِ چیزی است که قرار بود فراموش شود.
🆔@fotuhi98
خیابان‌های شهر با دریچه‌های دزدیده شده، سوراخ شده است. این سوراخ‌ها جایی است که جامعه خودش را لو می‌دهد: اقتصاد سوراخ شده، اعتماد سوراخ شده، امنیت سوراخ شده و نظمی که حتی قادر نیست دهان‌های تاریکِ زیر پای مردم را بپوشاند.

پس مسئله فقط دزدی نیست؛ جامعه سراسر تبدیل به چاله شده است و دیگر شهر قادر نیست آن را بپوشاند، در هر نقطه از شهر می‌توانید آن را روئیت کنید زیرا دریچه‌های فاضلاب تبدیل به نان شده‌اند...
🆔@fotuhi98
✍سردار فتوحی

Читать полностью…

ڕەخنە

کوردی

ئەوە بووەتە مۆد کە وێنەکەمان دەدەینە هووشی مەسنووعی تا بمانگەڕێنێتەوە بۆ ڕابردوو؛ ئەمە تەنها یارییەک نییە، ناخودئاگاییی نەتەوەیەکە کە داهاتوو نابینێت و بەردەوام سەیری ڕابردووی دەکات.
شتێکی سەرسوڕهێنەر لە ڕوودانە: ڕابردوو بووەتە مۆد و دووبارە بانگهێشت دەکرێت؛ گەڕانەوە بۆ ئابووریی ڕابردوو، سیاسەتی ڕابردوو، دیزاین و جل‌وبەرگی ڕابردوو و هتد.
وەک ئەوەی هەرچی داهاتوو تاریکتر بێت، ڕابردوو جوانتر و شکۆدارتر دەردەکەوێت؛ ڕابردوو بووەتە پەنابەرگەی دەروونیی ئێستا. ئێمە وێنەمان دەدەین بە پێشکەوتووترین ئامێری دروستکردنی داهاتوو ــ واتە هووش مەسنووعی ــ تا بمانباتەوە بۆ ڕابردوو؛ چ گاڵتەیەکی تاڵ: تەکنەلۆجیای ڕوو لە داهاتوو، لە خزمەتی حەسرەتی ڕابردوو.

کێشەکە ئەوە نییە کە بۆچی ئەم هەمووە ڕابردوومان خۆش دەوێت؛ کێشەکە ئەوەیە دەستدرێژی کراوەتە سەر داهاتوو، بە جۆرێک کە حەتا بوێریی خەیاڵکردنیمان نەماوە.
@fotuhi98
⚫️⚫️⚫️
فارسی

مد شده که عکس را به هوش مصنوعی می‌دهند تا به گذشته برگردند؛ ناخودآگاهِ ملتی است که آینده را نمی‌بیند و مدام به پشت سر خیره می‌شود.
امری خیرە کنندە در حال وقوع است، گذشته مُد شده است و دوباره احضار می‌شود. بازگشت به اقتصادِ گذشته، سیاست گذشتهِ، طرح و لباس گذشته و ...

گویی هرچه فردا تاریک‌تر می‌شود، دیروز زیباتر و باشکوه‌تر به نظر می‌رسد؛ گذشته بدل به پناهگاهِ روانیِ اکنون شده است.

ما به پیشرفته‌ترین ماشینِ ساختنِ آینده_یعنی هوش مصنوعی_، عکس می‌دهیم تا ما را به عقب ببرد؛ چه طنز تلخی: فناوری رو به فردا، در خدمتِ حسرتِ دیروز.

مسئله این نیست که چرا این‌قدر گذشته را دوست داریم؛ مسئله این است که به آینده تجاوز شده است که دیگر جرئتِ تصورش را نداریم.

@fotuhi98

Читать полностью…

ڕەخنە

دەقی «لە شکانی دڵ تا وەستانی دڵ» کە سەرەتا بە زمانی کوردی نووسراوە، بە کوردی بە شێوەی فایلێکی دەنگ پێشکەشی ئێوە دەکرێت🌺
@fotuhi98
نسخه‌ی اصلی متن «از قلب‌های شکسته تا ایست‌های قلبی» که ابتدا به زبان کوردی نوشته شده بود، به‌صورت فایل صوتی تقدیم شما می‌شود 🌺

پ.ن. گوینده خودشان تمایل نداشتند مشخصاتشون ذکر شود

Читать полностью…

ڕەخنە

@fotuhi98
با نوشتار کوتاهی درباره انجمن‌های موجود در کوردستان، که نسخهٔ کوردی و فارسی آن را در فایل می‌بینید، مورد هجمه و حتی تهدید (حتی به برخورد فیزیکی) از سوی بخشی از فمینیست‌نماها و مدیران و اعضای انجمن‌ها قرار گرفتم.
برایم جالب بود که بسیاری از کسانی که طی دو روز، شب و روز تماس می‌گرفتند، حتی متن کوتاه مرا نخوانده بودند. به نظر می‌رسد یک فرد حقیر، با تحریک آنان و در اختیار گذاشتن شماره تماس من، زمینهٔ این برخوردها را فراهم کرده بود.

