325
کانال آرمین یوسفی شاعر، نویسنده و فیلمساز -مجموعه شعر «بینظمی»، نشر چشمه(برنده جایزه کتاب سال قیصر امینپور، تقدیر شده جایزه احمد شاملو...) کانال پادکستِ «رادیو بینظمی»: @radiobinazmi لینکهای مربوط به من: https://zil.ink/armin.yousefi
در ویدئویی شش دقیقهای، با عنوان «نشانهشناسی آشپزخانه»، مارتا رازلر برنامههای تلویزیونی آموزش آشپزی را به سخره میگیرد. برخلاف مجریان چنین برنامههایی که با لبخندی پهناور، عمل آشپزی را یک هنر و نشانهای از شادمانی و سلامت زندگی نشان میدهند، رازلر با چهرهای عبوس و سرد مقابل دوربین قرار میگیرد.
او بهجای بیان مواد لازم برای غذا، صرفاً ابزارهای کار را نام میبرد. در واقع، رازلر محصول را از فرایند تولید حذف میکند تا کار و ابزار تولید را برجسته سازد. ازاینطریق، ما فقط فردی را میبینیم که با ابزار تولید به انجام کار میپردازد، اما محصولی را نمیسازد؛ چراکه در جامعهی نامتقارن - طبقاتی، مردسالارانه و یا هردو - عملاً انسان از محصول خود بیگانه است و سهمی در تولید ندارد.
در نشانهشناسی آشپزخانه اعمال با خشونتی خاص انجام میشوند تا جبر جامعه به کار را از دلِ رضایت تصنعی برنامههای تلویزیونی بیرون بکشند. ازاینرو، رازلر میکوشد تا تقسیم تاریخی کار در خانواده و بیسهمی زنان از تولید را با چنین خشونتی آشکار کند؛ تقسیم کاری که نهتنها فعالیت زنان در خانه را امری طبیعی جلوه داده، بلکه با مدرنتر شدن جوامع، هالهای از تقدس و زیباییشناسی بر آن کشیده است.
فیلم «لوکزامبورگ، لوکزامبرگ» (LUXEMBOURG, LUXEMBOURG 2022) ساختهی آنتونیو لوکیچ، فیلمساز اوکراینی است. لوکزامبورگ، لوکزامبورگ به ماجرای دو برادر دوقلو میپردازد که پدر و مادرشان از هم طلاق گرفتهاند. آنها در کودکی با پدرشان زندگی میکردند و حالا که بزرگ شدهاند، خاطرهای محو از او به یاد دارند.
لوکزامبورگ، لوکزامبوگ در ظاهر یک کمدی است، اما در اعماق خود باری تراژیک را حمل میکند؛ فقدانی که همیشه با این دو برادر همراه بوده و بر روی شخصیتهای متزلزلشان نیز تاثیر گذاشته است.
از سویی، لوکیچ شخصیتپردازی بسیار قدرتمندی داشته و بهخوبی توانسته بین دو وجه تاریک و روشن شخصیت اصلیاش (یکی از دوقلوها) تعامل برقرار کند؛ بهطوری که این شخصیت کاملاً انسانی به نظر میرسد. در واقع، قهرمان و ضدقهرمان فیلم لوکیچ، هردو در یک نفر خلاصه شدهاند و این سویهی روانکاوانه به فیلمِ ظاهراً سادهی لوکزامبورگ لوکزامبورگ، عمق میبخشد.
@armin_yusefi
«قاتلین ماه گل» (Killers of the Flower Moon 2023) ساختهی فیلمساز بزرگ آمریکایی، مارتین اسکورسیزی، است. قاتلین ماه گل به روایت مردم سرخپوست قوم اوسیج میپردازد. مردمی که مدام از مکانی به مکانی دیگر آواره شده و ناگهان بخت به آنها رو کرده و نفت پیدا میکنند. فیلم اسکورسیزی که از یک کتابی غیرداستانی اقتباس شده، از اینجای ماجرا شروع میشود و به داستان طمع سفیدپوستان در بهدستآوردن ثروت اوسیجیها میپردازد.
این نکته قابل توجه است که یک آمریکایی درحال بیان جنایات سفیدپوستان و ظلمهای رواداشتهشده به اوسیجیها است و اسکورسیزی در بیان این روایت کوتاهی نمیکند. او فیلم را از نظرگاههای شخصیتهای گوناگون به نمایش درمیآورد تا ما همه را ببینیم و روایت همه را بشنویم. بااینحال، شخصیتهای اصلی داستان لئوناردو دیکاپرو در نقش ارنست بورکهارت، رابرت دنیرو در نقش ویلیام هیل و لیلی گلادستون در نقش مولی بورکهارت هستند و هر سه بهشکل فوقالعادهای به ایفای نقش میپردازند؛ بهطوری که این فیلم را میتوان نقطهی عطفی درخشان برای خصوصاً دنیرو و دیکاپریو دانست. دنیرو آنقدر خوب بازی میکند که شما در لحظاتی از او متنفر میشوید و گاهی او را دوست دارید؛ همین مسئله دربارهی دیکاپریو هم صادق است. بههرحال، دو نقش اصلی فیلمی درباره اوسیجیها، سفیدپوستاند و این مسئله باعث میشود که بهجز مولی، تقریباً همه سرخپوستان کاغذی و تکبعدی باشند. همین است که وقتی کشته میشوند، تماشاگر چندان خم به ابرو نمیآورد؛ چراکه با آنها همذاتپنداری نداشته است و حتی در مواقعی میتوان برای دنیرو و دیکاپریو دلسوزی هم کرد و این سوال پیش میآید که «چقدر باید دستهای یک نفر به خون آلوده باشد تا نتوان در سینمای هالیوود، او را بخشید؟»
بههرترتیب، اسکورسیزی یکی از ستونهای سینمای آمریکا بوده و وامدار زیباییشناسی هالیوود است. این استاد سینما در جایجای فیلم از تمهیدات سبکی فوقالعادهای برای پیشبرد زمان استفاده میکند، اما ما هیچگاه از کشتهشدن سرخپوستان دردمان نمیگیرد؛ چراکه زیباییشناسی سینمای هالیوود بر پایهی سرگرمی بنا شده و قصد واداشتن تماشاگر به تعمق و تفکر ندارد و این کشتارها با خشونتهای امثال هانکه و فون تریه تفاوت اساسی دارند.
از طرفی، قاتلین ماه گل بهخوبی ۲۰۶ دقیقه تماشاگر را با خود همراه میکند، اما از پردهی سوم که کمکم بازیگران جدید وارد میشوند، کاملاً مشهود است که خود قصه پتانسیل این زمان را ندارد و این اسکورسیزی است که با استادی ما را با روایت همراه نگه داشته است.
