chakadeadab | Unsorted

Telegram-канал chakadeadab - کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

11943

من به تقدیرم و تقدیر هم از آن من است قادر هر دو جهانم تتناهو یاهو تاسیس کانال صوتی" چکاد ادب": چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸ تبلیغ کانالهای فرهنگی، هنری و ادبی پذیرفته میشود. آدرس اینستاگرام : Instagram.com/atiyehkeramat ارتباط با ادمین کانال : @atiyeh_kr

Subscribe to a channel

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

داستان”گل سرخی برای امیلی” نوشته ی”ویلیام فاکنر” با صدای”عطیه کرامت” به زودی در کانال صوتی”چکاد ادب”،ویژه ی اعضا بارگذاری خواهد شد.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

نگاهی به رمان “آمریکایی آرام”اثر “گراهام گرین” با ترجمه ی”عزت الله فولادوند”

بیست سال پیش، وقتی فیلم سینمایی “آمریکایی آرام” با نقش آفرینی “مایکل کین “را دیدم، بازی خیره‌کنندهٔ او در نقش “توماس فاولر”، روزنامه‌نگار خونسرد و بیطرف انگلیسی در جنگ هندوچین و داستان عجیب فیلم که در ویتنامِ تحت استعمار فرانسه و در سال‌های ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۵ می‌گذشت، مرا به‌شدت تحت تأثیر قرار داد. همین موضوع علاقه‌مندم کرد که اصل رمان نوشته ی” گراهام گرین” را بخوانم و از جزئیات داستان سردرآورم.

کتاب را در سال ۱۳۹۸ خریدم و مشتاق خواندنش بودم، اما مانند بسیاری از کتاب‌های دیگر، نوبتش نرسیده بود تا اینکه در مهر ۱۴۰۵ آن را به دست گرفتم و مشغول خواندنش شدم.

فضای رمان کمی غریب و ناآشناست. فاصلهٔ زمانی بیش از هفتاد سال با زمان وقوع داستان، مناسبات استعماری حاکم بر ویتنام، حضور نیروهای فرانسوی به‌عنوان استعمارگران و آمریکایی‌ها به‌عنوان نیرویی نوظهور در عرصهٔ سیاسی این کشور که قصد دخالت در روندهای سیاسی آن را دارند، و سرانجام مثلث عشقی عجیبی که میان فاولر، روزنامه‌نگار مسن انگلیسی، پایل، جوان تحصیل‌کرده و مؤدب آمریکایی، و فوئونگ، زن ویتنامیِ منفعل و خاموش، شکل گرفته است، رمان را به ترکیبی جالب از عشق و سیاست در کشوری استعمارزده تبدیل می‌کند.

در آن سال‌ها، ویتنام تحت استعمار فرانسه بود و ویت‌مین‌ها با هدف کسب استقلال، با نیروهای فرانسوی می‌جنگیدند. آمریکا نیز در قالب هیئت‌های پزشکی و امدادی، درصدد تقویت “نیروی سوم”بود؛ نیرویی که نه به کمونیست‌های تحت فرماندهی “هوشی مین “وابسته باشد و نه به استعمارگران فرانسوی. به عبارت دیگر، آمریکا قصد داشت از نیروهای ملی‌گرای غیرکمونیست برای مقابله با استعمار فرانسه حمایت کند.

رمان از ارزش تاریخی و مستند نیز برخوردار است؛ چراکه نویسنده در همان سال‌ها شخصاً در هندوچین فرانسه حضور داشته و بسیاری از توصیف‌ها و رویدادهای کتاب، ریشه در مشاهدات و تجربه‌های مستقیم او دارند.

داستان عاشقانهٔ رمان نیز معنایی فراتر از یک رابطهٔ عاطفی پیدا می‌کند: معشوق از دامان پیرمرد انگلیسی، نماد استعمار پیر، به آغوش جوان آمریکایی، نماد نیروی نوظهوری که مدعی است قصد دارد سعادت و آرامش را برای ویتنام به ارمغان بیاورد، می‌رود؛ اما سرانجام دوباره به دامان پیرمرد انگلیسی بازمی‌گردد. شاید بتوان این جابه‌جایی را به‌نوعی پیش‌بینی سرنوشت آیندهٔ ویتنام دانست؛ پیش‌بینی‌ای که در قالب سرنوشت این زن جوان روایت می‌شود.

نقطهٔ تکان‌دهندهٔ رمان، فاجعه‌ای است که “آمریکایی آرام”با محاسبات غلط و نسنجیده‌اش رقم می‌زند؛ فاجعه‌ای که خود نیز جانش را بر سر آن می‌گذارد و در نهایت، فوئونگ را هم دوباره به آغوش فاولر بازمی‌گرداند!

رمان سرشار از صحنه‌های غم‌انگیز و فاجعه‌بار است: انفجارها، تکه‌تکه‌شدن پیکر انسان‌های بی‌گناه، قساوت و بی‌رحمی نیروهای درگیر، بی‌تفاوتی قدرت‌های خارجی و داخلی در برابر مرگ انبوه آدمیان، و آنچه در لایه‌های زیرین جامعه ای استعمارزده در جریان است. همهٔ این‌ها تصویری تلخ از سرزمینی به دست می‌دهند که مردمش در میان رقابت قدرت‌ها و محاسبات سیاسی آن‌ها قربانی می‌شوند.

خوشبختانه، تاریخ پرفرازونشیب و خونبار ویتنام، با همهٔ دوره‌های تلخ و وحشتباری که این کشور زیر سلطهٔ قدرت‌های خارجی، از جمله چین، ژاپن و فرانسه، گذرانده و نیز جنگ ویرانگری که با آمریکا تجربه کرده است، در سال‌های اخیر به نقاط درخشانی رسیده است. در سال ۱۹۹۵، دو کشور ویتنام و آمریکا پس از دو دهه قطع ارتباط دیپلماتیک، روابط سیاسی را از سر گرفتند؛ اما این، آغاز راهی طولانی برای عادی‌سازی روابط بود. در سال‌های بعد، گسترش مناسبات اقتصادی و تجاری، همکاری‌های سیاسی و امنیتی و حرکت تدریجی به‌سوی منافع مشترک، جایگزین بخش مهمی از خصومت‌های گذشته شد. البته، از سرگیری روابط به معنای پایان همهٔ اختلاف‌ها و زخم‌های جنگ نبود؛ مسائلی همچون پیامدهای زیست‌محیطی جنگ، مهمات منفجرنشده و مین‌های باقی‌مانده از دوران جنگ و سرنوشت بقایای کشته‌شدگان، همچنان به تلاش و همکاری دو کشور نیاز دارند.

امروزه ویتنام، در کنار تلاش برای التیام زخم‌های گذشته، به‌سرعت در مسیر رشد اقتصادی، صنعتی‌شدن و ارتقای سطح زندگی مردم خود پیش می‌رود. بسیاری از شاخص‌های اقتصادی و اجتماعی این کشور روندی رو به بهبود دارند و ویتنام به یکی از بازیگران مهم زنجیره‌های تولید و تجارت جهانی تبدیل شده است. رابطهٔ امروزی این کشور با آمریکا نمونه‌ای قابل تأمل از این واقعیت است که حتی دو دشمن دیرینه، پس از جنگی ویرانگر، می‌توانند به‌تدریج از خصومت فاصله بگیرند و بر زمینه‌های همکاری و منافع مشترک تمرکز کنند؛ هرچند گذشته را نمی‌توان پاک کرد و همهٔ زخم‌ها نیز به‌آسانی التیام نمی‌یابند.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

بعد از “سمفونی مردگان” و “سال بلوا”، “فریدون سه پسر داشت “سومین رمانی بود که از عباس معروفی خواندم.

روایت تلخ خانواده ای که در آشوب های سیاسی اواخر دهه ی پنجاه و اوایل دهه ی شصت دچار فروپاشی شد و فرزندان جوان خود را بدلیل فعالیت های سیاسی از دست داد.

تعجبی ندارد که داستان چون دیگر نوشته های عباس معروفی تلخ و حزن انگیز باشد. مقطع تاریخی که از آن صحبت می شود و ماجراهای دهشتناکی که همه ی ساکنان ایران زمین در آن سال ها تجربه کرده اند، جایی برای شادمانی و وقایع خوشحال کننده و سرنوشت های شیرین برای شخصیت های رمان باقی نمی گذارد. روایت واقعی است و از آن چه بر سر شماری از خانواده های مملکت در آن سال ها آمده، می گوید.

برای من شگفت آور آن بود که پدر خانواده(فریدون) که فردی ثروتمند و صاحب نفوذ در حکومت پیشین بود و فرزندانش را از ورود به فعالیت های سیاسی باز می داشت،چطور با تغییر حکومت، در روش زندگی و ظاهر اعتقاداتش چرخشی صد و هشتاد درجه نشان داد و خود و پسر بزرگترش از نعمات و مواهب حکومت جدید برخوردار شدند ولی سه پسر دیگر که در گروه های سیاسی مخالف مشغول فعالیت بودند را به حال خود رها کرد و بدون هیچ حمایت و پشتیبانی، آن ها را در مواجهه با سرنوشت های هول انگیز خود تنها گذاشت. شاید این،تکرار همان داستان تلخ”قرزند کشی”و”برادرکشی”باشد که در ادبیات جهان و همینطور در ادبیات ما،بارها و به زبان های مختلف روایت شده است.

