32081
بفرمایید چن جرعه عشق و آرامش! کانالی برای رسیدن به خودمون جایی برای شنیدن حرف دل، عاشقانه هایی که بر دل آویزونن کپی با ذکر منبع،نوش جان @ghasemhalajian @safar_chehelsalegi کانال سفرنامه های من https://instagram.com/ghasem_hallajian?igshid=YmMyMTA
رسم وفا (۱۴۹)
- زن: روز خیلی بدی بود،
یه چیزی بگو حالمو خوب کنه.
" وَ مرد نام او را چند باره تکرار کرد...! "
دیلیپ وئرما🍏
🆔 @chehel_salegi
..................................................
این ویدئو رو از اصفهان ببینیم و لذت ببریم.
💬فاصله میان زنگها
قبلاً وقتی به خانه زنگ میزدم،دخترم با شوق گوشی را برمیداشت.گاهی هنوز درست سلام نکرده بودم که شروع میکرد به حرف زدن.از اتفاقی که افتاده بود.از چیزی که دیده بود.از چیزی که میخواست وقتی برگشتم برایم تعریف کند.مدتی است اما اتفاق کوچکی افتاده.زنگ میزنم...گوشی دیرتر برداشته میشود.گاهی حتی انقدر به برنداشتن گوشی ادامه می دهد که مادرش جواب میدهد و صدایش میکند...بعد میآید.سلام میکند.حرف میزنیم.همان دختر است.من هم همان بابا هستم.اما انگار دنیای میان ما کمی بزرگتر شده است....دوستها آمدهاند.علایق تازه آمدهاند.چیزهایی پیدا شدهاند که میتوانند آنقدر سرگرمش کنند که صدای زنگ تلفن بابا، دیگر مهمترین اتفاق آن لحظه نباشد.
🆔 @chehel_salegi
اولش کمی دلم گرفت.بعد یادم آمد تمام این سالها قرار بوده همین اتفاق بیفتد.من قرار نبود تمام دنیای دخترم بمانم.قرار بود جایی امن در دنیایی باشم که هر روز بزرگتر میشود.شاید پدر بودن همین تناقض عجیب باشد:سالها دست کودکی را میگیری تا بتواند روی پاهای خودش بایستد و درست وقتی روی پاهای خودش ایستاد، باید یاد بگیری کمی دستت را شل کنی....این روزها وقتی به خانه زنگ میزنم،دیگر فقط منتظر شنیدن صدایش نیستم.گاهی به همان چند زنگ اضافه هم گوش میدهم.به فاصلهای که زمانی وجود نداشت.فاصلهای که شاید دارد آرامآرام چیزی را به من خبر میدهد:دخترم دنیای خودش را پیدا میکند.و من دارم یاد میگیرم فاصله میان زنگ اول و برداشتن گوشی را هم دوست داشته باشم.
شاید استقلال دخترم,اول خودش را همینجا نشان داده باشد.
سهیل رضایی🍏
خونه کوچیک ادمین کانال آرامش چهل سالگی در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت : متفاوت از نظر محتوایی 👇
https://ble.ir/khalass
دنیایی که ۱۰۰٪ برای برونگراها طراحی شده بود، داره آرومآروم مناسب درونگراها میشه.
خرید آنلاین، پزشک آنلاین، تاکسی آنلاین، چت با هوش مصنوعی، پشتیبانی آنلاین، غذا آنلاین، جلسه مجازی...
دیگه لازم نیست با آدما حرف بزنی مگر اینکه واقعا بخوای.😔
نویسنده :؟ 🍏
🆔 @chehel_salegi
خونه کوچیک ادمین کانال آرامش چهل سالگی در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت : متفاوت از نظر محتوایی 👇
https://ble.ir/khalass
💬شما محبت کردین و فرستادین ❤️
این خانم زهرا( زویا) بقال زاده هست و ترانه ی فریدون فرخزاد رو به چه قشنگی اجرا میکنه . اینو از پارسال صدها بار تماشا کردم ، گذشته از صدا و صورت شیرین این نازنین ، این خونه من رو پرت میکنه به پنجاه سال پیش ، خونه مادر بزرگم تو تهران با همین مدل درهایی که وسطش شیشه داره و پنجره ها ی چوبی و اون پشت دری هایی که خونه های قدیمی داشتن .
https://ble.ir/khalass
هر بار تماشا میکنمش میشم همون بچه ی پنج شش ساله که از کنار پشت دری ، حیاط رو نگاه میکرد که آروم بره سراغ پیچک امین الدوله و اون پرچم شیرین وسطش رو یواشکی بکشه بیرون ، یا یه توپ بذاره روی فواره وسط حوض و فواره رو باز کنه ، اینا رو برای تو نوشتم که دوستی.این خونه ظاهرا شده یه محلی برای دور همی ومهمونی ها و چه کار قشنگی🍏
🆔 @chehel_salegi
💬قبلا ؛ بیرون برام مهم بود ... الان : درون !