@armin_yusefi
باید از جایی فرار کرده
به درون برگشته باشیم
که شعارها را بر دیوار تَن مینویسیم
و تو که تجسم مِیدانی
بهتنهایی تجمع کردهای در خودت
متفرق نمیشوی
• بریدهای از شعر مغاک، نابهجایی، نشر مروارید، ۱۴۰۲
@armin_yusefi
فیلم «آناتومی یک سقوط» (Anatomy of a Fall 2023) ساختهی فیلمساز فرانسوی، ژوستین تریه، است. این فیلم که نخل طلای امسال را هم بُرده، به ماجرای زوجی نویسنده میپردازد که زن به قتل شوهر متهم شده است. آنها پسری کمبینا هم دارند.
تریه عناصر فرمال فیلم را طوری به خدمت گرفته تا ما را به درک سویههای انسانی کاراکترها وادار کند. در ابتدا، ما زنی قدرتمند را میبینیم که درحال مصاحبه است؛ اما بهمرور هرچه بیشتر خودش را در دادگاه افشا میکند، از عرش به فرش میآید و شباهتهای انسانیاش به دیگر انسانها برملا میشوند.
تریه عمداً اطلاعات را به ما قطرهچکانی میدهد، انگار که ما هم مثل پسر آن زوج کمبینا هستیم و همهچیز را نمیبینیم. ازاینطریق، ما را به یکی از اعضای هیئتمنصفه تبدیل میکند. در طول دادگاهی، بارها رأی ما برمیگردد و دیدمان به شخصیت تغییر میکند.
فیلم تریه به ما نشان میدهد که یک رابطه از دو داستان تشکیل شده و باید روایت هر دو طرف را شنید. درحالیکه روایت هر دو میتواند همزمان حقیقی و دروغ باشد؛ چراکه از چشماندازها، برداشتها و رویاهای یک فرد ناشی میشود.
از دیگر ویژگیهای فرمال آناتومی یک سقوط، تمهیدات سینمایی مبتکرانهی تریه است؛ مثلاً جایی که پسر دارد خاطرهای از پدرش را میگوید، پدر لب میزند و ما صدای پسر را میشنویم. یا دوربین در خاطرات و فلشبکها شکلی سیالتر از زمان واقع دارد.
در کل، آناتومی یک سقوط یکی از فیلمهای خوب امسال است که علیرغم لوکیشنهای محدود و دیالوگهای فراوان بهخوبی بهمدت ۱۵۲ دقیقه بسط پیدا میکند و تماشاگر را دچار کلافگی و خستگی نمیکند.
@armin_yusefi
آقای وس اندرسون، امسال، در کنار فیلم بلندش، چند فیلم کوتاه هم ساخته است. قطعاً این مسئله نه اعتباری برای فیلم کوتاه که اعتباری برای خود اوست که در اوج شهرت هنوز به مدیوم فرهیختگانی فیلم کوتاه اهمیت میدهد. در بین این فیلمها، «داستان شگفتانگیز هنری شوگر» یک سروگردن از بقیه بالاتر است.
اندرسون در فیلمهای کوتاهش هم روایت پستمدرنیستی خود را حفظ میکند و نشان میدهد که یک فیلمساز مؤلف است؛ دراینبین، این فیلم کوتاه از نظر فرمی به فیلم بلند اخیرش شباهتهای زیادی دارد.
نکتهی قابل توجه در مورد داستان هنری شوگر این است که فیلم بهشکل یک داستان مصور ساخته شده و در سراسر فیلم راوی روایت را پیش میبرد؛ اما برخلاف فیلمهایی که نریشن دارند، این راوی دقیقاً مانند داستان از عبارات «او گفت» و «من گفتم» استفاده میکند. این مسئله باعث میشود که در حین تماشای فیلم، احساس کنید که درحال مطالعهی کتاب هستید؛ اما از سوی دیگر، تمهیدات فرمی پستمدرنیستی وس اندرسون به شما اجازه نمیدهند که فراموش کنید که درحال تماشای یک فیلم هستید؛ در واقع، او ازاینطریق مدام فاصلهگذاری میکند.
در کل، داستان شگفتانگیز هنری شوگر در مدیوم فیلم کوتاه منحصربهفرد و دیدنی است.
@armin_yusefi
فیلم «خامخیالی» (Dreamin' wild 2022) ساختهی بیل پولاد درامی بایوپیک است که به زندگی دانی و جو امرسون میپردازد. برادران امرسون که در نوجوانی عاشق موسیقی بودهاند، در سال ۱۹۷۹، آلبوم خامخیالی را در مزرعهی پدریشان میسازند و منتشر میکنند؛ اما این آلبوم مورد استقبال قرار نمیگیرد. دانی که مغز متفکر گروه بوده و اغلب سازها را نواخته و موزیکها را نوشته به شهر میآید و مشغول نواختن در مجالس شده و یک استودیو را با همسرش اداره میکند. بردارش جو هم که درامر گروه بود، کلاً موسیقی را رها کرده و به چوببری مشغول شده است.
حالا فیلم از ۳۰ سال بعد آغاز میشود؛ جاییکه بهیکباره آلبوم خامخیالی شنیده شده و بر سر زبانها میافتد.
بیل پولاد بهخوبی گذشته، حال و رویاهای دانی را در هم میآمیز و خطوط زمانی را بههم میریزد تا آشفتگی ذهنی او را نشان دهد. در جایجای فیلم هم دانیِ واقعی موزیکهایی را مینوازد و قطعههایی را اجرا میکند که به کمک روایت بیل پولاد میآید و در واقع، هرجا که کلام کم میآورد، موسیقی جور آن را میکشد.
خامخیالی فراتر از یک بایوگرافی صرف است و میتوان آن را یکی از فیلمهای خوب ۲۰۲۲ دانست. تنها ایرادی که در مواجهه با این فیلم به چشم میآید، نپرداختن به شخصیتهای زنِ داستان است؛ بدون استثنا تکتک آنها تکبعدی و ماکتگونهاند و هیچ نقش موثری در روایت فیلم ندارند.
@armin_yusefi
رایحهی پاپایای سبز (The Scent of Green Papaya 1993) ساختهی فیلمساز ویتنامی، تران آن هونگ است. فیلم زندگی دختر کوچکی، به نام مویی را روایت میکند که بهعنوان خدمتکار به یک خانهی ویتنامی پا گذاشته است. فیلم در دو بازهی زمانی کودکی و جوانی مویی روایت میشود؛ روایتی که مانند یک شعر تصویری به جزئیاتی توجه میکند که از منظرگاه اولشخص مویی بیان میشوند. در پاپایای سبز نهتنها مویی مانند یک روح مشاهدهگر در نقاط مختلف خانه پرسه میزند که دوربین کارگردان نیز همین حالت پنهانشدن را دارد.