داستان هایی چون” فریدون سه پسر داشت”،بیش از آن که از نقطه نظر ادبی و ارزش هنری برای من حائز اهمیت باشند،از آن جا که راوی بخش های کمتر گفته شده از تاریخ معاصر این مملکت هستند، قابل توجهند و همواره یادآور اتقاقاتی اند که بدنبال دگرگونی های شدید در ساختار سیاسی روی داده اند و خانواده ها و اشخاص بسیاری را تحت تأثیر قرار داده اند.

خواندن این رمان را به علاقمندان تاریخ معاصر ایران و آنان که می خواهند بدانند چه مسیری طی شده تا به نقطه ی اکنون رسیده ایم، پیشنهاد می کنم.

“عطیه کرامت”

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

زمانیکه در یک رختخواب گرم و نمناک خوابیده بودم همه این مسائل برایم باندازه جوی ارزش نداشت و درین موقع نمی‌خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمانروایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند - تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده‌اند - فقط می‌خواستم بدانم که شب را به صبح می‌رسانم یا نه.

بوف کور
صادق هدایت

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

شاید فایدۀ کتابی که امروز می‌خوانید، سی سال دیگر معلوم شود

جاشوا راتمن، نویسندۀ آمریکایی، به یاد می‌آورد که سال دوم دانشگاه بود که رمان میدل‌مارچ را خواند و او هم مثل بسیاری از همکلاسی‌هایش از آن خوشش نیامد. میدل‌مارچ رمانی پیچیده درباره عشق، ازدواج، و آرمان‌گرایی است، اما از نظر راتمن رمان اعصاب‌خوردکنی بود با شخصیت‌های احمق. بالاخره یک‌جا استادشان کفری شد و گفت: «معلومه که درک و فهم‌تون بهش نمی‌رسه، بذارید چهل سالتون بشه، یک ازدواج و طلاق را از سر بگذرانید، بعید می‌گید آهان! حالا فهمیدم!».

خیلی وقت‌ها، آموزش مفاهیم علوم انسانی، به دانشجویان هجده تا بیست‌و‌دو ساله چالش‌برانگیز است. همان‌طور که کودک درکی از رانندگی ندارد، جوانان بی‌تجربه هم درکی از مشکلات، حسرت‌ها و پشیمانی‌های بزرگ زندگی ندارند.

بااین‌حال، خواندن آثار بزرگ ادبی و فلسفی در عنفوان جوانی دلیلی دارد: این کتاب‌ها الگوهای فکری‌ای را شکل می‌دهد که بعدها شاکله ذهنمان را می‌سازند و ما را برای زندگی آماده می‌کنند. این روند دقیقاً شبیه سال‌ها کارآموزی در یک شاخۀ علمی مثل پزشکی یا حقوق است. شما در دوران تحصیل آموزش‌هایی را می‌بینید که در همان لحظه به‌دردتان نمی‌‌خورد، ولی همان‌ها تعیین می‌کند که در آینده، پزشکی حاذق یا وکیلی موفق می‌شوید یا نه. ذهن انسان سال‌ها قطعاتی را کنار هم می‌چیند که معلوم نیست به چه کار می‌آید، اما بعدها به شکلی اعجاب‌انگیز آن را با هم ترکیب می‌کند.

این قابلیت ترکیب‌کردن قطعاتی از گذشتۀ دور و نزدیک و به‌کاربستن آن‌ها در مواجهه با موقعیت‌های پیچیده، قابلیتی است که انسان را از پیشرفته‌ترین هوش‌های مصنوعی متمایز می‌کند. لزلی والینت این تمایز را با مفهوم «آموزش‌پذیری» توضیح می‌دهد.

والینت که دانشمند علوم کامپیوتر و برندۀ جایزۀ معتبر تورینگ است می‌گوید: ذهن انسان دارای انعطاف‌پذیری خارق‌العاده‌ای است که هوش مصنوعی فاقد آن است. افزایش داده‌ها هوش مصنوعی را دقیق‌تر می‌کند، اما نمی‌تواند باعث شود «بصیرتی» ناگهانی به او دست دهد. فقط انسان‌ها می‌توانند با ترکیب هزاران چیز، بیاموزند که انتخاب‌های عاطفی ممکن است به شکست بیانجامد، و شکست اگرچه دردناک، مرحله‌ای از رشد است. آموزش‌پذیری فراتر از هوش یا آی‌کیو است. ذهن آموزش‌پذیر از هر چیزی یاد می‌گیرد و دانش قدیمی را برای اهداف جدید به کار می‌برد.

همین «آموزش‌پذیری» است که باعث می‌شود در هنگام بیماری، به جای گفتگو با هوش مصنوعی، پیش پزشک بروید. چون پزشک علاوه بر داده‌های پزشکی، از طیف وسیعی از ایده‌ها و ارتباط‌هایی استفاده می‌کند که نتیجۀ سال‌ها یادگیری‌اش باشد.

آموزش‌پذیری است که انسان‌ها را توانمند می‌کند تا «سوالات هوشمندانه» بپرسند. مثل پزشکی که شاید از روی رنگ چهره یا لحن حرف‌زدتان، سوال زندگی‌نامه‌ای دقیقی بپرسد که اثری کلیدی در تشخصیش داشته باشد. از نظر والینت، ارتباط‌ها، ترکیب‌ها و کاربردهای جدیدی که لازمۀ آموزش‌پذیربودن‌اند تا حدی به این دلیل مفیدند که اتفاقاً واضح و سرراست نیستند. برخی‌اوقات، درسی را در جایی از زندگی‌امان یاد می‌گیریم که جایی به کارمان می‌آید که اصلاً انتظارش را نداریم. خواندن کتاب‌هایی که معلوم نیست به چه دردی می‌خورند نیز چنین‌اند.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سرا پایت کنم

بنشین که من با هر نظر با چشم دل با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت کنم

بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

بوسم تو را با هر نفس ای بخت دور از دسترس
ور بانگ برداری که بس غمگین تماشایت کنم

تا کهکشان تا بی نشان بازو به بازویت دهم
با همزمانی همدلی جان را هم آوایت کنم

ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان
در شعری از رنگین کمان بانوی رویایت کنم

بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من ، تا کی تمنایت کنم ؟!

“فریدون مشیری”

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

اگر تو لذت ببری، شنونده هم لذت خواهد برد.» مچ‌هایم را که از شدت اضطراب منقبض شده بودند کمی بالا و پایین کردم؛ حرکتی ساده، اما برای من شبیه باز کردن پنجره‌ای در یک اتاق خفه بود. چند میزان جلوتر رفتم و ناگهان اتفاقی عجیب افتاد: برای نخستین بار اجرای خودم را شنیدم! خدای من! تا آن لحظه اصلاً موسیقی خودم را نشنیده بودم؛ تمام مدت با ذهنم می‌جنگیدم. حالا اما خودم را به جای کارل ماریا فون وبر می‌دیدم و از خودم می‌پرسیدم اگر من آهنگساز این قطعه بودم، آن را چگونه می‌نواختم؟ من باید ریسک می‌کردم. اجرای من باید با دیگران تفاوتی می‌داشت؛ اما تفاوتی که روح قطعه را زخمی نکند. می دانستم که نوازنده فقط مترجم نت‌ها نیست؛ در لحظه اجرا، شریک آفرینش آهنگساز است. نت‌ها چارچوب را می‌سازند، اما درون این چارچوب هنوز جایی برای نفس، تخیل، رنگ، شخصیت و آزادی وجود دارد. و درست در همین لحظه بود که به میزان ۳۸ رسیدم؛ به همان بیست میزان لعنتی! اما دیگر از آنها نمی‌ترسیدم. حالا باید خودم را ثابت می‌کردم...

