3718
رفیق شفیقم، به خونه خودت خوش اومدی🌱☺️🫀 🧠😁Ψ اینجا یه کلاس درسه پیج مارو هم اگه دوست داشتی میتونی فالو کنی😇👇 @ego_academy1 من محمد صالح ام، رتبه ۱۲۶ بالینی بهداشت و دانشجوی روانشناسی و فارغ علوم اعصاب سوالم داشتی من در خدمتت هستم @mr_jesse144
سوال مهمی که میشه پرسید اینه که زیاد صحبت کردن با کودک باعث رشد زبان کودک میشه؟
رشد زبان کودک فقط به این وابسته نیست که والدین چقدر با او صحبت میکنند؛ بلکه کیفیت تعامل زبانی اهمیت زیادی دارد.
کودک زبان را در بستر رابطه و تعامل یاد میگیرد. وقتی کودک به یک شیء اشاره میکنه و والد نام آن را میگوید، وقتی کودک کلمهای را بهصورت ناقص بیان میکند و والد شکل کاملتر آن را در پاسخ به کار میبرد، یا زمانی که والد درباره چیزی که کودک در همان لحظه به آن توجه کرده صحبت میکند، زبان در یک موقعیت معنادار و قابل فهم برای کودک شکل میگیرد.
به همین دلیل، «حرف زدن برای کودک» با «حرف زدن با کودک» تفاوت دارد. اگر والد بدون توجه به علاقه و توجه کودک، دائماً با او صحبت کند یا از او بخواهد کلمات مختلف را تکرار کند، الزاماً به رشد بهتر زبان منجر نمیشود. در مقابل، تعامل دوسویه، توجه مشترک، پاسخ دادن به تلاشهای ارتباطی کودک و گسترش گفتههای او میتواند فرصتهای بیشتری برای یادگیری زبان ایجاد کند.
برای مثال، اگر کودک بگوید «ماشین»، والد میتواند به جای اینکه صرفاً از او بخواهد «ماشین» را تکرار کند، بگوید: «آره، ماشین قرمزه؛ ماشین داره میره.» در اینجا کودک هم واژهای را که میشناسد میشنود و هم نمونهای غنیتر از ساختار زبان دریافت میکند.
بنابراین، رشد زبان را نباید فقط با تعداد کلماتی که کودک میگوید سنجید. درک زبان، استفاده از ارتباط غیرکلامی، اشاره کردن، توجه مشترک، توانایی برقراری تعامل و روند تغییر مهارتهای زبانی نیز اهمیت دارند. تفاوتهای فردی در زمان و سرعت رشد زبان طبیعیاند، اما اگر نگرانی درباره رشد ارتباطی یا زبانی کودک وجود داشته باشد، ارزیابی تخصصی میتواند مشخص کند که این تفاوت در محدوده تنوع طبیعی رشد قرار دارد یا نیازمند بررسی بیشتر است.
@ego_academy1
برونفنبرنر بعدها در بازنگری نظریه خود، بر نقش «زمان» نیز تأکید بیشتری کرد و مفهوم «کرونونظام» یا Chronosystem را مطرح کرد.
این نظام به تغییرات و رویدادهای زمانی مربوط میشود؛ هم تغییراتی که در زندگی خود فرد رخ میدهند، مانند ورود به مدرسه، طلاق والدین یا مهاجرت، و هم تغییرات گستردهتر تاریخی و اجتماعی.
از این منظر، رشد انسان نهتنها در یک محیط، بلکه در طول زمان و در تعامل با تغییرات محیطی اتفاق میافتد.
اهمیت نظریه برونفنبرنر در این است که رشد را از یک فرایند صرفاً درونفردی به یک فرایند رابطهای و زمینهمند تبدیل میکند.
برای مثال، اگر بخواهیم مشکلات تحصیلی یک کودک را بررسی کنیم، صرفاً پرسیدن اینکه «چه مشکلی در خود کودک وجود دارد؟» کافی نیست. باید رابطه کودک با والدین، معلم و همسالان، ارتباط خانواده با مدرسه، شرایط زندگی خانواده، وضعیت اجتماعی و اقتصادی و حتی تغییرات مهمی که اخیراً در زندگی کودک یا جامعه رخ دادهاند نیز بررسی شوند.
@ego_academy1
نزدیکترین سطح به کودک، «ریزنظام» یا Microsystem است. این سطح شامل محیطهایی است که کودک مستقیماً در آنها حضور دارد و با افراد آن تعامل میکند؛ مانند خانواده، مدرسه، گروه همسالان و در سالهای اولیه زندگی، مراقبان اصلی.
نکته مهم این است که برونفنبرنر صرفاً به وجود این محیطها توجه نمیکند، بلکه کیفیت تعاملات درون آنها را نیز مهم میداند.
برای مثال، حضور کودک در مدرسه بهتنهایی تعیینکننده رشد او نیست؛ نوع رابطه او با معلم، همکلاسیها و فضای عاطفی مدرسه نیز اهمیت دارد.
سطح بعدی «میاننظام» یا Mesosystem است. میاننظام به ارتباط میان دو یا چند ریزنظام اشاره دارد.
برای مثال، رابطه میان خانواده و مدرسه یک میاننظام را تشکیل میدهد. اگر والدین و معلم درباره نیازهای کودک ارتباط مؤثر و هماهنگی داشته باشند، این ارتباط میتواند بر تجربه تحصیلی و اجتماعی کودک تأثیر بگذارد.
بنابراین یک محیط بهتنهایی بررسی نمیشود، بلکه ارتباط میان محیطهای مختلف نیز بخشی از فرایند رشد است.
@ego_academy1
📌اما بیاین یکی از مفاهیم مشهور ویگوتسکی رو بررسی کنیم به نام: «منطقه مجاور رشد» (Zone of Proximal Development).
✅️این مفهوم به فاصله میان چیزی اشاره داره که کودک میتونه بهتنهایی انجام بده و چیزی که میتونه با کمک فردی آگاهتر انجام بده. برای مثال، ممکن است کودک بهتنهایی نتونه یک مسئله رو حل کنه، اما با راهنمایی معلم یا والد بتونه اون رو انجام بده. اگر این حمایت متناسب با سطح توانایی کودک باشه، مهارتی که ابتدا با کمک دیگری انجام میشه، به تدریج به توانایی مستقل کودک تبدیل میشه.