پاپایای سبز که در سال ۱۹۹۴ نامزد اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی هم بوده، کاملاً در استودیو و در کشور فرانسه ساخته شده است و داستانی را در ویتنام ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ روایت میکند.
@armin_yusefi
«باربی؛ بازآفرینی یک بِرَند»
فیلم «باربی» (barbie, 2023) ساختهی گرتا گرویک، یک بایوگرافی فانتزی است دربارهی زندگی یکی از عروسکهای قدیمی و خاطرهانگیز، به نام باربی. شخصیت اصلی که مارگو رابی نقشش را ایفا میکند، یکی از باربیهایی است که در جهان فانتزی باربیلند زندگی میکنند. در این جهان هر روز باربی، بهترین روز او است تا اینکه از جایی همهچیز بههم میریزد و باربی برای حلکردن مشکلات، باید به جهان واقعی قدم بگذارد.
وقتی روایت را تا اینجا دنبال میکنیم، با یک فیلم سرگرمکننده، نهچندان جدی و با رگههایی از کمدی مواجهیم و طبیعتاً انتظار داریم که نمودار روایت با گرهافکنیها پیاپی پیش برود و عمق بیشتری پیدا کند؛ اما گرتا گرویک و نوآ بامبک (شریک زندگی گرویک و نویسندهی مشترک باربی) بهسمت ارائهی مانیفستی فمینیستی میروند.
برخلاف برخی از منتقدان که معتقدند باربی روایتهای زیادی را پوشش داده است؛ نگارنده اعتقاد دارد که ضعف اصلی این فیلم، فقدان انسجام روایی است. یعنی، گرویک و بامبک که بهعنوان فیلمسازانی هنری شناخته میشوند، سعی کردهاند که مفاهیمی مدنی را در فیلم بگنجانند، تا این بلاکباستر را از سرگرمی صرف نجات دهند. بااینحال، بههیچوجه چنین موفقیتی را به دست نیاوردهاند. تمام مفاهیم فمینیستی ارائهشده در فیلم، در دیالوگهایی بیان میشوند که هیچ تأثیری بر پیشبرد روایت ندارند.
حتی خود بیانیههای فمینیستی نیز در حد شعار باقی میمانند و در نطفه خفه میشوند. اصلاً چطور میشود که شما با هزینهها کلان سرمایهداری، بخواهی فیلمی را علیه سرمایهداری بسازی؟
همچنین، روایت فیلم طوری است که گویا برای مخاطب خردسال ساخته شده؛ اما مفاهیمی که در دیالوگها بیان میشوند، به گروه سنی دیگری تعلق دارند. همچنین، خود این مفاهیم نیز سردرگماند و آنقدر در حمایت از زنان افراط میکنند که مردان را موجوداتی خنگ و بیدستوپا نشان میدهند و سپس، برای اینکه این قضیه را هم جمع کنند، به کاراکتر «کن» میگویند که خودت باش و او مدام تکرار میکند که «من کن هستم!»
بهاینترتیب، گرویک میخواهد شخصیتی را که از مردان گرفته، دوباره به آنها پس بدهد. حتی نگارنده معتقد است که باربی در بیان سویههای انسانی زنان نیز ناموفق عمل کرده و نتوانسته راهی به جهان واقعیشان پیدا کند.
بیشتر بهنظر میرسد که هدف اصلی فیلم باربی، تطهیر برند و عروسکیست که بهعنوان نمادی از «زنِ موردپسند سرمایهداری» شناخته شده و از این طریق، قرار است که باربی زایشی دوباره و انسانی داشته باشد. بااینحال، سؤال حقیقی تا آخر بیپاسخ میماند که حقیقتاً انسان (زن و مرد) چیست؟
@armin_yusefi
پیشدرآمد یا پرولوگ (prologue 2004) فیلم کوتاهی، ساختهی فیلمساز بزرگ مجارستانی، بلا تار است. در واقع، پرولوگ برای فیلم چشماندازهای اروپا ساخته شده که در آن، ۲۵ فیلمساز اروپایی، هرکدام ۵ دقیقه فرصت داشتهاند که وطن خود را توصیف کنند. پس، پرولوگ روایت بلا تار از مجارستان است.
پرولوگ از نظر بصری، دنبالهایست بر سایر فیلمهای فیلمساز که در همهی آنها فقدان رنگ، جوانی، تازگی و حیات نشاندهندهی جهانی رو به افول است. در پرولوگ، همچنان که دوربین حرکت میکند، سوال بنیادین تماشاگر درونیتر میشود؛ یعنی سوال آغازین این است که اینان چه میکنند و انتظار چه چیزی را میکشند؛ اما کمکم تماشاگر میکوشد که در چهرهی هر یک رازی وجودی را کشف کند و به درون افراد نفوذ کند؛ اما سدی مانع ورود ما میشود.
پرولوگ شخصیت اصلی منفرد ندارد؛ بلکه کاراکتر اصلی توده است؛ کارگرانی که همگی در صف غذا ایستادهاند. موسیقی فیلم، عدم وجود رنگ، عدم کنشگری و حرکت تکرارشونده و میزانسن مدور به ما یادآوری میکنند که برای بورژوازی همهی کارگران یک نفرند؛ یک نفر که کار میکند و دم نمیزند و انتظار میکشد.
اگرچه پرولوگ قرار است که تصویری از مجارستان را ارائه کند؛ اما همچون سایر فیلمهای بلاتار، شاهد هیچ المانی بومی نیستیم و همین مسئله، فیلم را جهانی میکند؛ گویا بلاتار با پرولوگ میخواهد به وضعیت انسانها در هنگامهی صنعتیشدن کل جهان اشاره کند.
