fahimattar | Unsorted

Telegram-канал fahimattar - گفت و چای | فهیم عطار

43799

‏فشنگ‌هام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم

Subscribe to a channel

گفت و چای | فهیم عطار

امشب باز هم بی‌خوابی شده وبالِ گردنم. اصولا یک ساعت پیش‌تر باید ستاره‌ها و گوسفند‌ها را شمرده بودم و حالا سکانس چندم رویاهای شبانه را اکران می‌کردم. اما نه. نشسته‌ام پشت میز و با چشم‌های قرمز می‌زنم توی سر کلید‌های کیبورد. صدای یک جغد هم این‌جا می‌آید. چیز جدیدی نیست. خیلی شب‌ها صدایش می‌آید. مخصوصا شب‌های پاییز که هوا خنک‌تر و شفاف‌تر است. گمانم روی همین درخت مگنولیای روبروی خانه بساط می‌کند. ضرب‌آهنگِ حضرت را می‌شناسم دیگر. سی ثانیه هوهو می‌کند و بعد هم ساکت می‌شود. دوباره هوهو می‌کند و بعد هم سکوت. انگار بین آواز خواندن مثلا به یاد چیزی می‌افتد یا مثلا به چیزی فکر می‌کند. شاید هم به دک و پوزش استراحت می‌دهد و آماده‌اش می‌کند برای دور بعدی خواندن. هر چقدر که هوهویش را دوست دارم، سکوت‌هایش را هم دوست دارم. احتمالا اگر این سکوت‌هایش نبود، هوهو کردنش هم جذاب نمی‌شد. شاید اصلا مثل صدای یکنواخت و بی‌وقفه‌ی پنکه فراموش می‌شد. انگار مغز آدم برای شنیدن این صدا، به آن سکوت نیاز دارد.

دارم جفنگ می‌نویسم. شما بخوابید. من بیدارم. تازگی‌ها توی پارکینگ طبقاتی شرکت‌مان یک مخفیگاه پیدا کرده‌ام. طبقه‌ی منهای دو، سمت دیوار شرقی. آن‌قدر که زیر زمین است، هیچ‌کس آن‌جا پارک نمی‌کند. تاریک و نمور. جان می‌دهد برای روز‌هایی که جلسه و کار زیاد است. نه این که از کار فرار کنم. نه. این‌جا از کار نمی‌شود فرار کرد. کار مثل تتوی «عشق من، مادر» روی بازوی پشمالوی راننده‌ی تریلی، با او از زابل به خراسان و از کرمان به مراغه می‌رود. داشتم می‌گفتم. مخفیگاه برای روزهایی است که کار زیاد است و قرار است تمام مشکلات جهان را یک روزه حل کنم. وقت ناهار که می‌رسد، فک و دهنم کف کرده و نیاز دارم چند دقیقه سکوت کنم. ماشینم را می‌برم توی آن گوشه‌ی تاریک و نمور. ماشین را خاموش می‌کنم. صندلی را می‌دهم عقب و چشم‌هایم را می‌بندم و سکوت می‌کنم. سکوت بین هوهو. انگار خودم را زدم به شارژ.

من پروردگار ساختن و پروردن خیال و پندارم. در مغزم کارهایی می‌کنم که خودِ باری‌تعالی بعضی وقت‌ها می‌زند روی شانه‌ام و می‌گوید: «بابا، ای‌ول… این طوریش رو دیگه ندیده بودم.» این‌قدر خلاقانه و ماهرانه. اما لای همه‌ی این خیال‌های پیچیده، یک خیال‌پردازی خیلی ساده دارم که سوگلی همه‌ی پندارهاست. این‌که یک سفر طولانی و بی‌مقصد بروم. با ماشین مثلا. یک هم‌سفر داشته باشم که با او حرف بزنم. آسمان و ریسمان ببافیم. ولی بین ‌حرف‌هایمان حتما سکوت حاکم بشود. به توالی و به تناوب. سکوت نه از سر چیزی برای گفتن نداشتن یا از سر خستگی. بلکه سکوت عامدانه. انگار اجازه بدهیم که آب پشت سد جمع بشود و بعد دوباره‌ رهایش کنیم. این خیال‌پردازی از فرط سادگی به مسخرگی سوق پیدا کرده است.

هنوز بیداری؟ من که بیدارم. جغد هم هست هنوز. تازه ماه هم همین الان طلوع کرده است و قاطی ماجرا شده است. تازه فهمیدم که من اولین نفر نیستم که به ارزش این سکوت پی برده‌ام. ژاپنی‌ها هزار سال است که قدردانش هستند. اصلا برایش یک کلمه هم دارند. «مَا». همین طوری هم تلفظش می‌کنند. مثل صدای گاوی جوان. معنی‌اش؟ یعنی فاصله‌ی معنادار بین چیزها. سکوت معنادار. فاصله‌ی بین گُل‌ها در گل‌آرایی که به اندازه‌ی خود گل مهم است. سکوت ارزشمند بین دو نُت موسیقی. مثل سکوت بین هوهوی جغد روی درخت مگنولیا. مثل پارکینگ تاریک و دور از دسترس دیوار شرقی. پلک‌هایم سنگین شده است. گمان کنم بالاخره ارزش خوابِ بین دو بیداری بلند را فهمیده است. بالاخره پلک‌هایم «مَا» را دارد درک می‌کنند. شب‌بخیر.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

اگر فکر کردید چیزی برای نوشتن باقی مانده است، سخت در اشتباهید. هیچ چیزی برای گفتن نمانده است. همه‌ی گفتنی‌ها و کشیدنی‌ها و کردنی‌ها و زدنی‌ها را اسلاف ما به بهترین شکل ممکن انجام داده‌اند و افتخار آن را به شکل مدال بر سینه‌های فراخ‌شان آویزان کرده‌اند. چیزی برای ما باقی نگذاشته‌اند. لب آب روان نشسته‌اند و تمام شعر‌های زیبا و مفاهیم عمیق را در هم تار و پود کرده‌اند و کون و مکان را به هم بافته‌اند. انگار که به اندازه‌ی یک خاور ده تن گیلاس باشد و پیشینیان ما افتاده‌ باشند به جان آن و حالا که نوبت به ما رسیده است، فقط دم گیلاس‌ها مانده و هسته‌های سخت و غیر قابل جویدن‌شان. من هسته‌ی گیلاس را می‌خواهم چه کار؟  من سهمم را می‌خواهم از رمزگشایی از این جهان فانی. که خب، دیر رسیدم و چیزی برای ما باقی نمانده است.

تشنه‌ی نوشتنم. اما به همان دلیلی که آن بالا نوشتم، چیز در خوری برای نوشتن باقی نمانده است. مثلا باید از جوراب بنویسم. امروز صبح یک درخت شصت متری افتاده بود وسط خیابان و راه را بند آورده بود. تا اره بیاورند و کامیون بیاید و درخت را شرحه شرحه کنند، دو ساعت طول کشید. دو ساعت توی ماشین علاف شدیم و با سرعت یک حلزون زخمی جلو رفتیم. ماشین  جلوی من یک وانت پکیده بود که یک لوله پلیکای دراز بار زده بود. لابد داشت می‌برد یک جایی خاکش کند. لوله‌ از جلو شبیه به لوله‌ی تانک، سیخ شده بود رو به بالا. از پشت هم سرریز کرده و آویزان شده بود. راننده برای این‌که ماشین‌های پشت سرش لوله‌ را ببینند و نکوبند بهش، آن را کرده بود توی حلق یک لنگه جوراب سفید. جوراب از کمر تا شده بود و آویزان بود و با هر حرکت ماشین بالا و پایین می‌شد. وظیفه‌ی لُنگ قرمز را انداخته بودند گردن لِنگه جوراب. همین جوراب دو ساعت همدم من بود. چون پیشینیان ما اتم‌ها را قبل از ما شکافته‌اند، خسرو و شیرین و لیلی و مجنون را سروده‌اند، پس سهم من از فکر کردن همین یک لِنگه جورابِ آویزان است. تنها داستان نگفته‌ی جهان پیرامونم. نمی‌دانم جورابِ توی پای خوزه که الان پشت فرمان وانت بود احساس خوشبختی بیشتری می‌کرد یا جورابی که یک لوله‌ی پولیکا به آن فرو رفته و آویزان است. اصلا لنگه دوم جوراب حالا کجا بود؟ یک جایی ته کمد خوزه؟ یا او هم وصل شده به یک تیرآهن هجده و آویزان وسط اتوبان؟ اهمیتی ندارد. مهم این است که من دو ساعت از زندگی‌ام را صرف فکر کردن به لنگه‌ی گم شده‌ی جوراب  کردم. جورابی که اصلا مال من نبود. بی‌اهمیت‌ترین موضوع جهان. تنهایی یک لنگه‌ی جوراب که لوله‌ای قطور در آن فرو رفته است. آن‌قدر سرمان باریده است که ذهنم ناخودآگاه از هر چیزی تراژدی و دراما می‌سازد. از تنهایی جوراب. از لوله‌ی قطور فرو رفته درآن. از آینده‌ی مبهمش. از جفتش که حالا معلوم نیست کجاست. شاید اگر نروژ چشم به جهان گشوده بودم، این جوراب را شکل دیگری می‌دیدم. جوراب به مثابه یک بچه‌ی تخم جن که از لوله آویزان است و بالا و پایین می‌رود و با دهان گشادش می‌خندد. شب هم قرار است برگرد خانه توی کمد خوزه. ولی من که نروژ چشم به جهان نگشوده‌ام.

چیزی برای نوشتن نمانده است. بجز از لنگه‌ی جوراب آویزان از لوله پولیکا. گفتنی‌ها را نیاکان ما گفتند. آنقدر تکرارشان کردیم که دیگر از چشم‌مان افتاده‌اند و دیگر اهمیتی برای‌مان ندارند. ما فعلا طعم گیلاس به مذاق‌مان خوش نمی‌آید و فقط با جوراب‌های آویزان سرگرمیم. ببینیم آیند‌گان چطور ما را قضاوت می‌کنند.
 
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

سر دوراهی نوشتن یا ننوشتن افتاده‌ام. این چهاردیواری مجازی نزدیک به بیست سال است که محل پناه وخانه‌ی امن من در برابر همه‌ی آن چیزهایی بوده که پشت این دیوارها و در جهان واقعی رخ داده است. همیشه هم وضعیت این طور بوده که قبل از نوشتن و آمدن به این چهاردیواری، همه‌ی اتفاقات جهانِ بیرون را مثل چکمه‌های لجن‌مال دم در درآورده‌ام و بعد پایم را گذاشته‌ام داخل. در را چفت و بست کرده‌ام و این‌جا نوشته‌ام. انگار که در یک جهان موازی زندگی می‌کنم. ولی دیگر شدنی نیست انگار. بعد از آن‌که آن‌همه آدم را دو روزه در خیابان‌ها کشتند و بعد از آن‌که کشور را بمباران کردند، انگار دیگر این دو جهان موازی به اجبار باهم تلاقی کرده‌اند و هم مسیر شده‌اند. اگر از آن‌چه گذشته است ننویسی، متهم هستی به حمایت از ظالم و کمک به نسیان آنچه گذشته و بی‌دغدغه بودن. اگر هم بنویسی، از لای تک‌تک کلمات و حرف‌ها، سوتفاهم و مخالفت استخراج می‌شود. هر چیزی که نوشته بشود حتما در این جهان بی‌نهایت مخالف سرسخت دارد. حتی اگر موضوع سفیدی ماست باشد. تازه اگر بدانیم که حرف درست کدام است که آن را بزنیم.

زورمان به هیچ کدام از دو طرف نمی‌رسد و افتاده‌ایم به جویدن خرخره‌ی همدیگر. آن‌هایی که در خیابان خون ما را ریختند با آن‌هایی که روی سرمان بمب ریختند، در شُرُف صلح هستند ولی ما هنوز مشغول شکاندن استخوان‌های همدیگر هستیم. این‌که خیلی‌ها (مثل من) زیر علم هیچ کدام از این دو طرف نمی‌خواهند سینه بزنند. این‌که ما قربانیان جنگ باطل علیه باطل هستیم. این‌ها سر منافع خودشان دست همدیگر را فشار دادند. ما کماکان مشغول فشار دادن گلوی همدیگر هستیم. دوستی‌های‌مان پاشیده شد. مرزهای بین‌مان پررنگ تر شد. تنهاتر شدیم. شدیم بی‌نهایت گروه تک‌نفره.

صرفا از روی احساساتم حرف می‌زنم. حتما بی‌نهایت آدم وجود دارد که عقاید راسخی دارند که حرف‌های من را می‌توانند با آن رد کنند و آن‌ها هستند که "حق" هستند. آن‌ها هستند راه سعادت را بلدند و بقیه مفت‌خوران بی‌دغدغه‌ای هستند که اصلا نمی‌فهمند بنی‌آدم اعضای یکدیگرند. همین محق بودن می‌شود شمشیرشان.

سر دوراهی نوشتن و ننوشتن هستم. که مهم هم نیست. مهم جان آدم‌هایی بود که دیگر بین ما نیستند. مهم آینده‌ی آدم‌هایی است که بین این دو باطل هر روز مبهم‌تر از دیروز می‌شود. مهم این هست که هیچ راه عملی و سالمی برای پایان دادن به این سیاهی وجود ندارد. هیچ اراده‌ای برای عملی کردن راهکاری که مردم محور آن باشند وجود ندارد. مهم کیفیت ناسالم زندگی‌ای است که بی‌هیچ دلیل موجهی به آن دچار شده‌ایم.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

روز یکشنبه که هوا به شکل شکنجه‌آوری سرد بود، مامور شدم تا چهار تا پسربچه‌ی ده دوازده ساله را از این‌ور شهر ببرم آن‌ور شهر. با خودم فکر کردم احتمالا کار سختی نیست و بچه‌ها فرشته‌اند و گلی از گل‌های بهشت‌. توی راه برایشان جاستین بیبر پخش می‌کنم و بهشان پدرانه لبخند می‌زنم تا برسیم. ولی دلم الکی خوش بود. همه‌ی بچه‌ها فرشته نیستند. این چهار تا پسر هم که قطعا فرشته نبودند. دیو بودند. هیولا. گودزیلا. تجسم نیروی شر در سینمای آمریکا و هند.

سه تای آن‌ها نشستند عقب و یکی‌شان که مثل آنتن پیکان دراز بود نشست جلو. راه افتادیم. که کاش موتور ماشین همان‌جا منفجر شده بود و راه نیفتاده بودیم. هر چهار نفرشان همزمان با هم حرف می‌زدند. اصلاح می‌کنم. هر چهار نفرشان با هم فریاد می‌زدند. می‌خندیدند. بعد از توی جیب‌شان شکلات درآوردند و پرت کردند سمت هم. دوباره خندیدند. آنتن که جلو نشسته بود شروع کرد صندلی خودش را تا ته برد عقب و هیولای پشت سرش را پرس کرد. بعد همه هرهر خندیدند. کوفت. یکی‌شان از پشت خودش کشاند جلو و از لای دوتا صندلی رد کرد و شروع کرد با دکمه‌های کولر و بخاری ور رفتن. می‌خواستم بکوبم پشت دستش اما یادم آمد که دوران تنبیه و خشونت با بچگی ما تمام شده است. آرام با دست هلش دادم عقب.

افتادیم توی اتوبان. صدای بچه‌ها پرده صماخ و حلزون و گوش میانی‌ام را ترکانده بود. یکی‌شان از انتهایش بو تولید می‌کرد. از بس که می‌خندیدند. کابین ماشین بخار گرفته بود. پنجره را دادم پایین که هوای تازه بیاید داخل. که خب هوا سرد بود. دوباره پنجره را دادم بالا. رسیدم به مرز جنون. به سرم زد که بزنم کنار اتوبان و پرتشان کنم بیرون و بروم. یا دست و پا و دهن‌شان را ببندم و برشان گردانم خانه‌شان. کاش شب قبل لوبیا خورده بودم و مثل آن یکی عوضی که بو تولید می‌کرد، من هم همین کار را می‌کردم. بخاری را هم زیاد می‌کردم و پنجره‌ها را هم قفل می‌کردم تا بی‌هوش بشوند. اما من آدم هیچ کدام از این کارها نبودم.

