325
کانال آرمین یوسفی شاعر، نویسنده و فیلمساز -مجموعه شعر «بینظمی»، نشر چشمه(برنده جایزه کتاب سال قیصر امینپور، تقدیر شده جایزه احمد شاملو...) کانال پادکستِ «رادیو بینظمی»: @radiobinazmi لینکهای مربوط به من: https://zil.ink/armin.yousefi
شب، هر دم انبوهتر میشد چون دیواری،
و چشمان من در سیاهی، مردمکهای تو را میتوانست دید.
و من نفس تو را میآشامیدم، چه حظّی! چه زهری!
و پاهای تو در دستان برادرانهی من میخفت.
شب، هر دم انبوهتر میشد چون دیواری.
• شارل بودلر
| از «یادداشتهای روزانه»
| آلخاندرا پیثارنیک
| برگردان سمیرا رشیدپور
۹ ژانویهی ۱۹۶۳
زمستانِ ترسناک. تلواسهی رفتنش.
ازبس فکر میکنم، ازبس حس میکنم، شدهام مجسمه. شاعرانهست امّا دروغ هم هست، چون من از اوّل هم مجسمه بودم. میل به فکرکردن و حسکردن بعداً سروکلهشان پیدا شد. از خودم میپرسم یعنی شعر همینقدر وحشتناک و بغرنج است که من به اینطور گفتنش عادت دارم؟ از اینها گذشته، تصورات کموبیش بهدردبخوری که به سرم خطور کردهاند، جداجدا نوشته میشوند. بقیهی چیزها حقارتهاییاند بهدردنخور.
۱ فوریهی ۱۹۶۳
ساعتِ ۱۳. شعر به دادم میرسد؟ نه. نه نوشتنش، نه خواندنش. این همانچیزی است که سالهاست نمیخواهی بهش اقرار کنی. شعر تنهایی بسزیبایی را برپا میکند. اما حقیقت کلاً یک چیز دیگریست: نباید بنویسی. تهوع دارم. نه، میترسم. میدانم باید خودکشی کنم. این کار را میکنم؟ نه. مرگ از هرچیز دیگری بیشتر میترساندم. حالا، دلم با فاجعه نیست. کلماتِ بزرگ. بیحوصلگیام پیشِ شعر از همینجا میآید. شعرهای وایههو را باز خواندم و کتاب را انداختم دور. هر اصطلاح سرراستی در باب رنج درم حسهای نفرتانگیزی به وجود میآورد. انگار که موش صحرایی خورده باشم. دلم فقط یک چیز میخواهد: به نفیام وفادار بمانم. ببینم به کجا میرسد. ببینم، بفهمم. همدست شوم با خودم.
برنامهام را فراموش کردم. به نظرم خیلی پوچ و بیخود است.
ساعت ۱۸. فقط یک چیز میخواهم: هیچ امیدی درم نباشد. گپ طولانی با م.ل. تا اینجا گذاشته که کمتر دردناک نفس بکشم. باید یادم بماند کار رویِ پروژه حینِ آتشبس، سرخوشی یا آسایش اشتباه است. از طرفی، کارهای بهدردبخور و کاربردی کردن هم اشتباه است (خودم را درک میکنم). فقر کنونیام خطرناک است، چون وسوسه میشوم علتِ بدبختیام بدانمش، با اینکه میدانم جز برای خرید یک کتاب یا یک اسباببازی، کوچکترین نوستالژیای به وضعِ خوب یا رفاه مادی ندارم. چه کار میتوانستم بکنم اگر اسکناس یا پولخرد داشتم؟ من هیچچیزی نمیخواهم بخرم جز کتاب. ولی کتابها را بهم امانت هم میدهند.
۲۳ فوریهی ۱۹۶۳
چیزی نمیفهمم از زبان و به چیزی جز زبان وابسته نیستم.
