9663
کلیپ های الهام بخش و اندیشه ساز برای ایجاد یک زندگی پرمهر ؛ آیدی مدیر کانال: @zlife2
🔺مرگِ کوچک ، مرگِ بزرگ
این همه غمها که اندر سینههاست
از بخار و گَردِ باد و بودِ ماست
مولانا منشأ بسیاری از اندوههای انسان را نه جهان بیرون، بلکه «بودِ ما» میداند؛ همان خودی که خویشتن را در مرکز عالم مینشاند و همه چیز را با نسبتش به خویش میسنجد.
از نگاه او، غمها غالباً از آنجا سر برمیآورند که انسان در حصار این خودِ محدود گرفتار میشود. آنچه ما آن را رنجِ جهان مینامیم، در بسیاری از موارد چیزی جز بخارِ برخاسته از دلبستگیها، ترسها و تصورات ما نیست.
این غمان بیخ کن چون داس ماست
این چنین شد و آنچنان وسواس ماست
مولانا این غمها را به داسی تشبیه میکند که ریشهی جان را میبُرد. وسواسِ «چه خواهد شد؟» و «چه میشد اگر؟» انسان را از اکنون جدا میکند و در میان سایههای آینده و گذشته سرگردان میسازد. از همین رو، رنج تنها در حادثه نیست؛ بخش بزرگی از آن در تفسیر و چنگزدن ما به حادثه شکل میگیرد.
سپس شاعر گامی فراتر مینهد و سخنی شگفت میگوید:
دان که هر رنجی ز مردن پاره ایست
جزو مرگ از خود بران گر چاره ایست
هر رنجی پارهای از مرگ است. انسان در زندگی بارها «مرگهای جزئی» را تجربه میکند؛ از دست دادن، محرومیت، شکست، بیماری، پیری، دلکندن از خواستهها و حتی شکستن تصویرهایی که از خود ساخته است. اینها همه «جزو مرگ» هستند؛ یعنی نمونههای کوچک و پراکندهای از همان حقیقتی که در مرگ نهایی به صورت کامل ظاهر میشود.
چون ز جزوِ مرگ نتوانی گریخت
دان که کُلّش بر سرت خواهند ریخت
میفرماید: اگر گریزی از این مرگهای کوچک نیست، پس چگونه میتوان از مرگ بزرگ گریخت؟ اگر قانون فنا و دگرگونی در هر لحظهی زندگی حضور دارد، مرگ نهایی نیز امتداد همان قانون است.
جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا
دان که شیرین میکند کل را خدا
یعنی انسان اگر در همین مرگهای جزئی، معنایی بیابد؛ اگر دلکندن از تعلقات، فرو ریختن خودخواهی، یا پذیرش دگرگونی برای او تلخیِ محض نباشد و به بصیرت و آرامش بینجامد، آنگاه مرگِ بزرگ نیز صورت دیگری پیدا میکند.
به عبارتی دیگر، کسی که پیشتر هنرِ مردن از خواهشهای نفسانی و دلبستگیهای محدود را آموخته است، از مرگ نهایی هراسی نخواهد داشت.
بنابراین، اگر از این مرگهای کوچک گریزی نیست، پس بهتر است پیام آنها را بشنویم. کسی که از هر فقدان و دگرگونی میگریزد، در حقیقت از قانونی میگریزد که سراسر زندگی را دربر گرفته است. اما اگر انسان بتواند این مرگهای جزئی را بپذیرد و در آنها معنایی بیابد، آنگاه مرگ بزرگ نیز هیبت خود را از دست خواهد داد.
از همین رو، رنج در نگاه مولانا صرفاً نشانهی فقدان نیست؛ نشانهای است از حضوری پنهان که میخواهد انسان را به حقیقتی ژرفتر متوجه کند.
در پایان، مولانا دردها را «رسول» و «پیام آور» مینامد. رسول را نمیتوان تنها به سبب آنکه خبر خوشی نیاورده است طرد کرد. درد، اگر درست فهمیده شود، دشمن انسان نیست؛ قاصدی است که او را از خواب غفلت بیدار میکند و به یادش میآورد که آنچه فانی است، در نهایت تکیهگاهی مناسب برای انسان نیست. رنج، در نگاه مولانا، نه صرفاً زخمی بر جان، بلکه دعوتی به دگرگونی و بیداری است.
دردها از مرگ میآید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول
🔻نسخههای زندگی:
🍃 @zlife
شغل ناشرافتمند
قبلا که اینترنت بینالملل قطع بود با اینترنت داخلی کنار آمده بودم و به کارهایم میرسیدم. در زمان جنگ چند کتاب خواندم که در فرصتهای آینده شاید دربارهی آنها نوشتم و نیز برای اولین بار با آپارات ارتباط برقرار کردم. دنیای جدیدی از مدیای ایرانی را در آن کشف کردم. الان فیلترشکن وقت زیادی از من میگیرد. وقتم به بیهودگی و خسران تلف میشود، بخاطر متوهمینی که در آن بالا برای خود حق قیمومیت قائل شدهاند. برای کاری که توجیهی معقولانه برایش قابل تصور نیست یا تابحال گفته نشده است.
رئیسجمهور با یک دستور اینترنت بینالملل را باز کرد چرا با همان دستور بساط فیلترشکنفروشی را جمع نمیکند؟
به ما خودرو ایرانی میفروشند تا ۴۰۰ هزار کارگر خودروسازی نان بخورند و استقلال ملی تأمین شود و اگر سالی دهها هزار نفر در تصادفات رانندگی کشته یا مجروح یا معلول میشوند که یک علتش نقص فنی خودروهاست، لابد برای مقامات بالا قابل توجیه است. برای وطن باید فداکاری کرد. باید خون داد یا تا آخر عمر علیل شد!