تصمیمم را گرفتم: نمی‌خواستم این بیست میزان را مثل بقیه بنوازم. نمی‌خواستم آنها را مکانیکی و خشک اجرا کنم. پاساژهای تند و تیز را در ذهنم به ابرهایی در آسمان تشبیه کردم و خودم را پرنده‌ای دیدم که روی آنها پرواز می‌کند. و پرواز کردم. ناگهان چیزی در من آزاد شد. انگشتانم روی کلاویه‌ها حرکت می‌کردند و من احساس می‌کردم دیگر مجبور نیستم تک‌تک حرکاتشان را کنترل کنم. ماه‌ها تمرین، تکرار، حافظه حرکتی و هزاران بار اجرای همان الگوها، اکنون در اعماق دستگاه عصبی‌ام راه خود را پیدا کرده بودند. دیگر هر حرکت را آگاهانه فرمان نمی‌دادم؛ بدنم می‌دانست چه باید بکند. من دیگر «نمی‌نواختم»؛ انگار موسیقی از میان من عبور می‌کرد. لحظه‌ای که مرز میان نوازنده و شنونده محو می‌شود، زمان شکل دیگری پیدا می‌کند، خودآگاهی فروکش می‌کند و تمام توجه در لحظه جاری می‌شود. من در آن لحظه غرق شده بودم. دیگر نه به میزان فکر می‌کردم، نه به هیئت ژوری، نه به جایزه، نه به نتیجه و نه حتی به پانصد نفری که روبه‌رویم نشسته بودند. فقط پرواز می‌کردم. آن بیست میزانی که در تمرین‌ها کابوس من بودند، حالا به زیباترین بخش اجرایم تبدیل شده بودند. حتی چند بار سرم را از روی کلاویه‌ها و نت‌ها بلند کردم و به جمعیت نگاه کردم و لبخند زدم؛ می‌خواستم بدانند آن آدم چند دقیقه پیش دیگر روی صحنه نیست. ترس محو شده بود. پاساژها یکی پس از دیگری از زیر انگشتانم عبور می‌کردند، بی‌آنکه فرصت کنم درباره تک‌تک آنها فکر کنم. انگار انگشتانم دیگر از من اجازه نمی‌گرفتند؛ آنها خودشان راه را می‌دانستند. و عجیب‌تر اینکه من نه‌تنها اشتباه نمی‌کردم، بلکه احساس می‌کردم دارم چیزی را برای نخستین بار خلق می‌کنم. بیست میزان جهنمی تبدیل شده بودند به بیست میزان جادویی. همان میزان‌هایی که چند دقیقه پیش تصور می‌کردم ممکن است زندگی حرفه‌ای‌ام را نابود کنند، اکنون مرا به اوج لذت نوازندگی برده بودند. انگار تمام آن چهار ماه تمرین، تمام شب‌هایی که با کلاویه‌ها جنگیده بودم، تمام خستگی‌ها و شکست‌ها و تکرارها، همه منتظر همین لحظه بودند. انگار آن بیست میزان در تمام این مدت مرا امتحان کرده بودند تا ببینند آیا بالاخره می‌توانم به آنها اعتماد کنم یا نه. من دیگر میزان به میزان فکر نمی‌کردم؛ ذهنم یک قدم، چند میزان و گاهی چندین جمله موسیقایی جلوتر از انگشتانم حرکت می‌کرد. می‌دانستم لحظاتی بعد دقیقاً چه صدایی از پیانو بیرون خواهد آمد. بیست میزانی را که در تمرین‌ها با سختی، دشواری و کلنجار با کلاویه‌ها می‌نواختم، اکنون با قدرتی شگفت در حال آفرینش بودند. خودم هم باورم نمی‌شد که می‌توانم آنها را این‌قدر تمیز و بی‌نقص اجرا کنم. حتی دلم می‌خواست این کشمکش جذاب و عشق‌بازی انگشتانم با کلاویه‌ها بیشتر ادامه پیدا کند تا بتوانم باز هم توانایی‌هایم را به رخ بکشم. وقتی به میزان ۵۸ رسیدم، احساس کردم از دریایی طوفانی به ساحلی امن رسیده‌ام. از آنجا به بعد، میزان به میزان و نت به نت جلو رفتم و لذت بردم. احساس می‌کردم پازل فون وبر را کامل کرده‌ام. دلم نمی‌خواست اجرا تمام شود. برای نخستین بار آرزو می‌کردم زمان روی صحنه متوقف شود و اجازه دهد باز هم بنوازم. می‌خواستم این لحظه، این سالن، این پیانو و این پرواز بی‌پایان تمام نشود و همه آنها برای همیشه مال من باشند.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

10 شهریور 1401 عباس معروفی از میان ما رفت...
مستندی کوتاه از او ...

@aztaclub

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

وقتی سال۱۳۷۲ دو جلد کتاب”وضعیت آخر” و”ماندن در وضعیت آخر” نوشته ی “تامس هریس” با ترجمه ی”اسماعیل فصیح” را می خواندم و از محتوا و برگردان روان و سلیس آن ها لذت می بردم،”فصیح” را بیشتر یک مترجم خوب از زبان انگلیسی می شناختم تا یک نویسنده ی خوش قلم،بخصوص که نه کتابی از او در کتابخانه ام داشتم و نه هیچوقت در کتاب فروشی ها توجهم به آثار او جلب شده بود.

سال گذشته(۱۴۰۴) هم که “زمستان۶۲” را خریدم و در نوبت مطالعه گذاشتم، تصور نمی کردم که موضوع کتاب،جنگ ایران و عراق و مکان وقوع ماجراها،جنوب ایران و اهواز زمان جنگ باشد.

وقتی کتاب را در دست گرفتم و چند فصل پیش رفتم،هم از یادآوری وقایع تلخ سال های جنگ و هم از یادآوری جو حاکم بر جامعه و ادارات دولتی که بخوبی برایم آشناست، دلتنگی غریبی احساس کردم و چند بار تصمیم گرفتم کتاب را کنار بگذارم.

جنگ،بخصوص جنگی که در کشور خودت روی داده و عوارض و گرفتاری های آن را با چشم دیده و با پوست و استخوان لمس کرده ای، واقعه ی دلپذیری نیست که بخواهی دوباره یادآوری اش کنی و آن التهابات و نگرانی ها و دشواری ها را مجددا در خاطر مرور کنی، خصوصا که امروز و در سال۱۴۰۵ هم کم و بیش در همان حال و هوای جنگی زندگی می کنیم و زخم خورده ی شرایط و گرفتاری های مشابه هستیم !

چند فصل اول کتاب ،گذشته از جو نامطلوبی که برای من داشت، فرصتی بود برای آشنایی با قهرمانان داستان بخصوص با “جلال آریان” راوی و شخصیت اول رمان و “منصور فرجام”،دکتر جوان تحصیلکرده ی رشته ی کامپیوتر که در گیر و دار جنگ به اهواز آمده بود تا مرکز تحقیقات زبان و کامپیوتر صنعت نفت جنوب را راه اندازی کند.

در جریان پیشرفت داستان،افراد و شخصیت های دیگری هم به صحنه وارد و از آن خارج شدند که هیچیک به اندازه ی دو شخصیت اصلی، برای من کشش و جذابیت نداشتند.

“منصور فرجام” نه فقط بخاطر وطن دوستی و انجام کاری میهنی در شرایط جنگی،بلکه بیشتر بخاطر فرار از زخمی عاطفی که در آمریکا خورده بود، به وطن بازگشته بود و در زمستان۶۲، چنان تحولاتی در روحیه و احساسش ایجاد شد که سرنوشتش را بکلی تغییر داد.

باید بگویم که “اسماعیل فصیح” از عنصر غافلگیری در تشریح سرنوشت و عاقبت “منصور فرجام”بخوبی بهره برداری کرده است. برای او هر عاقبتی را تصور می کردم غیر از آنچه که “اسماعیل فصیح “در انتهای رمان برایش درنظر گرفته است.

به کتاب هایی که در پایان ما را با یک غافلگیری بزرگ و یا یک واقعه ی پیش بینی ناپذیر مواجه می کنند، علاقمندم و “زمستان۶۲” علیرغم شروع نه چندان جذابش، چنین کتابیست و ذهن خواننده را تا مدتها با “منصور فرجام” و سرنوشت انتخابی و عجیبش مشغول می کند.

سبک روایی نویسنده در این کتاب،مانند ترجمه ای که از او خوانده بودم،سلیس و روان و عاری از پیچیدگی های لفظی و کلامی است که اتفاقا این سبک نویسندگی را بسیار می پسندم و با آن ارتباط برقرار می کنم: سبک واقعگرا با مضمون اجتماعی و با بیان ساده و روان و همه فهم.

“اسماعیل فصیح” تعداد زیادی رمان و داستان کوتاه نوشته که احتمالا بیشتر آن ها بر همین سبک و سیاق ساده و روان نوشته شده اند،پس می توانم با اطمینان بگویم که به زودی و بمحض آن که کتاب دیگری از این نویسنده به دست بیاورم، مطالعه ی آن را در دستور کار خواهم گذاشت.

خوب است در عین حال که آثار نویسندگان برجسته ی فرنگی را مطالعه می کنیم، از نویسندگان ایرانی هم غافل نشویم و تا جای ممکن، با آثار و افکار و سبک نویسندگی آن ها هم آشنا باشیم.

مسلما از نگاه و بینش هر یک از نویسندگان خارجی یا ایرانی ،نکات جدید و مهمی خواهیم آموخت و آن ها را سرمشق زندگی و راه و روش خود قرار خواهیم داد.

عطیه کرامت
شهریور۱۴۰۵

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

آه.....مادرم!
سروده: فریدون مژده
گوینده: عطیه کرامت

کانال صوتی"چکاد ادب"
@chakadeadab

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

همه ی ما فیلم هایی با موضوع جنگ دوم جهانی دیده ایم یا کتاب هایی درمورد آن روزگار و فجایعی که بر سر مردم جهان آمد،خوانده ایم ولی این باعث نمی شود که فیلم ها و کتاب های دیگر با همین موضوع و آن چه رایش سوم و هیتلر بر سر مردم آلمان و جهان آوردند، جذابیتشان را از دست داده باشند.

“کتاب دزد”داستانی است که در کشور آلمان و در بحبوحه ی جنگ دوم جهانی می گذرد. همه ی وقایع دهشتناک آن دوران:قحطی،کشتار،یهودآزاری،اردوگاه های مرگ،بمباران شهرها و…..در فضای رمان بوفور وجود دارد.

