1433
🌸کتابفروشی آموت صفحهی اینستاگرام instagram.com/aamout.bookstore instagram.com/ketabtaz سایت فروش آنلاین http://aamout.ir در گوگلمپ goo.gl/maps/95MRLDqmKRn سفارش کتاب 👇 ۰۲۱۴۴۲۳۲۰۷۵ ۰۹۳۶۸۸۲۸۱۸۰ @aamoutbs گروه گفتگو @aamoutnevesht
کتابی هست که ندیده باشیدش
پرفروشهای هفتهی #کتابفروشی_آموت
اصلا شما این لیست را بنویسید
@aamoutbookstore
🍃 هیچ عشقی در جهان، تنها اتفاق نمیافتد.
هر عاشقی، بیآنکه بداند، رشتهای نامرئی به همهی عاشقان پیش از خود و پس از خود دارد؛ انگار هر عشق، ادامهی روایتی است که قرنهاست در دل انسان تکرار میشود.
شاید راز ماندگاری عشق همین باشد؛ اینکه هیچ قلبی، تنها برای خودش نمیتپد.
📖 عشق در زمان وبا
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
🍃 بعضی راهها را ما انتخاب نمیکنیم؛ آنها آرامآرام ما را پیدا میکنند.
انگار سالها پیش، جایی دور از دسترس حافظه، داستانی آغاز شده که ما تنها یکی از شخصیتهای آن هستیم؛ با این تفاوت که باید تا پایان راه، معنای نقش خود را کشف کنیم.
شاید سرنوشت، زنجیر نباشد؛ آینهای باشد که دیر یا زود، ما را با خود واقعیمان روبهرو میکند.
📖 کافکا در کرانه
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
🍃 آدمها همیشه به دنبال حقیقت نیستند. گاهی فقط به دنبال کسی میگردند که حرفشان را تایید کند. و شاید به همین دلیل است که بسیاری از بحثها، پیش از آنکه آغاز شوند، به پایان رسیدهاند.
زندگی اما بیرون از این جدلهای بیحاصل جریان دارد؛ در سکوتهای کوتاه، در فکرهای نگفته،
و در لحظههایی که ترجیح میدهیم آرامش را به اثبات حقانیت خودمان ترجیح دهیم.
📖 «چراغها را من خاموش میکنم» ؛ روایتی ظریف و درخشان از زندگی، روابط و ناگفتههایی که در هیاهوی روزمرگی گم میشوند.
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
🍃 دنیا همیشه میان خوبها و بدها تقسیم نمیشود. گاهی آنهایی که بیش از همه رنج میکشند، همانهایی هستند که هنوز دلشان برای چیزی میتپد؛ برای آدمها، برای عدالت، برای مهربانی.
و شاید بیخوابی، بهایی باشد که وجدان برای زنده ماندن از ما میگیرد.
📖 زندگی در پیش رو
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
🍃 همهی شجاعتها شبیه رفتن نیستند.
گاهی شجاع بودن یعنی نماندن در نقطهی امن فرار، یعنی ایستادن در جایی که درد دارد اما معنا هم دارد. جایی که دل رفتن هست، اما چیزی عمیقتر از دل، تو را نگه میدارد.
ماندن همیشه از سر ضعف نیست؛ گاهی از فهم عمیق یک پیوند است، یا از پذیرش زخمی که هنوز قرار نیست بسته شود.
📖 «جاذبهی میان ما» روایتی است از عشق، فقدان و انتخابهایی که زندگی را واقعیتر میسازند.
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
🍃 گذشته، دفتر حسابی نیست که فقط بدهیهایش را به خاطر بسپاریم.
اگر موفقیتها، درسها، آدمهای خوب و لحظههای زیبایی که امروز بخشی از ما هستند از دل همان گذشته آمدهاند، شاید منصفانه نباشد که تمام شکستها و زخمها را هم به گردن همان روزها بیندازیم.
رشد، از جایی آغاز میشود که دست از متهم کردن دیروز برمیداریم و مسئولیت امروز را میپذیریم.