پیامی دریافت کردم از یک همگروهی مجازی حاوی متنی بلندبالا که ضمن ابراز محبت، سراسر عذرخواهی و ابراز پوزش بود از من؛ بابت چی؟ بابت اینکه در متن تشکری که در آن گروه گذاشته، نام من از قلمش افتاده! حالا ضمن بیان لطفی که به من دارد، دارد بابت اینکه از من تشکر نکرده، عذرخواهی میکند! انگار پرت شده باشم به دنیایی دیگر همانقدر متعجب شدم. نه تنها یادم نمیآمد کجا چیزی نوشته و کی، بلکه اصلا یادم نیامد که متنش در چه مورد بوده!
تعجبم از این رفتار همانقدر زیاد بود که از آن آدم «پیش از این» خودم!!! نمیدانم آن آدم کجا رفته که این زن جدید دیگر آن را یادش نمیآید. آدم جدید اصلا نه منتظر تشکری ست نه از تشکر و تحسین نشدن ناراحت میشود.
https://ble.ir/khalass
بعد کمی به گذشتهتر که رفتم یادم آمد دلم میخواست نوشته ام را با نامم بگذارند. اما حالا، فقط خوشحال میشوم کلماتم حاوی حال خوب باشند فرقی نمیکند امضایی پایشان باشد. یادم میآید آن آدم قبلی، در بیرون از خودش دنبال خودش بود. دروغ چرا، سرچ میکرد ببیند کجاها وجود دارد!!!
این روزها، بیشتر وقتش را درون خودش میگذراند. خودش را آنجاها سرچ میکند. بیشتر آشنای خودش شده. منتظر است خودش خودش را بپذیرد.
تعجب نکردم از خودم که ابراز نکردن یا ابراز تشکر آن دوست، توفیری نداشت برایم. صد البته که آدمی، دوست دارد مقبول باشد. تایید شود. اما اولویت تایید درون است. وقتی دنیایت در ساحل خودت آرام گرفته، دیگر امواج کاری به قایق تو ندارند...
#محبوبه_احمدی (@m_ahmadib)
#زنیکهپیداکردم🍏
🆔 @chehel_salegi
💬تا ابد حق!
« ما » معتاد فضای مجازی نیستیم
فقط هیچ تفریحی در دنیای واقعی نداریم ...!!🍏
🆔 @chehel_salegi
..................................................
خونه کوچیک من در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت👇
https://ble.ir/khalass
💬از یه سنی به بعد....!
از یه سن و سالی ببعد دیگه وقت نمی کنیم گریه کنیم، دقیقا وسط کار، سر کلاس، همون موقع که داری تختت و مرتب میکنی،همونجایی که وسط یه جلسه ی مهمی و داری کارو توضیح میدی یا داری لباس میپوشی بری جایی
https://ble.ir/khalass
یه تیکه از وجودت یواشکی درونت گریه میکنه و تموم میشه چون ادامه دادن تنها کاریه که میتونی بکنی!دقیقا همین زمان تو تغییر میکنی...الویتهات تغییر میکنه...🍏
🆔 @chehel_salegi
💬فقر ؛ فخر نیست که ! 😔
کالابرگ برای ۵۰۰ هزار تومان
اول ثابت کن بدبختی!
بگو فقیرم، ندارم، درماندهام؛ سفرهام خالی است و دخل و خرجم به هم نمیرسد؛ شاید مشمول لطف شوید و ۵۰۰ هزار تومان به کالابرگم اضافه کنید!
چه روزگاری شده است! مردم باید برای گرفتن مبلغی که در برابر هزینههای سرسامآور زندگی ناچیز است، فقرشان را شرح دهند و نداریشان را به اثبات برسانند.
انگار گرانی گواهی نمیدهد، سفرههای کوچکشده شهادت نمیدهند و شرمندگی پدران در برابر خانوادههایشان سند معتبری نیست؛ حتماً باید خود فرد هم پای برگه فقرش را امضا کند!
چه تلخ است؛ فقر یک درد است، اما وادار کردن انسان به اعتراف به فقر، دردی مضاعف.
مردم را به جایی رساندهایم که برای چند لقمه بیشتر، باید ثابت کنند کمتر دارند!
۵۰۰ هزار تومان شاید برای برخی عددی ناچیز باشد؛ اما برای مردمی که چشمانتظار همین مبلغاند، مسئله فقط پول نیست؛ مسئله عزتی است که نباید بهای دریافت کمک معیشتی شود...کاش پیش از آنکه از مردم بخواهیم فقرشان را خوداظهاری کنند، مسئولان یکبار از خودشان میپرسیدند: چه شد که کار مردم به اینجا رسید؟
https://ble.ir/khalass
🆔 @chehel_salegi
💬تنهایی انسان امروزی (۶۷۲)
یه نفر خانومش فوت کرده انقدر دلتنگش شده، رفته تموم چتاشو جمع کرده و فرستاده برای هوش مصنوعی و گفته مثله خانومم باهام رفتار کن و جوابمو بده.
https://ble.ir/khalass
..................................................
