aznevisandegi | Unsorted

Telegram-канал aznevisandegi - انشا و نويسندگی

2759

کانال «انشا و نویسندگی» زیرمجموعهٔ ماهنامهٔ «انشا و نویسندگی» است.

Subscribe to a channel

انشا و نويسندگی

شماره‌ی صدوهشتادوهفت ماهنامه‌ی انشا و نویسندگی

ویژه توصیف
این شماره اختصاص دارد به زوایا و اهمیت و نقش توصیف:
۱.توصیف؛ هنر جان‌دادن به کلمات
۲. توصیف چه هست و چه نیست؟
۳. نقش توصیف در برانگیختن احساس
۴. خطاهای رایج در توصیف
۵. توصیف و ریتم
۶. ابزارهای توصیف مؤثر
۷. و.....

#انشا_و_نویسندگی
#نوشتن
#نویسندگی
#انشا
#توصیف

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

لینک شرکت در جلسه یک‌شنبه شب

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

‌‌
‌
🛎  مجلۀ انشا و نویسندگی برگزار می‌کند:

       سی‌وچهارمین نشستِ نوشتن‌محور

       موضوع این نشست: پیش از «بنویس!»
هم‌سفری معلم با دانش‌آموز؛ از صفحه سفید تا متن

🔰 زمان برگزاری جلسه:

      یک‌شنبه، ۱۹ مهر ۱۴۰۵
      ساعت ۸ شب


🔰 بستر برگزاری جلسه:

      پلتفرم گوگل‌میت


🔰 سخنران:

دکتر علی‌اکبر زین‌العابدین
مدرس کارگاه‌های «آموزش حرفه‌ای معلمان انشا و نوشتن خلاقانه» و روان‌شناس


🔰 مبلغ ورودیهٔ جلسه:

     برای همگان رایگان است.

لینک ورود:
https://meet.google.com/igy-oxpc-mzg


‌🆔 @aznevisandegi
‌‌

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

«حکیمی را پرسیدند: از سخاوت(بخشش) و شجاعت کدام بهتر است؟
گفت: آن را که سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.»

سعدی، از کتاب گلستان،باب دوم،حکایت شماره‌ی ۴۸
#ادبیات_کلاسیک_و_کودک_و_نوجوان

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

سرانجام پس از مدتی ماهنامه‌ی انشا و نویسندگی شماره‌های ‌۱۸۷ و ۱۸۸ و ۱۸۹ منتشر شد.
به زودی فهرست‌ مطلب هر شماره در پست‌های جدید اعلام خواهد شد.

دوستان جدیدی به ما پیوسته‌اند. خوش آمدید. یادآور می‌شویم یکی از اهداف این مجله چاپ آثار کسانی است که می‌نویسند و دنبال جایی برای انتشار راحت آثارشان هستند.

در طول نوزده سالی که مجله منتشر می‌شود به این نکته وفادار مانده‌ایم.

شما می‌توانید نوشته‌های خود را در هر قالب و موضوعی بدون نگرانی از خوب و عالی بودن برای دفتر مجله بفرستید. بعد از بررسی در صورتی که تجربه‌ی متفاوت، زبانی روان و نگاهی تازه به موضوع داشته باشید، در مجله به چاپ می‌رسد.

ما در این مسیر زیاد سخت‌گیر نیستیم. شما هم برخودتان سخت نگیرید. کمال‌گرایی را پشت در بگذارید و اثر خودتان (بعد از چندبار خواندن و رفع اشکالات اولیه) برای بررسی و چاپ به نشانی زیر در تلگرام بفرستید:

@enshanevisandegy

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

فایل نشست "نوشتن و شدن " با ارائه‌ی دکتر یحیی قائدی. ۲۹ شهریور ۱۴۰۵

ماهنامه‌ی انشا و نویسندگی

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

‌‌
‌
🛎  مجلۀ انشا و نویسندگی برگزار می‌کند:

       سی‌وسومین نشست نوشتن‌محور

       موضوع این نشست: نوشتن و شدن


🔰 زمان برگزاری جلسه:

      یک‌شنبه، ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
      ساعت ۸ شب


🔰 بستر برگزاری جلسه:

      پلتفرم گوگل‌میت

https://meet.google.com/vff-gxmp-kgz


🔰 سخنران:

      دکتر یحیی قائدی
      استاد دانشگاه خوارزمی


🔰 مبلغ ورودیهٔ جلسه:

     برای همگان رایگان است.


‌🆔 @aznevisandegi
‌‌

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

پروندۀ دوازده + یک سایه‌نگار؛ ژانر سرقت

تا حالا به این فکر کرده‌ای که چرا کسی دزدی می‌کنه؟

چی می‌شه که یه کسی حاضر می‌شه هم‌چین خطری کنه؟

اصلا چرا باید شنیدن قصۀ یه دزدی جذاب باشه برامون؟ اصلا بدآموزی داره!

آیا ما با دزدها هم‌ذات‌پنداری می‌کنیم یا مذمتشون می‌کنیم؟

حرف‌های روشن‌فکرانه‌ت رو الان رو نکن. نگهشون دار و بیا تو جلسۀ بعدی تا درموردش حرف بزنیم.

قراره یه نمه از تاریخچۀ ژانر سرقت برات بگم و چندتا اثر خوب بهت معرفی کنم.

منتظرتما!

کِی؟ کجا؟

پنج‌شنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱

از لینک زیر وارد شو:
http://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/zahrabeitsayyah

/آکادمی سایه‌نگار/

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

‌
‌
⚠️ «نوشته‌سنجی» رو به پایان است
‌

‌با احتساب جلسهٔ امروز، فقط ۶ جلسه
از محفل «نوشته‌سنجی» باقی مانده:

۱۸ و ۲۱ و ۲۳ و ۲۵ و ۲۸ و ۳۰ شهریور


در «نوشته‌سنجی»، متن نونگاران را
از نظر ویرایشی و نگارشی می‌سنجیم
و با مشورت و کمک و صلاح‌دید نگارنده
آن متن را درست‌تر یا زیباتر می‌سازیم.
‌

‌اطلاعیهٔ «نوشته‌سنجی» برای ثبت‌نام
‌

‌

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

امروز از لحظه ای که بیدار شدم تا موقعی که عقربه ثانیه شمار اثبات کرد بیست و چهار ساعت روز به پایان رسیده هیچ کاری نکرده بودم .
وقتی آقای دقیقه شمار با سرعت بالایی از عدد دوازده ساعت دیواری دور میشد دوست نزدیکم عذاب وجدان شروع به کشیدن موج افکارم به سمت خودش کرد با پرسیدن سوالات به همون سبک همیشگی روی تمام فراز و فرود های مغزم رژه رفت تا اینکه ...
یه ایده خوب به ذهنم رسید. گفتم چرا نذارم این دوست کنه اما جون جونی به جای مغز من روی ورقه های کاغذ راهپیمایی کنه ؟ شروع کردم به نوشتن سوالاتش :

الف)چرا امروزو هدر داری ؟

ب)چرا این وقت کمی که تا امتحانات داری رو درس نمیخونی ؟

پ)چرا امروز غذایی که دوست داشتی رو درست نکردی؟ و...

بعد از اینکه عذاب وجدان هر حرفی برای گفتن داشت بیان کرد نوبت من رسیده بود ، میدیدم که عذاب وجدان گوشه رینگه. از هر چی که داشتم برای جواب دادن به سوالات استفاده کردم صداقت ،طنز ، فرضیه های فانتزی ، ریختن قیمه تو ماست و چی و چی و چی ....