اما جذاب تر از موضوع رمان،راوی آن است:مرگ! که در هنگامه ی جنگ از همه ی زمان های دیگر پرکارتر است و در خدمت جنگ افروز بزرگ،مشغول!

به شخصه تا کنون رمانی نخوانده بودم که”مرگ” آن را روایت کند و چون دیدگاه مرگ با دیدگاه انسان هایی چون ما به شدت فرق دارد، دومین عامل جذابیت”کناب دزد”هم مشخص است!

روایتی شگفت آور و جذاب از جنگ دوم جهانی با روایت راوی مرموز،مرگ!

اما سومین عامل جذابیت”کتاب دزد” برای من که خود عاشق کتاب و خواندنم، جادوی غریب واژه ها و کتاب ها برای قهرمان داستان بود که در تمام کتاب، حصاری نامرئی به دور او کشیده و در فضای آشوب زده ی جنگ ،دنیایی نسبتا امن و آرام برایش ساخته بود. حصاری که در نهایت جان او را نجات داد و به زندگی برش گرداند.

هیچ صفحه ای از کتاب را به اندازه ی صحنه ای که در آن مردم وحشت زده ،تحت بمباران هوایی به زیرزمین پناه برده بودند و قهرمان داستان برایشان کتاب می خواند و خودش و دیگران را با واژه ها تسلا می داد، دوست نداشتم!

“کتاب دزد” داستانیست در مورد عشق به واژه ها،عشق به کتاب ها و عشق به دانایی.
دخترکی که غذای کافی برای خوردن و سیرشدن پیدا نمی کرد، بیشتر از نان به دنبال کتاب بود تا گرسنگی روح و عطش جانش را آرام بخشد.
او کتاب می دزدید چرا که دانستن و غرق شدن در جادوی کلمات را حق خود می دانست و در جوار کتاب ها ،زشتی و نحوست دنیای پیرامونش را از یاد می برد.

“کتاب دزد” را دوست داشتم. رمانی۵۷۵ صفحه ای نوشته ی” مارکوس زوساک”نویسنده ی استرالیایی که خوشبختانه توسط چند مترجم به زبان فارسی ترجمه شده و در اختیار کتاب دوستان ایرانی قرار گرفته است.

من ترجمه ی خانم مرضیه خسروی از مؤسسه ی انتشارات”نگاه” را مطالعه کردم که ترجمه ی روان و خوشخوانی است و فقط حیف که از اشتباهات تایپی و گاه دستوری کاملا پیراسته نیست.

از روی رمان”کتاب دزد”فیلمی هم با همین عنوان به کارگردانی”برایان پرسیوال”در سال۲۰۱۳ ساخته شده که کاملا به متن کتاب وفادار است و بدون هیچ دخل و تصرفی،داستان را به تصویر کشیده است.
فیلم را همزمان با مطالعه ی کتاب مشاهده کردم ولی چون همه ی موارد مشابه، از خواندن کتاب با همه ی جزئیات و ریزه کاری ها بیشتر از دیدن فیلم سینمایی لذت بردم.

من هم چون قهرمان داستان، ”لیزل ممینگر” باور دارم که تنها ”واژه ها” هستند که در روزهای دشوار زندگی می توانند انسان ها را از ناامیدی و تلخی و اندوه نجات دهند و در نهایت رستگار کنند.

“عطیه کرامت”

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

لپ تاپم را با من دفن کنید: زندگی به سبک تحصیل کردگان بی سواد!

سایمون کوپر ژورنالیست در فایننشال تایمز می نویسد: دستگاه‌های دیجیتال باعث شده‌اند ما یعنی انسان‌های امروزی، «بیشتر» از هر دورۀ دیگری در تاریخ بشریت بخوانیم. اما دیگر مثل قبل نمی‌خوانیم. خواندنِ دیجیتال، به تجربه‌ای تکه‌تکه، سرسری و سطحی تبدیل شده. بنابراین شاید تعداد کلمات خیلی زیادی در روز بخوانیم، ولی همۀ آن‌ها در قالب متن‌های چند کلمه‌ای یا نهایتاً چند خطی است. حال اگر بخواهیم همان تعداد کلمه را در قالبِ یک متن واحد بخوانیم، با دشواری بسیاری مواجه می‌شویم. زیرا درک متنی طولانی نیازمند مهارت‌ «خواندن عمیق» است.

این روزها هیچ کس متن های طولانی را نمی خواند. بیش از نیمی از افراد همین متن را تا انتها نمی خوانند. انسان‌ها در خواندن متن‌های طولانی به مشکل خورده‌اند.
مجموعه‌ای بیش از دوهزار ناشر، محقق، کتابدار و نویسنده و دانشگاهی سراسر جهان، چندی پیش در مانیفستی اعلام کردند: «خواندنِ دیجیتال» در حال تخریب عادتِ «خواندن عمیق» در میان ماست.

خواندن عمیق نقشی حیاتی در تمدن بشری داشته. استیون پینگر، روان‌شناس آمریکایی می گوید از اواخر قرن هفدهم با رواج خواندنِ متن‌های طولانی در بین مردم، توانایی همدردی با دیگران افزایش یافت. مردم با خواندنِ متن‌های طولانی دربارۀ زندگیِ دیگر انسان‌ها، توانستند دنیا را از چشم آن‌ها ببینند و تأثیر بسیار مهمی در تغییر نگرش آن‌ها دربارۀ موضوعاتی مثل برده‌داری، شکنجه و استبداد گذاشت. خواندنِ عمیق باعث رویدادهای دوران‌سازی مثل انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه شد.

ماریان وولف، محقق آمریکایی، می‌نویسد: ما در دنیای آنلاین دائماً در حال اسکرول‌کردن، نصفه‌نیمه خواندن یا ذخیره‌کردن متن‌هاییم تا در آینده‌ای نامعلوم آن‌ها را بخوانیم، چون این رسانه ها برای خواندنِ عمیق طراحی نشده اند. (بارنویسی شده از این منبع:نشریه ترجمان) یکی از دوستانم به شوخی می گفت می خواهم وصیت کنم لپ تاپم را با من دفن کنند چون کلی فایل ذخیره کرده ام که بعدا بخوانم و احتمالا تا زمان مرگ فرصت نمی کنم که بخوانم شان

تحلیل و تجویز راهبردی:
ما در دام سه گانه Skimming, Scanning, Scrolling (3S) افتاده ایم. ترجمه شان می شود نگاه گذرا، جستجوی سریع، رد کردن یا رد شدن از مطالب برای دیدن مطلب بعدی. خب این چه مشکلی ایجاد می کند؟ چهار مشکل ایجاد می شود:

۱) خواندن عمیق باعث می شود که جهان را از دیدگاه دیگران ببینم (از دیدگاه یک آواره بعد از جنگ یا یک دزد حرفه ای یا یک مستاجر)، ولی خواندن سطحی چنین توانایی در ما ایجاد نمی کند. همین باعث می شود که توان همدلی و همدردی در ما بمیرد.

۲) خواندن عمیق باعث می شود که یک مساله را از زوایای مختلف نگاه کنیم. پیچیدگی و چند بعدی بودن مساله را درک کنیم اما وقتی همه چیزهایی که می خوانیم کوتاه است کلا می رویم سراغ تحلیل های ساده، سرراست، یک خطی و اینگونه است که توانایی تفکر سیستمی و چند بعدی را از دست می دهیم.

۳) توهم دانایی نیز نتیجه بعدی است. چون ما راجع به همه چیز از 3S استفاده می کنیم راجع به همه چیز فکر می کنیم که بلدیم و جالب اینکه اظهار نظر هم می کنیم از رژیم غذایی فستینگ، تا سیاست های ارزی و تا نتایج مذاکرات ترامپ و پوتین. از سیاست تا اقتصاد! از زیست شناسی مولکولی تا فیزیک کیهانی!

۴) در نتیجه کسانی که دیگر نمی‌خوانند (عمیق نمی خوانند)، توان اندیشیدن را هم از دست می‌دهند. شما وقتی توانایی درک و تحلیل عمیق را از دست می دهید به مرور توان اندیشیدن را هم از دست می دهید.

این چهار باعث می شود که ما با پدیده ای روبرو باشیم به نام تحصیل‌کردگان بی سواد. بخش بزرگی از جامعه یک دیپلمی، لیسانسی، فوق لیسانسی و یا دکترایی داریم! اما در طول زمان به خاطر عدم خواندن عمیق عملا تبدیل شده ایم به «همه چیزان دان مدعی متوهم» یا همان مدرک داران بی ادراک!

راهکار چیست؟ ریاضت مطالعاتی؛
ریاضت، گوشه گیری موقتی برای انجام تمرین‌های سخت و خودخواسته‌ای است که فرد برای تعالی نفس و دستیابی به کمال روحی انجام می‌دهد. این مفهوم در ادیان مختلف، گرایش های معنوی و سنت‌های عرفانی وجود داشته و شامل خودداری خودخواسته از برخی امور، سکوت، خلوت نشینی و انجام کارهای سخت بوده است. به همین سیاق ریاضت مطالعاتی یعنی اینکه نمی توانیم برای همیشه خود را از دنیای دیجیتال منقطع کنیم اما می توان گهگاهی این امور را انجام دهیم:
• ایجاد زمان-مکانی برای مطالعه عمیق: خواندن متون طولانی بدون انقطاع و حواس پرتی
• تفکر انتقادی: تحلیل، بررسی و مقایسه نظریات مختلف.
• نوشتن و خلاصه‌برداری: تبدیل دانش به محتوای ساختاریافته برای درک بهتر.
ما به خواندن محتواهای سطحی، ساده، سرراست و یک خطی معتاد شده ایم باید با ریاضت مطالعاتی آن را تعدیل و مهار کنیم.