ایشون ؛ هم نتونسته مرگ عزیزش رو بپذیره و هم اینکه تنهایی هاش رو بعد از فقدان همسرش مدیریت کنه ... پناهی نداشته به جز هوش مصنوعی 😔🍏
🆔 @chehel_salegi
💬یاد شیرین مرگ (۱۴۳)
اخیرا توی شهرهای بزرگ به جای اینکه برای مراسمای ختم شون مداح بگیرن؛ یه تم خاص لباس اعلام می کنن که مهمونا بپوشن. بعد تالار می گیرن با یه دیجی مرد و زن و به این شکل مراسم رو برگزار می کنن!🍏
بدون قضاوت ببینیم و عبور کنیم 🙏
🆔 @chehel_salegi
💬اصلا چرا باید معمولی را ول کنم و بروم سراغ یک چیز مخصوص؟
من بیشتر روزها برای ناهار بقچهی غذا میبندم و میبرم سرکار. سر ظهر غذا را میاندازم توی مایکروویو و یک دقیقه اشعه بهش وارد میکنم تا گرم بشود. بعد هم میروم پشت کامپیوترم و همانطور که میزنم توی سر صفحهی کلید، غذا را میل میکنم. امروز با خودم غذا نبرده بودم و مجبور شدم بروم کافهی طبقهی پایین. مِنوی غذا را زده بودند به دیوار. بین همهی حیواناتی که کشته شده بودند، مرغ چشمم را گرفت. به آشپز گفتم یک ساندویچ مرغ بده ببرم بالا. گفت مرغِ چی؟ منظورش را نفهمیدم. خواستم نمک بریزم و بگویم «فامیلِ مرغ منظورته؟ مرغِ اسدزاده» که پشیمان شدم. هم بابت خنک بودن این جوک و البته به دلیل ذوالفقاری که توی دستش بود. پس فقط گفتم: «ها؟». گفت: «مرغ معمولی یا مخصوص». مخصوص از آن کلمههایی است که آدم را به وسوسه میاندازد. مثل اسم شهلا یا فرامزر. چرا آدم باید مخصوص را ول کند و برود سراغ معمولی؟ گفتم مخصوص. ذوالفقار را برداشت و افتاد به جان مرغ اسدزاده. ساندویچ مخصوص را گرفتم و حساب کردم و برگشتم پشت میزم. گاز اول را زدم. مزخرف بود. مزهی کود میداد. مزهی پیاز گندیده. مزهی چرندترین ادویهای که میشد درست کرد. مخصوص و مزخرف. انداختمش سطل آشغال. رفتم پایین. به آشپز الکی گفتم «سیر نشدم. یه معمولی هم بده». ترسیدم عصبانی بشود. معمولی را گرفتم و رفتم بالا. مزهی بهشت میداد. نه تند بود. نه بدمزه. بدون ادویهی مخصوص. طعم خوش معمولی.
صد سال پیش یک همسایه داشتم که خلبان بود. بار اولی که فهمیدم خلبان است میخواستم بپرم دستش را ببوسم. من تا حالا خلبان از نزدیک ندیده بودم. همیشه تصور میکردم مثل تام کروز کلاه خلبانی سرش میگذارد و میپرد پشت اف-شانزده و قیقاج میدهد. بعدها گفت که خلبان هواپیمای مسافربری است و از این ایرباسهایی که کمیبزرگتر از اتوبوسهای سیر و سفر هستند، میراند. ناامیدم کرد. بهش گفتم چرا جت مخصوص جنگی نمیرانی؟ بزرگوار همانجا یک چیزی گفت که خلاصهی ترجمهاش این بود: «مگه مرض دارم هواپیمای معمولی و پر از شهلا و فرامرز رو ول کنم و برم هواپیمای مخصوص جنگی برونم؟ که چی؟ شب مثل آدم میخوابم و صبح مثل آدم بیدار میشم». در لحظه توی دلم بهش فحش دادم که کاش اصلا رانندهی مینیبوس خط شوش میشد. نمیفهمیدم. تا امروز که مرغِ اسدزاده را خوردم و فهمیدم که معمولی بهتر است.
معمولی واقعا خوب است. حالا که زندگی مخصوصمان پوتین گذاشته روی گردنمان بهتر این را میفهمم. اصلا چرا باید معمولی را ول کنم و بروم سراغ یک چیز مخصوص؟ مخصوص با خودش پیچیدگی و دردسر میآورد. در عوض معمولی بودن با خودش سادگی میآورد. البته طوری دارم حرف میزنم که انگار معمولی بودن کار سادهای است و به انتخاب آدم بستگی دارد. مگر داشتن زندگی معمولی کار راحتی است؟ زندگی معمولی موهبت است. صبحها معمولی از خواب بیدار بشوی. مثلا با خبر زایمان خرس پاندای باغوحش پکن روزت را شروع کنی و نه با خبر اعدام آدمها. خیلی معمولی شام بروی خانهی عزیزت و شب، خیلی معمولی برگردی خانه. خیلی معمولی بروی سر کار. خیلی معمولی بلیت بخری و سوار هواپیمای معمولی بشوی. خیلی معمولی بروی توی خیابان و خیلی معمولی ورزش کنی. خیلی معمولی وقتی دلت برای کسی تنگ شده به او زنگ بزنی و تصویرش را ببینی. خیلی معمولی تلفنت به اینترنت وصل باشد. خیلی معمولی بزرگ بشوی، معمولی زندگی کنی و معمولی پیر بشوی. خیلی معمولی هم بمیری. هزار بار بهتر از مخصوص بودن است. مخصوص و بیفایده و بیهوده. من ترجیح میدهم یک آدم معمولیِ ساکن یک شهر معمولی باشم که هیچ اسمی در هیچ خبری از آن نباشد. ولی خب. متاسفانه ما خیلی مخصوص به دنیا آمدهایم و تیترخورمان عالی است. ما مرغ معمولیای هستیم که آشپز با ذوالفقارش ما را به زور مخصوص کرده است. پوف!
