1433
🌸کتابفروشی آموت صفحهی اینستاگرام instagram.com/aamout.bookstore instagram.com/ketabtaz سایت فروش آنلاین http://aamout.ir در گوگلمپ goo.gl/maps/95MRLDqmKRn سفارش کتاب 👇 ۰۲۱۴۴۲۳۲۰۷۵ ۰۹۳۶۸۸۲۸۱۸۰ @aamoutbs گروه گفتگو @aamoutnevesht
عزیزی برایم پیام گذاشته «این روزها چه کتابی بخوانیم؟»
اول یک لیست بلندبالا برایش تهیه کردم و نوشتم. لینکشان را هم وقت گذاشتم و از سایت کتابفروشی آموت پیدا کردم و دنبالهاش گذاشتم که مستقیم برود و خرید کند؛ این روزا یک کتاب هم که بفروشیم، یک کتاب فروختهایم.
برایش نوشتم: «چند سال پیش دمدمای عید نوروز بود. دوست خبرنگاری از سرِلطف برایم پیام گذاشته بود که لطفا لیست پیشنهادی کتابهایی را که باید در تعطیلات نوروز بخوانیم، برایم بنویسید. دوست داریم در روزنامهمان منتشر کنیم.»
لیست را هم نوشتم اتفاقا. چندتایی هم از نشر آموت قاطیشان کردم (شما بودید نمیکردید؟) کلی هم وقت گذاشتم و گفتم چرا این کتابها. بعد یاد خودم افتادم. یاد اینکه کدام نوروز بوده که من کتاب ببرم و کتاب بخوانم؟ (جز آن سالهای دانشجویی که کاری نداشتم و دوست نداشتم آدمها را هم ببینم) بعد از آن یاد گرفتم نه در نوروز و نه در سفرهای چند روزه، هیچ کتابی همراهم نبرم چون وقت این کارها نیست. (البته الان میبرمها اما کمتر به قصد خواندن. بیشتر برای اینکه عکسی با کتاب بگیرم یا فیلمی برای استوری بگیرم و در واقع برای کار.) همین هم شد که نوشتم: هیچی. این چند روز از طبیعت لذت ببرید، وقت برای کتابخوانی زیاد است.»
خلاصه دردسرتان ندهم امروز هم برای این عزیز که اصرار داشت «این روزها چه کتابی بخوانیم؟» نوشتم «من نویسندهام و نه مبارز سیاسی و اصلا ادبیات این کارها را بلد نیستم. هر کاری برای خودش جَنم میخواهد که من جَنم این کار را ندارم. یادم هست زمان دانشجویی و قبلترش در شهرمان، هر وقت چنین اتفاقی میافتاد، یک دفتر برمیداشتم و میرفتم میایستادم و تمام رفتار و سَکنات آدمها در چنین شرایطی را یادداشت میکردم. به هزار دلیل، هنوز بعد از گذشت سیسال، هرچه از شهر نوشتم، هیچوقت منتشرشان نکردم اما میدانم روزی به کارم خواهند آمد.»
بعد اینهایی را که نوشته بودم، پاک کردم.
برایش نوشتم «نمیدانم. شما بنویسید این روزها چرا باید کتاب بخوانیم؟»
@aamoutbookstore
سالهای قبل چنین وقتی، بیل برداشته و باغچهها را بیل زده بودم. منتظر بودم باران ببارد و بنشیند به خاک. اما حالا دارم فکر میکنم این چند روز که کسی حال و حوصله کتابخواندن و آمدن به اینجا را ندارد، کتابفروشی را تعطیل کنم. از صبح نشستیم و برق دارد مصرف میشود و بخاری گازی و هی چشم داریم یکی در کتابفروشی را باز کند و دریغ از اینکه یکی بیاید.
همین وقت ویزیتور یکی از پخشیها میآید. دیروز هم پیام داده به واتساپ. پریروز زنگ زده بود بهم و گفتم واتساپ کتابفروشی پیام بدهد. بعد بلند شده و حضوری هم آمده؛ دو نفری هم.
گله میکردند که چرا از ما خرید نمیکنید. گفتم «اگر بگویم شما ششمین نفر هستید که امروز آمدید و چهار نفر از این شش نفر از پخشیها بودند، باورت میشود؟»
ادامه یادداشت
@aamoutbookstore
خجالت میکشم بنویسم اما عین واقعیت هست و باور کن داستانِ تازه نیست.
چند روزییه شیشهپاککن سمت راننده گیر دارد و آب نمیپاشد. امروز صبح یه گشتی توی خانه زدم که سوزن پیدا کنم و توی سوراخهایش بزنم شاید از شر آتآشغالی که جمع شده اونجا، خلاص بشم. پیدا نکردم. گفتم توی راه میخرم و تا رسیدم کتابفروشی، در را باز نکرده، رفتم مغازهٔ پایین آریافر. گفتم «سوزن داری احیانا؟» گفت «نه. باید بری خرازی.» یاد خودم افتادم که کتابفروشی هستیم و همه ازمون پرینت و خطکش و عروسک و اسباببازی و کاغذ آچهار و… میخواهند و… گفتم «حالا که تا اینجا اومدم، تخممرغ بده ببریم. دو روزه خودش رو خوردیم و زده شدیم، حالا تخماش رو بده.»