سرعتم را زیاد کردم که لااقل این چهار چس‌فیلِ شلوغ و بی‌ادب را زودتر برسانم به مقصد. صدا و جنب و جوش‌شان کلافه‌ام کرده بود. با خودم گفتم به سیاق عملیات کامیکازی، ماشین را بکوبم به یکی از کامیون‌های توی اتوبان و خودم را خلاص کنم. شاید در جهانی دیگر آرامش به استقبالم می‌آمد. اما من از مرگ می‌ترسم. آن‌هم مرگ با این کیفیت پایین. فرورفته در نشیمن‌گاه یک کامیون حمل ذرت و در جوار چهار هیولای بودار. یک ماشین سواری کنارم بود و با سرعت می‌راند. یک زن و مرد توی آن نشسته بودند. یک بچه هم انگار روی صندلی عقب بود. واضح بود که حال‌شان خوب است. زن طوری می‌خندید و هشتاد و پنج دندان سفید و سالمش را نمایش می‌داد که انگار جلوی دوربین دارد برای خمیردندان تبلیغ می‌کند. مرد هم در خلسه‌ی خوبی بود. سرعت هر دو نفرمان زیاد بود و لای کامیون‌ها و ماشین‌های ریز و درشت لایی می‌کشیدیم.

همان‌جا بود که انگار کائنات یک حقیقت مهم را فرو کرد در حلقم. من و آن مرد هر دو نفرمان داشتیم توی آن اتوبان شلوغ با آن سرعت می‌راندیم و برای زنده ماندن فرمان را چپ و راست می‌چرخاندیم. اما یک فرق بزرگ بین من و آن عوضی وجود داشت. من دلیلی برای زنده ماندن داشتم و آن هم ترسم از مرگ بود و البته وظیفه‌ی رساندن آن چهار گودزیلا به مقصد. ولی آن مردک انگیزه برای زندگی داشت. انگیزه‌ای با هشتاد و پنج دندان سفید. بین من و آن بزرگوار فرق بزرگی وجود داشت. با این‌که هر دو نفرمان توی همان اتوبان کوفتی داشتیم می‌راندیم. یکی‌مان باید زنده می‌ماند و ادامه می‌داد و یکی‌مان می‌خواست زنده بماند. من زنده بودم و آن الدنگ زندگی می‌کرد.

خلاصه این‌طور. رفتیم و برگشتم. نیمی از سلول‌های خاکستریم مردند و چند چروک به صورتم اضافه شد. کائنات هم وسط اتوبان کشید پایین و حقیقت بزرگش را به من نشان داد. یک خط بزرگ گذاشت بین آن‌هایی که ملزم به زنده‌ماندند و آن‌هایی که انگیزه‌ی زندگی‌کردن دارند. این دو تا با هم فرق بزرگی دارند. فرقی به بزرگی فرق بین زنده ماندن و زندگی کردن.

قبل از بردن هیولاها، لوبیای خیس‌نکرده میل کنید. جدن.


#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

امروز سر ناتاشا داد زدم. همکارم. همان که خیلی حرف می‌زند و گربه‌اش را از شوهرش بیشتر دوست دارد و عاشق آرماتور و غلتک پاچه‌بزی است. همان. صدایم را برایش بردم بالا و با تحکم بهش گفتم که چرا فلان و بهمان و این‌ها. سر موضوعی که خیلی هم مهم نبود و در واقع می‌شد با فرستادن یک صلوات و لعنت به دل سیاه شیطان رجیم، از کنار موضوع گذر کرد. ولی من تصمیم گرفتم که بلند حرف بزنم و زدم. امروز یک خاطره‌ی بد از خودم برای ناتاشا توی دلش به یادگار گذاشتم. چیزی که شاید سال‌ها بعد تنها نشان باقی‌مانده از من در ذهنش باشد. «فهیم؟ همونی که سر تاخیر یک‌روزه‌ی نقشه‌ها صداش رو برام کلفت کرد.»

کاش شغلم چیز دیگری بود. مثلا وانت جرثقیل‌دار داشتم و راه می‌افتادم توی جاده‌های برهوت به دنبال آدم‌هایی که ماشین‌شان خراب شده یا بنزین تمام کرده‌اند یا پنچر شده‌اند یا اصلا حال ادامه دادن ندارند. ماشین‌شان را بکسل کنم و توی راه برای‌شان هایده پخش کنم و بهشان شربت آبلیموی خنک بدهم. بعد هم برسانمشان و خداحافظ. یک قاب کوچک و دل‌ربا از خودم الصاق کنم به دیوار خاطراتشان. طوری که نه از قبل من خبر دارند و نه از بعد من. تنها نشان من هایده است و شربت و باد سرد کولر وانت من. «فهیم؟ یادته توی کویر فلان، سگ‌دست ماشین‌مون پکید. بعد اومد و بکسل‌مون کرد و کولر و شربت و هایده و این‌ها. همون»
یا مثلا دکتر باشم و توی هواپیما حال یک نفر بهم بخورد و از هوش برود و مهماندار سراسیمه داد بزند: این‌جا کی دکتره؟ من. بروم با دو تا حرکت گازانبری و یه تنفس دهن به دهن به هوشش بیاورم و بشوم یک خاطره‌ی شیرین ته ذهنش. «فهیم؟ همون که دم مسیحایی داشت و نجاتم داد دیگه»

از این فانتزی‌ها کم ندارم. آدم‌هایی که در یک بازه‌ی محدود زمانی، مسیرم با مسیر آن‌ها تلاقی می‌کند و یک قاب شیرین از خودم برای‌شان جا می‌گذارم. کسانی که نه قبل من را دیده‌اند و نه در آینده با من همراهند. فانتزی به جا گذاشتن نام نیک در دل مردم در سه سوت. شرط برقراری خاطره خوش در دل دیگران همین است. حضور کوتاه‌مدت در زمان و مکان مناسب. وگرنه آدم‌ها خاکستری‌اند و خوب و بدشان قاتی است. مثلا ما از دهقان فداکار و نحوه‌ی برخوردش با همسرش وقتی که غذا شور می‌شده، چه می‌دانیم؟ کلا از ریزعلی خواجوی چیزی زیادی نمی‌دانیم. ما فقط یک خاطره‌ی خوب داریم از دهقان فداکار که سال‌هاست میخ شده به دیوار حافظه‌مان. رمز موفقیت؟ بودن در زمان مناسب در مکان مناسب و بعد هم رفتن به مرحله‌ی بعد. مثل عشق. یک قاب پر از تب و تاب و چشمان شهلا و تمنا و خلاص. تبدیل خواستن به یک قاب خواستنی و آویزان کردنش به دیوار خاطره تا ابد. قبل از این‌که هزار لایه‌ی سیاه و سفید این قاب را تبدیل کند به یک سریال طولانی و بی‌نتیجه. قبل از داد زدن سر ناتاشا باید ترک میدان کرد.

#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

اتوبان هفتاد‌و‌پنج راه هر روزه‌ی من برای رسیدن به محل کارم است. یک اتوبان شمالی جنوبیِ ترافیک‌زده. برنامه‌ی زمانی رفت و آمدم هم با حضرت خورشید هماهنگ است. صبح که می‌رسم توی اتوبان طلوع می‌کند و موقع برگشت هم غروب. مشکل من هم همین است. نور خورشید موقع طلوع و غروب در آن اتوبان، تیز و اریب و کج و کورکننده است. گاهی وقت‌ها حس می‌کنم وسط جنگ ستارگان مشغول رانندگی‌ام و با لیزر به من حمله شده است. هیچ چیز نمی‌بینم. عینک آفتابی هم هیچ‌کاره است. از آن‌جایی که با زاویه چهل و پنج درجه می‌تابد، آفتابگیر‌های شیشه‌ی جلو هم بی‌فایده‌اند. اما سال‌ها پیش راه نجات‌یافتگی از این نور پاره‌کننده را پیدا کرده‌ام. خودم را به سمت درِ ماشین کج می‌کنم و پشت ستون سمت چپ ماشین پناه می‌گیرم. همان ستونی که سقف ماشین را نگه می‌دارد. این ستون سال‌هاست که فرشته‌ی نجات من در اتوبان هفتاد‌و‌پنج است. به اندازه‌ی عرض صورتم سایه می‌اندازد و راحت و کمی کج از حمله‌ی لیزری حضرت خورشید نجات پیدا می‌کنم.

من ستون چپ ماشینم را خیلی دوست دارم. اصلا ارتباط عاطفی باهاش برقرار کرده‌ام. گاهی وقت‌ها باهاش حرف می‌زنم. حتی فکر می‌کنم که اگر روزی ماشینم را خواستم بفروشم، ستونش را بکنم و نگهش دارم برای خودم. کلا ایجاد ارتباط با اشیا یکی از عجایب وجودی من است. مثلا با دوچرخه‌ام رفاقت می‌کنم. یا با دوربینم. یا با دستکش‌های آبی کتانی‌ام که به وقت عملگی مراقب انگشت‌هایم هستند تا لای انبر گیر نکنند. مثال زیاد دارم. اشیا رفیق‌های همیشه حاضری هستند که پناه‌دهنده در برابر اتفاقاتند. البته پناه‌دهنده خیلی برای آن‌ها صادق نیست. بهتر است بگویم من به آن‌ها پناه می‌برم.

قدیم‌ها انتظاراتم بالا بود. فکر می‌کردم که درستِ ماجرا این است که وقتی زیر باران حوادث نشسته‌ام، پناه خودش بیاید و نجاتم بدهد. اما بعدا فهمیدم که هیچ چتری خودش پرواز نمی‌کند و نمی‌آید بالای سر آدم. آدم باید خودش برود چتر را پیدا کند و زیر آن پناه بگیرد. مثل من که خودم را باید کج کنم و پشت ستون سمت چپ ماشین پناه بگیرم. مثل داستان همان پیرزنی که شب بارانی همه‌ی حیوان‌ها را توی خانه‌اش پناه می‌داد و خیلی قهرمان بود. که البته آن بزرگوار سر جای خودش نشسته بود و آن حیوان‌های فلک‌زده می‌آمدند و در می‌زدند و فضایل خودشان را به خاله پیرزن گوشزد می‌کردند تا بالاخره راهشان می‌داد داخل. خوب که فکرش را می‌کنم، خیلی هم قهرمان نبود. در واقعا باید قبل از آن‌که حیوان‌ها بیایند، به فکرش می‌رسید که آن گربه‌ی ریقویی که برایش میو میو می‌کرد، الان در این شب بارانی چه غلطی دارد می‌کند و بلند می‌شد و می‌رفت پیدایش می‌کرد و می‌آوردش خانه. احتمالا در این حالت بود که می‌شد به اون لقب پناه‌دهنده داد. وگرنه داستان حول محور پناه‌گیری حیوان آب‌کشیده می‌چرخد تا پناه دادن خاله جان.

سخت شد. فکر کنم فقط می‌خواستم برای خودم ثبت کنم که دیگر مثل قدیم فکر نمی‌کنم و حالا خیلی به وجود پناه‌دهنده اعتقاد ندارم. حالا بیشتر به پناه‌گیری معتقدم. لااقل جهان را این‌طور نگاه می‌کنم. بیمارستان هست اما آدم باید خودش را به آن برساند. وگرنه اگر آدم سر جایش بمیرد هم بیمارستان سراغی ازش نمی‌گیرد. پنچرگیری هم همین‌طور. هست اما تو باید بروی سراغش. و ایضا رفیق خوب و رستوران خوب و شراب خوب و سایه‌بان خوب و هر کوفت و زهرمار خوب دیگری. البته می‌دانم که مزه‌اش این بود که وقتی موقع برف روی سنگ سرد نشسته‌ای، یک نفر خودش حواسش باشد و خودش بیاید و خودش از پشت بغلت کند و خودش گرمت کند و خودش پناهت بدهد. اما اساس جهان انگار روی فونداسیون متفاوتی بنا شده است و پناه گرفتن بیشتر عملی است تا پناه دادن. به هر حال در این زمینه انسان و اشیا چندان فرقی با هم ندارند.

بگذریم. همین آخر هفته می‌روم شیشه‌های ماشینم را مثل ماشین رییس‌جمهور دودی می‌کنم. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

/channel/what_we_leave_unsaid/70

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

/channel/what_we_leave_unsaid/52

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

عقربه‌ها یک زور دیگر بزنند ساعت را می‌رسانند به دوازده نیمه‌شب. همان ساعتی که سیندرلا زارپ برمی‌گردد به زندگی اوراقِ قبل. به من چه. من الان خوابم می‌آید و باید خودم را قانع کنم که از این صندلی‌ای که رویش نشسته‌ام بلند بشوم و بیست متر خودم را بکشانم به سمت شمال غربی خانه و بروم توی تخت و بخوابم. اما تنبلی‌ام می‌شود. کلا من آدم تنبلی هستم. از قدیم تنبل بوده‌ام و حالا دوزِ تنبلی‌ام بالاتر هم رفته است. مثلا اگر نیروهای خارجی وجود نداشته باشند، دوست دارم ساعت‌ها روی مبل دراز بکشم و به دیوار خیره بشوم و پفک بخورم. یا الکی توی اینترنت بچرخم و اطلاعات بی‌خود را در مغزم جا بدهم. روش واردات خودرو از بندر عباس. طریقه مصرف عرق شاتره. کیفیت جفت‌گیری بوزینه‌ها. همین‌قدر بیهوده. ولی همیشه به مدد نیروهای خارجی به این سمت و آن سمت هل داده شده‌ام و ظاهر غیر تنبلی به خودم گرفته‌ام. وگرنه اعتراف می‌کنم که تنبلم. قدیم‌ترها فکر می‌کردم که سستی امری نکوهیده و پلشت است. اما خب. الان نظرم عوض شده و توی ذهنم تنبلی خیلی هم بد نیست.

وضعیت دنیا را ببینید. سنگ روی سنگ بند نیست. چه کسانی ما را رسانده‌اند به این‌جا؟ قطعا آدم‌های تنبل هیچ نقشی در این وضعیت بیضوی نداشته‌اند و نخواهند داشت. آدم تنبل حوصله ندارد از روی صندلی بلند بشود و برود توی تختخواب. چه برسد به این‌که بخواهد در وضعیت جهان بریند. این‌ها آدم‌های غیر تنبل و پرتلاش و کوشایی هستند. مثلا دیکتاتورها همیشه باید در تلاش باشند. مخالفانشان را پاره کنند. زر الکی بزنند. صبح زود بیدار بشوند و برای دیگران نقشه بکشند. مثلا هیتلر به نظر شما آدم تنبلی بوده؟ یا مثلا آقا محمد خان قاجار. امکان ندارد. این‌ها آدم‌های کوشایی بودند که ته بی‌قرار داشته‌اند و دائم باید به کاری مشغول باشند و کلنگ به سینه‌ی کوه سنگی بزنند. که چی؟ چه میدانم. منِ تنبل دارم بهای بی‌قراری‌های دیگران را می‌دهم. این‌قدر هم تنبل هستم که نخواهم چیزی را عوض کنم.

پس تنبلی خیلی چیز بدی هم نیست. لااقل به دیگران ضرر چندانی نمی‌رساند. همین‌که من یک قدم به جلو برنمی‌دارم، خودش لطف بزرگی است به دیگران. تصور کنید که من هم یکی از این آدم‌های شرور و پرکار بودم. حتما اول از همه خودم را می‌رساندم به سِمَت ریاست هیئت امنای شورای محله‌مان تا دهن همسایه‌ی آن‌طرفی را کاهگل بگیرم بابت بد پارک کردن ماشینش. بعد هم به نفع خودم قوانین جدید وضع می‌کردم. ساعت برگشتن به خانه و خاموشی و شستن هفتگی پنجره‌های شمالی و ممنوعیت استفاده از ادویه‌ی کاری و تره‌ی چینی در غذا به دلیل بوی گندش. بعد هم شیرجه می‌زدم برای شهردار شدن. صبح‌های زود بیدار می‌شدم و همزمان با ورزش و آب‌پرتقال روی متن‌های سخنرانی پر از زِر خودم کار می‌کردم. پرکاری مفرط جهت قهوه‌ای کردن محیط. بعد هم لابد می‌زدم برای مقام‌های بالاتر و کاهگل گرفتن دهن انسان‌های بیشتر.

می‌بینید چه شانسی آورده‌اید که من آدم تنبلی هستم؟ به جای همه‌ی این‌ها تمام فکر و انرژی‌ام منعطف شده که خودم را ازروی صندلی بکشانم توی تخت تا چند تا ویدئو ببینم از جفت‌گیری و زایمان بوزینه‌ها. کی گفته تنبلی چیز بدی است؟ تنبلی صخره‌ی سنگینی روی سینه‌ی آدمیزاد بدسرشت است برای قهوه‌ای نکردن جهان و انسان‌های دیگر. خلاصه که گاهی وقت‌ها خوابیدن آدم، در زمره‌ی نیکوکاری‌ها قرار می‌گیرد.