وقتی ورق از جوابام سیاه شده بود فهمیدم چه سوال با 《انجام این کار دیگه برام جذابیتی نداره》 پر بشه چه با 《یه موجود خبیث در مغز من آشیانه کرده و موجب عدم انجام کار میشود 》در آخر مستر عذاب وجدان نسبت به قبل با من رفتار نرم تری داره
تازه جالب اینه انجام این گفت و گوی صمیمانه یه اشانتیون ویژه هم به همراه داشت .
خودکاری که تا دیروز بعد از نوشتن چند کلمه متوقف میشد حالا به واسطه این پرسش ها و بهونه هایی که برای جواب به دوستم عذاب وجدان ساختم هزار تا ایده جدید برای نوشتم بهم داده .از اونجا که مادر گرامی همیشه عدم تک خوری را در ما نهادینه کرده بود با سرعت تمام قبل از اینکه سرد بشه این متن رو برای شما تدارک دیدم تا مثل من باعذاب وجدان دوست بشید و تجربتونو باهام در میون بذارید.

✍🏻محمدپویا مهقانی

🔻
@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

شوق زیستن

روزی روزگاری کودکی بود لطیف که شوق زیستن داشت. کودکی که رویاهای رنگارنگش به مانند پیچکی روح پرنورش را به آغوش کشیده بودند. شب‌ها به خواب می دید دویدن در سبزه زار را آزاد ، رها ، زنده. فریاد پدر تنش را لرزاند اما لبخندش را پاک نکرد. اخم مادر قلبش را فشرد اما او را از دویدن باز نداشت. دوید ، دوید ، دوید و هیچ کس ندانست که او ترجیح می دهد مانند خرگوشی چالاک بدود حتی اگر نحسش بخوانند.

روزی روزگاری دختری بود نحیف که شوق زیستن داشت. دختری که هرگز به آخر سبزه زار نرسید اما رقصیدن آموخت. آزاد ، رها ، زنده. دامن کوتاه قرمزش را ربودند پیراهنی تنش کردند که بلندایش چنگ می زد به بته های خار که نرقصد که نتواند اما او رقصید ، رقصید ، رقصید. می گفتند خنده‌اش به دل نمی نشیند. دهانش را گرفتند و هیچ کس نفهمید که آواز برق چشمانش دختران دیگر را به رقص در آورد.

روزی روزگاری زنی بود عفیف که شوق زیستن داشت. زنی که دنیای اطرافش تیره و تار بود اما رویاهای رنگی کودکیش از یاد نرفته بود. ولع رسیدنشان را داشت به شکوه ، به شادی ، به اختیار"زن؟ مختار؟پس مردانگی چه؟" زنجیرش زدند
کودکی در آغوشش نشاندند که شیرش دهد کمرش خم شد اما شکسته نه. رویاهایش را گنجاند توی لالایی هایش خواند ، خواند ، خواند. و هیچ کس ندید که فرزندش به جای شیر ، شوق می بلعد که اگر آن زن نتوانست زیستن را در آغوش بفشارد حالا فرزندی دارد که به شوق دویدن در سبزه زار می خندد آزاد رها زنده...

✍🏻 سما حشمتی

🔻
@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

باران برای هر کس یک شکل است.
برای من فقط و فقط تنها و تنها باران است باران ِ من. مال من خود خود من! چرا می گویم خود خود من ؟! نه اینکه بخواهم بگویم همه دنیا مال من است نه! می خواهم بگویم هیچ کس مثل من باران را نمی فهمد! می خواهم بگویم همه ی دنیا برای شما این یک قلم برای من! بگذارید با او حرف بزنم برایش شعر بخوانم برایش نقاشی کنم برایش آواز بخوانم برایم از آسمان اول دوم سوم چهارم تا هفتم حرف بزند بگذارید بزهایمان برایش مع مع کنند گاوهای همسایه برایش با با کنند.
پدر از چهار دری سرش را بیرون بیاورد و داد بزند سلیطه ها، شیطان زده ها، آزار گرفته ها برگردید داخل برقی می زند و دو نیم تان می کند. کجایی پدر که بگویی راست می گوید عباس. هیج کس مثل این بچه باران را نمی فهمد! مگر بوی خوش و خنک و گرم و شرابی خاک می گذارد به داخل بیاییم؟! اصلا چرا بیاییم داخل؟! مگر بچه را درست کرده اند که توی باران بیاید بنشیند توی خانه آنوقت دل این بچه را که می تواند توی خانه نگهدارد انگار که یک چیزی مثل گودزیلا از داخل دارد این بچه را می خورد به هزار قسمت مساوی و نامساوی و اعشار و رادیکال و تقسیم قسمت می کند . آخر چرا باید بنشیند داخل اصلا همین بهتر که برق بزندش و از وسط دو قسمتش کند لااقل توی باران دو قسمت شده نه توی خانه پنجاه هزار قسمت! نمی دانی چه حالی دارد ناودان؛ قطرات ریز و شفاف باران که از انتهای برگ نخل می چکد توی آب های رقصان جمع شده توی حیاط و می گوید تلپ ! حالا من می گویم تلپ ، یک تلپی می گویی یک چیزی می شنوی ! هزار موسیقی صدا می شنوی ! هزاااارتا!
نمی دانی بارانی که روی گل و کاهگل می بارد و سکوتی که جهان را فرا می گیرد تا همه به بارانِ من گوش دهند چه حظی چه لذتی و چه حالی دارد . نه نه ! باور نمی کنم کسی مثل من باران را بفهمد . کسی مثل من سکوت جهان را بفهمد بوی خوش آتش و قلیان و تنباکوی سر قلیان را بفهمد فکر نمی کنم کسی مانند و مثل من آوای نسخه ی اصلی صدای زایر حاجی و زایر حسن را بشنود و بفهمدو بداند چه کیفی دارد . مادر یک جور دیگر است توی باران . پدر یک طور دیگر است توی باران . برادرانم و خواهرم ماریا کودکانه ای دیگرند و درخت کنار بیرون حیاط یک درختی است که هیچ کجای دنیا نیست تاکید می کنم هیچ کجا این درخت همبازی ماست آخر . یک جوری توی باران می رقصد یک بویی می دهد توی باران چه بویی چه بویی اووووووم !
عزیز و موسی و بچه های اشوم هیرونی و مهدی و علی جعفری و همبازی هایم انگار تازه از آسمان آمده باشند پایین و مادر بزرگم و تسبیح اش یک موسیقی شناور در صدای موزون باران است چیزی که شاید کسی آن را ندانسته باشد و نفهمد و درک نکند . همسایه ها اگر شب است تازه می آیند شب نشینی اگر روز است می آیند ناشتایی و قلیون و تک و تعریف ... آی آی که جهان یک شکل دیگر می شود جهان در این لحظه فقط یک صدایی یک هجایی است صدایی به عظمت بی منتهای کودکی ما بچه های روستا صدایی به بی نظیری گاو همسایه و بزغاله کوچک دی حسن ! باران فقط باران من است.


✍🏻عباس عادل‌زاده

🔻
@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

‌
‌
سخنی چند با هم‌وندانِ
کانال انشا و نویسندگی



⚜️ زمانی که با دعوت و موافقت جناب حسینی‌نژاد ادمین کانال انشا و نویسندگی شدم، سال ۱۳۹۵ بود. بله، درست حساب کردید، از آن زمان تا الآن دقیقاً ۱۰ سال آزگار گذشته است.