@ego_academy1
⁉️شاید سوال شده باشه براتون که چرا وقتی ناراحتیم، آهنگ غمگین گوش میدیم؟
✅شاید برای خیلی از ما عجیب باشه که وقتی حالمون خوب نیست، گاهی خودمون سراغ آهنگهای غمگین میرویم؛ آهنگهایی که حتی ممکنه اشکمان را دربیاورند. اگر موسیقی غمگین واقعاً احساس غم ایجاد میکنه، پس چرا از شنیدن اون لذت میبریم؟
✅یک پژوهش منتشرشده در سال ۲۰۲۴ در PLOS ONE دقیقاً همین سؤال را بررسی کرد. در این مطالعه، ۱۰۳ نفر شرکت کردند و از آنها خواسته شد موسیقیای را انتخاب کنند که خودشان واقعاً دوستش دارند و هنگام شنیدن آن احساس خاصی را تجربه میکنند. ۵۰ نفر موسیقیای انتخاب کردند که برایشان احساس غم ایجاد میکرد. نکته مهم این بود که پژوهشگران فقط نمیخواستند بدانند افراد هنگام شنیدن موسیقی غمگین چه احساسی دارند؛ میخواستند بفهمند آیا خودِ احساس غم هم بخشی از لذت اونهاست یا نه.
⁉️برای همین یک سؤال بسیار جالب از آنها پرسیدند: فرض کنید میتوانستید فقط احساس غم را از تجربه موسیقی حذف کنید، بدون اینکه هیچکدام از احساسات دیگر تغییر کند. در این صورت، آیا هنوز به همان اندازه از موسیقی لذت میبردید؟
✅نتیجه جالب بود. حذف غم باعث کاهش علاقه به موسیقی شد و حدود ۸۳ درصد از افراد گفتند که احساس غمی که موسیقی در آنها ایجاد میکند، خودش به لذت آنها از موسیقی اضافه میکند. بنابراین، به نظر میرسد ما همیشه از موسیقی غمگین لذت نمیبریم چون غم قرار است ما را به یک احساس مثبت دیگری برساند؛ گاهی خودِ تجربه غم در یک فضای امن و هنری میتواند بخشی از چیزی باشد که برایمان لذتبخش است.
🟢اینجا یک نکته ظریف وجود دارد که باید بهش توجه کنیم و اونم اینه که غمی که هنگام شنیدن یک آهنگ تجربه میکنیم دقیقاً شبیه غمی نیست که مثلاً بعد از از دست دادن یک عزیز تجربه میکنیم. ما در هنگام شنیدن موسیقی میدانیم که در یک فضای هنری و نسبتاً امن قرار داریم. بنابراین ممکن است احساس غم وجود داشته باشد، اما الزاماً همان واکنشهای ناخوشایند و رفتاریِ غم واقعی را به دنبال نداشته باشد. پژوهشگر این موضوع را با مفهوم «اثر مستقیم» توضیح میده که بخشی از لذت موسیقی میتواند مستقیماً از خودِ تجربه هیجانی ناشی شود، حتی اگر آن هیجان از نظر معمول «منفی» محسوب شود.
🟣البته این به این معنا نیست که هرکس هرچه غمگینتر شود، بیشتر از موسیقی لذت میبرد. پژوهش نشان میدهد تجربه موسیقی ترکیبی از احساسات مختلف است؛ مثل غم، نوستالژی، غرقشدن در موسیقی، احساس زیبایی و «تحتتأثیر قرار گرفتن». حتی در این مطالعه، «تحتتأثیر قرار گرفتن» و «غرقشدن در موسیقی» نیز نقش مهمی در لذت افراد داشتند.
📌پس شاید دفعه بعد که در یک شب ناراحت، هدفون میگذاریم و عمداً سراغ همان آهنگ غمگین همیشگی میرویم، ماجرا این نباشد که میخواهیم ناراحتیمان را بیشتر کنیم. شاید داریم نوع خاصی از تجربه هیجانی را انتخاب میکنیم؛ تجربهای که در آن غم، زیبایی، خاطره، نوستالژی و لذت میتوانند همزمان کنار هم وجود داشته باشند.
@ego_academy1
✅️یکی از خطاهای رایج در آسیبشناسی روانی اینه که یک رفتار یا تجربه رو از زمینهی آن جدا کنیم و صرف وجود اون رو نشانهی اختلال بدونیم.
✅️در حالی که در روانشناسی نابهنجاری(abnormal)، اهمیت یک علامت فقط به «وجود یا عدم وجود» اون محدود نمیشه؛ بلکه باید دید این علامت چگونه، با چه شدتی، در چه زمینهای و در کنار چه الگوهایی ظاهر شده است.
✅️برای مثال، اضطراب، بیخوابی، بدبینی، کنارهگیری اجتماعی، نوسان خلق یا حتی تجربهی افکار غیرمعمول میتونه در افراد مختلف دیده بشه، اما معنای بالینی اون ها یکسان نیست. همان علامت ممکن است در یک فرد واکنشی موقتی به فشار روانی باشه، در فردی دیگر بخشی از یک الگوی پایدار شخصیتی باشه و در فردی دیگر نشانهای از یک اختلال مشخص.
✅️پس روانشناس یا روانپزشک صرفاً به دنبال «علامت» نیست؛ بلکه به دنبال الگوی سازمانیافتهی علائم و رابطهی آنها با عملکرد فرد است.
✅️در رویکردهای معاصر آسیبشناسی، برای فهم این الگو باید عوامل زیستی، شناختی، هیجانی، بینفردی و اجتماعی رو در کنار یکدیگر در نظر گرفت؛ زیرا اختلالات روانی معمولاً حاصل یک علت منفرد نیستند، بلکه از تعامل چندین عامل خطر و عامل محافظتی شکل میگیرند.
✅️به همین دلیل، دو نفر میتوانند علامت ظاهراً مشابهی داشته باشند اما از نظر علت، معنای روانشناختی، سیر بیماری و حتی درمان مناسب کاملاً متفاوت باشند.
✅️در واقع، یکی از مهارتهای اساسی در آسیبشناسی روانی اینه که از «دیدن یک علامت» به سمت «فهمیدن الگوی فرد» حرکت کنیم؛ یعنی به جای اینکه بپرسیم «این فرد چه علامتی دارد؟»، بپرسیم «این علامت در ساختار کلی تجربه، شخصیت، روابط و کارکرد این فرد چه جایگاهی داره؟» این تغییر نگاه، تفاوت میان برچسبزدن و ارزیابی بالینی واقعی هست.