“مجتبی لشکر بلوکی”

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

ای زلف تو چون مار و رخ خوب تو چون گنج
بی مار تو بیمارم و بی گنج تو در رنج
از سیلی عشق تو رخم گشته چو نارنج
دین و دل و عقل و خرد و هوش مرا سنج

بر باد شده در صدد روی تو هر پنج

هرگز نبود حور چو روی تو به رضوان
سروی به نکوئی قدت نیست به بستان
روی تو گل سرخ و خطت سبزه و ریحان
هم قند و نبات و شکر و پسته و مرجان

ریزد ز لب لعل سخنگوی تو هر پنج

در دست غمت چند زنم ناله و فریاد
باز آی که عشق تو مرا کند ز بنیاد
هرگز نبود چون قد و بالای تو شمشاد
حور و ملک و آدمی و جنّ و پریزاد

هستند ز خدّام سر کوی تو هر پنج

ای خسرو خوبان نظری کن سوی درویش
مگذار که از عشق تو گردد جگرم ریش
دیوانه ی عشق تو ندارد خبر از خویش
خال و خط و زلف و مژه و چشم تو زان پیش

کردند برآشفتگی موی تو هر پنج

تا چشم من آن روز بر آن سیمبر افتاد
از شوق جمالش به دل من اثر افتاد
مرغان چمن را همه سودا به سر افتاد
سرو و سمن و یاسمن و عرعر و شمشاد

پستند به پیش قد دلجوی تو هر پنج

در باغ وصال تو و گمگشته شبه سنج
مهرت به دلم نقش گرفته است چو شطرنج
بنشسته شب و روز دو افعی به سر گنج
چشم و لب و رخساره و ابروی تو بی رنج

زیباست بر آن عارض نیکوی تو هر پنج

غم تاخت اگر بر سر و سامان صبوحی
ساقی! به در آی از در ایوان صبوحی
بنشین ز کرم در بر یاران صبوحی
دین و دل و عقل و خرد و جان صبوحی

گردید به تاراج دو ابروی تو هر پنج

“شاطر عباس صبوحی”

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

اگر شاهنامه نبود، ایران چه می‌شد؟

۱- ایرانی حافظه تاریخی خود را از دست می‌داد، یعنی گذشته خود را فراموش می‌کرد و به یک کشور نو رسیده بدل می‌گشت.

۲- ادبیات فارسی با این وسعت به وجود نمی‌آمد. منظور، این است که تمام آثاری که پس از شاهنامه در زبان پارسی پدید آمدند - که چند شاهکار و چند اثر بزرگ در میان آنهاست - همگی تحت تأثير شاهنامه بوده‌اند. براحتی می‌شود نشانه‌هایش را بیرون کشید: نظامی، ناصر خسرو، خیام، سعدی، حافظ و دیگران. سعدی بوستان را به تقلید از شاهنامه سرود که (خردنامه) ایران پس از اسلام است.
همچنین نمونه حافظ را داریم که می‌شود گفت که دیوانش یک شاهنامه کوچک است، یعنی سرشار است از یاد گذشته ایران.

۳ـ زبان فارسی آنچنان ریشهٔ محکمی به خود نمی‌گرفت که از ترکستان چین تا ساحل مدیترانه از یک‌سو، و از سوی دیگر از هند تا قفقاز و آسیای مرکزی گسترش یابد. شاهنامه البته تنها نبود، ولی، مؤثرترین کتاب بود که توانست پایه‌های زبان پارسی را محکم کند.

۴- عرفان ایرانی که ریشه مشترک با جهان بینی شاهنامه دارد، این گونه بالیده نمی‌شد.

گفتیم که اگرشاهنامه نیامده بود، ایران چه می‌شد. ایران به جای خود می‌ماند. همین کوه و همین دشت و همین آبادانی و کویر بود، اما این محتوا نبود، شاید این نام ایران هم دیگر نبود، این خاطره‌ها از یاد می‌رفت. مهم‌تر از همهٔ زبان فارسی است، که به ایران شخصیت خاص بخشید. به او اجازه داد که استعداد خود را شکوفا سازد، در گروه کشورهای عربی مستهلک نشود، و در نتیجه چند شاهکار جهانی پدید آورد.
از این رو بود که این زبان در طی کمتر از صد سال به یک نوع گسترش رسید که صدها هزار بیت شعر در دورهٔ سامانی به این زبان سروده شود. متاسفانه بخش زیادی از این شعرها در جریان حوادث از میان رفته‌اند.

خلاصه آنکه اگرشاهنامه نمی‌بود این آب و خاک به جای خود می‌بود اما به صورت دیگری. ایران در این هزار و صد سال به کمک زبان پارسی دری و شاهنامه مجموعیت خود را حفظ کرده است. اعتنا نکرده که چه کسانی بر او حکومت می‌کنند، اگر جسم او در معرض دستبرد بوده، روح او محفوظ مانده است.
تمدن‌های زیادی منقرض شده‌اند، زیرا نتوانستند دوام بیاورند، برای اینکه رشتهٔ همبستگی گسسته شد و پیوند تاریخی و تداوم نتوانست راه به جلو بگشایند. از این رو اکنون هیچ اثری از آنها نیست. فقط باستان شناسان می‌توانند کاوش‌های بکنند و آثاری از آنجا بیرون بیاورند. تمدنی که بتواند دوام پذیر باشد باید خاطرات گذشته را نگه دارد، تجربه گذشته را نگه دارد، و انتقال بدهد از نسلی به نسلی، البته مهمترین عاملی که بتواند این کار را بکند در درجه نخست زبان است. زبان چیزی است که نگهبان خزانه‌های فکری و فرهنگی یک کشور می‌تواند باشد.

هرگاه یک حالت ناامیدی و بدبینی در مردم ایجاد می‌شد، توسل به "شاهنامه" پیش می‌آمد که روحیه ببخشد. بازیافت نیروی درونی بکند. این گذشته پرآب و رنگ و پر افتخار را به یاد بیاورید و بگویید که ما یک چنین گذشته‌ای داشته‌ایم.

“ محمدعلی اسلامی‌ندوشن”
مرزهای ناپیدا

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

فهرست داستان های کوتاه موجود در کانال صوتی” چکاد ادب”،ورژن بهار۱۴۰۴ ،فهرست دو

۳۱)شهربازی
حنان الشیخ
مهرناز شیرازی عدل

۳۲)وصیت قاضی
روت پراوار جاب والا
شادمان شکروی

۳۳)شازده کوچولو
جعفر مدرس صادقی

۳۴)تعصب یک طرفه
محمدعلی جمالزاده

۳۵)شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپه ری
احمد شاملو

۳۶)چه ملودی زیبایی
آرتور شنیتسلر
علی اصغر حداد

۳۷)کادو
آرمان عابدیان

۳۸)به خاطر یک وجب خاک
لئون تولستوی
مریم صبوری

۳۹)پسر یتیم
هاینریش فون کلایست
محمود حدادی

۴۰)مادام و موسیو شیل
ری برادبری
پرویز دوایی

۴۱)فرصت یک ساعته
آرتور شنیتسلر
علی اصغر حداد

۴۲)تبادر
محدثه سارانی

۴۳)مهمان
آلبر کامو
نرگس تنها

۴۴)انزجار
اوراسیو کاستیانوس مویا
حسین ترکمن نژاد

۴۵)کوهگرد
صمد طاهری

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

آگاهی از رشد و پیشرفت روزافزون ویتنام، بی‌تردید از تلخی رمانی که داستانش به بیش از هفتاد سال پیش بازمی‌گردد، می‌کاهد!

“عطیه کرامت”

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

چگونه مثل یک متفکر بزرگ فکر کنیم؟

کتاب بخوانید:
کتاب‌ همچنان بهترین فناوری برای فهمیدن پیچیدگی‌های ظریف جهان است. درک این پیچیدگی‌ها بهترین پادزهرِ ایدئولوژی‌های تک‌بعدی است. کسانی که به‌دنبال پاسخ‌های ساده‌انگارانه برای توضیح جهان‌اند، معمولاً به نظریه‌های توطئه در فضای مجازی پناه می‌برند و خواندن کتاب می‌تواند جلوی این ساده‌انگاری را بگیرد.

کمتر از صفحه‌نمایش‌ استفاده کنید:
این کار مجال مطالعۀ کتاب را فراهم می‌کند که باعث می‌شود وقفه‌های کوتاه بیشتری در طول روز داشته باشید و ذهنتان در این فواصل درگیر چیزی نباشد. داروین، نیچه و کانت این لحظات را در پیاده‌روی تجربه می‌کردند و جنیفر دودنا، متخصص زیست‌شیمی، می‌گوید الهامات و جرقه‌های فکری «یا موقع کندن علف‌های هرز بوته‌های گوجه‌فرنگی باغچه‌ام به سراغم می‌آیند یا هنگام خواب».