#فهیم_عطار🍏
@fahimattar
🆔 @chehel_salegi
شما محبت کردین و در پاسخ به این درخواست 👇 فرستادین :
/channel/chehel_salegi/34598
#پیام_ناشناس
من یه زن ۴۲ ساله ام ، مادر ۲ فرزند و از نظر شغلی زنی موفق هستم . ۵ سال پیش همین ۳ جمله بالا رو راحت نمیتونستم بنویسم ! و احساس میکردم اینکه سنم رو بگم یعنی اعتراف کردم به پیر بودنم ...ناتوان بودم ....اینکه در بدو آشنایی به کسی بگم دو پسر نوجوان دارم یعنی دارم میگم من یه زن کسل پر دغدغه ی به درد نخورم !
و از نظر شغلی خودم رو موفق نمیدونستم اصلا و هنوز دنبال رویاهای عجیب غریب بودم .....نمیدونم چهل سالگی با من چه کرد !!!!
تابوی خیلی چیزها برام شکست ...چشمم باز شد ...دیگه خودم رو دوست دارم ...به خودم افتخار میکنم که ۲ فرزند رو دارم پرورش میدم و از خودم راضیم که با تلاش زیاد و توی این شرایط شغل آبرومندی دارم ...و تو سن ۴۰ سالگی شروع کردم و مجدد درس خوندم ....رانندگی میکنم ...ورزش میکنم .....فکر میکنم و حرف میزنم !!!!
دیگه نمیترسم .از قضاوت ها نمیترسم آدمها رو میپذیرم. اگر دوستی مدتها ازم خبر نگیره برخلاف گذشته تو دلم قهر نمیکنم باهاش ! میدونم مشغول بوده و بالاخره بالاخره سراغمون میگیره و همونم غنیمته!!!!
میدونم همه خاکستری هستند ....حتی خودم هر چند خودم خودم رو خیلی قبول داشته باشم !
میدونم لزوما همه مثل من فکر نمیکنن !!!
خلاصه اینکه به نسبت ۵ سال پیش خیلی چیزهارو پذیرفتم و چقدر راحت زندگی میکنم ....چقدر راحت شدم .چقدر از استرس هام و غصه های بیخودم بابت آدمها کم شد
و الان دارم فکر میکنم ۵ سال بعد چی؟؟؟؟ !!!!!!
پاسخهای خودتون و رفقای کانالم در « بله » رو در اینجا میخونم 👇
https://ble.ir/khalass/3086657272200244301/1791877224550
💬برای روز « حافظ »
بهاءالدین خرمشاهی در کتاب حافظنامه دربارهٔ تأویلپذیری شعر حافظ نکات ارزشمندی گفتهاند که عمیق و جالبتوجهاند. در همین بخش، جملهای دربارهٔ حافظ نوشتهاند که بهگمانِ من بهترین تعریف، توصیف و روایتِ حافظ و دلیل ماندگاری شعر او از پسِ اینهمهسال است:
[حافظ گوشههای نزیسته را زیسته است؛ گوشههای پنهانمانده را که کمتر کسی توانسته بزید، زیسته و اندیشه کرده و بهشعر درآورده است!]
https://ble.ir/khalass
خلاصهاش این میشود که اگر قصد داری هنرمند باشی و نامت بهجاودانگی بماند، گوشههای نزیسته زندگی را زندگی کن. هنر، همانجایی رقم میخورد که در دسترس کسی نیست و تمام ساحتهای تجربهاش نصیب تو میشود.
جدا از این رهنمود عملی برای هنرمندشدن، گمانم حافظ این نسخه را برای همهٔ ما پیچیده است: در هر منصب و هر شکل و شمایل و هر ساحتی از زندگی هستی، گوشههای نزیسته و تجربهنکرده را بهتمامی زیست کن!
فاطمه بهروز فخر 🍏
🆔 @chehel_salegi
💬دامن آرزو : تمرین نرسیدن ؛ تمرین دل کندن
نه ساله بودم که از خانهی پایینده اثاثکشی کردیم. مدتها میان جعبهها و وسایل بهمریخته دنبال دامن کلوش قلابدوزیشدهای میگشتم که رگههای طلایی داشت. دامن خواهرم بود؛ از معدود لباسهایی که من شبیهش را نداشتم و منتظر بودم روزی سهم من شود. اما بعد از اثاثکشی، آب شده بود و رفته بود زیر زمین. دو سال بعد، وقتی برای سرکشی به خانهی پایینده رفتیم، از سر شیطنت سراغ صندوق چوبی بزرگی در گوشهی مطبخ رفتم. دامن را بین خرت و پرتهایی که مامان صلاح دانسته بود دیگر به دردمان نمیخورد پیدا کردم. دامن کلوش قلابدوزی عزیزم بوی نا و کهنگی میداد. مرگ تاروپودش را دریده بود.