کاسبی فیلترشکن فروشی چه فایدهای دارد؟ چند نفر اشتغال ایجاد میکند؟ چقدر به تولید ملی کمک میکند؟ چه توجیهی برای امنیت ملی دارد؟ این شغل ناشرافتمند در ردهی چه مشاغلی است؟ و چه تفاوتی با کفزنی و کلاهبرداری و قاچاقفروشی و چند شغل دیگر خیابانی که نمیخواهم اسمشان را بیاورم دارد؟
۱۰ خرداد ۱۴۰۵
/channel/MohammadHossein_Ghiasi
🎬 مجموعۀ خِردِ جنسی (۱۲)
🔺 روایت "من" از رابطهی جنسی
🔸کاری از: یاسر عرب
🔹مهمان این برنامه: مهناز ابراهیمپور(جامعه شناس)
موضوع: تأثیر روایت های گوناگون از زیست و رابطه جنسی
🔻نسخه های زندگی:
🍒 @zlife
🔺در زمینِ مردمان خانه مکن
مولانا در دفتر اول مثنوی، به شرح یکی از جلوههای قدرت در جامعه پرداخته و با زبانی روشن و هشداردهنده، نسبت انسان با جاه، مقام و دخالت در زندگی دیگران را به تصویر میکشد:
هین به مُلکِ نوبتی شادی مکن
ای تو بستهُ نوبت، آزادی مکن
قدرتِ نوبتی قدرتی است که نوبت دارد؛ چنین قدرت و جایگاهی، چه سیاسی باشد، چه اداری، چه رسانهای و حتی خانوادگی، شادی پایدار نمیآورد.
کسی که دلبستگیاش به جایگاه است، ناچار چشمش به ساعت و تقویم دیگران است. مولانا این وابستگی را نوعی بند میداند؛ بندی که نامش قدرت است، اما کارکردش اسارت.
«هین به مُلک نوبتی شادی مکن» یعنی ای کسی که در بند پست و مقام و مُلک موقتی دنیا گرفتار آمدهای، به برخورداری از چنین موقعیتهایی دل خوش مکن؛ چرا که هیچ مُلکی ماندگار نبوده و هیچ مقامی پایدار نیست. بنابراین، قدرتی که نوبت دارد، شادیبخش نخواهد بود.
قدرت نوبتی امانت است، نه مالکیت. آنکه به چنین مُلکی دل ببندد، در حقیقت به گردش چرخ وابسته شده است.
خطابِ «ای تو بستهی نوبت» یعنی قدرتپرست، وابسته و اسیر زمان است، نه حاکم بر آن.
در جامعه، بسیاری از تنشها، رقابتها و حذفها از همینجا آغاز میشود: از ترسِ پایان نوبت؛ ترس از خاموششدن صدا، کاهش نفوذ یا از دست رفتن جایگاه.
مولانا هشدار میدهد که چنین قدرتی، حتی پیش از آنکه گرفته شود، انسان را از درون فرسوده میکند.
آزادی در نگاه مولانا نه در قدرت داشتن و بر مسند بودن، بلکه در وابسته نبودن به آن است. کسی که شادیاش بسته به نوبت است، آزادی را گرو گذاشته است؛ حتی اگر بر صدر نشسته باشد.
در ادامه، مولانا از نوع دیگری از پادشاهی سخن میگوید:
آنکه مُلکش برتر از نوبت تنَنَد[۱]
برتر از هفت اَنجُمش نوبت زنند
برخی انسانها مُلکی دارند که برتر از مُلک نوبتی است؛ قدرتی که نه با رأی میآید و نه با عزل میرود. این قدرت از گردش ستارگان هم مستقل است، زیرا ریشه در معنا دارد، نه در مناسبات.
اینجا دیگر سخن از پادشاهی بر مردم نیست، بلکه پادشاهی بر خویشتن است. چنین مُلکی که نمونهی آن نزد صاحبدلان و اولیای الهی دیده میشود، هرگز زوال نمیپذیرد و از نظر مرتبه، از افلاک و ستارگان نیز برتر شمرده میشود. این قدرت از جنس فرمان نیست، از جنس حضور است.
برتر از نوبت، ملوکِ باقیاند
دورِ دائم، روحها با ساقیاند
ملوک باقی آناناند که از گردونهی نوبتهای موقتی جهان فراتر رفتهاند و در مرتبهای بالاتر قرار گرفتهاند. اینان شاهان جاودانهاند که جانِ ارزشمندشان همواره همنشین و بادهنوش ساقی ازل و ابد است.
نه بیم عزل دارند و نه شوق تمدید؛ نه در شتابِ کسب و حفظ قدرتاند و نه در هراسِ از دستدادن آن. ساقیِ آنها مدیحهگو نیست، حقیقت است؛ و مستیشان از جنس توهم نیست، از جنس اقتدار است. قدرتی که از این جام نوشیده شود، زوالپذیر نیست، زیرا بر «داشتن» بنا نشده، بر «شدن» استوار است.
البته قدرت فقط در مسند و مقام خلاصه نمیشود؛ شکلهای دیگر آن گاه در کنترل، دخالت، قضاوت و تصرف در زندگی دیگران خود را نشان میدهد.
ترکِ این شُرب ار بگویی یک دو روز
درکُنی اندر شرابِ خُلد، پوز
اگر چند روزی از شراب ناپایدارِ جاه، مقام و قدرت نوبتی دل بکنی، لب بر شراب جاودانهی حقیقت و بادهی کبریای معرفت خواهی زد؛ شرابی که زوال ندارد.
ترکِ قدرتِ دروغین، راه رسیدن به قدرتِ حقیقی است؛ قدرتی که نه گرفته میشود و نه پایان میپذیرد.
قدرت نوبتی، اگر بوسیلهی شخص مهار نشود، انسان را به خسران و نابودی میکشاند؛ بنابراین، تنها راه رهایی، بازگشت به پادشاهی درون است؛ فرمانروایی و مدیریتی که نوبت ندارد.