📖 خودت باش دختر از آن کتابهایی است که گاهی با لحنی صریح و بیپرده، ما را وادار میکند نگاه تازهای به باورهای همیشگیمان بیندازیم.
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
🍃 بیشتر ما تمام عمر را صرف فرار کردن میکنیم؛
فرار از غم،
از ترس،
از دلتنگی،
و حتی گاهی از عشق.
اما احساسات، مهمانهایی نیستند که با بستن در به رویشان از خانه بروند. پشت همان در میمانند و هر روز بلندتر از قبل به آن میکوبند.
شاید آرامش از لحظهای آغاز شود که به جای جنگیدن با احساساتمان، آنها را بپذیریم؛
بنشینیم کنارشان و اجازه دهیم حرفشان را بزنند.
سهشنبهها با موری
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
تازهها
کتابفروشی آموت
(ارسال به سراسر كشور)
09368828180
@aamoutBS
aamout.ir
@aamoutbookstore
🍃 گاهی بزرگترین تراژدی زندگی، مرگ نیست. این است که درست در واپسین لحظهها بفهمی عمرت را صرف ساختن چیزی کردهای که هرگز واقعاً نمیخواستهای. تشویقها، موفقیتها و جایگاهها یکییکی از برابر چشمانت عبور میکنند و تنها یک پرسش باقی میماند؛ اگر همهچیز درست به نظر میرسید، پس چرا اینهمه احساس فقدان وجود دارد؟
«مرگ ایوان ایلیچ» فقط داستان یک انسان نیست؛ آینهای است که تولستوی مقابل ما میگیرد تا جرات کنیم به زندگی خودمان نگاه کنیم.
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
🌐سایت کتابفروشی
aamout.ir
📚کتابفروشی آموت
(ارسال به سراسر کشور)
09368828180
ble.ir/aamoutBS
💬گروه کتابخوانی آموتنوشت
ble.ir/aamoutnevesht
📩ارتباط با نشر
ble.ir/aamoutpub
🔺کانالها
ble.ir/aamout
ble.ir/aamoutbookstore
ble.ir/aamoutkhaneh
@aamoutbookstore
عزیزی برایم پیام گذاشته «این روزها چه کتابی بخوانیم؟»
اول یک لیست بلندبالا برایش تهیه کردم و نوشتم. لینکشان را هم وقت گذاشتم و از سایت کتابفروشی آموت پیدا کردم و دنبالهاش گذاشتم که مستقیم برود و خرید کند؛ این روزا یک کتاب هم که بفروشیم، یک کتاب فروختهایم.
برایش نوشتم: «چند سال پیش دمدمای عید نوروز بود. دوست خبرنگاری از سرِلطف برایم پیام گذاشته بود که لطفا لیست پیشنهادی کتابهایی را که باید در تعطیلات نوروز بخوانیم، برایم بنویسید. دوست داریم در روزنامهمان منتشر کنیم.»
لیست را هم نوشتم اتفاقا. چندتایی هم از نشر آموت قاطیشان کردم (شما بودید نمیکردید؟) کلی هم وقت گذاشتم و گفتم چرا این کتابها. بعد یاد خودم افتادم. یاد اینکه کدام نوروز بوده که من کتاب ببرم و کتاب بخوانم؟ (جز آن سالهای دانشجویی که کاری نداشتم و دوست نداشتم آدمها را هم ببینم) بعد از آن یاد گرفتم نه در نوروز و نه در سفرهای چند روزه، هیچ کتابی همراهم نبرم چون وقت این کارها نیست. (البته الان میبرمها اما کمتر به قصد خواندن. بیشتر برای اینکه عکسی با کتاب بگیرم یا فیلمی برای استوری بگیرم و در واقع برای کار.) همین هم شد که نوشتم: هیچی. این چند روز از طبیعت لذت ببرید، وقت برای کتابخوانی زیاد است.»