⚜️ چون صبغه و سبقۀ ویرایشی و ویراستاری داشتم، از همان آغاز راه، دست‌به‌کار بهبود اوضاع ویرایشی متن‌های ارسالی شدم. تا چندین ماه، هر متنی می‌رسید، اول مطمئن می‌شدم که سرقت ادبی نباشد و اگر نمی‌بود، اول به‌دقت ویرایش می‌کردم و بعد آن را در کانال انتشار می‌دادم.

⚜️ در نثر و محتوای نوشته‌ها دست نمی‌بردم؛ چون این کار را دست‌کاری متن دیگران و ناروا می‌دانستم. ویرایش من عمداً به ویرایش صوری محدود می‌شد؛ یعنی فقط نشانه‌گذاری و فاصله‌گذاری و نیز تایپ و املای واژه‌ها. البته از این کارِ مرارت‌بار هدفی داشتم.

⚜️ فرض و هدفم این بود که هم‌وندان کانال و به‌ویژه نویسنده‌هایی که متنشان را ویرایش کرده‌ام، با دیدن صورت متن ویراسته و قیاس آن با نوشته‌های ناویراسته‌ای که جاهای دیگر می‌بینند، صورت‌های درست و غلط نشانه‌گذاری و فاصله‌گذاری واژه‌ها را تشخیص دهند و از این طریق، اصول و اسلوب حروف‌چینی درست و حرفه‌ای را به‌مرور و خودبه‌خود یاد بگیرند.

⚜️ تیرم اگرچه به هدف ننشست، ولی چندان هم به خطا نرفت. در آن دوران، نوجوانی باذوق و خوش‌قلم و درعین‌حال مؤدب و فروتن گاه‌گاهی متنی می‌فرستاد و اگر ایرادی می‌گرفتم یا توصیه‌ای می‌کردم، بی‌چون‌وچرا می‌پذیرفت و در صدد رفع آن اِشکال برمی‌آمد. کَم‌کَمک هم‌او شد ادمین کانال.*

⚜️ طی این ۱۰ سال، از دور و نزدیک، مستقیم و نامستقیم، هزار جهد کردم تا ولو کمی در این فقره بهبودی حاصل کنم؛ از تدوین شیوه‌نامه‌های کوتاه و آسان بگیر تا برگزاری کارگاه رایگان ویراستاری و درست‌نویسی؛ اما یک‌صدِ آن‌چه کردم نتیجه نداد، هرچند آن‌چنان هم بی‌نتیجه نماند.

⚜️ اما بخش ناخوش‌آیند ماجرا آن بود که این تلاش‌ها نه‌تنها به بار ننشست، بلکه رفته‌رفته به‌سمت گونه‌ای خزان فرساینده پیش رفت، نوعی نقضِ‌غرض؛ از قضا سرک‌انگبین صفرا فزود! نمی‌دانم چنین هست یا نه، و نمی‌دانم اِشکال از من بوده است یا نه؛ اما هرچه بوده و هست، این روزها از هر زمان دیگری بیش‌تر حسش می‌کنم.

⚜️ رکود و رخوت کاربران فضای مجازی در این روزها فراگیر و سراسری است؛ اما به نظر می‌آید این‌جا در انشا و نویسندگی، آن رکود و رخوتْ چندبرابری است، و ما این را در گام اول از چشم خود می‌بینیم.

⚜️ باری، اکنون که گویا هم‌وندان کانال از روش و منش ویراستارانۀ من چندان خوششان نیامده، بنا را بر این گذاشتیم که هر متنی برایمان می‌رسد، هرچند هم ناویراسته و پریشان باشد، در کانال منتشر کنیم و قضاوت را به خود هم‌وندان واگذاریم.

⚜️ برای این‌که در حق کسی اجحافی نشود، آن‌چه گفتیم را برای کسانی که پیش‌تر متنی فرستاده بودند ولی به هر دلیلی در کانال منتشر نکرده بودیم نیز اجرا می‌کنیم. منتظر متن‌های قشنگتان هستیم.

*پس از ادمینیِ من و پیش از ادمینیِ خانم کاویاری، خانم فاطمه مدیحی بیدگُلی، مترجم و صاحب کانال‌های ترجمانک و محتوافام، ادمینیِ کانال را به عهده داشتند. جا دارد از ایشان یادی و تشکری کنیم.


ماندگار باشید و برقرار
ارادت‌مند، معین پایدار
‌
‌@aznevisandegi
‌
‌

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

‌
متن ویراسته در جلسۀ دوم
نوشته‌سنجی
همۀ تغییرات با مشورت و موافقت
«خودِ نویسنده» صورت گرفته است.

مسافر وطن

باید دوباره راهی شوم؛ همانند مسافر سال‌های دور و نزدیک، بار سفر ببندم و بار دیگر قدم در راه بگذارم.

من از دیار باشکوه زاگرس می‌آیم؛ از دیار کوهستان که سنگ‌های سرد و محکم آن ردپای مردان و زنان سخت‌کوش است؛ از جوش‌وخروش سیروان که همیشه بی‌وقفه زندگی را با بلندترین صدا فریاد می‌زند؛ از جنگل‌های هزارسالۀ بلوط که زیر بار هیچ حادثه‌ای قد‌ خم نمی‌کند و همواره در گوش حیوانات و پرندگان اطرافش لالاییِ مهر می‌خواند و برایشان بهترین ملجأ و مأمن است؛ از صلابت و بلندی شاهو که وقتی بعد از ساعت‌ها تلاش بر فراز آن می‌ایستی، دنیا را زیر پاهایت حس می‌کنی، سر بر آستان بلندش می‌‌سایی، خالق را می‌ستایی و به زندگی سلامی دوباره می‌کنی. آری، من از سرزمین پُررَمزوراز اورامان، همیشه مسافر وطن بوده‌ام.

هرگاه سفر می‌کردم، چه به شمال و جنوب، چه به مرکز، چه به شرق و غرب، به هرکجا که قدم می‌گذاشتم، مردمانی را می‌دیدم از جنس نور و آب و روشنی.

آن‌گاه که آفتاب سوزانْ تنت را با گرمای ملایمش نوازش می‌کند و صدای سکوت عمیق، گوش جان را می‌نوازد، به مردمانی برخوری که در پس چهرۀ آفتاب‌سوختۀ کویری‌شان، از صفایی برخوردارند که آسمان را به ستایش وامی‌دارند؛ گویی صفا و روشنیِ زندگی‌شان را از روشناییِ ستارگانِ کویری دارند.

در نگاه مردمان جنوب، آبیِ دریا پیداست؛ همراه با امواج پرتلاطم، هم‌دلی را فریاد می‌زنند و گاه در آرامش پس از طوفان، سخاوت و محبت را چونان دریای بی‌کران نثارت می‌کنند، انگار که گرمای هوا را با گرمای مهرشان گره زده‌اند. بوی تند ادویه‌های مختلف و طعم غذاهای جنوبی را باید چشید تا بار دیگر گرمای مهرشان را به خاطر آورد.

در دیار مردمان باران، طراوت و صفا و مهر عیان است، به‌سان قطرات زلال خود باران. آن‌جا که دست باران همه‌جا را چنان سرسبزی و طراوت می‌بخشد، دیگر خبری از رنگ ملال و گرد‌ و غبار دل‌زدگی نیست؛ هرچه هست تازگی و بوی زندگی است. آن‌جاست که مدام صدای موسیقی باران را می‌شنوی و مدام بوی خاک باران‌خورده مشامت را بهتر از هر عطری می‌نوازد.