در زمینِ مردمان خانه مکن
کارِ خود کن، کارِ بیگانه مکن[۲]
[۱]تنَنَد،از ریشهی تنیدن
[۲] دفتر دوم
🔻نسخههای زندگی:
🍃 @zlife
مرگ بر مرگ؛ زنده باد زندگی
قرنها پیش، مولانا مرگ را نه نفیِ زندگی، که ادامهی آن میدید؛ عبور از شکلی به شکلی دیگر و از مرتبهای به مرتبهی والاتر.
در چشمِ او مُردن پایان راه نیست بلکه تنها تغییر منزل است:
از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نما مُردم به حیوان برزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟ کی ز مُردن کم شدم؟
حملهای دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک بال و پر
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم[۱]
مولانا مرگ را پدیدهای خنثی و یکشکل نمیبیند؛ در نگاه او مرگ آینه است، نه حادثهای مستقل. بازتابِ جان آدمی است.
آنچه انسان در زندگی بوده، مرگ همان را به او باز میگرداند.
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست
پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست[۲]
درین بیت مرگ بهصورت «دشمن» و «دوست» تصویر شده؛ دو چهرهی متضاد که بسته به نسبت انسان با زندگی، متغیر و متفاوت خواهد بود بنابراین مولانا با دو مصراع کوتاه، فلسفهای کامل از مرگ ارائه میدهد؛ بدون توضیح اضافه، و بیهیچ تردید.
لحنِ او آموزگارانه و مهربان است. با خطابِ «ای پسر» گویی تجربهای زیسته را به آرامی منتقل میکند.
در عرفان مولانا، مرگ گسست نیست، وصل است. بازگشت به اصل خویشتن است. پس نمیتواند هراسناک باشد، مگر برای انسانی که در زندگی از حقیقت گریخته باشد.
به تعبیر دیگر:
آنکه با «زندگیِ اصیل» دشمن بوده، مرگ را دشمن میبیند.
آنکه به زندگی «آری» گفته، مرگ را ادامهی همان آری مییابد.
مولانا نمیگوید با مرگ بجنگ؛
میگوید چنان زندگی کن که مرگ، قدرتِ دشمنی نداشته باشد.
برای کسی که با زندگی در ستیز بوده، مرگ دشمن است و برای کسی که با زندگی، حقیقت و عشق در آشتی بوده و زندگی را پاس بدارد، دیگر مرگ دشمن نیست.
به عنوان مثال، کسی که با مهر و عشق و عاطفه غریبه است؛
و به زنان سرزمینش سیلی میزند یا آنان را تحقیر میکند،
و یا آنکه همکیشان و هموطنانش را به رگبارِ گلوله میبندد، هم اوست که در دامان مرگ پرورش یافته و گویی در طول عمر بیبرکتِ خویش همواره با عشق و زندگی بیگانه بوده است.
«مرگ بر مرگ» در زبان مولانا، نفرینِ نیستی نیست؛
قیام علیه مرگی است که پیش از خاموشیِ تن، در جان رخنه میکند.
مرگی که شوق را میمیراند، معنا را میخشکاند و انسان را به زیستنِ بیزندگی خو میدهد.
مولانا با چنین مرگی در ستیز است؛
و مرگی را میپذیرد که دروازهی شدن است، نه مُهرِ پایان.
در واقع، مرگ «چهره» ندارد، چهره را ما به مرگ میدهیم.
این چیزی است که باید کاملا فرا گرفت، درک کرد و با آن زیست.
در مدارس اگر به کودکان نیاموزند که زندگی از هرچیز دیگر ارزشمندتر است، پس چه چیز ارزشمند دیگری برای آموختن وجود خواهد داشت؟
در میان انبوه زندهباد مُردهبادها، هیچیک به درخشانی سخن نیکوس کازانتزاکیس نیست؛ آنجا که از زبان زوربای یونانی فریاد میزند: زنده باد زندگی؛ مرگ بر مرگ.
کاش در سرود مراسم صبحگاهی مدرسهها نیز میگنجاندند: زنده بادا زندگی، مرگ بر مرگ.
همان که شاعر معاصر، شفیعی کدکنی از آخرین واگویهی برگ شنید:
در زمانی که بر خاک غلطید
از تگرگ سحرگاهی،
آن برگ، زیر لب،
تند با باد میگفت:
زنده بادا زندگانی!
مرگ بر مرگ!»
در منطقِ مولانا، «مرگ بر مرگ» یعنی
نه گفتن به خاموشیِ جان، و آری گفتن به زیستی که حتی مرگ را نیز از معنا پُر میکند.
عاشقان را هر نفس مُردن بُوَد
مُردنی کز وی حیاتِ نو رسد[۳]
مرگِ ترسناک، محصول زندگیِ نازیسته است.
[۱] و [۲] دفتر سوم
[۳]دیوان شمس
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🎋شب است و چهرۀ میهن سیاهه
...حکومت شاه به روزهای پایانی خود نزدیک میشد. اما اعتراضات و بگیر و ببندها و حکومت نظامی به قوت خود باقی بود..
خانۀ زنده یاد،محمدرضا لطفی ردیفدان، موسیقیدان، آهنگساز، نوازندهٔ برجستهٔ تار و سهتار، همچنین پژوهشگر و مدرس موسیقی سنتی و از چهرههای تأثیرگذار موسیقی ایرانی در امیرآباد و در کنار بیمارستان هزار تخت خوابی، فاصلهٔ چندانی با میدان انقلاب که کانون تظاهرات مردمی بود، نداشت.
لطفی روزها به میان مردم میرفت و شبها ناظر آمبولانسهای حاوی #شهدا و زخمیهایی بود که آژیرکشان وارد بیمارستان میشدند.
