erfannazarahari | Unsorted

Telegram-канал erfannazarahari - عرفان نظرآهاری

12902

زندگی معنوی به سمت حکمت از مسیر ادبیات ، همه ماجرای من این است... من شعر را زندگی می کنم و از هر روزم قصه ای می آفرینم. شغل من انسانیت است. لینک کانال یوتیوب 🔻🌀🔻 https://m.youtube.com/@ErfanNazaraharii

Subscribe to a channel

عرفان نظرآهاری

▪️آموزگار بی ادبی ها

لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: «از بی ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن احتراز کردمی.»
▪️
از جنگ بی ادب تر ندیدم که انسان را رعایت نکرد، جان را محترم نشمارد و زندگی را زیر بی رحمی اش لگدکوب کرد.
از جنگ بی ادب تر ندیدم که اخلاق را کشت و امید را پرپر کرد و آینده را به گروگان گرفت.
از جنگ بی ادب تر ندیدم که خشمگین بود، که سنگدل بود که آزارگر و زشت رفتار بود.

در روز آموزگار، در مکتب جنگ، در پیشگاه بدترین آموزگار جهان که درسش را به تلخی و تجربه ‌و به درد ‌و به داغ آموزاند؛ بر آنم که لقمان وار هر چه را او کرد، نکنم و روی دیگر آنها را به جا بیاورم؛ هر درسش را باید وارونه زیست کنم.

من از آموزگار جنگ آموختم که باید برای صلح بکوشم و از سنگدلی اش آموختم که باید همدلی کنم و از آن همه زشتی فهمیدم که باید زیبایی بیافرینم. من از او که ویران می کرد، آموختم که باید آباد کنم، هر چه را که می توانم، هر جا را که می شود.
آبادی درسی بود که من از خرابی های او گرفتم.
من از آن همه نفرت به عشق رسیدم و از نفرین او به آفرین و از دشمنی او‌ آموختم که باید دوست بدارم.

من از جنگ که آن همه مرگ پاشید به زندگی رسیدم.
به زندگی…



✍️#عرفان_نظرآهاری
#آموزگار_جنگ
#بکی_نغز_بازی_کند_روزگار
#که_بنشاندت_پیش_آموزگار

@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

▪️ تو

«از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود»،
فقط مصرعی از حافظ نبود، وضعیتی بود که مدام هست می‌شود.
این وحشت، تن داشت، بدن داشت، چهره داشت، لباس داشت، این وحشت نبود، وحشتناک بود.
این وحشت که تن دارد، آدم است، آدمیِ وحشتناک.

▪️
من هرگز در تمام عمرم این همه آدمِ وحشتناک ندیده بودم.
با خودم می‌گویم کاش هرگز به دنیا نیامده بودم، کاش هرگز این همه خشمِ انباشته در یک بدن، این همه نفرتِ درهم‌تنیده در یک گلو، این همه بدخواهیِ آشکارا در یک چهره، این همه ناسزا و دشنام و زشت‌گویی در کلمات و این همه انسان‌ستیزی را در یک انسان ندیده بودم.

▪️
آنها منتظرند تا باز هم جنگ بشود، جنگ‌تر…
تا آتش‌ها بس نباشد و آتش‌ها خانمان‌سوزتر…
تا دردمندتر بشویم تا بیچاره‌تر…
تا اینها بروند و آنها بیایند. اما آنها از اینها هم اینهاترند.
من از اینها و آنها می‌ترسم، من هنوز ناامیدانه به دنبال «تو» می‌گردم که هر اویی را خود می‌دانی. هر بیگانه‌ای را خویش.

▪️
منتظرِ سقوطند؟ سقوط دیگر چیست؟ انسانی که این‌گونه از ارتفاعِ انسانیتِ خود بیفتد دیگر چگونه می‌خواهد بر بلندیِ خویش بایستد!
می‌خواهند بسازند؟ چه چیز را؟ انسانی که این همه ویران است کجا توانِ ساختن دارد؟
از آبادی حرف می‌زنند؟ آبادی؟ انسان، کلنگ در دست و نفرین در مشت، تنها می‌تواند خود را خراب کند و زاد و بومش را، دیگری را، دیگران را.
آزادی؟ نه، آنها زندانیِ خشمِ خویشند، قفس‌مندانی در آرزوی قفس‌سازی. رنجورانی در حسرتِ شکنجهٔ این و آن.
وحشتناکند، کلماتشان وحشتناک‌تر: مداخله! بشر! دوستانه!
دیگر از کلمات هم می‌ترسم. می‌خواهم به روشنایِ خاموشی پناهنده شوم. به سرزمینِ نگاه و لبخند و آغوش.
به جایی که اینها و آنها ندارد، به سرزمینی که اسمِ تمام آدم‌هایش «هر که» است.
«هر که در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید…»

▪️
یک روز می‌آید که همهٔ ما مرده‌ایم، همهٔ ما در جنگ یا در صلح یا در آتش‌بس، سرانجام می‌میریم.

اما تاریخ، چشمانی دارد تیز و تلخ که به حفرهٔ خالیِ جمجمه‌ات خیره می‌شود و تا ابد میلیون‌ها بار تکرار می‌کند:
تو قاتل بودی، تو او را کشتی: آدمیت را
تو او را کشتی: انسانیت را
تو او را کشتی…
تو…
او…
را…

✍️ #عرفان_نطرآهاری
#تو_او_را_کشتی
@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

🌷▪️🌷
امروز، اول اردیبهشت است، روز نکو داشت سعدی؛ و من شرمسار ا‌ویم که از پس این همه سال گلستانش را گرگستان کردیم و بوستانش را بدستان.
چه شد که همنشین گل ها نشدیم و روانمان دوزخ شد و جانمان، جهنم؟
چرا کلاممان خار شد؟ و آدمیت، خوار و مردمان، مردم خوار!