خندید و یه جوک بیادبیای گفت که نمیدونم تعریف کنم یا نه. تعریف کنم. کی به کیه. وقتی در متون مذهبیمان اون همه بیپروایی هست، یه جوک که به تخمِ جهان هم نیست.
گفت «یارو، مادرش بهش گفته بود «برو هویچ بگیر. اگر نداشت، تخماش رو بگیر.» این هم رفت مغازه و گفت «هویج دارین؟» گفت «نه.» این هم تندی پرید و تخم… »
گفتم «یعنی من الان تخمِ مسوولان را گرفتم؟»
گفت «اگه قیمت جدید رو بدونی، باورت میشه که تخمشون هم نیستی.»
گفتم «چند شده مگه؟»
گفت «مگه توی باغ نیستی؟»
گفتم «از ۹ صبح میام کتابفروشی و ۹ شب جنازهام میره خونه و اونقدر خستهام که میگیرم بخوابم که باز بتونم ۸ بیدار بشم که ۹…»
گفت «مرغ و تخممرغ و روغن، از دیروز سه برابر شده.»
گفتم «و اینایی که تو داری، مگه خرید جدید هستند؟»
گفت «نخیر آقا. قیمت سراسرییه. وقتی میگن سه برابر. یعنی من حتی ده تا انبار هم مرغ و روغن و تخممرغ داشته باشم، قیمتاش میشه سهبرابر.»
نگاهش کردم فقط.
خداییاش آدم خیلی باید تخم داشته باشه که از این به بعد حتی مرغ و تخممرغ بخورد؛ دانهای ۱۸ هزار تومان.
در گزارش بعدی احتمالا برایت از نان و برنج و لبنیات خواهم نوشت.
فعلا.
/channel/aamoutbookstore/7089
@aamoutbookstore
دارم تشییع پیکر بهرام بیضایی در آمریکا را در اینستاگرام نگاه میکنم. مژده شمسایی دارد بهرامخوانی میکند و توی جمعیت رفیقام افشین هاشمی مرغزار را میبینم و بغض گلویم را میگیرد که چرا بهش تسلیت ویژه نگفتم. باد کولاک کرده و درختها گویی به فرمان کارگردان، با هم هماهنگ هستند تا عالیجناب را تحویل خاک بدهند. همین حین میشنوم «ندارد.»
سرک میکشم اینطرف. دو تا جوان آمدند و روبروی دخل ایستادند. یکیشان میگوید «دیوان اشعار بهرام بیضایی را میخواهیم.»
آرمیتاخانم میگوید «بیضایی شعر ندارد تا دیوان داشته باشد.»
جوان دیگر عصبانی میگوید «خانم! جستجو بزنید در سیستمتان. ما تئاتری هستیم. یعنی شما بهتر از ما میدانید؟»
آرمیتا میگوید «دیوان نمایش دارد آقای بیضایی.»
همان اولی میگوید «خانم دیوان اشعار بهرام بیضایی را میخواهیم.»
آرمیتا مثل همیشه محجوب نگاهشان میکند و میدانم از درون، خون خوناش را میخورد و راه فراری از این دو مثلا تئاتری پیدا نمیکند.
میآیم و میگویم «چی خواندید از بیضایی؟»
نگاه عاقل اندر سفیهی به من میاندازند که یعنی «برو بابا! تو دیگه کی هستی!»
دعوتشان میکنم به بخش نمایش کتابفروشی. انگار دارم میبرمشان پای جوخهٔ دار. پا برنمیدارند.
یادم میآید وقتی سه دهه قبل تئاتر کار میکردم، بیشترین آگاهیام را همان دوره به دست آوردم. همان دوره بود که جدا از بهرام بیضایی و اکبر رادی و غلامحسین ساعدی، که نمایشنامههایشان را میخواندیم، ادبیات معاصر را هم همان دوره آشنا شدم: هوشنگ گلشیری و محمود دولتآبادی و…
یادم میآید روزهای اول کتابفروشی، برای ادای دین هم که شده، چند قفسه را اختصاص دادم به تئاتر و نمایش و نمایشنامهنویسی و بازیگری و کارگردانی و… بعد یک سال گذشت و کسی نیامد سراغاش.
اگر هم تئاتری یا سینماگری میآمد (که زیاد هم گویا در مرزداران مینشینند) فقط دنبال کتابهای داستان بودند که بتوانند ازشون اقتباس کنند.
یادم آمد که اصلا نباید اینها را بنویسم الان؛ اما نوشتم.