@armin_yusefi
آیندهٔ شما سخت است. یک کاسه شیر پر را باید بیآنکه لپ بزند به پاکی و کمال به آن سوی پل برسانید. از هیچ تعریف و تحسینی، یا فحش و دشنامی خوش یا دردتان نیاید، حتی برای یک لحظه. نه بترس از دست و کار کارشکنها، و نه امید یا پذیرش داشته باش برای درِ باغ سبز نشان دادنهای هر کس دیگر. این توانایی را که داری دور نگه دار از حد فکر مردم احمق که در دنیا انگار عدهشان زیادتر از جمع دانه های موی سرهاشان است. اگر کسی به تو صدآفرین بگوید ــ از جمله من در همین نامه ــ یا بگو یا نگو ممنون اما نگاه کن که چه اندازه راست یا درست می گوید، به چه اندازه احمق است، تا چه حد درون کار تو را دیده است، آنوقت آن را بسنج و باز بسنج و امید به هیچچیز آنهم در کار فیلمسازی نبند و متکی به هوش پاک خودت باش و پاکی آن را بچسب و سخت نگهش دار. هرگز فکر نکن که دارم ریشسفیدانه حرف میزنم، اینجا نه. من با کمال علاقه و در منتهای صمیمیت، همراه با تحسین، یک دوستدار، دارم به تو مینویسم، نه هیچ کس دیگر…
• نامهٔ ابراهیم گلستان به عباس کیارستمی ــ دهم جولای ۱۹۹۲
«جنگ جهانی سوم؛ یورشی به سینمای تیپیکال اجتماعی»
هشدار: این متن شامل افشای (اسپویل) بخشی از داستان فیلم است.
هومن سیدی با جنگ جهانی سوم (۲۰۲۲) نشان داد که فیلمبهفیلم بهتر میشود و سینمای او عمق بیشتری پیدا میکند. اگرچه در فیلمهای گذشتهاش به شبیهسازی سینماگران مطرح جهان متهم میشد (که من این راه عیب نمیدانم)؛ حالا دیگر میتوان او را یک فیلمساز صاحبسبک دانست.
جنگ جهانی سوم دربارهی کارگری به نام شکیب (محسن تنابنده) است که تصادفاً پایش به صحنهی فیلمبرداری باز شده و ناگهان از یک کارگر به نقش اصلی فیلمی سینمای تبدیل میشود؛ یعنی باید نقش هیتلر را در یک فیلم با موضوع آشوویتس ایفا کند.
در ابتدای فیلم شکیب بسیار ساده است و هرکس که میتواند به او زور میگوید. حالا، او باید نقش هیتلر را بازی کند؛ اما اینکاره نیست و حتی نمیتواند به صورت یک نفر سیلی بزند. بهخاطر همین، عوامل فیلم سعی میکنند که خشونت را با روشهایی در او بیدار کنند. همزمان، او درگیر عشق دختری کرولال است. در این مسیر اتفاقاتی میافتد که شکیب آرامآرام به یک دیکتاتور تبدیل میشود.
این فیلم بهطور همزمان به دو بُعد روایی میپردازد. اولاً ارجاعی دارد به زندگی واقعی هیتلر که یک هنرمند بود و کمکم به جنایتکاری جنگی تبدیل شد. ثانیاً روند هیولاشدن یک انسان ساده را به نمایش میگذارد.
سیدی در جنگ جهانی سوم ثابت میکند که برای بیان دغدغههای سیاسی و اجتماعی، میتوان از فرم هنری استفاده کرد. در زمانهای که اغلب فیلمهای ایران، بهصورت تیپیکال، به واقعگرایی افراطی لوکاچی و حتی فراتر از آن روی آوردهاند، سیدی ثابت میکند که میتوان از ابزارهای سینماتیک برای ساخت فیلمی دغدغهمند استفاده کرد.
سیدی عملاً جامعه را در حکم اردوگاه آشوویتس گرفته و کارگران را یهودیان در چنگال نازیسم نمایانده که نام فیلم هم به همین موضوع اشاره دارد.
از طرفی، منحنی تحول شخصیت شکیب هم بسیار خوب از آب درآمده و هیولاشدن او کاملاً باورپذیر است. از سوی دیگر، در سکانس پایانی اشاراتی را به سایهی یونگی میبینیم که وقتِ هیولاشدن، شکیب در سایه میایستد و نماهای سیلوئت او غلبهی سایه بر شخصیت اصلی را نشان میدهند.
فرم و ساختار فیلم بهخوبی با محتوا هماهنگ شدهاند تا با یک فیلم استخواندار مواجه باشیم. نمرهی ۱۰۰ منتقدان سایت روتن نیز مهر تأییدی بر همین امر است. امیدوارم سیدی به روند پیشرفت خود ادامه بدهد تا در سینمای تکراری و بیجان امروز، باز هم شاهد فیلمهایی باشیم که حقیقتاً سینماییاند.
@armin_yusefi
فیلم "Limbo" ساختهی "Ben sharrock" محصول انگلستان اثر درخشانی بود. فیلمی کمهزینه که به رنجهای زیستن در کمپ مهاجرین میپردازد. شخصیتهای فیلم از کشورهایی مانند سوریه، افغانستان، نیجریه و... هرکدام بهدنبال آرزویی آمدهاند؛ اما هنوز دلبستهی وطنشان هستند.
یکی از نکات جالب فیلم، دیالکتیک میان جنگ و موسیقی در خاورمیانه است. از طرفی، بهنظر میرسد که کارگردان متأثر از فیلمهای روی اندرسون باید باشد؛ اما هرگز رئالیسم را رها نمیکند تا بهطور کامل اندرسونی شود.
شخصیتهای فیلم بسیار تنها هستند و این تنهایی به جهانبینی آنها عمق بخشیده است.
@armin_yusefi
فیلم «تماموقت» "Full Time 2021" ساختهی اریک گراول، محصول فرانسه، به چند روز از زندگی طاقتفرسای یک زن در پاریس میپردازد و روزهایی را انتخاب کرده است که رانندگان اتوبوس اعتصاب کردهاند. این فیلم نشان میدهد که کوچکترین اتفاقات هم، مانند قطعی برق و آب، راهپیمایی و بستن خیابان، قطعی اینترنت و... مانند اثر پروانهای تاثیری باورنکردنی بر زندگی طبقهی کارگر میگذارند و میتوانند آنها را به ورطهی نابودی بکشانند. این فیلم جوایز بهترین کارگردانی و بازیگری را از جشنوارهی ونیز برده است.
@armin_yusefi
«و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود بنشاندند. و جلّادش استوار ببست و رَسَنها فرود آورد. و آواز دادند که "سنگ دهید". هیچکس دست به سنگ نمیکرد و همه زارزار میگریستند، خاصّه نشابوریان. پس، مُشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مُرده بود _ که جلّادش رَسَن به گلو افگنده بود و خَبه کرده. چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنان که تنها آمده بود از شکمِ مادر.»
- بر دار کردن حسنک؛ تاریخ بیهقی.
@armin_yusefi
فیلم «دربارهی علفهای خشک» (About Dry Grasses 2023) ساختهی تازهی نوری بیلگه جیلان، فیلمساز سرشناس تُرک است. دربارهی علفهای خشک به ماجرای معلمی شهری میپردازد که باید چهارسال در یک روستا به تدریس بپردازد. او که صمد نام دارد، از طرفی درگیر اتهام کودکآزاری میشود و از سویی دیگر در یک عشق مثلثی میافتد.