@ego_academy1
پژوهشگران محترم برای توضیح این رابطه، دو متغیر مهم یعنی حمایت اجتماعی و اضطراب اجتماعی رو وارد مدل کردند.
ایدهی اصلی این بود که دلبستگی ناایمن ممکن است باعث شود فرد حمایت اجتماعی کمتری رو تجربه یا ادراک کنه و در نتیجه، اضطراب اجتماعی بیشتری داشته باشه. فردی که در روابط واقعی احساس امنیت، تعلق یا حمایت کافی نداره، ممکنه که شبکههای اجتماعی رو راهی برای جبران این کمبودها پیدا کنه؛ چون که فضای آنلاین امکان برقراری ارتباط، دریافت توجه و تأیید و کنترل بیشتر بر تعاملات رو فراهم میکنه.
در این شرایط، شبکههای اجتماعی میتوانند در کوتاهمدت اضطراب و تنهایی رو کاهش دهند، اما اگر استفاده از آنها به راهبرد اصلی فرد برای مقابله با این احساسات تبدیل شود، ممکن است به استفادهی مشکلزا منجر شود.
نتایج مطالعه روی ۴۵۴ دانشجو هم نشون داد که اضطراب دلبستگی با حمایت اجتماعی کمتر، اضطراب اجتماعی بیشتر و استفادهی مشکلزاتر از شبکههای اجتماعی ارتباط دارد.
همچنین مسیر زنجیرهای «دلبستگی ناایمن و سپس حمایت اجتماعی کمتر و سپس اضطراب اجتماعی بیشتر و سپس استفادهی مشکلزا» در مدل پژوهش تأیید شد.
یکی از یافتههای مهم این بود که نقش اضطراب دلبستگی و اجتناب دلبستگی کاملاً یکسان نیست. در مورد اضطراب دلبستگی، هم حمایت اجتماعی و هم اضطراب اجتماعی بخشی از رابطه با استفادهی مشکلزا رو توضیح میدادند و مسیر اضطراب اجتماعی نقش پررنگتری داشت.
در مورد اجتناب دلبستگی، مسیر مستقیم معنادار نبود، اما مسیر زنجیرهای از طریق کاهش حمایت اجتماعی و افزایش اضطراب اجتماعی معنادار شد.
بنابراین مقاله پیشنهاد میکنه که استفادهی مشکلزا از شبکههای اجتماعی رو نباید صرفاً مسئلهای مربوط به «زمان زیاد استفاده از گوشی» یا ضعف اراده بدونیم؛ در برخی افراد ممکنه که این رفتار با نیاز به تعلق، دریافت تأیید، کاهش اضطراب اجتماعی و جبران کمبودهای رابطهای ارتباط داشته باشد.
البته چون پژوهش مقطعی و همبستگی هست، نمیتوان نتیجه گرفت که دلبستگی ناایمن مستقیماً باعث استفادهی مشکلزا میشه. در نتیجه، مداخلات مؤثر احتمالاً باید علاوه بر کاهش استفاده از شبکههای اجتماعی، بر تقویت حمایت اجتماعی، کاهش اضطراب اجتماعی و درک الگوهای رابطهای فرد نیز تمرکز کنند.
#پارت_دوم
@ego_academy1
✅باید در نظر داشت که رشد انسان تحت تأثیر عوامل متعددی مانند ژنتیک، محیط خانوادگی، فرهنگ، وضعیت اقتصادی و اجتماعی، تجربههای زندگی، آموزش، روابط اجتماعی و حتی فرصتهایی قرار داره که فرد در محیط خود دریافت میکنه.
✅به همین دلیل، بهتره که به جای تصور یک مسیر واحد برای رشد، از مفهوم مسیرهای متعدد رشد صحبت کنیم. رشد همیشه به شکل خطی و مرحلهبهمرحله اتفاق نمیافتد؛ گاهی یک توانایی با سرعت زیادی رشد میکنه و بعدش سرعت رشد اون کاهش مییابد، گاهی یک مهارت پس از تجربهای جدید یا تغییر شرایط محیطی دوباره دچار تغییر میشه و حتی ممکنه که فرد در یک حوزه پیشرفت قابلتوجهی داشته باشه، اما در حوزهای دیگر تغییر بسیار کمی رو تجربه کنه.
✅پس میشه گفت که رشد الزاماً مسیری مانند «مرحله ۱ ← مرحله ۲ ← مرحله ۳ ← مرحله ۴» نیست، بلکه میتونه شامل دورههایی از پیشرفت، توقف، تغییر مسیر، بازسازماندهی و سپس پیشرفت دوباره باشد.
✅برای مثال، کودکی رو در نظر بگیرید که در سالهای ابتدایی زندگی وابستگی زیادی به والدین خود داره. با افزایش سن، استقلال او بیشتر میشه، اما این به معنای حذف کامل وابستگی نیست. در نوجوانی، فرد ممکنه از نظر عملی و تصمیمگیری مستقلتر بشه، اما همچنان نیاز او به تعلق، تأیید اجتماعی و ارتباط با دیگران وجود داشته باشه و این نیازها ممکنه در قالبی متفاوت و پیچیدهتر ظاهر بشه.
✅بنابراین، رشد را نمیتونیم صرفاً حرکت از «وابستگی» به «استقلال» بدونیم؛ بلکه باید اون رو فرایندی از تغییر، بازسازماندهی و شکلگیری الگوهای جدید در طول زندگی در نظر گرفت.
#پارت_دوم
@ego_academy1
به صورت مختصر نظریه پیاژه و مراحلش رو با هم یاد بگیریم😍🌱
@ego_academy1
📌گاهی ذهن ما برای مواجهه با یک تجربه بسیار شدید، ترسناک یا overwhelming، به جای اینکه اون تجربه رو به شکل معمول پردازش و یکپارچه کنه، بخشی از اون رو از جریان عادی آگاهی جدا میکنه. به این فرایند «Dissociation یا گسستگی» گفته میشه.
✅گسستگی در اصل به معنای نوعی اختلال در یکپارچگی طبیعیِ آگاهی، حافظه، ادراک، هویت، هیجان و تجربه از خود و محیط هست.
یعنی چیزهایی که معمولاً به صورت یک تجربه منسجم در ذهن کنار هم قرار میگیرند، ممکنه که موقتاً یا به شکل پایدار از یکدیگر جدا شوند.
