15670
نگارههای صابر گلعنبری پژوهشگر، مترجم، روزنامهنگار و کارشناس روابط بینالملل
🔺بازگشت به نقطه صفر!
از اظهارات علنی مقامات آمریکایی و فحوای پاسخ دولت ترامپ به پیشنهاد هفت روزه ایران پیداست که مذاکرات به نقطه صفر قبل از جنگ بازگشته است و انگار نه انگار جنگ چهل روزهای در کار بوده است و پس از آن دو طرف به یک تفاهمنامه دست یافتهاند. امریکا در واکنش به طرح ایران که در مقابل بازگشایی تنگه هرمز تحقق هفت شرط را مطالبه میکند، دوباره پرونده هستهای ایران را پیش کشیده است و خواستار امتیازاتی شده است که به نوعی قبل از جنگ و بعد از آن در قالب طرح 15 مادهای مطرح کرده بود؛ اما با مخالفت تهران مواجه شد تا این که این پرونده به شکلی از دستور کار مذاکراتی و به تبع آن تفاهمنامه خارج شد و صرفا تحت عنوان کلی مذاکره درباره آن در آینده مطرح شد.
اولا موضع کنونی آمریکا نشان میدهد که بازگشت این کشور به تفاهمنامه دست کم در این شرایط و به ویژه قبل از انتخابات آمریکا تقریبا غیر ممکن است؛ حتی بعد از آن هم چه قبل از یک درگیری نظامی دیگر چه بعد از ان باز بعید است؛ مگر در قالب «تفاهم پلاس» تحت شرایط خاصی.
ثانیا طرح موضوع هستهای با این شکل و درخواست امتیازاتی کلان در این زمینه با علم به موضع تهران در این باره دستکم گویای این نکته کلیدی نیز هست که آمریکا فعلا به دنبال مذاکره جدی و توافق نیست و این پرونده و خواستهها را هم در قالب روایت رسانهای خود درباره تلاش برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای مطرح میکند. کما این که انگیزه دیگر طرح این موضوع نشان دادن تمایل اعلامی به مذاکره و توافق به ویژه در این شرایط انتخاباتی است.
در کل حالا که مذاکرات تقریبا به نقطه صفر بازگشته است و آمریکا تمایلی به بازگشت به تفاهمنامه اسلامآباد جز در صورت توسعه آن به پرونده هستهای و گرفتن امتیازات کلان ندارد، میتوان گفت که شروع مذاکرات جدید و توافقی دیگر تابع شرایطی خواهد بود که پس از یک درگیری جدی نظامی دیگر رقم خواهد خورد.
احتمال وقوع این درگیری همچنان بالاست؛ مگر این که اولا نتانیاهو در انتخابات پیش رو از گردونه قدرت کنار گذاشته شود. ثانیا دموکراتها در آمریکا نه اکثریتی شکننده، بلکه قاطع به ویژه در مجلس سنا به دست آورند که ابتکار عمل را از ترامپ سلب کنند؛ هر چند این کار برای رئیس جمهوری ساختارشکن بسیار دشوار است.
اکنون که نتانیاهو وضعیت انتخاباتی مناسبی ندارد، بر خلاف نخست وزیران پیشین اسرائیل بعید است که به سادگی با این شرایط کنار بیاید و باخت را بپذیرد. او در شیفتگی به قدرت دست کمی از ترامپ ندارد و به همین علت هم باید دید در این سه هفته مانده به انتخابات کنست در 27 اکتبر برای جلوگیری از باخت دست به چه اقدامی خواهد زد؛ حمله دوباره به ایران یا مکان دیگری. فراموش نکنیم که در اسرائیل با افکار عمومی به معنای متعارف آن مواجه نیستیم؛ بلکه بیشتر مزاج عمومی است که با تحولاتی سریع به شکل مقطعی بالا و پایین میشود. نتانیاهو هم این را خوب میداند و به احتمال زیاد به سطحی از اقدامات میاندیشد که این مزاج عمومی جامعه اسرائیلی را که غالبا گرایش راست افراطی دارد، به سمت خود و حزبش بازگرداند.
در این میان، این پرسش مطرح است که اگر نتانیاهو تصمیم نهایی خود را بگیرد که از طریق حملاتی معادلات انتخاباتی در اسرائیل را بر هم بزند، آیا ترامپ هم به او خواهد پیوست یا خیر؟
اینجا دو سناریو مطرح خواهد بود؛ نخست این که اسرائیل و آمریکا مشترکا دست به اقدام نظامی بزنند.
دوم این که اگر واقعا اسرائیل به تنهایی به دنبال شروع جنگ دیگری باشد، اولا بعید است که بدون هماهنگی کامل با ترامپ باشد؛ ثانیا ممکن است که آمریکا ابتدا در آن مشارکت نکند و پس از اندک زمانی از اقدام نظامی اسرائیل با سبک سنگین کردن نتایج آن بخواهد تصمیم به مشارکت یا عدم مشارکت بگیرد.
مخلص کلام این که نتانیاهو و ترامپ به صورت جدی به یک اقدام نظامی دیگر میاندیشند چه با مشارکت دو طرف و چه فقط اسرائیل. از این رو، سه هفته پیشرو تا انتخابات اسرائیل و آمریکا چه بسا حساستر از بعد از انتخابات باشد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺کارزار حذف رقیب در عراق!
پیوستن بغداد به کمپین آمریکایی برای محاصره هوایی ایران، در روزهای اخیر بحث و جدلهای بسیاری به پا کرده است. اگرچه این اقدام بغداد سروصدای زیادی داشت، اما چندان غیرقابل پیشبینی یا دور از انتظار نبود. در خود عراق نیز متحدان ایران نسبت به این تصمیم اعتراض کردهاند و دولت الزیدی را تحت فشار گذاشتهاند تا از تصمیم خود عدول کند. در این میان، گفته میشود که احتمالاً فرودگاه نجف به روی هواپیماهای ایرانی باز شود.
واقعیت این است که عراق امروز، بیش از هر کشور دیگری در کانون توجه آمریکا، عربستان و دیگر رقبای ایران قرار دارد. ریاض نمیخواهد تجربه یمن در شمال مرزهایش تکرار شود. از سوی دیگر، آمریکا نیز در راهبرد خود نسبت به عراق تغییر مسیر داده است. واشنگتن که بیش از دو دهه سعی داشت رقابت و تنش با تهران را مدیریت کند، حالا راهکار «حذف رقیب» را در پیش گرفته است. ورود مستقیم ترامپ به روند انتخاب نخستوزیر عراق و مخالفت علنی او با بازگشت نوری المالکی به قدرت، یا تلاش برای خلع سلاح گروههای مسلحِ نزدیک به ایران، همگی نشانههایی از همین سیاست جدید است.
در کنار اینها، عراق در راهبرد واشنگتن برای خفگی اقتصادی ایران نیز که شرکای تجاری و همسایگان را هدف قرار میدهد، پس از امارات، جایگاهی بسیار حیاتی دارد. عراق به دلیل موقعیت ژئواستراتژیک خود در موازنههای منطقهای، بهویژه در رقابت و منازعه میان ایران با عربستان از یک سو و اسرائیل از سوی دیگر، اهمیت ژئوپلیتیک ویژهای دارد. پس از جنگهای منطقهای اسرائیل پس هفتم اکتبر ۲۰۲۳، این اهمیت بیش از پیش افزایش یافته است.
در این مرحله حساس از جنگ، هر طرف تلاش میکند از اهرمهای نفوذ خود برای کنار زدن دیگری در عراق استفاده کند. ابزارهای دو طرف هم اکثرا متفاوت است. ایران بیشترین اتکای خود را بر «حشد الشعبی» گذاشته که سازمانیافتهترین تشکل نظامی، سیاسی و امنیتی در عراق است؛ علاوه بر آن، تلاش میکند روابط نزدیک خود را با جریانها، احزاب و چهرههای سیاسی عراقی به کار بگیرد. اما اهرمهای فشار آمریکا، برخلاف تصور عمومی، لزوماً نظامی و سختافزاری نیستند؛ چرا که اگر نفوذ آمریکا فقط به حضور نظامیاش وابسته بود، با خروج نظامیان آمریکایی این ابزار از بین میرفت. نفوذ واشنگتن بیشتر «نرم» است و از یک سو به جایگاه سیاسی، نظامی و اقتصادی آمریکا در نظام بینالملل و از سوی دیگر، به نفوذ در لایههای قدرت عراق وابسته است.
در کنار اینها، دو عامل دیگر مکمل نفوذ آمریکا را در عراق است. اول، سلطه واشنگتن بر شریان اقتصادی عراق است. درآمدهای نفتی عراق از سال ۲۰۰۳ در حسابی در فدرال رزرو آمریکا واریز میشود و برداشت یا هزینه کردن این پول، عملاً بدون موافقت و هماهنگی کامل با دولت آمریکا امکانپذیر نیست. حتی اگر آمریکا در ساختار سیاسی عراق نفوذ نداشت، همین اهرم مالی برای تحت فشار گذاشتن بغداد و وادار کردن آن به اطاعت از خواستههای واشنگتن کافی بود. عامل دوم این است که در طول ده سال گذشته، مجموعهای از سیاستمداران در عراق ظهور کردهاند که با ایران زاویه دارند. آنها تمایلی ندارند که بغداد را در پیوند ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک با تهران تعریف کنند.
در همین حال نیز این تناقض در فضای سیاسی عراق کاملاً مشهود است که «چارچوب هماهنگی» به عنوان اکثریت پارلمانی، متحد اصلی ایران است و ستون اصلی دولت را تشکیل میدهد. اما در نتیجه عواملی که گفته شد، کار به جایی رسیده که انتخاب نخستوزیر عملاً از دست آنها خارج شده است. نمونه بارز آن، به قدرت رسیدن علی الزیدی است که آن را مدیون فشارهای ترامپ برای حذف گزینه مطلوب ایران میداند. خروجی این وضعیت پیچیده این است که ماشین محاسباتی دولت در بغداد، در تصمیمگیریهای کلان، ملاحظات طرف آمریکایی را بیشتر از ایران در نظر میگیرد. به همین دلیل، آمریکا توانسته تصمیمات حاکمیتی عراق را در جهت سیاستهای منطقهای خود هدایت کند.
در چنین شرایطی، اگر دولت عراق بتواند در رایزنی با آمریکا، فرودگاه نجف را از کارزار محاصره هوایی ایران مستثنی کند، نباید آن را نشانه تحولی بزرگ در موازنه نفوذ دانست. چنین موافقتی بیشتر ناشی از نگرانی واشنگتن از ناامن شدن عراق است که میتواند دولت مرکزی را تضعیف کند و راه برای نقشآفرینی بیشتر گروههای نظامی متحد ایران باز شود؛ در حالی که واشنگتن بیش از هر زمان دیگری برای محدود کردنِ نفوذ تهران روی آن حساب باز کرده است. این نشان میدهد که آمریکا نیز در به کارگیری حداکثری نفوذ خود با محدودیتهایی روبهرو است. البته نفوذ ایران نیز که عمدتاً بر «حشد الشعبی» تکیه دارد، در شرایط فعلی با محدودیتهایی در استفاده از نقش سختافزاری آن مواجه است؛ با این حال، اگر منطقه در آینده دچار ناامنی گسترده شود، کاربست این نقش دور از ذهن نخواهد بود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺تحولاتی در مسیر یک تحول!
در روزهای اخیر، تحولاتى بسیار مهم، تا حدی ناهمگون ولی در عین حال همراستا در منطقه و در پیوند با ایران رخ داده است؛ تحولاتی که با وجود این ویژگیها، از حیث اثرگذاری متقابل به مثابه حلقههای پیوسته یک زنجیرند و برخی به سود و برخی علیه ایران عمل میکنند. از یکسو، تعمیق نفوذ و سیطره اسرائیل در جنوب لبنان، تحولات جدید پیرامون تپه راهبردی «علیطاهر»، ارجاع مجدد پرونده هستهای ایران به شورای امنیت و انسداد چند گذرگاه مرزی زمینی عراق با ایران؛ و از سوی دیگر، تسلط کامل انصارالله یمن بر آبراه راهبردی بابالمندب، افزایش بهای نفت، هدف قرار گرفتن خطوط لوله استراتژیک انتقال نفت عربستان، تشدید حملات به کشتیها در تنگه هرمز و در نهایت، برگزاری نشست مشترک میان ایران، عراق و شش کشور همسایه در حوزه خلیج فارس در مسقط.
این موارد، سرفصلهای اصلی تحولات جاری تنش میان ایران و ایالات متحده را تشکیل میدهند که هر یک نیازمند بررسی و تحلیلی جداگانه و مبسوط است. با این حال، به طور خلاصه میتوان گفت برآیند این تحولات از دو سناریو خارج نیست: یا دستیابی به توافقی شبیه به تفاهم اخیر که نتیجه آن تقویت و ارتقای موقعیت ژئوپلیتیک و منطقهای ایران خواهد بود، یا ورود به یک جنگ و رویارویی نظامی بهمراتب شدیدتر از گذشته.
دلیل طرح سناریوی نخست با چنین مختصاتی این است که با شناخت کنونی، بعید به نظر میرسد حکومت ایران با کمتر از تفاهمنامه قبلی موافقت کند؛ بهویژه که متعاقب تسلط انصارالله بر تنگه بابالمندب و حمله به خطوط انتقال نفت عربستان (که عملاً ابزاری برای دور زدن تنگه هرمز بود)، اگر هم سقف مطالبات و توان چانهزنی خود را در مذاکرات احتمالی بالا نبرد، فعلا آن را کاهش نخواهد داد.
در مقابل، هزینههای سنگینِ پذیرش چنین توافقی برای منافع حال و آینده آمریکا، اسرائیل و در مجموع جهان غرب در خاورمیانه، میتواند در جایگاه مانعی اساسی عمل کرده و از تحقق آن جلوگیری کند؛ چرا که شکلگیری چنین توافقی عملاً به معنای افول حضور سختافزاری و نرمافزاری واشنگتن در منطقه و آغاز یک نظم نوین در خاورمیانه خواهد بود.
در این فضا، دیگر مدیریت تنش به الگوی سنتی «نه جنگ و نه صلح» کارآمد به نظر نمیرسد؛ زیرا شتاب تحولات سهمگین با پیامدهای سنگین بسیار بالاست؛ به نحوی که طرفهای درگیر را تحت الزاماتی بیش از هر زمان دیگری به تعیین تکلیف وضعیت جاری در بازه زمانی چهار ماه پیشرو وا میدارد:
از یک سو، با توجه به بحرانهای اقتصادی پیچیده و چندلایه و تبعات احتمالی آن، بعید است ایران بخواهد یا بتواند بدون دست زدن به اقدامی عملی با محاصره فعلی کنار بیاید.