🆔 @chehel_salegi
آن دامن هیچوقت سهم من نشد. این تجربه بارها به گونههای متفاوت به سراغمان میآید؛ معلم اجازه نمیدهد با دوستمان توی یک نیمکت بنشینیم، بابا نمیگذارد به سفری که خیلی دوست داریم برویم، پولمان نمیرسد ماشین مورد علاقهمان را بخریم، رابطهای که خیلی رویش حساب کردهایم خراب میشود تا یاد بگیریم خواستن همیشه توانستن نیست. بعضی چیزها را پیش از آنکه به دست بیاوریم، از دست میدهیم. بعضی آرزوها پیش از آنکه فرصت زندگی کردن پیدا کنند، میمیرند. شاید این خردهمرگها تمرین نرسیدن باشند؛ تمرین دل کندن از چیزهایی که روزی خیال میکردیم بالاخره سهم ما خواهند شد.
#الهه_افشار🍏 @Afsharel
..................................................
خونه کوچیک ادمین کانال آرامش چهل سالگی در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت : متفاوت از نظر محتوایی 👇
https://ble.ir/khalass
💬خوبه برای چیزهایی که داری بیشتر تلاش کنی تا چیزهایی که نداری!
بیا تصور کن نقش تو توی زندگی؛ یه بچه ی احمق و لجباز و البته خنگه که مدام دلش میخواد بفهمه تو از داشتن چه چیزی خوشحالی، دست بذاره رو همون ازت بگیرتش. آرامش، پول، سلامتی، عشق، روابط خوب؛ هرچی. گفتم خنگ چون با تلاشهای بیشتر برای هرچیزی که داری تصور میکنه تو نمیفهمی داریش و هی بیشتر میده بهت.
https://ble.ir/khalass
برا همین گاهی میگم خوبه برای چیزهایی که داری بیشتر تلاش کنی تا چیزهایی که نداری. اگه عشق داری تو زندگیت برای داشتنش مثل روز اول تلاش کن، پول رو بیشتر بخواه راضی نشو، قدر سلامتیت رو بدون بهش نناز روش حساس باش، روابط خوب رو تغذیه کن رشدش بده، و آرامش رو مدام جستجو کن طوری که هی زندگی بیشتر بهت ببخشتش.
#امیرعلی_ق 🍏عکس : علی خوشنود؛ چابکسر
..................................................
در مورد این عکس زیبا ؛ بیش از سی نفر از اعضای کانال خلاص در « بله » نظرات قشنگی دادن که میتونین بخونین👇https://ble.ir/khalass/6521015169784042194/1792824981403
💬 پیامک صبح شمبه (۵۰۵ )
تا لحظۀ بوسیدن او فاصله ای نیست
ای مرگ، به قدر نفسی دست نگه دار!
نکته عکس ؛ راهبه است . اون سایه ساختمون که پشت این خانمه و بشکل بال دیده میشه و آب ! چیزی که میتونه به راحتی و سادگی یک آب خوردن باشه، اما برای این زن؛ ممنوعترین کار و بزرگترین تابو هست.
https://ble.ir/khalass
.............................................
خدایا مارو در برابر اتفاقی که تو حکمتش رو میدونی و ما هیچی ازش نمیدونیم، صبور كن...!
ارادتمند: حلاجیان 🍏
🆔 @chehel_salegi
بغل ؛ مغل ؛ بوغاله (۲۰۶)
این عکس یکی از معروفترین «آغوشها»ی تاریخ پزشکیه. سال ۱۹۹۵، دوقلوهای نارس بریل و کایری جکسون در آمریکا به دنیا اومدن. بریل حال خوبی نداشت؛ اکسیژن خونش پایین میاومد، ضربان قلبش بههم ریخته بود و بدنش داشت کبود میشد.
وقتی روشهای معمول جواب نداد، پرستار گیل کاسپاریان تصمیم گرفت کاری انجام بده که اون زمان توی بیمارستان رایج نبود:خواهر دوقلوی قویترش، کایری، رو داخل همون انکوباتور کنار بریل گذاشت.
چند دقیقه بعد، وضعیت بریل بهتر شد؛ اکسیژن خونش بالا رفت، ضربان قلبش پایدارتر شد و بدنش گرمتر شد. بعد هم کایری دست کوچیکش رو دور خواهرش حلقه کرد؛ همون لحظهای که بعدها به اسم «آغوش نجاتبخش» معروف شد. این ماجرا بعدها توجه زیادی به روش کنار هم نگهداشتن دوقلوهای نارس (Co-bedding) جلب کرد. بعضی وقتا یه آغوش، کاری میکنه که هیچ دستگاهی نمیتونه اندازهش تاثیرگذار باشه.🍏
🆔 @chehel_salegi
�🎨 گوشا بسته، چشا باز؛ آمادهای حسابی بخندی؟! 😂🔥
تا حالا شده وسط هیاهوی موسیقی، سعی کنی حرف یکی رو از روی لبهاش بفهمی؟ یا یه نقاشی عجیب ببینی و دنبال کشف منظور نقاش باشی؟ 😎
این بار توی پاتوق قراره با دو تا بازی متفاوت، کلی بخندیم، رقابت کنیم و خاطره بسازیم! 🧡
🎧 بازی اول | گوشا بسته!
هدفون بذار، صدای موسیقی رو ببر بالا و سعی کن کلمهها رو از روی لبخوانی حدس بزنی! 👄🤣
🎨 بازی دوم | چشا باز!