✅اجازه بدید مثالی بزنیم:
فرد ممکن است در شرایط خاص احساس کنه از بدن خودش فاصله گرفته و خودش رو از بیرون مشاهده میکنه؛ این حالت رو مسخ شخصیت (Depersonalization) مینامیم. یا ممکنه محیط اطراف برای او غیرواقعی، مصنوعی یا شبیه خواب به نظر برسد که به آن مسخ واقعیت (Derealization) گفته میشه.
✅در شکلهای دیگری از گسستگی، مسئله بیشتر به حافظه مربوط میشه. فرد ممکنه نسبت به بخشهایی از یک تجربه، بهویژه تجربههای بسیار آزاردهنده، دسترسی معمولی به خاطرات نداشته باشه. این موضوع با فراموشی معمولی تفاوت داره و در برخی اختلالات تجزیهای میتونه به شکل قابلتوجهی دیده بشه.
#پارت_اول
@ego_academy1
رفیق میگم اگر نظر دیگه ای داری، اینجا👇 در خدمتت هستم🙋♂️:
@mr_jesse144
در مقاله اومده که، همین موضوع یکی از دلایلی است که عشق را نمیتوان صرفاً «فعال شدن دوپامین» دانست. عشق حاصل تعامل چندین سیستم است: سیستم پاداش، انگیزش، پردازش هیجانی، تنظیم خودکار بدن، شناخت اجتماعی و بازنمایی خود و بدن.
به همین دلیل، نویسندگان محترم مقاله عشق را یک فرایند عصبی–روانی چندلایه در نظر میگیرند، نه یک واکنش سادهٔ شیمیایی.
مقاله همچنین میان عشق پرشور و عشق همراهانه تفاوت میگذارد. عشق پرشور با میل شدید برای نزدیکی و اتحاد با فرد دیگر و انگیزش بالاتر همراه است، در حالی که عشق همراهانه معمولاً آرامتر و بیشتر مبتنی بر صمیمیت، دلبستگی و همراهی است. هر دو میتوانند در یک رابطه وجود داشته باشند، اما الزاماً از نظر فعالیت مغزی یکسان نیستند. نویسندگان معتقدند مطالعه این تفاوتها میتونه به فهم بهتر تغییرات روابط زوجین در طول زمان کمک کنه.
یکی از نکات مهمی که در مقاله اومده اینه که، ارتباط عشق با اکسیتوسین و سایر عوامل نوروشیمیایی است.
نویسندگان اشاره میکنند که عشق و پیوند عاطفی با تغییراتی در نوروپپتیدها و نوروهورمونهایی مانند اکسیتوسین ارتباط دارند؛ موادی که در دلبستگی، حافظه اجتماعی و سیستم پاداش نقش دارند. همچنین برخی مطالعات مورد بررسی افزایش نوروتروفینها رو در مراحل ابتدایی عشق رمانتیک گزارش کردهاند. بنابراین تجربه عشق فقط فعالیت لحظهای مغز نیست، بلکه با تغییرات گستردهتری در سیستمهای عصبی و هورمونی همراه میشه.
#پارت_سوم
@ego_academy1
خب بریم سراغ یک مقاله بسیار جالب که در سال ۲۰۱۰ چاپ شده☺️
📌در مقاله Neuroimaging of Love: fMRI Meta-Analysis Evidence toward New Perspectives in Sexual Medicine نویسندگان محترم بررسی کردند که عشق در مغز چگونه تجربه میشه و آیا انواع مختلف عشق، شبکههای عصبی متفاوتی را فعال میکنه یا خیر.
📌از دید مقاله، عشق رو نمیتوان صرفاً یک هیجان ساده مانند ترس یا خشم دونست. عشق یک وضعیت پیچیده است که همزمان شامل هیجان، شناخت، انگیزش هدفمحور، سیستم پاداش، ارزیابی فرد مقابل و حتی بازنمایی خود میشه.
📌مقاله میان انواع مختلف عشق تمایز میزاره؛ از جمله عشق پرشور یا رمانتیک (Passionate Love)، عشق همراهانه یا مبتنی بر صمیمیت و دوستی (Companionate Love)، عشق مادرانه و عشق بدون قید و شرط. هرکدام از این شکلهای عشق میتونن الگوهای عصبی متفاوتی داشته باشند.
✅در مطالعات عشق رمانتیک، از افراد خواسته میشد هنگام تصویربرداری به تصویر فرد محبوب خود نگاه کنند و فعالیت مغزی آنها با شرایط کنترل، مانند مشاهده تصویر دوستان، مقایسه میشد.
این مطالعات نشان دادند که دیدن فرد محبوب با فعالیت بیشتر در بخشهایی از سیستم دوپامینرژیک و پاداش مغز همراه است. از جمله ساختارهایی که در این زمینه برجسته بودند هسته دمی (Caudate Nucleus) و پوتامن (Putamen)
بودند.
#پارت_اول
@ego_academy1
📌خب حالا بریم سراغ دوتای دوم:
سومین سوار: دفاعی شدن (Defensiveness)
دفاعی شدن معمولاً زمانی ظاهر میشه که فرد احساس میکنه مورد حمله قرار گرفته و بهجای بررسی مسئله، تلاش میکنه خودش رو کاملاً بیتقصیر نشان بده.
جملههایی مانند «همهاش تقصیر توست»، «من که کاری نکردم»، «اگر تو این کار رو نمیکردی، من هم اینطور رفتار نمیکردم» نمونههایی از دفاعی شدن هستند. مشکل اینجاست که فرد با دفاع از خود، عملاً امکان حل مسئله رو کاهش میده. یکی از پاسخهای سالمتر، پذیرش مسئولیت برای سهم خود در تعارض است؛ حتی اگر فرد معتقد باشه بخش اصلی مشکل مربوط به طرف مقابل هست.
چهارمین سوار: دیوار سنگی یا قطع ارتباط (Stonewalling)
در این وضعیت، فرد از تعامل هیجانی خارج میشه و عملاً ارتباط رو متوقف میکنه؛ برای مثال سکوت طولانی، خودداری از پاسخ دادن، نگاه نکردن به طرف مقابل یا نشان دادن بیتفاوتی.
جناب گاتمن این رفتار را صرفاً یک «سکوت ساده» نمیدونه؛ چون که در بسیاری از موارد فرد به دلیل برانگیختگی شدید فیزیولوژیک دیگر توانایی پردازش مؤثر گفتوگو رو نداره. بنابراین در چنین شرایطی، یک وقفه موقت برای آرام شدن میتونه مفید باشه؛ به شرطی که این وقفه به فرار دائمی از مسئله تبدیل نشه و زوج پس از آرام شدن دوباره به گفتوگو برگردند.