از سوی دیگر، طرف مقابل نیز احتمالاً بر این باور است که تداوم رویکرد صبر و انتظار برای فروپاشی ثبات اجتماعی در ایران بر اثر محاصره و جنگ اقتصادی همهجانبه، ممکن است به بهای تثبیت نهایی نفوذ و موقعیت ایران در بابالمندب و سایر نقاط تمام شود. علاوه بر این، افزایش بهای جهانی نفت بر اثر رشد تقاضای چین و ناامنی در تنگه هرمز و ریسکهای موجود برای مسیرهای جایگزین (مانند خطوط انتقال عربستان و امارات) نیز به عنوان عاملی مضاعف عمل میکند.
ترکیب این متغیرها موجب میشود طرفین تا پیش از رسیدن به نقطه انفجار یا توافق، برای وادار کردن رقیب به عقبنشینی، گامهای عملی بیشتری در روزها و هفتههای آتی بردارند که باعث تشدید تنش میشود. بر همین اساس، هفتههای آینده تا پیش از انتخابات اسرائیل و هفتههای متعاقب انتخابات آمریکا، مقطعی بهشدت حساس و تعیینکننده خواهد بود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺پرونده اوکراین در ایستگاه ترامپ؟!
در روزهای اخیر، تحرکات دیپلماتیک پیرامون جنگ اوکراین بار دیگر بالا گرفته است. سفر هیئت آمریکایی متشکل از ویتکوف و کوشنر به روسیه و سپس اوکراین، گمانهزنیها درباره سرنوشت این رایزنیها را افزایش داده است. با آنکه در مقطع کنونی توجه افکار عمومی آمریکا و جهان بیش از هر چیز معطوف به تنشهای مرتبط با ایران است، اما آیا این تحرکات میتواند روزنهای برای توقف جنگ اوکراین و دستیابی به یک تفاهم و لو موقت بگشاید یا نه؟
پوتین همزمان با عزیمت هیات آمریکایی آتشبس سه روزه را اعلام کرد. زلنسکی نیز اقدام مشابهی انجام داد. این موضع اوکراین به عنوان متحد آمریکا و غرب چیز عجیبی نیست؛ اما این رفتار تاکتیکی روسیه که تحت تحریم شدید آمریکاست یک پیام هست: این که مسکو میکوشد به ترامپ و لو در سطح اعلامی پالسی مثبت و نشانهای از آمادگی برای گفتوگو و تفاهم ارسال کند و در عین حال هم رفتار و رویکرد او را با شروع دیپلماسی جدید تحت تاثیر قرار دهد.
با این حال، درک این روند بدون توجه به ملاحظات فراجنگی و انتخاباتی آمریکا ناقص خواهد بود. ترامپ در شرایطی قرار دارد که هم در پرونده ایران با نوعی بنبست روبهروست و هم نیازمند یک دستاورد دیپلماتیک قابل عرضه است؛ دستاوردی که بتواند از آن در فضای داخلی آمریکا بهرهبرداری سیاسی و رسانهای کند. از این زاویه، گرچه جنگ اوکراین برای ترامپ به اندازه پرونده ایران از حیث اثرگذاری مستقیم بر رأیدهندگان آمریکایی موثر نیست، اما در صورت حصول توافق، میتواند به یک موفقیت نمادین و تبلیغاتی مهم تبدیل شود.
در واقع، اگر سطحی از توافقی در پرونده اوکراین حاصل شود، ترامپ قادر خواهد بود آن را بهعنوان یک دستاورد بزرگ معرفی کند و بخشی از تبعات اعلامی بنبست در مواجهه با ایران را در آستانه انتخابات مدیریت و به حاشیه ببرد.
از سوی دیگر، این پرسش نیز مطرح است که پوتین در معادلات انتخاباتی آمریکا چه محاسبهای دارد؟ آیا او مایل است با تقویت جایگاه ترامپ و جمهوریخواهان مانع تغییر توازن قدرت در واشنگتن شود؟
تجربه نشان میدهد که ترامپ در مقایسه با دموکراتها، مواضع نرمتر و گاه همدلانهتری نسبت به روسیه اتخاذ کرده و بارها بر اوکراین فشار آورده است. همین سبب میشود که مسکو، دستکم در سطح محاسبات سیاسی، پیروزی ترامپ را برای خود کمهزینهتر و شاید مطلوبتر از تقویت دموکراتها بداند. تعارض منافع ایران و روسیه در امر انتخابات آمریکا از اینجا روشن میشود.
حال باید دید آیا روسیه در آستانه انتخابات میاندورهای کنگره آمریکا، دستاوردی در اختیار ترامپ قرار میدهد تا او بتواند یک پیروزی تاکتیکی را جشن بگیرد و از آن بهرهبرداری سیاسی کند.
همچنین این پرسش مطرح است که آیا ترامپ میتواند در سایه تحرکات دیپلماتیک و گشایش احتمالی در پرونده اوکراین، به تفاهمی موقت و مقطعی در آستانه انتخابات با تهران نیز دست یابد؟ تفاهمی که ابعاد و امتیازهای آن، زیر تأثیر برجستگی تحولات اوکراین قرار گیرد و در عین حال، با بازگشایی رسمی تنگه هرمز و کاهش قیمت انرژی، جنجالهای احتمالی ناشی از اعطای امتیاز به ایران را مدیریت و کنترل کند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺سوریه و کلیشههای تحلیلی!
سوریه در ماهها و هفتههای اخیر تحولات عمیق و بزرگی را تجربه کرده است؛ از رفع تحریمها و خارج ساختن آن از لیست حامیان تروریسم پس از 47 سال تا انحلال قسد، حکومت خودمختار کُردی و ادغام نهادهای آن در موسسات حکومتی دمشق.
اینجا قصد شکافتن این تحولات و تحلیل آنها را ندارم. آنچه در پرونده سوریه در این روزها شاهد هستیم تقریبا در امتداد برآوردهایی است که پس از سقوط رژیم اسد و روی کار آمدن نظام جدید در این کانال مطرح شده است.
وقتی در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ حکومت اسد سقوط کرد، تحلیل غالب و کلیشهای رایج این بود که سوریه در گرداب جنگ داخلی فرو خواهد رفت، تجزیه خواهد شد و غیره.
اما نگارنده همواره بنا به دلایلی خلاف این تحلیل را باور داشت و چند نکته کلیدی زیر را در تحلیل و پیشبینی تحولات سوریه در قالبهای متفاوت (از جمله به احتمال زیاد، دور از ذهن و بعید است و غیره) مطرح میکرد:
نخست اینکه سوریه به سمت ثباتی نسبی میرود
دوم اینکه به دلایلی تجزیه نخواهد شد
سوم این که حکومت جدید رویکرد اقتصادی دارد و به دلایلی نیز مقبولیت منطقهای و بینالمللی پیدا میکند.
چهارم اینکه نیروهای آمریکایی از سوریه خارج شده و ترامپ نیز به دلایلی دست از حمایت کردها خواهد کشید.
پنجم اینکه حکومت خودمختار کردی در نهایت با ادغام در دستگاه حاکمه جدید پایان مییابد.
با این حال، در آن روزها برخی به طرقی از جمله پیامها و تماسهای خصوصی، معترضِ این تحلیل و برآوردها بودند و حتی بعضاً تحقق آن را در حد «امری محال» میپنداشتند؛ عدهای نیز به هر حال چون نظام اسد به عنوان متحد ایران سقوط کرده و مخالفان سر کار آمده بود، تنها تحلیلی را میپذیرفتند که خروجی آن بیثباتی گسترده، سقوط زودهنگام نظام جدید و تجزیه سوریه باشد.
از این رو، جا دارد که تحولات کنونی سوریه محمل و فرصتی برای گذار از کلیشهنگری در امر تحلیل باشد؛ کلیشههایی که نهتنها ناشی از شناخت ناقص و نادرست، بلکه غالباً آمیخته با احساسات، عواطف، سوگیریهای ذهنی و سلایق سیاسی و فکری است. بنابراین، برخی تحلیلها پیش از آنکه خوانشی از واقعیت پیرامونی باشند، بیانگر مفاهیم و سلایق ذهنیاند که ممکن است احیاناً هیچ سنخیتی با عالم واقع و بیرون نداشته باشند.
ناگفته هم نماند که تحلیل غالب در روزها و ماههای پس از سقوط نظام سابق سوریه، بازتاب خاص خود را بر محاسبات سیاسی و امنیتی ایران درباره آینده این کشور نیز بر جای گذاشت و میشد رگههای آن را در اظهارات مقامات مختلف دید.
اشتباه در تحلیل و تفسیر، امری رایج و طبیعی است و مقصود از آنچه گفته شد، چنین خطاهایی نیست که نگارنده هم از آنها مصون نیست و حتما مرتکب این اشتباهات هم شده است؛ بلکه معضل اصلی، سوگیری و دخیل کردن نوعی عوامل فرامتنی است که امر تحلیل و آیندهنگری را تا سطح تخیلات و تمنیات تنزل میدهد. بر همین اساس، تمام تلاش نگارنده همواره بر این بوده که دخالت دادن سلایق فکری و سیاسی را به حداقل ممکن برساند؛ تا جایی که صرفنظر از درستی یا نادرستی تفسیرها و برآوردها، بارها در موضوعات گوناگون تحلیلها و پیشبینیهایی ارائه دادهام که کاملاً برخلاف تمایلات درونیام بوده است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺جنگ ثانویه ترامپ!
رئیس جمهور آمریکا بالاخره از اقدامات اقتصادی جدید خود علیه ایران رونمایی کرد و از آغاز آنچه «عملیات اقتصادی خردکننده بیسابقه» نامید، خبر داد.
برای کشوری که تحت محاصره شدید دریایی و تحریمهای همه جانبه اقتصادی از قبل است، احتمالا این پرسش مطرح میشود که اقدامات جدید آمریکا به چه معناست و چه تاثیری میتواند داشته باشد.
واقعیت این است که تصمیم جدید دولت آمریکا تشدید تحریمهای ثانویه علیه طرفهای تجارت با ایران است. از این جهت، تاثیر عملیات اقتصادی جدید آمریکا را میتوان در فشار مضاعف به کشورهای دارای مناسبات تجاری با ایران دانست و به عبارتی دیگر یک نوع اعلام جنگ اقتصادی به هر کشوری است که با تهران مراوده اقتصادی دارد و اینجا هدف بیشتر همسایگان است.
در این راستا، امارات پیشدستی کرد و در یک اقدام کاملا هماهنگ با واشنگتن و از قبل برنامهریزی شده، کلیه روابط و مناسبات اقتصادی خود با ایران را قطع کرد.
هدف از برنامه جدید آمریکا را میتوان تکمیل حلقه محاصره دریایی و گسترش آن به «محاصره خشکی» از طریق فشار تحریم به کشورهایی چون عراق، ترکیه و پاکستان و همچنین «محاصره هوایی» با تحریم ارائه هر نوع خدمات فرودگاهی به ایران دانست. در همین راستا هم ترامپ، کشورهای طرف تجارت با ایران را به «عواقب اقتصادی شدید» تهدید کرد.
در کل هم غایت این جنگ ثانویه، بیثباتسازی اقتصادی، اجتماعی و سرزمینی ایران از طریق «محاصره همه جانبه» به دو شکل مستقیم (دریایی) و غیر مستقیم (خشکی و هوایی) و با وارد آوردن فشار و آسیب حداکثری به مردم ایران است تا از این طریق آنچه با جنگ نظامی به دست نیامد، بدین شکل به دست آید.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺عضویتی غیر ممکن!
تحلیل سیاسی بیش از هر چیز به نگاهی واقعبینانه به متن رخدادها و روندهای سیاسی نیاز دارد. در همین چارچوب، پس از شکلگیری پیمان دفاعی میان ترکیه، عربستان و پاکستان، موسوم به پیمان مکه، عدهای همچنان با شور و حرارت خاصی، پیوستن ایران به این ائتلاف را راهکاری منطقی میدانند؛ بیآنکه به میزان امکانپذیری آن توجه کنند.
اگرچه ایجاد یک ائتلاف منطقهای علیه اسرائیل، هدفی مطلوب و ضروری است، اما تصور پیوستن تهران به پیمان مکه برای تحقق این هدف با واقعیتهای موجود همخوانی ندارد. محور اصلی این پیمان، تعهد به دفاع مشترک است؛ به این معنا که حمله به یکی از اعضا، حمله به همه اعضا تلقی میشود.
حتی اگر هم هدف اولیه این ائتلاف، مهار ایران نباشد یا اساسا چنین تنشی میان تهران و کشورهای عربی حوزه خلیج نیز در کار نباشد، باز پیوستن ایران به این سازوکار در شرایط فعلی امکانپذیر نیست. به این علت که ایران اکنون درگیر جنگ با آمریکا و اسرائیل است و عضویت در این پیمان به این معناست که ترکیه، عربستان و پاکستان عملا پای خود را به قلب این میدان پرمخاطره بکشانند.
این در حالی است که هر سه کشور، از یک سو، متحد ایالات متحده هستند و از دیگر سو، با وجود اختلافات و مشکلاتشان با اسرائیل، نه به دنبال جنگ با آن هستند و نه آمادگی ورود به چنین جنگی را هم دارند. از همین رو، تقریبا غیر ممکن است که با عضویت کشوری موافقت کنند که اکنون درگیر یک جنگ سرنوشتساز است و میتواند خطر ورود آنها به این درگیری را به همراه داشته باشد.
در همین حال هم هر گونه درخواست رسمی ایران برای پیوستن به این پیمان نیز نقض غرض است؛ از این جهت که تهران با تهدید به حمله به زیرساختهای انرژی عربستان و دیگر کشورهای خلیج فارس قسمی بازدارندگی برای مصمون ماندن زیرساختهای نفت و گاز خود ایجاد کرده، حال چطور ممکن است بخواهد عضو توافقی دفاعی شود که این اهرم را از آن در این شرایط سلب کند.
بنابراین باز هم چه یکی از سه کشور پیشنهاد دهد چه ایران خود درخواست کند، صرفا جنبه تبلیغاتی دارد و عملا چنین پیوستنی در شرایط جنگی کنونی ممکن نیست.
بنابراین، در تحلیل مسائل باید از خیالپردازی فاصله گرفت و به دنبال راهکارهای دیگری بود که در دنیای واقعی، قابلیت اجرا و اثربخشی داشته باشند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺پیمان دفاعی مکه!
سفر رهبران پاکستان و ترکیه به عربستان و امضای پیمان نظامی مشترک فراتر از یک رویداد دیپلماتیک گذرا، حلقهای از پازل بزرگتر دگرگونیهای امنیتی در خاورمیانه است. چه بسا میزبان این نشست بخواهد از این طریق در بحبوحه تنشهای منطقه پایههای اولیه شکل گیری یک «ناتوی اسلامی» را بنیان نهد.
در دیداری سه جانبه یک پیمان دفاعی مشترک به امضا رسیده که در یک نامگذاری قابل تامل، "پیمان مکه" نام گرفته است. ریاست جمهوری ترکیه اعلام کرده است که بنا به این پیمان هر گونه حمله مسلحانه به هر کدام از سه کشور، حمله به همه آنها تلقی خواهد شد.