@aamoutbookstore
هرکی
با شیطان
توی یک کشتی بنشینه
باید باهاش سفر هم بره
#فرشته_ساز
نوشتهی استفان برایس
ترجمهی سامگیس زندی
۴۹۶ صفحه | نشر آموت
سلام و نور
کتابفروشی آموت باز است
ارسال به سراسر کشور 👇🏻
aamout.ir
09368828180
@aamoutbookstore
سلام و آغاز سال نو میلادی
ارسال به سراسر کشور 👇🏻
aamout.ir
09368828180
@aamoutbookstore
تازهها
گفتوگو با حافظ
علیرضا ابراهیمی
نشر چارکوچه
ارسال به سراسر کشور 👇🏻
aamout.ir
09368828180
@aamoutbookstore
سالی که سینمای جوان قزوین دوره میدیدم، سال اکران «مسافران» بود و ذوق ما که داریم برای بار دهم، این فیلم را با هم تحلیل میکنیم. بعد دوباره برگشتیم به «باشو غریبهی کوچک» و بعد فیلمهای دیگرش.
و منی که از تئاتر رفته بودم سمت سینما و با اینحال میدانستم جایام اینجا نیست و کارم کلمه است، پناه برده بودم به فیلمنامههایش؛ به نمایشنامههایش. و مشق ِ شبام شده بود گویی پاکنویس کردن «طومار شیخ شرزین» و «حقایقی درباره لیلا، دختر ادریس» و «مسافران» و «چهار صندوق» و «مرگ یزدگرد» و ...
تا اینکه در یکی از شبهای بخارا از نزدیک دیدماش. عکاس بودم مثلا اما یادم رفته بود عکاسی. نگاه میکردم بهش. چندباری که چشم در چشم شدیم، نهراسیدم ازش؛ برخلاف خیلی که آدم نمیتواند توی چشمهایشان نگاه کند.
و من میدیدم که این مرد چقدر در دلم جای دارد.
گذشت تا دورهی آخرالزمانی کرونا. از بخت ِ همراهام بود که با جوانی در بوکان آشنا شدم که یک هارد، پر از فیلم برایم فرستاد؛ دستهبندی شده و فولدر به فولدر و در هر کدام، تمام فیلمهای یک کارگردان؛ هم خارجی و هم ایرانی. و من و ساینا و ایرنا هر روز و هر شب، کارمان شده بود دیدن این فیلمها و بعد گفتگو دربارهشان و سهتایی عاشق «باشو غریبهی کوچک» شده بودیم و ...
الان دیدم آرمیتا گریه میکند که چه سالی شد سال ۱۴۰۴. و من که از شاملو کمک گرفتم و استوری گذاشتم «سال ِ بد | سال ِ باد | سال ِ اشک | سال شک ...» بهش گفتم «دخترم! خوش به حال بیضایی. الان داری عکس میگیری از این همه اثر ماندگار از استاد که بگذاری توی پیج کتابتاز. به این بخش فکر کن که کاش آدمی، همین اندازه ماندگار باشد و بعد برود.»
بعد گفتم «اصلا ببین آمدن و رفتناش را. ۵ دی ۱۳۱۷ | ۵ دی ۱۴۰۴. »
عکس را جوادجان آتشباری گرفته در شب #بهرام_بیضایی؛ سهشنبه ۵ دى ماه ۱۳۸۵. تالار بتهوون خانه هنرمندان
@aamoutbookstore
پرهامراد با بیان اینکه کتابهای علیخانی فقط داستان نیستند، افزود: کتابهای او در حوزه فرهنگ، جامعهشناسی و روانشناسی قوی هستند، هدف من از بررسی این آثار هم همین بود که تمام ابعاد آثار او به جامعه مخاطب شناسانده شود. زمانی که اولین کتاب او را خواندم، حدود ۱۰ سال میشد که رمان ایرانی نمیخواندم. وقتی رمان «خاما» را خواندم برایم جالب بود، زیرا داستانی بود که در آن مبانی فرهنگی و زبانی گنجانده و چند قومیت به عنوان شخصیت در آن وارد شده بود.
هدف من از بررسی این آثار هم همین بود که تمام ابعاد آثار او به جامعه مخاطب شناسانده شود
او با اشاره به اینکه برای نوشتن کتابش علیخانی را پیدا کرده است، ادامه داد: یکی از اخلاقهای علیخانی مردمی بودن اوست. در نوشتن بیوگرافی از خودش کمک گرفتم تا بیوگرافی درستی از او ارائه بدهم، خودش هم نقدها و پژوهشهایی را که درباره آثارش انجام شده بود برایم فرستاد.