چنان‌چه در متن دیده می‌شود، نه برعلیه زنان، بلکه در دفاع از آنان نوشته شده است؛ اما چون دقیقاً عملکرد چند لُمپنِ فمینیسم را افشا می‌کرد، برای پنهان کردن رفتارهای غیراخلاقی(کثافاتکاری) خود در انجمن، شروع به هجمه کردند؛ همچون بچه‌ای که خود را کثیف می‌کند و روی کثافتش می‌نشیند تا دیده نشود.

Читать полностью…

ڕەخنە

زیستن در میانه‌ی جنگ ٤٠ روزه

✍سردار فتوحی
@fotuhi98

جنگ 40روزه دو سطح متفاوت از زندگی را هم‌زمان به وجود آورد: سطح رخداد و سطح استمرار.
انفجار، حمله و اصابت موشک رخدادند؛ امّا پختن غذا، خوابیدن، خرید کردن، تماس گرفتن، گفت‌وگو کردن و تمیز کردن خانه، استمرار زندگی‌اند. قدرت جنگ در سطح رخداد آشکار است، امّا قدرت جامعه برای ادامه دادن در سطح استمرار دیده می‌شود
در روزهای نخست، رخداد بر استمرار غلبه دارد؛ امّا هرچه جنگ ادامه پیدا می‌کند، استمرار دوباره خود را بر رخداد تحمیل کرد.
بر همین اساس مردم جنگ‌زده در پنج نسبت به‌هم‌پیوسته‌ی «زمان»، «مکان»، «اشیا»، «دیگری» و «خود»، زندگی روزمره‌شان را بازآرایی می‌کنند.. شاید به همین دلیل، مهم‌ترین مسئله در زندگی روزمره‌ی جنگی این نیست که آیا زندگی ادامه دارد یا نه؛ بلکه این است که زندگی در طول 40 روز جنگ، چگونه خود را از نو سازمان می‌دهد، با چه تغییراتی ادامه پیدا می‌کند و برای این ادامه‌دادن چه هزینه‌ای می‌پردازد...
@pecritique
____
👈متن کامل

Читать полностью…

ڕەخنە

تبارشناسی دانشگاه ایرانی: از مسئلۀ بقا تا بازتولید سلطه

سردار فتوحی


♦️این مقاله در پی پاسخ به این پرسش است که: «دانشگاه در ایران توسط چه نیروهایی و بر مبنای چه سازوکارهایی، به نهادی برای تولید و مشروعیت‌بخشی به مناسبات سلطه بدل شده است؟» پژوهش حاضر با بهره‌گیری از روش تبارشناسی، این پرسش را از خلال بازگشت به لحظهٔ پیدایش دانشگاه مدرن در ایران دنبال می‌کند. تبارشناسی، برخلاف روایت‌های رسمی که دانشگاه را نهادی بی‌طرف برای تولید حقیقت و پیشرفت معرفی می‌کنند، می‌کوشد منافع، نیروها و مناسبات قدرتی را آشکار سازد که در پس این نهاد پنهان شده‌اند.

♦️برای مطالعه متن کامل مقالە و دانلود فایل PDF بر روی لینک کلیک کنید.