پی‌نوشت کنم: بله می‌دانم که آدم‌های پرتلاشی هم هستند که مدیون آن‌هاییم. اگر می‌خواستم از آن‌ها هم بگویم که دیگر نمی‌شد در فضیلت تنبلی بنویسم و آن را توجیه کنم و مجبور بودم بیست قدم راه بروم تا برسم به تختخواب. کی حوصله‌اش را دارد؟

#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

اجازه بدهید کمی روزمره‌نویسی کنم تا دو دقیقه از حال و هوای باروت و گوگرد بیاییم بیرون. حتی بولدوزرهای معدن هم به استراحت نیاز دارند. چه برسد به ما که از ساقه‌ی اقاقیا هم شکننده‌تر شدیم. شهرداری شهر ما قرار است یک پارک جدید بسازد. چه کسی قرار است آن را طراحی کند؟ شرکت ما. مطابق عرف و قانون این‌جا، برای ساختن پارک، یک جلسه عمومی می‌گذارند که مردم بیایند و نقشه‌ها را نگاه ‌کنند و نظر بدهند و انتقاد ‌کنند. در واقع «مطالبات و توقعات» خودشان را به سمع و نظر شهرداری برسانند. جلسه چه وقت بود؟ دیشب. چه کسانی شرکت کرده بودند؟ نماینده‌ی شهرداری و نماینده‌ی طراح-که من بودم. عموم (به ضمه‌ی عین و نه فتحه‌) هم بودند؟ بله. نزدیک به پنجاه نفر انسان معمولی. جلسه دو ساعت طول کشید. هر کس یک طومار نوشت و داد دست ما. که این کار را بکنید و آن کار را بکنید و این قسمت پارک مزخرف است و اوف چه قشنگ و الخ. مثلا یکی گفته بود که تعداد پارکینگ‌ها را بیشتر کنید. یکی گفته بود به درخت بلوط حساسیت دارم، فلذا بلوط نکارید. یکی گفته بود حتما آبخوری برای سگ‌ها تعبیه کنید که تابستان‌ها گرم است و تشنه می‌شوند. و هزار دستور دیگر. وظیفه من و نماینده‌ی شهرداری چی بود؟ این‌که طومار را با لبخند از دست‌شان بگیریم و بگوییم باریکلا به این همه ذکاوت و این نظرات خوب. حتما اعمال می‌کنیم. و واقعا تا جایی که جان و مال‌مان اجازه بدهد ترتیب اثر می‌دهیم.

نزدیک به بیست سال است که جلسات این‌چنینی را می‌روم و هنوز آن را درک نکرده‌ام. مگر عُموم هم می‌توانند توقع چیزی داشته باشند؟ یا این‌که می‌دانند که طلب‌شان چیست و چطوری آن را بگیرند. مگر چنین چیزی داریم؟ من که بلد نیستم. الان اگر پروردگار از بالا بیاید پایین و بگوید توقع و طلبت چیست، من چی جوابش را بدهم؟ نمی‌دانم. احتمالا تعارف می‌کنم و می‌گویم «راضی به زحمت نیستم و همین که یه لقمه نون و ماست باشه کافیه. یه دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم». هیچ وقت یادم نمی‌آید برای ساختن هیچ پارکی از ما نظر خواسته باشند. یا اصلا نظر عُموم مهم بوده باشد. حتی یادم نمی‌آید بین رفتن بهشت و جهنم هم از من نظر پرسیده باشند. انتخاب شهرداری بهشت است. پس باید برویم به بهشت. به هر قیمتی که شده.

از دیشب دارم به این ماجرا فکر می‌کنم که توقع و طلبِ پدر و مادرم، خودِ من، پژمان-رفیق صد ساله‌ام- از جهان در این ثانیه چیست؟ طلب آقای مددی که سرِ کوچه‌ی هشتم چلوکبابی دارد چیست؟ توقع کارمند حسابداری بیمارستان مهراد و آن دختری که اهل لار بود و توی یکی از کافه‌های کریم‌خان قهوه دست مردم می‌داد چیست؟ دقیقا نمی‌دانم اما مطمئنم نکاشتن درخت بلوط و نصب کردن آبخوری سگ نیست. احتمالا ما در کف مطالبات سیر می‌کنیم. جایی زیر سیمان کاشی‌های حیاط. این‌قدر کف. این‌که همه‌ی پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ها توی یک شهر باشند و امشب همه دور هم جمع بشویم. جمعه‌ها برویم خانه‌ی مامان. صبح سالم از خانه بیرون برویم و سالم برگردیم خانه. زیر کف مطالبات. دائم حرص نخوریم. در حد یک انسان معمولی اضطراب داشته باشیم و نه در حد آهوی دشت زنگاری که گرفتار شده باشد در بیشه‌ی گرگ‌ها. هان؟ توقع زیادی داریم؟ این‌که وقتی دست‌مان را سایه‌بان چشم‌های‌مان می‌کنیم و به افق خیره می‌شویم یک چیزی ببینیم. لااقل در حد یک شبح شل و ول. نه این‌که این‌قدر دود گرفته باشد که چشم چشم را نبیند. تبلیغ به آبادی بکنند تا به نابودی. کفِ کفِ کف مطالبات.

بلوط نکارند؟ نه. این سقف مطالبات است. همین که بلوط‌ها را نسوزاند کفایت می‌کند. اجازه بدهند برویم جهنم. اجازه بدهند به مرگ طبیعی بمیریم. آسمان آبی باقی بماند. کمی از گریه کم کنند و به خنده اضافه کنند. همین. وگرنه ما اصلا مطالبه‌‌ خاصی نداریم. زحمت نکشید. یه دقیقه اومده بودیم خودتون رو ببینیم و بریم. والا.

#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

من به خودم معترضم. هر چند روز یک بار برای خودم دادگاه صحرایی برگزار می‌کنم و خودم را محاکمه و بعد محکوم می‌کنم. اما از آن جایی که محکومِ بی‌عاری هستم، بها به این دادگاه نمی‌دهم و به خرده جنایت‌های روزانه‌ام ادامه می‌دهم. مثلا به ورزش نکردن ادامه می‌دهم. ادامه دادن به «انجام ندادن» کاری خیلی راحت‌تر از ادامه دادن به انجام همان کار است. تنبلی می‌کنم. برنج و نان و سیب‌زمینی هم قوت غالبم است. همین شده که شکمم هر روز جلوتر می‌آید و نافم گودتر. خلق و خویم هم شده شبیه به مردان تنِ لش که متخصص «انجام ندادن» هستند. چند کتاب نیمه‌خوانده دارم که لای صفحه‌های هر کدام‌شان یک چیزی (شامل: کارت ویزیت بنگاه املاک، دستمال کاغذی، کمربند چرمی مستعمل) چپانده‌ام که یعنی تا این صفحه خوانده‌ام و به امید یزدان یک روزی تمام‌شان می‌کنم. اما من و همان چیزهای چپانده شده خوب می‌دانیم که قرار بر ادامه ندادن است.

یک لیست هم دارم از «فیلم‌هایی که قبل از مرگ باید دید»، به درازی سایه‌ی‌ مردان سرگردان در آفتاب غروب پاییز. شاید هم حتی درازتر. اما تا حالا چند تای آن‌ها را دیده‌ام؟ به تعداد سیاستمداران با وجدان. به تعداد نخودهای سیاه. بعضی از فیلم‌ها را هم زخمی کرده‌ام و هشت دقیقه‌ی اول‌شان را نگاه کرده‌‎ام و بقیه‌‌اش را موکول کرده‌ام به زمانی مناسب. من استاد موکول کردن و ناتمام رها کردن هستم. یک زمانی متعهد بودم که نوشتن. روزی به اندازه‌ی یک کف دست نوشتن. که این کار هم دچار موکول شده است و خلاصه شده در نوشتنِ لیست خرید گوجه و خیار و سیب‌زمینی پشندی. که آن را هم سعی می‌کنم حفظ کنم تا بنویسم.

هزار کار ناتمام دیگر هم می‌توانم به این‌جا اضافه کنم. به اندازه‌ی آرشیو سازمان اسناد ملی عکس دارم از آدم‌های شهر که قرار بوده یک زمانی آن‌ها را جمع کنم و یک خاکی به سرشان بگیرم. اتوبان تهران-نور ساخته شده اما مجموعه هنوز نه. چند رفیق دارم که بی‌خبرم ازشان و به بی‌خبری از آن‌ها ادامه می‌دهم و برداشتن گوشی تلفن و زنگ زدن به آن‌ها موکول شده به زمان مناسب دیگر. این‌ها تازه کارهای کوچک ناتمام هستند. آرزوهای بزرگی هم هستند که قاب‌شان کرده‌ام و گذاشته‌ام برای آن روز مناسب. آن روز مناسبی که دست برقضا در تقویم وجود ندارد.

خلاصه به این شکل. همین تاخیر مغزم را مثل انگور عسگریِ زیر آفتاب تموز دارد خشک و کشمش می‌کند و رو به تحلیل می‌بردش. کودتای خزنده‌ی شکم علیه مغز که گاماس گاماس دارد پیشروی می‌کند و تصاحبم می‌کند. به زودی می‌شوم مردی با صد سانتیمتر پیشروی شکم و ده گرم مغز برای رفع و رجوع نیازهای شکم. مردی موکول کننده و انجام ندهنده که تک تک وسایل زندگی‌اش لای برگ‌های کتاب‌های نخوانده گم می‌شوند.

اما این‌جا یک سمت روشن هنوز باقی مانده است. این‌که هنوز هر روز صبح به خودم قول می‌دهم که دیگر برنج نمی‌خورم، ورزش می‌کنم، و وارد وادی «انجام» می‌شوم. قد بلند می‌کنم و ته خط را نگاه می‌کنم. واقف می‌شوم به این‌که ثانیه‌های زندگی‌ام را که قرار نبوده فروشی باشند، فروخته‌ام و مال خودم نیستند. و واقف می‌شوم به این‌که مغزم پر شده از زباله و باید آن راتمیز کنم. اما... اما... اما عصر که شد، گرسنه که شدم از پشت پنجره به آدم‌های توی پیاده‌رو که مشغول ورزش هستند فحش می‌دهم و دلم می‌خواهد با کمربند مستعمل بیفتم به جان‌شان. حیف که کمربند دیگر دور کمرم جا نمی‌شود و وظیفه‌اش شده نگه داشتن جای آخرین خط خوانده شده و نه نگه داشتن شلوار. در عوض شب یک دیس نشاسته و چربی می‌خورم و سیم مغزم را می‌بُرم و می‌خزم زیر پتو. کودتای سردِ شکم علیه مغز. من استاد انجام ندادن و موکول کردن هستم. شگفتا که همین چند پاراگراف را توانستم تمام کنم. آفرین به خودم.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

درخت افرای حیاط خانه‌مان زایمان کرده است و بچه افرا آورده است. اسمش را گذاشتم کاظم. کاشتمش توی گلدان و گلدان را گذاشتم پای همان افرای مادر و صبح به صبح آبش می‌دهم و قربان صدقه‌اش می‌روم. این را از فیلم «Perfect Days» یاد گرفتم. همان فیلم دوساعته‌ی کُندی که هر سکانسش در یکی از توالت‌های عمومی توکیو پر شده است. فیلم خوب و کم‌تنش و پُر توالتی بود. یکی از کارهای بزرگوار همین بود که بچه‌های افرا را سطح شهر جمع می‌کرد و می‌برد خانه و می‌کاشت توی گلدان و تر و خشک‌شان می‌کرد. دو روز بعد از تماشای فیلم، افرای ما هم زایید. انگار که کائنات سر شوخی را باز کرده باشد. حالا هم هر کسی که سر راهم سبز می‌شود، بعد از مناسک «سلام، چطوری؟» برایش ماجرای کاظم را تعریف می‌کنم. از آن‌جایی که تلفن‌ها هم شنود می‌شوند، همه جا برایم تبلیغ‌های مرتبط به افرا می‌آید. کود برای افرا، تولید شده از پشکل گوسفندان سعادتمند کوه‌های آلپ. گلدان افرا با نقش آخرین امپراتور ژاپن. خاک فلان برای افرا. خلاصه که زندگی‌ام شده افرا.

گاهی وقت‌ها به سرم می‌زند که کاظم را تبدیل کنم به بن‌سای. گمانم بیست‌سالی وقت ببرد تا این کاظمِ توی گلدان را تبدیل کنم به یک بن‌سای در حد کاظم سیاحی. هرس کنم و قلمه بزنم و سیم بپیچم و هزار ژانگولر دیگر. پیشنهاد بن‌سای را قلبم داده است و البته مغزم هم مخالفت چندانی نکرد. مغز من رام شده است. قدیم‌ها مغز من یک اسب وحشیِ رها شده در دشت‌های مغولستان بود. تا حالا کسی دیده که اسب وحشی مغول حوصله کند و بن‌سای افرا تربیت کند؟ هرگز. بیست سال عدد بزرگی است برای صبر کردن. البته قلب و مغز من تجربه‌ی این طور صبوری‌ها را دارند. مثلا من تقریبا بیست سال پیش از ایران مهاجرت کردم و آمدم این‌ور آب. قلب پر از امید سوار بر اسب وحشی مغول به امید آمدن یک روز خوب. به امید برگشتن ورق. به امید چرخیدن در بر یک پاشنه‌ی متفاوت. کلا قلب و مغز اسکلی داشتم. اما از یک جایی به بعد آرام گرفتند. در واقع دیگر اتفاقات برایشان اهمیت چندانی ندارند. حتی عددها هم بی‌معنی و بی‌اهمیتند. سن من. این‌که چند زمستان از سال پنجاه و هفت گذشته است؟ این‌که چند تا شنبه‌ی دیگر باید بگذرد تا دو هیئت مذاکره‌کننده برای مردمان دیگر تصمیم بگیرند که آینده‌شان چه طور رقم بخورد. از من گذشت. من حتی روی دیوار زیباترین آینده هم قابِ عکسِ گذشته‌ام آویزان است. گمان نکنم هیچ کدام از اعضای محترم هیئت دو طرف بتواند قاب مخشوش گذشته‌ی من را ترمیم کند. اصلا اسم من و آینده و گذشته‌ی من جز مفاد هیچ توافقی نیست.

بگذریم. خواستم بگویم که اسب‌ها هم می‌توانند بن‌سای درست کنند. دشت‌ها که کوچک شدند و علف‌ها که رفتند و شب که شد، اسب‌ها کنار صخره‌ها می‌ایستند و گذر زمان را فراموش می‌کنند و حواس‌شان را از دشت‌های پهناور و از دست رفته پرت می‌کنند و خودشان را با ساقه‌ی نحیف افرا مشغول می‌کنند. تا یاد‌شان برود که تا حالا چند بار فرصت باز کردن درِ خانه به روی مادر -علی‌الخصوص غروب‌های جمعه- را از دست داده است. چند بار تماشای فوتبال با پدر و سر فحش را کشیدن به دروازبان چلمنگ را از دست داده است. چند بار بستنی‌خوردن از خوش‌مرام را از دست داده؟ چند تا تئاتر؟ چند بار محرومیت از حضور؟ این اسب وحشی رام شده است. به عددها اعتقادی ندارد. به سال‌های مهاجرت. به سن آدم‌ها. به تعداد سال‌هایی که باید پای ساقه‌ی نحیف نشست تا بن‌سای شود. این اسب خسته است و می‌خواهد زیر سایه‌ی درخت افرا استراحت کند.
/channel/fahimattar/661

#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

اول خواستم در باب نوروز و سال نو، چند پاراگراف بنویسم و آسمان و ریسمان ببافم و مثلا این‌طور شروع کنم که: بهار سرِ نبش است و درختِ سیب شکوفه داده و رُزها غنچه کرده‌اند و سبزه‌های سفره‌ی هفت‌سین به اندازه‌ی بهرام افشاری قد کشیده‌اند و پرنده‌های شهوات‌ران افتاده‌اند دنبال هم جهت تداوم نسل و خاک از زیر بارِ سرما رها شده و صدای دم و بازدمش می‌آید و نسیم (به مفهوم آن‌چه می‌وزد و نه همسر آقای زنوسی) از لای پنجره‌ی آشپزخانه، دزدکی آمده آمده داخل خانه و با بوی سنبل‌های سفید و بنفش لوندی می‌کند و قس علی هذه.