بکش و بذار بقیه حدس بزنن؛ ببین کی هنرمنده و کی فقط ادعاش میشه! 😂🖌️
✨ دو بازی، یک عالمه خنده و هیجان!
📅 جمعه ۱ آبان
⏰ ساعت ۱۹:۳۰ تا ۲۱:۳۰
💰 ورودی: ۲۶۵ هزار تومان
📍 آدرس بعد از ثبتنام اعلام میشه.
⚠️ اگه پایهای برای یه دورهمی متفاوت و پر از لحظههای خندهدار، جات رو از دست نده!
👇 برای ثبتنام و دریافت آدرس، همین حالا وارد پاتوق شو:
/channel/patoghapp_ir
🧡 پاتوق؛ جایی برای خندیدن، آشنا شدن و ساختن خاطرههای تازه
💬یکی رو میخوام که حواسم رو پرت کنه!
اینقدر خاطرات رخداده و رخنداده تعریف کردهام که حسابش از دستم در رفته است. شدهام مثل انباردار ملنگی که حساب ورود و خروج اجناس انبارش به فنا رفته باشد. مثلا یادم نیست که ماجرای گیر افتادنمان در تونل کندوان را تعریف کردهام یا نه؟ امیدوارم شما هم ملنگیتان مثل من باشد و خیلی چیزی ته ذهنتان نماند. ده دوازده سالم بود که از اهواز راه افتادیم برویم شمال. برای مسافرت تابستان. پدرم بساط را ریخت ته صندوق عقب و روی باربند رنوی سفید. چهارِ صبح راه افتادیم و شب را ماندیم تهران.
فردایش راه افتادیم سمت شمال. هدف از سفر در کردن خستگی است ولی سفر اهواز تا شمال خودِ خستگی بود. رسیدیم تونل کندوان. پدرم میگفت کمر راه را شکستهایم و آنور تونل دیگر شمال است. مثل پیامبری حرف میزد که امت گرفتار در صحرا را میخواست به امید بهشت، وارد چاه کند. اما هزار سال پیش، تونل کندوان یکطرفه بود و چراغ راهنمایی داشت و گاهیوقتها هم ترافیک میشد. که آن روز هم همین شد. وسط تونل متوقف شدیم. به همین راحتی. ماشینها افتادند به ریپ زدن. هوا سنگین بود و بوی سرب خالص میداد.
یکی از ترسهای من مرگ با خفگی است. گیر افتادن زیر پتو، توی آسانسور، زیر آدم چاق، توی واگن مترو نرسیده به ایستگاه جوانمرد قصاب و البته گیر افتادن وسط تونل کندوان. خفه شده در ده دوازده سالگی اصلا اتفاق جالبی نیست. اضطرابم زده بود بالا و شروع کردم با صدای بلند تمام احتمالات و اتفاقات بدبینانهی پیشرو را برای اهل بیت مستقر در ماشین گفتم. اینکه میمیریم. اینکه هیچکس نمیداند کجا هستیم که بیاید برای نجات. اینکه ممکن است صدام بمب بیندازد و تونل آوار شود رویمان. اینکه الان چراغ آنطرفیها سبز میشود و میآیند رویمان.
اینقدر حرف زدم و اینقدر هوا نبود که افتادم به سرفه. مادرم نارنگی پوست گرفت و گذاشت توی دهنم که شاید ساکت شوم. چرخیدم، زانوهایم را گذاشتم روی صندلی و از پنجره عقب را نگاه کردم تا ببینم آیا ما آخرین داوطلبان مردن در تونل هستیم؟ که نبودیم. پشت سر ما ماشینها ریسه شده بودند و تا بینهایت رفته بودند. صف مرگ. ماشین پشت سر ما یک پیکان پکیدهتر از رنوی خودمان بود. یادم نیست رانندهاش مرد بود یا زن. مهم هم نیست. مهم دختری بود که روی صندلی کنار راننده نشسته بود. احتمالا از من بزرگتر بود. شما تا حالا وسط تونل کندوان، همزمان گرفتار ترافیک و عشق شدهاید؟ من شدم. در واقع شاید در همان سن ده دوازده سالگی به ذهنم رسیده بود که باید ریسمانی پیدا کنم برای نجات و رد شدن از تونل. چه ریسمانی بهتر از مسافر روی صندلی کنار رانندهی پیکان پکیده.
https://ble.ir/khalass
سرتان را درد نیاورم. من گرفتار آن بزرگوار شدم. دیدنش دلم را گرم میکرد. نه بابت عشق (که البته من در طول تونل، هفت شهر عشق را پیمودم) بلکه بابت اینکه دایم میخندید و با یک نفر که صندلی عقب نشسته بود حرف میزد و گاهی وقتها میچرخید سمتش و چیزی پرت میکرد و ریسه میرفت. انگار نه انگار که در مخوفترین تونل جهان در حال خفه شدن هستیم. آنهم در ده دوازده سالگی یا حالا دو سه سال بزرگتر از آن. انگار در جهان دیگری سیر میکرد. هر بار برمیگشتم و نگاهش میکردم، حواسم از اسلحهای که کندوان دم شقیقهام گذاشته بود پرت میشد و حس میکردم کنار رودخانهی دز دارم قدم میزنم (کاش پاریس را دیده بودم و به جای دز میگفتم سِن).