☘️اردیبهشت اسم دومین ماه بهار نیست، اردیبهشت، شیوه ای از زیستن است، که از همنشینی با عشق و هم صحبتی با زیبایی و رفاقت با اخلاق پدید می آید.
تقویم ما دیگر اردیبهشت ندارد مگر اینکه ایرانی به عشق و اخلاق و زیبایی برگردد.
گلستان را به جنگ و خشم و کینه و نفرت و بدخواهی نمی توان ساخت. گلستان را باید آفرید، بهشت را باید ساخت و اردیبهشت را به تقویم خورشیدی باید با بهْ اندیشی و بهْ رفتاری افزود.

🔹 قدح همنشینی

گِلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دستِ مخدومی به دستم
بدو گفتم که مُشکی یا عبیری
که از بوی دلاویزِ تو مستم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گُل نشستم
کمالِ همنشین بر من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم

🔻🔻

آدم ها همه از گِلند، اما فقط بعضی ها گُل می شوند. برای گل شدن باید کنار گل ها نشست. باید همدم گل شد، همنفسش. نفسِ گُل در تنِ گِل اثر می کند. نفسِ عشق در تن آدم.
تباهی، سرایت می کند؛ تعالی هم.
کجا نشسته ای؟ همنشین شیطانی یا فرشته؟ با اهریمنان کوچک نشست و برخاست می کنی یا با اورمزدان لطیف و مهربان؟
به همنشینت نگاه کن، او آینه ای است که خودت را در آن خواهی دید.

☑️ تو خودت چگونه همنشینی هستی برای دیگران؟ گِلشان را گُل می کنی یا گُلشان را پر پر؟


✍️#عرفان_نطرآهاری
#اول_اردیبهشت_روز_نکوداشت_سعدی
#سعدی_بنوش

@erfannazarahari

https://taaghche.com/book/180994/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%D8%B4

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

☑️ سالروز درگذشت شاهرخ مسکوب است .

او گفت:
طبیعت، پریشان و روشنی پنهان است و همگی در تاریکی فریاد می کشند و جلاد را نفرین می کنند. این ظلمت زدگان داغدیده از روشنی و روییدنی بیزارند.

#شاهرخ_مسکوب
#کتاب_سوگ_سیاوش

@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

قصه به سر نرسید
▪️
اگر جنگ تمام شد و ایران زنده ماند و ایرانی نیز، باید تمام توش و توانمان را بگذاریم روی آدم، روی آدمیت، روی انسان، روی انسانیت.
این آدمیت و انسانیت که منوطش کردند به حاکمیت سرانجام چقدر هولناک شد.
آیا آدمیت پیش نیاز سیاست نبود؟
نمی دانم آنقدر با هیولا جنگیدند تا هیولا شدند یا هیولاها پنهان بودند در تن ها و آینه نداشتند، حالا سراسر جهان تالار آینه شده است و رقص خون و آتش و دود و دیو بر آن.
▪️
چه شد که مردمان از دادخواهی به خون خواهی رسبدند و از خون خواهی به خون آشامی!
مردمان کم شدند و مردمی گم شد.
اول قحطی انسان آمد بعد قحطی آب و نان.
دیوان و ددان، دیوی و ددی کردند و کلمات را به اسیری گرفتند: آزادی، نجات، رهایی…
و سرانجام هر کدام را به آیینی شوم، شرورانه کشتند.
و مدارا و مروت و عشق، خود مویه کنان گریختند.
▪️
قصه را باید از ته می خواندیم تا به سر برسیم: ابتدا باید آدم می بودیم و آدمیت می کردیم، و سرانجام نام نجات دهنده‌ را از آینه می پرسیدیم…
ما اما اول نام نجات دهنده را پرسیدیم و این‌ چنین شد که از دیوی به دیوی رسیدیم و از دوزخی به دوزخی رفتیم.
و این قصه هرگز به سر نرسید…

✍️#عرفان_نطرآهاری
#ایران
#انسان
#NowarCrimeslnİran
#StopwarOnİran

@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

🟠 شاهنامه وطن است

🎙️#عرفان_نظرآهاری
🎶#علیرضا_قربانی
#شاهنامه_بخوانیم_شاهنامه_بشنویم

▪️ وعده‌گاه ما:
هر یکشنبه، ساعت ۱۸ به وقت لندن
در بستر گوگل‌میت — به‌صورت آنلاین
(با امکان استفاده آفلاین از جلسات)

▪️ شاهنامه‌جویان، معناورزان و ایران‌دوستان علاقه‌مند،
به واتس اپ این شماره پیامک بدهید:

+31 6 85 14 18 47

#شاهنامه_خوانی
#از_سوگ_سیاوش_تا_امروز
#ایران

@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

🪽اگر شجاعتش را داری، خوب باش🪽

روزگاری برنارد شاو درباره گاندی گفت: « قتل او نشان می دهد خوب بودن چقدر خطرناک است.»

در جهانی پر از پلیدی و ناراستی و خشونت، هنوز هم خوب بودن خطرناک ترین کار جهان است.
بد بودن، آسان ترین و ایمن ترین و ناگزیرترین تقدیر آدمی است.
اما اگر روزی کسی تصمیم گرفت از بد بودن سر باز بزند باید بداند که خودش را با مخاطره ای بزرگ رو به رو خواهد کرد؛ زیرا همه کس و همه چیز به جنگش خواهند آمد تا او نیز سقوط کند تا او نیز بیفتد تا او نیز بغلتد در گل و لای زشتی و پلشتی و رذالت.
و وقتی سقوط کرد دیگر کسی کاری به کارش نخواهد داشت، یکی می شود چون همه. دیگر نه کسی از او می ترسد و نه او از کسی.

همانقدر که انسان از دیوان می ترسد؛ دیوان هم از انسان می هراسند.
اما اگر انسانی دیو شد به جمع دیوان می رود و دیوان از دیدار دیوان خرسند می شوند.

نه ثروت، نه قدرت،نه شهرت؛ هیچ چیز به اندازه فضیلتِ خوب بودن رشک برانگیز نیست.