شاید در ابتدا گمان کنید که با داستانی همچون لولیتای ناباکوف مواجهاید، اما در بطن ماجرا، دربارهی علفهای خشک بیشتر به رمانهای داستایوفسکی شباهت دارد؛ چراکه ماجرای سرگشتکی و ازخودبیگانگی انسانی را در یک جهان بیگانه به نمایش میگذارد.
بیلگه جیلان که به اعتراف خودش نیز بهشدت متأثر از کیارستمیست، اینبار هم انسان را در بستر طبیعتی بکر میگذارد، اما طبیعتی که سرد است و ازاینطریق فضای بصری را با حالات شخصیت اصلیاش وفق میدهد.
کاراکترهای فیلم تازهی بیلگه جیلان تیپهایی هستند از اقشار مختلف جامعهی خصوصاً روستایی ترکیه؛ بااینحال، صمد پیچیدهتر است. او به تیپبودگی تن نمیدهد و شخصیتی مستقل و بغرنج را به نمایش میگذارد.
صمد نمایندهی انسانیست که اگرچه خود را محکم و استوار نشان میدهد، اما در واقع، با خود در جدالی سهمگین است و نسبت خود با خود و با جهان را نمیتواند مرزبندی کند.
@armin_yusefi
فیلم «من کاپیتان هستم» (lo Capitano 2023) ساختهی جدید فیلمساز سرشناس ایتالیایی، متئو گرونه است. من کاپیتان هستم یک درام سفری محسوب میشود که به ماجرای دو پسر سنگالی میپردازد. شخصیت اصلی داستان پسری به نام سیدو است که میخواهد با عبور از بیابان بزرگ آفریقا و دریای مدیترانه خود را به سرزمین موعود (ایتالیا) برساند.
گرونه که در فیلمهای قبلی، درون ایتالیا را نشان میداد، اینبار منظرگاه را تغییر میدهد و بهجای تماشای پناهجویانی که از آب به ایتالیا میآیند، به درون آنها نفوذ میکند.
گرونه بهخوبی میداند که ساخت چنین فیلمی را دو خطر عمده تهدید خواهد کرد. اول آنکه امکان دارد صرفاً به سلسلهمراتبی از رویدادها تبدیل شود و دوم اینکه در سوی مقابل، میتواند فیلمی قهرمانانه باشد و عملاً بار دراماتیک فیلم را از بین ببرد. بااینحال، او بهخوبی از پس این دو چالش برمیآید، اگرچه کمی بهسمت چالش دوم متمایل میشود.
گرونه تصاویری از آفریقا را در کنار موسیقی محلی و فرهنگ عامه میگذارد، اما به دام سطحینگری نمیافتد. حتی وقتی تخیلات و خرافات را به درام میافزاید، همچنان رویکرد رئالیستی فیلم برهم نمیخورد. در واقع، با چیزی مواجهیم که در داستانهای آمریکای جنوبی به رئالیسم جادویی شهرت دارد.
من کاپیتان هستم داستان رویای انسانها برای فرار از وضع موجود و رسیدن به مدینهی فاضله است؛ رویایی که ما در جامعهی خود بهشدت با آن مواجهیم و با پوست و گوشت و خونمان حسش کردهایم.
@armin_yusefi
مَشتی بهجای همهی مردم جهان نشسته بود؛ آنقدر که وقتی مشتری میآمد، میگفت: «آ... داداش برو گَلِ صندوق بقیه پولتو بِجور.»
لهجهی قُمی آمیخته با شیرازیای داشت که نشان میداد از شیراز به قم آمده و هیچکس نمیدانست که حالا در دوراهی قپون چه میکند. مشتی تکنشین نبود و همیشه یک صندلی برای رفیقی، همسایهای و رهگذری کنارش داشت؛ صندلیای که برخلاف مال خودش، نشیمنگاهش فرسوده نشده بود.
پشتِ خمی داشت؛ اما چون همیشه نشسته بود، کسی این را نمیفهمید. یک قناری تنها هم داشت که دُخی صدایش میکرد. کسی تابهحال آویزانکردن قفسِ دُخی را ندیده بود. احتمالا صبح زود مشتی این کار را میکرد، یا اینکه اصلا بهش دست نمیزد. در واقع، کسی تا به حال رفتن و آمدن مشتی را ندیده بود. تنها تصویری که همه از او به یاد داشتند، نشستن مداوم و لاینقطع بر روی صندلی تاشو بود. دُخی هم تقریباً در وضعیتی مشابه به سر میبرد؛ درِ قفسش همیشه باز بود و او همینطور یک گوشه کز میکرد و جُم نمیخورد؛ هیچ صدایی هم از او در نمیآمد.
یک روز هاجر، دختر آسدخلیل نعلبند که در اصل کفاش بود، آمد و بی حرفی نشست روی صندلیِ کناردستِ مشتی. مشتی یکه خورد. این اولینباری بود که آن صندلی یک زن را لمس میکرد. مشتی پرسید:«خوبی بابا؟»
هاجر چیزی نگفت.
باز مشتی گفت: «چیزی میخوای بردار خودت.»
باز هاجر چیزی نگفت؛ همینطور تا عصر در سکوت نشست. مشتریها طبق معمول میآمدند و خودشان کارشان را راه میانداختند و با تعجب به مشتی و هاجر نگاه میکردند. یکچیزی در دنیای مشتی تغییر کرده بود که برای همه عجیب به نظر میرسید. کمکم حرفوحدیث در محله پیچید که دختر آسدخلیل نعلبند رفته و نشسته ور دل مشتی. حتی بچهها میگفتند که دیده اند دُخی برای اولینبار آواز میخوانده.
مشتی چندباری سعی کرد که با هاجر حرف بزند؛ اما او جوابی نداد. غروب هاجر رفت. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته است. مشتی فکر کرد که همهچیز به حالِ اولش درآمده؛ اما نقلِ مشتی و هاجر در محله آنقدر گُل کرد که ریز و درشت، پیر و جوان طوری برای هم تعریف میکردند که انگار قصهی لیلی و مجنون باشد.