https://govarikomar.org/تبارشناسی-دانشگاه-ایرانی-از-مسئلۀ-بقا/

@govarikomar

Читать полностью…

ڕەخنە

نمایش لامبورگینی: تئاتر فقیران
@fotuhi98
✍سردار فتوحی
👇👇👇

Читать полностью…

ڕەخنە

شبحی بر فراز دانشگاه کوردستان

✍سردار فتوحی

دانشگاه کوردستان این روزها نه با یک مسئلۀ علمی، نه با یک بحران آموزشی و نه حتی با یک نزاع اداری، بلکه با شبحی به نام "پروندۀ تجاوز یکی از اساتید" درگیر شده که تمام فضای عمومی را بلعیده است. از استاد و دانشجو گرفته تا انجمن‌ها، رسانه‌ها و فعالان مدنی، همه مشغول نوشتن بیانیه‌اند؛ گویی خود دانشگاه دیگر نه محل اندیشیدن، بلکه کارخانه‌ای برای تولید موضع و بازتولید خشم شده است. عجیب‌تر آن‌که در قلب این هیاهو، جامعه‌شناسی قرار دارد؛ دانشی که قرار بود مسائل جامعه را آشکار کند، اما اکنون خود به بزرگ‌ترین مسئله تبدیل شده است. اکنون دانشگاه نه‌تنها ناتوان از توضیح مسائل جامعه است، خود نیز تبدیل به باری سنگین بر جامعه شده است؛ خود تبدیل به ماشینِ مسئله‌زدایی از مسئله شده است. بە زبان سادە‌تر، بە جای آنکه دانشگاه به مسائل و مشکلات مردم مشغول شود این مردم هستند که مشغول مسائل و مشکلات دانشگاه شده‌اند  و مسائل خود را فراموش کرده‌اند زیرا که دانشگاه خود حتی ناتوان از حل مسائل خویش است.
مسئله، قدرتِ شگفت‌انگیز این رخداد برای بلعیدن تمام مسائل دیگر است؛ قدرتی که ناگهان فقر، اعتیاد، بیکاری، خودکشی، گرانی، فساد، قتل زنان و فروپاشی زیست روزمره را به حاشیه می‌راند و همه‌چیز را حول یک نقطه منجمد می‌کند.
این موضوع بیانگر دو مسئلۀ مهم در جامعه کوردستان است:
1⃣مسئله فقط یک «پروندهٔ تجاوز» نیست، مسئله جامعه‌ای است که به شکلی وسواس‌گونه به این زخم خیره شده است که گویی سال‌ها کوردستان در سطح ناخوداگاه با آن آشناست و از آن واهمه دارد، زخمی که کل تاریخ سرکوب‌شدۀ کوردستان را فرامی‌خواند.

2⃣در ظاهر، همه از یک تجاوز سخن می‌گویند، اما آنچه جامعه را این‌چنین تکان داده، نه خودِ تجاوز، بلکه شکسته‌شدنِ یک فانتزی قدیمی باشد؛ فانتزیِ دانشگاه به‌مثابۀ قلمرو اخلاق، خرد و حقیقت. جامعه هنوز دوست دارد باور کند که دانشگاه جایی بیرون از خشونت است؛ جزیره‌ای پاک در میان ویرانی‌های اجتماعی. به همین دلیل، آنچه در خیابان‌ها، کارخانه‌ها و حاشیه‌های شهر هر روز رخ می‌دهد، عادی و قابل تحمل می‌شود، اما همان رخداد وقتی از دیوار دانشگاه عبور می‌کند، ناگهان به فاجعه‌ای سراسری بدل می‌شود.

اما پرسش اصلی این نیست که چرا چنین اتفاقی در دانشگاه رخ داده است؛ پرسش این است که چرا هنوز تصور می‌کنیم دانشگاه از اساس نمی‌تواند محل خشونت باشد. مگر دانشگاه ایرانی دهه‌هاست محل اَشکال دیگری از تجاوز نبوده است؟ تجاوز فقط تصرف بدن نیست؛ تجاوز، تصرف زبان، تاریخ، زمان و افق‌های زندگی نیز هست. به‌عنوان مثال، گروهی از دانشجویان در سال ۱۴۰۰ به تابلوهای سردرِ دانشگاه کوردستان که کوردی بر روی آن نوشته شده بود، یورش بردند و این تابلوها را خراب کردند. یا مثلاً زمانی که در کوردستان در سال ۱۴۰۴ نوروز فراگیر اجرا می‌شود، صدای نویسندگان و دانشگاهیان برمی‌خیزد و بیانیه‌ای علیه آن صادر می‌کنند.

اما تجاوز دانشگاه ایرانی تنها به زبانها، فرهنگها و تاریخ اتنیکها محدود نمی‌شود. دانشگاه ایرانی سال‌هاست به جوانی نیز تجاوز می‌کند. هزاران دانشجو سال‌های طلایی زندگی خود را در راهروهای مدرک‌سازی، آزمون‌های بی‌پایان و وعده‌های شکست‌خورده سپری می‌کنند؛ با این امید که دانشگاه برایشان منزلت، شغل و آینده‌ای بهتر بسازد. اما در پایان، بسیاری از آن‌ها با مدرکی در دست و نوعی تهی‌بودگی در درون، به جامعه بازمی‌گردند. شاید بزرگ‌ترین خشونت دانشگاه همین باشد: بلعیدن زمان انسان‌ها و بازگرداندن آن‌ها به نقطۀ آغاز.
@fotuhi98
پ.ن:  نویسنده هیچ اطلاعی از صحت یا عدم صحت تجاوز ندارد. آنچه برای نویسنده مسأله است غوغا و بلندی صداهایی است که از تجاوز سخن می‌گوید.