@ego_academy1
جان گاتمن میاد در بررسی روابط زوجین، به الگوهایی از تعامل اشاره میکنه که در صورت تکرار و مزمن شدن، میتوانند بهشدت به رابطه آسیب بزنند.
جناب گاتمن این الگوها را بهصورت استعاری «چهار سوار آخرالزمان» (The Four Horsemen of the Apocalypse) مینامد.
نکته مهم اینه که وجود یکی از این رفتارها در یک بحث، بهتنهایی به معنای ناسالم یا محکوم به شکست بودن رابطه نیست؛ مسئله اصلی، تکرار، شدت و تبدیل شدن آنها به الگوی ثابت ارتباطی هست.
حالا بریم در پارت بعدی بررسی کنیم ۴ سوارکار رو.
@ego_academy1
یکی از شناختهشدهترین مدلهای معاصر شخصیت، مدل پنج عامل بزرگ است. این مدل شخصیت را در پنج بُعد اصلی توصیف میکند: برونگرایی، توافقپذیری، وظیفهشناسی، گشودگی به تجربه و روانرنجوری.
برای مثال، فردی که وظیفهشناسی بالاتری دارد معمولاً منظمتر، هدفمندتر و مسئولیتپذیرتر است؛ در حالی که گشودگی به تجربه بیشتر با کنجکاوی، تخیل و علاقه به تجربههای جدید ارتباط دارد.
نکته مهم این است که این پنج عامل، افراد را در قالب «خوب» یا «بد» دستهبندی نمیکنند؛ بلکه تفاوتهای فردی در الگوهای نسبتاً پایدار رفتار، هیجان و تفکر را توصیف میکنند.
@ego_academy1
در سطح سوم، یعنی «بروننظام» یا Exosystem، کودک ممکن است مستقیماً در یک موقعیت حضور نداشته باشد، اما اتفاقات آن موقعیت میتواند بهطور غیرمستقیم بر زندگی او اثر بگذارد.
برای مثال، شرایط شغلی والدین یکی از نمونههای مهم بروننظام است. کودک در محل کار والد حضور ندارد، اما ساعات کاری، فشار شغلی یا امنیت شغلی والد میتواند بر میزان زمانی که والد با کودک میگذراند و حتی بر کیفیت تعاملات خانوادگی تأثیر بگذارد.
در سطح گستردهتر، «کلاننظام» یا Macrosystem قرار دارد که شامل ارزشهای فرهنگی، هنجارهای اجتماعی، باورهای رایج، قوانین و ساختارهای اقتصادی و اجتماعی است.
برای مثال، تصورات یک جامعه درباره نقش والدین، آموزش، جنسیت، استقلال کودک یا موفقیت تحصیلی میتواند بر شیوه تربیت کودکان تأثیر بگذارد. بنابراین تربیت کودک فقط نتیجه تصمیمهای فردی والدین نیست؛ والدین نیز درون یک نظام فرهنگی و اجتماعی بزرگتر زندگی میکنند.
@ego_academy1
اورِی برونفنبرنر در نظریه نظامهای بومشناختی خود، رشد انسان را فرایندی جدا از محیط نمیداند.
از دیدگاه او، کودک در خلأ رشد نمیکند، بلکه رشد او درون مجموعهای از نظامهای بههمپیوسته اتفاق میافتد که از روابط نزدیک روزمره تا ساختارهای گسترده اجتماعی و فرهنگی را دربرمیگیرند.
بنابراین برای فهم رفتار و تحول یک کودک، نمیتوان تنها ویژگیهای فردی او را بررسی کرد؛ بلکه باید محیطهایی را که کودک در آنها زندگی میکند نیز در نظر گرفت.
@ego_academy1
✅لِو ویگوتسکی معتقد بود رشد شناختی کودک در خلأ اتفاق نمیافتد.
🔵کودک از همون ابتدا درون یک محیط اجتماعی و فرهنگی قرار داره و بسیاری از تواناییهای ذهنی او ابتدا در تعامل با دیگران شکل میگیره و بعدش به تدریج به فرایندهای درونی تبدیل میشه.
🟠از نگاه ویگوتسکی، زبان یکی از مهمترین ابزارهای این فرایند هست. کودک ابتدا برای برقراری ارتباط با دیگران از زبان استفاده میکنه، اما با گذشت زمان، گفتوگوهای اجتماعی به گفتوگوی درونی تبدیل میشه و زبان به ابزاری برای فکر کردن، برنامهریزی و کنترل رفتار خود تبدیل میشه. بنابراین، تفکر فرد تا حد زیادی در بستر روابط اجتماعی و فرهنگی رشد میکنه.
@ego_academy1
⁉️باید بررسی کنیم که چرا در اسکیزوفرنی همیشه توهم(hallucination) و هذیان(delusion) مهمترین مشکل نیستند؟
✅️وقتی صحبت از اسکیزوفرنی میشه، معمولاً ذهن بلافاصله به سمت شنیدن صدا، هذیان گزند یا باورهای عجیب میره؛ اما یکی از نکات مهم در آسیبشناسی اسکیزوفرنی این است که بخش قابلتوجهی از ناتوانی طولانیمدت فرد میتواند نه از علائم مثبت، بلکه از علائم منفی ناشی بشه.
✅️علائم مثبت مانند توهم و هذیان به معنای اضافه شدن تجربهها یا فرایندهایی به عملکرد معمول روان هستند، در حالی که علائم منفی به کاهش یا فقدان برخی کارکردهای طبیعی اشاره دارند؛ مانند کاهش انگیزه، کاهش ابراز هیجان، فقر گفتار، کاهش علاقه به روابط اجتماعی و کاهش تجربهی لذت.
✅️در میان این علائم، avolition یا کاهش شدید انگیزش اهمیت ویژهای داره؛ فرد ممکنه بدونه که باید کاری رو انجام بده، حتی ممکنه از نظر منطقی برای انجام اون دلیل داشته باشه، اما توان آغاز کردن و دنبال کردن فعالیت هدفمند در اون بهشدت کاهش یافته باشه.