زبان قاصر است و قلم ناتوان از وصف همۀ ویژگی‌ها؛ از نام‌بردن تک‌تک روستاها و شهرهای این سرزمین اهورایی، از توصیف زیبایی‌هایش و ستایش مردمانش.

در تمام جغرافیای وطن، من هم‌دلی را تجربه کردم و بعینه دریافتم که «هم‌دلی از هم‌زبانی خوش‌تر است». هیچ‌کجا احساس غربت نکردم. هرکجا قدم گذاشتم، چون غریبه‌ای آشنا با مردمانش همراه شدم، بر سر سفره‌های ساده و رنگارنگشان نشستم، با زندگی بی‌ریا و آرامشان همراه شدم، و از بودن در کنارشان لذت بردم. با آن‌ها گفتم و خندیدم و آموختم و تجربه اندوختم و زمزمه کردم: «همه‌جای ایران سرای من است.»

باید دوباره راهی شوم؛ هنوز در آغاز این سفرم. برای دیدن ناشناخته‌های ایران عزیز، برای آشنایی با دیگر مردمانش، راهی طولانی پیشِ رو دارم. می‌دانم که حتی جنگ نیز نمی‌تواند این هم‌دلی را کم‌رنگ کند. آری، کم‌رنگ که نمی‌کند هیچ، پررنگ‌تر و استوارترش نیز می‌کند.

پس با دلی امیدوار و صبری استوار، به انتظار می‌نشینم تا جنگ هم‌چون دیگر بحران‌ها پشتِ‌سر گذاشته شود و دوباره در صلح و دوستی، در امنیت و آرامش، دیداری تازه کنم با تمام زیبایی‌های وطن و مردمانش، مردمانی از جنس تمام خوبی‌ها.

توران محمدی
‌

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

‌
⚜️ در محفل نوشته‌سنجی، متن نونگاران را از نظر ویرایشی و نگارشی تحلیل می‌کنیم و با کمک و مشورتِ خودِ نویسنده، می‌کوشیم با پیش‌نهادها و توصیه‌های ویرایشی و نگارشی، متن را از آن‌چه هست، قدری درست‌تر یا زیباتر کنیم.

⚜️ آن‌چه در ادامه می‌بینید، نوشتهٔ یکی از شرکت‌کنندگان در محفل نوشته‌سنجی است که به‌ دو صورتِ پیش از تحلیل و ویرایش و پس از تحلیل و ویرایش، ارائه می‌شود‌. همهٔ تغییرات با مشورت و موافقت خود نویسنده رخ داده‌اند.

⚜️ پس از بررسی هر دو صورت، می‌توانید برایمان بنویسید که اگر شما تحلیلگر نوشته‌سنجی می‌بودید، چه پیش‌نهادها و توصیه‌هایی برای بهترشدن یا زیباترشدن متن ارائه می‌دادید یا اصلاً خودتان آن را چه‌طور می‌نوشتید.

در کامنت‌ها بنویسید.

@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

برای پیوستن به جلسه یک‌شنبه شب. در Google Meet، روی این پیوند کلیک کنید:
https://meet.google.com/iye-tkux-nrh

یا Meet را باز کنید و این کد را وارد کنید: iye-tkux-nrh

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

در سایهٔ لبخند

این روزها، روزگار نفسِ همگان را بریده و روی خوش را از چشم‌ها پنهان کرده است. اوضاع ناپایدار، شادی‌ها را در خود بلعیده و گویی چیزی نمانده تا غم و اندوه، پیروز همیشگیِ میدان شود؛ اما هنوز هم فمی‌توان به گرمای امید دل خوش کرد و ردِ شادی را جست‌وجو نمود.
‌
باید دل‌خوشی‌ها را یافت و به آن‌ها پروبال داد. چه لذتی بالاتر از آنکه دل به دل کودکان بسپاریم و با آنان هم‌مسیر شویم؟ تماشای پهنای لبخند بر چهرهٔ زیبایشان، دل را از چنگالِ اندوه رها می‌کند. بگذاریم فریادِ شادی و خندهٔ آنان، گوشِ فلک را کر کند. بگذاریم دست و صورت و لباس آنان، غرقِ گل و رنگ و بازی شود. بگذاریم خاله‎‌بازی و بازی‌های دیگرشان، خانه و کوچه و محله را در بر بگیرد؛ شاید این نشاط و طراوت، بر سر ما نیز سایه افکند.
‌
با آنان همراه شویم و گذشته و آینده را به فراموشی بسپاریم تا تنها «لحظهٔ حال» را غنیمت داریم. در کنار آنان، آینهٔ دل را جلا دهیم و غبارِ غم را از آن بزدائیم؛ تا آن‌گاه که دوباره متولد شویم و با دستانِ زلال و پاکشان، دفتر زندگی را ورق بزنیم

روز جهانی و هفتهٔ ملی کودک مبارک باد.

✍🏻توران محمدی
🔻
@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

📣 فراخوان نویسندگی پاییز ۱۴۰۵
ماهنامه "انشا و نویسندگی"

  🌱نوشتن، گفت‌وگویی است که با خودت آغاز می‌کنی و گاهی دنیا شنونده‌اش می‌شود.

در نوزدهمین سال تولد ماهنامه‌ی انشا و نویسندگی بیست پنجمین فراخوان نویسندگی مجله را با موضوعات متنوع برگزار می‌کنیم.

از اینکه مثل همیشه آثار زیبای شما به دستمان می‌رسد خوشحالیم و سپاسگزار.🌷

📝موضوعات:
۱. یک روز بدون ساعت
۲. یک اتفاق معمولی که معمولی نماند
۳. چیزی که همه دارند، اما هیچ‌کس درباره‌اش حرف نمی‌زند
۴. یک اتاق بدون پنجره
۵. زندگی پس از صدای انفجار


🌼چند نکته:

🌲مخاطبان: دانش‌آموزان، دانشجویان، معلمان، والدین و تمام علاقه‌مندان به نوشتن و نویسندگی. 
🌲قالب نوشته: داستانک، خاطره، گزارش، دل‌نوشته، یادداشت، نقد، مقاله کوتاه. (حداکثر هر متن ۵۰۰ تا ۷۰۰ کلمه)  
🌲هر کس تنها به یکی از موضوع‌ها پاسخ دهد.
🎄در بخش آزاد می‌توانید درباره موضوع مورد علاقه خودتان بنویسید.

🌲مهلت ارسال تا ۲۰  مهر ماه  ۱۴۰۵ از طریق تلگرام به نشانی:
@enshanevisandegy


حسین حسینی‌نژاد
مدیرمسئول ماهنامه انشا و نویسندگی

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

مهر پاییزی

شهریور که از نیمه می‌گذشت، انگار همه‌چیز یک‌باره عوض می‌شد. گرمای هوا جایش را به سوزی ملایم می‌سپرد و روح تازه‌ای در جانِ می‌دمید.  خانه‌تکانی‌ها آغاز می‌شد؛ حتی درختان هم دستی به شاخ‌وبرگ‌شان می‌کشیدند و ظاهرشان را می‌آراستند.

خیابان‌ها شلوغ می‌شد، شلوغی‌ای شیرین و دل‌چسب. پرسه زدن در آن‌ها و تماشای مغازه‌ها، لطفی دیگر داشت. تنوع کالاها و رنگ‌ها چنان بود که چشم‌ها را می‌نواخت: کیف و کوله‌ها، مانتوها، بساطِ دست‌فروش‌ها و لوازم‌التحریرهای گوناگون؛ از دفترهایی با طرح و نقشِ گل و بُته تا شخصیت‌های کارتونی و پهلوانی، و خودکارهای فانتزی و مدادرنگی‌های ۳۶ رنگ به بالا. همه و همه زیبا و وسوسه‌انگیز بودند.