این منتقد ادبی با تاکید بر وظیفهای که برای معرفی نویسندگان نسل چهارم و بعد از آن دارد، گفت: در برنامه دارم تا به بررسی و نقد ۱۰ نویسنده از جمله محمدعلی علومی، صمد بهرنگی و عباس معروفی بپردازد و یوسف علیخانی نخستین آن مجموعه بود. حتما هر نگاه و ذهنی که داستانی را میخواند برداشت خاص خود را دارد. این ادعا را ندارم که کتابی نوشتم که صددرصدی است و حتما کم و کاستی دارد.
aamout.ir
@aamoutbookstore
سلام و نور
چراغ کتابفروشی روشن شد
ارسال به سراسر کشور
سایت کتابفروشی 👇🏻
aamout.ir
واتساپ 👇🏻
09368828180
در تمام این سالها
همیشه آرزو داشتم
معرفی کتابهای آموت را
از زبان ِ شماها بشنوم
از امروز تا آخر دیماه
یک کتاب نشر آموت را روبروی دوربین
معرفی و در صفحهتان منتشر کنید
کتاب بهمنماه، هدیه ما به شما
این یک مسابقه نیست
هر کس یک کتاب معرفی کند
کتاب بعدی آموت
برایش ارسال میشود
آی دی ما در تلگرام
@aamoutpub
/channel/aamout/17856
@aamout
«#قلب_دوخته»
نویسنده: #کارول_مارتینز
مترجم: #کامران_حسینی
انتشارات: #نشر_آموت
تعداد صفحه: ۴۰۸
فرسکیتا کاراسکو دختری است که در شانزدهسالگی موهبتی جادویی مییابد. زنان خانواده او صاحب جعبهای چوبی و اسرارآمیز هستند که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. محتوای این جعبه برای هر دختری که طی مراسمی اسرارآمیز آن را دریافت میکند، متفاوت است.
وقتی نوبت به او میرسد تا این جعبه را از مخفیگاهش زیر درختان زیتون پیچخورده بیرون بیاورد، فرسکیتا تنها سوزن و نخهایی ساده مییابد. اما همین ابزارها برای او کافی است تا جادوی خود را به کار بگیرد و سرنوشت خود و فرزندانش را رقم بزند. اما جادو همیشه آسان نیست. موهبت او، که گاهی شفابخش و گاه ویرانگر است، او را در برابر حسادت و طمع دیگران آسیبپذیر میکند. کارول مارتینز در این رمان شگفتانگیز، ما را به دنیایی میبرد که افسانه و واقعیت در هم تنیدهاند.
برای ثبت سفارش میتوانید وارد سایت aamout.ir شوید. در صورت موجود نبودن کتاب در سایت، در واتساپ پیام بدهید یا با کتابفروشی آموت تماس بگیرید.Читать полностью…
09368828180
@aamoutbookstore
📌 کتاب شمارهی ۱ سال ۲۰۲۵ مجلهی People
📌 فینالیست Readers’ Favorite Historical Fiction 2025 در Goodreads
📌 جزو بهترین کتابهای صوتی سال ۲۰۲۵ در Apple Books
📌 در فهرست Best of Fiction سال Audible
📌 ۲۶ هفته پیاپی
در فهرست پرفروشهای The New York Times
به ایران رسید
#سرزمین_از_هم_گسیخته
(رمان عاشقانه خارجی)
نوشتهی کلر لزلیهالی
ترجمهی رفیع رفیعیصفایی
۳۵۲ صفحه | ۴۵۰ هزار تومان
نشر آموت
دور غم هم میرقصیم ...
رمانی
با محوریت:
خاطره
عشق ازدسترفته
بازگشت به گذشته
و شکافهای عاطفیِ حلنشده
aamout.ir
@aamoutbookstore
همیشه هر جلسهای که در کتابفروشی برگزار میشد، بعدش تن و بدنام میلرزید که «مهربانجان چی میگه الان؟» و خوش به حال روزی که بعد جلسه، برایم مینوشتی «آفرین پسرجان. درخشیدی.» و حالا من منگام و گنگام و لال و کر و کور و هیچی نمیبینم و چون گمگشتهای بالبال میزنم دنبال نشانهای که بگویی تولد ۱۸ و ۸ امسال چطور بود.
وسط جلسه حس کردم میگی «بسه پسر! تولد نشر آموت و کتابفروشی است. چقدر بیراه میروی.» و هی مقاومت میکردم که «بیراه نمیروم. این بچهها همهشون عاشقات بودند. هیچکس به غیر ِ من ندیده بودت اما در همهشان زندهای تا همیشه. و امروز مجالی بود که ازت بگن.»
قبل از مراسم، یهو هوس کردم احمدرضا احمدی بشنوم؛ «در شب سرد زمستانی» نیما یوشیج. تا خواند و محمد نوری شروع کرد، پشت کردم به بچهها که نبینند اشکهایم را. این روزها جز آرمیتا، کسی ندیده اشکهایم را؛ و تو که ...
هنوز مراسم شروع نشده بود که آسیدمحسن بنیفاطمه و الهامخانم، همسر مهربانش آمدند. تا محسن را بغل کردم، زارم زار شد و ... یادت میاد چقدر دوست داشتی دوستداشتنام را؟
بعد هم یکییکی رفقا آمدند. این روزها دیده بودی که جیمانجان و آرمیتاجان چقدر خوب مهیای تولد میشدند و کنارشان زهرا و فاطمه و آیدا و سیمین و شقایق و فرزانه، پایهی این راه بودند.