خلاصه دردسرتان ندهم امروز هم برای این عزیز که اصرار داشت «این روزها چه کتابی بخوانیم؟» نوشتم «من نویسندهام و نه مبارز سیاسی و اصلا ادبیات این کارها را بلد نیستم. هر کاری برای خودش جَنم میخواهد که من جَنم این کار را ندارم. یادم هست زمان دانشجویی و قبلترش در شهرمان، هر وقت چنین اتفاقی میافتاد، یک دفتر برمیداشتم و میرفتم میایستادم و تمام رفتار و سَکنات آدمها در چنین شرایطی را یادداشت میکردم. به هزار دلیل، هنوز بعد از گذشت سیسال، هرچه از شهر نوشتم، هیچوقت منتشرشان نکردم اما میدانم روزی به کارم خواهند آمد.»
بعد اینهایی را که نوشته بودم، پاک کردم.
برایش نوشتم «نمیدانم. شما بنویسید این روزها چرا باید کتاب بخوانیم؟»
@aamoutbookstore
سالهای قبل چنین وقتی، بیل برداشته و باغچهها را بیل زده بودم. منتظر بودم باران ببارد و بنشیند به خاک. اما حالا دارم فکر میکنم این چند روز که کسی حال و حوصله کتابخواندن و آمدن به اینجا را ندارد، کتابفروشی را تعطیل کنم. از صبح نشستیم و برق دارد مصرف میشود و بخاری گازی و هی چشم داریم یکی در کتابفروشی را باز کند و دریغ از اینکه یکی بیاید.
همین وقت ویزیتور یکی از پخشیها میآید. دیروز هم پیام داده به واتساپ. پریروز زنگ زده بود بهم و گفتم واتساپ کتابفروشی پیام بدهد. بعد بلند شده و حضوری هم آمده؛ دو نفری هم.
گله میکردند که چرا از ما خرید نمیکنید. گفتم «اگر بگویم شما ششمین نفر هستید که امروز آمدید و چهار نفر از این شش نفر از پخشیها بودند، باورت میشود؟»
ادامه یادداشت
@aamoutbookstore
خجالت میکشم بنویسم اما عین واقعیت هست و باور کن داستانِ تازه نیست.
چند روزییه شیشهپاککن سمت راننده گیر دارد و آب نمیپاشد. امروز صبح یه گشتی توی خانه زدم که سوزن پیدا کنم و توی سوراخهایش بزنم شاید از شر آتآشغالی که جمع شده اونجا، خلاص بشم. پیدا نکردم. گفتم توی راه میخرم و تا رسیدم کتابفروشی، در را باز نکرده، رفتم مغازهٔ پایین آریافر. گفتم «سوزن داری احیانا؟» گفت «نه. باید بری خرازی.» یاد خودم افتادم که کتابفروشی هستیم و همه ازمون پرینت و خطکش و عروسک و اسباببازی و کاغذ آچهار و… میخواهند و… گفتم «حالا که تا اینجا اومدم، تخممرغ بده ببریم. دو روزه خودش رو خوردیم و زده شدیم، حالا تخماش رو بده.»
خندید و یه جوک بیادبیای گفت که نمیدونم تعریف کنم یا نه. تعریف کنم. کی به کیه. وقتی در متون مذهبیمان اون همه بیپروایی هست، یه جوک که به تخمِ جهان هم نیست.
گفت «یارو، مادرش بهش گفته بود «برو هویچ بگیر. اگر نداشت، تخماش رو بگیر.» این هم رفت مغازه و گفت «هویج دارین؟» گفت «نه.» این هم تندی پرید و تخم… »
گفتم «یعنی من الان تخمِ مسوولان را گرفتم؟»
گفت «اگه قیمت جدید رو بدونی، باورت میشه که تخمشون هم نیستی.»
گفتم «چند شده مگه؟»
گفت «مگه توی باغ نیستی؟»
گفتم «از ۹ صبح میام کتابفروشی و ۹ شب جنازهام میره خونه و اونقدر خستهام که میگیرم بخوابم که باز بتونم ۸ بیدار بشم که ۹…»
گفت «مرغ و تخممرغ و روغن، از دیروز سه برابر شده.»