بچه‌ها که مشتریان اصلی بودند، نمی‌خواستند از قافله عقب بمانند؛ سراغ قلک‌هایشان می‌رفتند. صدای شکستن قلک‌ها و پخش‌شدن سکه‌ها، لبخند و شادی را بر لبان‌شان می‌نشاند. حالا با دستِ پُر، دست‌دردستِ پدر و مادر به خرید می‌رفتند؛ خرید با پولِ خود، لذتی دیگر داشت. آن خریدها را گوشه‌ای از اتاق می‌چیدند و ساعت‌ها به تماشای‌شان می‌نشستند؛ گویی از دیدن‌شان سیر نمی‌شدند.

در اولین فرصت، سری به کتاب‌فروشی‌ها می‌زدند و کتاب‌های سال تحصیلی جدید را می‌گرفتند. کتاب‌ها با خود بوی تازگی و طراوت و عطرِ مهر را به خانه می‌آوردند. ذوقِ جلد کردنِ کتاب‌های تازه را فقط کسی درک می‌کند که آن را تجربه کرده باشد.

کم‌کم شهریور شتابان، کوله‌بارش را جمع می‌کرد و آمادهٔ سفر می‌شد و همه برای فصلِ هزاررنگِ پاییز لحظه‌شماری می‌کردند. پاییز را دوست داشتیم؛ به‌خاطر ‌طراوت هوا و زیبایی طبیعت و میوه‌های پاییزی و مهم‌تر از همه، مدرسه و سال تحصیلی جدید و دیدن دوستان و معلمان قدیمی و آشنایی با افراد جدید و رفتن به کلاس بالاتر و خواندن درس‌های تازه و همهٔ این‌ها شور و شوق پاییز را دوچندان می‌کرد.

سال‌های سال است که پاییز را این‌گونه به خاطر داریم و هر سال اشتیاق‌مان برای دیدنش بیشتر می‌شود؛ اما حالا چرا بچه‌ها آن شور و ذوقِ پیشین را ندارند؟ با خود دلایلش را مرور می‌کنم، اما باز هم معتقدم که شور و شوقِ ما باید بر همهٔ آن دلایل غلبه کند. هرچه بیشتر فکر می‌کنم، کمتر می‌فهمم؛ پس تنها می‌توانم دعا کنم که «مهر» دوباره با «مهربانی»، «صلح» و «دوستی» گره بخورد؛ شاید که آن‌وقت، شور و نشاط و شادی، دوباره مهمانِ پاییزِ هزاررنگ شود.


پاییز و زیبایی‌هایش گوارای وجودتان!



✍🏻توران محمدی

🔻
@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

آغاز سال تحصیلی را به معلمان عزیز، دانش‌آموزان و اولیای گرامی تبریک می‌گویم. امیدوارم سالی پر از تجربه‌های خوب در پیش داشته باشید.

آرزو می‌کنم سایه‌ی جنگ و فقر از کشور دور شود.

آرزو می‌کنم در اداره‌ی امور کشور خرد جای احساس و لجاجت را بگیرد.

آرزو می‌کنم این اوضاع نابسامان هرچه زودتر بسامان شود.
آمین

🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄

@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

جدال نفس‌گیر

آن‌قدر با هم در جنگ و جدالیم که نبرد رستم و اسفندیار هم به پایش نمی‌رسد؛ جدالِ نفس‌گیری که گاهی واقعاً برای رهایی از شرّ آن، در جست‌وجوی پَر سیمرغم.

همیشه به خودش جسارت می‌دهد و هر چند وقت یک‌بار، مهمانِ ناخواندۀ فکر و ذهنم می‌شود. می‌خواهد هر طور شده به من تلقین کند که وقتم هدر می‌رود و از آن درست استفاده نمی‌کنم.

وای خدایا، چه وحشتناک! چه چیزی می‌تواند از این بدتر باشد که بزرگ‌ترین سرمایهٔ زندگی‌ات را بیهوده و ساده و آسان از دست بدهی؟

این حسِ لعنتی مدام زیر گوشم زمزمه می‌کند و ناگهان بی‌رحمانه می‌تازد و روح و روانم را زخمی می‌کند. سعی می‌کنم از خودم دفاع کنم و بی‌درنگ فهرستی بلندبالا از تمام کارهایی که انجام داده‌ام یا می‌خواهم انجام دهم، برایش ردیف می‌کنم؛ اما او به این آسانی تسلیم نمی‌شود: دلیل می‌آورد، آسمان‌ریسمان می‌بافد، توجیه می‌کند و مدام تکرار می‌کند: «کافی نیست، کافی نیست.»

بالاخره پس از کلی بحث و مشاجره، بر سر این به توافق می‌رسیم که بله، اقدامات خوب و مؤثر است، اما، به قول او، کافی نیست.

هر بار پس از این مذاکره و توافق و صلحِ ناپایدار، عزمم را جزم‌تر می‌کنم تا شاید از شرّش برای همیشه خلاص شوم؛ اما متأسفانه رهایی کامل حاصل نشده و هر چند گاهی دوباره سروکلّهٔ آزاردهنده‌اش پیدا می‌شود؛ هر بار جسورتر و شاکی‌تر.

یکی از ایامی که بیشتر از همیشه کلافه‌ام می‌کند، تابستان است. به خیال خودش، حالا که تعطیل هستم هر روز در خواب و استراحت مطلق به‌ سر می‌برم، لای پَرْقو می‌خوابم، دست به سیاه‌وسفید نمی‌زنم و خدمت‌کارانِ حلقه‌به‌گوش بادم می‌زنند.

در یکی از روزهای گرم و سوزان تیرماه که مرا بدجور کلافه کرده بود، با یکی از دوستانم  درباره‌اش به گفت‌وگو پرداختم. او انگشت به دهان مانده که تو با این همه کار و برنامه، چطور از اتلاف وقت حرف می‌زنی؛ ای بابا، تو دیگه که هستی؟!

او خبر نداشت که من با  چه غول بی شاخ‌و‌دمی در جدل هستم که کم‌کم‌ دارد شکست ناپذیر می‌شود. آن‌قدر گفتیم و گفتیم که بالاخره گفت: «من یک راه‌حل و پیشنهاد خوب دارم.»

چون واقعا احساس درماندگی می‌کردم و این حس اتلاف وقت بدجور یقه‌ام را چسبیده بود، خیلی کنجکاو شدم و فورا با هیجان گفتم: «سراپا گوشم، می‌شنوم؛ لطفاً زودتر بگو.» خیلی آرام و خونسرد گفت: «از این به بعد… صبح خیلی زود… آفتاب نزده… .» دوست داشتم هرچه زودتر سخنش را کامل بشنوم؛ پس باز با هیجان بیشتر گفتم: «خب، بعدش؟»

او که این شور و ذوق مرا دیده بود، عمداً کلمات را کش می‌آورد و سخن گفتنش را با درنگ همراه می‌کرد.خب خب، باید چه کار کنم؟ گفت: «خب، صبح خیلی زود، آفتاب نزده، به میدان مرکزی شهر برو؛ جایی که کارگرها همه منتظرند. با آن‌ها همراه شو و چون الان فصلِ دسکنه است، برو دسکنه. آن وقت دیگر وقتت هدر نمی‌رود.»