✅️پس ممکنه که از بیرون فرد «تنبل»، «بیعلاقه» یا «بیمسئولیت» به نظر برسه، در حالی که مسئله الزاماً فقدان اراده به معنای معمول اون نیست. نکتهی ظریفتر اینه که هر کنارهگیری یا بیانگیزگی در فرد مبتلا به اسکیزوفرنی رو نباید فوراً یک علامت منفی اولیه بدونیم؛ برای مثال، فرد ممکنه به دلیل افسردگی، عوارض دارویی، محیط محرومکننده، یا حتی ترس ناشی از یک هذیان گزند، از دیگران فاصله بگیره. در این حالت، کنارهگیری میتونه یک علامت منفی ثانویه باشه و منشأ متفاوتی داشته باشه.
✅پس در ارزیابی اسکیزوفرنی باید فقط به این سؤال اکتفا نکرد که «آیا فرد گوشهگیر و بیانگیزه است؟» بلکه باید پرسید این کاهش انگیزه و تعامل اجتماعی از چه زمانی شروع شده، چه رابطهای با علائم روانپریشانه یا خلقی داره، آیا با عوارض درمان ارتباط داره و تا چه اندازه عملکرد روزمرهی فرد رو مختل کرده. این تمایز از نظر بالینی مهمه، زیرا علائم منفی اولیه معمولاً به درمانهای رایج ضدروانپریشی(antipsychotic) پاسخ محدودی دارند، در حالی که علائم منفی ثانویه ممکنه با شناسایی و درمان علت زمینهای بهبود پیدا کنند. به همین دلیل، در اسکیزوفرنی گاهی چیزی که وجود نداره، به اندازهی چیزی که وجود داره اهمیت داره.
@ego_academy1
✅در برخی اختلالات شخصیت، مشکل اصلی فقط «شدت» یک ویژگی نیست؛ بلکه انعطافناپذیری اون ویژگی هست.
✅مثلاً همهی انسانها ممکنه گاهی به تأیید دیگران نیاز داشته باشند، از طرد شدن بترسند یا نسبت به دیگران بیاعتماد شوند.
✅ این تجربهها بهخودیخود آسیبشناختی نیستند. زمانی اهمیت بالینی پیدا میکنند که یک الگوی نسبتاً پایدار، در موقعیتهای مختلف تکرار شود، انعطافپذیری فرد را کاهش دهد و به روابط، عملکرد یا تنظیم هیجانی او آسیب بزند.
@ego_academy1
📌در 18 فوریه 2026 مقاله ای به چاپ رسید که نویسندگان محترم در مقاله سوالی مطرح کردند.
⁉️سوالی نویسندگان این بود که آیا دلبستگی ناایمن با استفادهی مشکلزا از شبکههای اجتماعی ارتباط دارد و اگر دارد، چه فرایند روانشناختیای بین این دو قرار میگیره؟!
مقاله با یک مسئلهی بسیار معاصر آغاز میشه:
شبکههای اجتماعی دیگر صرفاً ابزارهایی برای ارتباط، سرگرمی یا دسترسی به اطلاعات نیستند، بلکه برای بخشی از افراد به الگویی از استفادهی افراطی و کنترلناپذیر تبدیل شدهاند؛ الگویی که میتونه بر تحصیل، کار، روابط واقعی، خواب و سلامت روان اثر منفی بزاره.
نویسندگان محترم مقاله بهویژه بر دانشجویان دانشگاه تمرکز میکنند، چون که استفادهی مشکلزا از شبکههای اجتماعی در این گروه نسبتاً شایع هست و نمیتوان راهحل اون رو صرفاً «قطع کامل شبکههای اجتماعی» بدونیم!
بنابراین لازمه که عوامل روانشناختیای که فرد رو به سمت استفادهی مشکلزا سوق میده شناسایی بشه. مقاله در همین نقطه از نظریهی دلبستگی استفاده میکنه و میپرسه که آیا کیفیت رابطههای اولیه و الگوهای دلبستگی که بعدها در قالب مدلهای درونی از خود و دیگران ادامه پیدا میکنه، میتونه توضیح بده که چرا بعضی افراد بیشتر در معرض استفادهی مشکلزا از شبکههای اجتماعی قرار میگیرند؟!
#پارت_اول
@ego_academy1
📌یکی از موضوعات جذاب در حوزه روانشناسی رشد، این است که آیا رشد انسان از ساده به پیچیده اس یا خیر؟!
✅وقتی از «رشد» صحبت میکنیم، معمولاً تصویری خطی در ذهن ما شکل میگیره! یعنی اول نوزادی بعدش کودکی و بعدش نوجوانی و الی آخر.
✅️انگار انسان در هر مرحله چیزی رو به دست میاره، از مرحله قبلی عبور میکنه و به سطح بالاتری از توانایی میرسه.
⁉️اما باید بررسی بشه که آیا رشد واقعاً همیشه همینقدر خطی و قابل پیشبینی هست؟!
❌️خب قطعا خیر!!!
✅️در روانشناسی رشد معاصر، رشد بیشتر بهعنوان فرایندی پویا، چندمسیره و وابسته به تعامل فرد و محیط در نظر گرفته میشد.
✅️اما باید در گوشه ذهنمون داشته باشیم که رشد همیشه به معنای «بیشتر شدن» نیست!!
گاهی رشد با افزایش یک توانایی همراه است و گاهی با کاهش یا بازسازماندهی توانایی دیگری.
✅️اجازه بدید مثالی بزنیم...
برای مثال، کودک با افزایش سن معمولاً کنترل شناختی بیشتری پیدا میکنه، اما همزمان بخشی از انعطافپذیری یا شیوههای خاص پردازش اطلاعات دوران کودکی رو از دست میده.
✅️پس رشد رو نباید صرفاً به معنای حرکت از «کمتر» به «بیشتر» بدونیم.
رشد میتونه شامل:
کسب کردن چیزی + از دست دادن چیزی + بازسازماندهی باشه.
✅️مسیر رشد برای همه یکسان نیست!!! دو کودک همسن ممکنه از نظر زبان، مهارت اجتماعی، کنترل هیجان یا رشد شناختی در سطوح متفاوتی باشن.این تفاوت لزوماً به معنای «عقبماندگی» یکی از آنها نیست.
#پارت_اول
@ego_academy1
✅اما نکته مهم که باید بدونیم اینه که گسستگی الزاماً به معنای وجود یک اختلال روانی نیست!
✅تجربههای خفیف گسستگی میتونه در جمعیت عمومی هم اتفاق بیفتند؛ برای مثال زمانی که فرد اونقدر در یک فعالیت غرق میشه که برای مدتی متوجه گذر زمان یا محیط اطرافش نیست.