زنده ماندم. ترافیک باز شد و از تونل زدیم بیرون. پیکان و فرشتهی نجاتم را توی مسیر گم کردیم. اما خاطرش نه. تا امروز حتی. چند سال قبل از برنامهی راه شب نوشته بودم که شبهای جنگ پخش میشد. یادم نیست مجریاش کی بود. مثلا صالحعلا یا نوذری. مهم هم نیست. مهم این بود که صدای گرم و جذابی داشت. در آن شبهای جهنمی، طوری حرف میزد که انگار اصلا روی کرهی زمین زندگی نمیکند. انگار ساکن یک کرهی خاکی دیگر است و برای ما مردم گرفتار برنامه پخش میکند تا آرام شویم. حرفهایی که محورش اتفاقات روزمرهمان نبود. در آن روزهای بد، دقیقا یک مجری رادیویی میخواستیم که روی کرهی زمین نباشد. در تونل کندوان، من کسی را میخواستم که از خفگی با سرب حرف نزند و حواسم را آنقدر پرت کند که یا از تونل بزنیم بیرون یا بیخبر بمیریم.
دروغ چرا. من دلم برای دختر روی صندلی جلوی پیکان پکیده تنگ شده است. یکی که همقطار من باشد اما تظاهر کند که در جهانی موازی است و رسالتش پرت کردن حواس من باشد. تا وقتی که یا من کندوان را تمام کنم یا کندوان من را.
#فهیم_عطار🍏
🆔 @chehel_salegi
💬با یه « بو» تا کجاها رفتم !
خمیردندان کلوزاپ گرفته ایم، بوی ویکس میدهد🥺بوی زانو درد مادربزرگ 🍁دهانم از بوی 13 سال پیش پر شده. همیشه به رویش می آوردیم و غر می زدیم که بوی ویکس خانه را برداشته و طفلکی هر بار کودکانه انکار می کرد که ویکس نمی مالد.دزدکی می رفت توی اتاقش و ویکس می مالید به زانوهاش.
قوطی لاجوردی رنگ ویکس را زیر لباسها توی کمدش مخفی می کرد، شبیه شیئی قیمتی، معجونی مخفی و شفابخش.
https://ble.ir/khalass
مادربزرگ تا آخرین نفس به جادوی ویکس باور داشت 🍁 ما تا آخرین لحظه از بوی ویکس گریزان بودیم و حالا 13 سال است که مادربزرگ دیگر بین ما نیست و خاطره اش ناگهان با بوی خمیردندان برایم زنده شده 🍁با دهن پر از کف رو به روی آینه دستشویی ایستاده ام. از رایحه ی تند ویکس انباشته شده ام و به درد فکر می کنم...به پیری، به زوال، به قدرت بوها در زنده کردن مردگان، زنده کردن یادشان و حتی خودشان. دهانم بوی زانو درد می دهد.دندان هایم در کف و حباب گذشته غرق شده اند...
مهدی رجبی🍏
🆔 @chehel_salegi
💬رها کن بره !
بعضی فکرا اومدن که چاییشونو بخورن و برن.
ما چرا واسه شام نگهشون میداریم؟🍏
🆔 @chehel_salegi
💬راز عمر طولانی استاد ندوشن(۹۷ سال)
دکتر مهران اسلامی ندوشن، فرزند استاد اسلامی:
«نکتهی حائز توجه در زندگی پدر، سلامت میباشد. سلامت جسم با درست غذاخوردن و ورزشکردن؛ به طوریکه سالیانِ سال، سحر بیدار میشدند و در مسیر کلکچال یا دیگر مسیرهای کوهنوردی اطراف شمیرانات پیادهروی میکردند و بعد، کارهای روزانه شروع میشد. این عادت پیادهروی روزانه تا چندسال پیش که ضعف دیگر اجازه نمیداد، در فضاهای سبز و خیابانهای اطراف منزل ادامه داشت.
https://ble.ir/khalass
همچنین سلامت روان با یادگیری و مطالعه و بهطور کامل وقت را ارزشمندشمردن و تلفنکردن.ایشان زندگی بسیار پرباری داشتند و به نحوی که میخواستند از جسم(با پیادهروی و تغذیهی سالم) و روان(با مطالعه و نویسندگی) استفاده کردند تا اینکه دیگر قوّتی در بدن باقی نمانده بود.»🍏
🆔 @chehel_salegi
💬 پیامک صبح شمبه (۵۰۴)
نبضِ لبهای مـرا با بوسهای ناز گرفت...
گفتمش جانِ منی، دیوانه شد گاز گرفت!
تصویر خبر شکایت یک خانم بعد از یک ماه زندگیِ مشترک 😄
https://ble.ir/khalass
............................................
الهی خواسته هامون اگه صلاح هست ؛ بشن داشته هامون🙏
ارادتمند: حلاجیان 🍏
🆔 @chehel_salegi
💬چهلسال « داشته هامون » رو پنهان کردیم !
اخلاقش اینطور بود...همیشه وقتی عروسک یا اسباب بازی جدیدی می خرید در کمد پنهان می کرد...ترس خراب شدنشان نمی گذاشت لذت استفاده از اسباب بازی هایش را بچشد...ولی من دقیقا بر عکس او بودم...همه ی اسباب بازی های جدیدم را همان لحظه استفاده می کردم...من می خواستم از داشته هایم لذت ببرم...حتی به قیمت خراب شدنشان...مدتی که گذشت دیدم او همه ی اسباب بازی هایش سالم است ولی من نه...