Читать полностью…

ڕەخنە

شەڕ یەقەی بڕیارەکانیش دەگرێت. ئەگەر بڕیارت دا گەشت بکەیت، ئۆتۆمبێل یان ماڵ بکڕیت، کتێبێک بخوێنیت یان هەر بڕیارێکی‌تر... لە شەڕدا، بەس تەقە لە مرۆڤ و شوێنەکان ناکرێت، بەڵکو لە بڕیارەکانیش تەقە دەکرێت.
بەشێک لە بڕیارەکان بریندار دەبن، هەندێکیان دەکەون و دەمرن و هەندێکیان دەمێننەوە. بەڵام لە هەموو حاڵەتێکدا، شەڕ دۆخێکی سەیر بۆیان دروست دەکات؛ دۆخێک کە تێیدا بڕیارەکان سەرگیژە دەگرن.


@fotuhi98
جنگ تصمیم ها را معلق میکند، اگر تصمیم گرفتید سفر کنید، ماشین یا خانه بخرید، کتاب بخوانید یا هم تصمیم دیگری... گویی در جنگ، با اسلحه نه تنها به انسانها و مناطق شلیک میشود بلکه به تصمیم ها هم شلیک میشود. این تصمیم‌ها هرکدام زخمی، هرکدام نیمه‌جان. بعضی‌ها می‌افتند و می‌میرند و بعضی نمی‌میرد. در هر صورت حالتی عجیب برای این تصمیمها به وجود می اورد. این تصمیمها سرگیجه میگیرند.


#سردار_فتوحی

Читать полностью…

ڕەخنە

ئاسمان دەبێت وەک دیاردەیەکی سیاسی، ئابووری و مێژوویی بخوێندرێتەوە...

شەڕ، لەگەڵ هەموو ئەو زیان و خەسارە گەورانەی کە تووشی کوردی کردوە، دەرفەتی ئەوەمان پێ دەبەخشێت کە جارێکی دیکە سەیری ئاسمان بکەین، بەڵام نە بۆ پەنا بردن بۆ خوا(ماوراطبیعه)، بەڵکو بۆ ئەوەی کە هێز و دەسکەوت لە ئاسماندایە، وەک فڕۆکەی جەنگەوەر، درۆن و ... .
ئێمە تا ئێستا ئاسمانمان بێ‌بایەخ و خاڵیمان(خلاء) زانیوە و لە هەمان کاتیش ئاسمانمان پەرەستوە، بەڵام کاتی ئەوەیە ئاسمانیش بە «خاک» (خاکیتر) بزانین.

کاتی ئەوەیە کە ئاسمان سیاسی، ئابووری و کۆلتوری بکەین. چونکە ئەم شەڕە نیشانی دا کە شتێک کە زۆرتر دەمانکوژێت، هەمان شت دەتوانێت بە هێزمان بکات کە ئەویش ئاسمانە.


@fotuhi98


آسمان را باید سیاسی، اقتصادی و تاریخی خواند...

جنگ، با همه‌ی ویرانی‌ها و زخم‌های عمیقی که بر پیکر ما وارد کرده است، بە ما نشان می‌دهد باید بار دیگر، سرمان به سوی آسمان بلند کنیم؛ اما نه برای پناه بردن به امر قدسی، بلکه برای درک این حقیقت که بخش بزرگی از قدرت و سرنوشت در آسمان رقم می‌خورد؛ در هیئت جنگنده‌ها، پهپادها، ماهواره‌ها و فناوری‌هایی که میدان نبرد و مناسبات قدرت را شکل می‌دهند.
ما قرن‌ها آسمان را یا تهی و خلاء پنداشته‌ایم، یا آن را به مرتبه‌ای مقدس و دست‌نیافتنی ارتقا داده‌ایم. اما اکنون زمان آن رسیده است که آسمان را نیز همچون خاک بفهمیم؛ به‌مثابه قلمرویی مادی، سیاسی و تاریخی که می‌توان آن را شناخت، تسخیر کرد و در آن اثر گذاشت.
این جنگ به ما یادآوری کرد که همان چیزی که امروز بیش از هر چیز توان کشتن و نابود کردن ما را دارد، می‌تواند در صورت دگرگونی نسبت ما با آن، به سرچشمه‌ی قدرت و توانایی‌مان نیز بدل شود؛ و آن آسمان است.