اما پشیمان شدم. تصمیم گرفتم به جای لودگی، خلاصه‌اش کنم در این‌که نوروزتان پیروز باشد و همان آرزوهای مرسوم در باب سلامتی و سرافرازی و شادی و تمول و زاد و ولد و کامروایی و کامرانی. امیدوارم امسال دیگر همان سالی باشد که آقای سپهری فرمودند که «جای مردان سیاست بنشانید درخت که هوا تازه شود» و قرار مان شود بر کاشت درخت به جای مردان سیاست که همه محتاج هوای تازه‌ایم. یک جنگل بی‌انتها پر از درختان تنومند. اصلا من امسال را سال درخت‌کاری نامگذاری می‌کنم. پس به امید هوای تازه و سالی خوب برای همه‌ و ماچ به گونه‌ی تک تک‌تان به استثنای مردان سیاست. نوروزتان پیروز.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

جوزف کلافه‌ام کرده است. اگر اخلاقیات، قوانین شرکت و البته صد و بیست کیلو عضله‌اش نبود، حتما تا حالا گرفته بودمش به باد کتک و لت و کوبش می‌کردم. من واقعا حوصله‌ی خیلی‌ها را دیگر ندارم. حوصله‌ی جوزف را که اصلا ندارم. جوزف کیه؟ جوزف همکار بیست و هشت‌ساله‌ی من است که شوربختانه در حال حاضر با هم روی یک پروژه کار می‌کنیم. مشکل جوزف چیست که می‌خواهم خرخره‌اش را بجوم؟ حواسش نیست. در واقعا فقط هر روز جسمش در شرکت را باز‌می‌کند و می‌آید داخل و می‌نشیند پشت مانیتور. اما روحش یک جای دیگر است. روحش کجاست؟ پیش دوست‌دخترش که اتفاقا یک چهارراه بالاتر توی یک رستوران کار می‌کند. چرا روحش آ‌ن‌جاست؟ لابد خیلی دوستش دارد. واقعا جوزف صد و بیست کیلو عضله دارد؟ لطفا می‌شود یک دقیقه سوال نکنید تا من حرفم را بزنم؟

روح جوزف همراهش نیست و فقط هیکل لکنته‌اش می‌آید. الان رفتم بالای سرش و اعتراض کردم بهش که چرا محاسباتش سایز لوله‌‌های فاضلاب فلان پروژه را به جای هشت اینچ، هشتصد اینچ نشان می‌دهد؟ مگر قرار است فیل در این پروژه بریند که این‌قدر لوله‌ها را کلفت در نظر گرفته است؟ اصلا توی باغ نبود. نگاهم می‌کرد اما چشم‌هایش کاملا خالی بود. تهی. کاملا مشخص بود که روحش کرکره‌ی چشم‌هایش را داده پایین و از در پشتی رفته یک چهارراه بالاتر. این مرد فقط جسمش را مثل زنبیل گذاشته این‌جا و خودش حضور ندارد.

من جوزف را درک می‌کنم. خودم هم خیلی وقت‌ها دچار این مرض عدم حضورم. البته «خیلی وقت‌ها» قید خوشبینانه‌ای است و بهتر است بگویم بیشتر وقت‌ها. روح و جسمم هیچ رقمه متصل نیستند به هم و هیچ کدام‌شان حاضر نیست با آن یکی همراه باشد. یکی می‌رود تولد بچه‌ی فلانی، آن یکی همان‌وقت می‌رود بستنی بخورد توی پارک. یکی‌شان می‌رود مهمانی و آن یکی می‌ماند خانه تا زیر پتو بخوابد. یا مثل الان جسمم دارد این‌جا می‌نویسد و به جوزف الدنگ فحش می‌دهد درحالی که روحم چند ساعت است که رفته کوه و شیرپلا را هم رد کرده است. من خیلی وقت‌ها (بیشتر وقت‌ها) حضور ندارم و روحم یک جای دیگری است که هیچ خبر ندارد کجاست.

این‌قدر خودم به حضور فکر کرد‌ه‌ام که مثل یک جن‌گیر خبره می‌توانم حضور یا عدم حضور روح آدم‌ها را بفهمم. کار سختی هم نیست. پیش آمده که در حال معاشرت با یک نفر بودم و دیده‌ام که جلوی خودم روحش بال زده و رفته یک جای دیگری و من را با صد کیلو گوشت و استخوان روی صندلی کناری ول کرده است. حتی صدای بال زدنش را هم شنیده‌ام. درست مثل نوجوان‌ چهارده ساله‌ای که به اجبار مادر و پدرش می‌روند خانه‌ی عموی پدرش جهت ولیمه‌‌ی حاجیه شدن زن‌عموی پدرش. یا مثل دوران قدیم که با لگد مدیر محترم مدرسه می‌رفتیم تا در تظاهرات سیزده آبان حضور به عمل برسانیم. که البته جسم‌مان حضور به عمل می‌رساند ولی روح‌مان می‌رفت دم دبیرستان نظام‌وفا جهت دختربازی.

البته این عدم حضور گزینه‌ی و مفر خوبی است و اگر نبود احتمالا آدم هنوز هشت سالگی را رد نکرده، روحش توی جسمش خشک و دفع می‌شد. شاید اصلا راز بقا همین باشد. تقسیم وظایف. مثلا اول صبح روح جوزف به جسمش می‌گوید: «تو برو سر کار و لوله فاضلاب‌ها رو سایز بزن. منم می‌رم یه چهارراه بالاتر پیش امیلی. توی همون آشپزخونه‌ی رستوران صله‌رحم رو به جا می‌آرم و بوس و غیره. شب خونه می‌بینمت». هر کدام‌شان مسئول سیر کردن خودش است. جسم، شکمش را سیر می‌کند و روح خودش را. لابد. اما هیچ کدام این‌ها دلیل موجهی نیست که در این ثانیه نخواهم با ذوالفقار امیرالمومنین، جوزف را به چند قطعه مساوی تقسیم نکنم. هشتصد اینچ؟ لوله‌ی فاضلاب است یا تونل کندوان؟
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

دو خط بنویسم و بروم پی کارم. امروز اولین روز کاری سال جدید است. هیچ فرقی هم با آخرین روز کاری سال قبل ندارد. انگار نه انگار سال نو آمده و باید یک چیزهایی عوض بشود. هیچ. کار همان کار است. ترافیک همان ترافیک است. ناتاشا همان ناتاشا است. سایز میلگردها و تیرآهن‌ها هم تغییر نکرده است. تنها فرق ماجرا این است که برای تاریخ، به جای بیست و چهار باید بنویسم بیست و پنج. که چون عادت ندارم بهش، هنوز به اشتباه می‌نویسم بیست و چهار و کسی هم متوجه نمی‌شود. خلاصه زندگی این‌ورِ سال تحویل با آن‌ورِ سال تحویل با هم مو نمی‌زند.

در عوض چند ماه قبل‌تر، منشی‌مان یک قهوه‌ساز جدید خرید برای شرکت. بس که قهوه‌ساز قبلی‌ تحلیل رفته بود و ظاهرش شده بود مجسمه و اسطوره‌ی ملال و نکبت. ناله می‌کرد. قهوه‌ را تف می‌کرد بیرون. گاهی وقت‌ها بالا می‌آورد. گاهی وقت‌ها هم سرِ گرم کردن قهوه مقاومت می‌کرد و آیس‌کافی ارائه می‌داد. همین شد که رگ غیرت منشی زد بالا و یک روز چهارشنبه، بهترین قهوه‌ساز جهان را خرید و آمد گذاشت توی آشپزخانه. یک صفحه‌ی دیجیتال دارد که چهار اینچ از مانیتورم بزرگ‌تر است. صبح بخیر می‌گوید. موقع دم‌کردن قهوه فیلم مستند نشان می‌دهد از جنگل بوته‌های قهوه. از کلایدرمن یک قطعه‌ی پیانو می‌زند. نهایتا قهوه که آماده شد می‌گوید «عزیزم، قهوه‌ات آماده‌اس. بوس».

اسمش را گذاشته‌ام «نفس». از آن چهارشنبه‌ای که نفس آمده به شرکت، امید به زندگی‌مان رفته بالاتر و اخلاق‌ها بهتر شده و پوست‌ها شفاف‌تر و دندان‌ها‌ براق‌تر و لبخند‌ها ملوس‌تر و راندمان کار بالاتر. تعریف نقطه‌ی عطف همین است. یک چیزی که زندگی‌ آدم را منقلب و به دو نیم تقسیم کند. دوران پیشا نفس و دوران پسا نفس. کاری کند که دیگر هیچ وقت زندگی مثل قبل نباشد و بنیان را کن‌فیکون کند. نه مثل نو شدن سال.

چند سال پیش، چهار نفر همکار که دوازده سانتیمتر به دور کمر و ران و غبغب‌شان اضافه شده بود، تصمیم گرفتند سال نو که آمد فقط سالاد کاهو بخورند و کرفس و با هم بروند باشگاه و خودشان را جر بدهد و برگردند به روزهای آرمانی و هالیوودی‌. که از دوم ژانویه هم واقعا شروع کردند. دو هفته رفتند و الحق جر خوردند و مثل برگ‌های چنارِ در فصل پاییز، ریختند و بی‌خیال ورزش شدند. دوباره خوردن همبرگر و ران گاو و ولو شدن روی مبل را گذاشتند در صدر اولویت‌های زندگی. تا این‌که سه ماه بعد شرکت‌مان الیویا را استخدام کرد. یک زن جوان که ترکیبی بود از زیبایی‌های شرق و غرب و الهه‌های یونان. وقتی وارد شرکت می‌شد انگار نسیم خنکی همه جا وزیدن می‌گرفت و شکوفه‌ها باز می‌شدند و آوای چنگ نواخته می‌شد و عطر زندگی پاشیده می‌شد روی سر و صورت بقیه. فهمیدید چقدر قشنگ بود یا بیشتر توضیح بدهم؟ پنج ماه از آمدن اولیویا نگذشته بود که تمام مردها (و البته دو نفر از همکارهای زن‌)، کل چربی‌های اضافه را سوزاندند. خودشان را جر دادند. پوست‌شان سبز شده بود بس که کاهو و بروکلی خوردند. دمبل و پرس سینه‌ی باشگاه‌ها را پکاندند. زندگی‌شان دو شقه شد. پیشا اولیویا و پسا اولیویا. اصلا سال نو یعنی اولیویا. نقطه‌ی عطف یعنی اولیویا. یا مقلب القلوب و الابصار یعنی اولیویا. اتفاقی که بعد از رخ دادن آن دیگر نمی‌شد به عقب برگشت. چیزی به شکل دائمی تغییر کرده بود.

هدایت کاف همین را می‌گفت در مورد شیدا. یا درمورد مرگ پدرش. بعدها شیدا همین را می‌گفت درمورد خودِ هدایت. که آمدن هدایت به زندگی‌اش چیزی را به طور دائم عوض کرد. دوران پیشا هدایت و پسا هدایت. یک تغییر دائمی که برگشت به دوران قبل را ناممکن می‌کند. سال نو یعنی هدایت. یعنی رفتن سیاهی. یعنی آمدن سیاهی. یعنی لمس سرانگشتان کسی بر پوست ساعد دست. یعنی شب اول انفرادی. یعنی رفتن کسی. یعنی آمدن آن یک نفر. یعنی بیدار شدن. یعنی «نفس». این‌ها سال جدید آدمیزادند. خوب یا بد. وگرنه بیست و چهار بشود بیست و پنج. به من چه؟
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

این را قبلا برای‌تان تعریف کرده‌ام که یک بار از روی دوچرخه افتاده‌ام و انگشتم شکست؟ بیایید فرض کنیم که تعریفش نکردم و فکر کنید من همان عموی فراموشکارتان هستم که هر خاطره را هشت بار به عنوان خاطره‌ی دست اول فرو می‌کند توی چشم‌تان. یک بار رفتم دوچرخه‌سواری. زمین صاف بود. هوا صاف بود. باد نبود. باران هم نبود. اصلا ایستاده بودم و هنوز راه نیفتاده بودم. آمدم رکاب اول را بزنم که چرخ جلو گیر کرد به یک سنگِ چغر. اندازه‌ی سنگ قطعا از سر من کوچکتر بود اما ابر و باد و مه و خورشید دست به دست هم دادند و همان تکه سنگ من و دوچرخه‌ را بلند کرد و دو متر آن‌طرف‌تر گذاشت زمین. انگار افتاده باشم زیر دست مرحوم عبداله موحد و فن اشکل‌گربه را روی من اجرا کرده باشد. اول خودم با صورت خوردم زمین. بعد دوچرخه با زین افتاد روی من. تمام حلقم پر شد خاک و سنگ و چوب و برگ. پاشدم و مثل سرباز تیر خورده خودم را کشاندم کنار درخت و خیره ماندم به عبداله. شب کارم رسید به درمانگاه. عکس گرفتند و انگشت کوچک دست راستم را آتل بستند و تا یک ماه استکان چای را مثل ملکه الیزابت با انگشت سیخ شده و با احتیاط بلند می‌کردم. چهار سال از آن ماجرا می‌گذرد. هیچ‌وقت فرم انگشتم به حالت قبل برنگشت و مثل پسر نوح ناخلف ماند. زمستان‌ها اگر خیلی سرد باشد زق‌زق می‌کند. خیلی تحمل فشار ندارد و خلاصه خسته و ملول و تنبل است و رنجم می‌دهد. همه‌ی این‌ رنج را از سر همان سنگ بیکار نشسته بر راه می‌دانم. فکر کنید که این سنگ احتمالا از دوران پارینه‌سنگ چرخیده و چرخیده تا رسیده این‌جا و انگار رنج را خواسته فرو کند در من. اصلا همین است. یادتان هست شعر ژو بوسکه را؟ همان که می‌گوید: «جراحتم پیش از من زنده بود، من زاده شدم تا تن‌دارش کنم». این دقیقا ماجرای من است. رنج من این‌جا در دلِ این سنگ آماده بوده تا من تن‌دار و مجسمش کنم.

یا همان درخت بلوط پیر و مریض پشت خانه‌مان که خاطره‌اش را هشت بار فرو کردم توی مغزتان. همان که از پشت پنجره اتاق خوابم، مردنش را تماشا می کردم. یحیی -که خیلی درخت‌ها را می‌شناسد- یک بار بهم گفت «کمِ کمِ، صد سالشه». یعنی خیلی سال قبل از من به دنیا آمده است. درخت را می‌گویم. حالا من از پشت پنجره، تمام شدن درخت را تماشا می‌کنم و رنج می‌کشم و تحلیل رفتنش عذابم می‌دهد. می‌بینید؟ این رنج قبل از من زنده بود و من زاده شدم تا مجسمش کنم. بدون من این رنج وجود نداشت. تا من نباشم مردنِ درخت بلوط فقط یک اتفاق است و این منم که تن‌دار رنجش هستم. بار هستی روی دوش من است.

تازه من می‌توانم از ژو بوسکه بزنم جلو و این تن‌دار شدن را به خیلی چیز‌های دیگر تعمیم بدهم. منصف باشیم. مثلا یک بار رفته بودم ماموریت کاری وسط دشت‌های فلان. موقع برگشت خوردم به شب. ماشین را زدم کنار که از صندوق عقب فلاسک چای را بیاورم تا با کیک یزدی بخورم که پشت فرمان خوابم نبرد و نروم قاتی باقالی‌ها. که آسمان را دیدم. آن‌قدر ستاره داشت و آن‌قدر آمده بودند پایین که آدم می‌خواست آن‌ها را بچیند (حس می‌کنم این نوشته مطلوب کتابی برای کانون پرورش فکری دارد می‌شود.) رفتم روی سقف ماشین و دراز کشیدم و آسمان را نگاه کردم. ستاره‌ها چند هزار سال است که آن بالا برای خودشان الکی سوسو می‌کنند؟ خیلی بیشتر از سن من. اما این من بودم که تن‌دار زیبایی‌شان شدم. عامل رنج و شادی مثل گرد و غبار از ازل در هوا بوده‌ است. فقط یک ریه می‌خواهد که آن‌ها را جذب کند و بهشان زندگی ببخشد. پایه‌ی مبل اتاق پذیرایی ما شاید دویست‌ سال عمرش باشد. خیلی قبل‌تر از ما به دنیا آمده و نهال و درخت شده تا بالاخره سرنوشت پای آن را به خانه‌مان باز کرده. یک نیمه شب تابستانی که از رختخواب بیرون می‌آییم تا برویم سر یخچال آب بخوریم، انگشت کوچک پایمان می‌خورد بهش و تن‌دار رنج می‌شود. لعنت به تمام پایه‌های مبل در نیمه‌شب تابستان.