گفتم «و اینایی که تو داری، مگه خرید جدید هستند؟»
گفت «نخیر آقا. قیمت سراسرییه. وقتی میگن سه برابر. یعنی من حتی ده تا انبار هم مرغ و روغن و تخممرغ داشته باشم، قیمتاش میشه سهبرابر.»
نگاهش کردم فقط.
خداییاش آدم خیلی باید تخم داشته باشه که از این به بعد حتی مرغ و تخممرغ بخورد؛ دانهای ۱۸ هزار تومان.
در گزارش بعدی احتمالا برایت از نان و برنج و لبنیات خواهم نوشت.
فعلا.
/channel/aamoutbookstore/7089
@aamoutbookstore
دارم تشییع پیکر بهرام بیضایی در آمریکا را در اینستاگرام نگاه میکنم. مژده شمسایی دارد بهرامخوانی میکند و توی جمعیت رفیقام افشین هاشمی مرغزار را میبینم و بغض گلویم را میگیرد که چرا بهش تسلیت ویژه نگفتم. باد کولاک کرده و درختها گویی به فرمان کارگردان، با هم هماهنگ هستند تا عالیجناب را تحویل خاک بدهند. همین حین میشنوم «ندارد.»
سرک میکشم اینطرف. دو تا جوان آمدند و روبروی دخل ایستادند. یکیشان میگوید «دیوان اشعار بهرام بیضایی را میخواهیم.»
آرمیتاخانم میگوید «بیضایی شعر ندارد تا دیوان داشته باشد.»
جوان دیگر عصبانی میگوید «خانم! جستجو بزنید در سیستمتان. ما تئاتری هستیم. یعنی شما بهتر از ما میدانید؟»
آرمیتا میگوید «دیوان نمایش دارد آقای بیضایی.»
همان اولی میگوید «خانم دیوان اشعار بهرام بیضایی را میخواهیم.»
آرمیتا مثل همیشه محجوب نگاهشان میکند و میدانم از درون، خون خوناش را میخورد و راه فراری از این دو مثلا تئاتری پیدا نمیکند.
میآیم و میگویم «چی خواندید از بیضایی؟»
نگاه عاقل اندر سفیهی به من میاندازند که یعنی «برو بابا! تو دیگه کی هستی!»
دعوتشان میکنم به بخش نمایش کتابفروشی. انگار دارم میبرمشان پای جوخهٔ دار. پا برنمیدارند.
یادم میآید وقتی سه دهه قبل تئاتر کار میکردم، بیشترین آگاهیام را همان دوره به دست آوردم. همان دوره بود که جدا از بهرام بیضایی و اکبر رادی و غلامحسین ساعدی، که نمایشنامههایشان را میخواندیم، ادبیات معاصر را هم همان دوره آشنا شدم: هوشنگ گلشیری و محمود دولتآبادی و…
یادم میآید روزهای اول کتابفروشی، برای ادای دین هم که شده، چند قفسه را اختصاص دادم به تئاتر و نمایش و نمایشنامهنویسی و بازیگری و کارگردانی و… بعد یک سال گذشت و کسی نیامد سراغاش.
اگر هم تئاتری یا سینماگری میآمد (که زیاد هم گویا در مرزداران مینشینند) فقط دنبال کتابهای داستان بودند که بتوانند ازشون اقتباس کنند.
یادم آمد که اصلا نباید اینها را بنویسم الان؛ اما نوشتم.
@aamoutbookstore
ما آدمهای عادتایم و گاهی تماشا و گفتگو با هر نوآمده.
این روزها کمتر کسی را میشناسم که با چتجیپیتی گفتگو نکند.
کسی را میشناسم که بیشتر از دکتر، داروهایش را با این یارهمیشههمراه چک میکند.
کسی را دیدم که میگوید از روزی که آمده، اصلا احساس تنهایی نمیکنم.
کسی را دیدم که…
آن اوایل گارد داشتم بهش؛ مثل هر نوآمدهای، با تردید نگاهش میکردم.
مهربانجان میگفت «نقدهایش قابل تامل است.»