هیچ دقت کردی امسال خیلی از مترجمان و نویسندگان ِ آموت آمده بودند: آرتمیس مسعودی و مریم مفتاحی و دکتر کیهان بهمنی و عباس زارعی و سیدرضا حسینی و فرشاد شالچیان و مریم رفیعی و منا اختیاری و سارا نجمآبادی و دکتر ساره خسروی و رفیع رفیعی و پروانه سراوانی و بهنام ناصح.
خانم آذر عالیپور هم پیام گذاشته بود که پیاماش را بخوانم. گوشی من لایو رفته بودند و...
حمیدخان چه ذوقی داشت وقتی ازت حرف زد. جیمانجان با چه کیفی گفت. دکتر مروت حرف زد. دخترات چه باشکوه ازت گفتند: مهشید و پناه و رعنا و لیلا و مهتاب و مبینا و نازنین و نگار و فرگل و زهرا و نفیسه و میترا و شبنم و ... جای حسام و محمد و حامد و رویا و خیلیها سبز بود؛ حسام ماموریت بود.
آقامحمدجواد و آقا آرمین چه خوب بودند. دیدی که. من چی میگم آخه.
آخر مراسم هم استاد ابراهیم کریمی، مدیر نشر دوستان و مدیرعامل اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران هم آمد؛ پارسال هم اومده بود. گفت «کاشکی این جلسات را فصلی بکنی!» و لابد تو هم میگویی «باید این کار را بکنی.»
من جای تو، از همه ممنونم که آمدند.
/channel/aamout/17817
@aamout
@aamoutbookstore
@aamoutkhaneh
A Tale of Momentum And Inertia
By Kameron Gates
@aamoutbookstore
سلام و نور
قابل توجه دوستانی که شاهنامهی خالقی مطلق را دارند
جلد ۵ و ۶ و ۷ این مجموعه با عنوان گزارش شاهنامه رسید
ارسال به سراسر کشور 👇🏻
aamout.ir
09368828180
سلام و تخممرغ
ارسال به سراسر کشور 👇🏻
aamout.ir
09368828180
@aamoutbookstore
این مزخرفاتی را که میگویند «یارو نان نداره بخوره، شما انتظار دارید کتاب بخوانه؟» قبول ندارم.
در واقع یک جور دیگری میتوانم بپرسم که «وقتی که نان داشتند بخورند، مگر کتاب میخواندند؟»
اصلا نیازی نیست تحلیلها و گزارشهایی با بودجههای ویژه تهیه شود. هر کدام ما میتوانیم نگاهی به اطرافیانمان بکنیم و بببینم «چند درصد از دوستان و آشنایان و اقوام ما کتابخوان هستند؟»
و اینکه «به غیر از کتاب درسی و جزوه و نهایت کتابهایی دربارهٔ اینکه چطور پولدار بشویم و چطور به آرامش برسیم و چطور لاغر کنیم، اصلا کتاب دیدهاند در عمرشان؟»
القصه غصه جای دیگری است.
اینکه من کتابفروش مثلا روز جمعه چقدر کتاب فروختم و بعد با هزار حساب و کتاب، برای خودم کتاب هم خریدم، اما انصاف را باید جایی دیگر دنبال کرد.
اینکه مثلا در سال ۱۳۹۷ اگر میتوانستم ۱۳۰ تا کتاب بخرم. این خریدم در سال ۱۴۰۰ رسید به ۸۰ تا و پارسال رسید به ۴۰ تا و دیروز وقتی تعداد کتابهایم به ۶ تا رسید، صدای آلارم آمد؛ زنگها برای که به صدا درمیآیند؟
همین هم شد که وقتی امروز از روی کنجکاوی به آمار هفت سال و پانزده روز گذشته نگاه کردم. دیدم، بله. من تنها نیستم. آمار کتابفروشی هم همین را میگوید.
کتابخوان یک نان کمتر میخورد و یک کافه کمتر میرود و یک سفر کمتر میرود ولی کتاباش باید برسد.
قدیم شاید دست و دلبازتر کتاب میخریدیم، حتی اگر نیازمان نبود، اما الان کتابی را میخریم که نیازمان هست.
این اعتیاد ما کتابخوانها به کتاب، یک موضوع قابل توجه است که هیچ خبرنگاری این روزها بهش توجه ندارد و فقط به تیراژها نگاه میکنند (که البته همان هم بیربط نیست به این موضوع. قدیم ناشر کتابها را ۱۱۰۰ نسخه و ۱۶۵۰ نسخه و ۲۲۰۰ نسخه چاپ میکرد و حالا تیراژش رسیده به ۱۱۰ تا و ۲۲۰ تا و ۳۳۰ تا و ۵۵۰ تا).
درخت که آب بهش نرسد، از همهجا لاغر میشود؛ خودش، خودش را میخورد.
و از چنین درختی البته باید که ترسید.