@fotuhi98


#سەردار_فتووحی

Читать полностью…

ڕەخنە

عشق به جلاد: حمایت از سلطنت‌طلبی در بین ستمدیدگان

✍ سردار فتوحی


اسپینوزا می‌گفت بنیاد اخلاق نه در جست‌وجوی حقیقت، بلکه ریشه در «میل به بقا» دارد. انسان نخست می‌خواهد بماند، دوام بیاورد، از خطرِ نابودی بگریزد؛ سپس نامِ «خوب» را بر هر آنچه این ماندگاری را تقویت کند می‌نهد و «بد» را به هر آنچه آن را تهدید کند. و سیاست نیز چیزی جز فنّ تنظیم این بقا نیست: برنامه‌ریزی می‌کند، نظم می‌دهد، می‌گوید چه باید کرد تا «ما» باقی بمانیم و «دیگری» به خطر تبدیل نشود.

نیچه معتقد بود حقیقت چیزی است که عامل بقای ماست (برای ما یک حکم تا جایی درست است که پیش‌برندۀ بقای ما باشد) و میل به بقا باعث دریده شدن دیگران می‌شود (مثل یک جلاد). به زبان خیلی ساده شوپنهاور و نیچه معتقدند انسان‌ها ابتدا می‌خواهند ماندگار باشند؛ یکی از طروق ماندگاری، سلطه بر دیگران است و برای توجیه این ماندگاری و سلطه، «اخلاق»، «سیاست»، «تکنولوژی»، «تاریخ» و «فلسفه» را می‌سازند.
🆔@fotuhi98
چیزی که آشکار است، قوم فارس در ایران سلطنت‌طلبی را بقای خود می‌داند و نمی‌توان نادیده گرفت که پهلویسم (سلطنت‌طلبان) در این راستا تلاش‌هایی در صد سال اخیر صورت داده است. در زمان پهلوی (به ویژه پهلوی اول) تمامی ابزارها و نهادهای مدرن (از مدرسه، بیمارستان، دانشگاه، تکنولوژی و ...) در خدمت قومیت فارس قرار گرفت و فارس را فراقومی ساخت.

☑️به عنوان مثال دانشگاه تهران به عنوان اولین دانشگاه ایرانی بنیان نهاده شد و رشته ادبیات فارسی و باستان‌شناسی (پیش از اسلام) به عنوان اولین رشته سکولار مدرن بنا نهاد تا مدرنیته ایرانی بر مبنای زبان فارسی و ایران باستان بنا نهد.
☑️مدرسه را بنیان نهاد تا فارسی را همگانی و سراسری کند و تاریخ خود را به عنوان تنها تاریخ درست قالب کنند.
☑️ابزارهای مدرن از اسلحه و نهادهای نظامی تا خودرو و جاده‌سازی همه در خدمت نگرش ناسیونالیسم فارسی (زبان فارسی، کوروش‌گرایی و ...) قرار گرفت. هر آنچه به تاریخ کوروش و زبان فارسی نقد داشت، با ارگان‌های نظامی و اسلحه سرکوب شد؛
☑️حتی خودرو و جاده‌ها برای تعقیب و اشاعه زبان فارسی و تاریخ کوروش‌گرایی به کار گرفته شد. ساختن جاده فقط اتصال جغرافیا نیست، بلکه اتصال ذهن به یک زبان، یک حافظه و یک روایت نیز هست. در روستاها جاده ساخته می‌شد تا دسترس پذیرتر شوند و سلطه زبانی و تاریخی را تکمیل کند.
☑️زبان و لباس تمامی ادارات در خدمت زبان فارسی و ناسیونالیسم ایرانی درآمد و ...

لذا هر نگرشی غیر از آن، غیرعقلانی، غیراخلاقی و عقب‌ماندگی نامیده شد؛ زیرا وقتی بقا در قالب یک روایت (سلطنت‌طلبی ناسیونالیسم ایرانی) تثبیت شد، نقد آن روایت همچون تهدیدی علیه خودِ بقا احساس می‌شود. در واقع، ابزارها و نهادهای مدرن ساخته شد نه به دلیل رفاه و آسایش و توسعه بیشتر، بلکه این نهادها بقا و قدرت فارس را تقویت می‌کرد. امروزه بازگشت به پهلوی نیز میل تداوم بقا و قدرت بیشتر آنان است و از چشم‌انداز یک فارس می‌توان تا حدی عقلانی و مطابق بر میل آن‌ها خواند. هر چند گروهی از فارس‌ها، تداوم بقا و قدرت خود را در به رسمیت شناختن سایر اتنیک و گروه‌ها می‌دانند. پس اگر در دانشگاه‌ها شعار «بازگشت به پهلوی و سلطنت‌طلبی» داده می‌شود، تعجب‌آور نیست، فقط واضح‌تر با ما سخن می‌گویند.