تا اینکه یک روز که طبق معمول مشتی روی صندلیاش نشسته بود، آسدخلیل نعلبند از دور پیدایش شد. مشتی چشمهایش را تنگ کرد و دیافراگم را تغییر داد تا درست تشخیص دهد. خودش بود. آسدخلیل روبهروی مشتی ایستاد و به او خیره شد. مشتی یک آن به خودش آمد و از جایش بهآرامی بلند شد. کسی تابهحال بلندشدن مشتی را ندیده بود. مشتی و آسدخلیل مثل دوئلهای فیلمهای جان فورد به هم نزدیک شدند. نفسها در سینه حبس شده بود که کدامیک اول ماشه را میکشد. آنقدر به هم نزدیک شدند که انگار اسب جان وین بخواهد در گوش اسب دیگری حرف بزند. بعضی دیدند که لبهای آسدخلیل تکان میخورد. این را همه ندیدند و برای همین تاریخنگاران در صحت واقعه اختلافنظر دارند.
بعد، از هم جدا شدند. به هم پشت کردند. آسدخلیل برگشت و مشتی به سمت دکان رفت؛ صندلی را برداشت و تا کرد. در قفس دُخی را بست و به داخل رفت. همه فهمیدند که در آن لحظهی تلاقی گوش و دهان آسدخلیل و مشتی، ماشهای چکانده شده و تیری به قلبی نشسته است؛ اما کسی از کیفیت دوئل اطلاعی نداشت.
از آن روز، تنها یک صندلی جلوی دکان مشتی باقی ماند؛ همان صندلی که برای رهگذران بود. مشتی دیگر توی کوچه ننشست. حتی بعضی از محلیها میگفتند که وقتی مشتری میآید، خود مشتی کارش را راه میاندازد. یکی دو روز بعد، دُخی هم ناپدید شد و دیگر قفسی جلوی مغازه مشتی آویزان نبود. تنها جای نردههای قفس، مثل وقتی که قابی قدیمی را از دیوار برمیداری، بهصورت راهراه باقی ماند، با یک لکه که احتمالاً سایهی کِزکردهای دُخی بر دیوار بود. از سرنوشت دُخی اطلاعات موثقی در دست نیست.
@armin_yusefi
فرمونت (Fremont 2023) ساختهی بابک جلالی فیلمساز ایرانی-بریتانیایی دانشآموختهی مدرسهی فیلم لندن است. فرمونت به ماجرای دختری افغان به نام مینا میپردازد که زمانی مترجم ارتش آمریکا در افغانستان بوده و حالا در منطقهای افغاننشین در ایالات متحده زندگی میکند.
اگرچه معروف است که همهی افغانهای آمریکا بهدنبال فرمونت میگردند؛ اما مینا میخواهد از آنجا فرار کند. این مسئله احتمالاً بهخاطر گریز از زندگی پیشین، عذابوجدان از همکاری با آمریکا و بدرفتاری برخی از هموطنانش روی داده است. مینا شبها نمیخوابد، بسیار تنهاست و در مراودات اجتماعیاش هم مشکل دارد. او که در کارگاه کوکیپزی کار میکند، مسئول نوشتن فالهای درون کوکیها میشود و ازآنجاییکه با یک مشاور عجیب آشنا شده، تصمیم میگیرد که نوشتن فال را به وسیلهای برای حل مشکلات خود تبدیل کند.
جلالی فرمونت را سیاهوسفید ساخته و نماها شدیداً مینیمالیستی هستند. اگرچه این رویکرد تا حدودی با سیستم فرمال فیلم و روایت فرمونت سازگاری دارد؛ اما آشکارا نشان میدهد که بهخاطر کاهش بودجه چنین تمهیداتی را اندیشیده است. از طرفی، برخی باگهای فیلمسازی هم در فرمونت مشاهده میشوند؛ برای مثال، در نمایی که مینا پرده را کنار زده و از پنجره به بیرون نگاه میکند، نما به بیرون کات میخورد و از نظر زبان سینمایی، این نما باید منظرگاه مینا باشد؛ اما ناگهان مینا از سویی دیگر در آن ظاهر میشود.
در جایی خواندم که نوشتن فال مردم آمریکا توسط یک زن افغان حرکتی جالب است و کلیشهها را برعکس میکند. بااینحال اگر دقت کنیم، اغلب افرادی که فال را میگیرند، مهاجرند. همچنین، شاهزادهی سوار بر اسبی هم که قرار است مینا را از تنهایی نجات دهد، آمریکاییست؛ پس خیلی هم این فیلم کلیشه ها را برعکس نمیکند.
بازیها هم چنگی به دل نمیزنند و بازیگران خیلی مصنوعی هستند. بااینحال، فرمونت فیلم بدی نیست و نمرهی روتن ۹۷ هم تقریباً همین را نشان میدهد.
@armin_yusefi
«خاورمیانه در تیررس مرگ-سیاست»
مفهوم «مرگ-سیاست» یا نکروپولیتیک (Necropolitics) به سیاستی اشاره دارد که بین انسانِ شایستهی مرگ و انسانِ شایستهی زندگی مرز میکشد. بهنظر «آشیل امبمبه» (Achille Mbembe) مرگ-سیاست انسانها را به محدودهی «جهانهای مرگ» یا اشکال جدید و منحصربهفردی از هستی اجتماعی وارد میکند که در آنها، جمعیت وسیعی از انسانها نوعی از شرایط زندگی را تجربه خواهند کرد که به آن «وضعیتِ مردگانِ زنده» گفته میشود.
یقیناً بارها با تفاوتی که دولتها و قدرتهای مختلف برای ارزش زندگی انسانها قائلاند، مواجه شدهاید. زمانی که گفتمانهای رایج در خبرگزاریها، سخنرانیهای سیاستمداران و رسانههای اجتماعی از واژگانی مانند کشتار و مرگ، بهطور جداگانه برای انسانهای مختلف استفاده میکنند، آشکارا ارزش زندگی عدهای را بیش از افراد دیگر فرض میگیرند. انسانهایی که به محدودهی جهانهای مرگ وارد میشوند، عملاً اختیار بدن خود را از دست میدهند و به زندگانی تبدیل میشوند که هر آینه در معرض مرگ قرار دارند.
میشل فوکو به مفهوم دیگری بهنام زیست-سیاست معتقد است که در آن، نهادهایی با ارزش قائلشدن برای زندگی برخی نسبت به دیگران، بهدنبال عادیسازی کنترل جمعیت هستند.
بااینحال، مفهوم نکروپولیتیک را نمیتوان با زیستِ سیاسی فوکو توضیح داد؛ چراکه مرگ-سیاست از شرایط زیست اجتماعی فراتر میرود و ازاینطریق، اختیار بدن و حیات انسان را سلب میکند.
اصولاً گفتمان مرگ-سیاست بر اساس سه مفهوم «نامگذاری»، «حیوانسازی» و «دشمنسازی» کار میکند که همهی این موارد بهوضوح در سیاستهای در خاورمیانه و سیاستهای بر خاورمیانه دیده میشوند.