اگر شجاعتش را داری، خوب باش؛ زیرا خوب بودن همچنان خطرناک ترین کار جهان است.

✍️#عرفان_نظرآهاری
#شجاعت_خوب_بودن
#نه_به_همه_خشونتها

🪽@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

▪️🌱▪️

چند هزار زمستان را باید پشت سر بگذاریم تا به بهار برسیم؟ و چند روز را باید بسپریم تا به نوروز؟

نوروزِ تقویم را به نود روز می توان دید، نوروزِ تاریخ اما مردمان را از پس مردمان کفن می کند و‌ نمی رسد!

اگر سه مهلکه دی و بهمن و اسفند را تاب بیاوریم، از زمستانِ طبیعت خواهیم گذشت. زمستانِ تاریخ اما قرن ها می پاید. زمستان تاریخ بدین آسانی ها بهار نمی شود. سالشمار تاریخ به سده ها ورق می خورد و هر روزش بسانِ سالی ست. برای رسیدن به نوروزِ تاریخ هزاران کهنهْ روز را باید از عمر بگذرانیم.

من همان زنم که پاهایم در زمستانِ تاریخ فسرده است و تنم در پاییز بدسالاری در برگریزانی مدام است. قلبم اما تابستانی است پر تب و تاب و روحم بهاری سبز و شکوفاست.
من همیشه همان قدر که سوگوارم، امیدوارم و همان قدر که اندوهگینم شادمانم و همانقدر که می ترسم جسورم.

برای من نه آن پاییز گذشت و نه این زمستان اما من همان گونه که همیشه بهارم، بر بهارانگی خود هنوز و همچنان پای می فشارم؛ پس تو‌ هم پای بفشار.
من خجستگی را از زیر سنگ غم و خاک سیاه می جویم، پس تو هم جستجویش کن…

بهار تقویم آمده است ؛ بهار تاریخِ ما اما نه.
بهار تاریخ را باید اندک اندک آفرید و این خاک و این سرزمین و این مردمان مبارک نمی شوند مگر به آفریدگاری که ماییم.

✍️#عرفان_نظرآهاری
▪️🌱▪️ @erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

▪️🌀 ▪️زیر آوار خاطرات

▪️زخم نویسی و وطن نویسی

🎤✍️#عرفان_نظرآهاری

@erfannazarahari▪️

کانال یوتیوب
🔻🌀🔻
ErfanNazaraharii" rel="nofollow">https://m.youtube.com/@ErfanNazaraharii

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

▪️🫆▪️

میکائیل میردورَقی، کلاس سوم دبستان، ۹ ساله و یکی از ده‌ها دانش‌آموز کشته‌شده مدرسه «شجره طیبه» میناب بود.

‏🔸 الناز محمدی، روزنامه‌نگار در تهران، آخرین نقاشی میکائیل را که شب هشتم اسفند و چند ساعت پیش از مرگش کشیده بود، در اینستاگرام خود منتشر کرده است.

‏🔸 در این نقاشی پرچم ایران، پنج بچه در حیاط مدرسه و سه موشک که بر سر آنها فرود می‌آیند دیده می‌شود. دو جمله هم در آسمان بالای سر مدرسه نوشته شده‌اند: «پچه‌ها موردن» و «نیروی نزامی». «بچه‌ها» و «نظامی» را میکائیل، در آخرین شب زندگی‌اش اشتباه نوشته بود.

‏🔸 شکیبا دریکوند، مادر ۳۱ ساله میکائیل، نقاشی را اما تا روز بعد ندیده بود؛ نقاشی بعد از آن به دستش رسید که پسرش را در اتاقک ماشین یخچال‌دار شناسایی کرده و بعد از هوش رفته بود.

#بچه_ها_موردن
#حامیان_جنگ_بچه_ها_را_نکشید
@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

⬛️

همه چیز از یک ضرب‌المثل شروع شد:
«از دیگی که برای من نمی‌جوشد…»

ایران، دیگی بود که برای دیگران می‌جوشید.
و دست‌ها یکی‌یکی به هم رسید تا دیگی را که برایشان نمی‌جوشید، بشکنند.

حالا دیگی که برای من نمی‌جوشید، برای آنها هم نمی‌جوشد.
حالا همان ها شادمان روی تکه‌های شکسته‌ی دیگ می‌رقصند.

اما وقتی پایکوبی و آتشبازی تمام شود، می‌بینیم:
نه دیگی مانده،
نه هیزمی،
و نه آشی.

کاش ضرب المثل هایمان را عوض کرده بودیم.

#از_ضرب_المثل_ها_تا_زیست_ایرانیان

@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

▪️📝▪️
مولانای عزیز،
یادت هست هر روز به من می‌گفتی:
«تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید!
تو یکی نه‌ای، هزاری، تو چراغ خود بیفروز»
من همه عمر، چراغ خود افروختم؛ اما دیدی؟
یکی بودم و از صلح من هیچ برنیامد؟
دیدی نه کسی حرف تو را شنید و نه چراغ من هیچ تاریکنایی را روشن کرد؟
دیدی هزار هزار هزاران هیزم آوردند و آتشِ نفرت و خشم و کین‌توزی برافروختند.
گفتی: «دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می‌کشد»
گفتی: «گر تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟»
هیچ فایده داشت؟ کسی شنید؟ کسی فهمید؟
چقدر گفتی: «از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»
هر گروهی گفتند: «انسان فقط ماییم و دیو و دد دیگران‌اند!
بکشید این دیوان و ددان را!
این دیگرانِ ناانسان را!»
چقدر از حقیقتِ ناپیدا از آن فیل در تاریک‌خانه گفتی؟
گفتی: «هر کدامتان فقط دستتان به گوشه‌ای از حقیقت می‌رسد، همه حقیقت دست هیچ‌کدامتان نیست.»
چقدر گفتی:
«در کف هر یک اگر شمعی بُدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی»
چقدر گفتی:
«سخت‌گیری و تعصّب خامی است
تا جنینی کار خون‌آشامی است»
دیدی خون‌آشام، خون‌آشامی آفرید!
دیدی حاکم و محکوم و ظالم و مظلوم همه خون‌آشام شدند.
دیدی جامعه جنینی بود، جنین خون‌آشام، مادرش ایران را کشت تا خونش را بنوشد!
چقدر گفتی: «خون به خون شستن محال است و محال»
اما این محال را نفهمیدند و این محال را باور نکردند.
این محال را دوباره و دوباره و دوباره… به خون ساختند.