ولی آنچه تعجب‌آور است که گروه‌هایی از کورد، تورک، لر و حتی عرب نه تنها با ایدئولوژی سلطنت‌طلبی (پهلویسم) مقاومت نمی‌کنند، بلکه خود را حامی وی می‌خوانند. حال سوالی که مطرح می‌شود این است که چه می‌شود که کورد و تورک و ... به دنبال بقای خود نیستند و عاشق جلاد می‌شوند؟ یا به عبارتی چرا سوژه‌ی زخم‌خورده گاه به سوی همان نظمی می‌رود که او را زخمی کرده است؟

پاسخ این پرسش را می‌توان، به‌اختصار، در چند لایه‌ی درهم‌تنیده چنین صورت‌بندی کرد:
🆔@fotuhi98

متن کامل را اینجا بخوانید📌

Читать полностью…

ڕەخنە

در میانهٔ رقص و اعتراض

وقتی تهران در وضعیت بحران اقتصادی (تورم و فقر) اعتراض می‌کند، چرا کوردها به‌جای همراهی، برای بارش برف به رقص (هەڵپەڕکێ) و شادی می‌پردازند؟

🆔@fotuhi98
این پرسش، اگر صرفاً در سطح «شادی» و «اعتراض» فهمیده شود، به سوءتفاهمی اخلاقی می‌انجامد: گویی گروهی «نمی‌فهمند» و گروهی دیگر «آگاه‌اند». اما مسئله، نه فهم و نفهمیدن، بلکه تفاوتِ زیست‌جهان‌ها، حافظه‌های تاریخی و افق‌های انتظار است؛ تفاوت در شیوه‌ای است که رنج، تجربه و معنا می‌شود.

1⃣نخست باید به نسبت کوردستان با طبیعت توجه کرد. کوردستان نه دارای تکنولوژی است، نه اقتصاد مستقل از طبیعت، و نه شبکه‌ای از انباشت سرمایه. زیست آن به‌طور بنیادین به طبیعت گره خورده است: آب، باغ، کشاورزی، دامداری و… . اما این وابستگی صرفاً اقتصادی نیست؛ طبیعت در این‌جا حامل معنا و هویت است.
برف، برای چنین اقتصادی، نشانه‌ای از تداوم و بقاست؛ نشانه‌ای از این‌که چرخهٔ زندگی—با همهٔ فشارها—هنوز کار می‌کند. در چنین بستری، شادی از برف، شادیِ ساده‌لوحانه نیست، بلکه نوعی تصدیقِ هستی در برابر فرسایشِ مداوم زندگی است.

2⃣دولت‌های مدرن بر پایهٔ علم و اندیشهٔ مدرن بنا شده‌اند. ازاین‌رو، علم و دولت مدرن می‌کوشند جهان را از طریق محاسبه، برنامه‌ریزی و کنترل، قابل پیش‌بینی کنند. شهروند مدرن انتظار ثباتِ همراه با پیشرفت دارد. اما تورم، دقیقاً همین وعده را فرو می‌ریزد.
تورم، پیش‌بینی‌پذیری، برنامه‌ریزی و ثبات را به چالش می‌کشد و از این‌رو، خشم و اعتراض می‌سازد. در تهران (و برخی شهرهای دارای تکنولوژی تحمیلی)، ما بیشتر با فروپاشی این پیش‌بینی‌پذیری مواجهیم، زیرا ابزارهای مدرنیته در آن‌جا بیشتر وارد شده‌اند.
اما در کوردستان، برف دست‌کم یک چیز را قابل پیش‌بینی می‌کند: ادامهٔ حیات. برای جامعه‌ای که طبیعت ستون اصلی زیست آن است، برف—حتی در دل تورم افسارگسیخته—نە نجات، بلکە به‌منزلهٔ تعلیق فاجعه و وقفه‌ای در سقوط است.

3⃣تورم فقط فقر نمی‌آفریند؛ بلکه سقوطِ استانداردِ زیستِ وعده‌داده‌شده را رقم می‌زند. اعتراض از همین شکاف زاده می‌شود: شکاف میان آن‌چه باید می‌بود و آن‌چه هست.
در کوردستان، تورم در بستری دیگر معنا می‌شود. با وجود آن‌که کوردستان بە نسبتِ تهران و بسیاری از شهرهای ایران فقیرتر است، اما توقعی متناسب با وعده‌های مدرن وجود ندارد؛ زیرا حافظهٔ جمعیِ محرومیت، سرکوب، نابرابری تاریخی و حذف ساختاری، افق انتظار را از پیش تعدیل کرده است. این نه نشانهٔ رضایت است و نه سازش، بلکه صورت‌بندیِ متفاوتِ رنج است.
رنج در کوردستان صرفاً اقتصادی نیست؛ ابعاد زبانی، فرهنگی، عدالت‌ و ... را نیز دربرمی‌گیرد؛ چنان‌که در اعتراضات ۱۴۰۱ آن را فریاد زدند.
در چنین وضعیتی، شادی از برف نه انکار فقر و تورم است و نه انکار سرکوب‌های فرهنگی؛ بلکه نوعی تسکینِ رنج است: لحظه‌ای که همه‌چیز معلق می‌شود—مدرسه تعطیل می‌شود، بازار متوقف می‌شود و...—. این همان «منفیّت»ی است که آدورنو از آن سخن می‌گفت: لحظه‌ای که واقعیت مسلط نمی‌تواند خود را تماماً تحمیل کند؛ شکافی کوتاه، اما معنادار.