مسیر خودتان را بروید:
متفکران برجسته وقتشان را صرف صعود از نردبانِ موفقیت‌های سازمانی یا اندوختن ثروت نمی‌کنند. دودنا دانشگاه برکلی را ترک کرد تا تحقیقات اکتشافی را در شرکت زیست‌فناوری «جنتک» رهبری کند. او فقط دو ماه آنجا دوام آورد. آزادی علمی نداشت و برای همین به برکلی بازگشت، جایی که در نهایت به‌خاطر مشارکت در اختراع ابزار ویرایش ژنی «کریسپر» برندۀ جایزۀ نوبل شیمی شد.

چند‌رشته‌ای باشید:
در شهر وینِ پیش از جنگ، نبوغ چهره‌هایی نظیر فروید، کورت گودل و آن همه‌چیزدانِ بی‌بدیل، یعنی جان فون نویمان، تا حد زیادی مدیون ساختار دانشگاهیِ آن زمان بود. در آنجا، اکثر موضوعات تحت لوای فلسفه یا حقوق تدریس می‌شدند و این موضوع باعث درهم‌شکستن مرزهای خشک بین رشته‌‌ها می‌شد.

تجربه‌گرا باشید، اما ایده‌پردازی را فراموش نکنید:
متفکران بزرگ در قدم اول سعی می‌کنند واقعیت را چنان که هست بفهمند؛ در طول جنگ جهانی دوم، آیزایا برلین دبیر سفارت بریتانیا در واشنگتن بود. گزارش‌ها و روایت‌های هفتگی او دربارۀ وضعیت سیاسی آمریکا چنان جذاب بود که چرچیل را مسحور می‌کرد. در قدم بعد، آن‌ها بر اساس این مشاهدات ایده‌پردازی می‌کنند. برلین، پس از ساعت‌ها فکرکردن به این مشاهدات، تصمیم گرفت «تاریخ‌دان ایده‌ها» شود و آثار کلاسیک مشهوری را در این حوزه بنویسد.

همیشه فرض کنید ممکن است اشتباه کنید:
متفکرانِ درجه‌دوم به‌دنبال تأیید فرضیات اولیه‌شان هستند. اما این «سوگیری تأیید» مانع از رسیدن آن‌ها به بینش‌های جدید یا عمیق‌تر می‌شود. در مقابل، متفکران برجسته مثل داروین همواره سعی می‌کنند علیه نظریاتِ خودشان استدلال کنند تا نواقص آن را دریابند.

همیشه شاگرد بمانید:
فقط افراد معمولی‌اند که در بزرگسالی با غرور می‌گویند در ۱۸سالگی در کدام دانشگاه درس خوانده‌اند. تصور می‌کنند هوش یک چیز ذاتی و ایستاست. اما واقعیت این است که افراد در طول زندگی‌شان بسته به اینکه چقدر فکر می‌کنند، کم‌هوش‌تر یا باهوش‌تر می‌شوند. متفکران همیشه در حال یادگیری‌‎اند، فارغ از سن یا جایگاه علمیِ مخاطبشان. یادم می‌آید در یک مهمانی شام دو نفر از همه کمتر صحبت می‌کردند و دائم گوش می‌دادند؛ هر دویشان برندۀ جایزۀ نوبل بودند!

آنچه خواندید برگرفته از مطلب «How to become a great thinker» نوشتۀ سایمون کوپر است که در تاریخ ۲۲ مهٔ ۲۰۲۵ در فایننشال‌تایمز منتشر شده است.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

کتاب صوتی”نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” با اجرای”عطیه کرامت” در کانال ویژه ی اعضا”چکاد ادب” منتشر شد.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

کتاب صوتی”نامه به کودکی که هرگز زاده‌ نشد” نوشته ی”اوریانا فالاچی” با اجرای “عطیه کرامت” به زودی در کانال”چکاد ادب”،ویژه ی اعضا منتشر خواهد شد.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

یارِ بی‌نوا!
راه، خسته‌ات کرده‌است
نگاهت تیره و تاج گلت پژمرده‌است
به نزدم بیا تا آرام گیریم
در این غروب سوخته و پریده‌رنگ.

پُرسانِ گذشته‌ات نیستم ای یار
این که کجا بوده‌ای و از کجا می‌آیی؟
تنها تا نام مرا آواز کنی
در سکوتم تو را به قلب خواهم‌فشرد.

مرگ و زمان، تنها
حاکمانِ این کره‌ی خاکند
اینان را، خداوندگارِ خویش مخوان
همه‌چیز، رقصان، در ظلمات ، چهره می‌بازد
تنها خورشید عشق است که پاینده می‌ماند.

“ولادیمیر سالاویوف”

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

اکنون ده سال از آن روز گذشته است. من دانشجوی دوره دکترای پیانوی کلاسیک در ایالات متحده هستم، اما آن بیست میزان هنوز کنار من زندگی می‌کنند؛ نه فقط در حافظه‌ام، بلکه روی دیوار خانه‌ام. نت‌های میزان‌های ۳۸ تا ۵۸ را قاب کرده‌ام و بالای پیانوی منزلم آویخته‌ام و زیر آنها با فونتی درشت نوشته‌ام: «و آن بیست میزان جادویی!» شاید باورش سخت باشد، اما هر بار که از تمرین‌های سخت و بی‌پایان خسته می‌شوم، سرم را بالا می‌آورم و به آن قاب نگاه می‌کنم و به خودم می‌گویم: «من آن بیست میزان وحشتناک را نواختم؛ از آنها عبور کردم و از آنها به اندازه یک دنیا لذت بردم. آنها زندگی مرا دگرگون کردند؛ پس چرا نتوانم بقیه را بنوازم؟» من این موفقیت را هرگز فقط متعلق به خودم نمی‌دانم. استادان خوبی داشتم که راه را نشانم دادند، خانواده‌ام پشتیبانم بودند، دوستانم تشویقم کردند و انسانی هنردوست و خیرخواه، شاید از روی دلسوزی، هزینه ثبت‌نامم در آن جشنواره بین‌المللی را پرداخت کرد و مرا وارد عرصه‌ای دشوار اما شگفت‌انگیز از موسیقی رقابتی کرد. اما با همه اینها، یک حقیقت را هیچ‌گاه فراموش نکردم: من باید خودم را می‌شناختم. شاید استادانم تکنیک مرا بهتر می‌شناختند، اما هیچ‌کس به اندازه خودم از عمق ترس‌ها، رؤیاها، شکست‌ها و آرزوهایم خبر نداشت. من نوازنده‌ای بودم که باید شخصیت خودش را پیدا می‌کرد؛ نه اینکه فقط نسخه‌ای از خواسته‌های دیگران باشد. به خودم افتخار می‌کنم که برای رؤیایی جنگیدم که روزگاری آن را آرزویی محال می‌دانستم. یاد روزهایی می‌افتم که حتی پول خرید یک کیبورد را نداشتم و مجبور بودم در خانه همسایه تمرین کنم؛ همسایه‌ای که چند ماه بعد از صدای پیانوی من آزرده شد و دیگر اجازه نداد وارد خانه‌اش شوم. یاد روزهایی می‌افتم که با یک پیانوی لکنتوی اجاره‌ای، روزانه بیش از شش ساعت تمرین می‌کردم و گاهی از شدت خستگی از پا می‌افتادم، اما باز هم امیدم را رها نمی‌کردم؛ چون در دوردست‌ترین نقطه ذهنم تصویری از خودم می‌دیدم که روزی در سطحی بین‌المللی می‌نوازم. امروز وقتی به آن قاب نگاه می‌کنم، می‌فهمم آن بیست میزان فقط بخشی از یک قطعه موسیقی نبودند؛ آنها استعاره‌ای از زندگی من بودند. زندگی هم گاهی درست مانند همان بیست میزان است: وحشتناک، سریع، پیچیده، غیرقابل پیش‌بینی و پر از لحظاتی که فکر می‌کنیم انگشتانمان دیگر توان ادامه دادن ندارند. گاهی دست‌ها می‌لرزند، قلب تند می‌تپد، ذهن فریاد می‌زند «نمی‌توانی» و تمام جهان شبیه سالنی می‌شود که پانصد جفت چشم در آن منتظر شکست ما هستند. اما شاید درست در همان لحظه باید نفس کشید، سر را بالا آورد و به نفس خود اعتماد کرد. اضطراب همیشه قرار نیست از بین برود؛ زندگی کردن در کنار اضطراب را باید یاد گرفت. شجاعت، نبودن ترس نیست؛ نواختن در حضور ترس است. و شاید بزرگ‌ترین رقیب یک هنرمند، نوازنده‌ای نباشد که در صندلی کناری نشسته است؛ شاید بزرگ‌ترین رقیب، همان صدای کوچکی باشد که سال‌ها در ذهنش زمزمه می‌کند: «تو نمی‌توانی.» و تمام مسیر رشد یک انسان، شاید چیزی جز تلاش برای پاسخ دادن به همین یک جمله نباشد: «چرا، می‌توانم.» من آن روز، روی صحنه، فقط یک قطعه موسیقی اجرا نکردم؛ با گذشته‌ام جنگیدم، با ترس‌هایم جنگیدم، با تمام محدودیت‌هایی که سال‌ها برای خودم ساخته بودم جنگیدم و فهمیدم گاهی چیزی که ما آن را دیوار می‌بینیم، فقط دری است که هنوز جرئت باز کردنش را پیدا نکرده‌ایم. آن بیست میزان، روزی کابوس من بودند؛ اما امروز برایم مقدس‌اند. آنها به من یاد دادند که هیچ‌کس نمی‌داند آخرین میزان زندگی کجاست، مگر اینکه جرئت کند میزان بعدی را هم بنوازد. و حالا، هر بار که با مشکلی تازه روبه‌رو می‌شوم، به آن کاغذ قاب‌شده نگاه می‌کنم، لبخند می‌زنم و آرام به خودم می‌گویم: «من آن بیست میزان را نواختم. از آنها عبور کردم. از آنها لذت بردم. آنها زندگی مرا دگرگون کردند. پس چرا بقیه را نتوانم؟ چرا نتوانم؟ قطعاً می‌توانم. و شما هم، قطعاً می‌توانید.» 🎹

نویسنده:؟؟؟؟

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

🎼🎹 و آن ۲۰ میزان جادویی!