یکی از شبهای بهمن 1357 لطفی که با لباس آغشته به خون، خسته و پریشان به خانه بر میگشت، در جستوجوی شعری بود که بیانگر حالِ مردمِ معترض باشد.
شعری از اصلان اصلانیان یافت: «شب است و چهرهٔ میهن سیاهه...».
شعر به جانش نشست. سه تار را برداشت و ضبط را روشن کرد و آن قدر در مایهٔ دشتی نواخت و خواند که نغمهٔ مناسب شعر را پیدا کرد. او برای خواندن این اثر کسی بهتر از شجریان پیدا نمیکرد.
چند روز بعد تصنیف شب نورد با شعر اصلان اصلانیان، آهنگ محمدرضا لطفی و صدای زنده یاد محمدرضا شجریان و با نوازندگی برخی از اعضای گروه شیدا شبانه در استودیو بل ضبط شد. دکلمهٔ اشعار را نیز مهدی فتحی انجام داد. چند روز بعد این تصنیف در قالب نوارهایی میان مردم توزیع شد.
با پیروزی انقلاب، محمدرضا لطفی
نوار مادرِ «شب نورد» را به تلویزیون برد و #اولینهدیهاهالیموسیقیسنتی را به انقلاب و مردم انقلابی تقدیم کرد.
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🔺در ستایشِ اُمید
ما محکوم به امیدواری هستیم؛ حتی اگر هیچ امیدی نباشد.
"جلال آل احمد"
دم به دم بر آسمان میدار امید
در هوای آسمان، رقصان چو بید
؛🌾
در جهان بینیِ مولانا، وی یک ستایشگر سرسخت و شورمندِ امید است. شادمانی و نشاط، رونق و گشایش، و کامیابی و خوشبختیِ زندگی را در امیدواری میبیند. میل به نومیدی را گام زدن در تاریکی وظلمت دانسته و امید را «خورشید» خطاب میکند:
کوی نومیدی مرو اومیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
دل تو را در کوی اهل دل کشد
تن تو را در حبسِ آب و گِل کشد
مولانا به جای آنکه بخواهد بنیانهای متافیزیکی امید را کشف و تبیین کند، اصل را بر این میگذارد که امید، مفهومی روشن و چه بسا بدیهی و بی نیاز از تعریف است. به این اعتبار، خوشتر می دارد که به مخاطبان خود، "هنر امیدواری" را بیاموزاند تا همزمان، هنر زندگی کردن را آموخته باشند.
نی مشو نومید و خود را شاد کن
پیشِ آن فریادرس فریاد کن
لیک بر شیری مکن هم اِعتمید
اندر آ در سایهی نخل امید
با این همه، امید، نزدیک ترین و عزیزترین دارایی روح انسان به شمار میآید و به قول "مارک ورنون انگلیسی" امید، گونهای نیروی درونی است که شوق را در انسان زنده نگه میدارد و شما را برای در پی گرفتن زندگیِ خوب مصمم میسازد.
و در تمثیلی رسا و بلیغ، "اریک فروم" روانشناس آمریکاییِ آلمانیالاصل، امید را «ببری در کمین نشسته» میداند که تنها وقتی میجهد که دقیقاً زمانش فرا رسیده باشد.
به زعم او، امید یعنی آماده بودن در هر لحظه، تا آن اتفاقِ خوب و بزرگِ زندگی که تاکنون رخ نداده، محقق شود.
بنابراین، با امید است که ما آغوش خود را به روی امکانهای نو و و اتفاقات نیکو گشوده نگاه میداریم.
مِهر پاکان درمیانِ جان نشان
دل مَده اِلّا به مهرِ دلخوشان
و امروز در میانهی راه مملو از سنگلاخ حوادث، تنها راهِ زنده ماندن در خاکِ گرم و سخت این سرزمین، ریشه زدن، ایستادن و سبز شدن حتی در دل طوفانهاست.
؛🌾
و به قول "رابرت اسکالر ": بگذاریم امیدهایمان آینده را شکل دهند، نه زخمهایمان.
🔻نسخههای زندگی:
🍃 @zlife
🌀بدی را، بدی سهل باشد جَزا
قرآن کریم. سورۀ فُصِّلَتْ:
وَلا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ﴿٣٤﴾ وَمَا یُلَقَّاهَا إِلا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یُلَقَّاهَا إِلا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ﴿٣٥﴾
؛🔰
🔸ترجمۀ ابوالفضل بهرام پور:
و نيكى با بدى يكسان نيست.
بدى را با آنچه نيكوتر است دفع كن كه ناگاه خواهی دید همان كسى كه ميان تو و او دشمنى بود، چون دوستى صميمى گشته است.
و این خصلتِ خوب جز به کسانی که شکیبایند عطا نشود و آن را جز کسی که دارای بهرهی بزرگ از ایمان و تقواست به دست نیاورد.
؛🌾
🔸ترجمۀ منظوم، امید مجد:
بدان در جهان هیچگه نیک و بد
نخواهد همانند و یکسان شود
اگر خلق با تو بدی کرد و زشت
تو با او نکویی کن ای خوش سرشت
که تا آنکه هردم تو را دشمن است
بیازد به سوی تو از مهر، دست
مقامی بدینسان نکو و بلند
کسی را نزیبد جز آن هوشمند
که در صابری و ثباتِ قدم
ببرده ست حَظی از آن ذوالکَرَم
؛🎋
🔸فیه مافیه مولانا:
..دوم آن که چون این صفتِ عَفوی در تو پیدا آید، مَعلوم شود که خدمتِ او دروغ است، کژ دیده است، او تو را چنان که تویی ندیده است
و مَعلوم شود که مذموم اوست، نی تو،
و هیچ حُجّتی خَصم را خجلتر از آن نکند که دروغیِ او ظاهر شود. پس به ستایش در شُکرِ او، او را زَهر میدهی! زیرا که اِظهارِ نُقصانیِ تو میکند، تو کمالِ خود ظاهر کردی که محبوب حقّی: وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِیْنَ عَنِ الْنّاسِ وَاللهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنیْنَ.