در آن حال‌وهوای جدیِ بحث، که به فکر یافتن راه‌حل مناسبی بودم، از شنیدن این شوخی جا خوردم و وارفتم. بلندبلند زد زیر خنده؛ بعد، برای اینکه بیشتر از این عصبانی و کفری نشوم، جدی شد و گفت: «به خدا اصلاً نباید فکر کنی وقتت دارد تلف می‌شود؛ اتفاقاً تو خیلی خوب داری از آن استفاده می‌کنی و درست مدیریتش می‌کنی.» حرفی برای گفتن نداشتم؛ یعنی از حرف‌های تکراری بیزار بودم. در ادامه گفت:« نگران نباش، همه از این حس‌ها دارند؛ خیلی هم بهش توجه نکن.»

بعد از این ماجرا هنوز هم گاهی با او درگیر می‌شوم؛ اما راستش دیگر خیلی ذهنم را درگیرش نمی‌کنم؛ یعنی هر بار که می‌آید، خیلی زود از خودم دورش می‌کنم؛ خودمانی بگویم، بی‌محلش می‌کنم.

شکر خدا طبق روال همیشه، کار و برنامه‌هایم را پیش می‌برم. حالا دیگر بیشتر اوقات بر او پیروز می‌شوم و مجبور شده کمتر به سراغم بیاید. شاید کسان دیگری را یافته است که به سادگی تسلیمش می‌شوند و طعم کاذبِ غرور و پیروزی را نثارش می‌کنند.

اما بین خودمان بماند، اعتراف می‌کنم گاهی دلم برایش تنگ می‌شود؛ یعنی فکر می‌کنم باید گاه‌گاهی باشد و نباید برای همیشه خذفش کرد.


واژۀ ناآشنا:
دسکنه: در زبان کردی به معنی چیدن و برداشت نخود با دست است، البته امروزه این کار بیشتر با دستگاه‌های مخصوص انجام می‌شود.

✍🏻 توران محمدی
🔻
@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

پاریس بدون ایفل
تهران بدون آزادی
تاریخ بدون هیتلر
شاملو بدون آیدا
همه را می توانم
تصور کنم جز تو



دیروز یکی از بچه‌های کلاس چهارم، دزدکی و بی صدا برگه ای را کنار میزم گذاشت و گفت:« آقا رفتی خونه باز کن و بخوان.»
این همان برگه است.
پیاژه می‌گوید تجربه و یادگیری کودک از طریق کاوش در جهان اطرافش شکل می‌گیرد. احتمال دارد این شعر را از بزرگ‌ترها شنیده باشد. ممکن است خانواده به عنوان نهاد نخستینی که فرصت اول را ایجاد می‌کند، نتواند آنگونه که باید در جهان کودک حاضر باشد از این رو کلاس درس و معلم به عنوان فرصت دوم باید فضایی را ایجاد کنند که کودکان بتوانند احساسات خود را بدون ترس ابراز کنند. در دوره‌ی نوجوانی که احساسات با امیال جنسی همراه می‌شوند، ضمیر «تو» از الگوی معلم، مادر، پدر و.. کناره می‌گیرد و الگوی مشابه را در همسالان جست‌وجو می‌کند؛ «تو» برای پسران به دختران و برای دختران به پسران تعلق می‌گیرد تا موضع بازتر و بسیط تری را به خود گرفته باشد.
#روان_شناسی_کودک_و_نوجوان

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

جاده‌ها، بهانه‌ای برای نفس‌کشیدن

سفر برای آدم‌ها تفاوت‌هایی دارد؛ هرکس شاخص‌ها و نگاه خاص خودش را به سفر دارد.
بشخصه زیاد سفر می‌کنم و سفر را برای هر آدم، نوعی معراج می‌دانم؛ معراجی برای طراوت بخشیدن به روحِ رنج‌دیده و آفت‌زده‌ای که در هیاهوی این روزها، بیش از همیشه محتاج نفس تازه است.
در این میان اما، علامتْ سؤال گنده‌ای روی ذهن آدم میخ می‌شود آیا واقعاً در ایرانِ امروز، با همه شرایط موجود، هنوز توانی برای سفر و مسافرت باقی مانده است یا نه؟!
با وضعیت اسفبار خودروهای پوست پیازی متحرک، مشکلات سوخت در سرزمینی که خودش از صاحبان ذخایر عظیم انرژی است، با کیفیت و کمیت جاده‌هایی که از ابتدایی‌ترین استانداردهای جهانی بی‌بهره است، آیا می‌توان به سفر کردن برای تجدید قوا و نیروی فطری تشویق کرد، قطعاً خیر!
با این همه، سفر خاصیت عجیبی دارد؛ گاهی آدم را وادار می‌کند دل به همان جاده‌ای بزند که عقل یک ایرانی، هزار دلیل برای نرفتنش ردیف کرده است.
باری، هنگامی که از شهر زیبای زاهدان بیرون زدیم، جاده مثل نفسی بلند پیش روی‌مان باز شد. خاک گرم و آفتاب کم‌رمقِ نزدیک غروب، آرام‌آرام همراه‌مان گشت و شهر، با همه هیاهو و خاطراتش، پشت سرمان جا ماند.
شب از راه رسید، نور چراغ ماشین‌ها روی آسفالت می‌رقصید. سکوتِ سنگینِ دشت، اقتدار سایه‌ها و صدای ماشین‌ها در دل تاریکی ترکیب عجیبی ساخته بود، آرامشی آمیخته با ترسی خفته. از آن ترس‌هایی که نه آن‌قدر نزدیک‌اند که فرار کنی و نه آن‌قدر دور که فراموش‌شان کنی.
رفته‌رفته پهنه خراسان بزرگ آغاز شد؛ دشت‌هایی بی‌کران که تا چشم کار می‌کرد امتداد داشتند. چنان وسعتی که گویی جاده نه از میان زمین، که از دلِ بی‌نهایت عبور می‌کرد. حتی ساعت هم انگار مثل ما دست‌وپا می‌زد تا از این بی‌پایانی اطراف جاده جان سالم به در ببرد.
صبح‌گاهان چشم گشودیم و جاده کم‌کم چهره دیگری به خود گرفت. درختان و باغ‌ها نفس تازه‌ای به سفر بخشیدند و آبادی‌ها، پس از آن همه خشکی و بی‌کرانگی، چشم را نوازش کردند.
سرانجام مشهد با دستِ پُر ظاهر شد؛ با بزرگراه‌های پهن، انبوه خودروها، تراکم جمعیت و شلوغیِ بیش از حد مردمی که هرکدام از گوشه‌ای آمده بودند تا سهمی از این شهر داشته باشند.
مشهد اما فقط یک شهر نبود؛ پایانِ جاده بود و آغازِ قصه‌ای دیگر.

✍🏻 محمد ریگی
🔻
@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

از کلمه تا رمان

هر مطلبی که می‌نویسم، اولین شنونده‌اش اوست. با شوق و ذوق گوش می‌دهد و هر جا را که متوجه نشود، با زبانی ساده‌تر و خودمانی‌تر برایش توضیح می‌دهم. هر کتاب جدیدی که می‌خوانم، با آب‌وتاب برایش تعریف می‌کنم و اگر مناسب باشد، به او پیشنهاد می‌دهم که حتماً آن را بخواند.
‌
وقتی کتاب را در دست می‌گیرد، به صفحاتش زل می‌زند و زیر لب، آرام واژه‌ها را کنار هم می‌چیند تا به جملات برسد، قند در دلم آب می‌شود. دیدن این صحنه لذت خاصی دارد؛ درست مثل معلمی که از پیشرفت شاگردش ذوق می‌کند. او آن‌قدر برای خواندن اشتیاق دارد که به هر جای جذابی از کتاب می‌رسد، سرش را بلند می‌کند و با هیجان برایم تعریف می‌کند.
‌
همیشه کتابی را برایش انتخاب می‌کنم که بتواند راحت با آن ارتباط بگیرد؛ کتابی که شخصیت‌ها را به‌خوبی بشناسد و بتواند نظیر آن‌ها را در زندگی عادی و اطرافش تصور کند. زبان کتاب باید ساده و روان باشد تا او بتواند معنا و مفهوم را به‌راحتی درک کند. درست مثل کتاب « شما که غریبه نیستید» که تا مدت‌ها با هیجان مطالب آن را برایم تعریف می‌کرد.