مسئله زمانی جدیتر میشه که این گسستگیها شدید، مکرر، پایدار یا ناتوانکننده بشن و در عملکرد فرد، حافظه، روابط یا احساس هویت اختلال ایجاد کنند.
✅در برخی مدلهای روانشناختی، بهویژه در بحث تروما، گسستگی به عنوان راهی برای فاصله گرفتن از تجربهای در نظر گرفته میشه که در لحظه برای فرد بیش از ظرفیت پردازش روانی اوست.
ذهن به جای اینکه تمام تجربه رو به صورت یکپارچه تجربه کنه، ممکنه میان «من»، «بدن»، «احساس»، «خاطره» و «واقعیت بیرونی» فاصله ایجاد کنه.
#پارت_دوم
@ego_academy1
📌باید بین استقلال عاطفی و بی نیازی عاطفی تفاوت قائل بشیم
استقلال عاطفی به این معنا نیست که فرد به هیچکس نیاز نداشته باشه؛ بلکه یعنی فرد میتونه با دیگران رابطهای عمیق و صمیمی داشته باشه، از محبت و حمایت اونها بهره ببره و در عین حال احساس ارزشمندی، هویت و توانایی تنظیم هیجان خود را فقط به حضور دیگری وابسته نکنه.
فرد مستقل از نظر عاطفی میتونه دلتنگ بشه، کمک بخواد، آسیبپذیر باشه و حتی از شریک عاطفی خود بهشدت تأثیر بگیره، اما در صورت اختلاف، فاصله یا جدایی، احساس نمیکنه که تمام هویت و ارزش او فرو ریخته است. در واقع، استقلال عاطفی بیشتر درباره توانایی حفظ خود در کنار دیگری هست، نه حذف دیگری.
در مقابل، بینیازی عاطفی زمانی مطرح میشه که فرد نیاز به صمیمیت، حمایت یا وابستگی متقابل را اساساً انکار یا سرکوب میکنه.
چنین فردی ممکنه نزدیکی رو نشانه ضعف بداند، از آسیبپذیر شدن اجتناب کنه و هنگام شکلگیری صمیمیت، فاصله بگیره. بنابراین ممکن است از بیرون بسیار «مستقل» به نظر برسه، اما این فاصله همیشه نشانه سلامت روانی نیست و گاهی میتونه نوعی راهبرد دفاعی یا الگوی اجتنابی در روابط باشه.
@ego_academy1
ممنون از وقتی میگذارید و به سوال بالا جواب میدید☺️🙏
Читать полностью…
هسته دمی اهمیت ویژهای داره، زیرا علاوه بر ارتباط با سیستم پاداش، در تشخیص پاداش، انتظار، تعیین هدف و آمادهسازی برای عمل نیز نقش داره.
بنابراین یافتهها نشان میده که عشق پرشور فقط یک احساس خوشایند نیست، بلکه نوعی انگیزش هدفمحور نسبت به یک فرد خاص نیز محسوب میشه. به عبارت دیگر، فرد محبوب برای مغز به یک محرک بسیار مهم تبدیل میشه که میتونه رفتار، توجه و انگیزش فرد رو جهتدهی کنه.
یکی از نکات جالب مقاله که خودم باهاش حال کردم اینه که عشق با سیستمهایی مشابه برخی فرایندهای مرتبط با پاداش و لذت ارتباط داره.
در مطالعاتی که افراد عاشق تصویر شریک عاطفی خود رو مشاهده میکردند، فعالیت نواحی دوپامینرژیک افزایش مییافت؛ در حالی که برخی نواحی مرتبط با ترس و اضطراب، از جمله آمیگدال و بخشهایی از قشر کمربندی خلفی، کاهش فعالیت نشان میدادند.
این موضوع میتونه توضیح بده که چرا حضور فرد محبوب برای فرد عاشق گاهی احساس امنیت، لذت و کاهش تهدید ایجاد میکنه.
با این حال، عشق فقط به ساختارهای زیرقشری و سیستم پاداش محدود نمیشه. نویسندگان محترم مقاله نشان میدهند که مناطق قشری با عملکردهای شناختی پیچیده نیز در عشق فعال میشوند. این مناطق در فرایندهایی مانند توجه، شناخت اجتماعی، بازنمایی بدن، بازنمایی خود و شکل دادن به ارتباط میان «خود» و «دیگری» نقش دارند.
برای مثال، فعالیت شکنج زاویهای (Angular Gyrus) با فرایندهای مربوط به بازنمایی خود و مدل روانشناختی گسترش خود (Self-Expansion) ارتباط پیدا میکنه؛ یعنی در روابط نزدیک، فرد ممکن است ویژگیها، تجربهها و اهداف فرد محبوب رو به بخشی از تعریف خود تبدیل کنه.
#پارت_دوم
@ego_academy1
به نظرتون چقدر طول میکشه تا عاشق بشیم؟!
یکی از ادعاهای جالب در نوروساینس عشق اینه که مغز میتونه در حدود ۲۰۰ میلیثانیه، یعنی تنها ۰٫۲ ثانیه، واکنش اولیهای نسبت به فردی که برایمان جذاب است نشان دهد. این عدد در ارتباط با پژوهشهای نوروساینتیفیک Stephanie Ortigue و همکاران مطرح شده؛ پژوهشگرانی که با استفاده از مطالعات تصویربرداری مغزی، به بررسی شبکههای عصبی درگیر در عشق پرداختند.
یافتهها نشان میده که واکنش مغز به جذابیت و کشش اجتماعی میتونه بسیار سریعتر از چیزی باشه که ما بهصورت آگاهانه تجربه میکنیم؛ یعنی ممکن است مغز پیش از آنکه بتوانیم آگاهانه توضیح دهیم «چرا این فرد برایم جذاب هست؟»، بخشی از اطلاعات مربوط به چهره و ویژگیهای اون رو پردازش کرده و پاسخ اولیهای ایجاد کرده باشه.
اما اینجا یه سوءبرداشت مهم وجود دارد که۰٫۲ ثانیه به معنای «عاشق شدن کامل» نیست. عشق رمانتیک یک فرایند پیچیده اس و فقط با یک واکنش لحظهای مغز تعریف نمیشه.
اونچه در این بازه زمانی بسیار کوتاه اتفاق میافته، بیشتر به پردازش سریع جذابیت، کشش و ارزش هیجانی یک محرک اجتماعی مربوط است.