در سازوکار «نامگذاری»، با منصوبکردن انسانها به مفهومی انتزاعی، آنها وارد محدودهی مجاز و یا واجب برای مرگ میشوند. این نامگذاری در تفاوت واژگانی مانند «شهروند-مهاجر»، «معترض-اغتشاشگر»، «کولبر-قاچاقبر»، «سرباز-تروریست» و... آشکار میشود؛ یعنی چنین نامهایی نهتنها خون انسانها را مجاز بلکه در بسیاری از موارد واجب میکنند.
«حیوانسازی» نیز حقوحقوق انسانها را کمتر از حیوانات فرض میگیرد. این سازوکار به آن معنا نیست که حیوان بیارزش است و ریختن خونش مجاز باید باشد؛ بلکه حیوانسازی ارزش برخی از انسانها را از نظر زیستشناسی کمتر از حیوانات فرض کرده و عملاً حتی حقوحقوق حیوانات را هم از چنین انسانی سلب میکند.
سازوکار «دشمنسازی» نیز آشکارا در سیاستهای جاری بر خاورمیانه دیده میشود. واژهی «دشمن» پای ثابت سخنرانیهای سیاستمداران این منطقه بوده و ریختن خون انسانِ دشمن انگاشتهشده را مجاز میداند. این گفتمان تفاوتی بین شهروند، سرباز و... قائل نمیشود و ریختن خون تمام انسانهای متصل به سرزمین دشمن فرضشده را مجاز میداند.
@armin_yusefi
یکی از قطعات آلبوم خامخیالی از دانی و جو امرسون
Читать полностью…
«زندگی مثل فیلمها نیست؛ خیلی سختتره!»
* آرمین یوسفی *
@OfficialCinemaTwitter
«بازگشت به خاک» (Return to Dust 2022) ساختهی لی ریوجین، فیلمساز جوان چینیست. همیشه بهکاربردن واژهی «زیبا» را برای یک فیلم بد دانستهام؛ اما بازگشت به خاک بهمعنای واقعی زیباست. ریوجین تصاویر و روایت را بهزیبایی به کار میگیرد؛ اما فقر را زیبا جلوه نمیدهد و این نقطهی عطف فیلم است.
بازگشت به خاک داستان زوجی میانسال است که با تصمیم خانوادههایشان که میخواهند از شرشان راحت شوند، ازدواج میکنند. زن یک پایش میلنگد، دستش میپَرَد و کنترل ادرار خود را ندارد. مرد نیز دهقانی تنها و بهحاشیهراندهشده است.
دو فرد که آن جامعهی روستایی کمترین ارزشی را برایشان قائل نیست، از عشق مراقبهای میسازند و لحظات شگفتانگیزی را خلق میکنند.
بااینحال، بازگشت به خاک در کنار محاکات زندگی پایینترین طبقات جامعه، رئالیسمی لوکاچی ندارد و شکاف عمیق طبقاتی را برملا میکند. آنجایی که کاراکتر مَرد تنها کسی است که میتواند به ارباب خون بدهد و این کار را بارها تکرار میکند و توأمان تمام توانش را برای کار روی زمین میگذارد، ذات زالووارِ سرمایهداری آشکار میشود. همین است که دولت چین بهاجبار تغییراتی را در فیلم ایجاد میکند و حتی باز هم تاب نمیآورد و آن را بلافاصله از پرده پایین میکشد.
نکتهی جالب دیگر فیلم، موسیقی پیمان یزدانیان است که حسوحال عجیبی را با محتواو روایت همراه میکند.
@armin_yusefi
دیواری را که بالای سرمان گذاشتهاند
سقف نامیدند
تا هوای پنجره به سرمان نزند.
#آرمین_یوسفی
«خفتان آبی» (The Blue Caftan) ساختهی جدید مریم توزانی فیلمساز مراکشی، با نمایی از حرکت دستهای حلیم، نقش اول مرد، بر پارچهای ظریف و براق آغاز میشود. گویا توزانی میخواد از همان آغاز، جهان و فلسفهی فیلمش را با لمس دقیق نکات ریز و ظریف، معرفی کند.
خفتان آبی دربارهی یک مثلث عشقی است که دو ضلعش را زن و مردی میانسال و ضلع دیگرش را مردی جوان تشکیل میدهند. همچنان که توزانی بهجای همراهکردن ما با داستان، سعی میکند روایت را همچون پارچهی خفتان بر ما بگستراند، میفهمیم که روی دیگر داستان، تراژدی زوال و زایش است؛ زوال پارچهی ابریشمی؛ زوال شغل لباسدوزی دستی؛ زوال تنها؛ زوال عشق.
توزانی با خلق لحظاتی عمیق و نماهایی کشدار و با استفادهی صحیح از سکوت و موسیقی میکوشد تا پای ما را به تکتک لحظات عاطفی فیلم باز کند.
میتوان گفت که خفتان آبی برای آن تماشاگرانی که هنوز بهدنبال تماشای فیلمهایی عمیق، جزئینگر و آرام هستند؛ لذتبخش خواهد بود.
@armin_yusefi
یکی از ستونهای فرهنگ و هنر معاصر ایران فروریخت؛ ابراهیم گلستان درگذشت.
ابراهیم گلستان روز سه شنبه ۲۲اوت۲۰۲۳ در منزل مسکونیاش در بریتانیا و در کنار خانوادهاش درگذشت. مراسم خاکسپاری او بهطور خصوصی برگزار خواهد شد.
@armin_yusefi
فیلم "Live According to Dalva" ساختهی امانوئل نیکوت، محصول بلژیک به سال ۲۰۲۲، یکی دیگر از فیلمهای درخشان در موضوعات زنان است. این فیلم به آسیبهای وارده به یک دختربچه پس از آزارهای خانگی میپردازد و نشان میدهد که آسیبهای روحی و روانی در کودکی چگونه شیوهی زیستن یک انسان را تحتتأثیر قرار میدهند.
فیلم پرداخت بسیار خوبی دارد و فرم و محتوا بهخوبی منحنی تحول شخصیت را به نمایش میگذارند.
@armin_yusefi
با نگاهی اجمالی به بهترین فیلمهای سالهای اخیر، میبینیم که بسیاری از آنها به زنان و موضوعات پیرامون آنها پرداختهاند. اگر ملاک بررسی را بر پایهی برندگان اسکار بگذاریم، در سال ۲۰۲۳، «همهچیز، همهجا، بهیکباره» برندی جایزهی بهترین فیلم شده است. در سال ۲۰۲۲، «کودا» با یک شخصیت اصلی دختربچه و در سال ۲۰۲۱، «سرزمین آوارگان» این جایزه را برده که به مشکلات یک زن بیخانمان میپردازد.