؛🌾
🔸بوستان سعدی:
ببخش ای پسر، کادميزاده صيد
به احسان توان کرد و وحشی به قيد
عدو را به الطاف، گردن ببند
که نتوان بريدن به تيغ، اين کمند
؛🎋
🔸مثنوی معنوی:
تیغِ حلم از تیغِ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
؛🌱
صبر آرد آرزو را، نَه شِتاب
صبر کن، واللهُ اَعلَم بِالصَّواب
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🔺ازدواج دوم
همه چیز در بارۀ ازدواج دوم
دکتر فرهنگ هلاکویی
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🔺بیا چراغهایمان را روشن کنیم..
؛
🔸من از جنگ میترسم..
؛
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
؛🔺
من که نابینا هستم،
شما بینایان را پند میدهم:
از چشمان خود آنچنان بهره بگیرید که گويى فردا به یکباره "کور" خواهید شد.
؛🌾
موسیقی نهفته در صداها، نغمهی پرندگان و آهنگ نوازندگان را آنگونه گوش دهید، که گویی فردا به یکباره "کر" خواهید شد.
؛🌾
آنچه را میخواهید، چنان لمس کنید که گویی فردا به یکباره لامسهی خود را از دست خواهید داد.
؛🌾
رایحهی گُلها را ببوئید و هر لقمه را چنان مزهمزه کنید، گویی فردا به یکباره شامه و ذائقهی خود را از کف میدهید.
"هِلِن کلِر"
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🔵 از نوح بیاموزید
نقل است که حضرت نوح، چهار پسر داشت. یکی از پسران نوح به نام کنعان به پیامبری پدرش ایمان نیاورد. از او چندان اطلاعی در متون دینی نیامده است. "تنها تصویری که از پسر نوح در قرآن کریم وجود دارد، لحظهای است که طوفان آغاز شده و پسر نوح خارج از کشتی است. بنا به روایت قرآن، نوح پسرش را دعوت میکند تا سوار کشتی شود؛ اما پسر قبول نمیکند و میگوید بالای کوهی میروم تا از طوفان در امان باشم. نوح بار دیگر از پسر دعوت به سوار شدن در کشتی میکند و میگوید این طوفان عذابی است که کسی نمیتواند از آن فرار کند مگر اینکه خداوند بخواهد. خداوند در این هنگام با موجی میان نوح و پسرش فاصله میاندازد و در نهایت پسر نوح در طوفان غرق میشود"(پایگاه اینترنتی ویکی شیعه).
✅ به تعبیر سعدی:
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
یا در بیت دیگر آورده است:
چو کنعان را طبیعت بیهنر بود
پیمبرزادگی قدرش نیفزود
پیش از وقوع طوفان و بهقصد نجات کنعان، پدر به فرزند خود میگوید: "یا بُنَی ارْکبْ مَعَنا وَ لا تَکنْ مَعَ الْکافِرِینَ". و نوح با اندوه شدید برای نجات فرزندش دست بهدامان خدا شد و از او طلب رحم و شفقت و کمک کرد که اجابت نشد. کشتی نجات و رستگاری مسیر خود را رفت و پسر نوح در طوفان غرق شد.
✅ این تنها قصهی نوح و پسرش نیست. قصهی همهی کسانی است که دلشان برای رستگاری دیگران میسوزد و میخواهند نجاتشان دهند، اما لازم است بهیاد داشتهباشند که در این "خودنوحپنداری"، باید همچون پیامبر خدا عمل کنند. یادآوری این قصه برای این ضرورت دارد که پیام مهمی برای همهی دینداران دارد. اینکه دیگری و حتی اگر آن دیگری، فرزند آدمی باشد، از اختیار و حق انتخاب میان خیر و شر برخوردار است. او آزاد است نجات یابد و آزاد است خود را در طوفان غرق کند. او اختیار دارد سوار کشتی شود یا نشود، همانگونه که کنعان چنین کرد و پدرش که پیامبر بود، او را بهزور و اجبار، مجبور به سوار شدن به کشتی نکرد. این درحالی بود که نوح میتوانست از برادرانش و دیگران بخواهد و امر کند که کنعان را از موی سر بگیرند و کشانکشان بر زمین بکشند و اگر لازم شد با او خشونت بورزند و او را سوار کشتی کنند. اما نوح این کار را نکرد. با اینکه بهعنوان یک پدر، شدیدا اندوهگین بود و دست به دعا و کمک از خدا برداشت؛ اما تنها کاری که کرد این بود که با شفقت تمام پسرش را دعوت به همراهی کند و بگوید: ای پسرم با ما بیا و سوار کشتی شو.
کشتی میرفت و کنعان جلوی چشم پدر غرق شد؛ و لابد پدر در دل، اندوهی عظیم، و بر چشم، اشکی جاری داشت. نوح هیچ نبود جز یک نگاه مضطرب و هیچ نکرد جز یک دعوت مشفقانه؛ تا به همهی دینداران در طول تاریخ بگوید: من که پیامبر هستم حتی برای نجات فرزندم، او را مجبور نکردم و اختیار انسانیاش را از او نستاندم.
✔️ و بگوید: رستگاری با فرمان و خشونت و جریمه و زندان و محرومیت از زندگی اجتماعی بهدست نمیآید.
و بگوید، حتی اگر پیامبر باشید حق ندارید اختیار آدمیان را برای چگونه زیستنشان، سلب کنید؛ زیرا که خدا، انسان را آزاد آفرید.