از قبل کتاب را مطالعه می‌کنم تا وقتی از او سوال می‌کنم، بتوانم میزان درکش را بسنجم؛ و وقتی متوجهِ فهم و ادراکِ او می‌شوم، بسیار خوشحال می‌شوم. با این سوادِ حاصل از نهضت سوادآموزی، تواناییِ خواندنِ رمان را داشتن، واقعاً ذوق ندارد؟
‌
چند سال است مادر را به کتاب‌خوانی عادت داده‌ام. او به‌خوبی لذت خواندن را چشیده و دیگر از ته دل خواهان مطالعه است. او این کار را با میل و رغبت انجام می‌دهد و برایش خسته‌کننده نیست. ابتدا با کتاب‌های کودک و نوجوانِ کانون پرورش فکری شروع کردم؛ کتاب‌هایی با حجم کم و خط درشت. اما حالا پس از چند سال، با شور و علاقه می‌تواند کتاب‌های بالای صد صفحه و رمان بخواند.
‌
خواندنِ کتاب‌ها ممکن است از چند روز تا چند هفته طول بکشد، اما این کار تداوم دارد و قطع نمی‌شود. بیشتر اوقات که او را می‌بینم، تأسف می‌خورم که چرا کودکان، نوجوانان و حتی بزرگسالانی که به‌سادگی می‌توانند بخوانند، این‌گونه خود را از لذت مطالعه محروم کرده‌اند؟ چرا قدر این نعمت گرانبها را نمی‌دانند و درهای آن را به روی خود بسته‌اند؟
‌
به امید روزی که تمام انسان‌ها طعم شیرین کتاب خواندن را بچشند و کتاب، جایگاه واقعی‌اش را در خانواده و جامعه پیدا کند.

✍🏻 توران محمدی

🔻
@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

"نوشتن، دوباره دیدن زندگی است.
چیزهایی را که از کنارشان گذشته‌ایم، وقتی می‌نویسیم تازه می‌بینیم."

یکی از تعریف‌های نوشتن برای من این است: دوباره دیدن زندگی.

ما زندگی می‌کنیم، با همه‌ی مختصاتش، با همه‌ی جزئیاتش؛ اما خیلی وقت‌ها توجهی به این جزئیات نداریم. صحنه‌ها یکی پس از دیگری از جلوی چشممان می‌گذرند و ما هم از کنارشان عبور می‌کنیم.

اما همین که تصمیم می‌گیریم بنویسیم، انگار اتفاقی می‌افتد؛ چیزهایی که تا چند لحظه پیش نمی‌دیدیم، دوباره جلوی چشممان ظاهر می‌شوند.

فرض کنید از یک میدان عبور می‌کنیم. دور میدان یک غذاخوری هست، یک واکسی هم هست که صدا می‌زند: «واکس اعلی، واکس فوری!» یک نفر هم نشسته و می‌گوید: «بده در راه خدا.» کمی آن‌طرف‌تر، کسی بساط گل‌فروشی‌اش را پهن کرده است.

اگر فقط از میدان عبور کنیم، شاید همه‌ی اینها را ببینیم و در همان لحظه فراموششان کنیم.

اما وقتی تصمیم می‌گیریم بنویسیم، تازه جزئیات یکی‌یکی جلوی چشممان رژه می‌روند.

واکس‌زن را می‌بینیم که دارد تلاش می‌کند با کار خودش درآمدی به دست بیاورد. مشتری‌ای را می‌بینیم که منتظر است کفشش واکس بخورد.

آن طرف‌تر، کسی نشسته و می‌گوید: «بده در راه خدا.» ممکن است از نگاه ما این کار، تلاش به معنای معمولش نباشد؛ اما او هم به شیوه‌ی خودش دارد زندگی‌اش را می‌گذراند و هر صبح در جایی می‌نشیند و از دیگران طلب کمک می‌کند.

کمی آن‌طرف‌تر، گل‌فروش بساطش را با امید پهن کرده است؛ گل‌هایی که ممکن است برای یک دیدار دوباره خریداری شوند، برای یک دوستی، برای اولین آشنایی، برای رفتن به یک قرار، یا برای جشن تولد.

و آن غذاخوری، آدم‌هایی را که گرسنه‌اند سیر می‌کند.

همه‌ی اینها کنار هم، یک جریان کوچک از زندگی است؛ جریانی که ما هر روز ممکن است از کنارش عبور کنیم، بدون اینکه واقعاً آن را ببینیم.

پس نوشتن باعث می‌شود از کنار صحنه‌ها و اتفاق‌ها ساده نگذریم.

مکث کنیم.
برگردیم.
دوباره نگاه کنیم.

و ببینیم در دل همین صحنه‌های ساده، چه چیزهایی پنهان است؛ چه آدم‌هایی، چه تلاش‌هایی، چه امیدهایی و چه جریان‌هایی از زندگی.

امیدوارم با نوشتن، هر روز زندگی را دوباره ببینیم.

«مکث کنیم...»

«برگردیم...»

«دوباره نگاه کنیم.»

@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

https://youtu.be/YT8VCMNb2QU?si=RNOYgTVbOBzaG1SS

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

آخرین بارقه

چشمان تو، بوسه خورشید بر گریبان کویر است آن قهوه ای شیرین آویزان بر گردن درختان نخل
چشمان تو، از جنس آن عسل گرانی است که در زیر صدای آبشاری، پنهان از دست پر طمع شکارچیان ، سکنا گزیده است.

در گوشم زمزمه ای از لذت سر دادی. نفس های تو، در گوشم نواختن گرفت و میان جمجمه‌ ام،
گرمای تابستان به راه انداخت.
صدایت را شنیدم و تصویر آسمان مزین به رعد و برق در نظرم آمد؛
صدای تو باران است!
و آنگونه که نامم را میخوانی!
مرا خواندی و در یک ظهر تابستانی، باران باریدن گرفت!

مرا نوازش می‌کنی؛
آنچنان که نسیم از میان گندمزاران میخزد تا به میانی ترین خوشه برسد.
آنچنان برف که در کمال وقار، صدا را میشکند و بر تنِ زمین، رخت میگردد.

تو، آنچنان دریا که خود را به گوش ماهی های منتظر میرساند
بر زندگی من رسیدی و بر جراحت یکصد تبر هزاران بوسه‌ی مهر گشتی.

تو، حائل آن بارقه ای گشتی که در هجوم طوفان، رو به فنا و خاموشی میرفت.

در آن هنگام که آخرین قطعه کشتی در یک قدمی تسلیم دریا بود،
آخرین برگ درخت، میل به آغوش زمین و پای رهگذران داشت
و رمق از گام غزلان تیزپا، رنگ باخته بود بر زندگی من فرود آمدی
و آخرین بازماندگان را، منجی شدی.