مولای جان، تو شاهدی که چقدر گفتیم و گفتیم و گفتیم.
اگر عقلانیتی بود، اگر تدبیری بود، اگر این انسداد برداشته می‌شد، اگر صدای مردم شنیده می‌شد، اگر این همه جدایی و تفرقه و خودی و دیگری نبود…
ایران چنین نمی‌شد؛ چنین شوربخت و چنین شوم‌سرنوشت.
اما شما می‌فرمایید:
«لیک ای جان در اگر نتوان نشست»

من دیگر در «اگر» نمی‌توانم بنشینم؛ اما باز هم به شما امیدوارم به شما که می گویید:

باز گردد عاقبت این در؟ بلی
رو نماید یار سیمین‌بر؟ بلی
ساقی ما یاد این مستان کند
بار دیگر با می و ساغر؟ بلی
نوبهار حُسن آید سوی باغ؟
بشکفد آن شاخه‌های تر؟ بلی
طاق‌های سبز چون بندد چمن
جفت گردد وَرد و نیلوفر؟ بلی
دامن پُر خاک و خاشاکِ زمین
پُر شود از مشک و از عنبر؟ بلی

✍️ #عرفان_نظرآهاری
#نه_به_جنگ
#نه_به_جنینی
#نه_به_همه_خشونتها

#وگر_گویم_عنایت_کن_بگوید
#که_نی_من_جنگیم_دشنام_گیرم

@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

▪️باب چندم گرگستان

من از گلستان آمده بودم از باب اول، از حکایت دهم؛ از همان جا که بنی آدم اعضای یکدیگر بودند و در آفرینش ز یک گوهر.
دیدم که سعدی می‌گفت: تن آدمی شریف است به جان آدمیت
گفتم: چه کلمات قشنگی: تن، آدمی، شریف، جان، آدمیت
چه بوی خوشی دارند این واژگان.

ناگهان اما تیرها کمانه کردند و خوردند به تن‌ها، به آدم‌ها،
به جان‌ها…
ناگهان موشک‌ها باریدند روی شرافت، روی آدمیت
تن‌ها و جان‌ها و آدم‌ها در خون خود غلتیدند و شرافت و آدمیت نیز زیر آوارها جان دادند.
گروهی مویه می‌کردند و گروهی می‌رقصیدند. گروهی کِل می‌کشیدند و گروهی ضجه می‌زدند.
هر گروهی به تن‌ها و جان‌ها و آدم‌های گروه دیگر می‌گفت: جنازه، می‌گفت: نعش
هر گروهی فکر می‌کرد که این نعش و جنازه شدن حق آن دیگری است.

اما آنها نعش و جنازه نبودند آنها همه ایران بودند.

سعدی دست بر جراحت بنی آدم گذاشت، بر تن ایران که از زخم و اندوه و درماندگی، عضو عضوش به درد آمده بود.
سعدی داشت می‌گفت:
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت…

هنوز مصراع دوم را نگفته بود که خور و خواب و خشم و شهوت و جهل و ظلمت بر سرش ریختند و با هزاران دشنه سعدی و زبان فارسی و هفتصد سال معانی و بیان و فصاحت و بلاغت و مدارا و مروّت و خرد و اعتدال را کشتند.
تن و جان سعدی هم افتاد روی تن‌ها و جان‌های دیگر و ناگهان همه جا گرگستان شد.

بنی آدم شروع کردند اعضای یکدیگر را دریدند. دست، چشم خودش را از حدقه درمی‌آورد، ناخن صورت خود را چنگ می‌زد، پا از تن خود می‌گریخت و دندان زبان خودش را گاز می‌گرفت…
من گریان از این چنگ و دندان به آن چنگ و دندان می‌دویدم و بین آتش و خون و فریاد و غوغا می‌خواستم بگویم:

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی…
اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد…
… رسد آدمی به جایی …
بنگر که تا چه حد است…
… مکان آدمیت
طَیْرانِ مرغ دیدی؟…

اما زیر چکاچاک موشک و بمب و تیر و گلوله و داغ و سوگ نه کسی طَیَران مرغ را می‌دید و نه مکان آدمیت را می‌خواست بداند که کجاست.
قُمری کوچک گلوی من صدایش به هیچ جا نمی‌رسید.
▪️
من دستمالی نمناک از اشک‌های ادبیات داشتم، از اشک چشم مولانا و حافظ و عطار و شبلی و حلاج،
می‌خواستم خونِ زیر ناخن‌ها و لای دندان‌ها و جلوی چشم بنی آدم را بشویم؛ اما دستمال نازک ادبیات کجا زورش به شستن این همه خون می‌رسد!
میان این همه خونپاشی و خونریزی و خونخواهی با اشک و کلمه چه خونی را می‌توان شست؟
▪️
این حکایت‌ها چیست که ما در آنیم؟ این ماجراها از باب چندم گرگستان است؟
آیا روزی این کتاب شوْم و شیون تمام خواهد شد؟ آیا این بنی آدم می‌تواند روزی گلستان را به گرگستان بیاورد؟

✍️#عرفان_نظرآهاری
#روزی_بنی_آدم_اعضای_یکدیگر_بودند
#نام_همه_کشتگان_ایران_است

@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

▪️
سرانجام
وطنم، پیراهنی شد بر بند رختِ نابخردی؛ بر بند رختِ انتقام؛ بر بند رختِ کین‌کشی، بر بند رختِ نفرت این و آن. بر بند رختِ آز و‌ استبداد.
از هر طرف تندبادی می وزد تا او را با خود ببرد. تا او را بدَرَد.
خشم و خون و خاک و خاکستر…

وطنم، پیرهن نبود، وطنم، تن بود.