میدانید چرا؟
اینجا جواب بدهید
@aamoutbookstore
سلام و باران
کتابفروشی امروز باز است
ارسال به سراسر کشور 👇🏻
aamout.ir
09368828180
@aamoutbookstore
«#آبلوموف»
نویسنده: #ایوان_گنچارف
مترجم: #سروش_حبیبی
انتشارات: #نشر_فرهنگ_معاصر
تعداد صفحه: ۹۱۲
کتاب آبلوموف (Oblomov) از طریق روایت داستانی تصویری روشن از واقعیت انسان معاصر را برای بشریت عرضه میکند.
داستان از اینجا شروع میشود که آبلوموف در رختخواب خود دراز کشیده و نامهای از طرف مدیر املاک کشور دریافت میکند. متن نامه درمورد وخامت وضعیت مالی اوست که نیاز به تصمیمگیریهای اساسی دارد و آبلوموف باید به آن جا مراجعه کند. اما ترک اتاق خواب برای آبلوموف کار دشواری است.
آبلوموف دوست صمیمی به نام آندره اشتولتز دارد که از بچگی با او بزرگ شده است. اما چیزی که آن دو را از هم متفاوت میکند این است که اشتولتز برعکس آبلوموف فردی فعال است و مرتب آبلوموف را تشویق میکند تا او هم همینطور باشد. نقطه جذاب داستان عاشق شدن آبلوموف است؛ روزی که به دیدن یکی از دوستان خانوادگیشان میرود و «الگا» را میبیند و عشق او در قلبش نفوذ میکند...
رمان گنچارف موجب شکلگیری مفهوم «آبلوموفیسم» در روسیه شد که منظور آن نوعی سستی، خمودگی، تنبلی، بیانگیزگی و بیتفاوتی در مواجهه با زندگی است.
aamout.irЧитать полностью…
09368828180
@aamoutbookstore
رمان دیستوپیایی
روایت جهانی آشفته،
ناعادلانه
و انسانزدا
جهانی که
در آن ساختارهای قدرت—دولت، قانون، ایدئولوژی، اقتصاد یا حتی زبان—بهجای حمایت از انسان، او را کنترل، محدود یا حذف میکنند.
جهانی اغراقشده یا امتداد منطقیِ جهان واقعی؛
اینکه اگر یک مسیر فکری، سیاسی یا اخلاقی ادامه پیدا کند، جامعه به چه کابوسی میرسد.
دیستوپیا اغلب «هشدار» است، نه پیشبینی: هشداری دربارهی عادتکردن به خشونت،
از دستدادن آزادی،
و تبدیل انسان به عدد، ابزار یا کالا.
در رمان دیستوپیایی
مسئله فقط تاریکی فضا یا تلخی داستان نیست،
بلکه نابسامانی سیستماتیک است؛
شر، فردی و تصادفی نیست،
بلکه قانونی، عادی و نهادینه شده است.
شخصیتها
یا در برابر این نظم مقاومت میکنند
یا آن را پذیرفتهاند
و در آن زندگی میکنند.
دیستوپیا
میتواند سیاسی، اخلاقی، زیستی
یا حتی درونی باشد،
اما در همهی شکلهایش
یک پرسش مرکزی دارد:
«وقتی انسانیت حذف شود،
زندگی چه شکلی پیدا میکند؟»
رمان دیستوپیایی
یکی از جدیترین و ماندگارترین
گونههای ادبیات معاصر است
aamout.ir
@aamout
یادنامهی بهرام بیضایی ، «عیار تنها»
۵ دی ۱۳۱۷
۵ دی ۱۴۰۴
ارسال به سراسر کشور 👇🏻
aamout.ir
09368828180
@aamoutbookstore
استاد بهرام بیضایی، کارگردان، نمایشنامهنویس و پژوهشگر، در هشتادوهفتمین زادروز خود، چشم از جهان فروبست.
یادش جاودان
۰۲۱۴۴۲۳۲۰۷۵
۰۹۳۶۸۸۲۸۱۸۰
@aamoutbookstore
گفتوگوی ایرنا با یک منتقد ادبی؛
نویسندگان نسل چهارم در نبود نقد شناخته نمیشوند
تهران- ایرنا- یک منتقد ادبی با بیان اینکه کتابهای نویسندگان نسل چهارم و بعد از آن مورد نقد و بررسی قرار نگرفته است، ادامه داد: شاید به همین دلیل باشد که مخاطب ایرانی بیشتر به سمت داستانهای خارجی میرود.
فاطمه پرهامراد در گفتوگو با خبرنگار کتاب ایرنا، درباره چرایی توجه کمتر به نقد کتاب، توضیح داد: در این حوزه نقدها دو دسته اند، افرادی که در جلسه نقد و بررسی کتاب شرکت و نویسنده را خراب میکنند یا به مدح و ستایش او میپردازند. چیزی که به عنوان نقد در جامعه ادبی شناخته شده است، ایرادگیری است، یعنی فقط ایرادها بیان شود، به نوعی که غرض ورزانه باشد یا به ستایش افراد بپردازند. این طریق نقد کردن باعث شده که سوگیری اذهان عمومی به سمت نقد ناخوشایند باشد، یعنی فکر میکنند در نقد و بررسی، اگر فردی همه بدهای یک اثر را بگوید منتقد خوبی است یا اگر برعکس آن بشود، چاپلوسی است.