شادی را بر من نشاندی؛
چنان شکوفه که هر بهار، زیور بازوان درخت میگردد
چنان تاج فخر سپید دماوند که پایبند عظمت اوست،
چنان ستارگان که شامگاهان، بی منت، آسمان را مسخر خود میکنند؛
بسان گشایش و بسته شدن پلک خورشید بر گستره ی دریا که آن را زیبا میدانی!

مرا ارج مینهی!
آنچنان که پسری، تاج پادشاهی پدرش را
مادری، آخرین لباسِ تن زده ی فرزند از دست رفته اش را
راهبه ای، صلیب آویزان بر گردنش را
باغبانی، اولین میوه ی زمستان باغش را
مردم تشنه، نماز باران را
آسمان، ماهش را
دریا، جزرش را
و آنگونه که
انسانی، سرانجام؛
عشق را آنچنان که لایق آن است، ادا میکند!


✍🏻نازنین حاتمی‌فر

🔻
@aznevisandegi

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

‌
‌
آگاهی و یادآوری
‌
‌
سومین جلسه را امروز برگزار می‌کنیم.


ساعت ۱۴:۳۰ تا ساعت ۱۶:۰۰


هم‌چنان می‌توان ثبت‌نام و شرکت کرد.
‌
‌

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

‌
متن ناویراسته

مسافر وطن

باید دوباره راهی شوم؛ همانند مسافر سال‌های دورونزدیک، کوله‌بار سفر ببندم و بار دیگر قدم در راه بگذارم.

من از دیار باشکوه زاگرس می‌آیم؛ از تبار کوهستان که سنگ‌های سرد و محکم آن، ردپای مردان و زنان سخت‌کوش است؛ از جوش‌وخروش سیروان که همیشه بی‌وقفه زندگی را با بلندترین صدا فریاد می‌زند؛ از جنگل‌های هزارسالۀ بلوط که زیر بار هیچ حادثه‌ای قد‌خم نمی‌کند و همواره در گوش حیوانات و پرندگان اطرافش لالایی مهر می‌خواند و برایشان بهترین مأمن و پناه‌گاه است؛ از صلابت و بلندی شاهو، که وقتی بعد از ساعت‌ها تلاش بر فراز آن می‌ایستی، دنیا را زیر پاهایت حس می‌کنی. سر بر آستان بلندش می‌‌سایی، خالق را می‌ستایی و به زندگی سلامی دوباره می‌کنی… .
آری، من از سرزمین پر رمز و راز اورامان، همیشه مسافر وطن بوده‌ام.

هرگاه سفر می‌کردم، چه به شمال و چه به جنوب، چه به مرکز و چه به شرق و غرب، به هر کجا که قدم می‌گذاشتم، مردمانی را می‌دیدم از جنس نور و آب و روشنی.

آن‌گاه که آفتاب سوزان، تنت را با گرمای ملایم خود نوازش می‌کند و صدای سکوت عمیق، گوش جان را می‌نوازد؛ با مردمانی برخورد می‌کنی که در پس چهرۀ آفتاب‌سوختۀ کویری خود، صفایی دارند که آسمان را به ستایش وامی‌دارند؛ گویی صفا و روشنی زندگی‌شان را از روشنایی ستارگان کویری دارند.

در نگاه مردمان جنوب، آبی بی‌کران دریا پیدا است؛ همراه با امواج پرتلاطم، هم‌دلی را فریاد می‌زنند و گاه در آرامش پس از طوفان، سخاوت و مهر را چون دریای بی‌کران نثارت می‌کنند؛ انگار گرمای هوا را با گرمای محبت خود گره زده‌اند.

بوی تند ادویه‌های مختلف و طعم غذاهای جنوبی را باید چشید تا بار دیگر گرمای محبت آنان را به خاطر آورد.

در دیار مردمان باران، طراوت، صفا و مهر عیان است به‌سان قطرات زلال خود باران. آن‌جا که دست باران همه‌جا را چنان سرسبزی و طراوت می‌بخشد که دیگر خبری از رنگ ملالت و گردو غبار دل‌زدگی نیست؛ هرچه هست تازگی است و بوی زندگی.

آن‌جا که مدام صدای موسیقی باران را می‌شنوی و مدام بوی خاک باران‌خورده، مشامت را بهتر از هر عطری می‌نوازد.

زبان قاصر است و قلم ناتوان از وصف همۀ ویژگی‌ها؛ از نام بردن تک‌تک روستاها و شهرهای این سرزمین اهورایی؛ از گفتن از زیبایی‌هایش و از ستایش مردمانش.

در تمام جغرافیای وطن، من هم‌دلی را تجربه کردم و به‌عینه دریافتم که «هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است». هیچ‌جا احساس غربت نکردم؛ هر کجا قدم گذاشتم، چون غریبه‌ای آشنا با مردمانش همراه شدم، بر سر سفره‌های ساده و رنگارنگ‌شان نشستم و با زندگی بی‌ریا و آرامشان همراه شدم و از بودن در کنارشان لذت بردم؛ با آن‌ها گفتم و خندیدم و آموختم و تجربه اندوختم و زمزمه کردم: «همه جای ایران سرای من است.»

باید دوباره راهی شوم؛ هنوز در آغاز این سفرم. برای دیدن ناشناخته‌های ایران عزیز، برای آشنایی با دیگر مردمانش، راهی طولانی پیشِ رو دارم.
می‌دانم که حتی جنگ نیز نمی‌تواند این هم‌دلی را کم‌رنگ کند؛ بلکه آن را پررنگ‌تر و استوارتر خواهد ساخت.

پس با دلی امیدوار و صبری استوار، به انتظار می‌نشینم، تا جنگ هم چون دیگر بحران‌ها پشت سر گذاشته شود و دوباره، در صلح و دوستی، در امنیت و آرامش، دیداری تازه کنم با تمام زیبایی‌های وطن و مردمانش، مردمانی از جنس تمام خوبی‌ها.

توران محمدی
‌

Читать полностью…

انشا و نويسندگی

چرا برخی متن‌ها را نمی‌توانیم تا آخر بخوانیم؟

بارها شده که متن‌هایی دست گرفته‌ایم و یک‌سر تا آخر رفته‌ایم. حتی گذر زمان را متوجه نشده‌ایم. در مقابل گاهی هم برعکس بوده. کتاب را در همان اوایل یا اواسط کار کنار گذاشته‌ایم.

به نظر شما علت چه می‌تواند باشد؟ شاید موضوع مناسب ما نبوده. شاید وسط راه از خواندن پشیمان شده‌ایم. شاید متن پیچیده است؟ شاید تکرار زیاد داشته و حرف جدیدی برای ما نداشته.
علت هرچه باشد نتیجه‌اش این بوده که ما کتاب را رها کرده‌ایم و سراغ کار دیگری رفته‌ایم.

خب اگر دشواری متن یکی از دلایل رهاکردن کتاب باشد، مسئولیت این دشواری با کیست؟
اینجاست که نویسنده هم سهمی دارد. اوست که باید با صرف وقت بیشتر متن را روان و خوش‌خوان سازد.

ناتانیل هاثورن در این زمینه جمله‌ای دارد که به بحث ما خیلی مربوط است. او می‌گوید:
"متن آسان‌خوان، محصول سختی کشیدن طاقت‌فرسا هنگام نوشتن است."

پس اگر دوست داریم نوشته‌ی ما پس زده نشود و خواننده با رغبت آن را بخواند، قبل از نشر برای ساده و روان شدنش وقت بگذاریم.

Читать полностью…
Subscribe to a channel