✍️#عرفان_نظرآهاری‌
#وطنم_و_تنم
@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

📝بنویس…

روانت را به داروی نوشتن التیام ببخش.
کلماتت را، نه؛ جانت را، از زیر دست و پا و‌ لگدکوب خشم و خشونت نجات بده.
نگذار تو را به چماق و‌ چکش و سنگ و مشت بدل کنند.
نگذار واژگانت را چرک و‌ چروک کنند، و گلویت را از عفونتِ نفرت، آکنده.
نگذار دهانت بوی دشنام بگیرد. تنت را به دژخیمی و دشمنی خوگر نکن.
بنویس…
جهانِ کلمات گسترده است. آزادی، درهای بسیار دارد، در زندانِ اندوه خویش نمان…

📝یک نامه از گلوی هزاران نفر…
✉️ نامه زینب را برایتان می خوانم
📃 او نامه اش را خطاب به درماندگی نوشته

#نامه_بنویس
#التیام_نوشتن

@erfannazarahari 📝

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

🦋💧🦋

خشم و‌ انزجار و هیجان و‌ هیاهو و نفرت و‌ نفرین، نفت است؛ برای هیزم زندگی برای زمستان روح؛ آدم را گرم می کند.
اما بالاخره هیزم ها تمام می شود؛ شعله ها می خوابد و خاکسترها می ماند.
آن وقت آدمی می فهمد که چقدر سردش است، چقدر خسته است، چقدر گرسنه است، چقدر جان ندارد، توش و توان ندارد، نان و نوا ندارد.
چقدر بی چیز است.
جنگ، قحطی می آورد. قحطی نان، قحطی جان، قحطی انسان.

هنر، همان غذای بعد از جنگ است.
هیولا آتش می خورد آدم اما هنر.

جنگیدن چه در خط مقدم، چه در پشت صحنه سرانجام آدم را از پا در می آورد.
پایداری آدم به ادبیات است، به عشق ورزی و مهرورزی است.
به آفریدن نه به ویرانی…


#وقتی_همه_به_جنگند
#هنرمند_در_آشپزخانه_اش_برای_گرسنگی_آدمها_غذامی_پزد

@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

🔹قدح ادب

لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعلِ آن احتراز کردمی.

نگویند از سرِ بازیچه حرفی
کزان پندی نگیرد صاحب هوش
وگر صد باب حکمت پیش نادان
بخوانی، آیدش بازیچه در گوش

🔻🔻
بی ادبان عجب آموزگارانی هستند، زیرا که ادب را به ما می آموزند. چون زشتی و شرم آوری را نشانمان می دهند. چون آینه ای دست می گیرند و به جای ما در آینه تصویر می شوند تا ما خود را ببینیم، تا از چنین خودی بترسیم و بپرهیزیم؛ تا هوشیار باشیم و ترسان که شبیه چنین خودی نشویم.
او چنان می کند تا ما چنین نکنیم. او زشتی می کند تا ما زیبایی را یاد بگیریم، او بدی می کنم تا ما خوب باشیم. هر بی ادب و هر بدرفتاری پند به ما می دهد و می گوید: مرا دیدی، تو اما همچون من نباش!

❓هرگز به یاد داری که از بی ادبی، ادب آموخته باشی؟

☑️ در این روزهای خشم و خشونت، در این روزهای جنگ خواهی و مرگ رقصی، چه بی ادبی ها دیدم و چه ناسزاها شنیدم؛ چه دشنام ها و چه زشت رفتاری ها و اگر سعدی نبود و لقمان نبود و گلستان نبود، من کجا می توانستم از آن همه زشتی، زیبایی بیاموزم و از آن همه بدی، خوبی را…

#سعدی_بنوش
#اول_اردیبهشت_روز_نکوداشت_سعدی
✍️#عرفان_نظرآهاری

@erfannazarahari

https://taaghche.com/book/180994/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%D8%B4

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

🪽 سیمرغ همان ایران است

امروز ۲۵ فروردین است، روز بزرگداشت عطار.
و من به یاد آوردم که ایران همان سیمرغ است بر شانه های قاف و دوست داشتنش کاری سترگ.
و ما همان مرغان که هدهد عقل صدایمان زد.
هزاران مرغ، هزاران هزاران هزاران ایرانی به شوقش راهی شدند؛ اما این راه و این عشق و این سیمرغ ورزی چندان که می نمود، آسان نبود.

هر مرغ که از مسیر می افتد، هر ایرانی که از ایران دوستی اش جا می ماند… هدهد عقل اما ناامید نمی شود، او همچنان بر عشقش پایورز است.

ما به دیدار سیمرغ می رویم حتی اگر فقط سی مرغ بماند، حتی اگر از بی شمار ایرانی، سی تن بماند.
ایران، همان ایرانی است در آینه تاریخ.

چون نگه کردند آن سی مرغ زود
بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود
خویش را دیدند سیمرغ تمام
بود خود سی مرغ، سیمرغ مدام

#روز_بزرگداشت_عطار
#سیمرغ_همان_ایران_است

#قاف

@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

▪️خواهرِ نادرِ اونا

ما در شهرک گل‌ها زندگی می‌کردیم، خیابانِ گلایول. دو تا همسایهٔ کناری‌مان، اسمِ پسرشان نادر بود. برای اینکه نادرها با هم اشتباه نشوند، یکی از همسایه‌ها به پسرِ خودش می‌گفت: نادرِ من و کم‌کم اسمِ خودش هم شد مادرِ نادرِ من. وقتی نادرِ من زن گرفت، اسمِ زنش شد: زنِ نادرِ من. نادرِ من که بچه‌دار شد، اسمِ بچه‌اش شد: بچهٔ نادرِ من.