سادهترین چهارچوبی که بخواهیم برای نقد یک داستان در نظر بگیریم، بررسی ساختار آن است
این منتقد ادبی با تاکید بر اینکه در ایران توجه و استقبالی به نقد نمیشود، ادامه داد: هرکسی بدون آنکه اصول را درنظر بگیرد، نظرات شخصی را بیان میکند و نام آن نقد میشود؛ این افراد برای آن چهارچوبی تعریف نمیکنند. سادهترین چارچوبی که بخواهیم برای نقد یک داستان در نظر بگیریم، بررسی ساختار آن است، با مطالعه منابع نظری میتوانیم این قالب از نقد را انجام بدهیم، این در حالی است که در این روزها هرکس نظر شخصی خود را با عنوان نقد بیان میکند.
او با اشاره به اینکه رفتار نسنجیده موجب بیشتر شدن انحراف از نقد شود، افزود: اگر چند کارشناس که در حوزه نقد فعالیت میکنند، حوصله به خرج بدهند، مخصوصا برای داستانهایی که حجم دارند و لایهبهلایه هستند، وقت بگذارند و مطالعه کنند، وارد عرصه شوند و نقد را انجام بدهند، جامعه نقد پیشرفت خواهد کرد.
یکی از مشکلات جامعه داستاننویسی عدم توجه به نویسندگان است
پرهامراد با تاکید بر این نکته که بررسی کتابهای یوسف علیخانی با توجه به نقدهایی که پیش از این بر آثارش نوشته میشد، تهیه شده است، افزود: نقدهایی که درباره کتاب او نوشته شده است مطالعه و بعد نظر خودم را بیان کردم، اینطور نیست که نقدها مستقیم وارد کتاب شده باشند، بلکه به آنها استناد شده است.
مخاطب، نویسندگان نسل دوم و سوم را میشناسند، اما نسل چهارم و بعد از آن شناخته شده نیستند
به گفته نویسنده «از خوابهای نوه قدمبخیر و اوسولیبابا» یکی از مشکلات جامعه داستاننویسی عدم توجه به نویسندگان است، به همین دلیل ادبیات داستانی به سمت ضعف میرود. جامعه مخاطب، نویسندگان نسل دوم و سوم را میشناسند، اما نویسندگان نسل چهارم و بعد از آن شناخته شده نیستند و این به دلیلِ کم کاری در حوزه نقد است.
او با تاکید بر اینکه کسی به آثار نویسندگان نسل چهارم و بعد از آن توجه نکرده است، ادامه داد: کتابهای این نسل از نویسندگان مورد نقد و بررسی قرار نگرفته است تا نویسنده، اثر و در کل داستانهای ایرانی معرفی شود. شاید به همین دلیل باشد که مخاطب ایرانی بیشتر به سمت داستانهای خارجی میرود.
برای پیدا کردن نام مناسب حدود ۲۰ عنوان برای کتاب انتخاب کرده بود
پرهامراد درباره عنوان کتاب «از خوابهای نوه قدمبخیر و اوسولیبابا» و چرایی انتخاب آن توضیح داد: این دو اسم واقعی و نام پدربزرگ و مادربزرگِ علیخانی هستند. واژه «خوابها» هم عنوانی استعاری است و منظور از خواب اینجا رویاپردازی است، زیرا داستانهای علیخانی بر اساس خیال و واقعیت هستند. داستانها بر اساس واقعیت هستند، همچنین رنگ و خیال در آن پررنگ است. میخواستیم اسمی را برای کتاب انتخاب کنم که کل مجموعههای او را پوشش بدهد.
نویسنده کتاب «از خوابهای نوه قدمبخیر و اوسولیبابا» با اعلام اینکه برای پیدا کردن نام مناسب حدود ۲۰ عنوان برای کتاب انتخاب کرده بود، افزود: هیچ کدام کامل از اسامی منتخب، مطالبی را که میخواستیم با عنوان کتاب مطرح کنیم، نمیرساند. میخواستم از واقعیت زندگی نویسنده، واقعیت آثار و از چیزی که پشت آنها وجود دارد، در عنوان کتاب گفته باشم به همین دلیل این عنوان استعاری را پیدا کردم.
او با اشاره به اینکه این کتاب را قبل از انتشار «خاموشان» نوشته است، گفت: در دورهای که من کتاب را نوشتم، علیخانی ۶ اثر داستانی داشت و مدت کمی قبل از انتشار کتاب من، یک مجموعه داستانی جدید با عنوان خاموشان از او منتشر شد که در این کتاب به آن پرداخته نشده است، یعنی در این کتاب به سه مجموعه داستان «قدمبخیر مادربزرگ من بود»، «اژدهاکُشان» و «عروس بید» و سه رمان «بیوهکشی»، «خاما» و «زاهو» پرداختیم.