اگرچه نگاههای تقلیلگرایانه، این تحرکات را صرفاً واکنشی انفعالی و ناشی از هراس ریاض میدانند، اما واقعیت کنونی بسیار پیچیدهتر از آن به نظر میرسد. اگرچه سایه گسترش جنگ، منطقه را تا حدودی به سمت نوعی «واقعگرایی دیپلماتیک» و حل و فصل جنگ از طریق مذاکره و دیپلماسی کشانده تا از خروج اوضاع از کنترل جلوگیری شود، اما این میل به تنشزدایی، نافی شکل گیری نگرانیهای عمیق از گسترش موقعیت و نفوذ منطقهای ایران پس از جنگ پس از شکسته شدن خیلی از تابوها و خطوط قرمز نیست. در واقع، پیشران عزیمت رهبران آنکارا و اسلامآباد به ریاض، نه صرفا تعارفات دیپلماتیک یا بهرهمندی از منابع مالی عربستان، بلکه اشتراک در دغدغههای امنیتی جدیدی است که از تبعات جنگ منطقهای اخیر است.
این چرخش در حالی رخ میدهد که در سه سال اخیر و بهویژه پس از جنگهای غزه، سوریه و لبنان، تا حدودی یکهتازیهای اسرائیل به محور مشترک نگرانیهای امنیتی منطقه و حتی ریاض و همسایگان جنوبی به استثنای امارات تبدیل شده بود و همین خود دغدغه و نگرانی مشترک ایران و این کشورها بود. اما اکنون هر چند نگرانی از یکهتازیهای اسرائیل همچنان پابرجاست، ولی در کنار آن هم نگرانی از ایران رفته رفته عمیقتر از گذشته شده و میشود. در این زمینه هم میتوان به اظهارات تند چند وقت پیش وزیر خارجه ترکیه در تشبیه رفتار ایران به اسرائیل در منطقه اشاره کرد!
همچنین قسمی تغییر رویکرد عمان که روابط تاریخی با تهران دارد، گواهی بر این مدعاست؛ تغییری که نباید آن را خروجیِ صرفِ فشارهای واشنگتن دانست، بلکه بازتابی از ادراک جدید مسقط نسبت به تحولات محیط پیرامونی است.
در کل میتوان گفت که تلاش عربستان برای ایجاد این «همافزایی دفاعی» در مقابل ایران، سه هدف و دلالت راهبردی را با خود به همراه دارد:
۱. بازدارندگی جمعی: ریاض معتقد است تنشهای منطقهای به این زودی فروکش نخواهد کرد و ممکن است به سطوح خطرناکی از درگیری کشیده شود. از این رو، عربستان میکوشد با ایجاد یک چتر دفاعی مشترک، هزینه واکنشهای تهران را بالا ببرد و در صورت بروز رویاروییهای گسترده، زیرساختهای حیاتی خود را از گزند حملات مصون نگه دارد.
۲. نظم امنیتیِ درونمنطقهای: گویا عربستان به این نتیجه رسیده است که جمهوری اسلامی ایران از خطر سقوط در جنگ عبور کرده و در عین حال هم راهبرد «بازدارندگی» و «مهار» آمریکا در قبال آن کاراییِ خود را از دست داده است. بنابراین ضمن نومیدی از تکیه صرف بر اتحاد امنیتی با واشنگتن، در پی معماریِ نظم امنیتی «درونمنطقهای» است تا نفوذ و جایگاه ایران را در پساجنگ مهار کند.
۳. مدیریت پرونده یمن: ظاهرا عربستان در صرافت شروع یک مواجهه چندمنظوره با انصار الله در یمن است و همین منظور هم میتواند یکی دیگر از انگیزههای یک پیمان منطقهای سریع و قدرتمند باشد تا بتواند از این طریق پس از کلید زدن این مواجهه، واکنشهای احتمالی تهران را مهار کرده و موازنه قدرت را در میدان یمن به نفع خود تغییر دهد.
مخلص کلام این که همسایگان جنوبی ایران در نتیجه جنگ اخیر، بیش از گذشته به تنوعبخشی به شراکتهای امنیتی به ویژه با قدرتهای منطقه روی آوردهاند. در این میان، پیمان ابراهیم (عادیسازی با اسرائیل) نه تنها دیگر اولویت نیست، بلکه به حاشیه رانده شده است؛ چرا که نزدیکی به اسرائیل، از یک سو، تشکیل شراکت دفاعی با قدرتهای اسلامی (ترکیه و پاکستان) را عملا بسیار دشوار و سخت میکند و از دیگر سو با تضعیف وجهه عربستان در دنیای عرب و اسلام عملا میدان را به نفع روایت تهران خالی میکند.
در کل، به نظر میرسد که منطقه در مسیر یک پوستاندازی امنیتی بزرگ است؛ ائتلافها در حال تغییرند و بلوکبندیهای نوینی در راه است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺حمله لغو شد؟!
در حالی که منطقه و جهان در التهاب آغاز دور جدیدی از جنگ به سر میبرد، دونالد ترامپ ناگهان خبر از لغو حمله داد. او این تصمیم را به درخواست ایران و دیگر کشورهای خاورمیانه و توافق بر سر چارچوبهای جدید ربط داد. ترامپ همچنین مدعی شد که این اقدام را به خاطر «منافع آینده جهان» و برای بقای «ایرانی موفق و شکوفا» انجام داده، مشروط بر اینکه توافقی سریع برای بازگشایی فوری، کامل و بدون قید و شرط تنگه هرمز حاصل شود و تهدید هستهای ایران نیز پایان یابد.
در مواجهه با این موضعگیری، برخی طبق معمول معتقدند که جنگی در کار نبوده و همه اینها صرفاً یک بازی روانی است؛ در عین حال هم میگویند ترامپ عقبنشینی کرده است. تردیدی نیست که جنجالآفرینی و جنگ روانی بخش جداییناپذیر سیاستورزی ترامپ است؛ اما اگر این ماجرا صرفاً یک بازی بوده، چرا او باید صراحتاً اعلام کند که حمله را لغو کرده و با این کار، بازی روانی خود را خنثی کند؟ او میتوانست همان رویکرد را برای مدتی دیگر ادامه دهد؛ پس چه اجباری برای اعلام عمومی لغو حمله داشت؟
واقعیت این است که تصمیم برای یک حمله گسترده اتخاذ شده بود و اسرائیل نیز دیروز در وضعیت آمادهباش کامل قرار داشت. مجموعه اظهارنظرها و تحرکات طرف ایرانی هم از اظهارات دیروز فرمانده قرارگاه «خاتمالانبیا»، رایزنیهای دیپلماتیک و هشدارهای دیروز وزیر امور خارجه و بیانیه توضیحی البته دیرهنگام وزارت امور خارجه، همگی نشانگر این است که این تهدید، جدی و قریبالوقوع تلقی شده بود.
بنابراین پرسش کلیدی اینجاست: آیا حمله برای همیشه لغو شده یا تنها به تعویق افتاده است؟ با دقت بیشتر میتوان گفت که این حمله «به تعویق» افتاده، نه لغو. اگر بنا بر آغاز حمله از دیشب بوده، میتوان گفت اجرای آن در این مقطع زمانی لغو شده، اما نمیتوان این را به معنای لغو نهایی چنین تصمیمی تفسیر کرد.
در پاسخ به چرایی این اتفاق، اگرچه تهران هنوز واکنشی رسمی به ادعای ترامپ نشان نداده، اما اولا بعید است که با این سرعت، توافقی بر سر چارچوبهای یک توافق حاصل شده باشد؛ اما ممکن است ایدههای جدیدی مطرح شده باشد که مشوق ترامپ باشد و ثانیا درخواست کشورهای منطقه، بهویژه عربستان، تأثیر خاص خود را بر تصمیم ترامپ داشته و مشوق او بوده است، اما نمیتوان آن را عامل تعیینکننده دانست.
در این میان، میتوان چند فرضیه را برای علت تأخیر یا لغو احتمالی طرح حمله مطرح کرد: نخست اینکه رفتار ترامپ میتواند «فریبنده» و صرفاً یک تاکتیک باشد. دوم اینکه ممکن است ملاحظات فنی و امنیتی فوری موجب تعویق حمله شده باشد؛ مثلاً طبق آخرین برآوردها، هدفی یا اهداف تروری که قرار بود در آغاز دور جدید جنگ (که معمولاً با ترور همراه است) مورد حمله قرار گیرد، از دسترس خارج شده باشد. عامل سوم نیز به «تردید راهبردی» و سردرگمی در دولت آمریکا برمیگردد که چندی پیش در مطلبی با عنوان «دو راهی توافق و جنگ» به تفصیل به آن پرداختم.
به گمانم، صرفنظر از درستی یا نادرستی سایر عوامل، وجود یک «تردید راهبردی» در دستگاه تصمیمساز آمریکا، بهویژه نزد شخص ترامپ، برای خروج از بنبست کنونی مشهود است. علت این تردید، هزینههای سنگین یک جنگ دیگر و در عین حال یک توافق است. در این چارچوب، سخن ترامپ مبنی بر لغو حمله به خاطر «آینده جهان» قابلفهمتر میشود؛ هرچند دقیقتر آن است که بگوییم منظور او نه آینده جهان، بلکه آینده منافع آمریکا در حوزه انرژی منطقه است.
آمریکا در دور جدید، به دنبال حمله به زیرساختهای انرژی ایران است که انجام آن آسان و سهل است، اما نگرانی از تبعات این اقدام و پاسخ متقابل ایران به زیرساختهای نفتی منطقه، این گزینه را به انتخابی بسیار پرهزینه و دشوار تبدیل کرده است.
واقعیت این است که آمریکا از یکسو نگران هزینههای شدید دور جدید درگیری است و از سوی دیگر، با توجه به مواضع سرسختانه تهران، هرگونه توافقی را نیز به معنای تقویت جایگاه ایران در منطقه و تبدیل شدن آن به قدرت مسلط بر خلیج فارس میبیند. به نظر میرسد ترامپ مدتهاست به دنبال یک «برونرفت آبرومندانه و کمهزینه» از این بنبست پیچیده است که در سایه مواضع ایران هنوز به آن دست نیافته است.
در مجموع، نه میتوان گفت حمله برای همیشه لغو شده، نه جنگ پایانیافته تلقی میشود و نه فعلاً امکان گذار به صلح و توافقی جدی با وجود طرح ایدههای احتمالی جدید فراهم است.
منطقه خاورمیانه امروز در آتش این «بنبست» و «بلاتکلیفی» میسوزد.
این داستان همچنان ادامه دارد....
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺منطقه در لبه انفجار!
اوضاع خاورمیانه و به ویژه منطقه حساس خلیج فارس، لحظه به لحظه رو به وخامت میرود و رفتهرفته به سمت خطرناکترین و پیچیدهترین فاز خود حرکت میکند که میتوان آن را به مراتب فراتر از جنگ اخیر دانست.
در جریان جنگ، در پی تجاوز نظامی مشترک ایالات متحده و اسرائیل به خاک ایران، دامنه جنگ همانگونه که تهران پیشتر تهدید کرده بود به پهنه منطقه کشیده شد. با این حال، از آنجا که فضای عمومی منطقه شدیداً تحت تأثیر حمله به ایران قرار داشت، حملات موشکی و پهپادی به مواضع آمریکا در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، علیرغم اعتراضات مستمر این کشورها، در سایه تجاوز به ایران و خرسندی افکار عمومی عرب از حملات تلافیجویانه تهران به اسرائیل گم شد و به حاشیه رفت.
اما اکنون شرایط «تا حدودی» تغییر کرده است؛ در حالی که اسرائیل در کانون درگیریهای اخیر با آمریکا قرار ندارد و حملات مستقیم متقابلی هم در حال حاضر میان تهران و تلآویو در جریان نیست، ماهیت و نگاهها به این مواجهه نیز به نوعی در حال تغییر است.
در همین حال، با اعلام آغاز عملیات شکست محاصره صنعا، کشیده شدن منازعه به باب المندب و محاصره عربستان، حملات ریاض به یمن و متعاقبا حملات موشکی انصارالله به تأسیسات حیاتی و نفتی عربستان، منطقه وارد دور جدیدی از تنش حاد شده است. در کل هم، ریاض به طور مستقیم و آشکار وارد درگیری و جنگ در منطقه شده و دیشب مشترکا با آمریکا حملات هوایی به مناطقی در خاک عراق علیه اهداف حشد شعبی انجام داد.
ورود مستقیم عربستان به درگیری نظامی، واجد ظرفیت بالایی برای گسترش جنگ و بحران است و بیانگر قرار گرفتن منطقه در آستانه یک انفجار چند لایه و پیچیده است. در نتیجه تشدید درگیری در منطقه با عربستان، در ادامه نیز بعید نیست که پای قدرتهای منطقهای دیگری نظیر پاکستان و مصر نیز به این معرکه باز شود.
اما اکنون بزرگترین و جدیترین خطر فراروی منطقه آن است که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران دستکم از نگاه بخشی از افکار عمومی و محافل منطقه رفتهرفته در حال تغییر ماهیت و تبدیل شدن به یک جنگ ایرانی - عربی است و همین تحولات میتواند تمام گسلهای قومیتی و مذهبی منطقه را فعال کند و اساسا مناقشه و منازعه با اسرائیل را به کلی به حاشیه ببرد.
در ماههای اخیر، کشورهای منطقه که خود درگیر ترکشهای جنگ علیه ایران بودند، از بیم تشدید پیامدهای ویرانگر جنگ، و لو «ناخواسته و ناخرسند» تلاش میکردند تا بحران مهار و به شکلی دیپلماتیک سریع حلوفصل شود. اما در هفتههای اخیر و به ویژه پس از تحولات جدید، نشانههایی از یک همپوشانی و همگرایی میان برخی دولتهای منطقه و اسرائیل حول محور ضرورت فیصله دادن به پرونده ایران در این جنگ و جلوگیری از شکلگیری هر نوع موازنهای به نفع آن در حال پدیدار شدن است.
به نظر میرسد که کشورهای منطقه طبق یک نقشه و سناریوی مشخص یکی پس از دیگری به جنگ و نزاع بلوکی کشیده میشوند که اگر هم فرضا اسرائیل طراح این نقشه نباشد، منتفع اصلی آن خواهد بود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺الزیدی و پیام ترامپ!
علی الزیدی، نخستوزیر عراق، در حالی به تهران آمده است که سفر اخیرش به واشنگتن و دیدار با رئیس جمهور آمریکا، موجی از گمانهزنیها را درباره احتمال آوردن یک پیام از ترامپ به راه انداخته است.
با این حال، به عقیده نگارنده، این تقارن زمانی لزوماً به معنای این نیست که حتما حامل چنین پیامی است. اگر الزیدی قرار بود «پیام مهم» رئیسجمهور آمریکا را به تهران برساند، منطقیترین حالت این بود که او بلافاصله پس از واشنگتن، راهی تهران میشد. نه این که پس از چند روز، تشدید درگیریها و سفری به قطر به ایران بیاید. البته بعید نیست که او حامل برخی پیامهای شفاهی و حاشیهای باشد، اما اینها بیشتر در حد تعارفاتِ دیپلماتیک هستند تا یک مأموریتِ.