✍️ علی زمانیان - ۲۰ /۰۵/ ۱۴۰۲
@kherade_montaghed
؛🔺
زیرِ شمشیرِ غمش رقصکُنان باید رفت
کان که شد کشتهٔ او نیک سرانجام افتاد
🔻نسخههای زندگی:
🍃 @zlife
👀 چشم
روزی «چشم» گفت:
من آنسوی این درهها کوهی میبینم، پوشیده در غباری لاجوردی؛ آیا زیبا نیست؟
«گوش» شنید و درحالی که با دقت گوش سپرده بود گفت:
اما کوه کجاست؟ آن را نمیشنوم!
سپس «دست» به سخن آمده و گفت:
بیهوده در تلاشم که آن را حس یا لمس کنم. نمیتوانم کوهی بیابم.
و «بینی» گفت:
کوهی وجود ندارد، چون نمیتوانم ببویمش.
آنگاه «چشم» به سوی دیگر برگشت؛
و دیگران در بارِۀ خیال باطل و عجیب چشم با هم حرف زدند.
آنها گفتند:
باید برای چشم، اتفاقی افتاده باشد!
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🔺مستندی در بارهی:
🔸تجربه های نزدیک به مرگ
کسی که عاقلانه زندگی کرده باشد، حتی از مرگ نمی ترسد.
"بودا"
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
علمِ تحقیقی بُوَد بهرِ فروخت
هیچ دینِ جهانیِ یکسانی وجود ندارد؛ آنچه در جهان میبینیم، آیینها، سنتها و صورتهای گوناگون است.
اما آنچه حقیقتاً به دین معنا بخشیده و آن را زنده میسازد، رابطهی بیواسطهی هر انسان با سرچشمهی خویش، با خالق و با منشأ حیات است. پیوندی که در خلوتِ جان رخ میدهد، نه در هیاهوی نمایش.
آنچه تو بیواسطه لمس میکنی و جانت را به او پیوند میزند، دینِ توست؛
ممکن است بسیاری پیرو یک مذهب باشند، اما تجربهی درونیِ هرکس از خدا منحصر به فرد است. آنچه تو خود لمس میکنی و جانت را دگرگون میکند، حقیقتِ ایمان توست؛ نه آنچه صرفاً به ارث بردهای.
هر پیوندی که در خلوتِ جانت با او برقرار میکنی—بیمیانجی و بینمایش—همان دینِ توست.
مولانا، خطرِ توقف و ماندن در "صورت" را بارها گوشزد میکند. او از تقلیدی میگوید که به جای بیداری، عادت میآورد.
چشم داری تو به چشم خود نگر
گوش داری تو به گوشِ خود شنو
در راه دین، آنکه در تقلید میماند، دین را از "تجربه" به "تکرار" فرو میکاهد.
ایمان، اگر از درون نجوشد، پوستهای بیش نیست.
از همین روست که مولانا میان دو گونه دانایی فرق میگذارد: دانشی که از درون میجوشد و دانشی که تنها بر زبان جاری است. او میگوید:
علمِ تقلیدی بُوَد بهرِ فروخت
چون بیابد مشتری، خوش برفروخت
این علم، کالایی است برای عرضه در بازار تأیید دیگران؛ دانشی برای دیدهشدن و مقبول افتادن.
اما در برابر آن، از «علم تحقیقی» سخن میگوید؛ دانشی که از تجربهی زیسته برمیخیزد، نه از نقل و تکرار:
مشتریِ علمِ تحقیقی حق است
دایماً بازارِ او با رونق است
اینجا دیگر مخاطب، مردم نیستند؛ حقیقت است. این علم، برای فروش نیست؛ برای پیوند است. برای آن است که جان را به نور نزدیکتر کند.
دین نیز چنین است. اگر به کالایی برای عرضه و نمایش بدل شود، در حدِ «علم تقلیدی» میماند؛ اما اگر از دل برخیزد و انسان را دگرگون کند، در شمار «علم تحقیقی» خواهد بود.
در این نگاه، ایمان نه میدان رقابت است و نه عرصهی تحمیل؛ بلکه سفری درونی است. هرکس باید خود، بیواسطه، آن را بچشد. آنگاه که تجربهی فردی و شخصی جان بگیرد، دیگر نیازی به اثبات و جدال نیست.
آنچه از درون میجوشد، خود گواه خویش است.
او چو جان است و جهان چون کالبد
جان نگیرد جز به ذوق و جز به خود
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
بخش های قبلیِ مجموعه ارزشمند "خرد جنسی"
(۱) از قلعۀ شهرِنو تا خانۀ خورشید
/channel/zlife/6543
(۲) تجاوز جنسی به کودکان
/channel/zlife/6549
(۳) تجاوز جنسی به محارم
/channel/zlife/6553
(۴) الهیات جنسی
/channel/zlife/6562
(۵) جامعه شناسی روسپی گری در ایران
/channel/zlife/6587
(۶) انقلاب جنسی، جستجوگری جنسی نوجوانان
/channel/zlife/6595
(۷) محرومیتجنسیحینتاهل
/channel/zlife/6620
(۸) قدرت و زیستِ جنسی
/channel/zlife/6636
(۹) روایتِ تجربه های جنسی
/channel/zlife/6670
(۱۰) ازدواج سفید
/channel/zlife/6837
(۱۱) حقوق اقلیتهای جنسی
/channel/zlife/68738
(۱۲) روایت من از رابطهی جنسی🔻
کانال بزم موسیقی
«خانه سرخ»
خواننده: ابی
آهنگ و تنظیم: آندرانیک
ترانهسرا: ایرج جنتیعطایی
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
آری از خون، پهنهی برزن و میدان سرخ است
ده به ده پرچم خشم است که برمیخیزد
مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
🎼 بهترینهای موسیقی اینجاست
@bazmemousighi
🎵🌹
🔺موسیقی نوستالژی
🎼 شب نَوَرد
شاعر: اصلان اصلانیان
آهنگساز: محمدرضا لطفی
دکلمه: مهدی فتحی
خواننده: محمدرضا شجریان
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🔺لحظه ها میگذرند..
گرم باشیم پُر از فکر و امید
عشق باشیم و سراسر خورشید..