4⃣همچنین، تجربهٔ تاریخیِ اعتراض در کوردستان را نمی‌توان نادیده گرفت. در سال‌های ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱، اعتراض‌های گسترده‌ای شکل گرفت، پاسخ مؤثری دریافت نشد و با همبستگی سراسری نینجامید ، بلکه گاه به منبع واهمه—ترس از جدایی—برای فارس‌ها بدل شدند. گویی هر اعتراض کوردها، مرکز را پریشان می‌کند.

5⃣افزون بر این، بازگشتِ نوستالژیک و واهی به «آغوش رضاشاه» که در اعتراض‌های چند روز اخیر دیده می‌شود، برای کوردها نه یک پناهگاه، بلکه یادآور خشونت تاریخی است، آغوشی که استخوان‌ها را می‌شکند و تا پای مرگ میچلاند تا از تن خون بچکد.
بنابراین همراهی با چنین افق‌هایی، به‌معنای بازگشت به آغوش همان نیروهایی است که حافظهٔ جمعی هنوز زخم آن‌ها را حمل می‌کند.
در این‌جا، سکوت یا فاصله‌گیری کوردها از اعتراضات، نه ناشی از بی‌تفاوتی، بلکه حاصلِ هوشیاری تاریخی است—چنان‌که ترک‌ها نیز در این زمینه آگاهانه عمل می‌کنند—. در چنین وضعیتی، پیوستن کوردها به این اعتراضات، می‌تواند به‌معنای تلاش برای بازتولید بندگی خود و نفی خود باشد.

6⃣اعتراض در تهران به‌سرعت در چرخهٔ تصویر، هشتگ و گفتار مشروع جای می‌گیرد؛ دیده می‌شود، تفسیر می‌شود و—حتی اگر سرکوب شود—به‌مثابهٔ «اعتراضِ مشروع» به رسمیت شناخته می‌شود. اما در کوردستان، کنش سیاسی از پیش با سوءظن رمزگذاری شده است. خشم، مطالبه و حتی سوگواری، به‌سرعت به نشانه‌ای از «خطر برای وحدت ملی» تقلیل می‌یابد.
در چنین میدان نابرابری‌ای، شادی—حتی شادی از برف—خود به تاکتیکی برای بقا بدل می‌شود: زبانی دوپهلو که هم «بودن» را حفظ می‌کند و هم از مجازات سیاسی می‌گریزد. این همان وضعیتی است که آدورنو به عنوان «زیستن در دل سلطه» توصیف می‌کند.
🆔@fotuhi98
✍سردار فتوحی

Читать полностью…

ڕەخنە

ناسیۆناڵیسمی ئێرانی،
سەرمان نابڕێت، بەڵکو قووڵتر کار دەکات:
کات و شوێنمان لێ دەبڕێت.
☑️کاتی ئێمە لە زمانمان دائەچڕێنێت:
ڕابردوویێک کە لە چیرۆکی گشتی بە ناوی ئێرانی، تێکدەچێت و ون دەبێت،
وە داهاتوویێک کە پێش ئەوەی بڵێت،
مافی قسەکردنی لێ سەندراوە.
ئەوەی دەمێنێتەوە، ئێستایێکی هەڵواسراو و ماندووە؛
ئێستایێک کە تێپەڕێت، بێ ئەوەی ببێت مێژوو
☑️ناسیۆناڵیسمی ئێرانی ڕەوا نابینێت، شوێنێ ببێت بە «نیشتمان»؛
بۆشایێکی تەواونەبوو، پاشکۆیێکی بێدەنگ لە لاپەڕەی دەسەڵاتی ناسیۆناڵیسمی ئێرانی.
شوێنێک بۆ بوون نییە، مەگەر کات و شوێنمان مفت بفرۆشین یا  دەستی لێ بکێشین.
🆔@fotuhi98
⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️
ناسیونالیسمِ ایرانی، تن ما را از سرمان جدا نمیکند بلکه ژرف‌تر عمل می‌کند زمان و مکانمان را از ما جدا می‌کند.
☑️زمانِ ما را از زبان ما غارت می‌کند:
گذشته‌ای که در روایتِ کلان حل و ناپدید می‌شود، و آینده‌ای که پیشاپیش از حقِ گفتن محروم است.
آنچه باقی می‌ماند، اکنونی معلق و فرسودە است؛ اکنونی که می‌گذرد، بی‌آنکه تاریخ شود.