واقعیت این است که عراق جایگاه تاریخی مهمی در منطقه دارد، اما در شرایط فعلی نه وزنِ سیاسی بالا و نه قدرتِ چانهزنیِ ویژهای دارد که بخواهد به حلقه میانجیگرانِ تهران واشنگتن بپیوندد و نه نخستوزیر تازه کار آن نیز از نفوذ و قدرت لابیگری خاصی در راهروهای قدرت تهران و واشنگتن برخوردار است که بتواند کاری در این زمینه انجام دهد.
در نهایت، الزیدی نیز همچون الکاظمی و السودانی، هدفش ایجاد توازن در سیاست خارجی عراق به ویژه در مناسبات میان دو کشور درگیر آمریکا و ایران است. در این میان، هم تهران هم واشنگتن اهرمهای خاص خود را در عراق دارند؛ اما به نظر میرسد اهرمهای آمریکا برگردان بیشتری در تصمیمات حاکمیتی و جهتگیریهای کلان عراق دارند تا ایران.
علاوه بر آن، باید به پارهای تحولات تدریجی در بدنه قدرت عراق نیز توجه داشت. در سالهای اخیر، طبقهای از سیاستمداران در بغداد به قدرت رسیدهاند که دیگر تمایل چندانی ندارند که خود و کشورشان را در «پیوند ژئوپلیتیک و ایدئولوژیک» با تهران تعریف کنند.
اما اگر بغداد کنونی رویای چنین پیوند و همگرایی حداکثری به تهران را نیز در سر داشته باشد، باز خود را در مواجهه با دیوار بلند واقعیت میبیند. سایه سنگین نفوذ آمریکا بر اقتصاد و امنیت عراق، چنان است که هرگونه چرخشِ یکجانبه به سمت ایران، میتواند هزینههای گزافی از تحریمهای مالی گرفته تا بستن نقل و انتقال هر گونه درآمد نفتی به عراق را به همراه داشته باشد.
بر خلاف برخی تصورات، تاثیر و نفوذ آمریکا در عراق صرفا بسته به حضور نظامی دو سه هزار نیست، بلکه مهمترین ابزار فشار ترامپ اهرم اقتصادی به ویژه نفت و درآمدهای نفتی عراق است؛ به نحوی که امروز شریان اقتصادی عراق عملا و کاملا در اختیار آمریکاست.
از سال 2003 پس از سرنگونی نظام صدام، در نتیجه توافقات دولت جدید، درآمدهای نفتی عراق به حسابی در بانک مرکزی آمریکا واریز میشود و با وجود انتقال مدیریت و نظارت بر این اموال به بانک مرکزی عراق در چارچوب توافقنامه سال 2008، ولی آمریکا همچنان بر این اموال که هم اکنون به بیش از 100 میلیارد دلار میرسد، نظارت دارد و عراق نمیتواند حتی یک دلار از آن را بدون موافقت بانک مرکزی آمریکا برداشت کند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺زمانه تهدید نیست!
در شرایطی که ایران عملا وارد یک جنگ فرسایشی و طولانی مدت شده و جنوب کشور به کانون اصلی حملات آمریکا بدل شده است، همچنان سیلی از تهدید، هشدار و خط و نشان کشیدن علیه آمریکا در جریان است. حال آنکه کارکرد اصلی تهدید، بازداشتن طرف مقابل از انجام یک اقدام است. وقتی آن اقدام فعلیت پیدا کند، روشن است که تهدید دیگر اثر بازدارنده خود را ندارد و حتی دیگر نمیتواند کارکرد جنگ روانی هم داشته باشد.
با آغاز جنگ و استمرار آن، دیگر این تهدید نیست که معادله را تعیین میکند، بلکه میدان عمل است که وزن واقعی طرفها را نشان میدهد. وقتی جنگ آغاز شده و به این شکل ادامه دارد، دیگر تکرار همان ادبیات قبل از جنگ اگر با تغییر در موازنه میدانی همراه نباشد، چیزی را عوض نمیکند.
اگر تهدیدها بازدارنده بودند، اساسا نباید جنگی رخ میداد. اکنون نیز با وجود این همه هشدار و تهدید، آمریکا نه تنها حملات خود را متوقف نکرد، بلکه با کنار گذاشتن تفاهمنامه، هر روز بر دامنه و شدت آنها میافزاید و بار دیگر بمباران و تخریب زیرساختها در دستور کار قرار گرفته است.
واقعیت این است که جنگ کنونی تا رسیدن به نقطه ایجاد یک موازنه جدید فاصله زیادی دارد؛ موازنهای که برای همه طرفها چه آمریکا و اسرائیل چه کشورهای منطقه چه خود ایران حیاتی و تعیین کننده و خط فاصل میان دو نظم قدیم و نوین منطقه خواهد بود.
از این رو، این جنگ فعلا ادامه خواهد یافت و اگر یک جنگ معمولی بود که آمریکا همان تفاهمنامه را دستاویزی برای خروج از بن بست و خاتمه جنگ قرار میداد و به مفادش کج دار و مریز عمل میکرد؛ نه این که سریعا دوباره حملات را از سر گیرد.
چنان که قبلا هم با امضای تفاهم نامه تاکید شد، بن بست جنگ در تحقق سریع اهدافش نه الزاما به معنای توقف آن و گذار به صلح است و نه این که طرف مقابل با همان دست فرمان حرکت خواهد کرد، بلکه به همین منظور با بازبینی و بازتعریف سریع در راهبرد و تاکتیکهای جنگی خود تلاش میکند تا از مسیرهای تازه از جمله جنگی فرسایشی به همان اهداف دست یابد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺نتانیاهو عزادار شد!
لیندسی گراهام، سناتور معروف و پرنفوذ آمریکایی، به طور ناگهانی درگذشت. گراهام را میتوان سرسختترین مخالف جمهوری اسلامی ایران و در عین حال، متنفذترین و بزرگترین حامی اسرائیل و جناح راست آن در ساختار قدرت در آمریکا دانست. همین جایگاه ویژه باعث شده است مرگ او برای رهبران اسرائیلی، به ویژه بنیامین نتانیاهو، بنگویر و اسموتریچ ضایعهای عمیق و اندوهبار باشد و همین امر از واکنشهای سریع و غمبار این مقامات به درگذشت گراهام به وضوح مشهود است.
گراهام مهرهای کلیدی در پیشبرد سیاستهای افراطی اسرائیل در ایالات متحده بود. وی از معماران پروژه عادیسازی روابط اسرائیل و کشورهای عربی منطقه نیز بود که وقتی در سه سال اخیر در نتیجه جنگ غزه دچار وقفه و نوعی عقبگرد شد، به عربستان هشدار داد که اگر به این پیمان نپیوندد با «عواقب سختی» مواجه خواهد شد.
وی همچنین در می 2024 در جریان جنگ غزه پیشنهاد کرده بود که اسرائیل برای اتمام جنگ، این باریکه را با بمب اتم نابود کند.
با این حال، گراهام در موضوع الحاق کرانه باختری با جریان تندروی حاکم بر اسرائیل اختلافنظر داشت؛ به طوری که تبعات این اقدام را برای آینده اسرائیل با قدرت تخریب یک بمب اتمی ایرانی بر سر اسرائیل مقایسه میکرد.
این سناتور آمریکایی در چند سال اخیر همواره تلاش داشت که ایران و برنامه هستهای آن را خطرناکتر از پرونده جنگ اکراین و روسیه و منازعه با چین برای کاخ سفید به تصویر بکشد. در این راستا هم از رابطه نزدیک خود با دونالد ترامپ برای پیشبرد اهداف اسرائیل به ویژه در یک سال اخیر نهایت بهره را برد؛ تا جایی که از عاملان اصلی جنگ اخیر علیه ایران به شمار میرفت. اظهارات او در اسرائیل چند روز قبل از جنگ نشان میدهد که ترامپ را متقاعد کرده بود که در صورت وقوع این جنگ نظام جمهوری اسلامی سقوط خواهد کرد.
اکنون با مرگ گراهام، اگر چه اسرائیل به قول نتانیاهو بهترین دوست خود را از دست داده است، اما با توجه به شرایط و روندی که به ویژه با جنگ اخیر در خاورمیانه شکل گرفته است، آمریکا و ایران عملا در «مسیری حیثیتی» قرار گرفتهاند که بعید است مرگ گراهام تغییری در روند جاری ایجاد کند یا مانع از تداوم آن شود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺بازگشت به خان عدم تفاهم!
با لغو تعلیق تحریمهای نفتی و پتروشیمی ایران، احتمالا روند آزادسازی اموال بلوکه شده نیز متوقف و یادداشت تفاهم، صرفاً به تداوم بازگشایی شکننده تنگه هرمز در برابر ادامه رفع محاصره و کاهش آتش جنگ در لبنان محدود شود. با این حال، تداوم زورآزمایی در تنگه هرمز و حملات دوجانبه نیز ممکن است در نقطهای به همین تعهدات پایان دهد و عملاً از یادداشت تفاهم جز نامی باقی نماند.
آمریکا انتظار داشت با امضای این یادداشت، مذاکراتِ توافق نهایی به سرعت آغاز شود، اما اجرای خودِ این تفاهم به بزرگترین مانعِ پیشِ روی این مذاکرات تبدیل شد و تفاهمنامهای که قرار بود کاتالیزورِ توافق نهایی باشد، خود به سدی در این مسیر بدل گشته است. طبیعی است که وقتی یک توافق اولیه و موقت در همان ماه نخست دچار چنین سرنوشتی میشود، نمیتوان انتظار دستیابی به توافق نهایی را داشت.
در چنین شرایطی، ظاهرا قرار است که بنیامین نتانیاهو در آینده نزدیک با دونالد ترامپ دیدار و گفتگو کند. وی به این وضعیت به عنوان بزرگترین فرصت و دستاویز برای جهتدهی دوباره به سیاستهای دونالد ترامپ با هدف تشدید تنش مینگرد.
خلاصه این که این داستان همچنان ادامه دارد ....
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺درگیری پس از تفاهم!
حملات دیشب آمریکا به مناطقی در جنوب ایران به بهانه حمله به یک کشتی در تنگه هرمز که تلاش داشت از مسیری دیگر از این تنگه عبور کند، صرفاً یک اقدام نظامی محدود یا حادثهای مقطعی نبود، بلکه باید آن را نشانه عینی از مرحلهای تازه در نسبت میان جنگ، آتشبس و توافق موقت دانست؛ مرحلهای که در آن، توقف درگیری نه به معنای پایان منازعه، بلکه به معنای انتقال آن و لو موقت از میدان جنگ مستقیم به سطوح پیچیدهتر فشار، بازطراحی موازنهها و بازآرایی ابزارهای اعمال قدرت است.
از این منظر، این حملات نخستین اقدام از این دست پس از امضای یادداشت تفاهم اسلامآباد بود، اما به احتمال زیاد آخرین آن نخواهد بود. آنچه رخ داده، بیش از هر چیز شکنندگی وضعیت کنونی و تفاهم موجود را آشکار میکند و نشان میدهد که گزینه نظامی نه تنها از دستور کار خارج نشده، بلکه همچنان به عنوان ابزاری برای فشار و مهندسی موازنه در نظر گرفته میشود.
تحولات چند روز اخیر، چه در جنوب لبنان و چه در تنگه هرمز، مؤید این واقعیت است که توقف جنگ، دستکم در این مرحله به منزله گذار به صلح نیست. آنچه در حال شکلگیری است، بیشتر نوعی وضعیت بینابینی و ایستگاهی است برای مدیریت تنش، موازنهسازی و شکلدهی به معادلات ژئوپلیتیک جدید. در همین چارچوب، تلاش برای راهاندازی کریدوری جدید عملا با هدف تغییر ژئوپلیتیک آبراه راهبردی هرمز و بیاثر کردن این اهرم مهم ایران است.
آنگونه که پیداست، آمریکا به دلیل پیامدهای گسترده بستن تنگه هرمز، بازگشایی آن و همچنین در سایه اولویتهای داخلی، جنگ را متوقف کرد و صرفاً در برابر بازگشایی تنگه هرمز، "امتیازاتی" در تفاهمنامه اسلام آباد داد که به سود ایران سنگینی میکند. پس از آن در سایه آرامش نظامی و فضای غیر جنگی، آمریکا با همراهی برخی کشورها و نیز سازمان بینالمللی دریانوردی، در تلاش است تا مسیر جایگزین تثبیت شود.
این طرح البته در خلال جنگ نیز پیگیری شد، اما به دلیل حملات و نگرانی کشتیهای تجاری از عبور از آن در فضای جنگی راه به جایی نبرد. اکنون اما، با اعلام بازگشایی تنگه و در سایه آرامش نسبی فعلی طرف آمریکایی بار دیگر در پی آزمودن این مسیر برآمده است.
در این میان، نقش و همراهی عمان نیز به عنوان یکی از دو کشور ساحلی تنگه هرمز که مسیر جایگزین از آبهای آن عبور میکند، اهمیتی ویژه دارد و این همراهی از منظر حقوقی و بینالمللی میتواند برای تهران چالشزا باشد. تنگهای که تهران همواره تأکید میکرد تنها ایران و عمان، به عنوان دو کشور ساحلی آن حق حاکمیتی دارند، اکنون ممکن است به محل نزاع میان دو کشوری تبدیل شود که همواره روابط تاریخی حسنهای داشتهاند.
در عین حال، نباید از نظر دور داشت که تمرکز آشکار تهران بر مذاکرات با عمان، اعزام هیأتها و رفتوآمدهای دیپلماتیک و سخن گفتن از تفاهم دو جانبه برای مدیریت تنگه هرمز، مسقط را بیش از پیش زیر ذرهبین آمریکا و فشارهای آشکار و پنهان آن برد؛ تا آنجا که ترامپ علنا عمان را به حمله تهدید کرد. در چنین شرایطی، روشن است که مسقط توان چندانی برای مقاومت در برابر این فشارها و تهدیدها ندارد و ممکن است همراهی با آمریکا را بر ورود به جنگ و تقابل ترجیح دهد.
از این منظر، حملات دیشب آمریکا تلاشی برای نشان دادن عزم و جدیت واشنگتن در راهاندازی و تثبیت مسیر جدید در تنگه هرمز بود تا در نهایت این تنگه از یک فرصت فوقراهبردی برای ایران به یک عامل فشار و تهدید تبدیل شود.
به بیان دیگر، در شرایط آتشبس و توافق موقت، به نظر میرسد هدف آمریکا و اسرائیل مهار ایران از مسیر تغییر تدریجی محیط ژئوپلیتیک و فرسایش مزیتهای منطقهای و جهانی ایران از لبنان تا تنگه هرمز است.