🔻کانال نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🔺"روستا" the village
🎬 فیلم مفهومیِ زیبا
هر کس نیمی از عمرش را در فریب دادن خود تلف می کند.
"آبراهام لینکلن"
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
از بریم و باوارده تا نارمک و سعادت آباد
✍ #کوثر_شیخ_نجدی
🔺این یک جنگ است، همان چیزی که سالها زیر سایهاش زندگی کردیم. امروز میزند؟ فردا میزند؟ نه بابا جرئتش را ندارد! مگر الکی است؟ میدانی ما چه قدرت نظامی بزرگی داریم؟
مادرم میگفت وقتی #عراق حمله کرد ما تا مدتها حاضر نبودیم #آبادان را تخلیه کنیم. روال عادی زندگی را پیش گرفته بودیم و فکر میکردیم یک شوخی بیمزه است که امروز و فردا تمام میشود. کی فکرش را میکرد از خانههای بریم و باوارده، تلی از خاک بماند و جنگ ۸ سال طول بکشد و آنهمه هموطن، آنهمه جوان شاخ شمشادمان، بیگناه، بیچشیدن طعم زندگی، پرپر شوند؟
🔺#جنگ خوشحالی ندارد. دو سر باخت است. و امروز خیلی از ما که چنین هراسان و دلنگران اخبار را از صد شبکه دنبال میکنیم، برای این است که میدانیم این خانهخرابی، ته تهش مالِ ما مردم است. این راهها، شرکتها، برجها، وزارتخانهها و #پالایشگاهها را ما ملت ایران ساختهایم؛ #قسط این ماشین زیر آوار را هنوز یکی از ما دارد میدهد. آن سرباز، پسر عزیزکردهی یکی از ماست. آن دختر که خواب به خواب رفت، دختر عروسکیِ یکی از ما بود.
🔺این شیون و مصیبت مال ماست، اگرچه مسبب مستقیماش ما نبوده باشیم. اگرچه سالها فریاد کشیده باشیم که میشود بهتر از این حکمرانی کرد. میشود دست از شعارهای دردسر ساز و پرهزینه و سیاستهای تنشزا برداشت. میشود مردم ایران را چنانکه شعارش را میدادید "ولی نعمتان زندگی خواه" دید نه "پیاده نظامهای آمادهی شهادت".
خب شد آنچه نباید میشد! کسی نخواست بشنود، نخواست بفهمد، مرغ حاکمیت یک پا داشت، اصلا شاید واقعا چیزهایی از آسمان بهشان الهام میشود و #شعور ما به درک آن نمیرسد.
🔺اما وقتی با اهریمن درگیر میشوی مراقب باش شمشیرت را برده باشی. بیش از آن، خِرَدت را هم بردار!
حالا ما هراسان و لرزان کنج خانه نشستهایم. توقع نمیرود کسی که دارد میسوزد، کسی که روح و امید و زندگیاش آتش گرفته؛ خیلی خونسرد بیاید دستانش را درهم گره کند و چیزی بگوید که خوشایند شما باشد. آدمِ سوخته فریاد میزند و در این فریاد زدن کلماتش را گم میکند، افعالش را میشکند، در هجوم و هجمهی هول، حالا دیگر توقع اندیشه از بخش بزرگی از مردم نمیرود. فرصت گفتگو از دست رفته است. چیزی که سالها برایش فریاد زدیم. اما حالا نمیتوان کسی را به جرم شیون و هراس، به جرم زاری و برون افکنی آشفتهحالیاش مواخذه کرد.
🔺شاید باورتان نشود، اما ما هم مثل شما غافلگیر شدیم. ما هم نمیدانیم باید کجا پناه بگیریم. نمیدانیم با اینهمه #ابهام در آیندهی نزدیکمان چطور کنار بیاییم. نمیدانیم شب زیر کدام دیوار بخوابیم. روز نان و برنج و روغن ذخیره کنیم یا فرار کنیم به یک روستا؟ قرار است تمام شود یا قطعی آب و برق در راه است؟ نمیدانیم، و ابهام شکنجهآورترین احساس دنیا است. فقط میدانیم همهمان، از ریز تا درشت در خطریم، اگر زودتر کنار شمشیر، خرد را هم نیافزاییم.
@kowsar_sheikhnajdi
خدایا ما خودمان هزار تا بدبختی داشتیم، دیگر طاقت جنگ نداریم، لطفا یک بار هم که شده، دستور کم دردسری به سران مملکت الهام کن. کمی هم حال ما را در نظر بگیری به جایی برنمیخورد. با سپاس.
🔺دین
هیچ دینِ جهانی وجود ندارد. همهی آنها تنها آیینها، سنتها و مذاهبِ مختلف هستند.
؛🌾
تنها و تنها یک دین وجود دارد و آن رابطهی شخصی فرد با سرچشمهی خود، خالقِ خود و منشأ حیات اوست.
؛🌾
هر آنچه که فرد با خالقِ خود لمس میکند و فرد را به او پیوند میزند، دینِ حقیقیِ انفرادیِ فرد با خالقش هست که از احساسِ عمیق فردِ دیگری با او کاملا متفاوت است.
؛🌾
هرچند که همزمان تعدادی پیرو دینِ فرمولبندی شدهای باشند، اما احساسات باطنی و پیوندهای لمس شده با پروردگار برای هر انسانی کاملا مختص به خود اوست.
؛🌾
هر پیوندِ عمیقی که با خداوند دارید و فقط خودِ شما بدون واسطه آنرا لمس میکنید، همان دینِ شما است.
🔻نسخههای زندگی:
🍃 @zlife
؛🔺
یک چیز خوب در مورد موسیقی این است که وقتی تو را در بر میگیرد، هیچ رنجی حس نمیکنی..