اما آن‌طرف، نادرِ اونا زندگی می‌کردند. نادرِ اونا یک سگِ بزرگ داشت، اسمش آتیلا بود. نمی‌دانم چی شد که آتیلا مسموم شد و مُرد. خواهرِ نادرِ اونا می‌گفت: روحِ آتیلا شبیهِ یک دایرهٔ نورانی، شب‌ها از پشتِ شهرکِ آزمایش می‌آید و توی بالکن با من صحبت می‌کند. چی می‌گفت روحِ آتیلا، نمی‌دانم.

خواهرِ نادرِ اونا برای همهٔ محل، فالِ تاروت و فالِ چای و فالِ شمع می‌گرفت.

یک‌بار پدرم، برای اینکه خواهرِ نادرِ اونا از فکرِ روحِ آن سگ و فالِ چای دست بردارد، گفت: یک جوانِ متینی در سازمانِ منابعِ انسانی هست، از همکارانم؛ خواهرِ نادرِ اونها را معرفی کنیم، شاید سامانی بگیرد.

جوانِ برومند با گل و شیرینی آمد خواستگاری. بعد، خواهرِ نادرِ اونا با عصبانیت آمد سراغِ ما و گفت: این چی بود؟ این که جوان بود! من یکی را می‌خوام مثلِ آقای آهاری!
یعنی خودِ آقای آهاری!

تازه ما فهمیدیم اینکه خواهرِ نادرِ اونا هر روز می‌آد به زور برای بابای من فالِ قهوه می‌گیرد، می‌خواهد هر طور شده آقای آهاری را از توی فنجان دربیاورد!

بعداً خانوادهٔ نادرِ اونها چند تا فالِ پشتِ هم گرفتند و به این نتیجه رسیدند مرزداران جایِ ماندن نیست، بهتر است از اینجا بروند آن‌ورِ مرز.
خانه را فروختند و از ایران رفتند.

سرانجام،
نادرِ من و مادرِ نادرِ من این‌ورِ مرز مُردند و نادرِ اونا و مادرِ نادرِ اونا آن‌ورِ مرز مُردند.

▪️

خواهرِ نادرِ اونا، اما آن‌طرفِ مرز هم یکی مثلِ آقای آهاری را پیدا نکرد.
اما همچنان توی بالکن با روحِ آتیلا حرف می‌زند و روحِ آتیلا بهش می‌گوید: برو تظاهرات، برو برقص، بگو عمو بزن، نه به آتش بس. فقط اینا برن…
اینها را از صفحات مجازی اش می بینم.

من اما همچنان فکر می‌کنم تنها خوشبختِ ماجرای ما همان جوانِ برومندی بود که شاید خدا بهش رحم کرد و جوابِ نه گرفت و رفت که رفت…

✍️#عرفان_نظرآهاری
#نادر_ما
#نادر_اونا
#مرزدارن
#نه_به_جنگ
@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

🎙️صداهایی از ایران

در برهوت معنا گم شده ایم، قحطی آدمیت آمده است. از غوغایی به غوغایی کشانده می شویم و از اندوهی به اندوهی.
دور از دیار، صدای کوس و دهل جنگ خواهان بیشتر به گوش می آید، هر کدام نفرت خود را پرچم کرده، از گلوی خشم خویش، فریاد آزادی می کشند.
چه گوشخراش فریادی، چه هولناک سرنوشتی که ما در آنیم.
جنگ هفتاد و دو‌ ملت شده ایم، حافظ گفت: چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند.
در ره افسانه می دویم و همدیگر را می دَریم.

صدای مردم ایران از ایران به گوش نمی رسد، صدایشان در ته یک اقیانوس دور، در شبی سیاه، در شکم نهنگ محبوس مانده است.
چند صدا، فقط چند صدا را از قعر اقیانوس به در کشیدم، فقط چند صدا را…
بشنویدشان،
تا صداهای بیشتر…
ایران صداهای بسیار دارد، اما تنها صدایِ
«پاینده ایران»است که می ماند.

#صداهای_ایران
#پاینده_ایران
#انسان_ماندن

@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

🔱🔔🔱
️ از شاهنامه تا اینک و امروز

دوستان و همراهان عزیز،
از همین یکشنبه، ۲۹ مارچ،
کارگاه شاهنامه‌خوانی آغاز می‌شود.

▪️ این کارگاه فرصتی است برای تأمل در لایه‌های پنهان ذهن و روان و واکاوی کهن‌الگوهای دیرینِ ملتی ریشه‌دار و پایدار.

▪️ در این نوبت، از کی‌کاووس تا افراسیاب، از فرنگیس تا جریره و از سیاوش تا فرود، به جست‌وجو و معناورزی خواهیم پرداخت.

▪️ عشق و امید، دسیسه و خیانت، جنگ و صلح، بی‌گناهی و شهادت، انتقام و کین‌خواهی را در آیینه قرن‌ها بازمی‌خوانیم؛
از ایران تا توران، از مرزهای اخلاق تا دژهای انسانیت، از کارزار خشم و خون تا آوردگاه امید و پیروزی.

▪️ این کارگاه، همچون دوره‌های پیشین، به چند جلسه محدود نخواهد بود.
ما به جاده‌ی شاهنامه گام می‌گذاریم؛
در سفری بی‌انتها به سوی زیستن راستین، شناخت خویش و نیاکان، فهم هویت و پاسداشت ذهن و زبان.

▪️ نام‌نویسی به‌صورت ماهانه انجام می‌شود و این مسیر را تا هر زمان که جان، توان و امکان باشد، ادامه خواهیم داد.