وقتی پایم را روی صحنه گذاشتم، برخلاف آنچه همیشه تصور می‌کردم، از دیدن آن همه جمعیت نه‌تنها خوشحال نشدم، بلکه ترسی که مدت‌ها در اعماق جانم خفته بود، ناگهان شعله کشید؛ ترسی عظیم، خاموش و بی‌رحم که انگار تمام وجودم را در مشت خود می فشرد. بیش از پانصد جفت چشم مشتاقانه به من دوخته شده بود؛ پانصد نگاه که منتظر بودند ببینند از پشت آن پیانو چه چیزی متولد خواهد شد. آرام و موقر، کنار تا کنار پیانو قدم برداشتم، دست راستم را به نشانه احترام روی بدنه آن گذاشتم و تعظیم کوچکی کردم؛ اما درونم هیچ شباهتی به آن ظاهر آرام و موقرم نداشت. نت‌ها را با وسواس چیده بودم، چون بسیاری از صفحات را هنوز نمی‌توانستم کاملاً از حفظ بنوازم. پیش از من، نوازندگانی بسیار ماهر از گوشه‌وکنار دنیا روی صحنه آمده بودند و من هجدهمین نوازنده بودم؛ بعضی از اجراها چنان خیره‌کننده بودند که تقریباً احساس کردم تمام اعتمادبه‌نفسم را همان‌جا، میان تشویق‌های سالن، جا گذاشته‌ام. پشت پیانو که نشستم، ناگهان سکوتی مرگبار سالن را فرا گرفت؛ سکوتی سنگین‌تر از هر صدایی که تا آن روز شنیده بودم. ضربان قلبم لحظه‌به‌لحظه بالاتر می‌رفت؛ ۱۴۰، ۱۵۰، ۱۶۰ و شاید بیشتر. قلبم چنان می‌کوبید که احساس می‌کردم صدایش از قفسه سینه‌ام عبور کرده و در تمام سالن طنین انداخته است و تمام آن پانصد نفر نیز صدای وحشتناک تپش‌های مرا می‌شنوند. آدرنالین در رگ‌هایم می‌دوید، عضلاتم منقبض شده بودند و مغزم گویی با تمام قدرت فریاد می‌زد: «خطر!» اما هیچ خطری وجود نداشت؛ نه شیری در سالن بود، نه دشمنی پشت سرم ایستاده بود؛ تنها یک پیانو بود و یک قطعه موسیقی و پانصد انسان که می‌خواستند بشنوند. بیش از چهار ماه روی آن قطعه کار کرده بودم؛ چهار ماه تمام، نت به نت و میزان به میزان، ریزه‌کاری‌هایش را از بر کرده بودم، اما اکنون جرئت نمی‌کردم بدون نت بنوازم. خودم را در یک سالن بین‌المللی می‌دیدم، کنار پیانیست‌هایی که شاید روزگاری آمال و آرزوهای من بودند. چند تن از آنها به عنوان اعضای هیئت ژوری در ردیف اول نشسته بودند و با دقت مرا نگاه می‌کردند؛ کسانی که تمام عمر آرزو داشتم حتی یک‌بار از نزدیک ببینم، حالا چند متر آن‌طرف‌تر نشسته بودند تا مرا قضاوت کنند.

لحظه‌ای نگاهم به پای راستم افتاد؛ به‌شدت می‌لرزید، چنان که احساس می‌کردم زیر کفشم یک ویبراتور قدرتمند کار گذاشته‌اند. چند ثانیه مکث کردم، دوباره به نت‌ها نگاه کردم و ناگهان از خودم پرسیدم: «چرا باید بترسم؟» مگر بقیه چه چیزی دارند که من ندارم؟ مگر آنها هم انسان نیستند؟ مگر من همین قطعه را در تمرین‌ها بارها و بارها ننواخته‌ام؟ وقتی در تمرین‌ها آن‌قدر موفق بودم، چه دلیلی دارد که اکنون نتوانم؟

به‌آرامی شروع کردم؛ با تمپویی پایین‌تر از آنچه در تمرین انتخاب کرده بودم. اما از همان لحظه اول، ذهنم به میزان‌های ۳۸ تا ۵۸ دوخته شده بود؛ به آن «۲۰ میزان لعنتی»؛ همان بیست میزانی که قرار بود در آنها دیوانگی‌های آهنگسازی کارل ماریا فون وبر را به نمایش بگذارم. هرچه جلوتر می‌رفتم، به آنها نزدیک‌تر می‌شدم و اضطرابم لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد. قطرات عرق از پیشانی‌ام روی کلاویه‌ها می‌ریختند و صحنه‌ای عجیب و وحشتناک ساخته بودند. با خودم می‌گفتم: «چرا اصلاً در این جشنواره شرکت کردم؟ می‌توانستم مثل گذشته در هتل اسپیناس بلوار کشاورز بنوازم، هر روز غذای گرم بخورم و در آرامش زندگی کنم؛ چرا خودم را به این گرداب بی پایان انداختم؟»

غرق این افکار بودم و همچنان می‌نواختم. اضطراب ذره‌ای کم نشده بود، اما من با پررویی عجیبی ادامه می‌دادم. هیچ‌گاه تجربه حضور در چنین سالن بزرگی را نداشتم. پشت یکی از بهترین پیانوهای دنیا نشسته بودم، اما زیر انگشتانم به جای کلاویه‌ها تکه‌پاره‌های سنگ و آجر ریخته بودند. دست‌هایم می‌لرزیدند و نمی‌توانستم دینامیک‌ها را آن‌گونه که تمرین کرده بودم اجرا کنم؛ کرشندوها و دیکرشندوها را کنار گذاشته بودم و تمام هدفم این بود که فقط قطعه را بدون اشتباه به پایان برسانم. اما ناگهان چیزی در درونم فریاد زد: «مگر برای مسابقه نیامده‌ای؟ مگر قرار نیست سه نفر اول بورسیه تحصیلی در آمریکا دریافت کنند؟ پس چرا همین حالا تسلیم شده‌ای؟» من چهار ماه تمرین کرده بودم؛ می‌دانستم این قطعه چیزی نیست که مرا از پای دربیاورد. هنوز تا پایان قطعه ده‌ها میزان باقی مانده بود. چرا خودم را از پیش بازنده تصور کنم؟ چرا به جای قضاوت خودم، به موسیقی گوش ندهم؟ به خودم گفتم: «فقط بنواز؛ خودت را هنگام نوازندگی قضاوت نکن؛ لذت ببر.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

جامعه‌ای که مطالعه را کنار می‌گذارد، مهارت‌های تفکر منطقی، تحلیلی و عمیق را نیز از دست خواهد داد و به الگوهای کهن تکیه بر حافظه جمعی، شخص‌محوری در انتقال اطلاعات و ساده‌انگاری در سیاست بازمی‌گردد .

عصر خواندن تمام شده است

گزارش هشداردهنده شماره جدید آتلانتیک حاکی از آنست که جهان دارد وارد عصر پساسواد می‌شود و این پرسش به میان آمده که آیا تمدن بدون خواندن می‌تواند به حیات خود ادامه دهد؟

مقاله با روایت تاریخی از کتابخانه اسکندریه آغاز می‌شود، جایی که در دوران باستان، شاهان بطلمیوسی با هزینه‌های گزاف، مجموعه‌ای عظیم از دانش بشری را گرد آوردند و دانشمندانی چون اراتوستنس و اقلیدس در آن به پژوهش پرداختند. اما این مرکز شکوفایی علمی، نه به دلیل جنگ و آتش‌سوزی که بر اثر غفلت و بی‌توجهی از میان رفت؛ چرا که هزینه‌های نگهداری از طومارهای پاپیروسی، مقابله با رطوبت، موش‌ها و حشرات، و بازنویسی مداوم متون در حال زوال، از عزم جامعه برای بقای آن فراتر رفت.