پژوهشهای تصویربرداری مغزی نشان دادهاند که تجربه عشق میتونه چندین سیستم عصبی را بهطور همزمان درگیر کنه؛ بهخصوص مدارهای مرتبط با پاداش، انگیزش و پردازش هیجانی.
ساختارهایی مانند هسته دمی (Caudate Nucleus) و پوتامن (Putamen) که در سیستم پاداش و انگیزش نقش دارند، در مطالعات مربوط به عشق رمانتیک فعالتر شدهاند.
این یافتهها کمک میکنه بفهمیم چرا فرد مورد علاقه میتونه برای ما به یک محرک بسیار مهم تبدیل بشه و چرا دیدن، فکر کردن یا نزدیک شدن به اون میتونه احساس لذت، انگیزش و میل به نزدیکی ایجاد کنه.
پس، عدد ۰٫۲ ثانیه را بهتر است آغاز یک پردازش بسیار سریع عصبی بدونیم، نه مدتزمان لازم برای شکلگیری عشق.
عشق واقعی در معنای روانشناختی آن، فرایندی بسیار گستردهتر هست که میتونه شامل کشش اولیه، هیجان، شناخت، ارزیابی فرد مقابل، انگیزش برای نزدیکی، دلبستگی و در طول زمان تجربههای مشترک باشه.
به بیان ساده، ممکن است مغز ما در کسری از ثانیه یک «سیگنال اولیه» درباره جذابیت یک فرد ایجاد کنه، اما اینکه این کشش به عشق رمانتیک، دلبستگی و یک رابطه پایدار تبدیل بشه، داستانی بسیار طولانیتر از ۲۰۰ میلیثانیه هست.
@ego_academy1
📌بریم سراغ دو سوارکار اول:
اولین سوار: انتقاد (Criticism)
انتقاد زمانی اتفاق میافتد که بهجای مطرح کردن یک مشکل مشخص، شخصیت، منش یا هویت طرف مقابل مورد حمله قرار میگیرد.
برای مثال، گفتن «تو همیشه خودخواهی» یا «تو اصلاً به من اهمیت نمیدهی» با بیان مسئلهای مثل «وقتی بدون اینکه به من بگویی برنامهات رو تغییر دادی، احساس کردم نادیده گرفته شدهام» تفاوت دارد.
در حالت اول، مشکل به «خودِ فرد» نسبت داده میشه؛ اما در حالت دوم، درباره یک رفتار مشخص صحبت میشه. بنابراین یکی از جایگزینهای مهم انتقاد، شروع ملایم (Gentle Start-up) هست؛ یعنی بیان احساس و نیاز بدون حمله به شخصیت دیگری.
دومین سوار: تحقیر (Contempt)
تحقیر از مخربترین الگوهای ارتباطی است و زمانی رخ میدهد که فرد خودش رو از نظر اخلاقی، فکری یا شخصیتی برتر از شریک خود قرار میده.
تمسخر، طعنههای تحقیرآمیز، چشمغره، توهین، ریشخند و عباراتی که ارزش یا شأن طرف مقابل رو زیر سؤال میبرند، نمونههایی از این الگو هستند.
تفاوت تحقیر با انتقاد در اینه که در انتقاد، فرد از یک رفتار شکایت میکنه، اما در تحقیر، ارزش خودِ فرد مورد حمله قرار میگیره. در مقابل، ایجاد فرهنگ قدردانی، احترام و بیان ویژگیهای مثبت شریک میتونه به کاهش این الگو کمک کنه.
@ego_academy1
📌تفاوت وابستگی عاطفی و دلبستگی سالم چیه ؟!
وابستگی عاطفی و دلبستگی سالم ممکن است در ظاهر شبیه یکدیگر باشند، زیرا هر دو با نیاز به نزدیکی، صمیمیت و حضور فرد دیگری همراهاند؛ اما از نظر روانشناختی تفاوت مهمی میان آنها وجود دارد.
در دلبستگی سالم، فرد میتواند با دیگری رابطهای نزدیک و عمیق برقرار کند، درحالیکه احساس هویت، استقلال و توانایی تنظیم هیجان خود را نیز حفظ میکند. فردِ دارای دلبستگی سالم از حضور شریک عاطفی خود لذت میبرد و در زمان نیاز از او حمایت میگیرد، اما امنیت روانی او کاملاً به حضور، توجه یا تأیید دائمی دیگری وابسته نیست. به همین دلیل، فاصله موقت، اختلافنظر یا حتی تنها ماندن الزاماً به معنای از دست دادن رابطه یا ارزش شخصی تلقی نمیشود.
در مقابل، وابستگی عاطفی ناسالم زمانی شکل میگیرد که فرد برای حفظ احساس امنیت، ارزشمندی یا ثبات هیجانی خود بیش از اندازه به دیگری متکی شود. در این وضعیت ممکن است ترس شدید از ترک شدن، نیاز مداوم به اطمینانخواهی، دشواری در تحمل فاصله، ناتوانی در تصمیمگیری مستقل و چشمپوشی از نیازهای شخصی برای حفظ رابطه دیده شود.
فرد ممکن است بهتدریج مرزهای شخصی خود را از دست بدهد و احساس کند بدون حضور یا تأیید طرف مقابل نمیتواند آرام باشد یا حتی نمیداند «چه کسی است».
از دیدگاه نظریه دلبستگی بالبی، هدف نظام دلبستگی صرفاً نزدیک نگه داشتن فرد به دیگری نیست، بلکه ایجاد نوعی پایگاه امن (Secure Base) است؛ یعنی رابطهای که فرد بتواند از آن برای کشف جهان استفاده کند و در زمان تهدید یا فشار روانی برای دریافت حمایت به آن بازگردد. بنابراین، وابستگی متقابل در یک رابطه سالم الزاماً مشکل نیست؛ انسانها بهطور طبیعی به دیگران نیاز دارند.
تفاوت اصلی در این است که در دلبستگی سالم، نزدیکی با استقلال تعارض ندارد، درحالیکه در وابستگی ناسالم، فاصله گرفتن از دیگری میتواند با اضطراب شدید و احساس ناامنی همراه شود.
در واقع، رابطه سالم نه رابطهای است که در آن «به هیچکس نیاز نداشته باشیم» و نه رابطهای که در آن «بدون دیگری نتوانیم زندگی کنیم». رابطه سالم جایی میان این دو قطب قرار دارد؛ جایی که فرد میتواند بگوید: «به تو نیاز دارم، اما بدون تو هم خودم را از دست نمیدهم.»
@ego_academy1