تصمیم گرفتم من هم مثل او باشم...اسباب بازی هایم را در کمد پنهان کردم و به خودم قول دادم تا دیگر از کمد بیرونشان نیاورم...
هر شب در تنهایی به اسباب بازی هایم فکر می کردم و می گفتم فردا حتما با آن ها بازی خواهم کرد ولی نمی شد...من لج کرده بودم...
مدت ها از اسباب بازی های قدیمی استفاده می کردیم... آنقدر که دیگر بزرگ شدیم و آن اسباب بازی های جدید سهم دیگران شد...
https://ble.ir/khalass
از آن روزها سال ها گذشت...دیگر هم بازی نبودیم...حالا کلید قفل دل هایمان را در چشم های یکدیگر می دیدیم...هنوز همان بودیم....حالا به جای اسباب بازی احساسمان را پنهان می کردیم تا مبادا آن دیگری خرابش کند...شب ها در تنهایی به او فکر می کردم و هر شب تصمیم می گرفتم فردا دیگر حرف هایم را به او بگویم ولی...ولی نمی شد...او نمی گفت چون ترس خراب شدن با او بزرگ شده بود و من هم نمی گفتم چون لجبازتر شده بودم... سال ها گذشت...حرف هایمان گوشه ی انباری ذهنمان خاک خوردند...احساسمان بهم نگفته باقی ماند...آنقدر که سهم دیگران شدیم...
ما از کودکی مان یاد نگرفته بودیم داشته هایمان را بریزیم وسط و از داشتنشان لذت ببریم...فوقش خراب می شدند...بهتر از این بود که سهم دیگری باشند...
#حسین_حائریان
🆔 @chehel_salegi
از یه سنی به بعد تکلیف آدم با مهم ترین دارایی اش یعنی زندگی روشن تر است.از یه سنی به بعد آدمی باید خودش را در آغوش بکشد و ادامه حیات را برقصد...
من آماده ام از فردا بلندتر بخندم، شدیدتر گریه کنم،
آنهایی را که دوست میدارم،عمیق تر دوست بدارم و نزدیک شوم به هر آنچه که هستم....🍏
..................................................
خونه کوچیک من در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت👇
https://ble.ir/khalass
💬یاد مرگ (۱۴۲)
چندماه پیش ، یه روز بابا اومد خونه و با ذوق گفت : یه چراغ قوه خریدم که چند نوع روشنایی داره ، چراغ خطر هم داره ، خیلی بدرد میخوره تو ماشین باشه....دیشب از همون چراغ قوه استفاده کردم تا توی تاریکی از سر خاکش برگردم....زندگی همینقدر ......😔💔
نویسنده:؟
https://ble.ir/khalass
..................................................
عکس حضرت پدر ؛ حدود شش سال قبل ؛ در حال مرمت سنگ مزار مادرجانشون ( مرحومه فاطمه گل سروش حدادی ) ... جایی که آبانماه ۱۴۰۴ به وصیت خودشون ؛ در آغوش مادر آروم گرفتن🍏
🆔 @chehel_salegi
💬اگه دوس داشتین برام بنویسید!
شما هم فرق خودتونو از نظر رفتاری با ۵ سال پیشتون متوجه میشید ؟
بات ناشناس برای ارسال پاسخ 👇
/channel/HarfBeManBOT?start=NTAzNDEzNjE
..................................................
دوستان نزدیکم میدونن که خودم در این مدت حداقل سه بار پوست کندم بلخاط رفتاری .... بخشی از اون رو میشه به « سن و سال » ربط داد . بخشی رو قطعا مدیون استادان و رفقام و مخصوصا توصیه های حضرت پدر هستم . بخشی هم جبر زمانه ست که رفتار ما رو تقویت یا تضعیف میکنه .... خیلی با خودم در مورد « حلاجیان ِ پنجسال بعد » حرف میزنم و از الان خیلی خیلی دوسش دارم .
حلاجیان 🌈
پاسخهای خودتون و رفقای کانالم در « بله » رو در اینجا میخونم 👇
https://ble.ir/khalass/3086657272200244301/1791877224550
آدم به چهل که میرسد آدمها را از بر شده.دستکم من چنینم. با کسی دو کلام حرف میزنم، میدانم تهش چهخبر است.
با کسی یک لقمه نان میخورم، میفهمم آخر و عاقبتش چه میشود. یکجوری آدمها برایم رو هستند که تعجب میکنم.یک حال نبوتی واقعا در چهل سالگی سر وقت آدم میآید. نبوت یعنی خبرداشتن.
🆔 @chehel_salegi
آدم چهلساله که میشود خبر دارد. آدم بلد میشود هی دور فکرهایش قلم قرمز بگیرد و بهخودش دروغ بگوید که: «داری اشتباه میکنی! خیال بد نکن!» آدم چهلساله که میشود همهچیز بهطرز عذابآوری شفاف میشود، اما آدم ترجیح میدهد از این جهنم سوزان به بهشت مهآلود ذهنش پناه ببرد. خودفریبی گاهی التیام تمام زخمهای تاریخ آدمی است.
سعید باباوند🍏