ولی نتونستم باهاش کنار بیایم تا بعد جنگ؛ همین یکی دو ماه پیش.
یکروز که حالم خیلی بد بود، اومدم سربهسرش بگذارم که اولین خروجیاش شد آن عکسهای یادگاری با درخت تادانه. خوشآم اومد ازش.
بعد شد آن عکسها از خوابیدهخانم #بیوه_کشی و خامای #خاما و خندان #زاهو.
و حالا این سه زن: خوابیده و خاما و خندان…
کسی از سرنوشتشان خبر دارد؟
@aamoutbookstore
🌿 فاصلهی امروز تا جایی که آرزو داریم باشیم،
گاهی فقط مجموعهای از قدمهای کوچک و پیوسته است.
🎧 امشب با بخشی از «اثر مرکب» همراه شوید؛ کتابی که یادآوری میکند موفقیت، بیش از آنکه ناگهانی باشد، حاصل استمرار است.
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
با تو گفتگو دارد
اين گفت و اين گو
و من
فقط باغبانم
در روزگار بيآبي
و نبودن ِ تو
كه چشمه بودي
کتابفروشی آموت
(ارسال به سراسر كشور)
09368828180
@aamoutBS
aamout.ir
ble.ir/aamoutbookstore
🌿 وقتی خاک دیگر نان نمیدهد،
انسان راهی میشود؛
نه از روی انتخاب، از روی اجبار.
🎧 امشب با بخشی از «خوشههای خشم» همراه شوید؛ سفری تلخ و انسانی در دل تاریخ آمریکا.
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
آبنباتهاي مهرداد صدقي رسيدند
کتابفروشی آموت
(ارسال به سراسر كشور)
09368828180
@aamoutBS
aamout.ir
ble.ir/aamoutbookstore
«مجموعهی کامل داستانهای فلانری اوکانر» با ترجمهی آذر عالیپور ۸۹۶ صفحه است و گالینگور
پارسال این موقع درآوردیم ۱ میلیون و ۱۰۰
دیماه به خاطر گرانی کاغذ شد ۱ میلیون و ۵۰۰
الان قیمتش رو چند بزنم؟
رفقای ناشر کتابهای گالینگور را صفحهای بین ۳ تا ۵ هزار تومان محاسبه میکنند
@aamout
آدمی میتواند از شهر بگریزد،
از مردم پنهان شود،
اما از صدای درونش چطور؟
🎧 امشب با بخشی از شاهکار داستایفسکی همراه شوید؛ جنایت و مکافات سفری به تاریکترین و انسانیترین لایههای روح.
📚 کتابفروشی آموت @aamoutbookstore
این روزها دوباره *خاموشان* آمده برابرم.
خیلی وقت بود ازش گذشته بودم
اصلا نوشتمشان که دیگر نبینمشان؛ چه در خواب و چه در بیداری.
اما مدام میآیند
چون عکس یادگاری مشهد که روی تاقچه مانده و مدام چشمات میخورد بهش
آدمهایی بدون صورت
آدمهایی با یک خاطره
آدمهایی با یک نگاه
آدمهایی با یک بو
آدمهایی با یک صدا
همه بودند. زمانی بودند؛ زمانی نچندان دور.
حالا نیستند
وقتی آخرین بار رفته بودم زادگاهم تا رمانی عاشقانه بنویسم، ندیدمشان؛ همه خاموش شده بودند. مُرده بودند.
فقط آدمها نبودند که خاموش شده بودند
درختها را بریده بودند
پرندهها را پرانده بودند
چشمهها را خشکانده بودند
و راهی نمانده بود به رسیدن به روز آخر گویی؛ آخرالزمان.
و اینطور شد که سیودو داستان «خاموشان» را نوشتم؛ پشت سر هم و بیوقفه.
برای همین هم شد که برای بردن مخاطب به اندرون داستانها، گذاشتم کلمههایی بیایند وقت نوشتن که با آنها بودند و خواهند بود؛ اگرچه گم و ناپیدا.
و این شده سرنوشت این کلمهها
این آدمها
و نگهبانی که در مه گمشده.