☑️این ناسیونالیسم اجازە نخواهد داد مکانِ ما به «سرزمین» بدل شود؛
فضایی ناتمام، ضمیمه‌ای خاموش در حاشیهٔ قلمرو ناسیونالیسم ایرانی.
جایی برای بودن نیست، مگر آن‌گاه که زمان و مکان را به حراج بگذاریم و یا رها کنیم.

🆔@fotuhi98
✍سردار فتوحی

Читать полностью…

ڕەخنە

موسیقی و آواز کوردی همواره از دلِ بستر اجتماعی کوردستان برآمده است؛ بستری که در خود تراژدی، نوستالژی، مقاومت، کوچ، عشق، خشونت، باران یا امید را حمل می‌کرد. آواز کوردی فرزند این بستر بود. خوانندهٔ کورد، به‌عنوان سوژه‌ای برخاسته از دل امر مشترک، آنچه را جامعه زیسته بود فریاد می‌زد؛ دردها را بازتاب می‌داد، شادی‌ها را روایت می‌کرد، رابطهٔ انسان با کوه، یار، باران و خاک را در ریتمی می‌ریخت که تنها در کوردستان ممکن بود. آواز نه فقط صدا، بلکه نگاهی بود به «زندگی».
@fotuhi98

سال‌های قبل در کوردستان به کسی که صدای دلنوازی داشت می‌گفتند «یک هوا (آواز) بخوان- به جای یک ترانه بخوان». گویا پیوند عجیبی میان موسیقی(آواز) و «هوا» وجود داشت، هوا کیفیت(وضعیت) کوردستان بود _سرد بود یا گرم، پاک بود یا الوده_؛ هر چه بود آوازها همان وضعیت را بیان می‌کردند. اگر هوا پاک بود(وضعیت اجتماعی کوردستان) موسیقی نیز از پاکی هوا می‌گفت. امروزه سبکی از آواز و موسیقی در جریان است که از هوای کثیف کوردستان(انواع بحران آب، الودگی هوا، بحران اقتصادی، فقر و ...) نمی‌گوید. حتی به دروغ چیزی را نمی‌گوید بلکه تماماً پرت و پلا می‌گوید. این آوازها از بستر اجتماعی کنده شده‌اند و بدین‌سان، پیوندشان با امر مشترک  و حتی روایت شخصی را از دست داده‌اند. در جهان آن‌ها، دیگر نه رنج مشترک وجود دارد و نه خوشی مشترک؛ نه روایت تجربۀ رنج‌ها و نه روایت تجربه لذت و شادی.
@fotuhi98
اما اکنون سبکی از موسیقی(اواز) پدید آمده که نه از درد سخن می‌گوید، نه از شادی؛ نه از رنج می‌نالد، نه در پی امید است. این سبک از موسیقی  گویی در خلأ تولید می‌شود.  در این وضعیت، آواز دیگر فریاد نیست بلکه فرار است؛ فرار از واقعیت‌های اجتماعی، فرار از بحران، فرار از مسئولیت هنری و در نهایت فرار از آن حقیقت تاریخی که موسیقی کوردی در طول قرن‌ها حامل آن بوده است. موسیقیِ بی‌بستر، به‌جای بیان واقعیت، آن را پنهان می‌کند. پدیدهٔ تازه نه بازنمایی واقعیت، بلکه پرت کردن افراد به بیرون از جامعه کوردستانی. حضور خواننده‌های غیرکوردزبان(همچون محسن یگانه ،خراطها و ...) با کنسرت‌هایشان در ادامه این پرتاب‌شده‌گی صورت می‌پذیرد.

موسیقی و هنر به‌تدریج تبدیل به «نمایش» شده‌اند و نمایش جای تجربهٔ واقعی را گرفته است. این سبک از موسیقی خیانت دوگانه‌ای مرتکب می‌شود: خیانت به ترانه و خیانت به طنز. به ترانه خیانت می‌کند، زیرا موسیقی را از ریشه‌های تاریخی‌–اجتماعی‌اش جدا می‌کند. به طنز خیانت می‌کند، زیرا طنز را از قدرت انتقادی‌اش خالی کرده و به لودگی بدل می‌سازد.

@fotuhi98

Читать полностью…
Subscribe to a channel