خلاصه، از مرحوم موحد رسیدیم به کجا. دقیقا نمی‌دانم دلم می‌خواهد درخت باشم یا آدم. سنگ باشم و عامل ایجاد رنج یا مردی که مثل آکواریوم قرار است تن‌دار ماهی‌های رنج و عشق و شادی و ملال و ذوق و زخم باشد. حالا انگار که حق انتخاب دارم. من مجبورم از روی دوچرخه بیفتم زمین. نگران افتادن درخت بلوط باشم. عاشق چیزهایی باشم که قبل از من مثل یک سفره پهن روی زمین آماده‌ی تن‌دار شدند. چاره‌ای ندارم. اگر کسی ما را زایید، دیگر کارمان همین است. تا نسیم به صورت من نخورد، وجود خارجی ندارد. تا من از خشک شدن رودخانه اشک نریزم، رودخانه خشک نمی‌شود. وظیفه‌ی من تن‌دار کردن رنج‌ها و شادی‌هایی است که پیش از زاده شدن من، منتظر من بوده‌اند.

پی‌نوشت کنم: آدم خودپسندی هستم که تصور می‌کنم بدون حضور من، رنج و عشق و زیبایی تجسم بیرونی پیدا نمی‌کنند. به توهم خودم آگاهم و آن را به رویم نیاورید.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

یک برش نازک از روزمرگی‌. من یک ماشین سفید دارم که ده سال است با هم زندگی مسالمت‌آمیزی داریم. صدایش می‌کنم ممد. ده سال است که من را می‌رساند سر کار. صبحانه‌ و عصرانه را توی ممد می‌خورم. برایم هایده و گارفونکل و سخایی پخش می‌کند. برای راننده‌های خاطی و بی‌شعور که بد رانندگی می‌کنند، بوق می‌زند. در عوض من هم هفته‌ای یک بار به ممد بنزین می‌دهم. سالی یک بار هم روغنش را عوض می‌کنم و زیر درخت چنار پارکش می‌کنم که آفتاب پوستش را نسوزاند. هر دو ماه یک بار می‌برمش کارواش که ردِ گهِ کلاغ‌های ساکن همان درخت چنار را از روی تنش پاک کنم. در این ده سال رابطه‌ی من و ممد، رابطه‌ی سالم و ساده‌ای بوده است. با یک دکمه روشن می‌شود و حرکت می‌کند و می‌برد و می‌آورد. لااقل در ذهن من همه چیز ساده و راحت بوده‌است.

تا دو روز پیش که وسط رانندگی و هایده و بوق و لایی کشیدن، یک‌هو ممد داد زد و چراغ قرمزش روشن شد که روغن ترمز تمام شده و امکان دارد ترمز کار نکند و تهدید پشت تهدید. من کلا نمی‌دانستم ممد چراغ خطر ترمز هم دارد. با خودم فکر کردم که ترمز شوخی ندارد و باید درستش کنم. زنگ زدم به رفیقم که تعمیرگاه دارد. ماجرا را برایش گفتم و گفت «ممد رو بیار اینجا که ببینمش». بعد از ده سال پایم باز شد به تعمیرگاه. ممد را گذاشت روی جک و دو متر بردش بالا. من تا حالا زیرِ ممد را ندیده بودم. زیر ممد مثل پالایشگاه نفت بود. لوله و سیم‌های در هم تنیده و روغن و کثافت و چربی و الخ. رفیقم یک چیزی مثل آنتن پیکان گرفت دستش و شروع کرد به اشاره کردن به امحا و احشای ممد.«این کالیپر ترمز نشتی داره. این میل فرمون لق شده. چرخ‌ها سابیده شده. زیر موتور روغن می‌ده. این سیم که از این‌جا می‌ره، فلان ممد رو فلان می‌کنه و ممکنه تو رو هم بالاخره فلان کنه. این چارشاخ گاردنه. این حلبی این جا رو به اون‌جا وصل می‌کنه. این دو تا سیم شاهراه حیاتی زندگی تو و ممده.»

خلاصه‌ی کلام، رفیقم سر فرصت از رادیاتور تا اگزوز ممد را برایم تشریح کرد و علمکرد هر بخش را برایم مفصل توضیح داد. همان‌جا فهمیدم که رابطه‌ی من و ممد اصلا ساده و سالم نیست. ممد یک سیستم کاملا پیچیده و درهم تنیده است که من از سر ندانستن، فکر می‌کردم رابطه ما در دکمه‌ی استارت و دکمه‌ی هایده خلاصه می‌شود. اما نه. رابطه‌ی ما از هم‌آغوشی با یک پالایشگاه نفت هم پیچیده‌تر است. رفیقم یک لیست بلند بالا از قطعه‌هایی که باید عوض بشوند را داد دستم و گفت زندگی‌ات به این لیست بند است. هزینه‌ی این اصلاحات و تعمیرات هم سر به فلک می‌زد. گفتم اجازه بده بهش فکر کنم و سوار شدم و برگشتم. اما انگار یک چیزی عوض شده بود. رابطه‌ی سالم من و ممد تبدیل شده بود به یک رابطه خصمانه. ممد دائم تهدید می‌کرد که الان ترمز خالی می‌کنم و مغز می‌برمت توی باسن وانت جلویی. دائم به روغن‌های ریخته شده به پالایشگاه زیر و پایم فکر می‌کردم. به این‌که هر آینه ممکن است یکی از آن میله‌ها و لوله‌ها ول بشود و جاده بپیچد و ممد نپیچد و با کله برویم در مرغزارها و دره‌های کنار جاده.

حالا هم نشسته‌ام کنار پنجره و چای می‌خورم و به ممد که بیرون زیر درخت چنار پارک شده و دارد دوشِ گهِ کلاغ‌ می‌گیرد نگاه می‌کنم. چه کار کنم؟ این همه پول تعمیر بدهم؟ چه ضمانتی وجود دارد که دو روز دیگر زرت ماشین از جای دیگری در نرود؟ ماشین کهنه و تعمیر ناپذیر است؟ یا اصلا ماشین را بفروشم و یکی دیگر بخرم؟ قید همه‌ خاطرات شمال و هایده‌ و نان و پنیر صبحانه‌ها و سیب‌هایی که پشت فرمان گاز زده‌ام را بزنم؟ سخت است. این ماشین اسم دارد. ممد. یعنی از حالت عام به حالت خاص تغییر کرده است. ممد دو سمت دارد. یک کابینِ پر از خاطره که ده سال از زندگی‌ام را پر کرده است. اما سمتِ زیرش همان است که قرار است بالاخره من را کله پا کند. با این تناقض چه کار باید کنم؟ کل سمت زیر ماشین را عوض کنم؟ کابین را بردارم و بگذارم روی یک زیرِ سالم؟ گرفتار شده‌ام؟ چقدر باید هزینه بدهم؟ کاش اصلا ماشین‌ها زیر نداشتند و فقط کابین خاطرات داشتند. کاش اصلا یک ماشین بهتر و تعمیرشدنی داشتم. کاش اصلا محل کارم کوچه‌ی بالایی بود و پیاده می‌رفتم سر کار. نه خاطره‌ای نه هایده‌ای نه صبحانه‌ای. هیچ. زندگی‌ای پوچ اما بی‌دغدغه.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

در آستانه‌ی سال نو و حول حالنای میلادی هستیم. مثل سال‌های قبل هیچ اتفاق رو به بهبودی در جهان رخ نداده است. نیروهای شر کماکان در حال زنده‌ماندن هستند و نیروهای خیر یکی پس از دیگری می‌میرند و جای آن‌ها با شمع و گل و فقدان پر می‌شود. من آدم بهتری نشده‌ام. آدم بدتری هم نشده‌ام. در آستانه‌ی سال نو هم هیچ تصمیم بزرگی برای زندگی‌ندارم. نه می‌خواهم دور دنیا را در هشتاد روز سفر کنم و نه می‌خواهم چربی‌شکمم را آب کنم. در حال حاضر بزرگترین تصمیمم این است که از حالا به بعد به جای چای کیسه‌ای، چای دوغزال دم کنم. البته مبرهن است که به این تصمیم هم بیشتر از چند هفته وفادار نخواهم ماند.

در آستانه‌ی سال نو، کماکان از فاشیسم متنفرم اما دامنه‌ی مبارزاتم محدود می‌شود فحش آبدار دادن به فاشیست‌ها. آن‌هم توی دلم، شب‌ها و زیر پتو. از اوضاع جهان حالم به هم می‌خورد و از خودم به عنوان جزیی از این کل، حالم بیشتر به هم می‌خورد. آرزوی بزرگی در دلم ندارم اما آرزوهای کوچک زیادی مثل ستاره‌های ریز در شبِ تاریک در دلم سوسو می‌زنند. کماکان معتقدم که اتحاد را از نیروی شر باید یاد گرفت که از دوران قابیل که با بیل بر سر هابیل زد و حکمران جهان شد تا امروز، غالب بر خیر است.

در آستانه‌ی سال نو، هنوز کالباس خیلی دوست دارم اما به خودم اجازه نمی‌دهم زیاد بخورم. چرا که نمی‌دانم با کجای گوشت کدام حیوان آن را درست می‌کنند. کلا از خوردن چیزهای ناشناخته هراس دارم. معده‌ام نمی‌فهمد که با ناشناخته‌ها باید چه کار کند و مستاصل می‌شود. مغزم هم همین است و هنگام مواجهه با ناشناخته‌ها هراسان می‌شود. همین است که از کالباس یا هر چیزی که مغزم آن را نفهمد، طرفداری نمی‌کنم. هر چند که بوی خوش آن مثل کالباس، دلفریب باشد.

در آستانه‌ی سال نو، کماکان از ناتوانی‌ام در فهمیدن اوضاع جهان، مستاصلم. از این‌که هیچ شکری نمی‌توانم برای بهبود اوضاع جهان بخورم، مستاصل‌ترم. شب‌ها زیر پتو بعد از فحش دادن به فاشیسم جهانی، به خودم هم همان فحش‌ها را می‌دهم که چرا توان این را ندارم تا لااقل برای خودم کاری کنم. چرا لااقل ستاره‌ی سعادتمندی را روی سینه‌ی خودم آویزان نمی‌توانم بکنم؟ من که هنوز ستاره‌های زیادی را می‌بینم. گمان کنم مسافران کشتی طوفان‌زده از همه‌ی آدم‌های دیگر بیشتر در دل‌شان آرزو دارند. آرزوهای کوچک‌تر و به زندگی نزدیک‌تر. آرزوهای انسانی‌تر. گمان‌نکنم هیچ دیوِ ساکنِ قصر طلا، آرزوی قدم زدن با پای برهنه روی شبدرها و زیر آسمان آبی را داشته باشد. هر چه به خیر نزدیک‌تر، آمال کوچک‌تر و دست‌نیافتنی‌تر. جمع اضداد است. کوچک و دست‌نیافتنی. اما جهان در دست شریرترین موجودات است که بزرگترین و در دسترس‌ترین آرزوها را دارند. آرزوهایی که با فشردن ماشه، پشت سر هم محقق می‌شوند.

دو روز دیگر سال میلادی نو می‌شود. من بیشتر از هر چیزی در این روزها به «تِلِنگ» امید دارم. به در رفتن تلنگ. به این‌که یک روز در میان همه‌ی این آشوب‌ها، بالاخره تلنگ شر در برود و نیروی خیر و شر به موازنه برسد. نابودی شر، امید واهی است. من به موازنه امید
بسته‌ام. به امید روزی که تلنگ در برود و بالاخره مثل شادی بعد از گلِ وقت اضافه، شیرجه بزنیم روی شبدرهای سبز.

#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

در دوران تعطیلات هستیم. دو روز تعطیلی عید شکرگزاری که خورده تنگِ آخر هفته و شده چهار روز تعطیلات پشت سر هم. مغز و بدن من خیلی به این همه تعطیل بودنِ پشت سر هم عادت ندارد. از صبح دارم مثل ابری که گرفتار باد اردیبهشت شده، بی‌هدف از این ور به آن ور می‌روم که حالا چه کار کنم؟ مغزم بلد نیست چطور تعطیلات را سپری کند. مثل زندانی‌ای که بعد از پنجاه سال آزاد شده باشد و دیگر زندگی در آزادی را بلد نباشد. زندگی کردن انگار یک مهارت است که لزوما بلدش نیستم. رفتم سراغ آرشیو آهنگ‌هایم تا مرتب‌شان کنم. عجب آرشیو مزخرفی دارم. در واقع یک تعداد آهنگ بی‌خود که آدم را مصمم می‌کنند تا هر چه زودتر نشستن لب حوض کوثر را تجربه کند. چرا من اصلا موسیقی خوب گوش دادن را بلد نیستم؟ شاید تقصیر کریس‌دی‌برگ باشد که تمام بیست سال اول زندگی‌ام را تسخیر کرده بود. تعصب کورکورانه‌ی عجیبی رویش داشتم. اگر یک روز پیام می‌داد که همین دیشب به او وحی شده و او حالا امام کریس است و آمده که جهان را نجات دهد، بدون شک نفر اول بودم که می‌رفتم دوبلین تا در رکاب آن حضرت شمشیر بزنم و خون‌ها بریزم. فقط آهنگ‌های او را گوش می‌دادم. همین شد که مهارت گوش دادن و شناختن موسیقی خوب را از دست دادم. از یک جایی به بعد هم کریس را گذاشتم کنار و دیگر چیزی گوش ندادم. چیزی نداشتم که گوش بدهم. رسیدم به دوران بی‌آهنگی. دوران رانندگی در سکوت. باغبانی در سکوت. جارو زدن در سکوت. حمام کردن در سکوت.

همه‌ی تخم‌مرغ‌هایم را ریخته بودم در یک سبد و سبد افتاد و همه شکستند. مثل خانم و آقای سهرابی که محور زندگی‌شان شده بود بچه. شادی و تفریح و غم و ساعت مستراح رفتن و مهمانی و معاشرت و الخ. خیلی‌ها این‌طورند لابد. ته ماجرا هم معمولا این می‌شود که هویت‌شان با بچه تعریف می‌شود. می‌شوند بابای محمد کامبیز. مامان ساجده‌مهلا. مثل من که فقط کریس‌دی‌برگ گوش می‌دادم. بعد هم بچه‌ها می‌روند پی زندگی خودشان. که باید هم بروند. حالا والدین مانده‌اند و دوران بی‌بچگی. دوران سکوت. مهارت زندگی کردن را هم یاد نگرفته‌اند. مثل من که بلد نیستم چطور تعطیلات را سپری کنم. همه چیز تبدیل می‌شود به یک انتظار مبهم. انتظار برای این‌که زنگ بزنند. انتظار برای رسیدن به آخر هفته‌ها و تعطیلات سال نو و دیدن‌شان. دوران بی‌هویتی و فراموشی. همان بلایی که کار مداوم سر آدم می‌آورد. یا تعصب من روی کریس‌دی‌برگ. یا همان بدبختی که همه‌ی تخم‌مرغ‌هایش را گذاشت توی یک سبد و پایش رفت روی پوست موز و با مغز خورد زمین و تخم‌مرغ‌ها رفتند لب حوض کوثر.

هر سال وقتی تعطیلات می‌رسد و من مستاصل می‌شوم، با خودم عهد می‌کنم که از حالا به بعد به زندگی‌ام بعدهای جدید می‌دهم. می‌شوم مرد هزاربُعد. که طبیعتا زر می‌زنم و از دوشنبه زندگی تک‌بعدی و آمیب‌طور خودم را از سر می‌گیرم. مثل آدمی که همه‌ی سرمایه‌ی زندگی‌اش را سیب‌زمینی بخرد و انبار کند به امید روزی که قیمتش چهار برابر شود. که احتمالا موش و کپک ترتیب امید و آرزوهایش را می‌دهند و خلاص. مثل آدمی که تمام عواطفش را روی فقط یک نفر سرمایه‌گذاری می‌کند و بالاخره روزی می‌آید و آن یک نفر ناامیدش می‌کند. همه‌ی این‌ها انسان‌هایی هستند که مهارت‌شان در بی‌مهارتی است.