۱۷ مارس ۱۹۶۳
نوشتن تقلّاست. امروز وقتم را گذاشتم برای وررفتن با یک قصه. بیهیچ شوروشوقی پیش رفتم، انگار ضرورت درم جایش را داده بود به کندی، خستگی و اجبار. خواندن هم تقلّاست، اما از سرشتی دیگر. خواندنِ تنها یک کتاب برایم نشدنیست. خواندن یعنی کتاب را با چشمهات بخوانی، اما منْ ورای نگاه میروم، حتا به کتابهایی فکر میکنم که هماکنون نمیخوانمشان. میل وحشتناکی دارم به خواندنِ باولعِ همهی کتابها. امّا، همان موقع، سرکوب اخلاقیام ولعم را سوق میدهد به خواندن یک کتاب. چیزی هست که نمیتوانمش: خواندن بیوقفهی کتابِ شعر. پُرِ پُرش فقط یکی دو شعر میتوانم بخوانم. بیش از این، تابِ حقیقتِ دردناک ازم ساخته نیست. مسئلهی آرامش است (یا فقدان آرامش)، یا عدم تمرکز، یا مسئلهی نابودیِ بازی معنایی و چیزهایی از این دست.
۱۸ مارس ۱۹۶۳
خودکشیْ در چنگ گرفتنِ همین هشیاریِ مفرطیست که میگذارد بفهمی بدترین چیز دارد همینجا به وجود میآید، همین حالا.
چهرههای توی خیابان؛ هیچکس دلش نمیکشد منظره باشد.
۲۹ نوامبر ۱۹۶۳
بینظمی. آشفتگی. شوروشوق برای ادبیات، وقتی روز برمیآید. اما شب، عینِ یک بچه، نومیدم. احساسِ سرِراهیها را دارم، احساسِ یتیمبودن. شبها، از خودم میپرسم ادبیات چه کاری میتواند برام بکند وقتی فقط یک چیز میخواهم و آن این است که ایکس در برم باشد.
۱ دسامبر ۱۹۶۳
بی که کسی تصدیقم کند، به ظرفیتهای ادبیام اعتماد کردم. آ. گفت که مشکلم در بهکاربردنِ فعلها به رگههای یهودیام برمیگردد. اما شنبه دستم آمد چطور خودم را در زبانی ادبی بیان کنم. آ. با تعجب به حرفهام گوش داد. تمام اینها به تمرینهای تمدد اعصاب برمیگردد. اگر میتوانستم حلقم را باز کنم، یعنی یکجور متوازنی نفس بکشم، رابطهام با زبان ـــ که تا الان خیلی پیچیده بوده ـــ عوض میشود. الان نزدیک دو سال است که روی همین چیزها کار میکنم، اما سینه و گلویم هنوز در همان حالتِ احمقانهی دفاعیشان ماندهاند. احساس میکنم دستی آهنی اینجاها را فشار میدهد. عجیب است، برای اینکه راحت شوم، فقط باید بهلم و دیگر جلوی خودم را نگیرم. البته که ترس از سقوط، ترس ازدستدادنِ تمامِ … گفتم ترس و الان اینجاست. دارد یکجور وحشتناکی فشارم میدهد.
@armin_yusefi
اصلاً یادم رفته بود این آهنگ، یهو توی اینستا دیدمش. ممد همیشه بهم میگفت: «شاعر همیشه با کلت»
چه زندگیهایی اسماعیل
یادداشت خودکشی رومن گاری:
واقعاً به من خوش گذشت.
خداحافظ و متشکرم.
انا البعید البعید وطنی
دورم
دور وطن من است.
• آدونیس
آدمیزاد که خیک ماست نیست
محمد مختاری
@armin_yusefi
کم مونده ملت بگن که تصویر کارگردان فیلم Obsession روی توی ماه دیدن.
Читать полностью…
پیکسلهای این لحظه به سرخی میزنند؛ خالی، ساکن با دریچهای باز به باغی سوخته.
Читать полностью…
از ما چه میماند جز خشخش خیالی زبر بهوقت چروکیدن ساعت؟
Читать полностью…
پاول سلان:
سنگینیِ فرورفته در ساعت نیست.
سنگینیِ دیگریست
این.