ممکن است بگوییم که اسکار ملاک خوبی برای انتخاب بهترین فیلمها نیست که من نیز با این نظر موافقم. پس بیایید بهسراغ بهترین فیلمها از نگاه منتقدان متاکریتیک برویم. در بین ۵ فیلم اول امسال که برای تماشا در دسترس هستند، دو فیلم به موضوع زنان میپردازند. در سال ۲۰۲۲ نیز، از بین ۵ فیلم، ۴ فیلمی که نگارنده تماشا کرده است، چنین وضعیتی دارند. در سال ۲۰۲۱ هم از بین ۵ فیلم اول، ۴ فیلم دربارهی موضوعات زنان هستند.
این بررسی، تمایزی میان گروه سنی زنان قائل نشده است؛ یعنی حتی این فیلمها میتوانند به دختربچهها یا زنان مسن بپردازند.
سؤالی که اینجا مطرح میشود این است که چرا طیف وسیعی از هنرمندان سراسر دنیا چنین دغدغهی مشترکی دارند؟ به نظر میرسد که چنین وجه تشابهی بههیچوجه اتفاقی نیست. در واقع، چیزی در دنیا درحال تغییر است که محوریت آن باید زنان باشند. ناخودآگاه به یاد نوشتهی روی پلاکارد تجمع زنان در سال ۵۸، در دانشگاه تهران میافتم: «معیار آزادی هر جامعه، میزان آزادی زنان آن جامعه است.»
این جمله را میتوان بهعنوان کلید توجه جهانی به موضوع زنان دانست. در واقع، آنچه دغدغهی اصلی امروزهی جامعهی جهانی محسوب میشود، «آزادی» است و گویا اکثریت روشنفکران این را پذیرفتهاند که آزادی، بهجز با محوریت زنان، اتفاق نمیافتد.
از همین رو، وقتی در "Nomadland" زنی آواره میشود؛ وقتی در "Lady Bird" دختر نوجوانی با محدودیتهای اجتماعی دستوپنجه نرم میکند؛ وقتی در "Quo Vadis, Aida" زنی چنگال خونین جنگ را بر حلقومش میبیند؛ شما عملاً با «زن» بهمثابهی «تمامیت بشر» مواجه هستید.
از آنجایی که در طول تاریخ، همیشه زنان افراد ستمدیده و محدودشدهی جوامع بودهاند و فراهمشدن آزادیهای فردی آنان را اغلب جوامع تاب نمیآوردند (حتی نمیآورند)، وقتی شما از آزادیهای زنان حرف میزنید، عملاً از آزادی تکتک افراد جامعه سخن میگویید. اینگونه است که تا محققشدن آزادی حقیقی، مدام باید از «زن» گفت.
در نهایت، برای اینکه با این فیلمها بیشتر آشنا شوید، چند نمونه از بهترینهای سالهای اخیر معرفی میشود. البته ممکن است که سال ساخت فیلمها با زمان اکران آنها متفاوت باشد.
• Showing Up, 2023
• Are you there God? It's me Margaret, 2023
• Full Time, 2023
• Aftersun, 2022
• The Worst Person in the World, 2022
• The Quiet Girl, 2022
• Happening, 2022
• Quo Vadis, Aida?, 2021
• Rocks, 2021
• Petite Maman, 2021
• Parallel Mothers, 2021
@armin_yusefi
.
امسال (۲۰۲۳) فیلمسازان بزرگی مانند یورگوس لانتیموس، کن لوچ، مارتین اسکورسیزی، ژانگ ییمو، وس اندرسون و... فیلم جدید دارند؛ اما چرا اینقدر به «باربی» و «اوپنهایمر» پرداخته میشود. این درحالیست که اصولاً نولان فیلمساز سطح اولی نیست و باربی هم هرچهقدر جملات قصار فمینیستی در خود بچپاند، باز هم صرفاً سرگرمیست. درواقع، حرکت گرتا گرویک از «لیدی برد» به باربی، خطای بزرگیست که او را از یک هنریساز به سرگرمیساز بدل خواهد کرد؛ حال هرچقدر که میخواهد پول به جیب زده باشد.
دلیل اصلی توجه بیسابقه به این دو فیلم، درک هالیوود از فیلمهای دارای مخاطب عام گسترده است. یعنی هالیوود که سینما برایش فقط «کارخانهی پولسازیست»، نه رویاسازی، میداند که کدام فیلم پتانسیل فروش با این حجم را دارد. پس پشتش را میگیرد و با تبلیغات گسترده مخاطب را ترغیب به تماشای آن میکند. نکته اینجاست که مخاطب نیز ناخواسته و یا حتی خواسته به ابزار تبلیغاتی هالیوود میشود. مخاطب ناآگاه از شرکت فیلمسازی هم پیشی میگیرد و بههرشکلی که میتواند فیلم را تبلیغ میکند؛ مانند آنچه در این عکس میبینید؛ تصویری از زیباییشناسی بمباتم. این تصویر به ما میگوید که وقتی بمباتم در هیروشیما و ناگاساکی میافتد، از آنجا دود صورتیِ گوگولیمگولی بلند میشود. لابد بمباتم از زمین مارگو رابی میرویاند و از آثار مخربش هم انتقال ژن فانتزی نسلهای آینده خواهد بود.
اینجاست که مخاطب چنین فیلمهایی بدون اینکه چیزی از نظام پولسازی هالیوود بداند، بیپروا همانکاری را میکند، که خود سرمایهداری جرأت به زبان آوردنش را ندارد؛ اگرچه مقصودش همین است.
اتفاقاً چند روز پیش کاربران ژاپنی هم از عکس باربی بر دوش اوپنهایمر با آن بکگراند دود ناراحت شده و بهجای اوپنهایمر، بنلادن را قرار داده بودند که باربی را حمل میکند. عملاً آنچه زیباییسازی بمباتم با خاطرهی جمعی مردم ژاپن میکند، نادیدهگرفتن رنج آنها و زیبا نشاندادنِ فجایع جنگی است.
.
#آرمین_یوسفی
@armin_yusefi
فیلم جدید آقای وس اندرسون رو باوجود نقدهای منفیای که گرفته دوست داشتم. فیلم پر بود از ارجاعات سینمایی و آشناییزداییهای برشتی. فکر میکنم که اندرسون با رسیدن به اوج پستمدرنیسم خودش میخواسته ببینه که طرفداراش تا چه حد میتونن دورشدگی از روایت دراماتیک رو تحمل کنن.
@armin_yusefi