نویسنده این واقعه تاریخی را آیینه‌ای برای وضعیت کنونی آمریکا می‌داند؛ جایی که گرچه منابع بی‌ نهایتی برای مطالعه در دسترس است، اما اراده و انگیزه برای خواندن عمیق رو به زوال نهاده است.
آمارهای ارائه شده در مقاله، تصویری نگران‌ کننده از افول مطالعه در آمریکا ترسیم می‌کنند. بر اساس معتبرترین نظرسنجی‌های انجام شده،کمتر از نیمی از بزرگسالان آمریکایی در سال ۲۰۲۲ حتی یک کتاب کامل مطالعه کرده‌اند و تنها ۳۸ درصد رمان یا داستان کوتاه خوانده‌اند. نسبت افرادی که در طول یک روز معمولی به مطالعه تفریحی می‌پردازند از ۲۸ درصد در سال ۲۰۰۴ به ۱۶ درصد در سال ۲۰۲۳ کاهش یافته است.

در کمال تعجب، قماربازی امروزه در میان آمریکایی‌ها رایج‌تر از کتاب خواندن است و ۵۷ درصد از مردم در سال گذشته دست‌کم یک شرط‌بندی انجام داده‌اند. این روند کاهشی تمام گروه‌های سنی، جنسیتی و تحصیلی را دربرگرفته و حتی سنتی‌ترین گروه‌های مخاطب کتاب یعنی بازنشستگان، زنان و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی نیز دچار افت چشم گیری شده‌اند.

کیفیت مطالعات نیز دچار تنزل شده است. طول جملات کتاب‌های پرفروش نیویورک تایمز امروزی حدود یک‌سوم کوتاه‌تر از آثار مشابه در یک قرن پیش هستند. در سال ۱۹۵۸، رمان پیچیده دکتر ژیواگو اثر بوریس پاسترناک با جملات بلند و پرآب و تابش پرفروش‌ترین کتاب سال بود، اما در سال گذشته، پرفروش‌ترین رمان به مجموعه‌ای از ادبیات نوجوانان تعلق داشت و حتی کتاب‌های برتر بزرگسالان نیز از عمق ادبی و فکری آثار کلاسیک بی‌بهره‌اند.

آمریکایی‌ها همچنین اخبار را بسیارکمتر از گذشته از طریق مطالعه دریافت می‌کنند؛ در سال ۱۹۷۵ حدود نیمی از جوانان بیست‌ ساله روزنامه می‌خواندند، اما امروز کمتر از ۱۰ درصد چنین می‌کنند و ۴۰ درصد مردم ترجیح می‌دهند اخبار را به صورت ویدئویی یا صوتی دنبال کنند.
اما پارادوکس اصلی در اینجاست که آمریکایی‌ها شاید بیش از هر زمان دیگری کلمه می‌خوانند؛ انبوهی از ایمیل‌ها، پیامک‌ها، پست‌های شبکه‌های اجتماعی و زیرنویس‌ها زندگی روزمره را پر کرده‌اند. مشکل در کمیت خواندن نیست، بلکه در کیفیت آن است؛
مردم توانایی تمرکز پایدار بر متون طولانی و پیچیده را از دست داده‌اند.

مریانه ولف، عصب‌شناس شناختی دانشگاه یو سی ال ای،هشدار می‌دهد که افراد نه رمزگشایی کلمات که توانایی‌های عالی‌تر درک مطلب و ترکیب اطلاعات را از دست می‌دهند. به عبارت دیگر، آمریکا بی‌سواد نشده، بلکه وارد دوران «پسا-سوادآموزی» شده است.

شبکه‌های اجتماعی که روزگاری مبتنی بر متن بودند، امروز تحت سلطه ویدئوهای چندثانیه‌ای قرار دارند و جوانان به طور متوسط چهار ساعت و نیم در روز را صرف تماشای ویدئو با سرعت دو برابر می‌کنند. حتی پیامک‌ها نیز ویژگی‌های گفتار شفاهی را به خود گرفته‌اند و بسیاری از جوانان به جای نوشتن، پیام‌های صوتی ارسال می‌کنند.
نتایج تحقیقات عصب‌شناختی نشان می‌دهد که مغز انسان آنچه را تمرین می‌کند، فرا می‌گیرد؛ اگر ساعات روز را با ویدئوهای کوتاه پر کنیم، مهارت‌های خواندن ما تحلیل رفته و دانش زمینه‌ای برای درک مطلب کاهش می‌یابد.
عصر سوادآموزی که شش هزار سال پیش در بین‌النهرین آغاز شد و تمدن مدرن را ممکن ساخت، دوره‌ای کوتاه میان دوران شفاهی و عصر دیجیتال بود.

“رز هوروویچ”

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

داستان طنز”خارج از محدوده” نوشته ی”عزیز نسین” در کانال صوتی”چکاد ادب”،ویژه ی اعضا منتشر شد.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

به زودی داستان طنز”خارج از محدوده” نوشته ی”عزیز نسین” در کانال صوتی”چکاد ادب”،ویژه ی اعضا به اشتراک گذاشته خواهد شد.

کانال ویژه”چکاد ادب”،عضو جدید می پذیرد.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

آیینه ای بر سنگ
از:نادر نادرپور
با صدای:عطیه کرامت

کانال صوتی”چکاد ادب”
@chakadeadab

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

درودها،

داستان”عقده ی ادیپ من” نوشته ی”فرانک اکانر” با ترجمه ی”مریم صبوری”در کانال “چکاد ادب”،ویژه ی اعضا منتشرشد.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

درودها،

به زودی داستان”عقده ی ادیپ من” نوشته ی”فرانک اکانر” با ترجمه ی”مریم صبوری”در کانال خصوصی”چکاد ادب” ، ویژه ی اعضا منتشر خواهد شد.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

درودها،

در کانال صوتی “چکاد ادب” ویژه ی اعضا که با تعداد اعضا محدودتر و از بهار۱۴۰۴ آغاز به کار کرده،تا کنون۴۵ داستان کوتاه و بلند(دو قهرست بالا) منتشر شده و زین پس نیز داستان های متنوعی با گزینش و اجرای من در آن کانال منتشر خواهد شد.

چون اعضا آن کانال محدود هستند و در واقع کانال خصوصی است،گاهی کتاب های کوچک و محبوب را هم برای دوستان عزیز بطور کامل خواهم خواند.

از جمله در نظر دارم کتاب اوریانا فالاچی، “نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” را برای اعضا آن کانال بخوانم و منتشر کنم.

در زمان لازم،خبر انتشار کتاب های صوتی از جمله این کتاب را به اطلاع همگان خواهم رساند.

Читать полностью…

کانال صوتی" چکاد ادب"_ عطیه کرامت

فهرست داستان های کوتاه موجود در کانال صوتی”چکاد ادب”، ورژن بهار۱۴۰۴،فهرست یک

۱)خروج مرد بیوه
لوئیجی پیراندلو
بهمن فرزانه

۲)رفقای وزیر من
برانیسلاو نوشیچ
سروژ استپانیان

۳)زنی از کرک
ژوزف کسل
ابوالحسن نجفی

۴)دو چشم خانه ی خیس
مصطفی مستور

۵)داستان سیاوش(شاهنامه ی فردوسی)
بازگردان به نثر:محمد دبیرسیاقی

۶)روشنفکر کندذهن
آنتون چخوف
سروژ استپانیان

۷)اتول دعوا
عزیز نسین
احمد شاملو،ثمین باغچه بان

۸)توی مطب دندانپزشکی
بیل میلز
اسدالله امرایی

۹)مأمور
وینسنته بلاسکو ایبانز
کاظم انصاری

۱۰)اشتباه لپی
محمدامین محمدی

۱۱)کتان
هانس کریستین آندرسن
اردشیر نیک پور

۱۲)پسرخارکن با ملابارزجان
از قصه های عامیانه ی ایرانی
بازنویسی: منوچهر کریم زاده

۱۳)بگیر و نده
محمدعلی جمالزاده

۱۴)آخرین ملجأ
علی دشتی

۱۵)خواهر روباه کوچولو و برادر گرگ
از قصه های عامیانه ی روسی(الکساندر آفاناسیف)
ترجمه:فرنوش اولاد

۱۶)بالاپوش مرد مرتد
برتولت برشت
محمود حدادی

۱۷)غروب دهکده
کازوئو ایشی گورو
شادمان شکروی

۱۸)عقب مانده ها
جوزف کنراد
نیما حضرتی

۱۹)لغت فروش
ایزابل آلنده
لیلا مینایی

۲۰)نجات غریق
گونتر کونرت
محمود حدادی

۲۱)بگو مرا نکشند
خوان رولفو
عبدالله کوثری

۲۲)تاواریش مظفر
سعید جوزانی

۲۳)آنها شوهر تو نیستند
ریموند کارور
سلیمان زاده،گنجی

۲۴)دو روزنامه چی
آنتون چخوف
سروژ استپانیان

۲۵)حکایت دولت و فرزانگی
مارک فیشر
گیتی خوشدل

۲۶)گربه زیر باران
ارنست همینگوی
نجف دریابندری

۲۷)به دنبال فلک(از داستان های کهن ایرانی)
پژوهش و بازنویسی:منوچهر کریم زاده

۲۸)آینه ی قدیمی
ماریا النا یانو
زهره خلیلی

۲۹)کلاغ
ال.ای.جی.استرانگ
حسین علیرضایی

۳۰)سفرنامه ی اصفهان
هوشنگ مرادی کرمانی

Читать полностью…
Subscribe to a channel