خلاصه، آهنگ ندارم که گوش بدهم. شاید آن زندانی سابقه‌دار بعد از آزادی و درک بی‌مهارتی‌اش، از سر عمد برود و پفک بدزد. بعد خودش را معرفی کند به پلیس تا برگردد به همان حباب سابق. همان سلول همیشگی که هویتش را به شکل چوب خط روی دیوارهای نمورش حک کرده است. یا خانم و آقای سهرابی، پشت سر هم معجون عسل و گردو و موز و ویاگرا بخورند تا شاید دوباره یک هویت جدید به دنیا بیاورند. من هم دوشنبه برگردم سر کار. سر چیزی که هویتم را تعیین کرده است. توی راه هم آلبوم‌های قدیمی کریس‌دی‌برگ را گوش می‌دهم. هویت ما در القاب ماست. جدن.

#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

خیلی سال پیش تیام برایم یک پی‌دی‌اف پنجاه صفحه‌ای فرستاد از اکتاویو پاز در باب «تنهایی». اسمش دیالیکتیک تنهایی بود. گمانم تا حالا پنج بار آن را خوانده‌ام. به هر حال اگر از طعم قرمه‌سبزی و رد شدن نور غروب پاییز از لای کرکره و لاله‌ی گوش لیلای زندگی صرف‌نظر کنیم، «تنهایی» از آن چیزهایی است که حال عجیبی به من می‌دهد. خیلی دلم می‌خواست یک خاطره‌ و روزمره‌ای‌ ته مغزم پیدا کنم و وصلش کنم به ماجرای تنهایی. که هرچه گشتم پیدا نکردم. همین شد که مجبورم گزارش‌طور چهار خطِ خشک و بی‌روح بنویسم جهت ثبت برای خودم. درست مثل معصومی‌نژاد از رم.

من هنوز تکلیف خودم را با تنهایی روشن نکرده‌ام. هنوز نمی‌دانم آن را باید دوست داشته باشم یا باید ازش فرار کنم. چیزی که مطمئنم این است که دوست ندارم قبول کنم که انسان به هر حال موجودی تنهاست. همیشه آن را انکار می‌کنم. نه این‌که لزوما از تنهایی بدم می‌آید. نه. اما از این اجباری که به من وارد شود که سرنوشت محتوم انسان، تنهایی است، بدم می‌آید. بیشتر دوست دارم که باور کنم قدرت انتخاب دارم. حتی اگر این‌طور نباشد. اگر از مرگ و عشق که آدم واقعا در برابر آن‌ها تنها محسوب می‌شود، صرف‌نظر کنم، دوست دارم سر خودم را شیره بمالم و بگویم که بقیه‌ی تنهایی‌ها، انتخابی است. آدمی که سر لبه‌ی انزوا نشسته است، نباید به اجباری بودن تنهایی، تن بدهد. با آن باید جنگید. حتی اگر آدم ته دلش هم بداند که حریف شمشیربازی‌اش، هواست. قبول؟

پذیرفتن اجبار تنهایی را دوست ندارم. برای من این پذیرفتن مثل این است که رییس کارتل مواد مخدر جنوب شرقی مکزیک برود خواستگاری دختر شفیعی کدکنی. پذیرفتنش خیلی سخت است اگر چه ممکن است عروسی سر بگیرد. به هرحال کارتل‌ها آدم‌های خطرناکی هستند و هر کاری می‌توانند بکنند. اما وقت‌هایی هم هست که تنهایی، دوست‌داشتنی می‌شود برایم. مثلا یک بار رفته بودم توی جنگل برای پیاده‌روی. دو تا چپ و راست را اشتباهی پیچیدم و گم شدم و پنج ساعت تلاش کردم تا دوباره پیدا شدم و برگشتم سر جای اول. آن‌جا تنهایی را دوست داشتم. از یک جایی به بعد فهمیدم که دارم با خودم حرف می‌زنم. انگار خودِ تنهایی شده بود یک نفر دیگر و از من آمده بود بیرون و داشتیم با هم قدم می‌زدیم. اتفاقا آدم باحالی بود. دقیقا همانی بود که باید باشد. انگار خود تنهایی به قشنگترین شکل بیرون آمده باشد و جای خودش را پر کند و آدم دیگر تنها نباشد. حالا بماند که اگر کسی من را در آن جنگل می‌دید، قطعا فکر می‌کرد دیوانه‌ام. که خدا را شکر هیچ کس گذرش آن‌طرف‌ها نخورد و فضای دونفره‌مان را به هم نزد.

گفتم که تکلیفم با تنهایی روشن نیست. از به اجبار در سلول انفرادی افتادن خوشم می‌آید؟ ابدا. دوست دارم داوطلبانه خودم را توی سلول حبس کنم؟ گاهی وقت‌ها. تنهایی قشنگ است؟ گاهی وقت‌ها، بسته به این که لباسش قشنگ است یا نه. تنهایی مثل چاله‌ی وسط آسفالت اتوبان ساوه است که حتما باید آن را به هر قیمتی که شده پر کرد؟ عمرا. فوقش مثل چاله‌ی وسط بیابان باشد که اگر آدم خواست آن را پر کند، باید با نهال سپیدار پرش کند. با قامت کشیده و تنه‌ی سفید و افراشته. چیزی که از هیبت تنهایی قشنگ‌تر باشد.

خلاصه به این‌ شکل. شاید باید بیشتر بروم توی جنگل و بیشتر گم بشوم تا تنهایی بیشتر بیرون بیاید و بیشتر روی او را ببینم و بیشتر بشناسمش. آدم حتی اگر با گودزیلا هم آشنا باشد، احتمالا ارتباط بهتری باهاش می‌گیرد. لااقل بهتر می‌تواند از آن فرار کند. گمان کنم همین است. حمید معصومی‌نژاد از رم.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

مصطفی!
هفته‌هاست که ننوشته‌ام. سال‌هاست که برای تو ننوشته‌ام. نمی‌دانم چه شد که دست از نوشتن برایت برداشتم. الان هم قرار نیست بنویسم. نه برای تو و نه برای خودم یا هیچ کس دیگری. فقط خواستم دو خط یادداشت بنویسم برای این‌که یادم بماند که یک روز از این‌ها برایت مفصل حرف بزنم و بنویسم. همان نخ قرمزی که آدم فراموش‌کار به انگشت اشاره‌اش گره می‌زند تا یادش بماند سر راه برگشت به خانه، ماست چکیده بخرد که با شام بخورد. یادم بیانداز تا از صفحه‌های سفید کاغذی بنویسم که گذر هیچ قلمی به آن‌جا نمی‌خورد. کاغذهای آماده برای نگاشته شدن اما فراموش شده. از این خالی بودن. از آسمان شب، ثانیه‌ی بعد از خاموش شدن ستاره‌ی دنباله‌دار. از امید‌های واهی که یک جای آن را روشن می‌کنند و دو‌باره تاریکی را به یاد ستاره‌های سوخته می‌اندازد. از راهروهای تاریکی که چراغ و پنجره ندارند و حتی کف دست خودش را هم آدم نمی‌تواند پیدا کند. جایی که محور مختصات گم می‌شود. شمال و جنوب و جلو و عقب و نزدیک و دور همه مفاهیمی استعاری می‌شوند. مثل فضانوردی که از ایستگاه فضایی‌اش بیاید بیرون تا در فضا قدم بزند و خانه‌اش را گم کند. بالا کجاست؟ پایین کجاست؟ راه نزدیک شدن از کدام طرف است؟ اصلا مقصد کجاست؟ همان گم شدن در یک انباری بزرگ و تاریک. یا برایت از سربازی بگویم که فشنگ ندارد. یا حتی آن سربازی که فشنگ دارد اما دشمنی ندارد که او هدف بگیرد. یا پرچم سوخته‌ای که نمی‌شود آن را در هیچ قله‌ای فرو برد. یا مومنی که خدایش مرده باشد. یادم باشد یک روز همه‌ی این‌ها را برایت مفصل تعریف کنم. خب؟
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

این نوشته صرفا برشی از رنج دو ساعت گذشته‌ی من است و هیچ نتیجه‌ی اخلاقی به دنبال ندارد.

دارم می‌روم سفر. سوار هواپیما شدم. خوابم می‌آید. صندلی من کنار پنجره است. خوشحالم که قرار است دو ساعت بخوابم. کنار من یک زن و شوهر نشسته‌اند با یک بچه‌ی ده ماهه. سایز و اندازه‌ی بچه خیلی بزرگ‌تر از ده ماه را نشان می‌دهد. تنومند است.

دقیقه‌ی ده پرواز: ابتدای پرواز نگران بچه بودم که سر و صدا کند و نگذارد بخوابم. اما حالا نگران مادر بچه‌ام. خیلی حرف می‌زند. با بچه. با شوهرش. حالا هم با من. خیلی سوال ‌می‌پرسد. پدرش آدامس بزرگی دارد می‌جود.
دقیقه‌ی بیست پرواز: پدر، با بچه بازی می‌کند و او را بالا و پایین می‌اندازد. بچه خیلی خوشحال است و جیغ می‌زند‌. هدفون‌ها را آن‌قدر توی گوشم فشار دادم که دیگر دستم بهشان نمی‌رسد. نکند گیر کنند داخل سرم؟

دقیقه‌ی سی پرواز: مادرش هنوز دارد با من حرف می‌زند. مرزهای کنجکاوی را جابجا کرده. الان دارد نحوه‌ی دم کردن چای ایرانی را می‌پرسد. نمی‌دانم به کجا داریم می‌رویم. کاش اجازه بدهد چشم‌هایم را ببندم.

دقیقه چهل پرواز: بچه اعصابش ریخته به هم و دارد فریاد می‌زند. لابد گرسنه است. دست بزن دارد این بچه. پدرش شیشه شیر را داد دستش. پرتش کرد سمت ردیف‌های جلو. یکی گفت آخ. می‌ترسم.

دقیقه‌ی پنجاه پرواز: پستانک فرو کرده‌اند توی دهنش. بچه همان‌طور که با غیظ پستانک را گاز می‌زند، با خشم من را نگاه می‌کند. چقدر ابروهای بچه به هم نزدیکند. حس می‌کنم کار بدی کردم و از دستم شاکی است. کاش یک پستانک برای مادرش هم داشتند. حالا دارد ماجرای عروسی‌شان را برایم تعریف می‌کند. کنار دریاچه‌ای پر از قو‌های سفید. خوابم می‌آید.

دقیقه‌‌ی شصت پرواز: بچه پستانک را تف کرده بیرون و دارد داد می‌زند. چقدر دندان دارد. بچه‌ها چقدر زود دندان در‌می‌آورند. رفتم زیر صندلی و پستانکش را آوردم بالا و دادم دستش. ناغافل یکی زد روی سینه‌ام. دستش سنگین است. کاش اتوبوس بود و می‌شد پستانکش را از پنجره پرت کنم بیرون. پدرسگ.

دقیقه‌ی هفتاد پرواز: فشار کابین تغییر کرده و بچه گوشش درد گرفته و روانش ریخته به هم. یقه‌ی پدرش را گرفته و دارد جر می‌دهد و سمت من لگد پرت می‌کند. صدای جیغش شبیه که صدای ترمز کامیونی‌ است که لنت‌هایش به ته رسیده باشد. چرا پدر آدامسش را به بچه قرض نمی‌دهد؟ چرا نمی‌رسیم؟ کاش سقوط کنیم.

دقیقه‌ی هشتاد پرواز: رسیدیم به ماجرای دزد احمقی که چند سال پیش خواسته ماشین‌شان را بدزد و شوهر با چوب هاکی افتاده دنبالش. بچه از گریه افتاده به هق هق. تصمیم گرفتند به او شیر بدهند. البته نه از شیشه شیر.

دقیقه نود پرواز: معذبم. صحنه‌ی پیچیده‌ای کنارم دارد رخ می‌دهم. سکانسی از سخت‌ترین آزمون الهی. اگر حتی اشتباهی به سمت راست نگاه کنم حتما شوهرش چوب هاکی‌اش را می‌کند توی حلقم. خدا هم آن دنیا بلای بدتری سر می‌آ‌ورد. اما بچه آرام است. مادر هم آرام است. بهترین وقت برای خواب است. حیف.

دقیقه‌ی صدم پرواز: بچه خوشحال است. دمپایی‌اش تو دهنش است و دارد آن را گاز می‌زند. بچه‌ی قدرتمندی است. بازوهایش کلفت و ورزیده است. ران‌هایش من را یاد هادی چوپان می‌اندازد. بوی بدی بلند شد. پدر با هادی رفتند دستشویی. از دستشویی صدای فریاد هادی را می‌شنوم.

دقیقه‌ی صد و بیستم پرواز: هواپیما نشست. مادر عذرخواهی کرد که بچه‌شان اندکی بد‌قلقی کرده است. احتمالا معنی اندک در زبان انگلیسی کمی فرق دارد. بچه خوابیده است. یک مرد هندی از دو ردیف جلوتر بلند شد و آمد سمت ما و شیشه شیر را داد به مادر. زیر صندلی‌مان مثل سینماهای دهه‌ی چهل پر بود از آشغال. خوابم می‌آید.

پیاده شدم. سهمیه‌ی معاشرت یک‌سال‌ام را دریافت کرده‌ام. خسته‌ام.

#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

هفته‌ی پیش تهویه‌ی دستشویی سوخت. همین یک جمله می‌تواند شروع یک فیلم درام برای خانواده‌ای باشد که آشِ‌کلم، غذای محبوب‌شان است. که البته ما از آن خانواده‌ها نیستیم. اما به هر حال تهویه‌ی دستشویی ما سوخت. رفتم یکی خریدم و تصمیم گرفتم خودم عوضش کنم. مگر عوض کردن تهویه چقدر می‌تواند سخت باشد؟ برای عوض کردنش مجبور بودم بروم توی اتاق زیر شیروانی. تا قبل از مهاجرتم هر وقت اسم اتاق زیر شیروانی را می‌شنیدم، یاد گربه‌های اشرافی و باربی و شاهزاده‌های مراکشی می‌افتادم. اما اتاق زیر شیروانی ما هیچ شباهتی با خاطرات من ندارد. یک اتاق با سقف کوتاه، بدون پنجره و بدون تهویه و بدون کولر و حتی بدون هوا. ساعت دوازده ظهر که دمای هوا رسید به دمای جهنم موعود، رفتم توی اتاق زیر شیروانی سروقت تهویه. مجبور بودم برای این‌که زودتر از زمان مقرر راهی جهنم واقعی نشوم، فیوز را قطع کنم. جا کم بود و تاریک بود. پاهایم را تا جایی که فیزیک و آناتومی انسان اجازه می‌داد، باز کردم. جایی برای نگه داشتن چراغ‌قوه نبود. گذاشتمش توی دهانم و روشنش کردم. سیم‌ها را از تهویه‌ی قدیمی جدا کردم و تهویه‌ی جدید را آماده اتصال کردم. سه تا سیم را باید وصل می‌کردم. سیم فاز را وصل کردم به سیم سیاهِ تهویه. سیم نول را هم وصل کردم به سیم سفید. از یکی برق می‌آمد و از یکی می‌رفت. نوبت رسید به سیم سوم که سیم اِرت بود و اتفاقا لخت هم بود و باید وصلش می‌کردم به پیچ متصل به بدنه‌ی تهویه. بد جا بود. پیچ‌گوشتی سر می‌خورد. دانه‌های عرق چکه‌چکه از پیشانیم‌سُر می‌خوردند و از وسط نور چراغ قوه رد می‌شدند و می‌افتادند پایین. لبه‌ی تهویه‌ی بنجلِ ساخت چین مثل شمشیر زورو خط می‌انداخت روی دستم. مفاصل و عضلاتم که عادت به این‌همه گشایش نداشتند و شگفت‌زده شده بودند، شروع کردند به درد گرفتن و کم کم مور مور شدن و به خوابی عمیق فرو رفتن. هر کاری ‌کردم نمی‌توانستم سیم را دور پیچ بپیچانم و سفتش کنم. نشد که نشد. با خودم فکر کردم که گور بابای سیم لخت سوم. وصلش نمی‌کنم. نه قرار است برق از آن بیاید و نه قرار است برود و بدون آن هم، چرخ زندگی تهویه می‌گردد.