گمشده واقعا؟
و چرا درست باید امشب این مطلب منتشر شود؟
aamout.ir
ble.ir/aamoutkhaneh
تازهها
کتابفروشی آموت
(ارسال به سراسر كشور)
09368828180
@aamoutBS
aamout.ir
@aamoutbookstore
سلام و نور
وقتي كه صبح
تو سبزي
راهام سبز،
باغ دلم
پر از شاتوت
کتابفروشی آموت
(ارسال به سراسر كشور)
09368828180
@aamoutBS
aamout.ir
@aamoutbookstore
کانال کتابفروشی آموت
در پیامرسان «بله»
http://ble.ir/aamoutbookstore
@aamoutbookstore
A Tale of Momentum And Inertia
By Kameron Gates
@aamoutbookstore
سلام و نور
قابل توجه دوستانی که شاهنامهی خالقی مطلق را دارند
جلد ۵ و ۶ و ۷ این مجموعه با عنوان گزارش شاهنامه رسید
ارسال به سراسر کشور 👇🏻
aamout.ir
09368828180
سلام و تخممرغ
ارسال به سراسر کشور 👇🏻
aamout.ir
09368828180
@aamoutbookstore
این مزخرفاتی را که میگویند «یارو نان نداره بخوره، شما انتظار دارید کتاب بخوانه؟» قبول ندارم.
در واقع یک جور دیگری میتوانم بپرسم که «وقتی که نان داشتند بخورند، مگر کتاب میخواندند؟»
اصلا نیازی نیست تحلیلها و گزارشهایی با بودجههای ویژه تهیه شود. هر کدام ما میتوانیم نگاهی به اطرافیانمان بکنیم و بببینم «چند درصد از دوستان و آشنایان و اقوام ما کتابخوان هستند؟»
و اینکه «به غیر از کتاب درسی و جزوه و نهایت کتابهایی دربارهٔ اینکه چطور پولدار بشویم و چطور به آرامش برسیم و چطور لاغر کنیم، اصلا کتاب دیدهاند در عمرشان؟»
القصه غصه جای دیگری است.
اینکه من کتابفروش مثلا روز جمعه چقدر کتاب فروختم و بعد با هزار حساب و کتاب، برای خودم کتاب هم خریدم، اما انصاف را باید جایی دیگر دنبال کرد.
اینکه مثلا در سال ۱۳۹۷ اگر میتوانستم ۱۳۰ تا کتاب بخرم. این خریدم در سال ۱۴۰۰ رسید به ۸۰ تا و پارسال رسید به ۴۰ تا و دیروز وقتی تعداد کتابهایم به ۶ تا رسید، صدای آلارم آمد؛ زنگها برای که به صدا درمیآیند؟
همین هم شد که وقتی امروز از روی کنجکاوی به آمار هفت سال و پانزده روز گذشته نگاه کردم. دیدم، بله. من تنها نیستم. آمار کتابفروشی هم همین را میگوید.
کتابخوان یک نان کمتر میخورد و یک کافه کمتر میرود و یک سفر کمتر میرود ولی کتاباش باید برسد.
قدیم شاید دست و دلبازتر کتاب میخریدیم، حتی اگر نیازمان نبود، اما الان کتابی را میخریم که نیازمان هست.
این اعتیاد ما کتابخوانها به کتاب، یک موضوع قابل توجه است که هیچ خبرنگاری این روزها بهش توجه ندارد و فقط به تیراژها نگاه میکنند (که البته همان هم بیربط نیست به این موضوع. قدیم ناشر کتابها را ۱۱۰۰ نسخه و ۱۶۵۰ نسخه و ۲۲۰۰ نسخه چاپ میکرد و حالا تیراژش رسیده به ۱۱۰ تا و ۲۲۰ تا و ۳۳۰ تا و ۵۵۰ تا).
درخت که آب بهش نرسد، از همهجا لاغر میشود؛ خودش، خودش را میخورد.
و از چنین درختی البته باید که ترسید.
میدانید چرا؟
اینجا جواب بدهید
@aamoutbookstore