خلاصه آنکه هنوز مذاکرات مربوط به پروندههای توافق نهایی آغاز نشده، هم اجرای خود یادداشت تفاهم با تفسیرها و موانع زیادی روبهرو شده و هم بار دیگر سایه حمله و درگیری بر فضا سنگینی میکند. به نظر میرسد در روزها و هفتههای پیش رو، آینده تفاهمنامه و نیز مذاکرات توافق نهایی، تا حد زیادی تحت تأثیر تحولات مربوط به تنگه هرمز قرار گیرد.
اما عجالتا واشنگتن به دنبال آن است که پیش از آغاز جدی مذاکرات درباره توافق نهایی با تهران، با تغییر وضعیت تنگه هرمز، مهمترین اهرم فشار ایران را بستاند یا دستکم تضعیف کند تا قدرت چانهزنی تهران نیز در میز مذاکرات به طور محسوسی برای گرفتن حداکثر امتیازات ممکن کاهش یابد.
حالا باید دید زورآزمایی در تنگه هرمز به کجا ختم میشود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺این تحرکات نشانه چیست؟
منطقه شاهد رفتوآمدهای دیپلماتیک و امنیتی متعدد ومعناداری است؛ از نشستهای امنیتی نظامی محرمانه تا دیدارهای علنی. دستور کار محوری همه این تحرکات پرونده ایران و نحوه مواجهه با آن است.
از نشست چندی پیشِ فرماندهان ارشد نظامی آمریکا، اسرائیل و برخی کشورهای منطقه در آلمان گرفته تا سفر اخیر بنیامین نتانیاهو به امارات در رأس یک هیئت بلندپایه امنیتی، همگی از یک اتفاق پیشرو خبر میدهند. همزمان، تحول معنادار دیگری نیز در جریان است و آن هم یخزدایی تدریجی از روابط ریاض و ابوظبی پس از چند سال قهر و تنش.
هر چند این بهبودی هنوز در مراحل آغازین به نظر میرسد و روشن نیست که تا کجا پیش خواهد رفت، اما دعوت غیرمنتظره وزیر دفاع عربستان از معاون بنزاید میتواند نشانهای از تمایل دو طرف سعودی و اماراتی برای احیای مناسبات نزدیک گذشته باشد.
به نظر میرسد ورود تنشهای منطقهای با ایران به حساسترین نقطه و احساس نیاز مبرم به همکاری، بنسلمان و بنزاید را بار دیگر و لو موقتا حول منافعی مشترک به هم نزدیک کرده است.
هنوز جزئیات دقیقی از گفتوگوهای نتانیاهو در ابوظبی منتشر نشده است. با این حال، کاملاً مشخص است که در کنار اهداف انتخاباتی و شخصی نخست وزیر اسرائیل، دستور کار مشترک، هماهنگی و همکاری علیه ایران و چه بسا طراحی یک استراتژی لابیگری مشترک در واشنگتن برای هدایت مواضع دولت آمریکا در این شرایط باشد و نباید ابعاد این سفر را تنها در تبلیغات انتخاباتی نتانیاهو خلاصه کرد. البته در این خصوص هم بعید است که رئیس امارات از انگیزههای شخصی و انتخاباتی نتانیاهو از این سفر و تلاشش برای تکذیب تیرگی روابطش بیاطلاع باشد. از این رو، صرف استقبال از او یک ماه قبل از برگزاری انتخابات کنست اسرائیل بیانگر تمایل ابوظبی به ماندن نتانیاهو در قدرت است.
هر چند امارات با تلآویو در مقایسه با دیگر کشورهای جهان و بیشتر متحدان غربی اسرائیل روابطی عمیقتر و نزدیکتر دارد، اما با این حال تا حدودی در سطح اعلامی علی رغم گسترش بیشتر روابط تلاش میکرد که در سه سال اخیر نوعی فاصله را با نتانیاهو حفظ کند. ولی در این سفر نوعی چرخش اعلامی ابوظبی از قسمی ملاحظهکاری به یک بیپروایی آشکار هویدا بود. امارات پس از افشای سفر، به جای سیاست سکوت و ابهام، آن را رسماً تأیید کرد. این رویکرد، از شکلگیری محاسبات و به تبع آن ادراکی تازه در امارات پس از گذشت هفت ماه از این جنگ منطقهای حکایت دارد؛ این در حالی است که در ماههای نخست جنگ پس از ناکامی آن در تحقق اهدافش دست به عصا و محتاطانه عمل میکردند.
پیش از این، ابوظبی پس از جنگ ویرانگر غزه، از میزبانی مستقیم نتانیاهو پرهیز میکرد و به دیدارهایی در سطح مقامات دیگری از اسرائیل بسنده میکرد. حتی در ماههای نخست تشدید تنش با تهران نیز تعاملات با تلآویو تا حدودی پنهان میماند.
اگر در ماههای ابتدایی بحران، دولتهای منطقه از هراس پیامدهای غیرقابلپیشبینی جنگ، خواسته یا ناخواسته، خواهان مهار بحران و راهحلهای دیپلماتیک سریع بودند؛ اکنون نشانهها از شکلگیری یک همگرایی پیدا و پنهان میان برخی بازیگران و تلآویو علیه تهران برای تشدید برنامهریزی شده تنش مشهود است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺مذاکرات نیویورک!
در اوج تنشها و احتمال آغاز دوباره درگیری، مذاکراتی تازه میان ایران و آمریکا در نیویورک شکل گرفت؛ نشستی با میانجیگری قطر که از مدتی پیش پیگیر آن بود. برگزاری این دیدار و سخنان دونالد ترامپ درباره «سازنده و ثمربخش» بودن آن، بار دیگر خوشبینی را به تحلیلهای ناظران بازگرداند؛ گویی فضا در یک قدمی جنگ، دوباره به سمت دیپلماسی چرخیده است.
با این حال، کفه موانع توافق هنوز از مشوقهای آن سنگینتر است. زمینهها و شرایط لازم برای دستیابی به تفاهم هنوز شکل نگرفته است و عامل «زمان» همزمان نقش مانع و مشوق را بازی میکند. کمتر از دو ماه به انتخابات میاندورهای کنگره آمریکا باقی مانده است. ترامپ برای کاستن از تبعات اقتصادی تنش با ایران به یک توافق نیاز دارد؛ اما نه هر توافقی. او توافقی میخواهد که با بازگشت امنیت به مسیرهای ترانزیت انرژی، قیمت جهانی نفت را بهسرعت و بهشدت کاهش دهد و بهای سوخت را در داخل آمریکا پایین بیاورد.
این هدف، تنها با توافقی ممکن است که در آن بازگشایی رسمی تنگه هرمز و برقراری امنیت در آبهای منطقه قید شده باشد. همین موضوع، اصلیترین مشوق ترامپ برای توافق است؛ اما مانع بزرگ، بهایی است که واشنگتن باید به تهران بپردازد. پذیرش شروط ایران بر پایه تفاهمنامه اسلامآباد، هزینه سیاسی بسیار سنگینی برای ترامپ و جمهوریخواهان دارد. این اقدام در آستانه انتخابات، خوراک تبلیغاتی مناسبی به مخالفان میدهد و همین نگرانی، مانع اصلی اوست؛ وگرنه شاید موقتاً به همان چارچوب اسلامآباد بازمیگشت تا بعد از انتخابات هم از آن خارج شود.
در سوی دیگر، طرف ایرانی هیچ اعتمادی به ترامپ ندارد و نگران است که توافق در این مقطع، به برگ برنده انتخاباتی ترامپ و حزبش تبدیل شود. اگر جمهوریخواهان تسلط خود بر کنگره را حفظ کنند، دست ترامپ برای پس از انتخابات بازتر میشود و ممکن است او دوباره با خروج از توافق، تنشها را تشدید کند و جنگ را از سرگیرد.
در چنین فضایی، طبیعی است که تهران پیروزی دموکراتها در دو مجلس و ایجاد شکاف در ساختار قدرت آمریکا را ترجیح دهد. با این حال، اگر اکثریت دموکراتها شکننده باشد و نه تعیینکننده، مانع جدی پیش روی سیاستهای ترامپ نخواهد بود. علاوه بر این، به نظر میرسد تهران امید دارد نتیجه انتخابات ۲۷ اکتبر اسرائیل نیز به حذف بنیامین نتانیاهو از قدرت بینجامد تا همزمان با شکست جمهوریخواهان، ترامپ را مهار و دولتش را تضعیف کند.
اینجا یک تناقض مهم شکل میگیرد: هر توافقی با ترامپ، موقعیت انتخاباتی حزب او را تقویت میکند اما به زیان نتانیاهو تمام میشود. چنین توافقی نخستوزیر اسرائیل را در تنگنای سختی قرار میدهد و بخت انتخاباتی او را که اکنون نیز متزلزل است، تضعیف میکند. از این رو، نتانیاهو بیش از هر زمان دیگری تلاش خواهد کرد تا مانع از هرگونه توافق میان تهران و واشنگتن شود.
در مجموع، جنگ کنونی به دلیل پیامدهای سنگینش برای طرفین، منطقه و جهان، نمیتواند برای مدت طولانی در وضعیت بلاتکلیفی بماند. عوامل متعددی ایجاب میکند که تکلیف این تقابل روشن شود. با این حال، بعید است این سرنوشت در بازه زمانی تا انتخابات آمریکا قطعی شود. بنابراین، احتمال دستیابی به توافقی مشابه اسلامآباد چندان بالا نیست. ترامپ در شرایط انتخاباتی فعلی، توافقی را نمیپذیرد که دستاورد سیاسی و رسانهای چشمگیری بهویژه در حوزه هستهای و در قالب یک «تفاهم پلاس» برایش نداشته باشد.
با توجه به شانس پایین توافق تا این لحظه، احتمالا ترامپ به تداوم دیپلماسی و مذاکره تا زمان انتخابات فکر کند؛ سناریویی که بتواند با جنجال رسانهای، قیمت انرژی را تا حدی زیادی مهار کند. البته همین سطح از مذاکره نیز به نفع ترامپ و به ضرر نتانیاهو است.
با این همه، از سرگیری درگیریها پیش از انتخابات نوامبر کاملاً منتفی نیست و وقوع آن در دو سناریو ممکن خواهد بود: نخست اینکه دیپلماسی انتخاباتی اثر اقتصادی لازم را نداشته باشد و سوخت را در آمریکا ارزان نکند و ترامپ شکست حزبش را حتمی بداند. دوم اینکه واشنگتن از پیش برای یک حمله فشرده برنامهریزی کرده باشد و تحرکات دیپلماتیک اخیر تنها یک «عملیات فریب» باشد.
در این میان، طرف ایرانی نیز بعید است که با امید واقعی به دستیابی به توافق راهی نیویورک و مذاکرات با طرف آمریکایی شده باشد؛ بلکه احتمالا هدف ایران از این نوع مذاکرات اعلام رسمی و شفاف شروط خود و قرار نگرفتن در مظان اتهام از دست دادن «فرصت نیویورک» در آینده در صورت شروع دوباره جنگ است.
در کل با وجود شرحی که رفت، جهان سیاست دنیای ممکنات و غیر منتظرهها نیز هست و باید دید دیدار نیویورک میتواند گشایشی را رقم بزند تا روند کنونی به سمت یک درگیری شدید دیگر را متوقف کند یا خیر.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺بازگشت به نقطه آغاز!
آمریکا و به ویژه اسرائیل در دو هفته اخیر دوباره به نوعی به ادبیات روزهای آغازین جنگ علیه ایران بازگشتهاند و بار دیگر با آب و تاب از «تغییر رژیم» سخن میگویند. البته آمریکا این موضوع را عمدتاً به صورت غیرمستقیم دنبال میکند که رگههایی از آن در پستهای ترامپ به چشم میخورد، اما در اظهارات مقامات اسرائیلی به خصوص نتانیاهو، این رویکرد بسیار پررنگ، صریح و علنی است. همین امر این پرسش را ایجاد میکند که چه عاملی سبب بازگشت اسرائیل به چنین ادبیاتی شده است؟ آن هم در شرایطی که پس از ناکامی جنگ در دستیابی به این هدف، در ماههای گذشته مقامات اسرائیلی و شخص نتانیاهو از اشاره به این هدف پرهیز میکردند.
این بازگشت در وهله اول با کشیده شدن جنگ علیه ایران به فاز تشدید فرسایشی اقتصادی همزمان شده و از منظر تلآویو و واشنگتن، جنگ وارد حوزهای شده که آن را پاشنه آشیل ایران میدانند. آنها معتقدند تشدید جنگ اقتصادی و محاصره میتواند با فلج کردن اقتصاد به بیثباتسازی داخلی و در نهایت سقوط جمهوری اسلامی بیانجامد. با این حال، همزمانی بازگشت به کلیدواژه «تغییر رژیم» با تشدید جنگ اقتصادی، لزوماً به این معنا نیست که این عامل، تنها انگیزه اسرائیلیها باشد؛ بلکه متغیر بسیار مهم دیگری که نتانیاهو را به اتخاذ مجدد این مواضع ترغیب میکند، انتخابات پیشروی اسرائیل است.
نتانیاهو که با خطر برکناری از قدرت مواجه است، میداند که جنگ با ایران همچنان اولویت نخست جامعه تندرو اسرائیل است؛ از این رو میکوشد رایدهندگان و به ویژه بدنه اجتماعی طیفهای متعدد احزاب راست افراطی را متقاعد سازد که در صورت ابقای او در قدرت، این جنگ را تا تحقق هدف سرنگونی نظام سیاسی ایران ادامه خواهد داد. بر این اساس، رجوع دوباره نتانیاهو به شعار براندازی، قبل از هر چیز یک «وعده انتخاباتی» و تلاشی برای متحد کردن راست افراطی در انتخابات به شمار میرود.
بنابراین بیتردید شرایط تا زمان برگزاری انتخابات در 27 اکتبر آتی بسیار حساستر و شکنندهتر از قبل خواهد بود؛ تا جایی که چه بسا نتانیاهو برگ برنده و ضامن پیروزی دوباره خود در انتخابات را در تشدید حملات و جنگی تازه خواه علیه ایران، غزه و لبنان ببیند.
در این میان، به نظر میرسد که ایران نیز به دلایلی و اهدافی در حال بررسی گزینه حمله پیشدستانه به اسرائیل است که به سقوط سیاسی نتانیاهو در انتخابات منتهی شود. احتمالا تهران در حال حاضر مشغول ارزیابی و سبک سنگین کردن جایگاه انتخاباتی نتانیاهو و پیامدهای احتمالی چنین اقدامی است؛ این که یک عملیات پیشدستانه میتواند در کنار دیگر اهداف، پایان قدرت نتانیاهو را رقم بزند یا اینکه ممکن است پیامدی معکوس در پی داشته باشد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺چرخه حمله و درگیری!
در دو روز اخیر دوباره درگیری نظامی میان ایران و آمریکا متعاقب حمله این کشور به جزیره لارک از سرگرفته شده است.