هر نگاه و ذهنی که داستانی را میخواند برداشت خاص خود را دارد
داستانهای «قدمبخیر» را بین ساعتهای ۱۰ شب تا ۱ نیمهشب نوشتم؛ آنوقتها مترجم روزنامه انتخاب بودم و همیشه بعدازظهرکار. از سر کار که برمیگشتم، شام میخوردم و چرتی میزدم و بعد میرفتم به اتاقام؛ اتاقی که ایرنا کرده بود کتابخانه، از همان روز اول ازدواجمان؛ ۱۳۷۹.
داستانهای «اژدهاکشان» را اما صبحهای زود مینوشتم. آنوقتها دیگر مترجم جامجمآنلاین بودم و همیشه صبحکار. مینوشتم و بعد صبحانه و بعد میرفتم روزنامه؛ ۱۳۸۵.
«عروس بید» و داستانهایش را از ساعت ۶ غروب مینوشتم تا ۱۱ شب؛ در دفتر زندهیاد عمادی که مثلا شده بود دفتر نشر آموت؛ ۱۳۸۷.
«بیوهکشی» را در انبار نشر آموت نوشتم و اولین کسی که بعدش خواند، مهربانجان بود. آنوقتها مهربانجان نبود اسماش. همیشه مردد بودم بین گفتن ِ اعظم و خانم آیتی؛ ۱۳۹۱.
و بعد راهیام کرد به اتاقک بالای آموتخانه که «خاما» را بنویسم. دیده بود چند ساله گرفتارش هستم و نمیتوانم. گفت «برو! فقط ازش رد شو!» و نوشتمش؛ در چند سفر زمستان و بهار و تابستان ۹۵ و ۹۶.
تازه خاما منتشر شده بود که راهیام کرد که «برو الموت.» و رفتم. نشد. نتوانستم. شکستخورده برگشتم. قرار بود رمانی که قولش را بهش دادم، بنویسم که دستم به نوشتن رمان دیگری رفت که هزار کار پیش آمد و برگشتم. گفت «وقتاش نبود.» و سه سال رفتم تا سرآخر، در ۴۸ روز باریدم.
وقتی هم که داستانهای «خاموشان» نوشته شد، قرار بود همان رمانی که قولش را داده بودم، بنویسم که خاموشان آمد. خاموشان را در الموت و تهران و گیلان نوشتم؛ ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳.
و این بار آخر، دو روز قبل رفتناش، رفته بودم وفای به عهد کنم که رفت.
و حالا من یک هفته است آمدهام گیلان که مثلا قرضام را ادا کنم؛ همان رمان را. نشد. نمیتوانم. گاهی آنقدر تنگینفس میگیرم که میدوم بالکن، تا نفسام بالا بیاید.
گاهی قاب عکساش را میگذارم روبرویم. گاهی میگذارم روی تاقچه. گاهی میگذارم زیر تخت. گاهی میگویم نابودش کنم. گاهی ... در جنگام با خودم؛ مدام.
تمام دیروز و امروز را هیزم شکستم و هزار کار دیگر کردم که ننویسم.
و فردا صبح برمیگردم کتابفروشی.
تا شاید وقتی دیگر ...
اینجا
@aamoutbookstore
«#کسی_نظرکرده_آسمان_نیست»
نویسنده: #اریش_ماریا_رمارک
مترجم: #اژدر_انگشتری
انتشارات: #نشر_افق
تعداد صفحه: ۳۶۰
رمان کسی نظرکردۀ آسمان نیست، که برای اولین بار در سال ۱۹۶۱ منتشر شد، روایتی تأثیرگذار است که از آثار جنگمحور رمارک فاصله میگیرد و به تراژدی شخصی، اضطراب وجودی و نیروی شفابخش عشق میپردازد. این رمان که در پسزمینۀ اروپای پس از جنگ جهانی اول روایت میشود، داستان عشق تراژیک لیلیان، زنی جوان و مبتلا به بیماری لاعلاج، و کلرفایت، راننده حرفهای مسابقات اتومبیلرانی، را به تصویر میکشد. این تضاد میان شادابی و شکنندگی، محور اصلی موضوعات گذرای زندگی و اجتنابناپذیری مرگ را برجسته میکند.
برای ثبت سفارش میتوانید وارد سایت aamout.ir شوید. در صورت موجود نبودن کتاب در سایت، در واتساپ پیام بدهید یا با کتابفروشی آموت تماس بگیرید.Читать полностью…
09368828180
@aamoutbookstore
شب چلهتون مبارک
#سرزمین_از_هم_گسیخته
@aamoutkhaneh
به یادگار
از
مراسم ۸ و ۱۸
هجدهسالگی نشر آموت
هشت سالگی کتابفروشی آموت
پوستر و کلیپ: حسام حاجیپور
@aamout
@aamoutbookstore
@aamoutkhaneh
احمد پرهیزی
مترجم و روزنامهنگار
@aamoutbookstore