▪️ وعده‌گاه ما:
هر یکشنبه، ساعت ۱۸ به وقت لندن
در بستر گوگل‌میت — به‌صورت آنلاین
(با امکان استفاده آفلاین از جلسات)

▪️ شاهنامه‌جویان، معناورزان و ایران‌دوستان علاقه‌مند،
به واتس اپ این شماره پیامک بدهید:

+31 6 85 14 18 47

#شاهنامه_خوانی
#از_سوگ_سیاوش_تا_امروز

▪️@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

🌱▪️🌱

از مرگِ هیچ‌کس، هیچ‌کس، هیچ‌کس، شادمان نمی‌شوم.
کنارِ جنازهٔ هیچ‌کس، هیچ‌کس، هیچ‌کس نخواهم رقصید.
برایِ هیچ جنگی، هیچ جنگی، هیچ جنگی کف نخواهم زد.
از ویرانیِ هیچ سرزمینی، هیچ‌وقت، هیچ‌جا، به وجد نمی‌آیم.
از اندوه و آزار و رنجِ مردمانِ هیچ‌کجا، هرگز به هیچ بهانه لذت نخواهم برد.

من برایِ همهٔ قاتلان و مقتولان گریه می‌کنم.
و از کُشتگانِ این‌ها تا کُشتگانِ آن‌ها زاری می‌کنم.
من بر جنازهٔ انسان، بر پیکرِ زخمیِ اخلاق، بر نعشِ وجدان می‌گریم.
▪️
آهوی تنهایی هستم، در آخور، در حکایتِ کوچکی، کنجِ دفترِ پنجمِ مثنوی زندگی می‌کنم.
نمی‌خواهم کاهِ جهل و علفِ جنون بخورم.
دلخوشم به نافه‌ای که در سینه دارم، مُشکی که پروردهٔ ریحانِ عشق بود و نعنای معنا.

✍️#عرفان_نظرآهاری‌
#آهو_در_دفتر_پنجم_مثنوی
▪️@erfannazarahari

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

▪️🌱▪️

چه اندوهبار بهاری است،
درختی،
شاخه هایش،
تبر شدند و بر تنش می زنند،
تا انتقام ناطوردشت نابکار را از او بگیرند!


@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

🔥🫆🔥

سیاوش،
نام دیگر ایران است؛
که به نابخردیِ کی‌کاووسان و دسیسه‌ی سودابه‌ها به آتش می‌سوزد.

سه‌شنبه‌های تقویم ما، همه شبِ چهارشنبه سوگی است.

چه دردناک سوری است،
وقتی مردمان از روی سیاوشِ زخمیِ نیمه‌جانِ در آتش، می‌پَرند.

#سیاوش_نام_دیگر_ایران_است
#چهارشنبه_سوگی
#ایران_همان_سیاوش_در_آتش

@erfannazarahari ▪️🔥▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

⬛️

رد کلمات چرک و کثیف را می‌گیرم، رد خون و استفراغ و خشم و نفرت را…
سطرها و سطل‌های مجازی پر است از دندان‌های شکستهٔ تیز و خنجرهای آغشته به زهر و ناخن‌هایی که زیرش گوشت و پوست انسان است.
دنبال بوی متعفن و هوای مسموم کلمات را می‌گیرم،
گمان می‌کردم که اگر دنبال این سنگدلی‌ها و بی‌رحمی‌ها و خشونت‌ها را بگیرم، می‌رسم به صفحات خون‌آشامانی سرگردان در کوچه‌های شب، به اصغر قاتلانی که در کمین کودکانند یا شعبان‌هایی بی‌مخ که با چماق‌هایشان حرف می‌زنند.
اما نه، می‌رسم به صفحه‌ای از گل و شکلات و کجایی عشقم و دوستت دارم!
می‌رسم به دخترکانی زیبا با چشمانی آهوانه و لبانی پفکی و دماغ‌هایی عروسکی و گونه‌هایی برجسته و مژگانی بلند و ناخن‌هایی رنگ‌رنگ، بر انگشتانی کشیده.
آن همه زشتی از کجای این همه زیبایی در آمد؟
جراحان زیبایی چرا کاری برای زیبایی جان ها نکردند؟ آرایشگران، ناخن‌کاران، مژه‌کاران، تتوکاران،
چرا عشق و معنا و اخلاق را بر این تن‌ها نکاشتند؟
▪️
نه تقصیر آن‌ها نبود، گناه من بود، کوتاهی از من بود.
من باید خانه به خانه می‌رفتم، من باید چراغ و دریچه به آنها می‌دادم.
من باید شعر و شعور را در گلدان‌ها می‌کاشتم، من باید استکان به استکان در چایشان عسل عشق حل می‌کردم و به آنها می‌نوشاندم.
نتوانستم، تنها بودم.
▪️
مرا ببخشید ای دخترکان معصوم، ای آب‌های زلالی که به آتش تبدیل شدید.
من شرمسار مولانایم، من سرافکندهٔ فردوسی‌ام، من نمی‌دانم جواب سعدی را چه بدهم، من از حافظ خجالت می‌کشم…
من نتوانستم نامهٔ آنها را به شما برسانم، من نتوانستم جلوی جهنم را بگیرم، من نتوانستم جان‌های شما را به بهشت ببرم…
مرا ببخشید…

✍️ #عرفان_نظرآهاری
#تقصیر_من_بود
#زورم_نرسید
#ایران_مرا_ببخش

@erfannazarahari🫆

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

▪️آیه های زمینی

آن گاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
▪️
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
▪️
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصوّر مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه ها ادامهٔ خود را
در تیرگی رها کردند
▪️
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
▪️
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
▪️
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران، گرسنه و مفلوک
از وعده گاه های الهی گریختند
و بره های گمشدهٔ عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بُهت دشت ها نشنیدند
▪️
در دیدگان آینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهرهٔ وقیح فواحش
یک هالهٔ مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
▪️
مرداب های الکل
با آن بخار های گس مسموم
انبوه بی تحرّک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
▪️
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
▪️
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکهٔ درشت سیاهی
تصویر می نمودند
▪️
مردُم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم می شد

✍️#فروع_فرخزاد

▪️فروغ در این جامعه چه دید که ۶۰ سال پیش چنین روزهایی را پیشگویی کرد!

@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

⬛️

دیدم که سعدی می‌گفت: تن آدمی شریف است به جان آدمیت
گفتم: چه کلمات قشنگی: تن، آدمی، شریف، جان، آدمیت
چه بوی خوشی دارند این واژگان.