در تجاوز دیشب آمریکا به جنوب ایران، این بار در کوهستک جنایت دیگری رقم خورد و یک مجلس عروسی و شادی تبدیل به ماتم شد و تعدادی از جمله دو کودک جان خود را از دست داده و دهها نفر هم زخمی شدند.
این درگیری در امتداد جنگی ناتمام به امری طبیعی و عادی تبدیل شده و در وهله اول منعکس کننده بنبست دیپلماتیک است.
حملات آمریکا شدیدترین از نوع خود از حدود یک ماه قبل است؛ اما تا این لحظه به نحوی نیست که بیانگر تصمیم این کشور برای شروع جنگی مانند جنگ 40 روزه باشد؛ مگر این که تحولات میدانی رفته رفته آن را تحمیل کند.
البته خود همین حملات هم یک نوع جنگ محدود است. ظاهرا آمریکا فعلا ترجیح میدهد که هر از چند گاهی دست به چنین حملاتی بزند. از این رو حمله به سکوی موشکهای پرتاب مین در لارک صرفا یک بهانه برای آغاز این حملات بود. هدف هم تضعیف توانمندهای نظامی ایران برای رصد و کنترل جریان کشتیرانی در تنگه هرمز است.
این که اهداف حملات قبلی در مناطق ساحلی جنوبی ایران دوباره عینا مورد حمله قرار گرفته است، موید این مدعاست.
این حملات در نوع یک جنگ نظامی فرسایشی علیه ایران است؛ اما هدف آن فعلا بسترسازی برای تداوم و تشدید جنگ فرسایشی اقتصادی است؛ به این معنا که آمریکا بر این باور است که هر اندازه کنترل ایران بر تنگه هرمز را تضعیف کند و میزان نشتی احتمالی نفت از آن را بالا ببرد، میتواند از تبعات ناامن شدن و بسته ماندن تنگه برای اقتصاد آمریکا و جهان بکاهد تا از این رهگذر بستر لازم برای تداوم محاصره اقتصادی فراهم شود.
در این راستا هم شش ماه از آغاز جنگ و تجاوز علیه ایران گذشته و تنگه هرمز نیز تاکنون حدود پنج ماه مسدود مانده است؛ اهرمی که تاکنون آمریکا را به مصالحهِ مطلوبِ ایران وادار نکرده است. هر چند اقتصاد بینالملل و آمریکا در اشکالی و سطوحی در این چند ماه متاثر از تحولات تنگه هرمز بوده است؛ اما ظاهرا این تکانه اقتصادی فعلا از نظر آمریکا در حدی نیست که آن را مجبور به توافق و کوتاه آمدن کند. علت آن هم این است که از یک سو، قیمت نفت هنوز جهش قابل توجهی نکرده است که برگردانی سریع در تغییر رویکرد آمریکا داشته باشد و از دیگر سو به نظر میرسد که بازار تلاش میکند با یافتن راههای جایگزین، خود را با شرایط جدید سازگار کند.
اما این وضعیت اگر به شکلی متوقف نشود، میرود که ایران را درگیر یک جنگ فرسایشی کند که امنیت و ثبات اجتماعی آن را نشانه گرفته است و فعلا چشمانداز دیپلماتیک روشنی برای پایان این جنگ وجود ندارد. از این رو اگر آمریکا و متحدانش معتقد باشند که همچنان تبعات تحولات امنیتی در تنگه هرمز قابل مدیریت است و بازار انرژی جهان دچار شوک بزرگی نخواهد شد، به این جنگ فرسایشی در اشکال مختلف آن به ویژه اقتصادی علیه ایران و چرخه حمله و درگیری ادامه خواهند داد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺چرا توافق نمیشود؟!
حدود شش ماه از جنگ اخیر گذشته است و هنوز چشماندازی برای گذار به توافق و نه صلح دیده نمیشود؛ چون اساسا توافق میان دو طرف به معنای صلح نیست و دومی الزامات و مقتضیات خاص خود را دارد.
البته اینجا منظور توافق دائم و جامع میان دو طرف هم نیست؛ چون شانس آن فعلا در حد صفر است. اما چرا چشماندازی برای یک «توافق موفق مقعطی» هم وجود ندارد؟ علت آن در بنبستی پیچیده نهفته است که کلیت جنگ با آن مواجه است. واقعیت این است که جنگ در بعد نظامی تا اینجای کار شکست خورده و به اهدافش نرسید؛ اما چون نه پیروزی و نه شکستی مطلق حاصل نشده است، لزوما ناکامی جنگ نظامی در تحقق اهدافش به معنای آن نیست که طرف آمریکایی کنار خواهد آمد و به این راحتی به توافقی مطلوب تهران تن خواهد داد.
واقعیت این است که ترامپ راهکاری برای خروج بدون دردسر از این وضعیت ندارد؛ هم راهکار نظامی تا اینجای کار مثمر ثمر نبوده است و البته این نیز به معنای دست کشیدن از جنگ و حمله نیست و هم راهکار سیاسی و دیپلماتیک برای ترامپ بسیار پرهزینه است؛ چون اساسا در شرایط فعلی شانسی برای کسب دستاورد دیپلماتیک خاص و قابل عرضه در آمریکا برای خود نمیبیند و پذیرش توافقی مانند تفاهمنامه نیز به معنای یک شکست مضاعف و در آستانه انتخابات کنگره بسیار دردسرساز خواهد بود.
در این راستا هم دیدیم که همین تفاهم نامه که کاملا به نفع ایران بود، به محض انتشار متن و امضا سریعا به دستاویزی برای حملات تند به ترامپ در آمریکا و اسرائیل تبدیل شد. در آن زمان هم بنده معتقد بودم که طرف آمریکایی این تفاهمنامه یکجانبه را برای اجرا نپذیرفته است. ترامپ برای خروج از این جنگ و لو موقت به توافقی نیاز دارد که اگر هم مضمون و محصول آن اصل جنگ را توجیه نکند، بلکه برای او دردسری بزرگ نیز ایجاد نکند که هم خود جنگ را زیر سوال ببرد و هم در مظان این اتهام قرار گیرد که کارزار نظامیاش نتیجه معکوس داده و به جای تضعیف تهران امتیازهای کلانی به آن داده و جایگاهش را تقویت کرده است.
در مجموع، وضعیت کنونی را باید بنبستی پیچیده و چند لایه و یک ابهام و بلاتکلیفی مزمن و در عین حال خطرناک دانست. نه گزینه نظامی توانسته است راه خروجی قطعی ایجاد کند و نه مسیر دیپلماتیک.
البته اینجا نباید مانع دستیابی به توافق با تهران در شرایط کنونی را صرفا به ویژگیهای فردی و روانی ترامپ، از جمله خودشیفتگی یا غرور سیاسی او، تقلیل داد. آمریکا با توجه به جایگاه ابرقدرتی خود و نیز مجموعه بازیگران غربی، پیامد هر نوع توافقی را که در آن کنترل ایران بر تنگه هرمز تثبیت و تحریمها برطرف و موجب تقویت جایگاه ایران شود، به معنای تغییر موازنه قدرت در منطقه به ضرر اسرائیل و منافع آمریکا و غرب ارزیابی میکنند که نقض غرض جنگ است.
از همین رو، بعید به نظر میرسد آمریکا، اسرائیل و دیگر کشورهای غربی به سادگی با وضعیت کنونی و چنین توافقی کنار بیایند. بنابراین شانسی برای یک مصالحه موقت در قالب «توافقی موفق و قابل اجرا» نیز وجود ندارد؛ مگر این که جنگ به موازنهای برسد که چنین توافقی نتیجه تحمیلی آن باشد. اما در عین حال قبل از رسیدن به این نقطه، همچنان احتمال تفاهمات محدود و البته «با سرانجامی ناموفق» وجود دارد.
آمریکا فعلا منتظر نتایج تشدید جنگ اقتصادی به ویژه پس از اقدام امارات است و برنامه بعدی آن تابعی از ارزیابیش از این نتایج و وضعیت داخلی ایران است. ولی در کل احتمال جنگ و حملات جدید در هفتهها و ماههای آتی نیز بسیار جدی است.
در مقابل نیز احتمال حملات پیشدستانه ایران با هدف بر هم زدن معادله جنگ فرسایشی و محاصره قبل از انتخابات کنگره آمریکا بالاست.
این داستان همچنان ادامه دارد….
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺ترامپ به دنبال مداکره نیست؟!
شبکه سی ان ان اعلام کرده است که دونالد ترامپ دستور توقف مذاکرات با ایران را داده است. در عین حال هم گفته شده است که آمریکا به متحدان خود اطلاع داده است که در حال تغییر راهبرد خود در قبال تهران از تاکتیک «ضربه فوری به ایران»، به سمت «اختناق تدریجی» است.
حالا فارغ از این که اساسا مذاکرهای در جریان بوده باشد یا نه و یا این که ترامپ بر خلاف ایران همین تبادل پیام را مذاکره میداند؛ اما دستور احتمالی توقف مذاکرات از جانب ترامپ قابل تامل است و دلالتهای خاص خود را دارد. به این علت که وی طی هفتهها و ماههای پس از جنگ با هدف مدیریت اوضاع به ویژه بازار و انرژی مدام از مذاکره و «نزدیک بودن توافق» سخن میگفت و با این رفتار خود تا حدی میتوانست آنها را مدیریت و با وجود بسته بودن تنگه هرمز از جهش قیمت نفت جلوگیری و آن را در محدوده صد دلار نگه دارد.
اما جدا از این که صدور دستور توقف مذاکرات و در عین حال رسانهای کردن آن نشانگر عصبانیت و نومیدی ترامپ از دستیابی به توافق و تلاشی برای تغییر محاسبات ایران است؛ اما همین تصمیم میتواند بیانگر این باشد که وی همچون قبل دیگر نگرانی زیادی نسبت به وضعیت بازار و قیمت انرژی ندارد و بنابراین دیگر مذاکره و لو در بعد اعلامی هم اولویت او نیست.
اما این گمانه به فرض صحت، به این معنا میتواند باشد که زیاد هم برای بازگشت امنیت به تنگه هرمز و از سرگیری فعالیت طبیعی آن عجله ندارد و از این رو، بیشتر به تشدید محاصره و فرسایشیتر کردن جنگ برای ایران میاندیشد.
البته چه بسا آنچه در این میان بیشتر مشوق ترامپ است این که قیمت نفت رشد جهشی بزرگی نکرد. البته این که چرا نفت در ایام جنگ در محدوده صد دلار ماند و اکنون با بسته شدن تنگه در همان کانال 80 دلار است، نیازمند کنکاش و بررسی عمیق است.
البته اگر بازار دوباره اقتضا کند هیچ بعید نیست که ترامپ که شب و روز نظر خود را تغییر میدهد، طی روزهای آینده خبر دهد که گفتگوها از سرگرفته شده است یا آن را از سر میگیرد.
در مجموع، این منازعه چشماندازی فرسایشی و طولانیمدت دارد. فراتر از ممانعت و مخالفت اسرائیل با هرگونه دیپلماسی و توافقی بین تهران و واشنگتن، هم اکنون مانع اصلی توافق این است که ترامپ فرصتی برای یک توافق متوازن نمیبیند که در کنار برد ایران، برُد و دستاوردی را هم برای او رقم زند. تفاهمنامه اسلامآباد نیز دقیقا به دلیل این که یک توافق یکجانبه به نفع تهران بود فروپاشید.
در حال حاضر، ترامپ در مواجهه با این بنبست دیپلماتیک، تداوم ابهام مزمن و بلاتکلیفی کنونی را ترجیح میدهد، به این امید که فشار جنگ اقتصادی، مطالبات و شروط تهران را تعدیل کند و وضعیتی را رقم زند که ایران از موضع ضعف وارد گفتگو شود.
در چنین شرایطی، اما از سرگیری جنگ و حملات نیز بسیار محتمل است و به نظر نگارنده در این مساله عامل زمان مطرح است. در کنار آن هم هیچ بعید نیست که آمریکا با به روزرسانی بانک اهداف ترور هم در یک غافلگیری جدید حملات را دوباره با ترورهای جدید شروع کند.
در عین حال هم تفاهمات مقطعی همچنان محتمل است ولی توافق نهایی بعید است.
این داستان همچنان ادامه دارد….
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺ایران خود را دعوت کند!
در واکنش به شکلگیری «پیمان دفاعی مکه» میان ترکیه، عربستان و پاکستان، برخی پیشنهاد دادهاند که ایران با رویکردی هوشمندانه، خواستار پیوستن به این ائتلاف شود. اما چنین درخواستی شباهت بسیاری به این دارد که از روسیه خواسته شود برای مهار ناتو به عضویت آن درآید.
اگرچه اعضای پیمان مکه تأکید دارند که ائتلافشان علیه کشور خاصی نیست، اما بدیهی است که این ساختار دفاعی از پیامدهای جنگ منطقهای اخیر با هدف کنترل و مهار ایران شکل گرفته است. افزون بر این، حتی در صورت درخواست تهران برای عضویت در آن، بیتردید، پیوستن ایران منوط به پذیرش مطالبات و شروطی خواهد بود که موافقت تهران با آنها تقریبا غیرممکن است.
هدف فوری این پیمان موازنهسازی در برابر تهران و مصونسازی عربستان در برابر حملات بعدی ایران و احتمالا انصار الله یمن است و بعید است فعلا ماهیتی تهاجمی به خود بگیرد. با این حال، اگر درگیریهای مستقیم میان تهران و واشنگتن از سر گرفته شود و عربستان بتواند از طریق این پیمان چتر امنیتی پایداری برای خود ایجاد کند و از حملات ایران مصون بماند، احتمال پیوستن سایر کشورهای حاشیه خلیج فارس به این ائتلاف افزایش مییابد.
در حال حاضر، باید منتظر ماند و دید که «پیمان مکه» در نخستین آزمون عملی خود چگونه عمل خواهد کرد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺از لبه جنگ تا لبه مذاکرات!
شنبه شب که تقریبا همه شواهد و قراین دال بر قریب الوقوع بودن دور دیگری از جنگ بود، ناگهان با اعلام دونالد ترامپ مبنی بر لغو حمله، جریان تحولات معکوس شد و حرف و حدیث از یک توافق احتمالی بالا گرفت. دنیای سیاست به همین اندازه سیال و متغیر است. به همان سرعت ناگهانی که دوباره ریتم اخبار و تحولات از جنگ به سمت دیپلماسی و مذاکرات تغییر پیدا کرد، باز بعید نیست که این وضعیت دوباره به سوی جنگ معکوس شود.
علت اصلی چنین تحولات ناهمگون و برقآسایی در نبود مقومات حل و فصل معضل و بحران و محدودیتهایی است که دو طرف آمریکایی و ایرانی با آن مواجه هستند و گاهی اوقات هر دو را در آستانه انفجار از سر ناچاری به سمت مدیریت تنش برای جلوگیری از خروج اوضاع از کنترل سوق میدهد.