"باب مارلی"
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
؛🎼
روزی بزرگی دعا کرد که خداوند این سرزمین را از خشکسالی و دروغ در امان بدارد؛
اما آن دعا هرگز مستجاب نشد و قرنهاست که ما همچنان دروغ میگوییم و خشکسالی میآفرینیم.
؛🍁
هر دروغی ما را می شکند، ضعیف و آسیب پذیرمان میکند.
اما از راستی میشود نیرو گرفت چون هیچ قدرتی بالاتر از صداقت نیست.
؛🍁
از راستگاری می شود به رستگاری رسید.
پس راستگار باش تا رستگار شوی...
"عرفان نظرآهاری"
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
📺📺📺
📌 یک روز هم میمیریم و به آنسو میرویم، زندگیمان را که مرور میکنند، در کمال تعجب میبینیم که بین آن همه کار بزرگ و چشمگیری که با افتخار انجام دادهایم، مهمترین کار عمرمان از نظر ارواح متعالی و ارشد، این بوده که در یک روز گرم از مرداد ۱۳۹۹، وسط چهار راهی در شیراز، آدمی با پای گج گرفته را کول کرده و آنسوی خیابان بر زمین گذاشتهایم. این مهمترین کارمان بوده چون بی مزد و منت بوده، چون معامله نکردهایم و خالصانه، بدون ریاکاری و بدون نظر به نتیجه انجامش دادهایم. تعجب نکنید؛ بزرگی و سختیِ کاری که انجام دادهایم اهمیت ندارد. انگیزه و میزان خلوص مهم است. جایی که ما از آنجا میآییم، امتیازها جور دیگری حساب میشوند!
💫 @NDEchanel
🌀 صبرِ شادمانه
... یادمان نرود که ایرانِ امروز بیش از خون به اندیشه نیاز دارد و بیش از قدرت نظامی به آب نیاز دارد و بیش از ایدئولوژی به اخلاق نیاز دارد و بیش از هوش به عقلانیت و فهم بدیهیات نیاز دارد و بیش از مرگ به زندگی نیاز دارد و بیش از گریه به شادی نیاز دارد و بیش از شعارهای آسمانی به شعورهای زمینی نیاز دارد، و بیش از نفرت به همدلی نیاز دارد. جوامع تحول مییابند و دیکتاتورها دیر یا زود، با خون یا بیخون، میروند، اما اگر در فرایند این رفتن، خشونت و نفرتی تولید شود، آن خشونت و نفرت میماند و دامان نسلهای بعدی را میگیرد. همانگونه که ما هنوز داریم تاوان نهضت ملی شدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد را میدهیم.
؛🌾
امروز مأموریت روشنفکری، کارِ فکری و تولید اندیشه نیست، بلکه شادمان نگهداشتن جامعه و امیدوار نگهداشتن جوانان است. جوانان، سرمایههای اصلی کشورند، اگر شادمان و امیدوار بمانند، هیچ نگرانی نیست، دوباره کشور را میسازند. حکومت، گرفتار بیماریهای پیرانهسری است، یعنی هم ناتوانتر از آن است که خودش را بازسازی کند و هم ناتوانتر از آن است که بتواند مانع تحولاتی شود که این جوانها خواستار آن هستند. مرحله ورود حکومت به رفتارهای کاریکاتوری بهشدت دارد در همه عرصههای حکمرانی بروز پیدا میکند و این خبر خوشی است. ما فقط باید مراقب جوانها باشیم که از دست نروند، که شادمان بمانند، که در خشم و نفرت فرو نروند که از ایران نگریزند، که ناامید نشوند!
؛🌾
از یکسو اقتصاد وارد فاز خودمختاری شده است یعنی دیگر با سیاستگذاری اقتصادی نمیتوان آن را مدیریت کرد؛ معنیاش این است که حکومت دست به هر کاری در حوزه اقتصاد بزند اوضاع را بدتر خواهد کرد. از سوی دیگر جنبش مهسا اکنون جامعه ایران را وارد عمیقترین انقلاب مدنی تاریخ ایران کرده است. ای کاش، مردان مداخله نکنند و انقلاب فرهنگی زنان را به خشونت نکشانند. مردان بهتر است فقط از نظر روحی و اجتماعی، زنان را تقویت کنند و از آنان حمایت کنند. سعی نکنند جانشین زنان شوند یا رهبری آنان را به دست گیرند. مردان در ایران معاصر سه بار انقلاب کردهاند و هر سه بار گند زدهاند. مراقب باشیم این بار انقلاب زنان را گند نزنیم. حکومت در نقطه بنبستی آچمزگون است و هر کاری بکند انقلاب مدنی و فرهنگی زنان را تعمیق و تشدید میکند: همینجا بماند میبازد، عقبنشینی کند میبازد، حمله کند میبازد، سکوت کند میبازد، خشمگین شود میبازد، زندانی کند میبازد، زندانی نکند میبازد. فقط نادانترین حکومتها خود را به چنین بنبستی گرفتار میکنند.
؛🌾
اکنون ما چه کنیم؟
ما باید ورزش کنیم، به هر بهانهای مهربانی و شادمانی کنیم، در خانواده و محله جلسات کتابخوانی راه بیاندازیم، موسیقی بنوازیم، برقصیم، از کودکان کار حمایت کنیم، جوان بیکاری را شاغل کنیم، به نیازمندی وام بدهیم، پیادگان را سوار کنیم، به هم احترام بگذاریم، تمیز نان بپزیم، خوب رانندگی کنیم، در دادوستد راستگو باشیم، از بیماران نیازمند حمایت کنیم، گذشت داشته باشیم، در خیابان بداخلاقی نکنیم و همه جا به هم رحم کنیم تا این دوره سختی و سرسختی بگذرد. ما به دورهای از «صبر شادمانه» نیازمندیم!
"محسن رنانی/ ۵ خرداد ۱۴۰۲"
🔻نسخههای زندگی:
🍃 @zlife