ناگهان اما تیرها کمانه کردند و خوردند به تن‌ها، به آدم‌ها،
به جان‌ها…
ناگهان موشک‌ها باریدند روی شرافت، روی آدمیت؛
تن‌ها و جان‌ها و آدم‌ها در خون خود غلتیدند و شرافت و آدمیت نیز زیر آوارها جان دادند.
▪️
گروهی مویه می‌کردند و گروهی می‌رقصیدند. گروهی کِل می‌کشیدند و گروهی ضجه می‌زدند.
هر گروهی به تن‌ها و جان‌ها و آدم‌های گروه دیگر می‌گفت: جنازه، می‌گفت: نعش
هر گروهی فکر می‌کرد که این نعش و جنازه شدن حق آن دیگری است.

اما آنها نعش و جنازه نبودند آنها همه ایران بودند.


✍️#عرفان_نظرآهاری‌
#نام_همه_کشتگان_ایران_است

@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

⬛️

قرن هاست که سرم را در دستانم گرفته ام و می دوم، از خورشخانه ضحاک گریخته ام.
هرگز نخواستم که ماران، مغز سرم را بخورند، هرگز نخواستم که از تنم، از جان و روح و اندیشه ام، شوربای شوربختی بپزند؛ اما نمی شود از هر طرف که می روم دیگی بَر بار است، هیزم جهل زیر آن روشن است؛ آشپزانی خبیث، ملاقه هایی بلند دارند به درازنای تاریخ. سرنوشت ما آشی است خونین که مدام آن را هم می زنند، ما را به زور می گیرند و در دیگ می اندازند.

من هرگز نمی خواستم که آش جنگ را بخورم، آش هیچ جنگی را؛ و نمی خواستم که هیزمی برای هیچ آتشی بیاورم.
آش جنگ را هر کجا که بپزند و هر اسمی داشته باشد، مزه خون می دهد. مذاق هیچ خردمندی به آش آدم و جگر انسان خوش نمی شود.

آتش جهل را نمی توانم که خاموش کنم، آشپزان بد طینت را نمی توانم که مهربان کنم؛ گوشت تن آدم ها و استخوان های کشتگان را نمی توانم که از دیگ بیرون بکشم و زنده شان کنم.

سهم من اما از همه توانستن ها فقط یک «نه» است.
نه به آشپزان جنگ و هیزم کِشان و آتش افروزان.
نه به خورندگان و کاسه لیسان.
نه به همه آنهایی که از سرانگشتشان خون می چکد و از دهانشان نفرت.

این «نه» را بر این آش خونین بپاشید،
این تنها دارایی مرا…

✍️#عرفان_نظرآهاری
#نه_به_جنگ
#نه_به_خشونت
#نه_به_همه_زشتی_ها
▪️جنگ هیچ وقت برای مردم نعمت نبود، بعد از این هم نخواهد بود.


این متن را در جنگ ۱۲ روزه نوشتم، در آهار.
چه بی فایده ادبیات. هیچ وقت برای خیر عمومی و صلاح این سرزمین عقلانیتی و تدبیری نبود و سرانجام
ما ماندیم و ناتوانی این دستهای سیمانی
@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

◼️ سوگ و‌ فقدان در شاهنامه
▪️از سیاوش تا امروز

▪️ از فهم سوگ تا کاهش رنج روان

▪️زنان شاهنامه با فقدان و سوگ چه کردند؟
▪️با سوگ و فقدان فردی و‌ جمعی چه کنیم؟
▪️چه تفاوتی است بین سوگ مخرب و سوگ محافظ؟
▪️فقدان، چگونه به فروپاشی تن و روان و سرزمین و آینده می انجامد؟
◾️ چگونه فقدان را به تاب آوری پیش برنده تبدیل کنیم؟

▪️سه شنبه ۱۲ اسفند ساعت ۱۹

📞🛜 پشتیبانی و نام نویسی:
ایران
+98 935 947 1265

🐦‍🔥نام نویسی در سایت نورورنار

https://nooronaar.ir/sogsiavash

@erfannazarahari▪️

Читать полностью…

عرفان نظرآهاری

◼️ سوگ و‌ فقدان در شاهنامه
▪️از سیاوش تا امروز

شاهنامه قصه ایرانیان است از درد تا درمان.
این روزها ما بیشتر از هر زمان دیگری به نسخه درمانگر شاهنامه و دوای فردوسی محتاجیم.
فهمیدن سوگ و صبوری، واکاوی زخم و التیام، روایت خون و انتقام…
از سیاوش شاهنامه تا سیاوشان امروز
از بی خردی کاووس تا دسیسه گرسیوز
از آزمون بی گناهی تا شهادت مظلومانه
از مکر سودابه تا تاب آوری فرنگیس
از من امروز تا فروپاشی جریره
از فهم سوگ تا کاهش رنج روان

▪️زنان شاهنامه با فقدان و سوگ چه کردند؟
▪️با سوگ و فقدان فردی و‌ جمعی چه کنیم؟
▪️چه تفاوتی است بین سوگ مخرب و سوگ محافظ؟
▪️فقدان، چگونه به فروپاشی تن و روان و سرزمین و آینده می انجامد؟
◾️ چگونه فقدان را به تاب آوری پیش برنده تبدیل کنیم؟


▪️سه شنبه ۱۲ اسفند ساعت ۱۹
▪️سه شنبه ۱۹ اسفند ساعت ۱۹
▪️سه شنبه ۲۶ اسفند ساعت ۱۹

▪️ آنلاین، آفلاین
◾️ سه جلسه دو ساعته
▪️ در بستر گوگل میت
▪️ همه اعضا عضو کانال سوگ سیاوش می شوند

📞🛜 پشتیبانی و نام نویسی:

+98 935 947 1265


🐦‍🔥نام نویسی در سایت نورورنار

https://nooronaar.ir/sogsiavash

@erfannazarahari▪️

Читать полностью…
Subscribe to a channel