برای سنگرگرفتن در آغوش موسیقی.
@armin_yusefi
شمس لنگرودی اگه کلاً یه سطر شعر داشته باشه، اونم اینه:
آدمها جهنم دستساز خویشاند.
کاملترین نوع زیباییِ مردانه شیطان است.
Читать полностью…
یهو یاد این شعر بروسان افتادم:
«گاهی به آخرین پیراهنم فکر میکنم. که مرگ در آن رخ میدهد.»
🎞 A Short Film About Love
@armin_yusefi
به یاد آر آن ناحقیقت آشفته به سرانگشتت را
به یاد آر آن دستهای دستنخوردهی دوردست را
به یاد آر کرانهی بیبازتابِ خویشتنی وُ
در آن غروب کبود تنت
خورشیدهای بیخواب را رقیق میکنی
@armin_yusefi
به کجا منتهی میشوی
ای حدود رها شده
ای سفر!
حمید عرفان
تیرماه ۱۳۴۵
یهکم نماهای آندری روبلوف آقای تارکوفسکی رو ببینید و لذت ببرید.
@armin_yusefi
رنگ غروب میپرد از بُهتِ آنچه باید و نیست.
@armin_yusefi
در زندگی من -حالا که به ناچار باید آن را چنین بنامیم- سه چیز بوده است: ناتوانی از سخن گفتن، ناتوانی از خاموش ماندن و تنهایی.
• ساموئل بکت
Photo: Bruno Barbey
@armin_yusefi
جمعهی پلاسیده به عمق آبها فرامیخواندم؛ آبهای برهوت.
@armin_yusefi
کیم کیدوک هم میگه:
هر چقدر که زندگی کنید، ایمانتان به کلمات همانقدر کم میشود. گفتوگو آسانترین راه برای تحریف احساسات آدمهاست
بادِ عصرِ تیر سکوتِ روی بند را تاب میدهد.
@armin_yusefi
«زندگی ما دربست و احمقانه جلومان افتاده. انبانهی پر از گُه است. باید قاشققاشق خورد و بهبه گفت.»
[صادق هدایت – نامه به حسن شهید نورایی]
یکی از کانال لفت داده که اسمش بوده افق روشن. یعنی در این سحرگاه فقط ازدستدادن افق روشن رو کم داشتم.
Читать полностью…
The Demon Seated, 1890. by Mikhail Vrubel
Читать полностью…
«آدمهایی وجود دارند که جز در جمع نمیتوانند سرگرم شوند. قهرمان حقیقی خود بهتنهایی سرگرم میشود.»
• بارقهها، شارل بودلر، ترجمهی عظیم جابری
@armin_yusefi
آنجلینا جولی، در فیلم «دختر، ازهمگسیخته» (۱۹۹۹)، برای اینکه بهتر نقش لیسای غیرقابل پیشبینی رو بازی کنه، تقریباً تمام مدت فیلمبرداری از نقش خارج نمیشد و حتی از بقیهی بازیگرها فاصله میگرفت تا تنش بین شخصیتها واقعیتر به نظر برسه.
از طرفی فیلم در یک بیمارستان روانی واقعی در پنسیلوانیا فیلمبرداری شد و فضای سرد و سنگین اون لوکیشن، حس تنهایی و انزوای داستان رو برای بازیگرها کاملاً ملموس کرده بود.
یه نکته کمتر شنیدهشده هم اینه که اصلاً ساختهشدن فیلم تا حد زیادی مدیون وینونا رایدره. اون چند سال برای گرفتن حق ساخت فیلم و جور کردن بودجه پروژه تلاش کرد تا بالاخره این داستان به سینما برسه.
این فیلم که بر اساس خاطرات واقعی «سوزانا کیسِن» ساخته شده، داستان دختریه که در دهه ۶۰ میلادی مدتی رو در یک بیمارستان روانپزشکی میگذرونه و اونجا با دختری به اسم «لیسا» آشنا میشه؛ دوستیای که هم جذابه و هم ویرانگر.
✍ آرمین یوسفی
🔵@Cafe_30nema