تصمیم گرفتم که ولش کنم به حال خودش و پروژه را بدون اتصال سیم سوم لخت به پایان برسانم. ولی ته مغز من یک مرد کوتاه و کچل و بدبین زندگی می‌کند که وظیفه‌اش زدن نفوس بد و پاشیدن بدبینی است. همین مرد مجبورم کرد که در همان حالت منبسطی که نشسته بودم، چراغ قوه را از دهنم بکشم بیرون و تلفنم را روشن کنم. توی گوگل گشتم که اگر سیم لخت ارت را وصل نکنم چه اتفاقی ممکن است بیفتد. گفت که اتفاق‌های بد. گرما، آتش‌سوزی، برق‌گرفتگی، انفجار و پکاندن فیوز. بیشتر حالت تهدید داشت تا اطلاع‌رسانی. ترسیدم. دوباره چراغ‌قوه را فرو کردم سر جایش و افتادم به جان سیم سوم لخت. بعد از نیم ساعت تقلا و عرق‌ریزی و فحاشی به کارخانه‌های تولیدی چین، بالاخره وصل شد. یک سیم لخت که بودن یا نبودنش در چرخیدن تهویه هیچ اثری نداشت اما جان من را می‌توانست در برابر خیلی چیزها نجات بدهد.

کار انجام شد و تهویه روشن شد. سیم لخت هم آن‌جا بود و آماده بود برای جلوگیری از اتصالی و حادثه‌های احتمالی. آمدم جلوی کولر ولو شدم روی زمین. جان فحش دادن نداشتم. به هیچ چیز فکر نمی‌کردم به جز به رفیق ایام دور و درخشانم. آن رفیقی که سال‌ها سیم سوم لخت زندگی من بود. کسی که همیشه بود. توی دستور کار رفاقتش چرخاندن چرخ زندگی من وجود نداشت و چه بود و چه نبود، چرخ زندگی من می‌چرخید. ولی فرشته‌ی محافظ من بود. جلوی منفجر شدن و اتصالی کردن و ترکیدنم را هزار بار گرفته بود. هزار بار من را از جریان‌های خطرناک رهاند و خودش را سپر بلا کرد. یک گوشه، متصل به بدنه‌ی زندگی من. گوش به زنگ. آماده. بی‌توقع. حالا کجایی سیم سوم لخت من؟

#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

منصف باشیم. اگر از شگفت‌انگیز بودنِ بی‌اندازه‌ی هواپیما که با آن جثه‌ی خرکی در هوا پرواز می‌کند و مزه‌ی درخشانِ قرمه‌سبزی که از ترکیب چند نوع سبزی بی‌ربط به آن می‌رسیم، صرف‌نظر کنیم، ادامه دادن آدمیزاد به زندگی خودش عجیب‌ترین پدیده‌است. این‌که به طور کلی آدم در هر شرایطی بالاخره صبح از رختخواب می‌آید بیرون و به فعل ادامه‌دادن، ادامه می‌دهد. پس بعد از هواپیما و قرمه‌سبزی، این «ادامه دادن» است که موجب شگفتی است. البته این حرف من نیست و حرف رفیقم است. عطی. یک معلم یوگای کار کشته که تقریبا عضلات تمام مردم شهرشان را مورد عنایت قرار داده و کشسانی آن‌ها را دو برابر کرده است. این‌قدر خبره و چیره‌دست. برایم گفت که یک شاگرد دارد که از چند وقت پیش ترک کلاس کرده است. یک زن مسن که سهمش از فک و فامیل و آشنا فقط شوهرش است. شوهرش هم مثل عطارد، دور این خورشیدِ مسن می‌چرخیده. از آن‌جایی که خورشید ستاره است و تنها وظیفه‌اش تابیدن است، گویا عطارد در این همه سال همه‌ی کارهای زندگی را خودش رتق و فتق کرده و او فقط تابیده است. حتی رانندگی هم نمی‌کرده این بزرگوار. این قدر شمس. بعد چی شد؟ چند وقت پیش آقای عطارد گویا سکته مغزی کرده و حافظه‌اش زارپ از بین رفته است و خلاص. نه خودش را می‌شناسد و نه این خورشید تابان‌ آکبند را. کلا منظومه‌ی شمسی را فراموش کرده است گویا. این‌ها را عطی تعریف کرد. واقعا اگر روزی خورشید بیدار شود و ببیند که دیگر دورش چیزی نمی‌چرخد، چطور می‌شود؟ در واقع دیگر منظومه شمسی نیست و فقط شمسی هست و خلاص. یک خورشیدی که حتی رانندگی هم نمی‌کند و هیچ کس نیست دورش بگردد و خلاصه اوضاع قاراشمیش و مزخرف. همین شد که کلاس یوگا و احتمالا هزار کار دیگر را که انجام میداده ول کرده است. با این حال چند وقت بعد برگشته کلاس و شروع کرده به «ادامه دادن». کسی که یک شهاب سنگ گنده آمده و سیاره‌اس را ترکانده و یک حفره‌ی خالی گذاشته و رفته. اما با حفره ادامه داده است.

برای من که شگفت‌آور است این خاصیت آدم. این‌تسلیم نشدن و ادامه دادن. عجیب‌تر وقتی است که آدم در ناامیدی هم سوار خرِ «ادامه‌دادن» است. اصلا غریب بودن ماجرا برای من همین است. ادامه دادن آدم امیدوار اصلا چیز عجیبی نیست. این ادامه دادن در ناامیدی است که تعجب‌برانگیز است. من احتمالا در زندگی قبلی‌ام یک زیست‌شناس بوده‌ام که علاقه‌ی شدیدی به دسته‌بندی هر چیزی داشته است. شترها را دسته‌بندی می‌کنم. ماکارونی‌ها. کامیون‌ها. حتی فک و فامیل خودم را. کلا دسته بندی دوست دارم. الان هم میلم می‌کشد که آدم‌ها را دو دسته کنم. آدم‌های امیدوار و آدم‌های نا‌امید. آدم‌های امیدوار که هورمون‌های امیدشان درست کار می‌کند که تکلیفشان مشخص است و «ادامه‌دادن‌» شق القمر نیست برایشان. این که هیچ. اما این ادامه‌دادن دسته‌ی دوم است که شاهکار است. با چشمه‌ی خشک شده چطور اتوبوس کثافت را شستید؟

دیر شده و این را بگویم و بروم بخوابم که افتاده‌ام به چرندگویی. آدم‌های ناامیدِ ادامه‌دهنده (درست ادامه دهنده) برای من خیلی جذابند. این‌ها همان‌هایی هستند که احتمالا چای خوب می‌خورند. به قهوه‌ی صبح احترام می‌گذارند. فکر کردن به گذشته‌ی شیرین، غم‌شیرین بهشان می‌دهد. لوس هم نیستند. بیشتر از آدم‌های امیدوار، گذر زندگی را حس می‌کنند و صدای عقربه‌های ساعت را بیشتر می‌شنوند. خلاصه انگار یک عباس آقا در مغزشان سکنی گزیده است و دايم می‌گوید: «درست است که زندگی بسیار غم‌انگیز و بیهوده‌است اما تنها چیزی است که ما داریم». انگار این‌ها زندگی را بهتر از امیدواران فهمیده‌اند. انگار چیزی را به دیرتر موکول نمی‌کنند و حریص‌ترند برای زندگی کردن. کمتر گول می‌خورند. واقع‌بین‌تر هستند و چون ناامیدند، کمتر متاسف می‌شوند و کمتر توی ذوق‌شان می‌خورد. کلا با آگاهی عذاب می‌کشند و با آگاهی اعتراض می‌کنند و کمتر غر می‌زنند. چقدر قاتی شد همه چیز.

واقعا دیگر بخوابم. فردا صبح قرمه‌سبزی بار می‌گذارم و حین این که دارد قل می‌خورد و عذاب‌کشیدن لیمو‌عمانی‌ها در آن را تماشا می‌کنم، تمام آدم‌هایی را که می‌شناسم، قضاوت و دسته‌بندی می‌کنم. به دو دسته‌ی امیدوارِ ادامه‌دهنده و ناامیدانِ ادامه‌دهنده‌ی شگفت‌انگیز. بعد با دسته‌ی دوم می‌نشینیم دور میز و بدون نگرانی از چاق شدن در اثر مصرف بی‌اندازه‌ی کاربوهیدرات موجود در برنج، قرمه‌سبزی را با برنج می‌زنیم به بدن. خلاص. و ترشی البته. خلاص.

#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

خانواده ما دو بار تا حالا جنگ را تجربه کرده‌اند. بار اولش که چهل سال پیش بود و روزهایی که دزفول را زیادتر می‌زدند و مجبور شدیم جمع کنیم و بپریم پشت رنو و برویم اهواز. از بار دوم هم که پنج روز گذشته است. توی این پنج روز خیلی دوست داشتم که بلد بودم و تحلیل‌های سیاسی می‌نوشتم و آینده را پیش‌بینی می‌کردم و از بایدها و نبایدها می‌نوشتم. اما بلد نیستم. من فقط بلدم خاطره‌تعریف کنم. اما در این هاگیر و واگیر خاطره چه دردی را درمان می‌کند؟ هیچ. حکم یک نجات غریق را دارم که کنار استخر اشتباهی که آب و آدم در آن نیست دارم کشیک می‌دهم و بلد نیستم آدم‌های اقیانوس بغلی را نجات بدهم. تازه داشت خاطراتم از جنگ اول تمام می‌شد که دومی شروع شد. که البته از این یکی جسمم دور است. آنچه می‌گذرد را از خانواده‌ام و دوستانم می‌شنوم. امروز که به برادرم-فرید- زنگ زدیم، توی ماشین بودند و داشتند از تهران خارج می‌شدند. پدرم هم بود. بچه‌ها هم بودند. همه چیز را ریخته بودند توی ماشین و از شهر خارج می‌شدند. فرید استاد کمدی کردن شرایط بحرانی است. اگر فیلم‌نامه‌ی آخرالزمان را بدهند به فرید که بنویسد، خودِ خدا هم روز واقعه از خنده روی فرش می‌افتد و همه‌ی گناهان را می‌بخشد و همه می‌رویم بهشت. فرید که وسط ماجرا است نگرانی‌های ما را که دوریم مدیریت می‌کند. همه چیز را کمدی می‌کند. این‌که یک‌هو فهمیده‌اند که منطقه سه را می‌خواهند بمباران کنند و چطور با عجله پدرم را مجبور کرده تا سوار ماشین بشوند و حتی اجازه پوشیدن جوراب هم بهش نداده. چطور در کسری از ثانیه وسایل را جمع کرده‌اند و بچه‌ها را ریخته توی ماشین. چهار ساعت توی ترافیک بودند. این که هر نیم ساعت بهشان زنگ می‌زدیم که کجایید و چه کار می‌کنید و چقدر دیگر می‌رسید. اعصابشان را شخم زدیم سابیدیم. همه را کمدی کرد برایمان. گفت که سیمبا را هم با خودشان برده‌اند. گربه‌ی نگار. هزار بار می‌خواستم ازشان بپرسم که گربه را که با خودتان بردید؟ ترسیدم بگویند دلت خوشه عامو توی این بلبشو. یا بگویند یادشان رفته همان جا توی منطقه سه جا مانده. اما فرید خودش گفت که سیمبا قبل از همه پریده توی ماشین و نشسته پشت فرمان. گفت هر دو دقیقه یک بار هم پدرم با سیمبا درگیر می‌شود. فرید سکانس‌های ترسناک را ترمیم و تلطیف و مدیریت می‌کند و می‌دهد دست ما که بودن‌مان هیچ با نبودن‌مان در این پنج روز فرقی نداشته است.

کاش دنیا را می‌دادند دست فرید که مدیریتش کند. وضعیت خیلی بهتر می‌شد. من الان مستاصلم و نمی‌دانم چطور این دو پاراگراف را بنویسم و تمام کنم؟ شد مثل جگر زلیخا. من واقعا دیگر از خاطره تعریف کردن خسته شده‌ام. دوست دارم بدانم به کجا داریم می‌رویم؟ دوست داشتم قدرت تحلیل داشتم و می‌فهمیدم توی سر این پیرمردان خشمگین چی می‌گذرد؟ علم پزشکی به هیچ درمانی نرسیده است؟ اما خب. الان حوصله و زمان سانتیمانتالیسم نیست. الان فقط من مستاصلم. توان ساخته شدن خاطرات جدید را ندارم. توان از دور دیدن این ماجراها را ندارم. این‌که نوار چسب‌ها ضربدر می‌شوند روی شیشه‌ها. بالا رفتن دانش نظامی آدم‌ها. توان شنیدن پروپاگاندا و دروغ‌های دو طرف نزاع را ندارم. ولی باید بود و باید داشت. این مرز جغرافیایی همین را طلب می‌کند. مهم هم نیست کجا باشید. مرز با تو می‌آید. یا جسمت را می‌کشد یا روحت را. به امید یک روز نزدیک که این‌جا بنویسم که خاطرات تمام شد و به زندگی خوش آمدید.

#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

حالا که دارم این چهار خط را می‌نویسم، شبکه‌ی کامپیوترهای شرکت از کار افتاده و به هیچ فایلی دسترسی نداریم. من هم آمده‌ام توی اتاق کارم، در را بسته‌ام و مثل خسرو پرویز به اریکه‌ی سلطنت تکیه داده‌ام، سیب گاز می‌زنم و می‌نویسم. بیکار و بی‌خیال و آزاد. هرچقدر که من مثل شبدرهای توی حیاط رها و آزادم، مسئول محترم کامپیوترها در حال پاره شدن است بابت عیب‌یابی شبکه. همین شد که گفتم چند خط بنویسم. البته چیزی هم ندارم برای گفتن. وقت‌هایی که سرم مثل آسمان بی‌ابر عسلویه خالی است، فکرم می‌رود سمت غیبت کردن بقیه. عادت زشتی‌ست، خودم می‌دانم. دارم به همکارم فکر می‌کنم که همین چند وقت پیش استخدامش کردیم. تازه فهمید‌ه‌ام که خیلی بچه دارد. وقتی می‌گویم «خیلی»، منظورم پنج‌تا شش‌تا نیست. خیلی بیشتر. چهارده‌تا. یک مؤمن به تمام معنا که احتمالاً هیچ اعتقادی به عایق کردن و پیشگیری ندارد. از وقتی فهمیدم که به اندازه نصف یک کلاس درس مدرسه‌ی دولتی بچه دارد، خیلی بهش فکر می‌کنم. این‌که چطوری سر میز غذا می‌نشینند؟ چطور می‌خوابند؟ با هم تا حالا سفر رفته‌اند؟ اتوبوس دارند؟ چطور ساکتشان می‌کنند؟ تیر هوایی در می‌کنند؟ خانه‌شان چند تا حمام و دستشویی دارد؟ برای املت، چند تا تخم‌مرغ می‌شکنند؟

البته این انتخاب خودشان است و به من ارتباطی ندارد. من فقط توی دلم گوشت تن برادر می‌خورم و غیبتش را می‌کنم. ولی انتخاب کلا چیز عجیبی است. مثلا یکی انتخاب می‌کند تا زمانی که نیم‌کره‌ی جنوبی‌شان فعالیت می‌کند، تولید مثل کند. ولو به قیمت این‌تمام شود تا برای هر بار املت درست کردن مجبور شوند چهار شانه تخم‌مرغ بزنند به تنِ ماهی‌تابه. یا یکی تصمیم می‌گیرد دیکتاتور شود و از شرق تا غرب را به زور ببرد زیر یوغ خودش. ولو به قیمت این تمام شود که همه‌ی عمر جرات نکند از خانه‌ی ویلایی‌اش بیاید بیرون و هیچ کجا از این سرزمین پهناورش را به چشم خودش نبیند.

خود من هم انتخاب‌های عجیب کم ندارم. مثلا هشتاد سال پیش انتخاب کردم که نقشه‌بردار بشوم. با اختلاف مزخرف‌ترین انتخاب زندگی‌ام بود. قطعا از چهارده تا بچه داشتن و دیکتاتور شدن هم بدتر بود. دقیقا نمی‌دانم آدم در لحظه‌ی انتخاب چه هورمونی از کجایش ترشح می‌شود. نقشه‌برداری؟ آن‌هم برای من که از مار جعفری و اعداد و اعشار و کلاه حصیری و کلمن آب ولرم بیزارم. این چه انتخابی بود؟ گاهی وقت‌ها جبر قابل توجیه‌تر است. مثلا زندگی مردِ زندانی در زندان دیکتاتور خیلی قابل توجیه‌تر از زندگی خودِ دیکتاتور است که انتخاب کرده است تا در ویلای خودش زندانی باشد. یا آدم عقیم در برابر آدمی که به اندازه نصف نونهالان کلاس اول خانم رحیمی، فرزندآوری کرده است.