دیروز یکشنبه پس از اعلام ترامب مبنی بر لغو حمله و همچنین دستیابی به چارچوب جدید یک توافق چند ساعتی در طرف ایرانی سکوتی قابل تامل حاکم بود تا این که از غروب به بعد اظهارات و مواضعی دال بر وجود تحولات و اتفاقات دیپلماتیک غیر منتظرهای بود که نشان میدهد ادعای ترامپ درباره دستیابی به چارچوبی جدید چندان بیراهه هم نبوده است.
از سخنان وزیر خارجه مبنی بر رسیدن مذاکرات ایران و عمان به ایستگاه پایانی و مرحله نهایی و رایزنیهای فشرده با عربستان و پاکستان، تحرکات فشرده در منطقه، اظهارات سخنگوی وزارت خارجه درباره تلاش تهران و مسقط برای رسیدن به یک تفاهم درباره گشودن مسیر جدیدی در تنگه هرمز تا پست رئیس جمهور ایران درباره یادداشت تفاهم.
در بحبوحه این تنشها، آنچه بیش از همه جلب توجه میکرد، پست رئیسجمهور بود که در آن تأکید کرد یادداشت تفاهم اسلامآباد با آمریکا، مرکز ثقل روابط خارجی ایران در آینده خواهد بود.
با توجه به معلق ماندن این تفاهمنامه و توقف اجرای آن از سوی آمریکا و سپس ایران این پرسش ایجاد میشود که چنین تفاهمی با این وضعیت چگونه میتواند محور روابط خارجی ایران قرار گیرد؟ در پاسخ، پست پیشگفته ذهن را به این سمت رهنمون میکند که تحولات دیپلماتیک در جهت بازگشت دو طرف به تفاهم نامه حرکت میکند؛ به این علت که تنها در صورت احیای آن میتواند محور روابط خارجی قرار گیرد.
پزشکیان در بخش دیگری از پست خود در "ایکس" میگوید که «باید بکوشیم دشمن به آنچه امضا کرده پایبند بماند». این جمله هم بدان معناست که مذاکرات کنونی حول محور بازگشت به این تفاهم نامه است. اما کلید این بازگشت ظاهرا در تنگه هرمز است که اگر دو طرف ایرانی و عمانی به تفاهمی برسند که مقبول آمریکا نیز باشد، این کلید هم در دسترس خواهد بود. در آن صورت، تنگه بازگشایی و محاصره هم رفع میشود.
حالا باید دید که آیا واقعا تحرکات فشرده دیپلماتیک در منطقه میتواند دوباره برون رفتی موقت برای پایین کشیدن فتیله تنش ایجاد کند یا دوباره عقربههای ساعت به سمت تشدید تنش باز میگردد.
در هر صورت، چنان که قبلا هم گفته شده است، در مسیر این تنش و جنگ ادامهدار، همیشه احتمال دستیابی به تفاهماتی وجود دارد و گاهی اوقات هم بالاست؛ اما چون هنوز ارادهای جدی برای حل تنش و نه صرفا مدیریت آن وجود ندارد، دستیابی به توافق نهایی همچنان بسیار بعید است و زمانی این توافق میسر میشود که جنگ به ایستگاه برقراری یک موازنه در منطقه رسیده باشد.
این داستان همچنان ادامه دارد....
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺در آستانه دور تازه جنگ؟!
شرایط کنونی شباهت زیادی با ایام قبل از دو جنگ اخیر دارد؛ با این تفاوت که قبل از آنها نوعی دیپلماسی و مذاکرات «فریبنده» در جریان بود؛ اما اکنون شاهد یک نوع انسداد دیپلماتیک آشکار هستیم و مذاکراتی هم در جریان نیست.
در کل، مجموعه شواهد و قرائنی نشان میدهد که دور تازهای از جنگ در راه است؛ مگر آنکه طی ساعات یا روزهای آینده، تحول دیپلماتیک غیرمنتظرهای رخ دهد. با این حال، در شرایطی که دیپلماسی در ایستگاه تشدید تنش متوقف شده، وقوع چنین تحولی هر چند منتفی نیست، اما چندان هم محتمل به نظر نمیرسد.
واقعیت این است که جنگ، با وجود برقراری آتشبس و سپس امضای یادداشت تفاهم، در مجموع تنها برای چند روز متوقف شد و پس از آن، در قالب حملات محدود ادامه یافت. با این حال، به نظر میرسد دور جدید جنگ از جهات مختلف با مراحل پیشین تفاوت داشته باشد.
نخست، احتمالاً این مرحله از نظر زمانی کوتاهتر خواهد بود. شواهد موجود نشان میدهد که آمریکا درصدد بمبارانی فشرده و گسترده در یک بازه زمانی کوتاه است. دوم، برخلاف حملات قبلی این بار دامنه اهداف احتمالا بخش وسیعتری از مراکز غیرنظامی و زیرساختهای حیاتی را دربر بگیرد.
به نظر میرسد هدف اصلی این دور از جنگ، بر هم زدن ثبات اجتماعی در ایران از طریق تشدید بیسابقه بحرانهای اقتصادی باشد؛ به گونهای که کشور عملا و تدریجا وارد چرخه بیثباتی شود. دونالد ترامپ میکوشد تحت فشار تبعات سریع این دور از جنگ، محاسبات تهران را در کوتاهترین زمان تغییر دهد؛ هم برای بازگشایی سریع تنگه هرمز و هم برای وادار کردن ایران به پذیرش شروط واشنگتن.
به نظر میرسد واشنگتن و تلآویو از پیش بر سر راهبردی توافق کردهاند که بر تحمیل دورههای فشرده و شدید جنگ در فواصل زمانی مشخص بر حسب شرایط استوار است؛ راهبردی که در فاصله میان این دورهها نیز با حملات محدود اما مستمر، فضای جنگی را حفظ میکند. الگوی زمانی نشان میدهد که وقفهای هشت ماهه میان جنگهای دوازده روزه و چهل روزه وجود داشته و اکنون، با گذشت پنج ماه از آخرین دور شدید جنگ، ظاهرا از نظر آنها زمان شروع موج جدیدی از تشدید تنش فرا رسیده است.
در تحلیل دلایل تصمیم دونالد ترامپ در انتخاب مقطع کنونی برای شروع دور شدید دیگری از جنگ دو عامل کلیدی برجسته است: نخست، تمایل او برای اجرای این عملیات در فاصلهای دو تا سه ماه پیش از انتخابات میاندورهای کنگره؛ اقدامی که به زعم وی میتواند ضربهای دستاوردساز وارد کند و هم زمان، فرصت کافی برای مدیریت پیامدهای احتمالی را در صورت بروز شرایط پیشبینینشده فراهم آورد. دوم، ضرورت اقدام شدید نظامی در این برهه قبل از این که طولانی شدن انسداد تنگه هرمز، هزینههای غیرقابل کنترلی را بر واشنگتن در آستانه انتخابات نوامبر کنگره تحمیل کند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺دو راهی جنگ و توافق!
دو روز است که حملات آمریکا و به تبع آن، حملات ایران در منطقه متوقف شده یا به عبارتی به حالت تعلیق درآمده است. درباره چرایی این توقف، رسانههای آمریکایی روایتهای متفاوتی مطرح کردهاند. اکسیوس آن را به مذاکرات هیأت عمانی در تهران درباره تنگه هرمز ربط داده و در مقابل، نیویورک تایمز از هشدار مشاوران ارشد ترامپ درباره کاهش ذخایر تسلیحات رهگیر آمریکا به عنوان عامل اصلی نام برده است.
صرف نظر از صحت و سقم هر کدام، سفر هیأت عمانی به تهران به احتمال زیاد بدون هماهنگی یا چراغ سبز واشنگتن انجام نشده، اما بعید به نظر میرسد که رئیسجمهور آمریکا صرفا در انتظار نتیجه گفتوگوهای تهران و مسقط درباره تنگه هرمز حملات را متوقف کرده باشد.
واقعیت آن است که در شرایط فعلی، عدول ایران از مدیریت تنگه هرمز نامحتمل است. از همین رو، بعید است چنین مذاکراتی فعلا نتیجهای مطابق انتظار آمریکا داشته باشد.
از این منظر، توقف حملات آمریکا را بیش از هر چیز میتوان ناشی از نوعی تردید راهبردی در دولت ترامپ دانست که ریشه در فقدان یک نقشه روشن برای خروج از جنگ کنونی با دستاوردهای راهبردی دارد.
به بیان دیگر، واشنگتن ظاهرا وارد وضعیتی شده که در آن نه تداوم الگوی کنونی درگیری پاسخگوست و نه تصمیم برای جهش به مرحلهای تازه، بدون هزینه و مخاطره است. به همین دلیل، ترامپ اکنون میان دو گزینه به شدت مردد است: گسترش بیسابقه جنگ یا بازگشت به مسیر توافق.
الگوی فعلی فشار، یعنی حملات محدود شبانه، محاصره و امید بستن به فرسایشیتر شدن وضعیت برای ایران، با توجه به زمانبر بودن نتایج آن و عجله ترامپ برای بازگشایی تنگه هرمز و اولویتهای داخلی او «کارآمدی زودبازدهی» ندارد.
احتمالا ترامپ ابتدا تصور میکرد که از این طریق میتوان ایران را ناچار به بازگشت به میز مذاکره و پذیرش توافقی مطلوب آمریکا کرد. اما بسته شدن تنگه هرمز و تبعات اقتصادی، امنیتی و روانی آن، و همچنین گسترش تنش به بابالمندب، عملا نشان داده که ادامه این وضعیت نه تنها لزوما ایران را وادار به عقبنشینی نمیکند، بلکه میتواند هزینههای بحران را به دیگر مناطق راهبردی نیز تسری داده و افزایش دهد.
در نتیجه، اکنون ترامپ در مواجهه با این بنبست یا باید جنگ را به سطحی بیسابقه گسترش دهد، یا به مسیر تفاهم و مذاکره بازگردد. اما دشواری کار در آن است که هیچیک از این دو انتخاب، راهحل کم هزینه و مطمئنی نیست.
گزینه جنگ همهجانبه، اگرچه آسیبهای سنگین و جبرانناپذیری به زیرساختهای اقتصادی ایران وارد میکند، اما لزوما به معنای بازگشت امنیت به تنگه هرمز و آبهای منطقه نیست. علت هم آن است که کنترل بر این آبراه، صرفا به حضور نظامی ایران در سواحل جنوبیاش محدود نمیشود، بلکه با توان موشکی و پهپادی آن در عمق یک جغرافیای وسیع گره خورده است. حتی اگر آمریکا بتواند توان ایران را در نوار ساحلی به شدت تضعیف کند، باز هم ظرفیت شلیک از عمق جغرافیای ایران باقی میماند که میتواند بازگشت سریع و پایدار امنیت به تنگه هرمز را با تردید جدی مواجه کند.
به همین دلیل از نگاه برخی ناظران آمریکایی، حتی اشغال نوار ساحلی ایران و کنترل زمینی تنگه هرمز نیز تضمینکننده امنیت کشتیرانی نخواهد بود، زیرا امکان هدفگیری این منطقه از دیگر نقاط کشور همچنان باقی میماند. در چنین سناریویی، آمریکا نه تنها به هدف اصلی خود یعنی برقراری امنیت دریانوردی نمیرسد، بلکه ممکن است درگیر یک اشغال فرسایشی و پرهزینه نیز شود که رئیسجمهور آمریکا آمادگی مواجهه با این وضعیت را ندارد.
افزون بر این، ورود به جنگ تمامعیار ممکن است به نابودی مراکز تولید و صادرات انرژی در کل منطقه بینجامد و جهان را با ابربحران انرژی برای چند دهه مواجه سازد.
با این حال بعید نیست که پلان ترامپ بمباران گسترده زیرساختها با هدف بیثباتسازی سریع اجتماعی باشد.
در مقابل هم، بازگشت به تفاهمنامه و مسیر دیپلماسی نیز دردسر خاص خود را دارد. همان چند روزی که تفاهم برقرار بود، تجربه تلخی برای ترامپ رقم زد. نه «گاما» از آن استقبالی کرد و نه مخالفانش فرصت را برای حمله شدید سیاسی از دست دادند. فشار لابیهای اسرائیل نیز هزینه چنین تصمیمی را بالاتر برد.
در صورت بازگشت به مسیر تفاهم هم، ترامپ در سایه مواضع تهران به سختی میتواند دستاوردی روشن در حوزه هستهای و تنگه هرمز به عنوان یک موفقیت برجسته به افکار عمومی و جریانهای سیاسی داخلی عرضه کند.
این وضعیت در مقابل اعطای امتیازهای مهم به ایران در حوزه تحریمهای نفتی یا پذیرش مدیریت تهران در تنگه هرمز، بازگشت به توافق را نیز برای ترامپ به انتخابی پرهزینه تبدیل میکند.
حالا باید دید که وی میان این دو انتخاب دشوار و پرپیامد به ویژه پس از دیدار با نتانیاهو کدام راه را انتخاب میکند.
فعلا بعید است جنگ تمام شود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺فینالِ فوتبال و سیاست!
میگویند که فوتبال از سیاست جداست که البته در مقام حرف و کلام سخنی منطقی و دلنشین است و عملا باید همینطور باشد. اما واقعیت این است که فوتبال هم تا حدودی و با شدت و ضعفی به بخشی از سیاست در سطوح داخلی کشورها، منطقهای و بینالمللی تبدیل شده است.
در این راستا به جرأت میتوان گفت که فینال امشب میان آرژانتین و اسپانیا، یکی از سیاسیترین فینالهای تاریخ جام جهانی است. این بازی فراتر از یک مسابقه ورزشی، به نماد آشکار تقابل و شکافی عمیق در سیاست و افکار عمومی جهان پیرامون مناقشه فلسطین و اسرائیل بدل شده است که البته جنگ غزه کفه این تقابل را حتی در آمریکا و اروپا به نفع فلسطین سنگینتر کرد.
در یک سو، آرژانتین تحت رهبری «خاویر میلی» قرار دارد که از زمان به قدرت رسیدن در سال ۲۰۲۳، متحدی سرسخت و بیپروا برای اسرائیل بوده است. در سوی دیگر، اسپانیا به نخستوزیری «پدرو سانچز» قرار دارد که در زمره منتقدان جدی سیاستهای اسرائیل در جنگ غزه جای گرفته و همواره از مواضع حمایتی خود نسبت به فلسطین کوتاه نیامده است.
این حمایت تنها به راهروهای سیاست محدود نمانده و به بطن جامعه اسپانیا نیز رسوخ کرده است؛ به نحوی که این کشور در سه سال اخیر همواره کانون راهپیماییهای گسترده مردمی در حمایت از فلسطین و غزه بوده است؛ رویکردی که حتی در فوتبال این کشور نیز نمود یافته و مواضع پپ گواردیولا سرمربی نامدار اسپانیایی در حمایت از فلسطین نمونه عینی از آن است.
البته ناگفته هم نماند که در آرژانتین، یک شکاف معنادار میان سیاست رسمی دولت این کشور و افکار عمومی آن در قبال اسرائیل وجود دارد. بر اساس سایت آمریکایی المانیتور، ۵۵ درصد از مردم آرژانتین نگاهی منفی به اسرائیل دارند، در حالی که تنها ۲۱ درصد دارای نظر مثبتی نسبت به آن هستند.