البته من الان در مورد نیک و بد ماجرا حرف نمی‌زنم. فقط دارم جبر و اختیار را برای خودم تشریح می‌کنم. تا مسئول شبکه‌ی شرکت هنوز دارد مثل گربه‌ای که آتش گرفته باشد توی شرکت یورتمه می‌رود و عرق می‌ریزد، من فرصت دارم که در مورد زندگی‌ام و انتخاب‌ها و اجبارهایی که داشته‌ام فکر کنم. کاش کلا ما هم مثل رودخانه‌ی کارون، مسیر زندگی‌مان مشخص بود و جاذبه اجبارمان می‌کرد کجا برویم و کجا بپیچیم و کجا نپیچیم. آن‌طور لازم نبود به خودمان گاهی وقت‌ها بابت انتخاب‌مان فحش بدهیم. آخر ماجرا هم وقتی به دریا رسیدیم فقط لازم بود به پیچ‌ها و جاذبه فحش بدهیم و هیچ تاسف و حسرتی هم نداشتیم. اجبار که تاسف ندارد. اجبار همه چیز را توجیه می‌کرد. من از همه‌ی دیکتاتورها، از نیروی گرانش، پیچ‌های تند، طناب‌های کلفت بسته به گردن‌ها نازک و کلا هر چیزی که اختیار پرواز را می‌گیرد ممنونم. شما صلاح ما را بهتر از خودمان می‌دانید.

چراغ شبکه سبز شد. مسئول شبکه خوشحال است و خبر داد که به جهان اعداد و ارقام دوباره متصل شدیم. از جهان اجبارِ کار نکردن و رها بودن و نوشتن خداحافظی می‌کنم و به جهان انتخابی خودم با اعداد اعشاری وارد می‌شوم.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

دو خط شرح حال بنویسم، صرفا بابت اثبات نفس کشیدنم. این ‌روزها دوبنده‌ی آبی‌ام را پوشیده‌ام و مشغول کشتی گرفتن با یک پروژه‌ی فزرتی هستم. ماه قبل جلسه داشتیم و سر شیب جاده‌‌ای که مشغول طراحی‌اش هستیم با کارفرما دست به یقه شدم. من می‌گفتم سه درصد و کارفرما گیر داده که سه و نیم درصد. یک ماه تمام است که درگیر همین نیم‌درصد اختلاف شیب هستم و جهان و آرمان‌ها و ایدئولوژی‌ام بخیه خورده به آن. شب‌ها خواب می‌بینم که با آن رنوی پلاک ب-پنجاه‌ودو که تهران داشتم، کارفرما را زیر می‌گیرم و جاده را با همان شیبی که دوست دارم طراحی می‌کنم. موقع صبحانه و ناهار و شام و خلا و حمام و جارو و رانندگی به این نیم درصد فکر می‌کنم، فحش می‌دهم و به دنبال راهی برای خارج شدن از این مخمصه هستم. جهان من این روزها جهانی نیم‌درصدی‌ است. حتی رقیق‌تر از شیر‌های کم‌چرب. انگار یک غول الدنگ نشسته روی صورت من و ساعت‌های زندگی من را می‌خورد و اجازه نمی‌دهم کار دیگری بکنم.

چند سال پیش هم یک پروژه‌ی دیگر بود که با من جفت‌گیری کرد. در واقع جمله درست این است که: یک پروژه بود که چند سال با من جفت‌گیری کرد. شبانه‌روزی. جهان من را از آنِ خودش کرده بود و من هم خودم را از آنِ پروژه کرده بودم. که خب پروژه تمام شد و اتفاقا یک جایی به عنوان پروژه‌ی فلان برنده شد و جایزه‌ی فلان را گرفت و یک لوح کریستال به اندازه‌ی کف دست دادند بهمان که رویش نوشته بود «آفرین». لوح را گذاشتم توی اتاقم. الان که جهانم نیم‌درصدی شده هم جلوی چشمم است. انگار تمام آن ساعت‌هایی که روی آن پروژه (زیر آن پروژه البته) کار کرده بودم را فشرده‌اند و یک لوح از آن‌ درست کرده‌اند. آفرین.

من از همه‌ی اتفاق‌ها و پدیده‌‌هایی که جهانم را کوچک می‌کنند هراس دارم. از این‌که یک غول الدنگ بنشیند روی صورتم و باعث شود که هیچ چیزی جز ماتحت خاردارِ مبارکش را نبینم خوشم نمی‌آید. مخصوصا اگر بدانم که آن‌طرف دیوار ابرهای سفید در آسمان آبی روانند و یک جایی از جهان، بچه‌های تخس با چوب افتاده‌اند دنبال مرغ و خروس‌های محله و می‌خندند و جای دیگری یک زن زیبا دارد لبخند می‌زند بی‌آنکه من آن دل‌فریبی را ببینم و آن سمت دیگر‌تر یک بچه‌ دارد بزرگ می‌شود و یک نفر دارد مسن‌تر می‌شود و کائنات هر لحظه دارد کش می‌آید و بزرگ‌تر می‌شود. و من درگیر نیم‌درصد اختلاف نظر با یک نفر دیگر هستم. کسی که در زندگی شخصی‌ام هیچ جایگاهی ندارد. آن‌هم در مورد جاده‌ای که احتمالا هیچ وقت در زندگی‌ام قرار نیست در آن راه بروم یا رانندگی کنم. آفرین.

تف به هر چیزی که نشیمن‌گاهش را روی صورتم بگذارد و اجازه ندهد تا بوی جوی مولیان آید و یاد یار مهربان آید.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

امروز گیر افتادم توی آسانسور. قرار بود بروم طبقه‌ی یازدهم اما آسانسور با من هم‌نظر نبود و بین طبقه‌ی چهار و پنج ایستاد. دکمه کمک را زدم و یکی از توی سوراخ‌های دیوار گفت که ها، چی شده؟ ماوقع را گفتم. گفت تکنسین را می‌فرستد برای نجات. گفت ده دقیقه‌ طول می‌کشد. منم گفتم خب. تلفنم را روشن کردم که تا رسیدن فرشته‌ی نجات، چهار تا ایمیل جواب بدهم. که خب توی آسانسور تلفنم آنتن نمی‌داد. پس نشستم کف آسانسور به تماشای در و دیوار. صد تا کار توی طبقه‌ی یازدهم منتظرم بود. رییس بزرگ، آن‌جا مثل ببر بنگال منتظرم بود تا گیر بدهد که چرا فلان کار را نکرده‌ام و چرا عقبیم از برنامه‌ی زمان‌بندی و چند تا چرا و کوفت و زهر مار دیگر. ناتاشا و دو سه نفر دیگر هم بودند که من باید همین‌ها را سرشان داد می‌زدم. اما حالا چی؟ من گرفتار در آسانسور بین طبقه‌ی چهار و پنج. خوشم آمد. از این توفیق اجباری. از این آسانسور چموش که تصمیم گرفت حرکت نکند. این به اجبار ایستادن را دوست داشتم.

چند سال پیش کفشم همین کار را کرد و مجبورم کرد تا سرعت زندگی‌ را برسانم به صفر. یک جایی نوشته بودم ماجرایش را. که زهوار کفشم در رفته بود و رفتم چسب خریدم تا دوباره به زندگی برگردانمش. پشت قوطی‌ مراحل استفاده از چسب را پله‌پله نوشته بود. از تمیز کردن زهوار در رفته تا باز کردن در چسب و خالی کردن آن در محل جرخوردگی. پله‌ی آخر هم فشار دادن کفش بود تا چسب خشک شود. هشت دقیقه. نشستم جلوی پنجره و کفش را بین دو دستم فشار دادم و خیره شدم به درخت خرمالوی وسط حیاط. برای هشت دقیقه. همین ایستادن یک جا باعث شد یک آدم جدیدی از درون من بیاید بیرون و کمر راست کند و کش وقوس بدهد خودش را و اطرافش را نگاه کند. این درخت کی میوه داده؟ دختر همسایه کی این‌قدر بزرگ شده؟ چقدر بوی دارچین خوب است. تجربه‌ی جدیدی بود. انگار بالاخره راننده‌ی اتوبوس شاشش گرفته باشد و زده باشد کنار و اجازه داده هشت دقیقه از اتوبوس پیاده شوم. تنفس. مثانه‌ی راننده‌ی اتوبوس زندگیِ من به بزرگی مثانه‌ی نهنگ است و هیچ وقت نگه نمی‌دارد. همیشه در حرکت است. دائم به فکر مقصد.

خلاصه ده دقیقه بعد فرشته آمد و یک کارهایی کرد و آسانسور تکان خورد و راه افتاد و طبقه‌ی یازدهم نگه داشت. در باز شد و یک دیلینگ کرد که یعنی برو که رییس بزرگ و ناتاشا و لوله و میلگرد منتظرت هستند. اما انصافا آن ده دقیقه خوش گذشت. حالا هم به صرافت افتاده‌ام تا اتفاقات خوبِ کوچکِ متوقف کننده‌ یا کند کننده‌ی زندگی را شناسایی و از آن‌ها بهره‌برداری کنم. از جمله سوار شدن به فرسوده‌ترین آسانسورها و متروها. خریدن زپرتی‌ترین کفش‌ها. نوشیدن شراب با چنگال. تردد در مسیر‌ گروگان گرفته شدن توسط شریرترین آدم‌رباها. انتخاب سنگلاخ‌ترین راه برای رسیدن به مقصد. و الخ.

خودم خبر دارم که این ماجرا سطحی‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین ماجرا است و خاک آن به توبره کشیده شده است. اما خب، مهمترین ماجراها، همین کلیشه‌ای‌ترین ماجراها هستند. مثل ماجرای عشق. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

اعتراف کنم که هیچ وقت بداهه به معنای کلمه ننوشته‌ام. این‌که بی هیچ هدف و موضوع بخواهم بنویسم و این اولین تجربه است. الان نمی‌دانم نهایتا چیزی نوشته می‌شود یا نه اما به زودی معلوم می‌شود.

هواشناسی گفته که جمعه ممکن است برف داشته باشیم. سه سال است که رنگ برف را ندیدیم. بار قبل هم که آمد، درواقع نیامد. یک چسه پودر سفید که هنوز به زمین نرسیده آب شد. ده سال پیش برف درست و حسابی آمد. آپارتمان ما روی تپه بود و این‌قدر برف آمد که راه خروجی بسته شد و حبس شدیم بالای تپه. سه روز تمام. آلکاتراس. هیچ کاری نداشتیم جز لرزیدن و چای خوردن توی بالکن یخ‌زده. چه اصرار عبثی داشتیم سرِ این کار. دو قرن پیش که دانشجو بودم هم یک برف این‌طوری آمد تهران. لبه‌ی پنجره‌ی خوابگاه رو به ساختمان اسکان می‌نشستیم و چای پشکل‌نشان می‌خوردیم و می‌لرزیدیم. البته آن‌وقت دلیل محکم‌تری داشتیم. دخترهای دانشگاه دلیل محکم ما بودند. این‌که ما را در آن هیبت سینمایی ببینند و دوست‌مان بدارند. کلا عشق دلیل محکمی است برای هر کار عبثی. حتی تراشیدن کوه بیستون. فوقش این بود که از بالا سُر می‌خوردیم توی شمشادهای حیاط یکی دو تا از استخوان‌هایمان می‌شکست. یا آنفولانزا می‌گرفتیم و جر می‌خوردیم. اما در عوض عشق را تجربه می‌کردیم و یک فصل در زندگی‌مان خلق می‌شد که می‌توان آن را داستان کرد. زندگی در غیر این صورت چه مهم است؟ آدم باید همیشه احتمال این را بدهد که هر آینه ممکن است اسکورسیزی زنگ در خانه‌ی آدم را بزند و بگوید: «می‌خوام از مهمترین اتفاق زندگی‌ات فیلم بسازم؛ تِخ کن بیاد». زشت نیست اگر آدم هیچ چیزی برای گفتن نداشته باشد؟ اصلا اسکورسیزی به درک. نباید توی زندگی‌مان چند تا اتفاق درست و حسابی افتاده باشد که آن دنیا بتوانیم حوری‌ها و غلمان‌ها را با آن‌ سرگرم کنیم؟ مگر چقدر آن‌جا می‌توانیم جفت‌گیری کنیم؟ کاش زودتر به این‌فکر افتاده بودم. نگرانم که نکند زندگی‌ام محتوایی به اندازه‌ی یک قصه‌ی کوتاه که پدربزرگی برای نوه‌اش تعریف کند تا بخوابد هم نداشته باشد. در حد رشادت بزبز قندی حتی. باید کاری کرد. باید رفت دنبال کمیاب‌ترین گل آبی دنیا که پشت بلندترین کوه جهان سبز می‌شود. همان گلی که ضمانت زنده ماندن یک لبخند است و برای رسیدن به آن باید قوی‌ترین خرس دنیا را پاره کرد. به هر حال یک کاری باید کرد که جلوی اسکورسیزی شرمنده نشویم و آن دنیا هم بین هر دو راند دو دقیقه بتوانیم نفس بگیریم و بگوییم «یه دقیقه آروم بگیر اینو تعریف کنم.»

خب توانستم بداهه بنویسم. اما هیچ وقت دیگر این کار را نمی‌کنم. عبث است.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…

گفت و چای | فهیم عطار

من هر چقدر که از خرمالو تنفر دارم، در عوض انگور را دوست دارم. به نظرم لقب ملکه‌ی میوه‌ها را باید داد به انگور. عمر پربرکتی دارد. از دوران نوزادی که غوره است تا دوران کهولت که کشمش می‌شود. یا حتی وقتی که روح از پوستش خارج می‌شود و می‌رود در کالبد شراب. درد و بلایش بخورد توی سر خرمالو.

دیروز یک ظرف انگور با خودم آوردم سر کار تا بعد از ظهر ترتیبش را بدهم. بعد از ناهار که سطح دوپامین پایین است و ناامیدی و خمیازه و کسالت از چهار جهت حمله می‌کنند به من. انگور حکم نورِ ته تونل را دارد و یک تنه با تمام این مصایب می‌تواند دست و پنجه نرم کند و من را به ساحل امن برساند.

ظرف را از صبح گذاشتم روی میز کارم. هر دقیقه چشمم بهش می‌افتاد و بزاق دهانم می‌پاشید بیرون. هزار بار دستم رفت سمتش تا درش را باز کنم و ترتیب انگورها را بدهم. اما جلوی خودم را گرفتم. ته مغزم مرد دیلاق و اخمویی زندگی می‌کند که جلوی من را این طور مواقع می‌گیرد. معتقد است که استفاده‌ی چیزهای خوب را باید نگه داشت برای زمان مناسب. یک جفت چرم دستکش دارم که چهار سال پیش خریدمشان. شبیه به دستکش‌ جیمزباند. یا شاهزاده‌ی موناکو. خیلی دوستش دارم. اما تا الان دیلاق اجازه پوشیدن‌شان را به من نداده است. الان حیفه. الان گِلی میشه. الان پاره می‌شه. همین است که دستکش‌ها مانده‌اند ته کمد و گوشه‌های آن رو به فرسودگی است و مقامش از شاهزاده‌ی موناکو رو به تقلیل است به سمت مقام فعلی بشار اسد.

دیروز لقمه‌ی آخر ناهار هنوز گلو را به سمت معده ترک نکرده بود که رییس بزرگ آمد توی اتاقم. زد روی شانه‌ام و گفت: «دو دقیقه وقت داری بریم توی اتاقم و درمورد فلان چیز و فلان پروژه حرف بزنیم؟» من این دو دقیقه‌ها را می‌شناسم. این‌ها همان دو دقیقه‌هایی هستند که معادل گذاشتن کف دست روی بخاری داغ طول می‌کشند. تا ابد. گفتم بله. چاره‌ی دیگری نبود. آمدم انگور‌ها را با خودم ببرم. اما دیلاق گفت «انگور رو جلوی رییس و وقتِ حرف زدن در مورد فلان پروژه می‌خوای بخوری؟ حیفه». و نبردم.

دو دقیقه‌ حرف زدن شد پنج ساعت. وقتی برگشتم اتاقم، هوا تاریک بود. فقط کتم را برداشتم و رفتم خانه. انگورها ماندند روی میز. اصلا یادم رفته بودند. تا امروز صبح که برگشتم سر کار. انگورها از حال رفته بودند. یکی‌شان را گذاشتم توی دهانم و دیدم که مزه‌ی خرمالوی گندیده گرفته. تمام ظرف را برگرداندم توی سطل آشغال. چهار تا فحش دادم به دیلاق و خرمالو. انگورها در هر حالتی پربرکت هستند الا وقتی که فراموش بشوند. لعنت به دیلاق. وقت مناسب برای خوردن انگور همان وقت بود. نه بعد از ناهار.
#فهیم_عطار
@fahimattar

Читать полностью…
Subscribe to a channel