همین سیاستِ متفاوتِ آرژانتین و اسپانیا در قبال مناقشه اسرائیل و فلسطین، باعث شده تا فینال امشب به هماوردی میان هواداران فلسطین و اسرائیل بدل شود.
حجم محتواها، کامنتها و گزارشها در برخی رسانهها پیرامون این فینال، گواهی بر این مدعاست که بسیاری از مخاطبان، این بازی را نه یک رقابتِ صرفا حرفهای، بلکه نبردی نمادین بر سر مناقشه فلسطین و اسرائیل میبینند. در همین راستا، درگیری لفظی اخیر سرمربی تیم ملی مصر با تماشاگران آرژانتینی که پرچم اسرائیل را در استادیوم برافراشته بودند، بیش از پیش به آتش این تقابل دامن زد.
واکنشهای مقامات ارشد اسرائیل نیز این فضای دو قطبی را داغتر کرده است. بنیامین نتانیاهو نخستوزیر اسرائیل علنا حمایت خود را از تیم آرژانتین ابراز داشته و گفته است که چشم انتظار پیروزی آرژانتین در جام جهانی است.
وی همچنین دیروز شنبه در دیدار با خاخام شیمون اکسل واهَنیش سفیر آرژانتین در اسرائیل گفت: «خاویر، تو دوستی حقیقی هستی. ما به شیوههای گوناگون، از جمله برای بازی فردا، از تو و آرژانتین حمایت میکنیم. موفق باشید.»
علاوه بر وی، ایتامار بنگویر، وزیر فوق افراطی اسرائیل نیز با جشن گرفتن پیروزی آرژانتین در نیمه نهایی، در شبکه اجتماعی «ایکس» نوشت: «تکریم، سزاوار اهلِ تکریم است؛ اکنون با ایمان به سوی فینال!»
این اظهارات نه تنها ماهیت نگاه سیاسی به فینال امسال را برجستهتر میکند، بلکه نشان میدهد که چگونه مستطیل سبز فوتبال به عرصهای برای تقابل، یارکشیهای سیاسی و دیپلماتیک بدل شده است؛ میدانی که در آن، نتیجه بازی، فراتر از یک جام، به نمادی از پیروزیِ سیاسیِ یک گفتمان در برابر گفتمان دیگر تبدیل میشود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺درگذشت معمار قطر!
در گوشهای دیگر از جهان و در خاورمیانه پرآشوب، شیخ حمد بن خلیفه آل ثانی، امیر پیشین قطر و پدر امیر کنونی آن در سن 74 سالگی درگذشت. او را باید معمار قطرِ نوین دانست که این کشور کوچک و کماثر را با وجود محدودیتهای جغرافیایی و ژئوپلیتکی به بازیگری پرآوازه در سطح منطقه و جهان تبدیل کرد.
آغاز زمامداری امیر سابق قطر در سال 1995 پس از کنار گذاشتن پدرش از قدرت نقطه عطفی در تاریخ این کشور بود. او با تجهیز قطر به دو مولفه نوین قدرت، یعنی رسانه و اقتصاد، این کشور را در مسیر تحولی بزرگ و راهبردی قرار داد و زمینه ظهور آن را در قامت یک بازیگر موثر فراهم کرد. سپس دیپلماسی وساطت، پای قطر را به پروندههای مهم در نقاط مختلف جهان باز کرد؛ رویکردی که همواره مورد استقبال و خوشایند قدرتهای جهان به ویژه آمریکا بوده و هست.
ظهور قطر در این قامت، حسد و رشک شاهزادگان جوان همسایه را برانگیخت و همین باعث شد که این کشور کوچک در سال 2017 مورد محاصره همه جانبه قرار گیرد که سرانجام پس از چهار سال بدون تن دادن به شروط چهار کشور محاصره کننده (عربستان، امارات، مصر و بحرین) پایان یافت.
با آغاز «بهار عربی» در سال ۲۰۱۱ و به قدرت رسیدن جریان اخوانالمسلمین، قطر دوشادوش ترکیه به حامی اصلی این تحولات و دولتهای برآمده از آن بدل شد؛ رویکردی که نفوذ و جایگاه منطقهای دوحه را به طور چشمگیری ارتقا داد. با این حال، با فروکش کردن این موج، حذف اخوان المسلیمن و آغاز «انقلابهای معکوس» که با تقویت جایگاه رقبای منطقهای یعنی عربستان و امارات همراه بود، سیاست خارجی قطر تحتالشعاع قرار گرفت؛ وضعیتی که باعث شد به سرعت سیاستهای خود را متناسب با واقعیتهای جدید بازتعریف کند و از پیامدهای آن بکاهد.
قطریها که روزگاری اوضاع اقتصادی مساعدی نداشتند، اکنون کسی را تدفین میکنند که به او لقب "دفان الفقر" (دفن کننده فقر) داده بودند که با دگرگون کردن ساختار اقتصادی کشورش، آن را در ردیف کشورهای ثروتمند جهان قرار داد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺ادراک منطقه هنوز همان است!
اگر تعارفات دیپلماتیک کشورهای منطقه را کنار بگذاریم، رفتارشان نشان میدهد که نتایج جنگ اخیر علیه ایران، دستکم تا این لحظه، تغییری در ادراک آنها ایجاد نکرده است. چنین تغییر ادراکی معمولا زمانی رخ میدهد که موازنهها به طور بنیادین جابهجا شوند، نظم پیشین برهم بخورد و توازن قوای تازهای شکل بگیرد یا در حال شکلگیری باشد.
از همین رو، هم واقعیتهای کنونی منطقه و هم رفتار کشورها نشان میدهد که شکست آمریکا و اسرائیل در تحقق اهدافشان در این جنگ علی رغم منطقهای شدن آن به معنای آن نیست که تاکنون تغییری اساسی در موازنههای منطقهای رخ داده باشد. نمونههای این وضعیت را میتوان در نوعی همراهی عمان ـ که همواره روابط حسنهای با تهران داشته ـ با طرح و فشار آمریکا برای ایجاد مسیری جدید در تنگه هرمز و دور زدن ایران، همسویی برخی کشورهای دیگر با این رویکرد، و نیز استقبال ویژه از رئیسجمهور آمریکا در ترکیه و موارد مشابه دید؛ نشانههایی که همگی از تداوم همان ادراک منطقهای قبل از جنگ حکایت دارند.
بنابراین، تا زمانی که موازنهای تازه در منطقه به شکل جدی و واضح به سود یا زیان هر یک از طرفها شکل نگیرد، نمیتوان گفت جنگ به پایان رسیده است.
این داستان فعلا ادامه دارد......
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺فرودگاه صنعا؛ آوردگاه جدید؟!
فرود نخستین هواپیمای مسافربری ایرانی در فرودگاه صنعا پس از ده سال و انتقال شماری از مقامات صنعا به تهران، در شرایط کنونی فراتر از یک پرواز معمولی، واجد پیامها و دلالتهای خاص خود در سپهر سیاسی منطقه و نشان دهنده بیپروایی و جسارتی است که پس از جنگ اخیر در رفتار و رویکرد منطقهای ایران بروز کرده است.
ظاهرا جنگندههای عربستان تلاش کردند مانع ورود این هواپیما به حریم هوایی یمن شوند، اما بدون توجه به هشدارها، در فرودگاه صنعا به زمین نشست. سپس انصارالله با هشدار به عربستان تهدید کرد که در صورت مقابله مجدد با شکستن محاصره صنعا با حمله به فرودگاهها و تأسیسات حیاتی این کشور در دریا و خشکی، پاسخ همهجانبه خواهند داد. امروز هم ترکی المالکی سخنگوی ائتلاف عربستان در واکنش، تهدید به حمله «بیسابقه» کرد.
فرودگاه صنعا سالها تحت محاصره ائتلاف عربستان و امارات قرار داشت تا اینکه در سال ۲۰۲۲ و در چارچوب آتشبس، پروازهای محدودی از امان و قاهره از سر گرفته شد. با این حال، در سه سال اخیر و در پی حملات اسرائیل، این فرودگاه آسیبهای گستردهای دید و در ماه می ۲۰۲۵، تنها هواپیمای مسافربری موجود در آن نیز هدف تل آویو قرار گرفت و از بین رفت. در کنار آن هم از حدود ده سال پیش هیچ گونه خط مستقیم و رسمی هوایی و دریایی میان ایران با متحد یمنی خود وجود نداشت.
از این رو، پرواز دیروز «ایرباس ۳۴۰» شرکت ماهان ایر از تهران به صنعا احتمالا مقدمه شکل گیری این خط مستقیم باشد که خود جلوهای دیگر از تحولات منطقهای ناشی از جنگ اخیر را نشان میدهد. پیش از این جنگ، طرف ایرانی به دلیل رویکرد به شدت محتاطانه خود و همچنین از بیم تبعات آن، حتی به چنین اقدامی نمیاندیشید، چه رسد به اینکه آن را عملیاتی کند. اما تهران پس از منطقهای کردن جنگ و شکسته شدن خیلی از تابوها و خطوط قرمز و فروریختن بیم و واهمهها با درک محدودیتهای بازیگران منطقهای چون عربستان، بدون دغدغه خاصی در صرافت شکستن حصار هوایی متحد یمنی خود برآمده است تا با برقراری یک خط هوایی مستقیم، موازنه جدیدی در شبه جزیره عربستان رقم بزند.
در واقع، در صورت تداوم و تثبیت پروازهای تهران به صنعا و شکستن عملی حصار هوایی آن، راه برای حضور مستقیم نظامی و دیپلماتیک ایران در این کشور و پل هوایی تسلیحاتی هموار خواهد شد. این رویکرد، تحولی دیگر نسبت به دوران پیش از جنگ محسوب میشود؛ دورانی که هر نوع رفت و آمد از ایران به یمن بسیار سخت و در صورت امکان آن، مستلزم پنهانکاری زیادی بود. اما به نظر میرسد تهران پس از جنگ خود را در موقعیتی میبیند که بدون ملاحظه و اعتنایی در صدد عبور از این سیاست پنهانکاری و محتاطانه بوده و آشکارا با اعزام هواپیما محاصره هوایی صنعا را به چالش میکشد.
از این رو، این تحول در صورت ادامه پروازها به احتمال زیاد عربستان را به شدت نگران خواهد کرد اما به نظر نمیرسد که ریاض در شرایط کنونی اقدام میدانی خاصی برای جلوگیری از آن انجام دهد. از یک سو، مقابله عملی با این پروازها میتواند به قیمت درگیری با تهران تمام شود؛ در حالی که تجربه جنگ اخیر و حملات مستمر به عربستان نشان داد ریاض به هر دلیلی که هست، تمایلی به ورود به درگیری ندارد. از دیگر سو، وقتی ریاض میبیند که آمریکا فعلا به خاطر انعقاد یادداشت تفاهم و باز شدن تنگه هرمز، حاضر شده خود را متعهد به توقف جنگ اسرائیل علیه لبنان کند، دیگر نمیتواند به مداخله واشنگتن برای اعلام منطقه پرواز ممنوع در یمن به روی تهران دل ببندد.
با این وجود باید دید آمریکا در آینده در صورت پافشاری تهران بر راه اندازی این خط مستقیم هوایی چه واکنشی نشان خواهد داد؛ چون افزون بر ریاض، به احتمال زیاد اسرائیل و آمریکا و بازیگران دیگری نیز نسبت به این پرواز و تداوم آن به عنوان زنگ خطری جدی برای گسترش حضور مستقیم ایران در یمن تا کرانههای باب المندب خواهند نگریست؛ به ویژه تل آویو که از طریق جمهوری خودخوانده سومالی لند در صرافت کنترل این منطقه بسیار حیاتی است.
به نظر میرسد منطقه در وضعیتی قرار دارد که با وجود توقف موقت جنگ، در چنبره نوعی «پویاییِ موازنهسازی» قرار گرفته است؛ فرآیندی که تا رسیدن به نظم مطلوب برای هر یک از طرفین، مسیری طولانی و پرمخاطره در پیش دارد. در این میان، طرفهای درگیر در دوران تنفسهای میدانی و آتشبسهای مقطعی، میکوشند در کانونهای راهبردی منطقه، از تنگه هرمز تا بابالمندب معادلات تازهای را تعریف کنند. این تلاشها نشان میدهد که وضعیت کنونی، نه گذار به عصر صلح پایدار و توافق نهایی، بلکه صرفا آرامشی موقت بنا به اولویتهای خاص هر طرف است که در آن باز طرفهای درگیر برای حفظ موقعیت خود و موازنهسازی علیه یکدیگر قبل از انفجار دوباره اوضاع میکوشند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
🔺قفل هرمز؛ کلید لبنان؟!
با گذشت چند روز از دستیابی دو طرف ایرانی و آمریکایی به یک یادداشت تفاهم اما با وجود اجرای بند مرتبط به بازگشایی تنگه هرمز و رفع محاصره دریایی ایران هنوز بند نخست آن یعنی پایان جنگ در لبنان نه تنها اجرا نشده است، بلکه حملات اسرائیل به جنوب این کشور شدیدتر انقلاب ادامه دارد.
در یادداشت قبلی به انگیزههای اسرائیل از این کار اشاره شد؛ از جلوگیری از شکلگیری معادله ایرانی «وحدت ساحات» تا ملاحظات انتخاباتی، به شکست کشاندن توافق ایران و آمریکا و غیره.
اما ایران این بار بر خلاف بعد از آتشبس هشتم آوریل که در لبنان اجرا نشد، از همین حالا با بستن تنگه هرمز سریعا واکنش نشان داد . همزمان با آن هم در اقدامی قابل توجه هیات مذاکره کننده ایرانی عازم ژنو شد. اعزام این هیات در عین بستن تنگه هرمز چند هدف را دنبال میکند؛ نخست کنترل و مهار تنش و اظهار تمایل به ادامه مسیر دیپلماتیک و مذاکره و دوم این که دست هیات ایرانی در مذاکرات ژنو پر باشد.
در واقع، ایران با این واکنش سریع میخواد مانع اجرای گزینشی تعهدات مندرج در یادداشت تفاهم شود و طرف مقابل این تفاهم را صرفا به بازگشایی تنگه هرمز تقلیل ندهد و از اجرای دیگر بندها شانه خالی نکند.
اما هدف دیگر ایران از کشیدن دوباره کارت تنگه هرمز فشار ضمنی بر طرف آمریکایی در مذاکرات شصت روزه پیشروی درباره توافق نهائی است.
اما در آن سوی قضیه باید دید اولا ترامپ حالا که ایران دوباره بر روی پاشنه آشیل او در تنگه هرمز دست گذاشته است چه واکنشی نشان میدهد و ثانیا این اقدام ایران تا چه اندازه میتواند طرف آمریکایی را وادار به اجرای تعهدات خود به ویژه در لبنان کند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari